مزاحمان
ديروز رفته بودم دريا. توی ساحل داشتم کتاب مي خواندم که دو تا خانم جا افتاده آمدند چند متر آن طرف تر وسايلشان را گذاشتند روی شن های ساحل. سر به سر همديگه مي گذاشتند و من هم زير چشمي حواسم بهشان بود. يک کمي که گذشت يکي شان آمد و خواهش کرد با دوربينش ازشان دو سه تا عکس دو نفره بگيرم. مثل بچه ها برای هر عکسي که مي خواستم بگيرم بازيگوشي مي کردند. دوربين را که داشتم پس مي دادم پرسيدند اين طرف ها در کوئينزلند کجاها ديدني ست؟ چند جايي را که مي شناختم آدرس دادم، بعد پرسيدم مسافريد؟ گفتند از کمي دورتر از سيدني آمده اند، ديگر حرفي بين مان نشد و رفتند پي شنا کردن
از دريا که آمدند بيرون و نشستند کنار وسايلشان همان که دوربين داشت با صدای بلند گفت من دارم از خوشي ديوانه مي شوم. خيلي کنجکاو شدم از هيجاني که هر دو داشتند. پرسيدم داريد ماجراجويي مي کنيد؟ خانم دومي گفت همه چيز را گذاشته ايم برای دو هفته کنار و آمده ايم مسافرت، و سوال های من شروع شد و آن ها با هيجان و ذوق زدگي تعريف مي کردند
هر دو دوست، خانم های خانه دار و متأهل بودند هر کدام با دو سه تا بچه. مدرسه ها که تعطيل شده با شوهرانشان قرار گذاشته اند دو هفته ی اول سال نو را بروند مسافرت و همه ی زندگي و بچه ها را بسپارند به شوهرانشان. برنامه ی سفر را گذاشته اند بر اين که هر جايي شد بخورند و بخوابند. وسايل خورد و خوراکشان را هم آورده بودند. برای اين که به اتومبيل هايشان هم فشار نيايد و کار و زندگي بعد از سفرشان مختل نشود يک ماشين مسافرتي از همين چهار محوره ها هم کرايه کرده اند و چادر خواب و وسايل را گذاشته اند پشتش و راه افتاده اند. آن دوربين داره مي گفت به شوهر و بچه ها گفتم اصلأ به من تلفن نزنيد، من هر جا مشکلي برايم پيش آمد خبر مي دهم. همه ی گفتني ها را بگذاريد وقتي برگشتم برايم تعريف کنيد
خلاصه در حال خوش گذراندن بودند، به گفته ی خودشان خيلي هم اقتصادی رفتار مي کردند که نهايت استفاده را از پولشان ببرند. از کلي دشت و دريا و جنگل هم رد شده اند که با خنده و سر به سر همديگر گذاشتن ماجراها را تعريف مي کردند
گفتم نمي ترسيد کسي مزاحمتان بشود؟ گفتند موبايلمان را تنظيم کرده ايم روی شماره تلفن پليس که هر خطری پيش آمد پليس را خبر کنيم، تا به حال هم مشکلي پيش نيامده
سه ساعتي آن جا کنار دريا بودند و آنقدر از سفرشان تعريف کردند که من نصف آن را هم تجربه نکرده بودم، کلي هم چيز ياد گرفتم ازشان، خداحافظي کردند و رفتند
بعد که رفتند فکر مي کردم اين مادرها بعد از اين سفر چقدر با تجربه تر مي شوند و چقدر از اتفاقات جديد مطلع مي شوند و اين ها همه برای آموزش بچه هايشان چقدر مي تواند مفيد باشد تا اين که بنشينند در خانه و تجربيات بيست سي سال قبل خودشان را به زور به خورد بچه ها بدهند. با نشاط هم شده اند و خانواده شان به همين نشاط و سر زندگي کلي انرژی مي گيرد
اين وسط های فکرم ديدم من از اين ها درباره ی اذيت و آزار مثلأ مزاحمان سوال کردم آنوقت اين ها گفتند اگر موردی باشد به پليس خبر مي دهيم، اما تا جايي که من مي دانم در ايران همين پليس که بايد مزاحمان را دفع کند از بس که قانون و مقررات دست و پا گير دارد برای خانم ها خودش بزرگترين مزاحم است. همين که يک خانمي بخواهد برود از خانه اش بيرون بايد جواب پس بدهد به پليس تا اينکه بخواهد برود مثلأ يک هتل بگيرد در جايي که آنوقت بايد جواب اداره ی اماکن را هم بدهد و تازه صابون بي آبرو شدن برای رفتن به اداره ی پليس را هم به تنش بمالد. تازه موضوع آموزش ديدن بچه ها از طريق مادران با تجربه و دنيا ديده که اصلأ بماند، هيچ

نظرات

پست‌های پرطرفدار