31.10.09

راديو تابستانه

امروز "راديو تابستانه" خيلی برنامه‌ی سرگرم‌ کننده‌‌ای شده ضمن اين که من هم تازگی‌ها به خاطر "راديو تابستانه" احساس دی جی بودن بهم دست داده. نيمکره جنوبی وارد تابستان شده و با وجود اين که ممکنه شما از زور سرما در حال لرزيدن باشيد گروه "راديو تابستانه" دارند حال و هوای فصل گرم سال در نيمکره جنوبی رو به شما معرفی می‌کنند.

دو سه رور نوشته بودم که اگر دوست داريد وبلاگ‌تان، يا اگر نويسنده هستيد کتاب‌تان، در "راديو تابستانه" معرفی بشه 30 ثانيه درباره‌ی اون‌ها حرف بزنيد و صدای‌ خودتون رو ضبط کنيد و برای من بفرستيد تا صداتون رو "راديو تابستانه" بذارم و ديگران هم باخبر بشن. البته کم‌کم يک بخش معرفی وبلاگ‌ها هم در "راديو تابستانه" در حال راه افتادنه و وبلاگ‌های مختلف رو معرفی می‌کنيم ولی خودتون هم می‌تونين وبلاگ يا کتاب‌تون رو معرفی کنين ... نصيحت بکنم؟ ... نااميد نباشين ... من می‌دونم توی دلتون چی می‌گذره، ولی اين راهش نیست ... بايد قوی باشيم که بتونيم روی حضرات رو کم کنيم.

خوب اگر اهل "راديو تابستانه" هستيد اين هم سومين برنامه‌ی اين راديو:


فايل برای داونلود


video


تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به لادن کريمی، فريبا و شهاب سياوش و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است

30.10.09

جمعه برای زندگی






به نظرم "جمعه برای زندگی" دارد بين المللی می‌شود. يعنی دست آخر اگر به من باشد، که هست، يک کاری می‌کنم که "جمعه برای زندگی" به تنهايی بشود موضوع گفتگوی هفتگی آدم‌های اين طرف و آن طرف دنيا. حالا يک کمی تأمل کنيد خودتان می‌بينيد.

يکی از دوستان استراليايی‌ام که يک وقتی هم اتاقی بوديم دو سال پيش با يک دختر سنگاپوری ازدواج کرد. هر دوی‌شان دکتر شيمی هستند. به پسر يعنی Brendan که حالا پدر شده گفتم درباره‌ی ازدواجت بنويس برای "جمعه برای زندگی". يک کمی من و من کرد و بعد قبول کرد که بنويسد. امروز نوشته‌اش را گذاشته‌ام برای "جمعه برای زندگی" که يک کمی بامزه‌گی‌های ازدواج دوفرهنگی را از قلم خودش بخوانيد. گاهی که تعريف اتفاقات را می‌شنيديم کلی می‌خنديديم، حالا خودش همان‌ها را نوشته که شما هم سهيم بشويد.

يک دوست ديگرم، Katiana، که روزنامه نگار حوزه‌ی محيط زيست در کستاريکاست و در چند ماه گذشته مرتب برای "جمعه برای زندگی" نوشته می‌گفت رفته به يکی از مسئولان بخش گردشگری کستاريکا گفته خوب است روزهای جمعه يک چيزی شبيه به "جمعه برای زندگی" راه بيندازيم و سايت دولتی گردشگری کستاريکا را روزهای جمعه تغييرش بدهيم. از قرار که بدشان نيامده و همين روزهاست که "جمعه برای زندگی" خواهر خوانده هم پيدا کند.

کم‌کم توی وبلاگستان فارسی هم راهش می‌اندازيم که جمعه‌ها شايد يک کمی همه با هم خوشگذرانی کنيم. يک کمی تأمل کنيد. آن هم راه می‌افتد.

خوب،


Please join me in welcoming Brendan Wilkinson and Katiana Murillo to the "Friday" page


اين هم موسيقی "جمعه برای زندگی" که اگر اهلش باشيد الان ديگر روی صندلی‌تان بند نمی‌شويد.




video


و نويسندگان امروز:

Brendan Wilkinson: My cross-cultural adventure

زهرا: تعطيلات ورزشی

Katiana Murillo: Ara Macao, a bird that cannot go unnoticed

پرشين سعيد واقفی: ليگ فوتبال ايران، چهار نما و وضعيت

28.10.09

سردرگمی جهانی

يک مرکز چندفرهنگی در بريزبن هست که مؤسسانش سال‌هاست دارند تلاش می‌کنند فرهنگ‌های اقليت‌هايی که در ايالت کوئينزلند زندگی می‌‌کنند را به هم نزديک کنند. اسم مرکز را هم گذاشته‌اند مرکز سلامت روانی. فکرشان اين بوده که تضادهای ميان فرهنگ‌ها را تبديل کنند به نقاط قوت فرهنگی و از فشار روانی صاحبان آن فرهنگ‌ها کم کنند. توی خود ايران هم خيلی از اين داستان‌ها داريم. می‌رويد بروجرد همه دارند به خرم آبادی‌ها بد و بيراه می‌گويند. می‌رويد خرم آباد همه به بروجردی‌ها بد و بيراه می‌گويند. زندگی يک بروجردی در خرم آباد و بلعکسش هم با فشار عصبی همراه است. توی خوزستان هم بين شوشتری‌ها و دزفولی‌ها هميشه جر و بحث بوده.

حالا اين مرکز و مشابهش در ايالت‌های ديگر سعی می‌کنند اين داستان‌ها را با کارهای فرهنگی کاهش بدهند. من از امروز شده‌ام يکی از اعضای هيئت تصميم گيری يا Board اين مرکز. البته شاخ غول شکستن هم نيست منتها برای خودم که خيلی فکرهای فرهنگی دارم جای جالبی‌ست. امروز دو نفر جديد را که من و يک خانم استراليايی بوديم معرفی کردند به ديگران. آن خانم هم توی دانشگاه خودمان کار تحقيقاتی درباره‌ی جوامع فرهنگی انجام می‌دهد. قرار است استراتژی مرکز را برای سه سال آينده به بحث بگذارند و اعضای گروه نظر بدهند.



خيلی جلسه‌ی جالبی بود چون بعد از معرفی و در پايان جلسه يک خانمی آمد و شروع کرد به فارسی حرف زدن. معلوم شد ايرانی‌ست و در سال 1974 يعنی 5 سال قبل از انقلاب با خانواده‌اش از ايران مهاجرت کرده به کانادا. بعدها با يک پسر استراليايی ازدواج کرده و آمده اينجا و هرگز هم در 35 سال گذشته به ايران سفر نکرده.

داشتم گزارش کار سال گذشته‌شان را می‌خواندم رسيدم به صفحه‌ی آخر. ديدم فرهنگ‌های مختلف را نوشته‌اند ولی به ما که رسيده دو تا فرهنگ پيدا کرده‌ايم. Persian و Iranian.



يک جاهايی وقتی از مليت حرف می‌زنيد بلد بودن يک يا چند زبان متفاوت و آشنايی با يک يا چند فرهنگ متفاوت معنی پيدا می‌کند. ولی يک کمی که دقت می‌کنيد متوجه می‌شويد اوضاع ما باعث يک سردرگمی جهانی شده.

يک وقتی 5 سال پيش توی اتوبوس با يک بابايی داشتم حرف می‌زدم. گفت لبنانی‌الاصل است ولی پدر و مادرش و خودش در استراليا به دنيا آمده‌اند. گفت تو کجايی هستی؟ گفتم Persian. يک کمی فکر کرد گفت همون که توی اروپاست؟ گفتم آره. گفت يک کمی راهنمايی می‌کنی کجای اروپاست؟ گفتم بين ليختن اشتاين و اتريش يک نوار باريکی هست که همانجا پرشياست. گفت به چه زبانی حرف می‌زنيد؟ گفتم Persian. نزديک يک ربع ساعت داشتم توی اروپا برايش پرشيا را علامتگذاری می‌کردم. دست آخر بيچاره گيج شده بود. گفت امشب می‌روم پرشيا را روی نقشه پيدا می‌کنم. به نظرم هنوز دارد می‌گردد.


27.10.09

از اين طرف، از آن طرف

از اين هفته رفته‌ام توی خط تبليغات برای کالاهای فرهنگی در "راديو تابستانه". خوب يعنی چی؟ يعنی اين که اگر کار فرهنگی می‌کنيد و روی اينترنت هم نشانی داريد درباره‌ی کاری که می‌کنيد خيلی کوتاه در حد 30 ثانيه حرف بزنيد و صدای خودتان را ضبط کنيد، نشانی را هم بگوييد و همه را به صورت فايل mp3 بفرستيد به ايميل من تا بگذارم توی "راديو تابستانه". نشانی ايميل هم آن بالا سمت چپ هست. کارهای فرهنگی هم عبارتند از کتاب تازه‌ی خودتان، برنامه‌ی راديويی يا تلويزيونی که به صورت گروهی يا شخصی‌ توليدش کرده‌ايد، و وبلاگ‌تان. وبلاگ‌تان را هم می‌توانيد تبليغ کنيد. در ضمن چون "راديو تابستانه" يک راديوی متفاوت و پر از موسيقی‌های شاد است برنداريد متن گريه‌آور بخوانيد لطفن. حتی اينجوری هم می‌شود که دو سه نفری با هم اسم وبلاگ‌تان را با صدای بلند بگوييد و صدای‌تان را ضبط کنيد بعد يکی‌تان نشانی وبلاگ را اعلام کند. باقی داستان که عبارت است از موسيقی گذاشتن برای تبليغ‌تان با من. نگران آن قسمتش نباشيد. جوانی هستم خوش تيپ در جستجوی همسری ايده‌آل هم نداريم بی‌زحمت.

اين از اين طرف.

حالا از آن طرف گفتم تبليغ ياد يک چيزی افتادم که عکسش را هم دارم. يکی از آقايان مهندس به مناسبت يک مراسم نامزدی برای تمام ميزها دسته گل درست کرده بود. همين خود جناب‌شان کارهای چوبی هم انجام می‌دهند به چه خوبی. منتها بايد با زور از زبان ايشان حرف کشيد بيرون. قسمت هنری‌شان صد امتياز می‌گيرد، قسمت تبليغات‌شان را به زور 2 می‌شود داد. من فکر کردم دسته گل‌ها را از جايی خريدند بعد خيلی اتفاقی درباره‌ی اين که چقدر دسته گل‌های قشنگی روی ميزها هست حرف زديم که فرمودند خودم درست‌شان کردم. آن شمعدان وسط دسته گل‌ها را هم رفته بوده يک جای دوری خريده که خيلی همه چيز به همديگر بيايد. روز مسابقه کيک‌پزی هم نه خود همين جناب نه همکارشان دو کلمه حرف نزدند در حالی که آن يکی آقای مهندس که فاميل‌شان هم هست تمام محل مسابقه را گذاشته بود روی سرش و دست آخر هم گروه‌شان بهترين جايزه‌ی مسابقه را گرفت. حالا من گفتم عکس اين دسته گل‌ها را بگذارم روی وبلاگ بلکه ديده بشوند. خودش که حرف نمی‌زند.



اين هم از اين.

داشتم ورقه‌های گزارش آزمايشگاه را صحيح می‌کردم ديدم يک دختری خيلی کولاک کرده بود گفتم مشاهده بفرماييد. برداشته به جای منگنه کردن ورقه‌ها به هم، گيره سر خودش را زده به ورقه‌ها.



ورق زدم که اسمش را ببينم ديدم اسمش را هم روی يک تکه کاغذ پاره نوشته گذاشته لای ورقه‌ها.



خوشبختانه رخت چرک‌های خانه‌شان را نگذاشته بود وسط ورقه‌ها بلکه بشوريم بديم خدمت‌شان. يعنی رکورد تنبلی را زده.

اين هم از رکورد جهانی تنبلی که فرو ريخت.

اخوی آقای مهندس دسته گل داشت می‌رفت ايران. گفتم چی به ايشان هديه بدهيم که بداند خيلی به يادش هستيم. دو تا تی‌شرت سبز خريده بودم يکی‌شان را برداشتم برای يادگاری دادن به ايشان. همه‌ی اهالی منطقه‌ی دوست و رفقا برايش يکی دو خطی نوشتند و امضا کردند. تی‌شرتی شده بود از خوشگلی. يکی از رفقای من پايش از دو جا زير زانو شکست بود داده بود دختر خاله‌ی نقاشش روی گچ پايش را يک نقاشی بزرگ کشيده بود. نقاشی هم عبارت بود از يک رقاص اسپانيولی با دامن چين‌دار قرمز. نزديک به دو ماه من و ايشان با ماشين اينجانب می‌رفتيم دانشگاه شهيد ملی سابق. هر روز نيم ساعت زودتر از من تشريف می‌بردند روی کاپوت ماشين می‌نشستند که مراجعان تشريف ببرند اطراف خانم رقاص را امضا کنند. شده بود روابط عمومی دانشگاه. حالا اين تی‌شرت هم دو سه روزی در حال انجام امور روابط عمومی بود تا روز آخر که داديم به جناب مسافرمان.


اين هم از امضای گروهی

در خاتمه برنامه توجه شما را جلب می‌کنم به يکی از عکس‌های مربوط به مسابقه‌ی دوی 5 کيلومتر در ماراتون گلدکوست. عکس مربوط به اينجانب است که نزديک خط پايان هستم. خوب که نگاه کنيد يک گروه ديگری هم آن طرف می‌بينيد که من هم قرار بود در طرف آن‌ها باشم منتها يک بابايی به من گفت از اين طرف بدو. در نتيجه بيچاره‌های آن طرف آب هم دست‌شان ندادند ولی من با سر رفتم توی بخش آب پرتقال‌ها.



اميدوارم آن آقايی که مسير عوضی را به من نشان داد سال آينده هم باشد.

26.10.09

به انتخاب الهام

تا به حال داستان‌های مختلفی را از قلم نويسندگان ايرانی و غير ايرانی و با صدای دوستانم در بريزبن شنيده‌ايد. معمولن انتخاب داستان‌ها به عهده‌ی دوستانم بوده و همين شده که تنوع قابل قبولی از داستان‌ها در وبلاگ فراهم شده. من فقط تدوين راديويی‌شان را انجام داده‌ام.

حالا يک مجموعه‌ی جديد راديويی ديگر هم اضافه شده که اسم آن " به انتخاب الهام" است چون الهام نوبرانی داستان‌ها را انتخاب می‌کند و می‌‌خواندشان. توضيح اين که داستان به قلم چه کسی‌ست را هم از زبان الهام می‌شنويد.

به نظرم خيلی از داستان‌های اين مجموعه برای‌تان جالب باشد.


video

تمام حقوق گفتار اين اثر متعلق به الهام نوبرانی و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد.

استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است.

25.10.09

نشريه روزنامه نگاران ايرانی، شماره 20، زندگی


رسم خوشايند يا هوای تازه؟

همايون خيری

هميشه اين زندگی بوده که ما را با خودش کشانده. ولی به کجا؟ خوب جوابش آسان نيست. از قرار زندگی ما را به همانجايی می‌کشاند که خودمان آن را هدف گرفته‌ايم. وقتی می‌خواهيم شبيه ديگران باشيم زندگی ما را به جايی می‌برد که ديگران آن را ساخته‌اند و وقتی به رسوم خانوادگی فکر می‌کنيم باز به همانجايی می‌رويم که خانواده و رسوم آن را هدف گرفته‌اند. همين کجا که آنجايی نيست که خواسته‌ايم به قدر کافی مابقی جزئيات زندگی‌مان را هم تحت الشعاع قرار می‌دهد که هر بار با عجز و درماندگی و در دل سنت‌ها به هوای تازه فکر ‌کنيم. به نظرم ايراد کار در اين است که سنت و هوای تازه با هم در يک جا جمع نمی‌شوند. از سنت‌ها دل نمی‌کنيم و فقط آن‌ها را از توی گنجه بيرون می‌آوريم و قبلی را با بعدی عوض می‌کنيم. زندگی جمعی ما آميزه‌ای‌ست از همين زندگی فردی سنت زده با تقاضای هوای تازه. هوای تازه يعنی جدا شدن از مسيری که در ساخته شدنش نقشی نداشته‌ايم و به آن تعلقی حس نمی‌کنيم. هوای تازه را جايی می‌شود پيدا کرد که خودمان آن را خواسته‌ايم، ولو که متفاوت از ديروزمان باشد. برای تنفس هوای تازه بايد از سنت‌ها و رسوم قدم بيرون گذاشت. هيچ رسمی به اندازه‌ی هوای تازه خوشايند نيست.

************************

من عاجزم از وصف زندگی

محمد معینی

کاش می‌شد امروز نرون زنده بود و برای ما از "زندگی" می گفت و ما هم آن قدر نترس بودیم که مدام به یادش می‌آوردیم چطور توانست شهری را به آتش بکشد و بعد بنشیند و چنگ بزند؟ کاش می‌شد امروز چنگیز و تیمور زنده بودند و برای ما از زندگی می‌گفتند و ما هم آن قدر نترس بودیم که مدام به یادشان می‌آوردیم که چطور توانستند مناره بسازند از سرهای بی تن؟ کاش می شد امروز استالین زنده بود و برای ما از زندگی می‌گفت و ما هم آن قدر نترس بودیم که مدام به یادش می‌آوردیم که چطور توانست حکم اعدام یک جای پنج هزار نفر را امضا کند و بعد همان شب بنشیند به تماشای فیلم کمدیِ روز؟ ... و هیتلر در اروپا، و پینوشه در شیلی، و سوهارتو در اندونزی، و مائو در چین، و صدام در عراق، و میلوسوویچ در بوسنی، و ... و ...!

اصلا چه اهمیتی دارد که من از "زندگی" بگویم؛ از فاصله متنوعِ بین تولد اتفاقی و مرگ حتمی! ... من اصلا عاجزم از وصف زندگی وقتی که جانشین خدا بر زمین به راحتی چنگ زدن و مناره ساختن و امضا کردن و فیلم دیدن، تخم مرگ در مزرعه مردمان می‌کارد. گاهی تکرار یاد فلورانس نایتینگل و مادر ترزا و ریزعلی خاجوی و همه کسانی که مرگ را با عشق از مردمان رانده اند، برای تسکین دردِ این عجز و برای همچنان امیدوار بودن، شاید تنها کار درست باشد.

*************************

زندگی روزنامه نگار ايرانی

وحيد پوراستاد

ای كاش روزنامه نگار نمی‌شدم. حداقلش اين بود كه مثل آدم زندگی می‌كرديم. صبح می‌رفتيم سر كار يك حقوق بخور نميری می‌گرفتيم و شب برمی‌گشتيم خانه. لم می‌داديم روی كاناپه و فيلم می‌ديديم و سريال‌های آبكي ايرانی را تماشا می‌کرديم. نه غم اين را داشتيم كه امروز فلانی را احضار كرده‌اند و نه نگران محاكمه فردای ديگر دوست و همكار خود می‌شديم. آن وقت طعم زندگی را با همه وجود می‌چشيدم.

وقتی روزنامه نگار باشی يعنی زندگی در سايه ترس و هراس يعنی زندگی با اعمال شاقه. اگر اوضاع هم قمر در عقرب باشد كه يعنی هر روز فراری از اين خانه به آن خانه. فقط بايد مراقب بود اگر خواستيم مدتی افتابی نباشيم و برويم پی زندگي كنار دريا، مراقب باشيم توی جاده كاميونی شما را به دره نفرستد. آخر همين چند روز پيش ظرف 4 – 5 روز نزديك به 800 نفر در سوانح رانندگی تصادف كردند در اين بين فقط نزديك به دويست نفر از آنها با زندگی خداحافظی كردند. كه البته رقمی هم نيست!

اگر هم پول داشته باشيم و مشكل ممنوع الخروجی نباشد می‌رويم سفری به خارج از كشور، تا سرمان هوايی بخورد و حال زندگی را ببريم اما يك شرط دارد كه به سلامت برسيم. آن هم به شرط اينكه هواپيما سقوط نكند. اگرهم خودت به سفرنروی و خانواده را فرستادی سفر و در راه خدای نكرده تصادف كردند يا سقوط بايد پی اين را به تنت بمالی كه نمی‌توانی هنگام تشيع جنازه حضور داشته باشی چون فراری هستی و حضور در مراسم همانا و بازداشت و آب خنک‌های حسابی خوردن همان. تازه اگر به سلامت از كشور خارج شدی و ديگر نخواستی برگردی بايد بدانی يک دنيا غم در زندگی برای خانواده و دوستانت گذاشته‌ای كه نگو و نپرس.


زندگی يعنی

پرشين سعيد واقفی

زندگی؟ نوشتن در مورد زندگی نه ابتدا دارد و نه انتها! نوشتن درباره زندگی خود زندگی است!

زندگی یعنی:

لذت احساس اولین لگد یک جنین ... ایستادن مقابل آینه با با شکمی بر آمده، غرق در آرزوها ... دیدن رشد یک فرزند ... اشک شوق شنیدن اولین لغت ... مدرسه! اولین جایزه سر صف! مداد تراش کامیونی ... هیجان عشق یک پسر بچه به معلم کلاس اولش ... عضویت در تیم ملی مدرسه ... سوار شدن بر اتوبوس دو طبقه ... بشقاب چینی سبز مغز پسته‌ای مادر بزرگ ... زور دادن شونه‌های پدربزرگ ... برنامه رادیویی کار و کارگر پنجشنبه‌ها یازده صبح خیابان کاج! ... قورمه‌سبزی‌های عمه‌جون! ... بازسازی امر اکبر آنتونی با هنرمندی پرشا و پرشین و رامین! کارت بازی! بردن کارت جگوار با کارت ژیان و مصرف کمش! دعوا با برادر برای خوردن گوش فیل! ... بی‌ام‌و 518 مسی رنگ تهران-ه ... سیب‌زمینی‌ سرخ کرده‌های استخر هتل اینترکانتیننتال! ... کله‌پاچه‌های سر راه کارخونه روزدارو! بوی دراژه‌های صورتی ایبوبروفن! ... آقا نجفی! سایه عقاب‌ها! ضبط کردن حنا دختری در مزرعه روی فیلم نیش! ... ماساژ دادن بابا به عشق استادیوم رفتن فردا ... ریسه رفتن برای جمله پله‌ها تمام شد و آقا رامین به پشت بام نرسید! ... شکسته شدن شیشه‌های خانه از موج راکت عراقی‌‌ها! خوشحالی از تعطیلی یک هفته‌ای مدرسه برای مرگ امام! ... دلهره دید زدن دختر همسایه از روی پشت بام ... غرور تراشیدن ریش برای اولین بار! پوکر بازی کردن‌ در شب‌های بی‌نظیر نوروز ... عیدی‌های داداش فرهاد! حوض خونه عمو آقا رضا در نطنز! ... دبیر ادبیات: اکبر رادی! ... ساندویچ ماکارونی بوفه کثیف مدرسه ... گل کوچیک با توپ دو لایه در پارکینگ خاک آلوده خونه شهرزیبا! گالانت عمو جلال! ... شاهین! شاهین زند مقدم! قورمه‌سبزی با الکل گندم شب امتحان مقاومت مصالح! ... هانیه ... لذت ناب اولین دیدار ... واحد برداشتن به خاطر عشق ... پاکنویس کردن جزوه برای دلربایی ... نوبت عاشقی ... سید علی صالحی! ... باز کردن پنجره لولایی کلاس دکتر کرامت الله ایماندل برای دیدن انعکاس صورت تو! ... کلاس 102 دانشکده عمران! ... دو ماه اعتصاب غذای کله گنجیشکی برای دیدن تو! ... باد بی حیای ونک و رقص موهای تو! ... بوی عطر کلوئی نارسیس ... خیابان پردیس پلاک 97! ... ریحانه! عسل! امید! بابک! زینب! ... کاغذ آن شکلاتی که تو به من دادی ... ثبت شهوت اولین بوسه تا ابد ... آموزش سه‌تار پای تلفن ... سفر 50 ساعته به کیش! ... پادگان قلعه‌مرغی 10 درجه زیر صفر! ... اولین شغل! بهرام انتظاری! کورش شاهوردی! ... نامزدی، عقد، ازدواج! ... شلم بازی کردن‌های بی وقفه با رضا! ... "صبور باش" را آویزه گوش خود کردن! ... پویاب، خشایار، حسین، بابک، نغمه! ... پذیرش مصائب مهاجرت برای آینده‌ای بهتر ... شیرینی دست‌یابی به اهداف ... تو ... من ... خاطرات روزهای بی‌بازگشت! ... آرزوی روزهای آینده ...

*************************

درسم را گرفته‌ام

رودی برومند

مدتی‌ است که هر روز می‌‌گوییم فردا، هفته بعد، یا ماه دیگر. حال‌مان خوب نیست زیاد. در این میان شجاع‌تر‌ها معلوم شده‌اند. و آنها که خودشان را دست احساس می‌‌دهند. آنکه بی‌ خیالی را رسم زندگی‌ می‌‌داند... اما بیشترمان تکانی خورده ایم. یک دوستی‌ دارم که هر وقت از تکان‌های شدید زندگی‌ پیشش گله می‌‌کنم می‌‌گوید، اینها یک سکسکه جزئی بودند، نگران نباش. پدرم همیشه هنگام دلداری می‌‌گوید دل‌ قوی دار. مادرم آنچنان نگران است که خودم پریشانی را فراموش می‌‌کنم. این هم یک جورش است. این روز‌ها تمرین بازگشتن به زندگی‌ شده مفهوم خود زندگی‌. مرور خاطرات، و پیدا کردن نقطه‌ای که تغییر، مسیر را نا هموار کرد، شده عادت هر روزه. در این میان، رفتن هر یاری، تلنگری به فکر نیمه فلج می‌‌زند که آهای، تا ابد وقت نداری.

روز هشتم مهر خبر رسید که تصادفی در جادهٔ برلین - پراگ عزیزانی را برده، و عزیزی دیگر که زمانی‌ همکار بودیم را به اغما. همان روز خبر رسید که عید نوروز جهانی‌ شده و رسمی‌ زیبا از سرزمین مان در میان جهانیان به رسمیت شناخته خواهد شد. مرگ، سپس جشن. چه غریب. دوست نداشتم خبر دیگری بخوانم. رسمش این نبود، وقتش هم نبود. مثل همان روز که گلوله‌ای دخترکی را بی‌ خبر سوزاند، و پسرکی هیچگاه باز نگشت به آغوش مادرش. چه شده؟ چه بر سر ما آمده؟ دنیا برای همه اینگونه است؟

این نوشته یک شروع دوباره است. مدتی‌ است که احساسات و منطق من یویو بازی می‌‌کنند. بدون اینکه بدانیم یا بخواهیم به زندگی‌ پرتاب می‌‌شویم، و مرگ ما را خواهد برد، بدون خبر، بدون وقت قبلی‌. خسته شدم بس که شعر خواندم و از آن‌ برای توصیف حال خودم استفاده کردم. پس کجاست آن‌ تاب و توانی‌ که می‌‌جوشید و می‌‌ساخت؟ یک روز خوبم و یک روز کلافگی امان نمی‌‌دهد تا به راحتی‌ به شب برسانمش. کم کم باور کرده‌ام که پایان دست من نیست اما راه باید دست خودم باشد. دیر نیست. درسم را گرفته‌ام. بیشترش را از آنها که سن و سال کمتری دارند. آنها که زندگی و مرگ‌ را امان نمی‌‌دهند.

این نوشته فقط یک پیش در آمد بود. الکن و نا تمام. به احترام زندگی‌ با دست پرتر بازخواهم گشت.


ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

نسيم راستين

در قبرستان که راه بروی، زندگی به پررنگ ترین حالت ممکن خودش را به تو نشان میدهد. حداقلش این است که متوجه تفاوت خودت و انهایی که مرده‌اند می‌شوی. نفس می‌کشی و این یعنی آنکه زنده‌ای. یعنی آنکه بدنت هنوز زنده است و دارد زندگی می‌کند.. چیزی که آدم‌های زیر خاک از آن محرومند.

میان اهل قبور که باشی، میان آن همه سنگ قبر، سئوال‌های زیادی به مغزت هجوم می‌آورند؟

که چرا آنها رفته‌اند و تو مانده‌ای؟

زندگی چیست؟

مرگ چیست؟

آیا آنها که مرده اند دوست داشتند که به جای تو بودند و زندگی می‌کردند؟

اگر برمی‌گشتند به زندگی چگونه نگاه می‌کردند؟

کدام‌شان برای یک ساعت بیشتر زنده بودن دعا کرده، التماس کرده؟

آیا از روی اسم روی قبرها می‌شود فهمید کدام زندگی اثر گذارتری داشته؟

از جنس قبرها می‌شود فهمید کدام زندگی بهتری داشته؟

و آن موقع است که فکر می‌کنی زندگی باید مفهوم عمیق‌تری نسبت به این نفس کشیدن جسمانی داشته باشد.
این مفهوم زندگی، این مسئولیت ناشناخته، یکددفعه آنچنان سیلی نثار گونه‌ات می‌کند که به تمامی ارزش هر لحظه از این زندگی را به یاد می‌آوری. هیچ کسی از لحظه بعدش خبر ندارد. و این روح زندگیست که خودش را به تمامی نشانت می‌دهد.

شاید لذت از آنچه که داری و سپاس به خاطر داشتنش و یک ایمان آنی و مهم برای بهترین و اثر گذارترین بودن حداقل چیزی است که تصمیم می‌گیری.

در قبرستان که باشی زندگی و مرگ بی پرده جلویت می‌رقصند و نمی‌توانی سرت را پایین بیندازی و نگاهشان نکنی.

*************************

زنده‌هايی همچون من

مجيد آل ابراهيم

اعتراف می‌کنم که چیزی از "زندگی کردن" نمی‌دانم. شاید این تاثیر دورانی باشد که در آن رشد کرده‌ام. دورانی که مرگ در دسترس‌تر و باور پذیرتر از زندگی بود. دورانی که مرگ مقدس بود و سوگواری دائمی ارزش. دورانی که دیدن رقص وداع با زندگی انسانی آوایزان از سیم فولادی بسته شده به جرثقیل در میان جمعیتی هیجان‌زده موجب عبرت بود. دورانی که دیدن پیکر له شده‌ای که از زیر آوار بمباران بیرون می‌آمد یا پیکر بی‌جان دوستی که از جبهه برمی‌گشت بهانه‌ای بود تا تصمیم بگیریم که جانی را بستانیم یا جانمان را بدهیم. دورانی که روز را با آرزوی مرگ دیگران و فریاد آن در صف کلاسهای مدرسه شروع میکردیم. روزگاری که از حوض وسط میدان شهر خون فوران می‌کرد. روزگاری که مرگ را تبریک می گفتیم. روزهایی که سر هر کوی و برزن حجله‌ای بود. روزهایی که از خندیدن شرم زده بودیم. روزهایی که شبهایش را یا با شنیدن خبر خوش کشته شدن متجاوزان و منافقان سر می‌کردیم یا با دیدن روایت فتحی که روایانش به سوی معشوق شتافته بودند.
چیزی از زندگی کردن نمی‌دانم چون زمانی که باید آن را می‌آموختم سرگرم آماده ساختنم برای زندگی آینده بودم و آماده سازی در آن دوران فقط تمرین ریا بود و پنهان‌کاری و دروغ‌گویی. آموزگاری هم نبود. پدر و مادر، که فقط نگران آینده‌ای بودند که خود نیز چیزی از آن نمی‌دانستند، زندگی در دوران گذشته را می‌دانستند و چیزی نداشتند که به من یاد دهند و دیگران هم که در کار خود و فرزندانشان مانده بودند و تنها همانند ضبط صوت پند و اندرز پخش می‌کردند. رسانه‌ها هم در کار ارشاد و تکامل معنویات بودند و از این دنیا بی‌خبر بودند.
نمی دانم چطور باید زندگی کرد چون پس از استقلال فقط تلاش کرده‌ام که زنده‌باشم. پیرامونم را هم زنده‌های زیادی گرفته‌اند. زنده‌هایی که خیلی چیز‌ها دارند ولی از آن لذت نمی‌برند. زنده‌هایی که نمی‌دانند چطور می‌توان با دیدن یک گل شاد شد. زنده‌هایی که همچون من از یاد دادن زندگی به فرزندان خود ناتوانند چون چیزی از آن نمی‌دانند.

طراحی و صفحه‌بندی: بهنام صالحی


Radio NetworkPlus

در اين چند سالی‌ که از کنفرانس جهانی زمين در ريودوژانيرو گذشته گروه‌های مختلفی از بين اهل رسانه دارند سعی می‌کنند با امکانات مختلف رسانه‌ای در مورد حفظ محيط زيست با مردم حرف بزنند. قسمت عمده‌ی اين کارها هم در کشورهای جهان سوم انجام می‌شود که اصولن درگيری‌های سياسی‌اش هم زياد است منتها در يک جاهايی که دولت‌ها در جهان سوم عقل‌شان رسيده و اجازه‌ی کارهای رسانه‌ای متفاوت داده‌اند وضع اقتصادی مردم هم بهتر شده. دليلش اين بوده که رسانه‌ای‌ها مجال پيدا کرده‌اند درباره‌ی گردشگری طبيعی حرف بزنند و فرهنگ عمومی را تحت الشعاع قرار بدهند، ساز و آواز و رقص و نمايش و خيلی چيزهای ديگر و نتيجه‌اش سرازير شدن گردشگر به آن کشورها بوده. ايران سهمی در گردشگری طبيعی جهانی ندارد و دليلش گرفتاری‌هايی‌ست که حکومت با ايرانی‌ها و خارجی‌ها دارد. در واقع گردشگری با دعوا و گشت امر به معروف جور درنمی‌آيد. واقعن توضيح واضحات است. منتها تجربه‌ی کار رسانه‌ای را می‌شود به هر حال به دست آورد و الان هم دوران گوتنبرگ و برادران لومير و مارکونی نيست که ابزارهای رسانه‌ای محدود و ابتدايی باشند.

از حدود 10 سال پيش من و يک گروهی از دوستان رسانه‌ای‌ام که می‌شود گفت 50 نفريم برای بعضی از اين پروژه‌های بين المللی آموزش محيط زيست کار می‌کنيم و سعی می‌کنيم راه‌های تازه‌ای برای حرف زدن درباره‌ی موضوع حفظ محيط زيست پيدا کنيم. محيط زيست هم يک موضوع جهانی‌ست و فرقی ندارد برای کجا داريد کار می‌کنيد چون دست آخر همه‌اش در همين کره زمين محصول می‌دهد.

حالا يکی از کارهای تازه در اينباره همين چيزی‌ست که منبعد مرتب می‌شنويد. اسمش Radio NetworkPlus است و يک راديوی فرهنگی- گردشگری‌ست و کم‌کم آدم‌هايش را هم خواهيد شناخت که از کدام کشورها هستند. بهشان پيشنهاد کردم برنامه‌های راديويی جمعی درست کنيم و بعد توی سايت‌های مختلف (با اجازه رسمی گرفتن) آن را منتشر کنيم. قرار است تدوين گزارش‌ها با من باشد و بقيه حضرات گزارش‌ها را تهيه کنند. اين چيزی که امروز می‌شنويد مربوط است به دو تا گزارشگر که در کشورهای خودشان آدم‌های شناخته شده‌ای هستند.

بعضی از اين تجربه‌ها را هم آورده‌ام در شکل ايرانی‌اش دارم توی همين وبلاگ انجام می‌دهم منتها رويکردهای متفاوتی دارند که هر هفته داريد می‌بينيد و می‌شنويد و می‌خوانيد.

حالا اين اولين برنامه به زبان انگليسی‌ست و منبعد گزارش‌های خيلی بهتری می‌شنويد.


Capturing the spirit of saving nature is a hard task, creating an image that makes people convinced natural resources are fragile is even harder. We, group of science/environmental journalists and professionals try to shine the light a little on this global effort. Making that real, we are practicing different ways of communication to encourage people from different cultures sharing their ideas and listening to each other

All we know is there are several options integrating the culture and history of nations enough close to others to aim conservation of nature. The best is encouraging public to live a life. And that will happen only if there is a place to live. For now it is only Earth. Without Earth there is no life. Radio NetworkPlus is the result of a journalistic effort to use blogsphere for encourage saving nature and then saving life, all through culture

video

All rights reserved
for
http://freelanceronline.blogspot.com

23.10.09

جمعه برای زندگی


چند سال پيش رفته بودم يک مراسم عروسی. آقای داماد راه افتاد کنار هر ميز با ميهمان‌ها خوش و بش کردن تا رسيد به ميزی که من و چند تا از دوستان نزديک داماد نشسته بوديم. يک آقايی هم در جمع ما بود، درست روبروی من، که نمی‌شناختيمش ولی به هر حال ميهمان بود. ميز ما مستطيلی شکل بود و من آن اواخر ميز نشسته بودم. داماد که به ميز ما رسيد نشست روی يکی از صندلی‌های طرف ديگر و شروع کرد به گپ زدن. کنار آن آقای ناشناس يک نفر شروع کرد به پرتقال پوست کندن. خيلی اتفاقی يک باريکه عصاره‌ی پوست پرتقال پريد توی چشم چپ آن آقای ناشناس. خود آن کسی که داشت پرتقال را پوست می‌کند هم متوجه نشد. من هم ناغافل ديدم. چشم آن آقای ناشناس شروع کرد به اشک آمدن يک جوری که مجبور شد با دستمال اشک‌هاش رو پاک کنه و همه ديگه متوجه شدن ايشون داره اشک می‌ريزه. داماد دستپاچه شد و گفت آقای فلانی چيزی شده؟ آقای ناشناس جواب داد از شوق ديدن لباس دامادی به تن تو احساساتی شدم، اشکم جاری شد.

من داشتم می‌مردم از خنده. يعنی از زور خنده داشتم بود ميز رو گاز می‌گرفتم.

ديروز ياد اون روز افتادم، يک خبر خوب هم شنيده بودم و در نتيجه گفتم راه بيفتم به نويسنده‌های آنلاين بگم برای "جمعه برای زندگی" بنويسند. امروز نتيجه‌ش رو داريد می‌بينيد. هر کسی که گفته بود می‌نويسم حالا نوشته‌ش اينجاست. "جمعه برای زندگی" يعنی کار گروهی برای چند دقيقه خوشی، درست وسط هزار تا ناخوشی.

خوشی‌ها را بايد تعميم داد و به ناخوشی‌ها هم بايد فرصت داد تا گفته بشن. نه فقط برای گفته شدن بيحاصل، بلکه برای اين که زندگی اجتماعی‌مون رو از زوايای ديگه‌ ببينيم. گاهی وقتی همين خوشی‌ها و ناخوشی‌ها رو می‌گذاريد کنار هم تازه تصوير دقيقی از خودمون پيدا می‌کنيم. گاهی همينطوری معنی خوشی معلوم می‌شه. اين کاری‌ست که من هر هفته در "جمعه برای زندگی" انجام می‌دم که ببينيد حتی وقتی خيلی غمگين هستيد يک جايی هست که برای چند دقيقه هم که شده شما را وصل می‌کنه به زندگی و چند نفری هستند که دارند با شما حرف می‌زنن. گاهی همين که از تنهايی درمی‌آييد جرقه‌ی خوبيه که برگرديد به زندگی و باز تا جايی که می‌شه به ديگران همفکری بدين و وسط هزار تا خبر ناخوش خودتون رو اميدوار نگه دارين. به خودتون بيخود نمره منفی ندين اگر متفاوت فکر می‌کنين منتها درباره‌ش حرف بزنين. واقعن دليلی نداره کسی از چهره‌ی ما تشخيص بده که به چی فکر می‌کنيم. برای همينه که بايد حرف بزنيم که راه حل پيدا کنيم برای ناخوشی‌هامون. همين که بهترين تلاش‌تون را انجام ميدين يعنی کلی کار. زندگی زمينی ارزش داره.

خوب بريم سراغ موسيقی "جمعه برای زندگی".




video



اين هم نويسندگان امروز:

آرتميس ميلانی: جشن عروسی بر حسب مشاهدات

سيبيل طلا: اين يکی عشوه زنانه را من نتوانستم

پرشين سعيد واقفی: حالا هی دامبول و ديمبول کن

ليلا نظری: عروسی کنند باز هم می‌رقصم

شميم صاحبی: ديگه اينجا منطق نيست

شيرين جمارانی: 78 تا ساعت ديواری

Katiana Murillo: A volcano almost in the capital

22.10.09

ريگولتو

امشب افتتاحيه اپرای Rigoletto بود و خيلی جای‌تان خالی اگر اهل اپرا هستيد.




لابد می‌دانيد که ريگولتو ساخته‌ی جوزپه وردی‌ست و يک کمی که داستان را می‌خوانيد متوجه می‌شويد شباهت‌های زيادی با رستم و سهراب خودمان دارد. البته موضوع حماسی نيست ولی پدر به طور غير مستقيم باعث مرگ دخترش می‌شود و سنگ بنای اين مرگ هم درگيری ميان دو آدم است. اپرا در سه پرده اجرا شد که اصل داستان هم در همين سه پرده تنظيم شده. بنا به سليقه‌ی رهبر ارکستر هميشه يک دستکاری‌هايی در نمايش و دکورها داده می‌شود و گاهی خيلی مدرن‌هايش هم ريگولتو را با دنيای مدرن درهم می‌ريزند. من نمونه‌ی تلويزيونی يک ريگولتوی مدرن را هم ديده‌ام.



اگر ريگولتو را تا به حال نديديد اما به نظرم يک قطعه‌ی آن را حتمن شنيديد. معمولن هم همه آن را با صدای پاواروتی شنيده‌اند. اينجا برويد ببينيد و بشنويدش. اسم اين قطعه La Dona e Mobile هست که اينجا در استراليا برای تبليغ يک مدل پاستا مدام آهنگش را می‌شنويد.
La donna è mobile
qual piuma al vento
muta d'accento
e di pensiero

Sempre un'amabile
leggiadro viso
in pianto e in riso
è menzognero

La donna è mobil
qual piuma al vento
muta d'accento
e di pensier





ترجمه‌اش اين است که زن‌ها در يک چشم بهم زدن تغيير می‌کنند و اين را در زمانی که دوک Cerpano در خانه‌ی معشوقه‌اش دارد آواز می‌خواند و قرار است برادر معشوقه در مقابل پولی که گرفته همين جناب دوک را بکشد اما خواهرش به او می‌گويد يک نفر دیگر را بکش و پولت را از آن که خواهان کشتن دوک بوده بگير چون او متوجه نمی‌شود که تو چه کسی را کشته‌ای. دختر همان کسی که پول داده بوده با لباس مردانه می‌آيد در خانه‌ی معشوقه و برادر معشوقه او را می‌کشد و به پدر تحويل می‌دهد. پدر هم فکر می‌کند همانی را که می‌‌خواسته برايش کشته‌اند تا اين که صدای دوک را می‌شنود که باز دارد همان قطعه را می‌خواند و وقتی گونی دور جسد را باز می‌کند می‌بيند دختر خودش است که به عوض اين که با لباس مبدل از شهر خارج بشود از فرط علاقه به دوک Cerpano آمده بود دم در خانه‌ی معشوقه‌ی او و جانش را از دست داده.




فکر کردم عکس بگيرم که شما هم در ديدن ريگولتو شريک بشويد.

20.10.09

از تيم ملی به بعد

دشمن‌تان ببيند ... نه که رفتيم تيم ملی، من و امين با هم، تازگی‌ها برای رو کم کنی بقيه‌ی تيم ملی‌ها از خودمان حرکات ورزشی جديد هم توليد می‌کنيم. در دو روز گذشته مثل بالرين‌های درياچه قو راه می‌رفتم. نوک پا نوک پا، يک کمی کج برای برداشتن يک خودکار، خيلی با کرشمه برای نشستن روی يک فقره صندلی، آويزون به دسته‌ی کنار راه پله‌ی دانشکده. حالا بدبختی که آسانسور ساختمان هم خراب شده و بايد چهار طبقه را بکوبيد برويد بالا. توی اين بدبختی باله رقصيدن، ديروز هم آژير آتش نشانی را زدند و هری همه بايد از پله‌ها می‌رفتيم پايين. مسئول امور آتش نشانی طبقه‌ی ما هم پلنگ آقا هستند. گفتم من در اين شرايط خطير هنری ترجيح ميدم آتش بگيرم تا از اين چهار طبقه پله برم پايين و باز دوباره بيام بالا. فرمودند تا نزدم ننداختمت توی راه پله خودت برو. ديدم پلنگ آقاست و همين يک کار جدی. خيلی حميت قسمتی به خرج دادم در معيت خودشان با يک وضع دلخراشی رفتم پايين ... يعنی سگ توی روحش دو دقيقه هم نشد که پايين بوديم گفتند آژير برای تمرين بوده، بفرماييد بالا. من همينطور در حين بالا رفتن مرتب دعای از اوناش می‌خواندم فوت می‌کردم نثار اموات اون بابايی که آژير تمرينی زده بود ... ولی نع ... من و امين از رو نمی‌ريم ... ورزشکاران، دلاوران ... امروز رفتم پنج کيلومتر دويدم که از مراسم باله درياچه قو نجات پيدا کنم. خلاص شدم. الان دوباره اوضاع رفته توی خط تيم ملی بندری ... خوب باله به ما نمی‌سازه، زور که نيست ...

... بابا تيم ملی ...

توی اين مسيری که هر روز به طرف دانشگاه رانندگی می‌کنم چپ و راست بساز بساز است. پل، تونل، آسفالتکاری. گاهی فکر می‌کنم در فاصله‌ی شب تا صبح مسير رودخانه را هم تغيير داده‌اند و الان است که يک کشتی هم از کنارمان رد بشود. يک وقت‌هايی توی ترافيک سنگين همينطور که نشسته‌ايم توی ماشین با دست اندرکاران ساخت و ساز احوالپرسی می‌کنيم. دست اندرکاران آن طرف نرده، ما اين طرف نرده. توی اين بساز بسازها يک پل عابر پياده هم دارند می‌سازند که خيلی هنری‌ست. پر از سيم و مفتول و تقريبن نيمه معلق است. سرعت ساخت‌شان هم خيلی خوب است و برخلاف ايران که کلنگ را که حالا می‌زنند دو نسل هم بازنشستگی دارند اينجا در حدود يک سال و دو سال بلاخره به عمر آدم قد می‌دهد که چهار تا از اين ساخته‌ها را ببيند. يک اتفاق خيلی جالب اين است که با اين ساخت و سازها مدام نقشه‌ی شهر هم تغيير می‌کند و در نتيجه هر سال يک کتابچه‌ی نقشه منتشر می‌کنند که با کتابچه‌ی سال قبل کلی تفاوت دارد. خود اين تغيير به معماران فرصت می‌دهد تا کارهای تازه‌شان را عرضه کنند و هر دو سه سال يک بار مردم احساس تازگی بهشان دست می‌دهد. البته ساختمان‌های خاص را دست نمی‌زنند ولی معمولن فضاهای جديد برای طرح‌های نو هميشه هست.



اين از ساخت و ساز.

يک کليسايی هست توی مسير من که متعلق است به پيروان کليسای هفتمين روز. بر خلاف همه‌ی کليساهای ديگری که ديد‌ه‌ام اين‌ها خيلی اهل علم هستند. يعنی از دور و در حال رانندگی تشخيصم اين بوده که اين‌ها خيلی به علم ارادت دارند. هر خبر علمی که می‌شود برمی‌دارند يک پرچم نصب می‌کنند توی خيابان روبروی‌شان و برای آن خبر علمی تبليغ می‌کنند. ديروز برای جلوگيری از سرطان پستان تبليغ کرده بودند که خانم‌ها را تشويق کنند بروند معاينه. فکر کردم لابد يکی از اهالی‌ کليسا فک و فاميل گاليله بوده حالا دارند جبران مافات می‌کنند. خدا نصيب طرف‌های ما بکند که بابت گرفتاری‌هايی که جماعت حکومت برای مردم درست کرده‌اند يک روزی نوبتی دم در بايستند از عابرين پياده عذرخواهی کنند. فکر می‌کنم تنبيه فيروز آبادی را بگذارند تعظيم کردن خيلی مناسب باشد.


اين هم از امور عقيدتی.

هفته‌ی پيش توی موزه چشمم خورد به يک تانک قديمی. بعد که اطلاعات مربوط به آن را خواندم ديدم نوشته‌اند اين تنها تانک بازمانده جنگ جهانی اول است که از آلمان‌ها به غنيمت گرفته‌اند و اسمش هم Mephistoست. اطلاعاتش اينجاست. يک تانک غول آسا و بدترکيبی‌ست که از تمام سوراخ سنبه‌هايش مسلسل و توپ درآمده بيرون. از قرار که يک گروه از سربازان کويئنزلندی آن را به غنيمت گرفته‌اند. يعنی خنده‌دارترين غنيمت جنگی دنياست. دور تا دور استراليا اقيانوس است و تانک در استراليا به هيچ دردی نمی‌خورد. اگر جنگی با همسايگان دربگيرد بيل و کلنگ بيشتر از تانک به در می‌خورد. حالا بلاخره تانک را توی موزه کوئينزلند گذاشته‌اند ولی از قرار چند باری هم دعوا شده که اين را بايد بگذاريم در موزه‌ی جنگ استراليا در کنبرا منتها دولت کوئينزلند رضايت نداده و تانک همينجا مانده.



اين هم از جنگ جهانی اول.

انصافن کدام فروشگاهی به آدم روحيه می‌دهد؟ خوب به نظر من يک جايی که رنگی باشد و بوی تازگی هم بدهد. رفته بودم ميوه فروشی ديدم اساسن آدم توی ميوه فروشی خيلی دنيايش رنگی‌تر از همه‌ی جاهای ديگر می‌شود. بوی ميوه‌ی تازه هم که هست. هر چقدر هم که پرخوری کنيد ضرر ندارد. من توی شيرينی فروشی کار کردم. بعد از يک مدت کوتاهی از شيرينی فاصله می‌گيريد از بس که همه جا شيرينی و شکر هست. خوب توی ميوه فروشی اوضاع وارونه‌ست چون مدام همه چيز بوی تازگی دارد و رنگ هم که هست. جهت تقويت روحيه چند تا عکس‌ از ميوه و سبزيجات را ببينيد. تند تند عکس گرفتم که نکند صاحب مغازه فکر کند دارم از قيمت‌ها عکاسی می‌کنم. البته قيمت‌ها را هم که می‌توانيد ببينيد.



اين هم از ميوه و سبزيجات.

امروز يک دوره‌ی يکروزه‌ای گذاشته بودند برای يک نرم‌افزار جديد آماری که اسمشR است. لينک نرم‌افزار اينجاست و مجانی هم هست. خيلی هم به دردبخور است. خيلی از اهل دانشکده آمده بودند برای ياد گرفتن اين نرم‌افزار. يکی از محققان دانشکده يک خانمی‌ست که در مورد هورمون‌های کانگوروها تحقيق می‌کند. نشسته بود روی صندلی جلويی. ديدم کيفش دارد تکان می‌خورد. يک کمی بعد يک کله‌ی بچه کانگورو از کيف آمد بيرون. خود همان خانم ديد تعجب کردم گفت امروز اين بچه کانگورو را آوردم که نمونه‌ی خونی بگيرم بعد ببرم دوباره برگردانم توی زيستگاهش رها کنم. البته کانگورو را نمی‌شود مثل حيوان خانگی نگهداری کرد، يعنی اجازه نمی‌دهند. ولی توی دانشگاه می‌شود آورد. گفتم قايمش کن وگرنه هندی‌های دانشگاه بو ببرند از فردا با فيل می‌آيند سر کار.



اين هم از بخش حيات وحش.

19.10.09

سقوط آزاد در يک روز

روز پنجشنبه هفته‌ی پيش حدود عصر يک ايميلی آمد برای همه‌ اهالی دانشکده. می‌شود گفت همين مانده بود که ملت به همديگر شيرينی تعارف کنند.

داستان از اين قرار است که رئيس ما کمتر از دو سال پيش به عنوان رئيس دانشکده انتخاب شد. ايشان از جنبه‌ی علمی يکی از محققان شناخته شده در علوم عصب پايه‌ست که خيلی هم باهوش است. در هر دوی اين‌ها کسی شک ندارد. توی دانشکده هم به خاطر همين سوادی که دارد به شدت شناخته شده‌ست. منتهای مراتب آدم مردم‌داری نيست، مطلقن. در عوض خيلی گروهگرايی خاص دارد. می‌شود گفت اهل دار و دسته بازی‌ست و اين را هم همه می‌دانند. خوب ايشان برای رسيدن به رياست دانشکده از هر دو جنبه، يعنی هم از سوادش و هم از گروه بازی‌اش استفاده کرد و بعد از 5 سال که معاون دانشکده بود به رياست آن رسيد. همان ماه اول يک کاری کرد که تکليف ملت را با خودش روشن کرد.

بين اتاق‌های ساختمان رياست دانشکده همه‌اش ديوار کشيده شده بود. ايشان برداشت دکوراسيون ساختمان را تغيير داد و به جای ديوار همه جا را شيشه گذاشت. ميز خودش را هم يک جوری تغيير داد که همه‌ی زندگی کاری آدم‌های ساختمان را می‌ديد. خيلی فضای ناامنی برای همه کارکنان اداری درست کرد. البته آدم‌های دار و دسته درست کن هميشه ترس اين که نکند يکی بهشان نارو بزند را دارند و اتفاقن مردم را وادار می‌کنند که باهاشان زيرزمينی رفتار کنند. سال گذشته يک بار به شوخی و خنده گفتم من که می‌آيم توی اين ساختمان خيلی احساس خودمانی بهم دست می‌دهد. گفت چرا؟ گفتم شبيه کشورهای جهان سوم شده. يک کار عجيبی هم کرد که باز برای من که توی جهان سوم زندگی کرده‌ام خيلی معنی‌دار بود. برداشت توی بعضی اتاق‌ها که يک کارمند قديمی بود يکی از کارمندان نزديک به خودش را جا داد.

خلاصه اين که ايشان افتاد به جان صغير و کبير دانشکده و آن‌هايی که خودشان توانستند بروند جايی معطل نکردند و آن‌هايی که دست‌شان نمی‌رسيد تند و تند برای‌شان ميهمانی می‌گرفت و به يک عنوانی می‌گذاشت‌شان کنار. خيلی شبيه همين کارهايی که در ايران نمونه‌هايش را می‌بينيد. توی آزمايشگاه هم از اين کارها می‌کرد منتها بعد از رياست دانشکده فشارش روی دانشکده بيشتر شده بود و در مدت نزديک به دو سال گذشته کمتر وقت می‌کرد به ما برسد. معمولن دوره‌ی رياست دانشکده هم 5 ساله‌س و هر کسی که قبلن رئيس بوده دست کم برای دو دوره رياستش را حفظ کرده.

دو سه باری با پلنگ آقا حرف می‌زديم که اين کارهای آقای رئيس خيلی رفته روی اعصاب ملت و جلوی چشم‌مان هر روز دارد يک اتفاق تازه‌ای می‌افتاد. من بيشتر تعجب می‌کردم چون خيلی شبيه شده بود به اوضاع اداره‌های خودمان.

از قرار که ايشان رفته بوده روی اعصاب مقام‌های بالاتر و بلاخره او را نشاندند سر جايش. منتها روش‌شان عالی بود.

تمام اعتبار اين جناب به کارهای تحقيقاتی‌اش بود که انصافن هم کارهای خوبی بودند. کارهای تحقيقاتی هم مثل پرورش دادن گل است که اگر به موقع آب و نور بهشان نرسد ترتيب گل مربوطه داده می‌شود. آب و نور هم در امور تحقيقاتی يعنی طرح به درد بخور و پول خوب. امسال که دانشگاه بودجه‌های تحقيقاتی را به محققان می‌داد جناب‌شان دو تا طرح اصلی و يک طرح فرعی داده بود به اين اميد که حالا که رياست دانشکده را دارد از اين طرف هم با پولی که از بابت طرح‌ها دستش می‌آيد چند تا محقق استخدام کند که برايش کار کنند و اعتبار تحقيقاتی‌اش باقی بماند. دانشگاه دو تا طرح اصلی را رد کرد و فقط به آن طرح فرعی بودجه داده بود که فقط يک سال می‌تواند با پولی که دارد کار کند. به او گفته بودند طرح‌هايت ارزش تحقيقاتی ندارند. يعنی بدترين حرفی که ممکن است به يک آدمی در اين حد بزنند همين چيزی‌ست که به او گفته‌اند. به قول پلنگ آقا زندگی حضرتش را ويران کردند بخصوص که در عرض يک سال هم نمی‌شود کار دندانگيری انجام داد که برسد به انتشار مقاله. به عبارتی به زبان محترمانه به او گفته‌اند استعفا بده.

روز پنجشنبه خود آقای رئيس برای همه ايميل زد که زندگی تحقيقاتی من در خطر است و از فردا ظهر استعفای من رسميت پيدا می‌کند. دو خط هم گريزی زده بود به صحرای کربلای استراليا که دانشکده در لحظات سرنوشت سازی‌ست و من دانشکده را به خدا می‌سپارم. از اين حرف‌ها که برای ما جهان سومی‌ها که هر دقيقه از اين حرف‌ها می‌شنويم خيلی آشناست. من و پلنگ آقا داشتيم می‌مرديم از خنده که ايشان را چطور گذاشتند لای منگنه که خودش مجبور شد مقامش را رها کند و استعفا بدهد.

من در يک سال گذشته مانده بودم که چطور می‌شود اينجا اين همه جهان سومی بشود. حالا واقعن خوشم آمد از روش برخوردشان. در حال حاضر ايشان از تمام مقامات اداری‌شان آمده‌اند پايين و تشريف آورده‌اند توی دفتر سابق‌شان که در 7 سال گذشته در مجموع 10 دقيقه هم توی آن ننشسته بوده. سقوط آزاد در يک روز.

هفت روز هفته



روز اول. سم قجری از جمله بدنامی‌های دم و دستگاه دوران قاجار بود که هنوز که هنوز است خاندان قاجار زير بار بدنامی‌اش درنيامده‌اند. حکايت لطفلعیخان زند هم هست که به دستور آقامحمدخان قاجار به او تجاوز کردند و باز بدنامی‌اش نصيب همه‌ی قاجارها شده. کميته مجازات اواخر دوران قاجار هم که ساخته‌ی میرزا ابراهیم‌خان منشی‌زاده و اسدالله‌خان ابوالفتح‌زاده بود و سرخود به اسم ايادی بيگانه دست به آدمکشی می‌زدند و حکومت قاجار را تضمين می‌کردند هم از بدنامی‌های دوران قاجار است. منتها حالا جمهوری اسلامی همه‌ی اين بدنامی‌ها را که دارد هيچ، همه‌ی بدنامی ساواک شاه را هم به دوش گرفته و در ضمن دشمن همه‌ی عالم و آدم هم هست. حالا البته حضرات جمهوری اسلامی با استفاده از روش‌های مدرن‌تر هم مخالفان‌شان را حذف می‌کنند. سقوط هواپيما، تصادف ساختگی خودرو، انفجار ناغافل مين و بمبگذاری در ساختمان. گروه بزرگی از آدم‌های درون حکومت به همين روش از سر راه برداشته شده‌اند. از بهشتی و باهنر و رجايی، تا قدوسی و فلاحيان و فکوری و چمران و صياد شيرازی، و تا دادمان و نوری. هميشه هم يک دار و دسته‌ای هست که يا خود جمهوری اسلامی مراسم را به اسم‌شان تمام می‌کند يا خود همان دار و دسته برای اين که بگويند هستيم مسئوليت را بعهده می‌گيرند. هماهنگی‌شان هم خيلی خوب است. حالا اين آخرين انفجار مربوط می‌شود به کشته شدن جانشين فرمانده نيروی زمينی سپاه و اين درست در روزهايی‌ست که ماجراهای بعد از انتخابات باعث شده تا آدم‌های مذهبی هم از جمهوری اسلامی رويگردان بشوند. هر چقدر که آن آدم‌ها در مقام و منصب بالاتری باشند دردسرهای رويگردانی‌شان هم بيشتر است. به نظرم می‌رسد موج جديد ترور و تصفيه حکومتی شروع شده و همين روزهاست که مخالفان درون حکومت به تير غيب دچار بشوند. اواخر دوران شاه هم از اين تير غيب‌ها زياد بود که يکی‌شان به ارتشبد محمد خاتم، فرمانده نيروی هوايی، رسيد. اعلام رسمی اين بود که خاتم در حين کايت سواری در بالای درياچه‌ی سد دز به ديواره‌های سنگی اطراف سد برخورد کرده اما بعدها معلوم شد که خاتم به عنوان جايگزين شاه در يک طرح کودتا مورد نظر بوده. يک کمی که جانورشناسی بدانيد متوجه می‌شويد اگر دور يک عقرب را آتش بزنيد به طوری که راهی برای فرار نداشته باشد جناب عقرب خودش را نيش می‌زند. حالا فعلن که سبزها دور و اطراف جمهوری اسلامی را گرفته‌اند لاجرم حضرات دارند خودشان را از پا درمی‌آورند.

روز دوم. ديروز يک خبری به مطبوعات استراليا درز کرد که بر اساس آن 23 نفر از 39 نفری که در دفتر نخست وزير، کوين راد، کار می‌کرده‌اند در کمتر از دو سال کارشان را گذاشته‌اند و رفته‌اند. علت؟ کار زياد. نخست وزير استراليا به عنوان آدم هفت روز هفته 24 ساعته معروف است و آنقدر از همه کار کشيده که اعضای دفتر او و بعضی مشاورانش نتوانسته‌اند اين وضعيت را تحمل کنند. تجربه‌ی سياسی اين آدم‌ها را که محاسبه کرده‌اند معلوم شده به چيزی حدود 120 سال می‌رسيده. اوضاع فقط محدود به دفتر نخست وزير نمی‌شده چون 13 نفر هم از دفتر معاون نخست وزير، جوليا گيلارد، 10 نفر از دفتر وزير تغيير اقليم و آب، پنی وونگ، و 7 نفر از دفتر خزانه‌دار کل، وين سوآن، و 7 نفر هم از دفتر وزير ورزش، کيت اليس، رفته‌اند. کار زياد به مزاج استراليايی‌ها نمی‌سازد و همين شده که با آمدن تيم جديد در دولت خيلی‌ها تحمل کار زياد را نداشتند. کار زيادی که نخست وزير از اعضای دفترش می‌کشد باعث شده تا حزب مخالف هم مجبور به کار زياد انجام دادن بشود و در نتيجه از فوريه تا به حال حدود 11 مشاور رسانه‌ای از بخش‌های مختلف حزب مخالف کارشان را رها کرده‌اند. البته اوضاع رسانه‌ای‌های حزب کارگر که دولت استراليا را در دست دارد هم همينطور است و حدود 13 مشاور رسانه‌ای دولت در تمام بخش‌ها هم از کار استعفا داده‌اند. جالب‌تر از همه اين است که کار زياد باعث شده 30 نماينده‌ی مجلس استراليا که همگی عضو حزب حاکم بوده‌اند از سمت نمايندگی استعفا بدهند. اعضای دفتر نخست وزير به او می‌گويند معتاد به کار.

روز سوم. نوری همدانی اصولن تکليف مشخصی ندارد. آن اوايل انقلاب و در جريان انتخابات اولين دوره‌ی رياست جمهوری از بنی صدر حمايت کرد و آنقدر در اين حمايت زياده‌روی کرد که از جامعه‌ مدرسين حوزه‌ علميه قم اخراج شد. پيش از انقلاب هم يک بيانيه‌ای را امضا کرده بود که اسم آن خلع محمدرضا پهلوی از سلطنت بود و يکی از دلايل انتشار اين بيانيه مربوط می‌شد به حق رأی زنان. حالا هم ايشان دارد زحمت می‌کشد و خون‌های به زمين ريخته شده بعد از انتخابات را ماستمالی می‌کند. يعنی آدم متحير می‌ماند که اين جناب نوری همدانی چطور می‌تواند اين همه در دنيا فاصله داشته باشد که هر وقت هر تصميمی که می‌گيرد در منتهی‌عليه اوضاع است. به مناسبت انتخابات هم يک پيام تبريکی برای خامنه‌ای فرستاده و در آن خاطر نشان کرده که "آشوبهای خيابانی توسط استکبار مديريت می‌شود". يعنی وقتی استکبار دارد اعتراضات را مديريت می‌کند خوب هر آدمی دو تا جمع و تفريق که بکند با آن همه معترضی که اينروزها به خيابان‌ها می‌آيند لاجرم نتيجه می‌گيرد که اين جايی که اين همه عامل استکبار دارد بايد يک کشور ديگری غير از ايران باشد. ايشان در کل دوران مبارزات‌شان فقط سه ماه زندان بوده‌اند. در مورد همان سه ماه هم در وبسايت‌شان نوشته‌اند "سلولها به اندازه‏ای کوچک بود که اگر دست‏هايمان را باز می‏کرديم به ديوارهای دو طرف می‌رسيد" آنوقت بازداشت شده‌های بعد از انتخابات را يا توی سلول قبر مانند زندانی می‌کنند يا توی کهريزک. مشکل نوری همدانی در همين محاسبه‌هاست منتها از قرار اين مشکل حل شدنی هم نيست.

روز چهارم. يک دختر 16 ساله‌ی کوئينزلندی به نام جسيکا واتسون تبديل شده است به موضوع داغ رسانه‌های استراليا. چرا؟ خوب جسيکا قرار بود در يک مسابقه‌ی قايقرانی بين سيدنی تا ایالت تاسمانيا شرکت کند اما مسئولان برگزاری مسابقه گفته بودند به سن شرکت کنندگان بايد کمتر از 18 سال نباشد. در نتيجه جسيکا را به مسابقه راه ندادند. در عوض ايشان تصميم گرفت که به جای مسابقه دادن، دست به يک کار مهيج‌تر بزند. کار مهيج اين است که با قايقش يک دور به دور دنيا بچرخد. از آن مهيج‌تر اين که در تمام طول سفر هرگز پا به خشکی نگذارد. سفر جسيکا امروز ساعت 9 صبح از سيدنی شروع شد و طبق محاسبه قرار است 8 ماه طول بکشد. قرار است جسيکا اطلاعات روزانه سفر را در وبلاگش بنويسد که علاقمندان به سفر باخبر باشند که او کجاست و چه کار می‌کند. بيزحمت يک کمی ياد بگيريد.

روز پنجم. دو ماه ديگر همايش جهانی تغيير اقليم در کپنهاگ برگزار می‌شود و از همين حالا کشورهای مختلف جهان برای موضوع تجارت دی اکسيد کربن دارند آماده می‌شوند. موضوع تجارت اين است که هر کشوری فقط می‌تواند مقدار مشخصی دی اکسيد کربن توليد کند و اگر مقدار بيشتری دی اکسيد کربن به جو متصاعد کرد می‌بايستی جريمه‌اش را پرداخت کند. خوب حالا تجارت بر سر اين است که اگر يک کشوری دی اکسيد کربن کمتری توليد کرد می‌تواند باقی سهميه‌اش را به ديگران بفروشد. چه کشورهايی فروشنده‌اند؟ معلوم است، کشورهايی که دست کم مردم به حمل و نقل عمومی يا حمل و نقل تميز دسترسی بيشتری دارند. حمل و نقل عمومی يعنی اتوبوس و مترو. حمل و نقل تميز هم يعنی دوچرخه. به سلامتی‌تان هر دوی اين‌ها در ايران ناکارآمد هستند. يعنی نه اتوبوس کافی هست و نه مترو به جايی رسيده. از آن طرف هم که نه خط و ربط درستی برای دوچرخه سواری هست و نه همه‌ی مردم می‌توانند يا اجازه دارند سوار دوچرخه بشوند. در نتيجه خسارت ناشی از افزايش دی اکسيد کربن روی دوش همه سنگينی می‌کند. يعنی مردم فقيرتر می‌شوند چون هم بايد بروند سر کارشان و هم وسيله نقليه عمومی نيست و هم بايد ماشين خودشان را ببرند و هم نمی‌توانند دوچرخه سوار بشوند. من مانده‌ام که اين عليرضا محجوب چطوری حساب کرده که به جای اين که حرف بی حساب و کتاب آب و برق مجانی را بزند يک راه حلی پيدا نمی‌کند که دوچرخه سواری را برای مردم آسان بگيرند؟ يعنی ايشان فکر کرده بعد از سی سال هنوز مردم می‌گويند عکس امام توی ماه است. به قول مرحوم بازرگان که انقلاب 57 نتيجه‌ی پيروزی جهل بر استبداد بود، حالا الان که آدم متوجه قضايا می‌شود اسم آب و برق مجانی از هزار تا فحش هم بدتر است.

روز ششم. يک گروه از محققان دانشگاه آدليد اعلام کرده‌اند که نوشيدن الکل به مقدار کم برای کسانی که دچار عوارض روحی بعد از سوانح شده‌اند مفيد است. جهت اطلاع‌تان اين که فرموده‌اند مقدار کم يعنی چهار ليوان نوشيدنی الکلی در روز. اين نتيجه مربوط می‌شود به مطالعه‌ی اثرات نوشيدن الکل بر روی بيش از هزار نفر. پروفسور سندی مک فارلين ،محقق ارشد اين تحقيق، گفته است که وقتی کسی دچار سانحه می‌شود به جای اين که به او بگوييد الکل برايت خوب نيست، بايد به او مقداری نوشيدنی الکی داد تا از فشار عصبی ناشی از سانحه خلاص بشود. ايشان فرموده‌اند که نخوردن الکل يعنی همان ننوشيدن الکل با نوشيدن زياد از حد آن يکسان است و فشاری که به آدم‌ها می‌آيد در هر دو مورد زياد است چون اين يکی از زور عصبانيت ممکن است پس بيفتد و آن يکی از زور بيحالی. به هر حال که آدم تکليفش را نمی‌فهمد.

و روز هفتم. عرض به خدمت شما که کلارينت خيلی ساز خوبی‌ست منتها همين فوت کردن توی لوله‌اش که يک جوری صدای ساز از آن طرفش بيرون بيايد خودش داستانی‌ست پر آب چشم. فوتی می‌کنم ها.

18.10.09

راديو تابستانه

"راديو تابستانه" حالا دومين برنامه‌اش آماده شده. خيلی هم برنامه‌ی شاد‌ و پر از خبرهای جور و واجور است. دعوت‌تان می‌کنم دومين برنامه "راديو تابستانه" را بشنويد و برای اهل راديو نظرتان را بنويسيد. ديدم فايل‌های صوتی ممکنه درست کار نکنن دو سه تا فايل مختلف گذاشتم روی وبلاگ که هم بتونين بشنوين هم داونلود کنين.

فايل برای داونلود

فايل برای داونلود






video

تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به پژواک صمدانی، لادن کريمی، پرشين سعيد واقفی، فريبا و شهاب سياوش و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است




16.10.09

جمعه برای زندگی


يکی از کارهای تحقيقاتی هيجان انگيز در زمينه‌ی مغز و دستگاه عصبی مربوط می‌شود به اثر موسيقی و رقص بر تعادل هورمونی بدن و بر بخش‌های مختلف مغز. حالا من الان درباره‌ی بندری حرف نمی‌زنم. لابد ديديد که بعضی‌ها که می‌رقصند دست‌های‌شان بلاتکليف است، يا برعکس دست‌های‌شان تکان می‌خورد اما ايستادن و نشستن‌شان فرقی ندارد چون نمی‌دانند با پاهای‌شان چه کار کنند. ما اينجا داريم از اين مدل‌ها. خوب توضيح واضحات اين است که هر رقصی يک جور الگوی حرکتی دارد و آهنگی هم که با آن می‌رقصيد با آن الگو جور درمی‌آيد. اما يک نکته‌ی خيلی جالبی که می‌توانيد در بين ميهمانان يک جشن ببينيد اين است که گاهی بعضی‌ها نه تنها آن الگوی حرکتی رقص را تشخيص نمی‌دهند بلکه وقتی شروع می‌کنند به همراهی با آهنگ، دست زدن‌شان هم با ريتم آهنگ پس و پيش می‌شود. مطلقن درباره‌ی بيماری حرف نمی‌زنم چون اين اتفاق معنی‌اش بيماری نيست. هنوز هم درباره‌ی رقص پيچيده‌ی بندری حرف نمی‌زنم.

خوب اگر اين پس و پيش شدن بيماری نيست پس چرا بعضی‌ها از ريتم موسيقی و الگوی رقص پس و پيش می‌افتند؟ خوب الان کم‌کم داريم می‌رسيم به اصل داستان.

توی مغز انسان يک دم و دستگاه تنظيم حرکتی وجود دارد که بعضی اجزايش در اطراف مغز جا داده شده‌اند. مثلن توی گوش داخلی سه تا لوله هست که به طور عمود بر هم قرار گرفته‌اند و بهشان می‌گويند مجاری نيمدايره‌ای. نحوه‌ی قرار گرفتن‌شان را با سه تا انگشت‌تان می‌توانيد نشان بدهيد. مشت‌تان را ببنديد و بعد انگشت اشاره و شست‌تان را باز کنيد، شبيه هفت تير. حالا اين دو تا انگشت عمود بر هم هستند. حالا انگشت وسط‌ را هم باز کنيد ولی از جايش حرکتش ندهيد، يعنی نبريدش زير انگشت اشاره. حالا سه تا انگشت عمود بر هم هستند. اين همان شکل مجاری نيمدايره‌ست. توی اين لوله‌ها يک مايعی هست که به آن می‌گويند آندولنف. توی همان لوله‌ها تعداد زيادی هم مژک يعنی مژه‌ی کوچک هست. وقتی بدن‌تان را تکان می‌دهيد مثل بندری آندولنف هم حرکت می‌کند و مژه‌ها را تکان می‌دهد. مژه‌ها وصل هستند به رشته‌های عصبی و هر تکانی که می‌خورند يک پيام عصبی به مغز می‌فرستند که بدن در چه زاويه‌ای‌ست و مغز هم تعادل بدن را کنترل می‌کند. در اين حالت اگر بچه‌ی خوزستان باشيد مغزتان سرخودی ده دوازده کار اضافی بی‌برنامه هم انجام می‌دهد. خوب اين يک نمونه از دم و دستگاه‌های تنظيم حرکتی مغز است.

هر آدمی می‌تواند الگوهای رقص يا ريتم موسيقی را تشخيص بدهد چون موضوع ياد گرفتنی‌ست منتها مثل هر کار ديگری بايد از الگوهای ساده شروع کند. واحد بندری برای دوره‌ی فوق ليسانس ارائه می‌شه. همين الگوهای ساده، مثل چهار ضربی‌ها را به سربازها ياد می‌دهند تا همه با هم رژه بروند. طبل بزرگ زير پای چپ يعنی رقص چهار ضربی.

يک موضوع خيلی مهم اين است که ياد گرفتن رقص به يکی از مهم‌ترين بخش‌های ترکيبی مغز کمک می‌کند که حرکات عضلات را تنظيم کند. اسم اين بخش از مغز شبکه‌ی مشاهده فعال است که به آن AON هم می‌گويند. شما برای راحتی می‌تونين بگين مرکز بندری مغز. کارکرد اين بخش AONاين است که شما با ديدن يک الگو و شنيدن ريتم می‌توانيد مشابه آن را انجام بدهيد چون مغز از طريق همان شبکه گوش و چشم و عضلات را هماهنگ می‌کند تا مجموعه‌ای از حرکات را بتوانيد انجام بدهيد. بعضی تحقيقات نشان داده که اين هماهگی بعدها در سنين زيادتر کمک می‌کند که آدم‌ها از مشکلاتی مثل پارکينسون کمتر دردسر بکشند. مثلن تانگوی آرژانتينی جزو همين رقص‌هاست. حالا البته شما قاسم آبادی هم که برقصيد فرقی نمی‌کند بلکه خيلی هم بيشتر جلوی پارکينسون را بگيرد. بندری هم که برقصيد که اصولن همه‌ی امراض از بدن‌تان خارج می‌شود و مشکل کلسترول هم که داشته باشيد به کلی از بين می‌رود.

خوب حالا "جمعه برای زندگی". يعنی بفرماييد موسيقی و رقص. "جمعه برای زندگی" را جدی بگيريد چون برای سلامتی هم خوب است.

يک کمی تمرين کنيد و برقصيد با همين قطعه‌ی خواهران آندره که گروه آندره ريو اجرايش می‌کنند.

صدا رو زياد کنيد ... شروع می‌کنيم ...

video



و نويسندگان امروز:


Katiana Murillo: A close look at rainforest wildlife

ميم الف: دست در دست هم دهيم به مهر

و. ر: دنيای نرم افزارهای باز متن، قسمت آخر

لادن: هر روزم را زندگی می‌کنم

زهرا: پيشواز هالوين

14.10.09

کلارينت و کاکتوس

يک ماه و نيم پيش انجمن روزنامه نگاران علمی استراليا يک ايميلی برای همه‌ی اعضايش فرستاد که موزه‌ تاريخ طبيعی و خانه علم ايالت کوئينزلند به 5 نفر آدم نياز دارد که بتوانند برای بازديد کننده‌گان و به زبان ساده درباره‌ی علم و نمونه‌های موزه حرف بزنند. از قرار که خيلی جاهای ديگر هم همين خبر را منتشر کرده بودند. گفتم خوب چرا که نه، من هم سوابق کاری‌ام را می‌فرستم. در واقع اين کارهای علم به زبان ساده هميشه برای من جذاب بوده. يک هفته بعد يک آقايی زنگ زد که ما از سوابق کاری تو خوشمان آمده و می‌خواهيم تو را ببينيم. قرار و مدار گذاشتيم که يک روز دوشنبه‌ای بروم موزه. آن آخر حرف زدن‌مان گفت لطفأ با لباس معمولی بيا. روز دوشنبه که رفتم موزه ديدم 19 تای ديگر هم نشسته‌اند منتظر شروع شدن مراسم ديد و بازديد، به سلامتی‌تان همگی هم استراليايی بودند. يک سالنی را نشان دادند که برويم آنجا. همگی رفتيم. سه نفر از مديران موزه آمدند و يکی يکی حرف زدند، از در و ديوار و دست آخر که اينجا آمده‌ايد از يک جمع 30 نفری انتخاب شده‌ايد و دو بار ديگر هم جمع‌تان کوچک می‌شود تا برسد به 5 نفری که ما می‌خواهيم. حرف‌شان که تمام شد يک جعبه‌ای را گوشه‌ی سالن نشان دادند که برويد يکی يک وسيله از تويش برداريد. خوب من اصلن به فکرم نرسيد که داستان از چه قرار است و در نتيجه آخرين چيزی که توی جعبه بود گيرم افتاد. خوب است چی باشد؟ از اين کش‌هايی که دور روزنامه‌ها می‌اندازند يک توپ درست کرده بودند، فقط برای اين که کش‌ها را از پخش و پلا بودن دربياورند. عکسش را گرفتم که ببينيد:



به نظرم چيزی بدتر و بی‌خاصيت‌تر از اينی که سهم من شد نبود. حضرات‌شان گفتند 15 دقيقه وقت داريد که يک داستان دو دقيقه‌ای برای وسيله‌ای که برداشته‌ايد بسازيد و بعد برويد آن جلو برای بقيه تعريف کنيد. تازه معلوم شد چرا باقی انتخاب شده‌ها داشتند از سر و کول هم بالا می‌رفتند که يک وسيله‌ی بهتری دست‌شان بيفتد. من اگر حواسم بود اصولن که شده بود خودم را بکشم اين توپ کشی را برنمی‌داشتم. يک ربع هر چيزی که فکر کنيد درباره‌ی اين توپ فکر کردم. دشمن‌تان ببينيد، يعنی هر چيزی که به علم ربط داشت و نداشت به فکرم رسيد، بعضی‌های‌شان هم افتضاح. يک پرت و پلاهايی نوشتم روی يک تکه کاغذ که به دو دقيقه برسد. فکر کردم که 19 تا هم که استراليايی هستند و بلاخره راحت‌تر از من منظورشان را می‌رسانند. حضرات ممتحن گفتند حالا کی داوطلب می‌شود برای اولين ارائه؟ حقيقتش چون در اين مورد توی خود ايران هم من هميشه اول داوطلب می‌شدم، برای همين هم خيلی اتفاق تازه‌ای نبود. در نتيجه اول از همه رفتم ... يعنی خدايی‌اش دو دقيقه‌ام که تمام شد سه نفر ممتحن به اضافه‌ی 19تای ديگر از فرط خنده داشتند می‌افتادند. يعنی قاه قاه می‌خنديدند. داستان هم در مورد برخورد شهباسنگ‌ها با زمين بود، منتها به نظرم فقط دو تا کلمه‌‌ی شهابسنگ و زمين داشت باقی‌اش دری وری علمی شديد ... 19 تای ديگر هم حرف‌شان را زدند و قرار شد تا روز جمعه به 10 نفر خبر بدهند. روز جمعه ساعت 5 عصر زنگ زدند که شما برای مرحله‌ی دوم انتخاب شدی و هفته‌ی آينده روز سه شنبه بيا موزه. روز سه‌شنبه هم با پلنگ آقا قرار بود يک کاری توی آزمايشگاه انجام بدهيم که نشد و رفتم موزه. باز چهار تا مصاحبه کننده نشسته بودند که جداگانه از آن ده نفر منتخب سؤال می‌کردند. نمونه هم گذاشته بودند که توضيح بده اين چی هست اون چی هست. آن آخر مصاحبه هم يکی‌شان گفت شنيديم که در دو دقيقه همه افتاده بودند به خنده. گفتم بلاخره علم برای خنديدن هم هست. گفتند تشکر و هفته‌ی بعد خبر می‌دهيم. هفته‌ی بعد خبر دادند که انتخاب شدم. يعنی رقابتش خيلی خيلی عالی بود. آن چهار نفر ديگر عبارتند از يک خانم دکتری که تخصصش در فيزيک ستاره‌ای يعنی آستروفيزيک است و توی دانشگاه خودمان کار می‌کند. يکی‌شان يک آقای مهندس الکترونيک است که توی اداره‌ی تلفن کار می‌کند. يکی‌شان يک آقايی‌ست که دارد دوره‌ی پسادکتری‌اش را در حشره شناسی در دانشگاه خودمان می‌گذراند و آن آخری هم يک خانم دکتر رشته‌ی هنرهای بومی استرالياست که برای آرشيو ايالتی کار می‌کند. حالا هر هفته يک روز رفته‌ام موزه منتها همين که رقابت را بردم خيلی عالی بود.

بيخود نترسيد از رقابت کردن و تا بهتان نمره نداده‌اند به جای ديگران به خودتان نمره منفی ندهيد. اين از اين.

توی موزه يک آقايی هست که خيلی شديد اهل موسيقی‌ست. يعنی ساز می‌زند. چی می‌زند؟ ساکسيفون، کلارينت، ترومپت، توبا و ظاهرن دو سه تای ديگر. سازهايش را هم توی موزه گذاشته که تا وقت می‌کند می‌رود شروع می‌کند به تمرين کردن. عکس جعبه‌های سازها را می‌گيرم که ببينيد چقدر ساز توی موزه هست. هر کاری کردم نگذاشت عکسش را بگيرم منتها در حال رفتن برای ساز آوردن و بعد در حال نواختن توبا دو تا عکس گرفتم که ببينيدش.



خيلی خوب موسيقی ايرانی را می‌شناسد و دو باری که با هم گپ زديم خيلی شگفت زده شدم از اين همه اطلاعاتی که درباره‌ی موسيقی ايرانی دارد. قرار است يک روزی با سه تار يا آکاردئون و يکی از سازهای او دو نفری ساز بزنيم. امروز در حال نهار خوردن يک جعبه‌ی کوچکی را باز کرد ديدم يک کلارينت خيلی حسابی توی جعبه هست. کلارينت هم که همان قره نی خودمان است. قطعاتش را سوار کرد و چند دقيقه‌ای هم ساز زد. گفتم من خيلی دوست داشتم کلارينت هم بلد بودم چون آدم بعد می‌تواند ساکسيفون هم بزند. يک کمی درباره‌ی قيمت کلارينت هم حرف زديم که با چقدر می‌شود يک چيزی خريد که آدم مبتدی شروع کند به ياد گرفتن. گفت يک کمی صبر کن. رفت و آمد و يک جعبه گذاشت جلويم. گفت برای خودت. باز کردم ديدم يک کلارينت توی جعبه هست. گفتم يعنی چی که برای خودت؟ گفت خوب مگه نگفتی دوست داری ياد بگيری خوب اين هم ساز برو ياد بگير. خوب حرف حساب جواب ندارد. می‌روم ياد می‌گيرم. اين هم عکس کلارينت اينجانب که همين الان گرفتم که ببينيد.


آدم خوب است گپ بزند با مردم. گاهی به همين سادگی يک آرزويی برآورده می‌شود.

من يک دوستی توی ايران دارم که گياهشناس است. همه‌ی زندگی‌اش به کنار اصل علاقه‌اش اين است که کاکتوس پرورش بدهد. صد جورش را هم دارد منتها يکی‌شان که به گل دادن می‌رسد، يعنی اگر برسد، دو روز خانه‌شان جشن و پايکوبی‌ست. در معيت عسل و حسن رفته بوديم صبحانه خوری کنار دريا ديدم يک يکشنبه بازار هم کنار رستوران هست. وسط همه‌ی دکه‌ها يک خانمی هم داشت کاکتوس می‌فروخت. به سلامتی‌تان همه‌شان گل داده بودند. گفتم عکس‌شان را ببينيد شايد کاکتوس گلدار نديده باشيد. من نديده بودم. آن دوست مادر مرده‌ هم به زور دو سه تايش را ديده.








اين هم بخش گياهشناسی وبلاگ.

آن دو تا تخم کبوتر را که عکس‌شان را گرفته بودم يادتان هست؟ امروز ديدم جوجه شدند و مادر محترم‌شان هم چپ چپ دارد نگاه می‌کند. گفتم چون فاميل هستيم عکس جوجه‌ها و مادرشان را هم ببينيد.




اين هم از بخش هوافضا.