اين اتفاقاتی که در آزمايشگاه ما رخ میدهد يکیشان برای شش ماه يک عده آدمی که با هم کار میکنند کافیست که تمام آن شش ماه هر روز يادش بيفتند و بخندند. منتها توی آزمایشگاه ما هر روز شش هفت تا از اين اتفاقات میافتد. خدايیاش کمکم داريم به اين نتيجه میرسيم که اشکال از خودمان است.
حالا نمونههای امروزش را مینويسم خودتان قضاوت کنيد.
يک همکار ما که يک خانم دکتر هلندیست باردار بود. قبل از اين که برسد به زمان وضع حمل گفته بود که من فقط يک هفته مرخصی میگيرم و بعد برمیگردم سر کار. ما هر چقدر حساب کرديم که اين چطوری بعد از يک هفته میتواند برگردد سر کار به جایی نرسيديم. به قول پلنگ آقا، آدم برود يک بچه از زايشگاه هم بگيرد و بيايد باز يک هفته به جايی نمیرسد. ايشان هفتهی پيش روز جمعه فارغ شدند. آنوقت امروز با بچه آمده بود سر کار. به پلنگ آقا میگفت برای هفتهی آينده سالن اسکواش را رزرو کن چون بچه را میدهم به بابايش و با هم میرويم اسکواش بازی کنيم. زايمان از اين سرعتیتر نشنيده بودم. پلنگ آقا میگفت من به جای ايشان درد دارم.
اين از اين.
حالا خوب است اسم بچه را چی گذاشته باشند؟ بچهی مورد نظر هم پسر است. پدر و مادر هم که هر دو هلندی هستند.
اسم بچه را به ياد "پله" گذاشتهاند "پله". پله چه ربطی به هلند دارد واقعأ خيلی جای سؤال دارد. جدی جدی اسم بچه همين "پله"ست. گفتم میشود اسمش را بنويسی که بفهمم چه جوریست؟ نوشت Pele.
من ميگم خيلی اوضاع خندهدار است شما باورتان نمیشود.
حالا اين يکی را بشنويد.
يک پسر استراليایی توی آزمايشگاه ما هست که حدود شش ماهیست آمده. ايشان يک دل نه صد دل عاشق يک دختری شده و صبح تا شب اگر گوش مفت گير بياورد دربارهی آسمان و زمين اين دوست دخترش حرف میزند. پلنگ آقا هم با همهی پلنگیاش يک خريتی کرد و دو بار به حرفهايش گوش داد. حالا تازگی اتاق ما شده کلانتری. بابای دختر به پسر مورد نظر گفته حالا برنامهتان برای زندگی چيست؟ ايشان گفته ازدواج. فرمودند تو اگر يک کسی مدام توی خانهتان جيغ بزند چه کار میکنی؟ گفته خوب از خانه میروم بيرون. بابای دختر گفته که همسر من، يعنی مادر دختر، از بس که توی خانه جيغ میزند من اسمش را گذاشتهام Siren يعنی مثلأ سوت کارخانه. بنابراين ممکن است اين اشکال شامل حال دخترم هم شده باشد. بنابراين چنانچه در موقعيت مشابه قرار بگيری و بخواهی از خانه بروی بيرون بهتر است اصلأ نيای توی خانه. حالا امروز آمده بود به پلنگ آقا میگفت تو فکر میکنی من چه کار کنم؟ پلنگ آقا فرمودند من در حد موش بلدم يک چيزی درست کنم دو سه تا از ژنهايش کار نکند منتها در مورد آدميزاد بهتر است به حرف بابای دختر گوش کنی چون اگر راهی وجود داشت خود همان بابا تا به حال انجام داده بود. بعد که پسر مورد نظر رفت پلنگ آقا فرمودند اصولأ جالب میشود که آدم به يکی بگويد Siren.
اين هم داستان امروز کلانتری.
مانده هنوز.
امروز یکی از همکاران آزمايشگاه دورهی کاریاش در حال اتمام است. ايشان همان دکتر بنگلادشیست که قبلأ دربارهاش نوشته بودم که پلنگ آقا رفته بود دنبالش فرودگاه. دانشگاه پول برای تحقيق اين جناب ندارد و گفتهاند فعلأ برو خانهتان تا بعد اگر خبری شد صدايت کنيم. عصر رفته بوديم همگی قهوه خوری. رئيسمان گفت فلانی حالا فردا صبح که نمیآیی سر کار چه کار میکنی؟ فرمودند به Peacock غذا میدهم. فکر کرديم طبق معمول که مردم به همسرشان يک چيزی میگويند ايشان هم به سبک بنگلادشی به همسرشان میگويند طاووس مثلأ. رئيسمان گفت بابا عجب شوهری هستی. لابد الان زنت دارد میميرد از خوشحالی. گفت نه زنم که صبح ساعت شش میرود سر کار. گفتيم پس اين طاووس جريانش چیست؟ گفت از سه هفته پيش يک طاووسی صبحها نمیدانم از کجا میآيد توی حياط خانهمان و من هم هر روز صبح برايش دانه و غذا میريزم. اين جناب هم هر روز سر يک ساعتی میآيد و غذا میخورد و میرود پی کارش. هر چقدر کلنجار رفتيم که اينجا توی بريزبن بوقلمون وحشی زياد هست شايد بوقلمون آمده توی حياط خانةتان، زير بار نمیرفت. ما هم همينطور. دست آخر گفت بوقلمون چه رنگیست؟ گفتيم سياه. گفت اين که میآيد خانهمان آبیست. به قول پلنگ آقا اين بابا اگر کوررنگی هم داشته باشد باز رنگ سياه را از آبی میتواند تشخيص بدهد. خانهی ايشان هم شده است باغ وحش. قرار است يک روز برويم بازديد از طاووس.
انصافأ خانهی يکیتان طاووس بيايد تا يکسال حرفش را نمیزنيد؟ يا فاميلتان اسم بچهاش بشود پله هر روز نمیرويد پله را تماشا کنيد؟ اسم مادرزن همکارتان Siren باشد تعريف نمیکنيد اين طرف و آن طرف؟
حالا اين هم از اين.
خانم روح از اتاق خودش که سه قدم آن طرفتر است يک ايميل فرستاده که میخواستم خواهش کنم يک زحمتی بکشی برای من. در ادامه توضيح داده که من شش ماه پيش يک کاناپه خريده بودم از IKEA و حالا تصميم دارم بفروشمش. آن بابايی که میخواهد بخرد گفته خانهاش نزديک دانشگاه است و اگر بياوری دم خانهمان آن را میخرم. حالا لطف میکنی با ماشينت بيایی کاناپه را بياوری اينجا؟ نوشتم اندازهی اين کاناپه چقدر هست؟ باز ايميل زد که دو متر طول، يک متر پهنا و يک و نيم متر ارتفاع. نوشتم من که وانت ندارم که. باز نوشت اگر صندلیهای ماشينت را خم کنی لابد جا میشود. باور کنيد همين دو کلمه دو کلمه به هم ايميل زديم. باز من نوشتم صندلیها را هم خم کنيم جا نمیشود. جواب داد خوب نمیشود اصلأ صندلیها را دربياوری بگذاری خانهی من بعد که کاناپه را برديم بيايی دوباره نصبشان کنی؟ رفتم دم اتاقش گفتم تو اصلأ ماشين سوار شدی تا به حال؟ گفت آره زياد. گفتم هر دفعه صندلی تاشوی خانهتان را میبری توی ماشين؟ گفت نه. گفتم خوب صندلی ماشين را پيچ کردهاند به کف ماشين. برای يک کاناپه که نمیشود صندلیهای ماشين را باز کرد. گفت فکر کردم میشود. گفتم حالا چند قرار است بفروشی؟ گفت 25 دلار. يعنی داشتم میمردم از خنده. گفتم حالا يک بار سوار ماشين شدی نگاه کن ببين صندلیها را چطور نصب کردهاند به کف ماشين.
باور کنيد بايد بليت فروشی کنيم روزها ملت بيايند صندلی بگذارند يک کمی به حال و روز ما بخندند.
31.3.09
از طاووس به کلانتری ... روح صحبت میکنه
30.3.09
چهار راه چه کنم زمين شناسی
يکی از اصول زمين شناسی موضوعیست به نام تکتونيک صفحهای که میگويد تمام خشکیهای روی زمين بر روی قطعات مختلف قرار گرفتهاند و اين قطعات از هم دور يا به هم نزديک میشوند. همين نزديک شدن و برخورد لبههای قطعات به همديگر عامل بروز زمين لرزهست. يک موضوع ديگری هم بر اساس همين صفحهای بودن خشکیها هست که به آن میگويند اشتقاق قارهای. يعنی اين قارههای فعلی زمين يک روزگاری همهشان به هم چسبيده بودهاند و کمکم که از همديگر فاصله گرفتهاند قارهها را درست کردهاند.
نمونههای زيستی اشتقاق قارهای خيلی جالبند. مثلأ گاهی دو تا جانور يا گياه را میبينيد که در فاصلههای دوری از هم هستند اما شباهتهای ژنتيکیشان نشان میدهند از يک خانوادهاند. يک نمونهی ديگرش هم محدود شدن بعضی جانوران و گياهان در يک منطقهست مثل کانگوروها که بعد از جدا شدن قطعهی استراليا فقط در همين منطقهی زمين شناسی وجود دارند.
خوب حالا اين را داشته باشيد.
در مرکز شهر بريزبن يک خيابانی هست به نام Queen Street که خيلی پر و پيمان است و هر چقدر که دلتان بخواهد فروشگاه و مرکز خريد آنجا پيدا میکنيد. خود اين خيابان تبديل شده است به محل قرار ملاقاتهای دوستان با همديگر. يک چهار راه کوچک "چه کنم" هم همان وسط خيابان هست که البته چون ماشين به آن راه ندارد بنابراين آدم با خيال راحت میتواند مدتها کاسهی چه کنم دستش بگيرد و همان طرفها پرسه بزند.
شورای شهر يک قسمتی از اين مرکز شهر را برای برنامههای هنری اختصاص داده و از فرصتی که برای مردم پيش میآيد که بيايند خريد کنند استفادهی میکنند و برایشان برنامههای هنری نمايش میدهند. از موسيقی جاز تا نمايش خيابانی و تا قهوه عربی درست کردن برای مردم.
چند روز پيش که داشتم از همان اطراف رد میشدم ديدم يک گروه از بومیهای جزاير اطراف استراليا مشغول اجرای برنامه هستند. چند دقيقهای ایستادم که ببينم چه چيزی اجرا میکنند.
لباسهایی که بومیها اطراف استراليا میپوشند خيلی شبيه است به لباسهايی که اهل هاوايی میپوشند. پيراهنهای با گلهای بزرگ و پر از رنگهای شاد. دخترها هم يکی يک تاج گل میگذارند دور سرشان. گيتار هم که جزو سازهایشان است.
منتها لباسهای نمايشهای ستتیشان با هم فرق دارد و خيلی از محيط اطراف نشأت گرفته. يعنی مثل کليد شناسايی موجودات زنده محيط عمل میکنند و از روی رنگ و لعاب لباسها میشود فهميد توی محيط زندگیشان چه جور طبيعتی دارند.
بومیهای هر دو کشور هم از چربی اين شترمرغ يک جور روغن تهيه میکنند که برای ترميم محل زخم، دردهای مفصلی و برطرف کردن چين و چروک پوست خوب است.
آدم سر از اين چهار راه چه کنم بريزبن که درمیآورد صاف میرود توی کلاس درس.
هفت روز هفته
روز اول. از فرط اين که همهی اتفاقات در ايران تکرار میشوند آدم پيشاپيش میتواند وقوعشان را پيش بينی کند. آن موقعی که مايلی کهن مربی تيم ملی بود هر چقدر که کارشناسان و بازيکنان تيم ملی با او گرفتاری داشتند اما اهل حکومت از او پشتيبانی میکردند صدای همه درآمده بود. بلاخره هم با جان به لب شدن مردم و سنگ پراندن به خانهاش حکومت تصميم گرفت او را عوض کند. حالا کاپيتان تيم آن روز که خودش هم با مايلی کهن گرفتاری داشت شده است مايلی کهن امروز و تا کار به بد و بيراه گفتن به او نکشيد حکومت دست بردار نبود که يک آدم کم ادعا و پرکار را بياورد بگذارد مربی تيم ملی. لابد اين دوره هم که بگذرد باز دوباره يکی از همين بازيکنان فعلی میرود توی جلد علی دایی و تا به حد بد و بيراه شنيدن نرسد همينطور ادامهدار خرابی به بار میآورد.
روز دوم. بعد از پيروزی تاريخی Anna Bligh در مقام سروزيری ايالت حالا تغييرات گروه کاری او دارند از راه میرسند. اول از همه Judy Spencer که حدود ده سال وزير پليس ايالت بود تغيير داده شد. اين خانم اسپنسر جزو وزرای پر قدرت دولت قبلی بود که معمولأ در اجتماعات عمومی حوزهی انتخابيهاش هم خيلی مشارکت داشت. تغيير اسپنسر از جمله نکات قابل توجه اينروزهاست. بحران اقتصادی جهان که گريبانگير همهی دنيای سرمايهداری شده خسارت قابل توجهی به شرکتهای فعال در حوزهی معادن وارد کرده و چون ايالت کوئينزلند از جمله پولسازترين ايالتهای استرالياست که سهم عمدهی درآمدش از همين فعاليتهای معدنی به دست میآيد، در نتيجه با کاهش درآمدهای ايالت میشود انتظار بحرانهای اجتماعی و از جمله افزايش جرم را داشت. طبیعیست که نيروی پليس هم بايد مقتدرتر از قبل باشد و همين شده که برکناری جودی اسپنسر از مقام وزارت پليس به همين افزايش اقتدار پليس ربط داده شده. آنطوری که بعضی رسانهها خبر دادهاند اسپنسر برای دوران بحران آدم مناسبی نيست و Anna Bligh میخواهد در حالی که سرگرم بازسازی اقتصادی ايالت است از بابت امنيت عمومی هم به مردم اطمينان خاطر بدهد. حالا به جای جودی اسپنسر Neil Roberts وزير پليس شده که قبل از اين که وارد مجلس بشود برقکار و قبل از آن تعليم دهندهی اسب بوده و همزمان توی يک کافه کار میکرده. به عبارت بهتر نيروی پلیس که کم بياورند خود وزير هم ممکن است بپرد وسط کافه برای بزن بزن.
روز سوم. دار و دستهی مجاهدين خلق هم خيلی ديگر کارهایشان خندهدار شده. سه هزار نفر را گذاشتهاند در يک اردوگاه. نه تير و تفنگ دارند و نه اجازهی رفت و آمد. نه میتوانند با اين سه هزار نفر به جایی حمله کنند و نه اگر کسی بهشان حمله کند قدرت دفاع از خودشان را دارند. حالا به هر اسمی که اينها را میخواهند روانهی يک جايی در دنيا کنند سر و صدای رئيس رؤسایشان درمیآيد که دست به اينها نزنيد و به قول بيانيهشان "ساكنان اشرف هرگز خانه و شهرى كه 23سال است در آن زندگى مىكنند و همه چيز آنرا خود ساختهاند، ترک نخواهند كرد". آدم ياد کنت مونت کريستو میافتد. حالا يک شهر هم ساخته باشند توی عراق خوب يعنی اينها چه نسبتی با عراق پيدا کردهاند که نشود از اين کشور بروند؟ مگر هر بنايی که يک خانهای میسازد يک اتاقش را هم میدهند به خودش؟ يا مثلأ يک زمين باير را تبديل کردهاند به زمين کشاورزی که حالا زمين مال خودشان است؟ اصلأ معلوم نيست به چه حسابی دربارهی خاک يک کشور ديگر ادعا دارند. فکر کنيد همين دار و دسته قرار بود بيايند جای جمهوری اسلامی. يعنی فرقی هم با جمهوری اسلامی میکردند؟ حالا بامزه میشود که فردای روز حضرات جمهوری اسلامی ادعا کنند اين شهرک را اتباع ايرانی ساختهاند و جزو مايملک ما محسوب میشود. درست شبيه به باغ اتابک تهران که روسها آن را خاک خودشان میدانند.
روز چهارم. خيلی جالب شده که طالبان شروع به توليد ثروت از معادن کردهاند. تا به حال منبع درآمد طالبان کشت خشخاش بوده ولی حالا به معدنکاری در دره سوات هم روی آوردهاند و اين يعنی ورود به حوزهی سرمايه گذاریهای کلان و داد و ستد با دنیای خارج. معمولأ کشت خشخاش و فرآوردههای مخدری جزو تجارتهای پنهانیست و علاوه بر اين که مايهی بدنامیست به محض اين که دست نيروهای مبارزه با مواد مخدر به مناطق کشت برسد تمام ثروت خشخاش کاران دود میشود میرود هوا. ولی معدنکاری را نمیشود با با آتش زدن تعطيل کرد، علاوه بر اين که معاملات زمرد هم به اعتبار معامله گران کمک میکند. با اين همه، يک نکتهی جالب در اين معدنکاریهای طالبان هست که آدم را مشکوک میکند. اصولأ بسياری از افراد طالبان از زور گرسنگی و بيکاری در افغانستان به اين گروه ملحق شدهاند و همين که الان يک گروهشان معتدلترند و دولت افغانستان دارد با آنها گفتگو میکند معنیاش اين است که اگر بدانند چرخ زندگیشان میچرخد چندان هم بدشان نمیآيد که دست از جنگ کردن بکشند. کشت خشخاش میتوانست برای آنها درآمد داشته باشد منتها از آن طرف ممکن بود آنها را به اسم قاچاقچی مواد مخدر به دام بيندازد. خوب حالا اگر بروند معدنکاری کنند آنوقت همان ثروت از طريق توليد صنعتی وارد زندگیشان میشود و گرفتاری مواد مخدر را هم ندارند. همين هم هست که آدم فکر میکند بازگشايی معادن دره سوات که سالها توسط دولت پاکستان بسته بودند میتوانند طالبان را وارد زندگی جديد اقتصادی کند و هويت جديدی برايش بتراشد. فیالواقع بازگشایی اين معادن با چراغ سبز دولت پاکستان همراه بوده که زندگی افراد طالبان را تغيير بدهد که بلکه دست از جنگ کردن بکشند. اين الگو هميشه جواب میدهد و نمونههای خیلی آشنای آن را در ايران خودمان بعد از دوران جنگ زياد ديدهايم. به وزارت هم که رسيدهاند.
روز پنجم. طبق نظرسنجیها حزب عدالت و توسعه ترکيه در انتخابات شهرداریها به پيروزی میرسد. رهبر اين حزب رجب طيب اردوغان است که پست نخست وزيری ترکيه را بعهده دارد. همين حزب عدالت و توسعه بعد از کسب قدرت روابط ترکيه را با اسرائيل گسترش داد و چپ و راست با آنها مانور نظامی برگزار میکنند. آنوقت جناب اردوغان در اجلاس داووس جلسه سخنرانی را در اعتراض با وقايع غزه ترک کرد. يعنی انصافأ يک رهبر حزب بهتر از اين میتواند از مردم رأی جمع کند؟
روز ششم. محی الدین کبیری، رهبر حزب نهضت اسلامی تاجیکستان گفته است که "دین اسلام در ظرف یک هزار و چهار صد سال کلیه ارزشهای ملی تاجیکان را از غربیل گذراند و آن عده از جشن و مراسمی که با مذهب ما سازگار نبودند، از بین رفت و مراسمی به مثل نوروز از سوی اسلام پذیرفته شد". آنوقت در دوران شوروی حضرات حزب کمونيست هم يک غربال ديگر کردند و از نوروز تنها به عنوان جشن مردمی و فرارسيدن فصل بهار تجلیل میکردند و خبری هم از تعطیلی اين روز نبود. آن طرف نوروز اسلامی، اين طرف نوروز کمونيستی. همين دو تا حرف را که بگذاريد کنار هم متوجه میشويد انگار اسلام و کمونيسم در آسيای ميانه مثل تيغههای قيچی عمل کردهاند و هر چيزی که میشده از ارزشهای ملی حذف کنند آن را حذف کردهاند. آدم ياد دوران مصدق خودمان میافتد که کاشانی و حزب توده با هم زحمت ساقط کردن دولت را کشيدند. يکی به نمايندگی از اسلام يکی هم به نمايندگی از شوروی. به قول ميرزا پيکوفسکی وحدتی میکنند با همديگر.
و روز هفتم. حالا مسابقهی کيک پزی را بگوييد. چند تا از اسامی تيمها را مینويسم جهت اين که دستتان بيايد چه خبرهاست. اسم يکی از تيمها "در به درهای بريزبن" است. اسم يکی ديگرشان "آشپزهای داغون کن" است. يکی ديگرشان "شيرينی سازها" ست. يکی ديگر"TSG Hofenheim" است. چند تا گروه ديگر هم دارند بازيکن خريد و فروش میکنند و گفتهاند بيزحمت دست نگه داريد الان اسم میدهيم. بابا ملت منتظرند ... اسم نداديد مسابقه را شروع میکنيم ها!
28.3.09
خاطرات نشنيده، قسمت هشتم
ما هر سال ايام عيد، مثل همين حدودهای سال، در خرمشهر همهی کار و زندگیمان میشد پذيرايی کردن از فک و فاميل و دوستانی که از تهران میآمدند برای تعطيلات. امکان پذيرايی از همهشان را داشتيم و از آمدنشان اتفاقی نمیافتاد.
پدر و مادرم گفتند حالا که جنگ شده برويم خانهی يکی از همين فاميلهای دم عيد. به اين حساب که بلاخره بعد از اين همه سال يک کمی حالا به دادمان برسند.
ما پایمان را گذاشتيم خانهی يکیشان، ديديم حرف نامربوط است که دارد میبارد سرمان. خيلی ديگر فوق طاقتمان شده بود. پدرم و مادرم گفتند برمیگرديم اهواز. و برگشتيم. خيلیها همين حال و روز را داشتند که از سر همين کم لطفیها ترجيح دادند برگردند توی همان محيط جنگی و گاهی بزنند به بيابان که از حرف و نقل اين و آن در امان بمانند.
حالا که خاطرات دکتر حسين کردوانی را میشنوم ياد همان دوران میافتم. ياد رمان کوری ساراماگو افتادم که کورها در عالم کوری هم به همديگر رحم نمیکنند.
قسمت هشتم خاطرات دکتر حسين کردوانی را بشنويد.
تمام حقوق متن اين اثر به امير حسين کردوانی و حقوق تدوين آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
خاطرات نشنيده، مقدمه،
خاطرات نشنيده، قسمت اول
خاطرات نشنيده، قسمت دوم
خاطرات نشنيده، قسمت سوم
خاطرات نشنيده، قسمت چهارم و پنجم
خاطرات نشنيده، قسمت ششم و هفتم
27.3.09
جمعه برای زندگی
خوب معلومه که "جمعه برای زندگی" ادامه دارد ...
"جمعه برای زندگی" يک قرار هفتگیست برای نوشتن دربارهی همهی خوشیهایی که ما را به دنيا متصل نگه میدارد. همهی حرفهای ناگفته. من تجربه کردهام که يک کمی که توی ذهنتان میگرديد متوجه میشويد يک چيزهایی هست برای حرف زدن که آدم دوست دارد بگويدشان اما معلوم نيست چه وقت اين کار را میکند.
دقيقأ برای همين است که "جمعه برای زندگی" جای نوشتن همين نوشتههای بیزمان اما به درد بخوریست که هيچ چيزی که ازشان برنيايد، اما خود نويسنده را برمیگرداند به زندگی.
حالا من امروز در استراليا يک عدهای را آن طرف دنيا از خواب بيدار کردهام که برای "جمعه برای زندگی" بنويسند. پشيمان هم نيستم چون فردا که از خواب بيدار بشوند با ديدن نوشتهی خودشان کلی روزشان ساخته میشود.
خوب حالا قبل از اين که نوشتههای همين نصف شب بيداران را بخوانيد يک چيز جالبی بشنويد.
چند بار در عمرتان فيلم "نبرد الجزاير" را ديدهايد؟
آن اوايل انقلاب يک روز در ميان آدم يک جايی در معرض نمايش اين فيلم بود. منتها بعد از نبرد الجزاير ديگر هيچ فيلمی که به آدم نشان بدهد بلاخره اين الجزايریها حالا توی اين روزهای بعد از پيروزی زندگیشان چطور است نديديم. خوب جوابش اين است که زندگیشان معمولی شده. درگيری سياسی هم دارند البته ولی زندگی هم میکنند و از آن لذت هم میبرند.
حالا امروز يک موسيقی الجزايری میبينيد و میشنويد که خيلی جديد است و کلی هم برای رفع معضل چربیهای اضافی مفيد است. اين نمونهی همان چيزیست که خيلی از ماها بعد از فيلم نبرد الجزاير از آن باخبر نبوديم. فی الواقع زندگی جريان دارد.
خوب خوانندهی اين آهنگ هم Rwah Gbali هست.
و اما بقيه مطالب مربوط به نيمه شب بيداران البته به جز پرشين:
خورشيد خانم: موهیتو بنوشین تا حالتون جا بیاد
پرشين سعيد واقفی: فشار بده پايين لطفأ
سيبيل طلا: جبر جغرافيایی
نيک آهنگ کوثر: اينجا هنوز پنجشنبهست
مريم نبوی نژاد: آه چقدر دلم برایتان تنگ شده.
26.3.09
کيک پزيه ... کيک ... بدو بدو مسابقه
از بس که برای عيد نوروز مراسم داشتيم و برای وبلاگ هم قرار و مدار راديويی- تلويزيونی گذاشتيم وقت نشد که دنباله مسابقهی کيک و شیرينی پزی را اعلام کنيم.
ولی هنوز عيد است.
آیییيی شيرينی پزها ... از امروز تا آخر روز يکشنبه وقت داريد که اگر اسم و اعضای گروهتان را برای مسابقه کيک و شيرينی پزی اعلام نکردهايد اسامی را بفرستيد. روز دوشنبه اسامی تيمها و شرکت کنندگان را اعلام میکنم. روز و محل مسابقه را هم اعلام میکنم.
لطفأ اسم تيم و اعضا را برای من ايميل کنيد. شفاهی خبر بدهيد يادم میرود آنوقت روز مسابقه گرفتاری پيدا میکنيم.
اين هم ايميل:
hamy42[AT]yahoo[DOT]com

قرار و مدار مسابقه را يک بار ديگر مینويسم که بدانيد چه خبرهاست.
هر گروه میتواند فقط شامل يک يا دو نفر باشد، نه بيشتر. هر نفر فقط میتواند در دو گروه عضويت داشته باشد اما دو نفر مشابه نمیتوانند دو گروه مختلف معرفی کنند.
هر گروه بايد اسم داشته باشد. به نظرم به اسم تيمها هم بايد جايزه بدهيم، يکی دو تا از تيمها که اسمشان خيلی خداست. اندازه و نوع کيکها به دلخواه خودتان است. اگر شيرينی میپزيد تعداد شيرينیهایتان بايد به اندازهی يک بشقاب باشد.
هر تيم میتواند دو جور کيک و دو جور شيرينی در مسابقه شرکت بدهد.
نان خامهای، حلوا و شله زرد هم جزو مسابقه هستند. ولی انصافأ فرنی و حليم را نمیشود هيچ جوری توی مسابقه شرکت داد.
چون مسابقه در فضای باز برگزار میشود و دم و دستگاه پخت و پز و خنک کردن هم نداريم بنابراين فکرش را بکنيد که اگر لازم بود چيزی بپزيد يا مواد کيک را در جای خنک نگه داريد وسايلش را با خودتان بياوريد. وروديهی مسابقه برای هر تيم 10 دلار میشود که مقيد باشيد برای پولی که داديد هم که شده بياييد و مسابقه بدهيد. ولی تماشاگران لازم نيست پول بدهند. به برندگان جايزه میدهيم.
بعد از مسابقه هم میتوانيد کيکتان را بفروشيد به مردم يا ببريد خانهتان.

اين هم يک توضيح اضافی: خوش تيپی کیک و اعضای تيم کلی اهميت دارد.


فقط تا آخر روز يکشنبه میتوانيد اسامیتان را بفرستيد. بعد اگر دير شد بهانه نگيريد.
حتمأ شرکت کنيد و يک کمی لذت ببريد از زندگی.
زمان مسابقه عصر است. در ضمن DJ هم داريم که بزنيم و برقصيم برای همان روز مسابقه.
25.3.09
يا منو ببر به خونهتون يا بيا به خونهی ما
تنهی يک درخت را که قطع میکنند میبينيد روی سطح قطع شده يک مجموعه دواير متحدالمرکز وجود دارد. میدانيد که اينها نشانهی عمر درخت هستند و اگر اهل گياهشناسی باشيد اين را هم میدانيد که بزرگی و کوچکی دواير و رنگشان مربوط است به اوضاع و احوال ساليانی که درخت طی کرده تا رسيده به زمان قطع شدن.
اما اين دواير در عالم انسانی هم يک مشابهاتی دارد و گاهی همين مشابهات ازشان يک کارهايی سر میزند که آن طرفش میرسد به علم اعصاب. يک کمی داستان دارد که خلاصهاش اين است.
درخت جماعت وقتی قطع میشوند ممکن است بعد از مدتی يک نهال کوچک روی تنهشان سبز بشود و چند سال بعد يک درخت ديگر به جای آن اولی سر درآورده باشد. منتها تا امروز کسی چيزی در اين مورد ننوشته که مثلأ درخت دومی شاخههايش را پيچيده باشد دور گردن آن بابايی که درخت اولی را قطع کرده که مثلأ انتقام گرفته باشد. يا درخت دومی در اثر ناراحتی اصلأ محلشان را ترک کرده باشد. در واقع حادثهی قطع درخت در خاطرهی درخت بعدی نمیماند.
اما در مورد انسانها و دست کم بعضی از انواع جانداران ديگر اين اتفاق میافتد. يعنی از پدرکشتگی تا کينه به دل گرفتن همه جورش در جامعهی انسانی هست. اما يک نکتهی خيلی مهمش اين است که گاهی داستان آدمها به جای اين که به نسل بعد منتقل بشود به خودشان منتقل میشود. يعنی خود همان آدمی که صدمه ديده دوباره وارد گود میشود که آی نفس کش. خوب اين را لابلای خبرهای رسانهای زياد میشنويم که يک بابايی میافتد به جان مردم بابت يک دلخوری قديمی.
اما يک بخش ديگر داستان هم هست که همين را میخواهم بنويسم.
آن بخش ديگر داستان عبارت است از اين که يک آدمی در اثر مثلأ يک تصادف يا يک حادثهی فيزيکی دچار ضربهی روحی میشود. اما بعد از ضربه تازه دچار تنش يا استرس میشود. در واقع آن تنش حاصل از آن ضربهی روحی که خودش از يک جای ديگری سرچشمه گرفته اسمش بيماریست و به اسم PTSD يا نقصان عصبی پس از ضربه شناخته میشود. اسم کاملش هم Posttraumatic stress disorder است. در فهرست عوامل اين گرفتاری خيلی چيزها را گنجاندهاند، از آزار جنسی گرفته تا درس خواندن زيادی.
مثلأ يک آدمی از بس که توی ترافيک گير کرده و کار و زندگیاش هم يک جوری بوده که هر روز بايد اين داستان را تحمل میکرده بتدريج میافتد توی تلهی PTSD. يا يک نفر ديده که چهار تای ديگر ريختهاند روی سر يکی و کتکش زدهاند و نصف شب از ترس اين که نکند خودش هم گرفتار اين وضع بشود خوابش نمیبرد. يا آدم درس دارد اساسی، و نمیرسد بخواندشان و ترتيبش داده میشود اساسی. آنوقت تا مدتها گرفتار PTSD میشود. چند نمونهی ديگر هم هست. مثلأ اين که آدم فکر میکند برود توی خيابان بعد يکی به آدم گير نمیدهد که اين چه لباسیست که پوشيدی؟ يا اين چه مدل مويیست که داری؟ يا اصلأ چرا در صحنه نيستی؟
بسته به شرايط آدمها نشانههای گرفتاری و مدت آن فرق میکند اما به طور ميانگين اگر يک آدمی برای شش ماه مرتب دچار تنش ناشی از همين گرفتاریها باشد آنوقت بايد برود دکتر.
اين PTSD يک جاهايی توی دنيا شده است ابزار کنترل اجتماعی. يعنی بازخوردهای مثبتی که به طور عمد ايجاد میکنند باعث يادآوری عامل تنش میشود و جامعهای که تحت تنش است قابل کنترل میشود. داستان عصبیاش اين است که يک نشانهی خاص را در ذهن مخاطبان تبديل میکنند به عامل تنبيه و درست شبيه به آزمايش پاولف هر بار که مخاطبان را در معرض نشانه قرار میدهد دستگاه عصبی شروع میکند به واکنش نشان دادن. واکنش دستگاه عصبی میشود افزايش ترشح کورتيزول و در نتيجه اختلال رفتاری. اين کار را با بو و شکل هم انجام میدهند. يعنی بو يا شکل يک نشانه میتواند ترشح کورتيزول را زياد کند و مخاطب را ببرد به حال تنش.
يک مدتی که میگذرد و تنش جا میافتد آنوقت PTSD هم در بين جامعهی تحت فشار عصبی افزايش پيدا میکند. علاوه بر آزمايشهای هورمونی، اين که چقدر هر نشانهای حساسيت توليد میکند يکی از راههای تشخيص ميزان گرفتاری افراد است.
يک نشانهی داخل مغزی هم وجود دارد که عبارت است از کوچک شدن بخش هيپوکامب مغز به اندازهی 20 درصد. يعنی وقتی يک آدمی خيلی دچار تنش بشود حافظهاش هم کم میشود. همين نشانهی مشابهیست با حلقههای تنهی درختان.
اهميت اين داستان PTSD مربوط است به درگير شدن آدمها در بحرانهای اجتماعی. يعنی بر خلاف درختان که تا يک حدی که میرسند قطعشان میکنند و نهال بعدی هم در فکر پدرکشتگی با تبرزن نيست در مورد انسانها اين خود آنها هستند که بعد از دوران بحران باز دوباره برمیگردند به کار و زندگیشان منتها ممکن است گاهی يادآوری بحران آنها را از تعادل خارج کند يعنی دچار PTSD بشوند.
حالا واقعأ بايد برای جلوگيری از PTSD چه کار کرد؟ اول اين که فقط 8 درصد مردم دچار اين گرفتاری در حد ناجور آن میشوند ولی کسی خبر ندارد که آيا گرفتاری روی او هم اثر گذاشته يا نه. يعنی PTSD میتواند سراغ همه برود.
خوب گاهی دارو خوردن با نظر پزشک اجتناب ناپذير است. اما اين مربوط است به همان 8 درصد که بايد بروند يا ببرندشان دکتر. اما برای اين که تنش به آنجاها نرسد دو تا توصيهی خيلی مهم وجود دارد. يکی يوگا و دومی مديتيشن.
جالب است که گوش دادن به موسيقی يوگا هم میتواند از ورود آدمها به PTSD جلوگيری کند.
بنابراين اين که میگويند يا منو ببر به خونهتون يا بيا به خونهی ما مربوط است به اين است که يا حسابی ورزش کنيد و خودتان را از شر چربیهای اضافه خلاص کنيد که بشويد سبز کشمير ما و از قد و قوارهی خودتان لذت ببريد. يا اگر تنبلی میکنيد و با همينی که هستيد خوشيد روزی يک ساعت موسيقی يوگا بشنويد.
24.3.09
پلنگی از هواپيما پريد
بلانسبت آن فيلم "يک چيزی از قفس پريد"، حالا بلاخره پلنگ آقا هم از هواپيما پريد. البته ايشان با کارهايی که میکند به پرواز بر فراز آشيانه فاخته که هيچ شباهتی ندارد و همان يک چيزی از قفس پريد بيشتر بهشان میآيد.
جهت اطلاعتان عرض میکنم که همين آقای پرش هفتهی پيش داشت زار میزد که از بی پولی دارم میميرم و يک روضهی طولانی هم خواند که ما فقرا فردای روز اگر نداشته باشيم بخوريم بايد کی را ببينيم. مقداری معتابهی چارواداری هم بست به اقتصاد جهانی. منتها بعد از روضهخوانی اعلام کرد که حالا اگر فيلم خوب داشتی بردار بيار خانهی من با هم ببينيم چون يک تلويزيون LCD خريدهام که از زور بزرگی با بدبختی آوردمش توی خانه.
دقيقأ به همين دليل است که اسم کارهای ايشان يک خط در ميان همان "يک چیزی از قفس پريد" است و شما هيچ شک نکنيد.
در هر حال پلنگ آقا خيلی عيد را به شما تبريک میگويد و برای وعدهای که داده بود در مورد فيلم پرش از هواپيما، فيلم را به عنوان هديهی نوروزی برای خوانندگان وبلاگ به اينجانب داد که بگذارم روی وبلاگ برای ديدنتان.
الوعده وفا.
آن اول فيلم هم يک کمی با او مصاحبه میکنند که خودتان میبينيد و میشنويد.
حالا برای اين که خودتان را امتحان کنيد که از ارتفاع میترسيد يا نه فيلم پرش پلنگ آقا را ببينيد.
22.3.09
هفت روز هفته
روز اول. به نظرم کناره گيری خاتمی از انتخابات از جمله هوشمندانهترين کارهايی بود که میشد در عالم سياست انجام داد. حالا اصراری ندارم که موافق حرفم باشيد ولی من فکر میکنم يک اتفاق تاريخی در ايران افتاده و جامعهی ايرانی بلوغ سياسیاش را به لايهی سياسی جامعه قبولانده است. دکور سياسی را که بزنيد کنار آن پشت و پسلهها بعد از اين همه سال نابود کردن هر جرقهای از رهبری اجتماعی حالا يک رهبر برای جامعه خلق شده. اين موضوع مهمیست. به نظرم تئوری فشار از پايين و چانه زنی از بالا حالا به عمل درآمده و در کمال ناباوری، خاتمی از آدمهايی که به اسم هواداری از او يا برايش ماله میکشند يا نسخهی انقلابی برای مردم میپيچند فاصله گرفته. يک کمی که دقت کنيد متوجه میشويد دو تا آدم در تاريخ ايران به چنين موقعيتی دست پيدا کردهاند. اميرکبير و مصدق. مصدق بر خلاف اميرکبير قدرت اجتماعیاش را به يک حزب انتقال داد و همين شد که آرمانش از خود او عبور کرد و تا با امروز امتداد دارد. اميرکبير حزب نداشت و در نتيجه عملگراییاش بعد از او ادامه پيدا نکرد. البته گرفتاری هر دوی آنها در اين بود که خودشان در ارکان اجرايی قدرت باقی ماندند و پايين کشيده شدنشان آنها را از ارتباط مستقيم با مردم دور کرد. اميرکبير را کشتند ولی مصدق به خاطر همان حزب و قدرت مردم تبعيد شد. خوب حالا خاتمی با همان قدرت مردم وارد ميدان شده ولی به جای ماندن در ارکان اجرايی به رهبر سياسی تبديل شده که میتواند قدرت را در تئوری و اجرا به چالش بکشد. اگر ميرحسين وارد ميدان انتخابات نمیشد و خاتمی باقی میماند با همان وضعی روبرو میشد که در دوران هشت سالهاش روبرو بود. محدوديت اجرايی او را آماج انتقاد دوستدارانش قرار میداد و اگر به مرز اجرايی تغيیرات بنيادين هم نزديک میشد در بهترين حالت به وضعی شبيه به مصدق میرسيد. خوب همين حالا هم از آدمهای معتبر سياسی میشنويد که اگر مصدق راه متفاوتی در پيش میگرفت میتوانست قدرت شاه را محدود کند. به نظر من خاتمی همين کار را کرد. تسليم نشدن اين بار او به فضای هيجانی جامعه که باز او را به قدرت اجرايی برسانند و باز او نتواند کاری از پيش ببرد کار عاقلانهای بود. اگر تعارف ميان خاتمی و ميرحسين را کنار بگذاريد در عالم واقع هيچکس از ميرحسين يا کروبی توقعی برای تغيير ندارد. رئيس جمهوری در نظام سياسی ايران کارهای نيست ولی در عوض رهبر يک حزب است که میتواند با معرفی رئيس جمهوری و اعضای کابينهاش با قدرتهای بالادست سياسی چانه بزند. حقيقتش من باورم شده که حالا ما اهل جامعهی ايرانی داريم عقلانيت را تجربه میکنيم و از انقلابيگری دست کشيدهايم. حتی توی وبلاگستان!
روز دوم. يک پيروزی تاريخی نصيب حزب کارگر شد. ديروز انتخابات ايالتی در کوئينزلند برگزار شد و برای اولين بار در تاريخ استراليا يک زن به مقام سروزيری ايالت رسيد. Anna Bligh که از تقريبأ دو سال پيش و بعد از استعفای Peter Beatie به مقام سروزيری ايالت رسيده بود در اين چند ماه بحران مالی جهانی تحت فشار حزب ليبرال بود که انتخابات ايالتی را برگزار کند. ديروز که انتخابات برگزار شد خيلیها فکر میکردند بعد از 11 سال که کارگرها عهدهدار دولت در کوئينزلند بودند حالا ديگر انتخابات را به ليبرالها میبازند. يک بخش داستان هم مربوط به جنسيت بود که کم و بيش در تبليغات ليبرالها بر عليه کارگرها ديده میشد. منتهای مراتب پيروزی چشمگير Anna Bligh نشان داد کوئينزلند هنوز پايگاه شماره يک کارگرهاست و دولت فدرال هم که در دست کارگرهاست میتواند هنوز در مورد تعداد رأی دهندهگان به حزبشان خاطر جمع باشد. يک نکتهی خيلی مهم در جامعه شناسی استراليا در مقايسه به مثلأ ما ايرانیها هست که در انتخابات هميشه ديده میشود. تغييرات هرگز انقلابی نمیشوند. يعنی آنقدر نگاه غالب اجتماعی محافظهکارانهست که آن که دولت را در دست دارد میداند که با از دست دادن دولت خيلی بايد پدر خودش را دربياورد که باز هم مردم به آنها رأی بدهند. در واقع شعار خوب دادن کافی نيست و يک حزب آنقدری از طرف مردم وقت دارد که ثابت کند میتواند کاری انجام بدهد يا نه. اگر انجام داد، میماند وگرنه برای مدتهای طولانی بايد خودش را به زمين و زمان بزند تا مردم دوباره به آنها اعتماد کنند. اين که انقلابی در کار نيست به سياستمداران قبولانده که بيخودی موج اجتماعی راه نيندازند و بعد که رأی گيری تمام شد همهی حرفهایشان را بکوبند به طاق نسيان. خودتان مقايسه کنيد با تب انتخابات در ايران که ببينيد با دو تا شعار چه دگرگونی وسيعی در جامعه رخ میدهد.
روز سوم. حالا البته تصوير سياسی غالب در ايران اين است که همهی راهها به رم ختم میشود، و هر چقدر هم نشانی لازم باشد همه را مستقيم حواله میدهند به همان رم. منتهای مراتب اين نامه به رم فرستادن هزار تا اشکال دارد و همين است که مثلأ اوباما ديگر دارد صاف و پوست کنده با رهبر ايران حرف میزند و ممکن است برای ايشان نامه بنويسد. اولين اشکال اين است که نشان میدهد در نظام جمهوری اسلامی اصولأ همهی ارکان قدرت به قول جعفر قاطبه، گشت، بيکارهاند. خوب اين همان تصويریست که در دوران شاه هم وجود داشت که باقی حضرات کارهای نيستند و همين که شاه يک قدم بيايد پايين تمام کوروش بخواب و اينها هم میريزند پايين. تصادفأ اين تصوير دربارهی عراق دوران صدام حسين هم وجود داشت و شباهت فروريزی دم و دستگاه شاه و صدام آنقدر زياد است که فقط میشود گفت شاه ايران اعدام نشد. تکثر که عامل اصلی قدرت در هر نظام سياسیست در مورد جمهوری اسلامی جای خودش را داده به فرديت و همين باعث میشود که نه تنها فشار برای تغيير در يک موضوع خلاصه بشود بلکه جامعه بدون احساس مسئوليت آمادهی پذيرش هر نوع تغييری خواهد بود. اين همان ايدهی ولايت مطلقهست که تمام جامعه بدون مسئوليت است و هر چه بايد حل و فصل بشود در دست يک نفر است. در چنين شرايطی هيچ آرمان اجتماعیای فراتر از آرمان شخصی نيست. طبيعی هم هست که آرمانهای شخصی تابع سود و زيان شخصیست. باقیاش دست همانیست که مسئوليت اصلی را دارد. به اين ترتيب ملتی در کار نيست که به يک باور ملی معتقد باشند. خوب توی تاريخ ايران هر بار که چنين موقعيتی پيش آمده، حتی در دوران معاصر مثل همين شاه، با تغيير آدم مسئول جامعه را تغيير دادهاند. سادهاش اين است که يک بابایی مسئول پول درآوردن و خريد خانه باشد، باقی هم کشک. حالا اگر شغل بابای خانه را از او بگيريد دهان همهی اهالی خانه باز میماند که يکی غذا بهشان برساند. به سلامتیتان اسم اين کار از دست رفتن استقلال است. آن دو تای ديگر هم که رفتهاند گل بچينند. حالا اوباما که میگويد عيد شما مبارک يعنی اينروزها بايد منتظر يک بابای جديدی باشيم که گاهی در حال رد شدن دو تا دست هم برای بچهها تکان میدهد. آدم فکری میشود که اين همه اره و عورهای که شدهاند مشاور فکری، بعد از حل مشکل استقلال چه وقت کليد را از پنجره میاندازند پايين برای بابای جديد. فیالواقع آدم ياد غلامان آقامحمدخان قاجار میافتد.
روز چهارم. انتخابات ايالتی کوئينزلند يک داستان عجيب و غريب هم داشت. يکی از کسانی که برای کرسی مجلس رقابت میکرد يک خانمی بود به نام Pauline Hanson. ايشان بنيانگزار و رهبر حزب Nation است که يک حزب دست راستیست و خيلی هم نژاد پرست است. در جريان تبليغات انتخاباتی، روزنامهی Sunday Telegraph دو قطعه عکس برهنه از او منتشر کرد. انتشار اين عکسها نه تنها به انتخابات بلکه تقريبأ به زندگی سياسی پاولين هانسن هم پايان داد. حالا البته سردبير همان روزنامه بابت انتشار عکسها عذرخواهی کرده ولی اصل داستان در همان انتخابات بود که چيزی برای پاولين باقی نگذاشت. عکسهای منتشر شده مربوط به دوران جوانی پاولين بوده که دوست پسر او که حالا يک آدم سالمند از کار افتاده است از او گرفته بود. از قرار چند باری در اوج فعاليت سياسی پاولين همان دوست پسر سایق رفته بوده و از او تقاضای کمک کرده بوده ولی جواب منفی شنيده. خوب حالا و در آخرين روزهايی که پاولين هانسن میتوانست وارد مجلس ايالتی بشود انتشار عکسهای برهنهی او باعث از دست دادن موقعيت سياسیاش شد. دنيای سياست پر است از اين خبرها. البته خاطرنشان میشود که هيچ رهبر سياسی هم قرار نيست مردم را از روی پل صراط عبور بدهد.
روز پنجم. يک کمی غير عادیست که آدم دربارهی يک موضوعی که سال گذشته هياهوهايش تمام شده حرف بزند ولی خوب موضوع تازه برای من مطرح شده. در يک فرصتی فيلم علی سنتوری را ديدم. انصافأ زجری کشيدم از ديدن فيلم. اين همه کشدار، اين همه تکرار مکررات. آمدم با دور تند ببينم بعد فکر کردم شايد يک چيزهايی توی فيلم باشد يا يک حرفی بزنند که نشنيده بماند و همان اصل موضوع باشد برای همين هم تا آخر فيلم را ديدم. البته نگفته نماند که سانسور باعث شده زندگی اهل هنر به هم بريزد و آنقدر مجبور به خودسانسوری میشوند که دست آخر چيزی از اثرشان باقی نمیماند. منتها من ملت هم در اين سی سال خودمان ياد گرفتهايم که آن پشت ساختمان حکومت با کارگردانها حرف بزنيم. آنها يک چيزی بگويند و ما توی دلمان بخنديم که آدم باسواد و باهوش را که نمیگذارند مسئول بخش سانسور و از همين حرفهای بين کارگردان و خودمان لذت ببريم. منتهای مراتب تنها فکری که میشود کرد که احترام مهرجويی باقی بماند اين است که از قرار اين بار مهرجويی اصولأ فيلم را سپرده به خود آدمهايی که بايد تأييديه را صادر کنند که خودشان يک چيزی بسازند. يحتمل نفرين مهرجويی هم مربوط بوده به اين که مردم با دی وی دی تقلبی دل يک بنده خدای عشق کارگردانی را شکستهاند و ديگر کسی نمیرود سينما فيلم را ببيند. اميدوارم اگر قرار است همينطور ادامه بدهد برای بعدیها توی تيتراژ بنويسد کارگردانی مشترک.
روز ششم. برنامههای رسانهای عيد و بخصوص سايتهای رسانههای حرفهای اصولأ با نوروز رابطهای نداشتند. اين هم خیلی جالب شده که ايرانیها برای مثلأ گوگل نامه مینويسند که لوگوی سايتش را به مناسبت نوروز عوض کند اما همهی اين حرفها به رسانههای فارسی زبان نمیرسد. مهمترين اتفاق اجتماعی ايران همين نوروز است که مردم را از اين رو به آن رو میکند، ولی رد پايش در سايتهای رسانههای فارسی زبان میشود همان چيزی که آدم از گوگل توقع دارد. بامزه شده داستان.
و روز هفتم. خوب حالا عيدتون مبارک. خوش گذشته؟ چند روز ديگر هم که مسابقهست و خيلی خبرها. از يکی دو روز ديگر شروع میکنيم به جار زدن برای ادامهی مسابقه.
20.3.09
جمعه برای زندگی ... سال نو مبارک
عيد شما مبارک ...
از خوبیهای "جمعه برای زندگی" يکی هم اين است که میافتد به روز عيد.
امروز برای "جمعه برای زندگی" اول از همه يک فيلم دو دقيقهای میبينيد. خودتان ببينيد و با هنرمندانش آشنا بشويد. يک ماهی طول کشيد که يکی يکی اين حضرات را اين طرف و آن طرف گير بياورم و با هم آواز دستجمعی بخوانند. يعنی من بدو آهو بدو.
حالا اين شما و اين هديهی نوروزی بريزبنیها برای خوانندگان وبلاگ:
خوب اين هم از رقص و آواز دستجمعی.
برایتان سال خوشی آرزو میکنم و اميدوارم سالم و تندرست باشيد. ورزش کنيد در ضمن.
و اما چهار تا از همين بر و بچههای توی فيلم يک روز دو ساعت نشستند و با هم يک برنامهی راديویی ضبط کردند. حالا کمکم از اين گروه کارهای خيلی بهتری میشنويد. اين بار دستگرمیشان بود و به نظرم خيلی عالی از آب درآمده. يک کمی آن اوايل صدای ضبط بالا و پايين شد ولی بعد از چند دقيقه صدای ضبط بهتر شد. اين هم در آيندهی نزديک درست میشود. قرار بود اين صفحه را ديرتر ببينيد ولی فکر کردم تا آن موقع ممکن است خيلیهایتان که هنوز عيد را حس نکردهاند ممکن است خوشتان بيايد و برويد اين يک روز را خوش بگذرانيد.
خوب حالا نيم ساعت با اين چهار نفر باشيد و نوروزانهشان را بشنويد.
تمام حقوق اين برنامه به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
عيدانهی "جمعه برای زندگی" مثل هميشه نويسندگانش را هم دارد. خيلی هم خواندنی نوشتهاند.
سال نوی شما مبارک.
پرشين سعيد واقفی: کت و شلوار پوشيديم ها!
شيدا: هفت سين ايرانی در مدرسه.
انسيه اکبری: هفت سين.
نوروز ... با پلنگ آقا
به مناسبت سال جديد پلنگ آقا هم افتاده به کارهای محيرالعقول. يعنی امروز که من فهميدم گفتم نميشه امروز میرفتی که بلاخره مردم روز عيد يک کمی هيجانزده بشن؟
جنابشان سه هفته پيش رفتهاند يک جايی با چند تا از همکارانشان در رشتهی Parko از در و ديوار پريدهاند پايين. بعد يکیشان گفته من ديگه از اين ارتفاعات کوتاه حال نمیکنم. پلنگ آقا که منتظر يک بلانسبت سيخونک هستند فرمودند خوب بريم يک ارتفاع بلندتر پيدا کنيم که بپريم پايين. همکارش گفته نه اينا ديگه مال تازه کارهاس. بريم از خيلی بالاتر بپريم.
در نتيجه ...
در نتيجه اين که دو نفری رفتهاند يکی 300 دلار دادهاند که چه بشود؟ که يک هواپيما بردارد ببردشان بالا و از آن بالا با چتر نجات فرود بيايند پايين. البته با هر کدامشان هم يک بابايی میپرد پايين که چتر و اينها را هم همان بابا کنترل میکند. يک کمی هم که توضيح داد معلوم شد رفته با مسئول اين تشکيلات چتر و هواپيما حرف زده که آن بابايی که قرار است با پلنگ آقا بپرد پايين تا نزديکیهای زمين خم به ابروی مبارکش نمیآورد و دو تايی با هم سقوط آزاد میکنند.
حالا اگر توی هواپيما نشسته بوديد ديديد يکی دارد میزند به پنجره که اسم اون خانمه چی بود همين پلنگ آقاست که حتمأ با زور و اصرار گفته اصلأ چتر لازم نداريم خودمان يک کاريش میکنيم.
حالا از اين هم که بگذريد باز سخن همين پلتگ آقا خوش است که 70 دلار اضافه هم داده که مراسم سقوط آزادش را فيلمبرداری کنند. گفتم خوب امروز میرفتی میپريدی که اهل وبلاگ روز عيد فيلمت را ببينند.
خلاصه که فردا که سال دارد تحويل میشود پلنگ آقا مثل يک هديهی آسمانی نازل میشود روی زمين. خودش که امروز میگفت اگر آدرس بدهی با چتر صاف فرود میآيم توی ميهمانی شب عيد. يک واژه هم يادش دادم که تا عصر ده دفعه به مناسبتهای مختلف اظهار فرمودند. گفتم اگر چترت باز نشود به قول فارسی زبانها "تلپ" میافتی پايين. تا عصر هی رفت هی آمد، گفت من بگويم خودکار از دستم تلپ شد درست است؟ گفتم اين هم میشود.
خلاصه فيلم تلپ پلنگ آقا که به دستم برسد میگذارم روی وبلاگ که ببينيد.
خوب فردا يک فيلم ديگر هم میبينيد و يک برنامهی راديويی هم میشنويد. فعلأ دارم کلنجار میروم که فيلم را بگذارم روی وبلاگ چون حجمش زياد است. ولی فيلم خيلی ديدنی از آب درآمده. فيلم را با يک دوربين عکاسی کوچک که میشود قطعات کوتاه هم با آن ضبط کرد ساختهام. برنامهی راديويی هم که خيلی کار خوبی شده. موقع تدوين هر دوی آنها کلی خنديدهام بابت هر صحنه و هر کلامی که گفته شده.
و اما این هم موسيقی امروز که يک کمی سرحال بياييد برای عید. لطفأ برای خودتان زورکی يادوارهی اشک و آه ميدان تجريش و گلفروشی فلان خيابان و اينها درست نکنيد. اگر اهل خوش بودن باشيد توی صحرای کالاهاری هم بهتان خوش میگذرد و اگر اهلش نباشيد توی همان وسط ميدان تجريش هم يک دليلی برای غصه خوردن دست و پا میکنيد.
اين هم موسيقی
18.3.09
نوروز
به نظرم برای اطرافيان غير ايرانیتان سر کار شيرينی ببريد. ممکنه اصلأ بخورند و باز همان آدم قبلی باشند که سلام هم نمیکنند، ولی اين کار رو بکنيد. به خودتان روحيه میدهيد. اين که آدمهای بدخلق را هم سر ذوق بياوريد هنر کردهايد وگرنه که آدم سرحال را سر شوق آوردن که خيلی کار سختی نيست.
اين که آدم مهاجرت میکند به يک جای ديگر دنيا و با خودش شادی میآورد همه جا طرفدار دارد. فکرش را نکنيد که ممکن است يک نفر آن وسط به شما خوش آمد نگويد. توی خود ايران هم از اين آدمها هست. تا ما از اين پيلهای که خودمان درست کردهايم درنياييم هيچ اتفاق خوشايندی برایمان نمیافتد.
نوروز فرصت خوبیست برای نشان دادن اين که ما ملت شادی هستيم ولی تا خودمان اين شادی را تجربه نکنيم ديگران باور نمیکنند. همهی دنيای پيشرفتهی امروزی هم همين راههای سخت و دشواریهای اجتماعی را داشتهاند. ما اولين و آخرين جامعه نيستيم.
حالا برای اين که خودتان را امتحان کنيد که اصلأ بلديد شادی کنيد اين هم موسيقی بندری. ببينيد بلديد برای نوروز آماده بشويد.
14.3.09
نوروز
از امروز وبلاگ را تبديل کردم به عیدانه. تا هفتهی آينده خبری از نوشتههای غير نوروزی نيست. فکر نکنيد دور از ايران که هستيد بايد غصه بخوريد. همين که سالم هستيد يعنی میشود عيد را خوش گذراند.
تا هفتهی آينده که نوروز بشود همهاش رقص و آواز و موسیقیست. هر چه که خواستيد بنويسيد و عکس بفرستيد. من هم هر چقدر که شد مینويسم. آنوقت روز عيد برنامههای عيدی را میبينيد و میشنويد. عيد همين است که خودتان خوش باشيد. وسط هزار تا گير و گرفتاری هم بايد راه بيفتيد و عيد را احساس کنيد. امروز میبرمتان خوزستان که با موسيقی بندری بزنيد و برقصيد. بخش خوزستان وبلاگستان هم همانیست که يک سفر برويد خوزستان. همهاش بزن و برقص است. بهانه نگيريد که آی الان توی ايران چه خبر است. اگر آدم بيحالی باشيد توی ايران هم که بوديد میرفتيد يک گوشهای کز میکرديد و با زور بايد میبردنتان ميهمانی. اگر آدم با حالی باشيد خارج از ايران هم که زندگی کنيد همه جا را میگذاريد روی سرتان.
13.3.09
جمعه برای زندگی
حالا البته يک خبر خيلی خوب هم دارم. هفتهی ديگر يک صفحهی ويژهی عيد نوروز در وبلاگ داريم. يک فيلم کوتاه و يک برنامهی راديويی. البته تا بشود نوشته برای صفحهی نوروزی هم داريم. اگر اهل نوشتن هستيد و دلتان میخواهد چيزی برای نوروز بنويسيد شروع کنيد به نوشتن. خاطره و آرزو و تبريک و عکس و هر چيزی که برایتان جالب است بنويسيد که بگذارم روی وبلاگ.
امروز برای "جمعه برای زندگی" يک موسيقی گذاشتهام که مدتها بود فکر میکردم چه وقت خوب است بگذارم اينجا تا اين که معين رپ همين را پیشنهاد کرد. ديدم حالا که درخواست همين موسيقی را دارم بهتر است همين امروز ببينيدش. ساسی مانکن را اگر نديده باشيد حتمأ موسيقیاش را شنيدهايد. اما اين ويدئويی که درست کردهاند برای آهنگ نيناش ناش فوق العاده خوب است. يعنی من که خيلی لذت بردم از تدوين اين ويدئو. حالا دعوتتان میکنم نيناش ناش را ببينيد و بشنويد.
12.3.09
در ادامهی مسابقه کيک و شيرينی
بدو بدو کيکه ... بدو بدو مسابقه ... استقبال از مسابقه کيک و شيرينی پزی که فعلأ زده روی دست جام جهانی. گفتم يک کمی عکس کيک بذارم که تقويت روحيه بشين. چون سؤال به جايی بود بايد جوابش رو بنويسم الان. مزهی کیک و تزئيناتش امتياز محسوب ميشه. دو سه تا ايميل هم اومده بود دربارهی حلوا و شله زرد. اين دو تا رو هم جزو شيرينیها حساب میکنيم. محترمأ به اطلاعتون میرسونم حالا خيار رو بزنی توی چايی شيرين باز يک چيزی، ولی انصافأ چلوکباب هيچ جوری شيرينی و کیک حساب نميشه. فعلأ اسم دو تا تيم اعلام شده ولی وقتی همهی تيمها اسامی آشپزها و اسم خود تيم رو اعلام کردند اونوقت اسم تيمها رو اعلام میکنم توی وبلاگ که حريفان خودتون رو بشناسين. تماشاگران هم مجانی میتونن بيان. يک DJ هم قراره بياد برای امور هنری در کنار مسابقه.
اين هم شرايط مسابقه برای کسانی که ممکنه نخونده باشن. برای ثبت نام هم بايد ايميل بزنيد به: hamy42[AT]yahoo[DOT]com ضمنأ اين عکسهای کيک و شيرينی همه از توی اينترنت هست.
11.3.09
اعلام مسابقهی کيک و شيرينی پزی و شرايط مسابقه
نه که تابستانها خيلی خوب برخورد میکنيد و خودتان را هلاک کرديد از ورزش کردن، حالا قراره توی هوای خنک مسابقهی کيک وشيرينی پزی هم برگزار کنيم.
فکر میکنم با اين همه اهل شيرينی و کيکی که در بريزبن هست و تا دو عکس کيک که میگذارم روی وبلاگ سيل تقاضا سرازير میشود که "دستور پختش رو بده"، بنابراين برگزاری يک مسابقهی کيک و شیرينی پزی هم احتمالأ تبديل میشود به يک حماسه.
از سه چهار هفته پيش که موضوع را در وبلاگ اعلام کردم کمکم بعضی مقدماتش را هم جور کردم. مهمترينش داور مسابقهست. داور داريم، فرانسوی هم هست، ولی پلنگ آقا نيست. يعنی شايد پلنگ آقا بيايد برای خوردن ولی نه برای رأی دادن. اما فکر داور فرانسویاش را کردهام که دعوت میکنم.
خودم هم کيک نمیپزم که خيالتان راحت باشد.
چند تا جانفشانی هم میخواهم انجام بدهم. يکی اين که عکس و فيلم مسابقه را میگذارم توی وبلاگ که همه ببينند. اخيرأ دو سه تا مجری راديويی از بين همين بر و بچههای دور و اطراف خودمان پيدا کردهام که صدایشان را در برنامهی نوروزی وبلاگ میشنويد. مسابقه را هم همينها گزارش میکنند. دوم اين که احتمالأ خبر برنده شدنتان را به يک هفته نامهی محلی هم میفرستم. سوم، احتمالأ يک شبکهی تلويزيونی را هم میتوانم خبر کنم. لابد طبق معمول که کارهای رسانهایشان خيلی نديد بديد است تا خبرشان کنيم اول چهار تا نما از توی هليکوپتر میگيرند. خلاصه نگران بخش رسانهاش نباشيد خودم بلدم چطوری بتراکانم. شما فقط کيک و شيرينی بپزيد.
... بابا جانفشانی ...
و اما اصل داستان.
اصل داستان اين است که اعتماد به نفس داشته باشيد و هر چيزی را که پختيد بياوريد و در مسابقه شرکت بدهيد. نتيجهی مسابقه کم اهميتتر از رقابت کردن است. الکی هم صبح بلند نشويد بگوييد "با اين کيک که برم مسابقه خيلی آبروريزيه". اصلأ هم آبروريزی نيست. همين که شرکت کنيد مهم است.
ولی به تمام شرکت کنندگان در مسابقه گواهی شرکت در مسابقه میدهيم که بعد میتوانيد بگذاريدش توی رزومهتان.
در ضمن پسر و دختر هم ندارد، همه میتوانند کيک بپزند. بهانهی بيخود هم نگيريد چون فقط لازم است با دستتان مخلوط کن يا چنگال را بگيريد و آرد و تخم مرغ و باقی مواد ديگر را به هم بزنيد. بنابراين حتی يک دستتان را هم که بگذاريد توی جيبتان، باز با آن يکی دست میتوانيد کيک بپزيد. میتوانيد به دوستانتان هم خبر بدهيد اگر اين وبلاگ را نمیخوانند.
خوب حالا شرايط مسابقه که از آسمان هم نازل نشده و اگر چيزی به نظرتان رسيد که ننوشتهام بگوييد که اصلاحش کنم:
1- هر گروه میتواند فقط شامل يک يا دو نفر باشد، نه بيشتر.
2- هر نفر فقط میتواند در دو گروه عضويت داشته باشد اما دو نفر مشابه نمیتوانند دو گروه مختلف معرفی کنند.
3- هر گروه بايد اسم داشته باشد در حد بوندسليگا.
4- اندازه و نوع کيکها به دلخواه خودتان است، حتی کيک دو طبقه.
5- آما اگر شيرينی میپزيد تعداد شيرينیتان بايد به اندازهی يک بشقاب باشد.
6- وروديهی مسابقه برای هر تيم 10 دلار میشود که مقيد باشيد برای پولی که داديد هم که شده بياييد و مسابقه بدهيد.
7- به برندگان جايزه میدهيم. ممکن است کاپ اخلاق هم بدهيم.
8- بعد از مسابقه هم میتوانيد کيکتان را بفروشيد به مردم يا ببريد خانهتان.
توضيحات اضافی:
خوش تيپی کیک کلی اهميت دارد. ضمن اين که خودتان هم که ری بن بزنيد رفتهايد توی فينال.
يادتان باشد مزهی بعضی کيکهای توی مغازهها فاجعهست اما از بس که تزئیناتش خوب است مردم برای خريدنشان سر و دست میشکنند. بنابراين سليقه به خرج بدهيد. در مورد نوع ری بن هم همينطور. برنداريد ری بن الکی بزنيد.
برای ثبت نام در مسابقه تا روز 20 مارس فرصت دارید. ايميل بزنيد و اسم گروه و اعضايش را بدهيد و من ايميلتان را که دريافت کردم جواب میدهم. شفاهی هم خبر ندهيد که بعد ممکن است يادم برود.
اين هم ايميل:
hamy42[AT]yahoo[DOT]com
به محض معلوم شدن شرکت کنندگان اسم گروهها را مینويسم اينجا و محل برگزاری مسابقه را هم اعلام میکنم. بزن و برقص هم راه میاندازيم.
در ضمن اصل داستان مسابقه را فراموش نکنيد. رودرواسی نکنيد و بيخود هم خجالت نکشيد. همينقدر که در يک رقابت شرکت میکنيد بهتان اعتماد به نفس میدهد و کلی سرحال میآييد.
خوب اين هم از مسابقه. خبر بدهيد.
9.3.09
Goroh-e Feshar Shop
اگر گفتيد اين تصوير مربوط به چيست؟ 
بلاخره دم دمای انتخابات ياد بعضی نفرات خواب در چشم تر آدم میشکند.
داشتم توی خيابان رد میشدم ديدم ای دل غافل يک مغازهی فاميلهای استراليايی گروه فشار خودمان در ايران جلويم سبز شد. رفتم داخل که يک نگاهی به مغازه کنم و يک کمی هم شما را با بخش استراليايی خانوادهی گروه فشار آشنا کنم. اين عکسی که آن بالا ديديد مربوط است به يک زره که از باب معرفی محتويات داخل مغازه گذاشتهاند بيرون. اين هم عکس اصل زره. 
از در مغازه که میرويد تو يک باره احساس میکنيد الان است که گروه فشار بريزند روی سرتان.

گرز تا دلتان بخواهد هست. شمشير و دشنه هم که از انواع فندکی گرفته تا حمل با وانت همه جورهاش هست. نيزه برای پرتاب از راه دور که دوستان گروه فشار بتوانند بدون دردسر از راه دور بزنند به آدمهای متمدن هم هست. در ضمن دستکش آهنی هم بود که ديگر خيلی جای بزن بزن روی دست نماند فردا حرف دربياورند برای آدم.


فکر کردم صاحب مغازه بايد هيولايی باشد با قد دو متر و موهای بلند و چهار پنج تا سيخ و ميخ توی صورتش. اما بعد که از اتاقک پشت مغازه آمد بيرون ديدم يک آدم خيلی معمولیست. اين را از آن جهت گفتم چون خيلی از مثلأ کسانی که مغازهی خالکوبی دارند خودشان بدتر از مشتریها هستند و هر طرفشان را که نگاه میکنيد چند تا خالکوبی روی دست و کمر و گردنشان هست. گفتم نکند صاحب مغازه هم الان با کلاهخود بيايد بيرون. معلوم شد ايشان احتمالأ جزو عوامل پشت پرده هستند که ابزار و لوازم را میدهند دست اعضاء و خودشان مینشينند کنار، از همانهايی که "بدون ذکر نام در اين گزارش" معروفيت دارند ولی خوب الان فيلمساز شدهاند يا مغازهی لوازم بهداشتی دارند.


بالاتر توی يک رديف مفصل انواعی از کلاهخودهای گروه فشار هم گذاشتهاند که آدم از ديدنشان ياد "سوسولا کوشن، تو سوراخ موشن" میافتد.





يک چيز جالبی هم وسط اين همه ادوات گروه فشار بود. اين همه وسايل که پر يکیشان به آدم بخورد پدر صاحاب بچهاش درمیآيد هيچ ممنوعيتی برای خريد نداشتند در حالی که اگر بخواهيد يک تفنگ بادی هم بخريد بايد هم دوره ببينيد، هم سابقهتان را بررسی کنند و هم گزارش پس بدهيد که کجا و چطور از اسلحهتان استفاده کردهايد. ولی با صد دلار میتوانستيد شمشیر و کلاهخود بخريد و برويد توی جلد گروه فشار.
























