Friday، December 31، 2004

چرا دلواپسيم؟
توی اين دو سه روزه هي با خودم فکر مي کنم چرا همه ی ايراني ها دلواپسند؟ مرور که مي کنم فرقي بين داخل نشينان و خارج نشينان نمي بينم. فرق اصلي در فرادستان و فرودستان اجتماعي ست، بين ماها که از مشارکت در تصميم گيری های کشورمون طرفي نبسته ايم و اونهايي که فرمان مي دن. نوشته ی دو سه روز پيش ابطحي آدم رو دلواپس تر مي کنه. همونجايي که درباره ی اعتراف گيری از وبلاگ نويس ها نوشته که از او ها خواسته بودند درباره ی روابط نامشروع ابطحي هم اعتراف کنن. دلواپسي از اينه که واقعأ ابطحي هم روابط نامشروع داشته ولي با آدم های ديگری که اساسأ اين بچه های وبلاگ نويس نه ازش خبر داشتن و نه دارن ولي حالا اين بيچاره ها شدن اهرم فشار. چيزی شبيه داستان مهاجراني که تا همون روزی که مرتضوی به قوچاني فشار نياورد که جوابيه ی همسر سومش رو چاپ کنه هنوز حتي قوچاني فرهيخته هم در حال دفاع کردن از مظلوميت سياسي ی مهاجراني بود. آدم دلواپس مي شه وقتي يک آگهي تسليت برای مرگ يکي از بستگان دولتمداران در روزنامه ها چاپ ميشه و مي بينه اون مرحوم يا مرحومه، دائي ، خاله، عمو يا عمه ی خيلي از مقامات بوده، يعني همه با هم فاميلن و طبيعتأ مثل هر فاميل ديگه ای از جيک و پيک هم باخبرن. آدم دلواپس مي شه که مي بينه اين فاميل دستشون به قدرت رسيده و برای کم کردن روی همديگه، مثل همه ی دعواهای فاميلی ی ديگه، اعضای فاميل از هم گزگ مي گيرن تا يک جايي بکوبن توی سر طرف و حالا اين حضرات با قدرت سياسي ی که دارن سطح دعوا و گزگ گرفتن رو به سطح درگيری های سياسي يک کشور رسوندن. بعد از مهاجراني حالا چرا نمي شه شک کرد که واقعأ يک کثافتکاری هايي اون پشت و پسله ها وجود داره که اصلاح طلبان رو حتي در اوج قدرت هم وادار به سکوت و مصلحت انديشي مي کنه؟ آدم دلواپس مي شه که يک عده ای، به خصوص روزنامه نگارها، به خيال پيشبرد دموکراسي تبديل شده باشن به ابزار دعواهای خانوادگي ی يک خانواده ی عريض و طويل. بماند که ابطحي از نوشته ی خودش معذرت خواهي کرد اما گمانم اينه که ابطحي حرف دلش رو زده بوده، بخصوص که نوشته بود توی عالم سياست نبايد به اونهايي که زود وا ميدن اعتماد کرد. آدم دلواپس مي شه که عالم سياست اسمش مال پائين دستي هاست، اون بالا دست دعوای خانوادگيه و موضوعش اينه که کي چشمش دنبال فلانيه. کم سابقه که نيستن

Wednesday، December 29، 2004

منطق های نفهميدني
به عنوان يک مسلمان سؤال مي کنم
اولأ، در حاليکه کشور ايران هنوز از زير فشار مداوای معلولان جنگي خارج نشده و همچنان هم ميزان تولد نوزادان ناقص الخلقه ای که ثمره ی ازدواج های فاميلي هستند بالاست اين چه منطقيه که جمهوری اسلامي برای تأديب خلافکاران دست يا پا يا انگشتان اونها رو قطع مي کنه و سربار برای جامعه درست مي کنه؟ اين آدم قطع عضو شده که ديگه به لحاظ فيزيکي هم از کار مي افته اونوقت کدوم آدمي به اين نون ميده بخوره؟
دومأ، اين فقه پويا که سالهاست ازش حرف مي زنين پس چرا در اينباره نظری نميده؟ اون فقه قديمي که گاو يک بابايي رو که محصول همسايه رو خورده بود دادند به همسايه تا صاحب گاو، زمين همسايه ش رو به محصول برسونه که پوياتر بود، يعني فقه غير سياسي قديم بهتر مشکلات رو حل مي کرد؟
سومأ، انصافأ در حل کدوم مشکلي نظيراعتياد، فحشاء، دزدی يا صرف مشروبات الکلي، کار فرهنگي انجام دادين؟ هي دار بزن، هي شلاق بزن، هي قطع عضو کن، هي سنگسار کن. آخه پس اين همه آدم از خودتون فرستادين دانشگاه و دکترای فلسفه و دين و روانشناسي دادين زير بغلشون بي نتيجه بود؟ يکيشون هم يک نظريه ای نداده که راه حل اين مشکلات اينا نيست؟ حرف دو سه تا شاگرد پياژه رو که توی دانشگاه تهران دو ريال هم نخريدين و همه رو تارومار کردين، محصولات خودتون هم شدن جناب افروز و شاگرداش، از همين خودی ها هم آبي گرم نميشه؟
باباجان، توی دنيای متمدن که اتفاقأ کلي ايراني هم توش جولان ميده و همه شون هم به کشورشون علاقمند هستن آدم خلافکار رو به اسم بيمار مي شناسن، مثل هر بيمار ديگه ای هم براش درمان پيدا ميکنن. روش درماني شما همين بزن و بکشه؟ طرف مي نويسه مي خواين بکشينش، سخنراني هم مي کنه مي خواين دارش بزنين، اين کجای دين شريفي که ماها باهاش بزرگ شديم نوشته شده؟
والا خوبه از هر کسي که مي خواد رئيس جمهور بشه بپرسيم آقا يا خانم نسبت شما با اين گرفتاری ها چيه؟ جناب رئيس جمهور يا تدارکاتچي يا هرچيز ديگه ای که هستي بيا و مردانگي يا زنانگي کن بگو تکليفت چيه با اين بکش بکش؟

Tuesday، December 28، 2004

مسابقه ی خريد
کريسمس و سال نو در استراليا از جنبه ی خريد کردن دست کمي از ايران نداره ولي يک تفاوت عمده اش با ايران اينه که همه مي تونن بخرن در حاليکه توی ايران برای همه امکان خريد وجود نداره. درست روز بعد از کريسمس در استراليا به نام" باکسينگ دی" نامگذاری شده که باصطلاح روز حراج عمومي هست. ديروز هر چي که نگاه مي کردم به نظرم نيومد که قيمت ها تغيير آنچناني کرده باشن، تقريبأ هو و جنجالش که مردم رو به خريد تشويق کنه بيشتره تا اصل موضوع که تخفيف دادنه

Friday، December 24، 2004

آقا ايول داره والا

قوه ی قضائيه و راستي ها با بگير و ببند های روزنامه نگارها خودش رو هم به دردسر انداختن. امروز سه تا خبر خوندم ديگه آخرشه.
اوليش، دوميش و سومي. دردسرشون اينه که هيچکس جرأت نداره به اين حضرات بگه وقتي مي خواين با رسانه ها حرف بزنين بايد منطق حرف هاتون درست باشه وگرنه بهتون مي خندن. تو اون خبر اولي آقای مبشری گفته : "بعضی از افرادی که متهم به جاسوسی هسته ای در ايران شده اند، چهره های تقريباً جا افتاده ای اند که باور کردن جاسوسی شان مشکل است، هرچند قبلاً برای عراق هم جاسوسی می کرده اند"، يعني اينا جاسوس بودن اونهم برای عراق که ديگه از يزيد هم بدتر بوده ولي همچنان هم ول بودن و بعد هم به جاسوسي هسته ای هم دست زدن؟ اين هم سناريوی تازه. حتمأ بعدأ اون ها هم از تاج زاده خط مي گرفتن و احتمالأ هم به پورزند ختم ميشن. آقای يونسي هم گفته: "يکی از دستگيرشدگان جزو مديران پروژه ‌های هسته ای بوده و آمريکاييها او را مأمور اخلال در اين پروژه ها کرده بودند"، يعني يک پروژه رو يک نفری هدايت مي کرده که با اخلال کردن اون يک نفر کل پروژه متوقف مي شده. بقيه آدم ها چغندر بودن که از اخلال در کار ککشون هم نگزيده؟ اگه اينطوره و آمريکايي ها برای اخلال در کارها هم جاسوس مي ذارن پس بايد سراغ جاسوس هاشون رو هرجايي که نياز به يک مهر و امضا داره گرفت چون برای يک مهر و امضا توی هر اداره ای دو سه ماه بايد منتظر موند و همين معطلي به هزار تا مشکل اجتماعي و اقتصادی و سياسي هم منجر ميشه. مجمع تشخيص مصلحت هم سال هاست بعضي مصوبه های مجلس رو متوقف کرده که منجر به اخلال جدی در کل امور مملکت شده، يعني اونا هم بعله؟ بي بي سي نوشته آقای يونسی فعاليت بخشی ديگر از اين دستگيرشدگان رو"آلوده ‌کردن محيط کار فعاليت هسته‌ ای به مواد آلوده" اعلام کرده، انگار مثل حيوانات که مي رن حريمشون رو با ادرارشون مشخص مي کنن اينا هم همينجوری مواد راديو اکتيو رو گرفتن يه ذره ش رو گذاشتن توی طاقچه، يه کمي توی دفتر رئيس، يه کمي توی دستشويي که همه جا آلوده بشه. ای هوااااررر. اينجوریه که آدم فکر مي کنه تأسيسات اتمي توی ايران هزار تا گرفتاری پيدا مي کنن. فردا دور و بر تأسيسات اتمي هم باغ و باغچه درست مي شه خانواده های مقامات برن تفرج مثل اطراف سدها که شده بود محل تفريح و ايضأ زباله داني. خداااا. حتمأ توی مذاکرات هم همين مدلي حرف مي زنن، هيئتي. ضمنأ هرکسي هم گفته آقا بلديم تجهيزات اتمي بسازيم رو مشکوک اعلام کردن و گرفتن. خدا پدر هر چي آدم عاقله بيامرزه، اونوقت مي گن صنايع اتمي رو خودمون ساختيم. خودتون که همه ش مي گيرين که، از همه رقم فله ای. اين خبر اول. حالا دومي که مرتضوی گفته: "متاسفانه ادبيات برخي گروه هاي معاند و مخالف نظام در ادبيات سازمان ملل و نهادهاي بين المللي اثر سو گذاشته است"، معنيش اينه که همه اهل سازمان های بين المللي نشستن ببينن تئوريسين های رجوی و دار و دسته ش يا بقيه شون هر روز چه تحليلي مي دن اينا هم بردارن تحليل ها رو بنويسن بشه قطعنامه. اونوقت هيچکس هم خبردار نميشه که يک آدمي از ضعف سيستم قضايي ايران استفاده مي کنه مياد يک عده بچه رو مي کشه بعد هم چند روزی استراحت مي کنه تو زندان باز برمي گرده مي ره دنباله ی کارش رو مي گيره. خوب مي خواي تاج زاده رو بگيري ديگه چرا حرف های ضايع مي زني؟ مشکل با يک ويزا حل مي شه که ايشون ببينن بيرون از ايران خالي از سکنه نيست. سومين خبر هم که خداااست: جناب آقای عابد فتاحى نماينده اروميه در مجلس شوراى اسلامى در نطق پيش از دستور خودش گفته : "ايران حق رهبرى در دنيا را دارد و بايد براى فتح عالم آماده باشيم"،اين عزيز دل برادر هم تازه از خواب بيدار شدن بيخبرن که سال ها پيش اتومبيل اختراع شده.

Wednesday، December 22، 2004

يک روايت از دو زبان
من دانشگاه ملي (به قول همکلاسي ها شهيد ملي سابق) درس خوندم. سال دوم دانشگاه يک روز آخر ترم بعد از امتحان گفتم خوبه پياده برم تا تجريش يک کمي خستگي درکنم. همينطور که توی خيابون پيراسته مي رفتم ديدم يکي از دخترای همکلاسي با ماشينش کنار خيابون ايستاده. سلام و عليک کرديم، گفت از تعمير ماشين سردر مياری؟ گفتم يک کمي، گفت نميدونم چي شد ماشينم خاموش کرد هر کاری مي کنم روشن نميشه. ماشينش يک جيپ شهباز پکيده ای بود. کاپوتش رو زدم بالا هر کاری به فکرم مي رسيد انجام دادم، يه بيست دقيقه ای، روشن نشد. داشتيم همفکری مي کرديم که مثلأ تا يه جايي هلش بديم يا بريم تعميرکار بياريم که يک دفعه يک ماشيني کنارمون ايستاد. ماشين کميته بود، از اونايي که چهارتايي گشت مي زدن. اون که جلو نشسته بود گفت چه کار مي کنين؟ بهش گفتم ماشين اين خانم خراب شده داريم دنبال راهي مي گرديم راه بيفته. ماشينشون رو زدن کنار سه نفرشون اومدن پايين. يکيشون اومد منو برد اونطرف تر يکي هم پيش صاحب ماشين. اون که جلو بود و انگار رئيس بقيه بود اومد پرسيد چه نسبتي با ايشون داری؟ گفتم همکلاسيم. اسم منو و اونو پرسيد. يکي دو تا سوال بي ربط که کجا زندگي ميکني و اينا هم پرسيد بعدش رفت با اون هم شروع به حرف زدن کرد. بعد به اين رفيقاش گفت هر دو رو مي بريم کميته. گفتيم آقا برای چي؟ گفت يک چند تايي سوال اونجا بپرسيم. هر چي گفتيم آخه بيايم کميته که چي بشه خودتون امتحان کنين ببينين ماشين روشن نميشه، به خرجشون نرفت. خلاصه من با دستهای روغني با اون همکلاسي رو نشوندن پشت پاترول بردنمون کميته ی سعد آباد. از خجالت آب شديم ديگه که توی مسير هي مردم نگاه مي کردن به ما که اون پشت نشسته بوديم. توی کميته که خيابون بالایي پل تجريش بود منو فرستادن توی يک اتاقي، همکلاسيمون رو هم انگاری فرستادن يک جای ديگه. يک نيم ساعتي حيروون مونديم که چه خبره. بعدش يک آقايي کامله مردی با محاسن اومد گفت آقا بيا توی اين اتاق رفتم. دوباره اسم و مشخصات و اينا. براش توضيح دادم که داستان چي بود. دستهام رو هم نشون دادم که هنوز روغني بود. خلاصه بعد از توضيحات کامل رفت بيرون و يک ده دقيقه ی بعد ش اومد گفت برو ولي بار آخرت باشه با نامحرم توی خيابون راه ميری ها! گفتم آقا ما که داشتيم ماشين تعمير مي کرديم، يک تشری زد که خيلي حرف ميزني، برو تا عصباني نشدم. خلاصه رفتم. بعدأ هم فهميدم اون همکلاسيمون هم همين داستان رو داشته. تقريبأ هفت هشت سال بعد يک روز دعوت بودم يک مهموني خونه ی يکي از دوستانم. توی مهموني يک آقايي خيلي خوش لباس و کت و کراواتي حسابي مزه مي پروند و تا مي گفتي چي شد پا مي شد مي رقصيد و خيلي خوش مشرب. مهماندارمون ما رو به هم معرفي کرد گفت همسايه هستين. گفتم کجا گفت توی محل کار. من راديو کار مي کردم که توی ارک نزديک بازار بود اون آقا هم بازاری بود و از قرار اوضاعش هم خيلي خوب بود. ديگه حرف تو حرف بود. بهم گفت اگر کاری داشتي توی راديو بهم بگو من با خيلي ها آشنام ولي بيشتر توی جام جم. گفتم چطور اونجا؟ گفت من قبلأ کارم اون بالاها بود، طرفای تجريش. گفتم ای بابا من هم دانشجوی دانشگاه ملي بودم کلي تجريش مي اومديم. گفت اتفاقأ من و دوستام خيلي سر به سر بچه های دانشگاه ملي ميذاشتيم. گفتم مگه کارت چي بود؟ گفت يک وقتي توی کميته کار مي کردم اما ديدم خبری نيست اومدم تو کار بازار. کلي براش توی مهموني دست گرفتن که بابا کميته ای هم بودی و اونم مزه مي پروند. ديگه داشت از خاطراتش مي گفت با خنده. از قضا گفت آره يکي دو روزی حاجي رئيسمون هي مي گفت مي رين به اسم گشت فقط سواری مي خورين ما هم با بچه ها گفتيم تا خراب تر نشده اوضاع يک کاری کنيم اين حاجي دست از سرمون برداره، يک روز آخر گشتمون دو تا دانشجو رو کنار خيابون ايستاده بودن داشتن ماشين تعمير مي کردن من جلو نشسته بودم به بچه ها گفتم ببريمشون کميته. ديگه ديديم دست خالي نرفته باشيم آخر کار. بعدش هم دادمشون دست حاجي. بعدش هم کلي با بچه ها خنديديم، حاجي گفت اين که دستش روغني بود، اينطوری که نمي رن دختربازی. بهش گفتم خبر نداری چي به سرشون اومد؟ گفت انگاری حاجي ولشون کرد. خود حاجي هم به خنده افتاده بود. گفتم آره ولي يک تشر هم زد به پسره که اگه زيادی حرف بزني چه کار مي کنم. گفت تو از کجا مي دوني. گفتم آخه اون پسره من بودم، تو آبروي ما دو نفر رو بردی همون روز. گفت آقا شرمنده، گفتم من يک همشهری خرمشهريمون رو سراغ دارم که کرج زندگي مي کردن سر يک ايست بازرسي شبانه، دوستان کميته ای ت ايست داده بودن اون بيچاره نشنيده بود ماشينش رو بسته بودن به رگبار، راننده رو کشتن و يک تير هم خورد به کتف زنش. يک جورايي مهموني به هم خورد. يک مدتي بعد اون دوست صاحب مهموني يک روزی زنگ زد که فلاني اين آقاهه به من زنگ زده که مي خوام برم حج به اين رفيقت بگو حلالمون کنه اگه بدی کرديم بهش. بهش گفتم بگو تو که پول داری، آشنا هم که داری بده يک اطلاعيه از راديو تلويزيون پخش کنن از بر و بچه های دانشگاه ملي حلاليت بطلب

Tuesday، December 21، 2004

پاسخي که داده نشد
فردای سخنراني خاتمي در دانشگاه، الپر به نوشته ای از ياسر کراچيان لينک داده بود که خطاب به خاتمي مي گفت مي شينيم توی خونه و حشيش مي کشيم اما نميايم به تو رأی بديم. اون موقع يک موضوعي يادم اومد که تا امروز وقت نداشتم بنويسمش. موضوع مربوط به دوره ی جنگ مي شه. بعد از شروع شدن جنگ خيلي از ماهايي که توی خوزستان زندگي مي کرديم و بخصوص در خرمشهر و اهواز و آبادان، و روستاهای اطرافشون مجبور شديم مدت های نسبتأ طولاني رو توی چادر زندگي کنيم و بعدأ با يکي دو درجه ارفاق مثلأ يک زير پله ای پيدا مي کرديم در يکي ديگه از شهرهای خوزستان که مثلأ کمتر در معرض توپ و خمپاره بود. جايي هم که نداشتيم توی شهرهای ديگه، مجبور بوديم يا برگرديم توی چادر يا بريم اهواز که دائمأ زير توپ بود. همون زمان که عراق شهرهای خوزستان رو بسته بود به توپ و موشک و خمپاره دائم اخبار تلويزيون ايران اعلام مي کرد که فلان شهر رو زدن و چقدر کشته و مجروح داده. ماها فکر مي کرديم که به تلافي اين حمله ها اين ها هم دو سه تا شهر عراق رو مي زنن بلکه عراقي ها کوتاه بيان، اما حضرات به بهانه ی اينکه ما مثل صدام حسين نيستيم که بزنيم مردم بي دفاع رو بکشيم کاری نمي کردن. کم کم مردم عصبي شده بودن که چه فرقي بين ماها که درايم له و لورده مي شيم با عراقي ها هست که به خاطر اسلاميت دولتمداران ايراني بهشون حمله نمي شه. خلاصه اينکه موج عصبانت به حدی رسيده بود که اگه توی صف نانوايي يک نون اضافي مي گرفتي کار به بزن بزن و خونريزی کشيده مي شد. من ده ها موردش ذو ديدم. توی بانک همين وضع بود، توی تاکسي همين بود، توی صف خواروبار همين بود. همه هم مي ناليدن که چرا اينا جواب عراقي ها رو نمي دن. شايد اگه يک کسي به طور علمي اون دوره رو مطالعه کنه بتونه بگه چقدر آمار جرم و بزهکاری بالا رفته بود در خوزستان. حالا اين رو گفتم که يادآوری کنم اين مدارا کردن خاتمي با راستي ها و اين حرف های معده اي (ببخشيد) چپ ها باعث شده تا صبر و تحمل اجتماعي لبريز بشه و کار به جرم و جنايت بکشه. هر کسي مي خواد مشکلش رو خودش حل کنه و چاره ای هم نيست چون راستي ها که خر خودشون رو مي رونن، چپ ها هم که حرف مي زنن. جامعه رها شده به حال خودش، اون لينکي که الپر گذاشته بود توی نوشته ش منو برد به سال های انتظار برای يک پاسخ. پاسخي که اونقدر داده نشد تا بلاخره به خاک بر سری و نوشيدن جام زهر انجاميد

Thursday، December 16، 2004

ابطحي درست ميگه؟
اين جمله ی ابطحي که: دينداران جوان با تلاش خستگي ناپذير و در دوراني که سايه سنگين کمونيسم بر همه محافل دانشگاهي وجود داشت در به در به دنبال شريعتي، مطهري، خامنه اي و بهشتي و محمد تقي جعفري ها بودند که از محضر آنان در حيطه روشن فکري ديني بهره ببرند و با ارتجاع درگير باشند" در مورد خامنه ای درسته؟

Tuesday، December 14، 2004

اصلاح طلبان ننر
اين آقايان اصلاح طلب بسيار بيش از اون چيزي که به نظر مي رسه ننر هستن. من از اونهايي که طرح رفراندوم رو دادن دفاع نمي کنم ولي سوالم از اصلاح طلبان و بخصوص از مشارکتي هايي مثل حجاريان اينه که چطور وقتي چند ده يا صد تا از وبلاگ ها و به پيشنهاد حسين درخشان تصميم گرفتن به طرفداری از شما اسم وبلاگ هاشون رو بذارن" امروز" به نوشته ی ابطحي غرق در اشک شدين اما تا يک گروه سومي پيدا شدن که يک حرف ديگه ای زدن شروع به دست انداختنشون کردين. پس اين شعار ايران برای ايرانيان مقدمه و موخره داشته؟ مگه اعتراض کردن به وضع موجود سرقفلي داره؟ شما هم که دارين روی اين راستي ها رو سفيد مي کنين که تا حرفي مي شه ميگن مردم شهيد دادن که فلان کار انجام بشه يا نشه، اين که خيلي ننربازيه که حجاريان هم به مثابه شهيد زنده ی اصلاح طلبان به هر کسي غير از خودشون که يک حرفي ميزنه انگ سادگي و جهالت بزنه. ننر بازي اصلاح طلبان موضوعيه که ظاهرأ از قديم تر ها هم گريبانگيرشون بوده. کتاب "تسخير" معصومه ابتکار رو بخونين يک نمونه ش اونجا هست. اون روزهايي که اين حضرات دانشجويان گروگانگير شروع به افشاگری کردن از بس آش تند شد دهن خودشون هم سوخت، يک جايي زياده روی کردن و اومدن از تلويزيون اعلام کردن که چون اشتباه کرديم ديگه افشاگريمون رو تعطيل مي کنيم (من دقيقأ يادمه) گفتن تا مردم ما رو نبخشن ديگه نميايم افشاگری کنيم. بعدأ به نوشته ی ابتکار مردم اومدن ازشون تقاضا کردن که دوباره بياين افشاگری کنين و دوباره روز از نو روزی از نو. معلوم هم نيست که اون سي ميليون جمعيت اونروز ايران چطور به اين حضرات اعلام کردن که ما شما رو بخشيديم که درست سر بزنگاه انتخابات رياست جمهوری همه ی رقبا رو به جز بني صدر افشا کنن تا راه برای بني صدر باز بشه. حالا هم همين خنک بازی ها رو درآوردن که هر کسي بجز خودشون رو با تهمت و تمسخر مي ذارن کنار ولي در توصيف خودشون چيزی جز اشک شوق ندارن نثار مردم کنن. حرف وزير خارجه ی کانادا که گفته بود گفتگو با ايران درباره ی مرگ زهرا کاظمي به مسخره بازی کشيده شد يک نمونه از نگاهيه که از خارج به حکومت ايران مي کنن، نگاهي حاکي از متزلزل بودن ارکان تصميم گيری که هيچ ثبات رأی و نظر ندارن. اما بخش گريه آور اين داستان مال همکاران روزنامه نگار خودمونه. به عنوان يک روزنامه نگار از يادداشت شداد و غلاظ محمد قوچاني متعجبم. همکار باسواد و فرهيخته، آقای قوچاني عزيز، اين که در يادداشتت اين حضرات رفراندومي رو يک جوری نواختين که انگار پنج کلاس هم سواد نداشتن اونوقت بايد هزار تا جواب ديگه هم به خوانندگانت بدی ها! اين مردمي که خير سر ما روزنامه نگارها از شدت تألم برای تعطيلي روزنامه ها شب تا به صبح دارن خون گريه مي کنن مثلأ، نمي پرسن اگر طرح اين رفراندوم مضحکه و مردم با يک کليک کردن نمي تونن قانون اساسي رو تغيير بدن اونوقت نمي پرسن آيا چطوری با شعار دادن های روز قدس مي شه اسرائيل رو از بين برد؟ اگه اين رفراندومي ها ارزش يادداشت نوشتن دارن اونوقت يادداشت ننوشتن برای اين بيست و پنج سال برگزاری راهپيمايي روز قدس رو کجای دلمون بذاريم؟ اين که قانون اساسي کشور خودمونه نشدنيه اونوقت برانداختن اسرائيل با حنجره پاره کردن های ماها عمليه؟ تمام رسانه های ايران از بيست و پنج سال گذشته که مدام يا دست چپ ها بوده يا دست راست ها با تمام توانشون برای حضور مردم در راهپيمايي روز قدس تبليغ کردن. اتفاقأ کلي هم در مدح اين روز در روزنامه ها نوشته شده. مردم نمي تونن بپرسن هخا و اين رفراندومي ها که خودشون با بودجه ی خودشون دارن برای فکرشون، هر چي که هست، تبليغ مي کنن مضحک ترن يا اون هايي که با پول بيت المال برای راهپيمايي روز قدس تبليغ مي کنن؟ تازه اين هخا و رفراندومي ها هم که پاشون رو کج بذارن پدرشون رو درميارن ولي اسرائيل که تازه خط و نشون هم مي کشه که حمله مي کنم و چه و چه. روزنامه ها رو تعطيل کردن، عقل مردم رو که تعطيل نکردن که! شعار راه قدس از کربلا مي گذرد کم اتوپيايي تر از کليک برای رفراندوم نيست. قوچاني عزيز! تعداد خوانندگان روزنامه ای که شما سردبيرش هستي به واسطه ی فضای اينترنت خيلي بيشتر تيراژ روی کاغذه، يادداشت های شما رو هم همه مي خونن برای همين هم هست که از شما توقع دارن که روی خط بيطرفانه ی مطبوعاتي پنبه ی همه رو بزني. وقتي اون يادداشت برای رفرندومي ها نوشتن داره که قبلش از آقای حجاريان بپرسي فرق بين راهپيمايي روز قدس و کليک برای رفراندوم چيه؟

Saturday، December 11، 2004

خبری نيست
در تاريخ نسبتأ معاصر کشور پرتغال يک آدمي بوده به نام " سالازار" که با تمهيدات فراوان و از مقام هاي پائين بتدريج مي رسه به نخست وزيری اين کشور و بلاخره مي شه ديکتاتور اونجا و قانون اساسي رو هم به سرعت تغيير ميده، عکسش اينجاست. در کمال ناباوری قوانين فئوداليته رو هم احيا مي کنه و خلاصه درهای کشور رو به خارج مي بنده. برای سال های مديد هم هيچ خبری از پرتغال به جهان نمي رسه. من تاريخ پرتغال رو تا اندازه ای خونده ام و چون اين کشور با برزيل زبان و فرهنگ نسبتأ مشابهي دارن مدتي رو که در برزيل بودم در گفتگو با روزنامه نگارانش چيزهای جالب تری درباره ی سالازار و حکومتش متوجه شدم. حالا اين ها رو گفتم که درباره ی بسته بودن ارتباط کشورها با جهان خارج يک مثال واقعي رو نشون بدم. اينروزها که فصل تعطيلات نيست در ايران اما منابع خبری، يکيش بخش فارس بي بي سي، يک خط در ميون خبر از ايران ميدن. از جنبه ی رسانه ای اين يعني خاموش شدن يکي يکي ی چراغ ها. مهمترين خبر بي بي سي مي شه صحبت های معاون شهردار تهران درباره ی زلزله- خبری که به درد هفته نامه داخلي شهرداری مي خوره. گويا هم دست کمي از اين وضعيت نداره. همينطور راديو آزادی و چندتای ديگه که من بعضي وفت ها مرورشون مي کنم. يعني چيز دندوون گيری برای رسانه ها نيست؟ واقعأ اينطوره؟ کاملأ نه. به لحاظ رسانه ای، سيستم در حال بسته شدنه. به عنوان يک تمرين رسانه ای کافيه از يک خبرنگار در ايران بپرسين برای کسب خبر بايد چه مراحلي رو طي کنه، اول از همه سخت تر شدن صدور مجوزه که اونقدر مراحل کسب خبر رو به تأخير ميندازه که ديگه خبر از حيز انتفاع مي افته و ديگه چيزی نيست که بهش با اون اطلاع رساني کرد. اما برای اينکه يک خبر مهم هم اگر از جايي درز کرد اثری نداشته باشه سيستم کنترل شده ی شايعه پراکني به کار مي افته که تا خبر اصلي بخواد اثر کنه هزار تا خبر فرعي ديگه از خبر اصلي جدا بشن و اساسأ خبر اصلي خودش بشه فرع موضوع. سالازار در پرتغال همين کار رو مي کرد و سيستم خبری رو اونقدر به آشفتگي کشوند که ديگه هيچ خبرنگار داخلي يا خارجي حاضر نمي شد خبری از اونجا کار کنه چون عوضي از آب در مي اومد. خب نتيجه ش اين شد که برای سال ها کسي نمي دونست پرتغالي ها در چه حال و روزی هستن، حتي اسپانيايي ها که تنها همسايه ی پرتغال هستن

Friday، December 10، 2004

نوشتن با رودرواسي
سال گذشته از طرف رئيس دانشکده ام يک نامه ای به دستم رسيد که فلاني تو قرار بوده در مورد فلان موضوع تحقيق کني اما اين کار رو انجام ندادی دليلش رو در مدت يک هفته به ما اعلام کن. طبق معمول نوشتن های خودمان در ايران برداشتم دو سه صفحه درباره ی علت انجام نشدن کار برايش نوشتم، تقريبأ از هر جهتي که به موضوع ربط پيدا مي کرد نوشتم، کامل. دو سه باری هم خوندمش ديدم عالي شده. قبل از فرستادنش به نظرم اومد نامه رو ببرم به يکي از استادهای قديمي نشون بدم. بردم. بعد از اينکه خوند بهم گفت چرا اينهمه نوشتي؟ گفتم خوب دلايل انجام نشدنم رو نوشتم. گفت سه خط بنويس، و خودش شروع کرد به خط زدن نوشته. واقعأ هم تبديلش کرد به سه خط. بهش گفتم بابا خيلي خجالت داره سه خط بنويسم. گفت مگه دليلش سه خط بيشتره؟ اين پا اون پا کردم اما ديدم راست ميگه، جدی سه خط بود اما من خيلي ياد نگرفته ام مختصر و مفيد بنويسم. دو سه روز پيش که نوشته ی جديد استادمان مسعود بهنود رو در جواب حجاريان مي خوندم ديدم از استاد و شاگرد همه گرفتاريم در همين درازنويسي. استاد که از شعر و ادبيات هم کم نميذارد در مقاله هاش، که هميشه هم جذاب هستن اما بلاخره يک جايي در همون ايران بايد دست از اين تعارفي نوشتن برداريم، حيفه نسل بعدی رو به اين دراز نويسي عادت بديم، من که خودم دارم زور زورکي ياد مي گيرم از بس که رودرواسي دارم ازعالم و آدم

Thursday، December 09، 2004

ميهمان مامان
امروز سي دی ميهمان مامان رو که از يکي از بچه ها گرفته بودم توی دانشگاه ديدم، احتمالأ بايد زود به صاحبش برگردونم. هنوز وقتي اسم مهرجويي مي ياد به ياد هامون مي افتم که هشت نه بار ديدمش، هنوز هم مي تونم هشت نه بار ديگه هم ببينمش. البته بذارين بگم من صلاحيت حرفه ای برای نقد فيلم ندارم اما مثل يک تماشاگر معمولي چند تا نظر درباره ی ميهمان مامان دارم
اوليش ربطي به مهرجويي نداره، اين موضوع دماغ عمل کردن توی ايران باعث شده که هنرمندان زن به ندرت از بدقيافه بودن يا زار و نذار بودن که في النفسه يک شاخص سينمايي هست بهره ای ببرن. همه خوش تيپ و با دماغ عمل کرده ظاهر ميشن، حتي وقتي قراره نقش يک آدم ندار رو بازی کنن باز هم به طور طبيعي خوش قيافه نيستن و معصوم نيستن، مصنوعي خوش قيافه و معصومن. اون زن يوسف، همون که باردار هم هست، توی نيمرخش اساسأ با دماغ عمل کرده ش توی ذوق مي زنه و تا جايي که مهرجويي به ما گفته شوهرش بچه پولداره نه خودش. انگار همه ی بازيگران زن خودشون رو برای فيلم های خوش آب و رنگ آماده مي کنن حالا اين وسط يک نقش بدبخت هم قاطي مي شه
دوم، اين عمل کردن ماهيه و باقي قضاياش هيچ جوری به مهرجويي نمي چسبه، اون آقای دکتر لب حوض بايسته بگه پنس، اون مش مريم هم مثل پرستار اتاق عمل تکرار کنه پنس و پنس رو بکوبه توی کف دست دکتر، يک جوری سخيفه- از حالا نمي گم چي درباره ی مهرجويي اومده تو ذهنم
سوم، اين لهجه ی مش مريم هي ايلامي ميشه هي تهراني مي شه. يعني اين از دست مهرجويي در رفته؟ بعيده، سر تا ته فيلم گاو همه محکم روی لهجه ی روستايي باقي مونده بودن اين يکي چرا اينجور از آب دراومده؟
چهارم، اين تفنگ بازی بعد از شام ديگه خيلي مسخره س، از مهرجويي بعيد به نظر مي رسه
پنجم، پوراحمد برای کارهای مرادی کرماني خيلي بهتره اما چرا مهرجويي اين کار رو انجام داده اون هم به هزينه ی خودش؟
اما حالا بگم چيا توی ذهنمه با اين پرانتز که مدت ها بعد از هامون ما بر و بچه های فيلم ديده درباره ی کگارد و پوپر و اينا و هامون حرف مي زديم، گاهي هم مي گفتيم يعني مهرجويي اين همه فلسفه پشت فيلمش داشته، بعيد نبود از يک آدم فلسفه خونده و کارگردان
من فکر مي کنم مهرجويي يک جور هنری و از روی حساب با ميهمان مامان همه رو دست انداخته و بعدش هم پيآمش رو رسونده. اولأ اون لقب جناب سرهنگ همون داستان القاب دانشگاهي و مذهبي و نظاميه که اينروزها توی ايران مثل نقل و نبات به اين و اون داده مي شه. بعدش هم اين آقای سرهنگ که از لباسش معلوم بود نيروی هوائيه اومد وسط دعوای زن و شوهره و به سبک نيروی انتظامي پرسيد اينجا چه خبره و اون ميهمان يوسف تا اينو ديد فلنگ رو بست و رفت. يعني لباس نظامي از اين سوء استفاده ها داره و مردم هم حساب مي برن. بماند که درگير شدن خود جناب سرهنگ هم يعني اين آدم نظامي هم وقت درگيری يادش مي ره چه کاره س و خودش هم مي افته توی بزن بزن. اين که توی خونه ی اين مامان که چند تا تخم مرغ بيشتر پيدا نمي شد اما فيلم ويدئو و روزنامه (برای پاک کردن شيشه) پيدا مي شد و در عين فقر بساط بزن و برقص مهيا بود يعني اين جامعه ی هفت رنگ ايراني عليرغم گرفتاری های اجتماعي-اقتصادی (همون حقوق نگرفتن آپاراتچي ها) باز هم يک زندگي نيمه پنهاني داره که توش همه چيز مهياس، جالبش هم اين بود که خاطره ها هيچکدومشون مال امروز نبودن همه مال سال های قبل (از زبان شوهر مامان) و يا از آرزوهای آينده (از زبان دکتر) بودن، خاطره ی زمان حال رو اون يوسف معتاد گفت (مي خواين بگم کارم چيه؟ گردو مي فروشم) . و بلاخره که اين سفره هه از يک جايي رنگين ميشه. به نظرم پيام فيلم هم از زبان پورعزيزی گفته شد که بعد از هزار جور گرفتاری آخرش اين بزن و بکوب در اون جامعه ی کوچک، که تا به خودشون گرفتارن گربه ی بي حيا هم مياد ماهي شون رو بقاپه، تموم مي شه. اگر باز هم داستان های کگاردی نسازيم برای مهرجويي ولي به نظرم مهرجويي به جای يک فيلم روشنفکرانه اين بار به زبان عاميانه به عموم مردم گفته آقا جان بلاخره تموم مي شه گرفتاری ها و آقای آجان قلابي رو هم براش لحاف خوشگل ميندازيم و مي خوابونيمش. حدسم اينه که مهرجويي اينبار با مخاطبان خيلي عادی جامعه ارتباط برقرار کرده، نه حتي مخاطبان اجاره نشين ها و ای ايران. با يک لايه ای از جامعه که فکر مي کنم هفتاد درصد جامعه رو تشکيل مي دن. ببخشيد که يک آدمي که کارش نقد هنری نيست يک فيلم رو به طور خيلي خلاصه نقد کرد

Wednesday، December 08، 2004

آقای ابطحي دستتون درد نکنه
حرف های خاتمي مثل هميشه دو پهلو و عصبي کننده س. اما تعجب آورتر از همه اينه که حالا هي به دانشجوها مي گن شما با پدرتون هم اينطوری حرف مي زنين؟ بابا توی قبايل افريقايي وقتي يک پسری مي خواد ازدواج کنه اول ميذارنش وسط يک دسته از مرد و زن های قبيله و تا مي تونن بهش بد و بيراه مي گن که ببينن اين بابا تحملش چقدره، حالا توی ايران در عالم سياستش هم نميشه به کسي گفت بالای چشمت ابروئه. توی يک مملکتي که همه جورش رو توی تاريخش ديديم هي ميگن دانشجوها با باباشون هم اينطوری حرف مي زنن. آخه چه معني داره که خاتمي رو جای پدرمون بذاريم. اينجا که مجلس عروسي که نبوده، يک آدمي با هزار تا ادعا اومده و رأی بهش دادن حالا هم نتونسته به دلايلي که اول از همه خودش تدبير نداشته مهمترين بخش ادعاش رو که به کرسي نشوندن حق اکثريت بود به جا بياره اونوقت نبايد بهش انتقاد هم کرد؟ نه آقا توی دوره ی مصدق هم همين ساخت و پاخت های بيجای کاشاني با زورمدارهای درباری نذاشت مملکت از دست ارازل و اوباش دربياد. همين مماشاتي که خاتمي با محافظه کارها داره. من تعجب مي کنم که آقای ابطحي که اينهمه جوالدوز به محافظه کارها مي زنه چرا يک سوزن به خاتمي نمي زنه؟ اين چه جای دفاع کردن داره اون هم به سبک خانوادگي و پدر و فرزندی، شبيه همون عکسي که از رفسنجاني پخش کردن موقع انتخابات که دست يک بچه ای رو گرفته بود که ايشون بابای ملت هستن. آقای خاتمي خيلي محترم و دوست داشتنيه، خوب، اما رئيس جمهوره آخه. اگر برای گروهي از دوستدارانش مثل پدر مي مونه خوب اين موضوع شخصي اونهاس، برای بقيه رئيس جمهوره و بايد به وظيفه اش عمل کنه. اين هچل مقدس سازی رو هي ميکنن و هي خودشون مي افتن توش. روحانيت که حکومت مي کنه بايد انتقاد تند هم بشنوه. مگه منتظری همون اول کار همين حرف ها رو بهش نزد که مماشات نکن. حالا عصبيت يک جامعه ای رو که به عصيان کشيده شده رو به حساب شکفتن دموکراسي گذاشتن. بابا آمار قتل و جنايت رو ببينين، بي هنجاری اجتماعي رو ببينين. ديگه ناهنجار هم نيست اين جامعه که بشه فهميد از کجا و چطوری بايد همگي درستش کنيم. شده ي مريضي که همه جور مرضي پيدا کرده از بس که مداوا نشده. اين ها يعني جامعه از هست و نيستش تهي شده، متلاشي شده. اين جامعه رو بايد صد سال ديگه به خط صفر رسوند تازه. اين مدل دموکراسي که حرفش رو مي زنين برای يک جامعه ی متلاشي شده به چه دردی مي خوره. عينهو فيلم فيتزکارالدو که طرف سوار يک کشتي سفيد شده بود خيالش هم اين بود که بره وسط جنگل های استوايي تالار موسيقي بسازه که توش آثار بتهوون رو اجرا کنن اونوقت کشتي پشت يک تنگه گير کرده بود بايد کشتي رو از روی خشکي مي کشيدنش. آقای سيد خنده رو، اين دموکراسي نيست اين مماشات بي حد و حصره. شما هم افتادی توی همون دام مقدس مآبي که ازش فرار مي کردی. کيهان و جمهوری اسلامي هم وقتي مي بينن راهشون رو بستن از بالا تا پائين رو مي بندن به رگبار ناسزا، رهبر و غير رهبر هم نمي شناسن. توی سوئيس هم همين کار رو مي کنن. آقای ابطحي توی سوئيس از هتلشون بيرون نيومدن که ببينن مردم چطور سياستمدارهاشون رو به چهار ميخ مي کشن. ضمنأ در دوره ی مصدق اقلأ شاه رو فراری دادن تصدقش نرفتن، شما که ميخ حضرات رو تا مي شد کوبيدين به زمين. واقعأ من روز به روز به حرف هايي که منتظری زده بود بيشتر ايمان مي يارم. واقعأ هم که آقای ابطحي دست شما درد نکنه که نسخه ی پدرانه مي پيچين برای آقای خاتمي

Saturday، December 04، 2004

وطن
ظاهرأ اين سوال که" وطن کجاست" برای اونهايي که در خارج از کشورشون زندگي مي کنند هم عاديه و هم کليدی. عادی بودنش ماله اينه که بلاخره در بين آدم های ديگه بايد بگي از کجا اومدی و يک کمي هم درباره ی کشورت توضيح بدی. و کليديه چون بخصوص برای ما ايراني ها بايد به نحوی بر دوگانگي موجود در کشورت صحه بذاری، يعني مجبور مي شي. اين چند وقته بعد از يک سال و نيم خارج نشيني حالا رفته رفته اين سوال داره برای من پررنگ مي شه و دائم دارم از خودم مي پرسم که وطنم کجاست؟ يک جوری مثلأ دائم در حال مرور خودم و ايران هستم، به اندازه ی خودم.قبل از اومدنم ازايران ميشه گفت ديگه از نظر اجتماعي موقعيت خوبي داشتم، دوستان خوب وخيلي خوب، و محيط آشنايي که ميشد در اون کار کرد. اما تجربه ی نيمه کاره موندن وادارم کرد دست از همه ی اين ها بردارم و بيام خارج از کشور. آدم ها هنوز جلوی صورتم هستن، اسماعيل ميرفخرايي، يک وقتي مي گفت درست در سال هايي که اوج کارم بود کنار گذاشته شدم. پدر خودم هم درست بعد از انقلاب و با يک دنيا تجربه کنار گذاشته شد. من طاقت نداشتم نيمه کاره موندن دخترم رو ببينم. بماند که خودم هم چنين طاقتي برای خودم نداشتم، هرچند دير اومدم. حالا يک کمي مي دونم اون وطني که وطنم محسوب مي شه کلي قابل احترامه و قابل داد سخن دادن، اما چيزی که به شدت برام اهميت پيدا کرده اينه که ايران کاملأ از جمهوری اسلامي ايران جداست. خيلي خوشحال نيستم از اينکه وطنم دچار اين دوگانگي شده، البته واقعيت سياسي ايران رو هم مي فهمم و هرگز هم حاضر نيستم همه چيز به هم بخوره و يک انقلاب ديگه ای رخ بده و جايگزين اين حرکت رو به دموکراسي فعلي بشه. اما به محض اينکه درباره ی ايران فکر مي کنم و به دنبال سهمش در فرهنگ جهاني مي گردم از جمهوری اسلامي دور مي شم. دست خودم هم نيست. انگار جمهوری اسلامي در طول بيست و پنج سال گذشته نتونسته هيچ اثری در فرهنگ ايران باقي بذاره که قابل دفاع باشه

Wednesday، December 01، 2004

قريه ی مجلس
آن يکي خر داشت پالانش نبود يافت پالان گرگ خر را درربود
آقايون شورای نگهبان که آدم های دستچين شده رو وارد مجلس کردن رفتن از کنار خيابون آدم آوردن نشوندن روی صندلي مجلسشون. اين بابا نماينده ی رامهرمز هم از همون کنار خيابوني ها بوده. حتمأ با رفيقش داشتن توی ميدوون بهارستان راه مي رفتن فکر کردن از اين در برن تو از اون ور بيفتن جلوی ميدوون ژاله، بيچاره تقصيری نداشته خوب. حالا شورای نگهبان بايد زحمت بکشه برای آقايون و خانم های نماينده ای که مي خوان برن خارج از کشور کلي کلاس توجيهي بذاره يک وقت وسط جلسه انگشتشون رو توی دماغشون نکنن، يک وقت با پيژامه راه نيفتن توی هتل محل اقامت، يک وقت توی مملکت خارجي ديدن يک جايي کار بنايي ميکنن آستينشون رو بالا نزنن برن دو تا بيل بزنن. خلاصه حالا مجلس يکدست شده، به سلامتي،کار بعدی اينه که اين حضرات رو تربيت کنن
Free counter and web stats