11.1.12

دشمن بی‌خطر، شکايت بی‌ثمر

از بعد از انتخابات وقتی به فهرست گروه‌هايی که جمهوری اسلامی آن‌ها را دشمن فرض می‌کند نگاه می‌کنيد متوجه می‌شويد همه‌شان را می‌شود در دو گروه جای داد. گروه دشمنان خطرناک و گروه دشمنان بی‌خطر. شدت برخورد حکومت با خطرناک‌ها و بی‌خطرها نشانه‌ای‌ست از تمايل جمهوری اسلامی به طرف تعامل با آن‌ها.

گروه دشمنان خطرناک عبارتند از تکنوکرات‌ها به رهبری هاشمی رفسنجانی، اصلاح‌طلب‌ها به رهبری خاتمی، ملی- مذهبی‌ها به رهبری يزدی، تجدیدنظرطلب‌ها به رهبری ميرحسين و قومی‌گراها به رهبری کروبی. 

گروه دشمنان بی‌خطر عبارتند از سلطنت‌طلب‌ها به رهبری رضا پهلوی، مجاهدين به رهبری رجوی و گروه‌های چپ مارکسيستی بدون رهبری مشخص.

يک گروه می‌ماند که اسمش را می‌گذارم دگرانديشان که موضوع تعامل و تحمل در جمهوری اسلامی نيستند. اگر بپرسيد دگرانديشان چه گروهی هستند جوابم اين است که نويسندگان، هنرمندان و ملی‌گرايان غيرمذهبی نظير فروهرها که از نظر جمهوری اسلامی با موازين اسلامی سازگاری ندارند و در نتيجه ناصبی و مهدورالدم و در انتظار حکم زندگی می‌کنند. هزينه بين‌المللی برخورد با اين گروه برای جمهوری اسلامی بسيار زياد است و در نتيجه حالا شکل برخورد با اين گروه تغيير کرده است. 

وجود دشمن برای جمهوری اسلامی مثل تزريق مرفين برای آدمی‌ست که درد می‌کشد. ماهيت درد، در مورد جمهوری اسلامی، مربوط است به قدرتمداری بدون برنامه. در واقع جمهوری اسلامی تا وقتی در حاکميت قرار نگرفت متوجه نشد چيزی از برنامه عملی حکومتداری جز کتاب قرآن و نهج‌البلاغه در درست ندارد. حتی اگر اين دو کتاب برای حکومت‌گردانی هم مفيد باشند ولی تبديل آن‌ها به نسخه حکومتی در دنيای جديد موضوعی‌ست که نياز به آدم متخصص دارد و اين چيزی‌ست که برنامه‌های درسی حوزه‌ها کسی را برای آن تربيت نمی‌کنند. فقدان چنين تخصصی منجر به اين شد که بخش بزرگی از نسخه حکومتداری جمهوری اسلامی بر اساس معيار دوست يا دشمن، و بيعت يا جنگ بنا بشود. بنابراين در سال‌هايی که جمهوری اسلامی درگير در شناخت معمای درد بود تنها به ساکت کردن درد اکتفا می‌کرد. در تمام اين دوران، دشمن مزمن در نقش مرفين مداوم به همين نياز حکومت پاسخ داده است.  

در يک کمتر از دو دهه گذشته جمهوری اسلامی تلاش کرده تا اعتياد مزمن به دشمن را به اشکال دیگری تغيیر بدهد. تعامل با دنيای جديد عامل اين بازنگری در تغيير اعتياد است. حالا می‌شود گفت سوال اصلی اينجاست: اگر جمهوری اسلامی بخواهد بخشی از دنيای جديد باشد آنوقت اعلام چه کسی به نام دشمن کم‌هزينه‌تر است؟

بهترين توضيحی که درباره دو گروه اصلی می‌توانم بنویسم این است که جمهوری اسلامی دارد بطرف بزرگنمایی بی‌خطرها متمايل می‌شود. چرا؟ چون کنترل دشمنی که بخش بزرگی از برخورد با آن با همراهی افکار عمومی شکل می‌گيرد بمراتب آسان‌تر از کنترل دشمنی‌ست که افکار عمومی با آن همراهی می‌کند. شايد آن چيزی که جمهوری اسلامی آن را هوشمندی تلقی می‌کند اين باشد که بطور مرتب دارد گروه بی‌خطرها را در حوزه رسانه‌ای مطرح می‌کند، به اين اميد که با افزايش توجه مردم به آن‌ها همين مردم را هم برای مقابله با گروه‌های بی‌خطر با حکومت همراه کند.

طبيعی‌ست که گروهی از مردم از نتيجه بزرگنمایی حکومت ميل به همراهی با گروه‌های بی‌خطر پيدا خواهند کرد و اين برای همراهی‌کنندگان خالی از دردسر نيست ولی بخش مهمی از اين دردسر نه به دليل مقابله جمهوری اسلامی بلکه به دليل مقابله مردم با همراهان گروه‌های بی‌خطر خواهد شد. به عبارت ديگر همراهی با مجاهدين قبل از اين که به حوزه برخورد حکومت برسد با برخورد مردم روبرو می‌شود و در نتيجه سهم جمهوری اسلامی در مواجهه و برخورد به نحو چشمگيری کمتر می‌شود و اين البته از جنبه حقوق بشری هم برای جامعه بين‌الملل قابل قبول‌تر خواهد بود.

بزرگنمايی دشمنان بی‌خطر توسط جمهوری اسلامی منجر به تحرک همان گروه‌ها شده. شايد يکی از مثال‌های خوب اين باشد که دستگيری کسانی به نام انجمن پادشاهی اين پيام را به همراه دارد که سلطنت‌طلب‌ها از پايگاه قابل توجهی در داخل کشور برخوردارند و اين زمينه مناسبی‌ست برای تحرک رهبر يا رهبران گروه سلطنت‌طلب.

از اين جنبه که به موضوع نگاه می‌کنيد متوجه می‌شويد که شکايت رضا پهلوی از خامنه‌ای پاسخی‌ست برای آن بزرگنمایی. منتها سوال اين است که چطور می‌شود فهميد که حمايت داخلی از سلطنت‌طلب‌ها چگونه است؟ به نظر من، جواب اين سوال در تشکيلات برونمرزی سلطنت‌طلب‌هاست. اگر حمايت قابل توجهی از اين گروه در داخل ايران وجود داشت سلطنت‌طلب‌ها قادر بودند سکان هدايت مخالفان در خارج از کشور را به دست بگیرند و به عنوان گروه مرجع مناسبات سایرين را با داخل ايران تنظيم کنند. دستکم سلطنت‌طلب‌ها از جنبه رسانه‌ای، ولو تلويزيون‌های يکنفره، دست بازتری نسبت به ساير گروه‌هایی نظير سبزها دارند که نه وبسايت قابل توجهی دارند و نه رسانه صوتی يا تصويری کارآمد.

نکته مهم اين است که بزرگنمایی دشمن بی‌خطر توسط جمهوری اسلامی و، به نظر من، اشتباه رضا پهلوی در شکایت از خامنه‌ای به جمهوری اسلامی فرصت داده تا نوک پيکان حمله را به طرف خاندان پهلوی برگرداند. اگر جایی برای رسيدگی به شکايت از خامنه‌ای وجود دارد به طور منطقی بايد بشود در همانجا از بازماندگان خانواده پهلوی هم شکايت کرد.

اما چه چيزی در اين شکايت اشتباه است؟

اشتباه در موضوع شکايت است. در تمام سال‌هایی که آنگ‌سان سوچی در حبس خانگی بود تقاضای اصلی نهادهای بين‌المللی آزادی او بود نه مجازات ژنرال تانگ شو، رهبر نظامی برمه. در تمام سال‌هایی که ماندلا در زندان بود تقاضای نهادهای حقوق بشری بر آزادی او بود نه مجازات پيتر بوتا نخست وزير افریقای جنوبی. در تمام دوران محدودیت‌های گاندی تقاضای اصلی استقلال‌طلبان هند آزادی گاندی بود نه مجازات پادشاه بريتانيا. برعکس، اولين تقاضای نظام جمهوری اسلامی از امریکا بازگرداندن شاه بود، اتفاقی که هرگز رخ نداد و حالا مهمترين تقاضای رضا پهلوی شکایت از خامنه‌ای‌ست، اتفاقی که به آن ترتيب اثری داده نمی‌شود ولی مصرف تبلیغاتی‌اش برای جمهوری اسلامی مفيدتر خواهد بود.

تلاش جمهوری اسلامی برای بزرگنمايی دشمنان بی‌خطر، نظير سلطنت‌طلب‌ها، دستکم از اين بابت موثر بوده که آن‌ها را به اميد هواداران بيشمار وادار به انجام کارهای بی‌حاصل می‌کند. درسی مهم که می‌تواند مورد توجه منتقدان و مخالفان داخلی حکومت قرار بگيرد که همين حالا بخشی از نيروی فکری‌شان را به خارج از کشور منتقل کرده‌اند. 

24.12.11

واحد مسکونی در مريخ با مالک اشتر جديد

روسو در "اميل" می‌نويسد اين چيزهايی که به عنوان مبانی تعليم و تربيت می‌نويسم فقط در همين محدوده کتاب قابل وقوع‌اند و در عالم واقعيت قابل رخ دادن نيستند. در مقابل روسو، آنتون ماکارنکو، معلم اوکراينی دوران شوروی، هم هست که "منظومه پداگوژيکی" که آن هم رساله‌ای‌ست درباره تعليم و تربيت، را نوشته که وقايعش در مراکز تعليم و تربيت کودکان بی‌سرپرست شوروی رخ داده.

نمونه‌هایی وجود دارد که نشان می‌دهد وقتی تعداد منبر رفتن يک آدمی زياد می‌شود آنوقت مقدار حرف حساب زدنش هم رو به کم شدن می‌گذارد. متوجه هستم که عبارت "منبر رفتن" ممکن است بعضی‌ها را برنجاند منتها عبارت بهتری که بشود نشان داد مخالفان يک تشکيلات می‌توانند شبيه به همان تشکيلات بشوند پيدا نکردم. اکبر گنجی يکی از آن نمونه‌هاست.

اکبر گنجی البته نه روسوست و نه ماکارنکو، خود او هم چنين ادعایی ندارد، و در نتيجه نه در موضوع نقش روشنفکران در سياست‌ورزی کار نظری دنباله‌داری کرده و نه در عمل چيزی شبيه به يک مرکز توليد فکر و انديشه را رهبری کرده که نظرياتش از همان اول توسط اطرافيان خودش به چالش گرفته شود. در نتيجه وقتی مدام درباره خط و ربط روشنفکران می‌نويسد هر بار از بعضی بديهيات چشمپوشی می‌کند که خود همان‌ها تبديل می‌شوند و عامل خلوت شدن اطراف منبر.

بعضی از اين بديهيات در نوشته آخرش را می‌نويسم که خودتان ببينيد:

می‌نويسد: "دست یابی به قدرت سیاسی خارج از ساحت کار و وظیفه‌ی  "مدافعان و فعالان حقوق بشر"  و  "روشنفکران قلمرو عمومی" قرار دارد. اینها نیز "قدرتمند" هستند، اما قدرت‌شان ناشی از گرفتن پست‌های سیاسی نیست- که به دنبال آن نمی‌روند- بلکه قدرت‌شان ناشی از دفاع از حقوق بشر و مبارزه با ستمگران و تبعیض‌سازان است. در این مقام نیز یک بام و دو هوایی عمل نمی‌کنند. دولت‌ها دوست و دشمن آنان نیستند. دوستدار برابری و دشمن تبعیض‌های ناروا هستند.  با هیچ دولت و گروه سیاسی تشکیل ائتلاف نمی‌دهند. نقض حقوق بشر توسط همه را می‌بینند و چشم بر سرکوب‌های دولت‌ها نمی‌بندند."

خوب واسلاو هاول که نوشته‌ها و مواضع سياسی و فرهنگی‌اش در دسترس همه هست نمونه خوبی‌ست از عبور از بديهيات توسط اکبر گنجی. چکسلواکی در دوران جنگ سرد عضوی از پيمان ورشو بود اما جمهوری چک بعد از فروپاشی شوروی و از قضا با تلاش هاول در دوران رياست جمهوری‌اش به پيمان ناتو ملحق شد. هاول مشوق اصلی تصميم‌گيران پيمان ناتو برای گسترش آن در بلوک شرق بود. اين با حرف گنجی که روشنفکر قلمرو عمومی با هيچ دولت و گروه سياسی تشکيل ائتلاف نمی‌دهد در تضاد است.  

ناتو و اسرائيل هم همکاری نظامی دارند و سال گذشته هاول به عنوان يکی از بانيان "گروه دوستی با اسرائيل" و نه يهوديان، اين گروه را بنيانگذاری کرد. هيچ نشانی از تشکيل يا همراهی هاول با فلسطينی‌ها در دست نيست.  بعضی از اعضای آن گروه 12 نفره دوستی با اسرائيل هم عبارتند از خوزه ماريا آزنار، نخست وزير پيشين اسپانيا، جان بولتون، سفير سابق امريکا در سازمان ملل، آلخاندرو توليدو، رئیس جمهوری سابق پرو، و ويليام تريمبل، برنده جايزه صلح نوبل. درباره همين يک قلم جان بولتون به نظرتان توضيح لازم است؟

هاول روابط ديپلماتيک چکسلواکی با اسرائيل را دوباره برقرار کرد و ميزبان 18مين کنگره صهيونيسم در پراگ بود. و جالب‌تر اين است که هاول برخلاف دوران جنگ سرد که چکسلواکی حامی فلسطین و مهم‌ترين تآمين کننده اسلحه برای سوريه در مقابل اسرائيل بود به محض شروع رياست جمهوری‌اش برای پشتيبانی از اسرائيل تمام روابط تسليحاتی چکسلواکی با سوريه را قطع کرد. هاول از عمليات ناتو در بمباران يوگسلاوی در سال 1999 پشتيبانی کرد و از سال 2002 همراه با کريستوفر هيچنز حامی نئوکان‌ها برای شروع عمليات جنگی در عراق بود.   

خوب حالا نظر اکبر گنجی چيست؟ واسلاو هاول هم جزو اپوزيسيون همسوست، يا مثلن دوست دشمن آرمان فلسطينيان که در نتيجه با ما هم دشمن باشد؟

اگر اعضای "اپوزيسيون ملی" که اکبر گنجی از آن‌ها تمجيد می‌کند، و البته معلوم نيست واقعن يعنی کی و چی، بخواهند از يک روشنفکر جهانی مثل هاول الگو بگيرند آنوقت تکليف‌شان با حرف گنجی که می‌گويد " "اپوزیسیون ملی" نیز وارد چنین پروسه‌های "وابستگی" و "همراهی" و "پیروی" نمی‌شود و "اپوزیسیون ملی"، مستقل است، نه "پادو"ی دولت‌های قدرتمند" چيست؟ خوب همين حرف‌ها را آل‌احمد هم در "در خدمت و خيانت روشنفکران" به هم بافته و همين الان تبديل شده به سند سرکوب دگرانديشان توسط جمهوری اسلامی.

حالا واقعن اکبر گنجی با تعدد منبری که می‌رود دارد همه‌مان را حواله می‌دهد به مختصات جغرافيایی- سياسی يک واحد مسکونی در حال ساخت در مريخ، يا اصولن سر سی سال باز يکی شروع کرده به معرفی يک مالک اشتر جديد به ما؟



11.12.11

نازا و زندانی: بعضی وقايع و پيشنهادها

ديشب فيلم "جدايی نادر از سيمين" را ديدم. پيشنهادم را می‌نويسم که اگر فرصت کرديد ببينيدش يا خواستيد دوباره ببينيدش از اين زاويه هم به آن نگاه کنيد.

کی نماينده چه چيزی‌ست؟ فهرست اين که چه کسی دارد چه گروه يا تفکر در جامعه ايرانی را نمایندگی می‌کند اينطوری‌ست:

نادر- نادر دارد جامعه ايرانی را نمايندگی می‌کند که از يک طرف با سنت دست به گريبان است و از يک طرف با مدرنيته.

پدربزرگ- پدربزرگ نماينده سنت در جامعه ایران است. آلزايمرش هم همان حافظه تاريخی ماست. نه قابل صرفنظر کردن است و نه بدون جامعه قدرت سرپا نگه داشتن خودش را دارد.

سيمين- سيمين مدرنيته ايرانی را نمايندگی می‌کند. کسی‌ست که به نادر (جامعه) قبولانده که بايد مهاجرت کند. معلم است و دانسته‌هايش از باقی بازيگران صحنه بيشتر است و بلد است مذاکره کند.

زن باردار- زن باردار نماينده مذهب در جامعه ايرانی‌ست. می‌خواهد به سنت (پدربزرگ) کمک کند که باری از روی دوش جامعه (نادر) بردارد اما از فرط نجس و پاکی و محدوديت شرعیات خودش هم تبدیل می‌شود به معضل تازه برای جامعه. ختم آبستنی او يعنی همین وضعی که الان در جامعه ايران می‌بينيد و حکومت مذهبی قادر به نوزایی نیست. همين چيزی که به آن می‌گويیم اصلاح‌ناپذيری حکومت.

شوهر- شوهر نماينده روحانيت در جامعه است. رضا ميرکريمی روحانيت را با همين شمايل ورشکسته و مقروض به عالم و آدم در "زیر نور ماه" روايت کرده. شوهر(روحانيت) زبان زن باردار (مذهب) است. همين مذهب است که او را به درآمد تازه می‌رساند و بهانه برای او توليد می‌کند تا از جامعه پول بگیرد، چه در شکل ارائه خدمات به جامعه (نگهداری از سنت يعنی پدربزرگ) و چه در شکل جبران خسارت (ديه).

ترمه- ترمه دختر نادر و سيمين نماينده آينده است. موضوعی که در کشمکش میان جامعه، مدرنيته، سنت و مذهب گرفتار است و قادر به انتخاب ميان آن‌ها نيست و فيلم هم با اين عدم انتخاب او تمام می‌شود. در سن بلوغ است و اين بهترين نشانه آينده‌ی در حال وقوع است.

دختر کوچک- دختر کوچک نماینده زمان حال است. کوچک‌تر از همه و گزارشگر (نقاش) وقايع. کوچکی او نشانه‌ای‌ست از ناديده گرفته شدن زمان حال در جامعه ايرانی. يکی از بهترين نشانه‌های نمایندگی او (زمان حال) وقتی‌ست که دارد شیر سيلندر اکسیژن پدربزرگ (سنت) را کم و زياد می‌کند. درست شبيه به آهنگ‌های تازه مثل نامجو.

با اين پیشنهاد می‌توانید روابط ميان جنبه‌های مختلف زندگی ايرانی را ببينيد. چند تا مثالش را می‌نويسم:

سيمين (مدرنيته)، زن باردار (مذهب)، ترمه (آينده) و دختر کوچک (حال) از یک جنس‌اند و همه‌شان قدرت زادآوری دارند. منتها همه‌شان نياز به يک عامل ديگر برای باروری دارند. محصول حاصل از پيوند زادآوران و فاعلان از همه جالب‌تر است. مثلن آينده محصول جامعه و مدرنيته است و اين اوضاع را هميشه می‌توانيد ببينيد. وجود ترمه يعنی جامعه (نادر) و مدرنيته (سيمين) توانسته‌اند آينده را خلق کنند. هميشه هم همينطور است و دنیای فعلی با مظاهر جدیدش محصول توافق هر جامعه‌ای‌ست با نوآوری‌هايش. منتها وقتی به محصول روحانیت (مرد) و مذهب (زن باردار) می‌رسيد متوجه می‌شويد يک محصول‌شان وضع فعلی‌ست (دختر کوچک) که فقط ناظر ماجراهاست و کاره‌ای نيست جز گزارشگر وقايع اما تلاش روحانيت و مذهب برای خلق مجدد در شکل بارداری زن با برخورد شديد جامعه روبرو می‌شود و ناکام می‌ماند.

نکته جالب اين است که اين برخورد دفعی جامعه (نادر) نسبت به مذهب نيست که از سر تلاش برای حفظ سنت منجر به ختم نوزایی مذهب می‌شود بلکه اين سنت (پدربزرگ) است که مذهب (زن باردار) را به دنبال خودش می‌کشد و بارداری او را خاتمه می‌دهد. وقتی زن باردار (مذهب) می‌رود تا پدربزرگ (سنت) را پيدا کند می‌بيند پدربزرگ (سنت) کنار دکه روزنامه‌فروشی‌ست و دکه روزنامه‌فروشی همان جایی‌ست که هميشه حرفش با پدربزرگ هست و روزنامه‌هایی که نادر (جامعه) برای او می‌آورد و يا درباره‌شان با او حرف می‌زند محل علاقمندی پدربزرگ (سنت) است. خوب به جای دکه روزنامه‌فروشی بگذاريد جشن نوروز و چهارشنبه‌سوری تا متوجه بشويد چقدر دقیق است.

زن باردار (مذهب) به دنبال پدربزرگ (سنت) می‌رود و او را در کنار دکه روزنامه‌فروشی (نوروز و چهارشنبه‌سوری) می‌بينيد. می‌رود تا او را برگرداند اما آن آخر فيلم متوجه می‌شويم که ماشین به او زده و منجر به سقط شدن نوزادش شده. يعنی اين جامعه نبوده که مذهب را کنار زده بلکه اين واقعيات دنيای بیرونی‌ست که مذهب را از نوزایی درآورده.  

دو تا موقعيت ویژه میان جامعه (نادر) و مذهب (زن باردار) با سنت (پدربزرگ) هست. هر دو در حمام رخ می‌دهد. نادر پدرش را حمام می‌دهد و از فرط گرفتاری‌های او به گريه می‌افتد. زن باردار هم لباس پدربزرگ را در همان حمام عوض می‌کند. نادر برای حمام دادن پدرش او را با دستکش لیف می‌زند و زن باردار هم برای تعویض لباس‌های پدربزرگ از دستکش استفاده می‌کند. فرق دستکش‌ها را که ببينيد متوجه می‌شوید دستکش نادر خود او را هم خیس می‌کند ولی دستکش زن باردار مانع خيس شدنش می‌شود.

عصبيت شوهر زن باردار (مرد: روحانيت) و پرخاش‌های او که ما هم آدميم و قرض بالا آوردن‌ها و از کار بيکار شدنش همه نشانه‌های عاملان حکومت مذهبی‌ست. يک چيز خيلی جالبی هم توی فیلم هست که به نظرم طعنه‌ی فرهادی‌ست به وقایع بعد از انتخابات و همراهی روحانيت با اوباش. خيلی خيلی جالب بود.

نادر و سيمين و ترمه از خانه زن باردار می‌آيند بيرون و نگاه‌شان می‌افتد به ماشين‌شان. شوهر زن (روحانيت) از سر عصبانيت حل نشدن ماجرا و وصول نشدن پول و بی‌جواب ماندن طلبکارها با عصبانيت از خانه رفته است بیرون. بعد که ماشين در حال حرکت است شیشه جلوی آن را می‌بينيم که خرد شده.

باتوم‌های بسیج و پليس در جریان اعتراضات را يادتان هست؟ فيلم‌هایی که بسیجی‌ها و پليس با باتوم به شیشه‌های ماشين‌ها می‌کوبیدند را يادتان هست. رهبران مذهبی ايران وقتی نتوانستند از جامعه جواب بگيرند با اوباش کنار آمدند و معروف‌ترين نمونه اين همکاری عبارت بود از خرد کردن شيشه‌های ماشين‌ها. توی فيلم از نازایی مذهب و ناکارآمدی روحانيت به خرابکاری‌شان می‌رسيم.

فرهادی می‌گويد دعوای جامعه ايرانی بر سر حفظ سنت‌های جامعه در مقابل مدرنيته است و اين مذهب است که برای نجات درماندگی روحانيت خودش را می‌اندازد توی کاری که دست آخر او را هم نازا می‌کند. وقتی ترمه (آينده) دارد با درماندگی درباره انتخابش برای ماندن با جامعه و سنت (نادر و پدربزرگ) يا مدرنيته (سيمين) تصميم می‌گيرد تنها خبری که از مذهب (زن باردار) و روحانيت (مرد) داريم اين است که يکی نازا شده و دیگری در زندان طلبکارها.

7.12.11

ميوه بزرگ، ريشه سطحی

در دنيای گياهشناسی يک گياهانی وجود دارند که ريشه‌شان تقريبن روی سطح است. به اين گياهان می‌گويند ریشه سطحی يا Taproot. خيلی از سبزيجات توی اين گروه هستند منتها بزرگی ميوه اينجور گياهان گاهی خيلی غلط انداز است و به نظر می‌رسد چنين ميوه‌ای بايد از گياهی با ريشه عميق توليد شده باشد. وضع اين گياهان به زبان فارسی اينطوری‌ست که هر چقدر پول بدهی آش می‌خوری. يعنی هر چقدر آب بهشان بدهی ميوه‌شان درشت‌تر می‌شود و اين درست برخلاف گياهان با ريشه عميق است که آنقدر ریشه‌شان به عمق زمين می‌رود که از جنبه آبی خودکفا می‌شوند. از آب درون زمين استفاده می‌کنند و رشد می‌کنند. اين قسمتش هم جالب است که از جنبه گياه‌شناسی گياهان با ريشه سطحی به طور عمومی سايه ندارند ولی گیاهان با ريشه عميق سايه درست می‌کنند.   

حرف حساب زدن و تحمل شنيدن حرف حساب ديگران از آدم انرژی می‌برد. در عوض حرف پراندن و لودگی انرژی‌زا هم هست. بلاخره می‌گويید و می‌خنديد و مرکز عالم ايستاده‌ايد. اگر هم کسی منکر محل ايستادن‌تان باشد می‌تواند برود اندازه بگيرد. 

سه سال پيش که شيرين عبادی آمده بود بريزبن توی محوطه هتل محل اقامتش داشتيم حرف می‌زديم. توی حرف‌هايش گفت خيلی‌ها از من انتظار دارند که برای هر موضوعی با هر درجه‌ای از اهميت بيانيه بدهم يا مصاحبه کنم. اگر بگويم نه می‌گويند اين جايزه نوبل را بخاطر ما مردم گرفتی. من هر بار سعی می‌کنم اين را بهشان بگويم که کسی از مردم برای اين جايزه به من رای نداده يا اين يک سمت دولتی يا نمايندگی مجلس نيست که من برای کار در يک اداره‌ای منصوب يا برای نمايندگی مجلس کانديد شده باشم که به جای‌شان حرف بزنم. خوب نمی‌شود با اين حرف شيرين عبادی موافق نبود چون خيلی از جوايز معتبر جهانی بر اساس نظر يک گروه داوری اهدا می‌شوند و کسی برای آن‌ها از مردم رای‌گيری نمی‌کند. اين با انتخابات فرق دارد. البته با اين هم فرق دارد که يک کسی زورکی خودش را نماينده کائنات روی زمين بداند و با زور اسلحه يک عنوان پدری يا رهبری هم برای خودش بتراشد و صدای مردم هم از ترس درنيايد. خلاصه اين که حرف عبادی حرف حساب بود.

حالا حرف‌های محمدرضا لطفی درباره شجريان و مشکاتيان و عليزاده از همان دسته گرفتاری‌هایی‌ست که شيرين عبادی به آن اشاره می‌کرد: مسئوليت بيخود برای آدم‌ها تراشيدن. موفقيت اين و آن را به احساس حق‌خوری گره زدن و پرتاب اين ترکيب به طرف جامعه جزو مهارت‌هایی‌ست که برای حرف پراندن ضروری‌ست و البته انرژی‌زا هم هست.

برای اين که خيال‌تان راحت بشود اين را هم می‌نويسم که شجريان که آمد بريزبن برای برگزاری کنسرت من ترجيح دادم از خير کنسرت بگذرم چون شنيدن صدای شجريان از ديدنش برايم جذاب‌تر است. بنابراين طرفداری يا سينه‌چاکی برای ايشان نمی‌کنم منتها يک آدمی خودش رفته زحمت کشيده و تمرين کرده. حنجره هم که کرايه‌ای نبوده که خوب پول بدهد و حنجره خوب‌تر از بفيه اجاره کند. باقی بدبختی‌های تمرين را هم خودش کشيده و اگر در تمام اين ساليان کسی نخواسته به صدای او گوش کند زوری هم در کار نبوده. خوب حالا چه عقد اخوتی هم با فقر بسته که اگر دستش می‌رسد نتيجه اين زحمات را ببيند آن را هم ناديده بگيرد و فقير بماند؟  

حرف‌های انرژی‌زای لطفی درباره شجريان دقيقن آدم را به یک نتيجه جالب گياه‌شناسی می‌رساند. اين که ميوه بزرگ معنی‌اش ريشه عميق نيست.  

6.12.11

فيلم يوتيوبی با نامه افسوس، ساليانی رفته و خاندانی جا مانده

وقتی يک حکومتی بر سر کار است و هر طور که قدرت را به دست گرفته باشد دست آخر ناگزير می‌شود چهره فرهنگی برای خودش دست و پا کند. حتی هولاکوخان مغول هم با درايت خواجه نصیرالدين طوسی و ساخت رصدخانه مراغه و تربيت منجم همين کار را کرد. در دوران جديد هم همين چهره فرهنگی حکومت‌هاست که آن‌ها را در ميان سايرين متمايز می‌کند. از ساخت بناهای يادبود و ساخت سينما و نمايش‌خانه و موزه تا جايزه و مدال دادن به اهل علم و هنر. ماندگاری حکومت‌ها از جنبه فرهنگی به همين درايت‌شان است.

منتها در دنيای مدرن اين فقط حکومت‌ها نيستند که به دنبال چهره فرهنگی باقی گذاشتن از خودشان هستند، بلکه بسياری از کسانی که در کاری سرآمد ملت خودشان يا روزگار ديگران می‌شوند هم به مدد همين جوايز و پاداش‌ها به تلاش انسان‌ها ارج می‌گذارند. می‌شود گفت حکومت‌ها و غيرحکومتی‌ها دنيای مدرن و از جنبه فرهنگی همترازند. نمونه معروفش جايزه نوبل است اما به فهرست طولانی اين جوايز را که نگاه می‌کنيد از بنياد آقاخان گرفته تا بورسيه‌های دانشگاهی و کمک هزينه‌های دانشجویی و حتی خرج سفر يک دانشجو در سال هم در آن وجود دارد که گاهی فقط یک خانواده مبلغی را برای يادبود يکی از اعضای آن خانواده به مراکز دانشگاهی و فرهنگی می‌سپارد تا به عنوان خرج سفر يک دانشجو برای شرکت در يک همايش علمی صرف بشود.

توی ايران تا وقتی يک حکومتی در قدرت است از اين خبرها هست. در دوران پهلوی و همين حالا در دوران جمهوری اسلامی جوايزی برای کتاب سال و فيلم خوب و از اين دست اتفاقات فرهنگی اختصاص می‌دهند. در هر دو دوره هم بنای يادبود و سينما و مرکز فرهنگی ساخته‌اند و منصفانه‌اش اين است که هر دو را با هم ببينيم. منتها موضوع وقتی جالب می‌شود که ببينيم آيا اين جايزه دادن‌ها وقتی هم که آدم‌ها در قدرت و حکومت نيستند هم رخ می‌دهد؟ يعنی آيا اين ساخت و ساز و جايزه دادن‌ها برای آن آدم‌ها موضوع فرهنگی بوده يا حکومتی؟ بهترين نمونه‌اش وضع فعلی خانواده پهلوی‌ست که تا وقتی در قدرت بودند و خزانه دست‌شان بود ساخت و ساز کردند و جايزه دادند ولی وقتی از قدرت کنار زده شدند هيچ خبری ازشان نشد.

رگ گردن‌تان نزند بيرون ... صبر کنيد

اين همه که علاقمندان خانواده پهلوی از هنردوستی فرح ديبا حرف می‌زنند و ساخت موزه و نمايش‌خانه را برای دوران هنرپروری او مثال می‌آورند هيچ خبری دارند که ايشان در سی سال گذشته مثلن يک جايزه‌ای به کسی داده باشد که کتاب خوب، به هر زبانی، نوشته؟ خبری از جايزه‌ای کوچکی در زمينه معماری ازشان سراغ داريد؟ این همه بازيگر ايرانی در نمايش‌ها و جشنواره‌های در تبعيد هنرنمایی می‌کنند و تقریبن همه‌شان قادر به سفر به ايران نيستند جایی خبری داريد که خانم فرح ديبا هر سال جايزه‌ای به يکی‌شان داده باشد؟

از رضا پهلوی خبری دارید که جایی به اسم تحقيق در تاريخ ايران به کسی جايزه داده باشد؟ بورسی به دانشجويی ولو غير ايرانی داده باشد؟ ساليانه از هنرمندی تقدير کرده باشد؟ جايزه کتاب سال راه انداخته باشد؟ مثلن در علم سالانه جايزه داده‌ باشد؟ جشنواره عکاسی راه انداخته باشد؟

هشت نه سال است که گوگوش از ايران آمده بیرون و حرفه ايشان هم خوانندگی‌ست. هر آدمی که مهاجرت کرده باشد می‌داند که هفت هشت سال طول می‌کشد تا آدم در مهاجرت دوباره بتواند سر پا بلند شود. خوب همين ايشان بلاخره بعد از اين مدت مسابقه برگزار کرده و چهار تا هنرمند تازه به همه‌مان معرفی کرده. هر چه هم که از نظر مالی دارد از خوانندگی‌اش دارد. نه بابایش شاه بوده نه خودش تا وقتی انقلاب نشده بود چيزی بيشتر از يک خواننده بود.

خوب همين يک آدم را مقايسه کنيد با خانواده پهلوی که دست‌تان بيايد اين همه حرفی که درباره هنرپروری و فرهنگ‌دوستی‌شان می‌زنند همه‌اش مربوط به زمانی بود که در قدرت بودند و خزانه هم در اختيارشان بود. بعيد می‌دانم همين‌ها را نشود به همين جمهوری اسلامی هم گفت. بلاخره اين‌ها هم از همان خزانه دارند جشنواره برگزار می‌کنند و جايزه می‌دهند. خانواده پهلوی که از گوگوش کم‌بضاعت‌تر نبودند.

خوب حالا دوست داريد رگ‌ گردن‌تان را کلفت کنيد به خودتان مربوط است منتها سی سال است خانواده پهلوی جز حرف زدن کار ديگری نکرده‌اند و هيچ آبی هم ازشان گرم نشده. در حالی که گوگوش دستکم نشان داد می‌شود کار فرهنگی کرد.

حالا البته اگر دوست داريد فيلم يوتيوبی درباره دوران شاه با نامه افسوس که چی بوديم چی شديم برای اين و آن بفرستيد به خودتان مربوط است منتها حالا ديگر ساليانی رفته و خاندانی جا مانده است.

27.11.11

نامه به آقای فرج‌الله سلحشور

عرض سلام خدمت جناب آقای فرج‌الله سلحشور

آقای سلحشور، من زيست‌شناس هستم. شما هم که فيلمسازيد. هر دو به کارهای‌مان علاقه داريم. شما فرج‌الله سلحشور هستيد با اعتقادات‌تان من هم يک جور اعتقاداتی دارم که با اعتقادات شما متفاوت است منتها دليلی ندارد که آدم‌ها به زور شبيه به همديگر بشوند.

اينروزها امکان فيلم ساختن برای شما زيادتر از فيلمسازان ديگر است. بلاخره هر کسی يک دوره‌ای دارد و اين هم دوره شماست. هيچ اشکالی ندارد. توی کارنامه کارگردانی‌تان، آنقدری که من ديده‌ام، سه تا مجموعه تلويزيونی هست "ایوب پیامبر، اصحاب کهف و يوسف پيامبر". اين يعنی شما به متون دينی خيلی علاقه داريد. به طور خاص هم اين سه تا داستان مربوط به قرآن است که باز معنی‌اش اين است که شما برای کارهای تصويری‌تان به نوشته‌های قرآنی علاقه بيشتری داريد. اين هم سليقه‌تان است و باز هيچ اشکالی ندارد.

می‌خواستم يک خواهشی ازتان بکنم. يعنی هر چقدر فکر کردم ديدم کسی بهتر از شما برای برآوردن اين خواهش پيدا نمی‌شود، بخصوص که دغدغه سينمای دينی هم داريد. خواهشم اين است که توی روايات قرآن به جز داستان‌های پيامبران و اقوام موضوعات ديگری مثل بهشت و جهنم هم هست. توصيف‌های خيال‌انگيزی که درباره اين دو مکان هم داده شده به اندازه داستان‌های پيامبران جذابند و قابليت فيلمسازی دارند. شما هم که دينداری مردم برای‌تان موضوع مهمی‌ست. خوب خواهشم اين است که به جای سريال تلويزيونی دو تا فيلم کوتاه هم بسازيد که بشود آن را در جشنواره‌های فيلم نمايش داد. يک فيلم درباره اوضاع جهنم و يکی هم درباره اوضاع بهشت.

اگر اين دو جا، يعنی بهشت و جهنم، واقعی هستند پس می‌شود درباره‌شان فيلم هم ساخت. هيچ کاری که نکند آدم‌های گناهگار را از آتش جهنم می‌ترساند و شوق بهشت رفتن را در آن‌ها ايجاد می‌کند. حالا البته در متون دينی درباره بهشت و جهنم و موجوداتی که آنجا هستند و شرايطی که آدم‌های خوب و بد دارند هم حرف زياد زده شده و همه‌شان قابليت تبديل شدن به فيلم را دارند. همين که شما بهشت را با شرايطی که در متون دينی برای آن ذکر شده تصوير کنيد تعداد دينداران را افزايش می‌دهيد.

از جنبه امکانات توليد و بازيگرانی که بتوانند نقش موجودات بهشت و جهنم را بازی کنند هم نگرانی وجود ندارد. هر دو تا فيلم را می‌شود بصورت انيميشن ساخت. منتها تصديق می‌فرماييد که بايد ساخته‌تان مطابق با نص متون دينی باشد و شرايط و موجودات را هم همانطوری که ذکر شده‌اند تصويرسازی کنيد.

من خيلی اميدوارم حالا که بعد از هزار سال يک حکومت مذهبی با دغدغه‌ی دينداری در يک گوشه‌ای از دنيا پا گرفته و به رشد و اعتلای سينمای دينی اهتمام دارد و فيلمسازان متعهدی مثل شما هم دارد وقتش است که يک اثر سينمايی هم درباره اوضاع بهشت و جهنم بسازد که نشان بدهد چرا دينداری مهم است و پاداشی که به دينداران قرار است تعلق بگيرد چگونه پاداشی‌ست. مطمئنم از استقبال مردم از ديدن فيلمی که بهشت و شرايط و موجوداتش را نشان بدهد باخبريد. من هم اين را اضافه می‌کنم که ديدن فيلمی که برگرفته از نص متون دينی باشد و بخوبی اوضاع اين دو مکان را نشان بدهد در رويگردانی مردم از کارهای خلاف و بازگشت به گوهر اصيل دينداری نقش موثری دارد.

از شما پنهان نباشد، من يک همکاری دارم که درباره رخدادهای بهشت چندان اعتقاد جدی ندارد و گاهی که بحث می‌کنيم برای رفتن به جهنم تمايل بيشتری دارد. فيلم شما درباره اوضاع بهشت و جهنم و شرايط و امکانات هر دو مکان برای آدم‌هايی مثل همکار من می‌تواند تعيین کننده باشد. از قضا اگر هيچ جای ديگری نشود با امکانات دولتی درباره بهشت و جهنم و تمام وعده‌هایی که درباره‌شان داده می‌شود فيلم ساخت الان در جمهوری اسلامی شدنی‌ست و چرا که نه؟

امروز يک جايی هم نوشتم ايکاش وزارت ارشاد به نقاشان و مجسمه‌سازان هم امکان بدهد که با استفاده از متون دينی به تصويرگری و پيکرتراشی از بهشت و جهنم بپردازند و توی هر شهری که هستند روزهای جمعه قبل از برگزاری نماز جمعه آثارشان را برای بازديد و خريد مردم ارائه کنند. ما که می‌دانيم بهشت و جهنم هست و تصوير هر دو را هم که در متون دينی‌مان داريم، خوب چرا از اين امکان بصری برای ديندار کردن مردم استفاده نکنيم؟ شايد يک روزی بشود همين ژانر سينمايی بهشت و جهنم را بصورت يک جشنواره مستقل سينمايی هم مطرح کرد. متاسفانه الان نوع زمينی‌اش هست و اسم متفاوتی دارد.

آقای سلحشور عزيز، من خيلی به شما اميد بسته‌ام که با ساخت دو تا فيلم کوتاه درباره چگونگی بهشت و جهنم نشان بدهيد چرا به شرايط امروز سينمای ايران اعتراض داريد و اين موجوداتی که در فيلم‌های امروز بازی می‌کنند چقدر با موجوداتی که شما در فيلم‌های‌تان درباره بهشت و جهنم نشان می‌دهيد فرق‌های اساسی دارند و اصولن پاداش اخروی يعنی چه. به هر حال حرف حق را بايد گفت و شما هم که برای توليدات تلويزيونی‌تان حرف حق را به طور مستند زده‌ايد.

منتظر توليدات شما هستيم.

سلام برسانيد.   

خروج از تنگ آب و ورود به قفس

عکس‌های اواخر دوران شاه و اوايل انقلاب را که نگاه می‌کنيد، نوشته‌های آن دوران را که می‌خوانيد و صداهای آدم‌ها را که می‌شنويد احساس می‌کنيد کسی هنوز نمی‌داند دنيای واقعی چه جور جايی‌ست. انگار حالا از خودتان بپرسيد چطور به ماهی توی تنگ آب آنروزها می‌شد گفت بيرون از تنگ آب زندگی جور ديگری‌ست. درست مثل حالا که می‌پرسيد چطور می‌شود درباره زندگی بيرون از قفس حرف زد. شايد در تاريخ معاصر ايران تنها دوره‌ای که در آن فرادست و فرودست جامعه ايرانی بطور مشترک از چاله درآمدند و به چاه افتادند همان دوران باشد. زندگی با شعار دروازه‌های تمدن بزرگ شاه همانقدر گمراه کننده بود که وعده جامعه بی‌طبقه توحيدی انقلابيون مسلمان.

کسی فکر نمی‌کرد برای بيرون آمدن از تنگ آب و نيفتادن در قفس بايد ضمانت گرفت. اگر کسی از ميان مردم عادی آنروزها چيزی از تنگ آب و قفس می‌دانست آنوقت حالا 30 سال بود که زندگی واقعی فقط در درون خانه‌های مردم نبود و خيابان‌ها به اشغال چوب به دست‌ها و ماسک به صورت‌ها درنمی‌آمد. حالا ولی خيلی‌ها اين فاصله را می‌شناسند و می‌دانند بايد برای شعارهای پر زرق و برق دوران گذار از شعار دهندگان ضمانت بگيرند. کاری که ما در جامعه ايرانی نکرديم و در عوض سی سال تمام زوايای زندگی شعارزده‌مان را تجربه کرديم.

علیا ماجده المهدی و دوست پسرش با انتشار عکس‌های برهنه‌شان درست همان کاری را کردند که سی سال پيش ما بايد می‌کرديم. حالا البته انتشار تصوير برهنه ما ايرانی‌ها درخواست ضمانت برای کالايی‌ست که سال‌ها پيش از دور استفاده خارج شده. منتها اما اگر همين حالا قرار باشد اهل جامعه ايرانی به فکر ضمانتی برای دوران بعدی‌شان باشند آن ضمانت چيست؟

به نظر من، اصل داستان متوقف ماندن جنبش اعتراضی جامعه ايرانی در همين است که چه ضمانتی را بايد از چه کسی گرفت، يا، کدام يک از گروه‌ها يا افراد فعال در حوزه سياسی حاضرند برای خواست‌های اجتماعی مردم ضمانت اجرايی بدهند. از قضا با همين ضمانت دادن می‌توان موقعيت سياسی طرفداران و مخالفان و حتی ممتنعين حمله نظامی به ايران را هم رصد کرد. چه کسی حاضر است برود توی خيابان و به نفع گروهی سياسی شعار بدهد و احيانن باتوم بخورد در حالی که آن گروه سياسی هيچ جا اعلام نکرده که موازين اجتماعی و ضمانت‌های سياسی‌اش در مقابل جامعه چيست و ابزارهای اجرايی‌اش کجاست؟ عکس‌های برهنه ماجده و دوست پسرش دقيقن همين سوال را از گروه‌های سياسی جهان عرب پرسيده‌اند. درست در همان جهانی که ثمره کشته و مجروح شدن جوان‌هايش اعلام آزادی چندهمسری در ليبی بود.

سوال برای ضمانت سياسی و راهبرد اجتماعی در برابر آزادی‌های افراد جامعه را نمی‌شود با اعتقاد به پاکی يک آدم يا خوشنامی يک گروه سياسی جواب داد. در دنيای سياست پاکی و خوشنامی با معيار تضمين آزادی اجتماعی افراد جامعه معنا پيدا می‌کنند.

در جامعه ايرانی حالا ديگر نمی‌شود مردم عادی عکس برهنه‌شان را برای ضمانت گرفتن از گروه‌های سياسی منتشر کنند. ما همه‌مان آن برهنگی يک دقيقه‌ای جلوی دوربين را با سی سال زندگی پنهان عوض کرديم. بعد از اين سی سال حالا اين گروه‌های سياسی هستند که بايد عکس برهنه‌شان را برای اثبات مدعای‌شان منتشر کنند.

تجربه‌ی سی ساله ما نشان داده حالا بعد از خروج از تنگ آب و ورود به قفس، عکس برهنه برلوسکونی قابل باورتر از جای مهر روی پيشانی اهل حکومت جمهوری اسلامی‌ست.