27.3.11

زد

بعد از دوم خرداد 76 که روزنامه‌های تازه روی دکه‌ها پيدا شدند توی صفحه اول يکی از شماره‌های روزنامه جامعه يا توس يا نشاط (دقيق خاطرم نيست کدام يکی) يک عکسی منتشر شد که تصوير يک ديوار نسبتن بزرگ بود که يک بابايی روی آن با اسپری نوشته بود "مرگ بر زد اسلام". خوب البته توی هر دين و آيینی همه جور آدمی هست، توی اسلام هم هست. ربطی هم ندارد که يک آدمی با معبود خودش هر جوری تا کند، يکی حلقه گل بيندازد گردن يک فيل نشسته يکی ديگر هم بگردد دنبالش که تو کجايی تا شوم من چاکرت. منتها اين که آدم از فرط نادانی به خرج يکی ديگر قربان صدقه معبود خودش برود از آن کارهايی‌ست که توی دنيا برای آدم گرفتاری حقوقی درست می‌کند.

داشتم يک تکه از ويدئوی "ظهور بسيار نزديک است" را توی وبسايت مردمک نگاه می‌کردم ديدم برای اثبات سيد خراسانی برداشته‌اند آهنگ فيلم کريستف کلمب را گذاشته‌اند روی تصاوير. جالبش هم اين است که از موسيقی با کلام هم استفاده کرده‌اند. گفتم حالا قسمت حقوقی استفاده از موسيقی ونجليس به کنار اصلن خبر دارند اين چيزی که طرف خوانده يعنی چی؟

ريدلی اسکات و روزلين بوش برای ساخت فيلم 1492: Conquest of paradise که برای گراميداشت پانصدمين سال سفر کريستف کلمب ساخته شد از يک شعری به زبان رومانيايی باستان استفاده کردند که از زبان يهودی‌های برده درباره ظلمی که به عنوان برده در معادن بهشان می‌شود حرف می‌زند. می‌گويند ای پدر همه‌ی ما آن سرزمينی که به ما وعده دادی کجاست. برای اطلاع‌تان چيزی که گروه همخوانان می‌خوانند اين است:

mm mm mm, mm mm mm mm mm,
mm mm mm, mm mm mm,

mm mm mm mm, mm mm mm mm mm,
mm mm mm, mm mm mm mm

In nòreni per ìpe,
in noreni coràh;
tiràmine per ìto,
ne dominà.

In nòreni per ìpe,
in noreni coràh;
tiràmine per ìto,
ne dominà.

In noreni per ipe,
in nòreni cora;
tiràmine per ito,
ne domina.

Ne ròmine tirmèno,
ne ròmine to fa,
imàgina pro mèno per imentirà

mm mm mm, mm mm mm mm mm
mm mm mm, mm mm mmmmm
mm mm mm mm, mm mm mm mm mm

mm mm mm, mm mm mmmmm
mm mm mm, mm mm mmmmm

يکی از خوانندگان خيلی معروف چک به نام Daniel Hůlka هم همين را دوباره‌خوانی کرده که اجرايش خيلی هم شنيدنی‌ست. معنای شعر به زبان انگليسی اين است:

You, father of us, you rule over the mainlands
and you order the typhoons to blow,
you once gave us a land of promise,
a place that should become a paradise.
Judge, father of us, who is without flaws,
how sinfully has lived the veteran,
he, created to your likeness,
why was he recalled from a paradise?
Paradise, wonderful paradise,
wonderful place
with a gate of glory,
paradise I should live in,
stays a dream
a fata morgana
Return to us the land of promise, father of us,
who rules that climes,
upwards invite us for a feast
and sting us your dose.
Paradise, wonderful paradise,
wonderful place with a gate of glory,
paradise I should live in,
stays a dream
a fata morgana
is paradise!

اين شعر را ونجليس تبديل کرده به موسيقی متن فيلم کريستف کلمب و حضرات دوستداران سيد خراسانی به خرج ونجليس و اشعار باستانی قوم يهود آن را برداشته‌اند وقف فيلم خودشان کرده‌اند.

حالا البته هر اعتقادی به هر چيزی که داريد محترم است منتها اين آقای سيد خراسانی و باقی دوستداران و تشکيلات‌شان عقل‌شان نمی‌رسد که از خودشان بپرسند اين همه نشانی که می‌دهند که مهدی موعودشان قرار است همين روزها ظهور کند خوب ايشان انصافن به جای اين که بيايد يک جايی که به خرج ديگران قربان صدقه‌اش می‌روند اصولن نمی‌رود همانجايی ظهور کند که خود آهنگ را ساخته‌اند؟ يعنی آدم اينقدر زد خودش هم کار می‌کند؟

21.3.11

سال نو بدون نک و ناله

سال نو مبارک باشه.

قبل از تحويل سال داشتم با رضا گنجی حرف می‌زدم گفتم اينجا توی بريزبن استراليا ساعت 8 صبح روز دوشنبه‌ست و من هم الان توی آزمايشگاه نشسته‌ام چون امروز بايد زود می‌آمدم دانشگاه. يک کمی هم شوخی کرديم که حالا مثلن چی هست اينجا که بشود هفت سين درست کرد ديديم جز سرنگ و سيتريک اسيد (تازه به زور انگليسی و فارسی) چيز ديگری نيست که قابل هفت سين باشد. مگر اين که باز زورکی اسم ميکروسکوپ را بگذاريم سيکروسکوپ که يک چيزی از تويش دربيايد. خلاصه که ساعت نه صبح سال تحويل شد و ايرانی‌های استراليا و نيوزيلند مراسم تحويل سال‌شان در روز روشن بود.

حالا دو کلمه حرف حساب!

اين قدر بيخودی ناله نکنيد که درد غربت و اين چيزها هست و آی اگر همه يک جا بوديم چی می‌شد. آدم بايد ياد بگيرد که خوشی‌ها را همه جا خوشی ببيند. اينطوری که از درد غربت حرف می‌زنيد آنوقت کسانی که توی ايران هستند باورشان می‌شود که اين بيرون همه‌مان ناخوشیم و همان وضعی که توی ايران هست بهتر از همه جای دنياست.

اين بيرون اگر ناخوشی هست از فرط ناله کردن‌های خود ماهاست. ناله کردن اگر به جايی می‌رسيد تا به حال بايد رسيده بود.

اين پوسته ناخوش احوالی تاريخی‌مان را که تا ته فرهنگ‌مان هم نفوذ کرده بايد بشکنيم و بلاخره از شرش خلاص بشويم. توی دنيا بيرون هم هزار جور خوشی هست که اگر به جای ناله کردن همين‌ها را به مردم داخل ايران بگويیم آنوقت اميد بهشان می‌دهيم که توقع زندگی خوش توی ايران توقع زيادی نيست و ما اگر از اين بيرون کاری ازمان برنمی‌آيد دستکم چون اين بيرون را داريم می‌بينيم حالا ديگر مطمئن هستيم که ايران بايد تغيير کند.

خوب وقتی ما اين بيرون ناله می‌کنيم آنوقت آن‌هايی که توی ايران هستند کجا بروند ناله کنند؟ لابد بيايند بيرون که به ناله کننده‌های بيرون اضافه بشوند! يا ما برويم به ناله کننده‌های داخل اضافه بشويم. پس اين زندگی بيرون و عکس‌های پيک نيک رفتن‌ها و دوچرخه‌سواری و بزن و برقص کجا غيب‌شان می‌زند که تا عيد می‌شود همه شروع می‌کنند به ناله کردن و غم بيخود برای داخلی‌ها درست کردن؟

آی ملت داخل ايران! اين بيرون خوشی هست و اتفاقن چون خوشی هست بايد يک راهی پيدا کرد که اين خوشی را در داخل ايران هم راه انداخت. اگر کسی اينجا پای تلفن گريه می‌کند اصلن گوشی را بگذاريد چون بيخودی گريه می‌کند. کسی که اينقدر دلتنگ است بلند می‌شود برمی‌گردد. اينجا اگر کسی سرحال نيست مال اين است که خودش نمی‌خواهد وگرنه کسی جلوی کسی را نگرفته که هر لباسی که دلش خواست بپوشد و با هر مقدار بودجه‌ای که دارد بتواند به خودش خوش بگذراند. اينجوری هم نيست که چيزی گير بچه‌های مردم نمی‌آيد و همه در هوس يک دست چلوکباب و کله پاچه و سبزی پلو با ماهی دراز به دراز افتاده باشند. اينقدری که اينجا سبزی خشک و منقل برای کباب درست کردن هست احتمالن پای‌تان که برسد اينطرف‌ها تعجب می‌کنيد. چلوکبابی ايرانی هم زياد هست که باقلا قاتق و کشک بادمجان توی‌شان درست می‌کنند. بنابراین اگر کسی حال نداشته باشد خودش بپزد می‌رود توی يک رستوران و حسابی غذای ايرانی می‌خورد. برای اطلاع‌تان توی همين استراليا دوغ آبعلی هم هست. ديگه از استراليا دورتر که نداريم! من توی فيجی هم سراغ دارم که چلوکبابی ايرانی هست. اصلن برويد فيجی را توی اقيانوس آرام پيدا کنيد ببينيد کجاست.

وطن هم يعنی همين کره زمين. جدی ميگم. سياره ديگه‌ای که فعلن نيست که! يعنی شما الان برويد مثلن برزيل ببينيد مردم دارند سامبا می‌رقصند هوس نمی‌کنيد همانجا زندگی کنيد؟ اينجا خيلی‌ها همينطوری با زندگی‌شان رفتار می‌کنند. چمدان‌شان را می‌بندند می‌روند جايی که بيشتر بهشان خوش می‌گذرد. ما ايرانی‌ها تازه داريم اين را ياد می‌گيريم منتها مثل باقی ياد گرفتن‌های‌مان اول پدر همه را درمی‌آوريم تا بعد ياد بگيريم. برای زندگی در همه جای دنيا هم يک مقرراتی هست که باز برای همه هست. برادران اميدوار را که لابد می‌شناسيد. دو تايی‌شان رفته بودند دور دنيا را بگردند بعد يکی‌شان تصميم گرفت توی آرژانتين زندگی کند و هنوز هم همانجاست. فکر نمی‌کنم از سبزی پلو با ماهی هم بی‌نصيب باشد. توی آرژانتين هم ماهی هست هم سبزی هم برنج. خودتان را زجر ندهيد که الان بچه‌م چی می‌خوره سال نو. همه چيز هست فقط احتمالن بايد خودش راه بيفتد برود توی آشپزخانه و هر چيزی که دوست دارد بپزد. برای اطلاع‌تان هم اين که يکی از بچه‌های ايرانی اينجا توی استراليا سيخ کباب پيدا نکرده بود گوشت کوبيده‌اش را دور تيغه چاقو پيچيد و کباب درست کرد. به شدت هم خوب شد چون من هم دعوت بودم. ديگه چاقو که هست. همينجا توی بريزبن استراليا دو تا پسر اصفهانی کفگير بريان‌پزی هم درست کردند. يک بريانی به ملت دادند که توی بريانی شاد اصفهان هم پيدا نمی‌کنيد. خلاصه نک و ناله‌ کردن‌ها را تحویل نگيريد. يک بار زندگی می‌کنيد و همين يک بار را بايد خوب زندگی کنيد. داخل ايران هم بايد به همت آن‌هايی که به جای ناله کردن بلدند فکر تازه بدهند تغيیر کند. اين اتفاق می‌افتد چون زندگی قدرتمند از ماتم است.

اين هم برای اين که سال نو را با انرژی شروع کنيد:

video


15.3.11

از علم و سياست و تيم ملی

هفته پيش يک رکورد جديد داشتم در دويدن که عبارت بود از 4 کيلومتر در 19:52 دقيقه. ديروز عصر بسلامتی‌تان رکورد را شکستم و تبديل شد به 4 کيلومتر در 19:48 دقيقه. علت رکوردشکنی اين است که دستگاه‌های باشگاه را عوض کرده‌اند و تردميل (که کاش اسم فارسی داشته باشد) جديد تنظيماتش اينطوری‌ست که يا بايد زمان بدهيد يا مسافت. اگر زمان بدهيد ممکن است کمتر از حدی که هميشه می‌دويد بدواندتان و اگر مسافت بدهيد آنوقت هر گلی زديد به سر خودتان زديد. من از روی همان 4 کيلومتر هميشگی فکر کردم مسافت بدهم و رکورد بزنم. بلاخره تيم ملی از اين گرفتاری‌ها دارد. حالا افتاده‌ام به مسابقه دادن با خودم. منتها مقدار کالری که در اين روش مسافتی می‌سوزانم کمتر است که آن هم فعلن فدای سرتان. در حال حاضر آدم رکورد بزند برود تيم ملی باقی‌اش اشکال ندارد. خلاصه ماراتون- المپيک ما داريم می‌آيیم.

اين از رکورد.

اين داستان ورود هکرهای جمهوری اسلامی برای مبارزه و اين‌ها يک وجه خيلی بامزه‌ای هم دارد. همه‌ی دنيا دارند می‌زنند توی سرشان که اين طالبان فعلی همان باقی مانده‌های مجاهدين افغان هستند که زمان حمله شوروی از طرف امريکا و پاکستان مسلح می‌شدند و گذاشته بودند‌شان سر راه لشکرکشی نيروهای شوروی. و همين‌ها الان شده‌اند بلای جان مردم افغانستان که سال‌ها بعد از رفتن ارتش شوروی و گرفتاری نان وادارشان کرد که به القاعده‌ای‌ها پناه بدهند که بلکه يک چيزی هم گير خودشان بيايد. حالا جمهوری اسلامی دارد پول نفت را تزريق می‌کند به يک گروهی که با دل راحت و شکم سير شروع کنند خرابکاری اينترنتی ياد گرفتن و تمام سوراخ سنبه‌های اطلاعاتی دم و دستگاه خود جمهوری اسلامی را هم پر کنند که هر کسی دو کلمه انتقاد کرد بروند وبسايت يا وبلاگش را هک کنند. بعد آنوقت فکرش را نمی‌کنند که فردای روز همين‌ها را يک کسی بيشتر بهشان پول بدهد خود همين‌ها می‌شوند باعث دردسر. يعنی اساسن آدم بردارد خون آلوده به ويروس را توليد کند که بريزد توی سرنگ بدهد دست يک عده آدم حقوق بگير که هر جا نياز بود فرو کنند توی بدن اين و آن. بعد فکر نکنند که اين سوزن را می‌شود به بدن خود همانی که استخدام‌شان کرده هم تزريق کرد. وقتی حضرات‌شان به نخست وزير سابق و رئيس سابق مجلس و رئيس جمهوری سابق و رئيس سابق مجلس خبرگان که اعتماد ندارند چطوری به هکرها اعتماد می‌کنند؟ آن وجه بامزه اين است که حالا آدم خودش بايد به رفتنش مطمئن باشد که يک گندی بزند به مناسبت اين که ديگی که برای من نجوشد و اين‌ها. داستان را که از اينطرفی که نگاه می‌کنيد دست‌تان می‌آید آن همه چماق به دست توی خيابان‌ها از کجاها آمده‌اند. حضرات هکرها! فکر فردای کارتان را هم بکنيد که بزنيد يک جايی را هک کنيد بعد گندش دربيايد که عوضی بوده يا رئيس رؤسا نظرشان عوض شده بعد اوضاع‌تان تبديل بشود به اوضاع آن‌هايی که محسن روح‌الامينی را توی کهريزک زدند. آن بالایی‌های‌شان که دارند راست راست می‌گردند ولی چهار تا نگهبان را گرفتند. وقتی نخست وزير سابق را با اين همه سر و صدا می‌گيرند هکرها را که اصلن با همين اسم هکر می‌گيرند و چهار تا عنوان جاسوسی هم بهتان می‌زنند که اصولن خودتان که هيچ فاميل‌های‌تان هم گرفتار می‌شوند. همين بابايی که به فائزه هاشمی بد و بيراه گفت را ببينيد و قبل و بعدش را هم ببينيد.

اين هم از اين.

کوين راد، نخست وزير سابق و وزير امور خارجه فعلی استراليا، در جريان سفر خاورميانه‌ای‌اش که هفته پيش بود اعلام کرد که استراليا با ايجاد منطقه پرواز ممنوع برای ليبی موافق نيست. جوليا گيلارد، نخست وزير فعلی، که همان هفته پيش در امريکا بود اعلام کرد که استراليا همراه با کشورهای ديگر غربی با ايجاد منطقه پرواز ممنوع برای ليبی و تحت نظارت شورای امنيت سازمان ملل موافق است. رسانه‌های داخلی از آن هفته تا به حال دارند با اين و آن مصاحبه می‌کنند که بلاخره تکليف امور خارجی در دولت استراليا با کيست؟ يکی دو نفر هم به راديو سراسری گفتند که به نظر می‌رسد اختلاف زمان ميان خاورميانه و امريکا و استراليا باعث شده هیچ کدام از مقامات دولتی نتوانند بر سر يک موضع واحد به قطعيت برسند و هر کسی دارد حرف خودش را می‌زند. داستان وقتی جالب‌تر شد که اتحاديه عرب هم درخواست منطقه پرواز ممنوعه را اعلام کرد. حالا همه‌ی اهل سياست در استراليا دارند توی رسانه‌ها می‌گويند کوين راد کجا بوده که از نظر دولت‌های منطقه هم بيخبر است. اگر قذافی بتواند تمام کشور را به زور بگيرد و مخالفان را سرکوب کند آنوقت کوين راد در استراليا به زحمت می‌افتد. دليلش اين است که کوين راد روابط خیلی خوبی با چينی‌ها دارد و چینی‌ها هم منافع جدی در افريقا دارند. يکی از متحدان کليدی چين در افریقا ليبی‌ست چون ليبی يکی از صادرکنندگان نفت به چين است. بنابراين دفاع از ليبی و قذافی برای چين اهميت استراتژيک دارد. حالا کوين راد با رد منطقه پرواز ممنوع برای ليبی عملن به قذافی مجال می‌دهد که با موافقت دستکم يک وزير خارجه غربی مخالفانش را با بمباران هوايی از بين ببرد. يکی دو تا مفسر سياسی ديروز اعلام کردند که به نظر می‌رسد کوين راد دارد رفته رفته روش ابراز مخالفت با جوليا گيلارد را دنبال می‌کند و اين يعنی تصويرسازی يک دولت مغشوش در کابينه حزب کارگر و نااميدی رٱی دهندگان از اين حزب و رهبری آن. حقیقتش خيلی سؤال برانگيز شده که چرا کوين راد در مقابل سرکوبی مخالفان قذافی طرف قذافی را می‌گيرد.

اين هم از کوين راد.

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشايد ... اين را بايد بدهم به خط زر بنويسند بگذارم بالای کندوی زنبورها. زنبورها رنگ زرد و طلايی را تشخيص می‌دهند و اخيرن هم متوجه شده‌ام که اگر وقتی از تازه از خانه‌های کندو بیرون می‌آيند بگیرم بگذارم‌شان توی يک قفسه مجزا به زور تا 3 هفته دوام می‌آورند و کیسه سمی‌شان هم خالی‌ست. منتها يک تکه پنبه را که با فرمون (Pheromone) زنبور ملکه آغشته کنم بگذارم کنار قفسه آنوقت ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دل‌ها می‌شوند و کيسه سمی‌شان رشد می‌کند. اين يعنی موجودات زنده به بوها واکنش نشان می‌دهند که البته همه اين را می‌دانيم. منتها چرا کيسه سمی‌شان رشد می‌کند و پر می‌شود؟ جالب هم اين است که زنبورهای کارگر حتی اگر در داخل کندو هم باشند چيزی در همين حدود دو سه هفته زندگی می‌کنند ولی پر شدن کيسه سمی با استنشاق بو يعنی اولين بخشی که در بدن زنبورها فعال می‌شود بخش دفاعی بدن‌شان است. اين را داشته باشيد که نيش زنبور جنبه دفاعی دارد و برای شکار از آن استفاده نمی‌کنند. يک چيز جالبی که زياد ديده بودم اين بوده که بعضی‌ها حتی توی سربازخانه‌ها چادر مادرشان را با خودشان می‌آوردند و وقتی می‌خواستند بخوابند چادر مادرشان را مثل ملاقه می‌کشيدند روی خودشان. خيلی‌ها را هم ديده‌ام که در بزرگسالی هم همينطورند و چادر مادرشان را بيشتر از ملافه دوست دارند. من نمی‌دانم دخترها هم همينطورند يا نه. حدس می‌زنم به درجاتی بايد همينطور باشند. به هر حال توی زنبورها اندام دفاعی آماده می‌شود. حالا بخش پيچيده‌تر داستان اين است که بروم ببينم اگر ملکه يک کندو را بگذارم کنار زنبورهای يک کندوی ديگر همين اتفاق تکرار می‌شود يا نه. از جنبه انسانی احتمال می‌دهم چادر يک مادر برای بچه يک مادر ديگر جذابيت بويايی نداشته باشد. اين را هم نمی‌دانم ولی از جنبه علمی به نظرم درست درمی‌آيد. يعنی يک دريافت کننده شيميايی در حس بويايی ما ايجاد می‌شود که منحصربفرد است و جايگزين هم ندارد. ولی اين را هم می‌دانيم که دستگاه عصبی آموزش پذير است. يعنی می‌تواند درجات اهميت را بفهمد و خودش را با آن‌ها تطبيق بدهد. بنابراين اينطوری نيست که به بوهای جديد عادت نکند مگر اين که از يک آستانه‌ای فراتر بروند و تحمل ناپذير باشند. يعنی آسیب بزنند. بنابراين بخش منحصربفرد وجود دارد ولی دستگاه عصبی هم می‌تواند خودش را تطبيق بدهد. چی توی مغز زنبور تغيیر می‌کند البته می‌ماند به اين که بروم يک مقداری مواد شيميايی از توی يخچال دربياورم و بريزم روی بافت‌های مغز زنبور و بعد زير ميکروسکوپ نگاه‌شان کنم بلکه يک چيزی از توی‌شان درآمد.

من فعلن بروم همين کار را بکنم. شما در ضمن آن رکوردی را که نوشتم خاطرتان باشد. اگر رکورد خدمت‌تان هست ولو در زمينه وزنه‌برداری، بنويسيد که اگر مراسم انتخاب تيم ملی در کار بود يک جايی اثری ازتان باشد.

13.3.11

جزئيات و تنوع

توی همين وبلاگ نوشته‌ام که يک وقتی در همين استراليا توی يک شيرينی فروشی کار می‌کردم. علاوه بر موضوع کيک و شيرينی و چی را بريزی روی چی و چقدر بريزی و اين حرف‌ها خيلی هم چيزهای نامربوط به کيک و شيرينی هم ياد گرفتم که صد سال توی رسانه و آزمايشگاه ياد نمی‌گرفتم. مثل اين که وقتی دو تا آدم دارند چهارصد قطعه شيرينی می‌پزند و پانصد تا باقی‌شان هم توی راهند که پخته بشوند و راديو هم کار می‌کند پخش کردن يک داستان از راديو مثل فحش دادن است. فقط موسيقی آن هم در حد "پارسال با هم رفته بوديم زيارت" کارساز است که گاهی وسط خواندن خواننده آن بابايی که دارد سينی کيک را می‌گذارد توی فر 180 درجه به جای زيارت بخواند "قيامت" و وقتی سينی را از توی فر درمی‌آورد بخواند "ضيافت" و همينطور دری وری را ادامه بدهد تا کيک و شيرينی‌ها تمام بشوند.

منتها يک چيزی را همان وقت تجربه کردم که بعدها توی آزمايشگاه هم سر و کله‌اش پيدا شد و به نظرم می‌آيد اصل داستان همانجاست.

به صاحب شيرينی فروشی گفتم موافقی به دو تا از اين کيک‌های هر روزه‌مان يک کمی رنده پوست پرتقال اضافه کنيم ببينيم مردم دوست دارند يا نه؟ يک کمی فکر کرد ديد قيمتی که بابت اين تغيير می‌دهد می‌شود حدود دو دلار ولی هر قطعه از کيک را می‌فروشد سه دلار بنابراين در بدترين حالت هم توی آن همه کيکی که پخته می‌شود هزينه زيادی روی دستش نمی‌گذارد. گفت موافقم.

توی دو تا کيک را رنده پوست پرتقال ريختم و بعد که پخته شدند توی ظرف‌های جداگانه گذاشتم که حواس‌مان باشد کدام به کدام است. خريداران هم اگر به دنبال کيک خاصی نباشند با دست همان چيزهايی را که توی ويترين است نشان می‌دهند که برای‌شان تکه کنيد. از اتفاق خوب اين که چند نفری که همينطوری کيک‌ها را انتخاب کرده بودند از فروشنده پرسيده بودند يک چيزی توی اين کيک‌ها هست که خوشمزه‌تر از کيک‌های مشابه هميشگی هستند. صاحب شيرينی فروشی متقاعد شد که با چهار تا رنده پوست پرتقال می‌تواند بيشتر بفروشد.

توی آزمايشگاه يک ماده‌ای ريختم روی بافت‌های مغز زنبور، دو روز بعد که بافت‌ها را زير ميکروسکوپ ديدم يک نقطه‌های قهوه‌ای روی بافت‌ها پيدا شدند که قبلن نديده بودم‌شان. توی مقاله‌ها را هم گشتم چيزی پيدا نکردم. چند تا عکس از بافت‌ها گرفتم و گذاشتم‌شان کنار.

يک آقايی هست که کارش زنبورداری‌ست و به کندوهای ما هم رسيدگی می‌کند. هفته پيش خواب آلود آمده بود سر کندوها. داشتيم حرف می‌زديم گفت بازار زنبورداری و عسل خراب شده مجبور شدم بروم يک جايی شب کاری کنم که هزينه‌های زندگی‌ام دربيايد. گفتم چرا خراب شده بازار؟ گفت زنبورهای استراليايی بيماری دارند تا درمان نشوند کسی عسل ازمان نمی‌خرد. گفتم چه بيماری دارند؟ گفت يک کرمی توی کندوها هست که به شيره خوراکی توی خانه‌های کندو اثر می‌گذارد و زنبورها را يا می‌کشد يا ناتوان‌شان می‌کند. عسل‌شان هم بدمزه می‌شود.

بدو بدو آمدم دنبال مقاله گشتم ديدم يک چيزهايی شبيه به همين که من ديده بودم گزارش شده ولی اصل را گذاشته‌اند به اين که کرم‌ها را از بين ببرند و اثرشان را روی زنبورها دنبال نکرده‌اند چون به هر حال می‌دانند که زنبورها مريض می‌شوند و فرقی ندارد کجای بدن‌شان چطوری می‌شود.

يک تغيير کوچک توی يک ژن می‌تواند رنگ چشم آدم را عوض کند يا اصلن چشم را از کار بيندازد. يک تغيیر کوچک ديگر می‌تواند يک بلای ديگری سر يک جای ديگری از بدن بياورد. چند تا رنده پوست پرتقال می‌تواند طعم يک کيک را عوض کند. يک کرم 5 ميليمتری می‌تواند يک آدم را بفرستد شب کاری.

اين جزئيات هستند که وقتی تغيیر می‌کنند دنيا عوض می‌شود. تنوع از همينجا می‌آيد.

12.3.11

توی نسخه بقيه

با همه دردسرهای حکومت جمهوری اسلامی برای جامعه ايرانی ولی ورود معمم‌ها به حوزه قدرت بی‌واسطه سياسی باعث شد تا عطش بخشی از جامعه که قرن‌ها به دنبال حکومت مذهبی بودند پاسخ داده بشود.

اين که جمهوری اسلامی را چقدر می‌شود به يک حکومت مذهبی شبيه دانست موضوعی‌ست که تا ابد می‌تواند مورد مناقشه باشد چون همين را می‌شود در مورد نظام‌های سلطنتی، مشروطه سلطنتی و جمهوری هم گفت که آيا اين‌ها هم به معنای واقعی همانی هستند که اسم‌شان هست يا نه. منتها وقتی درباره عطش حرف می‌زنيم در واقع از يک طيف حرف می‌زنيم که ممکن است عطش اين سمت و آن سمت طيف با هم مشابه نباشد. به همين ترتيب هم وقتی درباره معمم‌ها حرف می‌زنيم بايد به نقاط افتراق اعضای اين گروه هم نگاه کنيم.

در واقع بايد به اين سوال مهم جواب بدهيم که عطش کدام گروه از مردم بيشتر بوده و آيا اين گروه از جنبه اندازه در جامعه هم بزرگ‌تر از ديگران بوده‌اند که تا حد قابل قبولی جامعه را نمايندگی کنند يا نه. علاوه بر اين که چه طيفی از معمم‌ها برای پاسخگويی به آن گروه عطشناک مردم وارد صحنه شده تا حکومت اسلامی را برپا کند.

الان در مورد مردم حرف نمی‌زنم و نظرم را درباره حکومت می‌نويسم.

به نظر من، وقتی به عناصر قدرت در جمهوری اسلامی نگاه می‌کنيم متوجه می‌شويم از سه گروه مجزا تشکيل شده‌اند که در طول سه دهه گذشته نسبت مشارکت‌شان در قدرت مدام کم و زياد شده. اول، گروه خشکه مقدس‌ها. دوم، گروه سنتی‌ها. و سوم، گروه راديکال‌ها.

گروه سنتی قدرت در جمهوری اسلامی همان گروهی هستند که کم و بيش در همه اديان ديگر هم می‌بينيدشان و رابطه‌شان با مردم بر حسب رتق و فتق امور عاطفی‌ست. يعنی برای عزا و عروسی مردم يک حرف‌هایی دارند که نه سيخ را می‌سوزاند نه کباب. نه آنقدر آش شور حسينی‌شان تند می‌شود که کسی هوس خرجی دادن و نذری خوردن نکند، و نه خطبه عقد خواندشان توی مجلس مختلط برای‌شان نگرانی دارد. همين گروه سنتی مثل هر طبقه ديگری در جامعه آدم‌های فرادست و فرودست دارد. فرادست‌های‌شان کتاب‌نويس و محقق می‌شوند و فرودست‌های‌شان آخوند عروسی و عزا.

گروه خشکه مقدس عبارتند از کسانی که معيارهای‌شان ازلی ابدی‌ست. يعنی اگر از خونخواهی‌های صدر اسلام بگذرند از آمادگی برای ظهور منجی نمی‌گذرند. قدرت اقتصادی‌شان بعد از قدرت سياسی حاصل می‌شود و هر دو قدرت را برای حل موضوعات مربوط به گذشته و آينده اسلام به کار می‌گيرند. اگر در موضع ضعف باشند تقيه می‌کنند ولی اگر در قدرت باشند توبه ديگران را در حد آمادگی تواب برای ورود به دنيای برزخ قبول می‌کنند. و رابطه‌شان با مردم بر اساس اشداء علی‌الکفار و رحماء بينهم است.

گروه راديکال‌ها آن‌هايی هستند که هدف‌شان وسيله را توجيه می‌کند ولی هدف از اساس موضوعی قابل تغيیر است. هدف می‌تواند ملی‌گرايانه يا جهانی باشد و می‌تواند فردی باشد يا جمعی. هدف حتی می‌تواند قابل معامله باشد و پرداخت دستمزد چنين معامله‌ای می‌تواند بر روی زمين اتفاق بيفتد يا در آسمان. قدرت سياسی در ميان اين گروه فرق قابل توجهی با قدرت اقتصادی و اجتماعی ندارد چون هر بار برای رسيدن به هدف بايد يکی يا ترکيبی از انواع قدرت‌ها را انتخاب کرد. رابطه‌شان با مردم در شکل فروشنده يک فروشگاه همه‌چيز فروشی با جماعت خريداران است ولی اين فروشنده است که خريداران را انتخاب می‌کند.

ورود سريع معمم‌ها به حوزه قدرت، به نظر من، ناشی از طبقاتی شدن فضای فکری دوران شاه بود. يعنی کم‌کم اوضاع به جايی رسيده بود که لايه‌های جامعه قادر نبودند با هم حرف بزنند و رسانه‌های جمعی به طور خاص چيزی را ترويج می‌کردند که روابط لايه‌ها را مختل کرده بود. مثلن يک وقتی خواننده‌ها و نوازنده‌های محلی گل سرسبد مجالس ميهمانی بودند. بعد که سر و کله رسانه‌های مدرن باز شد خواننده‌ها و نوازنده‌های شهری هم مجال بروز پيدا کردند و محلی‌ها به حاشيه شهرها و روستاها کشيده شدند. با ورود رسانه‌ و بخصوص راديو به روستاها تقريبن تمام خواننده‌ها و نوازنده‌های محلی از بين رفتند چون بازارشان از دست رفته بود. آن‌هايی از خواننده‌ها و نوازنده‌های محلی که ديرپاتر بودند و توی کارشان سماجت داشتند به عنوان اثر هنری ولی در مقام آبدارچی و نامه‌رسان ادارات فرهنگی و هنری به شهرها آورده شدند.

اگر اهل مطالعه اين تغييرات اجتماعی رسانه هستيد بهتان توصيه می‌کنم درباره جشنواره سامبا در برزيل بخوانيد تا متوجه بشويد در دوران "پدرو دوم" امپراتور برزيل چطور به خوانندگان و نوازندگان و کارگران روستايی که به شهر آورده شده بودند مجال دادند تا توی شهرها و با امکانات رسانه‌ای همان وقت شروع کنند به ياد دادن هنرشان به کسانی که از روستاهای خودشان به شهرها آمده بودند و امروز نتيجه همان کلاس‌های سامبا تبديل شده به جشنواره سالانه سامبا در برزيل که به کشورهای ديگر هم سرايت کرده. توی ايران وضعيت تبديل شد به نفوذ خوانندگان شهری به روستاها ولی تقابل فرهنگی از يک جای ديگری سردرآورد. ساخت حسينيه‌ها و فاطميه‌های روستایی‌ها و شهرستانی‌ها در شهرهای بزرگ. اين همانجايی‌ست که فرصت گپ زدن لايه‌های اجتماعی گسيخته از هم در دوران شاه را فراهم کرد. يعنی حتی برای کسانی که در لايه‌های متجدد جامعه بودند و مجال و تمايلی برای سر زدن به شهر و روستای اجدادی‌شان را نداشتند همين حسينيه‌ها و فاطميه‌ها تبديل شدند به محل تبادل نظر. از قضا همين جا بود که معمم‌های خشکه مقدس و راديکال با لايه‌های مختلف جامعه پيوند خوردند. جالب اينجاست که تمايلات مذهبی شاه و حضور سالانه‌اش در مسجد سپهسالار برای عزاداری محرم به اين جنبه که مکان‌های مذهبی محل پيوند صدر تا ذيل جامعه ايرانی‌ست رسميت داده بود.

اين که آن بالاتر نوشتم الان در مورد مردم حرف نمی‌زنم برای همين بود که اينجا بنويسم بسياری از آدم‌های لايه‌های مختلف در روی کار آمدن حکومت مذهبی در ايران مشارکت داشتند و اينطوری نبوده که فقط مذهبی‌ها مايل به اين مدل حکومت باشند. از شريعتی گرفته تا ابراهيم يزدی و مهدی بازرگان و از زهرا رهنورد تا سيمين دانشور. پس آن عطش اجتماعی را چه کسی نمايندگی می‌کرد؟ جواب من اين است: لايه متوسط جامعه که در دوران شاه به اندازه کافی بزرگ شده بود و امکانات مالی داشت ولی دنيا را نديده بود. گرفتاری ايران در دوران شاه که به آن جزيره ثبات می‌گفتند همين بود که کسی جزيره ثبات را نمی‌گذاشت کنار که برود دنيای ناامن را بکاود. نمونه اين که با آن همه امکان مالی و افزايش سطح سواد در دوران شاه در شناخت مثلن غرب که متحد نزديک شاه بود فقط يک کتاب سه جلدی "سير حکمت در اروپا" در سال 1324 منتشر شد و تقريبن تمام شناخت اجتماعی جامعه ايرانی از غرب همين نوشته و ترجمه محمدعلی فروغی از "گفتار در روش راه بردن عقل از دکارت" بود. تنبلی فکری ما ايرانی‌ها را هم که به اين داستان اضافه کنيد می‌بينيد تعجبی ندارد که تمايل برای حکومت مذهبی در ايران چندان بيراهه نبوده.

من فکر می‌کنم الان جلوی چشم‌مان نمايندگان همان سه گروه معمم دارند بازی می‌کنند. نماينده گروه سنتی‌ها عبارت است از خاتمی در اين گروه و خامنه‌ای در گروه مقابل. اين‌ها از بخش فرادست گروه سنتی هستند که نوشته بودم کتاب‌نويس و محقق و باسوادتر می‌شوند. منتها اين گروه به دليل نمايندگی سنتی‌ها خطبه عقد هم می‌خوانند و در عزاداری‌ها هم روضه می‌خوانند. نمايندگان گروه خشکه مقدس‌ها عبارتند از کروبی و جنتی که بهترين نمونه برای معرفی‌شان مربوط می‌شود به داستان حجاج ايرانی در مراسم برائت از مشرکين در دوران کروبی و داستان حمله به دانشگاه جندی‌شاپور در دوران جنتی. نماينده راديکال‌ها هم عبارت است از رفسنجانی که گاهی از فرط تغيير موضع همه را به حيرت می‌اندازد منتها اين اوست که خريداران را به فروشگاه راه می‌دهد. نمايندگان طبقه متوسط هم عبارتند از ميرحسين و احمدی‌نژاد.

فرق دو گروه اصلی در چيست؟

به نظر من، فرق اين دو گروه در قدرتی‌ست که در پشت سرشان دارند. يعنی گروه خاتمی- کروبی- ميرحسين نمونه خواست شهرنشين‌ها هستند و گروه خامنه‌ای- جنتی- احمدی‌نژاد مورد حمايت طبقه غيرشهرنشين. تفاوت شهرنشين و غيرشهرنشين در مکان جغرافيايی‌شان در ايران نيست بلکه در باورهای‌شان است. يعنی توی غيرشهرنشين‌ها می‌توانيد کسانی را ببينيد که در خارج از ايران زندگی می‌کنند ولی محور زندگی‌شان بر مقابله با شهرنشينی‌ست. مثلن نگاه‌شان به زن همانی‌ست که می‌خواهند آفتاب و مهتاب رویش را نديده باشند و سی سال هم که خارج‌نشينی کرده باشند برای انتخاب همسر ترجيح می‌دهند در زادگاه‌شان انتخابش کنند و اول از بسته بودن چشم و گوش او مطمئن شوند. توی گروه مقابل هم می‌توانيد آدم‌های جالب پيدا کنيد مثل دوستداران دو آتشه چه‌گوارا که حالا با کروبی می‌خواهند دنيا را از نو بسازند. به نظرم سرود آفتابکاران يکی از جالب‌ترين نمونه‌های رسانه‌ای برای معرفی خواستگاه اين گروه است.

شاه بعد از برپا کردن حزب رستاخيز اعلام کرد که هر کسی مايل نيست به عضويت اين حزب دربيايد می‌تواند گذرنامه بگيرد و برود. خنده‌دار است ولی اين يعنی توی جزيره ثبات فقط يک فروشگاه هست که يا از آن می‌خريد يا می‌رويد پی کارتان. اشتباه شاه در اين بود که بعد از انتخاب خريداران به آن‌ها جانماز را می‌فروخت عرق کشمش را مجانی می‌داد، يکی بخر يکی ببر.

حالا که بقدر کافی همه در هر دو مورد بخر و ببر خودکفا شده‌اند بايد دقيق نگاه کنيم ببينم توی نسخه بقيه چه چيزی پيچيده شده؟

11.3.11

تحت ويندوز

توی دوران جنگ برای بعضی از مناطق و نقاط خاص شهر اهواز اسم‌های خنده‌دار گذاشته بودند. مثلن پشت دانشگاه جندی‌شاپور (شهيد چمران) نزديک سالن ورزش شهرک دانشگاه يک جايی بود که سال‌ها پسآب خانه‌ها و اداره‌های اطراف- که از قضا خيلی‌های‌شان مربوط به سازمان آب و برق خوزستان بودند- به آن نقطه سرازير می‌شد. هيچ حفاظی هم برای اين چاله بزرگ نگذاشته بودند و هر بار که از کنارش رد می‌شديد به حال خفگی می‌افتاديد. اسم اینجا را گذاشته بودند "چهارراه ادکلن" يا به زبان روزمره "اودکلان". يک جای ديگری نزديک به استاديوم شهر را اسمش را گذاشته بودند "هندوستان" چون گاوهای کسانی که به خاطر جنگ از روستاهای اطراف فرار کرده بودند به اهواز همينطور توی خيابان‌ها جولان می‌دادند. توی خود اهواز هم از اين اسامی عجيب و غريب زياد هست. مثل خيابان 24 متری، خيابان 30 متری، خيابان آخر آسفالت، محله گاوميش آباد، ميدان سه دختر (که اول انقلاب مجسمه‌های سه تا دخترش را برداشته بودند)، فلکه چهارشير و همينطور ادامه بدهيد. يک جاهايی را هم برای راحتی تاکسی گرفتن از دور با دست نشان می‌دهند. مثلن اگر چهار تا انگشت دست‌تان را نشان بدهيد يعنی می‌رويد به چهارشير. اگر دست‌تان را از مچ به پايين مثل دايره بچرخانيد يعنی می‌رويد به ميدان مجسمه که به اسم به آن می‌گويند ميدان 24. دور همين ميدان هم يک داروخانه‌ای هست که اسمش "امام جعفر صادق" است منتها همان وقت‌ها اسمش را گذاشته بودند "امام جعفر سارق" چون هر نسخه‌ای که می‌پيچيدند يکی دو قلم از داروها را به حساب شما خودشان برمی‌داشتند.

خوب که نگاه می‌کنيد می‌بينيد اين‌ها نشانه‌های رسانه‌های مردمی‌اند که مردم با زبان و حرکات بدن درباره‌شان حرف می‌زنند. اين البته موضوع تازه‌ای نيست ولی پايه خوبی‌ست برای شناخت يک جامعه که چطور در غياب رسانه‌های مدرن با خودشان و اطرافيان‌شان ارتباط برقرار می‌کنند.

توی رسانه‌های مدرن از همين پايه‌ها و باورهای مردمی استفاده می‌کنند تا پيام‌رسانی کنند. منتها مثل هر چيز ديگری که تکامل پيدا می‌کند رسانه هم تکامل پيدا کرده و از شکل نشستن و حرف زدن تا لباس پوشيدن و دکور همه قسمت‌هايش تغيیر کرده. رقابت برای جذب مخاطب در رسانه‌ها باعث تغيير نحوه ارائه محتوا هم می‌شود. يعنی هر رسانه‌ای يک قسمت از يک خبر را ارزشگذاری می‌کند و حتی برای عوامل دخيل در محتوا هم اسم‌ها و نشانه‌های خاص خودش را می‌گذارد.

فکر نکنيد اين کارهای رسانه‌ای مثلن خيلی مال غربی‌هاست و همه‌شان منتظرند سر ملت خودشان و ديگران را کلاه بگذارند. اين اصل رسانه‌ست که برايش جذب مخاطب اهمیت دارد. بهترين مثال اين است که اگر برويد کتاب‌های تاريخی را بخوانيد تصويری که از علی، امام اول شيعيان، ترسيم شده يک آدمی با قامت متوسط و تقريبن کوتاه با چهره تيره بوده منتها عکس‌های علی را که اينطرف و آنطرف می‌فروشند می‌بينيد چيزی از زيبايی کم ندارد. اين هم رسانه‌ی دينی‌ست که محتوايش را برای جذب مخاطب بيشتر تغيیر می‌دهد. بنابراين اصل داستان اين است که رسانه در دنيا مدرن بايد جاذبه داشته باشد وگرنه از زبان اجتماعی مخاطبانش عقب می‌افتد و آنوقت مخاطب راهش را کج می‌کند و می‌رود. برگرداندن مخاطبی که از يک رسانه رويگردان شده یا نسبت به آن بی‌ميل است آنقدر سخت است که تعطيل شدن خود رسانه برای حفظ وجهه دست اندرکارانش ضروری می‌شود. ضمن اين که ادا و اصول بيخود درآوردن هم چاره کار نيست. يعنی حالا بفرمايید طرحی نو دراندازيم در رسانه معنی‌اش اين است که اصول را نمی‌شود دستکاری کرد ولی اگر مخاطب‌تان را بشناسید آنوقت می‌توانيد در حواشی رسانه طرح نو بدهيد. حرف رسانه هم همين حواشی‌ست که مخاطب ازشان غافل است و رسانه باخبرشان می‌کند. از ترکيب چهار تا مواد غذايی و سبزيجات برای معرفی يک غذای تازه تا خبرهای دست اول سياسی.

حالا می‌رسيم به رسانه‌ای به نام "تلويزيون رسا" که از تمام اين حرف‌های مربوط به اصول رسانه تقريبن خالی‌ست و، به نظر من، دارد سعی می‌کند هر طوری شده مخاطب را ببرد به دوران دکه‌های شهرفرنگ.

امروز يک برنامه تلويزيونی از همين "تلويزيون رسا" ديدم که فکر کردم اگر اينترنت پرسرعت توی ايران بود آنوقت از توی خانه‌های مردم کارهای صد برابر با کيفيت‌تر از اين بيرون می‌آمد.

اول اين که اين مجری مرد ظاهرن صبح توی مراسم صبحگاه پادگان بوده و بدو بدو خودش را رسانه به استوديو و سر راه هر چی دستش بوده پوشیده. يک کمی هم بالای دگمه‌اش باز مانده که آن را هم سنجاق زده که خيلی مکتبی از آب دربیايد. اخم هم کم ندارد و خبرها را طوری می‌خواند که احتمالن سر حساب و کتاب با صاحب تلويزيون به نتيجه نرسيده‌اند و بعد از برنامه باقی بزن بزن‌ها را ادامه می‌دهند.

خانم مجری شال روسری دارد، که چی مثلن؟ يعنی شده است مثل تلويزيون‌ دار و دسته رجوی که تکليف‌شان با حجاب معلوم نيست. کناره‌های شال روسری را مثل سردوشی‌های امرای ارتش گذاشته روی شانه‌هايش و بافته‌های روسری را مثل سردوشی پخش کرده به اطراف. لباس بد رنگ که بيشتر برای هماهنگی با دکور قهوه‌ای پشت سرشان انتخاب شده.

مجری‌ها هم با همديگر قهرند و آن يکی که خبر می‌خواند اين يکی بلاتکليف است. از قضا دوربين هم دارند که تصویر گوينده خبر را نشان بدهند ولی با يک دوربين هر دو مجری را گرفته‌اند که قهر بودن‌شان مسجل بشود. خبرها را هم طوری می‌خوانند که انگار نه انگار که جايی از خبر تآکيد دارد يا اصلن قرار است چهره گوينده خبر هم چيزی به مخاطب بگويد.

يک فهرست بلند و بالا نوشتم برای خودم که ببينم اين کسی که برنامه را درست کرده چقدر از رسانه اطلاع داشته. دست آخر به همان نتيجه‌ای رسيدم که غالب مديران جمهوری اسلامی وقتی می‌گذارندشان مدير يک جايی که هيچ اطلاعی از کارش ندارند اعلام می‌کنند. می‌گويند "ما سرباز انقلابيم، هر جايی که نياز به خدمت داشته باشند خدمت می‌کنيم". به همين ترتيب هم هست که ممکن است برای خدمت کردن خرابی را از حد رد کنند.

به نظر من مسئول اين تلويزيون توی ميدان جنگ رسانه‌ها منتظر است از طريق رحم و شفقت مخاطبان که حالا ببينيم اين بيچاره چی ميگه مشتری پيدا کند. علاوه بر اين توی در و خيابان‌های اطراف محل زندگی‌اش در ايران و احتمالن در خارج از ايران هم يک گشتی نزده که ببيند مردم چه شکلی لباس می‌پوشند و مجری‌های تلويزيونی چه جوری. حدسم اين است که همين مسئول ممکن است يک باره از اين شکل مکتبی پوشاندن مجری‌ها بزند به سيم آخر و مجری‌ها را با لباس پاتيناژ بياورد جلوی دوربين که بلکه مخاطب را جذب کند.

به هر حال مسئولان اين رسانه "رسا" خوب است اصلن ببينند طبع خودشان بيشتر با برنامه‌های شبيه به اخلاق در خانواده نزديک‌تر است يا هر طوری شده مايلند در اين زمينه هم يک طرح نويی دربيندازند. در حالت دوم، احتمال اين که باعث يآس و سرخوردگی سبزها بشوند خيلی زياد است که اينا که همون اونا هستن فقط تحت ويندوز 98 کار می‌کنن.

10.3.11

وین چنین شربت

  باغبانی چون نظر در باغ کرد                دید چون دزدان بباغ خود سه مرد

         یک فقیه و یک شریف و صوفیی           هر یکی شوخی بدی لا یوفیی

گفت با اینها مرا صد حجتست                 لیک جمع‌اند و جماعت قوتست

بر نیایم یک تنه با سه نفر                     پس ببرمشان نخست از همدگر

هر یکی را من به سویی افکنم                 چونک تنها شد سبیلش بر کنم

حیله کرد و کرد صوفی را به راه             تا کند یارانش را با او تباه

گفت صوفی را برو سوی وثاق               یک گلیم آور برای این رفاق

رفت صوفی گفت خلوت با دو یار            تو فقیهی وین شریف نامدار

ما به فتوی تو نانی می‌خوریم                 ما به پر دانش تو می‌پریم

وین دگر شه‌زاده و سلطان ماست             سیدست از خاندان مصطفاست

کیست آن صوفی شکم‌خوار خسیس           تا بود با چون شما شاهان جلیس

چون بباید مر ورا پنبه کنید                     هفته‌ای بر باغ و راغ من زنید

باغ چه بود جان من آن شماست                ای شما بوده مرا چون چشم راست

وسوسه کرد و مریشان را فریفت              آه کز یاران نمی‌باید شکیفت

چون بره کردند صوفی را و رفت             خصم شد اندر پیش با چوب زفت

گفت ای سگ صوفیی باشد که تیز             اندر آیی باغ ما تو از ستیز

این جنیدت ره نمود و بایزید                     از کدامین شیخ و پیرت این رسید

کوفت صوفی را چو تنها یافتش                 نیم کشتش کرد و سر بشکافتش

گفت صوفی آن من بگذشت لیک                 ای رفیقان پاس خود دارید نیک

اینچ من خوردم شما را خوردنیست              وین چنین شربت جزای هر دنیست

چون ز صوفی گشت فارغ باغبان               یک بهانه کرد زان پس جنس آن

کای شریف من برو سوی وثاق                  که ز بهر چاشت پختم من رقاق

بر در خانه بگو قیماز را                          تا بیارد آن رقاق و قاز را

چون بره کردش بگفت ای تیزبین               تو فقیهی ظاهرست این و یقین

خواند افسونها شنید آن را فقیه                   در پیش رفت آن ستمکار سفیه

گفت ای خر اندرین باغت کی خواند            دزدی از پیغامبرت میراث ماند

شیر را بچه همی‌ماند بدو                         تو به پیغامبر بچه مانی بگو

با شریف آن کرد مرد ملتجی                    که کند با آل یاسین خارجی

تا چه کین دارند دایم دیو و غول                چون یزید و شمر با آل رسول

شد شریف از زخم آن ظالم خراب              با فقیه او گفت ما جستیم از آب

پای دار اکنون که ماندی فرد و کم             چون دهل شو زخم می‌خور در شکم

مر مرا دادی بدین صاحب غرض              احمقی کردی ترا بس العوض

شد ازو فارغ بیامد کای فقیه                    چه فقیهی ای تو ننگ هر سفیه

فتوی‌ات اینست ای ببریده‌ دست                کاندر آیی و نگویی امر هست

این چنین رخصت بخواندی در وسیط        یا بدست این مساله اندر محیط

گفت حقستت بزن دستت رسید                  این سزای آنک از یاران برید

  متثوی دفتر دوم

8.3.11

تلفن در غياب اينترنت

....................

حالا که صحبت از شهرها به عنوان وزن و قافیه شد، پرُفسور خُرناس، پرسوناژی شدیداً فاضل در برنامهٔ کمدی صبح جمعهٔ‌ رادیو در دههٔ هفتاد (شاید ملهَم از محمود حسابی فقید) با غلط‌خواندن بیتی ادعا می‌کرد منظور مولوی از "نی حدیث هر که از یاری برید/ پرده‌هایش پرده‌های مادرید" اشاره به تابلوهای نقاشی در موزه‌های پایتخت اسپانیاست. از اينجا.

پرُفسور (پروفسور) خرناس نبود، "استاد خرناس" بود.

اسم برنامه صبح جمعه با شما هم نبود، "عصرانه" بود.

جمعه صبح هم البته نبود، پنجشنبه عصر بود.

حالا محمود حسابی را از نتيجه اين که پرُفسوری (پروفسوری) در کار نبود خودتان حدس بزنيد چه ربطی پيدا می‌کند. لابد اگر استاد باشد می‌تواند بدون نياز به قافيه به خيلی‌های ديگر هم ربط پيدا کند.

استاد خرناس اينجا

صبح جمعه اينجا

عصرانه اينجا

اين شد سه تا کليک توی اينترنت. البته در غياب اينترنت با يکی دو تا تلفن و سؤال کردن هم می‌شد موضوع را حل کرد. 

چانه‌زنی و انشعاب

جمهوری اسلامی از بدو تشکيل تا به امروز به دو شکل مشخص تلفات جانی به خودش و مردم تحميل کرده. يکی تلفات ناشی از "اجرای فرامين" که نمونه‌اش تلفات نيروی انسانی در دوران جنگ است و دومی تلفات ناشی از "توليد فرامين" که نمونه‌ معروفش حسن آيت است. يعنی تئوری و عمل در جمهوری اسلامی تلفات پذيرند. کمی که دقيق بشويد نمونه‌های زيادی از اين دوگانه پيدا می‌کنيد. ولی نزديک‌ترين و از قضا جذاب‌ترين نمونه‌ای که برای اين دوگانه تلفاتی می‌شود ذکر کرد عبارتند از ماجرای "کوی دانشگاه" و "ترور سعيد حجاريان". اثرات اين دوگانه اخير بعد از شروع اعتراضات مربوط به انتخابات همه جا ديده می‌شود و، به نظر من، مطالعه آن می‌تواند به فهم دقيق‌تر حرکات بازيگران صحنه سياست امروز جمهوری اسلامی کمک کند.

ماجرای کوی دانشگاه در نگاه اول عبارت بود از اعتراض جمعی به بسته شدن روزنامه سلام. منتها اين اعتراض جمعی که بعدها وسعت بيشتری پيدا کرد از يک تئوری پيروی می‌کرد که عبارت بود از "فشار از پايین و چانه‌زنی از بالا". نيروی رو به تزايد مردم که نه به طرفداری تام از اصلاح طلبان بلکه به دليل ضديت با محافظه‌کاران انباشته شده بود می‌توانست با تئوری فشار و چانه‌زنی مهار بشود و فرصت چانه‌زنی با حاکميت را در دست اصلاح‌ طلبان قرار بدهد. گرفتاری اصلی در اين بود که با وجود فشار اجتماعی آن کسی که بايد چانه‌زنی کند از دور خارج شده بود. در واقع آن‌هايی که می‌توانستند چانه‌زنی کنند عبارت بودند از رفسنجانی و خاتمی ولی رفسنجانی به وسيله بخشی از اصلاح طلب‌ها به حاشيه رانده شده بود و گرفتاری خاتمی هم کنترل همان اصلاح طلب‌های تندرو بود. همين فقدان نيروی کارآمد برای چانه‌زنی با حاکميت در ميان اصلاح طلبان باعث شد تا محافظه‌کاران منسجم‌تر بشوند و بدون برخورد با موانع سياسی و اجتماعی فرصت سرکوبی نيروی فشار و نيروی چانه‌زنی را پيدا کنند. يعنی از روزنامه‌نگار و دانشجو گرفته تا کارگر و فعال سياسی و تا وبلاگ نويس را بگيرند و تئوری پرداز را هم به گلوله ببندند. واقعيت داستان اين شد که محافظه‌کاران در مقابل تئوری فشار از پايين و چانه‌زنی از بالا به استراتژی برخورد همه جانبه دست بزنند. ميزان همه جانبه بودن اين استراتژی را می‌شود در برخوردهای قضايی محافظه‌کاران ديد که با احکام دادگاه‌های سعيد مرتضوی تقريبن همه‌ی انواع اصلاح طلب‌ها به زندان افتادند.

حالا بعد از انتخابات، همان استراتژی برخورد همه جانبه همچنان دارد مورد استفاده قرار می‌گيرد منتها در طرف ديگر يعنی در طرف معترضان می‌شود دو رفتار متفاوت ديد. رفتار اول مربوط است به رفسنجانی و خانواده‌اش که باوجود حمايت ضمنی که از معترضان می‌کنند اما يک راه منحصربفرد هم برای خودشان دارند. رفتار دوم مربوط است به گروهی که هنوز به تئوری فشار و چانه‌زنی معتقدند ولی نيروی فشار را ندارند. معروف‌ترين چهره رفتار دوم عطاالله مهاجرانی‌ست.

حرکت گروه اول يعنی گروه رفسنجانی اين است که درست در محل مناقشه شديد با حاکمیت از محل برخورد خارج می‌شوند و در نتيجه فشار بيشتری بر مخالفان‌شان وارد می‌کنند. مثلن وقتی ميزان شعار دادن‌ها بر عليه رفسنجانی و خانواده‌اش زياد می‌شود و حکم دستگيری مهدی هاشمی را صادر می‌کنند و فائره هاشمی را دستگير می‌کنند يا او را می‌بندند به رگبار بد و بيراه که رفسنجانی را وادار به موضعگيری کنند خانواده رفسنجانی سکوت می‌کنند و در نتيجه فشار مخالفان رفسنجانی بر عليه خودشان به کار می‌افتد. جديدترين نمونه‌ی اين رفتار منحصربفرد مربوط است به استعفای محسن هاشمی از مديريت مترو. طبيعی‌ست که حالا دولت احمدی‌نژاد مجبور است به وعده‌هايی که درباره مترو داده و قرار است بليت آن هم ارزان‌تر بشود عمل کند و کيست که نداند با بودجه تورمی دولت آنچه به جايی نرسد رتق و فتق امور متروست.

حرکت گروه دوم يعنی گروهی که مهاجرانی را در ميان‌شان می‌بينيم عبارت است از چانه‌زنی از هر دو طرف. در واقع چانه‌زنی برای گردآوری نفرات و تشکيل اپوزيسيونی که گروه بر اساس آن بتواند مدعی چانه‌زنی با حاکميت بشود. بهترين نمونه اين چانه‌زنی را می‌شود در بيانيه‌ای جبهه مشارکت به مناسبت 25 بهمن ديد. به نظر من، دليل اين که چنين بيانيه‌ای در روزهای بعد از 25 بهمن صادر نشد که صادر کنندگان بيانيه بتوانند از ثمرات آن استفاده کنند همين است که برای اين گروه هنوز نيروی فشار از پايین وجود ندارد که بتوانند با آن در بالا چانه‌زنی کنند منتها اگر بيانيه بعد از 25 بهمن صادر می‌شد آنوقت حاکميت حاضر نمی‌شد اين گروه را به عنوان اپوزيسيون قابل قبول بشناسد. به حرف‌های اخير مهاجرانی که توجه کنيد می‌بينيد با هر دو طرف چانه می‌زند. از پاکی اقتصادی خامنه‌ای حرف می‌زند که اصولن ربطی به شرايط سياسی فعلی ندارد و به سبزها می‌گويد می‌توانند اگر لازم می‌بينيد منشور جنبش سبز را تغيیر بدهند و ويرايش سوم آن را منتشر کنند. يعنی دارد نيروی فشار را از طريق مشارکت در تغيیر منشور سبز به دست می‌آورد و در ضمن زمينه‌های چانه‌زنی با حاکميت را هم از طريق باز کردن مجرای گفتگو درباره رهبر فراهم می‌کند.

به نظر من، داستان می‌تواند اين باشد که گروه دوم دارد خودش را آماده می‌کند تا بعد از خروج رفسنجانی از قدرت جای او را در ساختار سياسی بگيرد. به عبارت بهتر گروه دوم دارد انشعاب می‌کند و اين نبايد برای سبزها که در درون خودشان گروه‌های بسياری را جا داده‌اند مايه تعجب باشد. منتها نکته اصلی اين است که اگر رفسنجانی از قدرت کنار برود آنوقت مهره‌های گروه دوم برای تصدیگری سياسی چه کسانی هستند؟

جدا از اين انشعابی که حالا دارد رخ می‌دهد يک نکته جالب هم وجود دارد. آن نکته اين است که چيزی شبيه به اين انشعاب در اواخر دوران پهلوی هم رخ داد که مربوط می‌شد به گروهی تحت عنوان اپوزيسيون ملی که با رهبری شاپور بختيار به آن‌ها امکان داد تا در ساختار قدرت سياسی جای بگيرند. منتها هم آن گروه و هم اين گروه اگرچه روش چانه‌زنی را بلدند منتها در تشخيص طرف چانه‌زنی کاملن اشتباه عمل می‌کنند. نه آن گروه به سابقه اميرعباس هويدا ‌توجه کرد، نه اين گروه به سابقه هاشمی رفسنجانی.