28.9.11

از اين طرف، از اون طرف

يک مرکز پزشکی کوچک با دو تا پزشک، يک روانشناس، يک پرستار و يک منشی کنار يک مرکز خريد کوچک هست که من هر بار قرار است بروم دکتر می‌روم همانجا. حالا واقعن اسم اين مطب‌ها را گذاشته‌اند مرکز پزشکی ولی تصورتان همان مطب باشد که فکر نکنيد خيلی جای بزرگی‌ست. صاحب مرکز يک خانم دکتر بوسنيایی‌ست که برای سرپا نگه داشتن دم و دستگاه و اجاره محل آدم‌های ديگر را استخدام می‌کند. سه چهار سال پيش اوضاع مطب خيلی هم مرتب نبود ولی حالا به هر حال همه اتاق‌هايش پر شده. تا جایی که ديده‌ام بيشتر بيماران مرکز هم يا اهل بوسنی هستند يا اهل اروپای شرقی. تا شش ماه پيش يک خانم دکتر چينی به مدت دو سال پزشک معالج من بود. هر چند ماه يکبار يکی دو روز برای آزمايش می‌رفتم مطبش. يک روزی رفتم گفتند ايشان ديگر اينجا کار نمی‌کند و به جايش يک آقای دکتر نشسته و چون پرونده‌های پزشکی‌ات توی کامپيوتر هست بنابراين نگران نباش. خلاصه وقت گرفتم و رفتم به ديدار شمسعلی ميرزا که همين آقای دکتر باشد. حضرت‌شان اهل بوسنی‌ست، حدود 60 ساله و تپل. اساسن به درد سخنرانی می‌خورد و احتمالن امتحانات عملی پزشکی را يک جوری پيچانده. من دو کلمه گفتم که بعد از چند ماه آمد‌ه‌ام برای يک آزمايش. 20 دقيقه سخنرانی کرد که اوضاع دنيا خيلی خراب است و خيلی چاق شده‌ام و دنبال خانه اجاره‌ای می‌گردم و همينطور آسمان و ریسمان. فکر کنيد روی در و ديوار اتاق انتظار هم نوشته‌اند که لطفن وقتی می‌رويد توی مطب 10 دقيقه بيشتر نمانيد و صاف برويد سر اصل درد و گرفتاری‌تان. ايشان خودش 20 دقيقه داستان تعريف کرد. بعد پرسيد حالا برای چی اومدی؟ گفتم برای آزمايش خون ساليانه. برداشت زد روی صفحه کليد کامپيوتر و يک برگه از توی چاپگر درآورد داد دست من که اين هم آزمايش و ناشتا برو آزمايش بده. من هم ورقه را گذاشتم توی کيفم و بدو آمدم دانشگاه. فردا صبح زود رفتم آزمايشگاه تشخيص پزشکی. تازه کارشان را شروع کرده بودند و جز من هيچ بيمار ديگری نبود. ورقه را دادم دست منشی آزمايشگاه. يک نگاهی انداخت به ورقه، بعد پرستار را صدا زد و ورقه را داد دستش. ايشان هم يک نگاهی انداخت به ورقه. بعد شليک خنده! سر صبحی از زور خنده اشک از چشمان می‌آمد. از صدای خنده‌شان يک پرستار ديگر هم آمد باز ورقه را دادند دستش، او هم افتاد به خنده. گفتند خودت ديدی چی نوشته اينجا؟ گفتم نه. ورقه را دادند دستم، ديدم نوشته آزمايش خون وPap Smear. آقای شمسعلی ميرزا از بس که حرف زد نفهميد چی نوشته. خلاصه ضمن ريختن اشک شوق فراوان آزمايش خون گرفتند. سه روز بعد دوباره رفتم مطب شمسعلی ميرزا برای بررسی نتيجه آزمايش. فرمودند همه چيز خوبه. گفتم اين که نوشته بوديد توی ورقه يعنی چه جور آزمايشی؟ يک نگاهی کرد گفت خيلی ناراحت شدی؟ گفتم نه، اتفاقن به همه‌مان خيلی هم خوش گذشت ... حالا خلاصه فکر کردم اگر نياز به خنده سر صبح داشتيد خبر کنيد آدرس شمسعلی ميرزا را بدهم يک سر تشريف ببريد مطب‌شان بلکه يک نسخه‌ای برای شما هم نوشت.

اين از شمسعلی ميرزا.

قطر که بودم يکی از روزهای کنفرانس وقت نهار يک آقای ايتاليايی آمد گفت خواستم خواهش کنم بيايی توی فلان سالن برای معرفی مرکزمان. معمولن در زمان نهار خيلی از کسانی که به دنبال معرفی تشکيلات‌شان هستند برنامه سخنرانی کوتاه می‌گذارند که ملت با ظرف غذا بروند توی سالن‌های فرعی برای گوش دادن به حرف‌های‌شان. برنامه‌شان که تمام شد باز آمدند نشانی و ايميل گرفتند که منبعد خبرهای مرکزمان را می‌فرستيم برای شما. حالا از بعد از کنفرانس مرتب يک لينک می‌فرستند که لطفن برو توی فلان صفحه و ثبت نام کن. من چند باری که فرستادند ديدم خيلی گرفتارم وقت خبرهای اضافی ندارم، برای همين هم نرفتم سراغ لينک‌شان. ديروز يکی از همان مرکز يک ايميل شخصی فرستاده که خواستم خواهش کنم بروی و ثبت نام کنی توی مرکزمان. ديدم خيلی خاطرمان را خواسته‌اند که ايميل شخصی می‌فرستند. رفتم توی وبسايت و افتادم به مشخصات نوشتن. نه که گير می‌دهند بيا ثبت نام کن آدم انتظار دارد دو تا نشانی ايميل بنويسيد و خلاص بشويد. چهار صفحه مشخصات با کد پستی و ساير مخلفات خواستند، نوشتم. صفحه آخر نوشته بود که حالا که برای شغل اقدام کرديد لطفن روزمه‌تان را هم بگذاريد اينجا! ايميل زدم به همان بابا که من که شغل نخواستم. جواب داد خوب اين جزو ثبت نام وبسايت‌مان است. نوشتم من علاقه ندارم و خيلی تشکر. باز ايميل زد که خواهش می‌کنم ثبت نام را کامل کن و رزومه هم بگذار توی محلی که گفته شده. ايميل زدم که خوب بود که نهار و نوشابه‌ای که دستم بود مال کنفرانس بود وگرنه الان صورتحساب هم فرستاده بوديد. حالا هنوز که خبری نشده ازش ببينم چه زور جديدی به کار می‌گيرد برای ثبت نام توی وبسايت‌شان.

اين هم از داستان وبسايت زورکی.

الان سه هفته شده که مسير خانه تا دانشگاه و برگشتنش را صاف با اتوبوس تشريف می‌برم. خفه شدم از ترافيک. حالا قوز بالای قوز ترافيک هم پارکينگ دانشگاه. بابت پارکينگ از حساب‌مان پول برمی‌دارند منتها از سال گذشته آمده‌اند توی همان محل پارکينگ دستگاه بليت‌فروشی هم نصب کرده‌اند برای کسانی که پول پارکينگ را روزانه می‌دهند. در نتيجه از ترافيک شهر که خلاص می‌شويد تازه می‌رسيد به بخش تنازع بقا برای محل پارکينگ. خوب است چند تا تصادف توی همين پارکينگ شده باشد؟ يک جای خالی يعنی تخت گاز دو سه تا ماشين برای رسيدن به محل و اصولن مراسم روکم کنی. من يک مدتی برای رفاه ساکنين محل پارکينگ و اثبات اين که ما از اوناش نيستيم فقط مانده بود ماشينم را عمودی کنار تنه درخت‌ها پارک کنم. هر سوراخ سنبه‌ای که می‌شد پارک می‌کردم. منتها بعد متوجه شدم که زندگی راحت‌تر از اين هم می‌شود. الان خيلی متمدنانه ماشينم را توی پارکينگ يک مرکز خريد پارک می‌کنم بعد سوار اتوبوس و مستقيم به دانشگاه. کتاب و موسيقی و منظره خيلی جای شما خالی. حالا جدا از داستان بزن بزن‌های ترافيک و پارکينگ دانشگاه همين تفاوت بين ترافيک دو سه سال پيش با اينروزها نشان می‌دهد چقدر بريزبن پرجمعيت شده. به همين نسبت هم شهر دارد زندگی شبانه پيدا می‌کند، چيزی که مثلن هشت سال پيش جز در روزهای آخر هفته هيچ خبری از آن نبود. حالا انصافن با اين همه ترافيک ولی اوضاع اتوبوسرانی شهر خيلی قابل توجه شده و چپ و راست خط ويژه برای اتوبوس‌ها می‌سازند. دو سه روز پيش فکر کردم شايد شورای شهر بدشان نيايد ترافيک را همينطور نگه دارند که مردم اتوبوس و قطار و قايق را به رانندگی ترجيح بدهند و پول بنزين‌شان را به حساب بليت فروشی حمل و نقل عمومی بريزند. حتی اگر اسم اين کار بدذاتی شورای شهر باشد ولی کم شدن ترافيک به اين بدذاتی می‌ارزد. فعلن که از دست پارکينگ دانشگاه راحت شدم.

اين هم از رفت و آمد.

يک چيزی بنويسم اگر اهل کيک پختن هستيد ياد بگيريد. وقتی داريد کيک می‌پزيد، يعنی داريد مواد کيک را مخلوط می‌کنيد، قبل از اضافه کردن آرد يک پرتقال را نصف کنيد و آب پرتقال را بريزيد توی مخلوط و خوب بهم بزنيد. اول اين که کيک‌تان يک کمی پرتقالی رنگ از آب درمی‌آيد. ولی اصل داستان اين است که مزه پرتقال با اسانس وانيل که قاطی بشود آنوقت نه تنها بوی وانيل را متعادل می‌کند بلکه ... اين بلکه خيلی مهم است ... بلکه کيک‌تان ترد می‌شود. اصلن نترسيد که آب پرتقال بريزيد چطوری ميشه. با خيال راحت پرتقال را بچلانيد توی مخلوط کيک، ولی قبل از اضافه کردن آرد. حالا البته اگر خودتان ايده‌های بهتری داريد که چه بهتر منتها يک موضوع خيلی مهمی توی کيک و شيرينی‌پزی هست که از خود کيک و شيرينی مهم‌تر است ... اين موضوع عبارت است از اين که کيک و شيرينی‌پزی برای تمرين اعتماد بنفس خيلی خوب است. جدی جدی. فکر کنيد يک تخم مرغ و يک پيمانه شکر و يک کمی آرد و وانيل را ريختيد روی هم و گذاشتيد توی فر و دست آخر يک خمير سوخته تحويل گرفتيد. خوب می‌ريزيدش توی سطل آشغال و اگر اطرافيان‌تان خيلی دل‌شان لک زده برای يک دل سير کيک و شيرينی می‌روند سر خيابان و از مغازه شيرينی فروشی خريد می‌کنند و تمام می‌شود. باز دوباره همان مواد را طبق دستورالعمل می‌ريزيد روی هم و باز خوب از آب درنمی‌آيند. خوب باز می‌ريزيدش توی سطل آشغال و تمام شد. نه مسابقه‌ای در کار است و نه قحطی کيک و شيرينی توی دنيا پيش آمده. ولی هر بار که يک خمير سوخته دست‌تان آمد تمام مسيری که رفته بوديد را مرور می‌کنيد و اشکالات‌تان را حل می‌کنيد. توی همين مسير کيک‌ پختن دست‌تان می‌آيد که چقدر بايد برای هر کاری تمرين کرد و مهارت به دست آورد. اعتماد بنفس هم محصول مهارت آدم‌هاست نه تعريف و تمجيد بی‌جای اين و آن. در ضمن هيچ کاری بی‌ضررتر از کيک پختن نيست چون همه محصول را می‌شود در يک چشم بهم زدن روانه سطل کرد. برای همين هم بهتان توصيه می‌کنم اگر اعتماد بنفس نداريد يا فکر می‌کنيد می‌ترسيد دست به يک چيزی بزنيد الان خراب می‌شود برويد با خيال راحت آرد و تخم مرغ و شکر و وانيل را با هم مخلوط کنيد و مغز و دست‌تان را با هم آموزش بدهيد. آيه هم نيامده که بجز آرد و شکر و تخم مرغ باقی‌اش را چی بريزيد چی نريزيد. کيک بپزيد و اعتماد بنفس پيدا کنيد.

اين هم از اين.

19.9.11

يار در خانه‌شان

با همه بگیر و ببندهای مرتبط با خشک شدن درياچه اروميه و تلاش مردم و بخصوص آذربايجانی‌ها برای غيرسياسی کردن موضوع منتها يک قسمت داستان هست که به شدت سياسی‌ست ولی کسی درباره‌اش حرفی نمی‌زند. آن وقتی که در ايران بودم چند تا مصاحبه‌ی مفصل هم درباره‌اش در روزنامه‌های نشاط و عصر آزادگان منتشر کردم. هنوز هم آدم‌هايش زنده‌اند و از قضا همين سه چهار روز پيش هم باهاشان حرف زدم و همان حرف‌های قبلی‌شان را تايید کردند.

گرفتاری تازه درياچه اروميه عبارت است از کاهش يا قطع ورودی آب به درياچه منتها وضعيت حاد نمکی شدن درياچه از زمان ساخت جاده از وسط درياچه شروع شد چون ورودی آب به درياچه به نسبت مساوی در دو سمت درياچه انجام نمی‌شد و در نتيجه خشکی يک بخش از آن منجر به کشيده شدن آب طرف ديگر شد. درست مثل اين که توی دو تا ظرف مرتبط با هم آب شيرين و آب شور بريزيد. آب از قسمت شيرين به قسمت شور می‌رود تا تعادل غلظت نمک برقرار بماند.

توی درياچه اروميه دو تا جريان آبی وجود دارد که تعادل شيميايی آب را حفظ می‌کنند، يعنی می‌کردند. وقتی جاده را ساختند يکی از آن دو جريان کور شد. 11 سال پيش اولين نشانه‌های اين اوضاع مشخص شد. من همان وقت با يک گروهی رفته بودم برای آزمايش روی آرتميا سالينا. از فرط شوری آب موتور قايق‌ها از کار می‌افتاد. محض خاطر اين که متوجه بشويد اوضاع چطوری بود اين را هم باخبر باشيد که اتحاديه بين‌المللی حفاظت از طبيعت يا IUCN همان 11 سال پيش گزارش داده بود که مرگ و مير پرندگان مهاجر در اطراف درياچه اروميه زياد شده و اين مربوط است به از کار افتادن دستگاه بينايی که ناشی از جمع شدن نمک در اطراف چشم‌های‌شان است.

آن قسمت سياسی داستان مربوط به اين است که آن بابايی که پاچه‌های شلوارش را زد بالا و سردمدار احداث جاده شد همین جناب حجت‌الاسلام حسنی‌ست که نياز به معرفی ندارد. من چندتايی از آدم‌های تراز اول مهندسی در ايران را می‌شناسم که همان سال‌های اول انقلاب که حسنی دست به کار جاده زدن از وسط درياچه شد با او درگير شدند و به زور اسلحه کشيدن حسنی و بازداشت بعضی‌های‌شان از سر راه او کنار رفتند. از همان‌هايی که با حسنی درگير شده بودند شنيدم که مصطفی چمران هم بر سر همين جاده وسط درياچه با حسنی درگير شده بوده. اگر برای آدم‌ها دردسر امنيتی درست نمی‌کردند اسم‌شان را می‌نوشتم که برويد مستقيم از خودشان بپرسيد و صحت موضوع را ببينيد.

عامل اصلی خرابی وضعیت درياچه اروميه، حجت‌الاسلام حسنی‌ست و اگر اوضاع اجتماعی دو تا استان بابت نابودی درياچه بهم ريخته است، و اگر حضرات حکومت خيلی اهل حقيقت هستند، بايد بروند به جای بازداشت مردم عادی و علاقمندان به محيط زيست همين حسنی امام جمعه اروميه را بازداشت يا از کار برکنار کنند. خلاصه که يار در خانه‌شان است و حضرات گرد جهان می‌گردند.

18.9.11

خونی که در رگ ماست

صحنه اول: داريد می‌دويد و قلب‌تان با شدت و سرعت می‌تپد تا خون را به رگ‌های‌تان بفرستد. بيشترين مقدار خونی که فرستاده می‌شود به طرف رگ‌های عضلات پاهای‌تان است، جايی که مواد غذايی و اکسيژن بيشتری نياز دارند و وظیفه‌شان انقباض برای بحرکت درآوردن استخوان‌هاست. تمرين بيشتر، خون بيشتر، غذای بيشتر، عضلات قوی‌تر، سرعت زيادتر.

صحنه دوم: نشسته‌ايد روی يک صندلی راحت. يک ليوان آبميوه هم کنار دست‌تان است. فقط داريد به يک مسابقه فکر می‌کنيد. قلب‌تان شروع به تپش می‌کند و خون بيشتری به رگ‌های‌تان می‌فرستد. محل ارسال خون بيشتر باز هم همان عضلات پای‌تان است.

نتيجه فشار عصبی يا تنش، افزايش فشار خون در عضلات پاهاست. فشار عصبی هميشه بدن موجودات زنده را برای "جنگيدن يا فرار" آماده می‌کند و برای هر دوی‌شان وجود عضلات قوی در پاها ضروری‌ست. آدم‌ها وقتی دارند مسابقه‌ای را تماشا می‌کنند پاهای‌شان تکان می‌خورد، وقتی جر و بحث می‌کنند پاهای‌شان تکان می‌خورد، وقتی خوابند و خواب آشفته می‌بينند پاهای‌شان تکان می‌خورد. در عالم زيست‌شناسی اين علائم همان‌هايی‌ هستند که در حيوانات هم وجود دارد و آن‌ها را برای "جنگيدن يا فرار" آماده می‌کند اما در بدن انسان‌ها منجر به هيجان می‌شوند و بيشتر که بشوند به زخم معده می‌رسند.

اما يک نکته‌ی ظريف‌تر و البته دردناک‌تر هم وجود دارد. وقتی خون با شدت بيشتری به رگ‌های پا جريان پيدا می‌کند از آنجا به شبکه مويرگی می‌رسد تا به تمام عضلات درگير خونرسانی کند. منتها ورود حجم زياد خون به مويرگ‌ها درست مثل اين است که شلنگ باغچه را وصل کنيم به شير آب آتش‌نشانی. اگر فرض کنيم شلنگ آب توانايی چنين فشاری را دارد آنوقت کسی که شلنگ آب را به شير آتش‌نشانی وصل می‌کند بايد يکی را پيدا کند که عضلات قوی‌تری داشته باشد و از عهده کنترل فشار آب خروجی از دهانه شلنگ بربيايد. اگر نفر اول برنيايد آنوقت مجبور است حسن‌آقا را صدا کند تا شلنگ را نگه دارد و اگر فشار از حد حسن‌آقا هم بيشتر باشد آنوقت حسين‌آقا هم اضافه می‌شود. همين اتفاق در مويرگ‌ها هم می‌افتد و در اثر فشار زياد خون، عضلات اطراف مويرگ‌ها ضخيم‌تر می‌شوند تا بتوانند ضربه‌های خون در مويرگ‌ها را قابل تحمل کنند و ديواره‌ی مويرگ‌ها از هم نپاشد. نکته جالب اينجاست که اگر فشار بر مويرگ‌ها همراه با تمرين نباشد آنوقت مويرگ‌ها از هم می‌پاشند. تمرين دادن عضلات برای تحمل فشار برای رسيدن به نقطه اوج موضوعی تفريحی نيست، موضوع از هم نپاشيدن شبکه مويرگی‌ست. اين همان اتفاقی‌ست که در جامعه انسانی هم رخ می‌دهد و همه‌ی ما آن را ديده‌ايم.

وقتی محمدرضا پهلوی، شاه سابق ايران، به قدرت رسيد بخش قابل توجهی از جامعه ايران هنوز در گير و دار جنگ جهانی بودند، با بازمانده‌ای از يک هرج و مرج فرهنگی. از ساخت دانشگاه بلاتکليف گرفته تا کشف حجاب و از راه‌آهن نيمه کاره جنگی تا صنايع مرتبط با آن. اين‌ها را بگذاريد در کنار بافت عمومی جامعه روستايی ايرانی که هنوز در کشمکش ميان مشروطيت و معمم‌ها و مکلاها و فرمانده نظامی‌ای بودند که می‌خواست رئيس جمهور باشد ولی به شاهی رسيد. شايد اگر فراوانی پول نفت در کار نبود همه آنچه از رضاشاه به او رسيده بود آرام آرام جایی در جامعه پيدا می‌کردند و تمايلات مذهبی با تجدد درهم می‌آميخت و ايران را به کشوری مسلمان با عقايد معتدل تبديل می‌کرد که راه تجدد در آن بمرور طی می‌شد. منتها جناب‌شان شلنگ باغچه را به شير آب آتش‌نشانی وصل کرد.

پول بی‌حساب و کتاب نفت به مدد تجددگرايی آمد، بدون آنکه برنامه‌ای برای ساخت فرهنگی جامعه در کار باشد. خودرو وارد شهرهايی شد که خيابان‌هايش هنوز به اندازه عرض درشکه جا داشت. ساختمان‌هايی ساخته شد که هنوز آدم‌ها زندگی‌شان با ساختمان‌ها ناهمخوان بود. اين تازه تهران و شهرهای بزرگ بودند، مردم شهرهای کوچک مقاومت بيشتری در مقابل تجدد داشتند چون هنوز موضوع ناشناخته‌ای بود و همين به انقلابيگری ميدان داد. همين فشار بیش از حد بر سر تجدد منجر به ظهور راديکاليسم مذهبی در ايران شد. مردم عادی کوچه و بازار در برابر فشار شير آتش‌نشانی مجبور شدند حسن‌آقا و حسين‌آقا را صدا کنند تا بتوانند از پس فشار آب درون شلنگ تجدد بربيايند و هر چه فشار تجدد ناشی از پول نفت بيشتر شد حسن‌آقا و حسين‌آقا هم قوی‌تر شدند.

وقتی فشار در مويرگ‌ها بالا برود آنوقت عضلات کوچک اطراف مويرگ‌ها چنان بزرگ می‌شوند که از اساس راه ورود خون به مويرگ‌ها را می‌بندند. درست شبيه به تجدد بدون زيرساختی که مردم کوچه و خيابان را بطرف معمم‌ها سوق داد و چنان آن‌ها را قدرتمند کرد که سکان جامعه را به دست گرفتند.

وقتی به اين سوال می‌رسيد که چرا جامعه ايرانی در دوران شاه، برخلاف انتظاری که داريد، با انقلابيگری به سمت اسلامی شدن سرعت گرفت آنوقت دو پاسخ بيشتر برايش نداريد. يا مردم ديوانه شده بودند و يا يک کسی شلنگ آب را به شير آتش‌نشانی وصل کرده بود.

خونی که در رگ ماست، به همت آن بابايی که با پول نفت بی‌حساب و کتاب شلنگ آب را به شير آتش‌نشانی وصل کرد منجر به تقويت عضلات حسن‌آقا و حسين‌آقا شد.

9.9.11

شاهی که خواب‌نما شد، امامی که در ماه بود

هر آدمی برای خودش اعتقاداتی دارد. منتها وقتی کسی رئيس يک حکومت و حاکم مطلق است و حکومتش زندگی عمومی و خصوصی مردم را کنترل می‌کند آنوقت اعتقاداتش موضوع شخصی خود آن آدم نيست، اعتقاداتش تبديل می‌شود به دستور زندگی مردم و مخالفت با آن‌ها يعنی مخالفت با حکومت.

دو سه هفته پيش برای يک کنجکاوی شخصی شروع کردم به خواندن کتاب‌هايی که محمدرضا پهلوی، شاه سابق ايران، نوشته بود. کتاب درباره او زياد نوشته شده و موافقان و مخالفانش از خيلی از زوايای زندگی شخصی و زمينه‌های اجتماعی دوران او بخوبی يا بدی حرف زده‌اند. بلاخره هيچ چيزی هم مطلق سياه يا سفيد نيست. برای هيچ شخص يا حکومتی نمی‌شود همه چيز را مطلق ديد. منتها خواندن نوشته‌هایی که خود آن آدم درباره خودش و دورانش در آن‌ها اظهار نظر کرده کمک می‌کند تا او را بهتر بشناسيم. همين هم البته محل اختلاف جدی‌ست و هر کسی برای خودش دلايلی دارد که محترم است.

با اين همه، بعضی آدم‌ها زندگی ديگران را تغيير داده‌اند و اين برخلاف مثلن نويسنده‌ای‌ست که کتابش را می‌شود نخريد و نخواند. بعضی‌ها مثل شاه يا خمينی يا خامنه‌ای، حتی وقتی می‌خواهيد ازشان دور بشويد و به خانه‌تان پناه ببريد باز هم توی خانه‌تان مجبورتان می‌کنند تابع نظرات‌شان باشيد. عکس‌شان را از توی کتاب درسی و اداره‌تان با خودتان داريد و بهترين ساعت رسانه‌ها و گاه تمام روز و شب رسانه‌ها را اشغال می‌کنند و راه و روش زندگی‌شان را به شما درس می‌دهند. خوب همين کافی‌ست که شما هم درباره‌شان نظر بدهيد و همانقدر که آن‌ها زندگی‌تان را تحت‌الشعاع قرار داده‌اند، شما هم کنجکاوی کنيد که بلاخره اين‌ها چطور آدم‌هایی بوده‌اند و چرا اينطوری بوده‌اند و ما يا ديگرانی که در معرض‌شان بوده‌ايم چه راهی برای محک زدن‌شان داشته‌ايم.

فکر کردم که آن روزهايی که مردم می‌گفتند "عکس امام تو ماهه" لابد کسی يادش نبوده برود اين چند تا کتاب را بخواند که ببيند مردم خيلی هم برای اينجور برداشت‌های مذهبی بی‌انگيزه نبودند. محمدرضا پهلوی به اندازه يک معمم تمام عيار در لابلای کتاب‌هايش از دين و مذهب و تعلقاتش به آداب دينی حرف می‌زند. چيزهايی می‌گويد که همين حالا شنيدن‌شان از زبان حضرات جمهوری اسلامی خنده‌دار است و ماها بهشان می‌خنديم. در آمار و ارقام و توصيفاتی که می‌کند چيزی از حرف‌های احمدی‌نژاد کم ندارد. حالا البته بعضی‌ها می‌گويند "چی بوديم چی شديم" منتها يک کمی که می‌خوانيد می‌بينيد بجز ظاهر قضايا باقی‌اش خيلی چی بوديم قابل توجهی نبوده. من کاملن می‌فهمم که اوضاعی که جمهوری اسلامی برای مردم در داخل کشور درست کرده بسياری از مردم را به سمت اوضاع پيش از انقلاب سوق داده و لابد خيلی‌ها از وجود کتاب‌های محمدرضا پهلوی، شاه سابق ايران، هم باخبر نيستند. پول نفت باعث شده بود تا رفاه اجتماعی برای طبقه متوسط، توجه مردم را از حرف‌های به شدت ديندارانه و، به نظر من، خنده‌دار شاه منحرف کند. می‌دانم به بعضی‌ها برمی‌خورد ولی کم‌کم که حرف‌هايش را توی اين وبلاگ بنويسم خودتان متوجه می‌شويد چيزی از حرف‌های اهل همين حکومت جمهوری اسلامی ندارد.

بعيد می‌دانم توضيح زيادی لازم باشد برای اين نوشته‌ها بدهم منتها مطمئنم خيلی‌ها که سنگ حکومت‌ها را به سينه می‌زنند يک چيزهايی را هم لاپوشانی می‌کنند و تا می‌گويید چرا فلانی آنطور بود می‌گويند چرا اين يکی اينطور است. به هر حال اين نوشته‌ها را اول توی فيسبوک گذاشتم. تعدادشان خيلی زياد است منتها حالا يک قسمتی‌شان را می‌گذارم روی وبلاگ و بعد قسمت‌های بعدی. صاحب نوشته‌ها هم معلوم است و محلی که منتشر شده‌اند. اگر مايليد خودتان هم می‌توانيد مستقيم کتاب‌ها را بخوانيد:

"بسم‌الله تعالی – من خداوند قادر متعال را گواه گرفته به کلام‌الله مجید و به آنچه نزد خدا محترم است قسم یاد می‌کنم که ... در ترویج مذهب جعفری اثنی‌عشری سعی و کوشش نمایم و ... از ارواح طیبه اولیای اسلام استمداد می کنم" (محمدرضا پهلوی- قرائت قسم‌نامه در جلسه ۲۶ شهریور ماه ۱۳۲۰)

"در کودکی جلوی زین اسب یکی ازخویشاوندان خود نشسته بودم، پای اسب لغزید و از اسب به زیر افتادیم. من با سر به روی سنگ ناهمواری پرت شدم و از حال رفتم. هنگامی که به خود آمدم همراهان از اینکه صدمه‌ای ندیده بودم تعجب می‌کردند، ناچار برای آنها فاش کردم که در حین افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل علیه السلام فرزند برومند علی علیه السلام ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت. من هرگز کوچکترین تردیدی در روئیت حضرت عباس ابن علی نداشتم" ... (محمدرضا پهلوی- ماموريت برای وطنم)

"با مربی خود در حوالی کاخ سلطنتی سعدآباد در کوچه‌‌ای قدم می‌زدم. ناگهان مردی را با چهره ملکوتی دیدم که برگرد عارضش هاله‌ای از نور مانند صورتی که نقاشان غرب از عیسی بن مریم می‌سازند، نمایان بود به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم روبرو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نینجامید که از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت. برایم مسلم بود که با امام زمان در آن کوچه مواجه شده‌ام" (محمدرضا پهلوی- ماموريت برای وطنم)

"چهارده قرن پيش، حضرت علی عليه‌السلام در نامه معروف خود به مالک اشتر بدو توصيه فرمود: "هميشه کاری کن که عدل شامل خاص و عام گردد، و درين راه رضای اکثريت را مقدم دار، زيرا که نارضایی عامه خرسندی خاصه را بی اثر کند، در صورتيکه ناخرسندی خاصگان در برابر رضايت و خشنودی عمومی موجب زيانی نتواند شد" (محمدرضا پهلوی- انقلاب سفيد)

"شايد رازی را فاش نکرده باشم اگر بگويم برای خودم مسلم بود که خداوند مايل بود کارهایی به دست من و برای خدمت به ملت ايران انجام بگيرد که شايد از دست ديگری ساخته نبود. من در تمام آنچه کرده‌ام، و آنچه خواهم کرد، خود را عاملی برای اجرای مشيات الهی بيش نمی‌بينم" (محمدرضا پهلوی- انقلاب سفيد)

"هیچ عملی بیش از کارهایی که امروز انجام می‌دهیم از جمله آزاد ساختن رعیت اسیر و بدبخت ایران از زنجیر اسارت و مالک کردن ۱۵ میلیون جمعیت این کشور در زمینی که در آن کار می‌کنند مورد پسند خدا و ائمه اطهار نخواهد بود" (محمدرضا پهلوی- کنگره ملی کشاورزان، 21 دی‌ماه 1341)

"اندکی بعد از تاجگذاری پدرم، من مبتلا به حصبه شدم و در اوج بيماری بود که شبی علی‌ابی ابيطالب را به خواب ديدم. با وجود خردسالی می‌دانستم که علی، امام اول شيعيان را به خواب می‌بينم. در رويای من، علی در دست راست خود شمشير دو دم معروفش ذوالفقار را داشت و در دست چپش جامی محتوی يک مايع که به من داد تا بنوشم و من چنين کردم. فردای آن شب تب من فرو نشست و حالم رو به بهبود رفت" (محمدرضا پهلوی- پاسخ به تاريخ)

در جامعه پر از تعصب ايرانی، به محض ورود به اين محدوده‌ها يقه‌تان را می‌گيرند. وقتی می‌گوييد شاه اشتباه می‌کرد برای کسانی معنی‌اش اين است که شما طرفدار جمهوری اسلامی هستيد. وقتی می‌گويید هر دوی‌شان يک اشتباه را تکرار می‌کنند برای کسانی معنی‌اش اين است که شما ناسازگاريد. وقتی می‌گويید آدم‌های قابل‌تری هم در دوران شاه و هم در جمهوری اسلامی بوده‌اند که فشار امنيتی آن‌ها را ساکت کرده و راه را برای اصلاحات سياسی بسته می‌رسند به اينجا که لابد چپی هستيد. اگر چپی نباشيد پس بايد قبول کنيد که مثلن مصدق خائن بوده و خاتمی و ميرحسين و کروبی هم آدمکش‌اند. اگر اين هم نشد لابد "خودت يه چيزيت ميشه". بنابراين حتی وقتی نوشته‌های خود آن آدم‌ها را می‌گذاريد در معرض قضاوت باز هم برای متعصب‌ها همين هم مايه ناخوشی‌ست.

اگر دفاع می‌کنيد از ايشان يادتان باشد درباره رئيس يک حکومت حرف می‌زنيد و نه يک پادشاه مشروطه و نه يک آدم معمولی توی جامعه و نه حتی يک نويسنده‌ای که می‌شد کتاب‌هايش را نخريد. کتاب‌های ايشان در مدارس و دانشگاه‌ها تدریس می‌شد، درست مثل همين حالا. ضمنن رگ گردن‌تان بيرون نزند، شاه هم به اندازه حضرات جمهوری اسلامی از ديدار با ائمه حرف زده و به قدر کفايت به مالک اشتر اشاره کرده. وقتی شاه از ملاقات با ائمه و خوابنما شدنش حرف می‌زند نبايد از "عکس امام تو ماهه" تعجب کرد.

ما همه‌مان حق داريم درباره حکومت و آدم‌هايش حرف بزنيم، فرقی ندارد شاه باشد يا خمينی يا خامنه‌ای.