طربخانه

آدم که پايش مي رسد به خارج از کشور و دنبال خودش هم بعضي وسايل ايراني دارد برای تعميرشان مجبور مي شود بزند به هنر به خرج دادن در حوزه ی صنايع دستي
من از ايران که مي آمدم خيلي اين پا و آن پا کردم که آکاردئون و سه تارم را با خودم بياورم. ديدم آکاردئون خودش به اندازه ی يک چمدان جا مي گيرد و اصلأ عذابي مي شود حمل و نقلش اما سه تار سبک است و مي شود آوردش. اما همان آوردن سه تار خودش يک پدری از من درآورد که نگو و نپرس. تمام مسير سه تار را روی پايم گذاشته بودم، يک کيسه ی پلاستيکي داشت و اعتماد نمي کردم که بگذارمش در آن جامه دان های بالای صندلي هواپيما، جعبه ی چوبي هم نخريدم از متأسفانه سهل انگاری خودم
خلاصه بعد از سه سال ديروز يکي از اين نخ های پرده بندی سه تار کنده شد. امروز هم يکي ديگرش. ديشب از يک گيتار ساز اروگوئه ای پرسيدم بلدی اين جور سازهای ايراني را تعمير کني گفت وسايلش را ندارم
خلاصه امروز خودم زدم به ابتکار به خرج دادن. با نخ قرقره ی معمولي که آغشته به چسب بود چند لايه پيچيدم دور دسته ی سه تار و دوباره روی همان نخ را چسب زدم که بشود شبيه به نخ روده که معمولأ برای پرده بندی استفاده مي کنند
يک کمي بعد که تقريبأ خشک شد شروع کردم به زدن ديدم بد هم نشد. لابد قديم هم از همين جاها شروع کرده اند قدما تا رسيده اند به پرده بندی با سيم روده ای
دو ماه پيش هم يکي از همسايه ها که پستچي ست اما شديدأ اهل ساز و آواز آمد گفت ما داريم اسباب کشي مي کنيم بيا و اين ارگ ما را بردار برای خودت. يک ارگ دو طبقه ی مبله. من خودم يکي از اين ها را دارم ايران که اگر قرار بود بياورمش اين جا بايد با وانت مي آوردمش. خلاصه اين آقای همسايه هم ارگ حسابي اش را بدون اين که پولي بگيرد اهدا فرمودند به بنده
خلاصه اين که امورات طربخانه ای دارد آرام آرام تکميل مي شود. گرچه که اينروزها هر وقت مي خواهم ساز بزنم مي روم سه تار برمي دارم و مرغ سحر مي زنم. باور کنيد دلم به هيچ سمت ديگری نمي رود الا که بنشينم هي مرغ سحر بزنم تا خسته بشوم



نظرات

پست‌های پرطرفدار