30.9.09

بردبری

لابد خبر داريد که استراليا از جنبه‌ی ورزشی هر سال دارد بهتر می‌شود. اين را که بگذاريد کنار جمعيت 22 ميليونی اين کشور و مليت‌های مختلفی که هنوز بعضی‌های‌شان به فرهنگ نه چندان قديمی استراليا جوش نخورده‌اند و به نظر می‌رسد بعضی‌ها هم هرگز جوش نمی‌خورند، آن وقت دست‌تان می‌آيد که مقام آوردن‌های ورزشی ورزشکاران استراليايی آنقدرها هم ساده نيست.

خوب اين مقدمه مربوط به يک چيز ديگری‌ست.

لابد پيش آمده که برای يک کاری خيلی زحمت کشيديد و بهتر از همه بلديد انجامش بديد بعد درست وقتی که بايد نتيجه‌اش را بگيريد يک جوری اوضاع به هم می‌خورد و جلوی چشم‌تان يک آدمی از دور می‌آيد و خيلی غير منتظره به او می‌گويند اين همان نتيجه‌ای‌ست که بايد گرفته می‌شد. يعنی همان بابا اول می‌شود توی يک کاری و شما که لايقش بوديد به هيچ جايی نمی‌رسيد. به نظرم برای همه پيش آمده. يعنی از بس که اين الگو تکرار شده بلاخره هر آدمی يک بار طعم اين اتفاق را چشيده.

بين ورزشکاران استراليايی هم يک موردی هست که درست شبيه به اين وضعيت درست شده. اسم اين کسی که به خاطر اين برد غير منتظره معروف شده Steven Bradburyست. امروز عصر همين استيون به عنوان يکی از شرکت کنندگان يک مسابقه‌ی تلويزيونی آمده بود و چون خيلی موضوعش بامزه بود گفتم عکسش را بگيرم که ببينيدش.






ايشان در سال 2002 به عنوان عضو تيم اسکيت سرعتی روی يخ استراليا رفته بود مسابقات المپيک زمستانی سالت ليک سيتی. در جريان مسابقه يک کيلومتر سرعتی ايشان هر چقدر که تلاش کرد نتوانست به گروه پيشروها برسد. در واقع آخرين نفر بود. درست چند ده متر مانده به خط پايان مسابقه يک نفر از گروه پيشروها پايش ليز خورد و در يک چشم به هم زدن همه‌‌شان افتادند روی زمين. در نتيجه همين جناب استيون بردبری که آخر از همه بود خيلی با خيال راحت تشريف آوردند و با دو تا ويراژ از کنار زمين خورده‌ها رد شدند و شدند نفر اول.

اصولن نه رکوردی فرو ريخت، نه ايشان زحمت کشيدند که رکوردی به جا بگذارند. بلکه می‌توانست با سوت زدن از خط پايان رد بشود. منتها مدال طلا را دادند به جناب‌شان و مدال‌های نقره و برنز را هم ندادند به هيچکس چون همه‌ی آن حضرات پيشرو افتاده‌ بودند روی سر همديگر و دست و پاهای‌شان گير کرده بود توی هم. همين خود استيون مثل آقاها رفت روی سکوی قهرمانی و مدال طلا گرفت. بعد از مسابقات هم بلافاصله خودش را از اين ورزش بازنشسته کرد.

حالا البته کسی در مدال آوردن استيون بردبری شک ندارد منتها هر جايی در عالم ورزش در استراليا که قرار است درباره‌ی پشتکار حرف بزنند به مورد بردبری که می‌رسند می‌گويند to come in on the grouter که معنی‌اش برد شانسی‌ست.

29.9.09

از تصوير درون تا بازار سبزی بيرون

دانشجوی دوره‌ی ليسانس بودم، سال دوم. يک روز پنجشنبه‌ای ساعت حدود يک ظهر از دقيقن يادم نمی‌آيد کجا پياده آمده بودم و رسيده بودم سر ميدان فردوسی. تابستان هم بود. به خودم گفتم آدم حسابی الان روز پنجشنبه ظهر خيلی‌ها بعد از نهار گرفته‌اند زير کولر خوابيده‌اند يا دارند برای خودشان يللی تللی می‌خورند، تو کيف به دست ايستاده‌ای سر ميدان فردوسی که حالا چه کار کنم، خوب تو هم برو خانه بگير زير کولر بخواب. هر قدر با خودم کلنجار رفتم که بروم خانه بگيرم بخوابم ديدم اصلن توی کتم نمی‌رود که بروم خانه. اين که هر بار با خودم همين جنگ و جدال را داشتم که حالا مردم دارند استراحت می‌کنند، يا به‌به هوا جان می‌دهد برای خواب، يا خوب کار تمام شد و برو که رفتی، نتيجه نداد. به نظرم چهار سال همين جنگ و جدال بود. يک روزی ديدم بابا من اين مدلی نيستم، شر کم حاجی خلاص. يک باری از روی دوش خودم برداشتم که به نظرم زندگی‌ام نجات پيدا کرد. آدم حتی وقتی توی خانه‌اش آيینه‌ای در کار نباشد باز هم يک تصويری از خودش دارد. خوب من فکر می‌کنم آدم‌ها علاوه بر تصويری که از ظاهر خودشان دارند یک تصويری هم از ضمير باطن‌شون دارن. حالا البته من متخصص ضمير باطن و اين‌ها نيستم و حرفی که می‌زنم در همين حد خودم هست که ممکن هم هست فقط شامل خودم باشد. اين تصويری که آدم از خودش دارد و گاهی مدام با خودش می‌جنگد که آخر چرا ديگران اينطوری من آنطوری اصولن مايه‌ی توليد يک جنگ بيجايی‌ست که ضرری که می‌زند هزار بار بدتر از سودی‌ست که ممکن است برساند. از قضا بعدها ديدم ای دل غافل اين تصوير که جنگيدن ندارد، بلکه خيلی هم با چيزی که خودم دوست دارم سازگارتر است. در نتيجه، بعد از اين کشف شخصی کلی مناسبات جنگی تبديل به مناسبات صلح طلبانه‌ی مفيد شد. به نظرم همين تفاوت‌های آدم‌هاست که دنيا را متنوع کرده و زور بيخود زدن برای تغييری که ممکن است اگر رخ ندهد بهتر باشد وقت و انرژی خیلی‌ها را تلف کرده و می‌کند. واقعن تصوير رايج جامعه‌ای که توی آن زندگی می‌کنيم، هر جايی که هست هيچ ربطی به تصويری که خودمان از خودمان داريم ندارد. با خودتان کلنجار نرويد که چرا مثل ديگران نيستم. گوشه و کنارهای همين شبيه نبودن‌تان را که کشف کنيد خيلی بيش از اين که الان به خاطرش ناراحتيد از متفاوت بودن‌تان لذت می‌بريد. يک کتاب ممکن است برای يک آدمی از تمام کتابخانه با ارزش‌تر باشد. آدم بايد از متفاوت بودن خودش لذت ببرد. گور بابای خواهی نشوی رسوا هم کرده. اگر اينطور بود که هنوز همه‌ی ماها توی غار زندگی می‌کرديم.

تفاوت چيز خوبی‌ست. بيخود خودتان را به خاطرش تنبيه نکنيد. فکر کردم همين اول بنويسم تا يادم نرفته.

لابد اسم فروشگاه‌های زنجيره‌ای Aldi را شنيده‌ايد. قيمت‌هايش نسبت به جاهای ديگر، در بعضی موارد، خيلی کمتر است. محصولاتش هم جاهای ديگر نيست. من تازگی‌ها اسمش را گذاشته‌ام بازار سبزی مدرن. اين دو تا عکسی را که ديروز از يکی از فروشگاه‌هايش گرفتم ببينيد که دست‌تان بيايد چرا بازار سبزی‌ست.




هر کالايی را با کارتن می‌آورند می‌گذارند روی قفسه‌ها. اين يعنی کاهش دستمزد قفسه چينی که در فروشگاه‌های ديگر يکی از اقلام اساسی هزينه کردن است. اين‌ها يک نفر را استخدام می‌کنند که کارتن‌های خالی را بردارد و پرها را بگذارد به جای‌شان. تقريبن در همه‌ی موارد همينطوری‌ست. البته می‌شود حدس زد که مثلن شکلات‌ها را که با کارتن بگذاريد روی قفسه لابد هر روز چند تايی ازشان خرد و خاکشير می‌شوند منتها قيمت تمام شده‌ی همين ضايعات هم آنقدری نيست که به خاطر قفسه چينی آدم استخدام کنند. در نتيجه قيمت کالا در Aldi به نسبت فروشگاه‌های ديگر ارزان‌تر است. البته يک چيزهايی کيفيت‌شان مثل باقی فروشگاه‌ها نيست ولی اگر خيلی حساسيت نداشته باشيد يا بعد از مدتی از شکل يکنواخت فروشگاه‌ها خسته شده باشيد اين روش فروش به سبک بازار سبزی تنوع قابل قبولی دارد.

اين هم از بازار سبزی مدرن.

روی پيشخوان يک فروشگاه لوازم صوتی- تصويری آگهی برنامه‌ی مازيار جبرانی يا همان Maz Jobrani را دیدم. اولين بار بود از اين آگهی‌ها توی فروشگاه‌های لوازم صوتی- تصويری می‌ديدم.





از قرار ماز جبرانی دارد برای يک تور استراليايی راهی اين طرف می‌شود و در مدت چهار شب در چهار شهر برنامه دارد. از همين فهرست برنامه‌ای معلوم می‌شود که برنامه‌ريز اين سفر چندان هم در قيد حال و روز ايشان نيست. يعنی حدسم اين است. فکر کنيد فاصله‌ی شهرهای استراليا از همديگر خيلی زياد است. علاوه بر طول پرواز، يک مدتی هم توی فرودگاه بايد منتظر بشويد. اين يعنی کسی که قرار است چهار شب پشت سر هم برنامه اجرا کند از پا می‌افتد. دوری استراليا از اين گرفتاری‌ها هم دارد.

اين هم از هر که را کانگورو خواهد جور استراليا کشد.

حالا خنده.

يک ساعت پيش پلنگ آقا با ايميل يک گزارش کار آزمايشگاهی فرستاد برای جناب رئيس. يک ربع بعد جوابش آمده که اين را که فرستادی من نمی‌توانم بخوانم. پلنگ آقا فرمودند ديدی چی شد؟ گفتم نه. فرمودند يک گزارشی فرستادم برای رئيس که خوب حق دارد نتواند بخواند. گفتم چرا؟ گفت گزارش را فرانسوی نوشته بودم. حالا خنده‌اش اين است که امروز از سر صبح آی پاد جناب‌شان روشن است و تنظيمش کرده روی فايل آهنگ‌های آلمانی. من که هيچ دستگيرم نمی‌شود از آهنگ‌های آلمانی، منتها خود ايشان که آلمانی بلد است برداشته برای يک آدم انگليسی زبان گزارش کار فرانسوی فرستاده.

اگر می‌شد پلنگ آقا را شبيه سازی کرد برای هر کدام‌تان يکی يک پلنگ آقا می‌فرستادم.

28.9.09

هفت روز هفته



روز اول. گاهی آدم با خودش فکر می‌کند حالا اگر مثلن طالقانی و بهشتی و مفتح و مطهری و چمران زنده بودند با همه‌ی اين که از جنبه‌ی ديانت ممکن بود با غير مذهبی‌ها آب‌شان توی يک جوی نمی‌رفت اما آيا ممکن بود اوضاع ما در ايران بهتر از الان باشد؟ من فکر می‌کنم بله ممکن بود. دست کم سقف انتظار سياسی ما از اهل حکومت به امثال احمدی نژاد و سقف انتظار عقيدتی‌ از حکومت به مصباح يزدی نمی‌رسيد. حداقل اين بود که چهار تا آدم دنيا ديده‌تر هم توی حکومتی‌ها بود. همان وقتی که مرحوم طالقانی فوت کرد يک شعاری درآمده بود که خطاب به بهشتی می‌گفت بهشتی بهشتی طالقانی را تو کشتی. يعنی همان وقت هم اين آدم‌هايی که يک سر و گردن از خامنه‌ای بزرگ‌تر بودند در معرض اتهام بودند ولی همان آدم را می‌شد به چشم دشمن دانا فرض کرد تا اين که برسيم به دوستان نادان امروز که کشور را به زمين زده‌اند. بماند که اين به زمين خوردن برای خود ما ملت هم درس بزرگی بوده ولی هزينه‌هايش هم زياد بود. خوب حالا فرض کنيد رفسنجانی هم با همه‌ی گرفتاری‌هايش از صحنه خارج بشود. خوب بخش سياسی حکومت از اين چيزی که هست بدتر می‌شود. فرض کنيد منتظری هم خارج بشود. طبییعی‌ست که حد سياسی حکومت می‌شود خامنه‌ای و حد عقيدتی‌اش هم می‌شود مصباح يزدی. منتها حالا سؤال اين است که اگر مثلن رفسنجانی در حکومت باشد ولی کاری برای مردم انجام ندهد آنوقت وجودش چه باری را از روی دوش مردم برمی‌دارد؟ خوب موضوع را می‌شود از يک زاويه‌ی ديگری هم ديد. نامه‌ی توکلی به رهبران معترضان يعنی کروبی، موسوی و خاتمی را يادتان بيايد که نوشته بود خر مردم که از پل بگذرد ممکن شما را هم کنار بگذارند. حالا اگر نظريه‌ی حجاريان مبتنی بر فشار از پايين، چانه زنی از بالا را در اين نامه ملاک بگيريم آنوقت می‌شود نتيجه گرفت که تا وقتی اين حضرات سنگ مردم را به سينه می‌زنند می‌شود ازشان حمايت کرد تا آن‌ها در بالا چانه بزنند. اگر هم مردم را رها کردند آنوقت مردم هم رهای‌شان می‌کنند. اين اصلن همان دموکراسی‌ست و توکلی هم بر مبنای همين اصل بوده که از طرف مردم رأی آورده و نماينده شده. همين ايشان اگر بدون تقلب به نمايندگی انتخاب شده باشد به محض اين که طرف مردم را رها کند مردم هم به او رأی نمی‌دهند. در يک نظام دموکراتيک خر مردم هميشه که از پل بگذرد به آن که برای‌شان سينه نزده پشت می‌کنند. اگر اين نبود که توی تمام دنيا رئيس جمهور و نمايندگان مادام العمر در مسندشان بودند. حالا همين را ملاک بگيريد برای وجود رفسنجانی در حکومت. اگر مبنا همين باشد که برآيند کارهايی که رفسنجانی می‌کند به نفع مردم باشد آنوقت بايد از او حمايت کرد و به مجرد يک سلام و عليک با کودتاچی‌ها نبايد از او خلع يد کرد. امکان مانور دادن را بايد به او داد وگرنه دار و دسته‌ی کودتاچی‌ها می‌توانند به راحتی و با زور اسلحه شرايط را تغيير بدهند. تصادفن حجاريان هم برای همين سر تا ته علوم انسانی را در مصاحبه‌اش در هم پيچيد که بتواند همچنان بماند و اين همان کاری‌ست که رفسنجانی هم در اجلاس اخير خبرگان انجام داد. به نظرم می‌رسد بايد از رفسنجانی حمايت کنيم ولی به او چک سفيد ندهيم. اين اسمش دموکراسی‌ست و دقيقن همان چيزی‌ست که کودتاچی‌ها نمی‌خواهند. حضرات به کمتر از چک سفيد رضايت نمی‌دهند منتها توکلی بند را به آب داد و موضوع چک سفيد را برملا کرد.

روز دوم. توفان غبار دست از سر شرق استراليا برنمی‌دارد. حالا البته بار دوم که می‌شود ديروز و يک کمی هم امروز يک اتفاق جالب‌تری هم افتاده. اتفاق جالب‌تر اين است که يک گروه از محققان دانشگاه موناش در ملبورن اعلام کرده‌اند که غبار فعلی آلوده به ذرات اورانيوم هم هست. منشاء اين غبار نارنجی رنگ از بيابان‌های ايالت استراليای جنوبی‌ست و اين ايالت همانجايی‌ست که شهر آدليد مرکز آن است. از جنبه‌ی نقطه‌ای هم گفته می‌شود محل اصلی در Woomeraست. وومرا هم محل کمپ پناهجويان است که خيلی درباره‌اش حرف شنيده‌ايد لابد. در اطراف اين محل معادن اورانيوم وجود دارد و احتمال قوی اين است که غبار موجود در هوا با ذرات اورانيوم هم مخلوط شده باشد. علاوه بر مشکلات تنفسی و حاد شدن وضعيت برای مبتلايان به آسم در استراليا، از جنبه‌ی زيستمحيطی هم اعلام خطر شده است. بخش زيستمحيطی‌اش مربوط به انتقال غبار و ذرات راديو اکتيو به زيستگاه‌های دريايی‌ست. مهم‌ترين زيستگاه دريايی در معرض خطر، آبسنگ بزرگ مرجانی‌ست که در شمال ايالت کوئينزلند قرار گرفته غبار فعلی در کيفيت اين زيستگاه اثر می‌گذارد. حالا البته با آلودگی راديواکتيو اوضاع اين زيستگاه هم بيشتر در معرض خطر است. احتمالن جای الف نون خالی‌ست که بعد از دو تا نفس عميق اعلام بفرمايند بگم بگم؟ خودتون هم که اورانيوم دارين.

روز سوم. به نظرم آن چيزی که به نام ريزش نيرو از آن اسم می‌برند در جمهوری اسلامی شروع شده. موضوع ريزش نيرو هم اين نيست که مثلن سربازها يآ لباس شخصی‌ها از دستورات پيروی نمی‌کنند بلکه موضوع در ريزش نيروهای فکری‌ يک نظام است. دليل حرفم مصاحبه‌ی عطاالله مهاجرانی با وبسايت جنبش راه سبز يا همان جرس است. مهاجرانی می‌گويد "من هم جزو جوانانی بودم که علیه دولت موقت و مهندس بازرگان شعار می‌دادند. من در نطق‌های قبل از دستور مجلس، دولت ایشان را به تندی مورد نقد قرار می‌دادم. ما آن موقع گمان نمی‌کردیم که این روش‌ها، استبدادی است. متاسفانه ما این روش‌ها را در برابر کسانی به کار می‌بردیم که همیشه در ایران نماد و مظهر سیاست و اخلاق بوده‌اند. من به یاد می‌آورم که در آن زمان، مرحوم مهندس بازرگان یا مرحوم مهندس سحابی در برابر آن نطق‌های بسیار بسیار تند، صرفا خاموش بودند و نگاه می‌کردند. حال با گذشت این سالها و هنگامی که گذشته را مرور می‌کنم از خودم می‌پرسم که ما جوانان آن دوره چه ظلمی را در حق این بزرگواران انجام دادیم؟". خوب مهاجرانی هميشه سخنگوی تکنوکرات‌های حکومت بوده که مهم‌ترين پشتوانه‌شان هم رفسنجانی بوده. اين که مهاجرانی دارد به نقد خودش می‌رسد معنی‌اش اين است که نظام فکری جمهوری اسلامی از درون تهی شده و اين ربطی به دار و دسته‌ی کودتاچی‌ها هم ندارد چون موضوعی که مهاجرانی به آن اشاره می‌کند موضوع ده سال پيش نيست، موضوع ماه‌های اول انقلاب است. در واقع حالا اساسن خود ماهيت انقلاب که دافعه‌اش بيشتر از جاذبه‌اش بوده و خساراتی که اين رويه‌ی دفعی از خودش به جا گذاشته رفته است زير ذره‌بين و آن کسی ذره‌بين را به دست گرفته که در نقش وزير فرهنگ دولت اصلاحات کار می‌کرده. فی‌الواقع حرف مهاجرانی صورتبندی همان حرفی‌ست که منتقدان می‌گويند جمهوری اسلامی اصلاح پذير نيست. دليل اصلاج ناپذيری‌اش هم اين است که اين نظام از همان ماه‌های اول به مسير غلط رفته و مظاهر اخلاق در جامعه را با استبداد از ميدان به در کرده. حالا وزير فرهنگ سابق که انواعی از مناصب حکومتی را تجربه کرده بر ظلم و استبدادی که جمهوری اسلامی در حق ديگران روا داشته صحه می‌گذارد. دار و دسته‌ی کودتاچی‌ها بزرگ‌ترين خدمتی که ممکن بود در حق ايرانی جماعت انجام بدهند انجام دادند. باز شدن روی کارگزاران حکومت به حرف زدن بزرگ‌ترين دستاورد کودتاچی‌ها بود.

روز چهارم. توی عکس‌هايی که از ملاقات باراک اوباما با محمود عباس و بنيامين نتانياهو منتشر شد يک نکته‌ی جالبی ديدم فکر کردم بنويسم که برويد ببينيد. اين موضوع از جنبه‌ی شئونات ديپلماتيک هم بحث برانگيز است. خودتان عکس‌ها را ببينيد تا متوجهش بشويد. درست پشت سر اين سه نفر چهار تا پرچم قرار گرفته. پرچم فلسطين، پرچم اسرائيل و دوتا پرچم امريکا. اگر قرار بود پرچم‌های امريکا را يک در ميان بگذارند آنوقت بايد سه تا پرچم امريکا وجود می‌داشت که در بين آن‌ها پرچم‌های فلسطین و اسرائيل قرار می‌گرفت. مثل اين مدل: امريکا.فلسطين.آمريکا.اسرائيل.امريکا. در حالی که پرچم اسرائيل بين دو تا پرچم امريکا قرار گرفته بود و به نظر می‌رسيد پرچم فلسطين خارج از موضوع است، درست شبيه به اين مدل: فلسطين.امريکا. اسرائيل.امريکا. آنقدری که زبان هنر در امور ديپلماتيک حرف می‌زند گاهی از نقش روی کراوات يا لباس آدم‌های درگير در يک موضوع سياسی هم می‌شود نتيجه گيری‌های سياسی کرد. درست مثل همين چفيه‌ای که خامنه‌ای به گردنش دارد يا رنگ سبزی که معترضان ايرانی (منجمله خود من) به عنوان رنگ اعتراض استفاده می‌کنند. به نظرم يک کمی داستان عقب نشينی اوباما در مورد شهرک‌های يهودی نشين اسرائيل در کرانه باختری و اين داستان پرچم‌ها واجد يک معنی هستند. حدس می‌زنم موضوع از دست اوباما خارج شده و دارند او را در ميان هوادارانش خراب می‌کنند. صلح طلبی اوباما با مدلی که فعلن در خاورميانه هست ناسازگار است و تازه اين شروع کج خلقی کردن با اوباماست. حالا خودتان عکس‌های مربوط به ديدار اوباما، عباس، نتانياهو را ببينيد که باورتان بشود.

روز پنجم. حالا البته حرف من از روی سليقه‌ی شخصی‌ست ولی انصافن اين يادداشتی که عبدی کلانتری برای وبلاگ راديو زمانه نوشته، به نظرم، بيشتر به نوشته‌های حسين شريعتمداری می‌خورد تا تحليل يک موضوع سياسی مربوط به هفته‌ی گذشته. از بين چند نمونه‌ای که از نوشته‌های ايشان و روزنامه‌ی کيهان با هم مقايسه کردم دو تا را می‌نويسم که ببينيد چقدر شیيه به همديگر هستند. کلانتری نوشته‌ است "آقای احمدی‌نژاد که سخنرانی‌اش را با آیات قرآن آغازید، به نیابت ارباب و ولی نعمتش آیت‌الله خامنه‌ای - آیت‌اللهی که شکنجه را شرعی اعلام کرد و گفت اقرار اسیر علیه خود اعتبار و حجت فقهی دارد ...". "ارباب" و "ولی نعمت" واژه‌های يک اعلاميهای سياسی‌ست که روزنامه کيهان هم از قديم زياد از آن استفاده می‌کرده. مثلن کيهان درباره‌ی انفجار حزب جمهوری اسلامی می‌نويسد "آن كوردلان دلباخته به امريكا و سر از پا نشناخته در راه رسيدن به هدفهای شيطانی ... با انگيزه آنكه پس از آن شهيدان، همه چيز به هم می‌ريزد و شاهد پيروزی خود و اربابان جهانخوار خويش را در آغوش مي گيرند، دست به اين جنايت بزرگ زدند ..."، يا "فرض کنید صدای آمریکا (همان VOA تهوع‌آور) بخواهد بودجه‌ای را که از دولت متبوعش می‌گیرد، حلال کند و در خدمت ولی نعمت جدید- آقای باراک اوباما و تیم همراهش- دمی تکان بدهد ...". خودتان که بگرديد کلی از اين مدل واژه‌ها در نوشته‌های کيهان می‌بينيد که آدم‌ها را با بدترين واژه‌ها توصيف می‌کند و از قضا مشابه همين توصيف‌ها در نوشته‌های عبدی کلانتری هم هست. از جمله وصف يک سخنرانی به "هذيان گويی"، وصف يک گردهمايی به "نمايش روحوضی"، وصف يک آدم به "جلاد". اين‌ نوشته‌ی ايشان همان چيزی‌ست که ما آدم‌های معمولی از فرط به کار رفتن‌شان توسط روزنامه کيهان مدام از آن انتقاد می‌کنيم. تحليل يک اتفاق با اين واژه‌ها يعنی آن که قلم به دست گرفته از منطق تحليل جدا شده و فرط احساسات به بد و بيراه گفتن افتاده. اين که آدم به جای تحليل حرف سردستی تحويل مخاطبان يک رسانه بدهد خيلی کم سليقگی‌ست و همينجاست که تفاوت يک رسانه‌ی رسمی با يک حزب سياسی يا يک وبلاگ شخصی معلوم می‌شود. اين روش حرف زدن يعنی نازل کردن سطح شعور مخاطب يک رسانه که می‌تواند از جنبه‌ی سياسی به هر نحله‌ای تعلق داشته باشد. اين يعنی ناديده گرفتن مثلن هفت ميليون نفری که در خود ايران به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند. بد يا خوب آن‌ها رأی داده‌اند و ما بايد ياد بگيريم وقتی قدرت اکثريتی داريم به اقليت هم احترام بگذاريم. خوب اين را که نمی‌شود با واژه‌هايی مثل "روحوضی" و "هذيان گويی" و "ارباب" حل کرد. اين روش يعنی اگر فردا شريعتمداری کيهان نباشد باز ما توی همين گروه معترضان به نتيجه انتخابات يکی شبيه به شريعتمداری داريم که بگذاريم مدير مسئول يک روزنامه‌ی مشابه. اين که مدام منتظر يک جمع مستانی باشيم که اندک اندک از راه می‌رسند و چرخ چاه رسانه را از نو می‌سازند مهم‌ترين خسارتش می‌شود بی‌اعتباری همان رسانه.

روز ششم. محسن رضايی رفته است مسجد سليمان و برای دانشجويان درباره‌ی کمیسیون ملی انتخابات نظر داده است. انصافن تشريف ببريد مسجد سليمان ببينيد اينروزها چه شکلی‌ست بعد ببينيد اصولن آدم در مسجد سليمان غير از مشکل بهداشت و آب آشاميدنی چيز ديگری به ذهنش می‌رسد يا نه. انگار برويد ولسوالی اشکاشم در ولايت بدخشان افغانسان بعد درباره‌ی برنامه‌های آتی ناسا حرف بزنيد. آدم بکوبد برود تا مسجد سليمان بعد حرفی را که بايد توی مجمع تشخيص مصلحت بزند آنجا بزند يعنی لابد ايشان توی جلسات مجمع تشخيص مصلحت هم به جای حرف‌های مربوط به آنجا از سر جلسه تا آخر آن توشمال می‌زند.

و روز هفتم. گاهی کيک بپزيد که ياد بگيريد اين جنبه از زندگی هم هست. گاهی گل بخريد و هديه بدهيد که اين طرف زندگی را هم ببينيد. ورزش هم بکنيد، زياد. منتها انقلابی حرفه‌ای نشويد چون به محض اين که انقلابی حرفه‌ای شديد ديگر يادتان می‌رود که انقلاب کردن برای راحت‌تر شدن زندگی خودتان و ديگران بوده. هم خودتان را از زندگی عادی دور می‌کنيد هم ديگران را و دست آخر حبس می‌شويد در عقايدتان و اگر زورتان برسد ديگران را هم در عقايدتان حبس می‌کنيد. تعصب هم که خيلی دم دست همه‌مان است. به جای اين کارها گاهی کيک بپزيد که ببينيد يک کمی شکر و آرد و تخم مرغ را که زيادی بريزيد و اندازه را نگه نداريد محصول‌تان را گربه‌ها هم نمی‌خورند چه برسد به آدم‌ها.



26.9.09

يک هفته با پژواک


"يک هفته با پژواک" کلی شنونده پيدا کرده منتها نظرات برنامه را برای من ايميل می‌زنند. بی‌زحمت به جای ايميل زدن به من درباره‌ی "يک هفته با پژواک" نظر خودتان را همينجا بنويسيد که اهل برنامه باخبر بشوند.

"يک هفته با پژواک" اين هفته را بشنويد.


فايل برای داونلود






تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به پژواک صمدانی، لادن کريمی، پرشين سعيد واقفی و فريبا و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است




25.9.09

جمعه برای زندگی



اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته.

خوبی‌اش اين است که "جمعه برای زندگی" وسط هزار تا کار ديگر هم باز يادآوری می‌کند که آخر هفته هست و اگر تمام هفته را گرفتار کار و بدو بدو بوديد حالا می‌شود يک کمی به خودتان آتش بس بدهيد و زندگی کنيد.

"جمعه برای زندگی" برای روکم کنی از کودتاچی‌ها هم هست. اين همه که تا به حال ما را حواله می‌دادند به آن دنيا ولی خودشان اين دنيا را چسبيده بودند حالا ما داريم توی همين دنيا زندگی می‌کنيم.

آی اهالی "جمعه برای زندگی"! هر گلی به سر خودتان زديد توی همين دنيا زديد ها ...! اگر زندگی کرديد و با خوشی شما ديگران هم خوش بودند آنوقت معنی‌اش زندگی کردن است ها ... اگر اشک خودتان و ديگران را درآوريد و تا از خانه‌تان دور شديد ماتم گرفتيد و چشم‌تان را به دنيای دور و برتان بستيد آنوقت نه خودتان زندگی می‌کنيد نه به ديگران اجازه می‌دهيد زندگی کنند ... اگر اهل زندگی کردن نباشيد هيچ جای دنيا، حتی توی خانه‌ی خودتان و توی زادگاه‌تان هم، نمی‌توانيد زندگی کنيد.

"جمعه برای زندگی" يعنی همين که از شنيدن و ديدن و خواندن حرف‌های ديگران لذت ببريد و هر جايی که زندگی می‌کنيد دست از گوشه نشينی برداريد و برويد دنيا را کشف کنيد. برای آدمی که بخواهد کاری را انجام بدهد هيچ دليلی برای ناتوانی نيست. زندگی کردن به خواستن خود آدم است نه به لطف ديگران. تا وقتی نخواهيد زندگی کنيد هيچ در بسته‌ای باز نمی‌شود. اراده‌ی آدم‌ها هر در بسته‌ای را باز می‌کند.

"جمعه برای زندگی" برای همين است که از خوشی ديگران خوش بشويد.



video


و نويسندگان امروز:

مريم اقدمی: جمعه‌هایی که تجربه نکردم

پرشين سعيد واقفی: باز هوای وطنم، وطنم آرزوست

Katiana Murillo: An indigenous legacy that is still a mystery

پژواک صمدانی: شکوه همصدايی

لادن: يک سلطون

23.9.09

روحيه، زندگی، تغيير و تغيير و تغيير

از قرن چهاردهم ميلادی که توليد ودکا در روسيه شروع شد تا امروز اين نوشيدنی دارد توليد می‌شود. دوران تزاری و بلشويسم و کمونيسم و فروپاشی اتحاد جماهير شوروی هم در توليد و مصرف اين نوشيدنی تغييری که ايجاد نکرده هيچ، مصرف ودکا به جوامع غربی هم کشيده شده. بين 35 تا 40 درصد الکل ودکا برای معده‌های غربی‌ها کم خوشايند نيست. هفته‌ی گذشته راديوی سراسری استراليا يک گزارشی پخش کرد درباره‌ی اين که مصرف زياده از حد ودکا در روسيه باعث عقب افتادگی اجتماعی و اقتصادی شده. اوضاع به حدی خراب شده که مدودف، رئيس جمهوری روسيه، اعلام کرده که فروش و مصرف ودکا را بايد محدود کرد. يک جای گزارش هم با يک مکانيک خودرو در مسکو حرف می‌زدند که به گفته‌ی صاحب خودرو يک هفته‌ست هر روز می‌رود سراغ مکانيک مورد نظر که تعميرات خودرو را تمام کرده يا نه و ايشان هر روز از زور ودکاخوری شب قبلش فقط آمده تعميرگاه ولی به زور دو تا آچار انداخته به خودرو و تا عصر يک خط در ميان روی يک مبل قراضه لم داده. حالا ديروز از توی يک فروشگاه آمدم بيرون، توی ماشين که نشستم ديدم روبرويم يک نوشابه فروشی هست. روی سردر مغازه‌اش تبليغ ودکا را زده بود با علامت ستاره سرخ. لابد که می‌دانيد ستاره سرخ نماد حزب کمونيست ا‌ست و 5 تا پره دارد که اشاره‌اش به پنج انگشت کارگران و پنج قاره جهان است.




فکر کنيد نماد کمونيسم را تبديل کرده‌اند به يک علامت تجاری و محصولی که اين علامت تجاری روی آن است تبديل شده به عامل عقب افتادگی اجتماعی و اقتصادی جامعه‌ای که خودش مولدش بوده و هنوز که هنوز است عامل انزوای بعضی جوامع مثل کره شمالی و کوبا از جامعه‌ی جهانی‌ست. ديروز فکر می‌کردم جمهوری اسلامی هم باعث انزوای ايران از جامعه جهانی شده و محصولی که توليد کرده آبغوره گرفتن از چشم مردم است. صبح تا شب دعا و گريه و زاری. اوضاع اجتماعی و اقتصادی ايران هم که لازم به توضيح نيست. روس‌ها از زور ودکا خوردن حال هيچ کاری ندارند، توی ايران هم آن کسی که کار و زندگی‌اش شده دعا خواندن و گريه و زاری به مناسبت‌های مذهبی، حال هيچ کاری ندارد. خيلی هر دو نظام حکومتی شبيه به همديگر هستند.

بهتان که اصرار می‌کنم برويد ورزش کنيد به همين دليل است. از رخوت درمی‌آييد، روحيه‌تان خوب می‌شود و زندگی‌تان تغيير می‌کند. ما ايرانی‌ها در سی سال گذشته به قدر صد تا نسل آينده‌مان هم گريه و زاری کرده‌ايم و از باقی کارهای‌مان عقب مانديم.

اين از سياست.

امروز از صبح مرتب باد می‌آمد. به دانشگاه که رسيدم هوا تقريبن توفانی شده بود. بعد کم‌کم رنگ آسمان هم عوض شد و يک غبار مفصل همه جا را گرفت. خيلی داستان اين غبار که از سيدنی شروع شده و حالا رسيده به بريزبن مايه‌ی دردسرهای زمينی و هوايی شده. بزرگراه‌ها را بند آورده و پروازها را مختل کرده. از پشت پنجره اتاق عکس غبار را گرفتم که حال و روز بيرون را ببينيد. در عرض دو ساعت و اين همه تغيير.





امروز آمدم توی اتاق ديدم پلاک ماشين پلنگ آقا روی کمد است. گفتم ماشينت چی شد؟ گفت دادم به اسقاط فروشی، 50 دلار هم گرفتم. البته ماشين پلنگ آقا پيش از او ماشين يکی از دخترهای آزمايشگاه بود که وقتی داشت می‌رفت سوئيس آن را مجانی داد به پلنگ آقا. حالا ظاهرن ماشين عمرش را به طور کامل انجام داده و لاجرم بايد می‌رفت اسقاط فروشی.




گفتم حالا چه وقت ماشين می‌خری؟ فرمودند احتمالن نمی‌خرم چون اگر تغييری پيش نيايد بايد بروم فرانسه. خوب پلنگ آقا ممکن است تا آخر امسال برگردد فرانسه چون فعلن به او گفته‌اند برای سال آينده ممکن است بودجه‌ای برای کارهای تحقيقاتی‌اش نداشته باشند. منتها يک چيزی بنويسم لابد مايه‌ی تعجب‌تان می‌شود. به پلنگ آقا گفتم حالا داری دنبال کار می‌گردی؟ گفت نه اگه اينجا کارم ادامه پيدا نکنه ديگه توی کارهای علمی نمی‌مونم. گفتم خوب حالا يعنی ميری توی رستوران بابات کار می‌کنی؟ گفت برنامه‌م اينه که برم آپارتمانم رو بفروشم برم خلبان هليکوپتر بشم. اين حرف پلنگ آقا کاملن جدی‌ست و چند وقتی می‌شود که مدام در حال زير و رو کردن مشاغل جدید است. حالا اگر ديديد سال آينده يک خلبان هليکوپتر عجيب در اروپا معرفی شد يادتان باشد همين پلنگ آقای خودمان است. از شوخی گذشته فکر کردم ببينيد چقدر می‌شود ساده زندگی را تغيير داد. آدم گاهی تمام عمر دلش را خوش می‌کند به اين که يک روزی می‌روم نجاری می‌کنم يا کوزه‌گری می‌کنم و هيچوقت نمی‌رود. توی حصار خودساخته زندگی نکنيد. اعتماد کنيد به توانايی‌های‌تان. به فکرتان اعتماد کنيد.

21.9.09

از عروس و کیک و اون مخمل نامرد

توی دانشگاه يک رسم نصفه نيمه‌ای هست که دانشجويان دختری که ازدواج می‌کنند با لباس عروسی‌شان می‌آيند توی دانشگاه و يک خودی نشان می‌دهند. نصفه نيمه بودنش مربوط به خود عروس و داماد است که چقدر حوصله دارند با لباس‌های رسمی بيايند يک جايی که ملت با شورت و دمپايی راه می‌روند و زل می‌زنند به عروس و داماد. دست کم در شش سال گذشته چهار بار چنين صحنه‌هايی را ديده بودم. حالا روز جمعه يک عروس و دامادی آمدند توی محوطه‌ی دانشگاه و يک کمی حال ملت را بردند. بعد که داشتند می‌رفتند ديدم يک ليموزين سفيد از آن دور آمد و جلوی پای‌شان توقف کرد و هر دو نشستند توی ماشين و رفتند. يک کمی دور شده بودم برای عکاسی خوب ولی ديدم حالا چند تا عکس هم بگيرم که ببينيد. بلاخره کاچی بعض هيچی.




اين از عروسی دانشگاهی.

روز شنبه يک کيک خامه و ميوه‌ای پختم که به نظر آن‌هايی که خوردند خوشمزه بود. يک کمی هم ابتکار به خرج دادم و ژله درست کردم و ريختم روی خامه‌ی کيک. ميوه هم روی ژله. چند تا رديف خامه هم روی همه‌شان. رودرواسی کردم وگرنه به فکرم رسيد پودر شکلات هم بريزم روی همه‌شان. گفتم همين‌مان مانده که مريض‌داری کنيم ملت مريض بشوند روی دست‌مان بمانند. در همين مرحله‌ی قبل از شکلات متوقفش کردم. عکس هم گرفتم که ببينيد چه چيزی از آب درآمده بود. از من به شما نصيحت که حتمن خامه و ژله را امتحان کنيد. بخصوص که ژله‌ی مورد نظر يک کمی بفهمی نفهمی ترش باشد. خيلی ايفتيضاح خوشمزه‌ست.



اين هم کيک پزی.

توی خيابان داشتم رد می‌شدم مسيرم به يک مغازه‌ای افتاد که عکس و مشخصات صاحبش نشان می‌داد صاحب مغازه يک آقای ايرانی‌ست. عکس و مشخصات همان آقا را روی يک تابلوی کوچک نوشته بودند و کنار عکس هم فهرست دور و درازی از موارد تخصص ایشان. حدس بزنيد چه تخصصی؟ ... خوب صدای‌تان که به اينجانب نمی‌رسد بنابراين خودم می‌نويسم. ايشان مغازه‌ی عطاری داشتند و تقريبن تمام بيماری‌هايی که يک عطاری توی ايران در مورد درمان‌شان تخصص دارد ايشان هم توی آن تابلو نوشته بودند. از تابلو عکس نگرفتم که نکند کار اخلاقی نباشد بی‌اجازه تصوير صاحب مغازه هم بيايد توی وبلاگ. حالا البته دنبال شر و مرافعه نيستم ولی يک فهرست ديگری هم خيلی بزرگ‌تر گذاشته بودند جلوی در مغازه که به Naturopathy اشاره داشت. از تابلو عکس گرفتم که ببينيد. خيلی بامزه بود که توی اين کشور غربی که برای يک آنتی‌ بيوتيک گرفتن از پزشک مثل آمپی سيلين بايد با برانکار ببرندتان مطب ايشان که رضايت بدهد مريض هستيد يک مغازه‌ای درباره‌ی درمان بيماری‌های کليوی تبليغ کرده باشد. البته جهت اطلاع‌تان اين که در استراليا با همه‌ی غربی بودنش هنوز خانم‌های باردار زيادی را می‌بينيد که به جای وضع حمل در بيمارستان ترجيح می‌دهند توی خانه‌ی خودشان و با کمک قابله‌های سنتی وضع حمل کنند.




اين هم از عطاری ايرانی.

آدم گاهی فکر می‌کند بعد از اين که از آب و گل مهاجرت درآمد و همه‌ی رنج‌های اوليه را متحمل شد به اندازه‌ی کافی قدرت مهار احساسات خودش را دارد که به يک تلنگری غمگين نشود. منتها زهی خيال باطل. توی پرانتز اين که من در دوره‌ی جنگ رفتم سربازی و بعد از سه ماهی که دوره‌ی آموزشی‌مان تمام شد و همه‌ی سربازها را تقسيم کردند اين طرف و آن طرف تا فردا صبح که اتوبوس‌ها بيايند و سربازها را ببرند به محل خدمت‌شان همه بلااستثناء غمگين بودند. غمگين که چه عرض کنم، به پهنای صورت‌شان اشک می‌ريختند. هميشه دوره‌‌های سخت آدم‌ها را به همديگر نزديک می‌کند و آنقدر همه صيقل می‌خورند که آن‌هايی که در يک جا زندگی کرده‌اند بعد از مدتی تبديل می‌شوند به يک خانواده. توی اين هفت سال گذشته همين اتفاق برای گروهی از دوست و رفقای بريزبنی افتاده. يک جوری فاميل شديم. توی همين وبلاگ هم که خيلی در موردشان نوشته‌ام. حالا آقای مهندس مخمل دارد می‌رود ايران. يعنی خيلی نامردی هم دارد می‌رود ايران. نامردی‌اش مال اين است که فکر می‌کردم حالا حرفش را زده ولی کو تا برود. منتها خيلی ضربتی دارد می‌رود و همين شده که همه‌مان را وارد يک تجربه‌ی جديدی کرده که برای من يکی هم که آن دوره‌ی سربازی را با آن شرايط زمانی و مکانی‌اش داشته‌ام تازگی دارد. آدم با خودش کنار نمی‌آيد بابت اين دور شدن. انصافن از ديشب تا به حال هی مدام فکر می‌کنم خوب حالا ما از دفعه‌ی بعد که دور هم باشيم يکی‌مان کم است. فکر کردم اين را هم بنويسم که يک روی ديگر مهاجرت را هم ببينيد.

خلاصه که جای مخمل از حالا خالی شده برای همه‌مان.

هفت روز هفته


روز اول. نامه‌ی فرزندان رفسنجانی به رئيس قوه قضايیه برجسته‌ترين اقدام رفسنجانی در مقابل جناح خامنه‌ای‌ بود که در کمتر از 24 ساعت نشان داد هر دو طرف اين نامه نگاری به پيروزی رفسنجانی ختم می‌شد، که شد. اين نامه دقيقن همان کاری بود که اگر هويدا در دوران شاه انجام داده بود نه تنها خود او الان زنده بود بلکه به نظرم بخش بزرگی از فضای سیاسی و روشنفکری آنروز ايران را هم به نفع خودش تغيير جهت می‌داد. شکی باقی نمانده که رفسنجانی در جناح مقابل خامنه‌ای‌ست و جناح مقابل خامنه‌ای هم در حال حاضر يعنی جناح مردم، که باز يعنی جناح معترضان به نتيجه‌ی انتخابات. خوب اگر جناح خامنه‌ای که قوه قضاييه هم در آن قرار دارد حکم به فساد مالی رفسنجانی و خانواده‌اش بدهد تمام اين حکم رنگ و بوی حذف رفسنجانی را خواهد گرفت و در نتيجه موقعيت رفسنجانی در ميان مردم مستحکم‌تر می‌شود. اگر هم همين دم و دستگاه خامنه‌ای حکم به سلامت مالی رفسنجانی‌ها بدهد باز هم معنی‌اش بی‌اعتباری نماد اجرايی گروه خامنه‌ای‌، يعنی احمدی‌نژاد، و طبيعتن بی اعتباری تمام حاميان اوست. بنابراين نوشتن اين نامه يعنی بازی برد- برد. اولين نشانه‌ی برد در اين بازی همين خطبه‌های خامنه‌ای در نماز عيد فطر است که گفته "اعتراف افراد در دادگاه علیه فردی دیگر حجیت شرعی ندارد و مسموع نیست". معروف‌ترين اعترافی که عليه ديگران رخ داده مربوط به مهدی هاشمی‌ست و البته مهدی هاشمی هم اهرم فشار بر عليه پدرش است. اين که خامنه‌ای چنين حرفی را به زبان می‌آورد معنی‌اش کاهش دادن فشار بر دستگاه قضايی‌ست که بتواند با استناد به اين که رهبری به غير شرعی بودن اعترافات عليه ديگران صحه گذاشته بنابراين همچنان نه حکم بر برائت خانواده رفسنجانی بدهد و نه حکم به مجرم بودن‌شان. می‌توانيد پيش بينی همين روش استخوان لای زخم را هم در نامه‌ی فرزندان رفسنجانی ببينيد که گفته‌اند "وزارت اطلاعات، سازمان بازرسی کل کشور و هیأتی ویژه که با موافقت "مسئولان عالی نظام" تشکیل شده بود پیش‌تر به این شایعات رسیدگی کرده‌اند، اما نتایج رسیدگی به "دلایل نامعلوم" اعلام نشده است". به نظرم حضور رفسنجانی در صف اول نماز عيد فطر يعنی تداوم فشار بر خامنه‌ای و نه تأيید او. اگر هويدا چنين نامه‌ای را می‌نوشت الان زنده بود.

روز دوم. کوين راد، نخست وزير استراليا، يک تصميم جالبی را اعلام کرد. تصميم عبارت از اين بود که کيم بيزلی، رهبر سابق حزب کارگر که خود کوين راد هم عضو آن است، را به عنوان سفير استراليا در امريکا منصوب کرد و اين در حالی بود که کيم بيزلی از سیاست کناره‌گیری کرده بود. همزمان برندن نلسون، رهبر سابق حزب ليبرال را هم به سمت سفير استراليا در اتحاديه اروپا منصوب کرد. او هم پيش از اين اعلام کناره‌گيری سياسی کرده بود. جالب اين است که هر دوی اين آدم‌ها در زمان زمامداری احزاب‌شان وزير دفاع استراليا بوده‌اند. انتصاب کيم بيزلی به سفارت استراليا در امريکا معنی‌اش همراهی با دولت امريکاست چون بيزلی در زمان نخست وزير جان هوارد از حزب ليبرال به عنوان رهبر مخالفان در مجلس مدام به برنامه‌ی حمله‌ی دولت بوش به عراق ايراد می‌گرفت و دولت هوارد را برای همراهی‌اش با امريکا سرزنش می‌کرد. اما برندن نلسون که حالا سفير استراليا در اتحاديه اروپاست از جمله موافقان برنامه‌ی حمله به عراق بود و طبیعی‌ست که با دولت کارگری انگلستان و دولت فرانسه و آلمان که از موافقان دولت بوش بودند هماهنگ‌تر است. اين دو انتخاب به دولت کوين راد کمک می‌کند که تا جايی که ممکن است از مزايای دوستی با امريکا و اروپا بهره‌برداری کند. هفته‌ی گذشته که اين انتخاب‌ها اعلام شدند معلوم شد کوين راد از جنبه‌ی بين‌المللی بمراتب از جان هوارد حرفه‌ای‌تر عمل می‌کند. فعلن رسانه‌ها برای کوين راد خيلی تره خرد می‌کنند.

روز سوم. پارادوکس‌های خودساخته‌ی خامنه‌ای که بيشتر به پارانويا شباهت پيدا کرده‌اند روز به روز خنده‌دارتر می‌شوند. جالب‌ترين نمونه‌اش همين امروز در خطبه‌های نماز عيد فطر رخ داد. خامنه‌ای دولت‌های غربی را به فریب خوردن از رسانه‌های خود متهم کرده و اين يعنی يکی از پارادوکس‌های خود همين ايشان که اسم مطبوعات و رسانه‌ها برايش يعنی محل اختفای دشمن. ادعای مدام خامنه‌ای اين است که رسانه‌های غربی همگی دولتی‌ هستند و همه‌ی آنچه که درباره‌ی ديگران می‌گويند حرف دولت‌هایی‌ست که با جمهوری اسلامی مخالف‌اند. مثلن به بی‌بی‌سی می‌گويد راديوی دولتی انگليس يا به صدای امريکا می‌گويد راديوی دولت امریکا. نشريات را هم که وصل می‌کند به يکی از جناح‌های درون حکومت اين کشورها که تک مضرابش هم صهيونيستی بودن‌شان است. خوب اگر اين‌ها آدم‌های دولتی هستند چطور می‌توانند دولت‌های خود‌شان را فريب بدهند؟ وقتی رهبر يک دم و دستگاهی از اين حرف‌های عجيب و غريب بزند خوب تعجبی ندارد که در دادگاه هم به فیس بوک و توييتر اتهام ببندند.

روز چهارم. کستر سمنيا هم شده است باعث گرفتاری عالم ورزش. يکی از اين گرفتاری‌ها هم زير سر يک روزنامه‌ی استراليایی بود که در يک گزارش نيمه علمی و از زبان يک متخصص جراحی اعلام کرد که سمنيا اصلن هرمافروديت يا دو جنسی کاذب است. منتهای مراتب به نظرم کل داستان يک کمی نامردی‌ست. در تمام عالم ورزش چپ و راست خبر دوپينگ ورزشکاران را می‌شنويد که هر از گاهی يک آدم معروفی را دچار محروميت می‌کند. خوب اين تازه يک گوشه‌ای از کوه يخی‌ست که باقی آن زير آب است و خيلی‌ها از زير محروميت هم درمی‌روند. حالا سمنيا که اصلن به طور غير ارادی مقدار هورمون تستوسترون خون او بالاتر است دارد همه جور فشار روحی را تحمل می‌کند که چرا طبيعت در بدن او به اين شکل عمل کرده. يک نکته‌ای که خيلی بيشتر آدم را آزار می‌دهد درخواست فدراسیون جهانی دو و ميدانی از آفریقای جنوبی برای حذف او در مسابقات قهرمانی جهان بوده. يعنی يک آدمی را بدون اين که به او بگويند از دايره رقابت حذف کنند. درست شبيه همين کاری که شورای نگهبان ايران انجام می‌دهد که بی‌دليل آدم‌ها را حذف می‌کند. انصافن نامردی‌ست.

روز پنجم. انتصاب اسفنديار رحيم مشايی به سرپرستی نهاد رياست جمهوری، آن هم با حفظ سمت رئيس دفتر احمدی‌نژاد، يعنی رحيم مشايی دارد تبديل می‌شود به نوک پيکان حملات آتی احمدی‌نژاد به منتقدان. به نظرم درست برعکس آن چيزی که تصور می‌کنيم که احمدی‌نژاد می‌توانست با پنهان کردن رحيم مشايی در لابلای دستگاه عريض و طويل رياست جمهوری مخالفت‌ها را کاهش بدهد به نمايش گذاشتن او يعنی ايجاد يک سپر دفاعی محکم در برابر مخالفان درونگروهی. خوب چه چيزی رحيم مشايی را اين همه از جنبه‌ی دفاعی قابل قبول جلوه می‌دهد که احمدی‌نژاد او را حفظ می‌کند؟ طبيعی‌ست که موضوع اعتقادات آخرالزمانی نيست چون اگر بود می‌بایست مثلن غلامحسين الهام را در دولتش حفظ می‌کرد که همسر او جايگاهی نزديک به ملائکه برای احمدی‌نژاد تراشيده است. من فکر می‌کنم رحيم مشایی به طرز باور نکردنی‌ای بر اساس اعتقاد زمينی انتخاب شده و هدف از به کار گرفتن او نوعی حق‌السکوت از همگروهی‌های احمدی‌نژاد باشد. يعنی رحيم مشايی حاوی اطلاعاتی‌ست که می‌تواند در صورت لزوم بر عليه منتقدان به کار گرفته بشود. يادتان هم باشد که احمدی‌نژاد برای قلع و قمع وزارت اطلاعاتی‌ها از همين رحيم مشايی استفاده کرد. به نظرم وجود رحيم مشایی در کابينه احمدی‌نژاد معنی‌اش اين است که احمدی‌نژاد به دنبال حذف مخالفان داخل گروهی‌اش است. اگر چنين تحليلی درست باشد، آنوقت می‌شود حدس زد که احمدی‌نژاد دست آخر به دنبال حذف رهبری‌ست چون فقط خامنه‌ای توانست با نامه‌نگاری او را از به کار گرفتن رحيم مشايی در پست معاونت رياست جمهوری منع کند. احمدی‌نژاد تا قبل از آن نامه به هيج اعتراضی جواب نداده بود. من گاهی فکر می‌کنم اگر خامنه‌ای توسط احمدی‌نژاد حذف بشود چه کسی توی دار و دسته‌ی احمدی‌نژاد وجود دارد که می‌تواند در اندازه‌ی رهبری، به تصور احمدی‌نژاد، باشد. حدس نمی‌زنيد؟ ... مصباح يزدی ... حدس می‌زنم رحيم مشایی مهره‌ی مصباح يزدی‌ست و اوست که راه را برای به قدرت رسيدن مصباح باز خواهد کرد. باز حدس می‌زنم که آن نامه‌ای که رفسنجانی به خامنه‌ای نوشته بود که آن آخرش گفته بود دوست ديروز، امروز و فردای شما يعنی همين که دار و دسته‌ی احمدی‌نژاد در صدد تسخير جايگاه رهبری هستند. رحيم مشایی ابزار اين حمله است و چون جايگاه کليدی هم دارد بنابراين بايد او را مدام به مخالفان نشان داد. .

روز ششم. يک آدمی که در تاريخ گير کرده باشد می‌‌شود همينی که الان احمد توکلی شده. توکلی در نامه‌اش به خاتمی و موسوی نوشته که "فکر می‌کنید اگر کسانی که امروز شعار جمهوری ایرانی می‌دهند، سرکار بیایند، شما را خلع لباس و منزوی نخواهند کرد؟ البته اگر زنده‌تان بگذارند". ايشان عقل‌شان نرسيده که مردم به دنبال انقلاب کردن نیستند بلکه به دنبال اصلاح‌اند. يعنی هنوز فکر می‌کند سال 57 است. يکی به اين بابا خبر بدهد ملت به جای خلع لباس خاتمی به او می‌گويند عبا شکلاتی. خودتان فکر کنيد يک آدمی با اين مدل فکر کردن را که بگذارند رئيس مرکز پژوهش‌های مجلس آنوقت خود مجلس چه فاجعه‌ای‌ست.

و روز هفتم. اگر اهل خبر خواندن و مصاحبه کردن هستيد، يا دوست داريد کار راديويی را تجربه کنيد، يا دوست داريد درباره‌ی محلی که زندگی می‌کنيد گزارش بدهيد، يا جشنواره‌ای اطراف‌تان دارد برگزار می‌شود و دوست داريد درباره‌اش برای ديگران حرف بزنيد باخبر باشيد که برنامه‌ی راديو تابستان به زودی شروع می‌شود و فرصت خوبی‌ست که کار رسانه‌ای را تجربه کنيد. همه‌ی اين گزارش‌ها هم داوطلبانه‌ست. اگر اهلش هستيد خبرم کنيد تا درباره‌اش حرف بزنيم. ايميل هم اين است:
Hamy42[at]yahoo[dot]com

20.9.09

يک هفته با پژواک


توی ستون کناری وبلاگ يک تصويری گذاشته‌ام درباره‌ی يک برنامه‌ی جديد راديويی به نام "راديو تابستان/راديو زمستان" که همين روزها شروع به انتشار آن در وبلاگ می‌کنم. ولی بعضی از بخش‌های اين برنامه‌ها را به عنوان پيش درآمد در "يک هفته با پژواک" می‌شنويد. مجموعه‌ی راديويی جديد با برنامه‌ای که در نه هفته‌ی گذشته با صدای پژواک صمدانی، لادن کريمی، سپيده يزدان و پرشين سعيد واقفی شنيده‌ايد متفاوت است و البته "يک هفته با پژواک" که حالا شنوندگان زيادی هم دارد سر جای خودش باقی می‌ماند.

امروز در پيش درآمد آن برنامه‌ی جديد يک بخش آشپزی را که توسط فريبا تهيه می‌شود می‌شنويد و البته بعدها در راديو تابستانی می‌توانيد موضوعات متنوع آشپزی را دنبال کنید.

اما برای اين هفته هم با "يک هفته با پژواک" سری می‌زنيم به خبرهای تازه‌ از اين طرف و آن طرف دنيا.

فايل برای داونلود

فايل برای داونلود






تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به پژواک صمدانی، لادن کريمی، سپيده يزدان، پرشين سعيد واقفی و فريبا و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است




18.9.09

جمعه برای زندگی


فکر کردم امروز که علی پيرحسينلو يعنی الپر خودمان و همسرش فاطمه ستوده را گرفته‌اند و صدای‌مان به آن‌ها نمی‌رسد بايد چه کار کنيم. گريه و زاری کنيم که او را گرفته‌اند؟ خوب اين که کودتاچی‌ها را خوشحال‌تر می‌کند. حرف هم نزنيم که باز خوشحال‌تر می‌شوند که صدای‌شان را بريديم. فکر کردم بايد اين جماعت را حالی‌شان کرد که با همه‌ی اين بگير و ببندها حال همه‌مان خوب است چون می‌دانيم کودتاچی‌ها دارند دست و پا می‌زنند که از سيل در امان بمانند.

دعوای ما با کودتاچی‌ها دعوای زندگی‌ست. بايد مطمئن‌شان کنيم که هر کاری کنند اين را نمی‌شود از مردم گرفت. "جمعه برای زندگی" برای همين اطمينان دادن است.

اين هفته "جمعه برای زندگی" برای الپر و همسرش.



video



و نويسندگان امروز:

مجيد آل ابراهيم: ستار الناموس

Katiana Murillo: Bocas del Toro: Panama´s Natural and Cultural Paradise

پرشين سعيد واقفی: واکن بابا واکن

لادن: من و اسرائيل و فرندفيد



17.9.09

آقای اسرائيل فردا گرفتاری برای‌مان درست نکن

آقای اسرائيل که من اصولن نمی‌دانم بايد به چه کسی‌تان نامه نوشت، فقط دارم از طرف خودم می‌نويسم که بلکه يکی‌تان گذارش به اين نوشته بيفتد و بخواندش.

ما که سی سال است هر طرفی که بغلتيم که کشور خودمان را درست کنيم يک جوری وصل‌مان می‌کنند به شما. آنجا هم از اين آدم ناحسابی‌ها کم نيست که تا کار بدست می‌شوند فيل‌شان ياد هندوستان می‌کند و ما را به دردسر می‌اندازند. منتها هر تکانی که احمدی نژادهای شما می‌خورند و دست به تهديد می‌زنند به ما مردم ايران ضرر می‌رسانند يعنی کم‌کم داريم فکر می‌کنيم با هم بده بستان داريد. به زور آزمایی هم نیست چون شوروی هم زورش به افغانستان نرسيد، اوضاع شما و ايران که اصلن جای حرف زدن ندارد. منتها هر وقت چهار تا رجز می‌خوانید باعث می‌شويد توقع‌ ما برای دموکراسی به تعويق بيفتد و گرفتاری بکشيم. اگر شما هم شريک جرم اين کودتاچی‌ها بشويد آنوقت مثل عرب‌های متعصب که هزار سال است باهاشان مشکل داريم با شما هم گرفتاری پيدا می‌کنيم. تا ابد که اينطور نمی‌ماند ولی تعويق دموکراسی در ايران دردسرش گريبان شما را هم می‌گيرد. تا ايران به دموکراسی نرسد شما هم به زندگی‌تان، هر چه که هست و با هر کسی که دعوا داريد، نمی‌رسيد. لااقل در يک سياره که زندگی می‌کنيم اين را بايد متوجه بشويد.

اصلن دعوای مليت و ديانت و برتری طلبی هم نيست، چون ما تا همين چاله چوله‌های خيابان‌های خودمان را درست کنيم و اگر بشود برسيم به اوضاعی که صد سال است بناست برسيم به وضعی که ژاپنی‌ها دارند اصولن وقت کشورگشايی هم پيدا نمی‌کنيم. بيابان هم کم نداريم که هوس بيابان‌های شما را بکنيم. منتها اين حماقت‌های شما دارد برای ما و خودتان دردسر درست می‌کند. اين حماقت‌های طرف شما نمی‌گذارد حماقت‌های طرف جمهوری اسلامی‌اش بی سر و صدا خاموش بشود. نه مردم اسرائيل از اين اوضاع سودی می‌برند نه ما مردم ايران. طرف ما از روی حماقت ملت را می‌زنند، طرف شما هم که از اين همين مدل داريد از روی نتيجه‌ی غير مستقيم اين حماقتی که خودتان تحريکش می‌کنيد از ناامنی خواب ندارند.

آقای اسرائيل! اصولن اگر کسی تا به حال فکر می‌کرد اين حضرات جمهوری اسلامی برای اسلام و مسلمانان دل می‌سوزانند حالا بعد از اوضاع انتخابات ديگر هيچ آدمی حرف‌های دلسوزانه‌اش را هم باور نمی‌کند. اين حضرات جمهوری اسلامی اگر اسماعيل هنيه و محمود عباس هم دستبند و شال سبز داشته باشند همان چيزهايی را بهشان می‌بندد که حالا به مردم ايران بسته. اين‌ها هم می‌شوند مأموران جنابعالی. سر و صداهای جمهوری اسلامی مربوط به يک چيز ديگری‌ست که اگر دو بار يک جای عالم جواب سلامش را بدهند تمام مسلمانان عالم را هم که ببندند به توپ ککش نمی‌گزد. واضح‌تر از سينک کيانگ نمی‌توانيد پيدا کنيد. فلسطينی‌ها اگر عقل داشته باشند همين يک نمونه برای تا آخر عمرشان کفايت می‌کند. گرفتاری‌ کودتاچی‌ها اين است که نه ما مردم جواب سلام‌شان را می‌دهيم نه ديگران. هر کسی هم که می‌گويدعليک از آن طرف کار خودش را می‌کند. نمونه‌اش چاوز. بعيد است اين‌ها را ندانيد.

اگر به ايران حمله کنيد يا هر روز تهديد کنيد که حمله می‌کنيم جز به تعويق انداختن دموکراسی ايرانی در خاورميانه چیز ديگری عايدتان نمی‌شود. چهار تا امثال حماس را زياد می‌کنيد که همين يک قلم که فلسطينی‌ها را دو پاره کرده‌اند برای تمام تاريخ فلسطين کافی‌ست.

جهت اطلاع‌تان، مردم ايران عليرغم توهين‌هايی که اين سی ساله نصيب‌شان شده از قضا عقل‌شان خيلی می‌رسد، و اگر باتوم و تفنگ دست اين اوباش کودتاچی‌ نبود همين بابايی که حالا اسم رئيس جمهوری را گذاشته‌اند رويش در حال و روز عادی به درد گدايی در ايران هم نمی‌خورد، باقی مشاغل که همه احترام و ارج و قرب دارند. يعنی ما خودمان می‌فهميم و گيرمان اين است که به اسم مقابله با شما برمی‌دارند به زور اسلحه يک احمقی را می‌نشانند آن بالا. اين هم البته يک حدی دارد که حالا تمام شده. منتها همه‌ی اين بازی‌ها فقط به اسم شماست وگرنه که خودشان دين و ايمان را کوبيده‌اند به طاق نسيان و دارند حالش را می‌برند. همين جماعت شده‌اند عامل عقب افتادگی ما. اگر شما را هم بگذاريم کنار دست‌شان آنوقت دعوای دولت‌ها تبديل می‌شود به دعوای ملت‌ها. اين اتفاق خوبی نيست. حرف از تاريخ و اين‌ها هم نيست. حرف از لياقتی‌ست که ما ايرانی‌ها بيش از اين را برای خودمان انتظار داريم. لازم هم نيست شما برای‌مان تهيه‌اش کنيد خودمان بلديم. شما بيزحمت چاله چوله اضافی درست نکنيد برای‌مان.

آقای محترم! اگر مأمورهايت بروند يک کمی پرس و جو کنند، که لابد کرده‌اند، متوجه می‌شوند همين بسيجی‌های باتوم به دست هم در به در می‌گردند که بروند يک دانشگاهی که اسم‌شان بشود دانشجو. باقی مردم هم که از پير و جوان يا همينطور توی صف کنکور هستند يا دارند می‌دوند به دنبال توصيه‌نامه و پذيرش برای درس خواندن در خارج از کشور. اگر مأمورهايت دو کلاس سواد خواندن و نوشتن داشته باشند اين‌ها را می‌فهمند. اين اسمش لياقت است که ما داريم. برای همين هم توقع‌مان بیشتر از اين حضرات است. در ضمن حالا که جمهوری اسلام از خارج با چين و روسيه به توافق رسيده که فتيله‌ی اسلام را بکشد پايين مشکل شما هم با دور و اطراف‌تان به خودتان مربوط است. اين‌ها توافق کردند و به اسلام‌شان برنخورد شما هم که توافق کنی به ما ربطی ندارد.

آقای اسرائيل! فردا برای‌مان گرفتاری درست نکن برای اظهار وجود چهار تا امثال احمدی نژاد‌هايت را ببر پشت ميکروفن شعار جنگی بدهند. ما يادمان می‌ماند، خيلی شديد. اگر بلدی برای نمايش هم که شده يک کمی حرف صلح آميز بزن با دور و بری‌هايت. فردا هم به کل بيخيال سبزهای ايران بشو که بهانه از اين‌ها گرفته بشود. شعارهای فردای مردم ايران هم ربطی به شما ندارد. شما هم بيزحمت الکی کاسه‌ی داغ‌تر از آش نشو. فقط يادتان باشد که تا وقتی اوضاع مردم ايران درست نشود اوضاع مردم شما هم درست نمی‌شود.

16.9.09

قابل توجه حضرات جمهوری اسلامی

همين اول صبحی داشتم توی در حال رانندگی به يک برنامه‌ی صبحگاهی راديو سراسری استراليا هم گوش می‌دادم. يک چيزی پيش آمد گفتم جهت اطلاع حضرات جمهوری اسلامی بنويسم.

در دو روز گذشته مهم‌ترين خبر رسانه‌های استراليا درباره‌ی يک آقايی به نام دنيس فرگوسن ا‌ست که بعد از 14 سال از زندان آزاد شده. خبر را می‌توانيد اينجا بخوانيد. جرم ايشان اين بوده که 14 سال پيش سه تا بچه را دزديده و برده توی يک متل در کوئينزلند و بهشان آزار جنسی رسانده و تجاوز کرده. حالا به ابتدای اسم ايشان يک صفت (Paedophile) هم اضافه کرده‌اند. بعد از آزاد شدن از زندان آمده بوده توی بريزبن زندگی کند اما هر جا رفته با اعتراض ساکنان محل روبرو شده و دست آخر رفته است سيدنی. باز توی سيدنی هم مردم محلی که فرگوسن در آنجا سکونت داشته معترض دولت ايالتی شده‌اند که اين بابا مورد اطمينان نيست و ما می‌ترسيم در کنار او زندگی کنيم. حالا فرگوسن تبديل شده به يک گرفتاری برای دولت فدرال چون نمی‌دانند با او بايد چه کار کرد. جالبش هم اين است که ديروز او را ديده‌اند که داشته توی خيابان‌های سيدنی برای جمع آوری اعانه برای بچه‌های ديابتی اسباب بازی می‌فروخته. رسانه‌ها افتاده‌اند به جان انجمن ديابت استراليا و پليس ايالت نيوساوث ولز که اين بابا با چنين سابقه‌ای را فرستاده‌ايد اسباب بازی بفروشد؟

امروز در يک برنامه‌ی صبحگاهی راديو درباره‌ی او با مردم و کارشناسان حرف می‌زدند. هر شنونده‌ای هم يک نظری می‌داد. تا رسيد به يک نفر که اصلن نظری که داد باعث خنده‌‌ی مجری و کارشناسان شد. گفت اين بابا را که هر جا بفرستند همين داستان درست می‌شود که مردم از همسايگی با او شکايت می‌کنند. کسی هم که به او کاری نمی‌دهد بنابراين زندگی‌اش هم نمی‌گذرد. راه درستش اين است که او را به دولت جمهوری اسلامی ايران معرفی کنيم که به او کار بدهد چون دولت ايران اينروزها از اين مشاغل زياد دارد.

قابل توجه دار و دسته کودتاچی‌های جمهوری اسلامی.

15.9.09

دنيای دو پلنگی

هرگز در مورد کار خوب عقب نشينی نکنيد. فکر کنيد کلی آدم با زحمت رفته‌اند قله‌ی هيمالايا را فتح کرده‌اند. می‌شد با هليکوپتر صاف بروند نوک قله‌ فرود بيايند ولی تمام مسير را پياده و با چنگ و دندان رفته‌اند که نشان بدهند آدم برای رسيدن به هر هدفی می‌تواند زحمت بکشد و به آن برسد.

انصافن دو روز توی برف راه برويد بعد خودتان محاسبه کنيد که بالا رفتن از يک کوه برفگير چقدر اراده می‌خواهد. باقی کارها از اين آسان‌تر است.

امروز صبح برای دانشجويان سال اول رشته‌ی پزشکی کلاس داشتم. آخرين نفری که از کلاس رفت بيرون همين کسی‌ست که عکسش را از پشت سر می‌بينيد.


رفتم کارت دانشجویی‌اش را نگاه کردم. روی کارت‌ها تاريخ تولد صاحب کارت را می‌نويسند. ديدم تاريخ تولدش 4 فوریه 1966 بود و دانشجوی تمام وقت. نشد عکس بهتری بگيرم.





فکر کردم بنويسم که يادتان بيفتد برای هيچ کاری دير نيست.

اين از اين.

عصر يک کلاس ديگری داشتم. به در و ديوار کلاس همه جور تابلويی آويزان شده. چند تايی هم روی ميزهای کناری هست. وسط تابلوها يک صفحه قرآن هم بود. اين تابلوها را خود دانشگاه فراهم کرده و به عنوان تزئين توی کلاس‌ها گذاشته. نه کسی به تابلو کاری داشت، نه کنجکاوی می‌کرد که اين نوشته‌های روی تابلو يعنی چی.







اين هم از بخش هنری.

حالا برسيم به خنده. به عرض‌تان می‌رسانم که يک پلنگ آقای ديگر هم کشف کردم که اين هم فوق‌العاده‌ست و خدايی‌اش از آسمان افتاده پايين که پايش باز بشود به اين وبلاگ. يادتان هست درباره‌ی يک مربی جديد باشگاه نوشته بودم که اهل مغرب است؟ اسمش اسامه‌ست و تحقيقن يک ژن قدرتمند پلنگ آقايی دارد. ديروز توی باشگاه داشتم از خنده خفه می‌شدم.

يک رسمی توی باشگاه هست که هر آدم تازه‌ای که ثبت نام می‌کند به عنوان خوشامدگويی سه جلسه مربی مجانی به او می‌دهند که هر جلسه هم نزديک يک ساعت است. مربی در آن سه جلسه بهتان کمک می‌کند که ببينيد بدن‌تان چقدر توانايی دارد و اصلن هدف‌تان از ثبت نام در باشگاه چيست، دنبال لاغر شدن هستيد يا دنبال عضله. مربی مربوطه هم يک مجموعه‌ای از تمرينات آمادگی را برای‌تان رديف می‌کند و دست آخر اوضاع بدنی‌تان را بهتان می‌گويد.

ديروز يک مادر مرده‌ای را داده بودند دست اسامه آقا صورتی. من در فاصله‌ی سه متری‌شان بودم. تازه وارد بيچاره يک کمی چاق بود و آقای صورتی ايشان را گرفته بود زير تمرين. يک کمی که گذشت برای اين که معلوم بشود انعطاف بدنی آن بيچاره چقدر است دو سه تا حرکت يوگا مانند به او داد. من داشتم نگاه می‌کردم که مرد بيچاره دارد با زور پاهايش را جا به جا می‌کند که يکی روی يکی ديگر قرار بگيرد. اسامه آقا صورتی هم کمک می‌کرد که پاهای ايشان تا جايی که می‌شود توی همان حالت قرار بگيرد. از قرار يک کمی زور بيجا داده بود چون يکی از پاها رو يک جوری توی هم قفل کرده بود که تازه وارد بيچاره نمی‌توانست از گرهی که خورده رها بشود. مثل يک کپه گوشتی توی هم گير کرده بود. آقای صورتی هم داشت دور اين توده‌ی گوشتی می‌چرخيد که ببيند چطور می‌شود پاهای آن بيچاره را از گرفتگی خارج کند. يک صحنه‌ای شده بود که جای دشمن‌تان خالی. حدود ده دقيقه دو نفری کش و تقلا می‌کردند تا بلاخره گره‌ها باز شد. منتها ملت از زور خنده افتاده بودند روی زمين. از بس که پاهای آن بيچاره درد گرفته بود قرار شد برود هفته آينده برگردد. گفتم منبعد اين اسامه آقا صورتی هم اضافه شد.

حالا خود پلنگ آقای خودمان که ديروز از نيوزيلند برگشته و امروز آمده بود سر کار.

صبح داشت درباره‌ی سفرش حرف می‌زد که يکی از کارکنان دانشکده آمد يک کارت پستال داد دست پلنگ آقا. خوب است چی باشد؟

جناب‌شان که رفته بود نيوزيلند از بابت رهاورد سفر برداشته بوده يک کارت پستال فرستاده بوده و به همه سلام و دعا فرستاده. حالا کارت پستالش يک روز بعد از رسيدن خودش به مقصد رسيده.

يک هديه‌ای هم آورده که برای خوانندگان وبلاگ است. نيوزيلند که بوده ديده يک جايی Bungi Jumping هست. رفته دويست دلار داده برای يک پرش. گفت فيلم را می‌توانی بگذاری روی وبلاگ. فکر کردم اگر دلتان برای پلنگ آقا تنگ شده می‌توانيد فيلم پرش ايشان را ببينيد.

اين هم فيلم:

video



13.9.09

هفت روز هفته


روز اول. بازی آخر شروع شده. فی‌الواقع کودتاچی‌ها که خودشان را مظهر جمهوری اسلامی و ولايت فقيه هر دوی آن‌ها می‌دانند بايد آخرين بازی‌شان را انجام بدهد. اين بازی آخر يعنی همه‌ی مخالفان حکومتی را بايد زمين بزنند. چاره‌ی ديگری هم ندارند. خوب اين از قضا اتفاق جالبی‌ست چون اگر تا به حال با دو سه نفر بايد سر و کله می‌زدند منبعد که همين دو سه تا را به زمين بکوبند رو در روی مردم قرار می‌گيرند. اين همان کاری‌ست که هيچ حکومت عاقلی انجام نمی‌دهد و درست همينجا مرز درايت و حماقت رسم می‌شود. منبعد کودتاچی‌ها از سايه خودشان هم می‌ترسند چون در درون گروه کودتاچی‌ها هيچکس به ديگران اعتماد نمی‌کند و در نتيجه به محض احساس خيانت، آن کسی را که مظنون به خيانت است مجازات می‌کنند. منتهای مراتب همين فضای خيانت و مجازات برای ما مردم عادی می‌تواند سرشار از فرصت باشد. اگر قطب مخالف کودتاچی‌ها بنا را بر پذيرش آدم‌های طرف کودتا به شرطی که دست‌شان به خون کسی آلوده نباشد بگذارد آنوقت ريزش نيروهای کودتا به سرعت اتفاق می‌افتد. کودتاچی‌ها که نمی‌توانند صبح به صبح از يک کشور ديگری بيايند و عصر برگردند کشور خودشان. اين‌ها در همين شهر و خيابان‌هايی زندگی می‌کنند که مردم عادی روزگارشان را می‌گذرانند. به همين دليل هم اگر ترس از مجازات شدن نداشته باشند ترجيح‌شان اين خواهد بود که از جماعت خيانت و مجازات به گروه ببخش و فراموش نکن ملحق بشوند. توی اين سی سال با همه‌ی جناياتی که اهل جمهوری اسلامی کرده‌اند اما آدم‌های خوب و قابل قبول هم در همين دم و دستگاه بوده و نمی‌شود آنقدر فضا را تنگ کرد که همين‌ها هم به تصور آن که اگر حکومت سرنگون بشود آن‌ها هم مجازات می‌شوند همه‌شان را به سهولت به گروه کودتاچی‌ها تقديم‌شان کرد. بازی آخر کودتاچی‌ها تمام جاده را برای‌شان يکطرفه می‌کند ولی ما مردم عادی بايد بتوانيم تا می‌شود در اين مسير گروه‌شان را کوچک‌تر کنيم. کودتاچی‌ها همه جا هم هستند و اين کمک می‌کند که اثر اين ببخش و فراموش نکن را در تمام لايه‌های حکومت کودتا سرايت داد.

روز دوم. سرنا ويليامز حذف شد. عصانيت بيش از حد ايشان از نتيجه‌ی مسابقه به داور خط منتقل شد و طبيعی‌ست که در محيط ورزشی نمی‌شود اين رفتارها را تحمل کرد. بيرون از محيط ورزشی هم که لاجرم نبايد تحمل کرد. انصافن داور خط که از جنبه‌ی معروفيت ممکن است به خاطر خط نگهدار بودن همين مسابقه بين دوستان خودش معروف بشود در مقابل معروفيت يک ورزشکار رده اول بين‌المللی قابل مقايسه نيست. اين که همان ورزشکار به اعتبار موقعيتش در مقابل هر عملی که انجام بدهد مصونيت داشته باشد يعنی زير پا گذاشتن اصول اوليه‌ی اجتماعی که ارزش افراد را به سهيم بودن‌شان در فعاليت‌های عمومی می‌سنجند نه به جايگاهی که آن فعاليت دارد. اين همان گرفتاری‌ای‌ست که ما جهان سومی‌ها داريم که جايگاه آدم‌ها به آن‌ها ارزش‌ می‌دهد نه منش انسانی‌شان. حقيقتش نظر شخصی خودم را می‌نويسم، آدمی که زبانش را نگه ندارد بايد هزينه‌اش را هم بدهد.

روز سوم. به نظرم يکی از کابوس‌های کودتاچی‌ها اين بود که اگر دشمن خارجی نباشد چطور بايد حکومت کنيم؟ ناگفته پيداست که کودتاچی‌های امروز خلق الساعه پيدای‌شان نشده و آرام آرام آمده‌اند تا رسيده‌اند به اين چيزی که الان نمايان شده. بنابراين تا وقتی که مثلن يک آدمی مثل جورج بوش در مسند قدرت بود اين‌ها فرصت داشتند تا لايه‌های قدرت‌شان را محکم کنند که هيچ درزی برای ورود ناخالصی و طبيعتن معترض به قدرت وجود داشته باشد. اما روی کار آمدن اوباما باعث شد تصوير دشمن خارجی از حيض انتفاع بيفتد و کنترل جامعه‌ی ايرانی فقط به زور کودتا ميسر بشود. اين پاسخ همان سؤالی‌ست که آدم از خودش می‌پرسد که چرا خامنه‌ای حاضر نشد همان رويه‌ی دوران خاتمی را دنبال کند که مادامی که خودش در نقش ولايت فقيه می‌تواند تمام قدرت را قبضه کند يک اصلاح طلب را نمی‌گذارد رو در روی مردم که دست آخر همه از او رويگردان بشوند؟ دليلش می‌تواند همين باشد که دشمن خارجی به آن بزرگی که کودتاچی‌ها می‌خواستند وجود نداشت. حالا دشمن بزرگ خارجی را منتقل کرده‌اند به يک حوزه‌ای که ته ندارد. وقتی می‌گويند علوم انسانی يعنی همان دشمنی که حالا حالاها می‌شود در مورد دشمنی آن مانور داد. از هابرماس گرفته تا افلاطون. آنقدر در گوشه کنارهای علوم انسانی جا برای مخفی شدن هست که اگر در صدر يک دم و دستگاه نامربوطی مثل جمهوری اسلامی يک گروهی مثل همين کودتاچی‌ها قرار بگيرند تا آخر دنيا می‌توانند داستان به هم ببافند. منتهای مراتب اين اتفاق رخ نداد، يعنی حضرات نتوانستند مخفی بشوند. دليل اين ناتوانی اين بود که حضرات هر چقدر در توليد چماق به دست موفق بودند در زمينه‌ی توليد فکر به جايی نرسيدند. فی‌الواقع هر چقدر که بابت توليد فکر هزينه کردند دست آخر آن کسی که به مبادی توليد فکری رسيد از خود اين‌ها فاصله گرفت.

روز چهارم. روسيه از مرکزيت يک ابرقدرت سابق به مرکزيت يک مافيای فعلی تبديل شده. طبيعی‌ست که با زوال نشانه‌های ابرقدرتی شوروی اولين قربانی اين زوال روسيه باشد. به نظرم جدا از فروپاشی يک ايدئولوژی، آن چيزی که حالا روسيه را به يک شرکت دولتی تبديل کرده کاهش حجم مراودات تجاری‌اش بعد از فروپاشی اتحاد جماهير شوروی‌ست. خوب البته توضيح واضحات است که بلوک شرق از شوروی سابق تغذيه می‌شد و حتی نيشکر کوبا هم بر اساس تقسيم کار و مسئوليتی که برادر بزرگ در بلوک شرق تعيين می‌کرد به کشورهای همان بلوک فروخته می‌شد. همه‌ی يال و کوپال برادر بزرگ هم همان ايدئولوژی‌ای بود که نيمی از کبکبه و دبدبه‌اش را مرهون بزرگنمايی غربی‌ها بود. هر آدمی که حتی بعد از فروپاشی به جمهوری‌های آسيانه ميانه سفر ‌کند آنقدری که اوضاع فعلی زندگی مردم را می‌بيند می‌تواند اوضاع دوران پيش از فروپاشی را هم حدس بزند. بادی که غربی‌ها به پوست آن ايدئولوژی می‌کردند مربوط به اين بود که وقتی زمين می‌خورد در نگاه عامه به زمين خوردن يک دشمن بزرگ‌ جلوه کند. منتهای مراتب روس‌ها، يا دست کم رهبران روسيه، حالا خودشان هم باورشان شده که قديم‌ها آنقدر خبری نبوده که بشود اسم‌شان را ابرقدرت گذاشت و خوب است قاچ زندگی را بيشتر بچسبند. همین چسبيدن قاچ زين باعث شده که روس‌ها به زد و بند تمايل بيشتری پيدا کنند و صابون بدنامی بعد از زد و بند را هم به تن‌شان بمالند. خوب واقعن هم ايدئولوژی‌ای در کار نیست که به خاطرش زد و بند نکنند. ولی يک نکته‌ی جالبی در همين موضوع هست. غربی‌ها که با زد و بند به دوستان‌شان سلاح می‌فروشند اسمش را گذاشته‌اند حمايت از آزادی و دموکراسی در مقابل حکومت‌های غير دموکراتيک. خوب روس‌ها که سلاح می‌فروشند چه اسمی روی آن می‌گذارند؟ اسمش مقابله به تک قطبی شدن جهان است. غربی‌ها که دم و دستگاه نيروگاه‌های اتمی را می‌فروشند می‌گويند برای توليد انرژی پاکيزه‌ست. روس‌ها که می‌فروشند اول بايد ثابت کنند اگر اوضاع مثل چرنوبيل شد آنوقت چه کار بايد کرد، پاکيزگی‌اش بماند برای بعد!؟ به نظرم فروپاشی ايدئولوژيک شوروی باعث شد روس‌ها نه بتوانند ايدئولوژی جديدی خلق کنند و نه دليلی برای آن داشته باشند. در نتيجه افتاده‌اند به زد و بند و مافياگری. اوضاع‌شان شده مثل فروشندگان مواد مخدر که نه می‌شود ثابت کرد کاری که می‌کنند برای آن که مشتری‌شان است مفيد است و نه خودشان باور دارند که فروش مواد مخدر کار عقيدتی‌ست و برای‌شان اعتبار درست می‌کند. آدم گاهی فکر می‌کند آن همه هنر و ادبياتی که به زبان روسی خلق شده مربوط به يک دنيای باستانی بود. بامزه‌ست که بعد از سی سال آدم همين احساس را درباره‌ی جمهوری اسلامی هم دارد.

روز پنجم. از اين نامگذاری حميدرضا جلایی‌پور خوشم آمد که گفته"ما دو تا ابوغریب داریم که یکی ابوغریب سیاه که همان کهریزک است و یکی هم ابوغریب سفید که زندان اوین است". جمهوری اسلامی با اين بدنامی از واتيکان دوره‌ی گاليله هم عقب‌تر رفته.

روز ششم. بعد از واتسون و کريک که رشته‌ی DNA را کشف کردند می‌شود گفت نورمن بورلاگ سومين کسی بود که دانش زيست شناسی مدرن را متحول کرد. بورلاگ که ديروز درگذشت با دستکاری ژنتيکی توانست گندم پايه کوتاه پربازده را توليد کند. علت پربازده بودن اين واريته در مقاوم بودن آن نسبت به بيماری‌های گياهی بود. اين همان چيزی‌ست که اسمش را انقلاب سبز گذاشته بودند. منتها داستان زندگی بورلاگ در عالم زيست شناسی به يک علت ديگری معروف است و حالا در دنیای فوران تحقيقات هنوز هم همان روش بورلاگ توصيه می‌شود. ايشان به عنوان ميکروبشناس در شرکت دوپونت کار می‌کردند. يک وقتی می‌رود به رئيسش می‌گويد حقوقم کم است و من و همسرم بچه‌‌ی 14 ماهه داريم و به پول بيشتری نياز داريم. رئيسش می‌گويد از اين بيشتر نمی‌دهيم. فردا صبح بورلاگ استعفا می‌دهد و برای يک شغلی که مربوط به ژنتيک گياهی در مکزيک بوده اقدام می‌کند. شغل را می‌گيرد و می‌رود مکزيک. 17 سال بعد نتايج تحقيقات بورلاگ منجر به دو برابر شدن توليد گندم در کشورهای فقير جهان می‌شود و اول از همه مکزيک بزرگ‌ترين صادر کننده‌ی گندم جهان می‌شود. خوب معنی‌اش اين است که وقتی يک جايی قدرتان را نمی‌دانند به جای زور زدن بيخود دنبال يک موقعيت ديگری باشيد.

و روز هفتم. اميد داشتن هميشه خوب است. خسته نشويد، عصبی هم همينطور. اگر نسل‌های قبلی اين سختی‌ها را کشیده بودند حالا ما راحت‌تر بوديم. حالا به خاطر نسل بعدی هم که شده بايد تکليف دين و سياست را روشن کنيم. اميد داشتن برای همين است. ما لايق حکومتی به مراتب بهتر از اين هستيم.

12.9.09

يک هفته با پژواک

دو ساعت پيش جشنواره رودخانه در بريزبن شروع شد. طبق معمول با آتش بازی مفصل و عبور يک هواپيمای جنگی F111 از فراز رودخانه. پژواک هم همانجاست و لابد برای هفته‌ی آينده خبرهای امشب را از زبان او می‌شنويد. ولی پژواک صمدانی، لادن کريمی، پرشين سعيد واقفی و سپيده يزدان برای "يک هفته با پژواک" امروز خيلی خبرها دارند. از گردشگری و ورزش و ادبيات تا استرالياگردی.

کم‌کم برنامه‌ی راديويی انگليسی هم دارد آماده می‌شود و با يک گروه ديگری می‌رويم به جهانگردی. ولی حالا برای "يک هفته با پژواک" اول از همه درباره‌ی ملبورن، کوالالامپور، چند شهر اروپايی و ايرانی، و همين بريزبن خبرهای مختلف می‌شنويد.

اين هم "يک هفته با پژواک" اين هفته.


فايل برای داونلود






تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به پژواک صمدانی، لادن کريمی، سپيده يزدان و پرشين سعيد واقفی و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد

استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است



11.9.09

جمعه برای زندگی



"جمعه برای زندگی" يعنی اگر همين امروز صبح يک نفر زده اعصاب‌تان را خراب کرده، به خودتان بگوييد لابد مريض بوده ولی جمعه‌ی اينجانب با اين حرف‌ها خراب بشو نيست.

حالا آدم يا از دست کودتاچی‌ها عصبانی‌ست يا از دست آدم‌های کودتاچی مسلک. دوتایی‌شان يک جورند ولی شما به دل نگيريد. اصلن "جمعه برای زندگی" يعنی همين که هر دوی‌شان نتوانند زندگی‌تان را خراب کنند. زور ما بيشتر از اين حرف‌هاست. عقل‌مان هم بيشتر از آن‌ها می‌رسد.

حال ما هم خوب است و شما هم باور کنيد. مدام برای خودتان غم و غصه نتراشيد. دردی را دوا نمی‌کند. خسته‌تر می‌شويد و هيچ کاری از پيش نمی‌بريد. در عوض تغيير کنيد. زندگی‌تان را تغيير بدهيد. به آدم‌هايی که وقت و بی‌وقت می‌خواهند خسته‌تان کنند آنقدری که ازتان برمی‌آيد کمک کنيد ولی اگر يک آدمی خيلی مصر است که حال و روزش را خراب نگه دارد خودتان را به دست منفی‌ بافی‌هایش ندهيد. آدم هر چقدر در گذشته‌اش زندگی کند از آينده عقب می‌افتد.

خوب "جمعه برای زندگی" برای همين کارهاست ديگه. برای زندگی کردن ولو به اندازه‌ی چند دقيقه. اگر اين چند دقيقه را می‌توانيد تکرار کنيد حتمن اين کار را انجام بدهيد. همين يک بار را زندگی می‌کنيد و خوب است به خودتان فرصت بدهيد که چيزی را که در زندگی تجربه نکرده‌ايد تجربه کنيد. از رقص و آواز شما هم هيچ جای کائنات تکان نمی‌خورد. اينجور مواقع خوب است آدم حس کند مرکز کائنات است. چيزی از کسی کم نمی‌شود.

اين هم موسيقی مغربی برای "جمعه برای زندگی" اين هفته که برويد به مرکز کائنات.



video



اين هم از نويسندگان امروز:

رودی برومند:‌ پیشگامان محله دادلی

ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی. قسمت سيزدهم: نيمه روشن

زهرا: جشن مردم کرواسی در شيکاگو

Katiana Murillo: Costa Rica´s Little Amazonas

و. ر: دنيای کامپيوتر به زبان ساده. دنيای (FOOS) Free and Open Source Software. بخش دوم

ميم ب: هنرمند واقعی

10.9.09

از تحمل و تغيير تا برنج و قلم

من خيلی به اين حرف معتقدم که گاهی آدم از زور تحمل یک موضوع ناخوشايند تمام توانایی‌اش برای تغيير دادنش را از دست می‌دهد. حالا البته اينروزها چه بسا که اين حرف را تعميم بدهيد به اوضاع سياسی و انتخابات منتها به نظرم حد تحمل قبل از اين که برسد به جامعه، در خود آدم‌هاست که توانايی‌های‌شان را می‌پوشاند. خوب تحمل با مدارا هم فرق می‌کند. آدم مدارا می‌کند به اين اميد که ميزان درگيری يا تماس با موضوع ناخوشايند در حد يک اتفاق گذراست، مثل محيط کاری که آدم برای چند ساعت مدارا می‌کند ولی بعد عيسی به دين خودش است موسی به دين خودش. ولی توی همان محيط کاری هم وقتی موضوع از حد يک موضوع شخصی به يک موضوع گروهی تبديل می‌شود تحمل کردنش يک مقداری دارد که از آن که بگذرد آنوقت توانايی آدم برای بهتر کردن شرايط خودش و گروهش را از بين می‌برد. ما ايرانی‌ها، تا جايی که ديده‌ام، از مدارا رد می‌شويم و می‌رسيم به تحمل و آن را هم آنقدر گسترش می‌دهيم که بعد از مدتی تمام توان‌مان از دست می‌رود. خودمان هم برايش اسم تراشيده‌ايم، "سوختن و ساختن". خوب همين شده که هر تغيير کوچکی ولو در زندگی شخصی‌مان مساوی‌ست با از هم پاشيدن مبانی فکری‌مان. انصافن تا خودمان به طور شخصی برای تحمل هر چيزی حد و مرز نگذاريم هيچ تغييری در جامعه‌مان رخ نمی‌دهد. آدم تا قدرت تغيير دادن را در خودش نداشته باشد شعار تغيير اجتماعی‌اش می‌شود شعار بی حساب و کتاب. من دو سالی‌ست دارم تمرين می‌کنم که موضوع مدارای گروهی و تحمل شخصی‌ام معلوم بشود. خوب البته لابد محيط استراليا که درگيری‌های اجتماعی‌اش کمتر از ايران هست کمک کرده باشد برای اينجور تمرين کردن‌ها ولی واقعن توی خود ايران هم تا بودم آدم‌هايی را سراغ داشتم که به محض اين که يک موضوعی باعث می‌شد توانايی‌شان در تغيير را از دست بدهند ديگر تحملش نمی‌کردند. آن وقت‌ها خيلی بلد نبودم اين مرز را پيدا کنم، حالا ياد گرفتم و فکر کردم بنويسم که اگر اصولن داريد خودتان را می‌خوريد و عصبی می‌شويد که توانايی‌های‌تان برای تغيير شخصی، نه اجتماعی، مرتب دارد تحليل می‌رود همه‌اش زير سر تحمل‌تان است. تحمل هم حد دارد و لازم نيست برای افزايش تحمل مدام ميزان آن را زياد کنيد. آدم وقتی سردرد می‌گيرد و بيخود تحملش می‌کند تمام کارایی روزانه‌اش از دست می‌رود. برای تحمل سردرد هم به کسی مدال نمی‌دهند. آن مدالی که قرار است به يک آدمی بدهند که خيلی خوب هر چيزی را تحمل می‌کند قيمتش از دست دادن توانايی‌ست. توانايی شخصی آدم‌ها همان مدالی‌ست که خودشان به سينه‌‌ی خودشان زده‌اند. اين را نبايد با هيچ مدال ديگری عوض کرد.

حالا يک کمی تمرين کنيد. الکی هم نااميدبازی درنياريد. هر کاری اولش سخت است بعد درست می‌شود.

اين از به اشتراک گذاشتن تجربه.

امروز تا رفتم توی باشگاه ديدم ديدم يک دکه‌ای گذاشته‌اند توی ورودی باشگاه. يکی از دخترهای بخش تبليغات‌ باشگاه با اشاره گفت بيا اين طرف. اينجانب هم رفتم همان طرف. ‌از توی يک جعبه سه تا بسته‌ی کوچک داد دستم گفت خيلی خوشمزه‌س. خوب است چی باشند؟ آن هم توی باشگاه ورزشی! سه تا بسته برنج آماده برای خوردن با طعم‌های مختلف. گفتم خيلی تشکر! ملت توی باشگاه زور می‌زنند از شکم‌های ورقلمبيده از برنج خلاصی پيدا کنند خود همين حضرات باشگاه برنج می‌بندند به مردم. حالا با اين برنج امروز لابد همين روزها سيگار مجانی هم وارد می‌شود.

اين هم عکس‌ برنج‌ها:







سال گذشته به مدت دو هفته تيغ ريش تراشی مدل جديد می‌دادند. می‌گفتند تيغ‌های کهنه‌تان را هر جوری که هست بدهيد، تيغ نوی مدل جديد بگيريد. ملت مسابقه گذاشته بودند برای تعويض تيغ. يک جعبه‌ی بزرگ هم بود که تيغ‌های کهنه را گذاشته بودند در معرض ديد. يک چيزهايی می‌آوردند برای تعويض که آدم فکر می‌کرد تيغ پدربزرگ‌ مرحوم‌شان بوده. من در مدت پنج روز پنج تا تيغ گرفتم. هر روز يک تيغ. پنجمی را که داد دستم به همان متصدی تحويل تيغ ريش تراشی گفتم تيغ کهنه‌ها تمام شد، تی‌شرت کهنه قبول نمی‌کنيد؟ داشت می‌افتاد از خنده. گفت اين هم يکی اضافه برای اين که خيلی خنديدم.

اين هم از باشگاه.

حالا فردا که می‌شود روز جمعه و طبق معمول اهل "جمعه برای زندگی" که می‌نويسند. منتها اگر دوست داريد بنويسيد تعارف نکنيد. اگر خجالتی هستيد و دوست داريد دعوت‌تان کنم ايميل بزنيد که دعوت‌تان کنم. درباره‌ی زندگی‌ بنویسيد، هر چيزی که توی فکرتان هست يا دوست داريد درباره‌اش با ديگران حرف بزنيد. يکی دو بار که بنويسيد قلم‌تان راه می‌افتد. شايد يک روزی هم داستان نوشتيد. آدم همينجوری نويسنده می‌شود. چند سال پيش يکی از شنونده‌های برنامه "قصه ظهر جمعه" برداشته بود برای محمد ميرکيانی که آن موقع سردبير برنامه بود هشت صفحه ريز ريز نامه نوشته بود که من خيلی دوست دارم نويسنده بشوم ولی به اين دلايل نمی‌توانم. ميرکيانی نامه را به من نشان داد. گفت برايش نوشتم بابا تو هشت صفحه با جزئيات نامه نوشتی که آی من چقدر بدبختم که نمی‌شود نويسنده بشوم، خوب آدم حسابی تو اصلن نويسنده هستی، همين‌هايی که نوشتی يعنی نويسندگی. حالا گفتم بلکه شما هم نويسنده باشيد و بيخود خجالت می‌کشيد که قلمم خوب نيست. حالا اگر اهل نوشتن برای جمعه‌ها هستيد بی‌زحمت نگذاريد دقيقه‌ی نود که به خاطر تمام شدن روز از خيرش بگذريد. همين حالا بنويسيد و با ايميل بفرستيد که بگذارم توی صفحه‌ی روز جمعه.

اين هم از اين.

9.9.09

ما بيشماريم

اين هم برای يادآوری به خودمان و به حضرات کودتاچی. ديدم دو سه روز ننوشتم حالا يک چيزی درست کنم برای وبلاگ که تلافی بشود. در ضمن يک خبری هم به حضرات بدهيم که ناغافل يادشان نرود ما بيشمارتر از اين حرف‌هاييم.


video


از بهار و تربچه و پلنگ آقا

آی از دست اين هوای بهاری ... اينروزها کلی آدم خواب آلود می‌بينيد که روی صندلی خوابند، روی چمن‌ها و زير درخت‌ها خوابند، دست‌شان رو صفحه کليد يا موشواره مانده و سرشان را گذاشته‌اند کنار صفحه کليد و خوابند. من از خوابيدن فراری‌ام منتها از زور خميازه کشيدن فکم درد گرفته. يک ذره که وابدهم لابد يک جايی خوابم می‌برد. ساعت موبايلم را گذاشته‌ام زود به زود زنگ بزند که مبادا چرت بزنم. ولی اصولن چهار دست و پا می‌روم توی رختخواب و ... رفتم که رفتم ... آی از دست اين هوای بهاری ...

اين از خواب.

ديروز داشتم با يک دختر استراليايی حرف می‌زدم حرف‌مان کشيده شد به شيرينی پختن. يک دستور پخت خيلی عجيب و غريبی می‌داد برای پخت Crepe و بخصوص خامه‌ی روی آن. گفت توی خامه‌ Rum می‌ريزم. جهت اطلاع‌تان اين که Rum يک نوشيدنی الکلی‌ست که از تخمير و تقطير ملاس نيشکر درست می‌شود. اگر ملاس هم نديده‌ايد يک سر برويد کشت و صنعت هفت تپه همانجا زياد می‌بينيد که می‌ريزند روی جاده‌های خاکی. خلاصه گفتم خامه با رام که خیلی مزه‌ی عجيبی پيدا می‌کند. گفت خيلی هم خوشمزه‌ست و يک بار درست کن ببين چی از آب درمی‌آید. گفتم اين دستوری که گفتی به شيرینی‌های استراليايی نمی‌خورد. گفت من اصلن مجارستانی هستم و دستور خامه با رام از مجارستان آمده. خلاصه که از دستور شيرينی زديم به مجارستان و زندگی در بوداپست. چند دقیقه‌ای هم دربا‌ره‌ی زبان مجارها که اسمش ماگيار است حرف زديم. از قرار يک ريشه‌ی مشترک با زبان فنلاندی دارد ولی حالا اصلن دو تا زبان جدا هستند و هيچ جای عالم بجز مجارستان که حدود 10 ميليون نفر جمعيت دارد به زبان ماگيار حرف نمی‌زنند منتهای مراتب در حال همين حرف‌های انزوای فرهنگی بوديم که خاطرنشان فرمودند اسم بلا بارتوک و فرانتس ليتسز را شنيدی؟ گفتم خيلی زياد. گفت هر دوی‌شان مجارستانی هستند. حقيقتش فکر می‌کردم اين‌ها منزوی باشند برعکس از آب درآمد. حالا که خيال‌تان از بابت انزوا راحت شد اگر خامه را Rum درست کردم جواب داد خبرتان می‌کنم.

اين هم از انزوای فرهنگی.

سال گذشته توی يکی از کلاس‌های آزمایشگاهی‌ يک داشنجوی ايرانی داشتم. گاهی وسط کار اگر پيش می‌آمد با هم فارسی چاق سلامتی می‌کرديم. يکی از همان روزهای کلاس داشتيم فارسی حرف می‌زديم ديدم يک پسری آمد به فارسی گفت سلام. گفتم جالب شد سه تا شديم. گفت نه بيشتريم، یکی دو تا اشاره کرد هفت تای ديگر هم بهمان اضافه شد. همه افغان بودند که بعد از سال‌ها زندگی در ايران با لهجه‌ی ايرانی فارسی حرف می‌زدند. حالا امروز توی يک کلاس‌ ديگری يک دختری آمد گفت شما ايرانی هستی؟ گفتم بله. گفت من اهل افغانستانم. گفتم چطور حدس زدی ايرانی‌ام؟ گفت اون دو تايی که اونجا می‌بينی گفتند اين که نوار سبز به دستش بسته بايد ايرانی باشد. معلوم شد نوار سبز خيلی علامت مشخصه‌مان شده.

اين هم از نوار سبز.

سال گذشته يک تب خيلی فجيعی مردم را گرفته بود که همه بدو بدو می‌رفتند کفش Converse از محصولات All Star می‌خريدند. من خيلی سال پيش توی خرمشهر تب کرده بودم که بعد واکسينه شدم. منتها اين تب راجعه‌ی Converse در تمام سال گذشته دست از سر مردم برنمی‌داشت. نه تنها در و مغازه‌ها انواع از تنور درآمده‌اش را می‌فروختند بلکه از طريق اينترنت هم می‌شد مدل‌های من درآوردی‌اش را سفارش داد. فکر کردم سال گذشته همه تب داشتند و تمام شد رفت. از قرار برعکس شده و الان ديگر اپيدمی‌اش آمده که همه بايد مبتلا بشوند. ديروز يک جايی نشسته بودم فکر کردم آمار بگيرم ببينم چند نفر کفش‌شان از همان مدل است. از 48 نفری که رد شدند 37 تای‌شان Converse نو پوشيده بودند.

بازاری‌ست برای خودش. اين هم از اين.

ترشی خيار چمبر نديده بودم که ديدم. ترشی بادنجان هم به همين ترتيب. حالا لابد من اهلش نبودم که ببينم. ولی انصافن جايی ترشی تربچه ديديد؟ ... توی يک ساندويچ فروشی لبنانی که شيرينی هم می‌فروشد چند تا شيشه بزرگ ترشی گذاشته بودند که توی‌شان ترشی خيار چمبر و بادنجان و تربچه بود. اگر شيشه کوچک داشت می‌خريدم ولی شيشه ترشی به آن بزرگی اصولن يک سال زمان و يک معده‌ی فولادی لازم دارد. اينجانب قبلن از خجالت معده‌ی خودم درآمده‌ام و همين حالا هم که فلفل می‌خورم فکر می‌کنم معده که هيچ، الان است که از کف پايم دربيايد بيرون. برای اين که نگوييد ترشی تربچه کجا بود از همه‌شان عکس گرفتم که ببينيد.







اين هم از خوردنی‌ها.

فکر کردم منبعد يک کمی هم درباره‌ی محيط زيست بنويسم. اواخر امسال يک کنفرانس بسيار مهم درباره‌ی تغيير اقليم در دانمارک برگزار می‌شود و شايد بروم آنجا بنابراين خوب است اين اتفاق مهم جهانی را برای‌تان توضيح بدهم. شما هم اگر دوست داشتيد بنويسيد حتمن تجربه‌های‌تان را درباره‌ی اوضاع محيط زيست محل زندگی‌تان بنويسيد و بفرستيد تا بگذارم توی مجموعه‌ی "جمعه برای زندگی". داستان تغيير اقليم باعث شده اين دو دهه‌ی گذشته همه به اين فکر بيفتند که فعلن که يک کره زمين بيشتر نداريم بايد يک جوری همين را حفظ کنيم که بشود روی آن زندگی کرد. جدا از دعواهای سياسی، هر اتفاقی که به سر کره زمين بيفتد همه‌مان بايد گرفتاری‌هايش را تحمل کنيم و اين يکی را نمی‌شود مثل کارهای ديگر با چارديواری اختياری حل و فصل کرد. حالا کم‌کم محيط زيست را هم راه می‌اندازيم.

اين هم از طبيعت.

يک خبری هم از پلنگ آقا. ايشان از روز جمعه گذشته رفته است نيوزيلند. قرار است تا آخر اين هفته هم همانجا بماند. روی ميز کارش را که نگاه می‌کنيد يک ليوان چای نصفه و دو تا صفحه کاغذ می‌بينيد. روی صفحه کاغذ هم يک پاکن باقی مانده که چند تا کلمه از يک خط را پاک کرده و بعد به حال خودش رها شده. اين تصوير نشان می‌دهد ايشان از همين دانشگاه صاف رفته فرودگاه و چه بسا پابرهنه هم رفته باشد چون سه جفت کفشی که معمولن يکی‌شان را می‌پوشد همين زير ميز کارش رها شده. حتمن هفته‌ی آينده خيلی داستان داريم با ايشان. همين که معلوم بشود چطوری خودش را رسانده به فرودگاه موضوع قابل توجهی‌ست.

حالا اين را هم باخبرتان می‌کنم.

7.9.09

هفت روز هفته



روز اول. به نظرم پرونده‌ی قطور تشيع در ايران بسته شد. خوب پرونده‌ی قطور کمونيسم هم بسته شد. البته تشرع باقی‌ست درست مثل سوسياليسم، منتها تشرع همان دين عرفی‌ست که با ملی‌گرايی قاطی شده و سال‌هاست ايرانی‌ها را در چهارشنبه سوری و نوروز و ابوالفضل پارتی و رمضان الحرام و محرم المبارک دور هم جمع می‌کند. سوسياليسم هم در دنيای سرمايه‌داری بصورت کمک‌ دولت‌ به مردم به خدمت گرفته شده. خوب ميان شرع ما ايرانی‌ها تا شرع مسلمان‌ها تفاوت از زمين تا آسمان است. مبانی و پيشفرض‌های تشيع بر قيام بر عليه زور و ستم استوار بوده و داستان کربلا با همه‌ی پرداخت‌های ذهنی‌ و پيرايه‌هايی که راويانش به آن اضافه کرده بودند نمونه‌ای از تشيع ظلم ستيز به شمار می‌رفت. حالا که تشيع در عملی‌ترين امتحان خودش در دنيای معاصر در حال عقب نشينی برای از دست ندادن سنگر دين غير سياسی‌ست بنابراين می‌شود گفت فقه سنتی بر فقه پويا پيروز شده و در نتيجه تمام پرونده‌ی تشيع هم بسته شده است. از قضا که بسته شدن اين پرونده باعث باز شدن چشم ما ايرانی‌ها به واقعيات بيرونی می‌شود که در تمام دوران صفويه به بعد بسته بوده و شاهان هم با حراست از مذهب به بسته بودن چشم ما به واقعيات کمک کرده‌اند. خوب البته حرف از دين ستيزی نيست، برعکس، حرف از احترام به عقايد شخصی آدم‌ها و باز شدن فضای عمومی به روی تکثر آراء‌ست که هميشه به دليل حفظ دين و مذهب بسته بوده و در عوض دين حکومتی بر همه‌ی زندگی مردم سايه انداخته بوده. جمهوری اسلامی و البته علمای شيعه در بستن پرونده‌ی تشيع در ايران نقش مهمی داشته‌اند و خيلی دور نیست که همه‌ی ما از اين اتفاق سپاسگزاری کنيم. فکر می‌کنم بعد از وقايع اخير بايد ورود جامعه‌ی ايرانی را به دنيای تکثر تبريک بگوييم. البته که مثل هر نوزادی که متولد می‌شود مدتی همه‌مان هوس شنيدن لالايی شبانه به سرمان می‌زند ولی همانقدر که آدم می‌تواند در 18 سالگی لباس نوزادی‌اش را بپوشد ما هم می‌توانيم منبعد لباس دوران تشيع جمهوری اسلامی را تن‌مان کنيم.

روز دوم. Anna Bligh سروزير ايالت کوئينزلند به دليل اين که می‌خواهد رسم و رسوم سياستمداران را زير پا بگذارد تصميم گرفته در يک مسابقه‌ی آشپزی تلويزيونی شرکت کند. البته شرکت در برنامه‌های شاد تلويزيونی سابقه‌ی قديمی‌تری در دولت‌ فدرال هم دارد مثلن پيتر کاستلو، خزانه‌دارکل دولت جان هوارد، در يک مسابقه‌ی رقص شرکت کرده بود و کوين راد، نخست وزير فعلی استراليا، هم در يکی دو تا برنامه‌ی کمدی تلويزيونی شرکت کرده منتهای مراتب آنا بلای به عنوان اولين سروزير زن ايالت در مقابل رهبر حزب رقيب که می‌گويد ايشان بايد به کارهای ايالتی رسيدگی کند اعلام کرده که داشتن يک سروزير جسور و هنجارشکن برای ايالت مهم‌تر از يک سروزير محافظه‌کار است. حالا البته همه‌ی اين داستان برای دو روز است و طبيعی‌ست که هيچ کجای ايالت برای دو روز مرخصی سروزیر به هم نمی‌خورد. آنا بلای در دوران پيش از سياست عضو گروه فعالان حقوق زن بوده که سال‌ها برای قانونی شدن سقط جنين مبارزه می‌کرده‌اند. قابل توجه وزرای زن دار و دسته‌ی کودتاچی‌ها.

روز سوم. ملاصدرا بعد از تکفير شدن راهی کهک قم شد. از قضا که قشری‌های مدارس دينی اصفهان حکم به تکفير او دادند. ملاصدرا نمونه‌ی درخشانی از تکفير علوم انسانی از همين مدلی‌ست که حالا در جمهوری اسلامی می‌گويند لازم داريم. يکی از گرفتاری‌های قشريون با ملاصدرا مربوط به موضوع تقليد بود. باور ملاصدرا این بود که فراگیری دانش و سلوک در عرفان شیعی بر همه مسلمانان واجب عينی‌ست. يعنی هر مسلمانی باید خودش دانش‌‌های زمانش را اول ياد بگيرد و بعد اگر بنا به دلایلی پذیرفتنی به آن دانش‌ها دستپيدا نکرد آنوقت می‌تواند از مجتهد تقلید کنند، ضمن اين که تقلید هم بايد آگاهانه باشد و واجد بودن مجتهد هم بر او آشکار شده باشد. به اين می‌گويند واجب عينی. خوب مثلأ يک ستاره شناس که بلد است زمان رويت هلال ماه رمضان را محاسبه کند هيچ دليلی ندارد از يک آدمی تقليد کند که سال تا سال هم آفتاب و مهتاب روی او را نديده است. حالا همين را بگيريد برويد تا آخر داستان که با فلسفه‌ی ملاصدرا قدر و قيمت کارشناسان جامعه بالا می‌رود و با اين همه دانش و تحقيق اگر کسی از کسی تقليد کند آن که مجتهد است چقدر ارج و قرب و سواد دارد. حالا علوم انسانی مدل ملاصدرا در همين اولين قدم می‌خورد به ديوار سفت جمهوری اسلامی که همين يک قلم رويت هلال ماه هم در آن بايد بفرموده باشد. به همين دليل می‌شود گفت اين سر و صدايی که بابت علوم انسانی غربی و اسلامی به راه افتاده از اساس يک سر و صدای من درآوردی‌ست که عمله‌ی سر و صدا هم برای اين که حقوقی بگيرند دارند باد توی بوق موضوع می‌کنند. فی‌الواقع حرف‌هايی که اينروزها درباره‌ی علوم انسانی می‌زنند همان حرف‌های صفرمراد نيازاف است. ايشان هم برای مقابله با "نفوذهای منفی" که می‌شود همين تهاجم فرهنگی جمهوری اسلامی دستور داده بود کتاب "روحنامه" نوشته‌ی خودش را به عنوان کتاب درسی به خورد دانش آموزان و دانشجويان بدهند. خوب سال گذشته با تصويب شورای عالی انقلاب فرهنگی واحد درسی وصيتنامه‌ی امام خمينی هم به واحدهای درسی دانشگاه‌ها اضافه شد و طبيعی‌ست که با آن پيش درآمد حالا بايد رهبر فعلی هم جای پايی در فکر و ذکر مردم پيدا کند منتهای مراتب شروع برنامه را اسمش را گذاشته‌اند علوم انسانی اسلامی.

روز چهارم. ديروز يک جوان 23 ساله‌ی ايرلندی به مناسبت روز تولدش همراه با دوست دخترش داشته‌اند سوار بر قايق روی رودخانه‌ی بريزبن تفريح می‌کرده‌اند. از قرار خيلی بهشان خوش گذشته بوده و سرگرم بوسيدن همديگر شده بودند. در حال بوسيدن روی زمين ولو شده‌اند و با يک غلت مختصر افتاده‌اند توی آب. مسافران توی قايق دوست دختر جناب‌ را از آب می‌کشند بيرون ولی هر چقدر می‌گردند خبری از خود پسر پيدا نمی‌کنند. امروز پليس اعلام کرده که هنوز خبری از ايشان نیست. اميدوارم رفته باشد ايرلند.

روز پنجم. آمديم و هيئت ويژه‌ قوه قضاييه، نتيجه‌ی رسيدگی به آزار جنسی بازداشتی‌ها را کوبيد به طاق نسيان و طبق معمول هميشگی در جمهوری اسلامی دست آخر اعلام کردند که اين مأموران خدوم بازداشتگاه‌ها هستند که دارند از زور درد گشاد گشاد راه می‌روند. آنوقت چی؟ کروبی برای اين قسمتش چه فکری کرده؟ به نظرم می‌رسد که هل دادن محسنی اژه‌ای به دادستانی کل کشور دقيقن به همين منظور و موارد مشابهش بوده که منبعد به کمک مرتضوی جای دوست و جای دشمن را نشان بدهند. البته همينقدر که خبرهای آزار جنسی در رسانه‌ها بازتاب پيدا کرده آبی‌ست که به جوی رفته و کاری از دست حضرات برنمی‌آید منتهای مراتب بايد بين مجازات مسببان و خفت کل نظام يکی را انتخاب کرد. طبیعی‌ست که حادثه‌ی کوی دانشگاه به آدم نشان می‌دهد بايد از خير مجازات مسببان گذشت چون حضرات يک جوری به اراذل و اوباش پيوند خورده‌اند که با يک قدم عقب‌نشينی مجبورند منتظر برخورد اراذل با خودشان باشند. به همين دليل هم آنچه به دست مردم می‌رسد همان خفت کلی نظام است که از جنبه‌ی اجتماعی خيلی کارسازتر است. حضرات هر چقدر در زمينه‌ی ظلم و تعدی ممارست به خرج بدهند به ما مردم عادی کم سواد هم لطف می‌کنند که به اندازه‌ی باسوادها ازشان رويگردان بشويم. اين دستاورد کوچکی نیست که کم سوادها همان حرفی را بزنند که باسوادها می‌زنند. طبيعی‌ست که اگر جمهوری اسلامی بتواند تمام امور قضايی‌اش را يک جوری وصل کنند به اوليا و انبيا که همگی سفارش کارگزاران جمهوری اسلامی را کرده‌اند ما مردم عادی با خيال راحت از تردد در آسمان‌ها برای دريافت آن نسيه دست می‌کشيم و می‌آييم و روی زمين و با همين نقد زندگی می‌کنيم.

روز ششم. اميدوارم بدتان نیايد ولی من ضمن احترام به ميرحسين موسوی دو روز است دارم از خودم می‌پرسم که اين "چگونه بايد حرکت کنيم" در بيانيه‌ی ميرحسین چه فرقی با همین کاری دارد که ما همين حالا داريم انجام می‌دهيم؟ گفته است که "ما ايرانيان ... این هسته‌های اجتماعی را میان خود تقویت کنیم... و اگر پیش از این هر دو ماه یک بار همدیگر را ملاقات می‌کردیم، اینک هفته‌ای دو بار گرد هم جمع شویم". خوب اين که هميشه بوده، حالا هم که بيشتر شده که کمتر نشده. می‌دانيد، به نظرم هنوز همان فکری که کرده بودم و قبلن نوشته بودم درست است. مردم از ميرحسين رد شده‌اند. اين را حضرات جمهوری اسلامی خوب فهميده‌اند و همين است که دارند برنامه‌های 20 سال گذشته‌شان را به سرعت تغيير می‌دهند مبادا که مردم خدمت‌شان برسند. حقيقتش بيانيه‌ی ميرحسين حرف تازه‌ای نداشت، و از اين نظر جالب بود. ولی جالب‌ترش آن خانه‌ای‌ست که روی اقيانوس شناور شده.

و روز هفتم. خوب حالا چه خبرا؟ امروز در مدت 20 دقيقه 4 کيلومتر و 300 متر دويدم. يعنی خيلی واقعن رکوردی بود برای خودش. کم‌کم بايد برای المپيک آمادگی پيدا کنم. توجه بفرماييد که در حالی که رقيبی روی دستگاه کناری نبود به اين رکورد رسيدم و خدا به داد باشگاه برسد اگر فردای روز يک نفر روی دستگاه کناری‌ام بدود. کم‌کم دارد روح بن جانسون می‌رود توی جلدم ... حالا چه خبرا؟