از حضيض به اوج

از ديروز که سر کلاس از دانشجوهای رشته ی ارتباطات يک سؤال پرسيدم و از يکي يکي شان خواستم جواب بدهند کلي فکری شده ام که عجيب بود جواب های شان. علاوه بر کلاس اصلي که دويست وخرده ای نفر هستند کلاس های تمريني کوچک هم داريم که من و آن دو تا استاد ديگر بايد به صورت دوره ای اداره شان کنيم

ديروز يک سيب بردم سر کلاس. گفتم با هم تمرين کنيم ببينيم درباره ی يک پديده ی واحد چقدر ممکن است بشود ايده های مختلف خلق يا کشف کرد. خيلي هم تمرين جالبي ست. از نيوتون شروع شد تا رسيد به آرم يکي از برنامه های هفتگي تلويزيون به نام "کدبانوهای مستأصل" که امريکايي ست و در آرم آن يک زن که مثلأ "حوا" ست سيبي را به يک مرد که "آدم" است مي دهد

بعد بهشان گفتم اصلأ دوست داشتيد بازيگر اين سريال بوديد؟ تقريبأ خيلي هاشان جواب درست و حسابي نداشتند، يعني هم دوست داشتند و هم نمي دانستند آيا دوست دارند امريکايي باشند يا نه. پسرها همگي منفي بودند ولي دختر ها بلاتکليف. بعد بحث درباره ی زندگي زنان و مردان در کشورهای پيشرفته و فقير شد و بخصوص نشانه شناسي زندگي آن ها که رنگ چقدر در هر نوع زندگي اثر دارد

ديدم اصلأ دنيای بدون رنگ را نمي فهمند، واقعأ نمي فهميدند که مگر مي شود مثلأ يک جامعه ای فقط سه چهار تا رنگ داشته باشد و تازه قانون هم بگذارند که فلان رنگ يا فلان مدل ممنوع است. تا به حال هر چه شنيده بودم يا بحث کرده بودم در جمع های متفاوت بود اما اين اولين بار بود که در يک کلاس درس داشتم متوجه مي شدم که رنگ نداشتن زندگي چقدر مي تواند برای آدم ها عجيب باشد

مي دانيد من هم در ايران بزرگ شده ام و کم و بيش حساسيت های رنگي ام را از دست داده ام. منظورم اين است که با وجود علاقه ی مفرطي که به رنگ دارم اما از بس که محيط زنديگ مان هميشه خالي از رنگ و انتخاب رنگ و استفاده ی آزادانه از رنگ بوده حالا هم خيلي قادر نيستم دلم را بزنم به دريا و همان چيزی را که دوست دارم بخرم و بپوشم. گاهي ديده ام حتي حسرت بار به يک لباس رنگي نگاه کرده ام اما قدرت رواني خريدش را نداشته ام آن هم اين جا که اصلأ کسي نگاهتان هم نمي کند هر چيزی که بپوشيد

حالا مي بينم اين دانشجوهای تازه از دبيرستان آمده که در تمام دوران تحصيل شان هم بايد لباس فرم مدرسه مي پوشيدند ولي اصلأ حيرت مي کنند که انتخاب لباس و رنگ آن در اختيار خودشان نباشد. پسر و دختر هم ندارند، همين طوری که همه شان موهای شان را مي گذارند بلند مي شود و يا موهای شان مي بافند يا هزار جور قر و فر ديگر. سر کلاس با همان مثال سيب آنقدر خيالپردازی کردند که بعضي وقت ها مي شد با همان ايده ها فيلم ساخت

خلاصه اين که رنگ و جواب های دانشجوها درباره ی رنگ به کلي فکری ام کرده که اين نسل های پي در پي در ايران که همه مان محروم از تجربه ی رنگ هستيم خيلي هم آدم های سالمي در تشخيص هدف زندگي مان نمي توانيم باشيم. حتمأ مي دانيد که بعضي جانداران هم دنيا را سياه و سفيد يا با طيفي از اين دو رنگ مي بينند. اين نقطه ی تمايز انسان با آن هاست که قادر است دنيا را رنگي ببيند و شايد همين تفاوت باشد که باعث شده انسان ها اين همه خلاق باشند و مثلأ گاوها هنوز نتوانسته اند ما را ببندند به خيش برای شخم زدن زمين. حالا اين تفاوت را زور زورکي از آدم ها بگيرند و آن ها را مجبور کنند به جای رنگي ديدن دنيا فقط چيزی در همان طيف سياه و سفيد را ببينند

خيلي سؤال برانگيز است که کساني ادعا کنند مي خواهند آدم ها را از حضيض ببرند به اوج اما بعد تمام لوازم طبيعي و خدادادی به اوج رفتن را از او بگيرند. ديروز تا به حال فکر مي کردم اين هم شده است داستان آن بنده خدايي که بال های مگس را کنده بود و خيال مي کرد حالا که به مگس مربوطه مي گويد بپر و نمي پرد لابد کر شده

نظرات

پست‌های پرطرفدار