31.8.09

P→ Q



ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن خواندی. صاحبدلی برو بگذشت. گفت تو را مشاهره چندست؟ گفت: هيچ. گفت پس اين زحمت چرا به خود می‌خواهي؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گلستان سعدی

30.8.09

هفت روز هفته


روز اول. يکی از عوامل تعيين کننده در موفقيت هر کودتا سرعت عمل کودتاچيان است. به همين دليل هم گروهی که کودتا می‌کنند همه‌شان از جنبه‌ی شخصيتی آدم‌هايی هستند که بلدند شرايط را در کوتاه مدت به نفع خودشان تغيير بدهند. باسواد و بيسواد هم ندارد. نشمرده‌ام که چقدر کتاب و مقاله و پايان نامه درباره‌ی 28 مرداد منتشر شده اما مطمئنم تعدادشان از همه‌ی موضوعات تاريخ معاصر بيشتر باشد. در مورد وقايع 28مرداد هم اسم آدم‌ها را که می‌شنويد دست‌تان می‌آيد که در بين آدم‌های واکنش سريع بعضی‌ها خيلی کليدی بوده‌اند. حالا از ميان اين آدم‌ها دو نفرشان يعنی شعبان جعفری (بی‌مخ) و اردشير زاهدی که معروف‌تر هم هستند مورد گفتگو قرار گرفته‌اند. جالب است که هر دوی‌شان هم به دليل همان شخصيتی که نوشتم توانستند طرف مقابل‌شان را بازی بدهند. شعبان جعفری، هما سرشار را بازی داد و اردشير زاهدی هم عنايت فانی را روی انگشت چرخاند. اگر هر دوی اين‌ها را از جنبه‌ی رسانه‌ای آسيب شناسی کنيم يک عامل اصلی در اين بازی خوردن رسانه‌ای‌ها پيدا می‌کنيم. هيچ موضوع حساس تاريخی را نمی‌شود در يک نشست و برخاست نيم ساعته و يک روزه حل و فصل کرد يا حتی به مبادی گفتگو درباره‌ی آن رسيد. هيچ آدم کودتاچی را نمی‌شود يکساعته شناخت و با او حرف زد چون اصلن همين شگرد کودتاچی‌هاست که در زمان کوتاه به حداکثر امتيازی که می‌خواهند برسند و طبيعی‌ست که چنين عاملی در انتخاب آدم‌های صحنه‌ی کودتا تعيين کننده باشد. احمدی نژاد هم نمونه‌ی امروزی‌ کودتاچيان است. آمار دادنش را يادتان هست؟ خيلی خوب می‌توانيد مقايسه‌اش کنيد با شعبان و اردشير زاهدی. مصاحبه‌ی عنايت فانی و زاهدی را که به دقت ببينيد متوجه می‌شويد زاهدی تا جايی در کار خودش موفق بود که به وضوح به فانی گفت "از روی شکم حرف نزنيد". رسانه‌ای که برای مصاحبه با چنين آدم‌هايی بخواهد در عرض نيم ساعت موضوع را جمع کند قيمتی که برای اين کار می‌پردازد آنقدر زياد است که ممکن است اعتبار خودش را هم از دست بدهد. همين را در کتاب هما سرشار هم می‌بينيد که شعبان جعفری هر جا خواسته او را بازی داده و حرف توی دهان سرشار گذاشته. در مورد عنايت فانی هم همين اتفاق افتاد و آن متن طولانی که برای اردشير زاهدی خواند که او را مجاب کند که اظهاراتش در مورد کنار زدن شاه توسط فضل الله زاهدی گفته‌های خود اوست با واکنش منفی زاهدی روبرو شد و دست آخر فانی را به شکمی حرف زدن متهم کرد. فانی بايد برای اين کار می‌توانست چند روزی با زاهدی گپ بزند و محصولش را به يک مستند تلويزيونی تبديل کند اما در عوض به ضرب و زور، يک برنامه‌ی مناسبتی بر مبنای تقويم تهيه کرد. به اين نتيجه رسيده‌ام که خبری از تشکيلات طرح و برنامه در کار نيست که معلوم بشود کجا بايد چه کار کرد و همين است که کيفيت کارها مدام بالا و پايين می‌رود. اصولن مشکل رسانه‌ی رفاقتی و سنگ مفت گنجشک مفت همينجوری‌ست. گاهی سنگ می‌خورد به گنجشک، گاهی به سر مردم.

روز دوم. يک بابايی را بعد از دو سال در بریزبن گرفته‌اند که اتهام او آزار جنسی 6 خانم‌ در محل پياده‌روی و دوچرخه سواری بوده. برای اين که خيال‌تان راحت بشود برای ايشان 25 سال زندان بريده‌اند. همسر او پريروز روی فيس بوک پيام گذاشته که من و چهار تا بچه‌ام هرگز خبر نداشتيم که اين‌ کارها را همسر سابقم انجام داده. اين که حالا همسر سابق شده است دلیلش اين است که خانم همسر بلافاصله نام فاميلی‌اش را عوض کرده. منتها در اين داستان اسم يک توريست ايرلندی هم آمده است. دليل وارد شدن اسم اين توريست ايرلندی اين است که ايشان سال گذشته که آمده بوده بريزبن برای گردشگری چند ماهی هم به عنوان کارگر ساده برای شورای شهر بريزبن کار می‌کرده. يکی از روزهايی که همين جناب گردشگر پياده از محل کار می‌رفته خانه می‌بيند يک دوچرخه‌سوار دارد مزاحم يک خانمی می‌شود. يک کمی قايم باشک بازی می‌کند و متوجه می‌شود که کار دارد بيخ پيدا می‌کند و خودش را آفتابی می‌کند که در نتيجه دوچرخه‌سوار پا به فرار می‌گذارد. ايشان هم پليس را خبر می‌کند و نشانی‌های دوچرخه‌سوار را به پليس می‌دهد و دست آخر پليس از روی شکل صورت و شماره‌ی دوچرخه، دوچرخه‌سوار را پيدا می‌کند. حالا به همان گردشگر ايرلندی خبر داده‌اند که برای دريافت 50 هزار دلار جايزه تشريف بياورند بريزبن. البته اينجا که بيابان نيست ولی به هر حال جناب‌شان جواب تو نيکی می‌کن را در حد 50 هزار دلار داده است. از آن مقام محترم تقاضا می‌شود جواب باتوم به دست‌های تهران که عکس‌ و فيلم‌شان تقديم شده را هم ارسال بفرمايند ... آميييييييين.

روز سوم. به نظرم امنيتی‌ترين کابينه‌ی جمهوری اسلامی همينی‌ست که احمدی‌نژاد معرفی کرده منتها از همه بدتر انتخاب مرضيه وحيد دستجردی برای وزارت بهداشت است. تمام وقايع مربوط به تعداد شکنجه ديده‌ها، کشته‌ها و زخمی که حالا دارد صدايش درمی‌آيد زير نظر دو تا دستگاه اداره می‌شود، يکی تشکيلات پزشکی سپاه است و ديگری بيمارستان‌های زير نظر وزارت بهداشت. زندان‌ها هم که دست خود حضرات است. از آن طرف هم آمار بازداشتی‌ها هم در دست تشکيلات قضايی و زندان‌هاست، که معلوم است خبری ازشان درنمی‌آيد. در نتيجه کنترل زندان‌ها و مراکز درمانی يعنی کنترل آمار. حالا با انتخاب دستجردی به وزارت بهداشت، خبرهای مربوط به درمان و تلفات هم کنترل می‌شود. يادتان هست همين آقای دکتر هلو لنکرانی گفته بود که مقدار زيادی واکسن مننژيت فرستاده بوديم به زندان‌ها؟ خوب ايشان به محض احساس نياز برداشت حرف مقامات امنيتی را تأييد کرد. منتها همين تأييد بدتر از هزار تا تکذيب نشان داد که اگر آنقدر وضع خراب است که واکسن فرستاده‌ايد زندان خوب چرا اصولأ تا قبل از اين، آماری از شيوع مننژيت در زندان‌ها گزارش نشده بوده؟ طبيعی‌ست که لنکرانی ممکن بود با يک کمی فشار سياسی خبرهايی را تأييد يا تکذيب کند که بيشتر در تأييد خرابکاری‌های دولت باشد. علتش هم اين است که لنکرانی به اندازه‌ی قابل قبولی تشخيص امنيتی ندارد. همين هم هست که وجود يک آدمی با خط و ربط امنيتی می‌تواند وزارت بهداشت را برای برنامه‌های بعدی برخورد با معترضان قابل اعتمادتر کند. به نظرم اگر مجلس به دستجردی رای اعتماد بدهد مطمئن باشيد که حضرات دارند برای برخوردهای قوی‌تر آماده می‌شوند. ضمن اين که اگر همين ايشان وزير بشود خدا به فرياد برسد از بددهنی جناب وزير ... کسی تعريف نکرده برام ... خودم ديدم دو بار.

روز چهارم. تازگی‌ها از اين چراغ‌های ليزری کوچک دست همه هست. قيمت‌شان هم حدود 20 دلار است. روز جمعه پليس بريزبن يک پسر 20 ساله‌ای را بازداشت کرد که اتهام او تاباندن نور ليزری به کابين خلبان يک هواپيمای در حال فرود بوده. خلبان از همان بالا به پليس خبر می‌دهد که يک نور ليزری از يکی از مناطق حومه‌ی بريزبن به کابين او تابيده و چشم‌های او را آزار داده. پليس هم صاف می‌رود همان منطقه و يک کمی پرس و جو می‌کند و همسايه‌های همان پسر می‌گويند که ايشان شب‌ها با چراغ ليزری‌اش شروع می‌کند به نور تاباندن به مردم و ساختمان‌ها. با اجازه‌تان همان وقت ايشان را دستگير می‌کنند و سه ساعت بعد با وثيقه آزادش می‌کنند. پليس اعلام کرده که اين کار ممکن بوده به قيمت سقوط هواپيما روی خانه‌های مردم تمام بشود. حالا قرار است فردا همان پسر مورد نظر برود دادگاه برای تعيين مجازات نور تاباندن ... خوب البته ايشان نور تابانده به کابين يک خلبان زنده و قرار است برود دادگاه، طرف‌های ما توی فکرتان هم نور بتابانيد به قبر يک بابايی می‌گيرند بدون دادگاه می‌اندازندتان زندان.

روز پنجم. صادق لاريجانی با تغيير سعيد مرتضوی مثلن خواسته است يک کمی آب سرد بريزد روی آتش اعتراضات و يک خودی نشان بدهد. ولی شما باورتان می‌شود در حالی که محسنی اژه‌ای را به عنوان دادستان کل کشور منصوب کرده تغيير دادن مرتضوی دردی را دوا کند؟ مرتضوی در تمام سال‌هايی که دادستان کل کشور يک آدم بی‌خاصيتی بوده توانسته هر کاری که می‌خواهد انجام بدهد. از اين جالب‌تر هم هست. در غياب يک آدم قابل قبول در نقش دادستان کل کشور، همين محسنی اژه‌ای هم به اندازه‌ی مرتضوی هر کاری که خواسته انجام داده. نمونه‌اش دادگاه کرباسچی. بنابراين حالا که خود محسنی اژه‌ای در مقام دادستان کل کشور نشسته‌ وجود يا عدم وجود مرتضوی آنقدرها هم موضوع قابل توجهی نيست چون خود اژه‌ای می‌تواند با دست بازتر همه‌ی آن بگير و ببندها را انجام بدهد. به نظرم لاريجانی با انصاب محسنی اژه‌ای جنگ اول را به صلح آخر ترجيح داد ... همه چيز به کنار، اين صداقتت منو کشته.

روز ششم. آدم از نمايندگان مجلس نااميد می‌شود. يکی از نمايندگان فعلی مجلس يکی از آدم‌های معروف در زمينه‌ی نجوم است و ساليان درازی‌ست که عضو هيئت مشاوران مجله نجوم هم هست. رئيس انجمن نجوم ايران هم بوده. آنقدری که خود من شخصن ايشان را می‌شناسم برای فراگير شدن نجوم آماتوری در ايران هم خيلی تلاش کرده. يک بار به او گفتم با اين همه اطلاعات مؤثق درباره‌ی پديده‌های آسمانی حالا واقعن هلال ماه رمضان در ايران اينقدر هردمبيل است که همه جای دنيا می‌شود محاسبه‌اش کرد به جز در ايران؟ فرمودند اينجا هم می‌شود دقيق محاسبه‌اش کرد. آنوقت همين ايشان در مجلس برای يک بار هم که شده از اين موضوع حرفی نمی‌زند. خوب اين آدمی که این همه رفته درس خوانده برای دانش خودش اعتباری قائل نيست و به جای محاسبه‌ منتظر است يکی ديگر به او بگويد هلال ماه را رويت کرده، در مورد باقی مواردی که اطلاعاتی درباره‌شان ندارد چطور قضاوت می‌کند؟ تمام نظم کائنات بعد از انقلاب اسلامی تبديل شده‌ است به بی‌نظمی. لابد چند وقت ديگر دو خط موازی هم به هم می‌رسند که ديگر روی همه‌ی دنيا هم کم بشود.

و روز هفتم. بابا ورزش کنيد ... يعنی منتظريد کپسول ورزش درست کنن که بخوريد لاغر بشيد؟ بهانه‌ی بيخودی نگيريد. فردا مريض شديد نتونستيد دو قدم راه بريد نشينيد بگيد آی زمونه فلان و بهمان ها؟ تقصير خودتونه که حالا راه نمی‌ريد و ورزش نمی‌کنيد بعد چند وقت ديگه که از پا درد و کمردرد افتادين به قرص و دوا خوردن پشيمون می‌شين و چاره‌ای هم ندارين... ببينين ... هر کی رئيس جمهور بشه نمی‌تونه کلسترول رو درمان کنه يا چربی‌های اضافی‌تون رو آب کنه براتون ... قرار نيست رئيس جمهور هر کی که باشه برای شما ورزش کنه که ... بعدن نگين کسی بهمون نگفت ها؟ ... در ضمن لوگوی "هفت روز هفته" رو هم که دارين؟ سرتق طراحی فرمودن.


29.8.09

يک هفته با پژواک

باورتان می‌شود يا نه اما خود من هر روز شنبه منتظر خبرهای برنامه‌ی "يک هفته با پژواک" هستم که از اين طرف و آن طرف دنيا فراهم می‌شوند. در اين شش هفته‌ی گذشته هر بار خبرهای تازه را از زبان يک گروه حرفه‌ای از روزنامه نگاران ايرانی می‌شنويد که حالا می‌شود گفت يک گروه حسابی درست کرده‌اند.

اين هفته برنامه‌ی راديويی "يک هفته با پژواک" خيلی شنيدنی‌ست. توصيه می‌کنم از دستش ندهيد.


فايل برای داونلود








تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به پژواک صمدانی، لادن کريمی، سپيده يزدان و رضا گنجی و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد


استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است







حالا البته از اين به بعد روزهای شنبه می‌توانيد يک کار تصويری هم ببينيد که فربد ميم آن را تهيه می‌کند. کم‌کم که کارهای فربد را دنبال کنيد متوجه می‌شويد قرار است چه داستان‌هايی را در قالب تصوير و موسيقی ببينيد و بشنويد. يک کمی که اين بخش راه افتاد به طور کامل مستقل می‌شود.


video


28.8.09

جمعه برای زندگی




"جمعه برای زندگی" هست، هنوز هم که جمعه تمام نشده. يعنی با يک سرعتی آمدم که "جمعه برای زندگی" را بگذارم روی وبلاگ که رکورد رانندگی توی خيابان را شکستم.

منتها تلافی‌اش را درآوردم. حالا می‌بينيد که نمی‌توانيد روی صندلی‌تان دوام بياوريد. حالا از من گفتن.

درست است که کودتا شده و ما هم يقه‌ی کودتاچی‌ها را رها نمی‌کنيم ولی توی همين اوضاع کودتا هنوز هم بايد زندگی کنيم. همين که زندگی کنيم يعنی حضرات کودتاچی به آرزوی‌شان نرسيده‌اند. بيخود دمغ نباشيد. هر چقدر که دمغ بشويد يعنی اين حضرات را پذيرفته‌ايد. زندگی کنيد و روحيه‌تان را حفظ کنيد.

"جمعه برای زندگی" به اندازه‌ی يک نخود می‌تواند به شما خوشی بدهد. خوب چرا که نه؟ زندگی يک ذره‌ که باشد چيز خوبی‌ست. دنيا پر است از همين خوشی‌های کوچکی که اگر ازشان بگذريد آنوقت تضمينی نيست که دوباره به دست‌شان بياوريد.

حالا "جمعه برای زندگی" را برای تلافی کردن تأخير امروز با يک موسيقی آذری گذاشته‌ام روی وبلاگ. حالا لازم هم نيست اين همه تعارف داشته باشيد با خودتان. همان روی صندلی هم می‌شود تکانی به خودتان بدهيد. زندگی يعنی همين که از يک موسيقی هم نگذريد.






video



و نويسنده‌های امروز:

گلنار: مانتو و مقنعه با شلوار جين

رضا گنجی: بوکا لوپو

Katiana Murillo: Costa Rica´s Marvels of Fire

لادن کريمی: جمعه‌ی زن‌ها و مردها

27.8.09

هنرمندان بی‌پول

به واسطه‌ی درس دادن در روزنامه نگاری علمی در دانشکده هنر، کم و بيش از وقايع دانشکده‌شان هم باخبرم. حالا تازگی‌ها يک گروه نمايش شش نفره دانشجويی که طبق معمول بی‌پول هم هستند دست به کار جالبی زده‌اند و امروز نتيجه‌اش را آورده بودند در محوطه‌ی دانشگاه. فکر کردم نمونه‌ی خوبی‌ست که ببينيد چه ابتکاری به خرج داده‌اند. اين عکس ساختمان‌شان است:



دانشجوها همه‌شان سال سومی هستند و برای يکی از موضوعات درسی‌شان می‌خواستند يک نمايش اجرا کنند. اسم نمايش‌شان هم The Revenger’s Tragedyست و چهار روز اجرا دارند.




هر چقدر به اين در و آن در زدند که پولی بابت خريد وسايل و لباس‌ها بگيرند کسی تحويل‌شان نگرفت. البته خيلی معمولی‌ست که آن اوايل کسی را تحويل نگيرند که طرف مربوطه برود هر چه در چنته دارد را رو کند. اين‌ها هم هر چقدر توانسته بودند از خانواده و در و همسايه لباس و وسايل به درد نخورشان را گرفته بودند. باز که حساب کرده بودند معلوم شده بود هنوز يک چيزهايی را بايد بخرند و باز پولی در بساط‌شان نيست.

نتيجه‌؟

نتيجه اين که نشسته‌اند به کيک و شیرينی پختن. ديروز شيرينی‌های‌شان را پخته بودند و امروز يک ميز زده‌اند کنار دانشکده‌شان برای فروش کيک و شيرينی‌ها.



سه نفرشان اين طرف داشتند شيرينی می‌فروختند و سه تای ديگرشان همان کنار بساط ساندويچی راه انداخته بودند. اين هم بساط‌شان.






خيلی از ابتکاری که به خرج داده بودند لذت بردم. ملت هم که برای خريد کيک و شيرينی امان نمی‌دهند. خودتان هم که ديديد هر قطعه را 1 دلار می‌فروختند. پرسيدم چند تا قطعه کيک و شيرينی داريد؟ گفتند حدود 200تا. آن طرف هم ساندويچ سوسيس هر قطعه دو دلار. سرانگشتی حساب کردم ديدم نزديک 400 دلار در عرض دو ساعت کاسبی کرده‌اند.


26.8.09

حال درون حجاريان

انصافن خبرگزاری فارس خيلی حق به گردن علوم پزشکی دارد. حالا يک نمونه‌ خيلی جالبش را می‌نويسم که بينيد.

يک عارضه‌ای وجود دارد که اگر کسی در کودکی به آن دچار بشود معمولن پسزمينه‌ی ژنتيکی دارد ولی اگر کسی در بزرگسالی به آن دچار بشود ناشی از فشار روانی‌ست. اسم اين عارضه Tourette است. از جمله نشانه‌هايش در کودکان اين است که کودک دچار تيک عصبی می‌شود. البته هيچ اشکال از جنبه‌ی هوشی در کودک وجود ندارد اما تيک عصبی يا گاهی سر و صدا درآوردن با دهان جزو نشانه‌های تشخيصی عارضه هستند.

اما معروف‌ترين نشانه‌ی اين عارضه در بزرگسالان گزيدن لب است که گاهی لب آدمی که گرفتار عارضه شده از شدت فشار زخمی می‌شود. رفتم از توی کتاب‌های مربوط به اين عارضه نشانه‌هايش را درآوردم که ببينيد. اين عين نوشته است:

Biting the lip, centrally or at the side, is often a sign of anxiety. Usually, this is the bottom lip (especially if the person has overhanging top teeth). This may be a habitual action and people who do this, will often repeat the move in predictable situations.

This is a fairly child-like action, especially if accompanied by wide eyes and eyebrows raised in the middle and lowered at the sides, and thus may betray concern about being told off or otherwise being censured in the manner of a child.



اگر کتاب‌های روانشناسی و حرکات بدن را بخوانيد درباره‌ی حرکت غير ارادی لب گزيدن و عارضه‌ی تورت کلی اطلاعات جالب به دست می‌آوريد. از اتفاقات روزگار يکی از سرشناس‌ترين متخصصان علوم عصب-پايه در ايران در همين مورد و رابطه‌اش با شکنجه کار کرده است. مثلن سندرم تورت می‌تواند ناشی از اسکيزوفرنی باشد و اسکيزوفرنی هم در اثر شکنجه و ايجاد توهم درباره‌ی محيط ايجاد می‌شود.

حالا خبرگزاری فارس با چاپ عکس سعيد حجاريان به علوم پزشکی کمک کرده که نمونه‌ی واقعی عارضه‌ی تورت را ببينيم. خودتان لب‌ پايینی حجاريان را ببينيد که از شدت فشار دندان‌های بالايی به چه نمونه‌ی جالبی از سندرم تورت اشاره می‌کند:





رنگ رخسار خبر می‌دهد از حال درون مال همين وقت‌هاست.

25.8.09

مطالعه‌ قاعده‌مندی

مدت‌هاست اگر اسمش را بگذاريد مثلن مطالعه، دارم درباره‌ی يک رفتار نسبتن جمعی مطالعه می‌کنم که ببينم اصولن اين موضوع مورد مطالعه همگانی‌ست يا من زيادی حساسيت دارم. نقطه‌ی عطف اين مطالعه هم يک رفتاری‌ست که تقريبن هر روز دارد از پلنگ آقا سر می‌زند.

يک کمی مقدمه‌ی جغرافيايی:

دو تا از اضلاع اتاق ما شيشه‌ای‌ست. يک طرف پنجره و آن طرفی يک قطعه شيشه‌ی بزرگ است. ميز من نزديک پنجره‌ست و پنجره هم رو به محوطه‌ی دانشگاه است. ميز پلنگ آقا کنار ضلع شيشه‌ای‌ست که آن طرفش راهروی بين اتاق‌ها و آزمايشگاه است. تمام رفت و آمد آدم‌ها از همان راهرويی‌ست که پلنگ آقا صاف روبرويش نشسته. مثل عوارضی‌ست و هر کاری بکنيد باز چشم‌تان به پلنگ آقا می‌افتد.

گاهی که رفت و آمد زياد است از پشت سر که پلنگ آقا نگاه می‌کنيد حال و روزش مثل تماشاچی‌های مسابقه‌ی پينگ پونگ است. همينطور سر مبارک‌شان در جهت حرکت مردم به چپ يا راست حرکت می‌کند. يک نفر را هم جا نمی‌اندازد. آمار همه را هم دارد.

و اما مطالعه‌ی شخصی‌ام اين است که بين اين آدم‌هايی که رفت و آمد می‌کنند و گاهی برای کاری می‌آيند توی اتاق‌مان به زحمت يک نفر پيدا می‌شود که يا سلام کند يا جواب سلام آدم را بدهد. آن اوايل فکر می‌کردم نکند آرام سلام می‌کنم کسی نمی‌شنود. شروع کردم به داد زدن. شده بودم مثل سبزی فروش‌ها. باز ديدم افاقه نمی‌کند. گفتم اصلأ گور بابای سلام کردن. توی ميهمانی‌های گروهی هم همين اوضاع بود. يک شب رفته بوديم ميهمانی، باز هيچ کس سلام و عليک نکرد، من يک سلامی به رئيس‌مان کردم ديدم باز خبری نشد، باقی حضرات را هم که بيخيال شده بودم بنابراين با خيال راحت رفتم از خودم پذيرايی ‌کردم. ديدم رئيس‌مان آمد گفت ما به هم سلام کرديم. گفتم من که سلام کردم تو جواب ندادی. از اتفاق که همسرش شنيده بود و گفت درست است و تو حواست نبود. معلوم شد رئيس‌مان هم به همين گرفتاری دچار است که به هر کسی سلام می‌کند بيجواب می‌ماند. در نتيجه هر بار که رئيس را می‌بينم هر دوی‌مان مثل سبزی فروش‌ها با هم سلام و عليک می‌کنيم.

فکر می‌کردم که حواسم را جمع کنم ببينم پلنگ آقا هم همين گرفتاری را دارد يا نه. نتيجه‌اش خيلی خنده‌دار شد.

خوب من زده‌ام به دنده‌ی بيخيالی و راحت شدم منتها پلنگ آقا هر روز، واقعن هر روز، همين گرفتاری را دارد که اين آدم‌هايی که از کنار اتاق‌مان رد می‌شوند و چشم‌شان به چشم پلنگ آقا می‌افتد سلام که نمی‌کنند هيچ، جواب سلام پلنگ آقا را هم نمی‌دهند. منتها يک سلسله مراتب خيلی پلنگ آقايی دارد. ايشان اول به انگليسی می‌گويد hello که می‌خورد به ديوار، بعد به فرانسوی می‌گويد merde که يعنی گلاب به روی‌تان، و در انتها به زبان ناشنوايان يک علامتی با انگشتش حواله‌ی طرف مربوطه می‌کند.

به نظرم هزار بار اين اتفاق افتاده و چون موضوع کاملن قاعده‌مند شده بنابراين گاهی که خيلی سرش شلوغ است بعد از گفتن hello ممکن است من بگويم merde و ايشان اگر در حال تايپ کردن باشد پايش را از زمين بلند می‌کند. خيلی صنعتی شده.

خلاصه که خيلی اتفاق عجيبی‌ست اين موضوع سلام کردن. ضمن اين که مطالعه همچنان در جريان است که ببينم چقدر شمول این داستان زياد است.

24.8.09

تصاوير جهانی



درباره‌ی مهاجرت هزار جور حرف وجود دارد. هر کسی يک دليلی برای مهاجرت دارد، که محترم است. هر کسی هم يک جور با دنيای جديد کنار می‌آيد. يکی تا آخر عمر غر می‌زند و مدام به اين و آن بد و بيراه می‌گويد و همه را با هم مقايسه می‌کند، هيچ مبنايی هم نمی‌دهد که آدم بفهمد چرا آن يکی بهتر است و اين يکی بدتر. يکی هم توانايی‌های خودش را می‌گذارد در کفه‌ی ترازو و با توانايی‌های ديگران مقايسه‌شان می‌کند، نقاط ضعف و قوتش را می‌شناسد و تصميم می‌گيرد که کفه‌ی خودش را سنگين‌تر کند.

امان از آن که غر می‌زند. ولی دنيا را همان‌هايی می‌سازند که خودشان را باور دارند و به توانايی‌های‌شان تکيه می‌کنند. شک نکنيد که همين گروه دنيا را می‌سازند.

حالا من از بين هزار جور حرفی که درباره‌ی مهاجرت وجود دارد بعضی‌هايش را انتخاب کرده‌ام که به مرور روی وبلاگ می‌بينيد و می‌شنويد‌شان. تمام تئوری‌های جامعه‌شناسی و رسانه را که بگذاريد در عمل نتيجه‌اش می‌شود همين که آدم راه عملی برای کنشگری اجتماعی پيدا کند. يعنی نمونه ببيند که چطور می‌شود آدم‌ها توانايی‌های خودشان را به کار بگيرند و زندگی‌شان را بنا به ايده‌آل‌هايی که دارند سر و سامان بدهند.

خوب از آن هزار جور حرف، امروز در "تصاوير جهانی" يکی‌شان را انتخاب کرده‌ام که ببينيد در مدت شش سال يک آدم چقدر می‌تواند با محيط هماهنگ بشود. با امين احمدی گپ زدم و عکس‌هايش را از قديم تا امروز با هم مرور کرديم. به جای امين هر آدم ديگری هم می‌توانست باشد و در آينده هم می‌تواند باشد.

دعوت‌تان می‌کنم خودتان ببينيد و بشنويد.




video


23.8.09

يک هفته با پژواک


با وجود اين که "يک هفته با پژواک" اين هفته را يک روز ديرتر می‌شنويد ولی حالا به لطف سرتق از اين هفته لوگوی اين برنامه را هم می‌بينيد.

جالب بود که امروز کلی تلفن داشتم که چرا "يک هفته با پژواک" اين هفته روی وبلاگ نيست. فکر می‌کنم همه‌ی خوبی اين برنامه به خاطر گروه برنامه‌ساز آن است که فوق‌العاده هستند. اگر دوست داريد به اين گروه ملحق بشويد ايميل بزنيد تا عضو گروه بشويد.

اين هم "يک هفته با پژواک" امروز.


فايل برای داونلود








تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به پژواک صمدانی، لادن کريمی، سپيده يزدان و رودی برومند و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد


استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است




21.8.09

جمعه برای زندگی

يعنی چيزی جای "جمعه برای زندگی" را می‌گيرد؟ مطلقن نه. در ضمن الکی گير ندين، خودم مطلقن رو اينجوری نوشتم.

امروز "جمعه برای زندگی" خيلی برگشته است به حال و روز قبلی‌اش. اگر بار اول‌تان است که "جمعه برای زندگی" را می‌بينيد خدمت‌تان عرض می‌کنم که برگشت به حال و روز قبلی يعنی بزن و برقص. منتها يک تفاوت کوچکی با قبل‌ترها دارد. تفاوتش در اين است که حواس‌مان هست کودتا شده. يعنی اگر حضرات کودتاچی فکر می‌کنند ساز و بزن و برقص يعنی فراموشی کودتا خيلی اشتباه فکر کرده‌اند. حواس‌مان هست. منتها حضرات‌شان که می‌روند آدم با باتوم از کشورهای عربی وارد می‌کنند که مردم را بزنند ما می‌رويم از همان‌جا آدم با ساز و آوازشان را وارد می‌کنيم.

"جمعه برای زندگی" برای همين است که وقتی سرحال هستيد حواس‌تان هم به همه چيز هست.

آی خوانندگان "جمعه برای زندگی" فقط نياييد نوشته‌های ديگران را بخوانيد. خودتان هم بنويسيد. نگران نباشيد که نکند نوشته‌تان خوب نباشد يا اين ديگه چيه من نوشتم مردم می‌خندن. تصادفن برعکس است ... گير نده ... تا ننويسيد راه نمی‌افتيد. اعتماد به نفس داشته باشيد. تجربه‌های‌تان را با ديگران به اشتراک بگذاريد. خودتان هم از تنهايی درمی‌آييد.

دعوت من برای نوشتن در "جمعه برای زندگی" پابرجاست. اگر هم نياز به دعوت داريد يک ايميل بفرستيد تا رسمن دعوت‌تان کنم ... گير نده خودم اينطوری نوشتم رسمن.

برای "جمعه برای زندگی" امروز رفتم از توی خوانندگان عرب‌زبان شابا نبيله را انتخاب کردم. لطفن فقط تماشا نکنيد.

video


و نويسندگان امروز:

پژواک صمدانی: ترانه قومی

لادن: زندگی يعنی همين لبخند روزهای جمعه

ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی. قسمت يازدهم: مرض خوش‌خيالی

Katiana Murillo: Guayabo, A Glance of Costa Rica's Indigenous Past

مينا ملکيان: دوگانه‌ای در وصف و مدح

Roudi Boromand: If we choose

ميم الف: متحدان عزيز يعني روس‌ها و چينی‌ها

گلنار: اگر خدا می‌خواست زن را روسری سرخود می‌آفرید

20.8.09

از پلنگ آقا و اسامه و شيرجه توی يخ

هفته‌ی گذشته پلنگ آقا فرمودند يک بسته شکلاتی را که گذاشته بودی توی کمدت خوردم. گفتم خوب کاری کردی، بلاخره برای خوردن گذاشته بودم. يک کمی رفت و آمد، باز گفت من دو تا بسته سوپ هم توی کمدت ديدم آخر هفته که آمدم آزمايشگاه آن‌ها را هم خوردم. گفتم خوب شد خوردی‌شان چون خيلی وقت بود همانجا مانده بودند. سر ظهر آمدم غذا بخورم گفتم دو تا ساندويچ دارم، حاضرم يکی را بدهم به جنابعالی اگر طبق معمول تنبلی‌ات می‌آيد بروی غذا بخری. گفت دعوتت را قبول می‌کنم ولی همين فردا می‌روم شکلات و سوپ می‌خرم، يک وعده هم نهار ميهمانت می‌کنم. گفتم حالا فعلن اين ساندويچ خدمت شما. بعد از نهار تا آمدم توی اتاق گفت نصف نارنگی‌ات را خوردم گفتم کار خوبی کردی. يک ربع بعد فرمودند پريروز بعد از شش ماه يک بسته سيگار هم کشيدم. گفتم خيلی غلط کردی. شش ماه اعصاب‌مان را خرد کردی که هر وقت اسم سيگار کشيدن را آوردم بگو می‌ميری حالا در عرض يک روز يک بسته سيگار کشيدی؟ گفت خوب هيچ چيزی توی کمدت نبود که بخورم مجبور شدم سيگار بکشم. گفتم سيگار کجا بود که بکشی؟ فرمودند رفتم خريدم.

به يک نفر توضيح می‌دادم چرا ايشان اسم‌شان آقای پلنگ صورتی‌ست باورش نمی‌شد. گفتم همين را برايش بگويم. همين يک نمونه را بگير برو تا آخر خط.

اين از پلنگ آقا.

حالا اين يکی را بشنويد.

ديروز عصر رفتم باشگاه ورزشی. طبق معمول هر روز. تازگی‌ها يک مربی جديد هم به باشگاه اضافه شده که خيلی آدم خوش مشربی‌ست. هفته‌ی پيش در حالی که ورزش می‌کردم آمد خيلی سريع گفت من تازه آمده‌ام و اگر کمکی يا راهنمايی لازم داشتی حتمن به من خبر بده. يک کمی هم لهجه داشت منتها چون خيلی سريع حرف زد متوجه نشدم لهجه‌اش کجايی‌ست. ديروز دوباره آمد با همه سلام و احوالپرسی کرد. به من که رسيد تا آمد بگويد اگر راهنمايی لازم داشتی متوجه شد که قبلن همديگر را ديده بوديم. گفت تو اصلن قيافه‌ات به استراليايی‌ها نمی‌خورد. گفتم ايرانی هستم. گفت به‌به، من اهل کشور مغرب هستم. متوجه شدم که آن لهجه‌ی عجيب به عربی مغربی می‌خورده. يک کمی با هم عربی حرف زديم. گفت مسلمانی؟ گفتم از مدل ایرانی. گفت خوب يعنی نيستی. خودش هم خنده‌اش گرفته بود از حرفی که زده. گفتم هر جور راحتی، من مذهبی نيستم. بعد که بيشتر حرف زديم معلوم شد مدت‌ها در دبی و شارجه زندگی می‌کرده و کلی با ايرانی‌ها آشناست. گفتم شغلت چی بوده؟ گفت مربی ورزش نظامی‌ها بودم. گفتم چطور شد آمدی استراليا؟ گفت دوست دخترم اهل بريزبن است و بعد از مدت‌ها زندگی در خارج از استراليا دلتنگ شده بود، هر دو با هم آمديم بريزبن. ايشان هم آمده به عنوان مربی به استخدام باشگاه درآمده. خلاصه اسم همديگر را گفتيم که بيشتر آشنا بشويم. اسمش اسامه‌ست. با خنده گفت اسامه از نوع بی‌خطر.

اين هم از اسامه بی‌خطر.

امروز فکر کردم بمانم خانه يک کمی کارهای خرده ريز انجام بدهم منتها سر از يک آزمايش ميکروالکترونيک درآوردم. خدایی‌اش چپ و راست رفته‌ايم توی خط علم اندوزی. ميکروالکترونيک توی کارمان نبود که آن هم اضافه شد.

اول صبح امين خودمان زنگ زد که برای يک کار آزمايشگاهی به يک نفر نياز داريم که فرستنده‌ به او وصل کنيم و ايشان توی استخر شنا کند و فکر کردم تو خيلی برای اين آزمايش مناسب هستی. بيايم دنبالت؟ گفتم چرا که نه. بلاخره اين مدل کارهای آزمايشگاهی را هم ببينم. خلاصه که رفتيم به استخر آکادمی ورزش کوئينزلند. همانجايی که شناگران المپيکی را برای انجام آزمايش‌ها تکنيکی به کار می‌گيرند.

اين سردر محل است که می‌بينيد:




اين هم خود استخر:









چهار بار با چهار تا فرستنده‌ی مختلف که به کمرم وصل کردند شنا کردم و فيلم هم گرفتند. با وجود اين که توی همه جور استخری شنا کرده بودم اما اين يکی از همه‌شان جالب‌تر بود. کلی تجهيزات در خود استخر و اطراف آن گذاشته بودند برای کارهای علمی. نشد از همه‌شان عکس بگيرم چون بعد از کار افتاديم به گپ زدن منتها از دو قسمت عکس گرفتم که به نظرم خيلی جالب بود. يکی‌شان يک جايی بود که يک حوضچه‌ی آب گرم و آب سرد ساخته بودند. آن طرف‌ترش هم دو تا وان و يک دستگاه يخ‌ساز. اين عکس‌شان:




بايد اول برويد توی حوضچه‌ی آب سرد، يا به عبارتی آب يخ، به مدت 15 دقيقه. گمانم نفله می‌شويد. بعد احتمالن با جرثقيل بايد بلندتان کنند و بگذارندتان توی حوضچه‌ی آب گرم، که تقريبأ مثل تنور بود. در آن محل هم دار و ندارتان ذوب می‌شود می‌رود پی کارش. بعد دوباره جمع‌تان می‌کنند و می‌اندازندتان توی همان آب يخ قبلی. اين عمليات برای رفع آسيب ديدگی عضلات است چون شريان‌ها را دچار انقباض و انبساط می‌کند و جريان خون را در محل آسيب ديدگی برقرار می‌کند. خيلی هم که آسيب ديدگی جدی باشد می‌رويد توی وان دراز می‌کشيد و يخ می‌ريزند روی‌تان. اين ديگر فاجعه‌ست. توی گرمای خرماپزون خوزستان که همين روزها فرا می‌رسد آدم گاهی فکر می‌کند کاش وسط روز يک وان پر از يخ بود شيرجه می‌رفتم تويش. حالا هم وان بود هم يخ منتها هوا گرم نبود ... طبق معمول هم به ما که می‌رسد هميشه يک چيزی نيست!

بعد هم رفتيم زير استخر که پنجره‌های نسبتأ بزرگی کار گذاشته بودند برای اين که بشود حرکات شناگران را ديد. اين هم عکس‌های مربوط به زير آب:







اين هم از بخش علم اندوزی.

گفتنی‌ست که فردا جمعه‌ست و اگر هنوز چيزی برای فردا ننوشته‌ايد لطفأ دست به کار بشويد.

اين هم از دعوتنامه.



19.8.09

دم خروس کودتاچی‌ها

يک نکته‌ی خيلی بامزه‌ای در مورد کودتاچی‌ها وجود دارد که شده است مثل دم خروس.

احمدی‌نژاد اسامی وزرای خودش را به مجلس اعلام کرده و حاميانش در مجلس به اسم منتقد به او گفته‌اند که وزرايی که انتخاب کرده جوان هستند و کارشناسان وزارتخانه‌ها با چنين وزرای جوانی همکاری نخواهند کرد. نمونه اين که مرضیه وحید دستجردی که برای وزارت بهداشت در نظر گرفته شده متولد 1338 است و محمد عباسی برای وزارت تعاون متولد 1337 است. اين يعنی قسم حضرت عباس اهل مجلس که می‌خواهند نشان بدهند با وزرای ناکارآمد احمدی‌نژاد کنار نمی‌آيند.

حالا دم خروس آنجايی‌ست که می‌بينيد خود رهبر برای رياست قوه قضايیه کسی را انتخاب کرده که متولد 1339 است و از رئيس قبلی‌ قوه قضايیه 12 سال جوان‌تر است.

صادق لاريجانی نسبت به هر دو وزيری که احمدی نژاد معرفی کرده جوان‌تر است. قاضی مرتضوی هم که متولد 1346 است و همسن شمس الدین حسینی وزير اقتصاد است.

خوب يعنی فکر می‌کنيد اين حضرات که بلدند به انتخاب وزراء که دوره‌ی کاری‌شان در بيشترين مدت 4 سال است ايراد بگيرند اهل ايراد گرفتن برای جوانی رئيس قوه قضائيه‌ای هستند که کمترين دوره‌ی کاری او 5 سال است؟ از اين بامزه‌ترش اين است که صادق لاريجانی تا ديروز 8 سال می‌شود که عضو شورای نگهبان بوده و در مورد صلاحيت آدم‌هايی اظهار نظر کرده که وقتی ايشان شيرخواره بوده آن‌ها گرفتار زندان و حبس بوده‌اند.

فی‌الواقع دار و دسته‌ی کودتاچی‌ها يا اصولأ رياضی بلد نيستند که دو تا جمع و تفريق را انجام بدهند يا يک جوری هل‌شان داده‌اند توی دانشگاه که اصلأ تست هوش را بيخيال شده‌اند.

بلديد؟

video

18.8.09

اعلام دومين دوره مسابقه کيک و شيرينی پزی و اولين دوره مسابقه‌ی ابتکارات مهندسی

برخلاف فرهنگ ما که آدم‌ها را به ساکت‌ بودن تشويق می‌کند، حتی اگر در مورد توانايی‌های‌شان هيچ کسی شک نداشته باشند، حرف زدن از توانايی واقعی آدم‌ها چيز بدی که نيست هيچ، خيلی هم مزيت است. آدمی که بلد باشد خوب حرف بزند می‌تواند همان توانايی کوچکی را که دارد به ديگران نشان بدهد. حالا اين مقدمه برای اين بود که خجالت‌تان بريزد و بياييد توانايی‌های‌تان را نشان بدهيد.

خوب حالا اصل مطلب

بعد از برگزاری مسابقه‌ی کيک و شيرينی پزی متوجه شدم که توی هر گروهی که مسابقه می‌دادند دست کم يک نفر تحصيلکرده‌ی رشته‌ی مهندسی داشتيم. بعضی گروه‌ها هم که هر دو نفرشان مهندس بودند. باز تا جايی که يادم هست عمده‌ی جوايز هم نصيب آدم‌های خوش سر و زبانی شد که بلد بودند محصول‌شان را خوب عرضه کنند.

حالا فکر کردم چون قرار شده دوباره مسابقه‌ی کيک و شيرينی پزی برگزار کنيم در کنار رقابت برای کيک و شيرينی يک رقابت ديگر هم راه بيندازم که يک کمی خانم‌ها و آقايان مهندس‌ فرصت پيدا کنند توانايی‌های فنی‌شان را هم نشان بدهند. البته لزومی هم ندارد که حتمأ مهندس باشيد که بتوانيد در اين رقابت شرکت کنيد. يک کمی فکرتان را به کار بيندازيد و سليقه به خرج بدهيد می‌توانيد بدون اين که درس مهندسی خوانده باشيد جايزه‌ی اول را ببريد.

اين بار جايزه‌ها خيلی حسابی هستند.

حالا اول آن بخش فنی را معرفی کنم و بعد جزئيات کيک و شيرينی و زمان برگزاری.

اين از همه بامزه‌تر است.

بهترين وسيله برای خلاص شدن از شر موش‌ها، تله موش است. فکر نمی‌کنم کسی باشد که از مکانيسم کار تله موش بيخبر باشد. عکس يکی‌شان را می‌گذارم همين پايين که ببينيد:



آما ... اجزای اين تله موش از جنبه‌ی مکانيکی می‌تواند مثل يک نيروی محرکه هم عمل کنند. منظورم فنر و ضامن آن است. فنر نيرو را ذخيره می‌کند و به محض رها شدن ضامن، ميله‌ی کوچک تله می‌افتد روی دم موش. فنر تله موش هم حسابی قوی‌ست و همين باعث می‌شود سرعت فرود ميله برق‌آسا باشد.

حالا من از اين مجموعه‌ی فنر و تله و دو سه تا خرت و پرت ديگر استفاده کردم و يک وسيله‌ی نقليه‌ی کوچک درست کردم. دو سه مدل هم درست کردم و برای يکی از مدل‌ها از سی دی به عنوان چرخ استفاده کردم. اين هم عکس‌های‌شان.




اهل مهندسی که باشید می‌دانيد که سرعت يک وسيله‌ی متحرک به اصطکاک ربط دارد. اصطکاک هم به وزن وسيله و جنس اجزای آن مربوط است. يعنی اين که هر چقدر يک وسيله‌ی متحرک سبک‌تر باشد سرعتش بيشتر می‌شود. از جنبه‌ی شکل هم هر چقدر وسيله‌ی متحرک آيروديناميک باشد مقاومت هوا در مقابل آن کمتر و در نتيجه سرعتش بيشتر است.

خوب اصل مسابقه اين است که يک وسيله‌ی متحرک درست کنيد که نيروی محرکه‌اش همين تله موش باشد. از اين ساده‌تر نمی‌شود. طراحی‌اش هم با خودتان. منتها تمام وسايل متحرکی که می‌سازيد برای دو جنبه‌شان جايزه می‌گيرند:

اول: برای مسافتی که طی می‌کنند. يعنی از يک نقطه‌ای بايد حرکت کنند و مسافتی که طی می‌کنند را اندازه می‌گيريم. هر کدام که مسافت بيشتری رفته باشد اول می‌شود. يکی يکی هم آزمايش‌شان می‌کنيم.

دوم: برای ظاهری که دارند. يعنی هر چقدر که خوش تيپ‌تر باشند جايزه می‌گيرند.

داور هم داريم خيلی شديد. جايزه هم به همچنين.

و اما شرايط مسابقه‌ی کيک و شيرينی:

هر گروه می‌تواند فقط شامل يک يا دو نفر باشد، نه بيشتر.

هر نفر فقط می‌تواند در دو گروه عضويت داشته باشد اما دو نفر مشابه نمی‌توانند دو گروه مختلف معرفی کنند.

هر گروه بايد اسم داشته باشد. اين بار برای گروه‌ها پلاکارد کوچک درست می‌کنم با اسم و رسم‌شان.

اندازه‌ و نوع کيک‌ها به دلخواه خودتان است. شله زرد و حلوا هم جزو مسابقه هست. دسر هم می‌توانيد درست کنيد ولی همه‌ی چيزها فقط بايد دو قلم.

اگر شيرينی می‌پزيد تعداد شيرينی‌تان بايد به اندازه‌ی يک بشقاب باشد. در ضمن بعدأ سراغ يخچال و اين‌ها را از من نگيريد. هر گلی زديد به سر خودتان زديد.

وروديه‌ی مسابقه برای هر نفر 10 دلار می‌شود. چون دفعه‌ی پيش يک کمی گرفتاری داشتم با هزينه‌ها. ضمنأ اين بار جوايز هم بيشتر است.

و اما زمان مسابقه:

برای اين که فرصت داشته باشید و هوا هم خيلی گرم نشود مسابقه را می‌گذاريم برای اواخر اکتبر. در مورد تله موش هم خدمت‌تان عرض می‌کنم که يک بسته‌ی دوتايی‌اش دو دلار است، الکی ننه من غريبم درنياوريد که گران بود نخريديم.




اگر از جاهای ديگر غير از بريزبن هم می‌خواهيد بياييد برای مسابقه نگران جای اقامت‌تان نباشيد. جا داريم برای آمدن‌تان.

خجالت هم نداريم، گفته باشم.

خوشبختانه که آن گروهی که دفعه‌ی پيش برنده نشدند اين بار قرار است برای روکم کنی بيايند.

خوب برای اين که تا دقيقه‌ی نود دور خودتا نچرخيد بيزحمت زودتر اسم گروه و اعضای گروه‌تان را برايم ايميل کنيد. سؤال هم داريد بنويسيد که جواب بدهم. پيشنهاد هم به همچنين.

در ضمن به فکرم رسيده ببينم از بين رسانه‌های فارسی زبان کدام‌شان ممکن است دوست داشته باشند حمايت معنوی اين مسابقات را انجام بدهند. شايد بشود يک کار بزرگ‌تری هم انجام داد. کار رسانه‌ای خوبی از آن درمی‌آيد. البته از پژواک خودمان خواهش می‌کنم خبرهايش را در برنامه‌ی روزهای شنبه اعلام کند و اگر شد مصاحبه‌ هم انجام بدهد.


17.8.09

هفت روز هفته

روز اول. عمده‌ی آزمايش‌ها را بايد در درجه حرارت‌ معمولی انجام داد چون حرارت بيشتر يا کمتر می‌تواند مواد آزمايشی را از جنبه‌ی ساختاری تغيير بدهند. مثال ساده‌اش گوجه فرنگی‌ست که اگر خيلی داغ بشود و بعد آن را در حرارت معمولی بگذاريد بافت آن مضمحل می‌شود و در سرمای زياد هم بلورهای يخ در بافت‌هايش درست می‌شود و باز در حرارت معمولی مضمحل می‌شود. اتفاقأ وقتی به تکامل به عنوان يک پديده‌ی طبيعی نگاه می‌کنيد متوجه می‌شويد که خود طبيعت هم برای انعطاف پذيری تعريف عملی دارد. يک موجودی که خيلی زياد يا خيلی کم طاقت باشد از چرخه‌ی زندگی عادی خارج می‌شود. حتی زيستگاهش هم تغيير می‌کند و فقط در شرايط خاص می‌توانيد پيدایش کنيد. اين الگو را بگذاريد در شرايط انسانی و برای موضوع اعتراف‌ها تفسيرش کنيد. اگر يک آدمی را ببرند مدت‌ها در بی‌خبری نگهش دارند، ولو که هر روز هم به او غذای خوب و شيرينی و ميوه بخورانند باز هم چنين آدمی از فرط بيخبری از دنيای بيرون دچار همان شرايط خاص می‌شود که او را از مسير زندگی عادی دور می‌کند. حالا که نه خبری از غذا و شيرينی و ميوه هست و نه محل زندان‌های جمهوری اسلامی قابل تحمل است. خوب اگر يک آدمی در اين شرايط خیلی مقاومت کند که باز از آن طرف گرفتاری برای جامعه درست می‌کند. ما همين الان گرفتار همين آدم‌های سختی هستيم که جبر را جايگزين اختيار کرده‌اند. مثلأ روزه گرفتن و نماز خواندن و بهشت رفتن را اجباری کرده‌اند چون خودشان تمام اين‌ها را به هر ضرب و زوری بوده تحمل کرده‌اند. قشری شدن يعنی همين. يعنی اگر يک آدمی پيدا بشود که با تبر بزنيد دستش را قطع کنيد و ايشان لبخند بزند اساسأ چنين آدمی برای رهبری جامعه فاقد ارزش است. خراش روی دست هم دردناک است و آن کسی که متحمل درد می‌شود و از اسباب توليد درد ناغافل است می‌تواند همين را تعميم بدهد و فردای روز از همه توقع داشته باشد به ساير اسباب درد هم بی‌تفاوت باشد. درست همين است که مأموران بازداشتگاه‌ها می‌توانند به يک متهم که بيگناهی‌اش ثابت شده بگويند برو خدا رو شکر کن که زنده‌ای. اين يعنی همه‌ی وقايع قبل از آن را در حد فشار قابل تحمل قلمداد کرده‌اند. خوب رهبرانی که بتوانند اين همه فشار را تحمل کنند فردای روز به جای اصلاح قوانين يک جامعه متوقع همين مقدار فشار و تحمل از طرف مردم هستند. فی‌الواقع اگر مثلأ ابطحی اعتراف نکند و نشان ندهد که شرايط بازداشت از حد توان يک آدم معمولی خارج است آنوقت فردای روز می‌تواند همين مقدار عذاب را برای مردم تجويز کند. اين چيزی نيست که ما برای اصلاح جامعه‌مان نياز داشته باشيم. درست انگار که زورکی به همه‌ی مردم يکی يک خرس قطبی بدهيد بعد همه را وادار به اسباب کشی کنيد که بروند توی کارخانه يخ سازی زندگی کنند.

روز دوم. رسانه‌های اندونزی خبر داده‌اند که به مناسبت روز استقلال اين کشور به دو زن استراليايی که به خاطر انتقال مواد مخدر به اندونزی زندانی شده‌اند تخفيف‌هايی در طول زندان‌شان داده می‌شود. اين دو نفر يکی شپل کورپی‌ست که اتهام او حمل ماری جوآنا بوده و دومی رنه لارنس است که اتهام او حمل هروئين بوده. از قرار دو سال پيش مسئولان زندان هر دوی اين حضرات را در يک سلول قرار داده بودند که مثلأ با هم مصاحبت کنند اما بعد از چند بار بزن بزن مجبور شده‌اند دوباره آن‌ها را به سلول‌های مجزا منتقل کنند. بنا بوده موضوع دعوای آن‌ها به رسانه‌ها درز نکند، که کرده و همين شده که دست آخر ميزان کاهش مجازات برای هر دوی‌شان يکسان نباشد. به شپل کورپی 4 ماه کاهش داده‌اند که با هفت ماه کاهش قبلی‌اش می‌شود 11 ماه تخفيف اما به رنه لارنس 5 ماه کاهش داده‌اند که با 12 ماه قبلی‌اش می‌شود 17 ماه تخفيف. ظاهرأ شپل کورپی عامل بزن بزن‌ها بوده و ميزان کمتری تخفيف گرفته است.

روز سوم. "چند روز قبل از غائله اعلامیه‌ای در تهران فاش شد که یک ماجراجوی عرب به نام محمد توفیق القیسی با یک چمدان محتوی ده میلیون ریال پول نقد در فرودگاه مهرآباد دستگیر شده که قرار بود این پول در اختیار اشخاص معینی گذارده شود". اين را حضرات کيهان ننوشته‌اند. اين نوشته‌ی احمد رشيدی مطلق در تاريخ 17 دی ماه 1356 در روزنامه اطلاعات است. "رئيس سابق سازمان سيا به عنوان توريست وارد كشورمان شده و با چند مسئول نشريات و روزنامه ها تماس گرفته و دلارها را به خير پدرش به آنان داده است و علاوه بر آن ۲۰ ميليون دلار بودجه رسمی سيا، صدها ميليون دلار به عوامل فرهنگی و روزنامه نگارها داده شده است". منتها اين را مصباح يزدی در تاريخ 5 بهمن ماه 1368گفته است. با سابقه‌ای که از مصباح يزدی در دست است که قبل از انقلاب مخالف انقلابيون فعلی بوده از کجا معلوم که خود مصباح يزدی همان احمد رشيدی مطلق نبوده؟

روز چهارم. هوا ناغافل گرم شده. البته شب‌ها هنوز خنک، يا تقريبأ سرد است ولی روزها به اندازه‌ی شنا در دريا گرم شده. امروز درجه حرارت سيدنی به 26 درجه سانتيگراد و نواحی شمالی ايالت نيوساوث ولز هم به 34 درجه رسيده بوده. از قرار گرم‌تر هم می‌شود. امروز 12هزار نفر از ساکنان سيدنی رفته بودند برای شنا در سواحل اين شهر و در نتيجه سوت شروع فصل دريا در استراليا به صدا درآمد. اهل شنا کردن در دريا هستيد حالا وقت مسافرت به استرالياست.

روز پنجم. موضوع شکنجه و تجاوز در زندان‌های جمهوری اسلامی اصولأ موضوع تازه‌ای نیست حتی اگر شلاق زدن را مصداقی از شکنجه ندانیم، که اتفاقأ شکنجه هم هست، ولی شلاق زدن در برابر گزارش‌های مربوط به انواع ديگر شکنجه‌ها، مثل آويزان کردن از سقف، تقريبأ به حساب نمی‌آيد. منتها حالا ديگر در فضای دو قطبی ايران کمتر کسی می‌تواند در يکی از دو سمت ماجرا نايستد. برای همين هم مطرح کردن موضوع شکنجه و تجاوز توسط کروبی عملأ همه‌ی حضرات را از خط ميانه دور و به يکی از قطب‌ها نزديک می‌کند. خوب حالا حضرات جمهوری اسلامی با يک دوراهی روبرو شده‌اند. راه اول اين است که موضوع را بکشانند به اين که قبلأ هم شکنجه و تجاوز وجود داشته و مثلأ کروبی حرفی از آن نزده. و راه دوم هم اين است که از اساس منکر شکنجه در جمهوری اسلامی بشوند که دوره‌ی فعلی را هم شامل بشود. هر دو راه از جنبه‌ی بين‌المللی برای‌ کودتاچی‌ها خيلی گران از آب درمی‌آيد. در واقع سرمايه‌ی کودتاچی‌ها متصل است به تاريخ سی ساله‌ی جمهوری اسلامی و هر اثر منفی روی اين تاريخ تمام مسلمانان معتقد به جمهوری اسلامی و بخصوص نانخورهای کودتاچی‌ها مثل حماس و حزب الله در خاورميانه را هم فراری می‌دهد و اوضاع‌شان از فرط بيجایی از شاه ايران هم بدتر می‌شود. بنابراين کودتاچی‌ها برای اين که بگويند ما همان آدم‌های انقلاب هستيم ناچارند از اساس در مورد شکنجه سکوت کنند. همين هم شده که قبل از تحقيق آن را رد می‌کنند. منتها اثر اين رد کردن را می‌شود در به تعويق افتادن مراسم توديع و معارفه‌ی رئيس جديد قوه قضاييه ديد. خوب که نگاه می‌کنيد متوجه می‌شوید علی لاريجانی و صادق لاريجانی دارند در دو جهت مختلف حرکت می‌کنند. علی لاريجانی می‌گويد شکنجه‌ای در کار نيست ولی صادق لاريجانی می‌گويد يک چيزی هست و بايد اول تکليف آدم‌ها معلوم بشود. آن از بدنامی مذاکره‌ی جواد لاريجانی با نيک براون، اين هم از بدنامی علی لاريجانی درباره‌ی شکنجه. حالا صادق‌ست و يک مدال افتخار ديگر برای خاندان لاريجانی.

روز ششم. معرفی دو زن برای کابینه‌ی احمدی نژاد معنی‌اش اين است که ايشان يکی از بلندگوهای تبليغاتی خودش را از دست خواهد داد. منظورم فاطمه رجبی‌ست که پيش از اين نوشته بود که "تاكنون نديده و نشنيده‌ام كه در اين سنت معصوم عليه‌السلام، زنانی در مديريت‌های بالای اجرايی قرار گرفته باشند. هم‌چنين در سيره امام خمينی نيز چنين سابقه‌ای وجود ندارد". حالا راه آقای هزاره‌ی سوم با راه فاطمه‌ی رجبی جدا شده است و حضرات کودتاچی منبعد بايد صابون بد و بيراه‌های فاطمه رجبی را به تن‌شان بمالند. چه بسا که تاريخ مصرف فاطمه رجبی هم به همين زودی‌ها تمام بشود.

و روز هفتم. ورزش می‌کنيد يا نه؟ رکوردتان را بنويسيد که ببينم دنيا دست کيست.

15.8.09

يک هفته با پژواک

می‌شود گفت منبعد می‌توانيد مطمئن باشيد هر هفته اگر همه‌مان سالم باشيم يک برنامه‌ی راديويی خيلی درست و حسابی در اين وبلاگ می‌شنويد. "يک هفته با پژواک" اين هفته پر است از گزارش‌های فرهنگی، هنری و اجتماعی از استراليا، ايتاليا و مالزی.

اگر اهل خوراکی هستيد و می‌خواهيد خبرهای شرق آسيا را بشنويد با لادن کريمی همراه بشيد. اگر به دنبال کتاب خوب برای خواندن می‌گرديد سپيده يزدان تازه‌های نشر را برای‌تان معرفی می‌کند و اگر می‌خواهيد سری به شهر رم بزنيد با رضا گنجی باشيد.

خوب "يک هفته با پژواک" اين هفته را بشنويد.


Ladan: I appreciate "Shahrir Ramdan" for his kindness sharing with me his collection of Malaysian songs for this radio show

فايل برای داونلود








تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به پژواک صمدانی، لادن کريمی، رضا گنجی و سپيده يزدان و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد


استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است







14.8.09

جمعه برای زندگی




اين هم "جمعه برای زندگی" امروز. يک کمی انرژی بگيريد.

از اين هفته "جمعه برای زندگی" صاحب لوگو شده و هر جايی که نوشته‌های مربوط به "جمعه برای زندگی" را می‌بينيد لوگوی صفحه را هم خواهيد ديد. اين لوگو را سرتق طراحی کرده و کم‌کم برای روزهای ديگر هم لوگوهای ديگری خواهيد ديد.

اينجوری‌هاس.

يادتان هست هفته‌ی گذشته نوشتم غصه خوردن تمام شد؟ حالا امروز مراسم پايان غصه خوردن را برگزار کردم. منتها يادم هست که يادتان بيندازم سبزها خيلی هم زنده هستند و بر خلاف اين که می‌خواهند از زور غصه خوردن برويم دنبال کار و زندگی‌مان، اصلأ از اين خبرها نيست. اگر قرار بود برويم دنبال کار و زندگی‌مان که اصولأ رأی نمی‌داديم.

خوب انرژی گرفتن برای همين است که تا وقتی جواب‌مان را نگرفتيم سر حرف‌مان باقی می‌مانيم. اهل حزب الله لبنان يک سال تمام توی خيابان‌های بيروت و جلوی کاخ رياست جمهوری لبنان چادر زده بودند تا دولت را وادار به پذيرش خواسته‌شان بکنند. ما که از اين حضرات کمتر نيستيم. اگر آن‌ها بلدند يک سال را توی خيابان‌های بيروت چادر بزنند ما هم بلديم خودمان را پر انرژی نگه داريم.

برای "جمعه برای زندگی" امروز يک موسيقی انتخاب کرده‌ام از اويغورهای چين که اسمش دوازده مقام است. خوب که گوش کنيد لابلای آوازی که می‌خوانند کلی واژه‌ی فارسی می‌شنويد.






video







اين هم نويسندگان امروز:

ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی. قسمت دهم: علوم حدیث و طرح اسلامی

Katiana Murillo (Costa Rica): An Old Survival Ritual

پژواک صمدانی: به سمت معشوق با روحیه یاغیگری

لادن کريمی: امان از ...

13.8.09

در قاب عکس استراليايی: اگه بلدی به من هم ياد بده

يک کتابی هست به نام "در غرب خبری نيست" نوشته‌ی اريش ماريا رمارک (Erich Maria Remarque). کتاب در مورد اوضاع سربازان آلمانی در خلال جنگ جهانی اول است. رمارک در اين کتاب چهره‌ی انسانی سربازان آلمانی را که به زور به جنگ فرستاده شده بودند نشان می‌دهد و اين برخلاف تصور رايجی بوده که آن‌ها را شبيه به هم نشان می‌دادند که همه‌شان خوی قدرت طلبی دارند. کتاب را در دوران هيتلر ممنوع کرده بودند ولی همان وقت به 55 زبان ترجمه شد. خوشبختانه کتاب را به زبان فارسی هم ترجمه‌اش کرده‌اند. به نظرم آن که من خوانده بودم از کتابخانه‌ی پدرم بود با ترجمه‌ی سپانلو. حالا امروز توی باشگاه ورزشی داشتم با يکی از دوستانم که اهل روسيه‌ست گپ می‌زدم و ياد همان کتاب افتادم. فکر کردم حالا اينروزها که ما داريم به روسيه بد و بيراه می‌گوييم واقعأ چقدر مردمش را می‌شناسيم. خوب ما ادبيات کلاسيک‌شان را می‌شناسيم چون باسوادهای دوران پهلوی همه‌شان چپی بودند و کلی از ترجمه‌های بی‌نظير آن دوران را برای ما باقی گذاشتند. منتها هنوز هم خود ما ممکن است نياز به دانستن اوضاع مردم عادی جايی را که به آن ناسزا می‌گويیم داشته باشيم. سه چهار روزی‌ست که يک دستبند سبز می‌بندم دستم. نخ پلاستیکی جعبه‌ی شيرينی بود که بهتر از نوارهای پارچه‌ای کار می‌کند و گرفتاری خيس شدن هم ندارد. خيلی بشور و بپوش است. در حال ورزش بوديم. به اين دوستم گفتم نظرت درباره‌ی دستبندم چيه؟

زن: خيلی خوشرنگه.

من: آره. اينروزها هر جا ديدی مردم از اين دستبندهای سبز دستشون هست يادت باشه برای ايرانه.

زن: ... هااااااا... ديده بودم توی خبرها. برای چی سبز؟

من: واقعأ نمی‌دونم ولی خوب سبز توی ايران رنگ مذهبیه. معترضان به نتيجه انتخابات همگی سبز به دستشون می‌بندن. ما هم با همين دستبندها ازشون حمايت می‌کنيم.

زن: تو هم رأی دادی؟

من: آره. اينجا توی بريزبن صندوق رأی آوردن. خيلی‌ها رأی دادن.

زن: جالبه. من فکر نمی‌کنم هيچوقت برای انتخابات روسيه اينجا صندوق بيارن. البته بيارن هم من رأی نمی‌دم.

من: چرا؟

زن: خوب خودشون يکی رو انتخاب می‌کنن برامون. بيخودی نمیرم رأی بدم.

من: ... می‌دونی اينروزها توی ايران ميگن اين دولتی که اومده سر کار با کمک روسيه بوده. يعنی تقلب کردن ولی روسيه حمايت‌ می‌کنه ازشون.

زن: ... ها ها ها ها ... خوب اينا سال‌های ساله که از اين کارها کردن ديگه خوب بلدن چطوری تقلب کنن. يک جوری سر مردم رو گرم می‌کنن که اصلأ کسی دنبال تقلب‌شون نميره.

من: خوب آره ولی فعلأ که توی ايران گرفتار شدن. کسی هم رضايت نميده.

زن: ببين من هفت سال پيش که اومدم استراليا وقتی رفتم دانشگاه فوق ليسانس بگيرم از درس‌هايی که اينجا می‌خوندن خنده‌م گرفته بود. حالا بعد از هفت سال از درس‌هايی که خودم توی روسيه خوندم خنده‌م گرفته. معلوم نيست اين همه درسی که من خوندم برای چی اين همه زياد بود.

من: ... ها ها ها ها ... من خودم توی رشته‌ی زيست شناسی از بس که رياضی خوندم خفه شدم.

زن: خوب حالا من و تو درس‌های الکی خونديم و استراحتی نداشتيم اونا هم راحت تقلب کردن رو ياد گرفتن. می‌دونی بابای من از بس که جدول‌های رياضی رو حفظ کرده اصلأ يادش نمياد چه وقت نوجوان بوده. مواقع بیکاری هم می‌رفته توی ساختمان‌های حزب کمونيست شيشه پاک می‌کرده.

من: ... ها ها ها ها ... من يک دوست هندی دارم میگه بابام کلی از جدول‌ اعداد اول رو حفظه.

زن: ... ها ها ها ها ... خوب تو فکر کن اينجا توی استراليا اگه بگی من جدول اعداد اول رو از حفظ بلدم بهت می‌خندن. خوب ما يک چيزهايی رو بلد نيستيم که بيشتر به دردمون می‌خوره ولی از اين جدول‌ها خيلی بلديم. من کلی اشعار پوشکين رو حفظمه، اصلأ يک خط هم به درد کار حسابداری نمی‌خوره.

من: حالا بلاخره توی ايران که فعلأ مردم با روسيه خيلی دشمن هستن.

زن: ببين ما هم يک وقتی با امريکا خيلی دشمن بوديم ولی حالا که مردم ميان بيرون رو می‌بينن متوجه ميشن اين همه سال بيخودی به خودمون زحمت داديم. الان توی روسيه همه دنبال پول درآوردن هستن. خوب اگه تقلب کردن هم خريدار داره می‌فروشن.

من: ... ها ها ها ها ... دقيقن همين رو توی ايران میگن. مردم ميگن روس‌ها پول ايران رو می‌خوان.

زن: خوب روس‌ها يعنی دولتی‌ها چون خيلی زمان لازمه که مردم روسيه از زير بار اون فشارهای فکری بيان بيرون. می‌دونی هنوز اثر حکومت کمونيستی روی سر مردم هست ولی يک عده‌ای از دولتی‌های سابق خوب پول درميارن.

من: حالا بلاخره ما بايد تکليف‌مون رو با روس‌ها روشن کنيم.

زن: ... ببين به من ربطی نداره ها...

من: ... بلاخره تو الان تنها روسی هستی که من دستم بهش می‌رسه ... بايد به سهم خودم تکليفم رو با تو روشن کنم ...

زن: ... ها ها ها ها ... ببين اگه راهش رو بلدی به من هم ياد بده چون من خودم اگه بشه می‌خوام تکليفم رو باهاشون روشن کنم.

من: ... ها ها ها ها ... خوب من دفعه‌ی بعد برات يک دستبند سبز ميارم تو هم بيا طرف ما ...

زن: ... ها ها ها ها ... آره از رنگش که خيلی خوشم اومد ...

قدردانی

حيفم آمد اين را ننويسم. در واقع چون ايرادش را می‌گيرم انصاف نيست که در مورد کار خوب‌شان حرفی نزنم.

مصاحبه‌ی عنايت فانی با فرج سرکوهی در تلويزيون بی‌بی‌سی فارسی يکی از بهترين مصاحبه‌هايی بود که اينروزها ديدم و شنيدم. انتخاب سرکوهی برای مصاحبه درباره‌ی نقد روشنفکری ايران و سؤالات فانی خيلی خوب بود.

فکر کردم اگر انتقادهايم به کارهای رسانه‌ای را می‌خوانيد متوجه باشيد که هيچ چيزی را روی سنگ ننوشته‌اند. اين مصاحبه فوق‌العاده بود. حتمأ توی وبسايت بی‌بی‌سی برويد و اين مصاحبه را در بخش "به عبارت ديگر" ببينيد.

10.8.09

د ِ بدبختی اين نيست که

فرمانده نيروی انتظامی گفته است که عامل مرگ بازداشتی‌ها در کهريزک ويروس بوده. منتها يکی از همان‌هايی که در کهريزک کشته شده‌اند پسر دکتر روح الامينی، رئيس انستيتو پاستور ايران، است که از صبح تا شب توی آزمايشگاه‌های مرکز علمی‌شان با ويروس سر و کار دارند. هر کسی نداند ويروس چه طور چيزی‌ست بابای همان آدم کشته شده که می‌داند. آنطوری هم که گزارش شده دهان محسن روح الامينی خرد شده بوده.

حالا يک کمی ويروس شناسی جهت اطلاع‌تان.

اول اين که آخرين عضو بدن که در زير خاک پوسيده می‌شود همين دندان است. يعنی هزاری هم که دندان يک آدمی دچار پوسيدگی شده باشد باز هم با همان حال و روز ديرتر از ساير اعضای بدن از بين می‌رود. لازم هم نيست خيلی تحقيقات جنايی بکنيد همين که يک سری برويد توی يک کله پاچه فروشی خودتان می‌بينيد که دندان‌های کله‌ی گوسفند توی آن آب جوش آخ هم نمى‌گويند در حالی که گوشت و غضروف‌ هم پخته می‌شوند.

بنابراين خرد شدن دهان و دندان مربوط به ويروس نيست.

دوم اين که اصلأ آمديم و دندان‌های محسن روح الامينی در اثر بيماری خرد شده بوده، خوب حالا کدام عاملی می‌تواند در عرض يک ماه، مثلأ، دندان يک آدمی را آنقدر بپوساند که خود بخود خرد بشوند؟ برای خاطر شما اين بار عامل بيماری را از باکتری‌ها انتخاب می‌کنيم چون فقط از باکتری‌ها برمی‌آيد که دندان را بپوسانند. خوب حالا باکتری به آن قدرتمندی که بزند دو هفته‌ای دندان آدم را بپوساند اصولأ وجود ندارد.

حالا اصلأ قبول که يک ويروس يا باکتری وجود دارد که خود آقايان از آن خبر دارند و می‌توانند نشانی علمی‌اش را هم بدهند که همين بوده. خوب اگر چنين عامل بيماری‌ای وجود دارد که اينقدر غلاظ و شداد است که همين الان بايد به دليل آلودگی ويروسی و باکتريايی تمام پرسنل نيروی انتظامی درگير در کهريزک را قرنطينه کرد. لابد که تا الان هم بيماری را منتقل کرده‌اند به ساير همکاران‌شان و عنقريب است که دندان‌های همه‌شان بريزد و به همان سرنوشت محسن روح الامينی دچار بشوند.

د ِ بدبختی اين نيست که خورشيد چطور دور زمين می‌گرده، گرفتاری اينه که اصلأ چطوری می‌گرده؟

هفت روز هفته

روز اول. حرف‌های احمدی نژاد درباره‌ی مديريت جهانی دارد به وقوع می‌پيوندد. واقعأ سالی که نکوست از بهارش پيداست. نه که از مقامات سابق تا سفارت‌های خارجی تا شرکت نوکيا و تويتر و فيس بوک همه و همه شده‌اند کارمندهای جمهوری اسلامی بنابراين حضرات می‌توانند با خيال راحت همه را دادگاهی کنند. خيلی واقعأ توپ دارند جهان را اداره می‌کنند. من فکر می‌کنم آن بابايی را که به جرم جاسوسی گرفته‌اند اصولأ زده به سيم آخر و همين روزهاست که مقدمات کيفرخواست درباره‌ی کدهای html را هم فراهم کند و به عنوان ابزارهای جاسوسی يک مقداری رهنمود بدهد و شرکت مايکروسافت هم برود توی فهرست متهمان. لابد يک جايی هم خوانده بودند که جاسوس مورد نظر دوست دختر فرانسوی داشته برای همين هم سر راه يک بيچاره‌ی فرانسوی را هم گرفته‌اند که جنس‌شان جور بشود. تا جايی که يادم هست جاسوس مورد نظر چند وقتی هم يک محل استيجاری در نيويورک داشته و خيلی جان می‌دهد شورای شهر نيويورک و شهردار اين شهر را هم اضافه کنند. در ضمن حالا که بار بهشان خورده و همه را دارند باز می‌زنند بيزحمت شابدولظيم را هم توی فهرست متهمان قرار بدهند چون جاسوس مورد نظر قرار بوده در اطراف شابدولظيم زندگی کند. چه بسا همين جناب تحت لوای مذهب عز و التماس‌های مردم را شنود می‌کرده و مظنه‌ی محل را می‌فهميده و از طريق جاسوسی برای افزايش قيمت ملک و املاک مورد استفاده قرار می‌داده. ضمنأ شرکت والت ديسنی هم عنقريب است که برنامه‌ی استخدام داشته باشد.

روز دوم. روز جمعه کميسيون انتخابات استراليا که در مورد مجوز فعاليت احزاب در اين کشور تصميم می‌گيرد ورود حزب Australian Sex Party را به فضای سياسی اين کشور اعلام کرد. برای اين که اطمينان پيدا کنید همين عنوان حزب را گوگل کنيد، صاف می‌رويد توی وبسايت حزب. شعار اين حزب عبارت است از "اختيار عمل جنسی خودتان را داشته باشيد". جالبش اين است که اين حزب در کشوری مجوز فعاليت گرفته که اگر قرار بود از کليساهای آن مثلأ اذان پخش کنند از فرط زيادی کليسا فقط بايد راهی بيابان می‌شديد که از صدا در امان بمانيد. نخست وزير هم که تمام يکشنبه‌ها، بلا استثناء، می‌رود کليسا. البته طرف‌های ما که با الله اکبر گفتن هم گرفتاری دارند و شيشه ماشين مردم را می‌شکنند. حالا اگر فردا توی کيفرخواست دادستانی ديديد اين‌ها را هم چسبانده‌اند به اصلاح طلبان يادتان بيفتيد که اين حزب تازه تأسيس است و عمرشان به انتخابات اخير نرسيده.

روز سوم. واقعأ نيروهای نظامی ايران از کنترل خارج شده‌. يعنی اصلأ اين نيرويی که قرار بوده حافظ امنيت مردم باشد از روز اول تأسيسش مايه‌ی ناامنی بوده و حالا ديگر با اختيار کامل همينطور سرخود هر کاری که می‌خواهد انجام می‌دهد. هر چقدر هميشه ارتش خوشنام بوده و اسم و رسم‌شان با جانفشانی همراه بوده، نيروی انتظامی يک بدنامی مزمن تاريخی را يدک کشيده. هميشه و در هر دوره‌ای هم يک آدم بدنام به تاريخ سياسی ايران معرفی کرده مثل سرپاس مختاری که رئيس شهربانی رضاشاه بود. سرپاس مختاری را سال 1321 به جرم قتل‌های سياسی دوران رضاشاه انداختند زندان ولی در سال 1329 از زندان آزاد شد و به عنوان مشاور املاک و مستغلات همسر دوم رضاشاه يعنی تاج الملوک آيرملو استخدام شد. بامزه‌ست که تاج الملوک مادر محمدرضا پهلوی بود. يعنی سرپاس مختاری از بدنامی آدمکشی ارتقاء مقام پيدا کرد به مباشرت ملک و املاک. در دوران محمدرضا پهلوی هم نعمت الله نصيری رئيس شهربانی بود که باز همين ايشان هم ارتقاء مقام پیدا کرد و تبديل شد به بدنام‌ترين آدم روزگار، يعنی رئيس ساواک. حالا البته اوضاع جالب‌تر شده و هر سه چهار سال چند چهره‌ی جديد به تاريخ معاصر تقديم می‌کنند. سردار نقدی و نظری برای وقايع کوی دانشگاه و شکنجه‌ی شهرداران. حالا هم احمدی مقدم و رادان که به خاطر کهريزک اصلأ رکورد زندان‌های ابوغريب و گوانتانامو را زده‌اند. می‌دانيد هر چقدر که يک جامعه رفتار متمدنانه داشته باشد، درست مثل همين اعتراضات فوق العاده سنجيده‌ی داخل ايران، باز همين دار و دسته‌ی نيروی انتظامی و شرکاء همه چيز را به شکل بدوی‌اش درمی‌آورند و تا خون مردم را توی شيشه نکنند دست برنمی‌دارند. جالب هم اين است که بدی و خوبی حکومت‌ها را می‌شود از پاداش و تنبيه‌شان نسبت به نيروی انتظامی تعيين کرد. هر دوره‌ای که به نيروی انتظامی پاداش داده‌ حکومتش بدنام بوده. حالا واقعأ خود اين شده سؤال که چطور می‌شود بدنامی نيروی انتظامی را کاهش داد؟

روز چهارم. گفته‌های يک مجری تلويزيون در شبکه CNBC امريکا باعث شد در استراليا زلزله‌‌ی سياسی رخ بدهد. مجری تلويزيونی که اسمش Erin Burnett است گفته بود کوين راد، نخست وزير استراليا، يک قاتل زنجيره‌ای‌ست. علت چنين لقبی اين بود که دولت فدرال قصد دارد جمعيت يک ميليون شتر وحشی در بيابان‌های استراليا را کاهش بدهد. علت اصلی اين تصميم گيری در شکنندگی اوضاع اقليمی در بيابان‌های استرالياست. لابد می‌دانيد که وسط استراليا اصولأ بيابانی‌ست و هر چه ساخت و ساز مدرن در استراليا هست همه در کناره‌های اقيانوس است. البته بيابان‌های استراليا خيلی هم بلااستفاده نيستند چون قبايل بومی در اين مناطق زندگی می‌کنند و بر خلاف انتظار شتر در زندگی بومی‌ها هيچ نقش مثبتی ندارد. يعنی نه شير شتر را می‌نوشند و نه گوشت آن را می‌خورند، بلکه برعکس هم هست. يعنی شترها ترتيب همان مقدار گياهان بيابانی را هم می‌دهند و اوضاع را از آن چيزی که هست خراب‌تر می‌کنند. برای همين هم دولت فدرال می‌خواهد جمعيت شترها را کاهش بدهد که خسارات جانبی‌شان کم بشود. از قضای روزگار که عرب‌ها که اهل شکلات نيستند حال افتاده‌اند به توليد شکلات از شير شتر و استراليايی‌ها که دين و دنیای‌شان را می‌دهند برای شکلات برعکس شده‌اند.

روز پنجم. عادل فردوسی‌پور می‌آيد؟ اين از آن سؤال‌هايی‌ست که لابد خود عادل هم جواب قطعی‌اش را نداند. فی‌الواقع حالا که کودتاچی‌ها تکليف‌شان معلوم شده و جامعه را دو قطبی کرده‌اند هر آدمی که سياست‌های کودتاچی‌ها را مورد نقادی قرار بدهد در قطب مخالف آن‌ها جا می‌گيرد. البته می‌شود حدس زد که برای نمايش هم که شده يک جاهايی را به طور کنترل شده برای ابراز انتقاد باز می‌گذارند ولی فردوسی‌پور بخش مردمی داستان است و عادل به نظر آنقدری هوشيار می‌رسد که اوضاع افشين قطبی را برای خودش درست نکند. اگر همين را ملاک بگيريم می‌شود حدس زد که فردوسی‌پور نخواهد آمد. اما اگر فردوسی‌پور بخواهد بيايد و از اول هم بنا را بر ادامه‌ی رويه‌ی قبلی‌اش بگذارد آنوقت خود کودتاچی‌ها به او اجازه‌ی کار نمی‌دهند. اگر اين اتفاق بيفتد يعنی کودتاچی‌ها خودشان به مردم پيغام داده‌اند که از شما می‌ترسيم. به نظرم قسمت دوم درست از آب درمی‌آيد.

روز ششم. . سفر کلينتون به کره شمالی برای آزاد کردن دو روزنامه نگار امريکايی از آن کارهای درجه يک سياسی بود که بن بست مذاکرات هسته‌ای کره شمالی را شکست. فی الواقع بيشتر از مذاکرات هم ارزش داشت چون به کيم يونگ ايل امکان داد تا با برگشت به ميز مذاکره از آن طرف هم يک کمی پز ملی بدهد که بلاخره کره شمالی هنوز قدرت اثرگذاری بر جهان اطرافش را دارد. خوب واقعأ اينطوری هم نيست که دم و دستگاه سياسی کره شمالی خالی از منتقد داخلی باشد منتهای مراتب به دليل شرايط جغرافيايی اين کشور آنقدرها خبری از آن به دنيای خارج نمی‌رسد و در نتيجه حضرات با خيال راحت می‌توانند تصوير يک نظام يکدست را به دنيا نشان بدهند. برای اين که بدانيد چقدر رهبران کره شمالی اين کشور را منزوی کرده‌اند همين يک نکته کافی‌ست که تمام سفارتخانه‌های خارجی به جای اين که در شهر پيونگ يانگ، پايتخت کره شمالی، باشند در پکن، پايتخت چين، قرار دارند. همين است که هر خارجی که پايش به داخل آن کشور می‌رسد کاملأ تحت مراقبت است و از آب خوردنش هم باخبرند. جالب است که برای هر خارجی دو تا مأمور می‌گذارند که جز در رختخواب و برای مواقع گلاب به روی‌تان در باقی مواقع با او هستند ... نه طرف ما از اين خبرها نمی‌شه ... يعنی به زور مطلقه هم نمی‌شه ... فعلأ سبزا رو داشته باش تا برسيم خدمتتون.

و روز هفتم. نظرتون درباره‌ی يک مسابقه‌ی کيک و شيرينی پزی جديد چيه؟ يک کمی وسيع‌تر البته. همين روزهای آينده يک خبر خيلی جالب بهتون می‌دم. يک کمی وسيع‌ترش رو داشته باشيد تا بعد باقی ماجرا رو بگم. آی ملت وسايل کيک و شيرينی پزی‌تون رو آماده کنين.

يک هفته با پژواک

اين هم "يک هفته با پژواک" اين هفته. خيلی شنيدنی‌ست چون پژواک و لادن دو نفری برنامه را اجرا کرده‌اند. يکی از استراليا و دومی از مالزی. از هفته‌ی آينده هم همکاران تازه‌شان از راه می‌رسند و پر و پيمان‌تر از اين می‌شوند.

اگر می‌بينيد "يک هفته با پژواک" اين هفته دير آمده توی صفحه تقصير اينجانب است.

خوب کليک کنيد و بشنويد و البته فايل قابل داونلود را هم گذاشته‌ام همين پايين.


فايل برای داونلود













تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به پژواک صمدانی و لادن کريمی و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد


استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است




9.8.09

تصاوير جهانی

بعضی عکس‌ها را که می‌بينيد حتی اگر عکاسش کنار دست‌تان نباشد که وقايع ماقبل فشار دادن دگمه‌ی شاتر را برای‌تان بگويد اما خود عکس داستانش را می‌گويد برای‌تان. مثلأ معروف‌ترين عکاس اجتماعی جهان يعنی سباستيائو سالگادو برای همین گويا بودن عکس‌هايش در مورد فقر و توسعه نيافتگی مورد ستايش است.

می‌دانيد که سالگادو اصلأ برزيلی‌ست و تخصصش در اقتصاد است. يک وقتی در سال 1973 بانک جهانی از او می‌خواهد که درباره‌ی نيروی کار در افريقا تحقيق کند. سالگادو به اين قاره سفر کرد و دوربين عکاسی‌اش را برای اولين بار برای توصيف شرایط اجتماعی در افريقا به کار گرفت. همين هم شد که سالگادو بعد از آن به عکاسی روی آورد و حالا سالگادوی عکاس معروف‌تر از سالگادوی اقتصاددان است.

واقعأ عکس خيلی بيشتر از فيلم می‌تواند ذهن آدم را برای بازسازی وقايع و درک دقيق‌تری از جوامع به کار بيندازد. واقعأ هم لازم نيست آدم دوربين خيلی مجهزی داشته باشد و بعد شروع کند به کار. با يک دوربين خيلی ساده هم می‌شود کار کرد.

يکی از دوستان من، بابک خانی، دو بار رفته بود افريقا برای کارهای مربوط به معدن. يک روزی با هم حرف می‌زديم و ديده‌های‌مان را از افريقا برای همديگر تعريف می‌کرديم. گفت کلی عکس دارد از افريقا، يعنی همانقدری که فرصت پيدا کرده که از محيط کاری‌اش برود بيرون. پيشنهاد کردم عکس‌هايش را برایم تعريف کند و من تبديل‌شان کنم به يک کار کوتاه تصويری. يک شب با هم نشستيم و درباره‌ی عکس‌ها گپ زديم. حالا عکس‌ها و گپ زدن‌مان را تبديل کرده‌ام به يک کار تصويری و اسمش را گذاشته‌ام "تصاوير جهانی". فکر می‌کنم منبعد با خيلی‌ از کسانی که کارهای تصويری انجام می‌دهند گپ بزنم و بگذارم توی وبلاگ که ببينيد و بشنويد که اگر فرصت ديدن يا گپ زدن با آدم‌ها را نداريد از اين طريق بتوانيد با آن‌ها و کارهای‌شان آشنا بشويد.

اسم اولين قسمت "تصاوير جهانی" را گذاشته‌ام "ساحل عاج". اميدوارم برای‌تان جالب باشد.


video


7.8.09

جمعه برای زندگی

"جمعه برای زندگی" اين هفته مثل شاخ شمشاد برقرار است.

روح جمعی يعنی همين که "جمعه برای زندگی" را هر هفته راه بيندازيم و به ديگران خبر بدهيم که بلديم زندگی‌مان را پر انرژی نگهداريم. حتی اگر غمگين هستيم باز هم غم‌مان را به ديگران می‌گوييم و در خودمان فرو نمی‌ريزيم اما برايش راه چاره پيدا می‌کنيم.

خلاص.

وقت غصه خوردن تمام شد. يعنی واقعأ اگر با غصه خوردن می‌شد کاری از پيش برد لابد ما الان خيلی از همه‌ی دنيا جلوتر بوديم. باورتان می‌شود صد سال است به دنبال يک هدف هستيم و هر بار که بايد با قدرت به طرف آن برويم باز يک جايی خسته می‌شويم و دوباره همه‌ چيز را رها می‌کنيم.

اين راهش نيست. هيچ کجای دنيا با نفرين و ناله کردن و غر زدن به چيزی نرسيده‌اند که ما دومی‌اش باشيم. خود ما هم اگر بنا بود برسيم تا به حال رسيده بوديم.

خلاص شد.

اين چند وقت گذشته هر بار آمدم برای "جمعه برای زندگی" موسيقی ناله‌ای بگذارم فکر کردم که چی؟ مثلأ نشستيد و دو ساعت زار زار گريه کرديد، خوب بعدش چی؟ اگر سبز هستيد يادتان نرود که تا اطلاع ثانوی بايد زنده هم باشيد.

از امروز ناله و زاری تمام شد. تقويم سبزها به روزهای گراميداشت زندگی احتياج دارد.

"جمعه برای زندگی" برای سبزهای زنده برقرار است.


video




و باقی سبزهای امروز:

رودی برومند: اعتبار از کجا آغاز می‌شود؟

پژواک صمدانی: درباره‌ی زن بودن ... درباره‌ی قضاوت کردن

ميم ب: افزايش نفقه واسه چی؟

ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی. قسمت نهم: اصول مديريت

Katiana Murillo (Costa Rica): Biggest Oxcart and Yoke in the World

پرشين سعيد واقفی: دو راهی اعتراف و آخیش طفلکی مُرد

لادن کريمی: شما چرا نبوديد؟

6.8.09

دستاوردهای دوران دايی يوسف

معروف‌ترين رياضيدان تاريخ يک دانشمند اهل مجارستان بود به نام Paul Erdos که 13 سال پيش درگذشت. يکی از دلايل معروفيت پل اردوس در اين است که بيشتر از تمام رياضيدانان تاريخ اين رشته مقاله منتشر کرده و در همه‌ی زمينه‌ها هم کار کرده. بلوک شرقی‌های سابق هم که در رياضی فوق العاده بودند.

يک جمله‌ی معروفی از پل اردوس هست که بر خلاف عالم رياضی در کتاب‌های علوم پزشکی خيلی مورد استناد است. جمله‌اش اين است: "قبلأ هر وقت به يک تکه کاغذ سفيد نگاه می‌کردم همه‌ی ايده‌ها به ذهنم می‌آمد، اما برای آن يک ماه شرط بندی، کاغذ سفيد همه‌اش کاغذ سفيد بود". ايشان در ازای 500 دلار شرط بسته بود که در مدت يک ماه قرص‌های آمفتامينی نخورد. و نخورد. و شرط را برد. اما بعد دوباره شروع به خوردن منظم قرص‌ها کرد و دوباره به همان آدم قبلی تبديل شد. در علوم پزشکی وقتی به شوخی هم می‌گوييد اين برگ کاغذ هنوز سفيد است يعنی در مورد آمفتامين‌ها داريد حرف می‌زنيد.

آزمايشگاه‌های پزشکی و داروسازی کشورهای بلوک شرق و اول از همه روسيه پر از آزمون‌های مربوط به داروهای محرک عصبی‌ بودند که ممکن بود خوب‌هايش بشوند امثال پل اردوس و بدهايش بشوند دم و دستگاه اعتراف گرفتن.

روس‌ها در دوران شوروی سابق يک ترکيب دارويی درست کرده بودند که خودشان به آن می‌گفتند "داروی حقيقت". اين دارو ترکيبی بود از پنج ماده شيميایی مختلف شامل اتانول، اسکوپولامين، تيمازپام، 3-کينوکلينديل بنزيلات و سديم تيوپنتات. سديم تيوپنتات هم يکی از ترکيبات اصلی موجود در داروهای بيهوشی‌ست.

جهت اطلاع‌تان که اين ماده‌ی 3- کينوکلينديل بنزيلات در جريان جنگ خليج فارس توسط عراقی‌ها به وفور بر عليه مخالفان‌شان به کار گرفته شد و عراقی‌ها به آن می‌گويند عامل 15. حضرات اين ماده را به صورت قرص درآورده بودند و به خورد زندانی‌ها می‌دادند. آدم‌هایی که تحت تأثير اين دارو قرار داشتند دچار اختلال مشاعر می‌شدند.

خاصيت داروی حقيقت اين است که آدمی که دارو را به او می‌خورانند اصولأ زبانش باز می‌شود ولی مبانی منطقش به هم می‌خورد. يعنی هر چيزی که دلتان بخواهد می‌تواند با يک تلنگر به شما ارائه بدهد. همين هم هست که اسم دارو را گذاشته‌اند داروی حقيقت چون روس‌ها از اين دارو در کارهای ضد جاسوسی استفاده می‌کردند. توی بسياری از منابع علمی می‌توانيد در مورد اين ترکيباتی که نوشتم بخوانيد که دست‌تان بيايد داستان از چه قرار است. يک جاهايی هم حتمأ برمی‌خوريد به اين که آدم دارو خورانده شده همينطور بيخودی ممکن است خوشحال باشد و توی عالم خودش است و می‌تواند با سرخوشی زير هر سندی ولو سند مرگ خودش را هم برای‌تان امضا کند.

باز توی منابع علمی می‌توانيد ببينيد که نوشته‌اند آن بابايی که داروی حقيقت را با او می‌خورانند آنقدر خيال و واقعيت را به هم می‌بافد که بعد از مدتی اصلأ ارزش گفته‌های او از بين می‌رود چون صاف رفته است توی خيالبافی و داستانسرايی. در ضمن که داروی حقيقت را به شکل قرص به آدم‌ها می‌خورانند و احتياجی به تزريق هم ندارد.

بر اساس مفاد حقوق بين الملل استفاده از داروی حقيقت مساوی‌ست با شکنجه منتها هنوز که هنوز است گاهی می‌خوانيد که روس‌ها از اين دارو استفاده می‌کنند. يک مقاله‌ای از Winfried Brugger هست که استنادات مربوط به استفاده از داروی حقيقت به مثابه شکنجه را در آن توضيح داده.

فکر کردم لابد روس‌ها علاوه بر نيروگاهی که قرار است بسازند در زمينه‌ی دستاوردهای دوران دايی يوسف‌ استالين‌ و امور حقيقت‌ يابی‌شان هم ما را بی نصیب نمی‌گذارند.



5.8.09

رأی



4.8.09

پادزهر

اين ماجرای دادگاه‌ و محاکمه‌ی اصلاح طلبان با وجود اين که از فرط تکرار در مورد آدم‌های ديگر نخ‌نما شده و جز وقت هدر دادن دستاورد ديگری ندارد منتها يک پيشينه‌ای در آن هست که خوب است بدانيد. در واقع جمهوری اسلامی به عنوان مصرف کننده دارد از اين پيشينه استفاده می‌کند و عمله‌ی ظلم اين کارها هم از يک عده شبه آدم هستند که برای همين مورد مصرف پيدا کردن برای آن پيشينه درس خوانده‌اند.

يک کمی اول با موضوع آشنا بشويد بد نيست.

يک رشته‌ی تحقيقانی هست به نام Social Neuroscience يا علوم عصب پايه اجتماعی که در واقع يک ميان-رشته‌ست و از ترکيب علوم عصب پايه با رويکردهای علوم خالص و روانشناسی درست شده. محل کاربرد اين ميان-رشته هم جامعه است. علوم عصب پايه اجتماعی برای اولين بار در دوران نازی‌ها در آلمان پا گرفت ولی دانش آن زمان خوشبختانه دسترسی به کارهای ژنتيکی را فراهم نمی‌کرد با اين حال نازی‌ها با اصول اوليه‌ی ژنتيک که با آن حيوانات و گياهان را اصلاح نژاد می‌کردند دست به تغيير ترکيب جمعيتی زدند. بعدها دانشمندان شوروی هم شروع کردند به همين کارها و اگر اهل فيلم ديدن باشيد می‌توانيد در سولاريس تارکوفسکی طعنه‌های نيشدار کارگردان به نظام کمونيستی شوروی را ببينيد.

همه چيز در معيارهای حيوانی و گياهی را می‌شود الان انجام داد و اتفاقأ انجام هم می‌شود. يعنی همان کارهايی که نازی‌ها و شوروی‌ها روی آدم‌ها انجام می‌دادند همين حالا روی حيوانات آزمايشگاهی انجام می‌شود و نتايج‌شان حسابی کاربرد اجتماعی پيدا کرده. مثلأ محيط زندگی موش‌ها را بسته نگه می‌دارند و ساعت تابش نور در شبانه روز را هم به دو قسمت 12 ساعتی تقسيم می‌کنند. غذا هم کاملأ مشخص است و تغييری نمی‌کند. اگر بخواهند نمونه‌های خاصی از موش‌ها را فراهم کنند با آزمايش ژنتيکی معلوم می‌کنند که کدام‌ها را بايد با هم آميزش بدهند و چند نسل طول می‌کشد تا برسند به نژاد خالص. با همين روش پرندگان و سگ‌ها را هم پرورش می‌دهند. اگر اين جانوران را بگذاريد در محيط معمولی به سرعت تلف می‌شوند چون اصولأ برنامه‌ی زندگی‌ و خواب و خوراک‌شان تحت يک نظم خاص درآمده. گاهی خود ما به شوخی می‌گويم نظم آهنين. منتها واقعيتش هم همين است.

اين موش‌ها را وقتی توی ماز يا لابيرنت بگذاريد يا در معرض بو قرار بدهيد واکنش‌های مختلفی از خودشان نشان می‌دهند. اين واکنش‌ها در شکل انفرادی و جمعی با هم متفاوتند و معيارهای خوبی هستند برای کارهای اجتماعی در جوامع انسانی. بعضی از کاربردهای اجتماعی‌اش را اگر خارج از ايران باشيد می‌بينيد. مثلأ نظم در رانندگی. اين نظم آنقدر در جامعه نفوذ داده شده که گاهی برای ما که از کشورهای جهان سومی می‌آييم خنده‌دار به نظر می‌رسد. اين را در گفته‌های جهان سومی‌ها می‌شود ديد که مثلأ اين غربی‌ها دست فرمان‌شان خيلی بد است. ويراژ دادن و اين مدل کارها که اصلأ تعطيل است. در ادارات هم همين داستان وجود دارد و مکانيسم‌ انتخاب کارمند در ادارات باعث می‌شود کنترل محيط کار آسان‌تر بشود. همين هم هست که بازده کاری در غرب بيشتر از جهان سوم است ولی اگر کارمندهای غربی را با جهان سومی‌ها مقايسه کنيد گاهی از نابلدی‌شان خنده‌تان می‌گيرد منتها همين مثلأ خنگ‌ها کار گروهی‌شان خيلی قوی‌تر از ما جهان سومی‌هاست که به نظر مهارت‌های فردی بيشتری داريم.

علوم عصب پايه اجتماعی روش‌ مطالعه‌ی جوامع انسانی‌ست و تا جايی که بشود، به سابقه‌ی زيستی آدم‌ها نگاه می‌کند و اثر همين سابقه را در اجتماعات دنبال می‌کند. نمونه‌ی جالبش بيماری‌های قومی‌ست. بعضی اقوام به دلايل اعتقادی با آدم‌های غير خودشان ازدواج نمی‌کنند و در نتيجه اگر يک بيماری در آن قوم و قبيله وجود داشته باشد هرگز از بين نمی‌رود چون مدام بازتوليد می‌شود.

خوب بعد از ماجراهای آلمان نازی و شوروی حالا برای انجام دادن تحقيقات در زمينه‌ی علوم عصب پايه اجتماعی خيلی بايد سند و سفته گذاشت که مبادا عناصر جمعیتی را تحريک کنيد به قصد خالص سازی قومی. جنگ و جدال‌های دو دهه‌ی گذشته در بوسنی و روآندا هم مزيد بر علت شده که نکند يک گروهی سعی کنند مطالعات‌شان را با راه انداختن درگيری انجام بدهند. نمونه‌هايش زياد است که از اين کارها کرده‌اند.

حالا در جهان سوم که معمولأ مصرف کننده‌ی اين کارهای تحقيقاتی‌ست با تغيير دادن شرايط اجتماعی به راحتی بافت جمعيتی را تغيير می‌دهند. الگوهايش هم خيلی شبيه به الگوهای تکاملی‌ست. مثلأ وقتی می‌ريزند توی خيابان برای زدن مردم آن‌هايی که کم جرأت‌تر هستند خانه نشین می‌شوند و همين‌ها با پذيرفتن شرايط موجود هسته‌ی اوليه‌ی پذيرش اجتماعی يک نظام را فراهم می‌کنند. کم جرأتی هم با وجود اين که يک واژه‌ی اجتماعی‌ست اما ما به ازای زيستی دارد که اسمش هورمون است. با تزريق دارو می‌شود دريافت‌های حسی را تغيير داد و واقعيات بيرونی را وارونه کرد. آزمایشش هم از دوره‌ی مدرسه همه بلدند که دو تا دست‌تان را که جداگانه بگذاريد توی کاسه‌های سرد و گرم و بعد هر دو را بگذاريد توی يک کاسه آب با درجه حرارت معمولی يکی احساس سرما می‌کند يکی احساس گرما. اين يعنی واقعيات بيرونی را وارونه کردن.

حالا جمهوری اسلامی دارد به عنوان مصرف کننده‌ی نتايج کارهای علمی با نشان دادن تصوير دادگاه و مجازات به مخاطبان خودش می‌گويد يا واقعيات را برای خودتان بازسازی کنيد و بپذيريدشان يا از ترس آفتابی نشويد. خودتان ضربان قلب‌تان را در همين اوضاع بگيريد و ببينيد هر بار چقدر تغيير می‌کند. اين اثر هورمون‌هاست که روی ضربان قلب اثر می‌گذارد. دستگاه عصبی موجودات زنده وقتی تحت فشار باشد می‌تواند خودش را برای پذيرش همه چيز آماده کند. درست مثل روزه گرفتن که در دستگاه عصبی احساس گرسنگی بر تمايل به غذا خوردن غلبه می‌کند. بنابراين مجازات شدن هم می‌تواند دستگاه عصبی را به برتری دادن يک احساس به احساس ديگر تحريک کند. در جمهوری اسلامی اين کارها را يک عده شبه آدم دارند هدايت می‌کنند که خط و ربط روانشناسی موضوع را هم می‌شناسند. اين بازی‌های روانی با کنترل رسانه‌ها و پاداش و تنبيه هم تقویت می‌شوند و در نتيجه پذيرش عمومی اين گندکاری‌ها فراهم می‌شود.

اين مراسم دادگاه‌ نشان دادن و مصاحبه کردن در دهه‌ی 60 هم انجام شد و نتيجه داد و همين هم شد که بيست و چند سال بعد با ابعاد بزرگ‌تر دارد اجرا می‌شود. پادزهر اين کارهای حکومت اين است که خودتان را اميدوار و پر انرژی نگه داريد. از مغزتان کار بکشيد. خنده‌تان می‌گيرد يا نه ولی خيلی که دمغ شديد برويد کتاب رياضی برداريد و يک کمی رياضی بخوانيد.


3.8.09

آسياب به نوبت

در فضای به شدت امنيتی اينروزها و اين نمايش دادگاه مثلأ اغتشاشگران و آدم‌های پشت پرده که لابد دارد روی اعصاب همه‌ی مردم رژه می‌رود يک نکته‌ی قابل ذکر هم هست. يعنی به نظرم آمد آنقدری که خودم استنباط می‌کنم را بنويسم. نصيحت الملوک و اين‌ها هم اصلأ وقتش تمام شده.

يک عد‌ه‌ای را دارند محاکمه می‌کنند که صرفنظر از موقعيت‌شان، به هر حال همين روزها همصدايی‌شان با مردم غير قابل انکار بوده. همين اعتراضاتی که اکثريت مردم داشته‌اند، همين آدم‌های تحت محاکمه هم داشته‌اند و اگر در ايران نبودند لابد مثل خيلی از کارگزاران سابق دم و دستگاه حکومت هنوز هم می‌توانستند اعتراض‌شان را اعلام کنند. عطاالله مهاجرانی نمونه‌ی خوبی‌ست که نشان می‌دهد وزير سابق در شرايط غير فشار هم همان حرفی را می‌زند که ديگران دارند می‌زنند.

منتهای مراتب حالا در سی‌امين سال بعد از انقلاب حرف از زدن و اعتراض کردن به زندانی شدن و محاکمه‌ی آدم‌ها با اين شرايط حرفی‌ست که خيلی از مردم با از دست دادن عزيزان‌شان گفته‌اند و در حکومت گوش شنوايی برايش وجود نداشته. ما حالا داريم محاکمه‌ی نمايشی ابطحی را می‌بينيم ولی خيلی بيشتر از اين‌ها و خيلی قديمی‌تر از اين‌هايی که الان دارند محاکمه می‌شوند سر خيلی از آدم‌ها توی دم و دستگاه جمهوری اسلامی بدون محاکمه و يک کلمه خبر درباره‌شان زير آب شده. اصلأ موضوع انتقام کشيدن نيست بلکه توجه دادن به همين حضرات فعلی حکومت است که هر در مقام و منصبی که باشند شتر محاکمه دم در خانه‌ی آن‌ها هم می‌نشيند. وقتی از شيوه‌های محاکمه‌ی مردم می‌گذرند به همين جاها می‌رسد که خودشان هم بابت همين تشکيلات می‌روند زير اخيه.

فکر می‌کنم خوب است به کارگزاران سابق نصيحت کنيم که اگر همين حالا دارند به اعتراضات مردمی همصدا می‌شوند يک وقتی را هم برای مرور گذشته بگذارند و کمی از رازهای نگفته را بگويند. اين رازها تا گفته نشود فاصله‌ی ميان کارگزاران سابق و مردم برطرف نمی‌شود. خوب است خودشان روشنگری کنند.

فقط محاکمه نيست که آسيابش به نوبت شده برای کارگزاران سابق، بلکه آسياب خوشنامی و بدنامی آينده هم به نوبت است و از قضا دست فعلی‌ها از زدودن بار بدنامی از آنچه آيندگان به حساب‌شان می‌نويسند کوتاه خواهد بود.

2.8.09

هفت روز هفته

روز اول. در تاريخ سياسی معاصر ايران دو نفر خيلی بدنام‌ هستند. يکی شيخ فضل الله و دومی حسين مکی. دليل بدنامی‌شان هم همراهی با مردم و بعد تغيير جهت‌شان و ضديت با مردم بود، آنقدری که شيخ فضل الله سر خودش را به باد داد و آن طوری که کسروی در تاريخ مشروطه نوشته پسرش هم در مراسم اعدام پدر با خوشحالی شرکت داشته و حسين مکی هم از سرباز فداکار وطن تبديل شد به سرباز خطاکار وطن. نکته‌ی جالب اين است که هر دوی اين‌ها در جمهوری اسلامی قدر ديدند و بر صدر نشستند. در همين اولين نظر آدم فکر می‌کند جمهوری اسلامی خوب می‌گردد و بدنام‌های تاريخ را انتخاب می‌کند. منتها يک کمی که دقيق‌تر می‌شويد و منابع را می‌خوانيد دست‌تان می‌آيد که گرفتاری شيخ فضل الله و حسين مکی در راديکال بودن‌شان است. به يک چيزی باور داشتند که نه همان وقت پيشرو بوده که از زور جديد بودن مردم آن را نفهمند و نه سال‌های بعد به عنوان يک تفکر کشف نشده می‌شد آن را معرفی کرد. فی‌الواقع يک حرکت شخصی برای منافع شخصی بوده. منتها همين راديکاليزم شخصی در جمهوری اسلامی به خدمت گرفته شد تا از يک طرف مشروطه طلبان و از طرف دوم مليون را بدنام کنند. خوب همين حالا هم معلوم شد که تئوری حکومتی حضرات کودتاچی چيزی نيست جز بازتوليد سلطنت و نابودی جمهوريت. خوب البته حضرات برای برداشتن موانع مجبورند بلاخره يک چيزهای مکتوبی پيدا کنند که بشود به اسم ته و توی تئوريک نشان‌شان داد. همه‌ی زور کيفرخواست دادستانی همين بوده که يک نوشته پيدا کنند که بشود از آن استفاده کرد منتهای مراتب آن چه دست‌شان آمده اصولأ جنس دست دوم بود. دست اولش قبلأ در وبلاگستان به طور ذره ذره و با دعوا و فحش فحش کاری منتشر شد و جوابش را گرفت. و همان وقت انتشار هم چيزی جز ترجمه‌ی مطالب روی وبسايت‌های مؤسسات خارجی نبود. بنابراين خبری از تئوری که نيست هيچ، متهمان هم قبلأ به آن جواب داده‌اند. باورتان نمی‌شود برويد وبلاگ ابطحی را بخوانيد. يعنی اين که متهمان دارند نقش بازی می‌کنند. شيخ فضل الله و حسين مکی قسمت تراژدی داستان راديکاليزم شخصی را بازی کرده‌اند، برای همين ما در روزگار وبلاگستان می‌توانيم به نمايش کمدی راديکال‌ها بخنديم.

روز دوم. بيش از يک سال است که اوضاع اجتماعی استراليا برای هندی‌ها هر روز دارد خراب‌تر می‌شود. اصل داستان از آنجايی شروع شد که دولت استراليا قوانين مهاجرتی را تغيير داد و اين تغيير شامل تقريبأ تمام متقاضيان هندی شد. در قوانين مهاجرتی استراليا حدنصاب امتياز مبنای اقدام برای مهاجرت است. امتياز هم شامل چند جزء است که بعضی‌های‌شان عبارتند از ميزان تحصيلات، سن و رشته‌ی تحصيلی. چند جزء کوچک‌تر هم وجود دارد مثل فاميل و زبان. خيلی بديهی‌ست که برای زندگی در يک کشور انگليسی زبان دانستن زبان انگليسی معتبرتر از زبان مثلأ فارسی باشد و يک استاد زبان فارسی ممکن است به همين دليل به خوبی يک دانشجوی سال اولی هندی از عهده‌ی ارتباطات کلامی روزمره‌اش برنيايد. ‌به همين مناسبت هم آدم فکر می‌کند هندی‌ها بايد به طور کامل امتياز زبان را کسب کنند. منتها اوضاع برعکس شده. يعنی اگر زبان شما فارسی يا يک چيز ديگری باشد و به همان زبان هم تحصيل کرده باشيد بهتان نمره زبان می‌دهند ولی اگر به زبان انگليسی تحصيل کرده باشيد اصلأ امتيازی نمی‌گيريد. همين يک جزء کوچک باعث شده تا اصلأ متقاضيان هندی نتوانند تقاضای مهاجرت کنند چون اصولأ در کشورشان به زبان انگليسی تحصيل می‌کنند. اوضاع يک جوری شده که همه باور می‌کنند اصلأ اين قانون را برای عدم پذيرش هندی‌ها گذاشته‌اند. حالا دائم قوز بالای قوز هم درست می‌شود. مثلأ سه‌شنبه‌ی همين هفته دانشجويان عمدتأ هندی يک مؤسسه‌ی آموزشی خصوصی اول صبح که راه می‌افتند به طرف کلاس به کالج که می‌رسند می‌بينند در مؤسسه بسته و يک کاغذ روی در چسبانده‌اند که چون امکان پرداخت حقوق کارکنان‌مان را نداشتيم مؤسسه تعطيل است. حضرات مؤسسه هم پيش از شروع کلاس‌ها پول تمام دوره را گرفته‌ بودند. تمام روز سه‌شنبه رسانه‌ها چپ و راست با هندی‌ها مصاحبه می‌کردند و جواب می‌شنيدند که ما ديگر به استراليا به چشم يک کشور مناسب برای تحصيل و اقامت فکر نمی‌کنيم چون با اين کارهايی که می‌کنند شهرت‌شان خدشه‌دار شده. دقيقأ به نظرم در اين دو سال گذشته خود دولت استراليا همين را می‌خواسته که يک کاری کند که هندی‌ها به همين نتيجه برسند. البته حالا دولت يک کمی آه و افسوس می‌خورد که قدم‌تان روی چشم، منتها اصل کار همان بوده که حضرات را برساند به همان نتيجه. حالا اميدوارم يک دوست هندی، ... از اوناش ... ، پيدا کنيد متوجه مزايايش بشويد. آی دس رو دلم نذار از اوناش ...

روز سوم. جمهوری اسلامی پر شده است از پارادوکس‌. يکی‌شان همين سخنرانی قاليباف است که فايل صوتی‌اش در اينترنت هست. در تمام حرف‌های شهردار تهران موضوع ولايمتداری ايشان از همه بارزتر است. متوجه باشيد که ايشان شهردار يک کلانشهر است. داستان همينجاست. معماری قديمی ايران مبتنی بود بر ساخت کوچه پسکوچه و هنوز اسم "کوچه‌ی آشتی کنان" معروف است که از زور باريکی هر دو تا آدمی که با هم قهر بودند توی آن کوچه آنقدر از بغل همديگر رد می‌شدند که خودبخود آشتی می‌کردند. کوچه پسکوچه‌ها در دوران شاه يکی از معضلات نيروهای امنيتی بودند چون چريک‌های ضد شاه به راحتی در آنجا گم و گور می‌شدند و هيچ خودروی زرهی هم نمی‌توانست وارد کوچه‌ها بشود. همين الان هم بازار تهران همينطوری‌ست. در محلاتی مثل خيابان نواب فعلی هم همين مدل زندگی جريان داشت و علاوه بر کاربرد کوچه‌ها برای مبارزه با حکومت شاه، بخش فرهنگی موضوع هم بود که خانواده‌های مذهبی ترجيح‌شان زندگی در کنار همعقيده‌ای‌های‌شان بود که امکان حفظ حريم مذهبی خانواده‌ها را هم فراهم می‌کرد. از قبل از انقلاب که شروع کردند به نوسازی محلات قديمی، ساکنان همان محلات را مجبور به زندگی در شرايط مدرن‌تر کردند و همين شد که کوچه نشين‌ها تبديل شدند به حاشيه‌ی بزرگراه نشين‌ها. از آن طرف هم مدرن شدن شهر با ساخت شهرک‌های اقماری که اکباتان و آپادانا معروف‌ترين‌شان هستند باعث شد اين مدل جديد زندگی در نسل‌های بعدی همان خانواده‌ها اثر بگذارد و جوان‌ها بيشتر در حوزه‌ی عمومی ديده بشوند. اين روال در دوران بعد از انقلاب هم به شدت دنبال شد که نمونه‌اش خيابان نواب تهران و فازهای جديد شهرک اکباتان است. ورود جوان‌ها به حوزه‌های عمومی شهر نتيجه‌اش را در گردهمايی‌های شهری نشان داد، از تظاهرات دوران انقلاب گرفته تا مسابقه‌ی فوتبال و تا تبليغات انتخاباتی بعد از انقلاب. حالا ديگر اين خيابان‌های شهر تهران است که محل حضور آدم‌هاست نه آن کوچه پسکوچه‌های قديمی. همين هم هست که معترضين می‌آيند وسط خيابان‌ها داد می‌زنند. باورهای عقيدتی هم دگرگون شده‌اند که نشانه‌هايش مثلأ موسيقی زيرزمينی‌ست که به وفور در روی زمين شنيده می‌شود. حالا توی اين باورمندی مدرن، شهردار يک کلانشهری مثل تهران درباره‌ی زن فرانسوی يک عضو هيأت دولت حرف می‌زند که اصولأ اين حرف به درد همان مدل زندگی کوچه پسکوچه‌ای می‌خورد. در واقع پارادوکس همين است که جمهوری اسلامی از يک طرف زور می‌زند که شهردارش را به اسم دکتر کاپيتان معرفی کند که دل و رأی جوان‌ها را به دست بياورد و از طرف ديگر می‌خواهد زورکی بهشان ولايتمداری دوران صدر اسلام را حقنه کند. فی‌الواقع انگار آدم ماشين هشت سيلندر بخرد بعد به جای بنزين توی باک آن خورش قورمه سبزی بريزد.

روز چهارم. انتشار نتايج يک آمارگيری دندانپزشکی در استراليا نشان می‌دهد اوضاع بهداشت دهان و دندان در اين کشور چندان فرقی با کشورهای در حال توسعه ندارد. شرکت بيمه MBF که بيمه‌های پزشکی ارائه می‌کند می‌گويد 51 درصد مردم در استراليا به دليل ترس از درد، نداشتن پول، و کمبود وقت تا وقتی دندان‌شان درد نگرفته سراغ دندانپزشک نمی‌روند. اين فهرست همان چيزهايی‌ست که در کشورهای در حال توسعه وجود دارد. در نتيجه اوضاع دندانی مردم خوب نيست. منتها اين داستان يک جنبه‌ی ديگری هم دارد که البته در کشورهای در حال توسعه نيست و عبارت است از اضافه کردن فلورايد به آب آشاميدنی. يعنی همين گرفتاری ترس و پول و وقت را با اضافه کردن فلورايد به آب کاهش می‌دهند در نتيجه وقوع پوسيدگی هم به تعويق می‌افتد. حالا نه که دنيای توسعه نيافتگی خيلی همه چيزش ميزان است گرفتاری‌هايش هم خيلی توپ تشريف دارند. همين که می‌گويند نه شير شتر، نه ديدار عرب. مثلأ مردم کشورهای در حال توسعه نه تنها می‌ترسند و پول ندارند و وقت هم ندارند بلکه مثل کشور هند گرفتاری‌شان‌ اين است که آب آشاميدنی‌شان به طور طبيعی پر از فلورايد است. علت پوسیدگی دندان در هند همان زيادی فلورايد است. در نتيجه ورود خميردندان حاوی فلورايد به هند ممنوع است. مثل خود ما که همه توی دنيا آرزو می‌کنند ايکاش نفت داشته باشند، ما آرزو می‌کنم کاش نداشتيمش. نه چاه نفت و نه ديدار چی‌توز.

روز پنجم. مرگ محسن روح الامينی ممکن است باعث شده باشد حکومت يک کمی به گندهايی که زده نگاه کند ولی فقط می‌تواند نگاه‌شان کند چون با همان نگاه می‌شود ماست را سياه ديد ولی فعلأ هيچ جوری نمی‌شود مرده را زنده کرد. منتهای مراتب اين مرگ خودش به ما آدم‌های معمولی نشان می‌دهد که نسل اول آدم‌های حکومت که به هر دری زده‌اند که به جايی برسند، اصولأ توی خانه با بچه‌های خود‌شان اختلافات اساسی دارند. اين اختلاف اگر چه حالا دارد در خيابان‌ها ديده می‌شود ولی نوک يک کوه يخی‌ست که باقی‌اش زير آب است. محسن روح الامينی همان نوک کوه يخ بود. اين را می‌شود از يک جای ديگری هم ثابت کرد. يادتان هست که پسر محسن رضايی هم رفت امريکا، آن هم با آن همه جنجال؟ خوب اگر فضای بعد از دوم خرداد نبود همان وقت هم نمی‌توانستند ماجرای پسر رضايی را با پرده‌پوشی از ذهن مردم خارج کنند. ولی اين چهار سالی که حضرات کودتاچی مشغول برنامه‌ريزی بودند اساسأ آنقدر فضا را برای همه تنگ کردند که آن کسی که علاقه‌ يا امکانی برای رفتن از ايران نداشت مجبور شد معترضانه بيايد توی خيابان. يکی‌شان هم همين محسن روح الامينی. خود حکومت البته يک نشانی ديگری از يک قسمت ديگر کوه يخ داده است به ما. يادتان هست که به اسم مبارزه با اراذل و اوباش يک عده جوان را گرفتند؟ خوب سن و سال همه‌شان به متولدين بعد از انقلاب می‌خورد و يک کمی بعد هم معلوم شد بعضی‌های‌شان اصلأ اوباش نبودند. آن‌ها را که بگذاريد کنار نسل دومی‌های اهل حکومت آنوقت کوه يخ را می‌بينيد. لابد می‌پرسيد پس اين‌هايی که مردم را کتک می‌زنند از کجا آمده‌اند؟ جواب من اين است: اين‌ها دقيقأ همان چماقداران اصلی هستند که با حضرات به توافق رسيده‌اند. توی عالم سياست و اقتصاد و حتی توی مطبوعات هم از اين مدل توافق‌ها می‌بينيد. هر جايی که نياز به يک زور غير عادی برای اثبات يک چيزی وجود دارد همين توافق‌های ميان چماقداران آن عالم با گروه برنامه‌ريز را می‌بينيد. در دوران مصدق هم کاشانی با طيب توافق کرده بود. منتها تمام هم نمی‌شود و لطفأ به دنبال مدينه‌ی فاضله‌ی بدون چماقدار نباشيد. راهش اين است که قانون داشته باشيم که محدودشان کند.

روز ششم. مسابقات شنای قهرمانی جهان در رم دارد برگزار می‌شود و مايکل فلپس هم چپ و راست دارد رکورد می‌زند. منتها اگر ديديد همين روزها جناب‌شان را گرفتار کردند يادتان بماند اينجانب پيش بينی‌اش کرده بودم. داستان اين است که در المپيک 1976 مونترال يک دونده‌ی فنلاندی به اسم Lasse Virén بعد از پايان مسابقه‌ی 10 هزار متر کفش‌هايش را درآورد و گرفت دستش و دور ميدان را به عنوان دور قهرمانی طی کرد. کفش‌های ایشان ساخت کارخانه‌ی تايگر بود و همين تبليغ باعث شد کميته‌ی بين‌المللی المپيک او را برای شرکت در مسابقه‌ی 5 هزار متر محروم کند و فقط دو ساعت مانده به برگزاری مسابقه به او اجازه داد در اين رشته شرکت کند. حالا امروز مايکل فلپس بعد از پيروزی در ماده‌ی 100 متر پروانه و شکستن رکورد جهانی خودش دستش رو برد زير لبه‌ی مايوی اسپيدو و نشانه‌ی اسپيدو را برجسته کرد. خبر هم که داريد ايشان فرموده‌اند که اگر مایوهای جديد را ممنوع اعلام کنند ممکن است ديگر مسابقه ندهند. يعنی جناب لاسه ويرن و مايکل فلپس توی يک بازار پرسه نمی‌زنند؟

و روز هفتم. خوب من برم ورزش. درست وقتی که خيلی دمغ هستيد و گرفتاری‌های ايران دارند روی اعصاب‌تان رژه می‌روند بايد برويد و به خودتان انرژی بدهيد. تا وقتی سرحال هستيد و مغزتان خوب کار می‌کند اين حضرات کودتاچی آرام و قرار ندارند. اين که مواد مخدر در ايران ارزان است برای همين فرستادن مردم به عالم هپروت است. به جای مرغ سحر خواندن بلند شيد بريد ورزش کنيد.