27.11.11

نامه به آقای فرج‌الله سلحشور

عرض سلام خدمت جناب آقای فرج‌الله سلحشور

آقای سلحشور، من زيست‌شناس هستم. شما هم که فيلمسازيد. هر دو به کارهای‌مان علاقه داريم. شما فرج‌الله سلحشور هستيد با اعتقادات‌تان من هم يک جور اعتقاداتی دارم که با اعتقادات شما متفاوت است منتها دليلی ندارد که آدم‌ها به زور شبيه به همديگر بشوند.

اينروزها امکان فيلم ساختن برای شما زيادتر از فيلمسازان ديگر است. بلاخره هر کسی يک دوره‌ای دارد و اين هم دوره شماست. هيچ اشکالی ندارد. توی کارنامه کارگردانی‌تان، آنقدری که من ديده‌ام، سه تا مجموعه تلويزيونی هست "ایوب پیامبر، اصحاب کهف و يوسف پيامبر". اين يعنی شما به متون دينی خيلی علاقه داريد. به طور خاص هم اين سه تا داستان مربوط به قرآن است که باز معنی‌اش اين است که شما برای کارهای تصويری‌تان به نوشته‌های قرآنی علاقه بيشتری داريد. اين هم سليقه‌تان است و باز هيچ اشکالی ندارد.

می‌خواستم يک خواهشی ازتان بکنم. يعنی هر چقدر فکر کردم ديدم کسی بهتر از شما برای برآوردن اين خواهش پيدا نمی‌شود، بخصوص که دغدغه سينمای دينی هم داريد. خواهشم اين است که توی روايات قرآن به جز داستان‌های پيامبران و اقوام موضوعات ديگری مثل بهشت و جهنم هم هست. توصيف‌های خيال‌انگيزی که درباره اين دو مکان هم داده شده به اندازه داستان‌های پيامبران جذابند و قابليت فيلمسازی دارند. شما هم که دينداری مردم برای‌تان موضوع مهمی‌ست. خوب خواهشم اين است که به جای سريال تلويزيونی دو تا فيلم کوتاه هم بسازيد که بشود آن را در جشنواره‌های فيلم نمايش داد. يک فيلم درباره اوضاع جهنم و يکی هم درباره اوضاع بهشت.

اگر اين دو جا، يعنی بهشت و جهنم، واقعی هستند پس می‌شود درباره‌شان فيلم هم ساخت. هيچ کاری که نکند آدم‌های گناهگار را از آتش جهنم می‌ترساند و شوق بهشت رفتن را در آن‌ها ايجاد می‌کند. حالا البته در متون دينی درباره بهشت و جهنم و موجوداتی که آنجا هستند و شرايطی که آدم‌های خوب و بد دارند هم حرف زياد زده شده و همه‌شان قابليت تبديل شدن به فيلم را دارند. همين که شما بهشت را با شرايطی که در متون دينی برای آن ذکر شده تصوير کنيد تعداد دينداران را افزايش می‌دهيد.

از جنبه امکانات توليد و بازيگرانی که بتوانند نقش موجودات بهشت و جهنم را بازی کنند هم نگرانی وجود ندارد. هر دو تا فيلم را می‌شود بصورت انيميشن ساخت. منتها تصديق می‌فرماييد که بايد ساخته‌تان مطابق با نص متون دينی باشد و شرايط و موجودات را هم همانطوری که ذکر شده‌اند تصويرسازی کنيد.

من خيلی اميدوارم حالا که بعد از هزار سال يک حکومت مذهبی با دغدغه‌ی دينداری در يک گوشه‌ای از دنيا پا گرفته و به رشد و اعتلای سينمای دينی اهتمام دارد و فيلمسازان متعهدی مثل شما هم دارد وقتش است که يک اثر سينمايی هم درباره اوضاع بهشت و جهنم بسازد که نشان بدهد چرا دينداری مهم است و پاداشی که به دينداران قرار است تعلق بگيرد چگونه پاداشی‌ست. مطمئنم از استقبال مردم از ديدن فيلمی که بهشت و شرايط و موجوداتش را نشان بدهد باخبريد. من هم اين را اضافه می‌کنم که ديدن فيلمی که برگرفته از نص متون دينی باشد و بخوبی اوضاع اين دو مکان را نشان بدهد در رويگردانی مردم از کارهای خلاف و بازگشت به گوهر اصيل دينداری نقش موثری دارد.

از شما پنهان نباشد، من يک همکاری دارم که درباره رخدادهای بهشت چندان اعتقاد جدی ندارد و گاهی که بحث می‌کنيم برای رفتن به جهنم تمايل بيشتری دارد. فيلم شما درباره اوضاع بهشت و جهنم و شرايط و امکانات هر دو مکان برای آدم‌هايی مثل همکار من می‌تواند تعيین کننده باشد. از قضا اگر هيچ جای ديگری نشود با امکانات دولتی درباره بهشت و جهنم و تمام وعده‌هایی که درباره‌شان داده می‌شود فيلم ساخت الان در جمهوری اسلامی شدنی‌ست و چرا که نه؟

امروز يک جايی هم نوشتم ايکاش وزارت ارشاد به نقاشان و مجسمه‌سازان هم امکان بدهد که با استفاده از متون دينی به تصويرگری و پيکرتراشی از بهشت و جهنم بپردازند و توی هر شهری که هستند روزهای جمعه قبل از برگزاری نماز جمعه آثارشان را برای بازديد و خريد مردم ارائه کنند. ما که می‌دانيم بهشت و جهنم هست و تصوير هر دو را هم که در متون دينی‌مان داريم، خوب چرا از اين امکان بصری برای ديندار کردن مردم استفاده نکنيم؟ شايد يک روزی بشود همين ژانر سينمايی بهشت و جهنم را بصورت يک جشنواره مستقل سينمايی هم مطرح کرد. متاسفانه الان نوع زمينی‌اش هست و اسم متفاوتی دارد.

آقای سلحشور عزيز، من خيلی به شما اميد بسته‌ام که با ساخت دو تا فيلم کوتاه درباره چگونگی بهشت و جهنم نشان بدهيد چرا به شرايط امروز سينمای ايران اعتراض داريد و اين موجوداتی که در فيلم‌های امروز بازی می‌کنند چقدر با موجوداتی که شما در فيلم‌های‌تان درباره بهشت و جهنم نشان می‌دهيد فرق‌های اساسی دارند و اصولن پاداش اخروی يعنی چه. به هر حال حرف حق را بايد گفت و شما هم که برای توليدات تلويزيونی‌تان حرف حق را به طور مستند زده‌ايد.

منتظر توليدات شما هستيم.

سلام برسانيد.   

خروج از تنگ آب و ورود به قفس

عکس‌های اواخر دوران شاه و اوايل انقلاب را که نگاه می‌کنيد، نوشته‌های آن دوران را که می‌خوانيد و صداهای آدم‌ها را که می‌شنويد احساس می‌کنيد کسی هنوز نمی‌داند دنيای واقعی چه جور جايی‌ست. انگار حالا از خودتان بپرسيد چطور به ماهی توی تنگ آب آنروزها می‌شد گفت بيرون از تنگ آب زندگی جور ديگری‌ست. درست مثل حالا که می‌پرسيد چطور می‌شود درباره زندگی بيرون از قفس حرف زد. شايد در تاريخ معاصر ايران تنها دوره‌ای که در آن فرادست و فرودست جامعه ايرانی بطور مشترک از چاله درآمدند و به چاه افتادند همان دوران باشد. زندگی با شعار دروازه‌های تمدن بزرگ شاه همانقدر گمراه کننده بود که وعده جامعه بی‌طبقه توحيدی انقلابيون مسلمان.

کسی فکر نمی‌کرد برای بيرون آمدن از تنگ آب و نيفتادن در قفس بايد ضمانت گرفت. اگر کسی از ميان مردم عادی آنروزها چيزی از تنگ آب و قفس می‌دانست آنوقت حالا 30 سال بود که زندگی واقعی فقط در درون خانه‌های مردم نبود و خيابان‌ها به اشغال چوب به دست‌ها و ماسک به صورت‌ها درنمی‌آمد. حالا ولی خيلی‌ها اين فاصله را می‌شناسند و می‌دانند بايد برای شعارهای پر زرق و برق دوران گذار از شعار دهندگان ضمانت بگيرند. کاری که ما در جامعه ايرانی نکرديم و در عوض سی سال تمام زوايای زندگی شعارزده‌مان را تجربه کرديم.

علیا ماجده المهدی و دوست پسرش با انتشار عکس‌های برهنه‌شان درست همان کاری را کردند که سی سال پيش ما بايد می‌کرديم. حالا البته انتشار تصوير برهنه ما ايرانی‌ها درخواست ضمانت برای کالايی‌ست که سال‌ها پيش از دور استفاده خارج شده. منتها اما اگر همين حالا قرار باشد اهل جامعه ايرانی به فکر ضمانتی برای دوران بعدی‌شان باشند آن ضمانت چيست؟

به نظر من، اصل داستان متوقف ماندن جنبش اعتراضی جامعه ايرانی در همين است که چه ضمانتی را بايد از چه کسی گرفت، يا، کدام يک از گروه‌ها يا افراد فعال در حوزه سياسی حاضرند برای خواست‌های اجتماعی مردم ضمانت اجرايی بدهند. از قضا با همين ضمانت دادن می‌توان موقعيت سياسی طرفداران و مخالفان و حتی ممتنعين حمله نظامی به ايران را هم رصد کرد. چه کسی حاضر است برود توی خيابان و به نفع گروهی سياسی شعار بدهد و احيانن باتوم بخورد در حالی که آن گروه سياسی هيچ جا اعلام نکرده که موازين اجتماعی و ضمانت‌های سياسی‌اش در مقابل جامعه چيست و ابزارهای اجرايی‌اش کجاست؟ عکس‌های برهنه ماجده و دوست پسرش دقيقن همين سوال را از گروه‌های سياسی جهان عرب پرسيده‌اند. درست در همان جهانی که ثمره کشته و مجروح شدن جوان‌هايش اعلام آزادی چندهمسری در ليبی بود.

سوال برای ضمانت سياسی و راهبرد اجتماعی در برابر آزادی‌های افراد جامعه را نمی‌شود با اعتقاد به پاکی يک آدم يا خوشنامی يک گروه سياسی جواب داد. در دنيای سياست پاکی و خوشنامی با معيار تضمين آزادی اجتماعی افراد جامعه معنا پيدا می‌کنند.

در جامعه ايرانی حالا ديگر نمی‌شود مردم عادی عکس برهنه‌شان را برای ضمانت گرفتن از گروه‌های سياسی منتشر کنند. ما همه‌مان آن برهنگی يک دقيقه‌ای جلوی دوربين را با سی سال زندگی پنهان عوض کرديم. بعد از اين سی سال حالا اين گروه‌های سياسی هستند که بايد عکس برهنه‌شان را برای اثبات مدعای‌شان منتشر کنند.

تجربه‌ی سی ساله ما نشان داده حالا بعد از خروج از تنگ آب و ورود به قفس، عکس برهنه برلوسکونی قابل باورتر از جای مهر روی پيشانی اهل حکومت جمهوری اسلامی‌ست.


3.11.11

ما والدين خودمانيم

"تو می‌خوای من اونی باشم که واقعن خودت می‌خوای من باشم؟ اگه اونی باشم که تو می‌خوای اونوقت ديگه من من نيست. يعنی من خودم نيستم ... تو واقعن خودتی؟ تو آدم دو سال پيشی؟ تو آدمی هستی که من می‌شناختمت؟ يعنی اصلن عوض نشدی؟"

کفش و لباس‌های دوران بچگی آدم‌ها يادگارهايی هستند که برای پدر و مادرها گرامی‌تر از صاحبان‌شان‌اند. همين هم هست که آن تکه‌های دوران کودکی در خانه‌ی پدر و مادرها با دقت تمام حفظ می‌شوند. تکه‌ای از موهايی که اولين بار قيچی شده‌اند و اولين دندان شيری بچه‌های خانه هم گاهی قيمتی‌تر از اثاثيه خانه پدر و مادرها بحساب می‌آيند. چيزی در دوران کودکی هست که والدين از آن جدا نمی‌شوند. لذتی هست که هر بار با ديدن کفش و لباس دوران کودکی بچه‌ها برای‌شان تکرار می‌شود. هر چقدرکه اين زمان از دست رفته برای والدين افسوس‌برانگيز باشد اما جايی برای پوشاندن کفش و لباس‌های دوران کودکی به تن زن و مرد امروز نيست. زورپوشانی لباس‌های خاطره‌برانگيز دوران کودکی به بزرگسال‌ها افسوس‌برانگيزتر است.

اما افسوس اين است که پوشاندن لباس دوران بچگی به بزرگ شده‌ها هميشه هم زورپوشانی نيست. رضايت آن که بايد بپوشد راه را هموارتر می‌کند. سنت از همينجا سردرمی‌آورد.

جنبش سبز پر از خاطرات کسانی‌ست که روزها و شب‌های دوران انتخابات را سرخوشانه گذرانده‌اند و داغ و درفش‌های بعدی حکومت هم طعم دوران پيش از آن را برای‌شان زايل نکرده. دوران انتخابات حتی برای خارج‌نشين‌ها هم طعمی داشته که سال‌ها نظيرش را حس نکرده بودند. همين است که همه با اندوه به آن دوران فکر می‌کنند. بخش بزرگی از يخ‌زدگی فعلی محصول اندوهی‌ست که راهی برای بيرون رفتن از قلب و ذهن آدم‌ها پيدا نکرده. زحمتی‌ست که کسی برايش پاداش درخوری نگرفته و در عوض برايش تنبيه شده.‌ و حالا همه والدين خودشان شده‌اند با کفش و لباس‌های دوران کودکی خودشان. با دستبند سبزی که مثل اولين دندان شيری‌ست و از اثاثيه خانه هم باارزش‌تر است.

خبرنگاران به چريک‌های چپگرای کوبايی لقب ريشوها يا los barbudos داده بودند. فيدل کاسترو در زندگینامه‌اش می‌نويسد "در حال جنگ و گريز که بوديم وقت ريش تراشيدن نداشتيم، گاهی ريش‌تراش هم نداشتيم. بعد کم‌کم ريش‌های بلندمان برای خبرنگاران تبديل به يک نشانه شد. اسم‌مان را گذاشتند "ريشوها". ريش‌های‌مان نشانه‌ی گروه‌مان شد و اگر غريبه‌ يا جاسوسی به گروه ما می‌آمد او را از اندازه ريشش تشخيص می‌داديم. وقتی پيروز شديم برای گراميداشت همان نشانه ريش‌های‌مان را نتراشيديم".

فيدل کاسترو و ريشوهای ديگر سال‌ها با همان نشانه‌ی دوران انقلابيگری جامعه کوبا را از جهان جدا نگه داشتند. حالا هاوانا با ماشين‌های کهنه‌اش برای کارگردانانی ايده‌آل است که به فکر ساخت فيلم‌هايی درباره دهه‌های 50 و 60 ميلادی هستند. با کوبا فقط می‌شود فيلم ساخت ولی بسختی در آن می‌شود زندگی کرد.  

گرفتاری اصلی در باور همه ماست. باور کسانی که زندگی را در صدر اسلام جستجو می‌کنند و باور گروهی ديگر که لباس‌های دوران کودکی را به تن آدم‌های امروز زورپوشانی می‌کنند. باور به تغيير سخت‌ترين کار عالم است. از خود تغييير هم سخت‌تر است و همين است که نشانه‌ها باقی می‌مانند اما زمان تغيير می‌کند.  

ما مجبوريم در برابر قشری‌های جمهوری اسلامی برنده بشويم. راه دومی نداريم. ولی راه پيروز شدن‌مان در نشانه‌سازی‌مان نيست. ما مجبوريم آخرين تلاش‌مان را برای آزادی ميرحسين و رهنورد و کروبی و زندانی‌های سياسی و عقيدتی ديگر انجام بدهيم. راه دومی جز تلاش برای آزادی‌شان نداريم، اما ناگزيريم اين را هم باور کنيم که ميرحسين و رهنورد و کروبی به دورانی تعلق داشته‌اند که بر سر جزئيات آن جدال عميقی وجود دارد و نمی‌شود آن جدال را بی‌جواب و با تعارف به طاق نسيان کوفت، همانطوری که نمی‌شود کودتای 28 مرداد را از ياد برد.

نمی‌شود شاه را بدون شعبان و دهه 60 را بدون زندانيانش تصور کرد.

ما ناگزيريم پايمردی ميرحسين و رهنورد و کروبی را تحسين کنيم اما ما آدم‌های دو سال پيش نيستيم. ما آدم‌های 32 سال پيش هم نيستيم. ما خودمان والدين خودمانيم و حالا ناگزيريم از کفش و لباس دوران کودکی‌مان چشمپوشی کنيم و از سنت‌های‌مان بيرون بياييم.