27.8.10

جمعه برای زندگی

پسلرزه‌های جام جهانی فوتبال در جنوبشرق آسيا تبديل شده است به اين ويدئويی که برای "جمعه برای زندگی" گذاشته‌ام. يعنی فقط چينی‌ها نيستند که جنس تقلبی درست می‌کنند ... حالا البته از جنبه‌ی بزن و برقصی خيال‌تان راحت باشد که کار می‌کند.


video

سه زن

داشتم فکر می‌کردم اگر الان توی يک کلاس درس رسانه بودم که دانشجوهايش زبان فارسی بلد بودند دو تا ويدئو را می‌گذاشتم و به عنوان تکليف درسی می‌گفتم اين را فقط از منظر مخاطب تحليل کنيد و نظر بدهيد. يعنی مخاطب از اين دو تا گفتگو چه استنباطی پيدا می‌کند؟

ويدئوی اول مربوط است به مصاحبه‌ی برنامه پارازيت تلويزيون صدای امريکا با فريبا داوودی مهاجر. يعنی همان برنامه‌ای که مجری به ميهمانش گفت حجابت را بردار. و بعد هم داوودی مهاجر گفت که چرا نمی‌توانسته در ايران روسری‌اش را برای اعتراض بردارد. متن آن بخش از گفتگو را از روی ويدئو نوشتم که بخوانيد. لينکش هم اينجاست:


حسينی: خانم داوودی مهاجر شما جلوی دوربين هميشه روسری سرتون می‌ذارين.

داوودی مهاجر: درسته

حسينی: بيرون که من شما رو می‌بينم روسری سرتون نيست. داستان چيه؟ اين دوگانگی نيست به نظر شما؟

داوودی مهاجر: من به خاطر احترام به يک شخص اين روسری رو سرم کردم ... ولی من در اعتراض به خشونت و جمهوری اسلامی اين حجابم رو برداشتم ...

حسينی: برداشتين؟ الان که دارين هنوز؟

داوودی مهاجر: می‌تونم بردارم ...

حسينی: خوب بردارين اگه مشکلی نيست...

داوودی مهاجر: ... در اعتراض ...

حسينی: نه کامل بردارين ...

...

حسينی: شما اگر در ايران الان بودين باز هم حجابتون رو برمی‌داشتين؟

داوودی مهاجر: ... من واقعن قصد داشتم در يکی از تظاهرات چادرم رو بردارم ...

حسينی: روسری‌ رو نه؟ فقط چادرتون؟

داوودی مهاجر: نمی‌شد روسری رو برداريم داخل ايران ...

حسينی: اگر که معترضيد به سيستم و نظام می‌تونستيد بردارين و اعتراض‌تون رو بگين

داوودی مهاجر: برداشتن چادر برای زنی که 25 ساله چادريه برداشتن حجاب تلقی ميشه ...


حالا بعد از آن گفتگو با فريبا داوودی مهاجر اين بار در گفتگو با مهرانگيز کار به موضوع حجاب ايشان پرداخته شده. متن اين يکی را هم نوشته‌ام. لينکش هم اينجاست:


حسينی: شما که به حجاب اعتقاد ندارين چرا روسری سرتون گذاشتين اونجا در کنفرانس برلين؟

کار: برای اين که می‌ترسيدم که برگردم بگيرنم ...

حسينی: جواب خيلی منطقی دادين به اين سؤال و متشکرم از شما ...

کار: ما داريم درباره حجاب اجباری حرف می‌زنيم مگه نه؟

حسينی: بله بله درسته من موافقم باهاتون ... گفتين به خاطر ترس از حکومت ايران

کار: می‌ترسيدم برگردم مخصوصن آقای گنجی هم خيلی مصلحانه به من توصيه کرد گفت می‌دونم تو کنفرانس‌های ديگه معمولن بی‌حجابی ولی اينجا به احترام کسانی مثل آقای يوسفی اشکوری که حساس هستن نسبت بهشون و اگر کنار زن بی‌حجاب بشينن مشکلات‌شون در ايران زياد خواهد شد قبول کن و منم قبول کردم

حسينی: يعنی شما اگه خودتون می‌خواستين نمی‌ذاشتين حجاب ولی چون ملاحظه جمع رو کردين ...

کار: نمی‌ذاشتم ولی به هر حال ترسش هم بود ...


موضوع پروانه معصومی را هم که يادتان هست نوشته بودم. خوب حالا شما خودتان به عنوان مخاطب تحليل کنيد و نظر بدهيد.


26.8.10

سيگار و باقی قضايا

کم‌کم دارند يک کاری می‌کنند که سيگارهای استراليا برای هر نخ سيگاری که می‌خواهند بکشند سر بگذارند به بیابان. ديروز داشتند توی راديو در اينباره حرف می‌زدند که سيگار کشيدن در ماشين خصوصی که بچه توی آن باشد ممنوع بشود. يعنی حتی وقتی بچه‌ها هم توی ماشين نيستند کسی توی ماشين سيگار نکشد که دود سيگار به در و ديوار ماشين بماند و بعد اثر بگذارد روی بچه. کارخانه‌های سيگارسازی مجبورند روی بسته‌های سیگار هم عکس و شرح مضرات سيگار کشيدن را بگذارند که از جنبه قانونی آن کسی که سيگار می‌کشد بداند خودش دستی دستی دارد سم می‌فرستد توی بدن خودش که بعد نروند يقه کارخانه را بگيرند که نگفته بودی. حالا اين قسمت‌هايش به کنار، يک موضوع جالبی توی فيلم‌های مستندی که از ايران تهيه می‌کنند هست که وقتی در تلويزيون‌های کشورهایی مثل استراليا نمايش‌شان می‌دهند خود همان جزئيات اثر می‌گذارد روی مخاطب. اين را بايد جزو مثلن تفاوت استانداردهای زندگی آنجا و اينجا تلقی کرد. يکی‌شان همين سيگار کشيدن است. در فيلم‌های ايرانی، چه مستند و چه سينمايی، مردم توی خانه و اداره و ماشين سيگار می‌کشند. بعد که فيلم را در اينجا نمايش می‌دهند آدم متوجه می‌شود که همين جزئيات باعث می‌شود مخاطبان فيلم استنباط‌شان از محيط زندگی ايران تغيير کند. سال گذشته که تعداد گزارش‌های تلويزيونی از ايران زياد شده بود بارها توی دانشگاه از من می‌پرسيدند شما توی خانه سيگار می‌کشيد؟ يک گزارش از تحريريه يکی از روزنامه‌ها هم پخش کردند، مثل سه چهار سال پيش، که روزنامه‌نگارها در حال نوشتن و گپ زدن و سيگار کشيدن بودند. فکر کنيد قاطی اين تصاوير چهار تا تصوير از رانندگی توی خيابان‌های ايران هم که پخش می‌کنند آنوقت چه تصويری توی ذهن مخاطب درست می‌شود. يکی از گزارش‌هايی که ديدم يک جايی از يک راننده‌ای تصوير گرفته بودند که داشت توی بزرگراه عقب عقب می‌رفت که برسد به خروجی. از دو سه تا از دوستانم که تازگی‌ها رفته بودند ايران پرسيدم توی ايران رانندگی هم کرديد؟ گفتند آره. گفتم همينطوری که اينجا رانندگی می‌کنيد؟ گفتند سه چهار دقيقه اول، بعد ديديم همينطور دارند بد و بيراه نثارمان می‌کنند ما هم زديم به رانندگی مدل توی ايران. حالا واقعن خامنه‌ای و احمدی‌نژاد و کودتاچی‌ها نباشند مثلن افلاطون و ژان ژاک روسو بشوند رئيس جمهوری، يعنی فکر می‌کنيد تا خودمان اين جزئيات را درست نکنيم کسی کاری ازش برمی‌آيد؟ ... آخه يه راننده تاکسی خطی رفته تی‌شرت درست کرده روش عکس کمربند ايمنی زده که مثلن کمربند نبنده. خوب اين ديگه به جون خودش هم رحم نمی‌کنه. آخه اين چه ربطی داره به خامنه‌ای و احمدی‌نژاد؟


اين از اين حکايت سيگار.

عکس يک آقا و خانمی را چاپ کرده‌اند توی روزنامه آخر هفته که اين دو نفر توی اين دنيای مصرفی نمونه‌ای از شهروندان عاقل هستند. دليلش اين است که اين زن و شوهر وقتی شصت سال پيش از انگلستان مهاجرت کرده‌اند به استراليا همراه خودشان يک دستگاه نان برشته‌کنی آورده‌اند. اين دستگاه در تمام اين شصت سال بهشان خدمت کرده و سالم نگهش داشته‌اند و تصميم دارند آن را به دخترشان هديه بدهند که او هم استفاده کند. توی استراليا هر سال يک هفته هر وسيله‌ی کهنه و به درد نخوری که داريد را می‌گذاريد دم در خانه‌تان و شهرداری به خرج خودش می‌آيد اين‌ها را برمی‌دارد می‌برد. اگر هم کسی دوست داشت می‌آيد وسيله‌ای را که به دردش می‌خورد از دم در برمی‌دارد. تصوير عمومی، بخصوص برای جهان سومی‌ها اين است که وقتی می‌آييد اينجا همه چيز، از ريز و درشت، يک بار مصرف است. منتها اصل داستان اين است که يک خط مشخصی ميان يک بار مصرف‌ها و قابل مصرف‌ها وجود دارد که سر و کله‌شان را می‌شود توی همين نشانه‌هايی که رسانه‌ها می‌دهند پيدا کرد. توی خانه‌ی خيلی از استراليايی‌ها که می‌رويد همين را می‌بينيد که خيلی از وسايل‌شان قديمی‌ست و سال به سال هم عوض‌شان نمی‌کنند. خود ما هم توی ايران از اين سنت‌های درست و حسابی داريم منتها به اينجا که می‌رسيم آن بخش داستان را می‌بينيم که مصرفی‌ست.


اين هم از بخش سنتی استراليا.

توی محوطه دانشگاه يک گروه دانشجویی از يک دانشگاه ديگر يک پوستری زده بودند که دعوت می‌کرد برای بحث درباره‌ی مزايای مارکسيسم و مضرات کاپيتاليسم. يک گروه ديگری هم دعوت کرده بودند برای بحث در ميدان مرکزی شهر درباره‌ی پناهجويان و بسته شدن مراکزی که پناهجويان را نگهداری می‌کنند. فکر کردم اهل حکومت جمهوری اسلامی که مدام از علوم انسانی غربی ابراز انزجار می‌کنند همينقدرش را خودشان تحمل می‌کنند؟ يا مثلن يک گروهی دعوت کند از مردم برای بحث درباره‌ی افغان‌ها در ايران، حکومت تحمل می‌کند؟


 اين هم از اين.

حالا جدا از اينترنت و وبلاگ، کارهای رسانه‌ای جالب‌تری هم هست که البته ما يک کمی‌شان را من و چند تا از دوستانم هم تجربه کرده‌ايم. چند تا روزنامه‌نگار توی يک مرکز خريد يک نشريه‌ای را منتشر می‌کنند که اصلن يک صفحه‌ای‌ست و هزينه‌اش را مغازه‌دارها می‌دهند. کاغذش رنگی‌ست ولی باقی‌اش سياه و سفيد است. هر هفته يک صفحه خبرهای مرکز خريد و مغازه‌ها را منتشر می‌کنند که به نظرم خیلی خواندنی‌ست. تحليل و اين چيزها هم ندارد، فقط خبر است که کجا چه چيزی می‌فروشند و يک کمی گپ می‌زنند با مردم. از قضا که اين روزنامه‌نگارها بيش از همه نبض جامعه دست‌شان است و بر خلاف توی ايران که بهشان خيلی توجهی نمی‌کنند يا مثلن تحويل‌شان نمی‌گيرند، اين‌ها رسانه‌ای‌های واقعی‌اند. يعنی زبان مردم را بلدند و می‌توانند مسير فکری طبقه متوسط را تغيير بدهند. اصولن هم کار رسانه همين است که فاصله ميان طبقات اجتماع را پر کند منتها توی ايران رسانه‌ به دليل تعلق طبقاتی‌اش به لايه‌ی متجددها اصولن توی همان حال و هوای تجدد سير می‌کند و بخش‌های ديگر جامعه را رها کرده. در نتيجه کمتر آدم رسانه‌ای را می‌شود پيدا کرد که با همه‌ی دانشی که در رسانه‌های جدی دارد همين را در خدمت مثلن يک مرکز خريد يا چهار تا مغازه‌دار قرار بدهد. برای همين هم هست که بعضی از انواع رسانه‌ها که محدوديت‌شان هم کمتر است اصولن پا نمی‌گيرند. سال گذشته توی يک جمع رسانه‌ای با يک روزنامه‌نگاری آشنا شدم که تخصصش در گوشت و مرغ بود. آن اولش باورم نمی‌شد ولی بعد ديدم واقعن تخصصش همين است. همه جا می‌رود می‌گردد و درباره‌ی فرآورده‌های گوشتی و مرغی اطلاعات می‌گيرد و مطلب می‌نويسد. حسابی هم وضع مالی‌اش خوب است چون می‌تواند با به مشتريان مواد گوشتی بگويد چرا گوشت فلان حيوان از فلان کشور بهتر از گوشت‌های ديگر است. يکی از دوستان خودم هم که امريکايی‌ست روزنامه‌نگار تخصصی محيط زيست است ولی توی همين زمينه هم به طور خاص درباره‌ی اثر تغيير اقليم در شراب‌سازی‌ کار می‌کند. کلی مسافرت می‌کند اينطرف و آنطرف دنيا برای بازديد از شراب‌سازی‌ها و مقاله نوشتن درباره‌ی کيفيت شراب‌های کشورهای مختلف. همين‌ يک قلم را فکر کنيد که ما توی ايران مثلن روزنامه‌نگار جدی نداريم برای نوشتن درباره غذا و رستوران‌ها آن هم با اين تنوعی از غذا که در ايران هست.


اين هم از رسانه.

فکر کردم اين همه از زنبور می‌نویسم يک بار هم نشان‌تان بدهم برای زنبور گرفتن چه کار می‌کنم. اين جايی‌ست که روی زنبورها کار می‌کنم:


آن بالای پشت بام سه تا کندو داريم که يکی‌شان روباز است، دو تای ديگر برای آزمايش‌های متفاوت توی يک خود آزمايشگاه هستند منتها زنبورها از يک لوله‌ای که به بيرون باز می‌شود وارد و خارج می‌شوند. برای اين که اگر کسی بيخبر به طرف کندوها رفت بداند الان است که نيشش می‌زنند بايد تابلوی هشدار دهنده نصب کرده باشيم. يک تابلوی بزرگ زده‌ايم نزديک راهرو:


اين هم کندوها و ورودی‌ها و جايی که قرار گرفته‌اند:


اين هم از قسمت فضانوردی داستان که هر روز بايد يک سفر با لباس و تجهيزات بروم زنبور بگيرم و ببرم توی آزمايشگاه:



24.8.10

وزير علوم حق دارد اين‌ها را نفهمد

امروز که توی خبرها در مورد برکناری دکتر ثبوتی خواندم فکر کردم اين را بنويسم شايد برای‌تان جالب باشد.

جايی که دکتر ثبوتی رياستش را داشت و حالا برکنار شده "مرکز تحصيلات تکميلی در علوم پايه گاوه‌زنگ زنجان" است که با دانشگاه زنجان بکلی فرق دارد.

انجمن فيزيک ايران که دوره جديد کاری‌اش را از اواخر دهه 1360شروع کرد يک جمع کوچکی از فيزيکدان‌ها را دور هم جمع کرد. همين‌ آدم‌هایی که تا امروز هم منشا آثار علمی فراوان در ايران شده‌اند. من به عنوان روزنامه نگار علمی در جريان تمام کارهای‌شان بودم. در واقع خودشان می‌خواستند که کارهايی که می‌کنند به زبان رسانه‌ برای مردم بازگو بشود بنابراين برای هر برنامه‌ای که داشتند دعوتم می‌کردند که يا باهاشان مسافرت کنم يا توی جلسات‌شان باشم. همين هم باعث شد که با همه‌ی اهل انجمن فیزيک از نزديک آشنا باشم. بعدها هم که به مناسبت دو تا درس هواشناسی در دانشکده فيزيک دانشگاه شريف بيشتر با بخش آموزش فيزيک هم درگير شدم.

انجمن فيزيک در دوره جديد خودش توی خانه پدر دکتر منصوری در خيابان ميرعماد شکل گرفت. زيرزمين خانه پدر دکتر منصوری را به اجاره انجمن فيزيک درآورده بودند و دفتر و تشکيلات انجمن هم همانجا بود. سال‌ها طول کشيد تا انجمن به محل جديدش در اطراف ميدان کاج نقل مکان کند. البته واقعن محل انجمن فيزيک ايران توی خانه‌ی اهل انجمن بود و خيلی وقت‌ها جلسات همانجاها برگزار می‌شد. يک بخشی از کارها هم در دانشکده فيزيک شريف بود که دليل اصلی‌اش هم تمرکز فيزيکدان‌ها و فيزيک‌خوان‌ها در آنجا بود. به نظرم پرقدرت‌ترين شبکه‌ علمی کشور در بين همين گروه پا گرفت که هنوز هم هست. اگر کتاب "جزء و کل هايزنبرگ" را بخوانيد يک ايده‌ای از آن چيزی که در بين اعضای انجمن فيزيک و بعدها دانشجويانش شکل گرفت را می‌بينيد. می‌شود گفت نمونه بومی شده‌ی همان کتاب در ايران پا گرفت. من آن اوايل نمی‌دانستم اين الگوی علمی چطور شکل گرفته تا اين که توی حرف‌های آدم‌های گروه متوجه شدم که موضوع خيلی قديمی‌ست و بعد که کتاب را خواندم ديدم همينجاست. لابد می‌دانيد که اين کتاب را دکتر حسين معصومی همدانی ترجمه کرده و در مرکز نشر دانشگاهی هم به چاپ رسيده.

تشکيلات انجمن فيزيک در ايران علاوه بر اين که اولين فارغ‌التحصيلان دکتری فيزيک داخل کشور را معرفی کردند بلکه از جنبه عملی هم دست به راه اندازی مراکز علمی زدند. اين ايده هم از بعد از "نشست طالقان" شکل گرفت. يک بيانيه علمی در مورد آينده علوم پايه که اسمش هم "بيانيه طالقان" است وجود دارد که اگر جایی توی اينترنت پيدايش کردم لينکش را می‌گذارم اينجا که ببينيد. سه روز رفتيم طالقان و در مهمانسرای وزارت نيرو بوديم. تقريبن تمام آدم‌های برجسته علمی ايران در همه‌ی رشته‌ها آمدند آنجا و بحث و تبادل نظر شد. يک جاهایی هم بزن بزن بود مثل دکتر بلورچيان که شيميدان است و به هيچ صراطی مستقيم نبود جز اين که همه‌ی رشته‌های علمی را تعطيل کنند و همه بروند شيمی بخوانند. دکتر ثبوتی هم جزو همان کسانی بود که آمده بودند طالقان. بعد از جلسات هم می‌نشستيم به گپ زدن. به اندازه يک سال برنامه علمی راديویی با اين و آن حرف زدم و مصاحبه کردم. يک دستگاه ضبط کاستی داشتم و يک چمدان کوچک کاست خام. وقتی برگشتم تهران نوار کاست کم آورده بودم و چند تا قرار گذاشتم برای روزهای بعد که برويم با همان‌هایی که در طالقان بودند گپ بزنيم. کاست‌ها هم هنوز مانده‌اند ايران. شايد يک روزی بشود خيلی ازشان استفاده کرد.

يک مدتی بعد از همان نشست طالقان دکتر ثبوتی به من زنگ زد که ماشين می‌فرستم دنبالت يک روز بيا زنجان و يک مرکز دانشگاهی جديد را ببين. صبح زود روز پنجشنبه يک پژو آمد و سوار شديم رفتيم زنجان. از توی يک محوطه‌ای که هنوز داشتند بنايی می‌کردند رد شديم و ماشين روبروی يک ساختمان تازه ساز متوقف شد. ديدم دکتر ثبوتی آمد دم در و گفت بيا ببرم مرکزمان را ببينی. همسرشان هم بود. يک جايی که هنوز نساخته بود ايستاديم و با دست اشاره کرد به دور و اطراف و توی هوا يک نقشه‌ای را رسم کرد که اينجا هم می‌شود زيست‌شناسی و اين طرف هم رياضی. گفتم شيمی کجاست؟ گفت همين الان توی دانشکده شيمی ايستادی. همانجايی که ايستاده بوديم و مثلن دانشکده شيمی بود در واقع زمين خاکی بود. مرکز در واقع يک ساختمان کوچک بود با چند تا ساختمان نيمه ساز که قرار بود بشود خوابگاه دانشجويان. بعدها چندتايی از دوستان صميمی‌ام در همان مرکز درس خواندند و با خانواده‌های‌شان توی همان ساختمان‌های نيمه ساز دانشجويی زندگی می‌کردند. من بارها به مناسبت کارهای مرکز و ديدن دوستانم به آنجا رفتم. شده بود مثل خانه‌ی پدرم. يک روزی هم با دکتر خواجه‌پور می‌آمديم تهران گفتم نمی‌شد زيست‌شناسی‌اش را می‌گذاشتيد همين اول ساخت و سازها که من نقل مکان کنم بيايم همينجا زندگی کنم؟ گفت همين الان هم که داری همينجا زندگی می‌کنی.

من با خيلی آدم‌های جالب علمی که از اين طرف و آن طرف دنيا می‌آمدند تا به خاطر ثبوتی و خواجه‌پور و ارفعی و منصوری و اردلان و صمیمی به دانشجويان مرکز درس بدهند آشنا شدم. آدم‌هايی مثل کامران وفا و پيغمبريان که از امریکا آمده بودند برای دو تا درس کوتاه مدت. يا سيف‌الله رنجبر دايمی و شوشتريان که از مرکز فيزيک نظری تريست ايتاليا آمده بودند برای يک درس دو هفته‌ای و از قضا که شوشتريان مدت‌ها همانجا ماند.

يک روزی محسن مهاجرانی- رئيس سيمای جمهوری اسلامی ايران- که خودش هم فيزيک خوانده و يک وقتی توی راديو رئيسم بود زنگ زد که بيا دفترم. رفتم. گفت پسرم کنکور امتحان داده و می‌خواهد فيزيک يا برق بخواند و گفته اگر بخواهم فيزيک بخوانم دست آخر می‌روم زنجان و در مرکز تحصيلات تکميلی درسم را ادامه می‌دهم. حالا تو بيا و ما را ببر زنجان ببينيم چطوری‌ست. من و خانواده‌ی مهاجرانی راه افتاديم رفتيم زنجان و مرکز را ديدند و کلی حرف زدند و با هيجان برگشتيم تهران. توی راه می‌گفت تو انگار خانه‌ی پدرت رفته بوديم که همه جا راحت رفتيم و با اين و آن حرف زديم. گفتم دکتر ثبوتی اينجا را مثل خانه‌اش اداره می‌کند و از قضا که هر کسی می‌آيد اينجا احساس خانه پدری پيدا می‌کند. اگر دوست داشتيد همين را که نوشتم از خود مهاجرانی بپرسيد.

توی يکی از برنامه‌های راديویی‌ام صدای چند تا از دانشجوها را پخش کردم که يک شب تابستان دير وقت همه‌مان نشسته بودم توی محوطه مرکز و داشتيم درباره علم حرف می‌زديم. گفتيم کی حاضر است خربزه و عسل با هم بخورد؟ دو سه تايی‌شان گفتند ما می‌خوريم. چند نفری گفتند اگر بلایی به سرتان آمد چه کار کنيم. گفتند اگر چیزی‌مان شد می‌رويم دم در خانه دکتر ثبوتی را می‌زنيم و از او دارو می‌گيريم. صدای اين دانشجوها توی يک برنامه راديويی در همين دم و دستگاه رسانه‌ای جمهوری اسلامی پخش شد.

وزير علوم حق دارد اين‌ها را نفهمد. وقتی دولت را با کودتا می‌گيرند آنوقت اهل ذولت مجبورند توی خانه‌ای زندگی کنند که کسی دستش به آن‌ها نرسد.


18.8.10

دستاورد

سی سال پيش که انقلاب شد برداشتند تمام نمادهای دوران شاه را نابود کردند. از بس که ساواک و پليس شاه هم مردم را عذاب داده بودند خشم انقلابی قاطبه مردم برای تخريب مظاهر دوران شاه فوران کرده بود و با تفاهم همگانی يک مجموعه از ويرانی ساختمان توليد شد که از سينما گرفته تا کافه و رستوران و قبر رضا شاه و ريز و درشت می‌شود توی‌شان ديد.

بعد برای ترويج فضای رحمانی انقلاب و مردمی بودنش برداشتند کاربری بعضی جاها را تغيير دادند که باز با استقبال قاطبه مردم روبرو شد. معروف‌ترين نمونه‌اش همين دانشگاه تهران است که زمين چمن آن تبديل شد به محل اقامه نماز جمعه و حالا خود همين محل اصلن يک تشکيلات جدا در درون دانشگاه است.

اين عکس از جهانگير رزمی‌ست و مربوط است به يکی از اولين نماز جمعه‌های تهران در زمين چمن دانشگاه تهران که خيلی هم دکور و بگير و ببندی تويش نيست.


حالا هم که خودتان حتمن ديديد که چقدر داربست و سکو و متعلقات برايش درست کرده‌اند.

امروز توی مجموعه عکس‌های فارس نيوز درباره "طرح مبارزه با حاملان سلاح سرد" يک چيزی ديدم خيلی خنده‌دار و البته تأسف آور بود.

اين‌هایی را که بابت حمل سلاح سرد گرفته‌اند از روی لباس و ظاهرشان که قضاوت کنيد به نظر جوان می‌رسند. من فکر کردم حد آخرش اين است که اين‌ها 60 سال‌شان است که مثلن در دوران ميانسالی هستند. برای اين ميانسال‌ها که حساب کنيد متوجه می‌شويد اول انقلاب بايد 30 ساله‌شان می‌بوده. اگر کوچک‌تر از اين را ملاک بگيريد که اصلن بعضی‌های‌شان به دنيا نيامده بوده‌اند. توی عکس‌ها را که می‌بينيد قاطی تصاوير چاقو و دشنه و پنجه بوکس يک تصوير ديگری هم می‌بينيد. تصوير عبارت است از يک استخر شنا. ببينيد:


اين‌ مثلن حاملان سلاح سرد را که گرفته‌اند نشانده‌اند توی يک استخر خالی که از رنگ و روی استخر هم برمی‌آيد که خيلی وقت است همينطور رها شده. ترک‌های روی زمين و ديواره‌های استخر را که نگاه کنيد متوجه می‌شويد چقدر خرابند. اين‌ها اگر نسل اول يا دوم باشند آنوقت متوجه می‌شويد که در طول دوران هر دو نسل موضوع تغيير و انقلابيگری همينطور دارد خرابی به بار می‌آورد و انگار هنوز روز دوم بعد از انقلاب است.

خود همين مجموعه عکس نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی هر چيزی را که کاربری‌اش را تغيير داده اوضاع را به يک جایی رسانده که کاربری‌اش زندگی عادی مردم را تحت‌الشعاع قرار داده. چيزی به مردم که نرسيده هيچ زندگی عادی‌شان هم تبديل شده به ويرانه. زمين چمن دانشگاه را گرفته‌اند برای هفته‌ای يک روز آن‌ هم سه چهار ساعت نماز خواندن، که می‌شود توی هر زمين خالی برگزارش کرد. يک فضای نشاط را برای سه چهار ساعت در هفته از فضای شهری حذف کرده‌اند. استخر را هم اشغال کرده‌اند برای جا دادن بازداشتی‌ها.

وقتی به حضرات جمهوری اسلامی می‌گويند آدم‌های قشری بهشان برمی‌خورد که چرا. خوب با هر کدام از اين عکس‌ها به اندازه چند هزار کلمه می‌شود حرف زد و نوشت که اين که خودتان نشان می‌دهيد به اسم دستاورد اصلن خودش خرابی‌ست. اصلن اين که اين آدم‌ها شده‌اند حاملان سلاح سرد مربوط به همين چيزی‌ست که خودتان مسببش هستيد و با افتخار هم نشانش می‌دهيد.  


کويت و آنتاليا و پاتايا

سازمان زندان‌های استراليا تازگی‌ها يک کار بديعی برای مادران زندانی انجام داده که نتيجه‌ همکاری يک گروه از روانشناس‌ها و جامعه‌شناس‌ها دانشگاه نيوساوث ولز در سيدنی‌ست. محققان دانشگاه گفته‌اند که بچه‌های اين زنان که نمی‌توانند توی زندان بمانند و مادران‌ هم که می‌توانند بيرون از زندان باشند بنابراين رابطه عاطفی بچه‌ها با مادران‌شان قطع می‌شود و اين بچه‌ها نسبت به بچه‌های ديگر زمينه پرخاشگری‌شان بيشتر است. يک طرحی داده‌اند که مادران داستان بخوانند و روی سی‌دی ضبط کنند بفرستند برای بچه‌ها. در واقع آموزش غيرمستقيم مادرانه. نتايج اين کار تحقيقاتی خيلی جالب بوده. محققان متوجه شده‌اند که قصه خواندن مادران برای بچه‌ها فقط روی روحيه بچه‌ها اثر نمی‌گذارد بلکه خود مادران هم از اثر داستانی که خوانده‌اند روحيه بهتری پيدا می‌کنند و برای روزهای آزاد شدن‌شان آمادگی بيشتری پيدا می‌کنند و در نتيجه زمان ورودشان به جامعه کوتاه‌تر می‌شود. از قرار موضوع قصه خواندن مادران زندانی خيلی بيشتر از آنچه به نظر می‌رسيده روی بچه‌ها و مادران اثر گذاشته و حالا برنامه قصه‌خوانی را تعميم داده‌اند به تمام زندان‌های زنان. امروز يک برنامه راديويی مفصل در راديو سراسری استراليا ترتيب داده بودند برای بحث درباره همين موضوع.. اين را داشته باشيد ... سه چهار هفته پيش توی نشريات تخصصی علوم پزشکی داشتم دنبال يک مقاله‌ای می‌گشتم همينطور از اين مقاله به آن مقاله کشيده شدم به يک گزارشی از زندان مرکزی کرج. يک گروه محقق ژاپنی با يک بودجه تحقيقاتی از طرف سازمان بهداشت جهانی رفته بودند از زندانيان زندان مرکزی کرج در مورد استعمال مواد مخدر گزارش بگيرند. سر تا سر گزارش مثل جوک بود. مسئولان زندان گفته بودند که توی زندان مرکزی کرج همه چيز تحت کنترل است، بعد که‌ محققان با زندانی‌ها حرف زده بودند متوجه شده‌اند که اوضاع توی زندان از بس که رديف و تحت کنترل است زندانی‌ها توانسته‌اند سر فرصت سرنگ دست‌ساز هم درست کنند و خيلی به خودکفايی رسيده بودند. مسئولان زندان اعلام کرده بودند که زندانيان مواد مخدری را معرفی کرده‌اند برای متادون درمانی که مثلن ترک کنند. بعد که محققان با زندانی‌ها مصاحبه کرده بودند ازشان شنيده‌اند که تا هفته قبل از مصاحبه هر کسی دوست داشته رفته هر قدر می‌خواسته توی زندان ترياک و هروئين کشيده و خودش را ساخته. حالا امروز که توی راديو می‌گفتند مادران زندانی با قصه‌خوانی برای روزهای آزادی آمادگی پيدا می‌کردند ياد گزارش زندان کرج افتادم. فکر کردم زندانی‌های مواد مخدر هم برای روزهای آزادی خودشان را آماده می‌کردند که يک جايی بفرما زدند آمادگی داشته باشند. اگر امکان اينترنتی داريد برويد توی PubMed و توی قسمت جستجوی وبسايت اسم زندان کرج را جستجو کنيد.

اين از اين.

برداشته‌اند کنار خيابان اصلی دانشگاه يک چوب بلند نصب کرده‌اند برای ادای احترام به ساکنان بومی استراليا. چوب را به رنگ سنتی بوميان رنگ آميزی کرده‌اند و آنقدر بزرگ است که از دور هم می‌بينيدش. بالای سردر تمام ساختمان‌هايی که پرچم رسمی استراليا نصب شده هم يک پرچم بوميان استراليا را نصب کرده‌اند که بگويند مالک اصلی اين سرزمين همان بومی‌ها هستند. شش سال هم هست که يک نمايشگاهی به نام Dandiiry Maiwar در موزه تاريخ طبيعی کوئينزلند برقرار است که پر است از شرح و تفصيلات و عکس و فيلم از بلاهايی که در دوران ورود انگليسی‌ها به استراليا بر سر بومی‌ها آورده شده. Dandiiri Maiwar هم به زبان جينگولو که زبان بوميان استراليايی منطقه کوئينزلند است يعنی آبراه که منظورشان همين رودخانه بريزبن است. از اين سر نمايشگاه که می‌رويد داخل از آن طرفش که می‌آييد بيرون يک چشم‌تان اشک است يک چشم‌تان خون. چپ و راست هم مراتب انزجار خودشان را از آنچه به سر بوميان استراليايی آمده اعلام می‌کنند. برای استخدام در ادارات دولتی هم بومی‌ها مقدم هستند. اين را که می‌گذاريد کنار التماس‌های بين‌المللی برای نجات جان سکينه محمدی تازه دستگيرتان می‌شود که اين حضرات جمهوری اسلامی کجای دنيا ايستاده‌اند. يک کاری کرده‌اند که همه‌مان با خيال راحت سکولار شده‌ايم. بلکه يک کمی پافشاری کنند از آن طرف سکولاريسم هم بزنيم بيرون ديگه کويت و آنتاليا و پاتايا.


اين هم از سفر به کويت و آنتاليا و پاتايا به حساب جمهوری اسلامی.

آدم توی دانشگاه هم که می‌رود دم يک دکه‌ای قهوه بخرد بايد امتحان پس بدهد ... بابا يواش ... يک دکه قهوه‌فروشی هست پشت ساختمان رياست دانشگاه. به نظرم رئيس دانشگاه می‌رود از اين دکه قهوه می‌خرد. صاحبش هر روز يک سؤال طرح می‌کند که تا وقتی قهوه‌تان را حاضر می‌کند مثل آيینه دق جلوی چشم‌تان است. يک سؤالاتی هم طرح می‌کند که احتمالن يا رئيس دانشگاه جواب‌شان را بلد است يا معاونش. سؤال امروزش اين بود که "چه کسی گفته اگر داريد به طرف جهنم می‌رويد به راه‌تان ادامه بدهيد؟". من از چند تا از آدم‌های به نظر باسواد پرسيدم مطلقن جوابش را نمی‌دانستند. هر روز هم می‌نويسد قرعه‌کشی برای برنده رأس ساعت 4 عصر. با اين سؤالاتی که طرح می‌کند احتمال می‌دهم هر روز جايزه را بفرستد دفتر رئيس دانشگاه. يعنی پاچه‌خواری از اين تابلوتر!


اين هم از قهوه خوردن که کوفت آدم می‌شود.

اين که می‌بينيد بنز نيست. کيسه سم زنبور است. عکسی شده واقعن.



15.8.10

گياه هر دو عالم لابد نعناع

ديروز و امروز يک چيزی توجهم را جلب کرد گفتم بنويسم باخبر بشويد. از ديروزی عکاسی کرده بودم امروز را هم فی‌الفورعکاسی کردم.

ديروز توی يک رستوران قبرسی در همين بريزبن پيش از غذای اصلی يک چيزی آوردند توی يک کاسه که مخلوطی بود از سيب‌زمينی و سير و پنير همراه با نان که خيلی خوشمزه بود. چون رستوران و دم و دستگاه‌شان خيلی سنتی بود اميدوارم امام رضا بطلبد برويد يک سر قبرس يا همين رستوران توی بريزبن و شما هم مستفيض بشويد. روی مخلوط توی کاسه يک برگ نعناع هم گذاشته بودند. بلاخره با نان و پنير و سيب‌زمينی و سير خيلی عجيب نيست که آدم نعناع هم بخورد. اين عکس پيش‌غذای سنتی مذکور:


حالا امروز توی يک کافی شاپ خيلی شيک که دسرهايش خيلی خوش قيافه بودند روی هر جور کيک و شيرينی که می‌آوردند يک برگ نعناع هم گذاشته بودند. حالا چون موضوع مربوط به کافی شاپ ا‌ست و دم و دستگاه‌شان خيلی مدرن‌تر بود اين يکی را اميدوارم مرلين مونرو بطلبد و برويد کافی‌ شاپ مورد بحث و مستفيض بشويد. اين هم عکس کيک و شيرينی‌ها:


 فکر کردم تازگی‌ها توی امور خورد و خوراک چه امام رضا بطلبد چه مرلين مونرو در هر دو حال اين‌ها بايد يک برگ نعناع بگذارند روی سفارشی که می‌دهيد. لابد تازگی‌ها گياه هر دو عالم شده است نعناع.

14.8.10

جشنواره يونانی

يادتان که هست گفته بودم يک مجموعه گزارش تلويزيونی دارم آماده می‌کنم که به مرور می‌گذارم روی وبلاگ؟ از خيلی اتفاقاتی که توی استراليا هست و می‌رسم تصوير بگيرم يک گزارش‌هايی می‌بينيد منتها همه‌اش وصل است به اين که احيانن احيانن يک مجری هم پيدا کنم. خوشبختانه دارم پيدا می‌کنم.

چون تدوين گزارش‌ها وقت می‌برد بنابراين تا جايی که بشود هفتگی می‌بينيدشان ولی اگر نشد معنی‌اش اين است که خيلی وقت تدوين نداشته‌ام.

اين گزارشی که می‌بينيد مربوط است به يک جشنواره يونانی که هر سال در بريزبن برگزار می‌شود و اسمش Panyiriست. در واقع جشنواره رقص و خوردنی‌ست.

video
تمام حقوق گزارشگری اين برنامه به نرگس شکوهی و حقوق تدوين آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است


13.8.10

جمعه برای زندگی

اين را که می‌نويسم قبلأ از خيلی‌ها شنيده بودم، هم ايرانی و هم غير ايرانی، اما بعد خودم هم تجربه‌اش کردم. بعد از تجربه‌ی خودم هم باز از ديگران شنيدم که به سرشان آمده.

من سال 1362 يعنی چند ماه بعد از شروع سربازی‌ام رفتم گواهينامه رانندگی گرفتم. محل امتحان هم اداره‌ی راهنمايی و رانندگی اهواز بود. با لباس سربازی رفتم سر جلسه امتحان و در نتيجه مجبور شدم بر خلاف مردم عادی که کسی کاری بهشان نداشت، هم به افسرهای جلسه امتحان احترام نظامی بدهم و هم حواسم جمع باشد که با يک کلمه حرف و يک شوخی گرفتاری برای خودم درست نکنم. يک ضرب در امتحان آيين نامه و شهر قبول شدم. بنابراين تا وقتی آمدم به استراليا حدود 20 سالی می‌شد که رانندگی کرده بودم و به جز اتوبوس و تريلی همه جور ماشينی رانده بودم. فکر هم نمی‌کنم اين برای کسی تازگی داشته باشد.

توی استراليا، بر خلاف ايران، فرمان ماشين سمت راست است و يک کمی وقت می‌برد تا آدم دستش بيايد که چطور بايد براند ولی چون رانندگی کردن يک مهارت ياد گرفتنی‌ست بنابراين هر آدمی که می‌آيد اينجا بعد از مدتی رانندگی با فرمان سمت راست را ياد می‌گيرد. اگر کسی از روز اول ماشین داشته باشد و گواهينامه‌اش هم برای رانندگی معتبر باشد، مثل دانشجوها، خيلی زودتر راه می‌افتد و چه بسا يک ضرب در امتحان هم قبول بشود. البته آيه نيامده که بدون ماشين هم نمی‌شود يک ضرب قبول شد. اما من پنج بار امتحان دادم تا قبول شدم. واقعيتش دو بار امتحان دادم و آن سه بار ديگرش يکی مربوط بود به دير رفتنم، دومی يک جايی پارک کرده بودم که جای ماشين امتحان دادن نبود و بار سوم هم مربوط بود به اين که قبل از امتحان، ماشين را که معاينه کردند و گفتند چرخ‌هايش صاف است. خوب هر سه بار جزو امتحان محسوب شد و من به همين مناسبت پنج بار امتحان دادم تا بلاخره گواهينامه گرفتم. از بعضی‌های ديگر هم شنيده‌ام که همين حدود دفعات امتحان داده‌اند تا بلاخره گواهينامه رسيده به دست‌شان. کاملأ هم لج‌تان درمی‌آيد که به خاطر دلايل خيلی مسخره ردتان می‌کنند. حتی يک کمی که فکر کنيد متوجه می‌شويد آن کسی که امتحان می‌گيرد اگر بنشيند جای شما، شما هم می‌توانيد او را رد کنيد. اگر همان بابا روز امتحان سرش هم درد گرفته باشد باز ممکن است يک دليلی بتراشد و شما را رد کند که زودتر برگردد دفتر کارش و تا امتحان بعدی يک کمی استراحت کند. من هر پنج بار را با پنج تا آدم مختلف سر و کار داشتم و به جز بار آخر، به محض اين که می‌ديدم رد شده‌ام شروع می‌کردم به چانه زدن. مطلقن هم از چانه زدن‌هايم جواب مثبت نگرفتم.

آن بار آخری که رفتم و بلاخره گواهينامه را گرفتم، حدود يک ماه با ماشین خودم رانندگی کردم. می‌توانستم با گواهينامه‌ی ايرانی‌ام رانندگی کنم ولی چون مقيم استراليا شده بودم می‌بايست گواهينامه‌ی استراليايی بگيرم. يک ماه پدر صاحاب بچه‌ی خودم را درآوردم و آنقدر مقرراتی رانندگی کردم و تابلوها را رعايت کردم که ديگر جای هيچ ايرادی برای خودم نگذاشتم. چشمم را شديدأ باز کرده بودم که همه جای امتحان را مرور کرده باشم. آن 20 سال رانندگی قبلی‌ام هيچ ربطی به شرايط فعلی‌ام نداشت منتها بدون گواهينامه‌ی استراليايی خيلی گرفتاری داشتم. موضوع هم مربوط به من يکی نبود. خيلی‌های ديگر هم همين مراحل را رفته بودند تا گواهينامه‌‌شان را بگيرند. آن آدمی که آمد و کنار دستم نشست برای امتحان گرفتن بايد متقاعد می‌شد که نمی‌تواند مهارتم را ناديده بگيرد، حتی اگر توی آن ماشين فقط او و من بوديم. يک وقتی حتی فکر کرده بودم کيف پولم را با چند تا اسکناس بيرون آمده از آن بگذارم يک جايی که همان بابا ببيندشان ولی باز ديدم حالا که ماشين دارم بهتر است خودم از پس گواهينامه گرفتن بربيايم. که آمدم.

فکر کردم گاهی همين گواهينامه گرفتن که اساسن کار پيچيده‌ای هم نيست می‌رود روی اعصاب آدم و باقی زندگی‌اش را هم به هم می‌زند منتها راهش اين نيست که عقب‌نشينی کنيد. باقی گرفتاری‌هايی که در زندگی مهاجرتی هست هم همه‌شان همينطوری هستند. عقب‌نشينی نکنيد چون خودتان ضرر می‌کنيد. هيچ عاملی توی دنيا نمی‌تواند مانع دست پيدا کردن آدم‌ها به آرزوهای‌شان بشود، مگر خود آن آدم نخواهد. رانندگی و گواهينامه گرفتن که اصلن پيش پا افتاده‌تر از همه‌شان است.

اگر می‌خواهيد چيزی در زندگی‌تان تغيير کند به جای نذر و نياز و گريه و زاری صاف برويد و بهترين کاری را که از دست‌تان برمی‌آيد انجام بدهيد. خودتان را هم نکشيد چون زندگی پر است از چيزهايی که ارزش ديدن و لذت بردن دارند. ولی همين که به خودتان بگويید خودم انجامش می‌دهم آنوقت تغييری که به دنبالش هستيد به دست خواهد آمد.

برای اين که از همين حالا با انرژی راه بيفتيد برای "جمعه برای زندگی" امروز يک موسيقی حسابی برای‌تان گذاشته‌ام.

video

12.8.10

آلنده بعد از سی سال

خوردنی ملی استراليا اسمش Vegemite است که فجيع شور و ترش است مثل قره‌ قروت ولی به عنوان غذای صبحانه و نهار و شام و وسط روز طرفدار دارد. مزه Vegemite برای تازه‌ واردها همان اول کار خيلی غيرقابل تحمل است، البته بعضی‌هايی که من ديدم بعد از گذشت سال‌ها اقامت در استراليا باز با مزه اين خوردنی سازگاری پيدا نمی‌کنند. از همه جور کشور و ذائقه‌ای هم توی اين مشاهداتم بوده.


Vegemite را از پسمانده مخمر آبجو درست می‌کنند و آبجوسازی‌ها به قيمت خوب پسمانده‌های‌شان را به کارخانه‌های مواد لبنی می‌فروشند. منتها Vegemite پر است از انواع ويتامين‌های خانواده B. حالا نزديک به يک سالی می‌شود که يک محصول تازه‌ای از اين Vegemite فاجعه را معرفی کرده‌اند که می‌شود با مزه آن کنار آمد. اسم اين محصول تازه Cheesybite است که مخلوط پنير است با همان Vegemite مورد نظر.


در هر دو مورد هم ميزان ويتامين B محصولات مشابه است. فت و فراوان و معروف‌ترين راه خوردن اين محصولات اين است که بماليدشان روی نان سوخاری شده که بعد از آب شدن روی نان خوشمزه‌تر بشوند. آن اولی که Cheesybite را معرفی کردند اسمش را گذاشته بودند iSnack که مثلن خيلی مد روز باشند و مثل iPod طرفدار پيدا کند ولی بعد که اسم را معرفی کردند کلی دعوا راه افتاد که اين اسم را در کشورهای ديگر و از جمله در خود استراليا استفاده کرده بودند. برای ختم غائله اسمش را عوض کردند به Cheesybite. نه که اينجانب خيلی عشق صبحانه هستم برای همين هم مدام توی قسمت خوردنی‌های صبحانه حضور بهم می‌رسانم بلکه بعد از معرفی "نوشيدنی همايونی" که خيلی معروف است يک خوردنی ديگری هم عرضه کنم و ملت صبحانه‌خور برسند به عرفان. حالا اخيرن يک چيزی پيدا کرده‌ام خيلی خفن که بعدن درباره‌اش می‌نويسم.


اينجايی که می‌بينيد عبارت است از باشگاه عليه‌السلام که اينجانب هر روز يک مقداری بدهی دارم می‌روم به جايش می‌دوم که حساب‌مان تسويه بشود. از صبح ساعت 5 باز است تا نه و نيم شب.


چند وقت پيش يکی از دوستانم، که البته بچه کوچکش همسن من هست، آمده بود باشگاه. ايشان از در رد نمی‌شوند بس که چاق‌اند. رفته بود نشسته بود توی جکوزی به اين اميد که لاغر بشود. گفتم چرا نمی‌دوی برای لاغری؟ گفت اصلن حوصله دويدن و راه رفتن ندارم. گفتم يک دستگاه موسيقی بخر با موسيقی بدو که اصلن متوجه گذشت زمان نباشی. قرار شد که دستگاه بخرد و بدهد من موسيقی بريزیم تويش. فعلن که نخريده. اين دوست خوش اندام اهل شيلی‌ست و اسمش هم Robert است. 37 سال است در استراليا زندگی می‌کند. درست يک هفته بعد از روزی که سالوادور آلنده با کودتای پينوشه از کار برکنار می‌شود و بعد هم کشته می‌شود از شيلی خارج می‌شود و می‌آيد استراليا، يعنی سپتامبر 1973. بنابراين دوران پينوشه را فقط از طريق رسانه‌ها دنبال می‌کرده. درست مثل همين دورانی که ما با دار و دسته کودتاچی‌ها داريم. آن اولی که آمده بوده استراليا می‌رود‌ توی کار نجاری ولی بعد از مدتی از نجاری کشيده می‌شود به مبل‌سازی و همانجا کار و بارش می‌گيرد. آنقدری که يک کارگاه بزرگ با 14 تا نجار و مبل‌ساز راه می‌اندازد. حدود 20 سالی توی همين کار بوده تا اين که موج کارخانجات سری‌سازی مبل به بريزبن می‌رسد و مبل‌های ارزان کارخانه‌ای طرفداران بيشتری پيدا می‌کنند. اوضاع رو به خرابی می‌رود که کارگاهش را به يکی از همان کارخانه‌های مبل‌سازی می‌فروشد. بعد می‌بيند با وجود اين که پول دارد اما بيکار است. گاراژ خانه‌اش را تبديل می‌کند به يک کارگاه کوچک مبل‌سازی و همانجا کارش را ادامه می‌دهد. تا يک کمی اوضاع کاری‌اش کساد می‌شود با ماشين کارگاهش راه می‌افتد توی شهر و خيلی زود کار می‌گيرد. ديروز با ماشين کارگاهش آمده بود باشگاه ورزشی. گفتم لابد بيکار شده. اين جناب Robert دو تا پسر دارد که مثل خودش تپلی هستند. اسم هر دو تا پسرش هم Robert است. اسم کارگاهش را هم گذاشته Robert's.


11.8.10

ايران به ترجمه احمدی‌نژاد

اين چند روز گذشته مرتب از خودم می‌پرسم اين نگاه جديد احمدی‌نژاد و دار و دسته‌اش به متخصصان ايرانی خارج از کشور برای چه منظوری‌ست؟ چه دليلی دارد که اين همه متخصص را دعوت کنند برای حضور در ايران؟

خوب يک قسمت موضوع به دوران قبل از احمدی‌نژاد می‌رسد. رفسنجانی هم همين رويه را داشت و يک تشکيلاتی به نام دفتر جذب نخبگان در رياست جمهوری راه انداخته بودند که با متخصصان ايرانی خارج کشور در تماس بودند. خيلی‌های‌شان هم می‌آمدند ايران و گاهی در گروه‌های نسبتن بزرگ. تا جايی که از منابع مؤثق باخبر بودم حتی تلاش می‌کردند سيد حسين نصر را هم بياورند ايران منتها خود او نمی‌آمد چون می‌گفت بهشان نمی‌شود اعتماد کرد ولی به طور مرتب گفتگوی تلفنی داشت با برنامه‌های زنده شبکه جام جم. دو نمونه خيلی معروف از اين متخصصان عبارت بودند از علی جوان و کامران وفا که من هر دوی‌شان را ديدم. انجمن فيزيک ايران هم پيشقراول دعوت از فيزيکدان‌های ايرانی در خارج کشور بود که بسياری‌شان مثل ملايری و پيغمبريان و شوشتری برای تدريس در مراکز تحصيلات تکميلی مثل مرکز کاوه زنگ زنجان آمدند ايران. از متخصصان پزشکی هم که زياد می‌آمدند مثل کاظم فتحی که جراح اعصاب است و چندين بار آمد ايران. باز همه‌ی اين‌ها را من ديدم و با خيلی‌های‌شان مصاحبه کردم. در دوران خاتمی هم همين تمايل وجود داشت و در بسياری موارد که باز من خودم شاهدشان بودم خيلی از متخصصان ايرانی می‌آمدند به کشور برای شرکت در همايش‌های علمی. بنابراين نفس تماس دولت‌های جمهوری اسلامی با متخصصان خارج کشور موضوع تازه‌ای نيست.

يک چيزی بنويسم توی پرانتز. لابد می‌دانيد که هر سال يک برنامه چهره‌های ماندگار در صدا و سيما برگزار می‌شود. طرح اين کار را من، از روی نادانی، داده بودم. چرا نادانی را حالا می‌نويسم.

دليل اين که می‌گويم از روی نادانی مربوط است به اين که يک وقتی در دوره‌ی محمد هاشمی که رئيس صدا و سيما بود با کمک انجمن فيزيک ايران يک جشنواره علمی به نام جشنواره علمی فنی جوان به راه انداختيم که متولی رسانه‌ای‌اش گروه جوان راديو بود. من به دليل اختلاف شديدی که با مدير گروه دانش، که آن موقع رضا پورحسين، همين آقایی که مجری مناظره‌های انتخابات اخير در تلويزيون بود، داشتم طرح را بردم دادم به گروه جوان و مدير گروه جوان هم گفت چون ما آدم علمی توی گروه نداريم خودت بايد انجامش بدهی. من هم از سر همان اختلافی که با مدير گروه دانش داشتم هر چه از دستم برآمد برای خوب برگزار شدن جشنواره انجام دادم و خيلی از استادان دانشگاه شریف و دانشگاه علوم پزشکی شهيد بهشتی هم کمک کردند به ارزيابی کارهايی که برای جشنواره رسيده بود و در همان دانشگاه شريف هم مراسم را برگزار کرديم. بعد از مراسم محمد هاشمی کلی از من و دوستانم که کارهای جشنواره را انجام داده بوديم تشکر کرد.

نادانی‌اش اين بود که بعدها که اختلافات ما در گروه دانش کم شد من به فکرم رسيد که همين مراسم را در يک سطح بالاتری برگزار کنيم و از فرهنگستان‌ها بخواهيم درباره‌ی کارهای افراد داوری کنند. متأسفانه صدا و سيما خودش همه کاره‌ی جشنواره شد و اعتبار علمی جايزه دادن‌ها از بين رفت. يعنی به آدم‌های خوب که جايزه می‌دهند قاطی‌اش به آدم‌های به درد نخور هم جايزه می‌دهند. از همان زمان هم رئيس جشنواره همين رضا پورحسين شد که هنوز هست. اگر دوست داشتيد اين‌هايی را که نوشتم از خودش بپرسيد.

توی اين داستان چهره‌های ماندگار هم به خيلی‌ها جايزه داده‌اند. از محققان تراز اول علمی مثل دکتر ثبوتی تا هنرمندانی مثل محمود فرشچيان و محمد نوری. در واقع هم لاريجانی و هم الان ضرغامی از اين برنامه‌ی چهره‌های ماندگار استفاده تبليغاتی می‌کنند. بنابراين اگر قرار باشد همايش رفتن و جايزه گرفتن و چهره ماندگار شدن در دوران جمهوری اسلامی چيز نکبتی باشد اين نکبت همه را گرفته. جايزه علمی خوارزمی و مثلن کتاب سال را هم که اضافه کنيد دست‌تان می‌آيد که حتی خود احمدی‌نژاد هم از اين جايزه‌ها به آدم‌های علمی شبيه به همين‌هايی که آمده‌اند همايش اخير می‌دهد. اين نکبت، اگر نکبت فرض کنيم، در دوران شاه هم بود و همان حکومتی که ساواکش پدر همه را درآورده بود و شکنجه‌گر و شعبان بی‌مخ داشت از اينطرف هم بورس تحصيلی می‌داد به دانشجويان و خيلی از باسوادهای امروز ايران محصول همان حکومتی هستند که زندان اوين را علم کرده بود.

خيلی که سرسری نگاه کنيم به نظر می‌رسد احمدی‌نژاد هم دارد همان مسيری را می‌رود که دولت‌های قبلی رفته بودند منتها، به نظر من، اين که همايش برگزار کنند و صدای اهل عمامه را دربياورند موضوع تازه‌ای‌ست. در واقع در تمام دولت‌های قبلی که از ايرانی‌های خارج کشور دعوت می‌کردند بيايند ايران اگر اعتراضی صورت می‌گرفت بيش از همه دار و دسته الله کرم بودند که سر و صدا می‌کردند و کيهان هم چهار تا دری وری می‌نوشت و تمام می‌شد و کار به جايی نمی‌رسيد که محتوای سخنان خود رئيس دولت يا همراهانش مورد اعتراض باشد. اين را که بگذاريد در کنار حضور مرضيه وحيد دستجردی، وزير بهداشت، و اين سابقه در دولت احمدی‌نژاد که بعضی از وزرای ذوب در ولايت بابت حرف مخالف با رهبری در جلسه هيئت دولت اصولن جلسه را ترک می‌کردند آنوقت متوجه می‌شويد موضوع همايش بهانه‌ای‌ست برای ايجاد مخالفت با اهل عمامه.

مکتب ايران که مشايی از آن حرف می‌زند محل دعوای اهل عمامه با دار و دسته احمدی‌نژاد است. دستورات غيرعادی احمدی‌نژاد مثل آزادی ورود خانم‌ها به ورزشگاه‌ها، آرايش موهای پسرها و دفاع از مشايی برای شکستن خط قرمزهايی مثل دوستی با اسرائيل و دعوت از خوانندگان همه‌شان، به نظر من، موضوعات قابل توجهی‌ هستند که نشان می‌دهند احمدی‌نژاد و صد البته حاميان او که عمدتن نظامی هستند در فکر کنار زدن اهل عمامه‌اند. اين خطر را مصباح يزدی هم احساس کرده و به نظرم طولی نخواهد کشيد که يک گروه تکنوکرات جديد وارد عرصه‌ سياسی ايران بشود که سردمدار آن همين احمدی‌نژاد است. شايد بشود گفت چيزی که از تويش درمی‌آيد خيلی به دوران بعد از 28 مرداد 32 شباهت پيدا می‌کند که البته جزئياتش به دليل بازيگران صحنه متفاوت از سال 32‌ست. يک نشانی ديگر داستان که به نظرم قابل تأمل است رقابت برای مذاکره با امريکاست که قبلن ميان اصلاح طلبان و راستی‌ها بود ولی حالا ميان احمدی‌نژاد و خامنه‌ای‌ست.

اين را که بگذاريد در کنار امتيازات مالی عظيمی که دارند به قرارگاه خاتم‌الانبيا می‌دهند و در واقع سپاه را دارند از جنبه مالی تقويت می‌کنند آنوقت می‌شود علم و کتل اين گروه تکنوکرات جديد را ديد که دارند سرمی‌رسند و اهل معامله هم هستند. چنين مدل حکومتی در کشورهای امريکای جنوبی خيلی مسبوق به سابقه‌ست و بهترين نمونه‌اش آرژانتين است ولی نمونه‌های نزديک‌ترش عبارتند از حکومت سالازار در پرتغال و حکومت سرهنگان در يونان. منتها يک نمونه خيلی خوب و نزديک به شرايط فرهنگی ايران وضعيت ترکيه‌ست که ارتش در مقابل مذهبی‌ها قرار دارد.

نکته‌ی جالب که شرايط ترکيه را از ايران جدا می‌کند، به نظر من، اين است که در جامعه‌ی ترکيه مردم بيشتر به مذهب پايبندند و سکولاريسم مظهر حکومت است در حالی که در ايران اين حکومت است که می‌خواهد مردم را به زور بفرستد به بهشت و سکولاريسم مايه‌ی اجتماعی دارد. اگر چنين چيزی درست باشد، که من فکر می‌کنم هست، آنوقت می‌شود فهميد که حالا که حزب اسلامی عدالت و توسعه در ترکيه دولت را در دست گرفته مردم به آن علاقه نشان می‌دهند چون مخالف مشی حکومت است. بنابراين اگر يک دولت با تمايلات ملی‌گرايانه در ايران به قدرت برسد به دليل مخالفت با منش اسلامی حکومت توجه مردم را بيشتر به خودش جلب می‌کند.

حدس من اين است که حرکت احمدی‌نژاد برای بهره‌برداری از اين تمايل اجتماعی در ايران ا‌ست و در بين مردم هم طرفدارانی پيدا خواهد کرد. طبيعی هم هست که دعوت از ايرانی‌های متخصص در خارچ کشور می‌تواند به حرکت احمدی‌نژاد کمک کند که جامعه‌ را بيشتر به طرف حرکت خودش جلب کند. اگر معامله بر سر توقف برنامه اتمی سربگيرد، آنوقت رونق اقتصادی در ايران رخ خواهد داد و طبقات متوسط و پايين جامعه هم از زندگی راضی می‌شوند و اعتراضات منحصر می‌شود به يک گروه کوچک که شامل بخشی از دانشجويان و گروه‌های سياسی‌ست. در واقع دار و دسته احمدی‌نژاد دارند آرام آرام جامعه و بخصوص طبقه متوسط را از اهل عمامه جدا می‌کنند و خلاء به جا مانده از آن را با اهل علم پر می‌کنند. نکته‌ی قابل توجه هم هميشه همين بوده که در جامعه ايرانی اگر مردم از اهل عمامه جدا بشوند آنوقت دنباله‌روی چه گروهی بشوند. به نظر من، اين گروه را احمدی‌نژاد دارد با استفاده از زمينه‌های اجتماعی بدنامی اهل عمامه در جامعه که عمدتن اين بدنامی محصول کارهای خامنه‌ای‌ست يک رويه تازه‌ای برای دنباله‌روی طبقه متوسط از يک گروه جديد ذرست می‌کند. مکتب ايران و همايش متخصصان ايرانی خارج کشور، به نظر من، همين رويه‌ست.

فی‌الواقع همگی داريم می‌رويم به يک دوره‌ی مشابه با بعد از 28 مرداد 32 و اين بايد برای سبزها محل توجه جدی باشد.


10.8.10

چگونه با ری‌بن بخوابيم يا موضوع مرگ و زندگی

کاکا عکس نداری توی رختخواب با ری‌بن ... يا ... يا نداره ... ولک تو رختخواب به من نشون بده قبلن آقام يادم داده چطوری با ری‌بن بخوابيم.

کاکا! بچه‌های خوزستان همه با عينک ری‌بن می‌خوابن اين اولش. دوم چون خوزستان کوه نداره، يعنی فعلن نداره تا شب قراره بچه‌ها يکی بزرگ‌تر از همالايا درست کنن برای روکم کنی، بنابراين فعلن ما در همه‌ی ابعاد افقی می‌خوابيم، خيلی وسيع. اسمش مدل دشتی هست که خودش خيلی تقسيمات داره. حالا مدل دشتی رو معرفی می‌کنم که بدونين توی خوزستان چقدر تنوع هست ... نترس پيچيده‌هاش رو نميگم. همين ساده‌ها رو ميگم که ياد بگيرين ... در ضمن برای اين که نترسين گفتم اين دوستمون ری‌بن نزنه، در مرحله بعد ری‌بن تمرينی هم می‌ديم خودمون تا بعد که رسیدين به مراحل پيشرفته از اينا بخرين


مدل جنينی يا The Foetus: اين مال وقتيه که توی خوزستان همه می‌خوان بخوابن. يعنی بعد که ديگه ته ديگ کانال‌های تلويزيونی عربی دراومد نزديک ساعت 3 صبح. خيلی باعث شرمندگی ولی 41 درصد خوزستانی‌ها اينطوری شروع به خواب می‌کنن باقی‌شون تازه ميرن مهمونی. اينطور که منابع علمی ميگن اين گروه از بچه‌هامون همگی معاشرتی‌اند و هيچ عيب و ايرادی ندارن ولی فقط برای اولين بار که با کسی روبرو ميشن خجالتی هستن. اينم مال کمبود امکاناته. خوشبختانه خيلی سريع خجالت‌شون تمام ميشه و ديگه مکافات ... همينطور آرنولد هی ميگه سلام جاسم ما تحويلش نمی‌گيريم. اين 41 درصد خيلی خوش قلب هستن، مثل باقی بچه‌های خوزستان، ولی حرف که می‌زنن از نهنگ پايين‌تر نميان که ما توی خوزستان از ايناش نداريم اصلن ... يعنی اصلللللن ... گفته باشم.


مدل ناتوری يا Log: خوب 15 درصد از خوزستانی‌ها حتی از توی خواب هم معلومه کجا استخدام میشن چون شبيه به چوپ می‌خوابن. منابع علمی ميگن اين 15 درصد يا ميرن شرکت نفت يا در راستای مبارزه با دزدها تبديل میشن به ناتور کوچه. اگر نمی‌دونين ناتور چيه يه خوزستانی پيدا کنين توضيح ميده. در ضمن کتاب "ناتور دشت" جی دی سالينجر هم از روی همين گروه توی خوزستان نوشته شده. نشونيش هم همون دشت که گفتم. خوزستانی‌هایی که به شکل ناتور می‌خوابن خيلی اجتماعی هستن چون بلاخره دم در يا توی کوچه قدم می‌زنن. يعنی هر کی بگه اين ری‌بن‌ت بده يک دور بزنم به راحتی ری‌بن ميدن چون به همه اعتماد دارن. حتی اگر ری‌بن خراب بشه و زاپاس هم نداشته باشن و گير کنن توی خونه نتونن بيان بيرون باز دفعه‌ی بعد که يکی بگه ری‌بن داری يک دور بزنم باز ميدن. در ضمن جواب آقاش هم با خدا ... شاید بیرونش کرد از خونه ... يعنی هر بار اين لاف آخری کار ميده دست آدم مال همين 15 درصده.

مدل دست و دلباز يا The yearner: منابع علمی ميگن فقط 13 درصد از خوزستانی‌ها اينطوری می‌خوابن ولی احتمالن منابع علمی خراب بودن جواب غلط دادن. همه‌مون توی همين 13 درصد گير کرديم. مدلش اينطوريه که يک کمی وقت می‌بره که دعوتت کنن ولی بعد که دعوتت کردن ديگه هر روز دعوتی ... صفا خوزستان ... بخصوص عيد ... تعطيلات نوروز هم هوا خوبه خوزستان، ديگه هی بياين، تابستون هم که ما می‌خوايم بيايم همه‌ی مهمونای عيد سرطان گرفتن رو به قبله خوابيدن که ما نيايم. دوباره سال ديگه تعطيلات عيد همه خوب ميشن ميان خوزستان چون اين 13 درصد خوزستانی مرض‌شون خوب نمیشه بعد تابستون همون مهمونای عيد خيلی فجيع مريض واگيردار می‌گيرن که ما نريم. کاکا جهت اطلاعت اين 13 درصد چرخشی کار می‌کنه همه‌مون توی خوزستان می‌گيريمش.

مدل سربازی يا Soldier: اين مدل مال 8 درصد از خوزستانی‌هاس چون خيلی ساکتند. کاکا تقريبن نسل‌شون منقرض شده ولی چندتايی نگه داشتيم برای جلب توريست. شما يک خوزستانی پيدا کن ببندش به درخت بعد بندری پخش کن خودت ببين چی میشه اونوقت دستت مياد اصلن از اين مدل نداريم ... ميگن يک وقتی بوده از اينا ولی ظاهرن مال دوره‌ی قبل از آغاسی باشه، در حدود دوران يخبندان زمين... بعد که يخبندان تمام شد و درجه حرارت خوزستان رسيد به خرماپزون نسل اين مدلی هم تمام شد ... شما همون عيد که ميای مال همينه که اون 8 درصد منقرض شدن همه تبديل شدن به 13 درصد چرخشی ... اسمش هم قبلن صادق تمپو بود بعدن گذاشتن سرباز ...

مدل سقوط آزاد يا Freefall: فقط 7 درصد از اين مدل هستن. کاکا نداريم خوب. يعنی داشتيم تموم شد قراره يه کاريش بکنيم. تقصير جاسم بود که اين هيمالايا رو داد رفت ... ما صبح رد شديم بچه‌ها داشتن سقوط آزاد می‌کردن عصر که اومديم گفتن آرنولد سريش شده بود هی سلام می‌کرد خلاصه جاسم هيماليا رو داد رفت. الان سفارش داديم بچه‌ها درست کنن شايد تا شب آماده شد. اين 7 درصد هم مال همين فاميلای جاسم ايناس که بيخود با آرنولد رفيق میشن.


مدل ستاره ماهی يا Starfish: از اين مدل فقط 5 درصد هست. يعنی ولک ما 5 درصد نشون ميديم چون ماليات می‌گيرن وگرنه اصلش حدود 120 درصده. همه رفيق‌باز. حتی کمک نخوای ميان کمک ... به زور ميان کمک. يکی‌شون الان ايتالياس گاهی دو ماه سه ماه بدون دستمزد وايمسه جای مجسمه داوود ... فقط از روی ری‌بن ميشه تشخيص بدی اين داووده يا همين رفيقمونه.


اينم بچه‌های خوزستان که عکس دستجمعی گرفتن. کاکا در ضمن موهاشو عروسکی هم شونه نکرده اين وصله‌ها به ما نمی‌چسبه.



9.8.10

واژه‌هايی که نداريم

وقتی دم و دستگاه رسانه‌ای جمهوری اسلامی در اختيار دار و دسته احمدی‌نژاد است تعجبی ندارد که تشويق‌های احمدی‌نژاد برای افزايش جمعيت و جايزه دادن دولتش به نوزادان معادل رسانه‌ای‌اش بشود تدريس تلويزيونی خرافات درباره‌ی اين که چه ساعات و شب‌هايی زن و شوهرها با هم بخوابند که بچه‌شان چه خصوصياتی داشته باشد. منتها اين داستان حرف‌های احمدی‌نژاد درباره برنامه هسته‌ای که فعلن اسمش "اون ممه رو لولو برد" شده و مخالفانش هم شده‌اند "چیه کی هستيد" از قضا توجه آدم را جلب می‌کند به اين که چقدر زبان مکالمات ما برای مسائل جنسی بدون واژه‌ست. حالا همين‌هايی هم که هستند تبديل شده‌اند به بد و بيراه.

توی رسانه‌های داخل ايران هر وقت که درباره اندام‌ها حرف می‌زنند همه‌اش اشاره به اندام است. معروف‌ترين مثالش موضوع سرطان پستان در خانم‌هاست که در همه رسانه‌ها به آن می‌گويند سرطان سينه، در حالی که سينه و پستان دو بخش متفاوت از بدن هستند. در مورد اندام‌های جنسی هم اصولن همه‌ی حرف‌ها بازی با واژه‌هاست که خيلی از وقت‌ها گمراه کننده‌ست چون اگر يک آدمی مبتلا به بيماری‌های عفونی بشود حتی در شرح دادن درد و محل درد خودش به پزشک هم گرفتاری پيدا می‌کند.

اين اوضاع در دانشگاه‌ها هم هست. توی درس بافت‌شناسی دانشکده ما استاد درس بعضی واژه‌های معادل فارسی را می‌گفت ولی به اندام‌های جنسی که می‌رسيد همه‌ی اسامی را به انگليسی می‌گفت. آدم می‌فهميد که خود او هم واژه فارسی برای اندام‌های جنسی ندارد.

خوب چه کسی بايد واژه بسازد برای اندام‌های جنسی؟ من جوابش را نمی‌دانم ولی بعيد می‌دانم اصلن کسی هم در فکر ساخت واژه برای‌شان باشد. چرايش، تا جايی که من به فکرم می‌رسد، اين است که جنسيت و حرف زدن از بدن آدم‌ها در فرهنگ ما موضوع خصوصی‌ست. يک چيزی‌ست که اسمش را بايد گذاشت ببين و نگو. مثلن مادر من از زمانی که يادم می‌آيد درباره‌ی اين که پسرها از بارداری خانم‌ها حرف بزنند حساسيت داشته. بعدها اين حساسيت را توی خانم‌های همسن و سال مادرم هم زياد ديدم. اگر موضوعی پيش می‌آمد که ربطی به يک خانم باردار داشت بايد با هزار ايما و اشاره درباره‌اش حرف می‌زديم. حرف هم نمی‌زديم در واقع.

اين را که می‌گذارم در کنار راحت حرف زدن خانم‌های همکارم در استراليا درباره بارداری‌شان يا حرف زدن آقايان درباره بارداری همسران‌شان متوجه می‌شوم هنوز موضوع بدن آدم‌ها راز مگوی فرهنگ ماست.

چهار سال پيش يکی از همکارانم که يک خانم عصب شناس هلندی بود آمد توی اتاقم و پرسيد قرص مسکن دارم. گفتم ندارم ولی شايد پلنگ آقا داشته باشد. يک کمی توی کشوهای پلنگ آقا را گشتم، ديدم يک قرص مسکنی هست که بيشتر به درد دل درد می‌خورد. گفتم اين خوب است؟ گفت نه، من خونريزی ماهيانه‌ام شروع شده و مسکن قوی‌تر لازم دارم. بعد هم يک کمی توضيح داد که دردش فلان طور است و بايد چه جور قرص مسکنی بخورد. سال گذشته توی کپنهاگ که بودم باز همين اتفاق افتاد و يک خانم روزنامه نگار امريکايی از من و يک روزنامه نگار ديگری که روبرويش نشسته بوديم پرسيد قرص مسکن داريد. بعد که پرسيديم برای چی گفت برای اين که خونريزی ماهيانه‌ام شروع شده و يادم رفته قرص مسکن با خودم بياورم.

حالا اين که آدم راحت درباره‌ی بدنش حرف بزند يک داستان است و اين که برای حرف زدن واژه داشته باشد يک داستان ديگر.

واقعن بايد فرهنگستان زبان و ادب فارسی واژه بسازد؟ بايد برويم توی فرهنگ عامه واژه پيدا کنيم؟ اهل علم بايد واژه بسازند؟ مردها و زن‌ها خودشان واژه بسازند؟

من فکر می‌کنم از خرافاتی حرف زدن آن خانم کارشناس برنامه تلويزيونی که بگذريم اصل اين که بلاخره حرف زدن از بستر و هماغوشی توی رسانه‌های داخلی شروع بشود اتفاق جالبی‌ست و مهم هم هست. فکرش را بکنيد 30 سال است توی تلويزيون جمهوری اسلامی توی هيچ فيلمی نديده‌ايم که يک مادری پسرش را ببوسد، مگر در دوره جنگ که مادرها پسرهای‌شان را بدرقه می‌کردند که بروند جبهه، زن و شوهرها که اصلن هيچ. بعد از اين هم سال يکباره يک خانم کارشناس می‌آيد و درباره‌ی اين که چه شبی با هم بخوابيد حرف می‌زند يا احمدی‌نژاد از "چیه کی هستيد" حرف می‌زند.

بلاخره با اين واژه‌ نداشتن‌ها بايد چه کار کرد؟


6.8.10

جمعه برای زندگی

رفته بودم يک همايش علمی. با يک خانم محقق برزيلی حرف می‌زدم درباره کارهايش. برای اين که نشانی‌اش را بدهد يک کارت شناسايی داد که اسم و نشانی دانشگاهش را توی آن نوشته بود. ديدم روی کارت نوشته Maria C.M.T.L.Assad. گفتم اين‌ همه حروف الفبا يعنی چی؟ گفت من 4 تا نام و يک نام خانوادگی داشتم. گفتم چرا 4تا اسم؟ گفت خانواده‌ی پدری و مادری‌ام برای نامگذاری من به توافق نرسيدند و در نتيجه همه‌ی اسامی پيشنهادی‌شان را به عنوان اسم من گذاشتند توی شناسنامه‌ام و قال قضيه را کندند. داشتم می‌مردم از خنده. خودش هم که همه را خنده تعريف می‌کرد. می‌گفت حالا هر کدام از فاميل‌هايم يک چيزی صدايم می‌کنند. گفتم حالا اين Assad از کجا آمده؟ گفت شوهرم اهل سوريه‌ست و به محض اين که ازدواج کرديم گفت اسم فاميل من بايد آخر اسمت باشد، ديدم خيلی هم عرب غيرتی‌ست برداشتم برای خاطر ايشان هم يک اسد اضافه کردم به آخر اسمم، حالا شده اين که می‌بينی. گفتم نمی‌شد بعد که بزرگ شدی چند تا از اين اسامی را برداری که بلاخره اين هم حروف را دنبال هم ننويسی؟ گفت برای اين کار اقدام کردم ولی خانواده‌ی پدر و مادری‌ام باخبر شدند هر روز زنگ می‌زدند که حالا کدام اسم را برمی‌داری، فکر کردم يا بايد يک اسم ديگری برای خودم بتراشم که اصلن مربوط به هيچ طرفی نباشد يا همينی که هست را نگه دارم. تصميم گرفتم همينی که هست را نگه‌ دارم. من از بس که خنديدم داشتم اشک می‌ريختم. گفت يک چيزی بهت بگم خيلی بامزه‌س. گفت شوهر من قبلن هر جايی که می‌رسيد می‌گفت من پسر عموی بشار اسد هستم ولی اصلن هيچ نسبتی با او ندارد. بعد که توی لبنان بمبگذاری کردند و رفيق حريری را کشتند لبنانی‌های شهرمان جمع شده بودند جلوی خانه‌مان که بريزند شوهرم را کتک بزنند به تلافی پسر عمويش. شوهرم برداشت روی يک تکه مقوای بزرگ نوشت من به دليل کارهای پسر عمويم با او اختلاف سياسی دارم و برای همين آمده‌ام برزيل و مقوا را چسباند دم در خانه‌مان. گفت به شوهرم گفتم چرا هنوز ول نمی‌کنی که هيچ نسبتی با هم نداريد، گفت هنوز دارم پرس و جو می‌کنم شايد با هم فاميل درآمديم. اين هم عکس ايشان که ببينيدش.



اين از فک و فاميل‌های بشار اسد.

انصافن جواد شمقدری باعث شد مانا نيستانی روسفيد بشود. شمقدری گفته که "[امريکايی‌ها در فیلم‌های‌شان] در طولانی مدت نشان دادند که یک فلسطینی اندازه یک سوسک ارزش ندارد. آنها سعی کردند ایرانی‌ها را هم همین طور نشان بدهند". حالا اگر مثلن يک کارگردان امريکايی بگويد اخيرن ما فهميده‌ايم که ارزش يک فلسطينی رسيده است به يک سوسک آنوقت جواد شمقدری موافقت دارند که خودشان نرخ برای مردم تعيين کرده‌اند؟ لابد اگر يکی بگويد نه آقا شما به اندازه يک فيل ارزش داريد خيلی ديگر مافوق تصور شمقدری نرخگذاری کرده. واقعن اينقدری که رشته جانورشناسی در دوران احمدی‌نژاد رشد کرده هيچ رشته‌‌ی ديگری رشد نکرده.

اين هم از معاونت سينمايی وزارت زيست‌شناسی.

در يکی دو ماه گذشته هر از گاهی يک دل درد خيلی شديد می‌گرفتم که با هر وضعی که بود بلاخره با قرص مسکن خوب می‌شد. تا اين که یکی از دل دردها از فرط شدت مجبورم کرد بروم بيمارستان و بعد ديگه خونه‌دار و بچه‌دار زنبيل و بردار و بيار. همينطور آزمایش پشت آزمآيش. خون گرفتن هم که چپ و راست ادامه داشت. حالا امروز معلوم شد سه تا داستان هست که بايد درست‌شان کرد. يکی‌شان به ميمنت و مبارکی عبارت است از اين که دچار باکتری هليوباکتر پيلوری (Heliobacter Pylori) شده‌ام که عبارت است از عامل ايجاد زخم معده. البته تا ده سال پيش معلوم نبود راه درمانش چيست ولی حالا با قرص و دوا می‌شود شرش را کم کرد. لابد خبر داريد که دو سال پيش جايزه‌ی نوبل پزشکی يا فيزيولوژی را به دو نفر دانشمندی دادند که همين هليوباکتر پيلوری را به عنوان عامل زخم معده کشف کرده بودند. يکی‌شانBarry Marshall است که استراليايی‌ست و يک روز دعوت شده بود همينجا توی دانشگاه خودمان برای ميهمانی و گپ زدن با اهل دانشکده. توی همين وبلاگ عکس‌های همان روز را گذاشته‌ام که ببينيد. اين هم لينکش. Barry باکتری را وارد معده خودش کرده بود که ببينند واقعن همين باکتری عامل بيماری‌ست و آيا می‌شود با آنتی‌بيوتيک آن را درمان کرد يا نه. که مريض شد و درمان هم شد. خلاصه که يک جعبه دارو داده‌اند دستم که برای يک هفته بيفتم به جان باکتری.


توی جعبه را که باز کردم ديدم سه تا بسته دارو هست و بعد که روی جعبه اصلی را خواندم معلوم شد هر روز بايد دو بار از هر سه تا قرص و کپسول‌ بخورم.



حالا اگر کسی تعريف کند دل درد ناشی از باکتری هليوباکتر پيلوری چه جور دل دردی‌ست می‌دانم چه کوفتی‌ست. آن دو تا داستان ديگر هم عبارتند از آنزيم‌های کبدی و لوزالمعده که هر دوی‌شان بالا هستند. تازه که اين همه هم ورزش می‌کنم. قسمت کشفيات علمی‌اش که بلاخره من و پزشک محترم سردربياوريم چرا اينجوری‌ست خودش کم هيجان انگيز نيست.

اين هم از بخش علم و زندگی.

از ديروز دارند برای همه‌ی شهروندان استراليا يک نشريه کوچک می‌فرستند که مربوط است به انتخابات سراسری اواخر همين ماه که نتيجه آن می‌شود انتخاب نخست وزير. البته مردم به حزب رأی می‌دهند و رهبر حزب پست نخست وزيری را بعهده می‌گيرد ولی خود رهبر حزب در ترغيب مردم به رأی دادن به آن حزب اهميت ويژه‌ای دارد بخصوص در اين دوره که اولين نخست وزير زن استراليا رهبری حزب و پست نخست وزيری رو بعهده داره. توی اين سه هفته باقیمانده تا انتخابات، اگر برسم، بيشتر می‌نويسم درباره‌ی آدم‌ها و احزاب که يک کمی اختلاط کنيم.

اولين بخش داستان اين است که انتخابات در استراليا اجباری‌ست. اگر شرايط رأی دادن را داشته باشيد و نرويد رأی بدهيد دليل قابل قبول هم نداشته باشيد که جريمه می‌شويد. چون رأی دادن با پست هم امکانپذير است بنابراين خيلی بايد دليل قابل توجهی برای رأی ندادن داشته باشيد. نمی‌خورم و نميام و اينا هم ندارند. آن بالای نشريه نوشته‌اند که رأی دادن اجباری‌ست.


ادامه داستان اين است که حالا اگر هر جوری آمده‌ايد استراليا و زبان انگليسی‌تان هم خوب نیست هر زبانی که داريد برای‌تان مترجم می‌گيرند که باز از زير رأی دادن درنرويد. البته يک چيزی خيلی جالب بوده هميشه برای من عبارت است از اين که زبان فارسی را جزو زبان‌های نيازمند به مترجم نمی‌نويسند. خوب خيلی خوب است اگر فکر کنند فارسی‌زبان‌ها آنقدری سواد دارند که انگليسی را بفهمند منتها اين در مورد مثلن هزاره‌های افغان که در اثر جنگ به استراليا آمده‌اند خيلی کاربردی ندارد. من جوابی برايش پيدا نکرده‌ام که چرا نیست ولی فعلن نيست.


حالا ما خيلی سنت رأی‌گيری‌مان خوب است و اصلن توی ايران، چه قبل و چه بعد از انقلاب، هر چقدر که نرويد رأی بدهيد ازتان راضی‌ترند ولی اگر روزگاری عزيزان دل برادر به فکرشان رسيد که سربازان گمنام امام زمان يا خود ايشان يا لباس شخصی‌ها اسم کانديدای اصلح را به زور نمی‌چپانند توی صندوق رأی و خدا هم غير از جمهوری اسلامی بايد به باقی مردم دنيا هم برسد، در اين شرايط خوب است چهار تا از دست اندرکاران مراسم رأی فشانی را بفرستند کشورهايی مثل استراليا که مثل ايران چند فرهنگی‌ست که دست‌شان بيايد چطور در يک جامعه‌ی چندفرهنگی می‌شود رأی گيری را انجام داد. دوستان محترم امور کنکاش و کی چی نوشته تو وبلاگ! بی‌زحمت اگر می‌خواين جنتی رو بفرستين اينجا لازم نیست اصلن اين چيزها رو جدی بگيرين. ايشون رو يه دوره اکابر بفرستين درس رياضی بخونه باقی مشکلات انتخابات حل میشه ... گفته باشم ... ايشون تازه اول جووونيشه حالا حالاها جا داره برای ياد گرفتن ... والا ...


اين هم از دليل زخم معده که همين الان کشف شد.

دو سالی‌ست که يک کار جالبی توی دانشگاه انجام شده که از جنبه رسانه‌ای کار فوق‌العاده‌ای‌ست. يک رقابتی بين دانشجويان دوره دکتری در تمام دانشکده‌ها برگزار می‌شود که اسمش اين است "رساله‌ات را در سه دقيقه بگو". دانشجويان بايد در مدت سه دقيقه و به زبان ساده موضوع رساله‌ی دکترای‌شان را برای ديگران بگويند. فقط هم می‌توانند يک تصوير نشان بدهند. اين کار در دو سال گذشته سطح ارتباط ميان دانشگاهيان و مردم عادی را ارتقا داده و اهل تحقيق را وادار کرده که از پيله‌ی خودشان بيايند بيرون و ياد بگيرند چطور با مردم حرف بزنند. اينروزها دارند فينال يکی از اين رقابت‌ها را برگزار می‌کنند و آدم يک سری که می‌رود توی محل سمينار در عرض نيم ساعت کلی حرف تازه ياد می‌گيرد.


معمولن در کارهای تحقيقاتی ممکن است دو نفر محقق که در يک محل کار می‌کنند از جزئيات موضوع کاری همديگر باخبر نباشند. يکی از گرفتاری‌های محققان با خانواده‌های‌شان هم همين است که در جريان يک تحقيق که مدام دارند موضوع را وارسی می‌کنند و مرتب عميق‌تر می‌شوند تا مشکلات کارشان را حل کنند حتی نمی‌توانند به آدم‌های نزديک خانواده‌شان هم بگويند کاری که انجام می‌دهند اصلن چيست. اين گرفتاری باعث شده تا فاصله ميان علوم و دانش عامه زياد بشود و مراکز دانشگاهی که درخواست کمک مالی می‌کنند اصلن کسی متوجه نشود اين‌ها برای چه کاری پول می‌خواهند و چقدر کارشان ارزش دارد. با اين رقابت که داورانش هم برای اين کار آموزش می‌بينند قدم بزرگی در آموزش علم از طريق رسانه هم برداشته شده و فيلمسازان زيادی در مراکز دانشگاهی رفت و آمد می‌کنند تا سوژه برای ساخت فيلم‌های مستند پيدا کنند و خود محققان دانشگاهی را به عنوان محققان فيلم استخدام کنند.


اين هم از اين.

خوب برای اين که روز جمعه خيلی خوش به حالتان بشود "جمعه برای زندگی" امروز مزين شده است به يک کمی ساز و آواز که لاجرم جمعه را خيلی خوب شروع کنيد يا اگر آخرهايش هستيد خیلی خوب تمام کنيد.

اين که فقط تماشا می‌کنيد يا ممکن است حرکات موزون هم بفرماييد به خودتان بستگی دارد ولی فکر سلامتی‌تان باشید ... چیه خوب؟ برای سلامتی خوبه دیگه ...


video