روز دوم. مسلمانان سين کيانگ گرفتار دو دستگی جهان اسلام شدهاند. يک دسته از مسلمان به دنبال تعامل با دنيای غرب هستند و دستهی دومشان به دنبال جنگيدن. سين کيانگیها نه میتوانند با جهان غرب تعامل داشته باشند چون اصلأ حزب کمونيست چين تمام روابط جهان خارج با داخل را در کنترل خودش دارد، و نه میتوانند با غربی بجنگند چون به محض ورود به حوزهی جنگ با غرب به عنوان القاعدهای شناخته میشوند. البته در تمام اين سالهای جنگ بر عليه القاعده هميشه اين شبهه وجود داشته که مسلمانان سين کيانگ میتوانند برای القاعدهایها پناهگاه تأمين کنند ولی چون دولت چين به اندازهی کافی در سين کيانگ تمرکز نظامی دارد بنابراين اگر القاعدهایها هم در اين منطقه باشند اين خود دولت چين است که آنها را راه داده است. دقيقأ هم به نطر من همين داستان دارد در حوادث سين کيانگ ديده میشود. دولت چين همانقدر که از کره شمالی پشتيبانی میکند به همان اندازه هم در افغانستان و پاکستان موش میدواند. دليلش هم اين است که میخواهد سهم بيشتری در منطقه به دست بياورد. بازار افغانستان و پاکستان به طور بالقوه برای ورود کالاهای ارزان چينی آمادگی دارند، درست مثل اجناس چينی که در ايران زیاد است. اهل سين کيانگ به واسطهی تعلقات مذهبی قابليت بيشتری برای تجارت با افغانستان و پاکستان دارند ولی اگر چنين اتفاقی بيفتد آنوقت قدرت اقتصادی سين کيانگ آنقدری افزايش پيدا میکند که بتوانند ادعای استقلالشان را قویتر پيش ببرند. درست همين اتفاق در جمهوریهای سابق شوروی رخ داد که مثلأ نفت خزر به اندازهی کافی برایشان سرمايه گذاری خارجی فراهم کرد که بعد از استقلال بتوانند روی پای خودشان بمانند و بهتر از دوران شوروی زندگی کنند. منتها دولت چين با وارد کردن هانها میخواهد ترکيب جمعيتی سين کيانگ را تغيير بدهد تا کفهی اقتصادی به نفع چين سنگين بشود. اين همان کاریست که روسها در اوستيای جنوبی انجام دادهاند و خيلی از ساکنان اوستيا گذرنامهی روسی دارند و حملهی ارتش روسيه به گرجستان هم به اسم دفاع از روسها انجام شد. بنابراين دعوای چينیها با اهل سين کيانگ بر سر قدرت اقتصادیست و همين است که جمهوری اسلامی مانده است وسط دوراهی که طرف کدام را بگيرد. ضمن اين که يقهدرانی ترکيه مربوط به تجارتشان با جامعهی مسلمانان خاورميانهست که منتظرند يک نفر از اسلام دفاع کند که طرف را بگذارند آن جلو به عنوان پيشنماز. درست همين ادا و اصولهايی که احمدی نژاد درمیآورد و عربها خيلی شيفتهاش شدهاند. کاشکی ببرندش برای خودشان.
روز سوم. فکر میکنم همين روزهاست که سر و صدای طرفداران رهبری بلند بشود که حالا که عضویت همزمان اعضای حقوقدان شورای نگهبان در یکی از قوای سه گانه ممنوع است رياست همزمان بر مجمع تشخيص و مجلس خبرگان هم ممنوع بايد باشد. اين که چقدر چنين حرفی مورد توجه قرار میگيرد به تبليغات حکومتی بستگی دارد که به نظرم باد به دم اين تنور خواهند داد. يعنی میتوانند شروع کنند به نعل وارونه زدن که اگر بنا به ديکتاتوریست خوب همين عضويت دوگانه در دو موقعيت ارشد حکومتی ديکتاتوریست. به نظرم وقوع چنين اعتراضی وجود دارد و حدس میزنم اعلام اين مصوبه وسط بزن بزنهای انتخاباتی معنیاش اين است که دارند به هر طريقی که ممکن است پای رفسنجانی را به دعوا باز میکنند. حقيقتش باورم اين است که مصوبه را دار و دستهی رهبری و احمدی نژاد آوردهاند وسط ميدان که به اسم کم شدن اختيارات حکومتیها، بهانه پيدا کنند برای شروع يک دعوای سياسی با رفسنجانی. خيلی هم البته عجيب نيست چون رفسنجانی زياده از حد ساکت است و طبيعیست که طرفداران رهبری منتظر يک واکنش سياسی مستقيم از طرف او باشند. اگر رفسنجانی چنين واکنشی را بروز ندهد، مثل همين الان، خود اين حضرات زمينهچينی میکنند برای وقوع آن. تنها راه رفسنجانی اين است که پيروز بشود وگرنه به بنی صدر ملحق خواهد شد. میشود حدس زد که با بيانيهای که مجمع روحانيون مبارز صادر کرد و به قول عباس عبدی نويسندهاش خاتمی بود هر اتفاقی که بيفتند خاتمی خانه نشين میشود. ايشان شبيه مرغ عزا و عروسیست.
روز چهارم. ابوالقاسم فردوسی اين بيت را سروده بود که "دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود". حالا سرلشکر فيروز آبادی در نامهشان فرمودهاند که "آری با تمام توان و آمادگی ایستاده ایم، تا نظام بماند. تا تو از ما خشنود باشی و قلب نازنین نائبت راضی، تا میهن اسلامی ما همچنان کنام شیران باشد". يعنی قديمها در دورهی فردوسی کنام شيران يک جای نامربوطی بوده که مترادف میشده با ويرانی، حالا اخيرأ کنام شيران خيلی جای باصفايی شده که بايد همينطور نگهش داشت. خاطرتان هست که فرموده بودند ماست سياه است، حالا در ادامهاش هم اشعار فردوسی را يک کمی تغيير دادهاند.
روز پنجم. خيلی هم لازم نیست اهل رسانه باشيد تا متوجه بشويد در رسانههای فارسی زبان خارج از کشور دو لايهی قابل تشخيص وجود دارد. يکی لايهی آدمهای قديمی و دومی لايهی آدمهای جوان. توی صدای امريکا آن لايهی قديمی نه تنها دارد مديريت میکند بلکه تا سطح برنامه سازی هم پايين آمده. يعنی آدمهای قديمی نه تنها خط مشی میدهند بلکه خودشان هم اجرايیاش میکنند. همين هم هست که راديو و تلويزيون صدای امريکا در تمام اين سالها يک خط را گرفته و همينطور بدون نوآوری ادامهاش داده. برنامههای جوانانهاش هم تحت تأثير اين خط قرار گرفتهاند و مجریهای جوانش هم مجبورند صاف و اتو کشيده برنامه اجرا کنند. در بیبیسی اوضاع فرق میکند. لايهی قديمی مديريت میکند ولی برنامه سازی عمدتأ به دست جوانهاست. البته ردپای آن لايهی قديمی مدل صدای امريکا را میتوانيد مثلأ در برنامههای عنايت فانی ببينيد که با ميهمانانش که حرف میزنند از سر بيحوصلگی با هر ضربهی کلام ميهمان يک "هن" میگويد. در واقع معنیاش اين است که حرفهای ميهمان برنامه را خود فانی بلد است و اگر اجباری در کار نبود میتوانست مثل شبکههای لس آنجلسی خودش همهی تحليلها و حرفها را به خورد مخاطب بدهد. یک کمی دقت کنيد آن "هن" را میشنويد. خيالتان جمع هيچ کارش هم نمیتوانند بکنند. تشکيلات صدای امريکا همان خط قديمی را میرود، حتی در جريان اعتراضات مردمی. اما دوگانگی خط مشی و اجرا در بی بی سی شده است مايهی گرفتاری. يعنی خوب که دقت میکنيد میبينيد در راديو و وبسايت و تلويزيون هر جايی يک مفری باز شده یک اثری از جوانها هست ولی زورکی. مثلأ توی وبسايت يک بخش "خبرهای کوتاه" گذاشتهاند که اهميتشان از خبرهای ديگر مهمتر است. منتها آن خبرهای اصلی تمام قدرت خبرهای کوتاه را، که واقعأ هم کوتاه نيستند، گرفته. بزن بزن خبری را میتوانيد توی آن بخش "گزيدهها" هم ببينيد که گاهی خبر داغ را کنار داستان گذاشتهاند. توی تلويزيون هم خبر بيگ بن که برای توريستها مناسب است مهمتر از خبرهای روز است. همين درگيریست که مخاطبان را سردرگم کرده. اوضاع بیبیسی شده است مثل پدری که به بچهاش میگويد میخوای با دوستات بری کافه تريا خوب خودم برات توی خونه کافه تريا درست میکنم، بيارشون خونه. در نتيجه آن بچه و ميهمانان، که همان مخاطبان باشند، نه احساس کافه تريا دارند، نه خانه. توی اين اوضاع رسانههای خارج کشور البته راديو زمانه هم هست منتها الان درگير برنامههای فضايی شده و دارد میزند که از منظومه شمسی خارج بشود بلکه بتواند خبری از حيات فرازمينی بگيرد.
روز ششم. همين که محمد هاشمی گفته است که "حزب کارگزاران برنامهای برای فعالیتهای حزبی خود ندارد، چرا که شرایط سیاسی و اجتماعی این اجازه را به ما نمیدهد" نشان میدهد چقدر تحزب در ايران ضعيف است که با دستگيری دو تا عضو يک حزب تمام فعاليت حزب تعطيل میشود. آدم متعجب میشود که حزب توده که غير قانونی بود چقدر دم و دستگاه و عضو داشت آنوقت کارگزاران که به قول محمد هاشمی حزب قانونی هم هست چقدر عضو دارد.
و روز هفتم. از آخر اين هفته يک کار راديويی جديد در وبلاگ میشنويد. يک گزارش راديويی از گشت و گذار هفتگی. به نظرم از شنيدنش لذت ببريد چون خيلی وقت بود در فکر راه انداختن اين گزارش هفتگی بودم منتها نمیخواستم محتوايش از خودم باشد. بلاخره آدمهای تازه که وارد وبلاگ میشوند تنوع کاری هم درست میشود. تا بلاخره يک نويسندهی خوب وارد گروه وبلاگی شد. اسم اين گزارش هفتگی راديويی "يک هفته با پژواک" است. همان وقتی که فايلهايش را گذاشتم روی وبلاگ بيشتر دربارهاش مینويسم. فعلأ يادتان بماند که داستان راديويی و گزارش راديويی را روزهای شنبه بشنويد.
Monday، July 13، 2009
براي لينک دادنهفت روز هفته
Friday، July 10، 2009
براي لينک دادنجمعه برای زندگی
اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته.
"جمعه برای زندگی" برای اين است که يادمان بيفتد اين همه بزن بزنهای توی ايران و اين که هر کداممان يک جوری داريم به حکومت حالی میکنيم که کارهايش را دوستش نداريم برای اين است که میخواهيم زندگی کنيم. اگر نمیخواستيم زندگی کنيم يا به روش اين حضرات زندگی کنيم آنوقت دعوايی در کار نبود. دعوای ما برای اين است که همين زندگی زمينی که تويش پر از موسيقی و سرزندگیست بايد برای ما ايرانیها هم وجود داشته باشد.
"جمعه برای زندگی" برای اين است که يادمان بماند هر عقيدهای که داريم اما نمیشود زندگی را فراموش کرد. يادمان بماند که آدم دو بار زندگی نمیکند ... همين يک بار است که زندگی میکنيم و يک جايی هم تمام میشود.
"جمعه برای زندگی" را هر هفته که میگذارم روی وبلاگ فکر میکنم اگر يک نفر هم از اين صفحه لذت ببرد همان يک نفر میتواند خيلیهای ديگر را به زندگی کردن تشويق کند. تشويقشان کند که يک روز را به خودشان و ديگران آتش بس بدهند و يک گوشهی ناديدهی زندگیشان را بکاوند. يک کمی فرصت بدهند به خودشان و ديگران که طعم زندگی را بچشند.
هيچ مبارزهای برای مردن نيست. هر چه هست برای زندگی کردن است.
يک چيزی برای "جمعه برای زندگی" اين هفته برای وبلاگ انتخاب کردهام که صاف میبردتان به وسط زندگی. اگر گروه رستاک را نمیشناسيد حالا در "جمعه برای زندگی" اين هفته با اعضایش آشنا میشويد.
و گروه نويسندگان "جمعه برای زندگی" اين هفته که آرام آرام نويسندهگان غير ايرانی هم دارند به آن ملحق میشوند. توی فيس بوک هم که گروه را راه انداختهام و کمکم کلی نويسندهی ديگر هم به جمعمان ملحق میشوند. قلمتان را برداريد و بنويسيد. دنيایتان را با ديگران سهيم بشويد.
سعيد ضيايی: حقی که پس خواهيم گرفت.
Katiana Murillo: A Sweet Taste of Central American Music.
رودی برومند: شما روی نقشه دنیا میدرخشید.
پرشين سعيد واقفی: چهار اسباب ژيمناستيک.
لادن کريمی: جمعهای برای من و تو.
پژواک صمدانی: برای کودکی که هرگز بزرگ نشد.
ب. پ: جمعههای این روزگار.
رضا صابر: خاطرات خاک خورده جمعهها.
Thursday، July 09، 2009
براي لينک دادندر قاب عکس استراليايی: گفت تو بمون مواظب باش
حقيقتش گاهی که آدم با يک نفر گپ میزند فکر میکند بايد جنسيت مشترکی با طرف گپ زدنش داشته باشد که جوابهايی که میدهد يا حرفی که میشنود را با معيارهای مشابه بسنجد. خوب البته هميشه هم اين فکر جواب نمیدهد منتها يک جاهايی آدم در حين گپ زدن متوقف میشود. من اين را چند باری تجربه کردهام. امروز هم یکی از همان تجربهها رخ داد. يک مدتی که میرويد باشگاه ورزشی با آدمها سلام و عليک پيدا میکنيد. بعضیها که خيلی ديگر همتيمی میشوند و برای خودشان تمرينات گروهی درست میکنند. من البته با خيلیها دوستم گرچه ترجيح میدهم موقع ورزش کردن حسابی درگير تمرينهای خودم بشوم. يک کمی هم زیادی میدوم و همين است که ملت فرار میکنند. يک خانم و آقای آسيايی جوان جزو کسانی هستند که هميشه با هم میآيند باشگاه. معمولأ هم که آسيايیها با خودشان بيشتر میجوشند و آدمهای غريبه کمتر دور و برشان هست. اين دو نفر را هميشه از دور میديدم. امروز بعد از نزديک به يک سال يک اتفاق جالبی افتاد. داشتم با يکی از دستگاهها ورزش میکردم ديدم هر دویشان آمدند کنار دستگاه. يک کمی هم خجالتی به نظر میرسيدند. آقا يک قدم دورتر ایستاده بود. گفتم کمکی ازم برمياد؟ زن با يک انگليسی خيلی خيلی ابتدايی گفت:
زن: ميشه پسرم بعد از شما از اين دستگاه استفاده کنه؟
من: بله حتمأ.
زن: خيلی خجالتيه، به من گفت از شما بپرسم.
من: خجالت نداره ... فکر کردم همسر شماست.
زن: همه همين فکر رو میکنن. فاصلهی سنی ما کمه.
... بعد شروع کردم ورزش کردن ... وقتی يک بخش از ورزش کردنم تمام شد به پسر گفتم حالا تو بيا استفاده کن بعد دوباره من ادامه میدم ... مادرش همان کنار ايستاده بود ...
من: اهل کجا هستيد؟
زن: چين.
من: کجای چين؟
زن: اهل شانگهای هستيم.
من: پس ماندارين حرف میزنيد.
زن: نه. زبان ما شانگهايیه.
من: نشينده بودم. يعنی زبان مردم شانگهای يک چيز ديگهس؟
زن: توی چين 50 تا زبان مختلف هست. زبان شانگهايی با ماندارين و کانتونيز فرق داره.
من: پس لابد الان سه تا زبان بلدين.
زن: نه، فقط شانگهايی و ماندارين حرف میزنيم. البته شوهرم يک کمی کانتونيز بلده ولی من و پسرم فقط دو تا زبان بلديم. الان هم که داريم کلاس میريم که انگليسی ياد بگيريم.
من: تازه آمدين استراليا؟
زن: پنج ساله.
من: 5 ساله؟ پس چرا حالا تازه دارين کلاس زبان میرين؟
زن: خوب همهش با دوستان چينی بوديم انگليسی ياد نگرفتيم. شوهرم زياد زبان انگليسی رو دوست نداره برای همين هم هيچ دوست غير چينی نداريم.
من: خوب اينجوری که خيلی سخت ميشه. يعنی الان سه تايیتون با هم ميرين کلاس زبان؟
زن: من و پسرم میريم کلاس. شوهرم رفته چين زندگی میکنه. هر سال دو بار مياد استراليا و ميره.
من: يعنی شما دو تا اينجا زندگی میکنين اون چين زندگی میکنه؟ پس چطوری اومدين استراليا؟
زن: شوهرم با سه تا از دوستاش يک شرکت درست کردن توی استراليا که بتونيم اقامت بگيريم. بعد خودش رفت چين.
من: اونجا چه کار میکنه؟
زن: بساز و بفروشه. يک شرکت داره که با دو نفر ديگه شريکن. توی شانگهای.
من: استرالیا که میاد برای ديدنتون؟
زن: هر شش ماه يک بار يک هفته مياد و دوباره برمیگرده چين. خيلی سرش شلوغه.
من: شما چی؟ نمیرين چين؟
زن: نه. ما بايد بريم کلاس زبان انگليسی.
من: توی اين پنج سال چه کار میکردی؟
زن: مواظب پسرم بودم.
من: يعنی کار نداشتی؟
زن: کار داشتم. مواظب پسرم بودم.
من: خوب هزينهی زندگی چطور؟
زن: شوهرم برامون میفرسته. ماشين خريده برام. معلم پيانو گرفته که پيانو ياد بگيرم. همه چيز داريم. هر وقت پول بخوام میفرسته.
من: ببين من يک کمی گيج شدم. يعنی توی اين پنج سال گذشته تو فقط مواظب پسرت بودی که چی بشه؟
زن: خوب مواظبش بودم که بزرگ بشه و بعد که زبان انگليسی ياد گرفت بره دانشگاه.
من: پنج سال برای زبان انگليسی ياد گرفتن خيلی زياده به نظرم. قبلأ توی چين شغلت چی بود؟
زن: معلم زبان ژاپنی بودم.
من: بعد که اومدين استراليا ديگه کار نکردی؟
زن: نه. شوهرم گفت تو بمون اينجا مواظب پسرمون باش من ميرم چين کار میکنم.
من: هووووم ... جالبه. خوب من برم ورزش کنم. خوشحال شدم از ديدنتون.
زن: من هم خوشحال شدم.
Wednesday، July 08، 2009
براي لينک دادننشريه روزنامه نگاران ايرانی، شماره نوزده
شماره 19 نشريه روزنامه نگاران ايرانی امروز منتشر شد. مطالب اين شماره را میتوانيد در وبلاگ مهدی جامی، سيبستان، بخوانيد. خيلی هم خواندنی هستند.
Monday، July 06، 2009
براي لينک دادنهفت روز هفته
روز دوم. کويتیها هنوز دست از طلبشان از عراق برنداشتهاند. يعنی روابط برادرانهی اعراب با همديگر در اين مورد هيچ نقشی ندارد و عراقیها بايد حالا حالاها غرامت بپردازند. چرا با وجود اين که بسياری از کشورهای دنيا بدهیهای عراقیها را بخشيدهاند کويتیها هنوز دست بردار نيستند؟ به نظرم میخواهند به مردم عراق يادآوری کنند که کويت استان چهاردهم عراق نيست. درست مثل همين کاریست که ما در مورد خليج فارس انجام میدهيم و آنقدر موضوع را جدی میگيريم که مبادا اعراب حاشيه خليج فارس مفری برای تغيير نام پيدا کنند. يک بخش ديگر داستان هم میتواند اين باشد که کويتیها بعد از حملهی ارتش عراق هرگز نتوانستند موقعيت تجاری سابقشان را در منطقه به دست بياورند. يعنی اماراتیها از فرصت اشغال کويت استفاده کردند و مرکز ثقل تجاری منطقه خليج فارس را به طرف خودشان تغيير دادند. همين هم شده که آن 5 درصد درآمد نفتی عراق که به عنوان غرامت به کويت داده میشود همان عقب افتادگی اقتصادی کويت در مقايسه با موقعيت سابقشان است. خلاصه اين که وحدت اعراب خاطرهای بود که مدتهاست جای خودش را داده به واقعيتهای اقتصادی.
روز سوم. احمدینژاد در مراسم روز صنعت و معدن گفته است که "دو مقطع سازندگی در زمان هخامنشیان و ساسانیان و یک مقطع هم در زمان صفویان در ایران داشتهایم، اما در این ۳۰ سال کارهایی صورت گرفته است که قابل قیاس با هیچ کدام از این مقاطع نیست". يادتان که هست در دوران سازندگی هم همين شعار را میدادند؟ يعنی وقتی انقلاب 18 ساله بود از هخامنشيان و ساسانيان هم بیشتر کار کرده بودند. حالا هم در 12 سال گذشته باز هم از هخامنشيان و ساسانيان بيشتر کار کردهاند. جل الخالق ندارد البته. اين هخامنشيان و ساسانيان مادر مرده شدهاند مرغ عزا و عروسی. يعنی هم در زمان تکنوکراتها گرفتار بودهاند و هم در زمان خراتهای فعلی ... ياد شهر قصه افتادم ... هر دو دورهی سازندگی و احمدی نژاد در يک چيز مشترکاند. تورم. نرخ تورم البته فرق میکرده ولی برنامههای توسعهای در هر دو دوره منجر به تورم شده که در زمان احمدی نژاد اصولأ از حد و مرز رد شده. به نظرم اين که در هر دو دوره حرفشان مقايسهی خودشان با هخامنشيان و ساسانيان بوده مربوط میشود به اين که با اين رشدی که کشور داشته اوضاع اقتصادی چطور بوده، يعنی میشود اين دورهی رفسنجانی و احمدی نژاد را يک جوری در تاريخ ماندگار کرد؟ خوب به نظرم به هيچ زوری نمیشود اين کار را انجام داد. چرا؟ اين مثال ممکن است کمک کند. يکی از گرفتاریهای سازندگی دوران هخامنشيان وجود تورم شديد اقتصادی بوده که دليلش هم مربوط میشده به مبنای ماليات گرفتن. يعنی ماليات را به صورت طلا و نقره میگرفتند و مردم مجبور میشدند مال و اموالشان را گرو بگذارند تا طلا فراهم کنند برای ماليات دادن به حکومت. منتهای مراتب در هر دو دوره ايران بزرگ و پرقدرت شده. دوران صفويه هم که با وجود رسميت دادن تشيع در ايران، باز از جنبهی هنر و معماری و قدرت ايران پيشرفت کرده. منشاء همهی اين پيشرفت و قدرت خود حکومتها بودهاند و اين بر خلاف مثلأ دوران تيموريان بوده که مردم حکومت را وادار کردهاند که دست از خرابکاری بردارد و آبادانی انجام بدهد. در حالی که در دوران جمهوری اسلامی اين مردم هستند که دارند زور میزنند تا حضرات را راه ببرند يعنی درست مثل مغولها که مردم ايران آنها را تغييرشان دادند. بنابراين هيچ جای دوران جمهوری اسلامی با دوران هخامنشيان و ساسانيان و صفويه جور در نمیآيد که بشود مقايسهشان کرد. با اين همه چون با چند تا سيلی آبدار همه خرسها میتوانند خرگوش بشوند بنابراين هخامنشيان و اينها که هيچ، شما میتوانيد فکر کنيد در اين 30 ساله به اندازهی کل تاريخ بشريت کارهايی صورت گرفته که فقط حلال زادهها میتوانند آنها را بينند.
روز چهارم. اين سايت راديو زمانه مرحوم شده؟ بابا يک تغييری به اين سايت بدهيد.
روز پنجم. يعنی خدايیاش بيانيهی مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم مثل ماست میماند. نوشتهاند "درخواست عاجزانه ما از علمای اعلام و بزرگان دین این است که با احساس مسئولیتی که همواره داشتهاند باز هم اقدام مناسب را انجام دهند". اين عاجزانه يعنی چی واقعأ؟ يعنی مردم را کتک زدهاند و تير خالی کردهاند توی سر و قلب معترضان، آنوقت آدم عاجزانه از يک کسی تقاضا میکند که اقدام مناسب انجام بدهد؟ اقدام مناسب هم که معلوم نيست يعنی لطفأ بگذاريد توی کارتابل آقايان، يا بفرستيد به بايگانیشان يا بلاخره يک کار اداری ديگر؟ در ادامهاش هم مجمع خواستار شناسایی و مجازات عاملان و ضاربان ضرب و شتمها، قتلها و تخریب کوی دانشگاه و جاهای دیگر. باز معلوم نيست اين جاهای ديگر يعنی کجا مثلأ. بابا مجبورين بيانيه بدين؟
روز ششم. مانوئل زلايا، رئيس جمهوری هندوراس، يکی از مردان ثروتمند اين کشور است که تجارتش عمدتأ بر پايهی معاملات چوب است. ايشان با پيوستن به دار و دستهی چاوز که از قرار بیماری تمديد رياست جمهوریاش واگير دارد، تصميم داشت قانون اساسی را تغيير بدهد. يکی از گرفتاریهای مخالفان زلايا با او اين است که پدر او که زميندار بود در اثر اختلاف با تعدادی از زارعان منطقهی لس هورکونهس همهشان را سر به نيست کرد. اجساد اين حضرات در مزرعهی خانوادگی زلايا پيدا شد. بعدها مانوئل زلايا اجازهی تحقيق دربارهی اين قتل عام را نداد و اعلام کرد که اجساد زارعان به طور اتفاقی در مزرعهی آنها پيدا شده. اهل رسانه میگويند زلايا نه تنها با انجام تحقيقات جنايی دربارهی اين رخداد مخالف است بلکه از تمام قدرت سياسیاش برای سانسور اخبار مرتبط هم استفاده میکند. با وجود اين که بعد از کودتای هفتهی گذشته در هندوراس، هنوز کشورهای جهان زلايا را به عنوان رئيس جمهوری اين کشور میشناسند ولی در خود هندوراس اين اهل رسانه هستند که پرچمدار مخالفت اجتماعی با زلايا هستند. بنابراين در هندوراس فعلأ زور رسانهایها رسيده که رئيس جمهوری را ادب کنند.
و روز هفتم. I love to move it, move it. يک چيز ماداگاسکاری بنويسم بخنديد. من و پرشين امروز صبح ساعت يک ربع به هفت رفتيم برای مسابقه دوی 5 کيلومتر گلدکوست. تی شرت مسابقه را هم پوشيده بوديم. قرار بود به اسم تيم شورای شهر گلدکوست مسابقه بدهيم بنابراين تا رسيديم به محل شورای شهر يکی يک تی شرت ديگر دادند که بپوشيم. در نتيجه تی شرتمان را عوض کرديم. گفته بودند مسابقه ساعت هشت و نيم شروع میشود. ما هم خوش خوشان داشتيم میرفتيم به طرف محل شروع مسابقه. ديديم ملت دارند میدوند. نگو مسابقه شروع شده بود. با بدو بدو رفتيم رسيديم به آخرهای جمعيت ولی به هر کلکی بود خودمان را رسانديم به اواسط دوندهها. بعد هم همديگر را گم کرديم چون سرعتمان متفاوت بود. نزديک خط پايان ديدم يک آقايی به من گفت از اين طرف بدو. من هم رفتم همان طرفی که گفته بود. از خط هم رد شدم و چند تا هم عکس ازم گرفتند. آن پشت خط پايان يک جايی همه ايستاده بوديم که نفسمان جا بيايد. آمدند دو تا شيشه آب دادند و خيلی تحويل گرفتند. بعد گفتند آن طرف برويد پرتقال بخوريد. رفتم ديدم دارند پرتقال چهار قاچ میکنند و ملت اصلأ نمیدانند بخورند يا بريزند توی گوش و سرشان. من هم به همچنين. به نظرم دو کيلو پرتقال هم خوردم. بعد از يک جايی رد شدم يک مدال دادند دستم. يک کمی آن طرفتر هم باز يک تی شرت ديگر دادند دستم. آن بيرون آمدم ايستادم که پرشين بيايد. آمد نفس نفس زنان. گفتم آب خوردی؟ گفت نه. گفتم پرتقال چطور؟ گفت پرتقالم کجا بود؟ گفتم تی شرت گرفتی؟ گفت نه، تی شرت نمیدن. معلوم شد اينجانب در خط پايان عوضی رفته بودم توی شعبهی بهشت ماراتن. احتمالأ يک کمی بيشتر همانجا میماندم يا شبيه به فيلم ماداگاسکار فکر میکردند رئيسشان از آسمان آمده يا به جرم مسير عوضی رفتن بايد پول شيشههای آب و دو کيلو پرتقال و تی شرت و مدال را میدادم.
Saturday، July 04، 2009
براي لينک دادنمسابقهی دو
فردا کلهی صبح اينجانب و پرشين داريم میرويم برای مسابقهی دوی 5 کيلومتر. محل مسابقه هم در شهر Gold Coast است.
اين جلوی تی شرت مسابقه با کفشهای اينجانب. يعنی خيلی آماده تشريف دارم.
حالا بلکه جوگير شدم يکباره کنترات گرفتم برای 42 کيلومتر دويدن.
Friday، July 03، 2009
براي لينک دادنجمعه برای زندگی
اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته که بدانيد نه اين صفحه متوقف شده، نه روز جمعه، و نه زندگی.
"جمعه برای زندگی" را به عنوان يک تجربهی رسانهای که نگاه میکنم میبينم برای خودم و آن گروهی که هر هفته نوشتههای اين يک روز را دنبال میکنند مثل يک کافهای شده که گاهی توی آن موسيقی شاد پخش میکنند و گاهی موسيقیاش آرامتر میشود ولی در همه حال مشتریهای کافه با هم گپ میزنند.
اتفاقأ اگر "جمعه برای زندگی" همان کافهی گپ زدنهای ديگران با هم باشد لاجرم میبايست آن را باز نگه داشت که مناسبت حرف زدن هم پيش بيايد.
يک فکری به سرم زده که از هفتهی آينده اجرايش میکنم. يعنی تصميم گرفتهام در همين بريزبن اجرايش کنم و ثمراتش را برایتان در وبلاگ بگذارم. از هفتهی آينده جمعهها عصر يک جايی قرار میگذارم که هر کسی که دوست داشت بيايد و با هم چای و قهوه سفارش بدهيم و گپ بزنيم. اسمش را هم میگذارم "جمعه برای زندگی" و حرفهایمان را ضبط میکنم و عکس میگيرم و میگذارمشان روی وبلاگ که شما هم بشنويد چهها گفتهايم.
فکر میکنم راه خوبی باشد که حرفهای جديد را در همين صفحهی "جمعه برای زندگی" بشنويد. اگر در بريزبن هستيد و دوست داريد جمعهها بياييد و در کافهی "جمعه برای زندگی" گپ بزنيد ايميل بزنيد تا خبرتان کنم کجا قرار میگذاريم.
و اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته با گروه کيوسک.
و نوشتههای ديگران:
پرشين سعيد واقفی: پس گریه كن مرا، به طراوت
ميم با نون: شيوههای دوستانهتر
پرشين سعيد واقفی: مقصر کيست؟






































