26.8.11

مشکل لاينحل اما بامزه جمهوری اسلامی

در جامعه انسانی همه جور فشار عصبی وجود دارد. از ساده‌ترين‌هايش مثل ترافيک روزانه و پيدا کردن محل توقف خودرو در يک مرکز خريد شلوغ، تا دير رسيدن به يک فروشگاه در حال تعطيلی و تا بلاتکليفی در لباس پوشيدن برای يک قرار ملاقات عاشقانه. فشارهای عصبی پیچيده‌تر هم هست، مثل دير شدن بازپرداخت وام خانه، مشاجره با رئیس اداره، و تا زندگی در يک منطقه جنگی و شکنجه شدن با چشم‌های بسته. همه‌ی اين‌ها منجر به فشار عصبی می‌شوند و همه آدم‌ها با يک يا چندتايی از اين فشارها روبرو هستند.

اما فکر کنيد يک گورخر بوديد. آنوقت چه جور فشارهای عصبی گريبانگيرتان می‌شد؟ اين که محلی که تا به حال امن بود حالا ديگر نيست و بايد برويد يک جای ديگری، چون يک شير گرسنه همين دور و اطراف است و باید چشم و گوش‌تان باز باشد و عضلات پاهای‌تان هم آماده برای تشخيص زمان حمله شير و فرار. حتی وقتی خودتان را به جای شير داستان هم می‌گذاريد موضوع تغيير چندانی نمی‌کند چون بقای شير به خوردن گورخر است و در عالم وحوش نصيحت کردن شير راه به جايی نمی‌برد.

نکته جالب و خيره‌کننده اين است که با همه فشارهای عصبی که در جوامع انسانی وجود دارد اما انسان‌ها قادر به تطبيق پيدا کردن با شرايط هستند و کارکرد نظام‌های اجتماعی به بهبود شرايط زندگی اجتماعی کمک می‌کنند. مثلن يک سازمان بزرگ که مراجعه‌کنندگانش زياد می‌شود به فکر جا به جا کردن ساختمان و بزرگ کردن محل توقف خودروها می‌افتد. کارمند يک اداره از مرخصی ساعتی‌اش که جزو حقوق قانونی‌اش است استفاده می‌کند تا قبل از تعطيل شدن فروشگاه به آنجا برسد. يک آدم‌هایی ياد می‌گيرند تا به ديگران بگويند وقتی برای يک قرار ملاقات برنامه‌ريزی می‌کنيد لباس‌تان را چطوری انتخاب کنيد که لحظات عاشقانه‌تان تبديل به جلسه سخنرانی یا قرار ملاقات تجاری نشود.

منتها اگر همه تلاش‌هایی که برای کاهش فشارهای عصبی روزانه در جوامع انسانی صورت می‌گيرد دست آخر به اینجا برسد که آدم‌های يک جامعه مجبور به يادگيری روش‌های فرار از خطر به سبک گورخرها هم بشوند آنوقت می‌شود گفت اشکالات اساسی در جامعه وجود دارند.

فرض کنيد در حيات وحش وقتی منابع آبی رو به کاهش است آنوقت رقابت ميان انواع آبزيان زياد می‌شود و جمعيت آبزيانی که مقاومت بيشتری دارند زيادتر می‌شود. وقتی آب کم است آنوقت لازم نيست همه‌ی گورخرها با شکار شدن از پا دربيايند، چون بی‌آبی منجر به تلف شدن گروه زيادی از آن‌ها می‌شود. منتها ورود يک شکارچی قوی مثل شير به صحنه، در حال پرآبی يا کم‌آبی، منجر به تغيير جهت در کاهش به سمت شکار شدن گورخرها و نه تلف شدن‌شان از بی‌آبی می‌شود.

وقتی از جنبه زيست‌شناسی به موضوع نگاه می‌کنيد می‌بينيد مسيرهای عصبی و رگ‌های خونی گورخرها و شيرها به نسبت مساوی ميان مغز و عضلات تقسيم نشده‌اند. در واقع عضلات قوی‌تر برای شکار کردن يا فرار مناسب‌تر از مغزهای بزرگ‌تر برای پيدا کردن روش‌های متفاوت شکار يا فرار هستند. اين که حيوانات توی سیرک را می‌شود آموزش داد مربوط است به شرطی شدن نه انتخاب شخصی.

بازسازی اين شرايط در جامعه انسانی چيزی می‌شود شبيه به فرار کردن يک بزهکار اجتماعی از مسيری که احتمال دستگيری در آن زيادتر است. پليس در کمين خلافکار يا شير در کمين گورخر. در عالم وحش خلافکاری و بزهکار وجود ندارند و شير بر اساس منطق خوب از بد شکار نمی‌کند. شکار و شکارچی بخشی از چرخه طبيعی توليد هستند و شير مرده هم غذای کرم‌ها می‌شود. منتها مهم‌ترين اصل در جامعه انسانی اين است که چه چيزی خلافکاری‌ست و چه کسی بزهکار است. معيار سنجش چيست و آيا نماينده قانون بر اساس پاداش دنیوی‌ست که با خلافکار مقابله می‌کند يا بر اساس اجر اخروی.

اگر پليس مجرم را دستگير نکند به او حقوق نمی‌دهند چون شغلش مقابله با جرم است. ولی اگر قانونی که مبنای تشخيص جرم است اکثريت جامعه را مجرم بداند در آنصورت پليس فقط به اندازه حقوق ماهيانه‌اش کار می‌کند و نه تنها تعداد مجرمين تغيیر نمی‌کند بلکه جرم به اشکال تازه‌تری درخواهد آمد. چنين قانونی که اکثريت جامعه را مجرم می‌داند و پليس را در حد حقوق بگیر تنزل می‌دهد از اساس قانون مخدوشی‌ست. تفاوت عالم وحوش و جامعه انسانی در همينجاست.

بنا به قوانين جمهوری اسلامی بدحجابی و بدلباسی زن و مرد جرم است و پليس موظف به دستگيری مجرمان است. همه می‌دانند که محل تجمع نيروهای پليس برای دستگیری مردم کجاست و کافی‌ست از آن مسیر عبور نکنيد تا دستگير نشويد. راه دستگير نشدن وقتی در معرض آن هستید پيدا کردن راه‌های گريز خيابانی‌ست. موفقيت نيروهای پليس در دستگيری بدحجاب‌ها و بدلباس‌ها منجر به ترفيع شغلی آن‌ها می‌شود و اين انتخاب شخصی‌شان نيست چون وقتی به انتخاب شخصی می‌رسيد موضوع به امثال سردار زارعی ختم می‌شود. حتی اگر صحنه‌های اعترافات همسر سعيد امامی را هم به داستان انتخاب شخصی اضافه کنيم معلوم می‌شود در انتخاب شخصی آن‌ها هم وضعيت بهتری نسبت به سردار زارعی نبوده. و به همچنين وضعيت حاج آقا گلستانی، نماينده ولی فقيه در تويسرکان.

وضعيتی که جمهوری اسلامی برای اداره جامعه منظور کرده به جای آرام کردن اعضای جامعه، آن‌ها را متشنج می‌کند و در اين فضای متشنج فقط موضوع رهایی از فشار عصبی برای آدم‌ها می‌ماند. اين چيزی‌ست شبيه به فرار موفقيت‌آميز گورخرها از دست شیرهای گرسنه. گورخرها برای رهايی از فشار لحظه‌ای به نيروی عضلات‌شان متکی هستند. عضلات قلب برای خونرسانی بموقع و عضلات پاها برای تبديل انرژی مواد غذايی به حرکت.

فرار خيابانی از دست پليس به دليل انتخاب رنگ و نوع پوشش يعنی قانونگذار تنها تصويری که از جامعه دارد چيزی‌ست شبيه به حيات وحش، و رنگ و نوع پوشش می‌تواند چيزی باشد در حد عوامل تحريک هورمونی حيوان شکارچی. نه شکار فرصتی برای کاری جز فرار دارد و نه شکارچی دليلی بجز سير کردن شکم. تغیير جامعه انسانی به جامعه شکار و شکارچی محصول قانونی‌ست که اکثريت جامعه را مجرم می‌داند.

از جنبه علمی، تغيير جامعه انسانی به حيات وحش، درست شبيه است به صرف انرژی زياد برای تبديل تمام آب‌های کره زمين به مولکول‌های اکسيژن و هيدروژن، و بعد زور زدن برای تولید آبميوه از ترکيب دوباره اکسيژن و هيدروژن و يک چيزهای من‌درآوردی ديگر.

مشکل فلسفی و لاينحل جمهوری اسلامی اين است که حالا برای توليد آب‌هویج بايد به دنبال اتم آب‌هويج گشت.

23.8.11

تابلوهای نمايشگاه

تابلوی اول: نقشه خاورميانه. تا جايی که ديده‌ام، غربی‌هايی که ايران را از نزديک نديده‌اند تفاوت قابل توجهی ميان ايران و کشورهای عربی قائل نيستند. تصورشان از زندگی روزانه در ايران شبيه به تصويری‌ست که درباره زندگی عمومی در کشورهای عربی از طريق رسانه‌ها به دست آورده‌اند. درباره اختلاف ظاهر ايرانی‌های خارج از کشور، و بخصوص خانم‌های بی‌حجاب ايرانی در خارج از کشور، تصورشان اين است که ممکن است مذهب‌شان چيز ديگری باشد ولی عمومن جواب قانع‌کننده‌ای برای خودشان ندارند که چرا اين‌ها اينطوری هستند. به نوشيدنی‌های الکلی که می‌رسند بنای‌شان اين است که ايرانی‌ها مسلمانند و بايد ازشان پرسيد که آيا شما مشکلی با نوشيدنی الکلی نداريد؟ ولی خوب مجوريد يک دوره شيمی مقدماتی درباره زکريای رازی و شهر شيراز هم ميهمان‌شان کنيد. تصاوير گلدسته‌های مساجد برای‌شان نشانی مهمی‌ست از ميزان مسلمان بودن مردم ايران است منتها درباره عيد نوروز و چهارشنبه‌سوری و اين که چه نسبت فرهنگی ميان ايرانی و Persian هست نياز به يک دوره ايرانشناسی دارند که هر جور که داستان را تعريف کنيد ناگزير به حمله اعراب می‌رسيد. بعد البته حافظ و سعدی و مولوی ولی فردوسی هم هستند توی تابلو. بنابراين گيج شدن‌شان حتمی‌ست.   

تابلوی دوم: تصوير يک خانم. يک خانم حدود 60 ساله استراليایی که من می‌شناسمش، عاشق فيدل کاستروست چون چپ است و به کمونيسم کوبايی علاقمند است. تابستان‌ها به خرج خودش می‌رود ويتنام و به بچه‌های روستايی زبان انگليسی ياد می‌دهد. چرا نمی‌رود در کوبا يا همين ويتنام زندگی کند؟ چون از کجا بياورد زندگی‌اش را بگذراند. تنها زبانی که بلد است با آن حرف بزند همین انگليسی‌ست بنابراين خط و ربط فرهنگی‌اش با کشورهای کمونیستی از طريق متن‌های ترجمه‌ای به زبان انگليسی و تماسی‌ست که خودش در مدت سفرهايش با محيط داشته. از فرهنگ جاری در کشورهای اسپانيایی زبان، صرفنظر از مرام سياسی‌شان، هم فقط به اندازه لذت شنيداری باخبر است، درست شبيه به خيلی از ماها که ممکن است فقط از موسيقی ماندارين‌های چين لذت ببريم و بس. عشق ضد امپرياليستی اين خانم گاهی گره می‌خورد به حماقت‌های حضرات جمهوری اسلامی منتها چند باری که پيشنهاد کرده‌ام که يک سفر برو ايران را از نزديک ببين مشکل‌شان عبارت است از اين که اگر حاضر بشود مانتو و روسری سر کند پس با آزادگی چپی‌اش چه کار کند؟ بنابراين ايشان چپ است ولی فقط توی محله‌شان.

تابلوی سوم: يک پسر ارمنی با موهای وز. من يک دوست ارمنی دارم که يک وقتی گوينده‌ام برنامه علمی‌ام توی راديو بود. برای اين که برويد پرس و جو کنيد ببينيد چقدر راست می‌گويم اسمش را می‌نويسم. استيو درآوانسيان. ليسانس کارگردانی دارد از دانشکده صدا و سيما منتها نه که ارمنی بود استخدام رسمی نمی‌شد. دست آخر با صد جور واسطه ايشان را استخدام کردند. خوب است توی گزينش چه چيزی به او گفته باشند که مثلن کلاه شرعی باشد؟ گفته بودند ايشان عضو انجمن اسلامی ارامنه بودند ... خوب خنده ندارد! نمايندگان اقليت‌های دينی هم توی مجلس شورای اسلامی می‌نشينند ديگر! اسمش که مجلس شورای ملی نيست که. اسم اين جناب را توی صدای جمهوری اسلامی يعنی راديو هم عوض کرده بودند به "آوايی" که مبادا اسم استيو توی راديو شنيده بشود. حالا اسمش را قهرمانی می‌گذاريد به خودتان مربوط است منتها توی برنامه‌های من، آخر برنامه که خودش اسم عوامل توليد را می‌خواند هرگز چيزی بجز اسم واقعی خودش را نخواند. می‌توانيد صحت اين حرف را از خودش بپرسيد يا اگر دست‌تان به آرشيو راديو می‌رسد همانجا بشنويد. حالا من باقی برنامه‌ها را نمی‌دانم ولی تهيه کنندگان خيلی خوب هم زياد هستند که ممکن است آن‌ها هم همين کار را می‌کردند. حالا من ياد ارامنه ايران افتادم ايشان را گذاشتم توی اين تابلو.

تابلوی چهارم: يک روزنامه‌نگار مصری محجبه. يک دوستی دارم که روزنامه‌نگار است. پدرش مصری‌ست و مادرش امريکايی. مسلمان است. شلوار جين می‌پوشد و پيراهن نسبتن بلند با آستين‌های بسته و روسری‌ها بلند و به رنگ‌های روشن. زير آستين‌هايش يک دستپوش دارد که مبادا بالاتر از کف دست‌هايش ديده بشوند. چون در امريکا بدنيا آمده و بزرگ شده خيلی سليس امريکايی حرف می‌زند منتها عربی‌اش هم مثل امريکايی حرف زدنش سليس و به لهجه مصری‌ست. توی درگيری‌های ميدان تحرير قاهره هم مرتب با رسانه‌های غربی حرف می‌زد چون خيلی شناخته شده‌ست. از بعد از سرنگونی حسنی مبارک زير هر ايمیلی که می‌فرستد علاوه بر امضای خودش می‌نويسد "انقلابی مصری". ايشان در انقلابيگری تنها نيستند چون بر خلاف انتظارم چند تا محقق مصری هم ديدم که همگی از انقلابيگری‌شان تعريف‌ها می‌کنند. يکماه پيش، احمد زويل، معروف‌ترين دانشمند مصری که در سال 1999 به تنهايی نوبل شيمی را دريافت کرده در سخنرانی‌اش از اين موضوع حرف می‌زد که غربی‌ها بايد متوجه باشند که اسلام هيچ تضادی با دموکراسی ندارد. من توی آن سخنرانی در رديف دوم نشسته بودم و کسی حرف‌های ايشان را برايم تعريف نکرده. ياد داريوش ارجمند افتادم که هنوز توی مالک اشتر گير کرده.   

تابلوی پنجم: يک فيزيکدان زرتشتی. ما يک گروهی بوديم که انجمن دانش‌پژوهان ایران را راه انداختيم. همينجايی که حالا اسمش باشگاه دانش‌پژوهان جوان ايران است. يکی از کسانی که از اول تا آخر داستان آمد يک دانشجوی فوق ليسانس فيزيک بود که حالا شده است استاد فيزيک. ايشان زرتشتی‌ست. يک پسر مذهبی هم بود که همين جناب حداد عادل ايشان را ماموريت داده بود که دم و دستگاه دانش‌پژوهان را توی سازمان پژوهش و برنامه‌ريزی آموزشی رتق و فتق کند. می‌شود گفت رابط ماها با سازمان همين ايشان بود. حضرت‌شان مدام با وضو آماده برگزاری نماز بود منتها به مجرد اين که آقای فيزيکدان زرتشتی با ايشان دست می‌داد بدو می‌رفت وضويش را تجديد می‌کرد. قرار بود فيزيکدان ما يک روزی جناب مذهبی را بغل کند ببينيم می‌رويد غسل کند يا نه. ياد يکی از فاميل‌های همين فيزيکدان زرتشتی‌مان افتادم که اسمش رستم بود و توی مجيديه شمالی سراميک فروشی داشت. تا فهميد رفيق فاميل‌شان هستم کلی تخفيف داد.     

تابلوی ششم: يک سيبيل. اگر همين الان يکی توی ايران باشد که نه دستش به خون کسی آغشته شده و نه کار خلافی کرده ولی مثلن حزب توده يا دار و دسته رجوی، يا مثلن چريک‌های فدايی را دوست دارد می‌تواند توی يک ميهمانی خصوصی درباره علائقش حرف بزند؟ اگر يک آدمی توی ايران مثلن بگويد اين رجوی هيچ ربطی به يک عده آدم گرفتار در اردوگاه اشرف ندارد چه اتفاقی می‌افتد؟ برعکسش هم هست. اگر يکی بپرسد اين دخترهای محجبه توی اردوگاه اشرف قرار چه منشی دارند، مثلن اسلامی هستند يا اگر پایش بيفتند بدتر از جمهوری اسلامی می‌شوند و زورکی چادر سر زن‌ها می‌کنند چه جوابی دارند؟ يا بلاخره اين اردوگاه توی خاک يک کشور ديگری هست يا نه؟ اگر هست که ملوک‌الطوايفی که نيست، خوب اين‌ها بايد از قوانين آن کشور تبعيت کنند. اگر نيست پس يک کشور جديد درست شده؟ هواداران اين آدم‌ها که می‌بينيدشان نه حجاب دارند نه توی خارج از کشور کاری ازشان برنمی‌آيد خوب چرا يک عده را آنجا مثل پادگان نگه داشته‌اند؟ که حمله کنند؟ ... که بلاخره يک روزی پير بشوند و قال قضيه کنده بشود؟

تابلوی هفتم: يک خانواده. حالا خوب يک عده‌ای به مقام سلطنت علاقه دارند، خوب دارند به خودشان مربوط است. يک عده‌ای هم وقتی حرف از شاه می‌زنند ساواک را يک جوری می‌پيچانند که انگار چيزی به اين اسم نبوده ... فقط کجا بوديم، چی شديم ... دوران قاجار هم نبوده انگار نه انگار. کودتای 28 مرداد هم نشده. خوب حالا اين جناب وارث تاج و تخت نمی‌شد مثلن دختر باشد؟ يعنی آن بابای محترم‌شان اگر همان شهنازشان را به تخت می‌نشاندند چيزی از مردانگی‌شان کم می‌شد؟ يعنی تا همسرشان پسردار نمی‌شد ايشان دست بردار نبودند، هی مدام عوض می‌کردند؟ حالا ايشان هم پاسدار مذهب جعفری هستند يا چی؟ اگر دنبال شاه با مذهب شيعه جعفری هستيم که حج برود، نذری هم بدهد که همين جناب خامنه‌ای هست که.

تابلوی هشتم: حبقوق نبی. توی يک خط مرزی همينطور که نگاه می‌کنيد مقبره پيامبران قوم يهود را می‌بينيد. حبقوق نبی در تويسرکان و دانيال نبی در شوش معروف‌ترين‌های‌شان هستند. خوب اين‌هايی که در ايران هستند عبارتند از جهود يا يهودی يا کليمی؟ لابد بستگی به حرف زدن‌مان دارد.

تابلوی نهم: ربنا. حالا واقعن نمی‌شود با آهنگ شهرام شب‌پره افطار کرد؟ اصلن بی‌زحمت خودکار برداريد همين ربنا را بنويسيد روی کاغذ ببينيد چقدرش را درست می‌نويسيد؟ حالا قرار است از جمهوری اسلامی تندرو برسيم به جمهوری اسلامی کندرو يا چی بلاخره؟ خوب دست آخر ما ربنای شجريان را لازم داريم که با جمهوری اسلامی مخالفت کنيم يا بدون ربنای شجريان افطار از گلوی‌مان پايین نمی‌رود؟

تابلوی دهم: پشت‌بام. اگر يک بابايی مسلمان نباشد ولی از ديکتاتوری رنج بکشد به نظرتان لاجرم بايد برود روی پشت‌بام بگويد الله اکبر؟ مثلن مسيحی‌ها و يهودی‌ها و زرتشتی‌ها خيلی خاطر جمهوری اسلامی را می‌خواهند؟ خوب بروند روی پشت‌بام بگويند يا عيسی، يا موسی؟ يعنی اعتراض به ديکتاتوری هم مثل مجلس شورای اسلامی‌ست که ارمنی و يهودی و زرتشتی اول بايد مسلمان باشند بعد متدين به دين خودشان؟ خوب اگر يکی بگويد تکليف بودايی‌ها و هندوها و طرفداران سای بابا و بی‌دين‌ها روی پشت‌بام چه می‌شود چطور؟ يعنی مملکت مال کسانی‌ست که تعدادشان بيشتر است؟

پوستر نمايشگاه: در يمن و مصر و ليبی و سوريه تازه دارد انقلابيگری مد روز می‌شود، ولی در ايران انقلابيگری از مد افتاده منتها در ايران هنوز تکليف زکريای رازی و شراب شيراز و ربنا و انجمن اسلامی ارامنه و اون جهوده و حاج آقا پدر تاجدار و ما Persian هستيم و زنجيرزنی محرم و بخصوص وضعيت شعارهای روی پشت‌بام معلوم نيست.

می‌دانيد، ما به هزار گرفتاری ماشين آخرين مدل می‌خريم منتها توی باکش به جای بنزين خورش قورمه‌سبزی می‌ريزيم. خوب واقعن راه نمی‌رود. بامزه‌اش اين است که بهمان برمی‌خورد که چرا فلانی گفته خورش ريختی توی باک.

19.8.11

چرا جنبش سبز مرد، چه وقت و چگونه؟

عليرغم جنبه احساسی اعتراضات سياسی که به هر حال نيروی قابل توجهی‌ست اما، به نظر من، از جنبه عقلانی جنبش سبز مرده است. تند نرويد لطفن. اين که چرا جنبش سبز مرده است با اين که چه وقت مرد و اصلن آيا می‌شود چنين جنبشی بميرد موضوعات مختلفی هستند که همه را نمی‌شود با هم مخلوط کرد. اما جواب دادن به اين سوال‌ها ممکن است به فهم بهتر بعضی واکنش‌های اجتماعی اينروزهای جامعه ايرانی کمک کند و درک بهتری برای‌مان بوجود بياورد.

چرا جنبش سبز مرده است؟

علت اصلی مرگ جنبش سبز اين است که جنبش در واقع جرقه حرکت‌های اجتماعی مخالفت با حکومت بود، کاری که می‌شود آن را پرقدرت‌ترين حرکت اجتماعی ايران محسوب کرد. نتيجه اين جرقه، نور تاباندن به محيط عمل سياسی در ايران و روشن شدن مواضع سياسی مهم‌ترين آدم‌های جمهوری اسلامی بود. نتيجه مهم‌تری که از جنبش سبز به دست آمد اتحاد ميان منتقدان و مخالفان داخلی و خارجی و شدت عمل حکومت در برخورد با آن‌ها بود که بلافاصله منجر به از بين رفتن مشروعيت حکومت شد. در واقع جمهوری اسلامی نسبت به کسانی که آن‌ها را عضو انجمن پادشاهی معرفی کرد و نسبت به کسانی که در سی سال گذشته سکانداران سياست خود حکومت بودند به طور يکسان سختگيری کرد. طبيعی‌ست که اين سختگيری ناشی از عدالت‌ورزی حکومت نبود بلکه برای پوشاندن خرابی‌هايی بود که يکی بعد از ديگری از تقلب در انتخابات شروع شد و با حمايت خامنه‌ای از احمدی‌نژاد در نماز جمعه به اوج خودش رسيد و صدای اهل حکومت را هم درآورد. بنابراين جنبش سبز به عنوان يک حرکت اعتراضی بدون خشونت تنها راهی بود که اهل سابق حکومت و منتقدان فعلی می‌توانستند در آن حضور داشته باشند و مخالفان خارجی هم بدون ترس از برچسب خشونت‌طلبی قادر به شرکت در آن باشند.  

جنبش سبز در همين اندازه که توانست باعث شروع حرکت‌های اعتراضی بشود بخوبی عمل کرد ولی نکته‌ی مهم اين است که جنبش سبز نمی‌توانست از حد محرک اوليه يک حرکت اعتراضی تبديل به حکومتی فراگير تحت عنوان حکومت سبز بشود چون تشکيل حکومت مبتنی بر تظاهرات خيابانی نيست. کسانی که در خيابان‌ها به عنوان معترض حضور داشتند از جنبه موضوع "مورد اعتراض" دارای اشتراک هستند ولی در موضوع "پس از اعتراض" کاملن متفاوت از همديگرند. معترضان می‌دانند که جمهوری اسلامی شيوه‌ای نيست که جامعه ايرانی را بشود با آن اداره کرد بنابراين در "موضوع اعتراض" که همان برچيدن مسالمت‌آميز حکومت است اشتراک موضوعی دارند ولی چه گروهی يا چه گروه‌هايی و با چه درصدی از مشارکت سياسی و بر اساس چه برنامه‌ای جامعه‌ی ايرانی "پس از اعتراض" را اداره خواهد کرد؟

اين درست همان اتفاقی‌ست که در روز بعد از رفراندوم "جمهوری اسلامی: آری يا نه" رخ داد و اگر جنبش سبز از شکل جرقه اعتراضات تبديل به حکومت سبز بشود آنوقت تبديل خواهد شد به يک حکومت ايدئولوژيک ديگر که همين جمهوری اسلامی نمونه‌ی مشخص آن است. اگر جنبش سبز با همان کليات اتحاد منتقدان و مخالفان پيش می‌رفت آنوقت تنها چيزی که عايد مردم می‌کرد فقط حضور خيابانی‌شان بود. طبيعی‌ست که اين حضور خيابانی منتهی به يارکشی خيابانی و در انتها قلع و قمع خيابانی مخالفان و منتقدان می‌شد، درست مشابه وضعيتی که همه‌مان در جمهوری اسلامی تجربه‌اش کرده‌ايم.

نکته قابل توجه اين است که همين حالا مردم به چنين حرکتی جواب منفی داده‌اند و همين عامل باعث ماندن آن‌ها در خانه‌های‌شان شده. اسم اين واکنش بی‌عملی سياسی نيست، دقيقن برعکس، اين اسمش عمل سياسی در حوزه اجتماعی‌ست که بازيگران آن مردم هستند.

هر شکلی از حکومت که محصول اعتراضات بدون خشونت فعلی جامعه ايرانی باشد دستکم از اين جنبه که مردم را برای مقاصد سياسی به خيابان بکشد شکست خواهد خورد. پاسخ اين که چرا جمهوری اسلامی برای کشاندن مردم به خيابان‌ها هنوز دست بالا را دارد مربوط است به اجبار مردم در مشارکت فيزيکی در برنامه‌های حکومتی که پاسخ به نيازهای اجتماعی مردم را به حضور خيابانی‌شان موکول کرده. بنابراين موضوع حضور خيابانی مردم در جمهوری اسلامی و به مناسبت‌های سياسی نمی‌تواند نقطه‌ای منفی در رفتار اجتماعی مردم باشد منتها به طور طبيعی اگر حکومت‌های جايگزين جمهوری اسلامی هم به همين سبک مردم‌داری پايبند باشند نتيجه‌ای بهتر از جمهوری اسلامی نخواهند گرفت چنانکه حضور خيابانی مردم در دوران شاه هم نتيجه‌ای در بقای حکومت او نداشت.    
بنابراين جنبش سبز تمام شده چون در يک دوره زمانی مشخص و بر اساس نيازهای اجتماعی مردم و به عنوان يک محرک اعتراضی بدون خشونت بهترين کارکرد ممکن را داشته و حالا حکومت به هيچ ترتيبی قادر نيست شرايط را به پيش از انتخابات برگرداند.

 اما جنبش سبز چه وقت مرد؟

به نظر من، جنبش سبز زمانی مرد که کفه خشونت حکومت سنگين‌تر از کفه هزينه مردم شد. کاملن طبيعی‌ست که قرار نيست مردم عادی کوچه و خيابان تبديل به چريک‌های خيابانی بشوند. ممکن است برای کسانی هنوز چنين فرضياتی وجود داشته باشد که مردم عادی برای رهايی از يک حکومت مستبد چاره‌ای جز چريک شدن ندارند منتها جمهوری اسلامی بهترين نمونه از همين طرز تفکر است که با ارتش 20 ميليونی شروع و حالا با گشت‌های خيابانی و عمليات راپل برای جمع‌آوری تجهيزات ماهواره‌ای ادامه مسير می‌دهد.

مردم يک جامعه بايد بتوانند در شرايط عادی زندگی کنند و به عمر طبيعی‌شان از دنيا بروند و فقط حکومت‌های مکتبی جهان هستند که مردم را به عنوان سربازان آماده به فداکاری در راه مکتب از مسير عادی زندگی دور می‌کنند و برای مرگ ايدئولوژيک آن‌ها ارزش بيشتری قائلند. ايدئولوژی سرباز يا چريک‌پنداری مردم می‌تواند محصول جنبش سبز نيز باشد و مردم عادی از وقوع دوباره چنين وضعيتی بيم دارند و به طور طبيعی از شرکت در برنامه‌ای اضافه بر آنچه همين حالا در جمهوری اسلامی در حال رخ دادن است امتناع می‌کنند. صبح تا ظهر مشارکت چريکی در ادارات و سازمان‌های دولتی و حتی خانه‌داری برای خنثی کردن دسيسه‌های استکبار جهانی و عصر تا شب هم مشارکت چريکی در خيابان‌ها برای مقابله با جمهوری اسلامی.

جنبش سبز وقتی مرد که خشونت جمهوری اسلامی فراتر از اندازه‌های تحمل اجتماعی شد. از اين جنبه می‌شود گفت جمهوری اسلامی پل‌های بازگشت را بکلی ويران کرد و تنها راهی که برای حکومت باقی مانده کشدار کردن زمان است و بس.

منتها مردم عادی جامعه، دستکم از جنبه تجربی، می‌دانند که جمهوری اسلامی راهی برای بازگشت ندارد اما از کشدار بودن زمان استفاده کرده‌اند و در حال سنجش معيارهای بازيگران صحنه هستند. در همين زمان کشدار است که احمدی‌نژاد بسرعت در حال چيدن مهره‌های سياسی‌اش است و رقبای او در حال برانداختن همان مهره‌ها. محبوس کردن ميرحسين و کروبی برای کاهش بازيگران صحنه سياسی‌ست. ولی اين که حبس ميرحسين و کروبی منجر به اوج گرفتن اعتراضات نشده تنها محصول خشونت حکومت نيست بلکه بخش عمده‌ای از آن محصول نتيجه‌گيری عمومی برای روزهای "پس از اعتراض" است. اگر شکل حکومتی "پس از اعتراض" نمونه‌ای کم‌عيب‌تر ولی همچنان جمهوری اسلامی باشد، در نتيجه حکومتی مکتبی‌ست و از جنبه عمومی چندان هم دور از ذهن نيست که با تغيير رهبران، ماهيت حکومت به چيزی واپسگرا نظير وضعيت فعلی تغيير نکند. فقدان پاسخ مناسب به اين شرايط منجر به مرگ جنبش سبز شد.

 آيا می‌شود چنين جنبشی بميرد؟   

به نظر من، مهم‌ترين سوال همين است. جنبش سبز بايد بميرد تا زمينه بروز عقايد مختلف فراهم شود. جنبش سبز به عنوان جرقه اعتراضات نشان داد که مردم صرفنظر از عقايد سياسی‌شان می‌توانند در مورد مخالفت با جمهوری اسلامی متحد بشوند ولی نقاط افتراق متحدان نه تنها جدی‌ست بلکه در صورت اصرار بر اتحاد می‌تواند در شکل حکومتی منجر به از هم پاشيدگی حکومت به قيمت بهره‌برداری مطلق يکی از متحدان بشود، اتفاقی که همين حالا اهل سياست به آن می‌گويند ربودن انقلاب 57 توسط مذهبی‌ها.

جنبش بدون خشونت سبز می‌تواند سرمايه‌ای باشد که در رويارويی با دولت‌های ناکارآمد در ايران دوباره زنده شود و منتقدان و مخالفان را متحد کند ولی حکومت منبعث از جنبش سبز که اصرار بر اتحاد همگانی به قيمت صرفنظر کردن از تفاوت‌ها داشته باشد منجر به ديکتاتوری سبز خواهد شد و اين اتفاقی نيست که کسی بعد از جمهوری اسلامی علاقه‌ای به آن داشته باشد.

12.8.11

جمعه برای زندگی

آی حضرات! "نه" گفتن فقط برای وقتی نيست که آدم از فرط عصبانيت خونش به جوش آمده و حتی اگر خودش نگويد "نه" آن آدمی که مقابلش ايستاده يقين پيدا می‌کند که اين آدم عصبانی می‌خواهد بگويد "نه".

اين "نه" گفتن، به نظرم، بزرگ‌ترين مشکل همه‌ی ماهايی‌ست که از زمين و زمان رودرواسی داريم. آنقدر رودرواسی داريم که برای "نه" نگفتن هم بهانه می‌تراشيم و خودمان را به دردسر می‌اندازيم. خوب وقتی يک چيزی را نمی‌خواهيد، فرقی نمی‌کند چی، رودرواسی نکنيد. بگوييد "نه". می‌گوييد آره و بعد آن کاری را که قرار است انجام بدهيد آنقدر بد انجامش می‌دهيد که نه به درد خودتان می‌خورد، نه به درد کسی که ازتان خواسته برايش انجام بدهيد.

توانايی "نه" گفتن چيزی‌ست که بايد در خودتان ايجادش کنيد. حتی اگر شده برويد جلوی آيینه و با خودتان تمرين کنيد می‌ارزد که اين کار را انجام بدهيد چون وقتی به جا می‌گويید نه و اين را از روی دانستگی‌تان و با شهامت می‌گويید آنوقت تکليف خودتان و ديگران را روشن می‌کنيد و زندگی‌تان راه مشخصی پيدا می‌کند. بعد زندگی‌تان تبديل می‌شود به چيزی که خودتان دوست داريد آن را داشته باشيد.

هيچ دليلی ندارد آدم فقط برای تعارف کردن و "نه " نگفتن راهی را برود که دوستش ندارد. همرنگ جماعت شدن چيزی به ارزش‌های آدم اضافه نمی‌کند. درست برعکس، ارزش آدم‌ها در انجام دادن کاری‌ست که به آن اعتقاد دارند و اتفاقن آن‌ها را از ديگران متمايز می‌کند.

آدم می‌تواند موسيقی متفاوت از ديگران دوست داشته باشد، رنگ متفاوتی برای لباسش انتخاب کند، آرايش سر و صورتش با ديگران فرق داشته باشد. می‌تواند بکلی از ديگران متفاوت باشد ولی اين تفاوت را خودش انتخاب کرده باشد. وقتی توانايی "نه" گفتن داشته باشيد آنوقت زندگی‌تان رنگی به خودش می‌گيرد که شما خواسته‌ايد آن رنگی باشد. تنوع سبک زندگی محصول خلاقيتی‌ست که آدم‌ها بعد از "نه" گفتن به چيزهايی که دوست ندارند به آن دست پيدا می‌کنند.

تصميم بگيريد و از همين امروز به کاری که دوستش نداريد بگويید "نه"، به تقاضايی که منطقی برای پذيرفتنش نداريد بگويید "نه". در عوض توی ذهن و احساس‌تان بگرديد و ببينيد چه چيزی هست که دوست داريد انجامش بدهيد، نترسيد که احساس‌تان به شما بگويد نجاری را بيشتر از درس و دانشگاه دوست داريد. نترسيد که اگر برويد کوزه‌گری ياد بگيريد پس جواب آن‌هايی را که می‌خواهند شما مهندس و دکتر بشويد چه بدهيد. آدمی که برود نجاری و کوزه‌گری کند و عاشق اين کارها باشد دست آخر از مهندس و دکتری که از حرفه‌شان لذت نمی‌برد موفق‌تر است.

تا وقتی به باورهای خودتان اعتماد نکنيد زندگی‌تان آنطوری که دوست داريد نمی‌شود.  




9.8.11

پورزند، اسفندياری

يک روزی اميد روحانی به من تلفن زد که يک سری بيا دفتر روزنامه آزاد. نشانی داد که دفتر روزنامه کجاست و قرار و مدار گذاشتيم. به اين فکر افتاده بودند که روزنامه آزاد يا همان "مناطق آزاد" يک صفحه علمی داشته باشد و برای همين هم به من زنگ زده بودند. اميد روحانی دبير تحريريه بود و عليرضا فرهمند هم سردبير روزنامه. روزی که رفتم يک ساعتی هر سه نفرمان درباره اين که چه چيزی توی صفحه باشد و چه فکرهايی داشتيم حرف زديم و قرار شد از هفته بعد هر روز يک صفحه علمی در روزنامه منتشر بشود. من هم دو نفر از روزنامه‌نگارهای علمی را دعوت به همکاری کردم. شديم سه نفر و البته تعداد بيشتری روزنامه‌نگار که بنا به سفارش يا علاقه برای‌مان می‌نوشتند. 

هفته بعد که رفتيم برای شروع کار معلوم شد جايی برای نشستن‌مان ندارند. اينطرف و آنطرف گشتند و دست آخر گفتند اگر اشکالی ندارد توی اتاق روابط عمومی روزنامه در طبقه دوم بنشينيد و از امکانات آنجا استفاده کنيد تا بعدن فکری برای جای‌تان بکنيم. عليرضا فرهمند راه افتاد به طرف طبقه دوم و من و دو تا همکارم به دنبالش. به دفتر که رسيديم گفت آقای پورزند ميهمان برايت آوردم. يک آقای مرتب و عينک به چشم از پشت ميز بلند شد، دو تا دستش را دراز کرد و بلند گفت آقا خيلی هم عالی. ما از آنروز تا دو ماه بعد هر روز توی اتاق سيامک پورزند می‌نشستيم و صفحه علمی روزنامه را راه می‌انداختيم. من قبل از اين هرگز سیامک پورزند را نديده بودم و بعد از تعطيلی روزنامه هم چند باری توی مراسم فرهنگی ايشان را ديدم و همين. منتها هر بار با محبت تمام از دوران همکاری کوتاه‌مان و هم‌اطاقی بودن‌مان برای اطرافيانش می‌گفت. کمتر آدمی به سرزندگی او ديده بودم. برای همه‌ی ما که در سرويس علمی کار می‌کرديم و هر روز او را می‌ديديم همين خوش مشربی و سرزندگی‌اش جالب بود. يادگاری سيامک پورزند برای من تا وقتی خودش را از بالکن آپارتمانش پرت کرد همين سرزندگی‌اش بود.

اين را نوشتم که بدانيد سيامک پورزند، آنقدری که من او را شناختم، بسيار قابل احترام بود و هنوز هم هست. فکر کردم اول اين را بنويسم که بعد تصور اشتباه پيدا نکنيد.

در چند ماه گذشته با همه‌ی پيشامدهای سیاسی و اجتماعی در ايران اثر بعضی اتفاقات ماندگارتر شده، يا بهتر بگويم، برای من به عنوان يک آدم عادی جامعه بعضی اتفاقات ماندگارتر شده. شايد مهم‌ترين‌های‌شان عبارت باشند مرگ سیامک پورزند و ليلا اسفندياری.

ديروز داشتم فکر می‌کردم که کدام يکی از اين‌ها پيام قوی‌تری به جامعه ايرانی می‌دهند؟ و اين پيام چقدر برای جامعه‌ای که از حکومت مذهبی چيزی جز ضرب و شتم و زندان و محدوديت نديده راهی به طرف زندگی و انتخاب فردی باز می‌کند؟

می‌توانيد با حرفم موافق نباشید، دليل‌تان هر چه که هست محترم است. اما برای من، پيامی که سيامک پورزند با خودکشی‌اش به جامعه می‌دهد بسيار ناکارآتر از پیامی‌ست که ليلا اسفندياری به جامعه منتقل می‌کند. از اين جنبه به موضوع نگاه کنيد که کوهنوردی و فتح قله‌ها دستکم از جنبه زندگی روزمره چيزی را در زندگی مردم عادی تغيير نمی‌دهد. منتها مقاومت آدم‌ها در ادامه دادن راهی که به طور شخصی برای‌شان مهم است، حتی اگر به قيمت جان‌شان تمام بشود، برای جامعه‌ای که تمام هم و غم حکومتش يکسان کردن باورهای عمومی و تبعيت از يک نظام فکری مشخص و محدود است چيزی بيش از يک راه شخصی‌ست.

پيام سيامک پورزند، با همه ستمی که بر او رفت که قابل انکار هم نيست، معنی‌اش اين است که حکومت می‌تواند ناراضی‌ها را متقاعد کند که خودکشی کنند چون از جنبه زورمداری قدرت مقابله با حکومت را ندارند. در عوض پيام ليلا اسفندياری يعنی حتی اگر حکومت می‌خواهد مردم را دستجمعی به کائنات بفرستد ولی هنوز برای کسانی روی زمين زندگی يعنی رسیدن به چيزی که خودشان حد و حدود آن را تعيين می‌کنند ولو که نتيجه‌اش اثر بلافصلی در زندگی همسايه يا همخانه‌شان هم نداشته باشد.

7.8.11

هفت روز هفته

روز اول. يک عده‌ای دختر و پسر جوان و بعضی خانواده‌ها رفته‌اند توی يک پارک و شروع کرده‌اند آب پاشيدن به همديگر بعد رئيس پليس تهران گفته که اين کار خلاف شئون اسلام بوده. همين داستان در بندرعباس هم تکرار شده و جانشین فرمانده پلیس استان هرمزگان فرموده‌اند که بعضی از حاضران بطری‌های آب معدنی در دست داشته‌اند که از مصادیق روزه خواری محسوب می‌شود و آب در ماه رمضان به عنوان یکی از عوامل باطل کننده روزه مطرح است. آنوقت توی همين شهر تهران اهل دولت هواپيما فرستاده‌اند توی آسمان که از بالا روی شهر آب بپاشند که آلودگی هوا برطرف بشود بعد هيچکس مسئولش را نمی‌گيرد که خلاف شئون عقل رفتار کرده. بندرعباس هم کنار خليج فارس است و آب توی بطری که از مصاديق روزه‌خواری‌ست لابد کل خليج فارس هم عين کفر است. حالا اين جوان‌ها که شئون اسلام را اينطوری خدشه‌دار کرده‌اند. آقای منتظری و احمد قابل و حسن يوسفی اشکوری هم که يک جور ديگری شئون اسلام را خدشه‌دار کرده‌اند. بنابراين تنها راهی که می‌ماند و نظر آقايان پليس را از جنبه رعايت شئونات اسلام تأمين می‌کند همين ادای فريضه نماز جماعت به امامت سردار سرتيپ زارعی‌ست. راستی چه خبر از ايشون؟ ... نميان سخنرانی قبل از خطبه‌های نماز جمعه؟ ... رهنمودی، توصيه‌ای چيزی ندارن برای ارتقاء شئونات اسلامی؟

روز دوم. داستان توافقنامه ميان مالزی و استراليا در مورد پناهجويان خيلی مايه دردسر دولت استراليا شده. درست از روز 25 جولای که قرارداد امضا شد دولت استراليا اعلام کرد که هر کسی به طور غيرقانونی وارد استراليا بشود او را در هر سن و سالی که هست می‌فرستند مالزی تا پناهندگی‌اش را همانجا اعلام کند. ديروز سناتور باب براون، رهبر سبزها، اعلام کرد که با وجود اين که سبزها در دولت ائتلافی شرکت دارند ولی با اين تصميم دولت کاملن مخالفند منتها سبزها بنا ندارند با خروج از کابينه زمينه سقوط دولت را فراهم کنند چون اگر محافظه‌کارها دولت را در دست بگيرند اوضاع بدتر از اين می‌شود. البته حرف باب براون که اوضاع بدتر می‌شود هيچ وجهی ندارد چون بدتر شدن اوضاع يعنی مثلن دولت محافظه‌کار هر قايقی را که بطور غيرقانونی وارد آب‌های استراليا می‌شود ببندد به تير که همه غرق بشوند در غير اينصورت بدترين حالت همين چيزی‌ست که پناهجويان را می‌فرستند به کشوری که خودش عضو کنوانسيون حقوق پناهجويان نيست. از ديروز يک اتفاق تازه‌تری هم افتاده که عبارت است از اعلام اعتصاب غذا در اردوگاه پناهجويان جزيره کريسمس. جوليا گيلارد، نخست وزير استراليا، اعلام کرده که اگر اعتصاب غذايی در کار باشد باز هم دولت از برنامه‌ای که دارد دست نمی‌کشد. منتها امروز کريس براون، وزير مهاجرت، به رسانه‌ها گفته که بعضی از پناهجويان به مناسبت ماه رمضان روزه می‌گيرند و اين برای بعضی‌ها تصور اعتصاب غذا را به وجود آورده. به نظرم همان اعتصاب غذا درست است و دولت کارگری استراليا کم‌کم دارد شروع می‌کند به وارونه حرف زدن. فعلن دولت روز به روز دارد در برنامه‌های اقتصادی‌اش خرابی به بار می‌آورد و يکی از پيش‌بينی‌های اجتماعی اين است که نارضايتی مردم سر از اعتراضات گسترده خيابانی دربياورد. داستان پناهجويان يک جوری کاهش فشار سياسی از روی دوش دولت است که اگر به اعتصاب غذا در اردوگاه‌ها بکشد آنوقت سبزها مجبورند برای فرار از مسئوليت از کابينه خارج بشوند و در نتيجه دولت سقوط می‌کند. همين موضوع را که دنبال می‌کنيد متوجه می‌شويد چرا کشوری مثل استراليا که اينهمه از خاورميانه دور است در مناقشات آنجا فعالانه شرکت می‌کند. خوب وقتی عمده پناهجويان از آنجا می‌آيند يعنی عمق نفوذ سياسی استراليا به خاورميانه هم می‌رسد. لابد بعد از ماه رمضان اعلام می‌کنند پناهجويان مشغول انجام روزه مستحبی هستند.  

روز سوم. احمد زيدآبادی آمده است مرخصی و واقعن همه خوشحالند که با همه‌ی فشارهای روحی و جسمی باز هم مقاوم است و مايه افتخار همه‌ی فعالان سياسی‌ست. روزنامه‌نگاران هم توی هر خط و دسته‌ای که هستند دستکم درباره زيدآبادی همه‌شان به او افتخار می‌کنند. حالا توی اين همه خوشحالی و ديد و بازديد يک سر و صدايی هم درست شده که بگذاريد زيدآبادی با خانواده‌اش تنها باشد و يک کمی هم حرف‌های رختخوابی چاشنی‌اش کرده‌اند. عقل هم چيز خوبی‌ست واقعن. حالا فرض کنيد هيچکس نمی‌رفت ديدن زيدآبادی يا باقی زندانيان سياسی که می‌آيند مرخصی که آن‌ها با خانواده‌های‌شان تنها باشند. بعد همين‌هايی که حالا می‌گويند چرا تنهای‌شان نمی‌گذاريد از آنطرفی می‌شدند که هيچکس سراغ زندانيان سياسی را نمی‌گيرد و اين‌ها در غربت می‌آيند و می‌روند و هزار جور حرف ديگر. يعنی يک عده‌ای نشسته‌اند برای علاقمندی ديگران معيار تعيین می‌کنند. اتفاقن آنطرفی‌اش هم رخ داده بود. دو سال پيش يک وبلاگ نويسی مدتی رفته به خودش استراحت داده بود و نمی‌نوشت. اسمش هم مستعار است. يکی راه افتاده بود که ايشان را گرفته‌اند و ملت چرا هيچ کاری نمی‌کنيد. بعد معلوم شد ايشان يک مدتی نمی‌نوشته و گرفتار کارهای ديگرش بوده. حالا شده حکايت اون بابايی که توی داروخانه دنبال ميخ خريدن بود.

روز چهارم. از ميانه سال 2012 يک ماليات جديد به عنوان "ماليات کربن" در استرالیا اخذ می‌شود. از کی؟ از هر کسی که چيزی می‌فروشد يا توليد می‌کند، يعنی از صنايع معدنی گرفته تا فروشگاه‌های مواد غذايی. برنامه‌ای که دولت استراليا برای ماليات دارد بر اين اساس است که صنايع انرژی‌های تجديد شونده را تقويت کند و اين از جنبه اقتصادی قابل توجيه است. يعنی استراليا را به عنوان يکی از صادرکنندگان تجهيزات توليد برق از منابع طبيعی مثل خورشيد و باد و موج مطرح می‌کند منتها اين اتفاق به شرطی رخ خواهد داد که اصلن چنين صنايعی بتوانند شروع به کار کنند. ماليات جديد مانع حرکت صنايع می‌شود و در نتيجه آن چيزی که از ماليات به دست خواهد آمد عبارت است از گرانی بيشتر. نتايج يک نظرسنجی از صاحبان مشاغل کوچک نشان داده بعد از شروع دريافت اين ماليات حدود 80 درصدشان بسته خواهند شد. ولی يک دو دستگی هم در ميان صاحبان مشاغل کوچک رخ داده. يک گروهی‌شان که حدود 6 درصد می‌شوند گفته‌اند که بخشی از اين ماليات را به قيمت کالاهای‌شان اضافه می‌کنند و در نتيجه خريداران بايد کالاهای کمی گرانتر بخرند. 38 درصد گفته‌اند که ماليات را حتی در صورتی که کسب و کارشان بسته بشود به قيمت کالاها اضافه نمی‌کنند چون اضافه کردن قيمت باعث می‌شود کسی از آن‌ها خريد نکند و اصولن از کسادی بازار تعطيل می‌کنند. ولی 56 درصد گفته‌اند تمام افزايش ماليات را به خريداران منتقل می‌کنند چون کسب و کار آن‌ها که تعطيل بشود هيچ چاره‌ای جز دست به گريبان شدن با فقر ندارند بنابراين خريداران می‌توانند تصميم بگيرند بخرند يا نخرند. دولت استراليا يک راهی گذاشته پيش پای کاسب‌ها. گفته‌ است هر چقدر که کسب و کارتان کمتر به محيط زيست صدمه بزند بهتان تخفيف بيشتری می‌دهيم و برويد بگرديد راهش را پيدا کنيد. مثلن اگر  آرايشگاه داريد و کولرتان صبح تا شب روشن است هر چقدر که برق کمتری مصرف کنيد ماليات کمتری هم می‌دهيد. خوب اين حرف در مورد استراليا که اصولن جامعه محافظه‌کاری‌ست تبديل می‌شود به عقب افتادگی. دليلش اين است که مردم برای خرج نکردن زمينه بيشتری دارند و حالا که مخارج‌شان مساوی می‌شود با ماليات بيشتر پس همان بهتر که کمتر خرج کنند و کمتر ماليات بدهند. فکر کنيد چند سال ديگر توی خيابان‌های استراليا به جای تاکسی سوار ريکشا بشويد. من خيلی منتظرم که بزودی دوچرخه‌های خانوادگی هم توی خيابان‌ها راه بيفتند ... خيلی هم بعيد نيست خزينه و حمام عمومی هم درست کنند ...  

روز پنجم. اوايل انقلاب يک گروه پاسدار يک کسی را توی جاده کمربندی خرمشهر گرفتند به قصد کشت زدند. خيلی سر و صدای موضوع توی شهر پيچيد. من خيلی خوب همه داستان يادم مانده. علت اين کار مربوط می‌شد به حمايت آن بابا از جدايی‌طلبان خلق عرب. همان بابا مدت‌ها به مناسبت شغلی که داشت هر جايی توی دبيرستان‌های شهر که درس داشت يک کيسه لباس‌های خونی آن شبش را به محصل‌ها نشان می‌داد که ببينيد با من چه کردند. توی يک مدرسه‌ای هم رفت توی مراسم صبحگاهی و لباس‌هايش را نشان داد و يک ربعی هم سخنرانی کرد. من همانجا بودم و خودم می‌شنيدم. يک سال بعد از انقلاب و درست قبل از شروع جنگ همان بابا را گرفتند انداختند زندان به اتهام اين که با عراقی‌ها در ارتباط است و يکی از رهبران خلق عرب خوزستان است. دادگاه و اين چيزهايش هم در اهواز برگزار شد و باز من خيلی خوب يادم هست. حالا بماند که ... خلاصه که يک جوری تبعيد شد به قم. حالا توی داستان ربنای جديدی که از صدا و سيما پخش می‌شود ياد همان بابا افتادم. حالا من آدم مذهبی نيستم منتها شجريان خودش قاری قرآن بوده و دستکم به اندازه همه هنرمندان ديگر نشان داده که وطنپرست است و آهنگ‌های وطنپرستانه‌اش هم کم نيستند. آنوقت صدای ايشان را ممنوع می‌کنند بعد آدم ياد آن وقايع اول انقلاب در خرمشهر می‌افتد. فکر کنيد چند تا آدم غيرمذهبی  ربنای شجريان را می‌شنيدند و لذت می‌بردند؟ حالا خلاصه کم مانده جمهوری اسلامی شروع کند به جستجو توی قبايل بدوی مغولستان بلکه يکی از نوه نتيجه‌های بلافصل چنگيزخان را پيدا کنند بگذارند رئيس جمهوری ... حاجی! اسکندر ... اونطرفايی اسکندر فراموش نشه بی‌زحمت ...

روز ششم. مايک ران، سروزير ايالت استراليای جنوبی که مرکز آن شهر آدليد است، برای يک سفر تجاری رفته بود هند. در جريان جلسه‌اش با وزير تجارت هند به او خبر دادند که اعضای حزب کارگر در ايالت که خود او رهبر آن بود از او حمايت نمی‌کنند و ترجيح می‌دهند جی ويثريل، وزير آموزش و پرورش، به عنوان رهبر حزب و سروزير ايالت شروع به کار کند. يعنی يک چيزی شبيه به وضعيت متکی وزير سابق امور خارجه کودتاچی‌ها. نتيجه اين که سروزير مجبور شد سفرش را نيمه کاره رها کند و برگردد به آدليد. حالا رسانه‌ها خبر داده‌اند که ايشان قرار است روز دوشنبه اعلام کند که آيا از مقام خودش کنار می‌رود يا برنامه ديگری دارد. همان وقتی که خبر عدم حمايت حزب از او منتشر شد از قول او گفته شد که در دولتش کودتا شده و اين برای يک کشور توسعه يافته شرم‌آور است. منتها سال گذشته نخست وزير استراليا هم در عرض يک شب و با اتفاقی که خيلی‌ها اسمش را کودتا گذاشتند کنار گذاشته شد و معاونش جای او را گرفت. بنابراين سنت کودتای حزبی دستکم در مورد حزب کارگر از رده‌های بالاتر شروع شده و حالا به ايالت‌ها رسيده. مايک ران متعلق به جناح راست حزب کارگر است ولی جی ويثريل جزو چپ‌های اين حزب است. به طور سنتی چپ‌های حزب کارگر خيلی به حزب محافظه‌کار نزديک‌ترند و هر وقت که نيروی کارگرها و محافظه‌کارها يک اندازه است چپ‌های حزب کارگر قدرت را به دست می‌گيرند تا دولت از دست حزب کارگر خارج نشود. منتها هر دو جناح حزب کارگر در يک چيزی مشترکند. اشتراک‌شان در اين است که برنامه اقتصادی درست و درمانی ندارند و همين باعث می‌شود حتی وقتی چپ‌ها قدرت را در دست می‌گيرند دست آخر به همانجايی برسند که راست‌ها رسيده‌اند و در نتيجه دولت را از دست می‌دهند. حالا البته محافظه‌کارهای استراليا هم آدم و برنامه درست و حسابی ندارند و همين شده که احزاب کوچک‌تر که در اين مواقع موجب تغيير دولت می‌شوند مردد مانده‌اند. بامزه‌ترين قسمت داستان اين خواهد بود که مايک ران اعلام کند از مقامش کنار نمی‌رود و وزيرش را عوض کند. در اينحالت فی‌الفور دولت سقوط می‌کند ... البته در چنين حالتی در جمهوری اسلامی می‌ريزند بدحجاب‌ها را می‌گيرند ... شايد هم محض خنده با هواپيما آب بپاشند روی شهر ...

روز هفتم. من فکر می‌کنم به هر کجا که می‌رويد آسمان يکرنگ است و قرار هم نيست رنگ‌های عجيب و غريب داشته باشد. منتها اگر کسی فکر می‌کند که به هر کجا که می‌رود آسمان يکرنگ است يعنی اصلن زندگی چه معنی دارد کاملن اشتباه می‌کند. آدم خودش به زندگی‌اش و به آسمانش رنگ می‌دهد. هر کسی دست خودش است که با زندگی‌اش چه کار می‌کند. برنامه زندگی و طرح آدم برای رسيدن به هدف‌های زندگی هم از آسمان ارسال نمی‌شود. با گريه و زاری و نذر و نياز هم کاری پيش نمی‌رود. برای کسی که بجنبد کار نشد ندارد و همين که روی يک تکه کاغذ بنويسيد می‌خواهيد با زندگی‌تان چه کار کنيد و راه‌های منطقی، نه احمدی‌نژادی، برای رسيدن به نوع زندگی دلخواه‌تان را پيدا کنيد به چيزی که می‌خواهيد می‌رسيد. اصل مهم اين است که روی زمين زندگی کنيد و خيالبافی توی آسمان‌ها را بگذاريد کنار. در ضمن مهم نيست که ديگران درباره نوع زندگی‌تان چه فکری می‌کنند، مهم خودتان هستيد که از زندگی‌تان لذت ببريد ... فقط يادتان باشد روی زمين زندگی کنيد ...