لينک Link
جنگيدن و شکست خوردن
نجنگيدن و شکست دادن
برای ماها که در خارج از کشور نشستيم تقريبأ و تحقيقأ کار عاقلانه ای نيست که گر و گر برای داخل نشين ها (منظورم مردم هستن نه کاربدستان) نسخه بپيچيم که فلان کار خوبه يا فلان کار خوب نيست، از جنبه ی سياسي مي گم، گرچه حتي از جنبه های اجتماعي هم بايد چنان با ملاحظه حرف بزنيم که مبادا حرفي که مي زنيم تاريخ مصرفش گذشته باشه. البته همين حرف رو بايد وارونه کرد و به دولتمردان و کاربدستان حکومتي گفت چون بر خلاف مردم عادی که جهان خارج رو از لای فيلترهای چند لايه ی حکومتي مي بينن اهل حکومت بي واسطه قادرند دنيا رو ببينن و تفاوتي رو که به دست خودشون بين داخل و خارج از کشور ايجاد کردن تشخيص بدن. به همين دليل هم در اين بين يک نوار نازک با ضخامت کم وجود داره که ما خارج نشين ها توی اون نوار جمع شديم. تعداد و سواد و اين ها هم هر چي باشه. از اين منظر که دور و برمون رو نگاه مي کنيم اونوقت حرف زدن درباره ی سرنوشت ايران خيلي هم آسون نيست. من چند باری سعي کردم برای خودم موضوع رو تا جايي که عقلم اجازه داده حلاجي کنم. اول اينکه برای اون هايي که به هر عنوان درگير جنگ با عراق بودن جنگ ابدأ راه درستي برای حل و فصل هيچ مناقشه ای نيست چون گرفتاری های حتي پيش بيني شده ی بعدش جامعه رو چنان تحت الشعاع قرار مي ده که حتي موضوع نون خريدن از نانوايي هم مي شه معضل اجتماعي. من اين يکي رو خودم تجربه کردم. اون هايي که جنگ رو تجربه نکردن همين قدر که به هر مناسبتي توی خيابون ناگهان از دهنشون درميره و به آدمي ميگن "فلاني جنگزده س ديگه" مي تونن فکر کنن که ممکنه هزاران گرفتاری بعدی ی جنگ باعث بشه آدم های ديگه اين بار به خود اين ها بگن خوب جنگزده س ديگه. توی جنگ که حلوا خير نمي کنن که! اما من از خودم مي پرسم آيا وقتي ديگه توی خونه ت هم از دست حکومت آرامش نداری بلاخره سعي مي کني به هر قيمتي که شده گرفتاری ت رو حل کني حتي با زور خارجي. نمي شه از مردم خواست که همين يک بار زندگي کردنشون رو هم با ايدئولوژی های بي پايان ديگران از بين ببرن. اما اين وسط ها يک جاهايي آدم فکر مي کنه راه حل های اجتماعي مثل نافرماني ی مدني ممکنه کليد خوبي برای مقابله با زياده روی های حکومتي باشه. اين فکر منه و ابدأ نسخه نوشتن نيست. نگاه کردن من به آنچه در 25 سال گذشته رخ داده بهم حکم مي کنه که بپذيرم در جاهايي اين حکومت هم چنان درمقابل رفتارهای مدني خم شده که تا قبل از اين به مخيله ی کسي نمي رسيد. مثلأ من آدم هايي رو مي شناسم که در دوره ی شاه تلويزيون نگاه نمي کردن، به دلايل مذهبي ولي الان مشتری پر و پا قرص شنا و سونا و سي دی و اين ها هستن. فکر نکنين منظورم اينه که اين آدم ها منحرف هستن، ابدأ. منظورم اينه که فشار تقاضاهای مدني چنان زياده که حتي خشکه مقدس ها هم در مقابلش اگر خم نشن، مي شکنن. اما حرف اصلي م اينه که مقاومت و رفتار مدني هم الگو مي خواد و با کار فرهنگي بايد بين تقاضاهای مدني و سياسي تفاوت گذاشت. حالا وجدانأ خيل عظيم خارج نشين ها که عمدتأ دستشون به دهنشون هم مي رسه چقدر در انجام کارهای فرهنگي از خودشون خودی نشون دادن؟ از مقياس صفر تا بيست اگه حساب کنيم به نظرم بايد بهشون نمره ی 7 داد. بخصوص که حالا بعضي ها با دماغ بالا گرفته با داخل نشين ها حرف مي زنن. جنگ کردن موضوع اصلي نيست، بعد از جنگ اصله، که گاهي حتي موضوع جنگ رو هم منتفي مي کنه.
Link لينک 2:26 PM همايون خيري
|
Sunday، January 30، 2005
لينک Link
گرفتاری های مشابه
يکي از دوستانم در گريفيث يک دوست روس داره. گاهي که وقتي پيدا مي شه درباره ی روسيه باهاش حرف مي زنيم. اونقدر هنر و ادبيات روس در ايران جا افتاده هست که به قدر يک سال بشه درباره ی اون ها حرف زد. اما جالب اينه که گرفتاری های ماها هم خيلي به هم شبيهه. تاريخ طولاني و دست به دست شدن های قدرت در هر دو کشور، رواج بحث های سياسي و خلاصه خيلي پديده های اجتماعي ی ديگه. من و دوستم در گريفيث قديمي تر از اين دوست روس هستيم، يعني زودتر از اون اومديم. اين تفاوت زماني باعث شده تا بعد از مدتي که اينجا هستيم يک کمي بيشتر به معنای زندگي در جامعه ی غير ايدئولوژيک استراليا پي ببريم. البته ماها هنوز هم از هر کاری که فارغ مي شيم مي چسبيم به بحث سياسي ولي در مجموع آخرش ترجيح مي ديم به زندگي کردن هم فکر کنيم، اما اين دوست روس ما هنوز داغه. امروز بهش گفتم چرا نميری کتابخونه يک گشتي بزني ببيني روسيه در چشم مردم دنيا چه جوريه. درباره ی کتاب"بازگشت از شوروی" ی آندره ژيد بهش گفتم- حتمأ مي دونيد که نسخه ی فارسي ی اون توسط جلال آل احمد (چقدر من بهش ارادت دارم) ترجمه شده- خلاصه اومد که کمکش کنم کتاب رو پيدا کنيم که موفق نشديم، اما هستش. حالا هر وقت با اين دوست روس حرف مي زنم ياد اوايل اومدنمون مي افتم که فکر مي کردم اومدم اينجا تا ثابت کنم ما کي هستيم اين حضرات کي هستن، سوغات ما به ديار فرنگ. حالا تازه تب تند ايدئولوژيکمون به عرق نشسته. يواش يواش داريم با اطرافمون گفتگو مي کنيم. آندره ژيد يک جايي توی همون کتاب مي گه از بس توی شوروی به مردم ميگن که شما سرور عالم هستين هر آدمي از شهروندان شوروی فکر مي کنه حتي انتخاب صبحانه ش مثلأ از پنير به کره هم جهان رو تکون مي ده و همه ی جهان هر روز منتظر انتخاب اين حضرت هستن. عجب حکايتيه واقعأ
Link لينک 6:57 PM همايون خيري
|
Thursday، January 27، 2005
لينک Link
ايکاش هر روز انتخابات بود
باور کنيد از صميم قلب مي گم که کاشکي هر روز در ايران با دليل و بي دليل انتخابات برگزار مي شد که اقلأ اين مثلأ واجدين شرايط مي اومدن توی صحنه و سير تا پيازشون رو مي ريختن روی دايره. مثلأ اين حرف خوبه از کي باشه:"... براي اين كه بتوانيم جامعه اسلامي را به سمت ترقي پيش ببريم به جاي تربيت انسانهاي مقلد بايستي انسان بصير تربيت كنيم". معنيش مي شه اين که هيچ نسبتي بين انسان مقلد و ترقي جامعه ی اسلامي وجود نداره. همين حرف رو آغاجری زده بود که محشر کبرا شد و بگير و ببند، اما اين حرف حالا نکته ی اصلي برای تبليغات انتخاباتيه و از اول تا آخرش هم اينه:"لاريجاني با بيان اين كه انسان بصير در تفكر شيعي به معني مقلد بودن او نيست، گفت: براي اين كه بتوانيم جامعه اسلامي را به سمت ترقي پيش ببريم به جاي تربيت انسانهاي مقلد بايستي انسان بصير تربيت كنيم. اين هم لينکش. در ادامه ش هم:"عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام با بيان اين كه داشتن انسان بصير، خانواده سالم و جامعه پيشرو نيازمند درك و شناخت اشكالات 25 سال گذشته است، گفت: در صورتي كه بتوانيم ضعفهاي موجود در نظريهپردازي را با شجاعت مطرح و به جبران آنها اقدام كنيم خواهيم توانست به اين آرمانها دست يابيم". حالا بگم آقايون شما که نظريه ی اجتماعي مي خواين و مقلد بودن رو هم نفي مي کنين پس چرا نظريه پردازش رو مي خواستين اعدام کنين؟ تازه اون بيچاره که شجاعت هم داشت و در يک سخنراني هم حرف هاش رو زده بود. همه ی مشخصاتي که لاريجاني داده به آغاجری مي خوره که. من اگه معلم اين علي لاريجاني بودم بهش با تک ماده و ارفاق 8.25 مي دادم چون روز روشن از روی کتاب مردم رونويسي کرده
Link لينک 5:25 PM همايون خيري
|
Tuesday، January 25، 2005
لينک Link
چراغ ها روشن، چراغ ها خاموش
سال 2003 يکي از مسئولان رده بالای بخش بهداشت ارتش آمريکا به نام دکتر" روک" راه افتاد توی کشورهای غربي و يک تور سخنراني درباره ی اورانيوم مفقوده راه انداخت. از جمله به استراليا و به گريفيث هم اومد، دو هفته ای هم تمام شبکه های راديويي و تلويزيوني باهاش مصاحبه مي کردن. حرفش اين بود که ارتش آمريکا از بمب هايي در جنگ خليج فارس استفاده کرده که مقاديری اورانيوم توی اون ها وجود داشته. اما حالا که حساب مي کنن مي بينن مقدار اورانيوم باقي مونده در لاشه ی بمب ها و محيط با اون مقداری که بايد به صورت تئوری باقي مونده باشه متفاوته. مي گفت مدت کوتاهي بعد معلوم شد يک بيماری هايي بين سربازان شايع شده که علتش نامعلوم بود اما حالا معلوم شده به خاطر انباشت اورانيوم توی بدنشون بوده. يعني اين کمبود اورانيوم رو بايد توی بدن سربازان آمريکايي و افراد طرف مقابل، خاک، گياه و حيوانات محيط پيدا کرد. عکس و سند هم آورده بود فراوان. توی پارلمان انگليس هم رفته بود و سخنراني کرده بود. خلاصه اينکه مي گفت حمله کردن به اين شيوه به هر جا از جنبه ی عواقب بعديش برای خود آمريکايي ها هم اساسأ اشتباهه. حالا بايد موضوع جنگ و جدال با آمريکا رو از اين منظر هم نگاه کرد و همزمان از منظر جمهوری اسلامي. واضح تر مي گم. اگر آمريکا حمله کنه و همون داستان اورانيوم پيش بياد به هر حال گرفتاری های بعديش مثل آلودگي راديواکتيو نصيب همه ی ايراني ها مي شه حتي اون هايي که هنوز به دنيا نيومدن. خاک و آب و بقيه هم به دنبالش آلوده مي شن. اين از منظر حمله ی آمريکا. اما بخش ايرانيش. در ايران هنوز هيچ حمله ای نشده مردم دارن از آلودگي آب و هوا (که حالا در همه ی شهرهای ايران وجود داره) تلف مي شن. مرگ و ميرهای ناشي از بيماری های قديمي ی که دوباره احيا شدن، مثل مالاريا و تراخم و اين ها، هم دارن زياد مي شن. آدمکشي و خودکشي و دقمرگ شدن از بيماری های عصبي در ايران هم حالا آمار قابل توجهي پيدا کردن. اتفاقأ آلودگي راديو اکتيو هم که داريم، هم از بقايای چرنوبيل (که آلودگي زدايي نشدن) و هم از برنامه های داخلي. بنابراين هر بار که چراغ ها رو خاموش مي کنيم تا صحنه ی جنگ رو در ذهنمون بازسازی کنيم به قول معروف کفمون مي بره از ترس اوضاع خراب بعدش. چراغ ها رو هم که روشن مي کنيم تا وضعيت فعلي رو برانداز کنيم باز به قول معروف فکمون کش مي ياد که اين چه وضعيه که درست کردن. برای همين هم هست که حالا ماها مردم (يا به عبارت درستش مردمي که در ايران زندگي مي کنن) فعلأ که در صحنه نيستيم اما اگر فيمابين دست به دست شدن هايي از قبيل دوران قبل از 28 مرداد چند صباحي در صحنه راه داده شديم بايد هم در لحظات خاموش بودن و هم در لحظات روشن بودن چراغ ها بتونيم فکر کنيم. خواب بيموقع هم نريم که شعبون و الله کرم هر دو در حال گشت زني در محوطه هستن
Link لينک 1:34 PM همايون خيري
|
Saturday، January 22، 2005
لينک Link
انصاف و حماقت
اول انصافش رو مي گم. گرچه بعد از بيست و پنج سال حالا به راحتي نمي شه به حرف هايي که دست اندرکاران جمهوری اسلامي مي زنن اعتماد کرد ولي از روی انصاف بايد بگم پيگيری های ابطحي درباره ی بچه های درگير در پرونده ی سايت های اينترنتي جای قدرداني داره. بماند که ممکنه فردای روز معلوم بشه اين پيگيری های ابطحي هم خودش يک گند ديگه ای بوده که سر و صداش در نيومده بوده ولي از اونجايي که بر مبنای منش انساني بايد از کار خوب از هر کسي سربزنه قدرداني کرد قدرداني از ابطحي در اين يک مورد هم لازمه. لطفأ يکباره هم ذوق زده نشين، گرفتاری های عديده ی جمهوری اسلامي سر جاش محفوظ موندن که بايد جوابش رو بدن حالا موضوع حماقت. اين علي لاريجاني که دورخيز کرده برای رياست جمهوری و داره با خاطره نويسي تصوير روشنفکری ی خودش رو مي ذاره در معرض ديد خلق الناس خجالت نمي کشه که بگه من رئيس فرهنگي ترين دستگاه يک مملکت بودم؟ توی اين بخش از خاطراتش نوشته که: " ... بعد از اخبار، موسيقي مفصلي در شبكه يك گذاشتند. محتواي موسيقي ، خوب و ارزشمند بود; ولي در نشان دادن آلات موسيقي زياده روي كردند ..." اين ديگه خيلي اوج حماقته. آخه اين آدم با خودش فکر نکرده که بلاخره اين مردمي که توی روستاهای دور افتاده شون هم موسيقي محلي رواج داره و هزار جور ساز محلي نواخته مي شه نمي پرسن پس اين صدای موسيقي از ديوار داره در مي يآد؟ اين زياده روی در نشون دادن آلات موسيقي يعني چي؟ وقتي کسي مي ره اجرای زنده ی موسيقي رو ببينه حتي توی قهوه خونه ی روستا نگاه به ساز نمي کنه؟ اونجا هم ديدن ساز زياده رويه؟ اين حضرت با اين حماقتي که حالا روی کاغذ هم پياده ش کرده اگر رئيس جمهور بشه حتمأ دستور مي ده نقشه ی کره ی زمين رو هم عوض کنن که مبادا مثلأ چشمش به لاس وگاس بيفته که محل لهو لعبه. ضمنأ زياده روی يا کم روی يک موضوع شخصيه. اگر کسي مي خواد صدای ساز رو بشنوه ولي خودش رو نبينه مي ره راديو گوش مي ده. اين که تلويزيون رو تبديل کني به راديو که کار احمقانه ایه. البته اين کار و هزاران بدترش رو انجام داد و هنوز هم انجام مي دن. اما ماجرای اصلي اينه که اين تصويری که اين آقا داره از جمهوری اسلامي ارائه مي ده همون چيزيه که از دوره ی اميرکبير تا همين حالا همه ی منتقدان ازش حرف مي زنن. منتقدان مي گفتن و مي گن باز کردن چشم قشريون به پديده های جديد سخته، مثلأ در دوره ی شاه عمومي ترين و ايضأ خنده دارترين شکل انتقادشون اين بود که مي گفتن در حالي که مردم دنيا دارن از اتومبيل برای اينطرف و اونطرف رفتن استفاده مي کنن اين حضرات هنوز چارپايان رو ترجيح مي دن. حالا اين که يک تشکيلات عريض و طويلي مثل راديو-تلويزيون که برای هر دقيقه توليد برنامه ش هزاران تومن پول خرج مي شه تبديل بشه به يک تشکيلات بيخود نشون مي ده هنوز پذيرش و استفاده از ابزارهای جديد برای حتي روشنفکرترين کاربدستان جمهوری اسلامي هم کار آسوني نيست. موسيقي رو پخش مي کنن ولي گل و بته نشون مي دن، خوبه نمي گن موسيقي پخش مي کنيم اما سر ساعت پخشش بايد گوشاتون رو بگيرين. خدائيش حيفه که داور نبوی از خاطرات لاريجاني غفلت کنه
Link لينک 8:31 AM همايون خيري
|
Thursday، January 20، 2005
لينک Link
يک دليل برای يک چرا
اين سوال مشترکيه که همه ی ما تا وقتي در ايران هستيم و بعد که پايمان به خارج مي رسد از خودمان مي پرسيم. من اين شانس رو داشته ام که با يک گروه استراليايي کار تحقيقاتي انجام بدم. به نظر من همه ی اعضای اين گروه رو که نگاه کنين از همون گرفتاری رنج مي برن که نيک آهنگ درباره ش پرسيده. اتفاقأ در بين اعضای گروه هم هيچ صميميتي از نوع صميميت ايراني وجود نداره. ساعت کار هم که تموم مي شه بر خلاف ما ايراني ها که تا نصف شب مي مونيم کار مي کنيم هيچ کس دو دقيقه بيشتر وقت تلف نمي کنه. من دو سه بار مثل توی ايران تا نيمه شب توی آزمايشگاه موندم که بعدش کلي باعث تعجب اين و اون شده بود. همه ی اين ها رو گفتم که اين موضوع رو بگم که چرا در کشورهای غربي کار گروهي بهتر انجام مي شه. در واقع کليد موضوع در انتخاب مديران با کفايت و مشخص کردن سرفصل های مشخص برای افراد گروهه. اونقدر که در انتخاب مدير دقت مي کنن در انتخاب افراد گروه مته به خشخاش نمي ذارن. مديريت کار گروهي در کشورهای غربي مهمترين رکن کاره و همين علت اختلاف کار گروهي در ايران و خارج از ايرانه. هيچکدوم از اين هايي که من در استراليا مي بينم حاضر نيستن تا پول بيشتر نگيرن از تعطيلي ی آخر هفته شون بزنن در حاليکه ما ايراني ها به يک خواهش کوچک حاضريم هفته به هفته هم خونه نريم و سر کارمون بمونيم. اينجا وقتي به يک نفر مي گن مدير پروژه اون آدم کاملأ به کار خودش مسلطه در حاليکه توی ايران اين کارکنان يک پروژه هستن که بايد به رئيسشون کار ياد بدن. بنابراين اگر کار گروهي در ايران پيش نمي ره مشکل مربوط به اعضای گروه نيست، گرفتاری از سرگروهه. چند سال پيش يک بابايي رو که پسر يکي از ائمه ی جمعه بود آورده بودن به عنوان مدير محلي که من توش کار مي کردم. از بس کار اشتباه انجام مي داد شده بود اسباب خنده. هم ادعا داشت و هم دعوا با اين و اون مي کرد. در سوابق کاريش هم سه دقيقه در مورد رسانه ها چيزی محض اطلاعات عمومي نخونده بود. يک روزی که توی جلسه ی گروهي شروع به عر و بوق کرد من بهش گفتم حضرت آقا چرا شما اومدی جايي که ازش اطلاعي نداری؟ گفت من وظيفه ی ديني دارم که هر جايي که نظام بهم امر مي کنه برم کار کنم. به سلامتي شما بلايي که اين حضرت سر گروه کاری ما آورد طوری بود که مجبور شدن گروه رو اساسأ تعطيل کنن. ايشون هم از کار در رسانه رفت شد مشاور امور مالي در يک سازمان ديگه. اگر کسي شک داشت بره راديو بپرسه بهش ميگن اون آدمي که بعد از رفتنش تا يک سال گندش رو نمي شه رفو کرد کي بود. تازه قبل از اون هم گرفتار يک آدم ديگه ای بوديم که تا دو روز قبلش سرگرم تحقيقات درباره ی کاليبر خمپاره انداز بود. معلومه که کار گروهي نبايد هم از پيش بره. نيک آهنگ خودش بهتر از هر کسي مي دونه که هيچ کدوم از حضراتي که بعد از دوم خرداد صاحب امتياز روزنامه ها بودن توی سوابق کاريشون دو خط انشا هم ننوشتن چه برسه به روزنامه نگاری. کار گروهي مدير خوب مي خواد وگرنه آدم از زير کار در رو تر از خارجي ها وجود نداره
Link لينک 2:54 PM همايون خيري
|
Monday، January 17، 2005
لينک Link
تضمين امنيت
شيرين عبادی به دادگاه انقلاب احضار شده، اما نمي رود و به احتمال قوی با توجه به پيشينه ی قضاوت و حقوقداني اش و جو بين المللي از پس حل کردن مشکل برمياد اما اين وسط حرف خاتمي به شدت مسخره س که:" من به عنوان رئيس دولت، سلامت و امنيت ايشان را تضمين کرده ام". در واقع خود خاتمي و بقيه ی کاربدستان مي دونن که قادر نيستن به عبادی صدمه بزنن چون اونوقت ديگه داستان شبيه به زهرا کاظمي نميشه که هي به هم پاسش بدن و سر آخر هيچ جوابي به هيچ جا پس ندن. بنابراين اين حرف خاتمي يک جور لاف زدن بيجاست، انگاری جو گرفته ايشون رو در بين افريقايي ها، اون هم از نوع افريقايي های کاملأ فقير که چشم به کمک های مالي ی ايران دارن. ضمنأ تا همين امروز و در موارد متعدد ثابت شده که تضمين های خاتمي برای هيچ کاری مؤثر نبوده که حالا برای عبادی مؤثر باشه. نشون به اون نشون که در گزارش شورای عالي امنيت ملي درباره ی کوی دانشگاه حتي نتونستن اسم آدم های درگير رو هم ببرن و همه ش تبديل شد به "بدون ذکر نام در اين گزارش"، و اين باوجود رياست خاتمي بر شورای عالي امنيت ملي بود. واقعأ برای من هنوز سؤال بزرگ اينه که حالا که به زور مردم و افراد غير دولتي و کاملأ بدون درگير شدن خاتمي در قضايايي مثل مشروعيت دادگاه انقلاب ماهيت اينجور نهادها دارن به چالش گرفته ميشن چرا خاتمي ساکت نمي شينه که مردم يا افرادی مثل عبادی اگر مي تونن مشکل رو حل کنن؟ اصلأ چرا دفاع بيجا مي کنه از چيزی که حتي عبدالله نوری و موسوی خوئيني ها و منتظری و همه و همه ازش انتقاد مي کنن؟ اينه که من هنوز هم همون حرف تکراری ی خودم رو مي زنم که انگار اين اصلاح طلب ها سرقفلي ی مقابله با محافظه کارها رو به اسم خودشون مي دونن
Link لينک 1:08 PM همايون خيري
|
Sunday، January 16، 2005
لينک Link
بلاخره دارد هوا مي رسد
الپر عزيز! يادته نوشته بودم ما ايراني ها چقدر اينروزها به تفسيرهای جديد اجتماعي از منابعمون احتياج داريم که تفاوت جهانبينيمون رو با عرب ها نشون بده؟ اين کار جديد احمد قابل از همون کارهای بي نظيريه که حالا رخ داده. ضمنأ ايراني های اهل فکر و انديشه لازم نيست توی اون شرايطي که اجازه ی بارور شدن انديشه هاشون رو ازشون سلب کردن باقي بمونن. مثل همين جناب قابل که رفته تاجيکستان که بتونه محصولات فکريش رو عرضه کنه. زندان رفتن امثال او و يا با هزار جور خودسانسوری مطلب نوشتنش هيچ دردی رو از گرفتاری های فکری ما درمان نميکنه. همه ی اهل فکر و انديشه در ايران در هر حوزه ای احتياج دارن که يک جايي در آرامش و دور از هياهوی انقلابي گری که مانع تفکر آزادانه مي شه بشينن و ببينن چه متاعي برای عرضه کردن به جامعه ی ايراني دارن. چسبيدن به دعواهای سياسي در ايران يک جور افتادن در دور باطله بدون اينکه ثمره ی فکری داشته باشه. لازم نيست از دور بودن از ايران بترسيم، مبادا که جامعه ی مخاطبمون رو از دست بديم. ما با سانسور فکرمون عملأ در خود ايران هم جامعه مخاطبمون رو از دست داده ايم. اين کار احمد قابل حتي اگر امروز و بلافاصله هم اثرش رو در جامعه ی ايران نذاره اما يکي از نقاط کليدی برای حرکت به طرف بازشناسي ی اجتماعي ايرانه. اين حرف قابل رو بذارين کنار حرف های حجاريان و مقايسه کنين تا متوجه بشين چقدر امثال حجاريان به عنوان تئوريسين های فضای بعد از دوم خرداد نسخه های اجتماعيش رو هنوز هم با پيشزمينه ی انقلابيگری مي پيچن. بلاخره اين هوای تازه داره مي رسه هر چند کم ولي داره مي رسه.
Link لينک 9:52 AM همايون خيري
|
Friday، January 14، 2005
لينک Link
پراکنده نويسي ها
اول: دارم يک جايزه ی علمي برای بچه مدرسه ای های خرمشهر (همشهری هام) راه ميندازم که وقتي جزئياتش کامل شد همينجا مي نويسم. يک وقتي يک آقايي در خرمشهر برای بچه های همون مدرسه ای که من هم در اون درس مي خوندم يک جايزه ای گذاشته بود و هر سال خودش مي اومد و جايزه رو اهدا مي کرد. چه سر و دستي هم همه ميشکوندن برای اون جايزه
دوم: يونس شکرخواه که مدت ها درباره ی بزرگداشت دکتر معتمدنژاد توی وبلاگش نوشت و جزو بانيان مراسم بزرگداشت بود چرا يک جايزه ی سالانه نميذاره به اسم دکتر معتمدنژاد برای برگزيدگان خبرنگاری و روزنامه نگاری. البته بي زحمت اگر به فکرش افتاد به هيچ تشکيلات دولتي وصلش نکنه. چيزی شبيه به جايزه ی مهرگان يا يلدا سرمشق های خوبي هستن. حرف خالي زدن رو دو هفته ی ديگه فراموش مي کنن، اگر دکتر معتمد نژاد اونيه که اينهمه براتون ارزش داره اقلأ ماندگارش کنين
سوم: آقايون و خانم هايي که مي خواين بياين خارج از کشور لطف کنين به خودتون و رودرواسي رو کنار بذارين. خجالتي نباشين. اگر دلتون مي خواد بگين نه، بگين نه. نگين آره اما پدر خودتون رو دربيارين. از همون توی ايران تمرين کنين چون اينجا جای تمرين نيست
چهارم: چرا اين جنابان قوه ی قضائيه رو نميذارن جزو گروه های امداد رسان به مناطق سونامي زده. مثلأ به عنوان يک عضو کمک رسان ساده که بفهمن يک تکون يعني چي. يا از طرف انجمن نجوم براشون يک کلاس نجوم بذارن و يک کمي آسمون رو با تلسکوپ نشونشون بدن بفهمن کره ی زمين کجاست، اصلأ دنيا چه جوريه. مي خواستم بنويسم بفرستينشون برن بم ديدم اونجا برن همون جناباني باقي مي مونن که هستن
پنجم: آقا جان اگر ديدين يک آدمي دستاش رو توی جيبش کرده و داره راهشو مي ره فکر نکنين بهش بگين دستت رو از جيبت دربيار و بيا دنبال من کار خوبي مي کنين ها! وقتي توی راهتون به هرکسي مي رسين بايد يک احوالپرسي کنين و راه خودتون رو ادامه بدين. اون حرف نسنجيده ی شما هزار تا عواقب داره که از عهده تون برنمياد رفعشون کنين، بعدأ خواب زده مي شين ها! ولو که قصدتون هم خوب بوده، ولو که اون آدم هم حالا راه افتاده باشه. اصلأ همين که آدم دستش رو توی جيبش کنه و راه بره هم از عهده ی همه بر نمياد، تازه، تو رو سننه؟
ششم: اون آخر هندونه همون سفيديش رو مي گم، خوردين؟ نه نفر آدم در يک پارک اون سفيديش رو هم خوردن. البته در کتب قديمه آمده که برای سلامتي جهاز هاضمه بسيار نافع مي باشد. اما آی بد مزه بود. آخه مرض دارين دو تا هندونه نميارين که برای خوردن سفيديش مجبور باشيم از کتاب های ماقبل بوعلي سينا سند بياريم؟
هفتم: عزيزان دل برادر، قاسمي، شکرخواه، اسلامي و مختاباد! اين سايت کتاب هفته از زور بد قيافه گي در حال پيوستن به لقاء الله مي باشد. نه تنها دو زبانه نيست که اساسأ کار سختي هم نيست دوزبانه کردن لااقل يک بخش هاييش، بلکه همون يک زبانه ش هم دهان آدم رو مورد عنايت قرار ميده تا باز بشه، تازه با اين خطوط پر سرعت اينجا
Link لينک 4:34 PM همايون خيري
|
Friday، January 07، 2005