لينک Link

زيرکونيوم
خب، زيرکونيوم دارهم شديم. اما داستان جالبي که گفتند فقط يکي دو کشور ديگه زيرکونيوم توليد مي کنند عبارت است از ارزاني زياد از حد اين ماده. يک کمي توضيحات دقيق تر مي دم
زيرکونيوم همون عنصريه که توی زبان فارسي قديم بهش مي گفتن "زرگون" که البته خاکستری و سفيد رنگه. اين عنصر رو نميشه به طور خالص در طبيعت پيدا کرد و هميشه با عنصر ديگه ای به نام هافنيوم همراهه. زيرکونيوم خالص خيلي در مقابل خوردگي مقاومه و اصولأ فلز قوی ای هم هست. به اين ترتيب اگه غلافي از زيرکونيوم رو دور هر ماده ی ديگه ای بکشن اون ماده ی داخلي هيچوقت خوردگي پيدا نمي کنه. برای همينه که برای ميله های سوخت نيروگاه های اتمي بسيار با ارزشه. البته خود زيرکونيوم هم قابليت راديواکتيويته داره و تا جائيکه من مي دونم 25 تا ايزوتوپ داره. قيمت هر کيلو زيرکونيوم با خلوص 99 درصد حدود 150 دلاره و از طرف ديگه روش تخليص اون خيلي مشکله ، برای همينه که فقط تعداد کمي از کشورها حاضرن زيرکونيوم توليد کنن. درست مثل اينکه همه ی کشورهای دنيا که بلاخره يک کمي نفت زير زمينشون هست دست به استخراج نفت نمي زنن چون از نظر اقتصادي به صرفه تره که برن از کشورهایي که نفت بيشتر و استخراج کم هزينه تری دارن بخرن. اگه ايران توی اين بازی مسخره ی انرژی اتمي نيفتاده بود و مثلأ دست به توليد زيرکونيوم مي زد مي تونست محصولش رو نه فقط به کشورهای دارای تکنولوژی هسته ای بفروشه بلکه خودش هم سراغ توليد مثلأ لوازم جراحي بره که از زيرکونيوم استفاده مي کنن که اقلأ با قيمت پائيني که داره به توليدش بيارزه. حال اين محصول پر هزينه و ارزون رو فقط بايد خودشون مصرف کنن يا بدن به ابزارمهدی باهاش لوازم جراحي هم توليد کنه. اين خودکفايي بي حساب و کتابشونه که همه رو خفه کرده

  لينک Link

گرمای زيادی زود
اينجا تابستون شده، يه جورايي دو روزه افتضاح شده. انتظار اين گرما رو حداقل برای دو ماه ديگه داشتيم ولي انگار امسال قراره تابستون دهن همه رو از دو ماه زودتر مورد عنايت قرار بده. سه هفته پيش با دوستای هميشگي رفتيم گلد کؤست برای شنا در سواحل اقيانوس آرام. ديروز رفتيم خونه ی يکي از همون دوستان جهت تشريف بردن به استخر. چه افتضاحي بود از سر و صدا. آخر سر فکر کرديم همسايه ها از سر و صدا ميرن پليس رو خبر مي کنن. اما ظاهرأ تحملشون زيادتر از تصور ما بوده. امروز هم که در معيت دختر گرامي رفتيم مدرسه شون که در جشن هفتاد سالگي مدرسه شرکت کنيم. فردا هم بايد در آزمايشگاه حضور بهم برسانم برای مقداری کار تراکتور وار. استاد محترم بعد از سه چهار هفته برگشته، هم من هزار تا عريضه دارم هم ايشون احتمالأ بعد از کنفرانس سرش خلوت تره، کلي جای دشمنتون خالي حرف برای گفتن داريم. هفته ی پيش اينجا بارون مي اومد. توی اتوبان راه بندون بود من هم مونده بودم. يک وانت پر از ابزار و وسايل پيمانکاری صاف اومد زد چراغ راهنمای ماشين محترممون رو شکست، يک کمي هم کنار چراغ رو فرو برد. حالا يک گرفتاری هم اضافه شده که بايد ماشين رو ببريم برای تعمير، دو سه روزی پياده روی کنيم، تازه اگر همون دو سه روزه ماشين رو بده

  لينک Link

مدال حسني برای فرانسيس هريسون
يکي از اين مدال ها يا عنوان های حسني رو که داور نبوی برای آدم هايي که حرف های من در آوردی مي زنن بايد بدن به فرانسيس هريسون، خبرنگار بي بي سي در ايران. من متعجب موندم که اين حضرت با کي حرف زده که بي بي سي نوشته: " بر اساس گفتگوهای فرانسسيس هريسون خبرنگار بی بی سی در تهران با مردم، خواست مقامات ايرانی از سوی اکثريت جامعه حمايت می شود و ايرانی ها درخواست غرب را برای کنار گذاشتن برنامه هسته ای نوعی تبعيض عليه خود تلقی می کنند". کي براش حرف مردم رو ترجمه کرده که او چنين برداشتي از حرفشون کرده. اتفاقأ اين بخشي از مردمي که ما آدم های معمولي هم جزوشون هستيم همه مي ترسيم که اگر جمهوری اسلامي دستش به امکانات هسته ای ديگه کسي جرأت نطق کشيدن هم پيدا نکنه، جز جناح های حاکميتي کسي از اين اظهار نظرها نمي کنه. آخه يک آدمي توی بخش فارسي بي بي سي نبايد به حضرت هريسون بگه آخه آمار داری از مردم که اکثريت جامعه رو اندازه گيری کردی و نتيجه اش اين شده که اکثريت جامعه از داشتن برنامه ی هسته ای ابراز رضايت کردن، يا بهت گفتن غرب در مورد ايران تبعيض قائل مي شه؟ تازه توی شرايطي که مردم با سيلي صورتشون رو سرخ نگه داشتن هيچ آدمي توی ايران پيدا نمي شه که حاضر بشه وضعيتش از اين هم خراب تر بشه و مثلأ تحريم اقتصادی هم بياد قوز بالا قوز بشه که دست آخر ايران صاحب بمب اتمي هم بشه. درسته که بي بي سي مي خواد از منش حرفه اش کوتاه نياد و حرف خبرنگارش رو حرف يک کارشناس تلقي مي کنه اما اگه به همين نحوی که فرانسيس هريسون حرف توی دهن مردم ايران گذاشته و سايت رسمي بي بي سي هم منتشرش کرده در مورد بقيه ی موارد هم خبر منتشر مي کنه از کجا معلوم که خبرنگارانش درباره ی وقايع ديگه ی دنيا هم همينقدر غير حرفه ای عمل نکنن. دست کم به عنوان يک آدم معمولي در جامعه ی ايران تا جائيکه معلومم شده نظر مردم و حاکميت کاملأ برعکس بوده، هرچي حاکميت گفته مردم عکسش رو عمل کردن. جناب هريسون زحمت بکشن دوباره برگردن کلاس خبرنگاريشون رو تجديد کنن. اون چند تا دوست موجود در بي بي سي هم لطفأ گاهي يادشون بيفته يک روزگاری توی اون تشکيلات مجتبي مينوی هم کار مي کرده. بد نيست گاهي از جنبه ی ايران شناسي هم که شده به خبرنگاران اعزامي بفرماييد همين که بي بي سي بليط هواپيما مي ده دستتون هول ورتون نداره که از حالا برای ديدار بعدی وعده پول بليط و هتل وعطينا رو از مقامات محترم ايران بگيريد

  لينک Link

غذای تند تند مخصوص

سال گذشته دانشجوهای عرب گريفيث در تمام ماه رمضان به روزه بگيرها افطاری مي دادند. ظاهرأ از قبل پولي جمع کرده بودن و با جايي قرارداد داشتن که وقت افطار غذای گرم تحويلشان داده بشه. يکي از شاگردان عرب هم اتاقي قبليم، پيتر، دعوتم کرد که برم برای افطار. من البته روزه نمي گيرم، به دليل مشکلات مزمن وعديده ی گوارشي. خلاصه به يکي از بچه ايراني ها گفتم بيا با هم بريم افطاری. دو بار رفتيم اما چه رفتني شد. انگار غذای افطاری رو از يک رستوران هندی مي آوردند. خوشمزه بود اما رسمأ فلفل پخته بودن. با وضع گوارشي ای که من دارم همون دو بار افطاری به يک ماه گرفتاری مضاعف کشيد. با اينحال چند بار ديگه از طرف غذاخوری روزه دارها رد مي شدم چند دقيقه ای رو به سلام و عليک باهاشون گذاشتم. از يکي دو تاشون پرسيدم چرا خودتون غذا درست نمي کنين بخصوص که خيلي از عرب ها با خانواده هاشون اينجا زندگي مي کنن. جواب درستي ندادن. فقط مي گفتن در دانشگاه های ديگه هم وضعيت همينطوره، يعني هندی ها افطاری رو درست مي کنن. فلفل پزی هندی ها هم که ديگه شاهکاره

  لينک Link

دلشوره های وطني
گرفتار شدم از بس که حرص مي خورم در ايران چه خبر شده. گرفتاری بگير و ببند دوستان و همکاران روزنامه نگار، نگراني از اينکه اوضاع مردم عادی که نه علاقه ای به سياست ندارند و نه اصولأ کسي اونها رو بجز مواقع رأی دادن تحويل مي گيره همه و همه يک جوری روی هم تلنبار شدن و هيچ راهي برای خلاص شدن ازشون پيدا نمي کنم. با وجود اينکه اونقدر از ايران دورم که به راحتي امکان چشم بستن به روی اتفاقات اونجا رو دارم اما شب ها از فرط فکر کردن به اوضاع درهم و برهم ايران خوابم نمي بره و تقريبأ صبح ها خسته و عصبي هستم. هر بار هم تلفني با فاميل و دوستان در ايران حرف مي زنم عصبي تر مي شم، آدم مي بينه تفاوت زندگي در اينجا و اونجا رو اونوقت خودش روی اعصاب خودش راه مي ره

  لينک Link

برای کتاب هفته
نخواندن

کارخانه ای به عموم مردم وعده داده که محصول غذايي جديدی را روانه ی بازار کرده و هر چه در توليد آن محصول به کار گرفته را اعلام کرده است. شرکتي که حمل و نقل محصول از کارخانه به فروشگاه را بعهده داشته به سليقه ی خود بعضي و گاه با صرف هزينه ای گزاف تمام محتويات محصول جديد را تغيير مي دهد و بعد آن را به فروشگاه عرضه کننده تحويل مي دهد، اما آنچه به دست مصرف کننده هماني نيست که توليد کننده گفته بوده. قيمت هم همان قيمت قبلي باقي مانده است. توليد کننده و مصرف کننده هر دو واقفند که شرکت حمل و نقل هزينه ای مي پردازد تا محصول را تغيير دهد. رفته رفته توليد کنندگان خوب از رده خارج مي شوند و بدها مي مانند. مشتريان ثابت از دست مي روند و تفنني ها باقي مي مانند. و با اين حال شرکت حمل و نقل هنوز با جديت کار خود را در تغيير محصولات ادامه مي دهد و هر بار هم هزينه ی تغيير را از جيب خودش مي پردازد. توليد کنندگان بد هم مدعي اند که توليدشان خوب است و شرکت حمل و نقل کننده است که کالای بد به دست مصرف کننده مي رساند.

هر آدم عاقلي از خودش مي تواند بپرسد که حمل کننده ی کالا اصلأ از کجا مي آورد که اين همه هزينه ی مادی و معنوی بپردازد؟ در ضمن، قوانين هندسه هم تا وقتي مسئله ای منطقي در کار باشد قابل اثباتند، بنابراين گاهي با يک خط راست نمي توان دو نقطه را به هم متصل کرد. توليد کنندگان خوب با حمل و نقل کنندگان ديگری وارد گفتگو مي شوند و با دو خط راست محصولشان را به دست مصرف کننده مي رسانند و بدها مي مانند برای همان شرکت قبلي، که کمي زودتر و ديرتر اثری از کسب هر دو باقي نماند.

برای آن هايي که در کشورهای غربي زندگي مي کنند کتاب خواني موضوع پيچيده ای نيست که نياز به تبليغ داشته باشد. هر کسي حرفي داشته باشد خوانندگاني مي يابد. کتابي هم که خوانده نشود خمير مي شود و دوباره کاغذی برای کتاب های بعدی. اين نويسندگان هستند که از اوج به حضيض مي روند، آن هم نه به دست کارمندان سازمان های مسئول بلکه به دست خواننده گانشان. بنابراين اگرچه ما در اصول با تفکر غربي منازعه داريم اما گاه در بررسي فرعيات مي توانيم درجه ی موفقيتمان را در راهبری جامعه ارزيابي کنيم. کتاب يکي از همان فرعيات است.

تفاوت نظر نهادهای مسئول با مؤلفان درباره ی محتوای کتاب ها صدمه ای فراتر از ناکارآمدی سرمايه گذاری در بازار نشر پديد آورده است. اين صدمه عبارت است از کاهش تعداد افرادی که اصولأ هر نوشته ای را مي خوانند، اعم از روزنامه و مجله و کتاب. به عبارت بهتر " نخواندن" رفته رفته به هنجاری اجتماعي تبديل شده است. اين هنجار را مي توان از تيراژ نشريات عامه پسند رديابي کرد. در کشور شصت و چند ميليوني ايران دستکم بيست ميليون خواننده ی روزانه ی نوشتارهای عمومي مختلف وجود دارد اما جمع تيراژ آنچه منتشر مي شود در هفته و ماه نيز به اين عدد نمي رسد. با اين حساب در همه ی زمينه ها بسياری از نوشته ها خوانده نمي شوند، حتي اگر به دليلي در حوزه هایي خاص، نوشته هايي برای آگاهي جامعه نوشته مي شوند. اصل که "نخواندن" باشد آنوقت ديوار نوشته ها نيز خوانده نمي شوند، حتي اگر برای آگاهي دادن نوشته شده اند. به همان قرار که حمل و نقل کننده ای همه ی هزينه ها را بپردازد که محصولي مصرف نشود و خود بيکار بماند.


  لينک Link

قابل توجه آقای رفسنجاني
صاحبخانه ی يکي از دوستان من يک خانم و آقای مسني هستن که حدود شصت سالي سن دارند. آقای خانه قبلأ راننده ی ماشين های سنگين جاده ای بوده ولي حالا به خانمش کمک مي کنه، يعني همکار خانمشه. کار خانم خانه تميزکاری منازل مردمه. البته از ظاهر هيچکدومشون نميشه حدس زد که شغلشون چي بوده و چي هست. امروز رفته بودم پيش اين دوستم که با آچار و وسايل صاحبخونه ش يک کمي دل و روده ی ماشين هامون رو وارسي کنيم. نيم ساعتي که گذشت يک وانت اومد دم خونه شون و چند نفر با وسايل مخصوص کندن زمين اومدن شروع کردن به جا گذاشتن چند تا پايه توی حيات خونه. نه آقا خونه بود نه خانم. از اين دوستم پرسيدم چه خبر شد؟ گفت صاحبخونه مون برای اينکه تابستون ها آفتاب به استخرشون نتابه و گرم نشه تصميم گرفته روی استخر رو سايبان بزنه، اينا اومدن همين کار رو انجام بدن. گفتم پس خودشون کجا هستن؟ گفت آقا با يکي از دوستانش يک قايق و يک ماشين بزرگ کرايه کردن رفتن چهار پنج روز ماهيگيری، خانمش هم رفته خريد. ماشين آقای صاحبخونه همون کنار پارکينگ بود، چند دقيقه ی بعد هم خانمش با ماشين خودش اومد. به اين دوستم گفتم چشم رفسنجاني رو ببندند و بيارنش خونه ی صاحبخونه ی تو بعد امکانات زندگي اينا رو بهش نشون بدن و همين حکايت سايبان و ماهيگيری رو بهش بگن، بعد بپرسن کدوم آدم بازنشسته ای توی ايران از اين وضعيت برخورداره؟ ازش بپرسن اين عدالت اجتماعي که دائم ازش حرف مي زني چه جوری به نتيجه مي رسه؟ تصادفأ حالا که اومدم روی اينترنت چشمم به حرف های همين جناب رفسنجاني افتاد که گفته اگر دستمون به نيروی اتمي نرسه دچار ننگ تاريخي مي شيم. اين از پرروئي و وقاحته که يک نفر مي تونه راست راست راه بره از اين حرف ها بزنه اونوقت مردم بغل گوشش هر کدوم که بازنشسته هم که مي شن بايد دو شغله باشن. جنابشون حالا هم که در اثر تنگناهايي که جهان اسلام رو به خطر انداختن قراره وارد ميدان بشن. واقعأ حرف هاش رو يک دفعه ی ديگه بخونين، اين آدم چيزی به جز خودش رو توی دنيا مي بينه؟

  لينک Link

آيا فرزندان خاتمي، از رئيس جمهور حمايت مي کنند؟
ظاهرأ اين حرف های اهورا باعث شد خاتمي اول از همه از کشور خارج بشه و توی جلسه ی وزير مادر مرده ش نياد. به ميمنت و مبارکي که جناب خرم پر، ابطحي هم پر، به همين زودی ها هم احتمالأ رمضان زاده پر. شانس آورديم که خاتمي برای دور سوم نمي تونه کانديد بشه وگرنه هيهات مي شد با اين گندهايي که مي زنه. کاش مي شد بفهميم بچه های خاتمي نه از موضع پدر و فرزندی، بلکه از موضع سياسي باباشون رو قبول دارن؟ اصلأ يکي توی خونه ی خاتمي پيدا نمي شه بهش يک تلنگری بزنه که حواست هست يا نه؟ همه مطيعند؟ همه تأئيدش مي کنن توی خونه؟ يعني خاتمي به اندازه ی يک آدم عادی از خودش توقع نداره که يک جايي وايسه و ديگه عقب نره؟ اين آقا که شعارش اين بود که قهرمان نمي خوايم حالا داره قهرمان بازی در مياره که ديدين من پروژه ی جامعه ی مدني رو راه انداختم آخ هم نگفتم. آقای خاتمي عزيز، رئيس جمهور سابق، تو ديگه اميدی برای مردم نذاشتي که بتونن مطالباتشون رو از راه مدني حل و فصل کنن. اصلأ مطالباتي نداشتي ديگه. هر کي هر چي رو خواست خودش وصول مي کنه. اوني که مشکل اجتماعي داره ول مي کنه از مملکت مي ره، اوني که مشکل مالي داره و دستش مي رسه مي چاپه، اوني که دستش به جايي نمي رسه تن فروشي مي کنه، اوني هم که تنش قابل فروش نيست به ضرب کشتن اين و اون مشکلش رو حل مي کنه. اصلأ حضرتعالي رئيس جمهور کدوم کشوری؟ اقلأ حوزه ی اقدارت رو نشون بده بلکه بفهميم اين دنيای تو کجاست؟ آخه خانواده ات هم ازت نمي پرسن تو داری چکار مي کني؟ نکنه اونقدر در بين خانواده ات مستبدی که هيچکس جرأت نداره بهت بگه اوضاعي که درست کردي از اوني که فکر مي کني خراب تره. قهرمان عزيز جامعه ی مدني! شما که از همه ی ما موجودات دون پايه ای که بهت رأی داديم بيشتر مي فهمي، تو که ما گوسفندها رو برای رضای خدا به چراگاه تازه ای بردی، حضرت مستطاب کمي واقع بين باش. گرگ از گله هم رد شده به چوپان زاده ها رسيده، تو ديگه چرا اومدی قاطي گوسفندها بع بع مي کني. تو که چوپان بودی مثلأ. اقلأ دادی بزن، فريادی بکن. آخه قايم شدن بين ما جماعت گوسفند و بع بع کردن با صدای بلندتر که فايده نداره. اينکار رو که ما گوسفندهايي که بهت رأی داديم داريم انجام مي ديم. يکي توی خانواده ی خاتمي نيست بهش بگه اين آقا همه رو ديوانه کرده؟

  لينک Link

حلقه ی طالقان و يک حرف ديگر
اول
داستان زيرآب دکتر پورجوادی رو از مرکز نشر دانشگاهي زدن اونهم توسط دکتر منصوری، معاون پژوهشي وزارت علوم، از اون داستانهائيه که من خيلي خوب از رگ و ريشه اش باخبرم. در واقع با اومدن دکتر فريد مر (آباداني الاصل مقيم شيراز) به مرکز نشر دانشگاهي حلقه ای که من اسمش رو گذاشته بودم حلقه ی طالقان داره تکميل تر مي شه. اين حلقه ی جالب که اعضای اون اول از همه خودشون رو آماده کرده بودن تا با رئيس جمهور شدن ناطق نوری کار شون رو از پست وزير علوم شروع کنن با اومدن خاتمي مجبور شدن با چند سالي تأخير از پست معاونت وزير شروع کنن. فرقي هم نمي کنه که رئيس جمهور بعدی کيه چون به طور قطع و يقين وضعيت وزير و معاونان وزارت علوم برای دوره ی بعد معلومه. اين داستان برنامه ی بيست ساله ی توسعه ی علمي هم که حالا چپ و راست رهبر معظم درباره ش حرف مي زنه از ثمرات همون حلقه ی طالقانه. من يک وقتي فکر مي کردم حرفي که مي زنن اصوليه اما بعدها به شرحي که بعدأ خواهم نوشت معلومم شد داستان اصلي چيز ديگه ايه، همون توی مرکز نشر دانشگاهي چند نفری که زيادی زود فهميدن و بنای ناسازگاری با دکتر منصوری داشتن به درب خروجي راهنمائي شدن. جواب سوال حميدرضا ابک که چه بر سر مجله ی دانشگر اومد هم دربست پيش منه، گرچه که همين روزهاست که دکتر منصوری يک جوابي برای شرق بفرسته که خوندنش برام خيلي جالبه. ضمنأ تا اطلاع ثانوی اون نقاد راديکال نظام علمي در دسترس نيست چون گاهي فيزيک به تنهايي نمي تونه عطش قدرت سياسي رو سيراب کنه. فعلأ بماند تا يک مقاله ی مفصل بنويسم که اون پشت و پسله ها چه خبره
دوم
به نظر مي رسيد بعد از حسني و عباسي حالا بايد به دکتر هخا خنديد که از قضا معلوم شد طنازهای ايران تمامي ندارند. نه فقط شريعتمداری کيهان درباره ی اينترنت حرف های فوق العاده خنده دار مي زنه بلکه کار داره به جاهای باريک تر هم کشيده مي شه. مثلأ دکتر خانيکي معاون فرهنگي وزارت علوم که اعلام کرده، البته به نوشته ی کيهان، که ايران با توليد سه هزار مقاله ی علمي در سال جزو سي کشور توليد کننده ی علمه. يکي به اين حضرت بگه معاون پژوهشي وزارت علوم، دکتر منصوری که پارسال اعلام کرده بود به طور سرانه هر چهارده نفر عضو هيئت علمي در ايران سالي يک مقاله مي دن يکدفعه چي شده در عرض يک سال؟ تازه دکتر اعتماد هم که زد توی پر جناب خانيکي که به فرموده ی مقامات ميخواد ايران رو به رده ی سي ام برسونه. به نظرم اين خانيکي هم رفت توی اون دسته ای که به قول دائي جان ناپلئون برای گرفتاريشون حدی متصور نيست