لينک Link

کنفرانس جهانی تغيير آب و هوا، کپنهاگ - پنج

يک کمی که محاسبه کنيد، يعنی خوب برانداز کنيد که تفاوت‌های توسعه يافتگی و توسعه نيافتگی در چه چيزهايی‌ست آنوقت می‌بينيد چقدر مرز نامحسوسی دارد. حالا امروز و ديروز گوشه و کنار همايش اتفاقات جالبی افتاد که فکر کردم بنويسم شايد برای‌تان جالب باشد.

اسم محلی که همايش در آن برگزار می‌شود Bella Centre هست که عبارت است از يک سوله‌ی بزرگ و چند تا ساختمان آجری متصل به آن. از قرار برای همايش‌های بزرگ از آن استفاده می‌شود و حالا همايش تغيير اقليم را هم گذاشته‌اند در آنجا. صبح‌ها تمام زندگی آدم را با دستگاه می‌گردند تا برويد داخل. کمربند و کاپشن‌تان هم که بايد برود زير دستگاه. امروز همينطور که منتظر بودم وسايلم از زير دستگاه بيايد بيرون به يکی از مأموران بازرسی که يک دختر دانمارکی بود گفتم از فردا با پيژامه می‌آيم خودم هم می‌خوابم زير دستگاه که راحت بشوید. افتاد به خنده. ده تا دستگاه دارند و در نتيجه ده تا صف درست می‌شود که بيا وببين. تا آدم اين همه لباس و وسايل را بگذارد توی سبدها و از آن طرف بپوشدشان کلی وقت تلف می‌شود. باز دو قدم آن طرف‌تر کارت‌های شناسايی‌تان را اسکن می‌کنند. بعد می‌رسيد به يک جايی که می‌توانيد لباس‌های اضافی‌تان را بدهيد به يک محلی و شماره بگيريد. نه که بيرون هوا خيلی ناجوانمردانه سرد است ناگزيريد هر چقدر لباس گرم داريد بپوشيد ولی بعد دست و پا گير می‌شوند و ناچاريد بسپاريدشان به يک جايی که البته خدا پدرشان را هم بيامرزد برای اين محلی که درست کرده‌اند.

از همينجا داستان توسعه نيافتگی شروع می‌شود. فکر کنيد همين کارها را در اماکن زيارتی و شهرهايی مثل قم و مشهد هم انجام می‌دهند. حالا اينجا سر و کارتان با يک عده مهرويان و پريرويان می‌افتد که کاپشن‌تان را می‌گيرند آنجا با رسول خادم مثلن، ولی اصل داستان فرقی ندارد.

حالا شب که می‌خواهيد برگرديد می‌رويد کاپشن‌تان را بگيريد. باز صف به چه دور و درازی. به سلامتی‌تان قر و قاطی. يعنی صف يه نونی و توی صف بزنی و همه‌ی اين‌ها را می‌بينيد. همه هم که مثلن آمده‌اند کنفرانس. خوب آن بيچاره‌ها هم که دارند وسايل آدم را می‌آورند بدهند دستش با هر سرعتی که کار کنند باز مجبوريد توی صف بمانيد. اين هم عکس‌هايش که ببينيد اوضاع چطوری‌ست.




امروز خيلی از سرويس‌های بهداشتی هم کثيف و هم بدون دستمال بود. خوب اين همه جمعيت با اين همه چپ و راست مواد غذايی فروشی بلاخره توی بيابان هم بودند همه جا را آباد می‌کردند. توی صف داشتم فکر می‌کردم اين دم و دستگاه برای کشور کم جمعيت دانمارک خيلی خوب جواب می‌دهد و اگر يک اپرا هم برويد خط اتوی لباس‌تان کج نمی‌شود منتها الان هر طرف را که نگاه می‌کنيد موج جمعيت است که دارد جا به جا می‌شود. بعضی‌ از NGOها هم که يکباره ويرشان می‌گيرد با هم راه بروند و شعار بدهند. خوب اين تشکيلات اصولن نمی‌رسد به اين همه آدم خدمات ارائه کند. نتيجه‌اش می‌شود صف طولانی و سرويس بهداشتی نامرتب.

از همه بامزه‌ترش را به يکی از آدم‌های خيلی قدر قدرت کنفرانس گفتم. گفت اين که گفتی خيلی افتضاح است. برداشته‌اند برای آب خوردن ليوان يکبار مصرف پلاستيکی گذاشته‌اند همه جا. هوای سالن هم با آن همه جمعيت گرم است آنوقت ملت چپ و راست آب می‌خورند و ليوان را می‌اندازند دور. بخواهيد نگهشان داريد هم نمی‌شود. می‌شکنند. يک آدم بيعقل پيدا شده که چنين راه حلی داده. از اين آدم‌ها هم که همه جا هست. حالا توی کنفرانس تغيير اقليم همينطور دارند زباله پلاستيکی توليد می‌کنند. از فرط جمعيت زياد.

خوب همين جمعيت عامل توسعه نيافتگی‌ست. يعنی دانمارک هم با يک کنفرانس می‌رود توی دسته توسعه نيافته‌ها. فکر کنيد دو روز برويد يک شهر زيارتی توی ايران همين چيزها را می‌بينيد. از زيارت هم که برمی‌گرديد دو تا دگمه لباس‌تان کنده شده چند تا هم مشت توی پهلوهای‌تان خورده. تازه ممکن است رسول خادم هم کفش‌تان را داده باشد به يکی ديگر.


  لينک Link

کنفرانس جهانی تغيير آب و هوا، کپنهاگ - چهار

بخش بزرگی از اختلافات کشورهای توسعه يافته با کشورهای در حال توسعه اين است که در حال توسعه‌ها بر خلاف اسم توسعه که روی‌شان هست جهت توسعه‌شان معلوم نيست. در واقع برنامه مشخصی برای توسعه ندارند و کمک‌های مالی نهادهای جهانی بر اساس ميل آدم‌های قدرتمند آن کشور هزينه می‌شوند. طبيعی‌ست که وقتی همه سوار يک قايق شده باشند آنوقت هر خرابی که هر کسی به بار بياورد گريبان همه‌ی اهل قايق را می‌گيرد. برای همين هم هست که حالا در کنفرانس کپنهاگ موضوع برنامه داشتن برای دريافت کمک مالی مطرح شده. منتها امروز يک بحث جانبی ديگری هم بود که پايه‌ی بحث را خبرنگاران کشورهای در حال توسعه گذاشتند.

بحث بر سر اين بود که اگر زمامداران يک کشور در حال توسعه بنشينند و يک برنامه خيلی حسابی بنويسند و نهادهای مالی جهان قانع بشوند که اين برنامه ارزش وام دادن دارد و وام بدهند اما دست آخر همان زمامداران بردارند برنامه را تغيير بدهند آنوقت چه مجازاتی در انتظارشان است؟ اصلن آمديم و آن زمامدار بر سر کار نبود و بعدی‌ها هم مقيد به اجرای برنامه‌های آدم قبلی نبودند، آنوقت چطور می‌شود؟

جواب‌های متفاوت و جالبی به اين موضوع داده شد. مثلن می‌شود يک معيارهای کوتاه مدت گذاشت و وام‌ها را بر اساس همان معيارها پرداخت کرد. خوب اين کار شدنی‌ست ولی اگر آن که وام می‌گيرد مشروعيتش را از دست بدهد ولی برنامه‌ای که داده خوب بوده آنوقت نهاد وام دهنده در مواجهه با زمامداران بعدی که اصولن به دليل عدم مشروعيت قبلی تمام برنامه‌های او را هم تعطيل کرده‌اند چه کار خواهد کرد؟ به خاطر وامی که داده می‌رود از آدم فاقد مشروعيت حمايت می‌کند يا باز پول می‌دهد به اين کسی که مشروعيت دارد ولو اين که برنامه‌ی قبلی را نداشته باشد؟

شاه سابق ايران، صدام حسين، خامنه‌ای و رابرت موگابه نمونه‌های جالبی از اين آدم‌ها هستند که برنامه داشتند اما بعد مشروعيت‌شان را از دست دادند، بعد هم جامعه‌ای که آن را زمامداری می‌کردند از جنبه‌ی توسعه‌ای عقب افتاد. نه می‌شود بازپرداخت وام را ناديده گرفت و نه جديدی‌ها برنامه‌ای برای کار دارند. برنامه‌ی قبلی هم که به دليل عدم مشروعيت اجتماعی و سياسی آن آدم، مورد قبول جامعه نيست. فکر کنيد تمام برنامه‌های دوران شاه تعطيل شد وبعد از گذشت 20 سال دوباره با تغييرات عمده‌ای دنبال شدند. يعنی برای 20 سال جامعه متوقف شد و بعد که برنامه‌های توسعه‌ای به راه افتادند همان قبلی‌ها را در دستور کار قرار دادند. مثلن سدهايی ساخته شد که اگر با ارزش بودند ارزش‌شان مربوط به همان 20 سال پيش بوده و ساخت آن‌ها در دوران جديد هيچ مزيتی نداشته، بلکه گرفتاری هم درست می‌کرده. خوب همين باعث می‌شود اهل يک جامعه در کمال هوشياری بين مشروعيت يک آدم و خط و ربط يک برنامه‌ی توسعه‌ای تفاوت بگذارند. توسعه يافتگی از همينجا شروع می‌شود.



  لينک Link

کنفرانس جهانی تغيير آب و هوا، کپنهاگ - سه

برای امور دنيوی نظير رقص و آواز البته امريکای لاتينی‌ها حرف ندارند. ولی کاربردی‌ترين دوستان در زمانی که داريد غريب‌کش می‌شويد اين است که دوست عرب پيدا کنيد. فی‌الواقع داشتن دوستان روزنامه‌نگار عرب زبان در مجامع بين‌المللی از نان شب هم واجب‌تر است. از من به شما نصيحت که برای روز مبادا چند تا دوست روزنامه‌نگار عرب داشته باشيد.

پريشب رفته بودم ميهمانی خانه مجيد آل ابراهيم و فرناز يادگاری. کلی هم با بهارشان حرف زدم. يک شام خيلی مفصل هم خورديم و بعد از سيصد سال گپ زديم. مجيد هم که آمد هتل دنبالم پولوورش را داد بپوشم چون در حال انجماد بودم. چمدانم نرسيده بود و داشتم قنديل می‌بستم. شب که از خانه‌ی مجيد و فرناز آمدم هتل رفتم از مسئول پذيرش هتل پرسيدم چمدانم نرسيده هنوز؟ گفت نه. گفته بودند چمدان پيدا شده و می‌آوريم هتل منتها تمام ظهر و عصر خبری ازشان نشد. به نظرم از قيافه‌ام معلوم بود که الان است که فک و فاميل بريتيش ايرويز را به هم وصلت بدهم. چند تايی روزنامه‌نگار عرب همان اطراف بودند و متوجه شدند که گفتگوی من با مسئول پذيرش هتل در مورد چمدان گمشده‌ست. يکی‌شان آمد گفت چی شده؟ گفتم با بريتيش ايرويز آمدم و چمدانم را نرسانده‌اند و لباس گرم هم ندارم چون هر چه داشتم توی چمدان است. جنابان‌شان همه استکبار ستيز تشريف داشتند و اعلام فرمودند اگر فردا چمدانت نرسيد يک خبری بده که هر چه روزنامه‌نگار و خبرنگار عرب از دوست و رفقای‌شان در کنفرانس می‌شناسند همه‌شان را ببرند فرودگاه و اعتراض کنند. اساسن هم که خيلی درجه اشتعال‌شان زياد است، آدم ترس برش می‌دارد که بابت يک چمدان بروند کل فرودگاه را بياورند پايين. گفتم صبح خبرتان می‌کنم.

ديروز صبح ساعت 8 زنگ زدم قسمت بار فرودگاه. ديدم پيامگيرشان می‌گويد ساعت کاری‌شان 10 صبح است. زنگ زدم يک جای ديگری که ظاهرن به همه چيز کار داشتند به جز چمدان مردم. گفتم من دارم از سرما می‌ميرم و مقصرش هم شما هستيد. لباس هم که بخرم بايد از جوراب بخرم تا کلاه که اين هم جور درنمی‌آيد. در ضمن ديروز گفتيد چمدان را پيدا کرديد و می‌رسانيد به من ولی خبری ازتان نشد. خانمی که آن طرف خط بود گفت دو دقيقه گوشی را نگه دار. رفت و آمد و گفت امروز بين ساعت 5 تا 8 عصر چمدان را می‌آوريم هتل. گفتم آدم حسابی من تا آن وقت که نمی‌شود توی هتل بمانم، هزار تا کار دارم. گفت همين است که هست چون فقط همان وقت می‌توانيم بارهای مردم را بفرستيم. گفتم بيزحمت گوشی را بده به يکی بالاتر از خودت. تلفن را وصل کرد به يکی که بالاتر از خودش بود. باز توضيح دادم که از سرما نمی‌شود بروم بيرون و چمدان هم همانجاست، ديروز گفتيد می‌آوريد که نياورديد، حالا بيزحمت برسانيدش که به کار و زندگی‌ام برسم. گفت بين 5 تا 8 عصر می‌آوريم هتل. گفتم حالا که دلتان می‌خواهد آن روی اينجانب را هم ببينيد در خدمتم. به جناب رئيس‌شان گفتم ببين من روزنامه‌نگارم. اگر تا يک ساعت ديگر چمدانم را رسانديد هتل که هيچ، اگر نه نيم ساعت بعدش با صد تا روزنامه‌نگار و فيلمبردار و گزارشگر راديويی می‌آيم فرودگاه و در يک چشم به هم زدن همه را باخبر می‌کنم. و گوشی را گذاشتم. يک پيغام هم گذاشتم برای همان جناب روزنامه‌نگار عربی که شب قبل فرموده بودند که آماده هستند برای جنگ چمدان.

به نظرم چمدان را با هليکوپتر فرستادند چون نيم ساعت نشد از پذيرش هتل زنگ زدند که بيا چمدانت رسيده. مثل آدم‌های متمدن شدم دوباره. به هر حال درس اول در روزنامه‌نگاری اين است که اصلن از اين خبرها نيست که قانع بشويد به هر حرفی که تحويل‌تان دادند. يک کمی که سنبه خبری‌تان پر زور باشد جواب درست هم می‌دهند.

يک کمی کارهای ديگرم را انجام بدهم و شروع کنم به خبرهای اينجا که بدانيد در کنفرانس چی دارد می‌گذرد.


  لينک Link

کنفرانس جهانی تغيير آب و هوا، کپنهاگ - دو

مطمئنم از اين بامزه‌تر سراغ نداريد.

در تاريخی‌ترين کنفرانس جهان برای تغيير آب و هوا در کپنهاگ نماينده‌ی جمهوری اسلامی در سالن اصلی کنفرانس با روسری سبز نشسته. من همين الان پشت سر ايشان روی زمين نشستم که عکس بگيرم و از همينجا عکس‌شان را می‌گذارم روی وبلاگ که ببينيد. آنلاين‌تر از اين نمی‌شد.

نه که بيشماريم از تويش اين چيزها هم درمی‌آيد. حالا باز عکس می‌گذارم که باقی داستان‌ها را هم ببينيد.


  لينک Link

We are countless



  لينک Link

کنفرانس جهانی تغيير آب و هوا - يک

خدايي‌اش استراليا خيلی دور است. 28 ساعت طول کشيد تا از بريزبن برسم به کپنهاگ. نه که خيلی کوتاه بود هتلم را هم در شهر مالمو در سوئد گرفته‌اند که با معطلی توی فرودگاه حدود دو ساعت هم به اين 28 ساعت اضافه کنيد تا دست‌تان بيايد استراليا چقدر دور است.

از بريزبن رفتم دوبی. از دوبی به لندن، و از لندن به کپنهاگ، از کپنهاگ هم به مالمو. حالا نکته‌ی اخلاقی داستان اين است که چمدانم نرسيده و اينجانب با يک کيف دستی و يک لپ تاپ و لباسی که تنم هست رسيده‌ام به جايی که قرار است دو هفته بمانم. يعنی اوج خلاقيتی که ممکن است به خرج بدهم، البته بعد از خلاقيت بريتيش ايرويز در نرساندن چمدان اين است که بروم لباس بخرم.

در نگاه نيم ساعته تا برسم به هتل از شهر مالمو خوشم آمد. رفتم بيرون و داشتم پياده می‌آمدم به طرف هتل مانده بودم که اين خيابان بود يا آن يکی. ديدم 5 تا خانم دارند به زبان فارسی به همديگر می‌گويند اين رستوران غذاش خيلی خوبه. خيلی بامزه بود که هنوز وارد شهر نشده با ايرانی‌ها برخورد کردم. يک سه چهار دقيقه‌ای چاق سلامتی کرديم. کلی هم تعجب کردند که گفتم از استراليا آمدم.

برای دو هفته‌ای که اينجا هستم استفاده از اتوبوس و قطار مجانی‌ست. يعنی برای شرکت کنندگان در کنفرانس جهانی تغيير آب و هوا مجانی‌ست. البته هنوز نمی‌دانم فقط برای دانمارک مجانی‌ست يا برای سوئد هم هست. فعلن که هتل من در سوئد است و تا اينجا را مجانی می‌آيم و می‌روم. اگر در تمام دو کشور مجانی باشد شايد بشود از همين فرصت استفاده کرد و يک کمی بيشتر اينطرف و آنطرف رفت.

از فردا در دفتر رسانه‌ای سازمان ملل هستم و لابد بايد منتظر آدم‌های جور و واجور باشم که می‌آيند برای خبر گرفتن يا خبر دادن. از بس که دير وقت رسيدم نشد عکس بگيرم. چمدان هم که نيست هنوز کلی وسايلم نرسيده.

  لينک Link

معجون توامان

پدر من اهل ورزش بوده و هست. يعنی از وقتی که من عقلم رسيده که بفهمم چه کسی با چه کاری خط و ربط دارد هيچ شکی نکرده‌ام که پدرم جز به ورزش، چه به عنوان شغل و چه به عنوان رقابت، به هيچ چيز ديگری فکر نکرده. توی خانه‌ی پدری من اگر نان برای خوردن هم نباشد، که يک دوره‌ای نبوده، و آدم درمانده‌ای نياز به نان داشته و در خانه را زده به جای نان می‌توانسته توپ ورزشی از پينگ پونگ گرفته تا واترپلو، و لباس ورزشی درست و حسابی دريافت کند. يک وقتی حلقه بسکتبال و شمشير و ماسک شمشيربازی هم داشتيم که از فرط تنگی جا، و البته به زحمت، پدرم رضايت داد که بدهيم‌شان به تيم‌های ورزشی مستحق. برای اين که رضايت بدهند هميشه بايد يکی مستحق باشد. برای خلاص شدن از بعضی وسايل ورزشی گاهی متوسل شده‌ايم به اين که تيم ملی هم مستحق است.

ايشان سال‌های طولانی در دوران جوانی اذان‌گوی مسجدی بوده که پدرش ساخته بوده که هنوز که هنوز است همان مسجد با اسم خانواده‌مان روی سردر آن در شهر اهواز برقرار است. يعنی ايشان نمازخوان است و اگر سلامتی برقرار باشد روزه‌بگير هم هست. منتها ورزش چنان او را مجذوب کرد که يک مدتی کوتاه به من و خواهر و برادرم نصيحت کرد که نماز بخوانيم و ما به جايش دولا راست شديم و هم او رها کرد و هم ما، ولی هنوز که هنوز است هر بار که با او حرف می‌زنيم بايد اوضاع ورزشی‌مان را اعلام کنيم. توی خانه‌ی ما و برای من و خواهر و برادرم ورزش کردن جای نماز خواندن را گرفت. البته مادرم مخلوط هر دو را می‌خواهد.

خوب اين همه عشق به ورزش که هرگز و هرگز پدرم را رها نکرده به ديوار سفت مادرم خورده که اهل ورزش کردن است منتها مثل دعاخوانی در خفا. آن طرف پدرم می‌تواند هزار تا آدم را به يک چشم به هم زدن با خودش ببرد زمين ورزش و چند ماه بعد چند تا تيم ورزشی قابل مسابقه دادن درست کند، اين طرف مادرم می‌تواند هزار تا اهل ورزش و مدال بگير المپيک را بنشاند به گلدوزی کردن و منجوق دوزی، و البته آماده بشود برای هزار تای بعدی که به هر کدام‌شان دويست سيصد تا مرغ و خروس بدهد و راهی‌شان کند برای توليد جوجه يکروزه. نه پدر من در تمام عمرش يک سوزن به دستش گرفته، نه مادرم در تمام عمرش يک مدال ورزشی. نه آن از دنيای اين باخبر است نه اين از دنيای آن.

من می‌توانم در مدت دو هفته با هزار تا آدم از هر مدل و سن و سال و جنس و مليت رفيق بشوم، و می‌توانم گلدوزی و منجوق دوزی و پسدوزی کنم. عشق زيادی از هر دو طرف. دست بردار هم نيست. يک وقتی خيلی دلم می‌سوخت که کاشکی تا کلاس پنجم دبستان خوانده بودم و رفته بودم توی يک خطی که آخرش بشود "داداش چارشاخ گاردونت باس عوض شه" و خلاص. بد نيست. من بنايی و آرماتوربندی هم کردم و بد نبود. منتها نشد. بعد کم‌کم گشتم ببينم اين همه عشق زيادی چيز بدی‌ست يا نه. تا دلتان بخواهد از همه طرف به موضوع نگاه کردم. رفتم جای پدرم نشستم و آنطرفی نگاه کردم که خوب همه چيز که دست آدم نيست و اگر اوضاع اينطوری يا آنطوری نمی‌شد حالا اين همه عشق و دانايی در يک حرفه ممکن بود به يک کاری بيايد. بعد رفتم جای مادرم نشستم و آنطرفی نگاه کردم که حالا اگر این گلدوزی و منجوق دوزی و مرغداری را تبديل کرده بوديم به خياطخانه و دامداری حالا کادوی‌مان می‌شد بنز. خوب هر دو طرف حق دارند. منتها هنوز داستان در وسط جوش نخورده و نه پدرم صاحب يک شرکت ورزشی با مديريت مالی مادرم شده و نه مادرم يک خياطخانه و مرغداری راه انداخته که کارکنانش از امکانات ورزشی شرکت استفاده کنند.

من گاهی به اين معجون می‌خندم و گاهی برايش غصه می‌خورم. زندگی ايرانی اينجوری‌ست که بايد به آن بخنديد و زار ‌زار به حالش گريه کنيد. مثل نفت‌مان است که بود و نبودش مايه‌ی خوشبختی و بدبختی توامان است.

خوب من از هر دو طرف به داستان نگاه کردم دست آخر ديدم دست خودم که نبوده که يکی ورزشکار بشود يکی منجوق‌دوز. اصلن اگر هم بود از کجا معلوم که راهی که من بهشان پيشنهاد می‌کردم به روحيه‌شان می‌خورد؟ ولی واقعن دست خودم است که کاری را که دوست دارم تا آخرش را بروم. تا تهش را درنياورم دست برندارم. متفاوت هم که هستم باشم. شايد يکی پيدا بشود در يک قبيله‌ی افريقايی که اين تفاوت برايش جالب باشد، اگر هم نبود خودم حالش را می‌برم. يک وقتی به خودم گفتم آدم بايد آنقدر کوزه بسازد که بلاخره يکی‌شان را بگذارند توی يک موزه. آنوقت کوزه‌های بعدی را مثل جواهر می‌خرند. اگر هم نگذاشتند توی موزه دست کم خودش از کاری که کرده لذت برده باشد.

به نظرم پدر و مادرم که در مغرب و مشرق يکی‌شان سرگرم نصب پايه‌ی بسکتبال و آن يکی به دنبال دوختن دو تا گل اضافی روی يک لباس‌اند همين يک کارشان که هنوز دست بردار نيستند به من مزه داده. فی‌الواقع من دارم مثبت نگاه می‌کنم وگرنه که اوضاع يک جور ديگری به چشمم می‌آمد. يعنی من اهل خودکشی نيستم و لاجرم متعهدم که از اين عدم دسترسی خودم به زمان گذشته برای تغيير منش پدر و مادرم استفاده کنم و يک چيزی ازشان بگيرم که در جهت خلاف خودکشی کردن حرکتم بدهد.

جدی جدی من يکی را می‌شناسم که يک لبخند از يک لب نعلبکی افريقايی تبار گرفت و او را نشاند سر جای يکی که لبش به غنچه‌ می‌گفت تو درنيا که من هستم. گاهی هم وسط يک جمع يک لبخند مخفيانه‌ای به من می‌زد که داری منو که؟

... شهر در امن و امان است آسوده بخوابيد ... اينجانب پريروز از سفر دور و دراز آمده‌ام و امروز دوباره به سفر دور و دراز می‌روم ...

... شهر در امن و امان است آسوده بخوابيد ... من دارم کوزه می‌سازم ...

... خلاصه شهر در امن و امان است ولی يا منو ببر به خونه‌تون يا بيا به خونه‌ی ما ...

  لينک Link

سه نقطه

امسال در کنفرانس تغییر اقلیم ایتالیا آدم‌های جالبی‌ آمدن. یک گروه از مغولستان، یک گروه از هند، یک گروه از بولیوی، یکی‌ دو نفر هم جزایر کارائیب، یک شرپا و چند نفر از آفریقا آمدن. همگی‌ کشاورز یا دامدار هستن. حکایت اینها از تغییرات اقلیمی نزدیکترین شواهد برای اوضاع خراب آب و هوائی به حساب میاد. البته از این خراب ترش هم هست که گزارش‌های‌شان در حاشیه کنفرانس کپنهاگ منتشر میشوند.

یکی‌ کشاورز هندی اهل بنگال که دعوت شده بود سخنرانی کند و با مترجم حرف میزد روی نقشه سه تا نقطه را نشان داد که محل خانه‌های خودش بودن. هر بار آب بالا آمده و خانه این بیچاره را خراب کرده و مجبور شده برود آنطرفتر خانه بسازد. جایی‌ که زندگی‌ میکرده یک جزیره‌ بوده که حالا تبدیل شده به یک نوار باریک خشکی.

یک شرپا از نپال آمده چند تا عکس نشان داد از آب شدن یخچال‌های اطراف دهی‌ که زندگی‌ می‌کند. در مدت ۳ ماه تصویر محل بکلی عوض شده. یعنی‌ جایی‌ که یخچال طبیعی‌ بوده تبدیل شده به کوه سنگریزه یی. اوضاع اروپا در منطقهٔ آلپ هم خراب و یخچال‌های طبیعی اونجا هم تا ۵۰ درصد از بین رفته. سر فرصت کامل درباره شون می‌‌نویسم.

یک روزنامه نگار ونزوئلایی اینجا هست که یک شب کلی‌ با هم گپ زدیم درباره چاوز و احمدی‌نژاد. میگفت توی درگیری‌های ونزوئلا ۵ نفر کشته شدن که همه‌شان هم از تظاهرکنندگان مخالف چاوز بودن. هیچ دختر جوانی هم در جریان درگیریها کشته نشده. در ضمن که یک دار و دسته شبیه به بسیج هم دارند که هم فقیرند و هم کم سواد. البته چاوز به زندگی‌ خصوصی مردم که چی‌ بپوشند و چی‌ نپوشند هم کاری ندارد. اوضاع ما توی ایران از همه طرفه گرفتاری دارد.

گروه مغولستان در عرصه میگساری از همه رقم رقیب ندارند. اصولن بشکه یی کار می‌کنن. تنها رقیبشان یک روزنامه نگار روس است که شب‌ها یک نفر زیر بغلش را می‌گیرد می‌‌برد اتاقش. اسم این جناب یوری هست که معروف شده به یوری الکل. اسمش را هم امریکای لاتین‌ها انتخاب کردن. لاتین‌ها هم مثل ترک‌های خودمان هستند که از تبریز و اردبیل و ایل قشقایی همه با هم می‌‌تواند حرف بزنند.

قرار است برای سال آینده یک روزنامه نگار ایرانی را معرفی‌ کنم که دعوت کنند برای کنفرانس. امیدوارم بی‌ دردسر بشود یکی‌ را دعوت کرد که تعداد ایرانی‌‌ها زیاد بشود.

  لينک Link

شروع می‌کنیم

اگر کسی‌ شک داشته که جنبش سبز آثاری نداشته یا اثرش خیلی‌ کوتاه مدت است تصورش غلط است. این را میشود در حرفهای دیروز خامنه‌ای دید. از بین آدمهایی که خامنه‌ای اسم برده فقط رفسنجانی‌ هست که از دیگران جدا شده. نسبت خامنه‌ای و رفسنجانی‌ شبیه شده به نسبت شاه و هویدا. منتهی یک نکتهٔ جالب هست که نشان میدهد فشار مردم شاه و خامنه‌ای را در یک مسیر قرار داده. به زندان انداختن هویدا و اعلام این که صدای انقلابتان را شنیدم بعد از ۳۰ سال تکرار شد. فرق داستان این بود که آن موقع هویدا طرف مردم را نگرفت و بدنامی‌های منتصب به خودش را قبول کرد و به زندان رفت. همین هم شد که شاه به تصور این که میشود کاسه و کوزهٔ همه چیز را سر هویدا خراب کرد و از زیر فشار خارج شد هویدا را قربانی کرد. تخم شک و تردید را هم با همین کار در دل اطرافیانش کاشت.

رفسنجانی‌ با بازی‌ که کرد خامنه‌ای را مجبور کرد حرفهایی را که خودش در دهان دیگران گذشته بود پس بگیرد. این یعنی‌ صدای انقلابتان را شنیدم. حالا اگر خامنه‌ای بتواند ندا آقاسلطان را هم زنده کند آنوقت ممکن است بشود با او سر حرف را باز کرد. ما ایرانیها سالیان دراز است از اسکندر و چنگیزخان مغول همین انتظارات را داریم و جوابی‌ نیامده. کشتار مسجد گوهرشاد هم که در پروندهٔ شاه هست. شکنجه‌ها و کثافتکاریهای ساواک هم که هست که همگی‌ شبیه به کارهای جمهوری اسلامی هستند. حالا از اینجا شروع می‌کنیم که خامنه‌ای همین یک قلم ندا آقاسلطان را زنده کند.


  لينک Link

آخر سر هم بندی

یک خبرنگار تلویزیون ایتالیا آمد گفت میشه جلوی دوربین یک متنی به زبان ایتالیایی بگی گفتم من كه ایتالیایی بلد نیستم گفت خودم درستش میکنم. یک ورقه کاغذ برداشت روش یک چیزی نوشت گفت همین رو بگو. من هم گفتم. بعد پرسیدم این چی بود بلاخره گفت یعنی من اومدم کنفرانس كه خبرهای تازه رو بشنوم. انصافن خیلی اهل بخیه هستن شبیه به خودمون. خیلی غلیظ ایتالیایی خوندم براش گفتم دست هم تکون بدم داشت میمرد از خنده. یعنی آخر سر هم بندی.

  لينک Link

اهل بیجار

صبح توی سالن کنفرانس یک خانم خبرنگاری آمد جلوی صندلی من گفت شما از کجا آمدید گفتم از استرالیا. گفت ولی استرالیایی نیستید گفتم نه ایرانی هستم. گفت من اهل بیجار هستم. خیلی بامزه شد. اسمش لیدا مهدوی هست و در ایران به دنیا آمده ولی همراه با خانواده به ایتالیا مهاجرت کرده. خبرنگار محیط زیست هم هست. کلی هم مقاله داره البته به زبان ایتالیایی.