30.4.11

چيزهايی برای ياد گرفتن

در چند ماه گذشته که حرف‌های مربوط به عروسی ويليام و کيت داغ شده، در استراليا- و تا جايی که من ديدم- بحث سلطنت و پادشاهی ملکه بر استراليا هم گرم شده. بعد از سفر اخير ويليام به استراليا و به مناطق سيلزده کوئينزلند هم باز بحث درگرفته و در واقع در تمام سطوح رسانه‌ای از روزنامه‌ها تا مجلات مد و تا نشريه‌های سياسی همه شروع کرده‌اند به نظر دادن درباره‌ی تمام جنبه‌هايی که به کارشان مربوط است. در اين بين جمهوریخواهان هم هستند که يکی از معروف‌ترين‌های‌شان مثل باب کار (Bob Carr) رکورددار سال‌های سروزيری در استرالياست که به مدت 10 سال سروزير ايالت نيوساوث ولز که شهر سيدنی مرکز آن است بود. ديشب باب کار در يک برنامه زنده تلويزيونی در شبکه سراسری استراليا درباره مخالفتش با تعميم سلطنت ملکه بر استراليا حرف می‌زد. خلاصه همه دارند اظهار نظر می‌کنند منتها با همه اين‌ها تقريبن همه‌ی آدم‌هايی که در رسانه‌ها می‌نويسند يا حرف‌شان را می‌زنند در يک نکته حرف‌شان يکی‌ست. اين که بلاخره موضوع شادی را بايد از حساب سياست جدا کرد. البته يک کمی که اينترنت استراليا را ببينيد خيلی‌ها هم هستند که تمام خاندان ملکه را پيچيده‌اند به همديگر و درباره‌ی خرج و مخارج مراسم عروسی هم کم نگذاشته‌اند با اين همه مواظبند که نوشته‌های‌شان به موضوع شادی ناشی از مراسم که می‌رسد تند نرود و جا بگذارد برای کسانی که می‌خواهند از اين فرصت استفاده کنند و شادی کنند. بلاخره موضوع شخصی‌ست.

برای يک گروهی از مردم، که يکی‌شان هم من هستم، دو جنبه از موضوع وجود دارد که ممکن است با هم قاطی بشود و اگر زورمان برسد دستکم خوب است قاطی نشود.

بخش اول اين است که وقتی از جهان سوم با اوضاع فلاکت‌بار آن به باقی دنيا نگاه می‌کنی متوجه می‌شوی درست همان وقتی که دو ساعت توی صف نان و برنج کوپنی ايستاده‌ای يک عده آدم مشابه خودت در يک طرف ديگر دنيا رفته‌اند توی فروشگاه محل سبدشان را پر کرده‌اند و برگشته‌اند خانه و حالا دارند می‌روند سينما يا می‌روند يک جايی برقصند يا هزار جور تفريح ديگر. خوب اين هم يک جور گرفتاری‌ست. منتها برای اين که خيال‌تان را راحت کنم اين را هم اضافه می‌کنم که من همين گرفتاری را توی خود ايران داشتم و لازم نيست با جای ديگری از دنيا مقايسه‌اش کنيم. توی همين وبلاگ هم ماجرا را نوشته‌ام.

خلاصه‌اش اين است که توی دوران جنگ ما اهواز بوديم و جايی هم نداشتيم برويم جز بيابان‌های اطراف. شهر هم زير توپ و خمپاره بود برای يک کار اداری پدرم آمدم تهران. هنوز هم ديپلم نگرفته بودم. به تهران که رسيدم رفتم خانه يکی از دوستان‌مان که يک پسر همسن من داشتند. شب که شد پسرشان گفت لباس بپوش برويم ميهمانی تولد. من مثل برق گرفته‌ها شدم چون فکر می‌کردم اصولن بعد از جنگ هيچ جای عالم ديگر جشن برای هيچ چيزی نمی‌گيرند. منتها معلوم شد زندگی در تهران برقرار بوده و تصور ما بيابان نشين‌های دوران جنگ کاملن بی‌جا بوده. من نرفتم ميهمانی چون درگير تفاوت‌ها بودم منتها مردم تهران و باقی جاها هم تقصيری نداشتند که می‌رفتند ميهمانی و لباس مرتب می‌پوشيدند. اين اوضاع را می‌توانيد توی فيلم "ارتفاع پست" ببينيد که يک آدمی از زور اين تفاوت‌ها می‌رود هواپيما می‌دزدد که برود يک جايی زندگی کند.

خوب شادی کردن آدم‌ها در کشورهای ديگر برای ما که سی سال است برای‌مان روضه‌خوانی می‌کنند و قبل از آن هم شاه مملکت با ساواکش پدر همه را درآورده بود معنی‌اش اين است که باور نمی‌کنيم بلاخره اين دم و دستگاه فقاهت و سلطنت ممکن است در شادی‌شان هم بشود شريک شد. يکی‌شان اصلن شادی سرش نمی‌شود و چسبيده است به همه‌ی مردگان عالم به زور چادر سر زن‌ها می‌کند يکی ديگرشان هم شادی‌اش به گلباران کردن مجسمه‌اش است و چسبيده است به تغيیر تاريخ و با زور چادر از سر مردم برداشتن. خوب ما مردم هم بلاخره شادی‌مان توی پستوی خانه‌مان است. اگر اين شادی خاندان سلطنتی بريتانيا با همه خرجی که می‌کنند برای مردم‌شان سود توريستی هم دارد اوضاع ما هميشه آج از تو بوده و خرج ديگران را هم داده‌اند که بيايند شادی کنند. مراسم 22 بهمن اينطرفی‌اش، مراسم 2500 ساله هم آنطرفی‌اش. حالا آتش‌تان تند است از يکی دفاع می‌کنيد به يکی بد و بيراه می‌گويید به خودتان مربوط است منتها به نظر من اشکال هر دوتای‌شان به اندازه همديگر است.

اين يک طرف داستان، آن طرف ديگرش هم که گفتم برای يک گروهی ممکن است قاطی بشود اين است که ما نياز داريم يک چيزهايی را توی دنيا ياد بگيريم. هزاران دکتر و مهندس و دانشمند هم داشته باشيم باز هم بايد چشم‌مان را باز کنيم و دنيا را ببينيم. يکی از ديدنی‌های دنيا هم همين است که چطوری می‌شود يک مراسمی را از اول تا آخرش درست برگزار کرد. بابا بوکسور تيم ملی را فرستاده‌اند روی رينگ مسابقات المپيک بعد يادشان رفته دستکش بوکسش را از هتل بياورند. تيم تيراندازی را دقيقه نود فرستاده‌اند مسابقات جهانی بعد از بس که دير رفته‌اند اسلحه‌شان را توی دوبی گرفته‌اند آنوقت اين‌ها با اسلحه قرضی مسابقه داده‌اند. احمدی‌نژاد آمد کپنهاگ برای کنفرانس جهانی تغيير اقليم بعد مترجمش اول نشست کنار دستش بعد يکی از گروه‌شان اشاره کرد که برو بايست، رفت ايستاد جلوی ميکروفن، بعد دوباره بهش گفتند برو بشين، دوباره رفت نشست دو تا صندلی دورتر از احمدی‌نژاد، بعد ميکروفن نداشت. گفتند برو نزديک ميکروفن، رفت ميکروفن مربوط به مجری برنامه را آورد. اصلن يک وضع مسخره‌ای شده بود. کسی برای من تعريف نکرده اين را، ده متر باهاشان فاصله داشتم و خودم داشتم می‌ديدم. مأموران‌شان هم ده تا عکس ازم گرفتند همين حالا هم که لابد مأمور فيلتر کردن دارد اين‌ها را می‌خواند می‌تواند پرس و جو کند ببيند راست می‌گويم يا نه.

فکر نکنيد فقط مربوط به احمدی‌نژاد و بعد از انقلاب است. قبل از انقلاب هم فت و فراوان از اين خبرها بود. رئيس فدراسيون شنای دوران شاه به مناسبت برنده شدن تيم ملی واترپلو جلوی انظار مردم رفت با کت و شلوار و کراوات از سکوی ده متری استخر مجموعه آريامهر سابق (آزادی فعلی) پريد توی آب. اين را هم من با چشم خودم ديدم عکس‌ها و خاطراتش هم الان توی اينترنت هست. خوب بلاخره ما بايد با همه يال و کوپال تاريخی‌مان يک چيزهايی را هم ياد بگيريم. همين مراسم خاکسپاری سای بابا در هند را ببينيد و مقايسه‌اش کنيد با وضعيت خودمان.

اين که چرا بايد نشست پای تلويزيون و اين مراسم را ديد برای اين است که آدم ببيند بلاخره خلايق همه‌شان روی صندلی نشسته‌اند و لذت بردن از زندگی و رنگ و موسيقی و هنر خلاق چهار تا آدم ديگر در طراحی لباس و کلاه ولو که برای عروسی يک آدمی باشد که بابايش گند زده است به همه‌ی خاندانش باز هم ارزش ديدن دارد چون اين کارها را مريخی‌ها انجام نداده‌اند. اين‌هايی که چنين مراسمی را برگزار کرده‌اند آدم‌هايی از جنس باقی مردم هستند که توی يک کاری تبحر پيدا کرده‌اند و همان کار را بخوبی انجام می‌دهند. از قضا چيزهای زيادی هست که ما بايد ببينيم و ياد بگيريم که همين نظم و شادی از مهمترين‌های‌شان هستند.

28.4.11

در قاب عکس استراليايی: ... من ادامه نميدم

در دو روز گذشته به اندازه يک کتاب دویست صفحه‌ای حرف زده‌ام. نه با يک جمعيت، فقط با يک نفر. داستان از اين قرار است که هفته گذشته باخبر شديم که يک خانم دکتر تايلندی که استاد ژنتيک در يکی از دانشگاه‌های تايلند است قرار است برای دو هفته بيايد آزمايشگاه ما و يک کار تازه‌ای را شروع کند که اولين قدم اين کار توی آزمايشگاه ما انجام می‌شود و بعد اگر اين قدم خوب بود آنوقت دانشگاه ايشان و دانشگاه کوئينزلند با هم توافق نامه امضاء می‌کنند که دنباله کار را بگيرند. نکته مهم اين است که ايشان دوازده سال پيش از همين دانشگاه و همين آزمايشگاه فارغ‌التحصيل شده بوده و اين دليلی خوبی‌ست که برگردد و با دانشگاه قبلی‌اش يک کار تحقيقاتی را شروع کند. منتها اين‌ها همه مربوطند به قسمت جلب سياحان داستان. بخش بعدی داستان که خيلی مهيج است اين است که ايشان سه روز قبل از آمدنش خبر داده بوده که من دارم می‌آيم و يک جوری که انگار با چتر نجات قرار است از هواپيما بپرد پايین همه را سراسيمه کرده که حالا کجا برای ايشان جای خواب پيدا کنيم. هر چه گشته‌اند هتل پيدا نشده چون آمدن خانم دکتر صاف وسط تعطيلات طولانی استراليا بوده و توی حياط هتل‌ها هم جا پيدا نشده. نتيجه اين که يکی از استادهای يک دانشکده ديگر خبر داده که من و خانواده‌ام داريم می‌رويم مسافرت و اگر ايشان حاضر است در مدتی که در استرالياست به گربه ما غذا بدهد حاضريم محل سکونت اين مدتش را فراهم کنيم. کسی که با چتر از هواپيما می‌پرد پايین در اين شرايط تعطيلات به گربه که هيچ به فيل هم حاضر است غذا بدهد. ديروز که من وارد آزمايشگاه شدم ديدم يک خانم لاغر کوچولویی دارد با وسایل روی ميز من ور می‌رود. تا چشم‌مان به همديگر افتاد گفت تو هامی هستی؟ گفتم بله. گفت من و تو قرار است دو هفته همکار باشيم. يعنی ايشان با چتر که می‌آمده پايین وسط راه نشانی داده‌اند که برو سراغ فلانی را بگير. ايشان انگليسی حرف زدن‌شان خيلی فجيع است و با يک مکافاتی حرف می‌زنيم. روی چه چيزی قرار است کار کنيم عبارت است از این که ديروز يک حشره نسبتن بزرگ آورده بود که اسمش Lethocerus است و می‌خواهد ببيند دستگاه عصبی‌اش چه شکلی‌ست و به دنبال دو تا غده توی سر حشره بود. من ديروز خيلی کار داشتم و نشد ترتيب حشره را بدهیم ولی امروز کار شروع شد. گفتم چرا می‌خواهی روی اين حشره کار کنی؟

زن: برای اين که توی تايلند از اين‌ها زياد داريم.

مرد: تا ديروز اين حشره رو نديده بودم. خيلی بزرگه.

زن: ها ها ها ها ... خيلی خوشمزه‌س.

من: يعنی چی خيلی خوشمزه‌س؟

زن: ما اينو می‌خوريم. بوی خيلی خوبی داره.

من: آها ... می‌پزينش؟

زن: آره میندازيمش توی روغن بعد پوستش رو می‌کنيم و می‌خوريمش. ولی اگه دوست داری می‌تونی خام هم بخوريش با سبزيجات.

من: حالا چرا اينو انتخاب کردی که کار کنی؟

زن: خوب می‌خوايم بدونيم اون بوی خوبی که ميده مال چيه. ظاهرن يکی دو تا غده توی سرش هست که همون‌ها بوی خوب درست می‌کنن. حالا که می‌خوريمش يک کمی هم درباره‌ش تحقيق کنيم.

من: به نظرم غذاهای شرق آسيا خيلی تنوع زيادی دارن. من توی مالزی هم زياد از اين حشره‌های خوردنی توی دکه‌ها ديدم.

زن: اونجا جمعيت زياده و مردم بلاخره يک راه‌هايی برای سير کردن خودشون پيدا می‌کنن. اين حشره يکی از غذاهای خيلی معروف اونجاست که کنار رودخانه‌ها پيدا ميشه. شايد بشه پرورشش داد.

من: لابد دولت هم بدش نمياد يک راه جديدی برای سير کردن مردم پيدا کنه.

زن: آره دولت هميشه دوست داره يک خدمتی به پادشاه بکنه.

من: متوجه نشدم.

زن: گفتم دولت برای خوشحالی پادشاه اگه بفهمه میشه اين حشره رو پرورش داد حتمن کمک می‌کنه.

من: مگه پادشاه اين حشره رو دوست داره؟

زن: نمی‌دونم. شايد دوست داشته باشه.

من: پس چه ربطی به پادشاه داره؟

زن: خوب پادشاه می‌خواد به مردم کمک کنه. اين حشره می‌تونه مردم رو سير کنه و دولت برای اين که پادشاه در اين کار موفق بشه کمک می‌کنه.

من: چه جالب.

زن: چی چه جالب؟

من: من فکر می‌کردم پادشاه تايلند تشريفاتيه.

زن: ... من ديگه ادامه نمی‌دم.

من: چيو ادامه نمی‌دی؟

زن: درباره پادشاه.

من: مگه چی شده درباره پادشاه؟

زن: تو گفتی پادشاه تشريفاتيه.

من: من گفتم فکر کردم تشريفاتيه.

زن: اصلن نبايد اينطور فکر کنی. نبايد اينطور حرف بزنی. اون پادشاهه.

من: خوب مگه چی ميشه آدم فکر کنه پادشاه تشريفاتيه يا جديه. این همه پادشاه تشریفاتی توی دنيا هست.

زن: نه اونا با پادشاه تايلند فرق دارن.

من: خوب حالا من که متوجه تفاوت‌شون نميشم ولی اگه برای تو مهمه من مشکلی ندارم.

زن: ببين ما اينطوری درباره پادشاه حرف نمی‌زنیم. اگه اينطوری بگيم می‌ريم زندان.

من: آها. ولی حالا اينجا توی استراليا که خبری نيست.

زن: ببين من توی استراليا هم بايد خيلی خوب درباره پادشاه فکر کنم.

من: حالا واقعن پادشاه رو دوست داری يا می‌ترسی ازش؟

زن: نمی‌تونم جواب بدم.

من: فقط به پادشاه نمی‌تونی اينطوری فکر کنی يا به خانواده‌ش هم نمی‌تونی؟

زن: به خانواده پادشاه احترام میذارم.

من: يعنی همسرش و بچه‌هاش هم مثل خود پادشاه هستن که نبايد يک جور ديگه‌ای نميشه درباره‌شون فکر کرد؟

زن: پادشاه فقط يک پسر داره که حالا خيلی خوب نیست ولی اون هم پادشاه میشه و بعدن بايد مثل پادشاه درباره‌ش فکر کرد.

من: می‌فهمم. به هر حال خيلی ظاهرن موضوع با چيزی که فکر می‌کردم متفاوته.

زن: اگه اومدی تايلند يادت باشه پادشاه خيلی مهمه و بايد خيلی خوب فکر کنی درباره‌ش.

من: ... حتمن يادم هست منتها اين دو هفته‌ای که استراليا هستی يک استراحتی به خودت بده.

زن: استراحت چی؟

من: درباره پادشاه يک کمی استراحت به خودت بده ... هر جوری می‌خوای فکر کن بهش.

زن: ... من ادامه نمی‌دم ... بايد برم برای گربه غذا بخرم.

من: ...

19.4.11

ساز و کار يقه بگيری

به نظرم موضوع مهاجرت و پناهجويان دارد کم‌کم ماهيت حمايت‌های بشردوستانه را تغيیر می‌دهد. يعنی کشورهای ميزبان به اين فکر افتاده‌اند که به جای تأمين جانی و مالی پناهجويان و توليد شغل برای مهاجران از اساس بروند کشورهای خود مهاجران و پناهجويان را تغيیر بدهند تا از تغيیرات جمعيتی بيشتر جلوگيری کنند و راه‌های جديدتری برای سرمايه‌گذاری به دست بياورند. خوب که نگاه می‌کنيد می‌بينيد کارشان خيلی هم بيراه نيست. چرا؟

خوب گزارش‌های مختلف از سازمان‌های بين‌المللی می‌گويند زياد شدن قيمت مواد غذايی باعث شده بسياری از مردم جهان دچار گرسنگی بشوند. حالا چرا مواد غذايی گران شده؟ علت اين يکی را گران شدن قيمت سوخت می‌دانند. چرا سوخت گران شده؟ چون کشورهای نفتخيز جهان و بخصوص اوپک از جنبه توليد متوازن عمل نمی‌کنند يعنی نفت تبديل به يک حربه سياسی شده و بسته به شرايط بين‌المللی ميزان توليد را کم و زياد می‌کنند و در نتيجه جهان صنعتی فقط می‌تواند روی يک حداقل انرژی سرمايه‌گذاری کند. اين حداقل هم نيازهای توليد را برآورده نمی‌کند. البته لابلای اين موضوع هم چيزهای ديگری هست مثل اوضاع کم‌آبی و تغيیر اقليم که فقط موضوع محيط زيست نيستند و از اساس سياسی شده‌اند.

تا ده سال پيش به نظر می‌رسيد اين داستان تغيیر اقليم است که دارد روستاهای کشورهای در حال توسعه را يکی يکی از بين می‌برد و کشاورزان را به کارگران فصلی ساختمانی تبديل می‌کند. يعنی بی‌آبی يا سيل زندگی کشاورزان را به طرز برگشت ناپذيری نابود می‌کند. منتها از ده سال پيش و با تغيير بافت مهاجرانی که از کشورهای جهان سوم به کشورهای در حال توسعه وارد می‌شوند معلوم شد يک اشکالات ديگری در کار است که موضوع تغيير اقليم مثل يک روکش روی آن‌ها را پوشانده و از قضا حکومت‌های جهان سوم هم از اين ظاهرسازی دارند کمال استفاده را می‌برند.

مثلن تعداد تحصيلکرده‌هايی که از کشورهای جهان سوم و به هر قيمتی به کشورهای صنعتی می‌آيند نشان می‌دهد اين‌ها دارند از يک گرفتاری ديگری فرار می‌کنند که ربطی به زمين و آب کشاورزی ندارد چون عمده‌ی اين افراد توی شهرها زندگی می‌کنند. ورود اين مهاجران به کشورهای صنعتی هم همراه است با تقاضا برای مشاغل بهتر و عقب ماندن آدم‌های کشور مقصد از رقابت شغلی با مهاجران.

بهترين نمونه اين وضعيت همين ايران خودمان است. تعداد تحصيلکرده‌هايی که به قصد زندگی به کشورهای ديگر و نه لزومن غربی می‌روند به طور تصاعدی دارد زياد می‌شود و وقتی شرايط امروز را با مثلن 20 سال پيش مقايسه می‌کنيد می‌بينيد دو دهه پيش تعداد تحصيلکرده‌هايی که از کشور خارج می‌شدند کمتر بودند و عمومن ترجيح می‌دادند به کشورهای غربی بروند ولی حالا مالزی هم تبديل شده به يکی از کشورهای مقصد. چه چيزی دارد مردم را فراری می‌دهد؟ حکومت و ايدئولوژی.

اين اوضاع برای مثلن عراق دوران صدام حسين هم وجود داشت و خوب که دقيق می‌شويد می‌بينيد مصر هم همين گرفتاری را داشت و ليبی هم همينطور بود. از آنطرف داستان که نگاه می‌کنيد می‌بينيد حکومت‌های جهان سوم با وجود ذخاير طبيعی که دارند ولی برنامه‌ای منظمی برای سرمايه‌گذاری ندارند يا اگر برنامه‌ای دارند برای کارهايی‌ست که بيشتر به درد جنگ و کشورگشايی می‌خورد. راه مقابله با اين رويه کشورگشايی از طرف دنيای غرب اين است که تحريم را به کار بگيرند منتها تحريم هم جواب نمی‌دهد چون حکومت همه‌ی فشار را سرازير می‌کند به طرف مردم. در نتيجه مردم را فراری می‌دهند و تحريم هم راه سرمايه‌گذاری را هم می‌بندد. اين اتفاق معنايش اين است که کشورهای صنعتی همزمان که بايد برای مهاجران کار توليد کنند مجبورند سرمايه‌های‌شان را هم در جایی به کار بگيرند که خطر نابودی برای‌شان پيش نيايد. مثلن چاوز در يک چشم بهم زدن تمام صنايع نفتی و سيمان ونزوئلا را ملی کرد و سرمايه شرکت‌های خارجی را از بين برد. مردم هم به جای زندگی در رفاه مجبورند به اين که امنيت توی کوچه و خيابان‌شان تأمين بشود رضايت می‌دهند. البته اين امنيت کوچه و بازار هم تابعی‌ست از فقر و ثروت عمومی.

توی اين وضعيت خيلی هم جای تعجب نيست که کشورهای صنعتی به اين فکر بيفتند که حالا که قرار است شکم مهاجران را سير کنند بهتر است بروند موضوع مهاجران را از سرچشمه‌اش حل کنند يعنی همين چيزی که الان داريم می‌بينيم. در واقع بريزند و صدام حسين را بردارند و اين امکان را به مثلن کردستان عراق بدهند که سرمايه‌گذاری در منابع طبيعی را شروع کند که بلکه مهاجرت به کشورهای غربی را کاهش بدهند. يا تونس و مصر و ليبی را تغيیر بدهند تا راه مردم برای مشارکت در توليد افزايش پيدا کند و فشار از روی کشورهای غربی برداشته شود. طبيعی‌ست که اين هجوم نظامی همراه است با زمينه‌های اجتماعی در کشورهای جهان سومی که عمدتن حکومت‌های مستبد و عقيدتی دارند و تحمل‌شان برای مردم فقط با زور اسلحه ميسر است.

به نظر من، اين حرف که کشورهای صنعتی برای تصرف منابع طبيعی کشورهای جهان سوم نيروهای نظامی‌شان را می‌فرستند به اين کشورها حرف درستی‌ست. يعنی کشورهای صنعتی برای رضای خدا حمله نمی‌کنند و ايضن کارشان به طور مستقيم در دفاع از مردم هم نيست ولی تجربه نشان داده که حل کردن مشکل حکومت‌ها به طور مستقيم راه را برای کاهش نقل و انتقالات جمعيتی باز می‌کند و در نتيجه مردم در کشورهای خودشان زندگی بهتری پيدا می‌کنند و اين فشار اقتصادی را از روی دوش کشورهای غربی برمی‌دارد.

اين الگو البته ايرادهای زيادی هم دارد و همين ايرادها جای کافی باز می‌کنند تا حکومت‌های جهان سوم از درون همان فضای ايراد بلندگو بگيرند دست‌شان و مردم را از جنبه احساسی تحريک کنند که غربی‌ها دارند برای منابع ما به کشورمان حمله می‌کنند. از قضا واقعيت هم همين است که منابع طبيعی موضوع اصلی هستند منتهای مراتب منافع اقتصادی و اجتماعی اين درگيری‌های نظامی برای رونق اقتصادی کشورهای مورد حمله قرار گرفته آنقدر زياد است که وقتی در آينده به اين موضوع به عنوان تاريخ نگاه کنيم از اتفاق افتادنش در کليات راضی باشيم.

نکته قابل توجه، پاسخ به اين سؤال است که زمان يورش نظامی کشورهای صنعتی را چه کسی تعيین می‌کند؟ من اسمش را گذاشته‌ام "ساز و کار ماشه". به نظر من، جواب اين است که حکومت‌های جهان سوم خودشان ماشه را می‌کشند. چطور؟ وقتی که برنامه‌های اقتصادی‌شان افق روشنی ندارد و مجبور می‌شوند شروع کنند به تخريب زيرساخت‌های اقتصادی خودشان به اسم اين که يک طرح نو را جايگزين آن کنند. ماشه اينجا کشيده می‌شود چون حالا ديگر بر خلاف انتظار تخريب زيرساخت اقتصادی موضوع ملی نيست بلکه بين‌المللی‌ست. يعنی اگر يخچالی توليد کنيد که گاز خنک کننده آن منجر به تخريب لايه ازن بشود داستان سربلندی ملی در کار نيست و در عوض يقه‌تان را می‌گيرند. اگر تشکيلات شيلاتی‌تان زيادی ماهی صيد کند ولی آن را جايگزين نکند و شما به عنوان حکومت کاری کنيد که صيادان به خاطر از دست رفتن کارشان به عنوان آس و پاس راهی اينجا و آنجای دنيا بشوند که فقط نان برای خوردن پيدا کنند آنوقت به اسم صيد زيادی يقه‌تان را می‌گيرند. اگر دود زيادی توليد کنيد و از حدی که برای‌تان تعيين کرده‌اند بيشتر کربن وارد جو زمين کنيد و کسی به کارخانه‌تان جنس نفروشد و در نتيجه بسته بشود و کارگران گرسنه بمانند و مهاجرت کنند آنوقت يقه‌تان را می‌گيرند.

در واقع مراسم چارديواری اختياری برای حکومت‌های جهان سوم تمام شده چون نه تنها در فرآيندهای اقتصادی جهانی شرکت نمی‌کنند و ثروت ملی‌شان را زياد نمی‌کنند بلکه دارند به تعداد فقرای جهان اضافه می‌کنند و در نتيجه فشار فقر به همه‌ی جهان وارد می‌شود. يعنی اگر جناب‌شان خيلی به جمعيت زياد علاقمندند بايد قبلن برای سير کردن شکم‌شان فکری کرده باشند وگرنه جمعيت زياد به قيمت دستکاری در زيرساخت‌های اقتصادی و تغيير واحد پول اثری روی جلب سرمايه‌گذاری جهانی ندارد و منجر به صدور فقير خواهد شد.

به نظر من، جمهوری اسلامی ماشه را کشيده.

17.4.11

اوضاع خنده‌دار

لازم نيست اهل رسانه باشيد تا متوجه بشويد راهی که رسانه‌های فارسی زبان می‌روند چقدر به حال خودشان و مخاطبان‌شان مفيد است و اصولن چقدر از وضعيت جامعه‌ای که برای آن برنامه تدارک می‌بينند شناخت دارند.

جامعه ايرانی دارد به شدت تمام محتوا توليد می‌کند و اين را می‌شود از افزايش توليد موسيقی و وبلاگ نويسی متوجه شد. نکته مهم‌تر اين است که حالا محتوايی که در داخل ايران توليد می‌شود عليرغم همه‌ی فشارهای سياسی و اجتماعی که به توليد کنندگان فرهنگی وارد می‌شود يک سر و گردن از توليدات خارج از کشور بالاتر است. يعنی اگر مثلن اينترنت پرسرعت و بدون فيلتر در ايران در درسترس همه بود آنوقت وبلاگ‌های فارسی که از داخل ايران نوشته می‌شدند بسيار بيشتر از اين چيزی می‌بودند که هستند. همچنان که اگر توليد کنندگان موسيقی گرفتاری نداشتند آنوقت آثارشان برای مخاطب غير ايرانی هم قابل دسترس می‌شد و بيشتر شناخته می‌شدند.

همين حالا که به فهرست وبلاگ‌های مسابقه دوويچه‌وله که نگاه می‌کنيد و بخصوص نوشته‌های برنده امسال مسابقه‌شان، قند قزل آلا، را که می‌خوانيد آنوقت متوجه می‌شويد که نويسنده وبلاگ چه نگاه موشکافانه‌ای دارد به وقايع اطرافش. باقی وبلاگ‌های مسابقه امسال دوويچه‌وله هم چيزی از برنده امسال کم نداشتند. از سه چهار سال پيش موج جديد موسيقی اعتراضی هم در ايران شروع شده که به نظر من اشعار و اجرای‌شان فوق‌العاده‌اند. حتی موسيقی رقص داخل ايران هم به مراتب بهتر از چيزهايی‌ست که در خارج از ايران توليد می‌شود.

همين کتاب‌هايی که به زور از زير تيغ سانسور جمهوری اسلامی جان به در می‌برند هم پر از حرف‌های تازه هستند. آدم احساس می‌کند چه قدرت عظيمی در توليدات فرهنگی جديد ايران هست و با چه شتابی دارند جامعه را دگرگون می‌کنند. تنها راهی که برای جمهوری اسلامی مانده و دارد به آن عمل می‌کند اين است که قداره‌بند‌ها و فحاش‌ها را بفرستد جلو و خودش پشت آن‌ها سنگر بگيرد.

حالا توی اين فضای پر تکاپوی فرهنگی در جامعه ايرانی رئيس جديد صدای امريکا کسی‌ست که فارسی را به زور حرف می‌زند و در حد خنده‌داری واژه‌هايی که به کار می‌برد نامربوطند. اين که پيشينه‌اش به رسانه نمی‌خورد آدم را ياد مديران صدا و سيمای جمهوری اسلامی می‌اندازد که به قصد خدمت از اينطرف و آنطرف جمع‌شان کرده‌اند و نشاندنشان روی فلاخن دم و دستگاه مديريت حکومتی و با خرد کردن شيشه از پنجره فرستادن‌شان توی رسانه.

خوب اين مدير رسانه فارسی‌زبان که خودش فارسی را در حد يک زبان آموز مبتدی حرف می‌زند کجای جامعه ايرانی را می‌تواند کشف کند؟ چه چيزی از موسيقی جديد ايران دستگيرش می‌شود؟ چه کتابی می‌تواند بخواند؟ اصلن از اين همه نشانه‌های زبانی که لابلای نوشته‌های فارسی زبان‌هاست چقدر اطلاع دارد؟ خوب آخر اين چه مديری‌ست که گذاشته‌اند برای اداره يک رسانه فارسی‌زبان که خودش به زور با کارمندش حرف می‌زند؟

اوضاع صدای امريکا اينطوری‌ست که يا انگليسی حرف زدن مجری‌اش می‌شود اسباب خنده يا فارسی حرف‌ زدن مديرش.  

13.4.11

گريه نکنيد، حرف بزنيد

دو سال پيش توی يک مرکز تحقيقاتی با يک خانم دکتر ايرانی آشنا شدم که تحصيلات و تحقيقاتش فوق‌العاده بودند. خيلی مقاله داشت و تکليف مسير تحقيقاتی‌اش هم معلوم بود. قبل از ديپلم گرفتن از ايران آمده بوده بيرون و سال آخر دبيرستان را در امريکا درس خوانده بود. بعد هم رفته بود دانشگاه و خيلی خوب کار کرده بود. با اين همه گاهی که با هم گپ می‌زديم يک چيزهايی می‌گفت که به محيطی که در آن بزرگ شده بود نمی‌خورد. مثلن؟

مثلن با يک همکار مرد توی مرکز مرافعه‌شان شده بود. حق هم با همين خانم بود. منتها به جای اين که برود يقه طرف را بگيرد که اين چه حرف ناحسابی‌ست که می‌زنی يا برود پيش مقام بالاتر از او شکايت کند آمده نشسته توی اتاقش زار زار گريه کرده. من درست برعکس اين موضوع را خودم ديدم. اين آقای همکار که به آن خانم دکتر ایرانی زور گفته بود يک جای ديگری به يک خانم دکتر استراليایی که از قضا من توی آزمايشگاه او کار می‌کردم هم همین زور را گفته بود. خوب همه جا همه جور آدمی هست، توی دانشگاه هم هست.

همان خانم دکتر استراليایی آمد توی آزمايشگاه يک کمی پريشان احوال هم بود. همه هم باخبر بوديم که جنگ و مرافعه در مورد چيست برای همين هم نمايشی در کار نبود. يک کمی مشورت کرد که اين چطوری‌ست آن چطوری‌ست بعد گوشی تلفن را برداشت و به دفتر همان آقای مربوطه زنگ زد. دعوتش کرد فردا بيايد برای يک قهوه نوشیدن توی قهوه‌خانه مرکز. فردايش ما اهل آزمايشگاه با او نبوديم منتها وقتی برگشت دهانش از خوشحالی به اندازه پهنای صورتش باز بود. سر تا پای جناب‌شان را شسته بود. آنوقت اين خانم دکتر ايرانی آمده بوده توی اتاقش گريه کرده.

نمی‌شود توی جامعه‌ای که می‌خواهيم اصلاحش کنيم از خودمان شروع نکنيم. بايد حرف‌مان را بزنيم و نه از آنطرفی بيفتيم که بزن بزن راه بيندازيم نه از اينطرفی که زار زار گريه کنيم. برای اطمينان‌تان اين را هم اضافه کنم که فکر نکنيد بيرون از ايران اگر روابط آدم‌های جامعه بهتر از وضعیت ما توی ايران است اين را از آسمان آورده‌اند برای‌شان. اين‌ها هم برای هر خطی که به قوانين‌شان اضافه شده هزار تا گرفتاری مذهبی را رد کرده‌اند و هنوز هم اينجا کم نیستند آدم‌هایی که انگار ديشب با عيسی و موسی و خدا شام خورده‌اند. اين‌ها تمام هم نمی‌شوند. مثل اين پيرمردهای لندهوری که يک لنگه پا می‌ايستند جلوی مراکز سقط جنين تابلو می‌گيرند دست‌شان که سقط جنين مخالفت با خداست. منتها حقوق اجتماعی از همينجا پیدا شده‌اند که آدم‌ها اول بدون گريه و زاری درباره حقوق فردی‌شان حرف زده‌اند و بعد رسیده‌اند به حقوق جمعی.

برای اين که دست‌تان بيايد نتيجه تفاوت برخورد ما با ديگران چطوری‌ست همين را می‌گويم که آن خانم دکتر ايرانی با سوابق بسيار خوب علمی‌اش بلاخره زندگی‌اش را جمع کرد و رفت يک شهر ديگری که تا جایی که خبر دارم هنوز دارد با قراردادهای کوتاه مدت اينطرف و آنطرف کار می‌کند، ولی آن خانم دکتر استراليایی الان معاون دانشکده شده.

12.4.11

چاه‌های مشابه

سلام عزیزترین! ... نازنین! ... مهربانم! ... عزیز مهربان! ... من برای همراهی تو تا دم مرگ پیمان بسته‌ام و این پیمان تا ابد ناگسستنی است چون خدای عشق این گونه برایمان تقدیر کرده است.

اين خطاب‌ها تنها مربوط به يکی از نامه‌های فخرالسادات محتشمی‌پور به همسرش مصطفی تاج‌زاده هستند. سيلی از عباراتی که به قول شاملو در سی سال گذشته دهان مردم را برای گفتن‌شان بو می‌کنند از اين نامه‌ها بيرون می‌ريزند آن هم از نامه‌ای که شروعش "به نام آفريننده عشق" است. بعيد می‌دانم کسی در لطافت اين خطاب‌ها شک داشته باشد.

تاج‌زاده در پاسخ خطاب به همسرش می‌نويسد "فخری عزیز و فداکارم!" و نامه را با اين تمام می‌کند که:

زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم

گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد ...

به نظرم اگر جامعه ايرانی را از منظر ساختار اجتماعی نگاه کنيم و زندگی اهل سياست را الگويی برای مردم فرض کنيم آنوقت به ناکارآمدی بازيگران دنيای سياست در تآثيرگذاری بر جامعه پی می‌بريم. بهترين نمونه همين مقايسه نامه‌های فخرالسادات محتشمی‌پور و مصطفی تاج‌زاده‌ست. وقتی نامه‌های محتشمی‌پور را می‌خوانيد به شما می‌گويند اين سياست نیست که دارد ميان "من و تو" حکم می‌کند، اين عشق است که خدای آن هم چيز ديگری‌ست که آنچه را تقدیر می‌کند ابدی‌ست و ربطی به دنيا و مافيها ندارد. از آن عبارات "مهربانم" و "نازنين" و "عزيزترين" چيزی فراتر از نيروی سياسی و تعلقات عقيدتی به خوانندگان نامه يعنی همين ما، آدم‌های معمولی،‌ می‌رسد. و درست برعکس وقتی به "عزيز و فداکارم" می‌رسيم انگار واژه‌های عزيز و نازنين به ديوار سفت خورده‌اند. انگار زنی که نامه‌های عاشقانه‌اش را نوشته از فرط عشق يک آدمی جنون گرفته ولی آن آدم الان سرش توی کارهای مهم‌تر است با اين وجود فداکاری زن را ارج می‌گذارد اما خاطرنشان می‌کند عزيزم الان وقتش نيست!

آن ديوار سفت درست وسط نامه تاج‌زاده‌ست که نوشته: "به وجود تو افتخار می کنم که حق همسری را درباره من رعایت و ادا کردی". اين که تاج‌زاده نامه‌اش عاشقانه نيست و دست آخر اين حافظ است که دارد به جای تاج‌زاده حرف می‌زند که به هر حال رعايت شئونات اخلاقی هم شده باشد برای يک آدم معمولی جامعه ايرانی يعنی اهل سياست در ايران هنوز نرمخويی را نمی‌دانند. يعنی وقتی قرار است همين اهل سياست در مورد مثلن هنر و جزئياتش مثل سينما و نقاشی و مجسمه‌سازی و شعر تصميم بگيرند نگاه‌شان به همه چيز تبديل می‌شود به "حق همسری" و "رعايت" و يک جوری مثل حافظ لسان الغيب بودن. آن نازنينم و مهربانم و خدای عشق جای خودشان را می‌دهند به "سر سودای تو در سینه بماندی پنهان".

وقتی به اعتراض‌های بعد از انتخابات نگاه می‌کنيد و به دنبال راه‌ حل‌ها می‌گرديد می‌بينيد آن چيزی که توی اين دعواها گم شده و از قضا مهم‌ترين بخش داستان هم هست اين است که چه کسی اگر جامعه را رهبری کند بلد است با زبان زندگی با مردم حرف بزند. اين آن چيزی‌ست که جنبش سبز را تا پيدا کردن يک راه‌ حل از شتاب انداخته و، به نظر من، این اتفاق خوبی‌ست. جنبش سبز بدون رهبرانی که بتوانند با زبان زندگی با خودشان و اطرافيان‌شان حرف بزنند چيزی فراتر از وضع فعلی نخواهد بود. و از قضا همين را که مبنا می‌گيريد متوجه می‌شويد چرا سر و صدای ايرانگرايی کودتاچی‌ها و "مکتب ايران" اصولن بی‌معنی‌ست و حضرات را به جايی نمی‌رساند. مشکل جای ديگری‌ست که رهبران هر دو گروه به طور مفرط دچار آن هستند.

در هيچ بخشی از نيروهای طرفين پاسخی برای گفتمان رايج ميان مردم جامعه وجود ندارد و طبيعی‌ست که اعتراضات خيابانی حتی اگر منجر به تغيیر نظام سياسی هم بشود باز در کل ماجرای ارتباط اهل سياست و جامعه تغيیری ايجاد نمی‌کند. درست به همين دليل است که همه‌ی کسانی که خودشان را برای اعتراضات خيابانی آماده می‌کنند از خودشان می‌پرسند خدای حضرات اينطوری‌اش را هم قبول دارد که يک پسر و دختر بروند توی صف نماز جمعه کنار همديگر بايستند يا خیلی هم که دموکرات باشند ولی اين يکی رو ديگه حرفش رو نزن!

نامه‌های فخرالسادات محتشمی‌پور از اين جهت مهم‌اند که به ما می‌گويند رهبران سياسی در گروه معترضان، به زندگی که می‌رسند لسان ‌الغيب می‌شوند بنابراين در درون نيروی‌های سياسی معترض يک چيزهایی به طور جدی گرفتاری دارد و تلاش مردم برای حمايت از اين نيروهای سیاسی بدون در نظر گرفتن همين نقايص يعنی افتادن دوباره‌شان توی يک چاه مشابه.