Tuesday, October 31, 2006

تابوها، پيشزمينه‌ها

سر صبحي يک چيزی بنويسم برای‌تان که نتيجه‌ی کنجکاوی دو هفته‌ی‌ گذشته‌ام بود.

دو هفته پيش داشتم فکر مي‌کردم که چرا به بعضي فيلم‌هايي جايزه مي‌دهند که موضوع‌شان برای خيلي‌ها که تماشاچي بالقوه‌ی فيلم‌ها هستند نامأنوس است يا هنوز حرف زدن درباره‌شان هم برای‌ خيلي‌ها تابوست. برای نمونه‌ فيلم کوه بروک بک که برنده‌ی جايزه‌ی فيلمنامه‌ی اقتباسي و دو جايزه‌ی ديگر در اسکار امسال شد.

حالا بعد از دو هفته تازه فهميده‌ام چرا اين اتفاق افتاده.

کاری به اين ندارم که ارزش اين فيلم برای آدم‌های معتقد يا منتقد به همجنسگرايي چقدر است چون حرفم اصلأ مبتني بر دفاع يا انتقاد از طرفين موضوع نيست. حالا مي‌نويسم حرفم چيست.

داستان کوه بروک بک در ايالت وايومين Wyoming امريکا رخ مي‌دهد.

وايومين در واقع ايالت گاوچران‌ها بوده از قديم و هنوز هم هست و آن کوه بروک بک در واقع نماد ايالت است. اهل اين ايالت نسبت به ايالت‌های ديگر محافظه‌کارترند و اين را از زبان يک خبرنگار استراليايي به نام تام ويليامز مي‌نويسم که برای شبکه‌ی 7 تلويزيون استراليا برنامه‌های گردشگری مي‌سازد و يک مقاله‌ای از او پيدا کردم که رفته بوده مسافرت در همين ايالت و چون استراليايي‌ها اصولأ محافظه‌کارتر از امريکايي‌ها هستند بنابراين مي‌شود حدس زد که وقتي تام مي‌نويسد اهل وايومين محافظه کارند معني‌اش چيست.

در سال 1960 يعني 46 سال پيش يک پسر دانشجويي به نام "مثيو شپرد" که در دانشگاه ايالتي وايومين درس مي‌خوانده و همجنسگرا هم بوده و صاف صاف هم در آن ايالت محافظه‌کار راه مي‌رفته و علائق خودش را اعلام مي‌کرده چند باری توسط مخالفانش کتک مفصلي مي‌خورد.

اما مخالفان فقط به کتک زدن اکتفا نمي‌کنند و يک روزی مي‌روند ضمن کتک‌کاری بند کفشش‌های مثيو را باز مي‌کنند و او را با همان‌ها مي‌بندند به يک نرده‌ای‌، ظاهرأ محلش هم جايي بوده به نام "لاماری". از قرار همه‌ی اطرافيان هم از ماجرای کتک خوردن و بسته شدن مثيو باخبر بوده‌اند اما هيچکس به او کمک نمي‌کند تا اين که مثيو با همان دست‌های بسته به نرده مي‌ميرد.

حالا اسم مثيو شپرد تبديل شده به يک جور مبارزه اجتماعي برای هر چيز و با همين اسم مدام مي‌کوبند توی سر اهالي وايومين که شما از فرط محافظه‌کاری تا کشتن مخالفان عقيده‌تان هم پيش مي‌رويد.

در واقع فيلم کوه بروک بک از يک فيلم با موضوع همجنسگرايي فراتر مي‌رود و تبديل مي‌شود به يک فيلمي در ژانر مبارزه برای حقوق اجتماعي. به هر حال ارزش‌های اجتماعي برای آدم‌های مختلف و در هر کشوری متفاوت است.

از قرار، نمايش فيلم کوه بروک بک با آن پيشزمينه‌ی اجتماعي بايد برای اهل ايالت وايومين خيلي يادآوری بدی بوده باشد. يک جور يادآوری همراه با خون و خونريزی.

انگار يک فيلمي از ايران خودمان در زمان انقلاب نشان بدهند که هر کسي يک اسلحه دستش گرفته بود و حتي برای خصومت‌های شخصي هم مي‌رفت تکليف خودش را با طرف‌هايش روشن مي‌کرد، و بعد به همان فيلم هم جايزه بدهند.

Monday, October 30, 2006

خانم تعظيميان

چند وقت پيش داشتم شب با اتوبوس از دانشگاه برمي‌گشتم خانه. اتوبوس که رسيد به ايستگاه آخر همه داشتيم پياده مي‌شديم ديديم يک دختری از مدل آسيايي‌های صورت گرد همانجا روی صندلي خوابش برده و دارد تقريبأ خر و پوف هم مي‌کند.

هر کسي رد مي‌شد همينطور نگاهش مي‌کرد و مي‌رفت. من داشتم از کنارش رد مي‌شدم نزديک گوشش گفتم رسيديم ايستگاه آخر. ديدم افاقه نکرد يک نيمچه دادی زدم و طرف پريد از خواب.

از قرار کار خوبي کرده بودم چون بدو بدو آمد خودش را رساند و تعظيم ژاپني کرد و تشکر کرد و رفت.

باز چند وقت بعدش همان اتفاق تکرار شد. من چون بار اولش را ديده بودم رفتم دوباره داد زدم که ايستگاه آخر رسيديم. باز بدو بدو آمد تعظيم کرد و گفت باز شما خيلي لطف کرديد و اين‌ها. من هم مثل کاراته بازها يک تعظيم در جوابش انجام دادم. باز تمام شد و رفت.

هفته‌ی پيش همين توی ايستگاه هنوز سوار اتوبوس نشده بوديم ديدم همان خانم تعظيميان روی صندلي خوابش برده، باز دارد خر و پوف هم مي‌کند. رفتم بلند گفتم رسيديم ايستگاه آخر. بلند شد ديد من ايستاده‌ام روبرويش.  باز تعظيم کرد من هم تعظيم کردم و گفت تشکر مي‌کنم که بيدارم کرديد و همينطور خواب آلود راه افتاد که برود.

گفتم کجا؟ آدم حسابي تو که هنوز سوار اتوبوس نشدی، چه خواب سنگيني داری که اصلأ خبر نداری سوار شدی يا پياده. گفت جدی؟ گفتم هنوز که دانشگاه هستيم ببين. گفت بله تشکر، باز تعظيم، من هم تعظيم.

گفت من همه‌اش خوابم و نمي‌دانم چه کار کنم. گفتم توی خانه چطور بيدارت مي‌کنند گفت اهل خانه داد و فرياد مي‌زنند و بيدارم مي‌کنند. گفتم با زنگ ساعت چطور؟ گفت نه صدايش کم است.

گفتم يک راهي پيشنهاد مي‌کنم اگر خوب بود و اثر داشت به من زنگ بزن خبر بده. گفت باشد. گفتم برو يک کاسه‌ی فلزی بخر و يک ساعت شماطه‌دار بعد ساعت را بگذار توی کاسه که زنگ که مي‌زند انگار برق بهت وصل کرده باشند از خواب بپری.

از قرار اثر داشته چون امروز زنگ زد انگار تعظيم هم کرد چون احساس کردم بايد من هم تعظيم کنم بعد گفت تشکر مي‌کنم خيلي خوب بود و من کاسه و زنگ را گذاشته‌ام توی کيفم و همه جا با خودم مي‌برم که هيچ جا خواب نمانم.

حالا منبعد مي‌شود از روی صدای زنگ ساعت از توی کاسه فلزی پيدايش کرد.

هفت روز هفته

روز اول. آدم اول با خودش فکر مي‌کند احمدی‌نژاد زده است به سرش که از اين حرف‌های عجيب و غريب مي‌زند مثل اين آخری که در مورد ازدياد جمعيت بوده. اما بعد که کمي کنجکاوتر مي‌شود مي‌بيند از مثلأ زمان دکتر مصدق تا به حال يک عده‌ای مثل خليل ملکي هميشه دوست داشته‌اند يک چيزی شبيه به نام نيروی سوم درست کنند و هميشه هم لای چرخ‌های دو گروه عمده‌ی رقيب در ايران له و لورده شده‌اند. يادتان هست که محسن رضايي هم يک وقتي مي‌گفت مي‌خواهم نيروی سوم درست کنم؟ حالا اين حرف‌های احمدی‌نژاد از همان جنس نيروی سومي‌هاست منتها او دارد قبل از اين که بيانيه‌ی خودش را بدهد آن دو گروه ديگر را مي‌اندازد توی هچل تا اين که وقتي بيانيه‌ی خودش را داد آن دو گروه رقيب را به اندازه‌ای که مي‌تواند خراب کرده باشد. مثلأ همين موضوع جمعيت که مثل کتاب دعای کهنه است که نه مي‌شود نگهش داشت و نه مي‌شود دورش انداخت. اصل ازدياد جمعيت کاملأ مورد پذيرش متدينين است و روحانيت اگر قرار باشد مسلمان واقعي باشند نمي‌توانند از ازدياد نفوس مسلمانان دفاع نکنند. اما از طرف ديگر فشار افزايش جمعيت را حکومت ديني ايران که هيچ هيچ حکومت ديگری هم نمي‌تواند تحمل کند، برای همين هم نه مي‌شود حرف احمدی‌نژاد را ناديده گرفت و نه مي‌شود انجامش داد. حتي اگر در انتخابات بعدی هم او و دوستانش برايشان رأی درست نکنند ولي اثر همين حرف‌هايش دامنگير حکومت مي‌شود، نه از جنبه‌ی جمعيتي، بلکه از جنبه‌ی تضاد عقيدتي. باور کنيد اگر يک مصلح ديني پراگماتيک و نه تئوريسين بشود سراغ گرفت همين احمدی‌نژاد است که دارد تضادهای حکومت را بعد از نزديک به سه دهه مي‌آورد پيش چشم مردم و لابد حکومت بايد جواب اين‌ها را بدهد. احمدی‌نژاد اگر کارش گير کند و نياز به رأی داشته باشد به ورود زنان به خبرگان هم نظر مثبت مي‌دهد. لااقل تا به حال که به نظر مي رسد حرف‌هايش مثل استاديوم رفتن و کار کمتر با حقوق کامل برای خانم‌ها خيلي گرفتاری درست کرده برای حکومت.

روز دوم. اين داستان شلوار پوشيدن‌های پسرهای نوجوان در استراليا دارد اشکال بديعي به خودش مي‌گيرد. اول اين که اصلأ بعضي شلوارها را برای اين که زير آن هر چه پوشيده‌اند معلوم بشود درستشان مي‌کنند، اين را يک فروشنده‌ای به من گفت. در واقع رفته بودم شلوار بخرم فروشنده گفت مي‌خواهي زيرش پيدا باشد؟ گفتم لابد فصل بعدی مي‌افتيد به فروش برگ انجير. با جناب فروشنده مزاح فرموديم. بنابراين در استراليا بايد شلوارها را به دو دسته شورت پيدا و شورت پنهان تقسيم بندی کرد. مدل شورت پيدا آداب خودش را هم دارد که شامل شورت‌های با پيام‌های اجتماعي يا سياسي‌ست، چون آن که اين شلوار را مي‌پوشد مي‌داند که توجه مردم به شورت او جلب مي‌شود بنابراين روی شورت را پر کرده‌اند از تبليغ. آداب دست توی جيب کردن و کمربند بستن و اين‌هايش هم خيلي دارد پيشرفت مي‌کند چون هر آدمي که طرف حساب شورت پيدايي‌ها باشد مي‌داند که بايد کلي‌منتظر بماند تا اين‌ها دست‌شان برسد به جيب شلوارشان تا يک چيزی از توی آن دربياورند و هيچکس در مواجهه با شورت پيداها عجله‌ای در کارهايش ندارد، نه در راه رفتن‌شان اگر همراهشان باشد و نه در پول دادنشان اگر چيزی بخواهند بخرند. البته کمي حرص مي‌دهند که خوب اين هم مشکل ديگران است که بايد تمرين سعه صدر داشته باشند. آخرين مد امسال تابستان اين است که شلوار در حال افتادن قطعي از پا باشد.

روز سوم. بلاخره آرژانتين هم اعلام جرم کرد برای انفجار مرکز يهوديان آن کشور. اواخر هفته يکي از روزنامه‌های اين جا عکس رفسنجاني و آن کسي که مأمور سازماندهي انفجار بوده را چاپ کرد و تيتر موضوع را نوشت: رهبريت پنهان کشتار. از زمان کارلوس منم اين کش و قوس‌ها بوده که پرونده‌ی اين داستان به جريان بيفتد و حالا افتاده و با اين پيشزمينه که رئيس جمهور جديد آرژانتين هم دليل به حريان نيفتادن پرونده را به گردن مقامات دولتي سابق انداخته است. تا جايي که از آرژانتيني‌های اين جا شنيده‌ام تقريبأ کارلوس منم را آدم خيلي درست و حسابي نمي‌دانند اما جالب اين جاست که حالا در امريکای لاتين هم شبيه به خاورميانه دو گروه طرفدار و مخالف جمهوری اسلامي درست شده. ونزوئلا سردسته‌ی طرفداران و آرژانتين سردسته‌ی مخالفان. برای من جالب است که چرا دارند به آدمي مثل رفسنجاني که تقريبأ متمايل‌تر از مابقي حکومتي‌ها به غرب است فشار مي‌آورند؟ حدسم اين است که از او انتظار دارند در مناقشه‌ی ميان جمهوری اسلامي‌ و غرب نقش فعال‌تری بازی کند و بعد برای خودش هم که شده آن‌ها را قانع کند که پرونده‌ی انفجار آرژانتين را مسکوت بگذارند. احتمالأ خيلي‌ها در خود ايران هم مي‌خواهند رفسنجاني اتفاقأ هيچ فعاليتي نداشته باشد. بنابراين سکوت او يعني رضايت داخلي‌ها و نارضايتي خارجي‌ها. هر دوی اين‌ها راه را برای آينده‌ی سياسي او مي‌بندند، مثلأ فرض کنيد اگر يک روزی بخواهد رهبر بشود. خوب راهش اين است که رفسنجاني شروع کند به همان بازی مهار دوگانه، يعني مثلأ اول با دو تا سند قديمي مچ بگيری بکوبد توی سر داخلي‌ها و بعد سکان کار را بگيرد در دست خودش و از در دوستي با خارجي‌ها بربيايد. به نظر من هر آدم ديگری هم بود همين کار را انجام مي‌داد.

روز چهارم. اين شيخ تاج‌الدين الهلالي را بايد اسمش را مثل آسپيران غياث آبادی بگذارند مجسمه‌ی بلاهت. البته همانطوری که آسپيران غياث آبادی با فلان جای تير خورده‌اش از خجالت قمر دختر عزيز‌السلطنه درآمد و امنيت دوستعلي خان را در خانه‌ی خودش به هم زد اين شيخ الهلالي هم از يک طرف مي‌رود برای نجات جان گروگان استراليايي در عراق و از طرف ديگر با فلان جای تير خورده اش يک سخنراني مي‌کند که استراليايي‌ها در کشور خودشان هم امنيت پيدا نمي‌کنند. اين جناب منبرباشي که فعلأ سه ماه ممنوع‌المنبر شده همان شبي که صبحش متن سخنراني‌اش منتشر شد افتاد به حال مريضي، البته خنده‌دارش اين بود که با کلاه و عمامه‌اش دراز کشيده بود در بستر بيماری که نکند تصويرش در رسانه‌ها خوب از آب درنيايد. اولين کساني که سخنراني او را محکوم کردند جامعه‌ی مسلمانان لبناني تبار استراليا بودند که هنوز يادشان نرفته که با شروع حمله‌ی اسرائيل به لبنان دولت استراليا همه‌شان را با هواپيما منتقل کرد به مناطق امن. بنا بوده که شيخ برای مراسم عيد فطر و جشني که مسلمان‌های عرب تبار در کوئينزلند گرفته بودند بيايد به بريزبن اما مريضي شيخ و در واقع نارضايتي ميزبانان باعث شد که آمدن او سر نگيرد و ايشان مجبور نشوند مجددأ از منطقه‌ی تير خورده‌شان برای ايراد سخنراني استفاده کنند. اما اين حرفش که اگر گوشت را بدون سرپوش بگذاريد آنوقت تقصير گربه نيست که مي‌آيد و گوشت را مي‌خورد بدجوری با نگاه آدم‌های مذهبي جور درمي‌آيد مثل اين شعار که بي حجابي زن از بي غيرتي شوهر اوست. درست است که ايراني‌ها مي‌گويند در ديزی باز است اما حيای گربه کجاست اما آدم فکر مي‌کند همين شيخ الهلالي بوده که آمده ايران و رنگ گرفته دستش و روی در و ديوارهای شهرهای ايران را با اين شعار پر کرده. حالا دارند شيخ را قانع مي‌کنند که از امام جماعتي مسجد لاکمبي سيدني استعفاء بدهد و او زير بار نمي‌رود. چرا؟ خوب ايشان اگر امام جماعت نباشند آنوقت چه شغلي قرار است داشته باشند؟ آن وقتي که رفته بود عراق برای وساطت در آزاد شدن داگلاس وود استراليايي الاصل به خبرنگاران گفته بود که من تلفن زدم به گروگانگيرها و از آن‌ها خواستم گروگان‌شان را آزاد کنند. يکي از خبرنگارها گفته بوده شما از کجا تلفن اين‌ها را داشتيد؟ شيخ گفته بوده اين جزو اسرار است. درست مثل آسپيران غياث‌ آبادی که فلان جای تير خورده‌اش از تير نخورده‌ی صد تا آدم سالم بهتر کار مي‌کرده و نحوه‌ی کارش جزو اسرار بوده.

روز پنجم. چهار ماه ديگر کنفرانس جهاني روزنامه‌نگاران علمي در استراليا برگزار مي‌شود. همه مشغول رتق و فتق اموری هستند که به هر کسي محول شده، و اينجانب هم يک گوشه‌ای از کار را بعهده گرفته‌ام، البته گوشه زياد دارد. تا جايي که مي‌دانم در ايران بعضي‌ها در کار روزنامه‌نگاری علمي هستند، در واقع آن‌هايي را که مي‌شناختم همين اطرافيان خودم بودند ولي لابد باز هم بايد باشند که نمي‌شناسيم‌شان. موضوعات کنفرانس درباره‌ی فراگيرکردن علم در بين مردم است و نوآوری‌هايي که انجام شده. تا جايي که ديده‌ام هندی‌ها خيلي پرکار بوده‌اند و دو سه تای‌‌شان را که از نزديک مي‌شناسم کارهای قابل توجهي در توسعه‌ی علم انجام داده‌اند. ولي تازگي‌ها يک خانم مصری هم دارد مرتب مقاله منتشر مي‌کند و کارهايش هم جالب بوده. يک سهميه‌ای دارند در نظر مي‌گيرند که از کشورهای در حال توسعه چند نفر را دعوت کنند به کنفرانس ولي شرط‌شان اين است که آن‌هايي که دعوت مي‌شوند کار درخوری انجام داده باشند. داستان هم اصلأ سياسي نيست. اميدوارم بشود از ايران هم دعوتي داشته باشند.

روز ششم. فصل اجرای اپرا در بريزبن به پايان رسيد. آخرين اجرا مربوط بود به اپرای "لوچيا" که دعوت رسمي شده بوديم برای ديدنش، خيلي هم جای علاقمندان خالي. داستان لوچيا که اثر گيتانو دونيزتي‌ست موضوع دو دلداده‌ای‌ست که هر کدام در يک طرف يک دعوای سرزميني قرار دارند و پنهاني به همديگر عشق مي‌ورزند ولي در آخر لوچيا مجبور مي شود به عقد يک همپيمان برادرش که پادشاه بوده دربيايد ولي طاقت نمي‌آورد و در رختخواب او را مي‌کشد و برای اين کارش توسط برادر به مرگ محکوم مي‌شود. نکته‌ی خيلي ظريف در اين داستان اين است که نبردی برای نجات لوچيانو در نمي‌گيرد بلکه بعد از مرگ لوچيانو دلداده‌ی او ادگاردو هم خودکشي مي‌کند که در آسمان‌ها به همديگر برسند. کارگردان اپرا در زمان تمرين اوليه فوت کرده بود و تمرين نمايش با يک کارگردان ديگر ادامه پيدا کرد. رهبر ارکستر ريچارد بونيان بود که يکي از معروفترين‌های رهبران ارکستر حال حاضر جهان است با کلي جايزه از اين طرف و آن طرف دنيا و همسرش هم جوآن ساترلند است که معروفترين خواننده‌ی سوپرانو در استرالياست، زوج جالبي هستند. آخرين شب اجرای برنامه‌های صحنه‌ای معمولأ يکي از بهترين شب‌های اجراست چون همه بعد از مدت‌ها تمرين و اجرای مداوم دارند کارشان را ارائه مي‌دهند اما با وجود همه‌ی اين‌ها و اين که اشعار را به انگليسي روی صفحه‌ی بالای صحنه مي‌نوشتند ولي آدم بايد ايتاليايي بلد باشد که حسابي لذت ببرد. سبک اجرای الويرا فاطيخووا که نقش لوچيا را بازی مي‌کرد در يک قسمت‌هايي مثل چيچيلا بارتولي مي‌شد که نشان مي‌داد چقدر صدای منعطفي دارد. خلاصه اپرا تمام شد.

و روز آخر. شير تو شيری شده است همه جا. يک نشريه‌ای امروز ديدم که نوشته بود ديک چني دارد به بوش فشار مي‌آورد که با سلاح اتمي به ايران حمله کنند. خيلي هم نقشه‌شان را با آب و تاب توضيح داده بود. آدم را ياد اين نقشه‌های گنج‌ مي‌انداخت که توی بعضي قهوه‌خانه‌ها مي‌فروشند و آن که مي‌خردشان اگر با بيل مکانيکي و مته حفاری هم بيفتد به کندن زمين صد سال آزگار هم چيزی گيرش نمي‌آيد. از آن طرف ديشب تلويزيون داشت يک قسمتي از خطبه‌های نماز جمعه‌ی تهران را که آقای احمد خاتمي امام جماعتش بود نشان مي‌داد که داشت در خطبه‌اش مي‌گفت ما مي‌دانيم نقشه‌ی امريکا چيست. فکر کردم شايد يک آدمي برمي‌دارد همين تصنيف‌های را ترجمه مي‌کند و به اسم نقشه‌ی جنگي مي‌دهد دست خطباء جمعه. آدم ناغافل ياد جنگ ممسني مي‌افتد.


Saturday, October 28, 2006

پولش را بده خودمان مي‌بريمش

چند سال پيش يک استاد ايراني دانشگاه ... از امريکا آمد برای يک مسافرت به ايران. در واقع بعد از سال‌ها که خارج ايران از زندگي‌ مي‌کرد آمده بود به عنوان ميهمان يک کنفرانس علمي. چون خانواده‌اش در شهرستان بودند به خواست خودش برايش هتل گرفته بودند نزديکي‌های ميدان وليعصر که به قول خودش مردم را ببيند. من از قبل او را مي‌شناختم برای همين هم آن مدت کنفرانس را خيلي با او بودم.

يک هفته‌ای همه‌اش به کنفرانس گذشت. من هم آن موقع خيلي دور و برم شلوغ نبود و پا به پايش اين طرف و آن طرف مي‌رفتم که هم تنها نباشد و هم به هر حال خودم علاقمند بودم به اين همراهي کردن.

يک روز گفت حوصله‌اش را داری پياده راه برويم مردم را ‌بينيم چون خيلي سال است من ايران نبودم حالا هم که همه‌اش به کنفرانس گذشته. گفتم بد فکری هم نيست.

خلاصه راه افتاديم پياده. کلي هم راه رفتيم و با هم حرف مي‌زديم. داشتيم از يک خياباني رد مي‌شديم که اسمش را نمي‌نويسم که نکند تعبير بد بشود از اهل محل، داشتيم رد مي‌شديم که يک مرتبه يک بچه‌ی پنج شش ساله‌ای که داشت با دوستانش بازی مي‌کرد و مي‌دويد ناغافل آمد و خورد به پای اين آقايي که با من بود و افتاد روی زمين.

ما هم اصلأ حواسم‌مان نبود که مواظب باشيم همينطور غرق حرف زدن بوديم. خلاصه بچه افتاد روی زمين و کمي خاکي شد اما هيچ صدمه‌ای نخورد. بعد هم خودش بلند شد و دوباره شروع کرد به دويدن و بازی.

يک آقا و خانمي داشتند آن طرف‌تر با هم حرف مي‌زدند و متوجه شدند که چه اتفاقي افتاد. آقا نه گذاشت و نه برداشت يک دری وری خيلي نامربوطي به اين ميهمان مربوطه گفت. اين ميهمان ما هم گفت من متوجه نشدم اما درست مي‌گوييد و بايد بيشتر مراقب باشم و عذرخواهي مي‌کنم.

آمديم راهمان را بگيريم و برويم همان آقا آمد جلوتر و باز دو تا حرف نامربوط ديگر زد به اين بيچاره. من گفتم آقاجان ايشان که عذرخواهي کردند و ما هم متوجه نبوديم، الان هم هم بچه خودش بلند شده و رفته، شما هم که دو تا حرف زديد اجازه بدهيد مشکلي پيش نيايد، آن خانم هم که حتمأ ديدند. خود اين ميهمان هم خيلي با خوشرويي گفت اگر نگرانيد اجازه بدهيد برويم يک درمانگاهي که بچه را معاينه کنند هزينه‌اش را هم من مي‌دهم.

هنوز حرف اين بدبخت تمام نشده بود که همان آقا يک سيلي آبدار خواباند توی گوش اين ميهمان بيچاره. اصلأ شوکه شده بوديم از بس که غير مترقبه بود. اين ميهمان بيچاره که خودش هاج و واج مانده بود، آدم دعوايي هم نبود که او هم شروع کند، من هم دلم نمي‌خواست وضعيت خراب‌تر بشود. بچه هم که رفته بود قاطي ديگران و بازی مي‌کرد.

به همان که زده بود گفتم ببين آقا ديگر شورش را درآوردی، هم حرف زشت زدی هم سيلي. اصلأ شما پدر بچه هستيد؟ گفت اين بچه‌ی دوستم هست و به تو هم مربوط نيست. گفتم خانه‌شان کجاست من با پدرش حرف بزنم ببينم به شما اجازه داده که بزني توی گوش مردم، اين آقا که مي‌گويد بيا ببريم بچه را درمانگاه اگر نگرانيد آنوقت تو مي‌زني توی گوشش؟ اتفاقأ همان خانمي که آن جا ايستاده بود دو سه بار به همان آقا گفت فلاني چيزی نشده شما خودت را ناراحت نکن اما اين دست برنمي‌داشت.

به من گفت آدرس خانه‌شان به تو مربوط نيست زيادی حرف بزني تو را هم مي‌زنم. من ديدم اين ديگر خيلي زيادی‌اش شده. گفتم بزن تا جفت دستت‌هايت را بشکنم. خيلي برای اين ميهمان بدبخت دلم سوخته بود که برای هيچ و پوچ هم دری وری شنيده و هم سيلي خورده.

آن خانم بدو بدو آمد وسط و دست همان آقا را گرفت و مي‌کشيد که فلاني تو را به کي قسم مشکلي پيش نيامده برای بچه. ميهمان بدبخت هم با حال زاری که داشت خودش هم آمده بود مثلأ ميانداری مي‌کرد و او هم مرا مي‌کشيد و باز افتاده بود به اين که بيائيد ببريم بچه را درمانگاه که خيالتان راحت بشود. حالا خوب است توی اين هير و وير آن آقا چه بگويد؟ که گفت!

گفت پولش را بده خودمان مي‌بريمش درمانگاه. من ديگر داشتم منفجر مي‌شدم و افتادم به دری وری گفتن. آن بيچاره‌‌ی کتک خورده هم قربان صدقه‌ی من مي‌رفت که بگذار پول بدهيم و برويم. يک وضعي شده بود. فهميده بودم طرف چه کاره‌ست و اين دعوا اصلأ برای چه بوده و زورم گرفته بود.

خلاصه‌اش که خود ميهمان بيچاره با خواهش و تمنا که بگذار تمامش کنيم دست کرد توی کيف پولش و آن طوری که بعدأ برايم گفت حدود ده هزار تومان درآورد و داد به هماني که سيلي زده بود و همان طور که دری وری داشت رد و بدل مي‌شد بين من و آن آقا از محل رفتيم.

تا روزی که آن ميهمان از ايران رفت و هنوز که هنوز است و گاهي از استراليا با او تماس مي‌گيرم از خجالت سرخ مي‌شوم که بعد از اين همه سال که آمده بود ايران و مي‌خواست مردم را ببيند چه بلايي به سرش آمد.


Friday, October 27, 2006

تبريکات


تولد جناب مستطاب "ای که 37 رفت و در خوابي!"- نيک آهنگ سابق- را تبريک عرض مي‌کنيم.
لطفأ پس از تهيه‌ی مقداری قرص بروفن اينجا را کليک بفرمائيد.

از طرف نيمکره‌ی جنوبي، نرسيده به آخر دنيا، کوچه‌ی سومٰ، نبش بريزبن جنوبي

دومين کنفرانس سالانه زنان در مجلس

امسال برای دومين بار يک کنفرانسي در دانشگاه صنعتي کوئينزلند QUT برگزار مي‌شود که اسمش "زنان، مجلس و دموکراسي" ست. در واقع يک کنفرانس يک روزه‌ست.

فکر کردم نشاني ايميل برگزار کننده‌اش را بنويسم برای خانم‌هايي که در ايران به اين موضوعات علاقمندند از محتوای کنفرانس باخبر بشوند.

نشاني ايميلي که داده‌اند اين است: r.brewer@qut.edu.au

زمان برگزاری‌ا‌ش هم جمعه‌ی آينده‌ سوم نوامبر است و ورود به کنفرانس هم آزاد است.

پارادوکس

امروز توی راه داشتم به يک پارادوکسي فکر مي‌کردم که اگر قرار باشد آدم برای خارجي‌ها توضيحش بدهد خيلي پارادوکس‌اش بدتر مي‌شود.

داشتم فکر مي‌کردم که خوب حالا هر آدمي حرف از حکومت‌های سابق بزند زود مي‌چسبانندش به سلطنت طلبي و پدر صاحاب بچه‌اش‌ را درمي‌آورند. ولي توی همين تهران اسم يک پادشاهي را گذاشته‌اند روی يکي از خيابان‌های مرکزی شهر، منظورم کريمخان زند است.

البته توجيه‌اش اين است که کريمخان گفته بوده من وکيل‌الرعايا هستم. حالا ايشان وکيل‌الرعايا بوده يا نبوده اما در اصل ماجرا که بلاخره يک دوره‌ای پادشاه ايران بوده و دنباله‌ی زنديه به شمار مي‌رفته که شکي نيست.

حالا اگر يکي از نسل زنديه بگويد بنا بر همان منش کريمخان من هم مي‌خواهم وکيل‌الرعايا بشوم لابد بايد گلبارانش کنند؟ البته که نه آن جور گلباراني که به سر سيامک پورزند کردند.

ولي اصل پارادوکس در اين است که بلاخره يا نظام دو هزار و چند صد ساله‌ی ايران خوب و بدش را بايد با هم دور ريخت يا اگر کريمخان زند از تويش خوب درآمده لابد بايد نادرشاه هم خوب بوده باشد که ايران را از آشفتگي درآورده و بعد کلي طلا و جواهر به زور گرفته و ريخته به خزانه‌ی مملکت و حالا پشتوانه‌ی پول ايران است. و به همين منوال بايد توی اين دو هزار و خرده‌ای سال چند نفر ديگر را هم پيدا کرد که خوب بوده‌اند.

بلاخره آدم تکليفش را نمي‌فهمد. وقتي خود جمهوری اسلامي اسم يک خيابان را به اسم يک پادشاه نگه داشته يعني دارد از يک نظام پادشاهي حمايت مي‌کند.

فکری بودم که خوب بود يک تشکيلاتي بنشيند و مثل اين فهرست اسامي که ثبت احوال مي‌دهد بيرون که مردم فلان اسم را اجازه ندارند برای بچه‌شان انتخاب کنند، يک فهرستي هم از پادشاهان خوب و بد فراهم کند که آدم بداند حرف از چه کساني بزند به او مي‌گويند سلطنت‌طلب‌ و کجاها امن و امان است.

بيخود نيست موقع انتخابات که مي‌رسد کانديداها تا مي‌خواهند خودشان را معرفي کنند يکي مي‌گويد من نوکر مردم هستم آن يکي مي‌گويد من خادم مردم هستم و يکي هم مثل احمدی‌نژاد مي‌گويد من رفتگر مردم هستم. لابد ديده‌اند همينقدر که يکي گفته وکيل‌الرعايا عاقبت به خير شده حالا هيچ جای کار عيب نمي‌کند که آن‌ها هم در دوره‌ی انتخابات هر روز يک چيز مردم بشوند.

Wednesday, October 25, 2006

جينگا

انشاالله تعالي که مي‌دانيد "جينگا" چيست؟

جينگا همين معلق بازی‌هايي‌ست که با توپ فوتبال انجام مي‌دهند يا به قول همولايتي‌های خوزستاني از اين چارلي بازی‌ها با توپ.

حالا اين ويدئوی جديدی را که گذاشتم توی صفحه و آدرسش هم اينجاست تقديم مي‌کنم به همه‌ی فوتبال دوستان بخصوص خوزستاني‌های فوتبالي که عشق برزيل همه‌مان را به کشتن داده.


بفرمائيد جينگا تماشا کنيد.

داستان شبي که به صبح چسبيد

ديروز و ديشب از آن روزها و شب‌ها بودند که آدم نمي‌داند از کجا بايد سر و ته‌شان را به هم برساند.

اين چند روز گذشته حسابي کارهای خودم در آزمايشگاه و کارهای دانشجوها که حالا آخر سال تحصيلي‌شان هست و کلي خرد و ريز ديگر روی هم تلنبار شده که بايد به وقت خودش هم تمام بشوند. موضوع شخصي من هم نيست چون همه همين وضعيت را دارند، هر آدمي يک مدلي.

آمدم کارهای خودم را راست و ريست کردم که يک فاصله‌ی دو ساعته خالي بگذارم برای آخرين جلسه‌ی کلاس. کلاس که تمام شد گفتند يک سخنراني هم هست که درباره‌ی رسانه که خوب است بيايي، مؤدبانه‌اش را گفتند چون معلوم بود بايد مي‌رفتم. دليلش هم اين است که ترجيح مي‌دهند در يک مواردی همه با همديگر يک موضوع را از يک منبع يکسان بشنوند که بعدأ هر کسي ساز خودش را نزند. آن هم يک ساعت بعد از کلاس برگزار مي‌شد. گفتم مي‌آيم.

برگشتم آزمايشگاه و يک مقداری کار کردم و بدو بدو رفتم سخنراني. سخنران از يک دانشگاه ديگری در يک شهر نزديک به بريزبن آمده بود. موضوع حرفش هم جوانان و رسانه بود. خيلي هم سؤال برانگيز بود و همه سؤال پرسيديم.

باز بدو بدو برگشتم سر کار خودم. يک دانشجوی چشم بادامي، فکر کردم ژاپني باشد، آمد که اگر مي‌شود بيا و اين آخر متني را که نوشته‌ام بخوان و نظرت را بده. گفتم اصلأ فرصت ندارم اگر مي‌شود از يکي ديگر خواهش کن، گفت بقيه هم همين را گفتند تا رسيده‌ام به تو. ديدم خيلي لهجه‌ی تر و تميز امريکايي دارد. گفتم اهل کجايي؟ گفت پدرم کره‌ای‌‌ست و مادرم امريکايي‌. گفتم تو هم گشتي بين پيغمبرها جرجيس را پيدا کردی، آدم حسابي خوب ببر بده مادرت بخواند. به زور و کلنجار رفت.

تا هشت شب داشتم کار مي‌کردم. در و پيکر را قفل کردم که بروم ديدم دو از همکارانم دارند مي‌گويند خوب شد تو هستي چون ما دست تنها بوديم. معلوم شد امروز قرار بوده يک گروهي بيايند برای بازديد از آزمايشگاه‌ها و آزمايشگاه ما را که ببينند از زور آت و آشغالي که تويش هست اصلأ تمام ساختمان را پلمب مي‌کنند.

سه نفری مثل تراکتور يک خروار چيزهای به درد نخوری که موزه هم قبول‌شان نمي‌کرد را ريختيم بيرون. نصف آزمايشگاه خالي شد. باز آمديم برويم ديديم اين سردخانه‌ی کناری‌مان که محل نگهداری نمونه‌های همه‌ی اهل ساختمان است از کار افتاده و بوقش به صدا درآمده و از حراست دانشگاه آمده‌اند که چون ما نمي‌دانيم چيست شما يک فکری بکنيد. شده بود ساعت د ده شب. نيم ساعتي هم با سرعت آن جا را خالي کرديم و الفرار.

آمديم ايستگاه اتوبوس شانسي يک اتوبوس آمد. تا راه افتاد شده بود ساعت يازده. ديدم خوب است يک جايي وسط‌‌‌های راه پياده بشوم که اتوبوس بعدی را بگيرم. بدترين جای ممکن پياده شدم. بشين بشين، از قرار از مرکز اتوبوس توی دوربين ديده بودنم. ديدم با بلندگو دارند مي‌گويند اين ايستگاه آخرين اتوبوسش رفته. اين طرف و آن طرف تاکسي هم پيدا نمي‌شد چون مسيرش تاکسي‌خور نبود.

زنگ زدم به تاکسي تلفني گفتند مي‌تواني نيم ساعت صبر کني؟ گفت الان که يک ربع به دوازده است نيم ساعت ديگر هم که مي‌شود دوازده و ربع خوب است پياده بروم بلکه خودم زودتر برسم به يک تاکسي.

يک بيست دقيقه‌ای هم پياده رفتم تا بلاخره يک تاکسي پيدا شد. مسافر داشت اما با دست اشاره کرد که مي‌آيم . ده دقيقه بعد آمد. شد همان نيم ساعتي که گفته بودند. ساعت شده بود دوازده و ربع.

يک کمي که حرکت کرديم راننده زد زير گريه. گفتم امشب بدبختي گرفته ما را، از در و ديوار دارد مي‌بارد. گفتم آقا چيزی شده؟ گفت با زنم دعوايم شد و دخترم که چهار ساله‌ست افتاد به گريه کردن من هم آمد بيرون از خانه که راحت بشوم، حالا مي‌شود يک کمي برای شما حرف بزنم؟ گفتم همينطور که توی راه مي‌رويم گوشم با شماست.

رسيديم به خانه و اين تازه نيمه‌های داستانش بود. نزديک خانه‌ ماشين را نگه داشت و من بدبخت را نشاند به گوش دادن. معلوم شد با زنش دوست بوده و بچه‌دار شده‌اند اما ازدواج‌شان را ثبت نکرده‌اند و حالا هر روز سر بچه دعوا دارند که کدام‌شان بايد خرج بيشتری بدهد. کلي هم درباره‌ی پدر خودش حرف زد که مهندس بوده و اين‌ها را از پاپوآ آورده به استراليا. خلاصه شد ساعت يک و بيست دقيقه صبح. ده دلار هم تخفيف داد.

با اجازه‌تان ساعت دو صبح خوابيدم.

Monday, October 23, 2006

شما مي‌دانيد چرا؟

پريروز داشتم تلفني با يکي از دوستانم حرف مي‌زدم، هماني که نوشته بودم پزشک است و حرف زدن‌مان رکورد مي‌شکند. يک گفتگويي بين‌مان رد و بدل شد که من هنوز دارم به موضوع آن گفتگو مي‌خندم

داشتيم از اين طرف و آن طرف حرف مي‌زديم به اين جا رسيديم که چرا اين همه در ايران چپ و راست حرف از انقلاب کردن است برای کارهايي که مي‌شود نشست و با فکر کردن حل‌شان کرد؟

فکرش را بکنيد در دوره‌ی شاه هم که مملکت در دست خود شاه بود و کسي تهديدش نمي‌کرد و تحقيقأ شاه خودش هم رئيس‌الوزرا بود باز انقلاب سفيد يا همان انقلاب شاه و مردم را راه انداخت. آخر آدم بر عليه خودش و در حالي که دارد مملکت را خودش اداره مي‌کند انقلاب راه مي‌اندازد؟

بعد از انقلاب هم که از اين انقلاب کردن‌ها داشتيم همينطور يکي پس از ديگری. يکي اشغال سفارت امريکا بود که اسمش شده انقلاب دوم و آن يکي هم انقلاب فرهنگي

آدم خنده‌اش مي‌گيرد. انگار يک آدمي خانه خريده باشد اما برای اين که يک کمد ديواری توی يکي از اتاق‌ها دربياورد بزند همه‌ی خانه را خراب کند و اهل خانه آواره بشوند که چه بشود؟ که يک کمد ديواری درست کنند

آخر سر هم سر در نياورديم که چرا حکومت‌ها در ايران مدام برای هر کاری انقلاب مي‌کنند بر عليه خودشان. واقعأ شما مي‌دانيد چرا؟

Sunday, October 22, 2006

از اون هفته تا اين هفته چه خبر؟

روز اول. احمدی‌نژاد مشغول به هم زدن کافه است اما تا جايي که درباره ی کافه به هم زن‌ها شنيده‌ايم معمولأ برای اين کار از شکستن ميز و صندلي‌ها شروع مي‌کنند پس چرا احمدی‌نژاد اول از همه رفته صاف زده توی گوش کافه‌چي؟ حالا نظرم را مي‌گويم که چرا از کافه‌چي شروع کرده. اما اول يک چيز ديگری را بگويم تا يادم نرفته. با تغييراتي که احمدی‌نژاد در سازمان مديريت و برنامه‌ريزی داده بعضي‌ها فکر مي‌کنند که منبعد است که ديگر ولايت ايران ملوک‌الطوايفي اداره بشود. خوب تقصير خودشان است که زندگي در تهران را رها نمي‌کنند و برای يک مدتي شهرستان نشين نمي‌شوند که ببينند ولايت ايران خيلي سال است که دارد ملوک‌الطوايفي اداره مي‌شود، موضوع تازه‌ای نيست. يادتان هست که چند تا از امام جمعه‌ها در دوره‌ی تبليغات رياست جمهوری به خاتمي اجازه نداده بودند برود و در شهرشان سخنراني کند؟ يادتان هست که عزيزان هميشه در صحنه گروه فشار شعبه‌ی برازجان گفته بودند اجازه نمي‌دهند اکبر گنجي برود و دوران تبعيدش را در برازجان بگذراند؟ قوه قضائيه حکم داده بود، گروه فشار رضايت نمي‌دادند. کدام آدمي مي‌تواند بدون اجازه‌ی آقای واعظ طبسي در خراسان يا حسني در اروميه آب بخورد؟ صدها مورد ديگرش را هم مي‌توانم بنويسم. خوب به همين کارها مي‌گويند ملوک‌الطوايفي. آدم همه‌اش تهران نشيني کند همين گرفتاری‌ها را دارد که خبرها دير به دستش مي‌رسند. اما حالا جدا از اين‌ها، حدسم اين است که احمدی‌نژاد با تغيير ساختاری سازمان مديريت دارد قدرت سياسي را در دست خودش مي‌گيرد. مي‌دانيد که قدرت اصلي در استان‌ها در دست نمايندگان ولي فقيه است. پول‌های عمراني هم که در تهران است وعمدتأ خارج از قدرت دولت برايش تصميم گيری مي‌کنند. استاندارها عملأ هيچ کاره ی روزگارند چون تمام معاونانشان از اين طرف و آن طرف خط مي‌گيرند و چون پولي هم در دست‌شان نيست بنابراين اين شغل خيلي تشريفاتي ست. در واقع خود دولت هم در استان‌ها تشريفاتي‌ست چون نه پولي در دست نماينده‌ی دولت هست و نه قدرت‌شان به اندازه‌ی نمايندگان ولي فقيه است. اما منبعد پول سازمان مديريت که برسد به دست استانداران و آن‌ها به عنوان نماينده‌ی دولت شروع کنند به تقسيم پول ميان دستگاه‌های اداری آنوقت نماينده‌ی ولي فقيه است که تبديل مي‌شود به مقام تشريفاتي. برنامه‌ی تمرکززدايي احمدی‌نژاد از طريق تغيير سازمان مديريت به قدرت گرفتن دولت او در خارج از مرکز منجر مي‌شود. مي‌دانيد به نظر من احمدی‌نژاد دارد سطح چانه‌زني سياسي با رقبايش را از طريق تزريق پول به لايه‌های پائين‌تر مي‌برد در ميان توده‌‌ی مردم. اين همان ايده‌ی حجاريان بود که مي‌گفت فشار از پائين، چانه‌زني از بالا. کافي‌ست استانداران با پولي که دارند دو تا کارگاه کوچک در شهرستان‌ها راه‌اندازی کنند و چند نفر بيکار را ببرند سر يک کاری بگذارند، منبعد ديگر اين مردم شهرستاني هستند که تقاضای‌‌شان مي‌شود پول خودمان برای خودمان و آن کسي که آن بالا نشسته مي‌تواند بنشيند و در قبال آرام کردن مردم امتياز سياسي بگيرد. احمدی‌نژاد استاد اين کارهاست. مثل اجازه‌اش برای ورود خانم‌‌ها به استاديوم فوتبال. آن دستور چه کسي را بدنام کرد؟ فردا اگر به مردم بگويد من مي‌خواستم سهم پول استان‌تان را بدهم به خودتان که خرجش کنيد اما نگذاشتند، آنوقت چه کساني بدنام مي‌شوند؟ به اين مي‌گويند استفاده از ايده‌ی فلسفي حجاريان در مايه‌ی دولت هوگو چاوز. آی احمدی‌نژاد زبل

روز دوم. اين خانمي که عکسش را مي‌بينيد همان آدمي‌ست که يک بار نوشته بودم که آمد برای درس دادن در رشته‌ی ارتباطات دعوتم کرد. در واقع حالا همکار هستيم. او هم مثل من در زمينه‌ی روزنامه‌نگاری علمي کار مي‌کند ولي تفاوت‌مان در اين است که او از علوم انساني ‌آمده و من از علوم پزشکي. اين هفته به او يک جايزه‌ی پنجاه هزار دلاری دادند که بتواند تحقيقاتش را درباره‌ی ارتباط علم و رسانه دنبال کند، ولي‌خوب تفاوت‌مان در اين است که به او جايزه مي‌دهند اما من پياده هم که راه مي‌روم جريمه‌ام مي‌کنند. هفته‌ی پيش برايم يک کاغذ فرستادند که چون در دانشکده‌ی هنر درس مي‌دهي بايد برای انتخاب شورای دانشکده‌ی هم رأی بدهي. گفتم من که اين آدم‌هايي را که کانديد شده‌اند اصلأ نمي‌شناسم. گفتند همه بايد رأی بدهند. ديدم چانه زدن ندارد چون الان است که يکي بيايد برای رأی ندادن هم جريمه‌ام کند. رفتم پيش "جوآن" همين خانم دکتری که مي‌بينيد گفتم تو اين‌ها را مي‌شناسي؟ گفت آره اين يکي فلان طور است آن يکي بيسار است تا رسيد به يکي‌شان که گفت خيلي آدم پر سر و صدايي‌ست و اگر کاری از او بخواهي مي‌رود با دعوا هم که شده جواب مي‌گيرد برايت. گفتم از قضا به همين يکي رأی نمي‌دهم. همين‌مان مانده اين‌ جا هم يک آدم جار و جنجالي بخواهد حق‌مان را بگيرد از ديگران. احتمالأ از فردايش بايد راه بيفتيم به حق مسلم ماست. يکي داريم برای هفت پشت‌مان کافي‌ست

روز سوم. سؤال: روزگار هم تعطيل شد؟ جواب: به شرط چاقو، اگر چاقو زدند و از توی روزگار محمد قوچاني و محمد جواد روح درآمدند بيرون، تعطيل. اگر نه، باز. به نظرم وزارت ارشاد بيايد و خداوکيلي يک فهرستي بدهد که چه کساني اصلأ بروند از اين شغل روزنامه نگاری بيرون و زندگي‌شان را از يک راه ديگری بگردانند که خيال خودشان و مردم را راحت کنند. شايد يک راهي باز شد باقي وزارتخانه‌ها هم به تأسي از وزارت ارشاد آن‌ها هم فهرست آدم‌های ممنوع الکار ديگر را بدهند و به خير و خوشي همه راحت بنشينند سر جايشان. بلاخره آدم مي‌گردد اسمش را يک جايي پيدا مي‌کند و مي‌زند به يک شغل ديگری. بدبختي‌اش اين است که به جای اين که چاقو را بزنند به هندوانه مي‌زنند به خود آدم‌ها. يادتان هست با چاقو حمله کرده بودند به وحيد پوراستاد؟ لابد مي‌خواسته‌اند ببينند چرا وحيد را از هر روزنامه‌ای مي‌فرستند بيرون باز سر از يک جای ديگری درمي‌آورد و باز مي‌نويسد. به عقل‌شان رسيده بوده که شايد وحيد يک بيماری داخلي دارد و ممکن است اگر چاقو بزنند به وحيد بتوانند يک دستگاه حروفچيني از توی شکمش بياورند بيرون. لابد به طور آزمايشي موضوع شرط چاقو را عوض کرده‌اند

روز چهارم. به اين رهبر کره‌ شمالي، کيم جونگ ایل، مي‌گويند آدم با انصاف. در ملاقاتش با تانگ جپاشوان، نماينده ويژه رييس جمهوری چين، از اينکه آزمايش اتمی اخير کره شمالي باعث شده چين در موقعيت دشواری قرار بگيرد ابراز تاسف کرده. بهتر از اين نمي‌شد اعلام کرد که اصلأ اين کشور چين است که دارد نخ خيمه شب بازی کره‌ شمالي را شل و سفت مي‌کند. جايزه‌ی اخلاق را بايد بدهند به کيم ايل جونگ به دليل راستگويي. واقعأ چرا چين اين همه از برنامه‌های اتمي غير موجه دفاع مي‌کند؟ لابد برای اين است که بگويد امريکا هر کاره‌ی غرب دنيا هم که هست اما نمي‌تواند بدون چين در شرق دنيا عرض اندام کند. البته ظاهرأ چيني‌ها تعبيرشان از شرق مثل جاده‌ی ابريشم است که از همه جا رد مي‌شود و آن اواخرش تا اروپا هم مي‌رسد. ولي اصل داستان مي‌تواند مربوط به نياز چين به انرژی باشد. اگر غرب بخواهد راه رشد اقتصاد قدرتمند اما وابسته‌ی چين را ببندد کافي‌ست راه صدور نفت به چين را مختل کند. رهبران چين سلاح‌های اتمي‌شان را گذاشته‌اند در کره شمالي و نفت‌شان را از ايران مي‌خرند. امريکا به هر کدام‌شان ضربه بزند از آن ديگری ضربه مي‌خورد. حتي مي‌شود حدس زد که چين به مسلمان‌های افراطي هم کمک مي‌کند که منافعش را در شرق دنيا حفظ کنند. نزديک به هفده ميليون مسلمان در استان سين کيانگ چين زندگي مي‌کنند و تقريبأ يک ششم سرزمين چين را در اختيار دارند. خيلي هم عجيب نيست که اويغورهای جدايي طلب سين کيانگ برای رهايي از فقر و دريافت کمک‌های اقتصادی از دولت مرکزی چين نقش واسطه را ميان دولت چين و مسلمان‌های افراطي بازی کنند. بنا به آمار رسمي خود دولت سين کيانگ تازه بعد از سال 2002 دولت چين اجازه فعاليت‌های رسمي مرتبط با گردشگری در اين استان را صادر کرده. يعني تازگي‌ها دولت مرکزی چين دارد با اويغورها کمي چاق سلامتي مي‌کند و راه نفس کشيدن‌شان را باز کرده. به قول اويغورها?Sayahet Khilmakh Effendi يعني: فلاني داری مي‌ری تفريح؟

روز پنجم. اينترنت پر سرعت هم ممنوع شد يعني منبعد مي‌توانيد از اينترنت هم دست بکشيد و اوقات فراغت خود را با سوزاندن بنزين و آلوده کردن هوا در خيابان‌ها بگذرانيد. آقا مرحبا به اين طراحاني که مي‌نشينند گروهي با هم از اين تصميم‌ها مي‌گيرند. لابد به فکر امرار معاش دوستان‌شان در دوبي هستند که دوباره دست به کار مي‌شوند و شبانه روز همان فيلم‌ها و آهنگ‌هايي را که مي‌شد در ايران با اينترنت پر سرعت ديد حالا با سي دی مي‌فرستند ايران. يک آدمي را خيلي سال پيش در دوره‌ی جنگ ديدم که مي‌گفت زندگي‌اش در دوبي مي‌گذرد اما کارش در ايران است. آمده بوده ايران و يک باره هر چه لوازم يدکي دو مدل ماشين راهسازی را از انبارهای اين طرف و آن طرف خريده بوده و انبار کرده بوده جايي. باخنده مي‌گفت پول هم داده و خيلي رسمي نگهبان گذاشته بودند برای انبارهايش. آن موقعي که ديدمش ظاهرأ وسايل يدکي همان ماشين‌ها آلات راهسازی گير فلک هم نمي‌آمده و در نتيجه ايشان مشغول فروختن اجناسش به چندين برابر قيمت بوده، گل از گلش شکفته بود. داشت مثلأ محبت مي‌کرد مي‌گفت اگر يک وقت کارت گير کرد خبر بده راهش بيندازم، گفتم خوشبختانه من ماشين‌آلات راهسازی ندارم. گفت پس اين جا چه کار مي‌کني؟ گفتم آن آدم را مي‌بيني آن جا نشسته؟ گفت آره. گفتم پيمانکار است و با هم رفيقيم، امروز ماشينش خراب شده بود از من خواهش کرد برسانمش اين جا و برش گردانم خانه، حالا نشسته‌ام کارش تمام بشود. حالا لابد بچه‌های همان آدم دارند سي دی کپي مي‌کنند مي‌فرستند ايران، احتمالأ نگهبان هم دارند


روز ششم. اين حضرتي که مي‌بينيد اسمش فاروق است. مسلمان و اهل سری‌لانکا‌ست. در واقع آقای مهندس فاروق. مهندسي صنايع خوانده در دانشگاه موناش در ملبورن که يکي از بهترين دانشگاه‌های استرالياست. يک چند مدتي رفته سر يک کار دولتي و بعد هم يک کار در يک شرکت خصوصي در ملبورن با حقوق و مزايای خوب اما بعد همه را به هم زده و آمده بريزبن و يک رستوران هندی راه انداخته و صبح تا شب غذا مي‌پزد و ساعت ده صبح که باز مي‌کند حدود دوازده شب تعطيل مي‌کند. داشتم پول غذا را مي‌دادم ديدم به زبان فارسي گفت خوشمزه بود. گفتم بله، تو فارسي بلدی؟ گفتم همسرم افغاني‌ست و بعد درباره‌ی اين که چه کاره بوده توضيح داد برايم. گفتم پس اين همه درس خواندن و کار درست و حسابي را گذاشتي کنار که بيايي رستوران باز کني که کمر آدم را مي‌برد از کار زياد؟ به فارسي گفت: خيلي محضورات. گفتم چه جور محضوراتي داشتي در کار؟ گفت نمي گذاشتند ريشم را بلند بگذارم و عرقچين بگذارم روی سرم. من هم آمدم بيرون و اصلأ از ملبورن هم آمدم بيرون که ديگر نبينمشان. حالا اين جا برای خودم کار مي‌کنم و ريشم را هم بلند گذاشته‌ام. به شوخي گفتم برای مسابقه داری ريشت را پرورش مي‌دهي؟ خنديد گفت نه دستور ديني‌ست. گفتم با همسرت همين جا در بريزبن آشنا شدی؟ گفت کدام‌شان؟ گفتم مگر چند تا همسر داری؟ گفت دو تا، يکي را از سری‌لانکا آوردم و با آن همزبان شما در ملبورن آشنا شدم. به فارسي گفتم بابا خدا بدهد برکت. گفت خدا به شما هم برکت بدهد، حتمأ برايت دعا مي‌کنم. گفتم حتمأ آدرس رستورانت را مي‌دهم به دوستاني که مدت‌هاست مي‌گردند يکي برای‌شان دعا کند. حالا به من ربطي ندارد که آدرس رستوران دست آدم‌های ناباب هم بيفتد


و روز آخر. احمدی نژاد گفته بايد پرسيد که سيصد سال قبل چه کسانی در سرزمين فعلي اسرائيل زندگی می کردند؟ چه سؤال خوبي‌ست. حالا ممکن است بفرمائيد سيصد سال قبل عراق و ترکيه و سوريه کجا بودند؟ لابد درباره‌ی سيصد سال قبل عربستان سعودی هم بايد برويم از لورنس عربستان پرس و جو کنيم! صدام حسين هم از همين حرف‌ها مي‌زد و به کويت حمله کرد چون ظاهرأ کويت هم يک جايي بوده در عراق. انشاالله تعالي لشکرکشي کنيم برای باکو و تفليس و بحرين چون سيصد سال قبل اين‌ها هم مال ايران بودند. اتفاقأ به اهل روسيه بگوئيد سيصد سال قبل خيلي خوشحال مي‌شوند چون مصادف مي‌شود با دوره‌ی اصلاحات پطر کبير که قرار بود بعد از اصلاحات در نظام کليسای ارتدوکس روسيه لشکرکشي کند به طرف جنوب تا برسد به خليج فارس که عمرش وفا نکرد. احمدی‌نژاد يک کلمه حرف مي‌زند يک دنيا دردسر درست مي‌کند. خدا را شکر به اعداد چند صد تايي کمتر هم رضايت نمي‌دهد. ادا و اصول بازاری هم در مي‌آورد مثل اين که گفته بوده که شما فعاليت های هسته ای تان را متوقف کنيد و ما به شما قول می دهيم از پنج سال آينده توليدات خود را در اين ارتباط با تخفيف پنجاه درصد در اختيار شما بگذاريم. پنجاه درصد تخفيف؟ مرد حسابي تو که مي‌خواهي پنجاه درصد تخفيف بدهي پس اصلأ چرا مغازه باز کردی؟ بدو بدو حراجه ‌... آتيش زدم به مالم



Saturday, October 21, 2006

لوکوموتيو

بچه که بودم از بس که مي‌نشستم روبروی تلويزيون خانه‌مان دائم بايد اهل خانه مي‌گفتند سرت را بگير کنار که ببينيم. اگر مي‌شد مي‌رفتم توی جعبه‌ی تلويزيون مي‌نشستم که ديگر خيالم از نزديک بودنم به تلويزيون راحت باشد

اولين تلويزيون خانه‌ی ما يک "آر تي آی" سياه و سفيد مبله بود، يک لبه‌ی نسبتأ پهني هم پائينش داشت که در واقع تبديل شده بود به ميز نهار خوری‌ام. کم کم هم خودم برای جلوگيری از کثيف شدنش يک راهي پيدا کرده بودم که عبارت بود از يک تکه پارچه که مثل روميزی مي‌گذاشتمش روی همان لبه و غذايم را همان جا مي‌خوردم

نمي‌دانم کلاس چندم دبستان بودم که يک شب يک فيلم کوتاه از حرکت قطار و سوت زدن‌هايش و تا تقريبأ توقف قطار از تلويزيون پخش شد. يک مدتي بعد دوباره همان صدای حرکت قطار پخش شد اما اين بار يک آقای عينکي نشسته بود و داشت همان صداهای مربوط به حرکت قطار را اجرا مي‌کرد. همين دو تا تصوير در ذهنم مانده از آن دو بار اجرای صدای قطار

مدت‌ها بعد مثل همه‌ی آدم‌های ديگر که دنبال علايق‌شان مي‌روند من هم يک مدتي دنبال خواندن کتاب‌های موسيقي بودم وهمان جا از روی عکس‌ها متوجه شدم که آن آقای عينکي که ضرب مي‌زد استاد حسين تهراني بوده

حالا بعد از سال‌ها خيلي اتفاقي و از اين جا متوجه شدم همان قطعه‌ی لوکوموتيو را مي‌شود ديد. اگر هم خواستيد مي‌توانيد از اين جا برای خودتان ذخيره‌اش کنيد

گاهي که استاد بهروز توراني با نثرشان که من خيلي به آن ارادت دارم يک يادی از دوران گذشته‌ی کاری‌شان مي‌کنند و اسم آدم‌های پيیشکسوت اهل هنر و مکان‌های هنری تهران سه چهار دهه پيش را مي‌نويسند آدم دوست دارد همان لحظه‌ها را ببيند. اين تکه فيلم کوتاه استاد تهراني خيلي آدم را مي‌برد به همان دوران


Friday, October 20, 2006

ايتاليا ايتاليا

بعضي از اين ايتاليايي‌ها خيلي جالبند

يک رستوراني اين جا در بريزبن هست که يک پدر و پسر ايتاليايي‌ اداره‌اش مي‌کنند. اسم رستوران "لا دولچه ويتا" ست. داخل رستوران که مي‌شويد مي‌بينيد از در و ديوار دارد ايتاليا مي‌بارد. خودشان را شهيد کرده‌اند از بس که به در و ديوار پرچم ايتاليا زده‌اند. هر جا هم که پرچم نگذاشته‌اند به جايش يک عکس پائولو توتي يا از قديمي‌ها مثل دينوزوف را چسبانده‌اند

تمام خدمه‌ی رستوران هم لباس‌شان به رنگ پرچم ايتاليا‌ست و ولو که خدمه هم اهل ايتاليا نباشد اما زور زورکي ايتاليايي‌اش کرده‌اند. غالبأ هم که ايتاليايي با هم حرف مي‌زنند. يک جوری مي‌گويند مثلأ کاپوچينو يا کافي د لا فلان که آدم مجبور است حرف نزند که خرابکاری بشود و فقط با انگشت به يکي از هزار جور قهوه‌ی و پيتزای توی فهرست‌شان اشاره کند. خلاصه خيلي انگار رفته‌اید يک سفر رم

حالا اين‌ها يک طرف داستان، آن طرف ديگرش را بگويم که بخنديد

پدر و پسر عقل‌شان را گذاشته‌اند روی هم و رفته‌اند يک ماکت بزرگ برج ايفل را نصب کرده‌اند جلوی ورودی رستوران. آنوقت هر آدمي که مي‌خواهد نشاني رستوران را به ديگران بدهد مي‌گويد همان رستوران ايتاليايي که برج ايفل دارد

اصلأ برج ايفل که مربوط به فرانسه‌ست چه ربطي به رستوران ايتاليايي با اين مشخصاتي که گفتم دارد؟

آدم را ياد اين پيکان‌هايي مي‌اندازد که برداشته‌اند بوق و فرمان‌شان را بنزی کرده‌اند

عکسش را گرفته‌ام که ببينيد

Thursday, October 19, 2006

دنيای جدید، نگاه سنتي

امروز داشتم از جلوی دفتر کار يکي از استادهای روزنامه‌نگاری رد مي‌شدم ديدم روی جلد يکي از شماره‌های قديمي نيويورکر مربوط به دهم دسامبر 2001 را کنده و زده به تابلوی کنار در اتاق

بعدأ که کمي تحقيق کردم توی اينترنت ديدم از قرار آن شماره‌ی نيويورکر درباره‌ی افغانستان بوده و طرح روی جلد هم در واقع نگاه يک افغان به شهر نيويورک است

خيلي طرح جالبي بود و آميختگي نگاه سنتي را با محيط مدرن نشان مي‌داد. مثلأ اصل منطقه‌ را اسمش را گذاشته نيويورکستان. يا يک جای ديگری را نوشته خنده‌بار (مثل قندهار). يک جای ديگر را به نام ملاها نامگذاری کرده، شايد مثلأ آن جا آدم‌های مذهبي بيشتر زندگي‌مي‌کنند


اما سه منطقه‌ی خيلي جالب هم در نقشه هست. يکي اسمش ايران و آن يکي هرات است و به همديگر چسبيده‌اند. و آن محل سوم را که با فلش نشانه‌گذاری کرده اسمش را گذاشته مغازه چادرفروشي. از قرار آن محل آخری در عکس خيلي معلوم نيست

توی اينترنت يک عکس درست و حسابي اما کوچک از همان روی جلد را پيدا کردم که آدرسش اين جاست. چون خيلي کار داشتم فقط چند تا عکس سريع گرفتم که ببينيد، کيفيت‌شان هم خيلي خوب نشده. اين عکس آخری هماني‌ست که روی اينترنت پيدايش کردم

اگر يکي از نسل دومي‌های ايراني‌ که هرگز ايران را نديده برای يک سفر برود ايران و برگردد و شروع کند به نشانه گذاری محل زندگي‌اش در خارج از ايران تقريبأ همين از آب درمي‌آيد. من که تازه چهار سال است آمده‌ام استراليا به يکي از فروشنده‌‌های اين جا مي‌گويم اکبرآقا، خيلي به اکبرآقای لبنياتي نزديک خانه‌ی پدرم شباهت دارد

اين نشانه‌گذاری‌های گاهي نشان مي‌دهد که خيلي وقت‌ها نسل دوم و حتي سوم مهاجران هم با همان فرهنگ نسل اول به دنيای اطراف‌شان نگاه مي‌کنند و خيلي از اوقات آن اوقات تلخي را که نسل اول به هر دليل از کشورشان دارند و به خاطر همان هم جلای وطن کرده‌اند نسل‌های بعدی‌شان ندارند

البته من از حدود اين حرف‌ها شاگردانه بيشتر نبايد حرف و تفسير بنويسم در مورد آن طرح روی جلد چون به هر حال استاد‌های ارتباطات که در همين فضای وبلاگي هم حضور دارند حرف‌های درست و حسابي‌تری دارند ولي همين که دنيای مدرن چقدر پيش چشم نسل‌های بعدی خارج نشين‌ها مي‌تواند متأثر از فضای فرهنگي و سنتي خانواده‌شان باشد برايم موضوع جالبي‌ست

Wednesday, October 18, 2006

قطره آب

اين جا برای حل مشکل کم آبي راه‌های جالبي دارند. يکي‌شان اين است که سازمان‌های مرتبط با امور آب با گروه‌های موسيقي مدارس همکاری مي‌کنند و برايشان امکان اجرای عمومي فراهم مي‌کنند و هزينه‌های جانبي مثل خرج لباس و رفت و آمد و پذيرايي از گروه موسيقي را مي‌دهند. گروه‌های موسيقي هم بايد در عوض خودشان را برای مناسبت‌های مربوط به آب آماده کنند که تا فرصتي به دست مي‌آيد راه بيفتند و در يک محل عمومي برنامه اجرا کنند

امروز صبح يکي از اين برنامه‌ها را درست وسط خيابان مرکزی شهر گذاشته بودند و خوانندگان گروه کر داشتند آواز مي‌خواندند. چند دقيقه‌ای ايستادم ببينم چه چيزهايي مي‌خوانند

مضمون آواز‌هايشان مربوط به حفظ آب بود اما ريتم موسيقي‌شان خيلي برای اول صبح و سر حال آوردن مردم جالب بود. ضمن تبليغ برای آب، روز را هم برای مردم با شادی شروع مي‌کنند

يک قطره‌ی آب هم همانجا ايستاده بود که هر کسي دوست داشت مي‌رفت با او عکس مي‌گرفت. موجود خيلي بدجنسي بود چون به بعضي‌ خوش قد و بالاها که مي‌رسيد برای يک عکس ناقابل بغل‌شان مي‌کرد

گفتم خوب است که گفته‌اند نقش قطره‌ی آب را بازی کند، لابد اگر قرار بود برای کارخانه‌ی چسب تبليغ کند اين جناب قطره تا شب به مردم چسبيده بود

Tuesday, October 17, 2006

آن منجم که چاق است، آن منجم که دراز است

چند روز پيش رفته بودم جايي بيرون از دانشگاه. در واقع يک قرار ملاقاتي داشتم که يک ساعتي هم زودتر از وقت رسيدم. فکر کردم همان خيابان‌های حوالي را يک نگاهي بکنم چون خيلي پيش نمي‌آيد آدم گذارش بيفتد به همه‌ جای شهر

يک کمي که راه رفتم رسيدم به يک فروشگاه خيلي بزرگ که پر از وسايل رصد آسمان بود. داخل که رفتم و پرسيدم معلوم شد حدسم درست بوده و پاتوق منجم‌های آماتور است. فکر مي‌کنم پنجاه مدل تلسکوپ در اندازه‌های مختلف گذاشته بودند برای فروش که قيمت‌هايشان هم آنقدری نبود که نشود خريد

کلي ياد بچه‌های مجله‌ی نجوم افتادم که با کمک شرکت زروان دارند مجله‌شان را منتشر مي‌کنند. شرکت زروان هم کارش رصدخانه ساختن و تلسکوپ فروختن است، البته اگر آدم‌های اهل نجوم آماتوری پول‌شان برسد که تلسکوپ‌ کوچک بخرند. آن بزرگترها هم که رصدخانه لازم ندارند، خودشان چهار نفری آسمان را ديد مي‌زنند و نسخه را مي‌پيچند

خلاصه که فروشگاه تلسکوپ فروشي نديده بودم که ديدم


يک کمي درباره‌ی مجله‌ی نجوم هم بنويسم که با اهل مجله اگر آشنا نيستيد آشنای‌تان کنم

بچه‌های مجله‌ی نجوم در واقع خانواده‌ای هستند که با کلي کمبودها دارند مي‌سازند که عشق‌شان که همين نجوم آماتوری باشد را زنده نگه دارند. مدام هم از زور بي پولي و نامردی اين و آن مجبورند شادی‌های‌شان را با هم تقسيم کنند. منتهای مراتب مراسم تقسيم شادی‌ها در ايران سالي يک بار آن هم آخر سال است اما اهل مجله‌ی نجوم سالي به دوازده ماه دارند شادی‌هايشان را با همديگر قسمت مي‌کنند

سال‌هاست که دارند با ترتيب دادن گشت‌های نجومي به علاقمندان ياد مي‌دهند که چطور مي‌شود با وسايل ارزان قيمت درست مثل باقي منجمان آماتور در دنيا آسمان را رصد کرد. عجيب هم هست که اين تفريح بي ضرر و سالم به دليل تداخل با اعتقادی‌ترين بخش‌های مذهب با هزار جور مانع پيدا و پنهان دست به گريبان است

خيلي برای‌تان جالب است که بدانيد بر خلاف نجوم دانشگاهي که تجهيزات خيلي فني مي‌خواهد، نجوم آماتوری به شناخت اجرام آسماني و نقشه خواني نسبتأ ساده اکتفا مي‌کند و با همين روش ساده مي‌شود کلي آدم‌های علاقمند را جذب کرد و بعد خود آن‌ها اگر بخواهند ادامه بدهند به مرور ابزارهای پيچيده‌تر برای خودشان فراهم مي‌کنند ولي اصل داستانش خيلي ساده برگزار مي‌شود

يک وقتي با کمک مجله نجوم که توفيق حيدرزاده سردبيرش بود- وحالا امريکاست- و با حمايت انجمن فيزيک که آن موقع دکتر رضا منصوری رئيسش بود يک دوره آموزش نجوم از راديو پخش کرديم، درست هم در ماه رمضان. فکر مي‌کرديم خيلي‌ها عادت دارند تا سحر بيدار باشند و مي‌توانند بروند آسمان را رصد کنند بدون دوربين

انجمن فيزيک برای همان برنامه کلي نقشه‌ی آسمان کپي کرد که من هم از علاقمندی مدير راديو- محسن مهاجراني- که خودش هم فيزيک خوانده بود استفاده کردم و به هزينه‌ی راديو نقشه‌ها را برای هر کسي که نامه مي‌نوشت و درخواست نقشه مي‌کرد مي‌فرستادم. همان روزها هم تازه علي لاريجاني به رياست صدا و سيما منصوب شده بود و آمده بود در ايام ماه رمضان برای بازديد از راديو

آمد اتاق ما، جهان دانش، و ديد بر خلاف خيلي از بخش‌‌های راديو که برنامه‌های‌شان در ماه رمضان تعطيل شده بود و به جايش مناجات و ادعيه پخش مي‌کردند اتاق ما پر از پاکت و نقشه و خيلي درهم و برهم است. گفت اين جا چه کاری انجام مي‌دهيد من گفتم داريم برای برنامه‌ی نجوم‌مان نقشه مي‌فرستيم برای شنونده‌ها. به آن‌هايي که همراهش بودند گفت من يک نيم ساعتي توی اين اتاق مي‌مانم و بعد مي‌رويم باقي راديو را بازديد مي‌کنيم

همانجا ماند و کلي درباره‌ی کارمان برايش توضيح داديم و چون ديده بود که طرف‌های ديگر آن ويژه برنامه مجله‌ی نجوم و انجمن فيزيک هستند خيلي برايش جالب شده بود. بعد هم چند تا نقشه‌ی آسمان گرفت که ببرد برای خانواده و اطرافيانش

به نظرم نيم ساعت بعد که از اتاق رفتند بيرون برای تمام‌ بچه‌های جهان دانش تشويق نامه‌ی کتبي آوردند و دو تا نامه‌ی تشکر از مجله‌ی نجوم و انجمن فيزيک هم نوشتند. لاريجاني همانجا در راديو امضايشان کرده بود

حالا يک چيزی بنويسم از يک مشخصه‌ی مجله نجوم

در بين آدم‌های درجه يک در آموزش نجوم آماتوری که در مجله‌ی نجوم هستند دو تا آدم ممتاز هم آن جا کار مي‌کنند، يکي‌شان خيلي چاق است و يکي‌شان خيلي دراز، هر دوشان هم عينکي هستند. من سه سال آزگار سعي کردم از پس آن يکي که چاق است بربيايم که تصميم بگيرد که لاغر بشود، نشد که نشد. مي‌دانيد برای رو کم کني من چه کار کرد؟ رفت يک رنو 5 خريد. زنگ زد گفت همايون رنو خريدم، تمام. لاغر که نشد هيچ تازه رفت يک ماشيني خريد که آدم‌های لاغر هم به زور سوارش مي‌شوند

Monday, October 16, 2006

هديه

امروز يکي از دوستان استراليايي‌ام اول صبحي يک هديه‌ی خيلي غير منتظره برايم آورد آزمايشگاه

هديه‌اش عبارت بود از يک يخدان پر از يخ با يک ماهي بزرگ تويش. دليل؟ به قول خودش تعطيلات آخر هفته به يادم بوده. اين که چيزی نيست. دست کرد و ماهي را از زير يخ‌ها درآورد و گفت هم توی شکمش را برايت خالي کردم و هم فلس‌هايش را پاک کردم

آدم رفيق هم داشته باشد اين مدلي

اين رفيق من اهل ماهيگيری و پرورش ماهي‌ست و به نظرم جايي در استراليا نمانده که برای ماهيگيری نرفته باشد. يک کلمه که بگوييد مثلأ کنسرو ماهي مي‌بندتان به رگبار اطلاعات از ماهي‌های آکواريوم گرفته تا تاريخ قايق‌های ماهيگيری

طبق اطلاعات واصله، از بين اطرافيان ايشان فقط من و يک نفر ديگر هستيم که هر بار مي‌نشينينم و با اشتياق به حرف زدن‌های او گوش فرا مي‌دهيم و خودمان را شهيد مي‌کنيم از فرط ماهي‌ دوستي

حالا امروز معلوم شد اين شيفتگي من به سخنراني‌های نامحدود دوستم درباره‌ی ماهي ثمراتي هم داشته. آدم خيلي بايد احساس رفاقت داشته باشد با ديگران که بنشيند ماهي هم برايشان پاک کند

عکس يخدان و ماهي را گرفتم جهت ثبت در تاريخ


Sunday, October 15, 2006

از اون هفته تا اين هفته چه خبر؟

روز اول. حدس مي‌زنم که خود آدم‌های پشت پرده‌ی دولت احمدی‌نژاد زمينه‌ی استيضاح وزرای کشاورزی و آموزش و پرورش را فراهم کرده‌اند. در واقع دارند با مجلسي‌ها معامله مي‌کنند. چرا؟ خوب اولش اين است که اين دو تا آدمي که به وزارت رسيدند از همان ابتدای کارشان بنا بر شارلاتان بازی خيلي رک و پوست کنده گذاشته بودند. وزير کشاورزی که آمده بود شماره‌ی موبايلش را داده بود که کشاورزان صاف در مورد مشکلات کشت و زرع و جوانبش به او زنگ بزنند. وزير آموزش و پرورش هم که قرارش اين بوده که مشکل صد ساله‌ی آموزش مملکت را در شش ماه اول کارش خيلي ريشه‌ای حل کند. حالا احمدی‌نژاد دارد مي‌فهمد که همين آدم‌ها قبل از رياست جمهوری دوره‌اش کرده بودند که پست بگيرند و لابد کلي هم به ريشش خنديده‌اند. اين مدل آدم‌ها را همه‌مان در ايران ديده‌ايم و وزراء هم مثل باقي آدم‌ها هستند، از مريخ که نياوردندشان. حالا که چشم احمدی‌نژاد به واقعيت‌ها باز شده در دو حرکت دارد کابينه‌اش را شخم مي‌زند و آدم اهل حساب و کتاب مي‌گذارد. در حرکت اول همان کانديدای وزارت نفت را که رک و راست گفته بوده من آدم پولداری هستم آورده توی کابينه و به او پست داده و در حرکت دوم خودش اين دو تا شارلاتان را داده به مجلس که همه از هم راضي باشند، هم مجلسي‌ها يک صوابي ببرند از استيضاح و هم احمدی‌نژاد نشان بدهد دارد حواسش را جمع مي‌کند، احتمالأ طولي نمي‌کشد که مرد علمي جهان آقای مظاهری هم دراز بشود. به هر حال احمدی‌نژاد اگر حواسش را جمع کرده باشد باقي آدم‌های حکومت هم حواس‌شان را جمع مي‌کنند و در نتيجه دو راه مي‌ماند، يا احمدی‌نژاد کودتا کند و زمام امور را دستش بگيرد و يا برود يک قل دو قل بازی کند. آن طرف يک قل دو قل يا در فرانسه و آقای بني‌صدر است، يا در آسمان‌ها و آقای رجايي‌ست

روز دوم. کره شمالي هم به باشگاه اتمي‌ها ملحق شد. اين کيش شخصيت آدم‌ها چه کارها که نمي‌کند. کيم بونگ ايل که در نظام پادشاهي کره شمالي، واقعأ پادشاهي، جايگزين پدرش کيم ايل سونگ شده مسئول دنيا و آخرت مردم کشورش است و خودش را مثل مرتاض‌هايي نشان مي‌دهد که همه‌ی بدبختي ملت را به دوش مي‌کشد که مابقي آدم‌ها يکراست راهي بهشت کمونيسم بشوند منتها وقتي به عکس‌هايش نگاه مي‌کنيد مي‌بينيد شکمش متورم است، لابد از زور فشار گرسنگي!، و نمونه‌ی عينک دودی‌اش را فقط هنرپيشه‌های هاليوودی به چشم مي‌زنند. يک وقتي در سال 1988 گفته بودند کره‌ی شمالي توانسته رکورد برداشت نسبي محصول به ازای زمين زير کشت مزارع را در دنيا بزند، رکوردشان پانزده ميليون تن در مجموع بوده اما بعدأ يک کارشناس کشاورزی کره شمالي به نام لي مين بوک که توانسته بود از کره شمالي خارج بشود گفته بود اصل آن مقدار اعلام شده هفت ميليون تن بوده و ضمنأ در همان سال 1988 اولين مرگ و ميرها در اثر گرسنگي شروع شده بوده. دروغ گفتن که حناق نمي‌آورد که! تا به حال هفت هزار نفر توانسته‌اند از کره شمالي به کره جنوبي فرار کنند اما از قرار پنجاه هزار نفر هم در حين فرار دستگير و بعد سربه نيست شده‌اند. يکي از فراری‌ها يک خانمي بوده به نام يو اوک که چهار سال طول کشيده تا توانسته از مرز دو کره عبور کند و برسد به کره جنوبي. فکر مي‌کنيد کره شمالي چند نفر جمعيت دارد؟ فقط بيست و سه ميليون نفر. احتمالأ خيلي‌ها فکر مي‌کنند که اگر بيست و سه ميليون آدم توانسته‌اند تحت رهبری‌های داهيانه‌ی يک پادشاه ايدئولوژيک به بمب اتمي دست پيدا کنند خوب شصت-هفتاد ميليون نفر چه چيزی‌شان کمتر است که نتوانند به بمب اتم دست پيدا کنند؟ چه حالي مي‌دهد به جای نفت که قرار بود بيايد سر سفره‌ی مردم پلوتونيوم و کيک زرد بيايد. امل بازی درنياوريد تو را به خدا، آدم عاقل کيک زرد را ول مي‌کند مي‌چسبد به نفت سياه. سال‌هاست داستان ملت‌ دارد گرد قرمزته، آبيته مي‌‌چرخد حالا يک کمي هم زرد قاطي‌اش، زرد از مدل نژاد کيم يونگ ايل

روز سوم. مالاريا هم باز سر و کله‌اش در ايران پيدا شد. هم تبريک دارد و هم تسليت، مخلوط. تبريکش نصيب شرکت‌های توليد سَمّ مي‌شود که از حالا به بعد هر چه در انبارهای‌‌شان مانده و تحت قوانين سخت ايزو نمي‌توانند جايي بفروشندشان حالا مي‌فروشند به ايران، طبيعي‌ست که به لحاظ آماری مي‌بايست ميزان مبتلايان به مالاريا در ايران کاهش پيدا کند و د.د.ت. مثل هميشه حلال مشکلات است. دليلش داخلي‌ نيست البته. اگر مالاريا در ايران رشد کند آنوقت وام‌‌هايي که سازمان‌های بين‌المللي مي‌دهند و بايد صرف ساخت و ساز صنعتي بشوند متوقف مي‌شوند و طرح‌های بهداشتي در اولويت قرار مي‌گيرند. طرح‌های بهداشتي هم اشتغال‌زا نيستند عمدتأ. يادتان هست که در دوره‌ی دکتر مرندی چپ و راست مي‌زدند که جمعيت را کم کنند و از آن طرف حتي تا افغانستان هم برای واکسيناسيون فلج اطفال بودجه گذاشته بودند؟ تا آن اتفاقات نمي‌افتاد بانک جهاني حاضر نبود به ايران وام بدهد. حالا هم که مالاريا آمده باز هم همان داستان است و طبيعتأ مراسم جشن و پايکوبي در بين صنف محترم فروشندگان سَمّ برقرار است، اين از تبريک. اما از تسليت. اين تسليت مربوط به جامعه‌ی بيوتکنولوژيست‌های ايران است. در دوره‌ی رفسنجاني رفتند و يک مرکز تحقيقات بيوتکنولوژی در جزيره‌ی قشم راه انداختند که رئيسش خانم دکتر نسرين معظمي‌ بود. قرارشان اين بود که از طريق مبارزه‌ی بيولوژيکي بيفتند به جان پشه‌های آنوفل و در واقع آفت‌کش‌های زيستي توليد کنند. پايه‌ی کارشان استفاده از يک باسيل به نام باسيلوس تورانژيانسيس بود که مي‌توانست پشه‌ها را عقيم کند. کار آن مرکز بي‌نتيجه ماند که داستانش طولاني‌ست و بعد خانم دکتر معظمي را برداشتند و به جايش خانم دکتر سپهر را نشاندند به عنوان مدير. در واقع مرکز تعطيل شد و در واقع بيوتکنولوژيست‌های ايراني از کار کردن بر روی يک تحقيق ملي بازماندند. حالا که مالاريا دوباره آمده بيوتکنولوژيست‌ها بايد يک توسری از دولت بخورند که چرا نتوانستند برای مالاريا چاره‌ای پيدا کنند و حالا دريافت وام‌های توسعه‌ای گرفتاری دارد، يک توسری هم خودشان به خودشان مي‌زنند که چرا در جمع کوچک علمي‌شان اين همه آدم‌های ناساز با همديگر وجود دارد که توانستند يک مرکز تحقيقاتي را فقط برای چشم و همچشمي از کار بيندازند. خلاصه مخلوط

روز چهارم. روز شنبه- يعني ديروز- مجسمه‌ی سي وهفت متری مسيح در ريودوژانيرو هفتاد و پنج ساله شد و برای اولين بار يک مراسم عروسي را با اجازه‌ی کليسای کاتوليک برزيل در آن جا برگزار کردند. خيلي مجسمه‌ی ديدني‌ست. در داخل شهر ريو و از يک منطقه ی کوهستاني و پيچ در پيچ به نام کورکووادو بالا مي‌رويد تا مي‌رسيد به يک جايي که ديگر بايد پياده از پله‌ها بالا برويد. کلي هم پياده مي‌رويد بالا و سر راهتان يک پله برقي خراب هم مي‌بينيد که يک زماني برای بازديد پاپ ژان پل دوم درستش کرده بودند و حالا داغان افتاده آنجا. بعد مي‌رسيد درست زير يک مجسمه‌ی گرانيتي عظيم. مدام هم دور و برتان هواپيما و هليکوپتر پرواز مي‌کنند که توريست‌ها را دور مجسمه مي‌چرخانند. مسيحي‌های دو آتشه تا مي‌رسند بالا همينطور به خودشان صليب مي‌کشند. خيلي خيلي مجسمه‌اش زيباست با دست‌های کشيده شده به دو طرف که روی‌شان پرنده مي‌نشيند. و تازه از آن بالا مي‌توانيد شهر ريودوژانيرو را ببينيد که چقدر زيباست. دو تا ساحل خيلي ديدني به نام‌های کوپاکابانا و ايپانيما در ريو هست که از آن بالا زيبايي‌شان صد برابر مي‌شود. مردم ريودوژانيرو به شهرشان مي‌گويند سيداد مارولوسا يعني مثلأ شهر عجايب. آن روزی که رفته بودم برای ديدن مجسمه قرار بود نيم ساعت آن جا باشم بعد تبديل شد به سه ساعت و نيم. اصلأ آدم متوجه گذران زمان نمي‌شود. حدود عصر بود که آمدم پائين و صاف رفتم به دانشگاه فدرال برزيل و کلي عذرخواهي که نشد زودتر بيايم. گفتم فلان جا بودم همه‌شان افتادند به خنده. رئيس دانشگاه گفت همه همينطورند، مي‌روند آن بالا گير مي‌افتند. يک ساعت بعد هم نشستم به نوشتن و ايميل زدن، و چه آدمي آمد آنلاين و کلي متلک پراند؟همين نيک آهنگ بدجنس که آنلاين هم داشت گير مي‌داد. و بعد هم رفتم ساحل کوپاکابانا. يک رستوران معروفي‌ آن جا هست که به نظرم صاحبش از وقتي به دنيا آمده هميشه کت و شلوار سفيد با پاپيون مشکي مي‌زده چون هر چه عکس روی در و ديوار هست از او و هنرمندان بزرگ دنياست و در همه‌شان صاحب رستوران با همان کت و شلوار سفيد و پاپيون مشکي‌ست. تمام بازديد کننده های معروف هم روی ديوارهای رستوران را امضا کرده‌اند. نه قربان، قد ما نمي‌رسيد به امضا کردن

روز پنجم. انتخابات خبرگان هم که در راه است. واقعأ فرقي هم دارد که چه کسي انتخاب مي‌شود؟ مدت‌هاست که ديگر اين نهادهای مثلأ انتخابي دردی از مردم را دوا نمي‌کنند، اين يکي که اصلأ خودش شده درد لاعلاج. اصلاح طلب‌ها واقعأ چرا اين همه اصرار دارند برای چيزی که مثل آب در هاون کوبيدن است و اصلأ به هر آدم عاقلي که صورت مسئله را نشان مي‌دهيد مي‌فهمد که دور باطل است. يک عده‌ای خودشان نظر مي‌دهند درباره‌ی خودشان. حقيقتش اصلاح طلب‌ها خودشان هم نمي‌دانند دنبال چه هستند و ديگر کارشان از حرف زدن با مردم گذشته است و دارند برای آسمان‌ها و در و ديوار حرف مي‌زنند. راستش اسم اصلاح طلبي را هم کم‌کم بايد ازشان پس گرفت يا برای اين کار يک اسم ديگری خلق کرد که لااقل معنا داشته باشد. خوب آخر چه چيزی در خبرگان مهم است؟ اگر حقوق و مزايا دارد خوب همينطوری بدهند به يک عده‌ای، مگر مردم از همه‌ی انواع اين مزايايي که جاهای ديگر مي‌دهند به آدم‌های خاص با خبرند؟ اين هم روی باقي‌شان. بدبختي‌اش اين است که داستان خبرگان هم شده است مثل فراموشخانه و فراماسونری که حتي اصلاح طلب‌هايي هم که در جمع فعلي خبرگان هستند هيچ چيزی درباره‌ی حرف‌های آن جا يا اين که چرا بايد برای انتخابات يک محلي که هيچ چيزی از داخل آن به مردم گفته نمي‌شود رأی داد. فقط مي گويند خيلي مهم است. بدبختي را ببين! آدم برود رأی بدهد برای انتخابات فراموشخانه. لابد اگر بگويي چه چيزی از اين مجلس برای مردم مهم است مي‌گويند فقط حلال زاده‌ها مي‌فهمند. داستانش را که مي‌دانيد؟

روز ششم. سال گذشته وليعهد دانمارک با يک دختر استراليايي که اهل ايالت تاسمانياست ازدواج کرد و في‌الفور نه ماه بعد یچه‌دار شدند. حالا استراليا هم وارد بازی شاهزاده‌ها شده. پدر دختر و در واقع پدر ملکه‌ی آينده يک پروفسور رياضي‌ست و از همان روز ازدواج دخترشان به دعوت دانشگاه کپنهاگ به آن دانشگاه سفر کرد تا خانواده‌ در کنار دختر تازه عروس باشند، اين از سابقه‌ی موضوعي. اما اين روزها که بازار حمله به سفارت دانمارک گرم است اين طرف دنيا هم مردم خوشحال نيستند. به هر حال يک دختر استراليايي دارد ملکه‌ی دانمارک مي‌شود و اگر قرار باشد خاک ملکه از دست مسلمان‌ها در امان نباشد خاک زادگاه ملکه هم چندان مايل به پذيرايي از مسلمان‌ها نيست. خيلي موزيکالش مي‌شود اين که زدی ضربتي، ضربتي نوش کن. اگر به سلامتي داريد با استفاده از امکانات دولتي راهي دانشگاه‌های اين طرف‌ها مي‌شويد و ممکن است جواز دريافت امکانات دولتي در حضور پرشورتان در کنار سفارت دانمارک جهت گراميداشت مقام سنگ و کلوخ و زبانه‌های آتش باشد اين جا حتمأ مي‌آيند پيشوازتان. پدر ملکه آينده‌ی دانمارک خودش اهل علم و دانشگاه است و خوب حالا آدم سرشناسي‌ هم شده که مي‌تواند مؤثر هم باشد، فقط با يک مصاحبه‌ با يک روزنامه يا شبکه‌ی راديويي يا تلويزيوني ترتيب پيشوازتان داده مي‌شود و منبعد دانشگاه‌ها برای دوری از بدنامي‌های بعدی مته به خشخاش بگذارند برای صدور پذيرش برای دولتي‌ها. به هر حال حالا که همه جور تشکيلاتي داريم برای به هم زدن مراسم سخنراني، خوب يک تشکيلاتي هم درست بشود برای به هم زدن مراسم عقد و عروسي پسر و دخترهای مقامات کشورهای ديگر که گرد و خاک فاميل شدن‌شان به چشم دولت ما نرود

و روز آخر. يکي از خبرنگاران شبکه‌ی اس بي اس استراليا مي‌خواست برود ايران و درباره‌ی جامعه‌ی ايران برنامه بسازد. خيلي وقت پيش به من زنگ زد و کلي با هم حرف زديم که مي‌شود به ديد مثبت هم به ايران نگاه کرد و به هر حال تحولات اجتماعي را جدا از فضای سياسي نشان داد، من فکر مي‌کنم خيلي در جامعه‌ی ايران تحولات مثبت هم وجود دارد که اصلأ ربطي به جمهوری اسلامي ندارد، اين نظر شخصي‌ام است ولي نظر شما هم محترم است اگر مثل همديگر فکر نمي‌کنيم. خلاصه اين که صدور ويزای ايشان را آنقدر طولش دادند که از سفر به ايران منصرف شد، گمانم چهار ماه منتظر ويزا بود. مي‌دانيد نتيجه‌اش چه شد؟ رفت اروپا و امريکا و يک برنامه درباره‌ی ايران ساخت، آن هم درباره ی دار و دسته‌ی رجوی و از همان شبکه پخشش کردند. حالا انصافأ از بس که اين حضرات پرت و پلا مي‌گفتند در جواب سؤال‌های خبرنگار مربوطه يک جاهايي خود خبرنگار مي‌گفت اين‌ها حرف‌های‌شان فقط ادعاست و سنديّت ندارد. به قول حاجي کنزينگتون اين آدم‌های مسئول در تشکيلات رسانه‌های خارجي در دولت ايران نمي‌دانند بايد با اردنگي بزنند فلان جای خبرنگاران خارجي يا همان جای اردنگي خورشان را ليس بزنند که بيايند در کنفرانس‌های مطبوعاتي مقامات. اين هم معمای آخر هفته

Saturday, October 14, 2006

زيرساخت‌ها، استانداردها

آدم گاهی که دقيق‌تر به وضعيت ايران نگاه مي‌کند مي‌بيند با همه‌ی توانايي‌هايي که در مردم ايران هست، مثل همه‌ی مردم دنيا، اما اين که همه چيز دارد به هرهری مسلکي برگزار مي‌شود آخر سر هر چقدر هم که آدم‌ها در ايران برای کاری زحمت مي‌کشند باز به جايي نمي‌رسد

واقعأ فرق زيادی بين کار يک پزشک و کار يک بنای ساختمان هم نيست. منظورم اين است که تمام دم و دستگاه اداری و دولتي در ایران که بايد وقت صرف کنند و برای هر کاری يک مبنا يا استاندارد توليد کنند که بشود بر اساس آن‌ها کيفيت کارها را طبقه‌بندی کرد همه‌اش تبديل شده به نظر دادن‌های بي‌مبنا. در واقع حالا زيرساخت‌های آموزشي و اجتماعي ايران به شدت صدمه ديده چون استانداردها بر اساس سليقه‌ی دولت که هيچ مبنايي هم ندارد تعيين مي‌شوند

اين که چقدر زحمت و هزينه در ايران صرف مي‌شود برای انجام دادن هر کاری جدا، اما خوب آدم مي‌خواهد بلاخره يک جايي ولو در يک گفتگوی دوستانه بگويد که من فلان کار را انجام دادم و اين هم نتيجه‌اش. مي‌بيند بايد تمام معيارها را هم توضيح بدهد چون هيچکدام از معيارهای کاری ما در ايران استاندارد نيستند

يادتان هست کيارستمي برای فيلم زير درختان زيتون معرفي شده بود برای اسکار؟ همين بي استاندارد بودن کارها باعث شده بود که حتي کيارستمي هم نداند بايد برای آن قطعه موسيقي پينک فلويد که سال‌هاست به عنوان آرم برنامه‌ی تقويم تاريخ راديو استفاده‌اش مي‌کنند مجوز بگيرد. نه راديوی حکومتي ايران برای استفاده از آن قطعه موسيقي مجوز دارد و نه کيارستمي مي‌دانست که اگر بخواهد صدای راديو را در فيلمش استفاده کند بايد مجوز همان قطعه موسيقي را داشته باشد

اين رشته خيلي سر دراز دارد ولي اصل داستان اين است که مردم زحمت مي‌کشند و پول هم از جيب ملت و دولت خرج مي‌شود برای يک کاری اما وقتي مي‌خواهيد جايي بگوييد که اين هم نتيجه‌اش بايد يکي يکي تمام اجزای کار را از شکلي که ما در ايران انجامش مي‌دهيم به مقياس‌های ديگری برگردانيد

من زياد برای خودم و اطرافيانم پيش آمده که از فرط تفاوت استانداردها اصلأ از خير مطرح کردن بعضي چيزها گذشته‌ام. فکر کنيد رفته بودم يک ايستگاه راديويي که کارش پخش موسيقي‌ کلاسيک است. اولأ که چون در ايران هرگز چنين شبکه‌های راديويي کاملأ موسيقي وجود ندارد خود همين اصل داستان کار روزانه‌ی تهيه موسيقي‌اش برايم سؤال شده بود. بعد هم مي‌ديدم بر خلاف ما که به ندرت در رسانه‌های ايران صاحب تخصص مي‌شويم اين‌هايي که در آن ايستگاه راديويي کار مي‌کردند همه‌شان با موسيقي کلاسيک کاملأ آشنا بودند

من سال‌ها تهيه کننده‌ی راديو هم بودم، مي‌ديدم در همين راديوی موسيقي هم تهيه کننده داشتند ولي هيچکدام از وظايف او شباهتي به کارهای ما در ايران نداشت. يک وقتي هم رفته بودم يک شبکه‌ی راديويي معمولي که خبر و موسيقي و برنامه‌های متنوع دارد. باز هم کارهای‌‌ تهيه کننده‌‌هايشان هيچ شباهتي با کارهای تهيه‌کننده‌های راديويي ايران نداشت. توضيح هم که مي‌دادم برای‌شان که ما نحوه‌ی کارمان فلان طور است کلي تعجب مي‌کردند که چرا شما لقمه را دور سرتان مي‌چرخانيد و بعد مي‌خوريد

مي‌دانيد اين دولت حجيم ايران که از اعتقاد و عزا و عروسي مردم تا لباس تن‌شان در همه چيز دخالت مي‌کند عاقلانه‌اش اين است که خيلي کوچکتر باشد و در عوض خيلي تخصصي‌تر که بتواند استاندارد توليد کند و بعد برای اين که همين استانداردها در عمل هم اجرا بشوند نظارت دقيق انجام بدهد

چند وقت پيش که ابطحي نوشته بود يک روحاني يهودی به او گفته که اسرائيل مي‌خواهد با خراب کردن پل‌ها و ساختمان‌ها به زيرساخت‌های اقتصادی و عمراني کشورهای خاورميانه صدمه بزند و ابطحي هم اظهار تأسف کرده بود که: آیا کسانی که به هر دلیل با حکومت ایران مخالفند ... به روزی که خدای ناکرده زیرساخت های ایران نابود شود، فکر میکنند؟" به اين فکر افتاده بودم که برايش بنويسم اين که مثلأ گواهينامه رانندگي ايران را هم قبول ندارند زيرساخت محسوب نمي‌شود؟ همين که پل‌ها را بزنند خراب کنند مي‌شود زيرساخت؟

Friday, October 13, 2006

سهميه

يک ماه پيش داشتم حساب و کتاب کارت اعتباری‌ام را مرور مي‌کردم ديدم يک خريد هزار و هشتصد دلاری توی حساب هست. زنگ زدم به بانک که لطفأ اين حساب اعتباری را نگاه کنيد چون من چنين خريدی نداشتم

نگاه کردند و گفتند تو روز يکشنبه ساعت ده شب از يک مغازه‌ی زيورآلات فروشي هزار و هشتصد دلار خريد کردی. به آن خانمي که آن طرف خط بود گفتم ببين اگر گوشواره توی خريدها باشد مال خودم بوده چون من تازگي‌ها هر دو گوشم را هر کدام هشت تا سوراخ کردم و به هر کدامشان هم سه تا گوشواره آويزان کردم، آن شبي که تو مي‌گويي اتفاقأ يک خريد تندی گرفته بودم و لاعلاج رفتم گوشواره خريدم، به هر حال گوش‌هايم خرج دارند

خود همان خانمي که داشت جوابم را مي‌داد افتاد به هر و هر خنده‌. اما بعد گفت با اين حال بايد يک هفته صبر کني تا اگر اشتباه از سيستم بود اصلاحش کنيم. يک هفته صبر کردم و دو سه بار ديگر هم زنگ زدم تا اين که معلوم شد اشتباه از خودشان بوده و دوباره اعتبار را برگرداندند به حساب

حالا ديروز يک قبض بيست و پنج دلاری آمده که تو در فلان روز از عوارضي رد شدی و قرار بوده شش دلار پول عوارض را تا يک هفته بعد بريزی به حساب اما نريختي و حالا بايد عوارض و جريمه را با هم بدهي. عکس ماشينت را هم ضميمه کرده‌ايم

حالا خوب است چه عکسي فرستاده باشند؟ عکس يک تريلر با يک کانتينر زرد روی آن. عکس از جلو و عقب تريلر هم گرفته بودند. امروز زنگ زدم يک خانمي گوشي را برداشت. گفتم اين که فرستاديد اشتباه است، گفت ولي مطمئنيم مال خودتان است چون دوربين عکسش را گرفته. گفتم من چند وقتي‌ست دنبال ماشين خريدن هستم حالا شانس‌مان تريلي از آب درآمده، مي‌شود آدرسش را بدهي کجا پارکش کرديد بروم برش دارم

خيلي خانم مدعي‌ای هم بود باور نمي‌کرد که من تريلي ندارم. گفتم بيست و چهار دلار که سهل است هزار دلار هم مي‌دهم تو فقط بگو اين تريلي من کجاست؟ گفت اگر مي‌گويي مال تو نيست قبض را بفرست به نشاني‌مان

آن دفعه که پياده بودم سي دلار جريمه‌ام کردند که چرا از چراغ قرمز پياده‌ها رد شدی. حالا هم که بابت تريلي نداشته‌ام جريمه فرستاده‌اند. لابد اگر اسب و الاغ هم از اين طرف‌ها رد بشوند محض احتياط يک لگد هم به من مي‌زنند که به هر حال آن‌ها هم سهم‌شان را ادا کرده باشند    

Thursday, October 12, 2006

جهت اطلاع

با عرض شرمندگي اما راه نداره ديگه

ديدين بزازها چطوری با دست پارچه متر مي‌کنن. يک لبه‌ی پارچه را مي‌گيرن توی يک دست‌شون که درازش کردن، اونوقت اون طرف دیگه‌ی پارچه رو مي‌گيرن نزديک دهن‌شون. ميشه يک متر مثلأ

حالا شما انگاری که دارين به روش بزازها پارچه متر مي‌کنين وايسين

بعدش اينجا رو کليک کنين. يک جور جالبي ميشه. باقي نوشته رو گذاشتم جهت اطلاعتون موقع پارچه متر کردن




Yazin evvelinde Gence colunde
Cixiblar yene de dize laleler
Yagisdan islanan yarpaqlar
Seribler dereye duze laleler
Laleler laleler
Laleler laleler
Laleler laleler
Laleler laleler
Xeyalimdan neler gelib ne kecer
Yaz geler ellere durnalar kocer
Bulaqlar simovar ag dasdan ceker
Benzeyir cemende koze laleler
Laleler laleler
Laleler laleler
Laleler laleler
Laleler laleler
Meylim uzundeki qara xaldadir
Hicranin elaci ilk vusaldadir
Ne vaxtidir Residin gozu yoldadir
Bir qonaq gelesiz bize laleler
Laleler laleler
Laleler laleler
Laleler laleler
Laleler laleler

دنيا جای عجيبي‌ست


اين اطراف ساختمان دانشکده‌ی ما مدت‌ها بود داشتند کار ساختماني انجام مي‌دادند و حالا يک ساختمان جديد به مجموعه‌ی دانشکده اضافه شده. ديروز از يک ساختمان ديگری و از بالا داشتم اين ساختمان جديد را نگاه مي‌کردم که کارگران داشتند آخرين خرده ريزه‌های کارشان را جمع مي‌کردند و همين صحنه ذهنم را برد به سال 1361

ديپلمم را گرفته بودم و مدت‌ها بود که کاری هم نداشتم. در واقع کاری در خوزستان دوره‌ی جنگ نبود که بدهند به يک آدم ديپلم گرفته‌ی بي تجربه. چند وقتي، حدود يک ماه، رفتم کمک يکي از دوستانم که برای يک مغازه‌ی آلومينيوم فروشي کارهای حسابداری‌شان را انجام مي‌داد اما به خاطر وضعيت جنگي مغازه تعطيل شد

رفتم برای سربازی رفتن خودم را معرفي‌کردم گفتند خبر مي‌کنيم و باز الاخون و والاخوني که چه وقت خبر مي‌دهند. تا اين که رفتم پيش يکي از بستگان خيلي نزديکم، که همين سال گذشته در يک تصادف جاده‌ای در ايران از دست رفت و افسوسش را گذاشت به دلم، اصلأ پيمانکار بود، گفتم مي‌شود بيايم با شما کار کنم؟ گفت بيا ولي کار دفتری ندارم، واقعأ هم نداشت، ولي گفت اگر دوست داری بيا و هر کار ديگری مي‌خواهي انجام بده. فکر مي‌کنم اوايل خرداد ماه بود. گفتم باشد

از فردا ساعت چهار و نيم صبح يک جايي مي‌ايستادم که يک وانت مي‌آمد و يکي يکي کارگرها را سوار مي‌کرد پشت وانت و مي‌برد سر کار. محل کار در اطراف مجتمع صنايع فولاد اهواز بود که نيم ساعتي راه مي‌شد. داشتند يک تصفيه خانه و ملحقاتش را مي‌ساختند

روز اول گفت برو ببين کجا مي‌خواهي کار کني؟ رفتم ديدم چند تا بنا و کارگر دارند يک ساختمان را مي‌سازند که قرار بود بشود اتاق کنترل تصفيه‌خانه. گفتم همين جا کار مي‌کنم. کارم عبارت بود از اين که محل عبور لوله خرطومي‌های برق را توی آجرها دربياورم. لابد ديده‌ايد که اول ديوار را مي‌سازند و بعد برقکش مي‌آيد و علامت مي‌زند و بايد با قلم و چکش بيفتيد به جان آجر و سيمان که لامذهب پدر درمي‌آورد کندن‌شان، بخصوص که ساختمان را خيلي محکم و پر ملات ساخته باشند

دو ماه آزگار در آن ساختمان جای لوله‌ها را درآوردم. به نظر دست‌هایم از مچ تا انگشتان سه برابر بزرگ شده بودند از بس که قلم و چکش زده بودم به ديوار. روزهای اول که از زور درد نمي‌شد شب‌ها بخوابم. واقعأ هم کسي زوری نفرستاده بودم برای کار، خودم خسته شده بودم از وقت تلف کردن و مدام کتاب خواندن. فکر کردم يک چيزی ياد بگيرم. البته ياد گرفتني‌هايش يکي هم اين بود که دو روز اول فکر کردم لابد دستکش و کلاه ايمني و اين‌ها مي‌دهند اما بعدها معلوم شد اصلأ در محيط کارگری ايران استفاده از اين وسايل ايمني يک جور کسر شأن به حساب مي‌آيد، من هم که عشق مردانگي خفه‌ام کرده بود و همين مانده بود که محض اثبات مردانگي يکي هم با چکش بکوبم توی سر و دست خودم

خلاصه بعد از دو ماه که کارم تمام شد رفتم گفتم يک کار ديگری بدهيد، گفتند بيا آمارتوربندی کن. اسم آرماتوربندی را که شنيده‌ايد؟ ميله‌های آهني‌ را اول به شکل‌های مختلف خم‌شان مي‌کنند و بعد با سيم‌های آهني نازک به هم مي‌بندندشان و دست آخر هم روی آن را با سيمان مي‌پوشانند. اين ديگر بدتر از کار با قلم و چکش بود. زير ظل آفتاب تابستان خوزستان و يک ماه فقط خم کردن آرماتورها. من و يک استادکار به اندازه‌ی يک تپه آرماتور خم کرديم. لابد در سيستم‌های مدرن اين کار را با ماشين انجام مي‌دهند ولي ما دو تا از آرماتورهای شماره‌ی 16 يا 18 را گرفته بوديم و چند جای‌شان چند تکه‌ی کوچکتر از همان آرماتورها را جوش داده بوديم که بشود ابزار خم کردن و يکي يکي شاخه‌های آرماتور را مي‌گذاشتيم روی يک ميز که چند تا جای خم کردن در آن تعبيه کرده بوديم و طبق نقشه آرماتور‌ها را خم مي‌کرديم

لبه‌های آرماتور بريده شده خيلي تيز هستند و به هر جايي که بگيرند از چاقو بدتر مي‌برند. لباس و اين‌ها که هيچ کلي دست و پا و شکم‌مان در همان مدت بريده شد. راهش فقط مراقبت بود ولي به هر حال رخ مي‌داد. يک ماه هم آرماتور خم کردن داشتيم و بعد شروع کرديم به بستن آن‌ها در داخل يک حوضچه‌ی بزرگ که قرار بود بتون ريزی‌اش کنند، اين بستن آرماتورها هم يک ماه طول کشيد. از زور داغي آرماتورها در هوای گرم يک مدتي قرار گذاشتند که بعدازظهرها تا شب و نيمه شب کار را با نورافکن انجام بدهيم اما دو سه روزی نگذشته بود گفتند محل کار نزديک به مجتمع اصلي است و ممکن نوری که شما استفاده مي‌کنيد محوطه را برای هواپيماها روشن کند و بيايند بمباران کنند. بنابراين کار را برگرداندند به همان صبح تا عصر. صورتم از زور سوختگي سياه شده بود. همه هم همينطور بودند، منحصر به من نبود. کلاه حصيری داشتيم ولي واقعأ افاقه نمي‌کرد چون باد داغ هم همانقدر مي‌سوزاند که نور خورشيد

خلاصه که آرماتورها هم بسته شدند و کار تمام شد. باز مانده بودم بيکار. رفتم گفتم جوشکاری بلدم اما اگر با يک استادکار کار کنم بيشتر ياد مي‌گيرم و به هر حال ممکن است به دردتان بخورم. گفتند برو جوشکاری. اين‌ها را از روی لطف انجام مي‌دادند چون هر کاری که تمام مي‌شد کارگرهای آن کار را مرخص مي‌کردند ولي من مي‌ماندم

و رفتم جوشکاری. يک کلاهي دارم که يادگاری نگهش داشته‌ام از کار جوشکاری آن موقع. يک استادکاری داشتم که گاهي کارهای خيلي کوچک را بدون عينک انجام مي‌داد و با وجود اين که چشمش مي‌افتاد به سوزش و اشک ريختن اما دست بردار هم نبود، اما استادی بود واقعأ. باور کنيد مثل طلاسازها جوشکاری مي‌کرد و بعد که جوش‌هايش را مي‌ديديد از الگويي که بعد از جوش دادن درست شده بود تعجب مي‌کرديد. خيلي هم با لطف کار ياد مي‌داد. گمانم اگر يک جايي مسابقه‌ی جوشکاری بگذارند حتمأ مدال مي‌گيرم، از بس که برای کار خوب انجام دادن وسواس داشت همين وسواس را به ديگران هم منتقل مي‌کرد، من هم وسواسي شده بود سر کارهای جوشکاری. سه ماه هم جوشکاری کردم

و ديگر کار تمام شد. البته قاطي همين کارها يک کمي هم بولدوزر و گريدر هم راندم ولي چون کارشان يک نفره و خيلي تجربي بود خيلي چيزی ازشان ياد نگرفتم جز راندن

يک مدتي بعد از اين کار به خواهش يکي ديگر از بستگانم رفتم برايش مغازه‌داری کردم. داشتم مي‌مردم از ايستادن توی مغازه‌ی لباس ورزشي فروشي. خيلي هنر مي‌خواهد آدم طاقت بياورد توی مغازه. سه ماه هم مغازه‌داری کردم ولي آن کار کارگری نيمه بياباني اصلأ با هيچ کاری قابل مقايسه نبود. کاری بود

حالا ديروز که داشتم از بالا به ساختمان در حال تمام شدن نگاه مي‌کردم پيش خودم فکر مي‌کردم دنيا جای عجيبي‌ست

Tuesday, October 10, 2006

شاهکار

انصافأ امروز يک شاهکار داشتم، کلي هم برايم دست زدند و ابراز احساسات کردند. اين يکي شاهکار امروز و آن کاری که دو ماه است خيلي برايش زحمت کشيده‌ام و بعد عکس‌هايش را مي‌گذارم اين جا که ببينيد خيلي چسبيدند. پيام اخلاقي‌اش اين است که برای هر کاری که زحمت بکشيد نتيجه مي‌دهد

امروز برای کلاس درس از سه تا موضوع حرف زدم و عکس و مطلب به دانشجوها نشان دادم. اول اين که چطور مفهوم گرد بودن زمين از قديم تا امروز در ذهن مردم جا گرفته و فقط شکلش را عوض مي‌کند و از علم به فرهنگ رسيده

بعد مفاهيم کليدی اين موضوع را درباره‌ی نقش فرهنگ در باورپذير کردن علم را با يک مثال درباره‌ی عصاره‌ی نارگيل و درمان يک بيماری‌ انگلي که خودم سال گذشته يک مقاله‌ی کاملأ علمي درباره‌اش داده بودم که البته نتيجه‌ی يک سال جان کندنم در آزمايشگاه بود برايشان گفتم و بعد داستان اين که چطور نارگيل رفته است در فرهنگ برزيلي‌ها و تبديل شده است به يک نشانه در مراسم سالانه‌ی رقص سامبا

خيلي مثل يک روزنامه‌نگار علمي درست و حسابي که هم در آزمايشگاه دارد جان مي‌کند و هم در مطبوعات کار مي‌کند اين داستان سه گانه را برايشان توضيح دادم. يک قهوه هم ميهمانم کردند چون بعضي دانشجوها بعد از کلاس هم آمده بودند که حرف بزنند و هيجان‌زده بودند، من هم بدتر از خودشان هيجان‌زده بودم که چقدر موضوع کلاس برايشان جالب بود

هرگز انتظار تشويق کردن‌شان را هم نداشتم ولي خيلي لطف کردند و آخر سر کلي دست زدند. خلاصه که خيلي اين روزنامه‌نگاری علمي چيز جالبي‌ست و مي‌ارزيده که همه‌ی عمر کاری‌ام را گذاشته‌ام برايش

  

رنگين کمان

خيلي سال پيش يک آدم محترمي با بزرگواری تمام يک راهي در ارتباط با ديگران به من نشان داد که بارها و بارها از آن راه استفاده کرده‌ام و مي‌توانم بگويم دقيق و درست‌تر از اين راه نمي‌شود پيدا کرد

موضوع از اين قرار بود که با يک بنده خدايي مشکل رودرواسي داشتم. يک حرف‌هايي مي‌زد که مي‌دانستم از بيخ غلط است يا اصلأ دارد به يک دليل غير موجه ديگری حرفش را مي‌زند اما نه رويش را داشتم که بگويم فلاني اين که مي‌گويي نيست و نه از خودخوری خودم مي‌گذشتم. برای همين عذابي گرفته بودم

آن آدم محترم از دوستان پدرم بود. يک روزی آمده بود خانه‌ی ما و چون مثل معلم به شعور و سوادش احترام مي‌گذاشتم دلم را به دريا زدم و داستان اين عذاب دو طرفه را برايش گفتم. مي‌دانيد چه نصيحتي کرد؟

گفت ببين اگر آن آدمي که روبرويت نشسته و دارد دری وری مي‌گويد و تو هم مي‌داني که حرفش بيخود است همين يک بار قرار است ببينيد همديگر را هر چه مي‌گويد تو با تعجب بپرس "جدی؟" آنوقت آن طرف خودش را مي‌کشد و از در و ديوار مي‌کند که حرف احمقانه‌اش را توجيه کند و مدام افتضاح‌تر مي‌شود و احتمالأ ديگر بعد از آن تو هم که بخواهي اما او نمي‌خواهد تو را ببيند

اما اگر با يک آدم‌هايي سر و کار داری که مدام مي‌بيني‌شان و آن‌ها هم هر بار دری وری تحويلت مي‌دهند خوب است از همه‌ی دنيا اظهار بي اطلاعي کني. مثلأ اگر گفتند مي‌داني چطور مي‌شود با چکش روی ميخ کوبيد بگو من اصلأ تا به حال چکش و ميخ در زندگي‌ام نديده‌ام. اگر گفت مي‌داني بانک سر کوچه‌تان کجاست بگو بانک ديگر چيست. خلاصه بزن به کوچه‌ی علي چپ. اين آدم يا از زور توضيح واضحاتي که خودش مي‌دهد کم‌کم مي‌فهمد خودش و تو کجای دنيا ايستاده‌ايد و خلاصه معطل مانده است، يا باز ادامه مي‌دهد و تو هم همه را نگه مي‌داری تا يک جای درست که هميشه فرا مي‌رسد طرف را صدا بزني و بگويي فلاني خبر داری از فلان چيز و فلان کار و فلان موضوع، فقط خواستم باخبرت کنم

من هر دو روش را امتحان کرده‌ام، خوب جواب مي‌دهند. يکي بابايي که رسيده بود به اين جا که در يک جمعي آمد به من گفت فلاني مي‌داني رنگين کمان چطور درست مي‌شود؟ گفتم نه، من اصلأ رنگين کمان به عمرم نديده‌ام. طفلک کلي توضيح داد، بعد گفتم حالا کجا هست اين که گفتي؟ مدت‌ها به اطرافيانش سپرده بود هر رنگين کماني که در آسمان درست مي‌شود به او خبرش را بدهند که بعد او هم به من خبر بدهد. يک وقتي ديدم اسمش را گذاشته‌اند آقای رنگين کمان

وقتي آدم‌ها درباره‌ی چيزی که نه اولش را مي‌دانند و نه آخرش را اظهار نظر مي‌کنند، که نبايد بکنند، خوب راهش اين است که بشوند رنگين کمان ديگر. باور کنيد خيلي وقت مي‌گيرد که بنشينيد برای بعضي‌ها حرف بزنيد، همين که بگوئيد جدی؟، يا من اصلأ نمي‌دانم خودتان را خلاص کرده‌ایدآ

Sunday, October 08, 2006

هفت روز هفته

روز اول. توی اين شلوغ بازاری که بر سر برنامه‌ی اتمي‌ ايران راه افتاده و همه در به در به دنبال معجزه‌ای هستند که قافله را از بن‌بست دربياورند خراب شدن هواپيمای کوندوليزا رايس در راه لندن و دير رسيدنش به جلسه روز جمعه برای بحث درباره‌ی تحريم ايران مي‌تواند بعدها به هزار درد بخورد، مثلأ داستان امدادهای معروف غيبي درست در زمان حضرت اجل جناب احمدی‌نژاد يا به عبارتي معجزه‌ی هزاره‌ سوم. با تشکر از هماهنگي، امپکس، نودال، حمل و نقل، انبار دکور و بخصوص گريمورها ... خدايي‌اش معجزه هم معجزه‌های قديم

روز دوم. مايکروسافتي‌ها رفته‌اند مالزی که درباره‌ی ويندوز جديدشان با هکرها حرف بزنند. لابد ديده‌اند هکرها از مهندسان مايکروسافت مطلع‌ترند و خوب است خودشان را معطل نکنند و همين‌ها را استخدام کنند برای حفاظت از محصولاتشان. داستان مايکروسافت با هکرها مثل همان داستان آدمي‌ست که اول صبح داشته مي‌رفته حمام و چشمش در تاريکي نمي‌ديده و کفش‌هايش را سپرده به آقا دزده، يا به قول متن اصلي جناب طرار، و برگشتني ديده جناب دزد خيلي جوانمردانه کفش به دست ايستاده آنجا که امانتداری کند. خيلي خوشم آمد از مايکروسافتي‌ها. همينطور که از اين موارد رخ بدهد شايد فدراسيون جهاني طب ورزشي هم دفتر مرکزی‌اش را بياورد ايران و در محل فدراسيون وزنه‌برداری مستقر کند که منبعد ورزشکاران مابقي دنيا نمونه‌ی گلاب به روی‌شان را برای آزمايش دوپينگ بفرستند فدراسيون وزنه برداری ايران. حالا شايد وزنه‌برداران ايران هم مرام گذاشتند منبعد کمتر انرژی درماني کردند  

روز سوم. خيلي داستان دفاع از حريم دين دارد جالب مي‌شود. طرفداران يک آقای روحاني در تهران برای حفاظت از ايشان جمع شده بودند دور و اطراف منزل ايشان آن هم مسلح به قمه و چاقو. آن وقت چند وقت پيش که حسينيه‌ی دروايش در قم را مي‌خواستند خراب کنند دراويش با پخش کردن گل و شيريني در بين معترضان از حسينيه‌شان دفاع مي‌کردند. کار دنيا بر عکس شده. يکي آمده بوده ايران ديده دارند توی مسجد پتو و خواروبار مي‌دهند به مردم گفته بوده پس اهل مسجد کجا مي‌روند برای نماز و دعا؟ گفته‌اند مسجدی‌ها مي‌روند دانشگاه تهران. پرسيده بوده پس دانشجوها کجا مي‌روند؟ گفته‌اند زندان. پرسيده پس زنداني‌ها کجا هستند. گفته بودند دو روز آمدی مسافرت مرض داری تشويش اذهان عمومي مي‌کني. آهااااااای ی ی ی ی شهر در امن و امان است آسوده بخوابيد

روز چهارم. اين هفته اعلام کردند که دانشگاه ايالتي کوئينزلند در رده بندی دانشگاه‌های معتبر جهان باز هم دو رتبه بالاتر رفته و رسيده به رتبه‌ی 45. خيلي خوش به سعادت همگي شده اين‌ جا که دو پله رفته‌اند بالاتر. يک رده بندی ديگر در منطقه‌ی آسيا- اقيانوسيه هم منتشر کرده‌اند که طبق آن دانشگاه ايالتي کوئينزلند در مقام شانزدهم قرار گرفته و فقط دو تا از دانشگاه‌های استراليا بالاتر از دانشگاه کوئينزلند هستند. اما جالب‌تر از همه اين است که در بين بيست دانشگاه اول در آسيا و اقيانوسيه 9تايشان دانشگاه‌های ژاپن هستند
مصرع: گشتم نبود نگرد نيست
مگر دنبال ايران نمي‌گشتيد؟

روز پنجم. سمينار انوشه انصاری با همکاری سازمان فضايي ايران و ‌پژوهشگاه هوا - فضا برگزار شد. خوب مبارک است ولي اين سازمان فضايي ايران و ‌پژوهشگاه هوا - فضا اصلأ چه کاری انجام مي‌دهند؟ اسم الکي هستند؟ در ايران دو تا رصدخانه‌ی درست و درمان هم نداريم آنوقت رفته‌اند سازمان فضايي درست کرده‌اند. رصدخانه‌ی مرکز تحصيلات تکميلي در علوم پايه زنجان و رصدخانه‌ی ابوريحان تنها رصدخانه‌های قابل استفاده برای دانشجويان نجوم هستند که تازه هيچکدامشان هم در اندازه‌های امروزی دانشگاهي نيستند. خوب اگر پول زيادی داريد به جای راه انداختن سازمان فضايي و ‌پژوهشگاه هوا - فضا برويد چهار تا ابزار درست بخريد برای دانشجويان نجوم. چند سال پيش يک آقای علاقمندی که در واقع دکتر راه و ساختمان و در عين حال يک منجم آماتور درست و حسابي بود رفته بود در خانه‌اش يک مرکز آموزش مکاتبه‌ای نجوم راه انداخته بود که کتاب و جزوه مي‌فرستاد برای علاقمندان به نجوم. من رفته بودم خانه‌اش. از بس که در ايران همه به کار هم کار دارند يک عده‌ای نشستند زير پای يک آدم علمي که بساط آن آموزش مکاتبه‌ای را تعطيل کند، که کرد. مدت‌ها بعد خود آن آدم علمي خودش يک تشکيلات ديگری راه انداخت برای اشاعه‌ی نجوم. هر کسي مي‌امد آن جا و کمي دست از پا خطا مي‌کرد مي‌انداختش بيرون. يک روزی رفتم پيش همان آدم علمي که اتفاقأ با هم آشنا هم بوديم گفتم شما اگر دلت مي‌خواهد نجوم رشد کند بايد اجازه بدهي همين آموزش‌های مکاتبه‌ای هم باشد وگرنه تشکيلات شما که به جايي نمي‌رسد، فوقش بالای شهر تهران را پوشش مي‌دهد به روستاها که زورتان نمي‌رسد اقلأ بگذاريد آن مکاتبه‌ای‌ها به روستاها برسند. کلي هم حرف زديم، ايشان گفتند نه. حالا دوست دارم ببينم با اين سازمان فضايي و ‌پژوهشگاه هوا – فضا چه کار مي‌خواهند بکنند؟    

روز ششم. باز داستان اين مسلمان‌ها و خاورميانه‌ای‌ها که همه‌اش یا از دنيا طلبکارند يا اگر بدهي دارند به دنيا باز هم اول تا مي‌توانند مدعي‌ مي‌شوند که يک وقت جا نمانند از چيزی. يک راننده‌ تاکسي مسلمان در ملبورن يک مسافر نابينا را سوار نکرده، چرا؟ چون مسافر نابينا يک سگ راهنما داشته و آقای راننده‌ی مسلمان نمي‌توانسته طبق آئين و مذهبش به سگ نزديک بشود. حالا اتحاديه‌ی تاکسيداران ايالت ويکتوريا رفته‌اند از مفتي مسلمانان ايالت فتوا بگيرند که اين نابيناهای بنده‌ی خدا ناچارند سگ داشته باشند و راننده تاکسي‌ها را متقاعد کنيد که اين‌ جا سگ‌ها از بس که واکسن بهشان مي‌زنند از آدم‌ها هم سالم‌ترند و مي‌شود سوار تاکسي‌شان کرد. تازه سگ آدم نابينا از همه چيز برای صاحبش مهم‌تر است. مي‌دانيد اين مهاجران مسلمان تا مي‌آيند اين جا اول طلبکارند که اين‌ استراليايي‌ها اصلأ جد و آبادشان دزد بوده و تبعيدی بوده‌اند. بعد مي‌بينند اين‌ها آدم‌های بدی که نيستند هيچ خيلي هم کمک مي‌کنند به ديگران، رضايت مي‌دهند به جد و آباد اين‌ها کاری نداشته باشند اما بعد که کار گيرشان نمي‌آيد و مقصر هم خودشانند که همه‌اش طاقچه بالا مي‌گذارند شروع مي‌کنند به اين که اين‌ها سواد ندارند. بعد که کار گيرشان مي‌آيد و مي‌بينند اين بيچاره‌ها آدم‌های بيسوادی هم نيستند شروع مي‌کنند به يک چيز ديگری گير دادن. به ريخت و قيافه‌ی اين‌ها يا به زندگي‌شان يا به هر چيزی که بشود گير داد مثل اين راننده تاکسي که آدم نابينا را سوار نکرده چون سگ راهنما همراهش بوده. بابا مگر زوری آوردن‌تان؟

روز هفتم. بيت

بارالها کم مگردان چار چيز از اين اتاق
آب سرد و نان گرم و چايي و بانوی چاق  
      
نمي‌شود يک فکری برای اواخر مصرع دوم کرد؟ چاقي‌ست و هزار درد و گرفتاری  





Saturday, October 07, 2006

بلديد شعر نو بخوانيد؟

اصولأ و برای سال‌ها شعر خواندن‌های من منتهي مي‌شد به اشعار کلاسيک مثل مولوی و حافظ و فردوسي. علتش هم اين بود که دور و اطرافم در خانه از اين کتاب‌ها بود و جدا از معنای آن‌ها ولي تقريبأ مي‌شد وزن و قافيه‌شان را فهميد و خواندشان

بايد بگويم متأسفانه و درست به دليل اين که آدم علاقمند به شعر نو دور و اطرافم نبود من نه تنها شعر نو را بلد نبودم و هنوز هم خيلي بلد نيستم بخوانم بلکه بعدها فهميدم شعر نو چقدر زيباست و حيف که خيلي پيگير خواندنش نبودم. داستان اين فهميدن خيلي خنده‌دار است

من و يکي از پسرهای فاميل‌مان همسن و سال هستيم. اگر نسبت فاميلي‌مان را ملاک بگيريد خيلي دوريم و تقريبأ از مسير ازدواج دختر عموی من با برادر همان آدم مذکور با هم فاميل از آب درمي‌آييم اما اين دوستي  خانوادگي عمرش سه برابر مدت زمان ازدواج آن دو تا آدم و بعد فاميل شدن دو تا خانواده‌هاست

با هم سربازی هم رفتيم و کلي هم با هم شلنگ تخته انداخته‌ايم. بعدها او رفت دانشگاه تهران و ادبيات عرب خواند اما نيمه‌های درسش رشته‌اش را به ادبيات فارسي تغيير داد. بعد هم با پشتکار زياد، واقعأ زياد، رفت و گيتار ياد گرفت و حالا استاد گيتار است. واقعأ استاد گيتار است ولي چون از او اجازه ندارم اسمش را نمي‌نويسم. خيلي هم معروف است، خوزستاني هم که هست ديگر چه بهتر

يک روزی پدر و مادرم قرار بود بروند خوزستان برای يک هفته، اين مربوط به اواخر جنگ و وقتي‌ست که تهران زندگي ‌مي‌کرديم. پيشنهاد کردم که حالا که دارند مي‌روند مسافرت خوب است از صاحبخانه اجازه بگيرم و خانه را رنگ بزنم. گفتند خودت مي‌داني و من هم بعد از اجازه از صاحبخانه افتادم به کار و بساب بساب در و ديوار

اين دوستي که گفتم هم مطابق معمول که با هم بوديم همان روز اول گفت مي‌آيم کمک. آمد اما سر تا ته کار دو تا برس رنگ هم نماليد به ديوارها ولي يک کار ديگری از زور تنبلي انجام داد و آن اين بود که مي‌نشست وسط اتاق خالي و همينطور که من داشتم در و ديوار را رنگ مي‌زدم شعر نو مي‌خواند. صدای نسبتأ خوب و آشنايي‌اش با شعر نو باعث شد که من تازه بعد از سال‌ها بفهمم واقعأ شعر نو چقدر جالب است

فکر مي‌کنم دو سه تا کتاب نه چندان قطور را در همان دوران رنگ زدن برايم خواند و بعدها کم‌کم شعر خواندن او و گوش دادن من شده بود تفريح‌مان، منتهي من بايد برای هر بار شعر خواندن اين حضرت مقداری پول پياده مي‌شدم و از بستني تا بازکردني همه چيز مي‌خريدم که شکم شاعر خالي نماند. البته مي‌ارزيد و دستش هم درد نکند که بعد از سال‌ها به من فهماند شعر نو را اگر درست بخواني چقدر زيباست

حالا البته شعر نو را کم و بيش متوجه مي‌شوم و خيلي هم سعي مي‌کنم روش درست خواندنش را ياد بگيرم ولي از قرار آن وزن و قافيه‌ی اشعار قديمي تبديل شده است به پايه‌ی ذهني درک شعر برای من

خلاصه خوش به سعادت‌تان که بلديد شعر نو بخوانيد

راستي جايي هست روی اينترنت که شعر نو ايراني پخش کند؟ راديو زمانه از اين فکرها ندارد که به آدم‌های اهل شعر نو لينک بدهد؟

Friday, October 06, 2006

مسيرهای عوضي

اين دو سه روز گذشته درگير چند تا کار بودم و هنوز هم کم و بيش هستم که نتيجه‌ی يکي از اين کارها خيلي غير قابل انتظارم بود

يکي از کارها مربوط است به آماده کردن يک درس برای دانشجويان سال اولي درباره‌ی ارتباط فرهنگ و علم در رسانه‌ها و بعد هم اثر اين مثلأ همپوشاني بر مردمي که راديو گوش مي‌کنند يا تلويزيون تماشا مي کنند يا روزنامه و مجله مي‌خوانند

فکری بودم که از سه تا نمونه حرف بزنم و بعضي منابع را برای مطالعه‌ی بيشترشان معرفي کنم. يکي از نمونه‌ها که حالا در ماه رمضان هم احتمال مي‌دادم برای دانشجويان استراليايي جالب باشد همين رؤيت هلال ماه و اصولأ موضوع نجوم بود که چطور از قديم بتدريج راهش را در بين عامه‌ی مردم باز کرده و حالا با خرافات هم آميخته شده، يک نمونه‌ی ديگر هم طب سنتي و در واقع طب گياهي سنتي‌ست که ريشه‌ی ايراني‌اش خيلي قديم‌ست

کلي سايت‌های اينترنتي را زير و رو کردم که منابع به درد بخور به زبان انگليسي پيدا کنم که دانشجوها با زمينه‌های ايراني نجوم هم آشنا بشوند. در نجوم جديد که خبر زيادی از ايراني‌ها نيست و قابل انتظار هم هست اما در نجوم قديم هم هر چه هست به انداز‌ه‌ی پيدا کردن سوزن در انبار کاه است. منابع فارسي مثل کتاب ممکن است داشته باشيم که داريم ولي منابع انگليسي خيلي خيلي کم است و تقريبأ از همه جا حذف شده‌ايم. اين حذف شده‌ايم را دقيقأ و آگاهانه نوشتم که بدانيد زير پای‌مان را جارو زده‌اند و هر جايي که ناچار بوده‌اند که اسمي از يک دانشمند ايراني بياورند با لطايف‌الحيل عربي‌اش را نوشته‌اند و نسبتش داده‌اند به يک کشور عربي. در طب هم وضعيت خراب‌تر از اين چيزی‌ست که درباره‌ی نجوم ديدم

خيلي باعث تأسف است

مي‌دانيد اين لجبازی‌های جمهوری اسلامي با دنيا آن هم به خاطر برنامه‌ی اتمي که نه سر دارد و نه ته نتيجه‌اش در همين نيست که حالا نيروگاه اتمي داريم پس برويم قاطي کله گنده‌های دنيا بشويم. اين لجبازی‌های احمقانه منجر به اين شده که از يک جای ديگر دارند ريشه‌مان را مي‌سوزانند و اين را ديگر نمي‌شود با شورای امنيت و هارت و پورت کردن و چهار تا شعار و راهپيمايي درستش کرد

همين الان اگر يک دانشجوی خارجي بخواهد درباره‌ی تأثير دانشمندان قديم ايران بر علومي مثل رياضي يا نجوم يا طب و حتي گياهان دارويي و چيزهای با ارزش ديگر کار کند به راحتي به مسيری کشيده مي‌شود که آن طرفش اگر به کشورهای عربي ختم نشود حتمأ به اروپايي‌ها مي‌رسد

در واقع قيمت اين برنامه‌ی اتمي ايران را داريم يک جای ديگری پس مي‌دهيم و خيلي خيلي سخت و مي‌شود گفت جزو محالات است که بشود بعدها مسيری را که در تکامل تدريجي علوم دارند در کتاب‌ها مي‌نويسند و ايران از آن‌ حذف شده دوباره اصلاح کرد

اين يکي دو روزه داشتم فکر مي‌کردم مثلأ بروم سر کلاس به دانشجوها بگويم ايران قديم فلان بوده و بهمان و نهايتش چهار تا عکس از سايت‌های ايراني را روی پروژکتور نمايش بدهم ولي آخرش بايد بروند خودشان منابع را بخوانند، خوب هيچ چيزی که قابل اعتنا باشد پيدا نمي‌کنند. نتيجه‌اش اين است که مي‌روند مي‌گويند فلاني حرف مفت زده. بعدش من چه کار بايد انجام بدهم؟ بروم فحش و فحش‌کاری کنم که کتاب‌ها را عوضي نوشته‌اند؟ يا داستان را بچسبانم به سياست که ممکن است اصلأ دانشجوها در باغ اين حرف‌ها نباشند. اصلأ مگر آدمي مثل من در مقابل غول‌هايي که در دانشگاه‌های معتبر دنيا نشسته‌اند و کتاب‌های مرجع را نوشته‌اند چقدر زورم مي‌رسد؟ هر چه بگويم با دو تا مقاله که اعتبار نويسندگانشان از همه‌ی زندگي‌من هم بيشتر است مي‌کوبند توی دهانم

آدم گريه‌اش مي‌گيرد که خودش هم نشسته و خيلي آگاهانه پارو داده‌اند دستش که همراه با بقيه پارو بزند به سمت جايي که مي‌داند مسيرش عوضي‌ست اما حرف بزند بايد از قايق پياده شود. خوب بود اقلأ همين اعتراض و پياده شدن از قايق بود. آدم بعد بايد برود برای يک احمق ديگری پارو بزند که او هم دارد همه‌مان را مي‌برد به يک مسير عوضي ديگر