22.9.10

چماق نظامی، هويج روحانی

گرچه هميشه شاهان و طبقه روحانيون با هم در اداره حکومت‌ها مشارکت کرده‌اند اما گاهی که دقيق‌تر نگاه می‌کنيد می‌بينيد اصل مبارزه ميان شاهان و بازاريان يا در واقع ميان رهبران سياسی و رهبران اقتصادی بوده. اگر زمينه را به صورت شطرنج ترسيم کنيم در دورترين رديف‌ها می‌شود شاهان در يک طرف و بازاريان را در طرف ديگر قرار داد. در ميانه اين کارزار نيروی کار قرار داشته که در دوران‌های قديم‌ عبارت بوده از زارعين و دامداران که در دوران مدرن تبديل شده به‌ کارگران در همه صنوف. بعد درباره طبقه متوسط توضيح می‌دهم. قدرت در هر دو گروه موروثی‌ست ولی اشکال مدرن شده‌ی اين دو قدرت سياسی و اقتصادی را می‌توانيم ببينيم که با گروه‌های ميانه داد و ستد اجتماعی می‌کنند اما هرگز قدرت از تنه اصلی به شاخه‌ها منتقل نمی‌شود و در نتيجه هميشه می‌توانيم وارثين اصلی قدرت را در هر دوران پيدا کنيم.

تاريخ را که می‌خوانيد می‌بينيد هر دو گروه شروع کرده‌اند به توليد ابزارهای اجتماعی يا بازکشف اين ابزارها. يکی از ابزارها عبارت بوده از روحانيون منتها نکته جالب اين است که دو گروه روحانی در اين لايه توليد شده. بخشی از آن‌ها محصول دربار بوده‌اند و بخشی محصول بازار. اگرچه ورود به سلک روحانيون از مراکز آموزشی دينی بوده اما همين مراکز آموزشی هم از جنبه مالی توسط شاهان يا بازاريان تامين می‌شده‌اند و وجوهی که به طور مستقيم از طبقه متوسط می‌آمده در مقابل وجوه درباری يا بازاری قابل ملاحظه نبوده. بنابراين در لايه‌ی بعدی و در جلوی رديف شاهان و بازاريان بايد رديف روحانيون را جا داد. هر چقدر که لايه روحانيون قدرتمندتر بوده امنيت رديف حاميانش يعنی پادشاهان و بازاريان هم بيشتر بوده. هدف هر دو گروه اين بوده که نيروی کار را به سمت خودشان متمايل کنند. نيروی کار می‌توانسته در نقش ارتش برای کشورگشايی عمل کند يا در نقش کشاورز و مزرعه‌دار برای افزايش محصول و دام. اگر ارتش شکل می‌گرفته غرامتی که از کشورگشايی به دست می‌آمده به دربار می‌رسيده و اگر محصول بيشتر می‌شده ثروت بازاريان افزايش پيدا می‌کرده. اين افزايش ثروت منجر به ثبات می‌شده و در نتيجه نيروی کار به سمت آن طرف باثبات کشيده می‌شده.

تا پيش از انقلاب صنعتی اوضاع در غرب به همين منوال پيش می‌رفته. اما انقلاب صنعتی که با حمايت بازاريان رخ داده بود توازن قوا را با توليد يک لايه تازه به طرف بازار تغيير داد. تغيير قدرت بازار از شکل فروش ماده خام به ايجاد ارزش افزوده در کالاها منجر به اين شد که ثبات در طرف بازار بيشتر و در نتيجه نيروی کار به سمت بازار متمايل بشود. اگر در تمام دنيای غرب همين تمايل در حوزه اقتصادی و به سمت بازار به طور افراطی کشيده می‌شد آنوقت بايد انتظار می‌داشتيم که تمام نظام‌های اجتماعی غرب تبديل بشوند به آنچه در روسيه رخ داد. انقلاب صنعتی در روسيه منجر به فروپاشی نظام تزاری شد و طبقه کارگر به نيابت از بازار تبديل شد به سکاندار جامعه. در کشورهای ديگر اروپايی نظام‌های پادشاهی به جمهوريت تن در دادند که شکل تازه‌ای از قدرت سياسی بود. در واقع بازار با فن‌آوری و شاه با جمهوريت به ميدان آمدند. موضوع جالب هم اين است که قدرت محرکه اين زايش در درون خود همان لايه بوده يعنی آن کسانی که نياز به فن‌آوری و جمهوريت را اول از همه فرياد زده‌اند از درون بازاريان و پادشاهان بوده‌اند. برای همين هم وقتی رد اين اتفاقات را که مثل يک نسيم زودگذر به کشورهای دورتر مثل ايران رسيده‌اند دنبال می‌کنيد می‌بينيد مثلن اين عباس ميرزا وليعهد بوده که دانشجو به خارج فرستاده و از آن طرف هم اين حاج محمدحسين امين‌الضرب بوده که سرمايه‌گذاری صنعتی را در ايران به راه انداخته. جالب هم اين است که هر دو طرف هم روحانيون خودشان را داشته‌اند.

در ايران که داستان را دنبال می‌کنيد می‌بينيد تا قبل از انقلاب صنعتی آنقدرها هم اوضاع فرقی با مثلن اروپا نداشته و کتاب‌های حکيم‌های ايرانی را در غرب می‌‌خوانده‌اند يا ميزان توليد علم آنقدرها هم در ايران کم نبوده اما بعد از انقلاب صنعتی که فاصله زياد می‌شود در ايران همه می‌خواهند به هر قيمتی که هست به غرب برسند منتها نه شاه و نه بازار نمی‌خواسته‌اند يا از ترس رقيب نمی‌توانسته‌اند لايه‌ی تازه‌ای بسازند بنابراين با حفظ همان وضعيت به دنبال تغيير بوده‌اند. مثلن در دوران قاجار بحث بر سر مشروطه بالا می‌گيرد ولی کسی نمی‌داند از مشروطه چه می‌خواهد. حتی وقتی مجلس را راه می‌اندازند باز چيزی ندارند که درباره‌اش حرف بزنند. در واقع مجلس می‌شود محل اتصال مستقيم شاه و بازار در حالی که در غرب شاه و بازار از طريق فن‌آوری و جمهوريت يا صدراعظمی و به طور غير مستقيم با هم سر و کار دارند. در غرب می‌شود ديد که فن‌آوران و سياستمداران چيزهايی برای بحث اجتماعی خلق می‌کنند. مثلن خودرو ساخته می‌شود و بعد بحث درمی‌گيرد که خيابان بسازيم و اگر تخلف کرد جريمه کنيم ولی در مجلسی که در ايران درست می‌شود چيزی ساخته نشده که بر سر آن بشود بحث کرد بنابراين يا بازار تعطيل می‌شود و روحانيون طرفدار بازار می‌روند بست می‌نشينند و تنباکو حرام می‌شود يا از آن طرف مجلس را به توپ می‌بندند و مخالفان شاه را دار می‌زنند. شاه از آن طرف ماشين وارد می‌کند بازاری‌ها از اين طرف دم و دستگاه بلورسازی وارد می‌کنند. چيزی توليد نمی‌شود که برای آن بحثی دربگيرد. اين اوضاع تا دوران معاصر هم ادامه دارد که رضاشاه به زور می‌خواهد مراکز مدرن را در ايران به راه بيندازد که خودش هم نمی‌داند معنی‌شان چيست و از آن طرف هم بازاريان جنس و بار خارجی را وارد کشور می‌کنند که مشتری برای‌شان نيست.

هر دو طرف هم سعی می‌کنند برای همراه کردن مردم يک گروه روحانی برای خودشان درست کنند که اين اواخر واژه هم برای‌شان درست شده بود. شاه به روحانيون بازار می‌گفت ارتجاع سياه و بازاری‌ها هم به روحانيون شاه می‌گفتند آخوند درباری. حتی در دوران شاه هم چيزی در درون کشور توليد نمی‌شد و گرچه اين اواخر رنگ و بوی درگيری‌ها متفاوت شده بود ولی اصل ماجرا همان اوضاع دوران مشروطه بود. مثلن شاه با اصلاحات ارضی در فکر نابود کردن قدرت بازار بود و بازار هم با واردات کمر کشاورزان خرده‌پا را می‌شکست. راه افتادن دم و دستگاه‌های کشت و صنعت نظير مغان که دولت خودش عهده‌دار کاشت و برداشت بود در واقع ورود دولت به حوزه‌ای بود که با اصلاحات ارضی بنا بود به دست کشاورزان فعال بشود که نشد.

يک چيز جالب‌تر، به نظر من، اين است که رفته رفته که شاه و بازاريان در غرب وارد تعامل در دوران مدرن شدند و نهادهای مدنی ساخته شد و بعد هم مذهب به حوزه‌ی شخصی برگردانده شد در ايران شاه و بازاريان شروع کردند به بسط قدرت‌شان در بخش‌های ديگر. يعنی همزمان که رضاشاه و محمدرضا شاه شروع کردند به تشکيل ارتش و بعد نيروهای امنيتی، از آن طرف بازاريان هم شروع کردند به راه انداختن گروه‌های شبه نظامی. يعنی در هر دو طرف آدم اسلحه به دست وجود داشت. بنابراين يک لايه جديدتر هم اضافه شد که عبارت بود از نيروی نظامی. اگر نفتی در کار نبود و در نتيجه قدرت ارتش و نيروهای نظامی در طرف شاه زيادتر نمی‌شد آنوقت می‌شد انتظار داشت که قوای دو طرف از حيث نيروی نظامی يکسان باشد. بعد از ورود نفت به داستان کارزار شاه و بازار، در طرف شاه تعداد روحانيون کمتر شد و جای خالی‌شان را دادند به نيروهای نظامی ولی در طرف بازار نيروهای نظامی کمتر شد و جای خالی‌شان را دادند به روحانيون. وقتی از اين جنبه به انقلاب ايران نگاه می‌کنيد متوجه می‌شويد که شکل گيری سپاه پاسداران محصول همان تعادل نيروی نظامی در سمت بازار است وگرنه اين همه هزينه برای شکل گيری يک ارتش جديد در کشوری که رهبری واحدی دارد چندان هم عاقلانه نيست. در واقع به نظر می‌رسد آن چيزی که هنوز بازار ايران از آن هراس دارد ورود دار و دسته شاه است که ارتشش هست، روحانيونش هم هستند و فقط خود شاه نيست. اين که بعد از سی سال هنوز روحانيون مثل ارتش دادگاه خاص دارند هم از همين زاويه قابل نگاه کردن است. اسلام امريکايی هم همان معادل آخوند درباری‌ست. حالا کارزار را دوباره شکل می‌دهيم. شاه و بازار در دو طرف. بعد روحانيون در لايه بعد و در کنار روحانيون نیروی نظامی. در ميانه کارزار هم نيروی کار.

در غرب به واسطه توليد و روابط ميان توليد کنندگان و سازمان دهندگان، علاوه بر نيروی کار، و به طور ناگزير، يک نيروی ديگر هم ساخته شد که حالا شده است طبقه متوسط. اين طبقه همانی‌ست که به آن می‌گويند شهری و محصول نيروی کاری‌ست که در روستاها بوده. وقتی به ايران می‌رسيم متوجه می‌شويم اين طبقه ناگزير ساخته نشده و محصول هيچ نيازی نيست و به طور مصنوعی درست شده که بتواند در نقل و انتقال ثروت، و بخصوص بعد از استخراج نفت، فعاليت کند. اگر در غرب اين طبقه برای سهولت مراودات ميان نيروی کار و بازار و سياست شکل گرفته در ايران اين نيرو هيچ وظيفه‌ای نداشته چون شاه و بازار محصولی برای جامعه نساخته‌اند که نيازی به سهولت مراودات ميان آن باشد. در نتيجه نظام اداری در ايران رشد سرسام آور داشته ولی بازده اين جمعيت عظيم در حد همان دوران ماقبل شکل گيری‌اش بوده. نکته مهم اين است که همين طبقه متوسط در غرب موتور اقتصاد است چون در عوض پس انداز مصرف می‌کند اما در ايران اول پس انداز می‌کند و بعد مصرف می‌کند بنابراين شاه و بازار برای به حرکت درآوردن چرخ‌های اقتصادی طرف خودشان مجبورند به اين گروه باج بدهند که مصرف کنند. مثلن اگر دولت برای استخراج نفت مجبور است کارمند و کارگر استخدام کند ناگزير است بازار مخصوص هم برای‌شان بسازد چون اين‌ها وارد بازار محلی نمی‌شوند که مصرف کنند يا اگر بازار می‌خواهد درآمد بهتری از قاليبافی با طرح‌ها و اندازه‌های متفاوت داشته باشد مجبور است دار قاليبافی و نقشه و موادش را برای قاليباف روستايی فراهم کند چون قاليباف روستايی خبر ندارد حالا چه چيزی بايد توليد کند که بهتر بفروشد. هر دوی اين‌ها با اقتصاد مدرن فاصله دارند چون در هر دوی اين‌ها قيمت کالا و مواد را کارفرما تعيين می‌کند نه توليد کننده و مصرف کننده. از همين زاويه که نگاه می‌کنيد متوجه می‌شويد که هم در دوران شاه و هم در دوران جمهوری اسلامی به واسطه همان پول نفت می‌توانند حرف‌های عجيب و غريب اقتصادی بزنند و تا مرز اضمحلال پيش بروند. در واقع اقتصاد بسته به هر دوی‌شان امکان داده که به زور نفت خودشان بگويند چه چيزی بخريد و چقدر بخريد و کجا مصرف کنيد و چرا مصرف کنيد.

حالا در جمهوری اسلامی يک اتفاق ديگری افتاده که به نظرم جالب است و می‌شود پيش بينی کرد به کجا می‌رسد، در واقع من اينطور فکر می‌کنم.

بازار روحانيون و نيروی نظامی خودش را دارد. تمام رقبا را هم حذف کرده‌ و بخصوص در حذف هر نيرو يا شخصی که به نظرش برسد تمايلات سلطنتی دارد شک نمی‌کند حتی اگر يک اسم خنده‌داری باشد مثل انجمن پادشاهی. نسل جديد بازار می‌خواهد از اين فرصت استفاده کند و مسير نوآوری صنعتی را دنبال کند و طبيعی‌ست که از بين دو بخش روحانی و نيروی نظامی فقط می‌تواند به نيروی نظامی تکيه کند. به دليل ماهيت ناکارآمد طبقه متوسط هم اصولن آدم‌های اين طبقه را تنها وقتی می‌پذيرد که تحت يک نظام‌مندی قرار بگيرد که همان دم و دستگاه نظامی‌ست که اسمش را می‌شود گذاشت چماق برای نيروی کار. به روحانيون هم باز به دليل نوع آموزش‌شان و ناکارآمدی‌شان در حوزه نوآوری صنعتی نمی‌تواند اعتماد کند چون اصولن اين آدم‌ها را به طور تاريخی به عنوان هويج برای جلب نيروی کار مورد استفاده قرار داده. بنابراين دارد فضا می‌دهد به نسل دوم نظامی‌ها که رشد کنند و برسند به مدل‌های غربی که منبعد به جای اقتصاد ماده خام بتوانند اقتصاد ارزش افزوده‌ داشته باشند. اين که سپاه می‌گويد می‌تواند نشت نفت خليج مکزيک را درست کند يعنی يک فن‌آوری توليد کرده که ديگران آن را ندارند، که به نظر من هنوز به اينجاها نرسيده‌اند ولی دو دو تا چهارتای‌شان می‌گويد با اما و اگر می‌رسند. اين که توی نسل دوم بازار می‌بينيد از احمدی‌نژاد حمايت می‌کنند مربوط است به همين داستان. يک کمی دقت کنيد پيدای‌شان می‌کنيد. در واقع بازار بعد از حذف شاه حالا می‌خواهد مديريت مدرن را تجربه کند و نسل دوم بازاری‌ها، که با دلال‌های توی بازار فرق دارند، می‌خواهند يک قدم بزرگ بردارند و مدرن بشوند. رقيب اصلی نسل دوم نظامی‌ها عبارت است از نسل دوم روحانيون. مدرن شدن اقتصاد منجر به قطع رابطه نسل دوم روحانيون با خاستگاه‌های طبقاتی‌شان می‌شود و در واقع آن‌ها را از حضور در فضای اجتماعی به فضای خصوصی می‌برد. اين بزن بزن‌های احمدی‌نژاد با روحانيون مربوط است به همين بخش داستان. جالب هم اينجاست که احمدی‌نژاد و اطرافيانش برای جلب طبقه متوسط هم آرام آرام دارند به جای روحانيون می‌چسبند به مظاهر تاريخی مثل کوروش. مکتب ايران هم از همينجا نشات می‌گيرد و حساسيت نسل دوم روحانيون که می‌گويند مکتب اسلام به دليل احساس خطری‌ست که می‌کنند. می‌شود به خوبی ديد که نسل دوم بازار که دنيا را بيشتر ديده‌اند مايلند از اين فرصت تاريخی استفاده کنند و سرمايه‌شان را بگذارند در يک نهاد مدرن چون اين‌ها بر خلاف نسل اول حاضر نيستند در شکل قديمی بازار کار کنند و به جز فکر سرمايه‌گذاری هم هنر ديگری ندارند. نمونه‌ی مدرن داستان اينطوری‌ست که توی غرب وارن بافت نمونه‌ی نسل اول بازار است که از تجربه‌ی او کسی مثل بيل گيتس ظهور می‌کند ولی در ايران عسگراولادی به عنوان نسل اول بازار جز يک نسل دوم يک کمی با قر و فر ولی شبيه به خودش کسی را ندارد که بتواند بازار را متحول کند چون نظام آموزشی و خيلی چيزهای ديگر برای اين کار نيست. برای همين هم نسل دوم بازار مجبور است از بين نظامی‌ها و روحانيون يکی را انتخاب کند که شده است نظامی‌ها.

مشکل نسل دوم بازار در ايران اين است که می‌خواهد همه چيز را خودش بسازد. يعنی هم نوآوری صنعتی و توليد ارزش افزوده کند و هم سياستمدار بسازد. هم می‌خواهد موشک بسازد توسط سپاه و هم می‌خواهد سياستمدار سپاهی بسازد. در نتيجه در هر دو مورد خرابی درست می‌کند. هزينه سرسام‌آور می‌کند که طرح موشک از پاکستان و کره بخرد و هزينه سرسام‌آور می‌کند که يک آدمی مثل احمدی‌نژاد را تبديل کند به سياستمدار. حتی برای اين کار از اصول اقتصادی خودش هم عدول می‌کند و رابطه تجاری با دنيای خارج را محدود می‌کند. شايد بشود گفت که نسل دوم بازار در ايران از درک رفتار پيچيده جهان مدرن عاجز است و اين است که خودش را انداخته به چاه مدرنيته بی‌برنامه. اين درست همان گرفتاری دوران شاه بود که برای مدرن کردن جامعه برنامه نداشت ولی نسل دومش سراسيمه به دنبال رسيدن به غرب بودند. جالب هم هست که درگيری ميان نسل دوم نظامی‌های شاه و نسل دوم روحانيونش هم زياد بود و باز شاه می‌خواست از نظامی‌ها سياستمدار بسازد. نمونه‌اش اردشير زاهدی که هنوز که هنوز است مثل نظامی‌ها به شاه ارادت دارد و اشکالات او را نمی‌بيند در حالی که سياستمدارهای نسل دوم روحانيون همان دوره به شاه ايراد می‌گيرند.

به نظرم می‌رسد جمهوری بازارساز اسلامی در اثر ترس نسل دوم بازار از نابودی سرمايه‌شان دوام نمی‌آورد. تجربه نشان داده که آنچه هميشه جمهوری اسلامی را وادار به عقب نشينی می‌کند اقتصاد است و نه مبانی عقيدتی. درست به همين دليل است که آدم متوجه می‌شود بنيان‌های جمهوری اسلامی عقيدتی نيستند بلکه بازاری‌اند چون پافشاری از يک حدی به بعد را برای اصل سرمايه‌ نگران کننده می‌بينند. منتها اين دوام نياوردن منجر به دو تا اتفاق می‌شود، يعنی من اينطور فکر می‌کنم. يکی اين که دين و مذهب شامل همه انواعش بعد از دو هزار و پانصد سال بلاخره می‌رود به حريم خصوصی و دومی‌اش اين است که ما ملت نيروی نظامی را از عرش می‌آوريم به فرش و به مجرد هر اشکالی در حکومت به دنبال يک آدمی راه نمی‌افتيم که مشکلات‌مان را با زور حل کند. گرفتاری در اين دو گروه نظامی و روحانی‌ست که هميشه شاه و بازار توانسته‌اند پشت سرشان سنگر بگيرند. ما از اين چماق و هويج برای تمام نسل‌های آينده‌مان تجربه پيدا کرده‌ايم و تا اين راه طی نشود نمی‌توانيم چنين تجربه‌ای را به نسل‌های بعدی‌مان منتقل کنيم.


17.9.10

جمعه برای زندگی

رفته بودم کنفرانس علوم اعصاب. کنار محل سخنرانی‌ها يک جايی هم درست کرده بودند به عنوان نمايشگاه. برگزار کنندگان کنفرانس که امريکایی هم بودند علاوه بر يادبودهای همايش يک تقويم بزرگ ديواری می‌دادند به شرکت کنندگان، یکی هم به من داد که خيلی چيز به درد بخوری‌ست و چسباندمش روی ديوار کنار ميزم. منتها يک کار بامزه‌ای انجام داده‌اند. توی تقويم که از سپتامبر شروع می‌شود اسم کنفرانس‌های آينده‌شان و محل‌های برگزاری‌شان را نوشته‌اند. اسم تمام اعياد ومذهبی مسلمان‌ها و مسيحی‌ها و يهودی‌ها را در روزهای خودش توی تقويم جا داده‌اند. فکر کردم وقتی پای درآمدزايی در ميان باشد آن بابایی که يک تشکيلاتی راه می‌اندازد به فکر اين قسمت‌های عقيدتی هم هست که توجه همه را جلب کند. فقط سالروز تولد داروين را ننوشته بودند که خودش اشکال بزرگی‌ست برای وغيره.


اين از کنفرانس.

دمپايی يقه هفت، يعنی همين دمپايی لاانگشتی معروف، توی کوئينزلند در حد فاجعه فراگیر است. يعنی فقط مانده که خانم‌ها با لباس شب و آقايان با کت و شلوار و کراوات دمپايی يقه هفت بپوشند. توی يک جاهایی مثل آزمایشگاه از جنبه‌ی ايمنی نمی‌شود دمپايی پوشيد ولی کسی گوشش بدهکار نيست و در نتيجه بعضی‌ها با دمپايی که می‌آيند توی آزمايشگاه مجبورند قيد کلاس‌شان را بزنند منتها از بس که دمپايی پوشيدن رفته توی خون مردم در نتيجه توی هر آزمایشگاهی يک جایی را درست کرده‌اند که هر کسی کفش به دردنخور دارد اهدا می‌کند به همان گوشه آزمايشگاه که ملت دمپايی‌پرور وقتی می‌رسند به آزمايشگاه یکی از اين کفش‌های اهدايی را بپوشند. حالا البته من ری‌بن می‌زنم ولی اساسن دمپايی يقه هفت نمی‌پوشم. با اينحال می‌فهمم که خيلی کار ضايعی‌ست که آدم توی گرمای کوئينزلند با کفش راه برود، اما خيلی هم ضايع است آدم کيف آنچنانی دستش باشد بعد با دمپايی برود توی خيابان.


اين هم از گوشه کفاشی.

يکی از موضوعات جذاب در زيست‌شناسی مربوط است به تکرار در الگوها. در واقع موضوع تحقيقات در زيست‌شناسی اين است که چطور می‌شود دليل تکرار الگوها و دليل عدم تکرارشان در موجودات زنده را فهميد. مثلن انسان‌های معمولی هميشه دو تا دست دارند و دو تا پا که يک الگوی تکرار شونده‌ست يعنی بچه‌های معمولی شبيه به پدر و مادرشان دو تا دست و دو تا پا دارند. اما اگر يک انسانی پيدا بشود که سه تا دست يا سه تا پا داشته باشد آنوقت معنی‌اش اين است که يک جایی توی نسخه‌ی ژنتيکی‌اش اشکالی هست يا بروز کرده. گاهی همين اشکال ژنتيکی را می‌شود کاربردی کرد مثلن يک موجودی توليد کرد که به جای اين که توی بدنش پروتئين الف توليد بشود پروتئين ب توليد بشود. برای توليد خيلی از مواد شيميایی از همين روش استفاده می‌کنند و اين بحث‌های مربوط به سلول‌های بنيادين هم از همين جا شروع شد که آيا اصلن می‌شود يک موجودی توليد کرد که به جای دست و پا فقط کليه داشته باشد يا سلول پوستی توليد کند. در مقياس انسانی خيلی از اين کارها شدنی‌ست ولی با موانع اخلاقی روبروست و البته همه هم می‌ترسند که نکند يک آدم ديوانه‌ای شروع کند به توليد جنين از طريق کلون کردن و آنوقت بازار مصرفش هم که زياد است و خريد و فروش اعضای بدن راه بيفتد. در مورد جانوران از اين کارها می‌کنند ولی با هزار جور سند و سفته و مراقبت شدید که گاهی نوشتن يک طرح تحقيقاتی را دشوار می‌کند و آدم از خير اصل کار می‌گذرد. اين طرح‌های تکرار شونده و گاهی متقارن طبيعی به هنر و معماری هم کشيده شده‌اند و آثارشان را می‌شود روی در و ديوار بناهای قديمی و جديد هم ديد. يکی از چيزهایی که اينجا توی دانشگاه به دانشجويان سال اولی ياد می‌دهند همين پيدا کردن تکرارهاست. بعد که موضوع جا می‌افتد آنوقت از نمونه‌های بزرگ می‌روند به نمونه‌های کوچک و ميکروسکوپی و بعد به درون سلول‌ها و DNA. گاهی چند الگوی تکراری خودشان تبديل می‌شوند به يک الگوی جديد که در DNA هست. حالا يک جاهایی توی دنيا که هنر و فن معماری خيلی سابقه‌ای ندارد يا بناهايی که ساخته شده ارتباط حسی با مردم ندارند مردم عادی خيلی توی باغ طرح‌های تکرار شونده نيستند يعنی توی زندگی روزمره‌‌شان نيست ولی مثلن توی ايران چنين اتفاقی را زياد می‌بينيد. منتها آنجاهایی که نیست به آدم‌های عادی ياد می‌دهند اينجور طرح‌های تکرار شونده را در طبيعت جستجو کنند و ياد بگيرند چطور از طريق کشف نظم و بی‌نظمی شروع کنند به توليد دانش. اين همه که توليد دانش در غرب زياد است مربوط به همين راهی‌ست که قدم به قدم به کشف نظم و بی‌نظمی نزديک می‌شوند. حالا آدم دلش می‌سوزد که توی ايران پايه‌های اين فهم از طبيعت وجود دارد ولی به آدم‌ها زورکی ياد می‌دهند که اين نظمی که در طبيعت هست را فراموش کنند. معروف‌ترين نمونه‌اش همين رؤيت هلال ماه است. فکر کنيد با اين همه قدمتی که نجوم در ايران دارد و اين همه که تقويم در ايران تنظيم شده و حساب و کتاب دارد آنوقت هر سال هلال ماه به طور دلبخواهی ظاهر می‌شود. حساب و کتاب رياضی‌اش هم تعطيل. داشتم توی چشم يکی از زنبورهای انگلی را نگاه می‌کردم متوجه سلول‌های شش وجهی‌اش شدم بعد توی يکی از آزمایشگاه‌ها هم ديدم برای سال اولی‌ها همين الگوهای تکرار شونده را گذاشته‌اند برای آموزش. آدم اين‌ها را می‌بيند بعد رويت هلال ماه را هم می‌بيند.


اين هم قسمت بی‌نظمی.

يک چيز خيلی خنده‌داری ديدم. گوشه‌ی يکی از کلاس‌ها ديدم يک چيزی شبيه به آکواريوم گذاشته‌اند.


به نظرم مربوط بوده به روز افتتاح اين کلاس چون بعد که رفتم جلوتر ديدم خيلی سال است آب و محتوياتش را تميز نکرده‌اند.


يک کمی دور و بر مرحوم آکواريوم را نگاه کردم ديدم يک گوشه‌اش يک کاغذ چسبانده‌اند که رويش نوشته شده "بگو سلام بر زهرا". لابد يک موجودی توی آکواريوم بوده اسمش را گذاشته بودند زهرا. گفتم بنويسم باخبر باشيد که اينجا هم امامزاده‌دار شديم.


خوب حالا بابت اين يک هفته که ننوشته بودم بلاخره يک کمی عکس و تفصيلات گذاشتم توی وبلاگ بلکه جبران بشود. منتها "جمعه برای زندگی" هم هست و در نتيجه قر و فرهای "جمعه برای زندگی" هم برقرار است. اين هم تصوير و موسيقی آذربايجانی برای اين هفته.


video


11.9.10

در درون ما

ديروز در حال رانندگی پشت يک چراغ قرمز نسبتن طولانی مانده بودم. داشتم اينطرف و آنطرف را نگاه می‌کردم، چشمم افتاد به آندرو بارتلت، سناتور ايالت کوئيزلند که زير بغلش يک روزنامه بود و همينطور که داشت راه می‌رفت بستنی قيفی هم می‌خورد. توی خيابان که راه می‌رويد و به آدم‌ها که نگاه می‌کنيد که دارند تند يا آرام راه می‌روند در مورد اين که اين آدم، هر کسی که هست، مثلن معده و روده دارد سوالی به ذهن‌تان نمی‌رسد. در واقع اين‌ها جزو اصول هستن که آدم‌ها بايد داشته باشن و تا وقتی خود آن آدم يا پرونده پزشکی‌اش را نديده‌ايد درباره وجودشان شک نمی‌کنيد. مثلن يک آدمی فقط يک کليه داشته باشد را فقط از روی عکس و پرونده پزشکی‌اش می‌شود فهميد و از قيافه‌اش در اينباره چيزی دستگيرتان نمی‌شود.

امروز توی آزمايشگاه و به خاطر همين وبلاگ يک کاری کردم که نتيجه‌اش را ببينيد.

چند تا ميوه شيرين مثل سيب و موز را که يک مدتی بگذاريد يک جايی بمانند سر و کله يک حشراتی دور و اطراف‌شان پيدا می‌شود که خيلی ريزند. اسم اين‌ها Drosophila melanogaster است که به فارسی اسم‌شان را گذاشته‌اند مگس سرکه يا "مگس شکم سياه دوستدار خمير ترش". به محض اين که يک جايی ميوه رسيده پيدا بشود نوع ماده اين مگس‌ها می‌رود و توی بافت‌های ميوه تخمگذاری می‌کند. همين کار را توی آزمايشگاه هم انجام می‌دهند و مرتب از اين مگس برای کارهای آزمايشگاهی توليد می‌کنند. از بس که ميزان توليد مثل اين مگس‌ها زياد است توی‌ هر نسل‌شان تعداد زيادی مگس با ژن جهش يافته وجود دارد. رنگ اصلی چشم اين مگس‌ها قرمز است ولی جهش يافته‌ها چشم‌های‌شان به رنگ‌های مختلف و در شکل‌های متفاوت است. با وجود اين تفاوت، جهش يافته‌ها هم زنده می‌مانند مگر اين که يک نقص کليدی توی بدن‌شان باشد. بنابراين فقط تفاوت‌های ظاهری مگس‌هاست که شما را متقاعد می‌کند اين‌ها با انواع ديگرشان فرق دارند ولی وقتی همه‌شان را می‌توانيد دور و اطراف ميوه‌های رسيده می‌بينيد آنوقت متوجه می‌شويد که تفاوتی در ذايقه انواع اين مگس‌ها نيست.

آما ... آما واقعن يک تفاوت‌هايی هست که اساسی هم هستند و همينطوری هم نمی‌شود متوجه‌شان شد. چند تا از لاروهای مگس سرکه را توی آزمايشگاه با دو تا ماده‌ شيميايی، در واقع با دو تا آنتی بادی، مختلف رنگ کردم که ببينيد چقدر تفاوت دارند با هم. نکته‌ی مهم هم اين است که اين لاروها را بايد برای يک مدتی بگذاريد توی مواد شيميايی مختلف تا دو تا لايه‌ی دور بدن‌شان از بين بروند وگرنه هرگز نمی‌شود رنگ‌شان کرد. کاربرد آن دو تا لايه اين است که به بدن لارو مقاومت می‌دهد تا در برابر عوامل نامساعد محيطی از بين نروند.

حالا بعد از دو بار رنگ آميزی می‌توانيد تفاوت‌های‌شان را ببينيد:

قبل از رنگ آميزی‌ هر دو تا لارو شبيه به هم بودند. هر دو سفيد و بيضی شکل با دو تا آنتن کوچک روی سرشان.


حالا بعد از رنگ آميزی ‌بينيد چقدر تفاوت دارند. اين‌هايی که می‌بينيد دستگاه اعصاب مرکزی مگس سرکه‌ست که مثل نردبان دیده می‌شود. آن بالای دستگاه عصبی هم می‌توانيد مغز مگس را ببينيد که خميده شده. اين تصوير مربوط است به يک مگس طبيعی که شکل دستگاه عصبی‌اش هم خيلی منظم است.


اين يکی مربوط است به يک مگس جهش يافته. خودتان می‌بينيد که دستگاه عصبی‌اش که همان نردبانی‌ست که نوشتم چقدر بهم ريخته‌ست.


با يک ماده‌ی ديگری هم رنگ‌آمیزی‌شان کردم که چيزهای بيشتری از دستگاه اعصاب لاروها را ببينيد. اين مربوط است به يک لارو جهش يافته که مغز لارو سمت چپ و مثل يک توپ است. آن لکه‌های قهوه‌ای اطراف هم مربوطند به اعصاب محيطی که مثل خود ما انسان‌ها اطلاعات احساسات بيرونی مثل سرما و گرما را به داخل دستگاه اعصاب و مغز می‌رسانند.


از بالا هم که نگاه کنيد اينطوری‌ست:


توی عالم کارهای آزمايشگاهی می‌توانيد مثلن بفهميد توی مغز يک موجود زنده چه پروتئين‌هايی هست و چه ژن‌هايی مسئول کدام پروتئين‌ها هستند. در مورد مگس و زرافه و انسان هم همين کارها را می‌شود انجام داد. حتی می‌شود فهميد اين آدمی که دارد توی خيابان سلانه سلانه راه می‌رود و بستنی می‌خورد چه چيزی توی خونش کم و زياد می‌شود ولی بعضی چيزهای ديگر را فقط بايد با بعضی آزمايش‌های خاص فهميد. مثلن اگر يک آدمی صدای ترمز شديد بشنود چه واکنشی نشان می‌دهد؟ اگر دو نفر را ببيند که با هم دعوا می‌کنند چه واکنشی نشان می‌دهد؟ اگر به او بگوييد بيا با اين تفنگ به يک آدم ديگری شليک کن چه واکنشی نشان می‌دهد؟ در درون ما چه می‌گذرد؟ اين‌ها را می‌توانيد در شرايط اجتماعی مختلف آزمايش کرد.

وقتی انقلاب شد برای تماشای اعدام انقلابی آدم‌های رژيم شاه مردم جمع می‌شدند. الان هم که برای اعدام خيابانی جمع می‌شوند تماشا کنند. شکنجه‌گرهای دوران شاه و دوران جمهوری اسلامی را هم از خارج نياورده‌اند. همه‌شان ايرانی هستند. ممکن است يک روز کنار همانجايی که من و شما نشسته‌ايم داريم شام می‌خوريم يکی از همان‌ها هم نشسته باشد و همان غذايی را بخورد که من و شما می‌خوريم. هيچ راهی برای آزمايش کردن نيست که توی رستوران بفهميم اين بابا همانی‌ست که دو ساعت پيش داشته با سيلی می‌زده توی گوش يک زندانی يا چارواداری نثارش می‌کرده.

شرايط اجتماعی که می‌شود آدم‌ها را توی آن شناخت اين است که ببينيد وقتی زمينه‌ی خشونت فراهم شد آن آدم چه کار می‌کند يا چطور با شما حرف می‌زند. چقدر خودش را کنترل می‌کند. شرايط اجتماعی درست شبيه به همان رنگ‌آميزی عمل می‌کند. يک وقتی توی آزمايشگاه متوجه شديم که وقتی به انگل ژيارديا که عامل دل درد‌های ناشی از آب آلوده‌ست مواد غذايی زياد می‌دهيم آنقدر می‌خورد که شکمش ترک برمی‌دارد و می‌ترکد. خشونت هم همينطوری‌ست.


8.9.10

چگونه يک آبميوه مشارکتی درست کنيم

ستاره‌ای متولد شد ... يعنی به زور ... روزهای دوشنبه يک کلاسی توی باشگاه هست به اسمBody Balance منتها مربی کلاس هر بار با يک لبخندی که يعنی اينا سرشون نميشه ميگه اسم کلاس من رقصه. حالا واقعيتش اين رو من هم تصديق می‌کنم که رقص بودنش واقعيت داره ولی آدم اينجوری برقصد واويلا می‌شه که بخواد ورزش کنه. قبلن مربی کلاس يک آقای دکتر داروساز بود که درباره‌اش نوشته بودم ولی جاش رو داد به يک دختر 26 ساله. يک مدتی طول کشيد تا با صدا و حرکات مربی جديد آشنا بشيم. جالب هم هست که بعد از يک ساعت که کلاس تمام می‌شه انگار يک سطل آب ريخته باشند روی آدم، خيس تمام، نفس نفس هم که می‌زنيم ولی مربی کلاس که خودش هم پا به پای ما ورزش می‌کنه و حرف هم می‌زنه اصلن عرق نکرده و شاد و شنگول با همه خداحافظی می‌کنه. حالا ديروز عصر مربی هميشگی نيامده بود و به جاش يک پسری آمد با يک کلاه بزرگ که تا روی گوش‌ها پايينش کشيده بود. خودش رو که معرفی کرد معلوم شد اصلن معلم رقص در يکی از مراکز هنری بريزبنه. فرمودند که امروز روز تولد يک ستاره‌ست. اهالی کلاس يک کمی همديگر رو نگاه کرديم که بلکه يکی‌مان خبری از تولدش باشه ولی به جایی نرسيديم. بعد گفت چون اين هفته توی باشگاه شما هستم بنابراين هم موسيقی و هم حرکاتی که انجام می‌ديم فقط برای همين هفته‌ست و هفته‌ی آينده دوباره همون مربی قبلی‌تان می‌ياد و موسيقی و دم و دستگاه خودتان رو ادامه می‌دين ... يعنی سگ توی روح مربی هميشگی که نيامده بود ... يک بلايی به سرمان آورد که آخر کلاس داشتيم سينه‌خيز می‌رفتيم بيرون. يک کمی هم که شل می‌شدين يک متلکی به آدم می‌پروند که بابت همون متلک هم که شده خون آدم ريخته بود که ورزش رو ادامه بده. اون آخر کلاس فرمودند امروز همه‌ ستاره بودين و من خيلی خوشحالم که اين کلاس‌ رو ورزش دادم ... يعنی تولد ستاره با سکته ناقص ... من هنوز دارم لنگ می‌زنم ...

اين مربوط به ورزش

سال گذشته صنم دولتشاهی (خورشيد خانم) يک دستوری آبميوه برای وبلاگ من نوشت که چندتایی از کسانی که با همون دستور آبميوه درست کرده بودن خبرم کردند که خيلی خوشمزه بوده. يعنی ايشون در اين زمينه می‌تونه نوآوری کنه ولی نمی‌کنه. حالا توجه شما رو جلب می‌کنم به يک گفتگوی اينترنتی بين من و صنم دولتشاهی که همين چهار ساعت پيش رخ داد که ببينيد چطور آدم ممکنه تاريخساز بشه. يعنی داشت می‌شد ...

من: سلام. من امروز برداشتم يه مخلوط کن آوردم توی آزمايشگاه. می‌خوام آبميوه درست کنم. پيشنهادی برای آبميوه نداری. الکلی يا غيرالکلی

صنم: ‫سلام. passion fruit ‫دم دستت هست؟‬

من: آره توی دانشگاه همه جور ميوه‌ای هست تابستونی

صنم: ‫یه لحظه صب کن ببینم رسپی‌اش رو پیدا می‌کنم‬

من: پیداش کنی درستش می‌کنم بعد میذارم روی وبلاگ ملت برن درست کنن برات دعا کنن

صنم: ‫پیدا نمی‌کنم‬. ‫ببین ‫فک کنم پشن فروت بود‬ ‫با سیب و توت فرنگی. ‫یادم نمیاد آناناس داشت یا نه‬. ‫خیلی خوبه. ‫ترکیب موز و آناناس و توت فرنگی هم خوب می‌شه. ‫وای دلم خواست هیچی میوه ندارم نصفه شبی فقط خیار دارم :))‬

من: خوب برو خيار و ماست و کشمش درست کن بخور. ماست داری؟

صنم: ‫نه. ‫تازه اسباب کشی کردم‬ ‫یخچال خالیه. ‫گوجه فرنگی و کاهو و قارچ دارم :)) ‫ببین واستا یه رستوران ویتنامی هست ‫من عاشق اسموتی‌هاش هستم ‫الان منوش رو پیدا می‌کنم ‫ترکیبات اونم ببین‬

من: با چی درست می‌کنه؟ شیر یا آبمیوه؟

صنم: ‫با خود میوه تازه. ‫می‌ریزه همونجا جلوت توی همزن ‫pineapple, apple, mint coconut, pineapple, apple carrot, apple, ginger, apple, mint, lime, apple, beetroot, carrot‬

من: خوب یه مایعی میخواد که اینا رو بریزه توش

صنم: ‫نه مایع نمی‌خواد ‫می‌ریزی تو همزن ‫خودش آبش در میاد ‫می‌شه اسموتی ‫یه خورده غلیظه دیگه ‫ولی مایعه‬

من: برم ببینم یخ هم پیدا میشه توی یخچال

صنم: سیب رو همونطور درسته می‌ندازه توی بلندر! ‫این رستوران ویتنامیه ‫توی بلندر یخ نمی‌ندازه ‫بعد که آب میوه رو درست کرد ‫توی لیوانش چند تا یخ می‌ندازه‬

من: الان ترتیبش رو میدم برم میوه بخرم از محوطه

 ‫صنم: دل منو هم آب کن ‫البته تقصیر خودمه ‫تنبلی کردم خرید نکردم امروز‬

من: مگه اونطرفا هیچ مغازه‌ای نیست یا پمپ بنزین؟

صنم: ‫نه ساعت 10 شب می‌‌بندن ‫الان سه و نیم شبه‬

من: پمپ بنزین که باید باز باشه

صنم: ‫پمب بنزین هست پیاده ده دقیه راهه ولی خیلی جرات نمی‌کنم الان برم‬

من: ماشین نداری؟

صنم: ‫نه بابا لندن و ماشین؟ :))‬

من: یک تاکسی بگیر برو نصف شبیه میوه بخر صفا کن تنبل نباااااااااااششششش

صنم: ‫هاهاها نه والا خداتومن می گیره الان می رم خیار گوجه فرنگی می‌خورم ‫تنبلی نیست ‫کلی پول تاکسی می‌شه ‫خیار گوجه فرنگی ویار رو می‌خوابونه تا فردا!

من: خوب عوضش نصف شبی یک کار کردی که توی تاریخ وبلاگستان می‌نويسنش

صنم: ‫هاهاها :) ‫برو آبمیوه راه بنداز عکسشو بگیر بذار تو وبلاگت ‫من بهتره برم بخوابم دیگه اصلا :)))‬

من: همینا رو برمی‌دارم می‌نويسم توی وبلاگ

صنم: ‫بنویس ‫:D‬

من: گوجه بخوری ها

صنم: ‫کردیت این رستورانه رو هم بده پس تو وبلاگت ‫ترکیب این آبمیوه‌ها مال اینه

http://www.phocafe.co.uk ‫اسم رستورانه هست "فو"‬

من: باشه حتمن می‌نويسمش

صنم: ‫قربان یو ‫فعلا :)‬

من: ارادت

رفتم آبميوه رو درست کردم و چند نفر هم خبر کردم اومدن آبميوه‌خوری کرديم. حالا اين دستگاه مخلوط کن قبلن مال حسن بوده ولی حالا در خدمت علم و خدمه‌اش قرار گرفته. اين هم عکس که ببينيد چی بود و چی شد:



5.9.10

با هم روی عرشه؟

سال‌هاست در ايران دو گروه، يعنی مردم و حکومت، به طور جداگانه درباره اين که چطور می‌شود به کشوری شبيه به ژاپن تبديل بشويم حرف می‌زنند. مردم که اهل قلم را هم بايد به آن اضافه کرد نقطه شروع ماجرا را از دوران اميرکبير و دارالفنون در ايران و ميجی در ژاپن می‌بينند که ايران و ژاپن در يک سطح بودند ولی حالا ايران جهان سومی‌ست و ژاپن جهان اولی. حکومت هم هر بار که حرف از مدرن شدن و بومی‌ شدن علم و فن‌آوری می‌شود علاقه‌اش به "ژاپن اسلامی" را پنهان نمی‌کند. منتها يک چيزی اين وسط هست که نه ما مردم را به ژاپن می‌رساند و نه حکومت را به "ژاپن اسلامی".

هنوز که هنوز است وقتی نخست وزيران ژاپن می‌خواهند از معبد ياسوکونی ديدن کنند صدای اعتراض همسايگان‌شان و بخصوص چين بلند می‌شود. اين معبد برای ژاپنی‌ها نشانه‌ای نظاميان کشته شده در جنگ جهانی دوم و برای همسايگان ژاپن نشانه دوران نظاميگری اين کشور است. ما خودمان هم از اين دوگانه‌ها داريم، يک کمی هم که دقيق‌تر نگاه کنيم همسايگان‌مان هم همين‌ وضعيت را دارند.

اين که هم ما و هم حکومت مايليم به ژاپن برسيم چيز بدی نيست ولی ناگزير بايد صابون يک چيزهايی را هم به تن‌مان بماليم که همين ممکن است اول دردسر باشد. فی‌الواقع تا اين اتفاقات نيفتد و بلاخره تن و بدن ما خالکوبی نشود خبری از نقش شير روی کت و کول‌مان نخواهد بود. به نظر من، در تمام اين سال‌های گذشته و حتی از دوران رضاشاه تا به حال آن چيزی که روی تن و بدن ما نقش بسته شير بی يال و دم و اشکم بوده چون طاقتش را نداشتيم. اوضاع مالی مربوط به نفت هم باعث شده هر بار که سيخ و سوزن به تن ما نزديک می‌‌شود هم نقش را عوض کنيم و هم آدمی را که خالکوبی می‌کرده. با اين همه هنوز هم در فکر ژاپن شدن آسان هستيم که البته رخ نمی‌دهد.

اين ژاپنی‌های آرام و صلح طلب فعلی که از قرار از فرط کار کردن يک ثانيه از همه دنيا جلوترند هميشه همينقدر آرام نبودند. دوران نظاميگری ژاپنی که از تايوان و کره تا ساخالين در روسيه را تصرف کرده بودند با افزايش جمعيت اين کشور از 35 ميليون به 70 ميليون نفر همراه بود. در واقع همه چيز برای ابرقدرت شدن ژاپن آماده بود. اين اوضاع وقتی متوقف شد که هيروهيتو امپراتور ژاپن معاهده پوتسدام را پذيرفت و وزير خارجه‌اش با پای خودش آمد روی عرشه ناو يو اس اس ميسوری و سند تسليم ژاپن را امضا کرد. آن عکسی که هيروهيتو و ژنرال مک آرتور دست به کمر را در کنار هم نشان می‌دهد درست مثل تصويری‌ست که رسانه‌ها بعد از دستگيری صدام حسين و در حالی که دهانش را برای آزمايش دی ان ای باز کرده بود از او مخابره کردند.

اين که ژاپنی‌ها با روحيه‌ی نظاميگری‌شان بلاخره مجبور شدند دنيا را از يک زاويه‌ی ديگری ببينند بخشی هم مربوط به اين بود که در همان دوران نظاميگری همه جا در ژاپن مثل روستاهای فقير کشورهای جهان سوم امروز بود. يعنی همه‌ی دستاوردهای دوران ميجی که برای صنعتی کردن ژاپن آماده شده بود تبديل شده بود به کشورگشايی و هزينه اين قدرت طلبی را مردمی می‌دادند که آه در بساط نداشتند. خيلی از همان سربازان دوران نظاميگری ژاپن از فرط بيچارگی مجبور بودند بروند توی دم و دستگاه نظامی که چرخ زندگی‌شان بچرخد.

سرافکندگی ژاپنی‌ها بعد از تسليم اين کشور که ارتش‌شان را هم منحل کردند باعث شد هر چقدر از آن طرف نظاميگری‌شان در فکر جهانگشايی باشند نيرويش را بگذارند در توسعه صنعتی و مسير جهانگشايی‌شان را عوض کنند. حالا اين که ما و حکومت می‌خواهيم به ژاپن برسيم بخشی هم مربوط است به همان علاقه به جهانگشايی. منتهای مراتب شباهت اصلی ميان ما و ژاپن در يک نکته‌ی باريک‌تر از موست. نکته‌اش اين است که تا دوران نظاميگری تمام نشود به توسعه‌يافتگی ژاپن نمی‌رسيم. کودتاچی‌ها اين دو تا بخش ناساز را با هم می‌خواهند. هم نظاميگری و هم ژاپن. خود ژاپنی‌ها هم تا از نظاميگری خلاص نشدند به اينجايی که الان هستند نرسيدند.

خلاص شدن از شر نظاميگری در اين است که حکومت متوجه بشود که اينجوری‌ها هم نيست که هر سازی که می‌زند ما بايد با آن برقصيم. يعنی تا می‌گويد ژاپن اسلامی همه‌مان بگوييم باشد همين که شما می‌گوييد. به نظر من، حکومت اين را متوجه شده و همين هم هست که دارد دو تا رفتار متفاوت از خودش نشان می‌دهد. يعنی هم درگيری داخلی درست می‌کند و هم خودش را به يک گروهی از آدم‌های باسواد می‌چسباند که بتواند مردم را وارد اين دوگانگی کند که بلاخره يا از اين طرف بازی بخورند يا از آن طرف. راهی که حکومت می‌رود اين است که فتيله‌ی درگيری‌های داخلی را بالا بکشد که به هر مناسبتی که شده همه‌مان شروع کنيم به بزن بزن گروهی.

به نظر من، اين دار و دسته کودتاچی‌ها هر هنری که نداشته باشند اين يکی را دارند که آشوب اجتماعی درست کنند. اگر توی بازی آن‌ها بيفتيم آنوقت همه‌مان با هم می‌رويم روی عرشه يک کشتی و نامه تسليم شدن را امضا می‌کنيم. ولی اگر توی بازی‌شان نيفتيم آنوقت خودشان مجبورند قايق بگيرند و بروند. يک کمی برای همه‌مان سخت است که خشم‌مان را بروز ندهيم وقتی داريم از خشم و انتقام می‌سوزيم که جلوی چشم‌مان پدرسوختگی می‌کنند منتها اگر هوس خالکوبی شير کرده‌ايم لاجرم بايد دردش را هم تحمل کنيم. ملتی که می‌خواهد توسعه پيدا کند بايد از اين تحمل‌ها هم داشته باشد. به جای خشونت بايد راهش را پيدا کنيم که چطور می‌توانيم از اين دوران رد بشويم و جای خشم انقلابی را بدهيم به عقل توسعه. آدم باسواد کم نداريم که.


3.9.10

جمعه برای زندگی

پريروز پلنگ آقا رفته بود شکلات خريده بود به اندازه يک ميهمانی. فکر کردم با اين همه شکلات لابد واقعن ميهمان داشته باشد. گفتم خبری شده؟ فرمودند يک کلاسی داشتم که امتحان گرفتم و نمره دادم به دانشجويانش، حالا ورقه‌ها را که پس دادم همه‌شان اعتراض دارند به نمره‌ها و قرار است چند تا چند تا بيايند که ورقه‌ها را ببينيم. گفتم خوب اين شکلات‌ها برای چه کاری‌ست؟ فرمودند ممکن است عصبانی بشوند برای همين هم شکلات می‌دهم بهشان که عصبانيت‌شان فروکش کند. گفتم آدم حسابی با اين شکلات‌ها که تازه انرژی‌ بيشتری پيدا می‌کنند می‌زنند پدر صاحاب بچه‌ات را درمی‌آوردند که. فرمودند حالا يعنی چه کار کنم؟ گفتم بخور اوکاليپتوس راه بينداز توی اتاق که اگر بدشان می‌آيد اصلن از همان دم در برگردند يا اگر خيلی خوش‌شان می‌آيد همانجا تخت بگيرند بخوابند. گفت اِ راست گفتی ها ...

ديروز رفته از داروخانه توی دانشگاه دستگاه بخور خريده با يک شيشه بخور. يک بخور اوکاليپتوسی درست کرده توی اتاق به قدر حمام سونا. يعنی از زور دود و دم و بخار و گرما آژير آتش نشانی اتاق شروع کرده به کار کردن و سر و صدا. فی‌الفور از طرف بخش ايمنی دانشگاه خودشان را رسانده‌اند به اتاق که چه خبر شده. ديده بودند پلنگ آقا نشسته در حال عرق ريزان و بخار اوکاليپتوس هم همه جا را برداشته، يک جوری که نفس‌شان گرفته بوده. می‌گويند اين چه وضعی‌ست؟ پلنگ آقا فرموده بودند خيلی مريضم برای همين هم بخار اوکاليپتوس درست کردم که نفسم دربيايد. گفته بودند خوب با اين حال خراب چرا آمدی دانشگاه؟ فرموده بودند يک آزمايش خيلی مهمی داشتم که بايد انجامش می‌دادم. گفته‌اند با اين حالی که بخور لازم داشتی که همه را مريض می‌کنی. يا همين الان می‌روی خانه يا تمام طبقه را تعطيل می‌کنيم که مردم مريض نشوند. جناب‌شان ديده بهتر است برود خانه تا گند ورقه‌ها درنيامده. از راه پله تشريف برده بودند پايين و صاف رفته خانه.

امروز فرمودند از اين ببعد هر وقت گرفتاری داشتم يک جوری بخور اوکاليپتوس راه می‌اندازم که همه‌ی طبقه را تعطيل کنند. اين پلنگ آقا اگر طرح خوب بهش پيشنهاد کنيد در اسرع وقت انجام می‌دهد. گفتم بنويسم برای "جمعه برای زندگی" يک کمی همراه با ساز و آواز از کارهای پلنگ آقا هم باخبر بشويد.

اين هم موسيقی از تاجيکستان برای "جمعه برای زندگی" اين هفته.


video

2.9.10

به خودمان چه نمره‌ای می‌دهيم؟

فرض کنيم همين فردا دار و دسته کودتاچی‌ها بار و بنه‌شان را ببندند و يک جايی در عالم هم پيدا بشود که بهشان امکان زندگی کردن بدهد و در نتيجه از ايران خارج بشوند. بعد از رفتن‌شان هم همه توی خيابان شروع کنند به شيرينی پخش کردن و بزن و برقص. طبيعی‌ست که آن اوايل کار برای هر دولتی که بر سر کار بيايد هزار جور گرفتاری هست که بايد به سامان‌شان برساند. يعنی از روز دوم که آب‌ها از آسياب افتاد آنوقت تازه بايد خرابی‌های دوران کودتاچی‌ها را آباد کرد. اگر در همين فرضی که داريم مبنا را بر دموکراسی هم بگذاريم طبيعی‌ست که يک عده‌ای،‌ دست کم به اندازه يک ميليون نفر، از اوضاع و دولت ناراضی باشند و به هر دليلی که خودشان می‌دانند از همين دار و دسته کودتاچی‌ها طرفداری کنند. خوب با اين‌ها بايد چه کار کرد؟

دولت در دست اين يک ميليون نفر نيست. سلاح هم ندارند. توی‌شان هم همه جور آدمی، از باسواد و دانشگاهی تا بيسواد، هست. می‌خواهند بيايند توی خيابان‌های شهر و بدون حمل سلاح شعار بدهند و عکس چهار تا از همين کودتاچی‌ها، فرض کنيد احمدی‌نژاد، را بالای دست‌شان بگيرند. اجازه می‌دهيم بهشان؟

اگر همين گروه بخواهند نشريه داشته باشند که افکارشان را منتشر کنند يا تقاضای راه‌اندازی شبکه راديو و تلويزيونی خصوصی داشته باشند. بخواهند از همين کتاب‌های امام زمانی منتشر کنند که توی‌شان درباره مار غاشيه و گرزهای آتشين جهنم نوشته شده. فالگيری اسلامی راه بيندازند برای خانم‌ و آقايان معتقد به اين چيزها. مراسم دعا و نيايش برگزار کنند و زار زار گريه کنند برای موعودشان. زنان‌شان روبنده بپوشند و مردهای‌شان ريش‌های بلند بگذارند. بهشان اجازه می‌دهيم؟

فرض کنيم همين گروهی که ازشان حرف می‌زنم خواننده هم داشته باشند، اسمش هم به جای عليرضا افتخاری مثلن يوسف اسلام يا مثلن مرضيه باشد. همين خواننده هم بخواهد کنسرت برگزار کند وسط شهر. پول هم داشته باشند که بدهند يک جای حسابی را اجاره کنند. باهاشان مماشات می‌کنيم؟

فرض کنيد توی همين جمعيت، فيلمساز هم داشته باشند و بخواهند جشنواره فيلم‌های دينی برگزار کنند و پولش را هم بدهند که يک سينما را اجاره کنند. تبليغات هم داشته باشند که همه شهر را پر کند. جايزه اسکار اسلامی هم بخواهند بدهند مثل يک نهاد خصوصی. مجوز چنين کاری را بهشان می‌دهيم؟

اين‌هايی که نوشتم همين الان در مورد خود ما که با کودتاچی‌ها و اصولن با جمهوری اسلامی موافق نيستيم مصداق دارند. در دوران شاه هم همين گرفتاری‌ها وجود داشت. يعنی نه می‌شد و نه می‌شود تظاهرات مسالمت آميز داشت. نه نشريه‌ای در کار است و نه دم و دستگاه رسانه‌ای مخالف. نه تحمل دراويش را می‌کنند و نه شاه تحمل مراسم‌ مخالفانش را داشت. خوانندگی هم که همين الان داريم می‌بينيم چه اوضاعی دارد. فيلمسازی و جشنواره و جوايز کتاب هم که نيازی به گفتن ندارند.

توی اين واکنش‌هايی که بعد از حرف‌های عليرضا افتخاری می‌خواندم يکی هم در جواب افتخاری که گفته بود دارم می‌روم فرانسه نوشته بود "هرررری". شاه بعد از داستان حزب رستاخيز و اين که همه بايد عضو حزب بشوند گفته بود هر کسی که نمی‌خواهد عضو بشود برود گذرنامه بگيرد و برود خارج. يعنی همين "هرررری".

اگر همين بهانه‌ای که سال‌هاست دار و دسته جمهوری اسلامی دارند برای مخالفت با ملی‌گرايان که دکتر مصدق هم نخست‌وزير شاه بوده و دست شاه و فرح را بوسيده، همين را ملاک بگيريم آنوقت فرقی ميان همين احمدی‌نژاد که دست خامنه‌ای را می‌بوسد و دکتر مصدق که دست شاه و فرح را بوسيده بود پيدا نمی‌کنيم. دو سال پيش دکتر موسی غنی‌نژاد در يک مصاحبه‌ای گفته بود "اگر فضای عمومی به هيجان نمی‌آمد می‌شد در اين باره هم حرف زد که ملی شدن صنعتی نفت آنقدرها هم که حالا معلوم شده اقدام مفيدی نبوده و چه بسا اگر از شرکت‌های خارجی خلع ید نمی‌شد ممکن بود مزايای اقتصادی نفت را بيشتر از اين چيزی که به دست آمد افزايش داد". خوب اين هم هست.

منظورم از نوشتن اين چيزها اين است که لوازم دموکراسی يعنی همين چيزها. يعنی پذيرش تفاوت‌های شخصی و سياسی. مرز اين پذيرش هم اين است که حقوق ديگران پايمال نشود منتها حق‌تان است که به هر چيزی که دوست داريد برسيد يا هر مسلکی که داريد از نظر حکومت محترم شمرده بشود.

به نظرتان طاقت‌ اين پذيرش را داريم که يک ميليون نفر توی شهر تهران تظاهرات راه بيندازند و ما ماليات بدهيم که پليس از تظاهرات‌شان که کاملن بر خلاف نظر سياسی‌مان است محافظت کند؟ يعنی خودمان نمی‌رويم دست به دامن يک ديکتاتور ديگر نمی‌شويم که بيا و همه مخالفان را ساکت کن که دنيا بشود گلستان؟ بعد تشویقش نمی‌کنيم که هر کسی با ما نیست خيلی محترمانه به او بگويد يا با ما هستی يا "هرررری"؟

اگر تمرين دموکراسی ما از همينجا شروع شده باشد که به اينجور سؤالات جواب بدهيم انصافن به خودمان چه نمره‌ای می‌دهيم؟ ما مجبوريم از اين به بعد مدام به خودمان نمره بدهيم و قبول بشويم. اگر بنا به رد شدن باشد همين دار و دسته کودتاچی‌ها را بايد نگهشان داريم چون خيلی خنده‌دار می‌شود که دوباره سی سال ديگر به همينجايی برسيم که الان رسيده‌ايم.