حکايت آن پاتوقي که کفتر فروشي شد


آن قديم ها شهری بوده که اسمش را گذاشته بودند وبلاگستان. وسط شهر يک خيابان نو نوار بوده مثل لاله زار قديم، پر از کافه و سينما و تأتر. همه با قر و فر مي آمده اند پي رفيقي، دوستي، پي قرار ملاقاتي، پي تکه خبری از اين ور و آن ور. گاهي گروه دوره گردی مي آمده آن وسط لاله زار شهر نمايشي مي داده که اگر اگر کسي نمي رسيده ببيند اثرش را روی در و ديوار مي ديده. پاتوق اصلي لاله زارشان صاحب باحالي داشته، متلک ظريفي به اين مي گفته، خبر درگوشي به آن يکي مي گفته، آدم حبس کشيده ای را که سرش بوی قرمه سبزی مي داده مي نشانده کنار خودش که مبادا کسي چپ نگاهش کند. روزنامه و مجله مي خريده دسته دسته که کسي بي خبر از دنيا از پاتوقش نرود. آدم ناشناس تازه وارد را به اين و آن معرفي مي کرده. خلاصه يک لاله زار بوده و کافه ها و تاترهايش با يک پاتوق آشنايش
کمي که شهر بزرگ تر مي شود و دو سه تا کافه اين طرف و آن طرف باز مي شود، سر و کله ی تاکسي و شوفر پيدا مي شود و ديگر مي شود رفت اين ور و آن ور يک بار هم صاحب پاتوق خودش مي رود ماشين مي گيرد و چرخي مي زند در گوشه کنارهای شهر و کافه های جديد را برانداز مي کند. هر جا که مي رود مي بيند عکسش را گذاشته اند بالای سر در کافه ها که يعني ما ارادت داريم به صاحب پاتوق لاله زار
صاحب پاتوق کم کم هر روز ماشين مي گيرد و مي رود دورترها، يک وقت ها هم حوصله نمي کند برگردد لاله زار همانجايي که بوده مي ماند، گاهي نصف روزی، گاهي يک روزی، تا کم کم مي رسد به يک هفته و يک ماه و چند ماه. پاتوق هم کم کم رونقش از دست مي رود، هر وقت کسي مي رود همان ظرف انار دانه شده را مي بيند که يک من خاک رويش نشسته، یعد از سال و ماهي هم يک تکه سنگک مي نشيند جای انار دانه شده که آن هم بيات مي شود و خاک گرفته. پاتوق که خاک گرفته مي شود کم کم مشتری هايش هم مي پرند، مي روند پي زندگي شان و بعضي هاشان حلقه مي زنند جاهای ديگر، چندتايي شان کافه ی فرنگي باز مي کنند و بعضي هاشان باشگاه عقاب راه مي اندازند، باقي هم ويلان مي شوند. تازه واردها هم که از شهرهای دور مي آيند که بروند پاتوق لاله زار را ببينند فکر مي کنند آدرس اشتباهي آمده اند
صاحب پاتوق بعد از چندين و چند ماه مي آيد سر کار و زندگي اش. مي بيند دنيايي که ديده با اين پاتوق فرق مي کرده، اصلأ از بس هوايي شده ديگر خودش پاتوق نشيني اش نمي آيد. مي رود و فکر مي کند با اين دل هوايي شده چه کند. اين طرف و آن طرف ميز و صندلي ها را جمع مي کند و مي زند به کفتر فروشي. پاتوق را تبديل مي کند به کفتر فروشي. ديگر هوايي شده و با کفترها بيشتر حال مي کند. خودش هم مي زند به خال تور بازی و با آن کت و شلوار تميز قديمي که حالا از بس باهاشان خوابيده ديگر مچاله شده اند مي نشيند دم در کفتر فروشي
آدم های قديمي هر از گاهي از کنار پاتوق قديمي و صاحبش رد مي شوند به اميد اين که شايد کفتر فروشي را تعطيل کرده باشد و مزه پراني هايش را دوباره بشنوند اما هيچ از مزه پراني ها که گيرشان نمي آيد هيچ تازه دو سه تا شيشکي هم نصيبشان مي شود. کم کم سر و کله ی بلندگو هم پيدا مي شود که صدای متلک گفتن ها به سر لاله زار هم برسد که مي رسد و هر آدمي که يک لنگ روی دوشش گذاشته و يک کلاه مخملي کج روی سرش و قبلأ ها جرأت نزديک شدن به لاله زار را نداشته مي آيد پي آن صدا و جاگير مي شود کنار کفتر فروشي. حالا ديگر صاحب کفتر فروشي اشاره کند اين لنگ به دست ها تنبان مردم را بادبان مي کنند، گاهي هم مي روند شلوارشان را مي کشند پائين و از سر تا ته کافه های جديد را به گند مي کشند
خلاصه، همين طور مي گذرد و مي گذرد و صاحب پاتوق قديمي و کفتر فروشي فعلي سرش را به کفتر هايش گرم کرده و ديگر نمي بيند که گاهي آدم های قديمي دارند از آن دور دورها برای تازه واردهای آدرس به دست قسم و آيه مي خورند که اين بابا همان آدمي است که هنوز ما عکسش را داريم توی خانه مان، نچ هيچ کس باور نمي کند. خلاصه همه غصه مي خورند و کاری از پيش نمي رود که کفتر فروشي بشود پاتوق قديم
و چون داستان ادامه دارد و به قول ابوالفضل زروئي هنوز غلاغه هم خوشبختانه به خونه ش نرسيده ما هم تا همين جا داستان را نگهش مي داريم تا ببينيم اين کفترها کي مي روند و ما پاتوق را با صاحب تر و تميز قبلي مي توانيم ببينيم تا باقي داستان را بنويسيم

نظرات

پست‌های پرطرفدار