Friday، December 29، 2006

زلزله‌ی بم ديگران را هم لرزاند

درباره‌ی زلزله‌ی بم يک نکته‌ای يادم آمد که شايد خواندنش برايتان جالب باشد.

زلزله که رخ داد من در استراليا بودم و اين اختلاف ساعت هم مزيد بر علت است که خبرها را بعد از مدتي مي‌شنويم، مگر اين که همين دور و اطراف رخ داده باشند.

صبح که رفتم دانشگاه گريفيث تا رسيدم تلفنم زنگ خورد، برداشتم ديدم يک پروفسور امريکايي‌ست به نام Roy Rickson و دارد درباره‌ی زلزله‌ی بم از من مي‌پرسد. گفتم من تازه دارم خبرها را مي‌خوانم ولي حتمأ اگر چيزی در سايت‌های خبری ايراني بود برايت مي‌گويم.

Roy Rickson از آن آدم‌های دنيا ديده و بسيار باسوادی‌ست که من افتخار داشتم دو سال پيش همراه با او دو تا مقاله منتشر کنم. البته بعدأ که اصلأ کار و زندگي من تغيير کرد ولي دوستي‌مان همچنان پابرجاست. همه‌ی آدم‌هايي که با او همکار مي‌شوند اين مدت همکاری‌شان تبديل مي‌شود به با ارزش‌ترين دوران تحقيقاتي‌شان.

خلاصه من سايت‌ها را نگاه کردم ولي چون همان اوايل اتفاق بود چيزی جز خبرهای دست و پا شکسته دستم نيامد. يک تعدادی از عکس‌های اوليه‌ی بعد از زلزله و چند تا عکس از پيش از زلزله را برايش ايميل کردم که ببيند بم چه جور شهری بوده و سابقه‌اش را بداند.

بعدازظهر آمد اتاق من و در کمال ناباوری‌ام گفت رفته است يک سايتي را پيدا کرده که توی آن از طريق مؤسسات امدادی پول حواله مي‌کنند برای مردم زلزله زده‌ی بم. با کارت اعتباری‌اش پول فرستاده بود برای زلزله زدگان بم.

من اصلأ باورم نمي‌شد که از صبح که با هم حرف زده‌ايم رفته باشد و اين همه با پيگيری دنبال کمک کردن بيفتد. اين داستان زلزله‌ی بم که بعدأ با خبرهای بيشتری توأم شد برای مدت‌ها موضوع بحث ما دو نفر شده بود. البته تخصص خود Roy هم که در زمينه‌ی جامعه شناسي محيط زيست است به علاقمندی بيشترش منجر شده بود ولي انصافأ کمک مالي‌اش در روز اول خارج از باورم بود.

Roy اوايل امسال بازنشسته شد ولي همچنان کارهای علمي‌اش را در دانشگاه دنبال مي‌کند. به مناسبت تولدش يک ايميل زدم و طبق تعارفات ايراني گفتم اميدوارم بتوانم صد سالگي‌اش را هم تبريک بگويم. يک جواب خنده‌داری فرستاد. نوشته بود خيلي از پشتکارت که مي‌خواهی تا صد سالگي‌ام برايم تبريک بفرستی تشکر مي‌کنم.

Thursday، December 28، 2006

کتابچه‌

گذارمان به دفتر مرکزی شرکت بيمه‌ی کوئينزلند افتاد ديدم همان کنار درب ورودی يک نمايشگاه دائمي دارند از شروع کار اين بيمه تا امروز. از همه چيزهای مربوط یه کارشان از مثلأ گالن سوخت اضطراری که به خودروهای در جاده مانده سوخت رساني مي‌کردند تا ماشين‌های کمک رسان و تا لباس فرم کارکنان اداری‌شان. بلاخره هر تازه واردی در يک نگاه مي‌تواند وضعيت گذشته و حال شرکت را مقايسه کند.

به نظرم به شدت مهم است که مشتريان يک شرکت يا کارکنان يک تشکيلات اداری از سابقه‌ی جايي که با آن کار دارند يا در آن کار مي‌کنند با خبر باشند. هم به آن افتخار مي‌کنند و هم اگر نظری درباره‌ی بهبود سيستم دارند مي‌توانند قبل از ارائه‌اش ببينند اصلأ سابقه‌ای دارد يا نه. البته که اين‌ها را همه مي‌دانند و توضيح واضحات است.

حدود شش سال پيش از يک سازمان نيمه علمي نيمه اجرايي در ايران با من تماس گرفتند که همين روزها يک کنفرانس بين‌المللي داريم و مي‌تواني کمک کني برای برگزاری‌اش؟ گفتم البته اگر حساب و کتابش درست باشد خيلي هم خوشحال مي‌شوم که کمک کنم.

اول از همه گفتند مي‌خواهيم يک کتابچه‌ای چاپ کنيم که سابقه‌ی سازمان را در آن نوشته باشد که بگوئيم چه کاره‌ی روزگاريم. بعد هم اطلاعاتي درباره‌ی ايران و بلاخره سابقه‌‌ی کوتاهي از دوره‌های قبلي کنفرانس. قرار و مدارمان را گذاشتيم و من رفتم که کار را انجام بدهم.

يک چند روزی نشستم از اين طرف و آن طرف درباره‌ی سابقه‌ی سازمانشان هر چه مي‌توانستم مطلب پيدا کردم. عکس هم از بعضي قديمي‌های سازمان قرض کردم که بشود کنار مطالب بگذارم. به نظرم خيلي خوب آمد.

بعد درباره‌ی ايران هم ديدم بهتر است سياسي‌اش نکنم و کتابچه را بستم به اطلاعات توريستي و نقاط ديدني و عکس‌های مرتبط. اطلاعات مربوط به کنفرانس هم که از خود سازمان اصلي‌ داشتند و مشکلي نبود. طبق قرارمان مواد خام را آوردم که ببينند و اگر موافقت کردند ازشان استفاده کنم.

تا چشمشان به سوابق سازمان افتاد يکي يکي شروع کردند به اين نباشد و آن نباشد. تقريبأ سازمان بيکس و کار از آب درآمد. همه‌ی آدم‌های مدير و مسئول هم از بعد از انقلاب يکباره از زمين سردرآورده بودند و تا قبل از آن زمان اصلأ معلوم نبود چکاره بوده‌‌اند. يکي‌شان که يک جوری توی جلسه حرف زد که به شوخي گفتم شما اصلأ با اين حسابي که از خودتان داريد بايد سن‌تان به بيست سال هم نرسد و تا انقلاب شده به دنيا آمده‌اید، فقط خيلي سن و سال‌دار متولد شده‌اید!

به اطلاعات توريستي هم که رسيديم همين شد و کتابچه‌شان تبديل شد به کتاب دعا و مناجات و اهل قبور. در واقع کتاب را مي‌دادند به زوار عتابات بيشتر به درشان مي‌خورد. تنها بخشي که لاجرم درست بود همان قسمت کنفرانس بود که نمي‌توانستند درستکاری‌اش کنند.

يکي دو بار بهشان گفتم اين کتابچه که به درد هيچ جايي نمي‌خورد چرا هزينه‌ی بيخود مي‌کنيد ديدم برايشان محال است که چيزی به جز اين از زير دستشان دربيايد. حق هم داشتند چون آدم اداری توی ايران بايد به صد جا جواب پس بدهد برای هر برگ کاغذ يا اظهار نظرش. عملي هم نيست که از همه توقع داشته باشيم، البته شعار الکي مي‌شود سر داد.

خلاصه گفتند همين را که نهايي اش کرديم مورد قبول‌مان است و شما فقط کتابچه را سر موعد به دست‌مان برسان. من هم اسمم را برداشتم از روی کار و برايشان چاپش کردم.

حالا اين جور مواقع که مي‌بينم يک اداره‌ای به سابقه‌شان اشاره مي‌کنند دلم مي‌سوزد برای تمام ايراني‌هايي که به هر حال يک گوشه‌ی کاری را در دوران کاری‌شان گرفته بودند و به جز حقوق ماهيانه‌شان انتظار يک يادآوری يا خدابيامرزی هم داشته‌اند. اصلأ خبری نيست. آدمي که نداند خيال مي‌کند قديم‌ها ايران بيابان بوده و گاهي يک کارواني از حوالي‌اش رد مي‌شده.

آش رشته


حالا اميدوارم نفرينم نکنيد که عکس‌های آش رشته را گذاشتم روی وبلاگ و به هوس‌تان انداختم. اين به کنار، اما نفرين‌تان مي‌کنم اگر در جواب اين عکس‌ها برداريد عکس يک ديگ حليم را بگذاريد روی وبلاگتان.

جواب عکس آش رشته‌ای را که مي‌شود از قطب شمال تا قطب جنوب همه جا بساط پخت و پزش را علم کرد با عکس حليم نمي‌دهند که اول از همه همان کوبیدن گندمش کلي طاقت می‌خواهد چه برسد به کوبيدن گوشت و مابقي مخلفاتش.

جواب عکس آش رشته فوق فوقش مي‌شود عکس ميرزا قاسمي. حالا مثلأ برای کشک آش مي‌خواهيد خيلي مته به خشخاش بدهيد تلافي‌اش مي‌شود عکس يک شيشه دوغ آبعلي.

اما امروز در يک بحث کاملأ فرهنگي معلوم شد که ما ايراني‌ها حليم را با مخلفات خيلي عجيب و غريبي مي‌خوريم مثل نمک، دارچين، شکر، و بلاخره عدس. البته در خانواده‌ و فاميل ما حليم را با سرشير مي‌خورند. در واقع راهي جز اين که حليم را با سرشير بخوريم به ذهنمان راه نمي‌دهيم. از اتفاقات روزگار شيربرنج را هم با سرشير مي‌خوريم.

خلاصه برگردم به بحث داغ آش رشته که اميدوارم امکانات تکنولوژيکي‌اش دم دستتان باشد که بزنيد و دلي از عزا دربياوريد. اين هم عکس‌ها.



Wednesday، December 27، 2006

تمرين برای يک روز خوب

من البته که آدم صاحبنظری در حوزه‌ی علوم انساني نيستم، و به همچنين در علوم اجتماعي. اما چون سواد خواندن و نوشتن دارم به هر حال انديشه‌های آدم‌های ديگر را مي‌خوانم به اندازه‌ی فهم خودم از آن‌ها ياد مي‌گيرم که چطور بايد آن قسمت از زندگي‌ام را که با ديگران در يک جامعه سهيم هستم يک طوری پيش ببرم که اگر سودی برای ديگران ندارد صدمه‌ای هم بهشان نزند. حدس مي‌زنم بشود گفت از عهده‌ی همين برمي‌آيم، چون مسئوليت خودم را که مي‌توانم بعهده بگيرم ديگر!

در بين اين تعطيلي‌ها دو سه روزی‌ست که دارم به يک موضوع فکر مي‌کنم که حالا مي‌نويسمش برايتان.

فکر مي‌کردم که يک گلداني هست که يک گياه توی آن کاشته‌اند. يک ليوان هم گذاشته‌اند کنارش با يک برگه کاغذ آن طرف‌تر. روی برگه‌ی کاغذ مثلأ نوشته شده: "لطفأ ليوان را سر ساعت 6 عصر از آن شير آب که دو متر آنطرف‌تر است پر کنيد و بريزيد پای گياه توی گلدان. بعد ليوان را بگذاريد سر جايش. خيلي هم ممنون".

فکرم اين بود که چون اصل داستان اين است که گياه زنده بماند بنابراين آن کسي که گلدان را گذاشته آن جا، که اصلأ نمي‌دانيم کيست، لابد حساب کرده که فعلأ همان يک ليوان آب کافي‌ست. بعد هم خواهش کرده که ليوان را بگذاريد سر جايش که پيمانه‌ی آب يکسان باشد. دستورالعملش هم که خيلي عجيب نيست. شير آب هم که دو متر آنطرف‌تر است. ساعتش هم که مشخص شده.

حالا فرض کنيم من نوعي بخواهم بروم يک هفته مسافرت و از يک دوستم بخواهم يک روز به جای من بيايد دستورالعمل را اجرا کند و بعد ببينم آن دوست مي‌تواند کمک فکری بدهد که يک دوست ديگر را پيدا کنيم که يک روز هم او بيايد گلدان را آب بدهد و بعدی و بعدی تا يک هفته. دست آخر هم يک روزی همه‌مان بنشينيم و گياه توی گلدان را که به گل نشسته تماشا کنيم و به مناسبت کار مشترک‌مان يک چای هم با هم بخوريم و بگوييم و بخنديم و برويم دنبال کار و زندگي‌مان، همين.

همينطوری که خيالپردازی مي‌کردم ديدم با وجود اين که کار ساده‌ای به نظر مي‌رسد اما ما ايراني‌ها همين را هم بايد تمرين کنيم. مثلأ اگر خود من يکي از آن آدم‌هايي باشم که قرار است در يکي از روزهای هفته بيايد همان يک ليوان آب را بريزد پای گلدان يک روز هوس مي‌کنم دو تا ليوان آب بريزم، يا ساعت آب دادن را عوض ‌کنم، يا يک چيزی اضافه روی کاغذ بنويسم، يا هيچ که اين کارها را نکنم شير آب را رها مي‌‌کنم که همينطور تا فردايش چکه کند. دستورالعمل هم که به امان خدا رها شده.

خودتان ببريد داستان را در خيال‌تان و ببينيد چقدر مي‌شود يک کار ساده‌ای به بيراهه برود. يک وقتي هم با وضعيت انقلابي ما ايراني‌ها همان يک گياه درون گلدان تبديل مي‌شود به سمبل انقلابيگری که به جای اين که يک روز بياييم بابتش يک چای بخوريم و بگوييم و بخنديم يک باره مي‌شود مظهر خون و قيام و باقي قضايای انقلابي. يا از آن طرف تبديل مي‌شود به يک موسسه‌ی دولتي که کارش برنامه‌ريزی برای روزی يک بشکه آب دادن به گلدان‌های بيشماری‌ست که دائم هم دارند زياد مي‌شوند و دعوا بر سر ساعت کار و بازنشستگي‌ست. باور کنيد آدم وحشت مي‌کند.

اين را با هر مدلي از خودمان که خيالپردازی‌اش کردم ديدم آدم برای اين که برسد به همان يک روز خيلي خوب برای چای خوردن کلي بايد تمرين کند. مثل خوردن يک قطعه کوچک مثلأ بيسکويت است که نه انتظار داريد آدم را از گرسنگي نجات بدهد و نه مزه‌اش ممکن است ناياب باشد ولي جای تعارف کردنش مهم است که به آدم مي‌چسبد. اين که چه وقت تعارفش کنيم همین هم تمرين مي‌خواهد.

مي‌دانيد ما به تمرين کردن برای به ثمر رساندن کارهای گروهي کوچک، واقعأ کوچک و غير سياسي، بيشتر از هر چيزی نياز داريم. مفهوم زندگي، به نظر من که صاحبنظر هم نيستم، به ثمر رساندن يک کار کوچک است نه شروع کردن کار بزرگي که نه چشم اندازی از پايانش داريم و نه حوصله‌ی تمام کردنش را.

Tuesday، December 26، 2006

دايي جان ناپلئون



پريروز پيش يکي از دوستانم ديدم ترجمه‌ی کتاب "دايي جان ناپلئون" به زبان انگليسي را دارد. از قرار يکي دو نسخه‌اش را هم هديه داده به دوستان انگليسي زبانش.

اين عکس روی جلد کناب هم جالب بود. در واقع با اقتباس تلويزيوني که از کتاب شد حالا تا مي‌گوييد دايي جان ناپلئون همان آدمي پيش چشم‌تان مجسم مي‌شود که در تلويزيون ديده بوديدش.

معمولأ آدم کتاب را که مي‌خواند اگر فيلم را نديده باشد يک دايي جان و مش قاسم ديگری را مجسم مي‌کند و خودش کارگرداني تلويزيوني‌اش را در ذهنش انجام مي‌دهد اما بعد که فيلم را مي‌بيند تمام آن کارگرداني شخصي موضوع جايش را مي‌دهد به يک تصوير ثابت از موضوع و شخصيت‌ها.

به هر حال همينقدر که يک کتاب به اين معروفي در ادبيات ايران به زبان انگليسي ترجمه شده جای خوشحالي دارد.

يک چيز جالبی هم بگويم. اين مرحوم غلامحسين نقشينه که نقش دايي جان تاپلئون را بازی مي‌کرد يک وقتي قبل از انقلاب آمد خانه‌ی ما در خرمشهر. من تا ديدم‌شان از روی همان سريال شناختم. ولي آنقدر اين اسم دايي جان ناپلئونش بر اسم اصلي‌اش مي‌چربيد که هرگز به فاميل اصلي‌اش توجه نکرده بودم. البته کلي فاميل‌های ديگرمان هم آمده بودند، ظاهرأ برای عيد نوروز بود. خيلي هم متعجب بودم که ايشان آمده خانه‌ی ما.

بعدأ که مادربزرگم معرفي‌ام کردند و معلوم شد دايي جان ناپلئون و مادربزرگ من (مادر مادرم) پسر دايي و دختر عمه بودند. فاميل مادربزرگ من هم نقشينه است، هر دو هم که اصفهاني الاصل بودند.

Monday، December 25، 2006

خانه‌ی ايده‌ال

خيلي خوش نيامديد و آتش به خانه‌تان بيفتد!

يک دوستي اين تابلو بالا را زده به در خانه‌اش. با خود صاحبخانه داشتيم خفه مي‌شديم از خنده. حالا چرايش را مي‌فهميد. فقط از در ورودی تا ميانه‌ی خانه را برايتان نمايش مي‌دهم.

اين که مي‌بينيد مثلأ ميز کار است.

اين هم کنار ميز.

و اين هم زير ميز.

حدس مي‌زنيد چه چيزی روی ميز کار از ديدتان پنهان مانده؟ يک راهنمايي تصويری:

يک نگاه دقيق‌تر از آنچه از ديدتان پنهان مانده.

بله حدس‌تان درست است. يک لپ تاپ آن زير است که ماوس آن فقط ديده مي‌شود. خوب، شما اگر بخواهيد از خواب بيدار بشويد ساعت‌تان را کجا مي‌گذاريد؟ در اين خانه ساعت برقي که راديو هم دارد را گذاشته‌اند زير ميز و برای اين که خيلي به موقع بيدار بشوند سه شاخه‌ی ساعت را هم از برق کشيده‌اند. بنابراين اساسأ موضوع ساعت و زمان واين‌ها منتفي شده.

پس چطور بايد از خواب بيدار شد؟ با نور آفتاب. و برای اين که آفتاب حتمأ حتمأ بيدار باش را بزند پرده‌ها از جا درآمده‌اند، در واقع پرده‌ها از بيخ از جا درآمده‌اند. اين هم گيره‌های پرده جهت اطلاع شما. تازه آن طرف‌تر هم چند کپه‌ی ديگر از اين گيره‌ها بود.

در اين خانه برای مطالعه‌ی قبل از خواب در روی ميز پاتختي به جای يک چراغ مطالعه دو تا از اين وسايل به درد بخور هست. اگر گفتيد کجا هستند؟

حالا نشاني‌های تصويری دقيق‌تر برای اين که بدانيد چراغ‌ها چقدر در جای درستي قرار گرفته‌اند. اين اولي،

اين هم دومي.

صبح که مي‌رويد بيرون پول يادتان نرود. کيف پول خرد اين جاست:

نشاني دقيق‌تر برای اين که کيف پول خرد را گم نکنيد.

برای اين که حوصله‌تان سر نرود مي‌توانيد مجله و روزنامه بخوانيد. از تاريخ مطبوعات شروع بفرمائيد.

البته مي‌توانيد تلويزيون يا ويدئو هم تماشا کنيد. دستگاه‌های کنترل از راه دور اين جا هستند، يکي‌شان پشت و رو افتاده. ضمنأ برای اين که زيبايي‌های خانه دو چندان بشود يک عدد آباژور هم در اينجا وجود دارد. اگر در حين تماشای تلويزيون هوس لباس شستن هم بهتان دست داده گيره لباسي هم از پيش آماده شده. اگر فيلم سه بعدی درباره‌ی زندگي آبزيان هم مي‌بينيد دو قطعه صدف اين جا هست که مي‌توانيد دستتان بگيريد و از طبيعت لذت ببريد.

حالا برويم روی بالکني که دنيا را سياحت کنيم. بفرمائيد فعلأ صندلي.

اين مادر مرده هم جای ماهي قرمز بوده، يک زماني، و بعد تبديل شده به گلدان و بعد شکسته شده و بعدأ قرار است همينطور که در بالکني‌ست خودش پودر بشود و باد ببردش.

از قرار اطلاع يک آدمي از حدود يک ماه پيش دو بار آمده ميهماني به اين خانه. هر دو بار هم سيگار کشيده، دو نوع مختلف هم کشيده. بعد زيرسيگاری پر شده.

و بعد خاکسترها داشته‌اند از زيرسيگاری هم بيرون مي‌زدند و باد خاکسترها و بوی سيگار را مي‌آورده توی خانه. راه حل درمان اين مشکل اين بوده که يک ظرف پيرکس را وارونه بگذارند روی زيرسيگاری.

جهت اطلاع‌تان يک جعبه‌ی سرگرمي در کنار بالکني هست که شامل مقدار زيادی چيزهای به درد بخور است. شامل يک گلدان خشک شده، يک سطل و فعلأ تا جايي که چشم مي‌بيند يک گيره‌ی لباس.

حالا سطل را وارونه مي‌کنيم ببينيم چه چيزی تويش هست. سه تا هسته‌ی هلو که خشک خشک شده‌اند، به نظرم يک سالي مي‌شود آنجا هستند.

حالا سطل را برمي‌داريم که آن چيز سفيدی که از دور ديده مي‌شود را ببينيم. اين جاست که پايه‌ی صندلي را پيدا مي‌کنيم که همينطور مانده است که بسپارندش به موزه‌ی لوور.

من و صاحبخانه خفه شده بوديم از خنده.

Sunday، December 24، 2006

هفت روز هفته

روز اول. ابوبکر بشير آزاد شد. همين يک جمله را که در استراليا بگوئيد انگار گفته باشيد اصغر قاتل آزاد شده و دارد در شهر ول مي‌گردد. اين جناب ابوبکر بشير که گفته مي‌شود رهبر معنوی جماعت اسلامي اندونزی‌ست به اتهام تشويق بمبگذاران حادثه‌ی بالي در اندونزی که 202 کشته و از جمله 88 کشته‌ی استراليايي به جا گذاشت به مدت 26 ماه زنداني بود اما همين هفته‌ی گذشته بنابر رأی ديوان عالي اندونزی آزاد شد. حالا بعد از آزاد شدنش دولت استراليا کلي گله و شکايت کرده از دولت اندونزی که چرا آزادش کرديد و بعد هم گفته‌اند ممکن است دوباره در ايام تعطيلات سال نو همين اهل جماعت اسلامي بروند بمبگذاری کنند در مراکز توريستي. اما من يک استنباط ديگری دارم از اين آزاد شدن ابوبکر بشير. دولت اندونزی مي‌داند که در زندان نگه داشتن بشير مي‌تواند به حملات انتقامجويانه‌ی تندروهای اندونزی منجر بشود و آتش انتقام را شعله‌ورتر کند. از آن طرف هم دولت اندونزی و جمعيت کثيری از مردم اين کشور که چشمشان به پول خرج کردن توريست‌هاست نمي‌توانند دست روی دست بگذارند و دروازه‌ی توريسم را ببندند. خوب از کجا بياورند بخورند؟ برای همين هم ابوبکر بشير را آزادش کرده‌اند و لابد توافق کرده‌اند که تو آزادی اما نبايد کاری به کار توريست‌ها داشته باشيد. حالا هر دو طرف هم يک کمي رجز مي‌خوانند و ساکت مي‌شوند. يادتان هست در دوره ی کنفرانس اسلامي هم چند تا از اين کله گنده‌های انصار حزب الله را برده بودند بيرون از تهران که نکند بيايند شعار بدهند و آبروريزی کنند؟ خيلي شبيه به هم است کارشان. بشير دو تا رجز جالب هم خوانده، يک گفته که به خاطر 26 ماهي که به ناحق در زندان بوده از دولت شکايت مي‌کند و غرامت مي‌گيرد. رجز دومش هم خطاب به جان هاوارد نخست وزير استراليا بوده که به او گفته هر چه زودتر مسلمان بشو. رجز خواندن که خرج ندارد! کشورهای اسلامي همه‌شان با توافق و رجز خواني اداره مي‌شوند، از بس که مردمسالاری ديني‌شان قوی است هزار ماشاالله.

روز دوم. احمدی نژاد با اين گيوه نشان دادنش در سخنراني کرمانشاهش لابد خواسته بگويد من گيوه‌ی محصول دست گيوه دوزهای کرمانشاهي را مي‌پوشم اما کفش خارجي نمي‌پوشم. مي‌دانيد آدم خودش و دور و بری‌هايش که بيسواد باشند همين از آب درمي‌آيد. حالا مي‌گويم چرا. اين لنگه گيوه‌هايي که دستش گرفته (عکسش را در وبلاگ حاجي واشنگتن ببينيد) ته‌شان آبي‌ست در حاليکه رنگ ته گيوه‌ی درست و حسابي سفيد يا قهوه ای‌ست. اگر گفتيد اين رنگ آبي از کجا آمده؟ اين رنگ آبي مربوط است به تکه‌های شلوار جين که به صورت نوار مي‌برند و يکي يکي آن‌ها را از سه تا ميخ که مثل دندانه‌های شانه هستند رد مي‌کنند و مثل قالي محکم مي‌کوبندشان. بعدأ از توی آن جای سوراخ ميخ‌ها نخ رد می‌کنند و ته‌شان را گره مي‌زنند. اين جناب اجمدی نژاد اگر عقلش مي‌رسيد لااقل رویه‌ی گيوه را نشان مي‌داد که از تکه‌ی شلوار جين درست نشده بلکه آدم فکر کند گيوه‌اش خيلي همه جايش محصول داخل است. يک وقتي برويد دکان گيوه دوزی‌ها را ببينيد خودتان متوجه مي‌شويد چقدر شلوار جين گذاشته‌اند که ببرند برای ته گيوه. حالا احمدی نژاد فردای روز برود گيوه‌ی ته سياه هم پيدا کند و نشان بدهد باز هم تقلبي‌ست. مي‌دانيد چرا؟ چون آن ته گيوه‌ی سياه را هم از لاستيک ماشين درستش مي‌کنند، اتفاقأ مي‌روند بريجستون هم گير مي‌آورند که نوارهای سيمي تويش انعطاف بيشتری دارد تا مثلأ يزد تاير. هر دوی گيوه‌ها را از تو روکش مي‌کنند، روکشش مثل ليف حمام است که مي‌بافندش. خلاصه که چه رئيس جمهوری! حتي گيوه دوزهای کرمانشاهي هم احمدی نژاد را گذاشته‌اند سر کار.

روز سوم. وزارت دفاع استراليا افتاده است به زحمت و وزير دفاع هم به همچنين. دليلش اين است که مقداری اسلحه از ارتش دزديده شده. البته مقدارش خيلي زياد نبوده، فقط هشت قبضه. منتها اسلحه‌ی دزديده شده‌اش يک کمي بامزه از آب درآمده. اسلحه‌ها موشک ضد تانک بوده‌اند! حالا برای پيدا کردن موشک‌ها يک ارتشي 53 ساله را متهم کرده‌اند. مي‌گويند نکند اين موشک‌ها به دست گروه‌‌های گنگستری افتاده باشد يا سر از خاورميانه دربياورد. تو را به خدا خنده‌دار نيست؟ دور و بر استراليا را آب گرفته آنوقت موشک ضد تانک را چطور مي‌برند به خاورميانه؟ لابد مدونا که اشعار مولوی را مي‌خوانده يک جايش هم خوانده‌ که شمس تبريزی روی آب راه مي‌رفته اين‌ها هم فکر کرده‌اند از اين خاورميانه‌ای‌ها همه چيز برمي‌آيد شايد موشک به دست روی آب پياده راه افتاده‌اند. يک چند وقتي توی محل قديم راديو در ميدان ارک افتاده بودند به بازرسي کيف دستي‌هايمان وقتي داشتيم مي‌رفتيم خانه. دو سه روزی همه معطل بوديم که آمدني مي‌گردند رفتني هم مي گردند؟ بلاخره رئيس حراست اعلام کرد هفته‌ی گذشته يک دستگاه امپکس از راديو دزديده شده. دستگاه امپکس اندازه‌اش به قد يک کمد بود. مدتي بعد قرار بود يک جايزه‌ای بخريم بابت هوش سرشار رئيس حراست که کيف‌های ما را برای پيدا کردن يک کمد مي‌گشت. پيچ‌های دستگاه را هم که مي‌خواستيد باز کنيد و ببنديد شش ماه طول می‌کشيد. حالا اين‌ها هم موشک ضد تانک ازشان دزديده شده دارند توی خاورميانه دنبالش مي‌گردند. به نظرم فکر مي‌کنند، نه حرفم را عوض مي‌کنم، اصلأ به نظرم فکر هم نمي‌کنند. خوب است وزير دفاع استراليا را هفته‌ی دولت امسال معرفي کنيم به عنوان کارمند نمونه.

روز چهارم. خوب انتخابات خبرگان و شورای شهر هم تمام شد. حالا خارج از ايران از همه طرف آمار است که دارد مقايسه مي‌شود در اثبات اين که رأی مردم زياد شده يا کم، با تفکيک فرد و سال. بي انصاف‌هايش هم که نشسته‌اند بيرون گود و مي گويند لنگش کن. ولي واقعأ من مانده‌ام که اين آمار دادن‌ها برای اثبات چيست؟ يعني اين‌هايي که بيرون نشسته‌اند فکر مي‌کنند عقل داخلي‌ها به اين چهار تا جمع و تفريق کردن نمي‌رسد؟ آدم ياد آن حکايتي مي‌افتد که يک بدهکار به همه‌ی عالم را سوار خر يک بابايي کرده بودند و دور شهر جار مي‌زدند که آی ملت به اين که نشسته روی خر چيزی نفروشيد که پول ندارد بدهد. بعد که دور زدنشان تمام شد صاحب خر به همان که نشسته بود بالا گفت پول سواری‌ات را بده. گفت خوب است که خودت با من دور شهر داری مي‌چرخي و هنوز پول مي‌خواهي. حالا حکايت اين خارج نشين‌هاست که مي‌بينند داخلي‌ها دارند به هر دری مي‌زنند که نفس بکشند باز اين‌ها گير داده‌اند به چپ و راست آمار دادن که همان حرفي را بزنند که بچه دبيرستاني‌های توی ايران بهترش را بلدند. توی دوره‌ سربازی در خرم‌آباد هواپيما آمد پادگان ما را بمباران کرد و چند جای مفصل دور و اطراف پادگان ديوارهايش اساسي ريخت. آنوقت يکي را گذاشته بودند فرمانده‌مان که دو روزه داد يک در محکم برای پادگان ساختند و برای نصف شب هم نگهبان گذاشت جلوی همان در. اصلأ همه از همان در و ديوار خراب شده مي‌رفتند و مي‌آمدند. سه چهار بار گله‌ی گوسفند آمد تا وسط پادگان با زور گوسفندها را بيرون کرديم. شش ماه طول کشيد تا ديوارها را ساختند آنوقت اين بابا گير داده بود به در پادگان. اينجوری‌هاست که آدم ترجيح مي‌دهد رفيق خارجي داشته باشد.

روز پنجم. راجر فدرر دارد مي‌آيد استراليا برای Australian Open امسال. سال گذشته هم آمد و حريف قبرسي‌اش را شکست داد. من که پارسال همه‌ی کار و زندگي‌ام را گذاشته بودم و از صبح تا شب تنيس نگاه مي‌کردم. مربي‌ فدرر اصلأ استراليايي‌ست، خودش هم که حتمأ مي‌دانيد سوئيسي‌ست و 25 ساله. همين يک امسال 12 عنوان قهرماني داشته. در مجموع هم 45 عنوان قهرماني داشته که 9 تای‌شان مربوط بوده به گرند اسلم. مي‌دانيد امسال چقدر جايزه برنده شده؟ هشت و نيم ميليون دلار. همين تازگي‌ها هم که در هنگ کنگ يک ماشين بنز جايزه گرفت. ماه مارس گذشته رکورد جيمي کانرز امريکايي را زد که برای 160 هفته‌ی متوالي عنوان قهرماني‌اش را حفظ کرده بود. حالا راجرر فدرر تقريبأ بي رقيب است. سال گذشته حريف قبرسي اش که خيلي هم مسيحي معتقدی بود خودش و پدرش نذر کرده بودند که تا پايان مسابقات ريش‌شان را نزنند، و نزدند. بعد که فدرر فينال را برد اين‌ها هم مراسم ريش تراشان داشتند و در ميهماني‌هايي که قبرسي تبارهای استراليا برای او گرفتند همه جا تر و تميز شرکت مي‌کردند. من تا جايي که ديده‌ام فدرر يک عادت جالبي دارد، حالا دقت کنيد مي‌بينيد. تا مسابقه تمام مي‌شود بدون اين که لباسش را تعويض کند به سرعت ساعت مچي‌اش را مي‌بندد. مي‌شود حدس زد که يک شرکت سوئيسي ساعت را به او اهدا کرده و مثلأ مجبور است برای تبليغ هم که شده ساعت را ببندد به دستش. ياد "لاسه ويرن" فنلاندی در المپيک مونترال افتادم که حالا تکه فيلمش را هم گذاشته‌ام کنار صفحه. من دقيقأ اين صحنه را يادم هست که بعد از تمام شدن مسابقه کفش‌هايش را درآورد و گرفت بالا. کفش‌هايش تايگر بودند و کلي سر و صدا درست شد که برای شرکت تايگر تبليغ کرده و بايد مدال طلايش را بگيريم، که نگرفتند. دنيای ورزش دنيای تبليغات و بازاريابي‌ست. البته يکي مي‌شود راجر فدرر که ساعتش را که مي‌بندد دستش نمي‌شود مارک روی آن را ديد يکي هم مي‌شود رضازاده‌ی خودمان که هر چه روی لباسش تبليغ کند از بس که هيکلش درشت است و لباسش هم برق مي‌زند مي شود شبیه به بيلبورد.

روز ششم. صفرمراد نيازاف هم ناغافل ترکمن‌ها را بدون ترکمن باشي‌شان گذاشت و رفت. زندگي در دوران نيازاف هر بدبختي که داشت اما برای خارجي‌ها که زبان ترکمني بلد نبودند خوب بود چون همه‌ اسامی تبدیل شده بودند به اسامي خودش و خواهر و مادرش، و آدم چيز زيادی لازم نبود ياد بگيرد الا اسم فک و فاميل و خواهر و مادر نيازاف را. تازه آدم در اين صورت با ادب هم مي‌شود چون فحش ناموسي بدهيد ممکن است به جرم فحاشي به دولت بگيرندتان. دو سال پيش که اسم يک گل را هم عوض کرد و تبديلش کرد به گل ترکمن باشي. اين نيازاف از يک جنبه‌ی ديگری هم آدم غير منتظره‌ای بود. ترکمنستان با وجود منابع غني گاز اما استفاده‌ای از اين منابع نمي‌کرد. مي‌دانيد آدم فکر مي‌کند رئيس دولت دزد به درد اين مواقع مي‌خورد که اقلأ يک کارخانه‌ای راه مي‌اندازد که چهار نفر از قبلش نان مي خورند و او هم به دزدی‌اش مي‌رسد. اين نيازاف خلد آشيان نه کار مردم را راه مي‌انداخت و نه کار خودش را، همه‌اش چسبيده بود به تعويض اسم در و ديوار. اما يک کار جالبي کرده بود که لاجرم سودش را آيندگان ترکمنستان مي‌بينند. گفته بوده که در مجالس عروسي نوار موسيقي نگذاريد و در عوض اجرای زنده داشته باشيد. مي‌دانيد چقدر برای اهل موسيقي خبر خوبي‌ست. يعني دوران نيازاف که ادامه پيدا مي‌کرد احتمالأ کتاب‌ها را هم آتش مي‌زدند و مردم بايد موضوعات آن‌ها را از حفظ مي‌شدند که اصلأ افتخار توليد کتابخانه‌ی ناطق هم به نيازاف برسد. فقط گرفتاری در اين است که ايشان با محبتي که در حق موسيقي زنده کرده بودند دامنه‌ی آشنايي مردم با توليدات اهل موسيقي را به همان دو کوچه‌ای که عروسي داشتند تنزل داده بودند. به اين ترتيب همه برگشته بودند به دوران ماقبل انقلاب صنعتي. شايد ديده الان کشورش در مرحله‌ی تز قرار گرفته و تازه دارند چرخ چاه را مي‌سازند، حالا کو تا برسد به اختراع ماشين و آنتي تز. بعد هم که بچه‌ها بزرگ شده‌اند و سنتز را مي‌دهيم خودشان که سر بکشند و حکومت کنند به ياد مرحوم استالين. لابد يک ترکمن باشي شماره دو هم دارند برای اين مواقع که رو کنند. مگر چي‌شان از الهام علي‌اف کمتر است؟

و روز هفتم. يک پروفسور دانشگاه آکسفورد به نام Richard Dawkins همين دو روز مانده به ميلاد مسيح يک کتابي منتشر کرده که اسمش اين است: The God Delusion يعني "وهم خدا". به نظر جناب ايشان تمام اديان تقلبي هستند و پيروانشان دچار شستشويي مغزی شده‌اند. حتي بين معتدل‌ها و افراطي‌ها هم فرقي قائل نشده و با چوب همه را نواخته. يکي از نوشته‌هايش اين است که خدا برای هر آدمی يک جور تجلي دارد و دليلي ندارد که يک آدم برای خداشناسي‌اش، اگر اصلأ باور داشته باشد، متوسل بشود به اديان و قرائت آن‌ها از خدا. يک جور روانشناسانه‌ی خيلي خفن به موضوع پرداخته. مي‌گويد: "اگر به بعضي‌ها بگوييد خدا چيست مي‌گويند انرژی‌ست خوب پس خدا را مي‌شود در نور يک چراغ هم پيدا کرد". بنده‌ی خدا يک دور مثنوی بخواند متوجه مي‌شود خيلي هم شاهکار نکرده با اين حرفش. تازه يک سفر که برود مسجد سليمان و برگردد مي‌تواند سه تا کتاب ديگر هم بنويسد که قاطي اش از اشعار سهراب داراب بختياری هم استفاده کرده باشد. به يکي توی مسجد سليمان گفتند نماز مي‌خواني؟ گفته بود من از اين عربي حرف زدن و دولا راست شدنش بيزارم وگرنه روزی هزار رکعت مي‌خواندم.

Saturday، December 23، 2006

بازی يلدا

ژرمنستان برام کامنت گذاشته و قبلش هم نازلي (سبيل طلا) و بعد فرناز و نيک آهنگ دعوتم کردند به بازی يلدا، اميدوارم ديگراني هم اگر لطف کردند و من نديدم ببخشند که اسم‌شان را ننوشتم. دست‌شان بابت دعوت درد نکنه. اين هم سهم من.

خوب اوليش اينه که من موهای سرم رو خودم کوتاه مي‌کنم با دو تا آئينه، اوايلش سخت بود ولي راهش رو ياد گرفتم. حالا بعد از دو سال گاهي فکر مي‌کنم من اصلأ يک شکل ديگه ای شدم، تقريبأ سرم يک حالتي فيمابين سبک کوبيسم با سوررتال شده، فقط بايد يک فکری برای رنگ آميزی‌ش بکنم والا باقي کار درسته. در واقع از بس که بعضي جاهای سرم رو بهتر کوتاه مي‌کنم و يک جاهايي ديگه رو دستم نمي‌رسه برای همين هم موهای هر ور سرم يک اندازه‌‌ای برای خودشه. افتضاحش اين که هر بار هم سعي مي‌کنم از روی يک مدل کوتاهش کنم. از دی کاپريو هم الهام گرفتم البته! خراب اندر خراب.

البته نکته‌ی دوم خيلي ناگفته نيست ولي من آی اهل رقصيدنم. حالا آنچنان هم از خوزستاني بودنم بعيد نيست. به قول يک جوک که ميگه يک خوزستاني رو توی عراق شکنجه‌ش مي‌کردن. بسته بودنش به درخت و آهنگ بندری براش پخش مي‌کردن. من تا يک صدای دنگ بياد آماده مي‌شم برقصم. يک آکاردئون دارم که فعلأ ايرانه، گاهي آهنگ بزن و برقصي که باهاش مي‌زدم دو دقيقه نشده مي‌ذاشتمش کنار و خودم مي‌افتادم به رقصيدن. اينجا توی استراليا دو سه بار با رقاص‌های عرب زدم به عربي رقصيدن، جهت رو کم کني.

و اما سومي. خيلي شانس آوردم که جاذبه‌ی زمين وجود داره وگرنه اينطوری که من در مدت خواب قلت مي‌زنم و حرکت مي‌کنم اگر جاذبه‌ای در کار نبود که بچسبوندم به تختخواب هر روز صبح بايد با اتوبوس برمي‌گشتم خونه‌مون.

امان از مرض خودکار دوستي. گرفتاری بزرگ من توی زندگي‌ام، حتي الان که با کامپيوتر مي‌نويسم، همين عشق خودکار جورواجور داشتنه. بگم سيصد تا خودکار دارم. باور کنيد مي‌ترسم قحطي بياد و اول بزنه و خودکار ناياب بشه. به عبارتي با حسرت تمام خودکارهای تمام شده رو مي‌اندازم دور. يک مدتي که با زور فوت مي‌کردم توی لوله‌ی خودکار که نکنه باز هم جوهر توش باشه و کار کنه. احتمالأ در زندگي‌ قبلي‌ام يک چيزی در مايه‌های لوازم التحرير بودم.

خوب اين هم آخری. افتضاحه ولي خوب بدونيد بهتره. من به اندازه‌ی سه نفر صبحانه مي‌خورم، گاهي تلاش برای رسيدن به چهار نفر هم در دستور کارم بوده. اصلأ اين صبحانه خوردن من از شام مراسم اسکار هم پر رونق تره. اساسأ هم مي‌ميرم که برای صبحانه خوردن ميهمان داشته باشيم چون تشويق مي‌شم به ادامه‌ دادن. وزنم 78 کيلو بود تا سه روز پيش برای همين هم خيلي اين صبحانه خوردنم به جايي نمي‌رسه.

خوب بذارين اين شش نفر رو دعوت کنم. استاد بهروز توراني، پويا، يونس، پرشين، نفيسه و حاجي کنزينگتون.

فرکانس تکان

ديروز رفته بودم با دوستانم به يک رستوران قبرسي- يوناني.

آدم‌های جالبي هستند اين يوناني‌ زبان‌ها. اول يک پسری آمد که سفارش غذا بگيرد. ديدم همينطور که ايستاده که مثلأ سفارش بگيرد دارد با آهنگي که پخش مي‌شود تکان مي‌خورد. لهجه هم که اساسأ يوناني. تا آمديم سفارش بدهيم آهنگ هم عوض شد و اين تکان خوردن‌های جنابشان هم تغيير کرد.

سفارش را گرفت و رفت. بعد ديدم کنار هر ميز ديگری هم که مي‌ايستد برای سفارش گرفتن باز همان داستان است. و مدام با پاهايش حرکت‌های تازه‌ای نمايش مي‌دهد.

باز وقت غذا آوردن يک دختر و يک پسر داشتند سفارش‌ها را مي‌آوردند. اين‌ها هم در حال رقص پا بودند. گفتم لابد خوردن غذا هم بايد با رقص پا باشد وگرنه غذا را برمي دارند از جلوی‌مان.

غذا که تمام شد يکي‌شان آمد، همينطور که تکان مي‌خورد، گفت قهوه ميل داريد؟ گفتيم بله. بعد گفت فلان شيريني يوناني هم هست اگر مي‌خواهيد بياورم. گفتيم اين هم باشد. پرسيدم چه جور شيريني هست گفت بيا ببين چون خودمان درستش مي‌کنيم.

رفتم کنار دم و دستگاه پخت و پزشان ديدم از شيره‌ی کنجد و دارچين استفاده مي‌کنند و يک مزه‌ی خوبي هم داشت.

حالا داشتم از آشپزشان مي‌پرسيدم چطور درستش مي‌کنيد ديدم اين هم دارد با آهنگ تکان مي‌خورد، من هم کم و بيش افتادم به تکان خوردن همينطور که جدی داشتيم حرف مي‌زديم. انگار که هر دو روی صندلي تراکتور نشسته باشيم و در حال اختلاط کردن. خلاصه جايتان خالي يک شام در حال تکان خورديم.

من خودم هم از اين عادت‌ها دارم که وقتي خيلي هيجانزده مي‌شوم همينطور که نشسته‌ام روی صندلي دو تا پاهايم را تکان مي‌دهم. گاهي دست خودم نيست و تکان خوردن پاهايم بيشتر مي‌شود و آن بدبختي که صندلي کناری‌ام نشسته اگر مثلأ ليوان آب دستش گرفته باشد يا قاشق غذا تا ليوان يا قاشق را برساند به دهانش همه‌اش را ريخته روی خودش. انگار فرکانس لرزش سرايت مي‌کند به اطراف.

يک چيز خنده‌دار ديگر هم بنويسم. يک وقتي يک پسر عمه‌ی من با يکي از دوستانش رفته بودند فرودگاه منتظر يکي از دوستانشان بودند که برسد از سفر. يک آقايي روی صندلي روبرو نشسته بوده و از قرار مسافر بوده و منتظر بوده که برود سوار بشود.

اين دو نفر شروع مي‌کنند به خميازه کشيدن و نوبتي هر کدام‌شان دهن دره مي‌کنند و اين داستان سرايت مي‌کند به آن آقای روبرويي. بيچاره خوابش مي‌برد. مي‌بينند يک دو تا پرواز را اعلام مي‌کنند که مسافرانش بيايند سوار بشوند و اين آقا همينطور خواب بوده. مي‌روند بيدارش مي‌کنند که جناب آقا اين‌هايي که اعلام شده مربوط به شما نيست. بيچاره هول هولکي وسايلش را جمع مي‌کند که برود. قبل از رفتن به اين‌ها مي‌گويد اگر پروازم رفته باشد برمي‌گردم پدرتان را درمي‌آورم.

از خوش شانسي انگار پروازش هنوز نرفته بوده ولي اين‌ها هم مي‌روند بيرون از سالن که مبادا برگردد پدرشان را دربياورد.

Friday، December 22، 2006

در قاب عکس استراليايي

توی سوپرمارکت يکي از دوستان لبناني‌ام را ديدم. مسيحي‌ست ولي خوب اين فرهنگ لبناني بودنش آنقدر غليظ است که آدم فکر نمي‌کند تفاوتي با مسلمان‌ها داشته باشد.

من: تو چقدر پرخوری هر روز مي‌آيي خريد!

سامي: آها! تو هم که هر روز دنبال من هستي. مي‌بينم که خيلي لاغری!

من: حالا امروز چي‌مي‌خوای بخری؟

سامي: از همين گوشت‌هايي که به هر دوی ما مي‌فروشند فقط اسم رويش فرق مي‌کند.

من: من آمدم شير بخرم. شديدأ شيرموز بدنم کم شده.

سامي: پس کي مي‌خوای دعوت کني برای اين آبميوه‌هايي که درست مي‌کني؟

من: هر وقت آمدی آبميوه درست و حسابي درست مي‌کنم.

سامي: پس من گوشت ميارم کباب هم درست کنيم. از اين گوشت‌هايي که خودم مي‌خورم که مي‌خوری؟

من: اگر تاريخ مصرفش نگذشته باشه باقي‌اش مهم نيست.

سامي: باورم نميشه. شماها خيلي ادا و اصول دارين.

من: حالا تو بخر ببين مي‌خورم يا نه. من با اين حرف‌ها خيلي ميانه‌ای ندارم.

سامي: ببين يک چيزی بگم بخندی.

من: آها.

سامي: من توی سيدني توی يک کارخانه‌ی ... که محصولات گوشتي و سوسيس و کالباس توليد مي‌کنن کار مي‌کردم. اين صاحبش دو جور کيسه پلاستيکي کنار دستگاه‌ها گذاشته بود. هر وقت سفارش حلال مي‌گرفت مي‌گفت مثلأ صد تا حلال ما هم کيسه را عوض مي‌کرديم و صد تا را توی کيسه‌ی حلال پر مي‌کرديم. باز دوباره کيسه را عوض مي‌کرديم و همان قبلي‌ها را پر مي‌کرديم.

من: اين رو به دوستان عرب خودت بگو، ما ايراني‌ها از اين گرفتاری‌ها کم داريم.

سامي: بابا صد دفعه به همين دوستانم گفتم که اين چيزی که روی پلاستيک گوشت نوشته برای شماست ولي فرقي بين حلال و غيرحلالش نيست. حدس بزن صاحب کارخانه کي بود؟

من: خودت بگو.

سامي: يک مسلمان لبناني. چون همشهری بوديم رفتم گفتم کار مي‌خوام گفت از فردا بيا. بعدأ خيلي با هم رفيق شديم گفتم تو که خودت مسلماني حلال و غيرحلال نداری؟ گفت نه.

من: ولي شعارش را که زياد مي‌دن.

سامي: يکي از همين‌ها آمده بود خونه‌ی ما. گفت آبجو نمي‌خورم براش چای درست کردم گفت چون دستت رو به شيشه‌ی آبجو زده بودی اما بعدش دستت رو نشستي چای رو نمي‌خورم، مجبور شدم چای رو بريزم و دستم رو آبکشي کنم جلوی چشمش بعد دوباره چای براش درست کنم.

من: ها ها ها ها ها ها.

سامي: خوبه با کي اومده باشه خونه‌مون؟ با دوست دختر استراليايي‌اش که مسيحي هم هست.

من: ها ها ها ها ها ها. ببين يک روز بيا خونه‌مون.

سامي: ميام. برات سي دی موسيقي ميارم گوش بدی.

من: عالي. مي‌بينمت.

Thursday، December 21، 2006

راديو زمانه و آن درونگرايي شرقي

اين چيزی را که مي‌نويسم در واقع با نگراني مي‌نويسم. نگراني از اين که سوء تفاهم ايجاد نکند. البته بگذاريد یک مقدمه‌ای بنويسم که با پسزمينه هم آشنايتان کنم.

در همان دوره‌ی پخش آزمايشي راديو زمانه برای مهدی جامي ايميل فرستادم که خوب است يک بخش علمي در راديو راه بيندازيد و اگر مي‌دانيد چنين چيزی وجود ندارد من مي‌توانم کمک کنم برای راه افتادنش. یک پاسخي از او آمد که کار خوبي‌ست و طرحت را بنويس. من هم نوشتم و فرستادم. بعد به نظرم آمد کمي خود راديو زمانه را بشنوم که نکند رسيده و نرسيده کار ناموجهي انجام بدهم که انجام ندادنش بهتر باشد. البته بعدأ هم تمايل اوليه‌ی من برای همکاری با اظهار محبت مجدد او از طريق يکي از دوستان ديگرمان دنبال شد. بنابراين اين نوشته‌ام برای هيچ انتظاری نيست.

خوب حالا که تصور مي‌‌کنم مي‌دانم خودم مي‌خواهم چکار کنم اما يک انتقادی دارم که مثل عسس مرا بگير است. ننوشتنش هم اذيتم مي‌کند که شايد اين نوشته به کار بيايد. نگراني‌ام اين است که نگويند حالا که قرار است کمک کنم چرا منتقد شده‌ام. اميدوارم به اهل راديو زمانه برنخورد و بنای اين نوشته را به حسن نيت نويسنده‌اش بگذارند.

خوب اول اين که، مهدی جامي که مجری طرح راديو زمانه است سال‌ها از سفر به ايران بازمانده بوده و حالا که به ايران سفر کرده و شگفت زده شده از هر چه ديده لابد اين را تأييد مي‌کند که حتي اگر سالي سه بار هم به ايران مسافرت کند اما هنوز تا وقتي نرود و همانجا با زندگي روزمره سر و کار پيدا نکند تصور درستي از زندگي فعلي در ايران پيدا نخواهد کرد. زندگي جوان‌‌های ايراني را هم خيلي سخت‌تر مي‌تواند بشناسد چون نسلي هستند که لباس سياه و علم و کتل گرداني ماه محرم را با موهای ژل زده با هم مخلوط کرده‌اند و همين‌شان هم برای همان ايران نشين‌ها قابل تشخيص نيست که اين‌ها چطور خودشان را ميان سنت و مد معلق نگه داشته‌اند و منطقي‌‌ست که برای کسي که مدت‌های طولاني سير اين تحول را فقط خوانده و از نزديک نديده داستان باز مشکل‌تر مي‌شود. من که فکر مي‌کنم اينروزها شش ماه هم که بيرون از ايران باشيم از درک صحيح اتفاقات عاجز مي‌شويم و عمده‌ی حرف‌هايمان مي‌شوند گمانه‌زني.

بنابراين انتقاد اصلي‌ام اين است که راديو زمانه اصلأ با چه پيش فرضي ايران را در ذهن برنامه‌سازهايش تعريف کرده‌؟ برای رسانه‌ی مدرني که تازه هم متولد شده مي‌بايست تعريفي از مخاطب بالقوه‌اش وجود داشته باشد. بي بي سي سال‌هاست دارد با مردم ايران حرف مي‌زند و از اين راه ميان او و مخاطبانش آشنايي وجود دارد با اين حال بي‌ بي سي هم گاه دچار همين دور ماندن از جامعه مي‌شود که اگر مثلأ صادق صبا و سيروس علي‌نژاد آدم‌هايي اين ضعف را پوشش ندهند آنوقت کار بي بي سي هم ابتر مي‌ماند.

اما يک نکته‌ی ظريف‌تر- به زعم من- در اين ميان وجود دارد که محصول فکری مهدی جامي را از يک رسانه‌ی نسبتأ مدرن به مجموعه‌ی با کارکرد نامشخص تبديل کرده. راديو زمانه دارد يک رسانه‌ی درونگرا مي‌شود. حقيقتش تبديل شده است. اين درونگرايي در اين دوره و زمانه به هيچ کار مخاطب ايراني‌اش که در داخل کشور زندگي مي‌کند نمي‌خورد چون سيل توليدات رسانه‌ای خارجي به داخل کشور دستکم جوان‌ها را دارد بيشتر با فضای خارج آشنا مي‌کند. حالا اين که آن خارجي که فيلم‌ها و شوهای تلويزيوني خارجي به مخاطب ايران نشسته‌شان نشان مي‌دهند چقدرش واقعي‌ست جای حرف دارد اما سر و لباس جوان‌ها را که تغيير داده!

داخلي‌ها خودشان دارند داخل را مي‌بينند و در آن زندگي مي‌کنند چرا بايد باز به راديويي گوش بدهند که خودشان را دارد بازگو مي‌کند؟

منظورم از درونگرايي اين است که راديو زمانه از اتفاقاتي که دارد در بيرون از ايران مي‌افتد و ايراني‌های وبلاگ نويس و غير وبلاگ نويس خارج نشسته مي‌توانند لااقل خبر درست و درمانش، و نه لزومأ تفسيرش، را برای داخلي‌ها بازگو کنند غافل مانده است.

دنيای فعلي، و البته خارج از محدوده‌ی جغرافيايي ايران، پر است از اتفاقات ديدني و شنيدني که کمبود اطلاع رساني از همين اتفاقات در داخل ايران دارد روز به روز جامعه‌ی ايراني را بسته‌تر مي‌کند، و به نظر من، همين است که معنای خارج در بين جامعه‌ی ايرانی محدود شده است به ظواهر و نه آن چيزی که پشت و پسله‌ی آن است.

تا جايي که راديو زمانه را شنيده‌ام زمانه دارد همان اتفاقات داخل ايران را بازپيرايي مي‌کند و دوباره به مخاطبان داخلي‌اش برمي‌گرداند. خارج نشين‌ها کمتر در معرض اين اتفاق هستند چون در بين رسانه‌ها و جامعه‌ی خارجي محصورند. با اين حال اين درونگرايي راديو زمانه اثر خودش را در جمع‌های ايرانيان خارج از کشور هم مي‌گذارد و آن وجه درونگرايانه‌ی ايراني‌شان را زنده نگه مي‌دارد. تشويق‌شان مي‌کند که ايزوله بمانند و از منظر يک جامعه‌ی بسته با جامعه‌ی دور و اطراف‌شان برخورد کنند.

راديو زمانه مي‌خواهد از وبلاگستان بياموزد اما بنايش را بر کشف دنيا از منظر چشم وبلاگ نويس‌های ايراني پراکنده در دنيا نگذاشته. اسم نمي‌آورم ولي مي‌دانيد چقدر بعضي از وبلاگ نويس‌ها با کشف تازه‌های زندگي اطراف ما ايراني‌ها و رو در رو قرار دادنشان با همين زندگي حبس شده در سنت‌ها، حرمت‌های بي‌جا را شکسته‌اند. مي‌دانيد اين سنت شکني برای يک رسانه‌ی ايراني که بتواند همين‌ها را منعکس کند چقدر مي‌تواند با ارزش باشد؟ زمانه دارد همه‌ی اين سنت شکني را اتو مي‌کشد و برای مخاطبش پخش مي‌کند. وبلاگ‌ها اين همه شسته و رفته، و مقيد در يک محتوای مشخص نيستند که راديو زمانه فعلأ خودش را اسير اين تقيدها کرده.

حتي پيش چشم من ظاهر وبسايت زمانه هم دارد آن تقيد را در يک چهار چوب خشک که آدم چيز تازه‌ای اگر در آن هست آن را کشف نمي‌کند ارائه مي‌کند. وبسايتش چابک نيست (نمي‌دانم بايد برای اين مفهوم چه عبارت ديگری به جای چابک را به کار برد؟) و اين برخلاف اين همه رنگ و لعاب و حتي شيرينکاری‌هايي‌ست که وبلاگ‌‌ نويس‌ها با ظاهر وبلاگ‌هايشان مي‌کنند.

به نظرم راديو زمانه از همين‌ها خالي‌ست و دارد رفته رفته به يک رسانه‌ی رسمي تبديل مي‌شود که با فاصله با مخاطبانش ارتباط برقرار مي‌کند. به تصور من، راديو زمانه اگر نوآور نباشد و بر همين منوال درونگرايي و تقيد بچرخد هرگز با رسانه‌ها‌ی فعلي نمي‌تواند رقابت کند. همه‌ی عرفيگری رسانه ای را همين رسانه‌های فعلي داخلي و خارجي دارند با شدت پيگيری مي‌کنند.

يک نکته‌ی ديگر هم هست آن هم اين است که تا جايي که برنامه‌های راديو زمانه را شنيده‌ام محتوای برنامه‌هايش برای مخاطبان داخلي همان‌هايي هستند که همين الان هم دارد شبانه روز از رسانه‌‌های داخلي پخش مي‌شوند. تازه که آن‌ها دسترسي‌شان به مخاطب بيشتر از راديو زمانه‌ست. دلم نمي‌خواهد به صراحت بنويسم محتوای برنامه‌ها نو نيستند و لااقل برای ايران نشين‌ها همه را مي‌شود در کتابخانه‌ها پيدا کرد يا از شبکه‌های بيشمار راديويي داخل شنيد و برای خارج نشين‌ها هم همه را مي‌توان از روی اينترنت خواند. آدم اگر وقت داشته باشد حرف‌های نو در وبلاگ‌ها زياد است خوب زمانه بايد جای کمبود وقت وبگردی مخاطبانش را پر کند و تا جايي که مي‌تواند آن‌ها را بياورد در متن خودش. مي‌شود پرسيد پس اين همه وبلاگ نويس داخل و خارج نشيني که هر کدام‌شان دنيا را به يک چشم متفاوت مي‌بينند به چه کار راديو زمانه آمده‌اند؟

مثلأ، تا جايي که خوانده‌ام- به اندازه‌ی زماني که داشته‌ام- خبرهای راديو شبيه به محصولات خبری خبرگزاری‌ها هستند و به هر کدام که گوش مي‌کنيد زبان‌ خبرگزاری‌ها را پيدا مي‌کنيد، هيچ وبلاگ نويسي به سختي و قطعيت خبرگزاری‌ها حرف و خبرش را نمي‌نويسد اما اين سبک نوشتاری- يا بگويم گفتاری- به راديويي که از وبلاگ‌ها مي‌خواهد بياموزد سرايت نکرده.

و آخر اين که، آن جوامع الحکايات معروف هم که پوستش را در رسانه‌های داخلي کنده‌اند حالا سر و کله‌اش در راديو زمانه هم پيدا شده.

اميدوارم با اين نوشته باعث رنجش برنامه‌سازهای راديو زمانه نشده باشم. خوب مي‌دانم که راه انداختن يک رسانه کار ساده‌ای نبوده و نيست و سپاسگزار اهل راديو زمانه هم هستم که دارند زحمت مي‌کشند برای کارشان. باور دارم که نمي‌شود همه‌ی مشکلاتش را يک شبه حل کرد اما به سختي هم باور دارم که زمانه بايد نوآور باشد و با اندازه‌ی خودش کمک کند تا از اين درونگرايي مزمن شرقي بيرون بياييم.

Wednesday، December 20، 2006

در قاب عکس استراليايي

امروز رفته بودم يکي از استادهای دانشکده‌ی ارتباطات را ببينم. همانجا يک خانم دکتر آلماني- ايتاليايي را ملاقات کردم که دارد در يکي از دانشگاه‌های نيوزيلند درس مي‌دهد اما برای دو هفته آمده بود اينجا برای يک بخشي از کار تحقيقاتي‌اش، در واقع به عنوان ميهمان.

من: چه معجوني عجيبي! آلماني- ايتاليايي!

ميهمان: آره همه همين حرف رو مي‌زنن.

من: لابد مادر و پدرت از دو تا کشور هستند؟

ميهمان: دقيقأ نمي‌دونم مادرم کجايي بوده ولي در ايتاليا به دنيا آمدم اما در آلمان بزرگ شدم. برای همين هم آلماني حرف مي‌زنم.

من: متوجه نمي‌شم نمي‌دوني مادرت کجايي بوده يعني چي؟

ميهمان: خوب من اصلأ مادرم رو نمي‌شناسم. نديدمش. درباره‌ش هم حرفي برام نزدن برای همين با خبر نيستم کجايي بوده.

من: چطور شد رفتي نيوزيلند؟

ميهمان: اول آمدم استراليا توی همين دانشگاه کوئينزلند دکترا گرفتم، بعدش يک پست دانشگاهي بهم دادن و رفتم نيوزيلند. الان دو سالي مي‌شه که اونجا هستم.

من: لابد چهار سالي هم اينجا بودی؟

ميهمان: آره کمي بيشتر از چهار سال.

من‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌: دوست نداشتي بری آلمان اونجا درس بدی؟

ميهمان: نه، چيزی اونجا ندارم که برگردم. فکر مي‌کنم وطنم همينجاست. يادگارهای اينجا رو بيشتر دوست دارم.

من: خانواده چي؟

ميهمان: پدرم آلمانه ولي خيلي با هم کاری نداريم. زندگي من اينجاست. رک و راستش اينه که از آلمان بدم مياد. زيادی همه چيز مقرراتيه. من خيلي وصله‌ی ناجوری هستم برای اون مقررات سفت و سخت.

من: ولي همه از اين نظم تعريف مي‌کنن!

ميهمان: آره خوب، سيستم آموزشي آلمان حرف نداره ولي از بس که زيادی آدم رو توی يک مسير مشخص مي‌ذاره هر آدمي نمي‌تونه اين وضعيت رو تحمل کنه. من نمي‌تونم و ترجيح دادم جای ديگه‌ای زندگي کنم.

من: خيلي اين تغيير وطن برای ما شرقي‌ها موضوع حساسي هست. حالا تو که وطنت رو انتخاب کردی واقعأ فرقي هم داشته از نظر روحي که قبلأ آلماني- ايتاليايي بوده حالا مثلأ نيوزيلندی شدی؟

ميهمان: نه. اين که من کجا مي‌تونم بهتر به ديگران کمک کنم به نظرم مهمتره. به هر حال اگر ازم بپرسي آلمان رو بيشتر مي‌شناسم يا نيوزيلند رو جواب مي‌دم آلمان رو، اما واقعأ هيچ فرقي نداره که نوشته‌ی من اگر مفيد هست به اسم کدوم کشور منتشر مي‌شه. وقتي نوشته رو مي‌ذارم روی اينترنت همه ازش استفاده مي‌کنن و اين يعني ممکن بود من نوشته رو از آلمان بفرستم روی اينترنت يا از نيوزيلند. اون طرف داستان مهم‌تره که من کجا مي‌تونم اون نوشته رو خلق کنم. يا اون نوشته چقدر مي‌تونه مفيد باشه.

من: آدم گاهي از بي وطن شدن مي‌ترسه. يعني مي‌گه حالا پام رو مي‌ذارم بيرون و بعد خيلي زير پام سفت نيست. تو از قرار زير پات سفته.

ميهمان: خوب آدم خودش زير پای خودش رو سفت مي‌کنه. فکرش رو بکن اگه از بچه‌هايي که پدر و مادرشون توی جنگ جهاني دوم از آلمان مهاجرت کردن به کشورهای ديگه يا اصلأ از شهراشون به شهرهای ديگه منتقل شدن بپرسي چه احساسي نسبت به جای جديد دارن چي مي‌گن؟ اصلأ بعضي‌هاشون شهر قديم رو نمي‌شناسن. برای همين هم زير پاشون رو سفت مي‌دونن. همينجايي رو که مي‌شناسن ميشه زير پاشون.

من: خوب آره اين رو من خودم توی بچه‌های بعد از جنگ ايران ديدم. حتي نمي‌تونن تصور کنن شهری که خانواده‌شون از اونجا اومده چطور جايي بوده. ولي از قرار شما اروپايي‌ها بهتر با اين داستان کنار اومدين؟

ميهمان: تقريبأ عمده‌ی اروپايي‌ها با اين داستان کنار اومدن. حالا هم که بعضي‌ها برای کار کردن از اين کشور به اون کشور مي‌رن.

من: ظاهرأ اين موضوع تازه داره برای شرقي‌ها اتفاق مي‌افته، با همين خانه بدوشي‌های بعد از هر جنگ.

ميهمان: خوب هميشه يک محرکي لازمه که مردم رو از نگاه سنتي‌شون دور کنه. جنگ هميشه قوی‌ترين محرکه. اروپايي‌ها از اين جنبه خيلي با تجربه هستن.

من: خوب من بايد برم. يک روز بريم قهوه بخوريم و حرف بزنيم.

ميهمان: خيلي موافقم. از قرار تو هم مثل من خيلي حرف مي‌زني؟

من: آره. من از بس که حرف مي‌زنم شب‌ها بايد فکم رو ببندم که تکون نخوره.

ميهمان: ها ها ها ها ها ها. ديروز يکي از دوستام همين حرف رو به من زد. گفت شب‌ها فک‌ات رو ببند که استراحت کنه.

من: خوب پس به قهوه خوردن نمي‌رسيم، بگيم قهوه رو با سرم بهمون وصل کنن که وقت حرف زدنمون گرفته نشه.

ميهمان: ها ها ها ها ها ها ها ها.

من‌: ها ها ها ها ها. بعدأ مي‌بينمت.

Tuesday، December 19، 2006

تبريکات

اين يکی دو هفته خبرهای خوب زياد بودند بنابراين فکر کردم همينجا تبريک بنويسم برای صاحبانشان.

امين (از نوع منظم) ديروز يک ماشين هوندا 2006 خريد که اصلأ حرف ندارد و لطف کرد ماشينش را همان اول کار آورد که ببينيم. خيلي مبارک.

آن يکي امين (از نوع نامنظم و آشفته) اقامت دائم استراليا را همين امروز دريافت کرد و لطف کرد زنگ زد و خبر داد. اين هم خيلي مبارک. ضمنأ که همشهری هم هستيم.

سارا (از نوع زارزاريان سابق) هم فارغ التحصيل شد و فعلأ هم که دارد نسخه‌ی مردم را مي‌پيچد. خيلي مبارک باشد.

الهام (از نوع هويجوری) هفته‌ی گذشته تولدش بود. ايشان هم که چهار سال در اهواز درس خوانده بنابراين چون مي‌تواند برای شورای شهر اهواز کانديدا بشود پس خوزستاني محسوب مي‌شوند. تولدشان هم مبارک باشد.

نيک آهنگ ( از نوع کلاغستون) و نيلوفر (از نوع سر پل دزپيل) سالگرد ازدواجشان بود که تبريک عرض مي‌شود از طرف نيمکره‌ی جنوبي، حوالي کوئينزلند.

فرناز (از نوع امشاسپندان) هم تولدش مبارک شده بود همين هفته. خيلي تبريکات.

پرستو (از نوع زن نوشت) هم که زده بود توی گوش IELTS با نمره های خيلي خوب. خيلي مبارک.

مجيد (از نوع ماشيندار ِ موتورسوار) يک موتور نمي‌دانم چي‌چي ولي شبيه به تراکتور خريده که اصلأ نمي‌شود تکانش داد، فقط مي شود با آن بوق زد. مبارک باشد.

خوب اين‌ها را يادم مانده. اگر چيزی جا مانده باشد برمي‌گردم مي‌نويسمش.

Sunday، December 17، 2006

هفت روز هفته

اول. شما باور مي‌کنيد؟ من هنوز نه. با وجود اين که حالا بر اساس يک گزارش رسمي که تهيه کننده‌اش لرد استيونس بوده علت مرگ پرنسس دايانا مست بودن راننده و در عالم هپروت بودنش به خاطر مصرف مواد مخدر بوده باز هم به نظرم زور زورکي مي‌خواهند ثابت کنند ناپدری پادشاه آينده بريتانيا نمي‌توانسته يک مسلمان مصری باشد. دنيا به اين پاکي‌ها هم نيست که آدم اين حرف‌ها را باور کند. ولي يک موضوع جالبتری هم در گزارش لرد استيونس هست که نديدم درباره‌اش اطلاع رساني زيادی کرده باشند. آن موضوع جالب اين است که از قرار همسر فعلي پرنس چارلز که همانا خانم Camilla Parker Bowles باشند ايشان هم کم‌کم دارند به تير غيب نزديک مي‌شوند. چرايش در اين است که باز هم زير سر پرنس چارلز بلند شده و مي‌خواهد با سرکار عليه Tiggy Legge-Bourke هم بعله. اين Tiggy خانم نديمه‌ی سلطنتي هستند ولي از زمان دايانا هم يک سر و سری ميان چارلز و ايشان بوده. بنابراين حالا که سر و گوش پرنس چارلز دارد شديدأ مي‌جنبد ديگر گزارش نويس مرگ دايانا هم نتوانسته از اين موضوع بگذرد و نوشته که اين نديمه‌ی 41 ساله‌ دارد آرام آرام مي‌رود بلاخره به خانه‌ی بخت که همانا خانه‌ی پرنس چارلز باشد. اما معلوم است که ايشان قبلأ آنجا نمک گير شده‌اند. من مانده‌ام چرا اين چارلز مسلمان نمي‌شود که خيال خودش را راحت کند با اين غليان مداوم احساساتش، بخدا! پول هم که دارد و مي‌تواند يک لگد بزند به دم و دستگاه سلطنت و برود بيفتد به تجارت. اين طور که پيش برود پس از مرگ ايشان هم چند صد گهواره در حال حرکت خواهند بود. ای تاريخ پست فطرت! باز داری تکرار مي‌شوی بعد از اين همه سال!

روز دوم. اين خانم محترمه اسمشان "اِجمال حَقعلي" ست و صاف زده است توی پک و پوز شيخ تاج‌الدين الهلالي. اِجمال عزيز (اين عزيز نوشتن از روی مرض داشتن است) به عنوان جوان سال ايالت New South Wales انتخاب شده، مسلمان هم مي‌باشند ولي از هيچ نظر از خودشان دريغ نمي‌کنند و حال دنيا و آخرت را مي‌برند. بعد از انتخاب شدنش به مطبوعات اعلام کرده که شيخ الهلالي شکر زيادی خورده که گفته بين مورد اهانت قرار گرفتن زنان غير محجبه و حجاب نداشتن آن‌ها ارتباط وجود دارد. در مراسم معرفي‌اش به عنوان جوان سال ايالت يک ليوان شامپاين دستش بوده که بنوشد و همين باعث جريحه‌دار شدن احساسات مسلمانان ايالت شده و باز اِجمال صدايش درآمده که اصلأ به شما چه ربطي دارد که من چه راهي برای زندگي‌ام انتخاب کرده‌ام. اِجمال عزيز 22 سال سن دارد و گفته که علاقمند است برود در سازمان ملل کار کند. از او پرسيده‌اند که نمي‌خواهي سياستمدار بشوی؟ ايشان گفته که من زبانم زيادی تند است. في‌‌الواقع کسي که مي‌خواهد برود در سازمان کار کند فقط بايد در نقش آشپز ايفای نقش کند که دور از سياست باشد وگرنه از بالا تا پائين سازمان ملل همه‌اش سياسي‌ست. اِجمال عزيز از همان روش خودمان استفاده کرده که اوايل همه‌مان از سياست بيزاريم اما بعد عشق خدمتگزاری خفه‌مان مي‌کند و برای رضای خدا رئيس جمهور مي‌شويم.

روز سوم. اين هم از همايش هولوکاست با حضور برادر ارجمند ديويد دوک رئيس پيشين فرقه‌ی انسانپناه کوکلاس کلان. کم‌کم اين همايش‌های حکومتي ايران دارند شبيه تونل وحشت شهر بازی مي‌شوند. آدم بشنود رئيس کوکلاس کلان‌ها قرار است صندلي بغل دستي‌اش بنشيند سکته مي‌کند. حالا اگر کنار جناب ايشان يک آقای محمدعلي رامين تئوريسين انصار حزب الله هم نشسته باشد که ديگر اصلأ نشستن در آن رديف جز با خواندن مداوم قل هوالله و فوت کردن به خود ميسر نمي‌شود. اين همايش همه‌اش شگفتي بوده از قرار. زيرا (اين زيرا نوشتنت منو کشته). حالا به هر تقدير زيرا جناب محتشمي هم گفته‌اند که هولوکاست هم پشم است و بايد ريسيده بشود. آنوقت ايشان در جبهه‌ی اصلاح طلبان هم هستند که قرار است با دنيا صلح و صفا کنند، اگر بشود و دنيا هم باور کند با اين مدل حرف‌ها. حالا انشاالله تعالي ببینيم چه وقت مراسم شام غريبان حسيني و هولوکاست با هم برگزار مي‌شوند که معلوم بشود سياستمداران ما به وقتش از همه مي‌گذرند ولي تا وقتش برسد اين مردم هستند که صبحانه و نهار و شام‌شان را در کوچه صرف مي‌کنند که نکند ناغافل در صحنه نبوده باشند و يکهويي دشمن بيايد جای‌شان را تصرف کند. اين برادر رامين يک وقتي مدير گروه معارف در شبکه‌ی چهار تلويزيون بود، آن اوايل راه افتادن شبکه. يک روزی از من دعوت کرده بودند که بروم برای ساخت يک برنامه درباره‌ی جوايز نوبل با مسئولان شبکه حرف بزنم. اين جناب هم بودند در حاشيه‌ی جلسه و بعد منتقل کردند خودشان را به وسط جلسه. از همان اول نطق‌شان اين بود که اصلأ جوايز نوبل را صهيونيست‌ها مي‌دهند و آن‌هايي هم مي‌گيرند صهيونيست دوست هستند. رضايت هم نمي‌دادند که از منبر بيايند پائين. من ديدم با اين موجود نازنين اصلأ جای اين حرف‌ها نيست و گفتم لطفأ بدهيد به کسي ديگری برنامه را برايتان بسازد. حالا نگوئيد چرا ايشان رئيس بنياد جهاني هولوکاست شده‌اند. خوب تمرين دارند پدرجان! خيلي سال است روی پرورش اندام‌شان کار مي‌کنند منتها پرورش اندام‌شان فاق کوتاه است و به مناطق بالاتر در حدود مغزشان نمي‌رسد همان پائين‌ها مانده.

روز چهارم. ديروز روزنامه‌ی The Australian يک گزارشي چاپ کرده بود از يک روزنامه‌نگار ناشناس (!) که موضوعش انتخابات خبرگان در ايران بود. عنوان گزارش "کوسه در مقابل تمساح" بود. بعد هم توضيح داده بود که چرا هاشمي را به کوسه تشبيه مي‌کنند و مصباح يزدی را به تمساح. در اين ادبيات سياسي ما چيزهای جالبي هست. مثلأ امريکا ملقب شده به عقرب جراره، انگلستان ملقب است به روباه مکار، يک وقتي هم که قطار سياسي کشور در حال خط به خط شدن بود چند تا لقب حيواني هم داده بودند به بعضي آدم‌های تا آن روز محترم و آن مورد شماره دو. پينوکيو با دماغ دراز هم که فت و فراوان. اين حيوان گرايي در ادبيات ما هم خيلي دور و دراز است که البته من متخصصش نيستم و فقط نظرم از روی همان مقداری‌ست که خوانده‌ام. مثل زاغ و روباه که همان اوايل دبستان رفتن ياد مي‌گرفتيم (هنوز هم هست در کتاب ها؟) يعني که آدم ساده مي‌شود زاغ و آدم کلاه بردار مي‌شود روباه. بعد طوطي و بازرگان که باز طوطي مي‌شود نمونه‌ی آدمي که مي‌تواند خوب ياد بگيرد (تازه طوطي که خيلي جوک هم دارد). و بعد بلدرچين و برزگر که بلدرچين مي‌شود آدم امروز فردا کن. گورخر هم که نشانه‌ی عياشي‌ست که گريبانگير آدم‌ها مي‌شود عاقبت. کلاغ سياه هم که توضيح زياد لازم ندارد که يادتان بيندازم مرحوم مهندس بازرگان در مجلس آن را گفته بود. و همنطور تا برسيم به مانا که داستان تعبير مردم را مي‌دانيد. کاشکي يک دانشجوی زيست شناسي بنشيند همين موضوع را تبديل کند به يک تز تحقيقاتي که ببيند چقدر همين نگاه عجيب به حيوانات باعث شده تا مردم ايران نسبت به حيات وحش اينهمه لاابالي باشند و رحم نکنند به ريز و درشتشان. خلاصه که در اواسط گزارش هم به موضوع آن کاريکاتور نيک‌آهنگ اشاره شده که باعث زنداني شدنش شده بود که از همانجا به بعد تمساح هم آمده در فرهنگ سياسي ايران. عاموو نيک‌آهنگ! ای هم کار بود شومو درست کِردی برا مردم؟

روز پنجم. بان کي- مون هم سوگند ياد کرد و از غنا رفتيم به کره‌ی جنوبي. انصاف هم که داشته باشيم بايد از اين که اسم کشورمان در اولين سخنراني هفتمين دبيرکل جديد سازمان ملل آمده خوشحال نباشيم. همين اول کار از ايران انتقاد کرده. آن هم وقتي که برای اولين بار يک آسيايي به سمت دبيرکلي رسيده. يعني ما وسط معرکه هستيم. بلاخره لابي‌‌های اهل سياست به انتخاب آدم‌‌های خاص برای مناصب خاص منجر مي‌شود. آسيايي‌ها فعلأ خيلي مسئله دارند و انتخاب دبيرکل از همين منطقه باعث مي‌شود تا کشورهای آسيايي بيشتر زير ذره‌بين باشند. مي‌دانيد به هر حال منافع مشترک آسيايي‌ها به نوعي شناخت مشترک از همديگر هم مي‌رسد. منظورم اين است که درک رفتار پيچيده‌ی مثلأ ايراني‌ها برای يک کره‌ای يا چيني يا عرب راحت‌تر از يک امريکايي يا اروپايي‌ست. خوب اگر بنا بر مهار همين رفتارهای غير قابل پيش بيني باشد خيلي هم دور از عقل نيست که يک آدم آشنا به اين امور را انتخاب کنند برای عهده‌دار شدن مسئوليت سازمان ملل. حالا بان کي- مون هم با ايران و هم با کره‌ شمالي سر و کار دارد. در واقع با يک شريک بزرگ تجاری کشورش و با يک همزبانش که هر دو درگير يک گرفتاری مشترکند. از طرف ديگر خود کره‌ جنوبي هم چيزی ديگر راه ندارد که به يک کشور صنعتي تبديل بشود و ضمنأ تجربه‌ی عبور از نظاميگری به مردمسالاری را هم در تاريخ معاصرشان دارند. اين‌ها به دبيرکل که خودش وزير امور خارجه‌ی کشورش بوده ديد بهتری مي‌دهد که راه حل‌های مشخص‌تری برای مشکلات اين دو کشور و بعد خاورميانه‌ی سامسونگ زده پيدا کند. اگر بنا بر سنت‌های فعلي انتخاب دبير کل باشد بان کي- مون ده سال وقت دارد که سازمان ملل و کشورهای عضو را به يک نقطه‌ی بهتری برساند. بعد از ده سال هم خدا بزرگ است شايد محمود احمدی نژاد کاره‌ای شد آن طرف‌ها. اينقدر که راه به راه مي‌رود برای سخنراني احتمالأ چند وقت ديگر کليد ساختمان را مي‌دهند به خودش با يک وام خانه که همان اطراف يک جايي هم برای سکونتش درست کند و يک بوفه هم راه بيندازد و بشود بابای سازمان ملل. يادش بخير اين بابای مدرسه‌ی ما چقدر کيک و نوشابه‌هايش وقت زنگ تفريح مي‌چسبيد. انشاالله 10 سال ديگر مي‌رويم از بوفه‌ی احمدی نژاد کنار در سازمان ملل خريد مي‌کنيم.

روز ششم. دولت استراليا بلاخره تصميم گرفت که از متقاضيان شهروندی اين کشور امتحان زبان و تاريخ و فرهنگ بگيرد. حالا بايد سؤالات امتحاني را ببينيم که از چه چيزهايي پرسيده‌اند که اسمش را بشود گذاشت تاريخ استراليا. اما من خدايي‌اش از اين امتحان گرفتن‌شان خنده‌ام گرفته. چون اگر بنا باشد از مهاجران امتحان بگيرند خوب بايد از آن طرفش از سربازان استراليايي هم که در عراق و افغانستان هستند هم امتحان بگيرند که ببينند اين‌ها هم بلدند دو کلام با مردم اين کشورها حرف بزنند يا اصلأ فرهنگ محل خدمت‌شان را مي‌دانند يا نه؟ الان نزديک به چهار سال است که اين سربازان در عراق و افغانستان هستند و کسي ازشان نپرسيده که شما اگر به همين اندازه‌ای که اينجا هستيد يک خارجي در کشورتان بود تبديل شده بود به شهروند بنابراين شما هم بايد اطلاعاتتان به همان اندازه‌ی يک شهروند کشور محل خدمتتان باشد، هست يا نيست؟ خيلي مسخره شده اين معيارهای چندگانه‌ای که دارند وضع مي‌کنند. مي‌دانيد حدسم چيست؟ حدس مي‌زنم مثل کار صدام حسين که مي‌دانست ديگر با غرب شاخ به شاخ شده‌اند برداشت دو تا الله اکبر گذاشت توی پرجم عراق که حالا هيج کسي جرأت ندارد برشان دارد. دولت ليبرال استراليا هم اين قانون را گذاشته چون به نظر مي‌رسد در انتخابات بعدی مجبور است جايش را بدهد به حزب کارگر ولي از حالا رأی ثابت خودش را در ميان متعصب‌های استراليايي حفظ کرده که ديگر خيلی هم دست خالي نماند و تا ابد بتواند بگويد استراليا را ما حفظ کردیم. حالا احتمالأ يکي از سؤال‌های امتحاني مي‌شود اين که شما به عنوان استراليايي آب بيشتر مي‌نوشيد يا آبجو؟

روز هفتم. پينوشه هم بلاخره بعد از کش و قوس‌های فراوان با عزرائيل به هر تقدير با دريافت ضمانت که در آن دنيا هم مي‌رود توی ليست انتظار که اولش يحتمل به جنگ و مرافعه‌ی هابيل و قابيل رسيدگي مي‌کنند و کو تا برسد به پينوشه راهي آن ديار شد. اما اين خانواده‌ی پينوشه از جنبه‌ی نژادی همه‌شان يک دنده‌شان کم است. تا لحظه‌ی مرگ خود ايشان اسمي از نوه‌اش نشنيده بوديم اما يک مرتبه نوه‌ی نظامي‌‌اش از توی يک قوطي عطاری سردرآورد. چه دفاعي هم فرمودند از پيشينه‌ی آقاجان‌شان که اگر ايشان نبودند مملکت غلتيده بوده در دامن کمونيسم. انشاالله الرحمن که حالا که نغلتيده همه‌ی مردم دارند صبح تا شب کرور کرور پول درمي‌آورند و رسيده‌اند به مقامات جهاني، اين هم علامت تعجب! شيلي و پرتقال در هر دو قاره‌ی امريکای جنوبي و اروپا جزو بدبخت‌ترين کشورها هستند. شيلي که مزين بوده به همين جناب پينوشه و پرتقال هم که توسط حضرت والا سالازار به فلاکت کشيده شد. اما اين دو تا کشور يک بدبختي مشترک ديگر هم دارند که خيلي طبيعي‌ست. آب اقيانوس در کنار هر دو کشور فرو مي رود به درون. اسم اين پديده Down-welling است. بر خلاف Up-welling که مواد غذايي رسوب کرده در کف دريا را مي‌آورد بالا و باعث تجمع آبزيان در حوزه‌های ماهيگيری مي‌شود آب که پائين مي‌رود مواد غذايي را هم ميبرد پائين و همين است که هر دو کشور با وجود سواحل طولاني اما ماهيگيری درست و درماني ندارند و خيلي فقيرند. هر دو کشور هم جان مي‌دهند برای ديکتاتورهايي که در فکر نغلتيدن کشورشان هستند و چوب بست مي‌آورند و مردم را يک طوری مي‌بندند که اصلأ از تکان خوردن بيفتند. خلاصه دعا مي‌کنيم آن دنيا صف به هم بخورد و آقای پينوشه بروند اوايل صف ببينيم فرق اينجا و آن جا در امور رسيدگي به جنايات چطوری‌ست؟ حالا کاشکي اين همه که ما ايراني‌ها واردات پينوشه‌ای داريم از شيلي يک مدتي هم واردات رئيس جمهور فعلي‌شان را داشته بشيم که تا نوه‌ی پينوشه زبان باز کرده دمش را گرفته و از ارتش انداخته بيرون. خوشبختانه که الان هم معلوم شده جايزه‌ی پوليتزر را بايد بدهند به جهانگير رزمي که مراسم اجرای فرمان پينوشه‌های داخلي ما را هم ثبت کرده بود و مي‌شود به آن آقای دکتر فعلي که فرزند آن جناب درگذشته هستند گفت حالا چي؟ راستي شما فهميديد کوروش بلاخره راهزني پيشه کرده بود يا راه ِ زني؟

از وبلاگ تا ميهماني

خوب بلاخره سه نفر از خوانندگان از ايران تا استراليای اين وبلاگ آمدند ميهماني فيزيکي، نه وبلاگي.

خيلي خوش گذشت که با دو تا آقای مهندس معمار و يک خانم مهندس صنايع تا دير وقت نشستيم به گپ زدن و خنديدن. جدأ چقدر آدم حرف دارد که اصلأ يکي‌شان هم راه پيدا نکرده به وبلاگ.

خيلي خوشحال شديم در مجموع. کلي هم از پويا و شهره و فرخ ذکر خير کرديم.

Friday، December 15، 2006

جناب ميردامادی بازنشستگي که لزومأ به سن و سال نيست

خوب الان در ايران دارد انتخابات برگزار مي‌شود و اميدوارم هر اتفاقي که مي‌افتد به نفع مردم تمام بشود.

اين چند روز پيش از انتخابات برای همه‌ی ماهايي که داريم موضوع را دنبال مي‌کنيم همه جور خواندني فراهم شده بود. از هر دو منتهي اليه. با اين همه يک اتفاقات قابل تأملي هم رخ داد که گاهي آدم پيش خودش فکر مي‌کند آن اتفاقات درست در لبه‌ای رخ دادند که از آن جا به بعدش مي‌شود کمي با راحتي بيشتر چرخ سنگين مردم سالاری را چرخاند. حالا منظورم را مي‌نويسم.

ببينيد بعد از اتفاقات دانشگاه اميرکبير يک حرف مهم و خيلي اشتباه از زبان ميردادمادی، دبيرکل مشارکت، باعث شد تا اطرافيانش و از قضا قائم مقام خودش، رمضانزاده‌، مجبور به عذرخواهي بشود. خيلي هم که مته به خشخاش نگذاريم اما همين حرف يعني اين که ميردامادی حزبش را سکه‌ی يک پول کرده. اين همان لبه‌ای‌ست که حرفش را زدم.

البته مي‌شود از اين حرف‌هايي زد که يک وقتي ابطحي هم زده بود که "مگر اين جا سوئيس است"، اتفاقأ اگر اين حرف‌ها را در مورد جايي بشود زد که شبيه به سوئيس است همين دانشگاه است. بلاخره شواهد نشان مي‌دهد که همين دانشجوها هستند که مي‌روند سوئيس و امثالهم بنابراين بايد قابليت سوئيسي فکر کردن را داشته باشند که دارند مي‌روند و اسمش را گذاشته‌اند فرار تحصيلکرده‌ها.

همين جا در استراليا که خيلي هم سوئيس نيست رهبر حزب کارگر، ديويد ليتام، با يک جواب ناشيانه که گفته بود سونامي زده‌های اندونزی ربطي به ما ندارند مجبور به استعفا شد چون حزب کارگر انتخابات چند روز بعدش را باخت و مشکل‌شان اين بود که مردم مي‌گفتند فردای روز ممکن است ايشان برای مسائل ديگر هم بگويد به ما مربوط نيست و کم‌کم برسد به مسائل داخلي.

ميردامادی که خاتمي نيست که نتواند به دلايل مسائل حکومتي استعفا بدهد! مي‌دانيد اگر همين دو روز گذشته حزب مشارکت ميردامادی را مجبور مي‌کرد که استعفا بدهد و دقيقأ هم اعلام مي‌کردند به خاطر نحوه‌ی برخورد او با موضوع دانشگاه اين کار را کرده آنوقت آن ائتلاف چقدر آدم‌های تازه نفس را به خودش جذب مي‌کرد؟ دستکم دانشجوهای زيادی قانع مي‌شدند که بعد از اين همه سالي که از خاتمي توقع داشتند و نشد اما مشارکت توانسته نشان بدهد محذورات خاتمي چيز ديگری بوده و حالا مي‌تواند جواب درست و حسابي بدهد به درخواست دانشجويان.

مشکل يا به عبارت ديگر بدبختي ما در ايران اين است که تشکيلات سياسي‌مان قائم به شخص هستند وگرنه بزرگان مشارکت اگر عقل به خرج مي‌دادند و ميردامادی را به خاطر خبطي که کرده بود فدای اهداف درازمدت مي‌کردند مي‌توانستند نتيجه‌ی بهتری بگيرند. مي‌دانيد همين مي‌شود سوئيس ديگر.

ممکن بود اين حرف را نشود به همين راحتي دربرخورد با ساير گروه‌های اجتماعي گفت اما در مورد دانشجويان کاملأ مصداق دارد و اتفاقأ دانشجويان به هر صورت نيروی تأثيرگزاری هستند که نمي‌شود ناديده‌شان گرفت.

اين انتخابات از اين لحاظ که نشان داده ائتلاف کليد اصلي نيست، به نظر من، خيلي مهم است. ائتلاف بايد در جهت جذب رأی باشد و تمام اعضای ائتلاف بدانند هر حرف و حرکت‌شان محکوم به داوری شدن است.

درباره‌ی اصل ائتلاف هم اين را بنويسم که در واقع همزماني ائتلاف برای شورای شهر و ناهماهنگي برای خبرگان که اتفاقأ بعضي از اعضای ائتلاف مثل کروبي برای آن کانديدا معرفي کردند عملأ اصل ائتلاف را خدشه‌دار کرده. به نظر من نمي‌شود اين ائتلاف در يک روز دو رفتار متفاوت از خودش بروز بدهد، که داده.

به هر حال مشارکت بايد دست بردارد از اين که در مقام حزبي هم رفتار دولتي داشته باشد. بايد همان روز بعد از حرف‌های ميردامادی و شکوری‌راد هر دوشان را مجبور به کناره‌گيری مي‌کرد. البته يک مگر دارد؟

مگرش اين است که: مگر اين که مشارکت اساسأ آنقدر با دانشجويان در جبهه‌ی مقابل قرار گرفته باشد که ديگر حاضر نباشد در هيیچ معادله‌ی سياسي از آن‌ها به عنوان پشتيبان سياسي استفاده کند. اين موضوعي‌ست که مشارکت مي‌بايستي جواب بدهد. مي‌دانيد جواب اين که آيا ميردامادی و شکوری مهمترند يا آينده‌ و اهداف دراز مدت خيلي مي‌تواند روشنگر باشد. مشارکت مي‌تواند ناکامي‌های دوره‌ی خاتمي را جبران کند يا اين که بار آن ناکامي‌ها را سنگين‌تر کند.

يک نکته‌ای هم بنويسم که به زعم خودم خيلي مهم است. محمدجواد روح در وبلاگش اين حرف‌ها را به دانشجوها زده که طبيعتأ مثل هر وبلاگ نويسي مي‌تواند خودش هم همانجا با هر تدبيری که مي‌داند با مخاطبانش حرف بزند اما تعميم دادن يک موضوع پيچيده‌ی حزبي که مي‌شود انتظار داشت تا تغيير دبيرکل هم دامنه پيدا کند به دعوا کردن با جواد خيلي منطقي نيست. به نظرم از فحوای نوشته‌ی جواد مي‌شود فهميد نتوانسته بازی پيچيده‌ی حزبي را از شور انقلابي جدا کند.

به نظرم بايد از اين فضای وبلاگي استفاده کرد که آدم‌هايي مثل ما که تجربه‌ی درست و درماني در کارهای حزبي و سياسي نداريم در آن تمرين کنيم. اين را از حسين درخشان کد مي‌آورم که يک جايي نوشته بود همين وبلاگ‌ها و کامنت‌ها دارند ماها را تمرين مي‌دهند که آستانه‌ی تحمل‌مان را بالا ببريم (بي زحمت اگر مشکل شخصي با او داريد يا از نوشتنش يا مواضع سياسي‌اش انتقاد داريد به من ربطي ندارد. آن حرفش به نظرم درست است).

خلاصه که آقای ميردامادی زود خداحافظ شده‌ايد، يا بايد خداحافظي‌تان بدهند. حزب مهم‌تر از شماست احتمالأ. شما بايد برويد کنار که آيندگان هم ياد بگيرند پاسخگوی اشتباهاتشان باشند. جناب ميردامادی بازنشستگي که لزومأ به سن و سال نيست.

  

محيط زيست زيادی تجملاتي

مي‌دانيد کم‌کم دارد باورم مي‌شود که خيلي از اين حرف‌هايي که مي‌نويسند و تبليغ مي‌کنند برای حفاظت محيط زيست بيش از حد تجملاتي هستند. در واقع آن روش‌های ساده‌ی حفاظت از طبيعت جای‌شان را به سازه‌های هزينه‌بر داده‌اند که فقط با پول زياد مي‌شود عمل‌شان کرد.

اينروزها دو سه تا کار عقب افتاده داشتم که بايد تمامشان مي‌کردم. اين وسط کارها هم برای آخرين گردهمايي روزنامه‌نگاران علمي ايالت بايد مي‌‌رفتم به محلي که تشکيلات محيط زيست ايالت راه انداخته و از روزنامه‌نگاران دعوت کرده بود که جلسه‌شان را آنجا برگزار کنند.

يک خانه‌ای ساخته بودند که نمونه‌ای باشد برای ساخت خانه‌های هماهنگ با محيط زيست. عکس‌هايش را مي‌گذارم که ببينيد.


اولأ که داشتيم خفه مي‌شديم از گرما، خبری از خنک کننده‌ی سنتي يا مدرن نبود و فقط يک پنکه کار گذاشته‌ بودند توی سقف که از زور تند چرخيدن داشت کنده مي‌شد.


دور و بالای يخچال را کاملأ بسته بودند و ظاهرأ آن‌هايي که اطراف يخچال ايستاده بودند از زور گرما کم‌کم خودشان شروع کرده بودند به فکر مهندسي و بعد به مسئول ساختمان پيشنهاد دادند که خوب است اين بالای کابينت را سوراخ کنيد که هوا برسد به يخچال. خانم مسئول هم خيلي استقبال کرد که چه فکر جالبي. دو سه نفر هم گفتند پس اين طرح‌ خانه را چه کسي پيشنهاد کرده که ما چند نفر با يک ربع فکر کردن به نتيجه‌ی بهتری رسيديم؟ خانم يک مقداری لبخند تحويل دادند در جواب.

يک بازديد دستجمعي ترتيب دادند که روزنامه‌نگاران بروند طبقه‌ی پائين خانه را ببينند. من داشتم با يکي از دوستانم حرف مي‌زدم و ديرتر رسيدم به ديگران. بعد که رفتم پائين ديدم توی پارکينگ ايستاده‌اند و دارند به حرف‌های همان خانم مسئول گوش مي‌دهند.

چون آن پائين خيلي گرم‌تر بود داشتم دنبال آب مي‌گشتم ديدم يک آبسردکن همان طرف‌ها هست. الکترونيکي هم بود. ليوانم را گذاشتم و از روی نشانه‌‌های روی ماشين يکي دو تا دگمه را فشار دادم و ليوانم پر شد. تا آمدم آب بخورم ديدم خانم مسئول مي‌گويد شما خيلي باهوشيد. گفتم چرا؟ گفت چطور فهميديد اين ماشين چطور کار مي‌کند چون من تازه داشتم نحوه‌ی کارش را برای ديگران توضيح مي‌دادم. گفتم يعني ‌اين‌ها ايستاده‌اند که ببينند اين دستگاه چطوری کار مي‌کند؟

ديدم دو سه تا افتادند به خنده. نگو از زور رودواسي ايستاده بودند به حرف‌های خانم مربوطه گوش مي‌دادند.

خلاصه که يک خانه‌ای درست کرده‌ بودند که از سياه چادر کوچ نشين‌های ايران به مراتب عقب افتاده‌تر بود. واقعأ اگر بنا باشد محيط زيست را بخواهند اين طوری حفظ کنند بايد به هر آدمي في‌المجلس يک وام بلاعوض چهارصد هزار دلاری بدهند که تازه کلنگ خانه را بزند زمين.
Free counter and web stats