28.2.11

جز تشکر چی داريم بگيم؟

سال گذشته که نيروی انتظامی با طرح امنيت اجتماعي‌اش افتاده بود به برخورد با اراذل و اوباش محلات هر چقدر که فعالان حقوق اجتماعی نوشتند و گفتند که اين آدم‌ها را نزنيد و آفتابه نيندازيد گردن‌شان گوش نيروی انتظامی بدهکار نبود و هر روز هم خبرگزاری فارس عکس يک عده نقاب پوش نيروی انتظامی و يک عده آدم کتک خورده را منتشر می‌کرد که اين آدم‌های کتک خورده همان‌ اراذل و اوباشی هستند که برای نواميس مردم مزاحمت درست می‌کنند. نواميس هم که اساسن يعنی خانم‌ها.

اضافه بر اين نيروی انتظامی گفته بود که بسياری از مردم از طرح رضايت داشتند و از پليس خواسته‌اند اجرای اين طرح را هميشگي كند ضمنن برای بستن دهان منتقدان هم اعلام کردند که تمام برخوردها با اراذل و اوباش با دستور و نظر مقام قضايي صورت گرفته.

حالا از پارسال تا حالا که اسم کلانتری ناموس که فرقی نکرده. جنسيت هم که همان قبلی‌ست. معنی "جرت بدم" هم که باز کلانتری شده‌ی عبارت ... است.

خوب حالا دو سه نفر که طبق تعريف نيروی انتظامی با عملی که انجام می‌دهند جزو اراذل و اوباش محسوب می‌شوند دم در يک زيارتگاه يک خانم چادری را می‌گيرند و او را می‌بندند به رگبار حرف‌های رکيک ناموسی.همانجا دو سه تا آدم ديگر را هم می‌زنند و از تمام مراسم‌شان فيلم هم می‌گيرند و منتشرش می‌کنند.

حالا نيروی انتظامی که خيلی حواسش به ناموس مردم هست بلد است چند تا مآمورش را بفرستد همين آدم‌ها را بگيرند باهاشان همان رفتاری را بکنند که به گفته خودشان بسياری از مردم از مشابهش اظهار رضايت کرده بودند؟ آفتابه را هم بيخيال بشوند ولی اصلن بلد است بگيردشان يا چون از خودشانند الان حضرات‌شان دنبال اضافه کاری گرفتن از حسابداری نيروی انتظامی هستند؟

واقعن ما جز تشکر از اين نيروی انتظامی قلعه حيوانات چی داريم بگيم؟

اگر دشنام فرمايی و گر نفرين

اگرچه مجلس خبرگان در تمام دوران فعاليت خودش چيزی بيش از يک تمجيد سالانه جمعی از رهبر نبوده اما فتح آن برای تندروها به معنای گسترش حوزه قدرت سياسی‌شان است. منتها عليرغم تلاش حکومت در تجميع قدرت، حالا در جمهوری اسلامی قدرت متکثر شده و اگر حرفی بر سر گسترش آن باشد اينروزها قدرت اصلی در حوزه اجتماعی‌ست. بنابراين از قضا تغيير رياست مجلس خبرگان بهترين اتفاقی‌ست که می‌تواند برای رفسنجانی در حوزه اجتماعی رخ بدهد.

تجربه سياسی جمهوری اسلامی نشان داده که جايگزين‌های حوزه سياست دچار محدوديت‌های جدی هستند. اين تجربه در دوران شاه هم وجود داشت و باز کردن در برای ورود افراد مستعد به حوزه قدرت سياسی در هيچکدام از اين دو دوره بدون تنش نبوده. برای همين هم هست که عليرغم شعارهايی که بخصوص در مورد مردمی بودن حکومت و دولت در جمهوری اسلامی سرداده می‌شود حوزه سياسی در حکومت محل جا به جايی آدم‌هاست و نه ورود آدم‌های تازه به آن. حتی تلاش خاتمی برای مشارکت دادن چهره‌های جديد در مديريت کلان کشور هم بسرعت شکست خورد و مثلن اولين نمايندگان شورای شهر تهران هم کسانی بودند که روزگاری در مقام وزارت و نمايندگی‌های مجلس و دولت مشغول به کار بودند.

دستکم در ايران، خروج نيروهای سياسی از حوزه قدرت سياسی به حوزه اجتماعی هميشه با استقبال عمومی رو به رو شده. هر چقدر اين خروج با فشار حکومت توآم بوده استقبال عمومی از آن کسی که از قدرت سياسی کنار گذاشته شده هم بيشتر بوده. منتها جدا از آن فشار و اين استقبال که ممکن است رنگ و بوی عوامانه (يا پوپوليستی) به خودش بگيرد يک نکته ظريف‌تر هم وجود دارد که، به نظر من، اينبار در مورد رفسنجانی کاملن صدق می‌کند.

نکته ظريف اين است که خروج رفسنجانی از مجلس خبرگان از جنبه کاربردی چيزی به ظرفيت‌های اين مجلس اضافه نمی‌کند. يعنی مجلس خبرگان کماکان به همان تمجيد‌های سالانه‌شان ادامه خواهند داد ولی هيئت رئيسه آن را دچار گرفتاری می‌کند که منبعد آيا اصولن امکان دارد بيشتر از اين تمجيد فعلی کاری از پيش ببرند يا ناگزيرند گاهی به طور علنی هم مخالفتی ابراز کنند؟ در واقع آيا مجلس خبرگان چيزی جز تآيید ولايت مطلقه که همين الان هم وجود دارد می‌تواند نثار رهبری کند؟ يعنی غير از اين که چون که صد آمد نود هم پيش ماست چه کار ديگری مانده که خبرگان بايد انجامش بدهند؟ وقتی کاری باقی نمانده که انجام بدهند بنابراين رياست مجلس خبرگان هم کاره‌ای نيست جز يکی از تمجيد کنندگان.

اما اگر رئيس مجلس خبرگان با اين اوصافی که اين مجلس دارد کسی باشد که احتمال مخالفتش با رهبر وجود داشته باشد آنوقت هر بار تمجيد او از رهبر می‌تواند به همراهی مخالفان با رهبر تعبير شود. اين شرايط همين حالا برای رفسنجانی وجود دارد و حرف‌های او در ستايش از خامنه‌ای هر بار به نارضايتی مخالفان خامنه‌ای منجر می‌شود. جالب اين است که خود رفسنجانی هم مخالفان جدی دارد و ستايش‌های خبرگان منجر به قدرت گرفتن مخالفان رفسنجانی هم می‌شود. به همين دليل هم هست که وجود رفسنجانی در مقام رياست مجلس خبرگان، که کاری جز تمجيد از رهبری ندارند، تمام منافع اين رياست را به جيب طرفداران خامنه‌ای سرازير می‌کند.

تغيير رياست خبرگان رفسنجانی را به حوزه اجتماعی، که حالا بيش از هر زمان ديگری مملو از مخالفان خامنه‌ای‌ست، نزديک خواهد کرد. چنين اتفاقی در مورد منتظری هم رخ داد و او را در حوزه اجتماعی به وزنه سنگينی بدل کرد. نکته قابل توجه هم اين است که ناگزير مجلس خبرگان اين است که يکی از اعضای سرشناس آن برای رياست اين مجلس انتخاب شود. طبيعی‌ست که رئيس بعدی خبرگان، هر کسی که باشد، قادر نخواهد بود از فشار افکار عمومی برای تصويرسازی يک کودتا در مجلس خبرگان خلاصی پيدا کند و اين يعنی فشار بيشتر بر کسی که ممکن است در سال‌های اخير حضور پررنگی در صحنه سياسی نداشته اما حالا ناگزير در کسوت رياست خبرگان حضور سياسی پررنگ‌تری پيدا کند. به همين دليل هم هست که تغيير رياست خبرگان بهترين هديه‌ای‌ست که می‌شود به رفسنجانی داد.

به نظر من، کودتاچی‌ها و تندروهای طرفدار خامنه‌ای و حتی مخالفان رفسنجانی از چنين هديه آسانی که ممکن است نصيب رفسنجانی بشود باخبرند. اين هديه می‌تواند حتی با عزل رفسنجانی از رياست مجمع تشخيص مصلحت به مراتب هم بزرگ‌تر بشود. به همين دليل هم هست که بدشان نمی‌آيد او را به کارزار بکشانند. چيزی شبيه به انتشار فيلمی از فحاشی به فائره هاشمی و همزمان انتقاد از رفسنجانی برای موضعگيری نکردن در برابر اين فيلم و عوامل آن بهانه‌های خوبی‌ هستند برای احساسی کردن فضای سياسی. همين کار را با انتشار عکس‌هايی که گفته می‌شد مربوط به يکی از دختران ميرحسين هستند انجام دادند. يادتان که هست احمدی‌نژاد هم عکس زهرا رهنورد را در مناظره با ميرحسين نشان می‌داد. اين کارها البته سابقه ديگری هم دارد. سابقه‌اش روی ديوارنويسی‌های خيابانی‌ست که خطاب به مردان می‌نويسند بی‌حجابی زن از بی‌غيرتی شوهر است. رسانه‌ای که پيام را منتشر می‌کند گاهی می‌شود ديوار خيابان، گاهی می‌شود يک ويدئو در اينترنت. منتها گاهی اوضاع جوری می‌شود که به قول حافظ اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم.

26.2.11

واقعن اين منشور جنبش سبز را کی نوشته؟

دو سال پيش يک جايی از محوطه دانشگاه را بازسازی می‌کردند. يک جايی را برای چمن‌کاری در نظر گرفته بودند. آن طرف محل چمن‌کاری ورودی دانشکده ما بود. کارهای زيرسازی که تمام شد و محل چمن‌کاری هم آماده شد يک مدتی نزديک به يک ماه کار را تعطيل کردند. در همان يک ماه کسانی که از طرف ديگر محل چمن‌کاری به طرف ورودی دانشکده می‌رفتند از فرصت تعطيلی کارگاه ساخت و ساز استفاده کردند و از وسط محلی که قرار بود چمن کاشته بشود صاف می‌رفتند به طرف ورودی. خود من هم هر روز دست کم دوبار از همان مسير وسط محل چمن‌کاری رد می‌شدم. کم‌کم يک راه ميان‌بر از وسط محوطه درست شد. بعد از يکماه که آمدند چمن‌کاری را انجام بدهند مسير ميان‌بر را آجرفرش کردند و اينطرف و آنطرفش را چمن کاشتند. به جای اين که چمن بکارند و مردم از روی چمن رد بشوند و راه درست کنند از آنطرف عمل کردند. اول مردم با تقاضای‌شان راه را مشخص کردند بعد اين‌ها باقی‌اش را چمن‌کاری کردند. درستش هم همين است.

من مانده‌ام که اين منشور جنبش سبز که همه‌اش توضيح واضحات است را کی و در چه عالمی نوشته؟ اصلن اين نوشته چه دردی را دوا می‌کند. اين منشور می‌خواهد به هماهنگی و همدلی بيشتر و تقويت هويت مشترک جنبش سبز بينجامد. خوب اين‌ها که همين الان هست، از اين بيشترش به چه دردی می‌خورد؟ آدم‌هايی که در جنبش سبز هستند چه نيازی به هويت مشترک دارند؟ هر کسی حق دارد هويت خودش را داشته باشد ولی می‌تواند برای هدف مشترکی که با ديگران درباره آن به توافق رسيده همراه باشد.

اين متن طولانی که به زور هم نمی‌شود از توی آن دو تا هدف مشخص و يک برنامه عملی به دست آورد به چه دردی می‌خورد؟ همه‌ی اين چيزهايی که در منشور آمده را می‌شود برای مردم همه دنيا نوشت. اين "فراموشی تدریجی و دردناک اخلاق و معنویت در راه رسیدن به قدرت" را می‌شود برای مردم زيمبابوه و پاکستان و امريکا و فرانسه و گينه بيسائو هم نوشت. چه چيزی در ايران قرار است انجام بشود؟ يعنی "در نگاه فعالان جنبش سبز، مردم ایران خواهان ایرانی آزاد، آباد و سرافراز هستند" هم شد هدف؟ کی کجای دنيا خواهان اين چيزها نيست؟ "اهداف عالیه اسلام" يعنی چی؟ يعنی باز دوباره برنامه اخلاق در خانواده؟

"مرور تجربه تاریخی مردم ایران نشان می‌دهد که آنها در پرتگاه‌های تاریخی، هوشیاری، توانایی و درک بالای خود را نشان داده و با تکیه بر قوای خلاقه خویش، صعب العبور ترین راه‌ها را برای دستیابی به اهداف خود هموار ساخته و زیر پا نهاده‌اند" يعنی ظهور رضاشاه جزو قوای خلاقه ما ملت بوده يا مثلن رگ زدن اميرکبير جزو هوشياری‌مان بوده؟ حبس خانگی مصدق و منتظری از جمله راه‌های صعب‌العبوری بوده که ما را رسانده است به اهداف‌مان؟ اين‌ منشور را واقعن کی نوشته؟

"جنبش سبز بر پایه اصول و مبادی بنیادین خود، با استفاده از سازماندهی افقی و همسو در قالب شبکه‌های اجتماعی واقعی و مجازی، بر فهم، اندیشه و نوآوری‌های ملت ایران تکیه دارد" يعنی حالا فيسبوک و يوتيوب هم جزو نوآوری‌های ما ملت ايران به حساب می‌آيند؟ يعنی يکی نرفته ببيند "انجمن ماهيگيران با قلاب" هم با سازماندهی افقی و همسو برای هر آخر هفته‌شان يک نوآوری دارند و اين اصلن به صاحب فيسبوک ربط دارد که اين تشکيلات را راه انداخته نه به ما؟

"این توانایی می تواند شعار «هر ایرانی یک ستاد» را به شعار «هر ایرانی یک جنبش» تبدیل کند" يعنی هنوز هدف معلوم نشده انشعاب شروع شده؟ "جنبشی که برخلاف پندار مخالفان آن، در قلب ایرانیان جای گرفته و چون جان در تن می‌تپد و راه خود می جوید" يعنی ارامنه و آسوری‌های ايران هم رسيدن به اهداف عاليه اسلام توی قلب‌شان جای گرفته؟

واقعن اين منشور را کی نوشته؟ اصلن چی توی سر آن آدمی بوده که اين را نوشته؟

21.2.11

پيشنهاد

در اين که مأموران امنیتی و بازجوهای جمهوری اسلامی در اعتراف گرفتن از زندانی‌ها و دستگير شده‌ها روی همه‌ بدنام‌های دوران شاه را سفيد کرده‌اند هيچ شکی نيست. حالا باز جانوران دوران شاه خط و ربط‌شان به دينداری نمی‌خورد، اين‌ها برای طبقات بهتر بهشت است که به هر قيمتی از زندانی‌ها اعتراف می‌گيرند. واقعن خاک بر سر بهشت که جواز ورودش اين اعتراف گرفتن‌هاست.

حالا توی اين بدنامی اعتراف بگیرها يک عده‌ای از زندانی‌های جمهوری اسلامی تبديل شده‌اند به قهرمانان زنده‌ دوران ما. آدم‌هايی مثل احمد زيدآبادی و محمد نوری‌زاد که نه در روزگار آزادی‌شان پست و مقامی داشته‌اند و نه حالا برای رسيدن به چيزی و جايی اطلاعيه می‌دهند.

در عوض اين آدم‌ها، من از ابطحی و عطريانفر متعحبم که چرا اطلاعيه می‌دهند.

خوب قابل درک است که توی زندان و بازجویی بهشان سخت گذشته و همان وقت هم خيلی از ماها توی وبلاگ‌های‌مان ازشان دفاع کرديم و هنوز هم از بابت رنجی که در همان دوران کشيدند ازشان دفاع می‌کنيم. منتها اين که هم شهيد شده باشند و هم روی بلندی بايستند و نقاره بزنند با هم جور درنمی‌آيد.

يک کلمه اعلام کنند که خودشان را از کار سياسی بازنشسته کرده‌اند و به زندگی‌شان برسند. بعيد می‌دانم کسی بهشان معترض بشود که چرا دنبال زندگی عادی‌شان رفته‌اند. در ضمن نه برای کسی توقعی ايجاد می‌کنند که چرا اين را گفتيد يا آن را نوشتيد، و نه ديگران را دچار اين برداشت می‌کنند که اين حضرات همه جا مايلند سواره باشند و مدام شده‌اند گربه مرتضی علی. در ضمن خيال بازجوها و مأموران را هم راحت می‌کنند که منبعد سراغ‌شان نيايند.

اعلام بازنشستگی سياسی نه تنها ايراد ندارد بلکه کمترين فايده‌اش اين است که خدمات گذشته‌شان را حفظ می‌کند.

20.2.11

بردار بانگ زير و بم

ای مطرب داوود دم ....... آتش بزن در رخت غم

بردار بانگ زير و بم ....... هنگام سرخوانی‌ست اين


video

19.2.11

خبرگزاری فارس، بوق جدايی‌طلبان عرب

تجزيه طلبی در خوزستان و نامگذاری استان و شهرهايش به اسامی عربی در دوران معاصر از حدود 67 سال پيش با تحرکاتی مثل "قيام سعادت" به رهبری "شيخ عبدالحميد کعبی" شروع شد. بعدها شيخ محمد طاهر آل شبير خاقانی که در خرمشهر بيشتر به نام "شيخ شبير" شناخته می‌شد ادامه پيدا کرد و به اوايل انقلاب رسيد.

هنوز که هنوز است وقتی با اقليتی که مدافع جدا شدن خوزستان و بخصوص بخش‌های عرب‌زبان آن از ايران هستند حرف می‌زنيد يا مقالات آدم‌های اهل قلم‌شان را می‌خوانيد متوجه می‌شويد سرکوب تحرکات جدايی طلبان‌شان در اوايل انقلاب که به نام "خلق عرب" معروف بود برای بسياری‌شان موضوعی قابل انتقام‌گيری‌ست. لقب "چهارشنبه سياه" در بين تجزيه طلبان هم مربوط است به روز نهم خرداد سال 1358 که در جريان درگيری نيروهای سپاه با دار و دسته خلق عرب در خرمشهر حدود 210 نفر از تجزيه طلب‌ها کشته شدند. همين مبنای انتقام‌گيری منجر به اين شد که به دنبال حمله ارتش عراق به ايران گروهی از همان اقليت به استقبال ارتش عراق در مناطق اشغالی رفتند. گروهی‌شان هم به اسم فرماندار و شهردار شهرهای و روستاهای اشغالی منصوب شدند. منتها خشونت‌ ارتش عراق با روستايی‌های عرب‌زبان خوزستان که در مناطق اشغالی گرفتار شده بودند باعث شد بسياری از کسانی که روزگاری به اميد کمک عراق برای جدايی‌طلبی باشند خيلی زودتر از سرنگونی صدام حسين از او رويگردان بشوند.

برای من که در خرمشهر زندگی می‌کردم و اين حوادث را به چشم خودم می‌ديدم و بعد در دوران جنگ هم اهواز بودم و باز ادامه‌ی اين داستان‌ها را می‌ديدم روبرو شدن با جدايی طلبان چندان موضوع عجيبی در زندگی روزمره‌ام نبوده. برای هيچ خوزستانی‌ای اين موضوع عجيب نيست که هنوز کسانی را دور و اطراف محل زندگی‌اش ببيند که علاقمندند هر جوری که شده اين قسمت از ايران را به عنوان يک کشور عربی ببينند. هنوز هم يک عده‌ای در روسيه خودشان را اهل شوروی می‌شناسند. خوب همه جای دنيا می‌شود جدايی طلبان را ديد و اين هم عجيب نيست. اگر چه، به نظر من، مبنای بخش مهمی از اين تحرکات در خوزستان ناشی از فقر اقتصادی‌ست و اين هم عجيب نيست. هر آدمی که جايی زندگی کند که ثروت نفتی و گازی کشورش چند صدمتر پايین‌تر زير خانه‌اش قرار گرفته ولی خودش سيلندر گاز روی دوشش و دبه نفت توی دستش در به در به دنبال ماشين گاز و مغازه نفتی بدود يا آب آشاميدنی شهرش از آب رودخانه هم آلوده‌تر باشد بلاخره يک سفری که برود چهار تا شهر ديگر ايران و تفاوت‌ها را ببيند خود بخود معترض و بعد ياغی می‌شود.

منتها ممکن است معترض شدن همراه شده باشد با سرکوب خشن و اين به اندازه کافی در يادها می‌ماند. همين دوران بعد از انتخابات را که ملاک بگيريد متوجه می‌شويد که عکس‌های حضور بعضی از نيروهای نظامی حزب الله لبنان و حماس در بين نيروهای بسيجی و لباس شخصی‌ها منجر به بروز چه نفرتی از دار و دسته حزب‌الله و حماس در بين معترضان شد. واضح است که هيچکس از تمام لبنانی‌ها و فلسطينی‌ها متنفر نيست چون خود ما هم انتظار نداريم ديگران به خاطر چهار تا سپاهی قاچاقچی اسلحه که اينطرف و آنطرف دنيا می‌گيرند از همه ايرانی‌ها متنفر باشند. ولی باد دادن به اينجور بوق‌های مليت ستيزی می‌تواند از روی حماقت يا رذالت توآمان باشد. يک نمونه‌اش اين چيزی‌ست که به نظرم خيلی هم جدی‌ست و از همان حماقت و رذالت توآمان نشٱت گرفته.

خبرگزاری فارس که اوضاع و احوالش معلوم است خبری منتشر کرده درباره اظهار وفاداری عشاير عرب‌زبان خوزستان به رهبری و از قول عبدالرحمن کعبی، رئيس عشيره آل کعب، نوشته است: "عشاير عرب خوزستان خود را سرباز مقام معظم رهبری می‌دانند و در هر لحظه و مكان منتظر يك اشاره از مقام معظم رهبری برای برخورد با سران فتنه هستند ... برای برخورد با فتنه‌گران مردم كاملاً آمادگی دارند و حتی نيازی به دستگاه قضايی نيز نيست".

فقط يک آدم بيخبر از همه جا که رذالت هم دارد می‌توانند چنين خبری را منتشر کند. چرا؟

برای سرکوب جدايی طلبان خلق عرب در خوزستان و بخصوص خرمشهر از نيروهای سپاه لرستان و بويژه اليگودرز استفاده شد. هنوز تبعات آن خون‌فشانی‌های اوايل انقلاب در بين طرفداران خلق عرب در خوزستان وجود دارد و فقط يک آدم نادان می‌تواند آتش اين درگيری‌های کهنه را به بهانه مقابله با سران فتنه دوباره زنده کند.

کروبی اهل اليگودرز است و خبرگزاری فارس برای منتشر کردن خبری از آمادگی عشايره عرب‌زبان خوزستان برای برخورد با سران فتنه خيلی موفق عمل کرده است. از قضا که قرار است بدون نياز به دستگاه قضايی هم باشد و لابد برای خبرگزاری فارس دشمن دشمن‌شان تبديل می‌شود به دوست و چه چيزی بهتر از انتقام‌گيری دار و دسته خلق عرب از لرستان و بخصوص از اليگودرز، و البته به راه افتادن جنگ داخلی. هم فال است و هم تماشا.

واقعن خبرگزاری فارس برای باد کردن در بوق جدايی طلبان عرب خيلی بايد به خودش ببالد.

17.2.11

آموزه‌ای که گريبان حکومت را گرفته

در سه دهه‌ گذشته حرف رجوی و دار و دسته‌اش اين بوده که حکومت جمهوری اسلامی قابل اصلاح نيست و بايد آن‌ها را به زور اسلحه از قدرت کنار زد. هدف اين گروه توجيه کننده وسيله‌شان بود و در نتيجه برپايی تشکيلات اشرف در خاک عراق و ارتباط نزديک با حزب بعث و صدام حسين معنی‌اش اين بود که هر راهی برای اين گروه قابل توجيه است. البته وضعیت گروه‌های عراقی در دوران جنگ در ايران هم به همين شکل بود و، به نظر من، تفاوت عميقی ميان دو گروه نيست. البته سقوط صدام مناسبتی با گروه رجوی ندارد. ولی يک نکته قابل توجه مربوط است به تفاوت ميان شکل مخالفت گروه رجوی با جمهوری اسلامی و معترضان فعلی. جمهوری اسلامی هر دوی اين‌ها را به هم می‌چسباند تا بتواند برای همه‌ی مخالفان و منتقدانش يک نسخه واحد بپيچد منتها يک پيش شرط‌هایی وجود دارد که نمی‌گذارد چنين اتفاق ولو به زور هم بروز کند. مهمترين پيش شرط مربوط است به کاربرد اسلحه.

دار و دسته رجوی همانقدر که اوايل دهه شصت و برای هدف قرار دادن مخالفان‌شان از سلاح در شهرها استفاده کردند وقتی امکانات زرهی هم به دست آوردند در حمله شبه ارتشی به نيروهای ايرانی درنگ نکردند. طبيعی‌ست که هنوز هم که مبنای مقابله‌شان با جمهوری اسلامی عبارت است از جنگ مسلحانه، اگر پايش بيفتد از اسلحه استفاده می‌کنند. يعنی اگر اسلحه به دست‌های گروه رجوی اينقدری که مدام کودتاچی‌ها درباره‌اش حرف می‌زنند در جريان اعتراضات خيابانی حضور داشته باشند دست کم آمار تلفات بسيجی‌ها و نيروهای پليس بايد به طور قابل توجهی بالا برود. در تمام دوران اعتراضات خبری از تلفات بسیج و پليس و لباس شخصی در دست نيست. همان‌هايی را هم که به اسم بسيجی شهيد معرفی کرده‌اند بعد از مدتی معلوم شده از جنبه آماری دروغ بوده و حالا چسبيده‌اند به شهيد تراشيدن از ميان معترضان. نهايت داستان بسيجی‌ها و نيروی انتظامی کتک‌هایی بوده که از مردم خورده‌اند، که آن هم از فرط روی زيادی‌ست که دارند. بنابراين اگر اين همه از دار و دسته رجوی توی بزن‌ بزن‌ها بوده‌اند و کسی از نيروهای مختلف کودتاچی را نکشته‌اند معنی‌اش اين است که يا از جنگ مسلحانه دست کشيده‌اند، که چنين چيزی را اعلام نکرده‌اند، يا اين که کودتاچی‌ها دارند دروغ می‌گويند.

خوب پس اين نيروی مقاومی که در برابر حضرات کودتاچی قرار گرفته عبارت است از يک گروه سه نفره و يک گروه عظيم مردمی. دنبال کردن نگاه اين گروه سه نفره و آن گروه بزرگ مردمی یکی از معضلات کودتاچی‌هاست که آن‌ها را از جنبه برنامه‌ريزی برای مقابله با اعتراضات مستأصل کرده. يعنی اين گروه به مردم می‌گويند شما رهبر جنبش هستيد و مردم می‌گويند شما رهبريد و همين باعث شده تا کودتاچی‌ها هر کسی را با دليل و بی‌دليل بازداشت کنند و باز به جايی نرسند.

آن گروه سه نفره خودشان دارای وابستگی‌های سياسی به چند گروه ديگر هستند منتها اعضای گروه‌های سياسی‌شان يا در زندان‌اند يا در خارج از کشور. همين گروه‌های سياسی وقتی بيانيه می‌دهند بسادگی می‌شود فهميد که بيانيه‌شان را يک نفر نوشته و همان يک نفر هم هر چيزی دلش خواسته نوشته، مثل بيانيه جديد جبهه مشاركت. در واقع گروه‌های سیاسی وابسته به آن سه نفر از جنبه‌ی فکری هم وقتی بيانيه می‌دهند به جای بهتر شدن اوضاع همه چيز را خراب‌تر می‌کنند و در نتيجه کار رسیده است به اين که خود همان سه نفر و اساسن موسوی و کروبی بيانيه می‌دهند. در واقع حالا ديگر گروه‌های سياسی هم فقط از جنبه اسمی وجود دارند.

بنابراين می‌شود گفت جمهوری اسلامی در متلاشی کردن گروه‌های سياسی مخالف یا منتقد خوب عمل کرده. منتها اشکال کار دقيقن همینجاست که خيلی خوب عمل کرده‌. در عالم سياست وقتی رهبران مخالفان‌تان را کاملن از بين می‌بريد به اين فکر نمی‌افتيد که حالا چند نفر ديگر را بايد از بين برد تا بلاخره همه‌ی آن طرز فکر از بين رفته باشد. خوب در اين حالت تقريبن بايد همه آدم‌های کره زمين را از بين ببريد تا چنین اتفاقی بيفتد چون مشابه همين حرف را خود حضرات جمهوری اسلامی می‌گويند و 1400 سال هم هست که بابت همين که يک اتفاق تبعات بعدی دارد مرتب دارند حرف می‌زنند. ولی حتی اگر داستان کربلا و بزن بزن‌های آن موقع هم نبود و همه چيز را هم در دنيای مدرن می‌ديديم باز اين درسی‌ست که همه‌ی نظام‌های سياسی در کشورهای توسعه یافته و توسعه نيافته ياد گرفته‌اند که متمرکز بودن مخالفان و منتقدان به نفع حکومت است چون دست کم رديابی دلايل عدم رضايت را برای اهل حکومت امکانپذير می‌کند. از قضا يکی از همين درس‌ها در خود جمهوری اسلامی اتفاق افتاده.

وقتی طالبان به کنسولگری جمهوری اسلامی در افغانستان حمله کردند و چند نفری را کشتند يک گروه تندرو در جمهوری اسلامی عقيده‌شان بر اين بود که بهترين راه اين است که به افغانستان حمله کنيم و طالبان را بريزيم بيرون. منتها يک گروه عاقل‌تری هم بودند که می‌گفتند اگر به طالبان حمله کنيم آنوقت چطور می‌خواهيم میان ملاعمر و باقی طالب‌ها فرق بگذاریم؟ اين‌ها که همه‌شان يکجورند! يا چطور مرزها را کنترل کنيم، باز اين‌ها که همه‌شان يکجور می‌روند و می‌آيند! همان گروه تندرو همين الان دارند در جمهوری اسلامی حکومت می‌کنند و از قضا فکر می‌کنند حالا اگر با طالبان نمی‌شد درافتاد ولی با معترضان ايرانی می‌شود همان کار نکرده را انجام داد . موضوع کوک کردن مضمون فتنه هم از همينجا آب می‌خورد.

در واقع اين‌ حضرات حرف‌شان اين است که حالا که رهبران مخالف را می‌شناسيم اگر اين‌ها را نابود کنيم سرچشمه را خشکانده‌ايم. درست همان حرفی که رجوی هم می‌زند که اگر چهار تا از رهبران جمهوری اسلامی را سربه نيست کنيم باقی مردم همه هوراکشان می‌آيند دنبال‌مان. داستان واقعن همين است که آيا با کشتن رهبران يک حرکت اجتماعی که ريشه در مناسبات سياسی دارد تمام آن حرکت را می‌شود متوقف کرد؟ جواب منفی‌ست چون اوضاع کاملن برعکس می‌شود. يعنی حتی اگر از اهل همين حکومت هم باشيم و آموزه‌های همين حکومت را در زندگی‌مان به کار برده باشيم باز هم متوجه می‌شويم با کشتن رهبران و مردم عادی نمی‌شود يک حرکت اجتماعی را متوقف کرد. جمهوری اسلامی حکومتی‌ست که بر اساس همين ادعا شکل گرفته که وقتی می‌کشيد بايد به اين سؤال هم جواب بدهيد که با بازماندگان فکری آن حرکت چه می‌کنيد؟ اگر به کشتن و تمام شدن بود که مشکل کربلا هم همان 1400 سال پيش حل و فصل شده بود.

15.2.11

مثلن خوشحالی يا ناراحتی

حالا خنده‌تون می‌گيره ولی خوب واقعن همينطوریه که می‌نويسم

دو تا پسر سياهپوست عضلانی هر روز ميان باشگاه. به نظرم فقط باشگاه و آدم‌هاش رو مثل دمبل بالا پايين نمی‌برن. يعنی وزنه کم آوردن برای تمرين اونم توی اون وضعی که من بعد از چهار سال هنوز نزديک يک رديف از وزنه‌ها نرفتم، فکر نکنم تا صد و بيست سال ديگه هم برم سراغشون. گفتم نکنه شما يادتون بره بگين صد و بيست سال خودم گفتم. با اين دو تا پسرها يک سلام و عليکی داريم، در حد خوبی و اينا. می‌دونن که خاورميانه‌ای هستم ولی دقيق نمی‌دونن کدوم کشور.

اينجا توی بریزبن ساعت ما شش ساعت جلوتر از ايرانه بنابراين از صبح که ملت توی ايران خواب بودن ما توی کوچه پسکوچه‌ها ويلان بوديم که چه وقت تظاهرات شروع ميشه. دیديم تا 9 شب به وقت ما هم شروع نمیشه برای همين هم رفتيم ورزش تا 9 شب. توی باشگاه داشتم لباسام رو می‌ذاشتم توی کمد همون دو تا پسرها ديگه داشتن می‌رفتن بیرون. باز يک سلام و عليکی کرديم. يکی از اون سیاهپوست‌ها که يک هوايی قد کوتاهتره گفت خيلی خوشحالی نه؟ گفتم برای چی؟ گفت برای مبارک که رفته. گفتم مصری‌ها باید خيلی خوشحال باشن. گفت ولی همه‌ی عرب‌ها خوشحالن؟ گفتم من عرب نيستم ولی منم خوشحالم. گفت پس کجايی هستی؟ گفتم ايرانی. به اون قد بلنده گفت اين فردا خوشحال ميشه. اون قد بلنده گفت چرا؟ اين يکی گفت امروز می‌خوان برن توی خيابون که احمدی‌نژاد بره. گفتم کجا هستی؟ گفت من مال شمال سودانم اين مال جنوب سودان.

مرده بودم از خنده که اين پسر سودانيه توی استراليا هم دقيق باخبره چه وقت توی ايران قراره تظاهرات بشه.

من سه هفته‌س دارم ميرم دندانپزشکی دانشگاه. يعنی اسم دندانپزشکی هم فاجعه‌س. بس که توی اين سه هفته سال اولی‌های دندانپزشکی اون ماکت دندان و مسواک رو آوردن هی توضيح دادن که چطوری مسواک بزن ديگه خفه‌مون کردن. از قرار باید بيان توضیح بدن، راه در رو هم نداره. امروز هم وقت داشتم. هنوز هم يک طرف صورتم بي‌حسه از سوزنی که زد توی لثه‌م.

دندانپزشک مربوطه يک خانم دکتر هنگ کنگی- استراليايیه. سوزن رو که زد چند دقيقه نشست که دندونم بيحس بشه. می‌دونه من کجايی‌ام. يعنی به خاطر دو تا روکش دندون که هشت سال پيش توی ايران گذاشتم روی دندونام بايد می‌گفتم بهش که کجا و چه وقت این روکش‌ها رو درست کردن. يک کمی که گذشت گفت خبر داری از ايران ديروز چی شده؟ گفتم صبح قبل از اين که بيام خبرها رو خوندم. طبق معمول مردم رفته بودن تظاهرات ولی پلیس ريخته همه رو زده. گفت فکر می‌کنی چی میشه؟ گفتم بلاخره تغيیر می‌کنه. گفت ديشب توی خونه‌ی ما درباره‌ی تظاهرات ايران حرف می‌زديم. گفتم چطوريه که اينهمه علاقمنديد به وضع ايران؟ گفت يک دوست ايرانی دارم از هفته پيش گفته بود که قراره يک خبری بشه برای همين هم منتظر بوديم ببينيم چه خبری ميشه.

بعد از دندانپزشکی داشتم می‌اومدم آزمايشگاه فکر می‌کردم توی اين چند ساله يک نفر هم نشد درباره 22 بهمن سوال کنه که مثلن چه خبره يا مثلن خوشحالی يا ناراحتی. حالا همين تظاهرات ديروز رو دو تا آدم کاملن غيرمربوط درباره‌ش حرف می‌زدن. واقعن رسانه از اين بهتر؟

14.2.11

سازمان ملل در چه فکريه، ايران پر از ... !؟


فکر کردم اين صفحه از روزنامه فرهيختگان را ترجمه کنم بفرستم دفتر تغيير اقليم سازمان ملل ... اين تفاهم‌نامه‌ش منو کشته!



13.2.11

ملی‌گرايی، تشيع، سکولاريسم: سه گانه‌ای برای غول چراغ جادوی دين در ايران

اگر مذهب شيعه يک واکنش ملی‌گرايانه ايرانی‌ها در مقابل اعراب مسلمان بوده، که به نظر من بوده، آنوقت آيا حفظ تشيع در ايران برای زندگی در خاورميانه اصولن لازم است؟ و در چند قدم می‌شود به جامعه‌ای سکولار در ايران رسيد؟

شرايط خاورميانه و بخصوص شرايط سه دهه گذشته نشان می‌دهد تشيع در ايران دستکم مانع بزرگی بوده برای راديکاليسم اسلامی. ساده‌ترين دليل اين است که اصولن تشيع برای مسلمانان خاورميانه همواره يک وصله ناجور به تن اسلام بوده. طبيعی‌ست که حرف ملک عبدالله، پادشاه اردن، درباره تلاش جمهوری اسلامی برای تشکيل هلال شيعی در خاورميانه هم برای مردم کشورهای عربی و تا حدود قابل توجهی برای شبه قاره‌ای‌ها و تا مالزی و اندونزی که عمومن اهل تسنن هستند قابل قبول است. بنابراين اگر اتحادی ميان جمهوری اسلامی و گروه‌های اسلامگرا در خاورميانه به وجود آمده چنين اتحادی بر مبنای اسلام‌خواهی نبوده چون گروه‌های اسلامگرا متحمل چنان فشاری خواهند شد که مجبور می‌شوند دست آخر ميان اسلام و مليت يکی را انتخاب کنند. اين را از حرف‌های حسن نصرالله، دبيرکل حزب‌الله لبنان، که رهبران جمهوری اسلامی را به عنوان نوادگان پيامبر اسلام معرفی کرد می‌شود بخوبی دريافت. نصرالله به رهبران شيعه ايران عنوان فرزندان عرب داد تا تحمل فشار وصله ناجور برای اعضای حزب‌الله در ميان کشورهای عربی قابل تحمل‌تر شود. منتها به اين فشار شيعی بودن حزب‌الله لبنان يک "عامل نفوذی ايرانی‌ها" بودن هم اضافه شده و روشن است که هر تغيير جدی که در ايران رخ بدهد نتيجه‌اش در لبنان اين خواهد بود که حزب‌الله از هم بپاشد. بنابراين، تشيع در ايران مانع ادغام مسلمان‌های ايران و خاورميانه شده و همين راه را بر راديکاليسم شبيه به القاعده و طالبان و وهابيت بسته است.

حالا ايران مانده است با جمهوری اسلامی که دوگانه اصلی‌اش عبارت است از جمهوريت و ولايتمداری. گرچه در ظاهر قضيه هم جمهوری وجود دارد و هم ولايت فقيه ولی بديهی‌ست که جمهوريت قدرتمند در حضور ولايت مطلقه فقيه باعث ايجاد حاکميت دوگانه خواهد شد و اين را همه‌مان در دوران خاتمی تجربه کرده‌ايم. ايران در شکل جمهوری قدرتمند منبعث از رأی مردم يا در شکل ولايتمدارانه منبعث از فقه مطلقه در يک نقطه مشترک است. اين نقطه اشتراک عبارت است از تشيع يا همان اسلام ايرانی. به نظر من اين مهم‌ترين موضوعی‌ست که در همين جنبش سبز هم با آن روبرو هستيم. يعنی از جنبش سبز نمی‌شود انتظار داشت که همين الان بتواند از اين نقطه اشتراک آنقدر فاصله بگيرد که مثلن ميرحسين و کروبی و خاتمی را طلايه‌داران سکولاريسم ايرانی معرفی کند. به نظر من، در سه دهه گذشته بسياری از حوزوی‌های سنتی به اين نتيجه رسيده‌اند که گرفتاری‌های اسلام حکومتی بيشتر از منافعش است و بهتر است به حوزه‌ها برگردند ولی اين دليل کافی نيست که ميرحسين و کروبی و خاتمی را نظير گورباچف بدانيم که توانست کمونيسم شوروی را ساقط کند. چنين انتظاری دور از واقعيت است و راه را برای خرابی‌های بيشتر باز می‌کند. برای من، حرف‌های اخير رفسنجانی در مصاحبه با روزنامه جمهوری اسلامی و بخصوص اين که گفته بود "ما الان آلترناتیوی برای وضع موجود نداریم" معنی‌اش اين است که فکر گورباچف را از سرتان بيرون کنيد.

طبيعی‌ست که يکی از نگرانی‌های مسلمان‌های سنتی ايران هم همين باشد که اگر بناست تغييرات عمده‌ای در شکل سياسی کشور بدهيم آيا درسی هست که ما بتوانيم از دگرگونی همه جانبه شوروی بگيريم؟ همين مسلمان‌های سنتی در دوران شاه هم بودند و مدرنيته‌ی ظاهری دوران شاه و خشونت ساواک آن‌ها را قانع کرده بود که انقلاب کردن و انتظار برای هر نوع حکومتی با هر جور رهبری بهتر از شاه و حکومتش است. نتيجه‌ی چنين انقلابی همين چيزی‌ست که الان با آن دست به گريبانيم منتها به ضرس قاطع می‌شود گفت هيچ منتقدی برای تغيير دوباره و بدون برنامه حاضر به مشارکت کردن نيست. يعنی واژگونی شوروی و بعد افتادن در دست‌های کسی مثل ولاديمير پوتين برای هر آدمی می‌تواند معنی‌اش از چاله درآمدن و افتادن به چاه باشد. از اين بدترش هم وضعيت جمهوری‌های اقماری شوروی سابق است که امثال الهام علی‌اف و صفرمراد نيازاف آن را اداره می‌کنند و می‌کردند و زندگی مردم از شوروی سابق هم بدتر شده. اوضاع نابسامان اقتصادی روسيه را هم به اين‌ها اضافه کنيد که خود مردم را متقاعد کرد که کسی مثل پوتين اگر نان نمی‌رساند دستکم قلدری بلد است. در خاورميانه وضعيت ما از اين هم بدتر می‌شود. به همين دليل حرف رفسنجانی يعنی اگر ناراضی هستيد، که هستيم، دستکم نمی‌شود بدون آلترناتيو از اين وضعيت خلاص شد و الان هم آلترناتيو نداريم. اين حرف فقط برای سبزها نيست که خوشبختانه همه جور اعتقادی در بين‌شان هست، اين حرف برای مسلمان‌های معمولی و متدين‌های سنتی‌ست که از توی بازار تا درون حکومت و از نياوران تا يیلاق‌های کهکيلويه و بويراحمد پراکنده‌اند و بلاخره در حد 10 ميليون رأی به احمدی‌نژاد داده‌اند و نمی‌شود و نبايد هر اتفاقی که در حوزه سياسی ايران می‌افتد اين‌ها را سوار کشتی کرد و ريخت‌شان توی دريا. اين‌ها همانقدری حق دارند که مخالفان سياسی‌شان. منتها همين‌ها هم اگر وضعيت اقتصادی‌شان بهتر بشود مخالفتی ندارند که به جای دانشگاه تهران نماز جمعه‌شان را توی مسجد محل‌شان بخوانند.

در واقع ميرحسين و کروبی و خاتمی بهترين گزينه‌های سياسی فعلی ايران هستند که قادرند فضای سياسی کشور را بدون انقلاب کردن تغيير بدهند. سکولاريسم در جامعه ايرانی هم از راه تجربه به دست آمده و به نظر من هم مدرن‌ها و هم سنتی‌ها به يک اندازه به سکولاريسم تجربی متعهدند. حالا البته اسم سکولاريته ممکن است خيلی‌ها را بترساند ولی هندوانه را به خاطر شکلش نمی‌خرند به خاطر محتوياتش است که می‌خرند. اسمش را هم بگذارند هلو فرقی نمی‌کند، باقی‌اش به خود آن آدم است که چون اسم هندوانه را گذاشته‌اند هلو به زور بخواهد بفرستد توی گلويش يا قاچ کند بخورد.

فکر می‌کنم چنين نيرويی که بتواند سکولارهای تجربی را در کنار همديگر نگه دارد و جامعه را از يک گذرگاه مهم در حيات سياسی ايران عبور بدهد همين گروه ميرحسين، کروبی و خاتمی هستند. در واقع همين‌ سه نفر که شيعه‌های جمهوری اسلامی هستند قادرند غول دين را در جامعه ايرانی به شيشه‌اش برگردانند.

12.2.11

برسد به دست آقای وزير آموزش عالی

يک کارهايی از همين دار و دسته حکومت باعث خجالت و آبروريزی‌ست. يعنی همين‌هايی که به جنبش سبز می‌گويند فتنه و چپ و راست هم مقام معظم‌شان به راه است.

يک همايش دو روزه در دانشگاه کوئينزلند برگزار شده که مربوط است به زبا‌شناسی. از اينطرف و آنطرف دنيا هم آمده بودند برای ارائه مطلب. من از ديروز در جريان همايش بودم و امروز هم که بابت علاقه شخصی‌ام آنجا بودم که سخنرانی‌ها را بشنوم.

يک دانشجويی از ايران برای همايش مقاله فرستاده بوده و برگزار کنندگان همايش هم مقاله را پسنديده بودند و قبولش کردند. نه که همايش در استراليا دارد برگزار می‌شود طبيعی‌ست که طبق معمول کلی آدم بيکاره هست که به جای همان دانشجوی مادر مرده بفرستند خارج. اين يکی مورد البته خيلی افتضاح‌تر شده. مقاله مربوط بوده به يک دانشجوی دانشگاه آزاد آنوقت رئيس دانشگاه آزاد ماکو را به جای آن آدمی که صاحب مقاله بوده فرستاده‌اند استراليا. بنابراين اسم ايشان را توی برنامه همايش نوشته بودند. يعنی آقايی به نام "سيف‌الدين آبارين" را به عنوان ارائه دهنده مقاله معرفی کرده‌اند. زمان ارائه مطلب هم همين امروز ساعت3 بعدازظهر بود.  


عنوان ايشان را که خودش خواسته اينطور بنويسند نوشته‌اند Chancellor. اسم دانشگاه هم عبارت است از دانشگاه آزاد اسلامی شعبه بين‌المللی ماکو.


ايشان پنجشنبه 10 فوريه رسيده است بريزبن که فردا و پس فردايش يعنی جمعه يازدهم و شنبه دوازدهم برود همايش و روز شنبه هم نوبت ارائه مطلب خودش بوده. اينجا که رسيده متوجه شده که مقاله را بايد به زبان انگليسی ارائه بدهد. در نتيجه چه کار می‌کند؟

در نتيجه دست به دامن اين و آن می‌شود که صاحب اين مقاله اصلن يک آدم ديگری‌ست و من نمی‌توانم مقاله را ارائه بدهم چون انگليسی‌ست. هر کاری هم می‌کنند ايشان تا آخر همين حرف را تکرار می‌کرده آنهم به زبان فارسی، يعنی دست به دامن يکی از شرکت‌‌کنندگان در همايش که ايرانی بوده می‌شود که به اين‌ها بگو که داستان اينطوری‌ست. حالا بعد؟

بعد پاپيچ همان شرکت‌کننده ايرانی می‌شود که بيا برای من بليت هواپيما بخر که من برگردم ايران. يعنی 24 ساعت هم نشده بوده که رسيده به استراليا. و بعد هم بيا برويم هتل را هم پس بدهم. آن بيچاره هم راه افتاده به عنوان مترجم رفته که ببينند می‌شود بليت برگشت خود آقای رئيس را تغيير بدهند؟ توی دفتر هواپيمايی گفته‌اند که نمی‌شود بليت را عوض کرد در نتيجه برای آقای رئيس دانشگاه بليت برگشت خريده‌اند. بعد رفته‌اند هتل، آنجا هم گفته‌اند که پول را پس نمی‌دهيم. ايشان هم رفته وسايلش را برداشته که بدود برود فرودگاه که ساعت 8 شب بليت برگشت داشته. همه چيز در کمتر از 24 ساعت.

آقای رئيس دانشگاه روز پنجشنبه با صرف هزينه مفصل به جای دانشجوی صاحب مقاله آمده استراليا، روز جمعه با يک بليت جديد برگشته رفته ايران. لابد الان ايران باشد. ارائه مقاله هم هيچ. يعنی کسی از اين آدم نمی‌پرسد که تو که ارائه مقاله‌ات ساعت 3 بعدازظهر شنبه بوده چطوری‌ست که روز شنبه همان ساعت ايران هستی؟ آنوقت به همان کسی که مترجمش بوده فرموده‌اند که اين اتفاقاتی که دارد در ايران می‌افتد زير سر رهبران فتنه‌ است.

بابا اين چه وضعی‌ست ديگر؟ همين چيزها آدم را متقاعد می‌کند که اين‌ها لياقت کشورداری ندارند. اين آقا با اين همه هزينه آمده بود اينجا و دست از پا درازتر برگشته. اسمش هم رئيس دانشگاه است. خوب است چقدر دانشجو زير دست اين آدم دارند گرفتاری می‌کشند؟ يعنی آن بيچاره‌ای که تحقيق را انجام داده الان چه دارد که بگويد يا به کی بگويد؟ حالا آقای وزير بفرماييد بی‌زحمت کجای دانشگاه و آموزش عالی را می‌خواهيد اسلامی کنيد؟

11.2.11

جمعه برای زندگی

امروز و فردا يک همايشی توی دانشگاه دارد برگزار می‌شود که چند تا سخنران ايرانی هم دارند. موضوع همايش به مسائل زبان‌شناسی ربط دارد ولی خيلی شاخه‌های مختلف را پوشش داده‌اند. يکی از سخنران‌های همايش چند روز پيش ايميل زد که دارد می‌آيد اينجا و خوب است که با هم يک کمی گپ بزنيم. من هم نشانی آزمايشگاه را فرستادم که در خدمتيم. امروز ديدم يک آقايی آمد توی آزمايشگاه و گفت تو همايون هستی؟ کلی گپ زديم و کلی هم جالب بود. صمد زارع دکتر زبان‌شناس است. عکسش را گرفتم که ببينيدش:


سخنرانی صمد فرداست ولی قبل از آن يک نسخه از متن سخنرانی‌اش که مربوط است به تحقيق درباره وبلاگ‌ها را نشانم داد. اين عنوان سخنرانی‌ست:


يک بخشی از موضوع کار تحقيقاتی‌اش عبارت بوده از "دوره" يا همان دور هم نشستن يا اگر اهلش باشيد گعده کردن.


خوب است توی اين دوره نشستن‌ها چی را نشان داده باشد؟ ... "جمعه برای زندگی" ... عکسش را ببينيد:


آی اهالی قديم "جمعه برای زندگی" تقصير کيه که "جمعه برای زندگی" نداريم؟ ... حتمن تقصير دم و دستگاه بلاگر نيست چون وبلاگ را نبسته‌اند ... تقصير کودتاچی‌ها هم نيست چون در اينمورد کاره‌ای نيستند ... زور آخرشان اين بوده که وبلاگ را فيلتر کرده‌اند. خوب خيلی وقت است که وبلاگ را فيلتر کرده‌اند مثل خيلی وبلاگ‌های ديگر. ولی همه‌ما که داريم می‌نويسيم و اگر کسی هم دوست داشته باشد بخواند می‌تواند راه دسترسی به وبلاگ‌ها را پيدا کند.

بابا خوب تقصير خودمان است که "جمعه برای زندگی" نداريم. اگر همين يک نشانه باشد از اين که کار دستجمعی‌مان خيلی هم خوب نيست همين قرار هفتگی "جمعه برای زندگی" دارد نشان می‌دهد ما چقدر کار دستجمعی‌مان خوب نيست. حالا خوب است که من هر بار موسيقی گذاشته‌ام، اگر موسيقی در کار نبود واويلا می‌شد که ...

ما که بسختی برای يک روز در هفته و يک قرار دستجمعی حوصله نداريم چطوری ممکن است برای يک کار بزرگ‌تر مثل زندگی توی يک جامعه که تويش هم خوشی باشد و هم کار بتوانيم قرار بگذاريم؟ ... بابا يعنی همه‌مان فقط برای گريه و زاری کردن آمادگی جمعی داريم؟ ... ورزش که نمی‌کنيد ... "جمعه برای زندگی‌"تان هم که تعريفی ندارد ... خوب بفرماييد کجا برويم نيروی کمکی برای گريه کردن لازم دارند دست به کار بشيم؟ ... آی حضرات کشتی به گل نشسته! اين کودتاچی‌ها با همين اوضاع است که فکر می‌کنند می‌توانند هر کاری بکنند ... تا خودمان نخواهيم زندگی کنيم، حتی اگر آسان نباشد، کسی قدرت تکان دادن‌مان را ندارد ...

زندگی کنيد ...

حالا از تونس انرژی می‌خواهيد؟ ... اين هم صابر الرباعی اهل تونس ...

video

10.2.11

چرا به دنبال قهرمان می‌گرديم؟

آيا اين مردمند که حکومت را وادار به رشد می‌کنند يا اين حکومت است که مردم را به جلو هل می‌دهد؟ در بين علاقمندان به حکومت‌های جهان سوم گروهی از ما ايرانی‌ها باورمان اين است که حکومت مايه پيشرفت جامعه بوده. بنابراين اگر بپرسيم چرا چنين حکومت قابل قبولی سرنگون شده پاسخ اين خواهد بود که منافع قدرت‌های بزرگ‌ جهانی در برانداختن يک حکومت و استقرار حکومت بعدی‌ست. مثلن اگر در طرف حکومت باشيد ممکن است فهرستی اينچنينی از خدمات حکومت تهيه کرد:

رضا شاه دانشگاه را در ايران به راه انداخت. رضا شاه بانی کشف حجاب در ايران بود. رضا شاه راه آهن ايران را ساخت. يا در دوران محمدرضا پهلوی جامعه ايران مدرن شد. در دوران ايشان زنان به مقام‌های اجتماعی و سياسی بالا دست پيدا کردند. و در دوران شاه ميان ايران و نيويورک پرواز مستقيم هوايی برقرار شد.

از آن طرف هم می‌شود فهرست ديگری تهيه کرد:

در دوران خمينی جامعه ايران در ميان ملل مسلمان جهان درخشيد. در دوران ايشان هويت از دست رفته جامعه برگردانده شد. خمينی باعث شد نظام ستمشاهی بعد از 2500 سال واژگون بشود. يا در دوران خامنه‌ای هفتاد درصد ورودی دانشگاه‌ها را زنان تشکيل داده‌اند. در دوران ايشان ماهواره به فضا فرستاده شده. خامنه‌ای باعث شده تا خاورميانه از اين رو به آن رو بشود. در دوران خامنه‌ای سينماگران ايران مرتب جايزه می‌گيرند.

خوب در دم و دستگاه هر دو طرف هم می‌شود اين آدم‌ها را ديد: مثلن سرپاس مختاری رئيس شهربانی رضا شاه، نعمت‌الله نصيری رئيس ساواک دوران محمدرضا شاه، خلخالی قاضی دوران خمينی، اژه‌ای قاضی دوران خامنه‌ای. و باز که بنويسم سر از شعبان بی‌مخ و الله کرم درمی‌آوريم. منتها حرف از اين‌ها نيست. حرف از اين است که آيا تمام پيشرفت‌هايی که در دوران اين حضرات در ايران رخ داده محصول درايت اين حضرات بوده يا محصول فشار اجتماعی؟

مثلن مشروطيت محصول تعلق خاطر مظفرالدين شاه به ترقی اجتماعی ايران بوده يا محصول فشار اجتماعی و پيگيری مشروطه‌خواهان؟ به نظر من، وقتی درباره جامعه ايران و اتفاقاتی که در حوزه‌های مختلف آن می‌افتد حرف می‌زنيم گروهی بر اين باورند که اين حکومت بوده که جامعه را از يک پله به پله بالاتر برده در حالی که وقتی تاريخ را می‌خوانيد می‌بينيد جدا از توهم توطئه که اصولن همزاد حکومت‌ها بوده، اين فشار اجتماعی بوده که حکومت را مجبور به پذيرش چيزهايی کرده و بلاخره حکومت هم از يک جايی به بعد حاضر به پذيرش نبوده و مردم آن را ساقط کرده‌اند.

مثلن کشف حجابی که افتخار آن را به رضا شاه می‌دهند معنی‌اش اين است که هيچ خانمی در آن دوران نمی‌خواسته بی‌حجاب باشد و اين مانع اصلی ترقی جامعه بوده و در نتيجه رضا شاه با زوری که گفته سد را شکسته و جامعه زنان را آزاد کرده. منتها وقتی تاريخ را می‌خوانيد می‌بينيد داستان اينطوری هم نبوده. يعنی خانم‌هايی بوده‌اند که در همان دوران پيش از کشف حجاب با بقيه فرق داشته‌اند و اگر رضا شاه به زور چادر را از سر زنان برنمی‌داشت، اين حرکت رفته‌رفته شتاب می‌گرفت و جامعه را تغيیر می‌داد. زوری که رضا شاه به جامعه وارد کرد به دو قطبی شدن جامعه منجر شد و زمينه تغيیر اجتماعی را به باد داد. دقيق‌تر که می‌شويد می‌بينيد کشف حجاب رضا شاهی ناشی از يک اتفاق ديگری بوده. ناشی از فشار جامعه تحصيلکرده‌ای که آزادی‌های سياسی بيشتری می‌خواسته و رضا شاه به جای آزادی سياسی تلاش کرده تا فشار را از يک جای ديگری کاهش بدهد و اين جای ديگر کشف حجاب اجباری بوده. در حالی که حتی اگر کشف حجاب هم به آن زور صورت نمی‌گرفت جامعه‌ی در حال تغيیر ايران لاجرم دچار اين تغيیر می‌شد.

همين را که ادامه بدهيد می‌بينيد اگر زنان در دوران شاه توانستند به مقام‌های بالای اجتماعی برسند چنين ارتقايی ناشی از خوشفکری شاه نبوده بلکه اين فشار اجتماعی و مطالبه‌ی رو به رشد جامعه زنان بوده که حکومت را ناگزير از پذيرش کرده. بلاخره بسياری از کسانی که در دم و دستگاه دوران شاه کار می‌کردند همسران يا دختران تحصيلکرده داشتند و اين فشار قابل توجهی فراهم کرده بوده تا حکومت امکان حضور زنان را فراهم کند و دست آخر اين کار انجام شده. درست مثل همين دوران که آمار 70 درصدی ورود زنان به دانشگاه محصول خوشفکری جمهوری اسلامی و رهبرانش نيست، بلکه برعکس، محصول فشار اجتماعی‌ست که حکومت را ناگزير به پذيرش بيشتر دانشجويان دختر در دانشگاه‌ها کرده.

وقتی به داستان سرنگونی يا نارضايتی مردم از حکومت‌های ايران توجه می‌کنيد می‌بينيد بسياری از نقاط مثبتی که در کارنامه رهبران حکومت‌ها نوشته شده همان حقوقی هستند که مردم به زور از چنگ حکومت درآورده‌اند و اينطوری نبوده که رهبران و اهل حکومت به دنبال يک راهی باشند که چطوری گرفتاری‌ها را از سر مردم کم کنند. از قضا که هر وقت حکومت دارای آدم‌های خوشفکری شده که بنای‌شان بر کم کردن گرفتاری‌های مردم بوده خود رئيس حکومت کمر به حذف آن آدم‌ها بسته. در همين دوران معاصر از اميرکبير بگيريد و بيايید تا برسيد به قوام‌السلطنه و مصدق و منتظری و خاتمی. منتهای مراتب چنين نگاهی که حکومت را عقب‌تر از مردم نشان می‌دهد به ذائقه‌ی ما ايرانی‌ها که جزوی از جهان سوم هستيم خوشايند نيست. برای ما جهان سومی‌ها اين قسمت ماجرا هنوز نامکشوف مانده که اين قدرت مردم است که حکومت را وادار به پذيرش پيشرفت و اگر حکومت‌ها راهی برای فرونشاندن مطالبات مردمی داشته باشند اتفاقن ترجيح‌شان همين است که تغيیری در اوضاع ندهند.

چرا ما جهان سومی‌ها به طور مداوم نياز به رهبران کاريزماتيک داريم؟ چرا به دنبال قهرمان می‌گرديم؟

7.2.11

معرفی می‌کنم آقای بن جانسون

يک کمی خبرهای مربوط به تيم ملی بنويسم.

اینجانب امروز يک رکورد جدید در باشگاه ورزشی ثبت کردم. در مدت 20 دقيقه 4200 متر دويدم ... بابا بن جانسون ... به هر حال احتمال دارد کاپيتان تيم ملی باشگاه بشوم برويم مسابقات قهرمانی جهان ... دليل اين همه جانفشانی ناغافل مربوط است به آقای محترم پرشين خان که مجددن کک مسابقه دو ماراتن را انداخته‌اند به يک گروهی از ورزشکاران اين حوالی که آن بابایی که عجالتن لبيک گفته همين اينجانب بن جانسون هستم، خود پرشين هم غيبش زده فقط ايميل ماراتن را می‌فرستد. حالا به هر حال اينطوری که من توی باشگاه می‌دوم عنقريب است که دم و دستگاه تردميل‌شان بپکد. انصافن اگر تردميل چرخ داشت و با دويدن من حرکت می‌کرد کلی مسافر زده بودم کاسبی می‌کردم. حالا رکورد جديد را نوشتم که اگر آنطرف‌ها هر که دارد هوس بن جانسون بسم‌اله. در ضمن اگر آمديد مسابقه در قسمت خط پايان دنبال پرشين ندويد که آب هم گيرتان نمی‌آيد. دفعه پيش من عوضی رفتم توی يک قسمت ديگر که فقط مانده بود مايو بدهند بروم توی آب پرتقال شنا کنم ... ماراتن با آب پرتقال سمت چپ ...

حالا اخيرن توی باشگاه يک اتفاقات مهيجی افتاده که جان می‌دهد برای گزارش ورزشی.

يک دختر هندی هست که سال گذشته خيلی اتفاقی همان روز اولی که آمده بود توی باشگاه من هم آنجا بودم. داشتند قسمت‌های مختلف باشگاه را نشانش می‌دادند. قد ايشان حدود 180 سانتيمتر است. وزن سال گذشته‌اش حدس می‌زنم 150 کيلوگرم بود. حالا يک 100 گرم بالا و پايین. اصلن به زحمت راه می‌رفت. من باورم نمی‌شد که اينقدر همت داشته باشد که از آن وضعيت برسد به چيزی حدود 90 کيلوگرم، يعنی حدس می‌زنم اينقدر باشد. امروز اصلن متعحب شده بودم از اين همه اراده. جدی آفرين. چندين بار ديده بودم که دارد روی تردميل می‌دود و هر چند متری که می‌دويد مجبور می‌شد دستگاه را نگه دارد. ولی حالا وزنه می‌زند و با وزنه قدم‌های بلند برمی‌دارد. اگر اهل باشگاه عقل داشتند از روز اول تا امروز را مرتب از او عکس می‌گرفتند که به آدم‌هایی که از وزن کم کردن نااميدند نشان بدهند. تبليغ بهتر از اين نمی‌شد.

حالا دختر هندی که گفتم به کنار، شما خودتان چی؟ الکی بهانه نگيريد که من حالا اصلن چطوری وزن کم کنم يا با اين هيکل اينطور اصلن لباس ورزشی به تنم زار می‌زند. خوب بزند. برای همه اولش همينطوری‌ست. برويد لباس ورزشی بخريد، اگر هم تی‌شرت و شورت ورزشی اضافی داريد که اصلن بی‌خيال خريد اضافی. راه بيفتيد توی کوچه يا خيابان‌تان و کم‌کم قدم بزنيد و گاهی بدويد تا بعد از يکی دو هفته بيفتيد به ورزش کردن حسابی. کوچه و خيابان هم نشد توی خانه می‌شود ورزش کرد.

يک موسيقی خوب بگذاريد و لباس ورزشی بپوشيد و شروع کنيد. يک کمی آن روی‌تان بالا می‌آيد که حالا فردا بدن درد می‌گيرم و اين حرف‌ها يا از تو که ديگه گذشته ... اصلن محل آن روی‌تان نگذاريد. از هيچ کس نگذشته که سالم باشد. حالا لازم هم نيست خودتان را عذاب بدهيد که باشگاه گران است و اصلن بی‌خيال ورزش. همين توی خانه خودتان با يک موسيقی شاد می‌شود ورزش کنيد. اصل داستان اين است که بهانه الکی نگيريد. فکر حرف اين و آن را هم نکنيد. ورزش کنيد بعد می‌بينيد حرف ديگران هم عوض می‌شود. ياد همين دختر هندی که نوشتم بيفتيد. در ضمن از شر قند خون و چربی اضافی راحت می‌شويد. ورزش کنيد بعد هر چقدر هم که خواستيد بخوريد بخوريد.

اين نوشته که تمام شد رفتيد لباس پوشيديد ورزش می‌کنيد ها ... جدی ميگم ...

6.2.11

شاهی که آيت‌الله بود

يکی از بزرگ‌ترين دستاوردهای جهان علم، کشف DNA بود. دو نفر آدمی که سهم بزرگی در کشف دی ان ای داشتند عبارت بودند از جيمز واتسون و ادوارد کريک. در دنيای علم هر چيزی که درباره درمان و دارو و تحقيقات سلولی و آدم و جانوران و ... اين‌ها می‌خوانيد و کار می‌کنيد همه‌شان نتيجه همان کشفی‌ست که بعد از سال‌ها کار تحقيقاتی توسط آدم‌های مختلف بلاخره واتسون و کريک آن را معرفی کردند. هنوز که هنوز است در بسياری از مراکز علمی قديمی‌تر و بنا به احترام به واتسون و کريک به جای اسم دی ان ای می‌گويند مارپيچ واتسون- کريک.

در سال 2007 جیمز واتسون در مصاحبه‌ای با ساندی تايمز گفته بود که توان هوشی آفریقایی‌ها کمتر از سفید پوستان است. اول از همه موزه علوم لندن که يکی از موسسات معتبر علمی در بریتانیاست اعلام کرد که به دلیل سخنانی که "از حد مباحثه قابل قبول" فراتر رفته است سخنرانی دکتر واتسون را لغو می‌کند. ادامه داستان هم اين بود که واتسون مجبور شد از مقامش در موسسه Cold Spring Harbor به اسم بازنشستگی کنار برود. در نامه‌ای که به مناسبت بازنشستگی منتشر کرد نوشته بود: "موعد بازنشسته شدن من مدتهاست که فرارسیده است. اما شرایطی که این تحول رخ داده آن شرایطی نبوده که در انتظارش بودم یا دلم می خواست".

حالا اخيرن يک مصاحبه‌ای با شاه سابق ايران در اينترنت منتشر شده که مشابه همين حرف‌ها را درباره زنان از زبان او می‌شنويم. می‌گويد هوش زنان کمتر از مردان است. بعد هم که مصاحبه کننده (باربارا والترز) درباره فرح از او می‌پرسد باز هم همين حرف را تکرار می‌کند. اين ويدئويی‌ست که گفتم منتها از بس که اينطرف و آنطرفش شعار نوشته بودند شعارهايش را حذف کردم که به کسی برنخورد.


video

نظرتان درباره شاه، هر چه که هست، محترم است. به هر دليلی ممکن است ايشان را بپرستيد منتها اگر اين حرف‌ها را از زبان اهل حکومت جمهوری اسلامی می‌شنيديد همين الان رگ گردن‌تان بيرون نمی‌زد؟ خوب چطور است که شاه سابق که اين همه از سخندانی و زباندانی و مهارت‌هايش حرف می‌زنند به اينجا که می‌رسد شبيه می‌شود به آخوند ده؟ حق رأی دادن ايشان به زنان را هم بايد يک چيزی دانست که خودش به آن اعتقاد نداشته و لاجرم در اثر فشارهای کشورهای حامی‌اش بوده.

اين مصاحبه را بعيد می‌دانم همان زمانی که انجام شده در ايران ديده باشند. می‌شود يقين داشت آن را در ايران نديده باشند چون خيلی مايه آبروريزی می‌شد. منتها فکر کنيد همان‌هايی که در غرب اين مصاحبه را ديده بودند چه تصويری از شاه ايران در ذهن‌شان درست می‌شد؟ واقعن به همينجايی نمی‌رسيدند که ما وقتی الان می‌رويم دوبی را می‌بينيم حسش می‌کنيم. با آن همه ظواهر مدرن در دوبی هنوز خبری از تغيیرات اجتماعی نيست.

حالا آدم از جمهوری اسلامی انتظار ندارد منتها از شاه فرنگ رفته‌ی خلبان چهار تا زبان بلد که می‌توانسته انتظار داشته باشد. اگر همين نگاه دون پايه‌ای شاه به زن باعث شده باشد تا دختر بزرگش "شهناز" را به عنوان وارث تاج و تختش نديده بگيرد و دو تا زن ديگر بگيرد تا بلاخره پسردار بشود آنوقت چی؟

5.2.11

دم و دستگاه نظر دادن - کامنت

دوباره رفتم همان دم و دستگاه قديمی نظر دادن (کامنت) را برگرداندم به وبلاگ. يعنی پول دادم و دوباره اجازه استفاده از همان امکانات قبلی را دادم. حالا از شما چه پنهان که خودم درست نخوانده بودم که نوشته‌اند سالی 12 دلار. وقتی صفحه‌شان را باز کردم خودبخود رفت روی يکی از قيمت‌ها که نوشته بود ماهی 110 دلار. بعد از کلی کلنجار رفتن برای برگشت به بلاگر يکی دو بار رفتم دوباره قيمت‌ها را خواندم ديدم نوشته‌اند برای وبلاگ‌ها سالی 12 دلار است. منتها اين تغيير دادن‌ها وسط کارهای ديگر تبديل شد به دردسر اضافی. البته ياد گرفتم بلاخره چه کار بايد کرد. حالا گفتم دو سه تا نکته ديگر را هم بنويسم.

من هيچ نظری را حذف نکرده‌ام بنابراين اگر درباره نوشته‌های قبلی نظری داده بوديد و الان می‌بينيد نظرتان نيست مربوط است به همين تغيير دوباره در امکانات و تمپليت وبلاگ. هر چقدر هم که ايميل زده‌ام که چطوری می‌شود نظرهای مربوط به پست‌های قبلی را برگرداند هی گفته‌اند اين کار را بکن آن کار را بکن ولی باز جواب نداده. بنابراين ازتان عذر می‌خواهم که فعلن نظرهای‌تان روی وبلاگ ديده نمی‌شود. ولی همه‌شان هستند و بلاخره خودم ياد می‌گيرم که چطوری برشان گردانم. از اين حضرات که فعلن بخاری بلند نشده.

چرا دوباره برگشتم به امکانات قبلی هم اين بود که توی دستگاه نظر دادن بلاگر نمی‌شود در جواب هر نظری که نوشته می‌شود يک چيزی نوشت، اگر لازم هست، و من هم عادت دارم که جداگانه جواب بدهم يا دستکم يک سلام بنويسم که بلاخره معلوم بشود برای نظری که نوشته شده احترام قائلم. توی امکاناتی قديمی که الان برگشته سرجايش می‌شود جداگانه نوشت.

دو تا نوشته قبلی هم که نه از آن طرفی شده‌اند نه از اين طرفی. نظر هم داده‌اند برای‌شان ولی اين‌ها هم ديده نمی‌شوند.

خلاصه که ببخشيد.

4.2.11

موهبت هرهر و کرکر رسانه‌ای

آن اواخری که ايران بودم يک بابايی پاپيچ‌مان شده بود در گروه دانش شبکه يک تلويزيون که نظريه جديدی دارد درباره زلزله و زمين‌شناسی سياره زمين و بايد نظريه‌اش را از تلويزيون پخش کنيم. مديرمان گفت چه کنيم؟ گفتم ما که مرکز علمی نيستيم، بهترين کار اين است که ايشان را بفرستيم يکی از دانشگاه‌ها و اگر اهل اين کار نظرشان مثبت بود آنوقت يک فکری برای تهيه برنامه بکنيم. گفت خودت همين‌ها را به طرفين بگو. بار بعدی که همان نظريه پرداز زنگ زد گوشی را دادند دست من که ايشان را بفرستم دانشگاه صنعتی شريف که پيش از آن با رئيس دانشکده فيزيک و رئيس انجمن فیزيک ايران که عضو همان دانشکده بود درباره‌اش حرف زده بودم. طرف را فرستاديم و دو سه روز بعد از دانشگاه خبر دادند که بی‌زحمت وقت ما را اينطوری نگيريد، اگر برنامه کمدی سفارش می‌دهيد از ما تأيیديه نخواهيد. چند روز بعد دوباره جناب نظريه‌پرداز زنگ زده بود و مديرمان را قبض روح کرده بود که رفته‌ام قم و نظريه را با چند نفر از بزرگان حوزه مطرح کرده‌ام و اکيدن خواسته‌اند که اين را بايد از تلويزيون پخش کنيد. گفت چه کنيم؟ گفتم من باشم سر همان حرف دانشگاه می‌مانم، حوزه‌ای‌ها را هم حواله می‌دهم به دانشگاه و انجمن فيزيک. گفت حالا اصلن خودمان هم که نمی‌دانيم اين بابا حرف حسابش چيست، خبرش می‌کنيم بيايد يک چای بخوريم بلکه رضایت داد از خير نظريه بگذرد يا يک راه ديگری پيدا می‌کنيم.

خبرش کردند که فردا بيا جام‌جم. فردايش از نگهبانی جلوی در ورودی زنگ زدند که اين آقايی که دعوتش کرده‌ايد می‌خواهد با وانت بيايد داخل، راه بدهيم يا نه؟ نظريه را با وانت آورده بود. مديرمان گفت بيايد. خودمان هم رفتيم پايین ساختمان که به وقت رسيدنش منظره واقعی را ببينيم. يک کره عظيم فلزی پشت وانت بود که رويش را با موکت‌های رنگ و وارنگ پوشانده بود و يک جاهایی را کنده بود که توی کره هم معلوم بشود و آن تو هم يک خروار پارچه و چند تا توپ پلاستیکی و ... اصلن عظمتی بود. مجبور شديم همان پايین ساختمان دو ساعتی درباره نظريه جديد درباره زلزله سخنرانی بشنويم. من دو سه باری از زور خنده و به بهانه دستشويی رفتم داخل ساختمان و يک دل سير خنديدم منتها مدير بيچاره‌مان از ترس چهار تا نامه‌ای که از حوزه داده بودند دست همان بابا و هی نشان‌شان می‌داد يک تنه ايستاد و گوش کرد. دست آخر قرار شد نظريه را ببرد تا خبرش کنيم. کار به جاهای باريک کشيد و تنها راهی که به نظرمان می‌رسید اين بود که انجمن فيزيک را بگذاريم وسط که مانع پخش نظريه از تلويزيون بشود، که شد. احتمالن نظريه پرداز مورد نظر در اوضاع فعلی کتاب منتشر کرده باشد.

امروز داشتم نوشته‌ استادمان محمد قائد- خنده از بیخردی خیزد؟- را می‌خواندم ديدم نوشته‌اند: "گرچه دلمردگی مفهوم پیچیده‌ای نیست، مطمئن نیستم خنده دل را بمیراند دقیقاً یعنی چه. اما این‌قدر می‌دانیم افراط در هِرهِر و کِرکِر و زیاد با صدای بلند حرف‌زدن سبب می‌شود اکسیژن کمتری به مغز برسد و انسان به اراجیف‌گفتن، ‌یا بیشتر اراجیف‌گفتن، بیفتد.". هيچ نشانه‌ای از اين که اين حرف را از جايی نقل قول کرده باشند نديدم بنابراين آن "اين‌قدر می‌دانيم" يعنی خودشان می‌دانند.

اينجايی که من بخشی از کارهای تحقيقاتی‌ام را انجام می‌دهم اسمش "مرکز [تحقيقات] مغز کوئينزلند" يا QBI است. بلاخره هر چقدر از مغز و اعصاب و رشته‌های مرتبط با آن و کتاب و نشريه و مقاله و اطلاعات بخواهيد اينجا پيدا می‌شود. از قضا روی يکی از ديوارها و برای تفريح نوشته‌اند "آيا وقتی می‌خنديد دو تا از سلول‌های مغزتان را از دست می‌دهيد؟" اين را يکی از اهالی اينجا از روی يک وبسايت مربوط به بحث‌های علمی برای عموم برداشته است. وبسايت هم اینجاست برای اطلاع‌تان. توی همان وبسايت يکی در جواب نوشته: "اگر اينطوری بود تا حالا من مرده بودم".  

نه تنها هرهر و کرکر و با صدای بلند حرف زدن هيچ ربطی به کاهش اکسيژن در معز ندارد بلکه خنديدن باعث افزايش اکسيژن در خون و دسترسی بيشتر مغز به اکسيژن می‌شود. از قضا خنديدن با صدای بلند به کاهش هورمون‌های تنش کمک می‌کند و فشار هورمونی را از روی مغز و ساير اندام‌های بدن برمی‌دارد. اگر بيماری جدی در کار نباشد آن چيزی که به کاهش اکسيژن در مغز منجر می‌شود ارتفاع زياد، تنفس گازهای سمی و يا گاز خنده‌ست. البته نيکوتين و باقی دود و دم‌جات هم می‌تواند از جمله‌شان باشد! خنديدن جزوشان نيست ضمن اين که اگر به زياد و بلند حرف زدن باشد لابد مدام بايد معلم‌ها را آخر سال تحصيلی به جرم اشاعه خرافات مرخص کنند.  

برای اطلاع عمومی و اشاعه علم در ميان مردم و بخصوص درباره خنديدن اين هم شنيدنی‌ست که يکی از معروف‌ترين انجمن‌های علمی جهان که اسمش "انجمن امريکايی توسعه علم" يا AAAS است در راه‌اندازی يک وبسايت به نام "Science NetLinks" مشارکت کرده که درباره موضوعات عمومی برای علاقمندان به علم اطلاعات منتشر می‌کنند و سرفصل درسی هم دارند. قسمت مربوط به خنديدن هم دارند که اينجاست. حالا توی اين وضع اينترنت در ايران هم بلاخره بعضی اطلاعات دست يافتتی‌ست و بی‌اطلاعی آنقدرها هم موهبتی نيست.

به نظرم حضرات حوزوی به اندازه کافی کار دست علم داده‌اند- موضوع يکی و دو تا نمونه دعانویس توی کوچه هم نيست، کار به دم و دستگاه دولت و رئيس رؤسا رسيده- به همين دليل هم هست که آدم انتظار دارد برای جنابانی که نظريه‌پرداز را با وانت و چهار تا نامه می‌فرستند جلوی در رسانه‌، دستکم اهل رسانه زمينه خلق نظريات تازه فراهم نکنند که مثلن هرهر و کرکر باعث کاهش اکسيژن مغز می‌شود.

3.2.11

آنجا آدم‌ها فرار می‌کنند اينجا خود دين

تقريبن تمام پديده‌های زيستی از يک قاعده پيروی می‌کنند. اين قاعده عبارت است از بيشترين امکان استفاده از يک شروع قدرتمند. دانه‌ای که به اندازه کافی مواد غذايی در اطرافش نداشته باشد قدرت شروع تقسيمات سلولی را ندارد. به سازوکارهای تولید مثل هم که نگاه می‌کنيد می‌بيند همین قاعده در آن‌ها وجود دارد. اگر مثلن عضلات دست قوی نباشند نمی‌توانند در يک حرکت انفجاری درون سلولی انرژی حاصل از سوخت و ساز را به رشته‌های عضلانی منتقل کنند تا نیروی عضلات بيشتر از نيروی جاذبه بشود تا يک سبد ميوه را از روی میز بلند کنيم. اين قاعده در همه جا تکرار می‌شود.

مثلن شناگرهای حرفه‌ای همانقدری که ياد می‌گيرند چطور انرژی‌شان را در مسافت‌های مختلف به کار بگيرند که به وقتش از رقبا جلو بيفتند يک قسمت مهم‌تری را هم در جريان تمرينات‌شان ياد می‌گيرند. اين قسمت مهم عبارت است از اين که وقتی در ابتدای مسابقه شيرجه می‌زنند توی آب تا کجا از همان انرژی اوليه شيرجه استفاده کنند. تبديل انفجاری انرژی پتانسيل درون عضلات به انرژی جنبشی که شناگر را از روی سکو حرکت می‌دهد مهم‌ترين بخش مسابقه‌ست. برای همين هم هست که وقتی مسابقات شنا را نگاه می‌کنيد می‌بينيد شناگرها تا مدت قابل توجهی بعد از شيرجه زدن توی آب هنوز زير سطح آب هستند و دست و پای‌شان را صاف نگه داشته‌اند. در حقيقت می‌خواهند از نيروی شروع کاملن استفاده کنند و وقتی سرعت‌شان کم شد آنوقت دست و پاهای‌شان را برای حرکت کردن به کار بگيرند. بنابراين شروع از همه چيز مهم‌تر است و بايد از تمام انرژی آن استفاده کرد. در باتری ماشين هم همين شبيه‌ سازی انجام شده و کار باتری اين است که زمينه روشن کردن ماشین را فراهم کند. وقتی باتری يک ماشین خراب می‌شود و مجبور به هل دادنش هستيم دوباره همان شروع قدرتمند را شبيه سازی می‌کنيم.

خوب اين قاعده شروع قدرتمند در پديده‌های اجتماعی هم وجود دارد. يک شروع قدرتمند می‌تواند يک اتفاق قابل توجه توليد کند. منتهای مراتب همانطوری که بايد موانع پيش روی يک شروع قدرتمند را کاهش داد بلکه بايد از تمام ظرفيت‌های يک شروع قدرتمند هم استفاده کرد. اين چيزی‌ست که بسختی می‌شود در جامعه‌ی انسانی انجامش داد، فرقی هم نمی‌کند که درباره کدام جامعه حرف می‌زنيم. هزاران مؤلفه وجود دارد که گاهی اثرشان باعث می‌شود قدرت يک شروع خوب کاهش پيدا کند و انرژی به کار گرفته شده برای شروع به هدر برود.

برای من، شبيه سازی اتفاقات بعد از انتخابات از اين جنبه جالب شده که در درون آن می‌شود تمام مؤلفه‌های حرکت دهنده و بازدارنده را ديد. می‌شود نقش آدم‌ها را پيدا کرد و تا حد قابل قبولی سازوکارهای درون جامعه را شبيه سازی کرد. البته به حد قابل قبول معنی‌اش اين نيست که همه چيز دارد از روی يک نقشه از پيش تعيین شده حرکت می‌کند و می‌توانيد به طور دقيق پيش‌بينی کنيم توالی رخدادها چطوری‌ست، چنين چيزی ممکن نيست. ولی می‌شود مسير کلی حرکت را ديد و در نتيجه نقاط خارج از مسير را تشخيص داد. آنقدری که من ديده‌ام، تا حد قابل توجهی هم می‌شود مسيرهای راديکال را ديد. خوب اين حرف‌ها معنی‌اش چيست؟ به نظرم مهم‌ترين سؤال اين است که آيا جامعه معترض ايرانی دارد جوامع مشابه با خودش را رهبری می‌کند يا از آن‌ها پيروی می‌کند؟ به عبارت ديگر آيا مثلن معترضان ايرانی از معترضان تونسی يا مصری عقب افتاده‌اند و حالا بايد از آن‌ها ياد بگيرند و بخاطر از دست رفتن فرصت تغيیر قدرت حاکمه غصه‌دار باشند؟

به نظر من، جواب اين سؤال "مطلقن نه" است. معترضان ايرانی نه ‌تنها عقب نيفتاده‌اند بلکه با فاصله بسيار زیادی از جوامع مشابهش دارند حرکت می‌کنند. اين حرف را برای دلخوشی‌تان نمی‌زنم. يعنی دليلی ندارد بيخود دلخوش يا ناخوش‌تان کنم. اصولن موضوع در همان مؤلفه‌هایی‌ست که وقتی آن‌ها را واکاوی می‌کنيد متوجه می‌شويد اين سی سالی که جمهوری اسلامی در ايران حکومت کرده هويت يک بخش‌هايی از جامعه ايرانی پررنگ‌ شده که اصولن در جوامع خاورميانه و خاور دور مثل کشورهای شرق آسيا هم وجودشان محل اهميت نيست چه برسد به پررنگ شدن. دو مورد خيلی واضح‌شان را می‌نويسم که ببينيد چقدر اوضاع فرق دارد.

اول موضوع زنان است. در تمام کشورهای عربی- اسلامی موضوع زنان و حقوق شخصی و اجتماعی‌شان محل توجه نيست. سواد به معنای درس خواندن در جوامع عربی- اسلامی برای زنان هنوز موضوع حاد اجتماعی‌ست و طبيعی‌ست که مشارکت زنان در فعاليت‌های اجتماعی را نمی‌شود در حد نمايش‌های تلويزيونی‌شان باور کرد. موضوع ازدواج، زندگی و حقوق زنان پيش از ازدواج و زندگی و حقوق پس از ازدواج نمونه‌های معروفی هستند که همه‌مان در موردشان می‌دانيم. يک مسافرت کوتاه ولی غير توريستی به کشورهای حوزه خليج فارس به هر ناظری نشان می‌دهد وضعيت زنان در کشورهای عربی- اسلامی در چه مرحله‌ای‌ست و اصولن می‌شود درباره‌ی مشابهش در جامعه ايرانی حرف زد يا نه. حقوق اجتماعی زنان در ايران جزو چالش‌های بزرگ حکومت و جامعه، هر دو، به حساب می‌آيد. يعنی هم حکومت از جنبه اسلامی با آن گرفتاری دارد و همين دارد شکل حکومت را عوض می‌کند، و هم جامعه به عنوان ایرانی با منش مردسالارانه‌ شرقی و خاورميانه‌ای با آن گرفتاری دارد و به اندازه قابل توجهی در سی سال گذشته به طور عام و در 15 سال گذشته به طور خاص در مقابل آن بازتر شده است. جامعه اسلامی شرق آسيا هم به طرز حيرت آوری از نگاه عربی- اسلامی به زن الهام گرفته‌اند و اگر مشارکت زنان بخش‌های غير اسلامی مثل چين و هند در رشد اقتصادی کشورهای شرق آسیا را کنار بگذاريم باقيمانده آن در مثلن مالزی و اندونزی به طرز حیرت آوری ضد زن است. وضعيت فقرای جنوبشرق آسیا و بخصوص وضعيت زنان‌شان هم دست کمی از افریقای سیاه ندارد. تونس و مصر بعد از اين مرحله تازه با چالش‌های جدی‌تری روبرو هستند که به نظر من بمراتب سخت‌تر از برکناری زين‌العابدين علی و حسنی مبارک است.

دوم موضوع نظام جايگزين است. تونس و مصر بعد از زين‌العابدين علی و حسنی مبارک به دنبال چه نظامی هستند؟ اين را که ممکن است دچار افراطگرایی بشوند بگذاريد کنار و فرض کنيد محمد البرادعی در مصر و يک نفر شبيه به او در تونس به قدرت برسند. در هيچکدام از اين دو کشور، و به طور عام در تمام کشورهای خاورميانه، جايگزينی برای نظام‌های فعلی‌شان وجود ندارد. حرف از آدم‌ها نيست، حرف از پشتوانه‌ای عقيدتی‌شان است. محمد البرادعی به طور قطع نمی‌تواند هويت اسلامی حکومت مصر را تغيیر بدهد و به جای آن چيزی مثل هويت عربی را بگذارد چون هويت عربی وجود ندارد. هويت عربی همان هويت اسلامی‌ست يعنی مختصات‌شان فرق چندانی با هم ندارند. اين تجربه جايگزينی يکبار ديگر در همان مصر و توسط جمال عبدالناصر اجرا شد و جز يک عربی نشاندن در کنار اسم "خليج فارس" به هيچ جای ديگری نرسید. نسخه کمدی همان جايگزينی را هم صدام حسين در عراق تکرار کرد که از قضا با نشاندن الله اکبر در روی پرچم عراق نشان دادن حالا که اسم خليج فارس را نمی‌شود کاری کرد بنابراين چاره‌ای جز تغيیر پرچم کشور عراق باقی نمانده. هويت عربی مربوط است به دوران ماقبل اسلام. اگر چنين هويتی قابل حصول بود در زمان عبدالناصر که جامعه عرب برای پذيرش آن آمادگی داشت مورد بهره‌برداری قرار می‌گرفت. ملی‌گرایی ناصر و حزب بعث عراق و سوريه تنها راه‌های ايجاد يک هويت عربی برای جامعه عرب بودند که هيچکدام هم به جايی نرسيدند. بنابراين جامعه مصر و تونس ناگزيرند در بهترين شکل چيزی باشند در شکل اسلام معتدل، يعنی همين چيزی که خودشان گفته‌اند، چيزی شبيه به ترکيه. خوب جامعه ايرانی، در اثر مجاهدت‌های سی ساله جمهوری اسلامی در به زور فرستادن مردم به بهشت تبديل شده است به جامعه لائيک. يعنی نه دینمداری زرتشتی به شکل ساسانيان و نه دينمداری اسلامی به شکل اين 1400 سال گذشته و بخصوص اين سی سال اخیر برای جامعه ايرانی مورد توجه نیست. دليلش اين است که هيچکدام از حکومت‌های دينی برای نيازهای اجتماعی جامعه ايرانی پاسخ نداشته‌اند. اين را با دينداری مردم اشتباه نگيريد. هر آدمی به اختيار خودش می‌تواند هر دينی داشته باشد ولی دينی که بخواهد حکومت کند نتيجه‌اش می‌شود همين چيزی که الان در جمهوری اسلامی دارد رخ می‌دهد و مورد اعتراض آدم‌های ديندار و بی‌دين است.

آن شروع قدرتمندی که از آن حرف زدم همين اعتراضات اخير جامعه ايرانی‌ست که به حد کافی قدرتمند است و دارد حکومت مذهبی جمهوری اسلامی را از جا درمی‌آورد. فکر نکنيد که الان تونسی‌ها از ما خيلی جلوترند که رئيس جمهورشان فرار کرده ولی احمدی‌نژاد و خامنه‌ای هنوز هستند. درست برعکس است. موضوع فرار اشخاص نيست، دين در جامعه ايرانی افتاده است به تله و برای رها کردن خودش دارد تقلا می‌کند که بتواند فرار کند. موضوع اين است که دار و دسته کودتاچی‌ها بعد از سی سال دمیدن توی شيپور دينمداری رفته‌اند با خواهش و تمنا لوح کورش را آورده‌اند که بلکه مردم رضايت بدهند که حالا اين سی ساله يک چيزی شده شما نديده بگيريد. آن شروع قدرتمند اعتراضات در جامعه ايرانی هنوز دارد بخوبی کار می‌کند و اين چيزی‌ست که بوضوح در کشورهای ديگر خبری از آن نيست. سی سالی که جمهوری اسلامی در ايران حکومت کرد چنان شروعی برای هويت طلبی برای جامعه ايرانی رقم زد که به قول حافظ حالا حالتی رفته که محراب به فرياد آمده. آنجا آدم‌ها فرار می‌کنند، اينجا اين خود دين است که دارد فرار می‌کند.

2.2.11

سيل می‌رود سايکلون می‌آيد

اين عکس را روز شنبه گرفتم.

در واقع گل بود به سبزه نيز آراسته شد. حدود شش ساعت ديگه يکی از بزرگ‌ترين سايکلون‌های گرمسيری با شمال و مرکز ايالت کوئينزلند برخورد می‌کنه و اين اتفاق در جايی رخ ميده که سه هفته پيش دچار سيل شديد شده بود. از جنبه طبقه‌بندی هم اين سايکلون که اسمش رو "ياسی" (Yasi) گذاشته‌اند از درجه 5 هست که اصولن سرعت باد در آن به بيشتر از 250 کيلومتر در ساعت می‌رسد. جهت اطلاع‌تان اين که اسم سايکلون‌ها را در شعبه‌های منطقه‌ای سازمان جهانی هواشناسی تعيین می‌کنند ولی اصل بر اين است که اسامی سايکلون‌ها يکی در ميان زنانه و مردانه باشد. امروز صبح در خبرهای راديو شنيدم که سرعت سايکلون ياسی در روی اقيانوس به 350 کيلومتر در ساعت هم رسيده. به تمام ساکنان شمال تا مرکز کوئينزلند اخطار داده‌اند که بايد بلافاصله از خانه‌های‌شان بروند بيرون و خودشان را برسانند به مکان‌های امنی که برای‌شان تعيین کرده‌اند. از قرار چيزی حدود 15 دقيقه طول می‌کشد تا سایکلون از منطقه عبور کند منتها سيل و خرابی همان 15 دقيقه به حد خطرناکی زياد است و همين هم شده که خروج از منطقه را از شکل داوطلبی به اجباری تغيیر داده‌اند. به عکس که نگاه کنيد متوجه جهت چرخش سايکلون می‌شويد که در جهت حرکت عقربه‌های ساعت است. در نيمکره شمالی جهت حرکت سايکلون برخلاف حرکت عقربه‌هاست ولی نکته جالب اين است که جهت حرکت سايکلون در نيمکره جنوبی با جهت حرکت کره زمين در فضا يک جور است. يعنی زمین هم در جهت عقربه‌های ساعت به دور خودش می‌چرخد.

حالا البته در دو سه روز گذشته اوضاع هوا در بريزبن هم خیلی درهم و برهم بوده و احتمال بارندگی شديد در بريزبن هست. خلاصه که امسال واقعن تابستانی شد توی کوئينزلند.