مدرنيت
مدرنيت اصلأ چيست؟ من تا جائي که مي توانسته ام هم در ايران که بودم و هم حالا در خارج از ايران با علاقه مندی زياد رفته ام و کتاب های جديد و قديمش را خوانده ام. هر کسي هم حرفي زده يا نوشته ای داشته مثل يک محصل آن را هم پيدا کرده ام و خوانده ام. به اندازه ی خودم چيزهايي مي دانم که شايد فراتر از خودم را کفاف ندهد اما حالا برای خودم سوالي درست شده و اين سوال در ذهنم ربط پيدا کرده به يک خاطره ی مربوط به دوازده سال پيش. به خصوص حالا که خارج نشين شده ام اين خاطره دائم بازنمايي مي شود
يک دوستي دارم که از دوره ی مدرسه ی راهنمايي در زمان ديناسورها با هم رفاقت صميمانه ای داريم، دوستي مان خانوادگي هم بوده و هست، اما از همان زمان تا به حال برای هر دويمان عيسي به دينش بوده، موسي به دينش. اين دوست من درويش است و نمازخوان و روزه بگير. جزو حلقه ی دراويش گنابادی است (نمي دانم درست گفته ام که جزو حلقه ی دراويش است يا اسم ديگری دارند کساني که درويشند) خلاصه که تازه بعد از هزار سال دوستي من دوازده سال پيش از او پرسيدم و جواب گرفتم که اين اعتقادتان به چيست و کيست
يک وقتي همان دوازده سال پيش يک مشکل فکری برايم پيش آمده بود، مشکل فلسفي پيدا کرده بودم با خودم و آثارش رسيده بود به زندگي معمولي ام. با اين دوستم حرفش را زدم که مثلأ تو از اين مشکلات نداری؟ گفت نه. گفتم اگر داشتي چه مي کردی برای حلش؟ گفت اگر خيلي نتوانم راهي برايش پيدا کنم مي روم پيش قطب مان. گفتم قطب شما آدم غير درويش هم مي پذيرد که مشکل فلسفي با خودش دارد؟ گفت مي توانم ببرمت با خودم و بعد ازش سوال کنم اگر جوابش مثبت بود مي تواني بگويي مشکلت را. خيلي هم با احترام درباره ی قطب شان حرف مي زد
يک روزی قرار گذاشتيم و ساعت شش صبح مرا برد به يک خانه ای که گوش تا گوش آدم های تر و تميز نشسته بودند دور اتاقي که بالای آن يک آقايي با لباس معمولي نشسته بود. گفت ايشان قطب مان هستند، که اسمش را هم ياد نگرفتم چون کلي لقب داشت. خوب که در اتاق جا افتادم ديدم دور و بر همه دارند گريه مي کنند، به خصوص وقتي آن آقای بالای مجلس سری برای يکي شان تکان مي داد يا دلجويي مي کرد صدای های های گريه از آن طرف دلجويي شده بلند مي شد. چند دقيقه ای که گذشت نوبت اين دوست من رسيد که برود نزديک آن آقا و نمي دانم چه بگويد، از فرصت استفاده کرده بود و مرا معرفي کرد، بعد هم با اشاره گفت بيا. من رفتم سلامي کردم و دوستم گفت مشکلت را بگو. من هم گفتم. آن آقا يک پنج ثانيه ای فکر کرد و گفت برو خودت حلش کن راهش پيش من نيست. ما هم تشکر کرديم و آمديم
تا دو سه ماه من با اين دوستم جر و بحث داشتم که مشکل من که هيچ اما اين گريه کردن های برای چه بود؟ واقعأ هر چه را بوده دارم مي نويسم و خيلي خيلي عذر مي خواهم اگر کسي دارد اين ها را مي خواند و ممکن است معتقد باشد و لحن نوشتنم را بد بداند. از اين دوستم پرسيدم ايشان شغلشان چه بوده پيش از قطب شدن؟ گفت کارمند شرکت نفت بوده. گفتم پس احتمالأ مثل ما درگير حقوق و مزايا و اين ها هم بوده و اگر اجحافي مي شده بهشان مي رفته مثل ما عريضه مي نوشته و شايد کتک کاری هم مي کرده. بلاخره کارمند دولت که امام زاده نيست که مواجب هم نگيرد باز هم اموراتش با نذورات و مبرات بگذرد که. خلاصه ما دو تا به جان هم افتاده بوديم که من آدم علمي هيچ توی کتم نمي رود که کارمند جماعت بتواند برسد به رهبری مذهبي (البته عمامه دار کارمند دولت هم به همچنين). و بعد از مدت ها تصميم گرفتيم دوباره عيسي به دينش، موسي به دينش
حالا آن سوال من درباره ی مدرنيت چيست آمده به ذهنم. اين که آدم چطور مي شود مدرن بشود يا نشود در حالي که در محيط مدرن زندگي مي کند. منظورم اين است که آدم در جايي، در اداره ای مثل شرکت نفت کار کند که لااقل يک سر و گردن مدرن تر از باقي ادارات است اما همچنان به گريه کردن های اطرافيانش به چشم مراد و مريد پا بدهد. به عقيده ی من چنين چيزی اساسأ موضوع مدرنيت را تحت تأثير قرار مي دهد و حتي نفي ش مي کند. انگار که مثلأ ماشين رولزرويس داشته باشيد اما به جای بنزين در باکش خورش قورمه سبزی بريزيد. مي دانيد اين جا هم در خارج از ايران هم از اين حرف و نقل ها هست اما من واقعأ قبول دارم که مدونا با نيم وجب لباس اشعار مولوی را بخواند و باهاشان برقصد اما همچنان برايم مسئله ست که يک کسي لباس دراويش را بپوشد و بخواهد مناسک درويشي را وسط مدرنيسم غرب طي کند. امثال مدونا تصوير مدرن تری از مولانا را به خورد مخاطبانشان مي دهند تا تصويری که ما با پشتوانه ی فرهنگي مان مي خواهيم به مخاطبانمان بدهيم. البته اصراری ندارم که نظرم را بپذيريد، من مي نويسم شما هم نهايتش اين است که رد مي کنيد اما واقعأ مدرنيت در بين ما ايراني ها پديده ی عجيبي است. مخلوطي از شن و آب است که تا بگذاريدش به حال خودش شن و آب از همه جدا مي شوند

نظرات

پست‌های پرطرفدار