29.5.11

جمهوری اسلامی؛ غايبان اصلی

من آدم مذهبی نيستم، منتها اگر بنا باشد در تغييرات سياسی اينروزهای جامعه ايرانی برای خودم راهی انتخاب کنم که کمک کند به اين که غول مذهب به درون شيشه برگردانده شود آن راه اين است که از معمم‌های سنتی حمايت کنم. خوب البته ممکن است بهتان بربخورد که يک آدم غيرمذهبی چطور ممکن است در اين بزن بزن‌های سياسی جانب معمم‌های سنتی را بگيرد. به نظرم آمد دلايلم را بنويسم شايد به درد گفتگو کردن بخورند.

اول از همه اين که، به نظر من، در گروه معمم‌ها سه دسته وجود دارد. دسته سياسی‌ها، دسته متجدد‌ها و دسته سنتی‌ها. معمم‌های سياسی بنای‌شان بر حکومت کردن است و اصولن حکومت‌های مذهبی و متعصب را همين معمم‌ها اداره می‌کنند. دليلی هم نمی‌بينند که قوانين مذهبی را در تمام امور جاری نکنند چون در واقع مامور به ادای تکليف‌اند نه مامور به نتيجه. در کنار اين‌ها دسته متجددها هستند که به دنبال پيدا کردن راه‌هايی برای تفسير باورهای دين بر اساس نيازهای جديد جامعه هستند و مهم‌ترين حرف‌شان فقه پوياست که عبارت است از تخصصی شدن فقاهت. اما دسته سنتی‌ها باورهای دينی را در اندازه‌های خانوادگی و زندگی خصوصی آدم‌هايی که باهاشان مرتبطند حفظ می‌کنند.

خوب جامعه ايرانی حالا بعد از سی و يکی دو سالی که از عمر خشونتبار جمهوری اسلامی می‌گذرد تا حدود قابل توجهی دين‌زده شده منتها اين دين‌زدگی در حريم عمومی‌ست و عامل اصلی‌اش هم فشار جمهوری اسلامی برای مسلمان کردن جامعه‌ای‌ست که هزار و چهار صد سال پيش از جمهوری اسلامی يک بار ديگر هم به زور مسلمان شده بوده. با همه اين دين‌زدگی اجتماعی هنوز راه يک دسته از معمم‌ها به درون خانه‌های مردم باز است. آن دسته همين معمم‌های سنتی هستند. کجا می‌شود پيدای‌شان کرد را می‌نويسم ولی در کل از سه دسته معمم‌هایی که نوشتم در اين حکومت نقش داشته‌اند به مرور دسته سنتی‌ها از دور خارج شده و حالا ديگر اثری ازشان در حوزه عمومی نيست.

در حريم خصوصی يک چيزهايی در ميان افراد جامعه وجود دارد که اسمش را ممکن است بگذاريد دين ولی واقعيتش اين است که جای فعلی‌شان در حوزه فرهنگ است. کتمان کردنش هم بيشتر به ضرر جامعه تمام می‌شود. مثلن نذری دادن و فاتحه خواندن و دخيل بستن به ضريح اين و آن موضوع شخصی آدم‌هايی‌ست که از آن طرف که نذری می‌دهند از اين طرف هم وقتی وارد مجلس عروسی فاميل‌شان می‌شوند ممکن است تا کله سحر بزنند و برقصند. اسم اين دينداری و بزن و برقص عبارت است از دين عرفی که تقريبن همه جای دنيا هم هست ولی آدم‌ها می‌توانند با خيال راحت هم آن را رها کنند و مجازات هم ندارد. هر جای دنيای توسعه يافته که برويد همين وضعيت برقرار است و کسی مانع دينداری خصوصی مردم و خروج‌شان از دين و مذهب هم نمی‌شود.

در مورد معمم‌ها به طور کلی شما ممکن است اسم حضرات با بگذاريد روحانيون، اين البته به خودتان مربوط است. ولی من هيچ روحانيتی در آن‌ها نمی‌بينم، با اين همه، معمم‌های سنتی درست مثل عطاری‌ها هستند که برای گروهی از مردم قابل اعتمادتر از پزشک متخصص‌اند. باز اين هم به خود آن آدمی بستگی دارد که می‌خواهد سياتيکش را با جوشانده‌های گياهی درمان کند يا برود پيش پزشک متخصص. منتها اين قابليت عطاری وقتی به دست معمم‌های سياسی می‌افتد آنوقت عطاری‌ها را به قيمت تعطيلی داروخانه‌ها زياد می‌کنند. اين همان اتفاقی‌ست که در شکل کلی جمهوری اسلامی افتاده است. البته در همين مثال عطاری معمم‌های متجدد هم به زمين و زمان می‌زنند تا مردم را قانع کنند که جوشانده‌های گياهی می‌توانند درد سياتيک را کم کنند ولی حالا پزشک هم خوب است بعد از معاينه همين جوشانده را تجويز کند. مردمسالاری دينی يکی از همين مدل جوشانده‌های عطاری‌ست که معمم‌های متجدد آن را تجويز کرده‌اند و نه سياتيک را درمان کرده و نه اعتباری برای مغازه عطاری باقی گذاشته.

معمم‌های سياسی و متجدد، به نظر من، عامل دردسر برای جامعه محسوب می‌شوند و اتفاقن چون دنيا را هم عوض نمی‌کنند و فشارشان بر جامعه‌ای‌ست که تحت کنترل دارند بنابراين نتيجه‌ی عملی کارهای‌شان از شکل انداختن امور عادی يک جامعه‌ست. نکته جالب هم اين است که هر دو گروه به مقدار زيادی در خرابی‌های اجتماعی با همديگر مشارکت فعال دارند. بهترين نمونه اين وضعيت در جناح‌بندی‌های سياسی اينروزهای جمهوری اسلامی‌ست.

مثلن در جناح راست خامنه‌ای نقش معمم متجدد و جنتی نقش معمم سياسی را بازی می‌کند و در جناح چپ خاتمی معمم متجدد و کروبی معمم سياسی‌ست. رهبری رسمی جمهوری اسلامی هم در دست رفسنجانی‌ست که هر دو بخش متجدد و سياسی را توامان دارد و از قضا توانايی او در مهار بحران‌های اين سی و دو سال ناشی از همين دوگانگی اوست. خمينی هم همين نقش دوگانه را داشت و نگاهی به فتواهای متنوع او قانع‌تان می‌کند که بخوبی در هر دو دسته سياسی و متجدد نقش‌های قابل توجهی بازی می‌کرد. به نظر من، اظهار نظر کروبی مبنی بر اين که شيوه حکومتی همانی‌ست که مردم به آن رأی بدهند و هيچ قيدی هم در نوع آن نگذاشته نشان می‌دهد بلاخره او هم به نتيجه نامطلوب حکومتگری معمم‌های سياسی و متجدد باور پيدا کرده.

منتهای مراتب خوب که نگاه می‌کنيد می‌بينيد معمم‌های مدافع سنت تقريبن در هيچ کجای درگيری‌های سياسی جمهوری اسلامی نيستند و می‌شود آن‌ها را غايبان اصلی نامگذاری کرد. دليل چنين غيبتی اين است که معمم‌های سنتی در دوران جمهوری اسلامی رفته رفته از حوزه عمومی کناره گرفته‌اند تا مخاطبان ثابت‌شان را خرج حکومت نکنند. معروف‌ترين نمونه معمم سنتی اينروزها عبارت است از سيستانی که دور بودنش از ايران باعث شده تا در مدار حکومت قرار نگيرد و در عوض دسته سنتی‌ها را تقويت کند. همين قدرتمندی او باعث شده تا قدرت دسته معمم‌های سياسی مثل مقتدی صدر و دسته معمم‌های متجدد مثل عمار حکيم فقط شامل گروه‌های کوچکی از جامعه مسلمانان عراق بشود و در عوض عراقی‌های شيعه به طور خاص و مسلمان‌های عراق به طور عام در مدار او قرار بگيرند.

خوب اگر بپرسيد معمم‌های سنتی ايران کجا هستند و چه کسی رهبری‌شان می‌کند تنها نشانی‌ای که می‌توانم بهتان بدهم اين است که سراغ‌شان را بايد در مراسم عقد و عروسی گرفت. رهبری‌شان هم غيرمتمرکز است و اين نقطه قوت آن‌هاست. البته خطبه عقد به مثابه متن يک قرارداد انسانی را می‌شود در دفتر شهرداری و توسط يک کارمند اداره شهرداری هم خواند منتها معمم‌های سنتی به نيازهای گروهی از مردم جواب می‌دهند که اگر کارمند شهرداری برای‌شان خطبه عقد را بخواند آنوقت اگر خبری از سوء استفاده مالی در شهرداری محل‌شان بشنوند واکنش‌شان اين است که به سرعت پشتيبان دسته معمم‌های سياسی بشوند.

به نظر من، راه ورود حکومت غيرمذهبی به ايران از مسير قدرت گرفتن معمم‌های سنتی خواهد بود که به طور طبيعی مشتری ثابت را می‌پسندند و برای همان مشتری‌ها هم هر روز تزئينات عطاری‌شان را عوض نمی‌کنند بلکه محتويات قوطی‌های‌شان را پر نگه می‌دارند.

26.5.11

اتفاق غيرمنتظره

به نظر امروز يکی از آن اتفاقات غيرمنتظره‌ای که فکرش را هم نمی‌کردم رخ داد. فکرش را هم نمی‌کنيد بعد می‌بينيد يک جایی حواس‌شان هست. عکس گرفتم که ببينيد موضوع چيست.

روی ميز کار من توی آزمايشگاه همه چيز هست. يک کمد هم آنطرف‌تر هست که پر است از ميخ و پيچ و انبردست و آچار که به درد تعميرات جزئي وسايل آزمايشگاه می‌خورند. خوشبختانه يک بابایی هم سال‌ها پيش رفته وسايل نامربوطی مثل اره آهن‌بر و چسب پوليکا و يک مشت چيزهای ديگر خريده و ريخته توی کشوهای همان کمد. اگر ماشين می‌آمد توی آزمايشگاه همينجا تعويض روغن هم می‌کرديم. من خيلی از اين وسايل برای کارهای هنری استفاده می‌کنم. يکی دو بار هم عکس‌های‌شان را گذاشته بودم توی همين وبلاگ.

چند مدت پيش داشتم با يکی از دوستانم درباره اوضاع ايران حرف می‌زدم و حرف‌مان رسيد به اين که خانم‌ها توی ايران دوست دارند دوچرخه‌سواری کنند ولی دم و دستگاه حکومت اجازه نمی‌دهد و از اين مسخره‌تر نمی‌شود که يک تفريح بی‌ضرر را از خانم‌ها دريغ کنند بعد هم از آن طرف مشکل بنزين و حمل و نقل عمومی هم داشته باشند. فردايش شروع کردم به درست کردن دوچرخه با سيم و مفتول‌های نازک و با همان سيم‌ها هم شکل خانم‌ها را درست کردم و بعضی روزها کنار ميز کارم انواعی از دوچرخه‌ها را چسباندم به يک ديواره.

از در آزمایشگاه که وارد می‌شويد اول از همه چشم‌تان می‌افتد به اين دوچرخه‌ها و آدمک‌ها. ظاهرن آن‌هایی که دوچرخه‌ها را ديده بودند اينطرف و آنطرف توی دانشکده گفته بودند که فلانی دوچرخه‌های سیمی درست می‌کند. بعضی‌ها آمدند برای تماشا و بعد گاهی هم می‌آمدند برای ديدن نمونه‌های جديد. هر بار هم همان حرف‌های قبلی درباره‌ی این که خانم‌ها در ايران نمی‌توانند دوچرخه‌سواری کنند تکرار می‌شد. در واقع از اول هم فکر ساخت‌شان بر همين اساس بود.

تا به حال فقط اهل دانشکده که همگی زيست‌شناس هستند می‌آمدند تماشا منتها امروز معلوم شد وقت‌هایی که خودم نبودم يک آدم‌های ديگری هم آمده بودند برای ديدن دوچرخه‌ها و آدمک‌ها. اين را امروز بهم خبر دادند.

داستان از اين قرار بوده که چند نفری از دانشکده هنر آمده بودند و دوچرخه‌ها را ديده بودند و موضوع برای‌شان جالب بوده. امروز تلفن زدند که ما خيلی دوست داريم توی ساختمان نمايشگاه دانشگاه دوچرخه‌ها و آدمک‌های تو را با موضوع "زنان ايران، دوچرخه‌سواری ممنوع" به نمايش بگذاريم و زنگ زديم که ببينيم تو اجازه می‌دهی؟ گفتم چطوری باخبر شدید؟ گفتند از اين و آن شنيديم و يک روزی آمدیم و ديديمشان و به نظرمان خيلی پيامی که به مخاطب می‌دهد قدرتمند است.

خيلی غيرمنتظره بود. يعنی هيجانزده شدم که دوچرخه‌ها و آدمک‌ها اينقدر اثر گذاشته روی آدم‌هايی که آن‌ها را ديده بودند. تا جایی که می‌دانم نمايشگاه هنری دانشگاه با نمايشگاه‌های 8 دانشگاه بزرگ استراليا برنامه‌های مشترک دارند و معمولن بعد از هر نمايشگاهی که برگزار می‌کنند کارهای‌شان را به موزه‌های ايالتی هم امانت می‌دهند. يعنی من هنوز خيلی هيجانزده هستم.


20.5.11

طرح خاتمی: نسخه‌ای برای مالاريا

من قاضی نيستم ولی به عنوان يک آدم عادی جامعه احساسم اين است که قاضی در هر جامعه‌ای که قضاوت کند ناگزير است ملاک اصلی‌اش را رساندن جامعه و افراد آن به مدينه فاضله بگذارد. در غير اينصورت و با ملاحظه شرايط اجتماعی و محلی در صدور حکم قضاوت قاضی منجر به سقوط جامعه به جمعيتی غارنشين و بدوی و پيرو سرما و گرمای هوا خواهد شد. خوب از همينجا می‌شود داستان را شروع کرد، یعنی از همين بخش که "ناگزيری در ملاحظه شرایط اجتماعی" در دنيای جديد محل مرافعه‌ی مردم با حکومت است.

تقريبن در همه دنیا هزينه‌های بسيار زيادی صرف می‌شود تا توليد مثل پشه آنوفل را کنترل کنند. دليل اصلی‌اش اين است که شکم پشه ماده محل فرآوری تک ياخته‌ای به نام پلاسموديوم است که با نیش پشه به بدن انسان منتقل می‌شود و آن کسی که نيش زده شده مبتلا به مالاريا می‌شود. پلاسموديوم به سلول‌های قرمز خون حمله می‌کند و آن‌ها را آلوده می‌کند. با آلوده شدن سلول‌های قرمز پلاسموديوم تکثير می‌شود و بعد از تب کردن فرد آلوده و به دنبال ترکيدن سلول‌ها ياخته‌ها وارد جريان خون می‌شوند و دوباره سلول‌های قرمز ديگری را آلوده می‌کنند و این چرخه آلودگی و تب و ترکيدگی تکرار می‌شود. همين تکراری بودن و نوبتی رخ دادن مراحل آلودگی‌ست که منجر به ناميدن مالاريا به "تب نوبه" شده. منتها يک نکته خيلی مهم اين است که با وجود همه هزينه‌های تحقيقاتی و درمانی که برای ريشه‌کن کردن مالاريا انجام شده و ميزان بالای مرگ و مير ناشی از اين عارضه هم اين هزينه‌ها را توجيه می‌کند اما کسانی هم هستند که در مقابل عامل بيماری يا پلاسموديوم مقاومند. مثلن کسانی که مبتلا به عارضه داسی شکل شدن سلول‌های قرمز خونی هستند با مالاريا مشکلی ندارند چون پلاسموديوم بهشان کارگر نیست. تالاسمی‌ها هم همينطورند. در افريقا و خاورميانه و حتی جنوب ايران کسانی زندگی می‌کنند که سلول‌های قرمز خونی‌شان داسی شکل است يا تالاسمی دارند و درست در همانجاهايی که مالاريا بيداد می‌کند اين‌ها مشکلی ندارند.

حالا سوال اين است که برای مبارزه با مالاريا که مرگ و مير زيادی دارد آيا بهترين راه اين است که آدم‌ها به طور ژنتيکی مثلن تالاسمی داشته باشند یا سلول‌های قرمز خونی‌شان داسی شکل باشد؟ يا اصولن اين‌هايی که تالاسمی دارند خودشان به طور بنيادی گرفتاری‌های ديگری دارند که بايد حل بشود که تازه به شرایط عادی برسند و برای اين که آدم‌های عادی مالاريا نگيرند بهتر است همان هزينه‌ها پرداخت بشود تا عمل مالاريا را از بين ببرند؟

حرف‌های خاتمی درباره وضعيت سياسی ايران و درگيری‌های طولانی مدت مردم با حکومت چيزی‌ست شبيه به وضعیت درگيری جوامع با مالاريا.

فرض کنيد همين الان هم حکومت و هم مردم همه گرفتاری‌ها را کنار گذاشتند و همديگر را بخشيدند. قدم بعدی چیست؟ مشکلی که خاتمی در موردش اظهار نظر نکرده و، به نظر من، مهم‌ترين بخش داستان است اين است که بعد از بخشش طرفين افق آينده را چطوری باید ديد؟ مطالبات اجتماعی و سياسی جامعه بر اساس چه مبنايی قضاوت می‌شود؟ اين همان چيزی‌ست که آن بالا درباره قاضی نوشتم. اين آن چيزی‌ست که در تحليل خاتمی وجود ندارد و از قضا برای من که به طور شخصی از رويه خاتمی حمايت می‌کنم حالا تقريبن برايم مسجل شد که ديگر جایی برای حمايت از این حرفش باقی نمانده است. حدس من اين است که اين آخرين تيری‌ست که می‌شد به سمت هدف پرتاب کرد و خاتمی با نشانه رفتن تقريبن "هيچ چيز" تير را رها کرده. هدف حکومت در تغيير ژنتيکی جامعه‌ست که درگير شدن در مالاريا را به حداقل می‌رساند و در عوض هدف مردم اين است که مالاريا را ريشه‌کن کنند. خاتمی با پرتاب يک تير نمی‌تواند دو هدف متضاد را نشانه بگیرد و اين چيزی‌ست که خود او بايد پيش از اين می‌دانست.

نمونه بسيار روشن اين اشکال در همين داستان اسيدپاشی و مجازات اسيدپاش رخ داد و تقريبن تمام لايه‌های جامعه را وادار به موضعگیری شخصی یا اجتماعی کرد. بخشش يا قصاص بدون توجه به قدم بعدی فقط می‌تواند موضوع را در حد يک دعوای شخصی حل و فصل کند و کمکی به پيدا کردن يک راه حل اصولی يا دستکم حرکت به سمت راه حل نمی‌کند. واقعيت اين است که کور شدن اسيدپاش همانقدر موضوع را به مجازات فردی تقليل می‌دهد که بخشش آمنه در ازای دريافت مقداری پول. در هر جامعه‌ای حتی به شکل تصادفی هم کسانی وجود دارند که سلول‌های بدن‌شان در مقابل مالاريا مقاوم است و در جایی زندگی می‌کنند که بالاترين ميزان درگيری با مالاريا وجود دارد. حل کردن موضوع در حد بخشش يعنی تقليل دادن درمان مالاريا در جامعه به گزيده شدن تصادفی يک فرد مبتلا به تالاسمی با پشه آنوفل و نتيجه گيری مضحک بر اساس کاهش کارآیی نيش پشه‌های جديد.

طرح خاتمی به اين دليل بی‌هدف و سرگردان و البته غيراجرایی‌ست که مشکل سياسی مشی آينده حکومت را نمی‌شود با آن ترسيم کرد چون چنين مشی‌ای پيش از اين ترسيم شده و حکومت در شکل فعلی‌اش تنها قائل به اجرای آن است. درست به همين صورت که مجازات اسيدپاش يا بخشندگی قربانی را نمی‌شود در جامعه تعميم داد چون نظام قضاوت را به چيزی در حد کدخدامنشی تغيیر می‌دهد. در هر دو حالت بايد نتيجه ناشی از اين عمل را برای ترسيم يک منطق کاربردی در عالم واقعيت به کار گرفت.

جمهوری اسلامی، حتی در شکل ابتدايی آن مثلن در دوران خمينی، فاقد تئوری حکومتی بوده. ترويج روش حکومتی با منش حکومتی هم فرق دارد. يعنی نمی‌شود حکومت اسلامی را برای جايی تجويز کرد ولی جزئيات حکومت کردن را ناديده گرفت. اين که آدم با اسلحه برود توی بانک و در همان لحظه بالاترين مقام اجرايی بانک بشود معنی‌اش اين نيست که می‌تواند دستور بدهد از حالا که من رئیسم سود سپرد‌های کوتاه مدت فلانقدر زياد بشود، با اسلحه فقط می‌شود صندوق يک بانک را خالی کرد. اين که اسلام برای حکومت‌داری خوب است با اين که چطور بايد محتوای اينترنتی توليد کرد فرق دارد. خاتمی با طرح "ببخش" فقط می‌تواند حکومت‌داری اسلامی بی حساب و کتاب را تجويز کند ولی شيوه‌های حکومتی حتی در حد "مردمسالاری دينی" را هم نمی‌تواند تجويز کند چون به طور عملی هيچکس در اينباره کاری انجام نداده و در سی سال گذشته هم با تزريق پول نتيجه‌ای نداده است. جمهوری اسلامی هم برای خلاصی از همين فقدان تئوری‌های حکومتی‌ست که ناگزير شده همه چيز را به يک نفر بسپارد و در نتيجه جامعه را از برنامه‌ريزی عاجز کرده و به شکل خانه‌ای درآورده که صاحبش يک روز دارد می‌خورد يک روز ندارد نمی‌خورد. درست شبيه به اين که اسیدپاش و قربانی را از شکل بحران اجتماعی خارج کنيم و به شکل فردی برای آن راه حل پيدا کنيم و امروز يکی را کور کنيم فردا به يکی ديگر پول بدهيم.

به نظر من، خاتمی بعد از طرح شرکت در انتخابات که شاخص خوبی برای اندازه‌گيری انعطاف حکومت بود حالا رسيده است به طرح "مردم و حکومت همديگر را ببخشند". خوب تغييری معنی‌اش اين است که خاتمی هم به آخر خط رسيده است و حالا دارد به ناکارآمدی تئوريک حکومت در مقابله به بحران‌های اجتماعی جامعه اشاره می‌کند.

چند وقت پيش نظرم را نوشته بودم که جمهوری اسلامی ماشه را کشیده و از بخت بد بايد منتظر بود تا با فشار شديد بين‌المللی و چه بسا با حمله چيزی تغيير کند. طرح خاتمی به طور کامل همان نظر را تایید می‌کند. درست به همين دليل است که هزينه‌های زيادی صرف می‌شود تا مالاريا را ريشه‌کن کنند و هيچکس در دنيا به عوض ريشه‌کنی مالاريا به فکر خرج کردن برای تالاسمی کردن مردم نيست. اين همان منطقی‌ست که با آن به عراق و حالا ليبی حمله کردند. و درست همان منطقی‌ست که گورباچف را وادار کرد تا بدون خونريزی پرچم کمونيسم را بياورد پايین و دست از تالاسمی کردن مردم شوروی سابق بردارد.

18.5.11

بگو نيستند

نه که فکر کنيد من دلم غنج می‌رود که مثلن دو ساعت حرف بزنم ولی انگار يک جور مسئوليت اجتماعی در خانواده ما هست که همه‌اش هم افتاده به گردن من که در غياب تخمه آفتابگردان که يک آدمی را سرگرم کند و در عين حال مسابقه فوتبال را هم از تلويزيون تماشا کند اينجانب بدون احتساب استراحت ميان دو نيمه همانقدر می‌توانم برای ميهمان يا ميهمانان بدبخت حرف بزنم. تضمينی‌.

چند سال پيش ايام عيد يک گروه ميهمان آمدند خانه‌ی ما. پدر و مادرم رفته بودند عيد ديدنی اينطرف و آنطرف. من مانده بودم کارهای ناتمامم را انجام بدهم. همان دم در خانه زنگ زدند که منزل تشريف داريد؟ ديدم اينهمه راه آمده‌اند برای عيد ديدنی، اخلاقن نمی‌شود جز بفرماييد چيز ديگری گفت. از همان پشت گوشی يک خوشامد غرا تحويل‌شان دادم و تا از حياط برسند داخل خانه هر چقدر با شيرجه رفتن اينطرف و آنطرف می‌شد خرت و پرت‌های ولو وسط راه را برداشتم. هشت نفر، يعنی دو تا خانواده با هم آمده بودند عيد ديدنی.

ترتيب ميوه و شيرينی و آجيل و پذيرايی را دادم و نشستم کنارشان که احوالپرسی کنيم. گفتند خودت تنهايی که. گفتم بله رفتند عيد ديدنی الان می‌رسند. بيچاره‌ها يک کمی جا به جا شدند که حالا که نيستند برويم فردا برگرديم و الان برسيم به جاهای ديگر. گفتم نه نگران نباشيد الان می‌رسند. انصافن هم کسی نگفته بود چه وقت برمی‌گردند منتها هر جوری با خودم کلنجار رفتم که تعارف نکنم نشد. در و دیوار را که نمی‌شد تماشا کنند. با خودشان هم نمی‌شد حرف بزنند، بلاخره آمده بودند خانه ما، من هم که از اهل همان خانه حی و حاضر نشسته بودم. ميانه‌ی من هم با "حالا هوا خيلی خوب شده" و "... خــــــــوب حالا چه خبر" هم اصلن خوب نيست. صاف بايد برويم سر اصل مطلب قابل گفتگو ... آی من حرف زدم ... آی من حرف زدم ...

ديديد توی سيرک يک بابايی چهل تا بشقاب را از وسط يکی يکی می‌گذارد روی چهل تا چوب و شروع می‌کند به دور دادن‌شان. اين هشت تا آدم تبديل شده بودند به همان بشقاب‌ها. يک کمی که سرعت حرف زدن‌شان کم می‌شد فی‌الفور باهاشان حرف می‌زدم و باز داغ می‌شدند ... اصلن معلوم نبود کی با کی دارد حرف می‌زند ... گاهی هم دو نفر از دو طرف اتاق را به همديگر وصل می‌کردم و مجبور بودند با داد با همديگر حرف بزنند که صدای‌شان شنيده بشود و اين خودش به هيجان شرايط اضافه می‌کرد و صدا به صدا نمی‌رسيد. خود من هم دستکم در پنج شش زمينه مختلف حرف می‌زدم. سوژه تازه هم داشتم که اگر کم آمد زمينه بدهم که متوقف نشوند.

تا حدود قابل توجهی ميوه و شيرينی‌ها را خوردند. به نظرم نمی‌فهميدند چطور دارند انرژی به خودشان تزريق می‌کنند فقط می‌دانستند که بايد يک چيزی بخورند که بتوانند حرف بزنند. پدر و مادرم هم سير دل‌شان داشتند عيد ديدنی می‌کردند و خبری ازشان نبود. ديدم با اين وضعيت الان است که ميوه‌ و شيرينی‌ها تمام بشود و هيچ خاکی نيست بريزم سر خودم و حضرات. توی خانه ما به طور سيستماتيک يک پاکت بزرگ تخمه آفتابگردان وجود داشت برای زمان‌های مسابقه ورزشی يا فيلم به درد بخور تلويزيون که آن را هم من می‌خوردم. رفتم پاکت را خالی کردم توی يک کاسه بزرگ و آوردم توی آوردگاه. انگار بنزين بريزيد روی هيزم در حال اشتعال. فقط شيپورهای استاديوم آزادی را کم داشتيم.

ديديد که تخمه آفتابگردان را که بد پوست بکنيد چقدر پوست اضافه درست می‌کند. فکر کنيد وسط با فرياد حرف زدن تخمه آفتابگردان هم بد پوست بکنيد ... هم می‌خواهيد حرف بزنيد هم می‌خواهيد پوست‌های خرد شده را از توی دهان‌تان جمع کنيد و در نتيجه نمی‌توانيد حرف بزنيد ... اصلن آدم سکته می‌زند از فشار حرف زدن و استفاده نکردن از دهان. اين بيچاره‌ها داشتند با همديگر گلاويز می‌شدند.

تمام تخمه آفتابگردان‌ها را هم خوردند و چربی تخمه‌ها و خستگی حرف زدن بدون استراحت کار خودش را کرد و همه بيحال افتادند اينور و آنور. اصلن اوضاع از مراسم عيد ديدنی خارج شده بود. من هم دلم سوخته بود که با آن همه نشاط آمده بودند عيد ديدنی حالا بايد زير بغل‌شان را می‌گرفتيد و می‌برديد که برسند به ماشين‌شان. يک ربعی با حال درب و داغان نشستند و بلاخره با زحمت بلند شدند که بروند. گفتم تشريف داشته باشيد الان می‌رسند. تقريبن هيچی نگفتند. انصافن خيلی از روی ارادت قلبی گفتم که بمانند منتها خيلی رعايت کردند که در جوابم يک بد و بيراهی نگفتند.

از قرار فردايش تلفن کرده بودند به پدرم و پيشنهاد داده بودند که وقتی خودتان نيستيد به فلانی بگويید جواب زنگ در خانه را ندهد. پدرم خيلی مؤکد اعلام کردند آقای محترم زنگ که می‌زنند اگر نبوديم بگو نيستند. اگر هم آمدند داخل تخمه آفتابگردان با آن همه چربی نمی‌گذارند جلوی مردم.

امروز دانشجوهای يکی از کلاس‌ها را به چهار گروه تقسيم کردم که در مورد يک مقاله با هم مشورت کنند. از همان روش قبلی استفاده کردم ديدم خيلی کارآمدی دارد. به نظرم برای هفته آينده به هر گروه يک پاکت تخمه آفتابگردان هم بدهم.

9.5.11

وزير علوم بعدی جابرابن حيان

وقتی حضرات جمهوری اسلامی درباره اسلامی کردن دانشگاه‌ها حرف می‌زنند در اينباره چيزی نمی‌گويند که خط و ربط دين و مذهب در رشته‌هايی که تجربی هستند چطور می‌شود؟ لابد يک طوری‌ست ديگر! منتها فعلن يک عده‌ای دارند يک طوری‌ست را معرفی می‌کنند که بهترين نمونه‌اش همين چيزی‌ست که لابد خبرش را خوانده‌ايد. اسم "مهدی موعود"، امام دوازدهم شيعيان، در صدر يک مقاله علمی.

آن آدمی که مقاله را منتشر کرده، صرفنظر از ارادتی که به يک کسی داشته، که به خودش مربوط است، از مهمترين و البته ابتدايی‌ترين اصول انتشار يک مقاله هم بی‌خبر بوده. مثلن؟ مثلن توی هر مقاله علمی چند تا بخش مهم وجود دارد مثل مشخصات تماس با پديد آوردنگان مقاله، و محل توليد محتوا (مثلن نام موسسه علمی). اين آقای "محمد رضا رستمی دارونکلا" که مقاله‌اش را با "مهدی موعود عج‌الله" به طور مشترک منتشر کرده يک علامت ستاره در کنار نام "مهدی موعود عج‌الله" گذاشته. اين يعنی اگر ساير محققان نياز به تماس با پديدآورندگان مقاله داشته باشند می‌بايست با نشانی مولف ستاره‌دار تماس بگيرند. حالا بفرمايند کجا تماس بگیرند؟


آقای رستمی داستان را مهيج‌تر کرده و آن پايین صفحه مخفف اسم‌های خودشان را هم نوشته، مولف اول M.M. Ajjalallah و مولف دوم M.R.R.Daronkola. بعد البته جلوی اسم خودش يک نشانه‌ی پاکت پستی گذاشته که با ايشان تماس بگيرند. يکی از بخش‌های کاربردی اين مقاله که مشکل قرون و اعصار را برای اهل دين حل کرده اين است که به ابتکار آقای رستمی حالا می‌دانيم که نا فاميل "مهدی موعود" يا همان M.M. عبارت است از "عج‌الله". علاوه بر اين که آقای رستمی با مقاله‌ای که مشترکن با "مهدی موعود عج‌الله" در حوزه شيمی منتشر کردند يک جوری موضوع جابرابن حيان را هم حل کردند که ساليان درازی‌ست به هر ترتيبی می‌خواهند حضور ايشان را در کلاس‌های درس "امام جعفر صادق" به دنيا گوشزد کنند. آقای رستمی بخصوص در دوران جديد موضوع را به حوزه پليمر هم کشانده‌اند که خيلی دست‌شان درد نکند. انصافن با همين روش می‌شود همه‌ی امامزاده‌های سرراهی را هم وارد حوزه علوم تجربی کرد.


حالا دنباله کار آقای رستمی بمراتب باحال‌تر است.

بر اساس مقررات انتشار مقالات علمی وقتی برای انتشار يک مقاله علمی اسم دو مولف را می‌نويسند مولف اول کسی‌ست که آزمايشات را انجام داده ولی اگر برای تماس با پديدآورندگان مقاله نشانی مولف دوم را ذکر کنند معنی‌اش اين است که مولف اول از جنبه رده‌بندی علمی در موقعيت پايین‌تری نسبت به مولف دوم قرار داشته. فی‌الواقع معنی‌اش اين است که مولف اول زير نظر مولف دوم کار می‌کرده. خوب در اين مورد مولف اول مقاله که عبارت است از "مهدی موعود عج‌الله" زير نظر "محمدرضا رستمی دارونکلا" در دانشکده شيمی تربيت مدرس مشغول انجام آزمايشات بوده و چون ايشان موقعيت اداری‌اش موقتی بوده بنابراين اگر کسی به دنبال اطلاعات بيشتر در مورد تحقيق باشد باید با نشانی مولف دوم که موقعيت ثابت دارد مکاتبه کند. از اين جالب‌ترش هم اين است که وقتی مقاله‌ای را برای انتشار می‌فرستيد اول بايد درستی محتوای مقاله توسط خود مولفان تاييد بشود، چطوری‌اش را خود آقای رستمی لابد باخبر است منتها حتی اگر يک جوری هم اين کار را انجام داده باشد در مرحله بعد همان مقاله را داوری می‌کنند. يعنی گروه دبيران نشريه می‌بايست مقاله را از جنبه علمی تايید کنند که معنی‌اش اين است که داورها سوادشان از صاحبان مقاله بيشتر است.

اين که داورها به طور عمومی سوادشان بيشتر است جزو اصول کاری انتشاراتی‌هاست و برای همين هم هست که موسسات انتشاراتی از کسانی برای سردبيری و دبيری نشريات علمی دعوت به همکاری می‌کنند که صلاحيت علمی‌شان به طور اصولی از صلاحيت علمی ارسال کنندگان مقالات بالاتر باشد. يعنی گلی به گوشه جمال آقای رستمی که باز با انتشار يک مقاله علمی موضوع "همه‌چيزدانی" رهبران دينی را حل کردند. آدم ياد تبليغات "موسسه توفيقيان" می‌افتد.

اين داستان را که بگذاريد در کنار ذات تشکيک پذير يافته‌های علمی آنوقت داستان تبديل می‌شود به اين که يک دستاورد علمی در طول زمان می‌تواند مورد ترديد قرار بگيرد و يافته‌های جديد هم به نادرست بودن نتايج آن برسند. بنابراين مولفان يک مقاله علمی با اين فرض که نتايج آزمايشات‌شان ممکن است در آينده غلط از آب دربيايند مقاله‌شان را برای انتشار می‌فرستند. علم يعنی آزمون و خطا و مقاله‌ی علمی هم يعنی ثبت همين‌ آزمون و خطاها. باز هم گلی به گوشه جمال آقای رستمی که بلاخره اين را هم با انتشار مقاله مشترک حل کردند.

جهت اطلاع‌تان هم اين که نشريه تحقيقات پليمر که مقاله تحقيقاتی آقايان را منتشر کرده ارگان رسمی انجمن پليمر است و مرکزشان هم در تايوان است ولی نشريه را موسسه اشپرينگر آلمان منتشر می‌کند.
حالا واقعن چرا همين آقای رستمی را نمی‌گذارند وزير علوم؟ 

8.5.11

نشانه‌های شرقی

يک رستورانی توی بريزبن هست به نام "احمد" که دو سه تا شعبه هم دارد. البته چون رستوران ترکی‌ست اسمش را نوشته‌اند "Ahmet". توی رستوران که می‌رويد متوجه می‌شويد که تا حد ممکن تلاش کرده‌اند که تزئينات داخلی‌اش را به مناسبت شرقی بودن رستوران به شکل هزار و يک شبی دربياورند. پرده‌های تور و نورهای قرمز و نارنجی و رقص عربی و ميز و صندلی‌های با روکش قرمز و نقش و نگار دار. منتها يک کمی که دقيق می‌شويد می‌بينيد کسی که مسئول تزئينات داخلی رستوران بوده من‌درآوردی کار کرده. حالا واقعيتش اين است که کسی که می‌رود رستوران قرار نيست تاريخ خاورميانه بخواند يا رفته باشد موزه شرق‌شناسی که جنس اصل را از بدل تشخيص بدهد. همين که رقص عربی دارند يعنی غذا در محيط هزار و يک شبی.

از قرار، تازگی‌ها مسئول تزئينات به سرش زده که ميزان شرقی بودن رستوران را يک هوا ببرد بالاتر. درست دم در رستوران يک چيزی گذاشته بود که آدم بايد پشت به آن نشانه می‌نشست که غذا از گلويش برود پايین. عکسش را گرفتم که ببينيد:


جالب اين است که کنار آفتابه يک پارچ مسی هم گذاشته بود و هر دو هم روی يک بلندی که مثلن از دور بتوانيد حدس بزنيد يک محل شرقی مثل رستوران جلوی روی‌تان است.



ضمن اين که اگر به عکس‌های مربوط به آفتابه لگن برای کاربردهای دست شستن کنار سفره غذا نگاه کنيد متوجه می‌شويد که لوله آفتابه‌های دست شستن دو تا قوس دارد که سرعت حرکت آب را بگيرد و مسير آب را به طرف پايین هدايت کند. اين که کنار رستوران بود از همان‌هايی‌ست که کاربردشان يک چيز ديگری‌ست.

لابد همه‌مان وسط جاده‌ها چنين نشانه‌هايی را ديده‌ايم که کاربردشان چيست.

اين را نمی‌شود جزو توهين‌های فرهنگی تلقی کرد چون آن بابايی که برداشته آفتابه و پارچ مسی را گذاشته کنار ورودی رستورانش منظوری جز دعوت مردم برای غذا خوردن در يک محيط شرقی نداشته. خيلی هم گلی به گوشه جمالش. منتها اگر از منظر فرهنگی به موضوع نگاه کنيم متوجه می‌شويم خيلی از مواقع اينجور اشتباهات ناشی از فقر فرهنگی خود ما شرقی‌هاست که از بس که درونگرايیم فرهنگ‌مان را به ديگران معرفی نمی‌کنيم و موضوع را به خودشان واگذار می‌کنيم که هر جور دوست دارند برداشت کنند. بدبختی‌اش اين است که اين برداشت آزاد غربی‌ها از فرهنگ شرقی بعدن تبديل می‌شود به عامل کينه‌جويی شرقی‌ها از غربی‌ها و مناسبتش هم اين می‌شود که اين‌ها دارند به فرهنگ شرق توهين می‌کنند.

يک قسمت‌های خنده‌داری هم از اوضاع خودمان هست که مشابه است با اين چيزی که در رستوران احمد ديديد. توی دوران شاه، که به هر حال رفت و آمد غربی‌ها به ايران آزاد بود، از جمله جاهايی که گردشگران يا ميهمانان ويژه را بهشان نشان می‌دادند مراسم کشتی زورخانه‌ای در زورخانه شعبان جعفری (بی‌مخ) بود. توی عکس‌های مربوط به همان مراسم زورخانه‌ای می‌بينيد يک پهلوان زورخانه يکی از ميهمان‌های زن يا مرد را گذاشته روی دوشش و توی گود دارد او را سواری می‌دهد. بعد که دقيق می‌شويد می‌بينيد يک قدم مثبت اين بوده که به هر حال پای خانم‌ها را باز کرده‌اند به محل زورخانه که به طور سنتی ورود خانم‌ها به آنجا ممنوع بوده. منتها با کول کردن مردم همين را هم تبديل کرده‌ بودند به يک مراسم نچسب که نه چيزی از فرهنگ محل را نشان می‌دهد و نه نشانه‌ای‌ست از سازگار کردن سنت و تجدد.

حالا برای اين که همين اوضاع خودمان را مقايسه کنم با ديگران يک نمونه شرقی ديگر را نشان‌تان می‌دهم.

هفته گذشته مراسم تولد بودا برگزار شد. متولی مراسم تبتی‌ها هستند منتها چينی‌ها به طور خاص و باقی بودايی‌های آسيا هم به طور عام در برگزاری مراسم مشارکت می‌کنند. چه چيزهايی در مراسم هست؟ رقص اژدها، نمايش‌های رزمی، سرودها و اوراد بودايی، و از همه مهم‌تر که اصل مراسم هم هست مراسم شمع روشن کردن.

اول اين که خود روحانيون بودايی مراسم را اداره می‌کنند و کسانی که در مراسم نقشی دارند از حد کمک به برگزاری مراسم فراتر نمی‌روند. يعنی مثلن شمع يا گل می‌دهند دست مردم ولی چه وقت چه کاری را انجام بدهند همه‌اش دست همان مديران مراسم است که با لباس‌های نارنجی و سرهای تراشيده مشخص‌اند. جالبش اين است که در يک مراسم يک هفته‌ای تولد بودا، تا جايی که من ديده‌ام، نه تنها خود بودايی‌ها مشارکت می‌کنند بلکه غربی‌ها و شرقی‌های ديگر هم ياد می‌گيرند که چطور بايد در مراسم مشارکت کنند. مشارکت هم عبارت است از اين که چطور و در کجا بروند گل بگذارند پای مجسمه‌ها، کجا بروند زانو بزنند و نيايش کنند و لابد حاجت بطلبند، و کجا شمع به دست بايستند و مراسم را همراهی کنند.


اگر ميزان سازگاری و انتقال فرهنگی چينی‌ها، يا به طور کلی آسيای شرقی‌ها، را در جوامع غربی نگاه کنيد و مقايسه‌اش کنيد با وضعيت غرب آسيا، منجمله ايران، آنوقت متوجه می‌شويد که شرقی‌های آسيا در انتقال مفاهيم فرهنگی‌شان موفق‌تر بوده‌اند و کار و کاسبی‌شان هم بهتر شده. جالب هم اين است که شرق آسيايی‌ها به مراتب برونگراتر شده‌اند و در معرفی خودشان بهتر عمل کرده‌اند. در عوض در غرب آسيا از فرط درونگرايی و درگيری سنت و تجدد هر بار که فرهنگ‌شان را به جوامع ديگر معرفی کرده‌اند در کارشان بدعت گذاری کرده‌اند و اين بدعت‌ها خودشان شده‌اند يا مايه دردسر و بزن بزن يا مايه سرافکندگی.

ديروز فکر می‌کردم شايد از جمله نيازهای جدی ما يکی هم اين است که مراکز فرهنگی بيشتری در غرب داشته باشيم که حتی اگر راه برای داد و ستد فرهنگی در جامعه خودمان باز نيست دستکم يک جايی باشد که غربی‌ها بتوانند به عنوان مرجع فرهنگی به آن‌ها اعتماد کنند.  

5.5.11

محمد قائد و کلاه نمدی‌ها

در تقريبن تمام دوران ورزشکاری‌ام- به معنی تمرين و مسابقه- يک اتفاق مدام تکرار می‌شد. اين که تيم‌های جنوب ايران يک مشکل حل نشدنی با تيم‌های مرکز ايران داشتند. آن اوايل فکر می‌کردم اين مشکل مربوط است به خوزستانی‌ها که وقتی تيم‌های ورزشی‌اش می‌رفتند به مسابقات کشوری داغ دل‌شان تازه می‌شد و بنا را می‌گذاشتند به ناسازگاری و منتظر بهانه بودند تا به زمين و زمان بند کنند. منتها بعدها متوجه شدم که وقتی بوشهری‌ها و بندرعباسی‌ها و کهکيلويه و بويراحمدی‌ها و لرستانی‌ها هم پای‌شان به مسابقات می‌رسد گرفتاری‌های مشابه دارند. سربازی که رفتم کاملن برايم مسجل شد که داستان واقعن همينطوری‌ست که اگر پايش بيفتد داغ خيلی‌ها تازه می‌شود.

توی خوزستان از قديم و هنوز که هنوز است اطلاق اصطلاح "بچه تهرانی شدن" به کسی معنی‌اش اين بوده و هست که طرف از شرم ديگران به نفع خودش استفاده می‌کند. هنوز توی ايميل‌هايی که به دستم می‌رسد همين اطلاق "بچه تهرانی شدن" برای هر جور نفع شخصی کاربرد دارد. من دوستان خيلی خوبی توی همه جای ايران و از جمله تهران دارم و با وجود اين که می‌دانم چرا اصطلاح "بچه تهرانی شدن" هنوز در مراودات دوستانه کاربرد دارد منتها در خيلی از موارد اطلاقش را منصفانه نمی‌دانم چون واقعن توی همان گروه بچه‌های تهرانی که دوستانم هستند و تا چندين نسل قبل‌شان هم تهرانی بوده آدم منفعت طلب نديده‌ام. حالا که همه جا منفعت طلب هست به قدر کفايت.

خاطراتی که برايم تعريف کرده‌اند و تجربيات مستقيم خودم در عالم ورزش به من نشان داده بود که اگر فلان تيم ورزشی خوزستان با نتيجه صد به هيچ هم يک تيم تهرانی را می‌برد باز وقتی می‌خواستند اعضای تيم ملی را انتخاب کنند به خوزستان که می‌رسيد يا "جا نيست" يا "حالا خبر می‌ديم" يا يک بهانه بی‌ربط ديگری سر هم می‌کردند که دست آخر به زور و زحمت يکی را جا بدهند توی تيم. اگر دلتان خواست از اهل شنا و واترپلو در ايران بپرسيد که فلانی راست می‌گويد يا نه. من به اندازه کافی برای‌شان آشنا هستم. کار به يک جايی رسيده بود که چندتايی از شناگرهای خوزستانی زندگی‌شان را جمع کردند و رفتند تهران که همانجا زندگی کنند که برسند به جايی. رفتند و تا همين حالا هم اسم "بچه تهرانی" روی‌شان مانده. نه آن بيچاره‌ها تقصير داشتند که بلاخره به فکر نتيجه گرفتن از تمرين کردن‌های هر روزه‌شان بودند و نه آن بيچاره‌هايی که امکان نقل مکان کردن نداشتند.

من اين اوضاع را بعد از عالم ورزش در علم و بعد هم در رسانه تجربه کردم.

اين را که می‌نويسم اگر دوست داشتيد از اهل راديو در ايران بپرسيد. می‌توانيد مستقيم از برادر زن همين آقای خامنه‌ای هم بپرسيد.

يک آدمی توی راديو بود که ايشان را گذاشته بودند مدير هماهنگی. يعنی جايی که برای تهيه کننده‌ها و گوينده‌های برنامه‌ها بر اساس زمان ضبط برنامه‌شان استوديو اختصاص می‌دادند. ايشان مدير اين قسمت بود. سطح سوادشان عبارت بود از ديپلم که در همين ديپلم هم شک و شبهه بود. شرط تهيه کنندگی در راديو اين بود که تهيه کننده ليسانس داشته باشد منتها اين شرط برای قديمی‌های راديو ناديده گرفته شده بود چون خيلی‌ها از روز اول راديو آنجا بودند و نمی‌شد شرط ليسانس را برای‌شان گذاشت. بسياری از گويندگان راديو هم ليسانس يا بالاتر داشتند ولی چون گويندگی به موضوع کيفيت صدا بستگی دارد بنابراين برای کسی که صدای خوبی داشت و البته اهل فرهنگ هم بود اين شرط را قائل نمی‌شدند، کاملن هم درست بود. مدير هماهنگی نه تنها سواد درست و درمانی نداشت بلکه سابقه کاری‌اش هم مربوط بود به فروشگاه راديو. ايشان قبل از تصدی اين پست فروشنده فروشگاه بوده و در عالم شخصی هم بيرون از راديو خواروبار فروشی داشت. ايشان با اين همه مدارج فرهنگی می‌توانست ضبط يک برنامه را با هر کسی که بود و به هر دليلی که بود منتفی کند. من سردبير برنامه‌هايی بود که خودم تهيه‌شان می‌کردم و چون برنامه‌هايم علمی بودند بنابراين خط و ربط کاری‌ام آنقدرها به اين آدم برخورد نمی‌کرد منتها چندتايی تهيه کننده و گوينده باسواد از استان‌های ديگر آمده بودند تهران و طفلک‌ها از دست اين موجود خنگ ولی صاحب اختيار به ستوه آمده بودند. راه پس و پيش هم نداشتند.

يکی‌شان که يک خانم گوينده‌ای‌ست که هنوز هم هست توی راديو ايران می‌گفت ما فکر می‌کنيم اين‌هايی که توی راديو ايران هستند چقدر سرشان می‌شود و مدام به خودمان توی شهرستان سرکوفت می‌زنيم ولی به اينجا که می‌رسيم دستگيرمان می‌شود که اين بابا را از خواروبار فروشی گذاشته‌اند آقابالاسر يک عده آدم باسوادتر از خودش. همين جناب مدير بچه شهر تهران هم بود.

خوب آدم همين گرفتاری‌ها را می‌بيند بعد متوجه می‌شود چنين کينه‌ای می‌تواند در يک آدم يا يک گروه آنقدر نهادينه بشود که دستش که برسد تر و خشک را با هم بسوزانند.

آن خواروبار فروش را بعد از يک دعوای حسابی که هنوز خيلی‌ها، منجمله همان برادر زن آقای خامنه‌ای، يادشان هست برش داشتند. منتها خوب که نگاه می‌کنيد می‌بينيد يک جاهايی انگار هيزم می‌گذارند توی تنور چنين گرفتاری‌هايی. يک نمونه‌اش نوشته محمد قائد است. من خيلی از قائد گله دارم که نمی‌داند چی می‌نويسد.

نوشته است: ... "ربع قرن بعد بچه‌های کلاه‌نمدی‌ها و ملکی‌به‌پاهایی که پیشتر قرار بود اجازهٔ رأی‌دادن نداشته باشند به قدرت رسیدند و ملیّون و متجددها و درس‌خوانده‌های شهری را سرویس نمودند سرویس‌نمودنی. حالا همانها می‌گویند انتخابات‌شونده باید هم کارمند دولت باشد و هم دارای مدرکی دانشگاهی که سطح آن را بالا و بالاتر می‌برند.".

يعنی يک گروهی نشسته‌اند فرت و فرت مليون و متجددها و درس خوانده‌ها را به دنيا می‌آورند که نسل اندر نسل همينطور ملی و متجدد و درس خوانده شهری از توی‌شان درآمده باقی همه کلاه نمدی و ملکی به پا؟ اصلن شهر کجاست که دستکم روستا را بشود از محل شهر تشخيص داد؟

آقای قائد عزيز! يعنی می‌فرمايید ما کلاه نمدی به سرها بايد نوشته‌های شهری شما را که صدهزار نفر را برای طرفداری از روزنامه آيندگان جا داده‌ايد توی يک دانشگاه صنعتی (که اسمش را هم ننوشتيد) بخوانيم ولی چون شما معيار شهری و کلاه نمدی به سر را تعيين می‌کنيد باز حق بدهيم بهتان که لابد صد هزار نفر يک جوری جا گرفته‌اند چون قائد نوشته است صد هزار تا؟

آقای قائد! اين کلاه نمدی‌ها و ملکی به پاها که بيايند شهر و سيگارفروشی و فعلگی کنند که يک جوری دری وری بارشان می‌کنيد، توی روستا بمانند و کشاورزی کنند هم که باز يک جور ديگری بارشان می‌کنيد. خوب شما راهنمايی بفرمايید پست سازمانی اين‌ها را کجا تشخيص می‌دهيد؟

يک وقتی تشريف بياوريد استراليا ميهمان من ببينيد شما توی ايران چقدر هيزم می‌ريزيد توی تنور نظام طبقاتی، و اين فرنگی‌هایی توی جامعه خودشان چقدر زور می‌زنند که تنور جنابعالی را خاموش کنند. 

2.5.11

در بازار چه خبر؟

تازگی‌ها يک کالاهايی توی بازار مد نيمه رسمی بريزبن می‌بينم که به نظرم آمده ممکن است معنی‌اش مبارزه با کالاهای چينی باشد. البته واقعن از بس که لباس‌های ساخت چين همه رقبای غربی‌شان را از ميدان به در کرده‌اند اينروزها خيلی سخت می‌شود لباسی پيدا کرد که محصول چين نباشد. از اين جنبه که نگاه کنيد متوجه می‌شويد اين فقط ايران نيست که پر شده از کالاهای چينی، همه جا با همين گرفتاری دست به گريبانند، منتها در ايران لباس پوشيدن آزادانه نيست و لباس‌های جينگولی توليد چين ممکن است آنقدرها در فضای عمومی به چشم نيايد. يک جايی خواندم پارچه چادر زنانه چينی در ايران زياد شده.

يکی از اين کالاها را ديروز توی يکشنبه بازار بريزبن ديدم که عبارت بود از چکمه زنانه و مردانه با طرح‌های ازبک. يک خانم ارمنی‌تبار استراليايی به نام " اولگا لاله‌زاريان" که در مسکو درس خوانده چکمه‌های دست‌دوز خودش را آورده بود توی بازار و می‌فروخت. بعد که گفتم اين طرح‌ها خيلی به چشمم آشناست و يک کمی گپ زديم يک کتابچه‌ای نشانم دادم که مربوط بود به صنايع دستی بخارا. می‌گفت طرح‌های روی چکمه‌ها الهام گرفته از نقش‌های سنتی بخاراست. يکی از چکمه‌های دست‌دوز و زرد رنگ خودش را هم پوشيده بود که به نظرم از خيلی از چکمه‌های توی ويترين بوتيک‌های گرانقيمت شهر بهتر بود.

چند تا از عکس‌هايی که گرفتم را ببينيد:

 
       
  

اين طرح‌هايی که روی چکمه‌هاست همه دست‌دوز هستند و چيزی بين 4 تا 6 هفته برای دوخت هر کدام‌شان وقت صرف کرده است. پرسيدم اصل خود چکمه‌ها را چه کسی درست می‌کند، گفت کار خانواده‌اش در ارمنستان است که چرم و تخت کفش را برای او می‌فرستند و او همين جا در بريزبن روی‌شان طراحی و دوخت و دوز می‌کند و چرم و تخت را به هم می‌دوزد. کلی کيف و لباس‌های طرح بخارا هم داشت.

يکی از نقاط قوت کار تبليغاتی‌اش اين بود که يک مجموعه عکس خيلی خوب از چکمه‌هايش تهيه کرده بود که برای آشنا شدن با طرح‌های روی چکمه‌ها خيلی کاربرد دارد. وقتی نمی‌توانيد مغازه خيلی شيک اجاره کنيد در عوض می‌توانيد عکس‌های خيلی خوب از محصولات‌تان بگيريد که جای ويترين مغازه را بگيرد. اين عکس‌های مربوط به چکمه‌ها دقيقن همين کار را کرده است. حالا اگر فکر کرديد دوست داريد از اين چکمه‌ها بخريد ايميل بزنيد تا نشانی‌اش را برای‌تان بفرستم. به نظرم خوب است از اين صنايع خانگی حمايت کرد که زير دست و پای صنايع چينی له نشوند.

اين از اين.

دوست دختر يکی از دوستانم اهل طراحی روی تی‌شرت است. روزنامه‌نگار هم هست البته. از جنبه فکری يک جوری ضد جريان روز رسانه‌هاست. از سال گذشته که من باخبرم مرتب طرح‌های مختلف را برای تی‌شرت‌هايش امتحان کرده و بعضی‌های‌شان، به نظر من، خيلی جالبند. البته هنوز توی محتوای طرح‌ها در فرم حبس شده‌اند و آدم فکر می‌کند بعضی از طرح‌ها را بايد خيلی بزرگ‌تر و حتی بدون شکل هندسی کار کرد منتها لابد طراح به يک دليل ديگری طرح‌ها را عمدتن در چارچوب‌ قرار داده و ممکن است پيامش اين باشد که ضد جريان روز رسانه‌ها هم باز مجبورند يک محدوديت‌هايی را تجربه کنند. ممکن هم هست که گرفتاری از وسايل چاپ باشد که اجازه همه جور بازی با فرم را به طراح ندهد. اين را از تجربه خودم می‌گويم که برای طراحی يک تی‌شرت، که تصويرش را توی همين وبلاگ هم گذاشتم، کلی با ايمان احمدی فکر کرديم چطور می‌شود دستگاه چاپگر را برای طرح خودمان تا حدی که می‌شود سازگار کرد، که به زحمت زياد انجام شد.

چند تا از تصاوير مربوط به اين طرح‌ها را هم ببينيد (صورت‌های توی عکس‌ها را خودم دستکاری کردم):

 
 
 

با وجود اين که طرح‌ها جالبند منتها به دوستم و دوست دخترش هم گفتم که عکس خوب برای معرفی طرح‌های‌شان ندارند و اين از جنبه تبليغاتی يک اشکال بزرگ است. البته تی‌شرت‌ها را به دوستان‌شان داده‌اند که بپوشند و ازشان عکس گرفته‌اند منتها عکس خوب خيلی می‌تواند در معرفی يک کالا بخصوص در بازار پر رقابت تی‌شرت کاربرد داشته باشد. اگر به طرح‌های‌شان علاقه داشتيد يا طرح خاصی داريد برای کارهای‌شان ايميل بزنيد تا نشانی‌شان را بدهم.

حالا جدا از اين دو تا موضوع که فکر می‌کنم منبعد بيشتر درباره کارهای مشابه بنويسم و عکس بگيرم، اگر اهل کارهای هنری و فرهنگی هستيد و به نظرتان می‌رسد از طريق وبلاگ می‌شود معرفی‌تان کرد خبر بدهيد که کارهای‌تان را معرفی کنم.

1.5.11

مفاهيم تازه در قدرت

به نظر من، جواب به اين سوال که "آيا دعوای احمدی‌نژاد و خامنه‌ای می‌تواند منجر به جدا شدن آن‌ها از همديگر بشود؟" مهم‌ترين چيزی‌ست که بايد به آن فکر کرد. دليلش اين است که باقی اختلاف‌های ميان اين دو نفر می‌تواند در مورد هر شراکت سياسی مثل اختلافات درون احزاب اتفاق بيفتد و عجيب هم نيست که بلاخره نظر يک نفر ترجيح داده بشود.

به همين دليل هم دعوای بين خامنه‌ای و احمدی‌نژاد که ممکن است برای خيلی‌ها معنايش اين باشد که حضرات دچار دو دستگی شده‌اند و اين يعنی خبر خوب، واقعن خبر خوبی نيست. نکته اصلی اين است که هر دو نفر بخوبی می‌دانند که اگر از گروه اصلی جدا بشوند آنوقت جنگيدن يکنفره در دو يا سه جبهه برای‌شان مقدور نيست. به همين دليل هم پيدا کردن راه‌های همکاری بهترين شکل ممکن برای حل گرفتاری‌های‌شان است.

خوب پس ماجرا را چطور می‌شود تحليل کرد که با واقعيات جور دربيايد؟

يک کمی که به صحنه نگاه می‌کنيد می‌بينيد دعوا بر سر اداره دو تشکيلات امنيتی با نفرات‌شان است. يکی وزارت اطلاعات و ديگری سپاه. يک سوال اين است که اين دو تا دستگاه الان در دست چه کسی‌ست؟

ظاهرن وزير اطلاعات و فرمانده سپاه را خامنه‌ای تعيين می‌کند و نسبت به تغييرشان بايد حساس هم باشد که هست. آن وزارتخانه‌های ديگر مثل وزارت خارجه و کشور به اندازه اطلاعات و سپاه اهميت ندارند و يادتان هست که احمدی‌نژاد وزرای هر دو وزارتخانه را عوض کرد و اتفاق جدی هم نيفتاد. منتها وزير اطلاعات برايش دردسرزاست و فرمانده سپاه هم از اساس در حوزه اختيارات او نيست. ولی آيا نيروهای اين دو دستگاه هم زير نظر خامنه‌ای عمل می‌کنند؟ به نظر من جواب اين سوال منفی‌ست و همين است که احمدی‌نژاد را متقاعد کرده که وزير اطلاعات را عوض کند چون از نيروهای وزارتخانه باخبر است و سپاه را با فعاليت‌های اقتصادی در کنار خودش نگه دارد و فرمانده‌اش را دست خالی بگذارد.

يک کمی دقيق‌ترش اين است که اين نيروهای اطلاعات هستند که با سنجش فضای جامعه به گروه احمدی‌نژاد پيام می‌دهند که فتيله‌ی ملی‌گرايی را بکشد بالاتر چون عموم مردم از معمم‌ها دور شده‌اند. ماجراهای مکتب ايرانی و لوح کوروش و دوستی با اسرائيل فقط با حمايت فکری نيروهای اطلاعات امکانپذير است. از اين جذاب‌ترش اين است که همين پشتوانه اطلاعاتی‌ست که به احمدی‌نژاد مجال می‌دهد در مقابل حضرات قم بايستد و کار خودش را جلو ببرد. مهم‌ترين قدمی که بعد از دعوتنامه‌های نوروزی احمدی‌نژاد حالا دارد صورت واقع به خودش می‌گيرد ارتباط با مصر است و اين در حالی‌ست که مصری‌ها حتی بعد از حسنی مبارک هم از ارتباط‌شان با اسرائيل دست برنداشته‌اند. در واقع سنجش افکار عمومی به گروه احمدی‌نژاد نشان داده که گسترش روابط با دنيای بيرون می‌تواند مردم را دچار اين ترديد کند که احمدی‌نژاد که دارد از يک طرف با معمم‌ها درمی‌افتد و از طرف ديگر روابطش را با دنيای بيرون گسترش می‌دهد بهتر است باقی بماند. بنابراين نيروهای اطلاعات به وضوح به طرف احمدی‌نژاد کشيده شده‌اند چون همين الان داريم ثمرات اطلاع‌رسانی به گروه او را می‌بينيم. منتها وزير اطلاعات از جنبه اداری می‌تواند راه‌های اطلاع‌رسانی به گروه احمدی‌نژاد را مسدود کند و اين همان کاری‌ست که احمدی‌نژاد را وادار به عزل مصلحی کرده بود.

يک نمونه خيلی آشنای اين شرايط در دوران خاتمی اتفاق افتاد. حجاريان تئوری‌پرداز توسعه سياسی دوران اصلاحات بود و خط و ربط او با دستگاه اطلاعات منجر به اين شد که توسعه سياسی را از جنبه عملياتی به شکل فرمول فشار از پايين چانه‌زنی از بالا درآورد که کاملن هم عملياتی بود. يعنی نيروهای اطلاعات در آن دوره طرف خاتمی بودند و همين هم بود که راه توسعه سياسی را باز کرده بودند. در عوض همان وقت هم وزير اطلاعات منصوب خامنه‌ای بود منتها چون نيروهای اطلاعات طرف وزير را نگرفته بودند بنابراين به محض اين که قتل‌های زنجيره‌ای اتفاق افتاد به سرعت عاملان آن از درون دستگاه اطلاعات بيرون آمدند. يعنی وزير و يک جمع کوچک اطرافيانش از باقی وزارتی‌ها مجزا بودند و طبيعتن شناسايی‌شان هم عملی بود.

حالا نيروهای اطلاعات طرف احمدی‌نژاد هستند و او دارد با خيال راحت مجلس را می‌چرخاند چون می‌داند مجلس برای مردم محلی از اعراب ندارد. همين کار را با حضرات قم می‌کند چون می‌داند مردم اصولن از اين بابت نگرانی ندارند. وزير خامنه‌ای را عزل می‌کند چون می‌داند خامنه‌ای برای مردم خود اصل کودتاست.

احمدی‌نژاد همين داستان را با سپاه هم دارد. يعنی پروژه‌های صنعتی کلان را داده است به سپاه چون به اعضای سپاه نشان داده که می‌توانند در آينده به جايی برسند که صادق محصولی رسيده بود. با بازاری‌ها و مؤتلفه درافتاده چون برنامه‌اش اين است که بازار سنتی را تبديل کند به بازار فن‌آوری و اين بازار را داده است به سپاه. با فرماندهان مکتبی سپاه هم مشکلی ندارد چون می‌داند آدم‌هايی مثل سعيد تاجيک زياد هستند که معتقدند "منتظر بشم عزيز جعفری‌ به من فرمان بده؟". در واقع اين آدم‌هايی مثل تاجيک هستند که يک جوری ذوب در ايدئولوژی سپاه و خاطرات جنگ می‌شوند که باقی گرفتاری‌های سپاه را فراموش می‌کنند و در نتيجه از درون "جنگ دوست داشتنی" سعيد تاجيک کسی مثل صادق محصولی خلق می‌شود و با خيال راحت کار خودش را در وجه اقتصادی می‌کند. بنابراين فرمانده سپاه و تاجيک می‌توانند به ياد خاطرات جنگ مشغول باشند ولی بدنه سپاه به شدت در کارهای اقتصادی و فن‌آوری درگير بشود.

به نظر من، درگيری ميان خامنه‌ای و احمدی‌نژاد بر سر اين نيست که چه کسی وزير و فرمانده باشد چون وزير و فرمانده می‌توانند هر چقدر که بخواهند به اسم وزارت و سازمان‌شان اطلاعيه به نفع مقام معظم بدهند منتها دعوا بر سر اين است که آن‌ها اجازه ندارند به بدنه تشکيلات‌شان دست بزنند چون اين بدنه الان دارد خط و ربط سياسی و اقتصادی می‌دهد و تغيیر اين استراتژی چيزی شبيه به ترور حجاريان و از دست رفتن فرصت خواهد شد.

برای اين که مطمئن بشويد بدنه اطلاعات و سپاه چقدر به احمدی‌نژاد نزديک است بهترين نمونه عبارت است از پخش شدن فيلم‌هايی که آبروی خامنه‌ای را برده‌اند مثل همان داستان "يا علی" و مجيزگويی‌های مسخره‌ای که با ظرافت تمام همراه شده‌اند با دری وری‌های معمم‌های ديگر که همگی خامنه‌ای را نشانه گرفته‌اند. چنين فيلم‌های مسخره‌ای بدون همراهی نيروهای اطلاعات به دست نمی‌آمده.

بنابراين، به نظرم، خامنه‌ای هيچ راه ديگری برای کنار آمدن با استراتژی "مدير از من سازمان از تو" ندارد. و اين نکته‌ای‌ست که به ضرب و زور و تهديد مجلس هم قابل تغيير نيست. يعنی اگر بنا باشد احمدی‌نژاد را برکنار کنند بايد تمام دولت و شعباتش در استان‌ها را هم تغيير بدهند. خوب اگر چنين اتفاقی رخ بدهد آنوقت دو گروه ممکن است بتوانند در ضمن حفظ نظام دولت را هم بگردانند، يکی اطلاح طلبان که همين الان در زندان هستند و گروه کارگزاران که تحقيقن به خاطر کنار گذاشتن رفسنجانی از خبرگان به باقی اتفاقات هم خوشبين نيستند و همينطور منتقد بی‌صدا باقی می‌مانند.

من فکر می‌کنم اختلافات درونگروهی خامنه‌ای- احمدی‌نژاد يک جور غائله خودی‌شان است ولی نتيجه‌اش می‌شود تقسيم وظايف و بازنگری در حدود تصميم گيری.

خوب، پس حالا خبر خوش کجاست؟

به نظر من، خبر خوش اين است که مردم از اساس دارند رهبران جديدشان را توليد می‌کنند. يک کمی که دقيق بشويد می‌بينيد که زير پوست به ظاهر آرام جامعه ايرانی چه اتفاقات جالبی دارد می‌افتد. همين روزها بعضی‌های‌شان را می‌نويسم که ببينيد چقدر حرفم درست است. خبر خوش اين است موضوع "قدرت مردم" دارد به درون يک مفهوم تازه به نام "صرفه مردم" که قدرت را هم در درون خودش دارد می‌غلتد. يعنی اين که مردم با قدرتی که دارند آيا هزينه دادن‌شان برای حمايت از يک تشکيلات يا فرد مساوی‌ست با جواب گرفتن از آن يا نه. اين اتفاق دارد می‌افتد و دعوای خامنه‌ای- احمدی‌نژاد بر سر مصاديق همين صرفه است.