31.7.11

هفت روز هفته

روز اول. امروز آمنه بهرامی قهرمان ملی ما و مجيد موحد مايه شرم همه‌ی ماست. آمنه بهرامی در جامعه‌ای از قصاص گذشت کرد که حتی اگر به صورتش اسيد هم پاشيده نمی‌شد ولی ممکن بود پليس ايران او را به خاطر زيبايی يا بدحجابی‌اش بيندازد زندان و هزار جور وصله نامربوط هم به او بچسباند. ممکن بود بسيج او را بگيرد و عاقبتش بشود زهرا بنی‌يعقوب. ممکن بود توی يکی از همين خانه‌هايی که اراذل و اوباش از در و ديوار آن بالا می‌روند و به اهل خانه تجاوز می‌کنند گرفتار بشود و بعد پليس و آقابالاسرهای جامعه به جای تاديب اوباش به او بگويند خودش عامل مورد تجاوز قرار گرفتن بوده. توی اين اوضاع وقتی کسی گذشت می‌کند يعنی به جای همه‌ی زنان دارد از همه‌ی ظلم‌هايی که بهشان می‌شود گذشت می‌کند. و مجيد موحد نشانه همه‌ی رذالت‌های اجتماعی ايران است و همين است که مايه شرم همه‌ی ماست.   

روز دوم. امامعلی رحمان، رئیس جمهوری تاجیکستان، اعلام کرده که به مناسبت بیستمین سالگرد استقلال این کشور، پانزده هزار زندانی، اوایل ماه سپتامبر آزاد می‌شوند و یا دوره حبس‌شان کاهش پيدا می‌کند. البته حبس ابدی‌ها، و مجرمان جنايی شامل حال اين دستور نمی‌شوند. حالا يک کمی حساب و کتاب کنيم. تاجيکستان حدود 8 ميليون نفر جمعيت دارد. اگر همين 15 هزار زندانی را هم حساب کنيم آنوقت از هر 533 نفری که در اين کشور زندگی می‌کنند يکی‌شان زندانی‌ست. مساحت تاجيکستان 143100 کيلومتر مربع است و نسبت جمعيت به مساحت می‌شود 55 نفر در هر کيلومتر مربع. خوب حالا وقتی محاسبه می‌کنيد می‌بينيد پليس تاجيکستان هر 10 کيلومتری که توی يک مسيری رفته يک نفر را زندانی کرده. اين محاسبه را فقط با همين 15 هزار زندانی انجام دادم و لابد اوضاع را که با مابقی زندانی‌های جرايم ديگر حساب کنيم از اين هم جالب‌تر می‌شود. برای اين که دست‌تان بيايد اوضاع چطوری‌ست اين را هم يادتان بماند که از برای هر صد هزار نفری که در تاجيکستان زندگی می‌کنند فقط 212 پزشک وجود دارد. آنوقت تاجيکستان تنها کشوری در دنياست که تعداد مبتلايان به فلج اطفال در آن رو به افزايش است. امامعلی رحمان بعد از 19 سال رياست جمهوری خيلی رکورددار زندانی کردن مردم و بيمار کردن‌شان است.

روز سوم. هيچ شباهتی بين رفسنجانی با مصدق و اميرکبير وجود ندارد منتها کسی که در دوران مصدق زندگی کرده و کودتای 28 مرداد را ديده، و بعدتر کتابی درباره اميرکبير نوشته با همه بی‌شباهتی‌اش با اين دو نفر ولی در دنيای سياست دو تا درس بزرگ از هردوی‌شان گرفته. درس اول اين که يک شاه مست يا دربارپرور اگر دستور قتل نخست وزيرش را صادر نکند دست‌کم می‌تواند او را تا زمان مرگ خانه‌نشين کند. و دوم اين که طولی نمی‌کشد که در همان خيابانی که فرياد "يا مرگ يا مصدق" را می‌شنويد فرياد "جاويد شاه" را هم بشنويد. بنابراين رفسنجانی راهی را انتخاب کرده که هر بار صدای يکی از طرفين منازعه‌های سياسی بلند می‌شود منتها اين راه او را در نقطه‌ای قرار داده که هر بار برای خلاص شدن از بحران‌ها به دنبال او می‌فرستند برای همين هم اسم کتاب "عبور از بحران" با شرايطی که او برای خودش درست کرده خيلی هم بی‌مسما نيست. خوب حالا می‌شود تشکيل هيات حل اختلاف را از اين منظر نگاه کرد. از جنبه‌ی عملی هر کسی از طيف اصلاح‌طلبان، اعم از سازشکار يا زندانی، بتواند وارد مجلس بشود ورود او ناشی از ناچاری حکومت است. اگر دار و دسته احمدی‌نژاد انتخابات را برگزار کنند، آنوقت تبليغات شهری و روستايی دولت حتی بدون صدا و سيما هم می‌تواند بيشتر آرای کسانی را که به هر دليلی در انتخابات شرکت می‌کنند را جذب کند. علتش اين است که صدا و سيما به طور افراطی همه مخالفت‌های معترضان را به مخالفت با ولايت فقيه نسبت داده و در نتيجه تمام زندان‌ها و شکنجه‌ها و کشته‌ها را هم به حساب مخالفت با خامنه‌ای گذاشته. احمدی‌نژاد هم از همين اهرم استفاده کرده و چوب لای چرخ دولت گذاشتن‌ها را هم به حساب خامنه‌ای گذاشته. از جنبه اجتماعی هم فعلن خامنه‌ای بدنام‌ترين شخصيت سياسی جمهوری اسلامی‌ست. بنابراين اگر کسی بخواهد رأی بدهد به طرف مخالف خامنه‌ای رأی می‌دهد. اما اگر شورای نگهبان از اساس اجازه ندهد کانديداهای طرفدار احمدی‌نژاد وارد انتخابات بشوند آنوقت تنها راهی که برای رأی آوردن طرفداران خامنه‌ای می‌ماند اين است که رأی تقلبی به اسم‌شان بريزند توی صندوق‌ها که از جنبه ظاهری هم که شده تعداد آرا ريخته شده به يک حدنصابی برسد. باز هم بزن بزن بر سر شمارش و ابطال توسط شورای نگهبان و دم و دستگاه احمدی‌نژاد پيش می‌آيد. پس ورود اصلاح‌طلبان به انتخابات اين مزيت را برای طرفين دارد که تنش ميان کانديداهای طرفين را کاهش می‌دهد و ايضن تا حدود قابل توجهی چهره‌ی انتخابات را برای مردم بلاتکليف اصلاح می‌کند. منتها اگر اين اتفاق بيفتد آنوقت معنی‌اش اين است که رفسنجانی توانسته با رايزنی حکومت را قانع کند که اصلاح‌طلبان را در مجلس سهيم کند و اين يعنی برگ برنده رفسنجانی. منتها خامنه‌ای برای اين که منافع برگ برنده رفسنجانی را کمرنگ کند هيات حل اختلاف را به راه انداخته و اين در حالی‌ست که هاشمی شاهرودی اگر در حل اختلافات قدرتمند بود دستکم در قوه قضايیه می‌توانست کاری از پيش ببرد. ايشان در حد خلاص شدن وبلاگ‌نويس‌ها هم کاری از پيش نبرد و واضح است که در باقی اختلافات قوای ديگر اصولن کاره‌ای نخواهد بود، قدرت اجرايی هم که ندارد. می‌شود حدس زد که حکومت ناچار شده بعضی از اصلاح‌طلب‌ها را در انتخابات شرکت بدهد و از حالا دارد برای سرشکستگی‌اش مردم را به دنبال نخود سياه می‌فرستد. موتلفه‌ای‌ها اولين گروهی بودند که متوجه داستان شدند و اين از همه بامزه‌تر است.

روز چهارم. با وجود موفقيت سال گذشته آنا بلای، سروزير ايالت کوئينزلند، در مديريت سيل که يکی از بهترين مديريت‌های مقابله به بلايای طبيعی در جهان بود اينروزها اوضاع مديريت سياسی و اقتصادی او منجر به بالا گرفتن انتقادها عليه او شده. می‌شود گفت در انتخابات بعدی که قرار است در سال 2012 برگزار بشود رقيب بلای يعنی کمپبل نيومن، از ائتلاف احزاب ليبرال و ملی به عنوان سروزير رای بياورد. البته اوضاع سياسی آنا بلای وقتی خراب‌تر شد که زبان سرخ ايشان سر سبزشان را به باد داد. سه ماه پيش در يک مصاحبه خطاب به مردم گفت که کوئينزلند را بايد کوئينزلندی‌ها درست کنند و اين حرف اشاره تندی بود به کمپبل نيومن که اصلن اهل ايالت تاسمانياست. منتها گرفتاری در اين بود که کمپبل نيومن سال‌های سال شهردار بريزبن، مرکز ايالت کوئينزلند، بوده و امسال برای شرکت در انتخابات از سمت شهرداری استعفا داد. کارنامه شهرداری کمپبل نيومن هم قابل قبول بوده و شهر بريزبن را به يکی از شهرهای زيبای استراليا تبديل کرده. البته مهمترين خطای سياسی آنا بلای در اين بود که وقتی ايالت کوئينزلند برای کسب درآمد معادنش نياز به نيروی متخصص خارجی دارد و برای همين هم مهاجران را دعوت می‌کند تا به اين ايالت بيايند آنوقت در مورد اين که چه کسی بايد ايالت را بسازد برخورد تبعيض آميز می‌کند و اين يعنی همه‌ی آن دعوت کردن‌ها بی‌جا بوده و ايشان و طرفدارانش بيشتر مايلند از دسترنج ديگران به نفع ملی‌گرايی خودشان استفاده کنند. تقريبن در همه جای استراليا هر بار که يکی از سياستمداران شروع کرده به طبل ملی‌گرايی بکوبد منجر به سقوط خودش و حزبش شده منتها اين آخرين حربه‌ی سياستمدارانی‌ست که پيشاپيش از موقعيت باخت خودشان مطمئن شده‌اند. آنا بلای اولين سروزير زن استراليا بود و همحزبی او جوليا گيلارد هم اولين نخست وزير زن استراليا.  

روز پنجم. طرف آمده ابرويش را درست کند زده چشمش را کور کرده. حالا شده حکايت سرتيپ رستم قاسمی، فرمانده قرارگاه خاتم الانبیاء که قرار است وزير نفت بشود. ايشان گفته که در قرارگاه خاتم الانبیاء با لباس شخصی به کارها رسیدگی کرده و "در این سالها به ندرت لباس نظامی" پوشیده. توی اين اتفاقات بعد از انتخابات دو دسته آدم خيلی بدنام شدند يکی نفرات بسيج سپاه يکی هم لباس شخصی‌ها. حالا ايشان چطوری حساب کرده که در حالی که نظامی‌ست اما خودش را لباس شخصی معرفی کند که آبرومندانه‌تر باشد يعنی خيلی معلوم است لباس شخصی بودن توی اين اوضاع بهتر است. در ضمن فرموده‌اند که به خاطر مسئولیتی که در این قرارگاه داشته از سوی اروپا و امریکا تحریم شده ولی وزير که بشوند وضعيت فرق می‌کند. در واقع اينجوری هم می‌شود که آدم هنوز نيامده توی دفتر کارش کارمندان برايش جوک درست کنند.     

روز ششم. اين فقط کشورهای فقير يا توسعه نيافته نيستند که وقتی اوضاع اقتصادی‌شان خراب می‌شود دچار  بحران‌های اجتماعی می‌شوند. از بعد از رکود اقتصادی آمار جرم و جنايت در همه جای دنيا افزايش پيدا کرده. منتها در يک جاهايی مثل استراليا که از رکود اقتصادی جان به در برده بودند يک کمی عجيب شده که جرم و جنايت افزايش پيدا کند ولی حالا که اينطور شده دولت می‌گويد آثار رکود اقتصادی تازه به استراليا رسيده و کمک‌های مالی دولت نتوانسته آنطوری که لازم بوده طبقه متوسط را از خطر رها کند. حالا تازگی‌ها دلار استراليا هم گران‌تر شده و بهای کالا و خدمات افزايش پيدا کرده. اگر ارزش پول در کشورهای ديگر بالا برود آنوقت سيل واردات ارزان حتی اگر به قيمت رکود توليدات داخلی تمام می‌شد ولی به طبقه متوسط کمک می‌کرد تا کالاهای بهتر را ارزان‌تر بخرند منتها وقتی کالايی وارد استراليا می‌شود اصولن به دليل دوری مسافت قيمت نهايی کالا گران از آب درمی‌آيد و آنوقت قيمت کالای وارداتی و داخلی شبيه می‌شود و چون هر دو گران هستند قدرت خريد مردم کمتر می‌شود. يکی از بارزترين نشانه‌های فشار اقتصادی در استراليا افزايش جرايم مسلحانه در شهرهایی‌ست که از جنبه رفاهی وضعيت بهتری دارند چون اختلاف طبقاتی در اين شهرها بيشتر ديده می‌شود. تازگی‌ها شهر ساحلی گلد کوست دچار اين بحران شده و پليس اعلام کرده که فقط در شب شنبه هزار تماس تلفنی برای اعلام وقوع بزهکاری از شهروندان دريافت کرده. همين اوضاع باعث شده تا تعداد نيروی پليس در اين شهر زيادتر بشود منتها اواخر هفته گذشته يکی از مسولان پليس ايالتی اعلام کرد تعداد نيروهای پليس که بخاطر درآمد بهتر شرکت‌های معدنی از کار در اداره پليس استعفا می‌دهند نگران کننده‌ست و دولت بايد حقوق نيروی پليس را افزايش بدهد. يک فقره از آمار پليس اين بود که 60 نفر نيروی جديد را استخدام کرده ولی 37 نفرشان سه ماه بعد استعفا داده‌اند تا به عنوان کارگر و راننده ليفتراک بروند توی شرکت‌های معدنی کار کنند.

روز هفتم. همين روزها يک دستور نان خامه‌ای می‌گذارم روی وبلاگ که بتوانيد نان خامه‌ای درست کنيد. اما برای درست کردن نان خامه‌ای نياز به يک موسيقی خيلی ساز اند ضربی داريد. موسيقی‌تان را آماده کنيد تا دستور پخت را بنويسم.

30.7.11

جمعه برای زندگی

حالا البته ما اولين ملتی توی دنيا نيستيم که با يک حکومت "آج از تو" طرفيم، آخرين ملت دنيا هم نيستيم. خوب آدم وقتی حرف از دردسرهای خودش می‌افتد به نظرش می‌رسد همه دنيا رفته‌اند و ما مانده‌ايم با گرفتاری‌هايی که حالا کی حل‌شان کند. منتها درست برعکس است. يعنی اگر بنا بود اين حکومت‌های "آج از تو" پايدار بمانند آنوقت در همين ايران بايد هنوز با آقازاده تيمور لنگ سر و کله می‌زديم. قديم‌ترها يک راه‌هايی مثل شعر برای بازگو کردن گرفتاری‌ها بوده که هنوز هم هست منتهای مراتب ما ايرانی‌ها با واسطه و بدون واسطه خودمان يک چيزهايی به بازگو کردن گرفتاری‌های‌مان اضافه کرده‌ايم. معروف‌ترينش عبارت است از تعريف کردن بدبختی‌های‌مان برای همديگر تا جايی که طرف مقابل‌مان از زندگی سير بشود و شروع کند به نفرين کردن و بد و بيراه گفتن به زندگی. در اين راه آنقدر پيشرفت کرده‌ايم که زار زار گريه کردن برای‌مان راحت‌تر از خنديدن است. حالا يک دار و دسته‌ای آمده‌اند که با همين زار زار گريه کردن و تعريف بدبختی‌های همه دنيا برای ما کارمان را ساده‌تر کرده‌اند.

اين را اضافه کنيد به اين که برای خيلی از ماها زندگی کردن چيز قبيحی‌ست. مثلن اگر به يک آدمی که کلسترول اضافه دارد می‌کشدش بگوييد بابا بلند شو کفش ورزشی بپوش برو توی خيابان راه برو يکی از جواب‌های اوليه‌اش اين است که ای آقا اين کارها از ما گذشته، يا حالا در و همسايه چی ميگن.

ببين آقای محترم، خانم عزيز، زندگی کردن توی همين دنيا بدون ناله و زاری هم امکانپذيره. توی انتخابات هم تقلب شده منتها با اشک ريختن نميشه اون وضعيت رو تغيير داد. برای معترض بودن هم بايد اول سالم باشين چون قرار نيست بعد که اعتراض کردين و اوضاع درست شد از فرط ناراحتی و هزار جور درد و بيماری نتونين از نتيجه‌ای که به دست آوردين استفاده کنين. در مورد اين که با گريه و زاری ميشه يک جايی در کائنات رو آباد کرد هم فعلن کسی از اون طرف به اينطرف مسافرت نکرده که خبر بده جايی آباد شده يا نه. از همه مهم‌تر اينه که همين يکبار رو زندگی می‌کنين ... اين رو روزی چند بار به خودتون بگين ... همين يکبار رو زندگی می‌کنين ... و همين حضرات "آج از تو" هم شامل همين قانون فقط يکبار زندگی می‌کنين هستند. بنابراين اگر اين يکبار رو زندگی نکنين يا با هزار جور درد و بيماری همراهش کنين اولين کسی که گرفتاری‌هاش رو تحمل می‌کنه شخص شخيص خودتون هستين. به هر کسی هم که رأی دادين اون آدم قادر نيست درد شما رو تحمل کنه ولی ممکنه آدم‌های اطراف‌تون که خيلی هم بهشون علاقمند هستين روی دست اونا بيفتين. حتی در اون صورت هم باز کسی که زندگی نکرده خودتون هستين.

خوب به جای نک و ناله کردن بلند شين يک کمی به خودتون برسين و از خودتون انرژی بگيرين. هيچ اشکالی پيش نمياد که بزنين و برقصين. اگه قراره جامعه درست بشه اولين چيزی که بايد درست بشه همين خود ما مردم هستيم که بايد از خودمون شروع کنيم و ياد بگيريم زندگی کنيم. زندگی کردن اتفاق خوبيه و دنيا هم پر از چيزهای خوبه.

اين هم موسيقی "جمعه برای زندگی" برای اين که حالتون جا بياد:



و نويسندگان:







26.7.11

خسته‌ها، تازه‌ها

امروز دومين روز بازگشايی دانشگاه‌ها در سال تحصيلی جديد استرالياست. تمام دو هفته اول شروع سال تحصيلی برای دانشجويان جديد عبارت است از بزن و برقص و لباس و آرايش. پسر و دختر هم ندارد. آخر هفته‌ی هر دو هفته هم باشگاه‌های اطراف دانشگاه لبريز از دانشجوهای تازه‌ست که رخت و لباس دبيرستانی‌شان را با لباس‌های دلخواه‌شان عوض کرده‌اند و از زور خوشی تقريبن می‌زنند به سيم آخر.

در استراليا تمام دانش‌آموزان دبستان و دبيرستان‌ها لباس فرم می‌پوشند. همين لباس فرم به مأموران خدمات عمومی کمک می‌کند تا دانش‌آموزان را از باقی مردم تشخيص بدهند. بلیت اتوبوس برای‌شان ارزان‌تر است و اگر نياز به کمک داشته باشند از روی لباس فرم‌شان می‌شود بسرعت متوجه شد که مربوط به کدام مدرسه هستند. قوانین مدرسه هم تا حدود قابل توجهی سخت است. البته اشکال هم زياد توی قوانين‌شان هست منتها در اين که دانش‌آموزان از خطوط اصلی مدرسه پيروی کنند موی لای درزش نمی‌رود.

به حساب فرهنگ شرقی که محاسبه کنيد دانش‌آموزان دبيرستانی در استراليا در مقابل معلم‌ها بی‌ادب محسوب می‌شوند منتها در اصل بی‌ادبی‌شان اين است که زياد سوال می‌کنند و نظام آموزشی اصرار دارد که همين منش را ادامه بدهد تا روحيه جستجوگری در دانش‌‌آموزان طغيان‌وار به دانشگاه برسد. وقتی پای دانش‌آموزان به دانشگاه می‌رسد و دانشجو می‌شوند اولين طغيانگری‌شان در ظاهر رخ می‌دهد. تقريبن هر چيزی که فکرش را بکنيد يا نکنيد می‌پوشند. گاهی شبيه به بازيگران سيرک لباس می‌پوشند. سال گذشته توی يکی از کلاس‌های کوچکی که داشتم يک دانشجوی سال اولی در تمام جلسات کلاس با دو جفت کفش ورزشی می‌آمد سر کلاس. يک هفته يک لنگه از يک جفت با يک لنگه از جفت دوم را می‌پوشید، هفته بعد برعکس. ظاهرن رفته بود دو جفت کفش مشابه با دو رنگ خريده بود و هر بار دو رنگ مختلف را با هم می‌پوشید. رئيس دانشکده زيست‌شناسی هم در تمام سال تی‌شرت می‌پوشد و اصرار دارد روی تی‌شرتش نقش داشته باشد.

بعد از دو هفته که کلاس‌ها جدی‌تر می‌شوند کم‌کم يادتان می‌رود که کی چی می‌پوشد. آن هيجان روزهای اول سال اولی‌ها جايش را می‌دهد به بدو بدو از اين ساختمان به آن ساختمان. 13 هفته طول می‌کشد تا نيمسال تحصيلی تمام بشود و تقريبن تمام دانشجوها علاوه بر درس خواندن يک جايی هم کار می‌کنند. بيشتر از همه توی رستوران‌ها و کافه‌ها يا به عنوان صندوقدار فروشگاه‌های مواد غذايی يا توی ساندويچ‌فروشی‌های استاديوم‌های ورزشی. ربطی هم ندارد که به چه طبقه اجتماعی تعلق دارند يا پدر و مادرشان چه کاره جامعه هستند. آن‌هايی‌شان که اهل پول درآوردن بیشتر هم هستند آخر هفته‌ها را هم کار می‌کنند منتها 13 هفته کلاس سر جای خودش هست.

و بعد از 13 هفته و تمام شدن امتحانات دوباره سیرک و بزن و برقص توی دانشگاه و باشگاه‌ها.

مفهوم آموزش در دنيای مدرن چيزی فراتر از امر و نهی کردن در مورد چی بپوشيم و چی بخوانيم است. طغيانگری سوال کردن است و فرقی نمی‌کند که آن کسی که سوال می‌پرسد آرايش موهای سرش چطوری‌ست و چرا کفشی که پايش کرده رنگ به رنگ است. آموزش در دنيای مدرن يعنی آن انرژی رقص و آواز و رنگ چطوری متصل بشود به کارآمدی تحليل و توليد دانش. درست برای همين است که ما وقتی توی ايران پای‌مان به دانشگاه می‌رسد خسته‌ايم ولی وقتی دانش‌آموز استراليايی پایش به دانشگاه باز می‌شود تازه و پر از انرژی‌ست.

25.7.11

قطر، فکرهای تازه

تا پيش از اين که برسم به قطر تصوری که از دوحه داشتم يک چيزی بود در شکل و شمايل دوبی يعنی ظاهر خيلی اتو کشيده و چپ و راست غذاخوری‌های سرپايی و بازارهای سرپوشيده برای خالی کردن جيب آدم‌ها و بخصوص ايرانی‌ها. منتها در دوحه از همان فرودگاه به هتل به کلی تمام تصوراتم بی‌جا از آب درآمدند. نه تنها خبری از دوبی نبود بلکه دوحه يک جای جذاب‌تری به نظرم آمد. خوب از ظواهر دوبی چيزی در دوحه نيست برای همين هم خيلی راحت فرصت می‌کنيد تا بومی‌ها را ببينيد. توی دوبی بايد مدت قابل توجهی از سفرتان بگذرد يا شما برويد سرک بکشيد اينطرف و آنطرف تا چهره بزک نکرده شهر را ببينيد ولی در دوحه خيلی سرراست می‌رويد سر اصل داستان شهر.

اول اين که شهر دوحه شبيه به يک کارگاه بزرگ ساختمانی‌ست. همه جا در حال ساخت و سازند و آنطوری که با مردم عادی و چندين مورد هم با مقام‌های دولتی و دانشگاهی حرف زدم اين ساخت و سازها هنوز برای جام جهانی فوتبال نيستند. خوب پس چی دارند می‌سازند؟ اين سوال خوبی‌ست و به نظرم همين تفاوت اصلی دوحه و دوبی باشد.

جواب سوال را در توضيح يک شام می‌دهم. با رئيس يکی از مراکز تحقيقاتی قطر که زير نظر ملکه اداره می‌شود در جريان کنفرانس آشنا شدم. پروفسور IT در يکی از دانشگاه‌های فرانسه ولی اصلن الجزايری بود. دعوتم کرد به مرکزشان و کلی هم وقت گذاشت که همه بخش‌ها را برايم توضيح بدهد. بعد گفت امشب يک گروهی را دعوت کرده‌ام برای شام و خيلی دوست دارم تو هم دعوتم را قبول کنی و بيايی. من هم قبول کردم و شب آمد هتل و سوار شديم رفتيم يک رستوران ايرانی در دوحه به نام رستوران اصفهان. باقی ميهمانان عبارت بودند از استادان عرب‌زبان از کشورهای مختلف در رشته‌های علمی متفاوت که همه‌شان در MIT کار می‌کنند. از تونس، الجزاير، مصر، مغرب، تا عراق و عربستان و خلاصه همه‌شان. به تمام‌شان دفتر و دستک و حقوق می‌دهند که مراکز تحقيقاتی دوحه را اداره کنند. فکر کردم خيلی بايد باسمه‌ای باشد داستان که از اسم و رسم ديگران استفاده کنند منتها بعد که با چندتايی‌شان حرف زدم متوجه شدم خيلی جدی‌تر از اين حرف‌هاست و قطری‌ها متوجه شده‌اند که بايد به جای بزک کردن کشورشان که محصولش چيزی دربيايد شبيه به دوبی، بايد بروند برای زيرساخت‌های توسعه‌ای سرمايه‌گذاری کنند. يک خانم دکتر الجزايری- امريکايی- فرانسوی را از شرکت ياهو به عنوان محقق مدعو به مرکزشان آورده‌اند که يک تشکيلاتی شبيه به ياهو برای مخاطبان عرب راه‌اندازی کند.

يک چيزی بنويسم توی پرانتز. گفتند يک محقق ايرانی هم داريم و بيا ببريم آشنای‌تان کنيم. رفتيم توی يکی از اتاق‌ها ديدم يک دختر جوان ايرانی پشت يک ميز نشسته و دارد با کامپيوتر کار می‌کند. بعد که آشنا شديم گفت از صنعتی شريف فارغ‌التحصيل شده و بورس فوق ليسانس گرفته و رفته کانادا. استادش مصری‌ست و از قطر دعوتش کرده‌اند برای همکاری. او هم گفته من با دانشجويم می‌آيم. آن‌ها هم قبول کرده‌اند. توی دوحه نشسته و دارد طرح فوق ليسانسش را انجام می‌دهد منتها خانه با مبلمان و وسايل زندگی، ماشين و حقوق به او می‌دهند که همان طرح خودش را انجام بدهد ولی در قطر.

يک شهرک دانشگاهی درست کرده‌اند که هفت دانشگاه بزرگ امريکايی شامل جورج تاون، تگزاس ای اند ام و کارنگی- ملون شعبه‌های‌شان را همانجا راه انداخته‌اند. از فرط بزرگی شهرک دانشگاهی تقريبن مسيرتان را گم می‌کنيد. دانشگاه ملی قطر و پارک تحقيقاتی قطر هم جدا از اين‌هاست و جزو بزرگ‌ترين‌های جهان است. يعنی من هرگز تعجب نمی‌کنم که دانشجوها و محققان ايرانی رفته رفته ترجيح بدهند به جای کشورهای غربی بروند دوحه و درس بخوانند و کار تحقيقاتی انجام بدهند. حتی متعحب نمی‌شوم که ببينم سرمايه‌گذاری در دوبی جای خودش را بدهد به سرمايه‌گذاری در قطر. يک کمی که دقيق می‌شويد می‌بينيد امارات متحده در مقابل قطر شبيه به دکه شهرفرنگی در مقابل سينما عصرجديد است و اين جالب است که در منطقه جنوب خليج فارس تفکر جديدی درباره سرمايه‌گذاری پا گرفته که هميشه به نظرمان می‌رسيد تا وقتی چاه نفت و گاز در آن منطقه هست از اين خبرهای سرمايه‌گذاری توسعه‌ای پا نمی‌گيرد.

يک چيزی ديگری هم بنويسم و باقی‌اش را بگذارم برای نوشته بعدی.

هر تصوری درباره پوشش دخترها و خانم‌ها در کشورهای حوزه خليج فارس داريد در مورد قطر بگذاريدش کنار. آرايش صورت و مدل مو و کفش‌های پاشنه بلند خيلی شيک و شلوار جين با چادر عربی. سالن مد کامل.

22.7.11

در قاب عکس استراليايی: دبيرکل سازمان ملل

استراليا در شرق سياره زمين قرار گرفته و چون زمان قراردادی از شرق به غرب حرکت می‌کند بنابراين يکی از اولين جاهایی که صبح يا شب می‌شوند استرالياست. اختلاف ساعت بريزبن بر اساس تفاوت با زمان گرينويچ 10+ ساعت است. علاوه بر اين، استراليا در نیمکره جنوبی قرار گرفته و الان که در نيمکره شمالی تابستان خرماپزون است اينجا در استراليا زمستون خدا سرده دمش گرم است. با اين اوصاف می‌رسیم به ساعت 1:05 صبح که حدود دو ساعت از خواب شبانه را طی کرده‌ایم که تلفن زنگ می‌زند ...

زن: الو ...

من: ه ... اِ ... هلو ...

زن: من ... هستم از ... می‌خواستم باهاتون درباره موضوع تغيير اقليم که دبيرکل سازمان ملل گفتن که باعث بروز جنگ ميشه مصاحبه کنم ...

من: ... اِ ... هوم ... آها ...

زن: می‌خواستم ببينم ميشه 5 دقيقه ديگه زنگ بزنم مصاحبه کنم ...

من: ... آها ... 5 دقيقه؟ ... آها ...

زن: ... ممنون ... من به جای 5 دقيقه 10 دقيقه ديگه زنگ می‌زنم که شما آماده شده باشين ...

من: ... آها ... باشه ...

تبصره 1: در قسمت زمستون خدا سرده دمش گرم آدم وقتی خودش روزنامه‌نگار باشد بلاخره به فکر می‌افتد که در عالم همکاری يک وقت‌هایی هم از اینجور اتفاقات می‌افتد و اگر می‌شود کمک کرد و خبری را رساند از رختخواب بيايد بيرون و برود بنشيند سر کار ...

ساعت 15: 1 دقيقه صبح

ساعت 25: 1 دقيقه صبح

ساعت 35: 1 دقيقه صبح

ساعت 45: 1 دقيقه صبح

ساعت 2:00 صبح

برگشت به رختخواب و کلنجار رفتن برای خوابیدن و ناموفق بودن و بيخوابی کشيدن تا صبح و ساعت 7 صبح لباس پوشيدن و حرکت به سمت محل کار که اصلن ربطی به روزنامه‌نگاری ندارد ...

تبصره 2: آدم يا ساعتش را نگاه می‌کند و زنگ می‌زند، يا اگر زنگ زد و قرار گذاشت و طرف را بيدار نگه داشت بلاخره گزارشش را هم که نخواست تهيه کند ولی يک خبری می‌دهد، يا اگر هيچکدام را انجام نداد دستکم يک ايميل می‌فرستد و توضيح می‌دهد ...