27.1.11

زندگی زمينی بدون شاه و پيامبر

کتاب‌ها و گزارشات توسعه‌ای اواخر دوران شاه را که می‌خوانيد و بعد دنباله‌ی طرح‌های عمرانی را می‌گيريد تا برسيد به مثلن دوران احمدی‌نژاد متوجه می‌شويد عليرغم تغيیر نظام سیاسی ايران، عمده برنامه‌های عمرانی همان‌هایی هستند که قرار بوده در زمان پيش از انقلاب اجرا بشوند. معروف‌ترين‌شان عبارت است از سدسازی و آبياری تحت فشار. خوب کم‌آبی ايران موضوع تازه‌ای نيست و از زمانی که تشکيلات سازمان برنامه در ايران به راه افتاد بخش عمده‌ای از طرح‌های عمرانی با هدف تأمين آب آشاميدنی برای شهرها و آبياری مناطق کشاورزی ارائه می‌شد. علاوه بر اين، تغيیر ترکيب جمعيتی و جا به جايی جمعيت از مناطق کم‌آب به مناطق پرآب، در کنار مهاجرت از روستاها به شهرها فشار قابل توجهی به منابع آب فلات ایران وارد می‌کرد و ناگزیر اين بود که فکری برای تأمين آب بکنند.

تغيیر نظام سياسی ايران باعث شد همه آن طرح‌های مربوط به آب برای نزديک به دو دهه ناديده گرفته بشود. يعنی هر چيزی که مربوط به برنامه‌ريزی در دوران پيش از انقلاب بود منتسب شد به خاندان پهلوی و در نتيجه از گردونه خارج شد. نمونه‌ی معروفش همين تشکيلات انرژی اتمی‌ست که آن اوايل انقلاب منحل شد و بعد از دو دهه دوباره به راه افتاد. منتها يک بخشی از طرح‌هایی که به راه افتاد از مسير سوددهی‌شان خارج شده بودند و موضوع هم مربوط به شاه و انقلاب نبود بلکه از جنبه علمی مورد تردید قرار گرفته بودند. سدسازی نمونه‌ی بارز همين فقدان سوددهی بود. خوب پس چرا اين همه سد در دوران بعد از انقلاب ساخته شد؟ جوابش در تشکيلات توسعه‌ای‌ست. در دوران شاه، و نه به دليل اين که شاه آدم متفکری بود بلکه به دليل اين که تا وقتی زمام امور را از دست ديگران بگيرد و خودش بتنهايی بشود همه کاره‌، مديران قابل قبول همان دوران اولويت‌های توسعه‌ای ايران را تشخيص داده بودند و برايش سازمان اداری تأسيس کردند. ريشه‌های اين تشخيص و تأسيس را می‌توانيد در کتاب "تاريخ مؤسسات تمدنی جديد در ايران" نوشته حسين محبوبی اردکانی بخوانید. نکته جالب اين بود که مؤسسات مدرن‌تر در علوم اجتماعی هم به راه افتاد که يکی‌شان که به نظرم خیلی هم خوب کار کرد "موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی" بود که احسان نراقی آن را اداره می‌کرد. در واقع برنامه‌های توسعه‌ای با مطالعات اجتماعی همراه شده بود. البته مثل هر چيز ديگری همه کارها آتقدر ايده‌آل نبودند که نشود بهشان ايراد گرفت منتها مهم‌ترين بخش کار که به نظرم هنوز هم ارزش‌هايش حفظ شده عبارت بود از مطالعه‌ی شرايط توسعه‌ای ايران و توليد محتوا که راه توسعه يافتگی را نشان بدهد. اين توليد محتوا آنقدر قابل توجه بود که به نظرم همين باعث شد شاه شروع کند به گفتن جا و بيجای حرف‌هایی مثل رسيدن به دروازه‌های تمدن بزرگ و بعد هم همه‌کاره شدن توی همه چيز.

بعد از انقلاب و سپری شدن آن دو دهه فراموشی که جنگ قدرت و جنگ توی جبهه هم آن را تشديد کرده بود وقتی اهل حکومت در جمهوری اسلامی به فکر تثبيت حکومت و دولتمداری افتادند اساسن معلوم شد تئوری حکومتی ندارند. يعنی واقعيتی که الان می‌شود ديد اين است که حتی برای حکومت اسلامی هم که صدها سال برای استقرار آن به هر دری زده بودند تئوری نداشتند و طبيعی بود که آن حدی از برداشت تئوريک درباره حکومت که از خلال کتب دينی و سنت و روايات و مهم‌تر از همه‌شان نهج البلاغه و نامه به مالک اشتر به دست آمده بود برای اداره يک روستا هم کفایت نمی‌کرد، چه برسد به اداره جامعه‌ی ايرانی که رويه زندگی شهری و روستایی‌اش شباهتی به جوامع صدر اسلام نداشت. طبيعی بود که منابع توسعه‌ای دوران پيش از خودشان، حتی اگر قديمی هم باشند باز هم بهتر از نداشتن‌شان است. برای همين هم وقتی کار به برنامه‌های توسعه‌ای افتاد راهی در جمهوری اسلامی دنبال شد که اگر نظام سياسی ايران هم تغيیر نمی‌کرد لاجرم در بعضی اجزای آن برنامه‌ها بايد تجديد نظر می‌کردند. در جمهوری اسلامی که اساسن برنامه‌ای وجود نداشت طبيعی بود که تجديد نظر کردن معنی‌اش دست نگه داشتن يا اجرا نکردن برنامه بود. گاهی که فکر می‌کنم می‌بينم آن شعارهای دوران رفسنجانی که همه‌ی حاکميت يک صدا می‌گفتند مخالفت با دولت هاشمی مخالفت با پيامبر است برای اين بود که واقعن برنامه‌ای جز همان چيزی که از پيش از انقلاب مانده بود وجود نداشت و مخالفت با آن هم معنی‌اش فروپاشی جامعه بود. اين موضوع را که در بخش‌های ديگر نظام سياسی جمهوری اسلامی دنبال می‌کنيد به نمونه‌های مشابه فراوان می‌رسيد. مثلن توسعه‌ی قضايی هم هنوز به جايی نرسيده چون تئوری‌پرداز برای اين کار وجود ندارد. جالب‌ترين نمونه مربوط است به دوران تصدی محمد يزدی و از قضا در دوران قضاوت سعيد مرتضوی که از قوانين بسيار قديمی مثل دستگيری دزدها برای بازداشت روزنامه‌نگاران و تعطيلی مطبوعات استفاده می‌کردند. با اين همه حرفی که درباره جزا و قانون در اسلام گفته می‌شود و در عمل از يک قانون منسوخ استفاده می‌کردند نشان می‌دهد در جمهوری اسلامی چيزی در حوزه تئوری توسعه قضايی‌ وجود ندارد. به نظر من، منصوب کردن صادق لاريجانی به رياست قوه قضايیه اگرچه بخشی مربوط است به نزديک کردن حاکميت به يکدست شدن، اما بخش قابل ملاحظه‌ای از آن مربوط است به چاره‌انديشی برای پر کردن خلاء تئوريک در دستگاه قضا با استفاده از نيروهای جوان‌تر. البته اگر دم و دستگاه جمهوری اسلامی درست کار می‌کرد بايد رئيس دستگاه قضا را می‌سپردند به يک آدم مسن و تشکيلات توليد محتوا را می‌دادند به يک آدم جوان. منتها شاه هم از همين کارهای برعکس زياد انجام می‌داد.

خوب حالا جمهوری اسلامی بدون پشتوانه تئوريک دارد هر روز يک خرابی به بار می‌آورد. مهم‌ترين اصل در اين حکومت پاک کردن صورت مسئله‌ست. از بين بردن مخالفان يعنی پاک کردن صورت مسئله. منتها يک چيزی هست که به نظر من قابل تأمل است. ما برای حکومت قابل قبول برای اکثريت جامعه‌مان هم هيچ تئوری نداريم. يعنی اگر اين‌ها نباشند و به جز آزادی سياسی که همه آن را می‌خواهيم برای مابقی امور جامعه‌مان که بر مبنای همان بايد حکومت داشته باشيم هم هيچ تئوری نداريم. حتی همين آزادی سياسی هم هنوز معلوم نيست يعنی چه. اگر مطبوعات‌مان آزاد باشند و بتوانند بنويسند آنوقت اگر کسی ازشان شکايت کرد به چه استنادی و تا چه حدی طرفی را که محکوم شده مجازات می‌کنيم؟ باز دوباره می‌رويم قوانين مربوط به دزدها را می‌آوريم يا از اصحاب صدر اسلام پايین‌تر نمی‌رويم؟

خيلی از اين‌ ساده‌ترهايش هم هست. برای همين هم هست که، به نظرم، مجبوريم برخلاف رويه‌ی انقلاب‌دوستی‌مان که تبديل شده به يک فرهنگ اجتماعی، تار و پود جامعه و آدم‌های درگير در آن را يکی يکی جدا کنيم که مجبور نشويم همه چيز را از صفر شروع کنيم. در واقع وقتی حرف از آزادی سياسی می‌زنيم حرف‌مان توسعه سياسی‌ست و ما برای چنين توسعه‌ای هنوز تئوری نداريم. اين که در کشورهای پيشرفته چه می‌گذرد و اروپا و امريکا سنبل آزادی هستند با اين که چطور بايد به آن‌ها برسيم دو موضوع جدا هستند. به همين نسبت هم وقتی از توسعه اقتصادی حرف می‌زنيم و برايش نمونه‌ای مثل پرکاری آلمانی‌ها يا بازده زمانی بهتر را مثال می‌زنيم باز هم برای چگونگی رسيدن به نمونه‌های‌مان برنامه نداريم. خوب می‌شود گفت در ميان آدم‌های جامعه اين نياز احساس می‌شود که در زمانی که بشود نفس کشيد آنوقت باید نشست و برنامه‌های توسعه‌ای را تدوين کرد منتها هيچکدام از اين برنامه‌ها را نمی‌شود به طور انقلابی توليد يا اجرا کرد. هر انقلابی می‌تواند تمام محصول فکری جامعه را بی‌خاصيت کند و دوباره ما را ببرد به نقطه شروع. اصلاحگری راه را بر شروع از صفر می‌بندد و دقيقن برای همين است که حرف‌های آدم‌های بهانه‌گير را که به کمتر از انقلاب رضايت نمی‌دهند نبايد جدی گرفت. صريح‌ترش اين است که اصلاح‌ طلبان را بايد نگه داشت، ولو اين که توی‌شان آدم‌های نچسب هم باشد، که هست. خراب نکردن خاتمی و ميرحسين و کروبی، و رفسنجانی با همه اشکالاتی که دارند ولی حالا می‌شود باهاشان حرف زد مهم‌تر از اين است که انقلابی بشويم و همه را بريزيم دور.

مشکلی که ما با اصلاح طلب‌ها داريم بيشتر از همه مشکلی‌ست که ما با خودمان داريم. اين خود ما هستيم که هر بار نيازمان را به قهرمان و مراد و رهبر با بالا بردن يک آدم يا يک گروه برطرف می‌کنيم و بعد او را با انقلاب کردن عوض می‌کنيم و دوباره يکی ديگر را می‌آوريم و ادامه می‌دهيم. باور قهرمان پروری را بايد جزو گرفتاری‌های ضد توسعه‌ای جامعه‌ ايرانی محسوب کرد. مشکل بسياری از ما تنبلی فکری‌ست که قانع‌مان می‌کند که به جای مراقبت دائمی از جامعه و دستاوردهايش، مرگ و زندگی‌مان را هر بار بدهيم به دست يک آدم يا يک گروه و خودمان برويم پی کارمان. ما آدم‌های جامعه ايرانی تا وقتی از خواب بيدار نشويم و زندگی‌مان را از تاريخ شاهان و پيامبران جدا نکنيم با کوروش و شاه و خمينی و خاتمی و خامنه‌ای و رئيس اداره‌مان و ناظم مدرسه و حسن آقا خواروبار فروش به يک گرفتاری مشابه می‌رسيم. بی‌برنامگی و مديريت ناپذيری ما گره خورده است به دنيای اسطوره‌ها. شايد سخت‌ترين تغيیر اجتماعی در جهت توسعه در جامعه ايرانی اين باشد که باور کنيم داريم روی زمينی زندگی می‌کنيم که نه کوروش هخامنشی و نه محمد رسول اسلام هيچکدام‌شان نمی‌توانند ترافيک توی خيابان‌های‌مان را درمان کنند.

25.1.11

حکايت آن ژله که هضم می‌کند

گرانبهاترين ماده‌ای که در بدن انسان‌ها توليد می‌شود عبارت است از شير مادر. خوب البته خيلی چيزهای ديگر هم در بدن آدم‌ها درست می‌شود که گرانبها هستند منتها تقريبن همه‌شان را بايد تصفيه کرد تا آن بخش گرانبهايش را بشود استخراج کرد ولی شير مادر را می‌شود مستقيم از پستان مادر به دهان بچه سرازير کرد و نياز به تصفيه کردن هم ندارد. حالا اميدوارم رضايت بدهيد که آقايان در اين مورد کاری ازشان برنمی‌آید يعنی هنوز غده‌های شيری در بدن مردان به اندازه‌ای بزرگ نشده‌اند يا اصولن به اين سادگی‌ها بزرگ نمی‌شوند که بشود ازشان شير توليد کرد. يادش بخير يکی می‌گفت ماست سياه است!

خوب در تمام پستانداران همين وضعيت وجود دارد و شيری که در بدن جنس ماده توليد می‌شود برای استفاده خوراکی در بچه‌های خودش نياز به تصفيه ندارد. حالا واقعن در غيرپستانداران هم چيزی هست که بشود اسمش را شير مادر گذاشت؟ خوب من در مورد همه جانوران اطلاع ندارم ولی چندتايی‌شان را می‌شناسم که جنس ماده‌شان چيزی شبيه به شير توليد می‌کند. آن جانوری که اينروزها در موردش کار می‌کنم و عبارت است از زنبور عسل يکی از آن‌هاست.

می‌دانيد، يا حالا بدانيد، که زنبورهای يک کندو عمومن ماده هستند. يعنی زنبورهای کارگر و نگهبان و پرستار همه‌شان ماده هستند. ملکه هم که ماده‌ست. خوب البته توی هر کندو تعدادی زنبور نر هم هست که اصولن هيچکاره‌ی روزگارند و تا وقتی که زمان توليد مثل فرابرسد هيچ کار مهمی ازشان سرنمی‌زند. حضرات‌شان تا وقتی برسند به زمان توليد مثل فقط می‌خورند و می‌خوابند. غذا هم می‌آورند برای‌شان، يعنی تا اين حد ...! در زمان بزن و برقص و عروسی تشريف می‌برند در یک فاصله خيلی دور از کندو و يک ملاقاتی با زنبور ملکه انجام می‌دهند. بعد که ملاقات تمام شد دم‌شان را می‌گذارند روی کول‌شان و می‌روند چند روز يا چند ساعت باقی عمر را يک جايی برای سياحت و در ادامه مرحوم می‌شوند.

ملکه که تخمگذاری می‌کند زنبورهای پرستار يک ماده‌ای درون اتاقک‌های کندو ترشح می‌کنند و جلوی در ورودی اتاقک را می‌بندند تا تخم تبديل بشود به لارو و بعد زنبور کامل. آن چيزی که درون اتاقک‌ها ترشح می‌شود و از همان هم می‌دهند به زنبورهای جوان و نرها همانی‌ست که معادل شير مادر است. در عالم زيست‌شناسی به اين ماده می‌گويند ژله سلطنتی. حالا برای ذوب شدگان در ولايت می‌توانيد اسمش را بگذاريد مرحمتی مقام معظم منتها اسم علمی‌اش Royal Jellyست. عسل با ژله سلطنتی فرق دارد و از قضا محل توليد و مجرای تخليه‌شان هم فرق دارد.

ژله سلطنتی در يک مجموعه‌ای از غده‌های به هم چسبيده به نام Hypopharyngeal Glands توليد می‌شود که محل‌شان درست زير خرطوم زنبور يعنی توی کاسه سرشان است. ژله از همان خرطوم به اتاقک‌های کندو تزريق می‌شود يا به خرطوم زنبورهای جوان يا نرها می‌رسد. با دوربين خودم از يک مجموعه‌ از غده‌ها عکس گرفتم که اول تصوير کلی‌شان را ببينيد.


HPGها در واقع دو تا رشته هستند که هر رشته‌ با غده‌هايی که به آن چسبيده‌ در يک طرف کاسه سر زنبور قرار می‌گيرد. به نظر می‌رسد وجود اين دو تا رشته بيشتر برای حفظ تعادل زنبور باشد. حالا جالب‌ترين قسمت مربوط به اين رشته‌ها و غده‌ها اين است که چطوری به هم وصل می‌شوند. فکر کنيد ده تا حوضچه آب داريد و می‌خواهيد آب حوضچه‌ها را بريزيد توی يک حوضچه و بعد از آنجا هم يک لوله بکشيد به شير آب خانه‌تان. چطوری اين کار را می‌کنيد؟ خوب پروژه را بدهيد دست مثلن قرارگاه خاتم‌الانبياء نه تنها هيچ آبی به شير خانه‌تان نمی‌رسد بلکه حوضچه‌ها هم خشک می‌شوند می‌رود پی کارش، بعد می‌روند برای‌تان از چين وارد می‌کنند. منتها کار دست طبيعت است و برای همين هم هست که شما هيچوقت کمبود زنبور و عسل پيدا نمی‌کنيد. از هر حوضچه يک لوله مجزا کشيده شده که می‌رسد به يک لوله بزرگ و انتهای آن لوله بزرگ وصل شده به خرطوم زنبور. اين عکس را با ميکروسکوپ گرفتم که خودتان ببينيد لوله‌های جداگانه چطوری از غده‌ها می‌رسند به لوله اصلی. توی تصوير می‌توانيد ديواره‌های لوله بزرگ و محل وصل شدن لوله‌های کوچک را ببينيد.


 
حالا به نظرتان ژله کجا ساخته می‌شود؟ ... خوب معلوم است که توی غده‌های کوچک. منتها کجای غده‌های کوچک؟ ... به نظر می‌رسد ژله در درون يک مجموعه لوله‌ی کوچک ديگر که خيلی نازک هستند و در درون سلول‌های غده‌ها قرار می‌گيرند ساخته می‌شوند. يعنی اين که هر غده از تعداد زيادی سلول درست شده که توی هر سلول هم يک لوله کوچک هست که ژله در درون آن ساخته می‌شود و بعد لوله‌های کوچک وصل می‌شوند به لوله‌های بززگ‌تر و از آنجا دسته‌های لوله‌های بزرگ وصل می‌شوند به لوله اصلی که انتهای آن می‌رسد به خرطوم. درست شبيه به يک پالايشگاه نفتی که در عوض نفت يک ماده خوراکی پر از پروتئين توليد می‌کند. اين يکی عکس را هم با ميکروسکوپ گرفته‌ام که می‌توانيد لوله‌های نازک درون سلول‌ها و لوله‌های بزرگ و اصلی را ببينيد ... معرکه‌س نه؟


 
خوب حالا يک سوالی می‌ماند. آن لوله‌های نازک توی سلول‌های غدد چطوری به آن لوله‌های بزرگ‌تر وصل می‌شوند؟ ... اين همان سوالی‌ست که جوابش تا دو سه ماه پيش معلوم نبود اما حالا به همت اينجانب معلوم شده. به نظر می‌رسد يک دريچه‌ای وجود دارد که محل اتصال لوله‌ها به همديگر است. دريچه‌اش چطوری‌ست را حالا نمی‌نويسم چون يک مدتی که صبر کنيد آنوقت تصوير ميکروسکوپ الکترونی را می‌گذارم روی وبلاگ که ببينيد منتها نحوه اتصال اين لوله‌ها به همديگر از جذاب‌ترين بخش‌های اين کار است.

نکته جالب اين است که از يک سنی به بعد ماهيت ژله تغيیر می‌کند. در واقع غده‌هایی که ژله سلطنتی را توليد می‌کنند تا وقتی ژله می‌سازند که زنبور صاحب غده سرگرم پرستاری از زنبورهای جوان است و توی کندو وقت می‌گذراند. به محض اين که زنبورهايی که مراقبت‌شان با اين زنبور خاص بوده بزرگ می‌شوند و آقاشون هم می‌روند پی يللی تللی، زنبور پرستار هم تبديل می‌شود به زنبور کارگر (يا کارمند که بهتان برنخورد) و در نتيجه ژله هم تبديل می‌شود به آنزيم هضم کننده گرده. آدم ياد حرف‌ بعضی‌ها می‌افتد که می‌گويند فلان گروه يا آدم استحاله شده‌. زنبورها استحاله‌گرهای طبيعی هستند. حالا اين داستان بماند برای بعد که بنويسمش.

22.1.11

جامعه، از اين رو به آن رو

داستان کشته شدن ببر سيبری و شيرهای باغ‌ وحش تهران در کنار اعدام‌ها و زندانی کردن‌های اينروزها می‌تواند فلسفه زندگی آدم‌ها را تغيیر بدهد. چه چيزی توی يک جامعه تغيیر کرده که خبر کشته شدن حيوانات به اندازه آدم‌ها مهم است؟

اواخر مهرماه سال 64 که از سربازی‌ام تمام شد به ضرب و زور آشنابازی گذرنامه گرفتم که بروم خارج از ايران. آن سال‌ها بخاطر اوضاع جنگی گذرنامه صادر نمی‌کردند يا اگر صادر می‌کردند بايد از هفت خوان رستم رد می‌شديد. سربازی من توی ژاندارمری بود و توی همان دوران سربازی چند تايی از همدوره‌ای‌هايم در شهرهای ديگر از ترس اين که نکند گذرنامه که هيچ، مرزها را هم بکلی ببندند درست بعد از تمام شدن ساعت نگهبانی‌شان قاچاقی از ايران خارج شدند. خوب خانواده من جنگزده بودند و عليرغم گذرنامه داشتن هر جوری حساب کردم که بروم می‌ديدم دائم بايد توی فکرشان باشم که حالا از ترس توپ و موشک مثل باقی خوزستانی‌ها توی کدام بيابان آواره‌اند. ديدم اصلن نمی‌شود بروم و نرفتم. فکر کردم کنکور امتحان بدهم. اگر رشته‌ای قبول شدم که می‌خواستم ادامه می‌دهم، اگر نه به اندازه کافی بهانه دارم که بيرون از ايران- کجايش معلوم نبود- بچسبم به درس خواندن.

همان روزی که جنگ شد من بايد فردايش می‌رفتم سر کلاس چهارم دبيرستان. که نرفتم چون از دو سه روز بعد تا شش ماه آينده‌اش را زير چادر زندگی کرديم. دست آخر هم اعلام کردند که اگر می‌خواهيد ديپلم بگيريد می‌توانيد برويد متفرقه امتحان بدهيد، توی شهر شوشتر. بنابراين سال 60 که شد و بعد از 22 بار رفت و آمد به شوشتر بلاخره ديپلم گرفتم. اصولن امتحان معرفی و اين کارهايی که چهارم دبيرستانی‌ها دارند به دل من ماند که ماند. خلاصه که با آن اوضاع جنگی و بعد هم سربازی وقتی بهمن 64 شروع کردم به درس خواندن برای کنکور تقريبن هيچ چيزی يادم نبود. بنابراين همه چيز از نو تا رسيدم به کنکور که در اهواز برگزار شد. قبل از انقلاب پدر من رئيس تربيت بدنی خرمشهر بود که بعد پاکسازی‌اش کردند و چند سالی هم همزمان با جنگ دچار وضعيت اقتصادی ناشی از پاکسازی بوديم. از ترس اين که نکند توی گزينش کنکور هم رد بشوم با يک تپه ريش رفتم عکس گرفتم برای مدارک کنکور.

باز داستان تمام نشد. کنکور سال 65 با يک اشکال سراسری در مدارک و نمرات روبرو شد و اين درست همان سالی بود که آموزش پزشکی را از وزارت علوم داده بودند به وزارت بهداشت و درمان. دو بار برای همه‌مان ريز نمرات فرستادند، با تفاوت خيلی زياد در رتبه‌ها. رتبه من خوب بود بنابراين اين شهر و آن شهر برای پزشکی و دندانپزشکی نوشتم. چند وقت بعد هم صاحب يک پارچه‌فروشی که مادرم از آنجا خريد می‌کردم خبر داد که يک بابايی از وزارت بهداشت آمده بوده و درباره من و خانواده‌ام پرس و جو می‌کرده. باز دردسر. نتايج کنکور سال 65 را سه بار اعلام کردند. شهريور، آبان و دی. اسم من در نتايج دی‌ماه بود. برای چه رشته‌ای؟ جانورشناسی دانشگاه شهيد بهشتی. يعنی من آنقدری که در دوران انقلاب و جنگ و سربازی کشته و زخمی و عليل ديده بودم يا توی بيمارستان‌های دوران جنگ به عنوان عصا و برانکاربر آدم اينطرف و آنطرف برده بودم که فکر می‌کردم بلاخره شايد با پزشک شدن بتوانم يک کمی خودم را آرام کنم. حالا بروم جانورشناسی بخوانم که چه کار کنم؟ هيچ تعريفی برای اين رشته نبود که دستکم بفهمم يعنی حالا چه سودی برای جايی يا کسی دارد. يعنی دامپروری هم باز يک تعريفی دارد ولی جانورشناسی آنهم توی يک جامعه انقلابی و برای يک آدمی که بابايش را بيکار کرده‌اند و گرفتاری مالی دارند و حالا همه‌شان هم جنگزده‌اند و کلی دوست و آشنا و رفيق و فاميل‌شان را توی بمباران از دست داده‌اند اصلن يعنی چی؟

بلند شديم رفتيم تهران که ببينيم اين رشته اصلن از کجا سردرآورده توی زندگی من. يک جمعيتی شبيه به من دور سازمان سنجش جمع شده بوديم و اينطرف و آنطرف می‌رفتيم که يک جوابی بگيريم. بلاخره به من گفتند که به خاطر وضعيت مدارک کنکور تو و هفت نفر ديگر را فرستاده‌ايم برويد زيست‌شناسی بخوانيد تا بعد بفرستيم‌تان سر رشته‌هایی که خودتان انتخاب کرده بوديد. با هزار دلخوری رفتيم. از آن هشت نفر سه تای‌شان رفتند دانشکده‌های پزشکی و پنج تای ديگر ماندند که ماندند. همان سال هم موشک باران تهران شروع شد و باز من افتادم توی شرايط جنگی که نمی‌توانستم از زور نگرانی برای خانواده‌ام دل بکنم و بروم از ايران. فکر کردم به تهران که رسيده لابد بدتر از اين چيزی می‌شود که توی خوزستان ديده بوديم. اين يک طرف، از آن طرف هم هر کسی می‌پرسيد حالا اين رشته‌ای که می‌خوانی يعنی چی نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. توی خانواده و فاميل‌مان هم اصلن سابقه‌ای از نگهداری حيوانات خانگی نبود که باز يک کمی آشنايی بهم زده باشم، فقط يکی از عموهايم قبل از انقلاب يک مدتی يک غزال توی حياط خانه‌اش داشت که از بس که مايه عذاب و دردسر بود اصولن يا خانه‌شان نمی‌رفتيم يا اگر می‌رفتيم تمام مدت بايد حواس‌مان بود که غزال مورد نظر دور و برمان نباشد.

خلاصه که جانورشناسی شروع شد با واحدهای من درآوردی. ظاهرن خود وزارت علوم هم نمی‌دانست با اين رشته چه کار کند. چه‌ها که نخواندم، فيزيک الکتريسيته و مکانيک هر کدام 4 واحد با دانشجويان فيزيک. رياضی 1 و 2 هر کدام 4 واحد با دانشجويان رياضی. شيمی 1 و 2 و آلی و بيوشيمی هر کدام 4 واحد با دانشجويان شيمی. فيزيولوژی 1 و 2 هر کدام 4 واحد با دانشجويان دانشکده پزشکی. بافت‌شناسی، آناتومی، جنين‌شناسی، ميکربشناسی، انگل‌شناسی، ويروس‌شناسی، گياهشناسی 1 و 2، مديريت رودخانه‌ها، آمار زيستی، پرتوشناسی. يعنی هر چيزی که فکرش را بکنيد يا نکنيد.

نتيجه‌اش اين شد که اولن هنوز که هنوز است فيزيک و شيمی و رياضی من خيلی خيلی خوب است و دوم اين که هر چقدر که دلتان بخواهد از ته و توی همه رشته‌های علوم پايه سردرمی‌آورم و سوم را بعد می‌نويسم. تقريبن همه‌ی کسانی که توی آن دوره‌ بودند همين وضعيت را داشتند. ولی برای من که اوضاع جنگزدگی را هم داشتم اصولن خنده‌دار شده بود. آن‌هايی که توی شهرهای غيرجنگی زندگی می‌کردند بلاخره زندگی‌شان آرام‌تر بود و برای‌شان آنقدر عجيب نبود که به اسم گردش بروند توی طبيعت و بلاخره چهار تا حيوان ببينند و اين همه تازگی نداشته باشد که توی زيست‌شناسی هم بروند جانورشناسی‌اش را انتخاب کنند. برای من مثل اين بود که رفته باشم يک سياره ديگر. برای همين هم تا بيايم برای کسی از دور و اطرافيانم شرح بدهم که حالا اين رشته‌ای که می‌خوانم يعنی چه داستانش تبديل می‌شد به يک دوره زيست‌شناسی تعريف کردن. رياضی و فيزيک و شيمی هم کمک می‌کرد که توضيحاتم خوب از آب دربيايند منتها باز خود اين داستان که با اين رشته می‌خواهی چه کار کنی و اصلن خودت چه کاره‌ی روزگار می‌شوی بی‌جواب می‌ماند. من فکر نمی‌کنم تا آخر عمرم سخت‌تر از اين را تجربه کرده باشم که توی خوزستان جنگزده از من می‌پرسيدند حالا جانورشناسی يعنی چه کار کنی توی خوزستان و من نمی‌دانستم بگويم چی؟ خوب اوضاع جنگی جايی برای اين فکرها باقی نمی‌گذاشت و دستکم برای من تعجبی نداشت. شايد اگر جنگ نبود يا من بيخيال‌تر بودم که حالا خانواده‌ام بلاخره يک کاری می‌کنند شرايط ديگری داشتم منتها هيچکدام شامل حال من نمی‌شد.

پدرم هميشه آدم مثبتی بوده، به حدی که گاهی لج آدم را درمی‌آورد. من اين مثبت بودن را هميشه گرامی نگه داشته‌ام. در ضمن ورزش کردن هم توی خانواده ما از نماز خواندن واجب‌تر است و سر و کار داشتن با جامعه ورزشی هم باعث می‌شود روابط عمومی آدم خوب باشد. خوب ظاهرن هر سه اين‌ها موثر بودند. آن نتيجه سوم که گفتم می‌نويسم اين شد که کلی آدم‌های اين رشته و آن رشته دانشگاهی را شناختم. سال دوم دانشگاه يک برنامه‌ای توی راديو پخش می‌شد به اسم "جهان دانش". يک روزی گفتم بروم محل راديو که ميدان ارک بود ببينم چطوری می‌شود توی راديو کار کرد. يک روز چهارشنبه‌ای رفتم جلوی در راديو و به يکی از نگهبان‌ها گفتم من دانشجو هستم و خيلی دوست دارم توی برنامه‌های علمی راديو کار کنم چطوری می‌شود باخبر شد اينجا کار هست يا نه؟ گفت انگار تهرانی نيستی، کجايی هستی؟ گفتم خوزستانی‌ام. يک کمی خنديد که همينطوری سرت را انداختی پايین آمدی راديو کار کنی؟ گفتم خوب من کسی را نمی‌شناختم ديدم خودم بيايم. به نظرم خيلی حال و روز آنروزش خوب بود چون تلفن را برداشت و زنگ زد به يک کسی و بعد به من گفت برو آن ساختمان روبرويی و سراغ فلان شخص را بگير. رفتم دفتر همان آدم را پيدا کردم. در زدم رفتم داخل. به نظرم آمد آماده‌اند برای خنده. بعدها که همه‌ی آن آدم‌ها دوستان نزديکم شدند گفتند واقعن همينطور بوده چون آن نگهبان دم در بعد از اين که راهی‌ام کرد که بروم ساختمان روبرو دوباره زنگ زده بوده که يکی آمده از شهرستان و اين برای خنده‌ آخر هفته.

يک کمی پرس و جو و چه کاره‌ای و خوزستان چه خبر و داشتند می‌رفتند که پسرخاله بشويم که مثلن تو هم ولک هستی، گفتم خوزستان بوديد تا به حال؟ يکی‌شان گفت من گزارشگر هستم و سه روز پيش از منطقه جنگی آمدم. گفتم خانواده من هنوز آنجا هستند، خودم هم يک رشته‌ای دارم می‌خوانم که به درد آنجا نمی‌خورد ولی احتمالن به درد برنامه شما بخورد. اگر به دردتان می‌خورد که خيلی هم خوب اگر نه، که خداحافظ. ظاهرن اثر کرد چون يک متن خبر انگليسی دادند و گفتند ترجمه‌اش کن و بعد برای راديو بنويسش. من هم آنقدری که توانستم نوشتم و متن را دادم بهشان. گفتند شما تشريف داشته باشيد بيرون از اتاق تا خبرتان کنيم. رفتم بيرون و يک کمی پرسه زدم توی محوطه راديو و يک ربع بعد ديدم يکی آمد گفت بيا. داخل که رفتم يکی‌شان گفت چقدر وقت داری هر هفته؟ گفتم دو روز. گفت شنبه بيا که بگويیم چه کار کنی و اسمت را می‌دهيم دم در راديو که برای داخل آمدن مشکل نداشته باشی. رسانه و روزنامه‌نگاری علمی در زندگی من از همان روز شروع شد.

خبر مرگ ببر سيبری و شيرهای باغ وحش تهران، برای من مثل دوره کردن زندگی حرفه‌ای‌ام شده، مثل از اين رو به آن رو شدن جامعه. 

21.1.11

دل‌انگيز و باقی قضايا

از جمله افتخارات محققان يکی هم اين است که مقاله‌شان در نشريه نيچر (Nature) منتشر بشود. هر کسی هم که دارد مقاله‌ای می‌نويسد دور و اطرافيانش به جدی و شوخی می‌گويند اميدواريم در نيچر منتشرش کنی. مجله نيچر علاوه بر نشريه اصلی‌ و وبسايتش چند تا وبسايت منطقه‌ای هم دارد. يکی از اين وبسايت‌های منطقه‌ای هم مربوط است به خاورميانه که البته به زبان انگليسی‌ست. پايین اسم وبسايت نوشته‌اند اعتلای علم در جهان عرب و در توضيحاتش هم نوشته است که علم در جهان عرب ناشی از الهامی‌ست که اعراب از يونان و ايران (پرشيا) و هند گرفته‌اند. سردبير نيچر خاورميانه يکی از دوستان نزديک من است به اسم محمد يحيی که مصری‌ست و داروسازی خوانده و سال‌هاست دارد به عنوان روزنامه نگار علمی کار می‌کند. پسر بسيار باسوادی‌ست ولی هر بار که با هم حرف زده‌ايم کلی ناله کرده که بدبختی جهان عرب اين است که مردمش بيسوادند. حالا بعد از شلوغی‌های تونس برايم ايميل زده که همين روزهاست که مصر هم به همان وضعی که تونس درآمده دچار بشود و عامل هر دوی‌شان هم بيسوادی جمعيت عظیمی از مردم است که نه می‌توانند دردی از جامعه خودشان را دوا کنند و نه می‌توانند با اين بيسوادی که دارند در کشورهای پيشرفته جهان به جايی برسند برای همين هم هست که مجبورند توی کشورهای خودشان بمانند و همانجا راه چاره‌ای پيدا کنند.

دو سال پيش که دانمارک بودم در همان مدتی که همراه با محمد يحيی دفتر سازمان ملل کار می‌کرديم خيلی زياد پيش می‌آمد که اوضاع جامعه‌ی مصر و ايران را مقايسه کنيم. تقريبن در هر موردی که حرف می‌زديم منجر به اين می‌شد که نتيجه بگيريم سطح سواد جامعه ايرانی به مراتب بيشتر از تمام کشورهای عربی‌ست منتها وقتی به مشارکت در سطح بين‌المللی می‌رسد تقريبن از همه‌شان عقب‌تريم. حالا گاهی که دقيق می‌شويد خنده‌تان می‌گيرد. مثلن همين نسخه خاورميانه‌ای نشريه نيچر را مصری‌ها می‌گردانند و 5 ماه ديگر هم قرار است کنفرانس جهانی روزنامه نگاری علمی را باز همين مصری‌ها برگزار کنند. مراودات بين‌المللی‌شان آنقدر زياد است که برای برگزاری کنفرانس از مؤسسات علمی اروپايی و امريکايی کمک گرفته‌اند. همين کمک‌ها در يک دهه گذشته باعث شده تقريبن تمام کشورهای عربی منجمله مصر انجمن‌های روزنامه نگاری علمی‌شان را راه بيندازند منتها نتيجه‌اش چيز خارق‌العاده‌ای نشده. مثلن در کنفرانسی که قرار است برگزار بشود فقط سه نفر از مصر سخنرانی می‌کنند. يعنی خود برگزار کننده کنفرانس هم آنقدری بنيه علمی و روزنامه نگاری قوی ندارد که به اسم برگزار کننده هم که شده تعداد سخنران‌های خودش بيشتر از بقيه باشد. واقعيتش اين است که انجمن نجوم آماتوری ايران اعضای بيشتری دارد و اگر پايش بيفتد همايش‌های بهتری برگزار می‌کنند، حالا به قول رضا مارمولک "اگر اسلام دست و پای ما رو نبسته بود"، فعلن که بسته.

اين از قسمت برادر دل‌انگيز.

حسن لطف کرده دو تا از سی‌دی‌های همايون شجريان را برايم سوغاتی آورده. شجريان که آمده بود بريزبن هر چقدر سعی کردم بروم کنسرتش را ببینم ديدم ترجيحم اين است که صدايش را بشنوم برای همين هم اين سی‌دی‌ها به اندازه يک کنسرت رفتن می‌ارزند. دست حسن درد نکند واقعن. اما اگر کنسرتی می‌رفتم که قرار بود مجموعه "نقش خيال" با آهنگسازی علی قمصری را بشنوم مطمئنم که ناراضی می‌آمدم بيرون. حالا بهتان برنخورد بی‌زحمت ولی انتخاب شعر نامناسب و به زور غمگين خواندن هم خيلی پديده جديدی‌ست. خوب آدم يک کمی از فضای اين آثار غمگين را می‌گذارد به حساب اوضاع داخلی ايران منتها آن اواخر سی‌دی که می‌بينيد يک قطعه نامتعارف گيتار و ارکستر وجود دارد آنوقت متوجه می‌شويد آن غمگين خواندن همايون شجريان هم از سر کم ذوقی آهنگساز است. زورکی غمگين خواندن غزل‌های سعدی و مولوی هم يک حدی دارد. نامتعارف‌های محسن نامجو را که می‌شنويد کلی ذوق می‌کنيد، يعنی به نظر من، نامتعارف‌هايی مثل نقش خيال علی قمصری را هم که می‌شنويد خسته‌تان می‌کند. حالا اگر سی‌دی‌ "نقش خيال" را شنيديد و نظرتان مخالف نظر من بود بنويسيدش شايد اشتباه از من باشد که فکر می‌کنم اشکال از آهنگسازی‌ست.

اين هم از اين.

سال گذشته دم و دستگاه نظر دادن وبلاگ را که با هالوسکن بود مجبور شدم ببرم توی يک وبسايت جديد. بابت همين نقل و انتقال هم يک مقداری پول دادم. امسال ديدم يک ايميل آمده که از فلان روز ديگر نمی‌توانی بروی روی بخش نظر دادن چون اعتبار مالی‌ات تمام شده و بايد پول بدهی. ديدم همان بهتر که برگردم توی بلاگر و دوباره از خودش استفاده کنم. حالا که برگشتم می‌بينم راهی برای انتقال نظراتی که توی آن دستگاه قبلی بود به بلاگر وجود ندارد. يعنی هر چقدر که گشتم چيزی پيدا نکردم. توی دم و دستگاه بلاگر هم نمی‌شود زير هر نظری که می‌گذارند يکی يکی چيزی نوشت. يا باز من نمی‌دانم. خلاصه که اگر می‌بينيد جواب نمی‌دهم به نظرها يا احوالپرسی نمی‌کنم مربوط به همين انتقال دوباره از هالوسکن به بلاگر است. اگر راهی بلديد که چه کار می‌شود کرد لطف کنيد خبرم کنيد.

اين هم از بخش نظرات.

16.1.11

حضرات صدای امريکا! شما مايه خجالت رسانه‌ايد

وبسايت صدای امريکا امروز يک عکسی در کنار خبر مربوط به موزه دکتر حسابی منتشر کرده که اصلن غوغاست. عنوان خبر اين است: "به حراج گذاشته شدن موزه پرفسور حسابی، پدر فيزيک ايران".

عکس مربوط است به اينشتين و کورت گودل (Kurt Gödel) که اينجا توی گوگل هست که ببينيد. منبع اصلی عکس هم دانشگاه پرينستون و انستيتو مطالعات پيشرفته‌ست. توضيحات درباره‌ی گودل با عکس هم اينجاست توی مقاله‌ای مفصل درباره‌ی گودل. عکس هم که اين است:


مدتی پيش يک عکسی از اينشتين و گودل منتشر شده بود که آن بابايی که عامل انتشارش بود گودل را به جای مرحوم حسابی جا زده بود و داستانسرايی کرده بود که اينتشتين رفته خانه حسابی و ويلون زده‌اند و سفره هفت سين پهن بوده و يک مشت دری وری ديگر.

حالا صدای امريکا که خودش چپ و راست جمهوری اسلامی را بابت حماقت‌هايش دست می‌اندازد توی وبسايتش عکس گودل و اينشتين را برای خبر حسابی منتشر می‌کند. يعنی از اين مسخره‌تر هم می‌شود؟ عکس صفحه وبسايت‌شان را گرفته‌ام که ببينيد:


آخر چقدر بيسواديد شماها؟ آخر کی آن تشکيلات رسانه‌ای را می‌گرداند که تويش اين خبرهاست؟ بابا جوان‌های ايرانی در به در به دنبال ويزا هستند که بروند دانشگاه‌های امريکا تحصيل کنند فکر می‌کنند شماها که توی رسانه‌های امريکا هستيد لابد خيلی آخر سواديد آنوقت شما توی واشنگتن نشسته‌ايد و به اندازه يک بچه کلاس سوم راهنمايی هم سواد نداريد که دو تا کليک کنيد و اقلن خودتان بفهميد اين عکسی که می‌گذاريد روی وبسايت‌تان مال يکی ديگر است و نبايد به اسم حسابی جا بزنيد؟

حضرات صدای امريکا! شما مايه خجالت رسانه‌‌ايد.

15.1.11

چه چيزی قبيح است؟

واقعن چه چيزی قبيح است؟ خوب بستگی دارد به اين که درباره‌ی خودمان، يا ديگران حرف می‌زنيم. درباره‌ی خودمان که حرف بزنيم ممکن است قباحت معانی متفاوتی داشته باشد. تا حدی که اينجا ديده‌ام دخترها و پسرها با هم همخانه می‌شوند. دوست دخترها و دوست پسرها با هم زندگی می‌کنند. دو تا از دوستان نزديک خودم که استراليايی هستند سال‌هاست با هم زندگی می‌کنند ولی با هم ازدواج نکرده‌اند، يک دختر سه ساله هم دارند. زوج‌های زيادی هستند که بچه هم دارند ولی ازدواج نکرده‌اند. اينجا دخترها و پسرهای ایرانی هم که با هم همخانه‌اند و زندگی‌شان با هم می‌گذرد زياد ديده‌ام. اين‌ها همانقدر محترمند که کسانی که تمام مراحل زندگی‌شان را بر اساس باورهای‌شان تنظيم می‌کنند منتها تابوها هم هستند.

مثلن تا جايی که ديده‌ام حرف زدن پسرها درباره‌ی بارداری خانم‌ها، ولو همسران‌شان، در بين گروهی از ما ايرانی‌ها موضوع قبيحی‌ست. چرايش را نمی‌دانم چون برای خودم زياد پيش آمده که اصلن موضوعش "ببين و نگو" بوده. نشستن روی يک صندلی بلند يا يک ارتفاع کوتاه و حرکت دادن پا برای دختران هم قبيح بوده. چرای اين را هم نمی‌دانم و زياد هم از دوست و آشناهای خانم پرسيده‌ام و باز جوابی نداشته‌اند. فهرست کردن چيزهايی که قبيح است واقعن موضوع بامزه‌ای‌ست چون به يک چيزهايی برمی‌خوريد که خنده‌دارند ولی تبديل شده‌اند به تابو. همين تابوهاست که می‌گويد دوچرخه‌سواری زنان هم قبيح است، و البته دليلش لابد اين است که تحريک کننده‌ست. کی با چی تحريک می‌شود هم خودش داستانی‌ست. گاهی آدم فکر می‌کند لابد از نگاه خيلی تحريک بشوها مکانيک‌هايی که صبح تا عصر کارشان با سوپاپ و پيستون و ميل‌لنگ است اصولن ام‌الفسادند و به محض اين که اين چهار تا خرت و پرت را بشود از خودروها حذف کرد هر چه مکانيک توی دنياست را بايد درازشان کرد.

خوب حالا برای کسی که در رسانه کار می‌کند صرفنظر از اين که در دنيای شخصی‌اش چه چيزی حسن است يا قبح، که مورد احترام است، اصل موضوع اين است که از وقايع پيرامونی‌اش نتيجه‌گيری شخصی نکند. نتيجه‌هايی که يک آدم رسانه‌ای می‌گيرد مخاطبش را هدف می‌گيرد و هر چقدر که يک رسانه مورد توجه بيشتری باشد مخاطبانش هم اعتماد بيشتری به نتايج منتشر شده از آن می‌کنند.

داشتم برنامه "بررسی رسانه‌های آخر هفته" را در "صفحه دو آخر هفته" روی وبسايت بی‌بی‌سی می‌ديدم. اولين بخش مربوط بود به موضوع مجله چلچراغ. عين عبارات را می‌نويسم:

فانی: چطوری آقای بهنود عزيز. [از] نشريه چلچراغ شروع کنيم که ظاهرن موضوع قبل و بعد ازدواج حل شد.

بهنود: بله ظاهرن مشکل فقط آقای رامين بود. بعد از رفتن آقای رامين ظاهرن کسانی پيدا شده بودند که بلاخره به استدلال مسئولين چلچراغ توجه کردند و اون جمله رو خوندند و ديدند که ...

فانی: چی بود دقيقن برای يادآوری؟

بهنود: ببينيد نوشته شده بود که بعد از ازدواج حامله شد ... ظاهرن بازبين خونده بود قبل از ازدواج حامله شد، و خوب قبيح است البته. و در نتيجه حکم توقيف صادر شده بود ...

اميدوارم استاد بهنود شوخی کرده باشند. چون اگر در چنين رسانه‌ای فراگیر بگويند "حاملگی قبل از ازدواج قبيح است" آنوقت هم استاد بهنود و هم بی‌بی‌سی در لندن بايد خيلی گرفتاری داشته باشند با مردم بريتانيا که حسن و قبح کردن‌شان درباره مسائل روزانه مربوط است به باورهای زندگی خصوصی‌شان. و البته اين شوخی، اگر شوخی‌ست، می‌تواند بسادگی در جامعه ايرانی تبديل بشود به گرفتاری‌های بزرگ‌تر.

13.1.11

از جمعيت بگويید

اين دو سه روزی که وضعيت سيل در بريزبن بدتر شده فکر می‌کردم حالا من که توی ايران انقلاب‌زده و جنگزده شدم همين يک فقره سيلزدگی هم به اين‌ها اضافه بشود از جنبه فنی همه چيزمان رديف می‌شود. حالا بلکه توی استراليا سرباز بگيری هم شد باز دوباره ببرندمان دو سالی سربازی. حالا از اين‌ها گذشته وضعيت سيل قرار است تا ساعت 5 صبح فردا به بدترين حالت برسد چون بالا آمدن آب همينطور جريان دارد و بعد از يک فروکش کوچک دوباره از سرگرفته شده.

اگر بخواهم وضعيت سيل و امدادرسانی را در يک جمله بنويسم به نظرم تنها چيزی که می‌شود گفت اين است که "جمعيت کم باعث شده تلفات کم باشد و امدادرسانی سريع‌تر". حقيقتش همين روزها بايد چندتايی از دم و دستگاه کودتاچی‌ها بيايد بريزبن و متوجه بشود شعارهای احمدی‌نژاد درباره جمعيت زياد در کشوری مثل ايران که همه جور بلای طبيعی در آن وجود دارد چقدر مايه گرفتاری‌ست. واقعن لازم نيست خيلی فکرهای دور و دراز بکنيد. جمعيت استراليا چيزی کمتر از 23 ميليون نفر است و مساحت همين ايالت کوئينزلند بيشتر از ايران است. سيل در کوئينزلند به اندازه نصف مساحت ايران را زير آب برده و همينطور خرابی به بار آورده منتها آمار تلفات انسانی به 30 نفر هم نرسيده. خيلی از خانه‌های کوئينزلند، بخصوص در شهرهای کوچک، که بهشان می‌گويند کوئينزلندر (Queenslander) چوبی هستند و درست شبيه به خانه‌های شمال ايران در ارتفاع ساخته می‌شود که نمناکی زمين به ساختمان آسيب نزند. انواع جديدتر همين ساختمان‌ها که در ده سال گذشته ساخته شده‌اند باز به همين سبک ولی با تجهيزات بهتر مجهز شده‌اند. يعنی به يک بادی بند هستند که از هم بپاشند. در خيلی از مناطق دورتر از بريزبن وقتی سيل سرازير شده تمام خانه را از جا کنده و زمين خالی به جا گذاشته. منتها تعداد ساکنان خانه کم بوده و فرصت داشته‌اند خودشان را از سيل دور کنند. علاوه بر اين که همين جمعيت کم منجر به درآمد بهتر شده و همين خانه‌های چوبی و وسايل توی‌شان را بيمه کرده‌اند. بنابراين هر اتفاقی که بيفتد بيمه خسارت زندگی‌ ساکنان خانه را می‌دهد. فکر کنيد يک پدر و مادری بخواهند خودشان و خانواده کم جمعيت‌شان را از يک بلای طبيعی نجات بدهند، طبيعی‌ست که زمان کمتری بايد صرف کنند تا اين که خانواده‌شان پرجمعيت باشد و اصلن وسيله جا به جا کردن‌شان را نداشته باشند.

طبيعی‌ست که دار و دسته احمدی‌نژاد همين حساب و کتاب‌های ساده را می‌فهمند و حرف‌شان درباره ازدياد جمعيت از روی دردسرهايی‌ست که بعد از خودشان به يادگار می‌ماند و چنان خرابی به بار می‌آورد که فقط بايد به خودشان گفت بيايند اوضاع را اداره کنند. گاهی فکر می‌کنم بر همين اساس است که اين همه اصرار دارند برای ازدياد جمعيت که دست همه را بگذارند توی پوست گردو. اين تجربه سيل در کوئينزلند و امدادرسانی و تلفات کمی که داشته آنقدر درس برای مقابله با ازدياد جمعيت دارد که فکر می‌کنم هر کسی از هر راهی که می‌تواند بايد با برنامه ازدياد جمعيت احمدی‌نژاد مقابله کند. طبيعی‌ست که فقر اقتصادی به خيلی از خانواده‌ها آنقدر فشار بياورد که دست آخر همان مبلغی را که برای تولد بچه‌ بهشان می‌دهند بگيرند و بزنند به يک زخم‌شان ولی اينطرف سکه هم هست که هزينه‌های جمعيت زياد برای خانوارها مثل چاه ويل می‌ماند که هر چقدر توی آن بريزيد پر نمی‌شود. به نظرم برنامه دار و دسته کودتاچی‌ها برای سرگرم کردن جامعه به درگيری‌های سياسی بهشان امکان کافی داده تا اقشار کم‌سوادتر را هدف بگيرند و تشويق‌شان کنند برای ازدياد جمعيت.

سيل کوئينزلند با اين همه خبرهايی که رسانه‌های داخل و خارج ايران برای مخاطبان ايرانی وجود دارد يک بخش ناگفته هم دارد که در ايران به عمد در موردش حرف نمی‌زنند. اين بخش ناگفته همان کم‌جمعيت بودن استراليا و در نتيجه امدادرسانی بهتر به مردم درگير در سيل بوده. رسانه‌های داخلی که حرفش را نمی‌زنند، دست کم بد نيست رسانه‌های خارج از ايران در موردش حرف بزنند و زمينه مقابله با برنامه ازدياد جمعيت دار و دسته کودتاچی‌ها را فراهم کنند.

9.1.11

خواب خوش خاورميانه‌ای

توی گالری هنرهای مدرن بريزبن يک نمايشگاهی برپا شده به نام "قرن 21". دو سه تا اثر هنری از جهان عرب هم توی نمايشگاه هست که به نظرم قابل توجه آمدند. همه‌شان را "معتز نصر" هنرمند مصری خلق کرده. يکی از آثار مربوط است به يک تابلوی کولاژ که تصويرش نقشه عراق است که يک ماهواره جاسوسی امريکايی در حال تصويربرداری از مراکز توليد سلاح‌های اتمی، شيميايی و زيستی داخل اين کشور است. زير نقشه هم نوشته شده "داريم همه چيز را می‌بينيم. از سلاح‌های‌تان استفاده نکنيد". اين اثر محصول سال 2009ست يعنی زمانی که معلوم شده بود اثری از سلاح‌های کشتار جمعی در عراق وجود نداشته و عمومن اعراب به جز شيعه‌های عراق هم از اوضاع به وجود آمده در اين کشور خوشحال نيستند. حالا يک هنرمند مصری هنوز هم اصرار داشته باشد که يک چيزی آنجا بوده يک کمی عجيب به نظر می‌رسد. منتها از اين عجيب‌ترش مربوط است به يک گوشه‌ای از تصوير که بخشی از يک کارخانه توليد سلاح‌های شيميايی و زيستی را نشان می‌دهد. گوشه همان تصوير يک صليب گذاشته، انگار که کارخانه را مسيحيان اداره می‌کرده‌اند. جالب هم اين است که هيچ جای کولاژ جز همين صليب اثر ديگری از دين و مذهب در عراق نيست. شرق و شمال عراق جايی که ايران و ترکيه قرار گرفته‌اند بريده بريده‌های قرمز گذاشته که نشانه‌ی تهاجم است و از قضا ماهواره هم از همان طرف نشان داده شده ولی جنوب و غرب عراق به رنگ آبی‌ست و اين جايی‌ست که کشورهای عربی همسايه عراق قرار دارند.





اثر دوم مربوط بود به يک تصوير و نوشته از يک فلسطينی ساکن غزه به نان حبيب. تصوير عبارت است از برچسب يک شيشه نوشيدنی الکلی به نام "عرق صابات". کنار برچسب و از قول حبيب نوشته شده که "آراک در غزه نيست و من هم نمی‌توانم از غزه بيرون بروم و خودم تهيه‌اش کنم. برايم آراک بياوريد". توی اين اثر هم خبری از خون و خونريزی و کش و تقلا برای سرزمين نيست، در عوض موضوعش مربوط است به زندگی عادی و دلتنگی برای يک نوشابه و يک خوشی قديمی. از اين حرف‌های دلتنگی برای فلان نوشابه و بهمان کافه بين قديمی‌ترهای ايران هم می‌شنويد و تصوير برچسب روی شيشه نوشابه هم به قدر کافی قديمی‌ست که آدم را قانع کند هنرمند دارد از يک ياد قديمی حرف می‌زند.




به نظرم رسيد در هر دو اثری که از معتز نصر به نمایش درآورده‌اند خوشی‌های جهان عرب از ديد يک مصری موضوعی‌ست که در سايه جنگ و تحريم از دست رفته است. اين درست همان اتفاقی‌ست که در ايران هم رخ داده و بسياری از مردم وقتی از دوران قبل از انقلاب حرف می‌زنند همه‌اش خوشی‌هايش را يادشان می‌آيد. توی نمایشگاه داشتم فکر می‌کردم خاورميانه دارد به شدت تغيیر می‌کند يا در واقع دوران ثبات تمام شده و دير يا زود باقی کشورهای خاورميانه هم شروع به تغييرات بنيادين خواهند کرد و طوفان دگرگونی به همه‌شان می‌رسد. خواب خوش نفت و داستان‌های هزار و يک شب از سر ما ايرانی‌ها گذشت و دير يا زود از سر باقی باقی خاورميانه‌ای‌ها هم می‌گذرد.



6.1.11

نمايشگاه بصيرت با مخلفات

نمايشگاه بصيرت در گرگان. از اون طرف نشانه‌های روز ولنتاين رو ممنوع کردن، از اينطرف نمايشگاه بصيرت رو صاف گذاشتن توی خود نشانه‌ی ولنتاين به چه بزرگی! در ضمن صفار هرندی هم توی همين مراسم سخنرانی کرده. احتمالن مسئول انتظاماتش هم سردار زارعی بوده. اينجا هم نمازخونه‌ نمايشگاه بوده لابد. يعنی خنده‌س کاراشون!

  عکس از خبرگزاری فارس

4.1.11

آن که با شلوار خيس می‌گويد زنده باد امروز

از جاده اهواز که وارد خرمشهر می‌شديد اول می‌رسيديد به منطقه‌ای که محل گاراژ‌ها و مغازه‌های مکانيکی و تعويض روغنی بود. اسمش ديزل‌آباد بود. جاده منتهی می‌شد به خيابان بهارستان که يک کمی که می‌رانديد می‌رسيديد به يک پيچ کوچک که در گوشه راست آن مدرسه دخترانه ابن‌سينا و در منتهی‌اليه راست آن ميدان راه‌آهن و قبل از آن ساختمان جمعيت شير و خورشيد سرخ ايران بود. باز که خيابان اصلی را ادامه می‌داديد سمت راست‌تان منازل سازمان آب و سمت چپ منطقه بی‌سيم و منازل کارکنان پست و تلگراف و تلفن بود. يک کمی بعد سمت راست يک خيابانی بود که توی آن يک مدرسه راهنمايی بود به نام فياض و چسبيده به آن سازمان پيشاهنگی بود در تقاطع اين خيابان و خيابان بهارستان هم ساندويچ فروشی پدر دوستم بود. اين خيابان را يادتان بماند تا بگويم. سمت چپ خيابان اصلی يعنی همان بهارستان، استاديوم ورزشی خرمشهر بود و چسبيده به آن يک کوچه که خانه ما توی همان کوچه بود. بعد خيابان ادامه پيدا می‌کرد تا می‌رسيد به ميدانی به نام مقبل که دو تا تانکر بزرگ آب توی آن بود که بعد از آزاد شدن خرمشهر خیلی توی تصاوير ديده می‌شدند. سمت چپ همان ميدان دو تا کافه يا مشروب فروشی قديمی بود و کنارشان يک جایی با يک در خيلی بزرگ که بعدها متوجه شديم يک چيزی‌ست شبيه به انبار. خانه ما در ميانه راه خيابان پيشاهنگی و ميدان مقبل بود.

من از کلاس چهارم دبستان سر و کارم با سازمان پيشاهنگی افتاد و تا دوره دبيرستان که عضو دسته موزيک پيشاهنگی بودم مرتب به محل اين سازمان رفت و آمد می‌کردم. اضافه بر اين، سه سال دوره راهنمايی را هم توی همان مدرسه‌ی چسبيده به پيشاهنگی درس خواندم. درست آن طرف خيابان و روبروی هر دوی اين محل‌ها يک ديوار سرتاسری بود که چند جای آن را به ضرب کلنگ خراب کرده بودند که بشود از طريق آن‌ها وارد خيابان شد. پشت اين ديوار يک زمين باير بود که توی آن چند خانواده کولی زندگی می‌کردند. پر از بچه‌های ريز و درشت، با لباس و بی‌لباس. گاهی که عصرها بعد از تمرين دسته موزيک پيشاهنگی می‌رفتم خانه، زن‌ها و مردهای کولی را می‌ديدم که پشت وانت نشسته بودند و دست‌شان چند تا ساز بود و انگار می‌رفتند جايی آخر همان خيابان برای بزن و برقص. آخر همان خيابان می‌رسيد به جايی که آن اواخر قبل از انقلاب نوساز شده بود ولی تا پيش از آن زبان غالب مردمش عربی کوچه و بازاری بود و خانه‌هايش هم قديمی. وقتی بزن بزن‌های خلق عرب در خرمشهر شروع شد همين محل يکی از نقاط داغ شهر شده بود و می‌گفتند پاسدارهایی که از لرستان فرستاده بودند به خرمشهر توی محل رفته‌اند ولی ديگری خبری از برگشتن‌شان نشده.

انقلاب که پيروز شد و جوان‌های مسلح افتادند به آتش زدن انبارهای مشروب‌فروشی‌ها يکی از جاهايی که تا دو روز صدای شکستن شيشه توی آن می‌آمد همان انباری بود که کنار ميدان مقبل قرار داشت. تازه آن موقع بود که فهميديم اين انبار چقدر بزرگ بوده. من دبيرستانی بودم که انقلاب شد. تقريبن تمام آن مدت با بچه‌های هم‌کوچه‌ای ايستاده بوديم سر کوچه و اوضاع را نگاه می‌کرديم. گاهی فکر می‌کنم کاش دوربين عکاسی داشتم آن وقت‌ها. توی همان دو روز شيشه شکستن سه تا از مردهای محل کولی‌ها وسط آن اوضاع می‌رفتند توی انبار و گونی‌های‌شان را پر می‌کردند از شيشه‌های مشروب و کول می‌گرفتند می‌بردند توی محل‌شان خالی می‌کردند و باز برمی‌گشتند و دوباره پر می‌کردند. ظاهرن گونی‌ها را که می‌گذاشتند روی زمين که پرشان کنند از بس که زمين‌ها خيس بود گونی‌های‌شان هم خيس می‌شد چون همينطور که گونی به دوش از جلوی‌مان رد می‌شدند پشت شلوارهای‌شان از کمر به پايین خيس بود و چکه می‌کرد. ولی فقط همين نبود. از جمله آدم‌های جور و واجور يک تویوتا کارينای آبی رنگ هم آمد درست کنار کوچه‌مان توی خيابان ايستاد. يک خانم و آقا جوان توی آن نشسته بودند‌. آقا که راننده بود از ماشين آمد بيرون و بدو بدو رفت طرف همان انبار و وقتی برگشت توی دستش يک بسته آبجو بود. بسته را گذاشت صندوق عقب ماشين، نشست و گاز داد و رفتند. سر و وضع آقا و آن ماشين به اين يک جعبه آبجو نمی‌خورد ولی شد ديگر. توی اين بدو بدوهای مردهای کولی که لاينقطع ادامه داشت يکی از مردهای کوچه‌مان که معلم ورزش بود از يکی‌شان پرسيد "حالا بلاخره زنده باد کی؟". مرد کولی يک کمی من و من کرد که بلاخره بگويد شاه که مشروب را آورده يا خمينی که دروازه را باز کرده. بعد با خنده يک پايش را کوبيد به زمين گفت "زنده باد امروز".

به نظرم يکی دو هفته بعد از اين داستان بود. با دو سه تا از دوستانم توی ساندويچ فروشی پدر دوستم نشسته بودیم. يکی از مردهای کولی‌ها با يک موتورسيکلت قرمز آمد جلوی مغازه ایستاد و آمد داخل سفارش ساندویچ داد. هم رنگ موتورش يادم هست خوب خوب و هم رنگ آبی افتضاح شلوار جين نويی که پوشيده بود. اوايل انقلاب يکی از بحث‌های خنده‌دار من و دوستانم منجمله پسر همانی که ساندويچ فروشی داشت اين بود که "حالا چه وقت اسم مغازه‌تون رو ميذارين بسم‌لا رحمان رحيم؟".

آن اوايل انقلاب يک روزهايی سالن امتحانات دبیرستان‌مان "بايندر" را می‌گرفتند برای محاکمه عمال رژیم شاه. از راننده تاکسی تا تيمسار نيروی دريايی. اسم آيت‌الله اشراقی در خرمشهر معروف شده بود چون قاضی محاکمات بود. محل اعدام هم دبيرستان بازرگانی بود که درست کنار پل خرمشهر بود. ملت هم از در و ديوار بالا می‌رفتند که مراسم تیرباران را تماشا کنند. بعد هم بزن بزن‌های خلق عرب شروع شد. روز اولی که داستان خلق عرب شروع شد صبح داشتم می‌رفتم دبيرستان. وسط راه يکی ايستاده بود با چفيه روی صورتش و يک اسلحه توی دستش. گفت کجا؟ گفتم امتحان دارم می‌رم بایندر. گفت تعطيل. از بس که چفيه به صورت و اسلحه به دست زياد بود عادت کرده بوديم از اين آدم‌ها ببينيم. گفتم کی گفته تعطیله؟ گفت من گفتم. يک دری وری عربی هم گفت من هم جوابش را دادم. گفت ببين خيری من تعطيلش کردم اگر دوست داری با تير بزنمت برو بايندر اگر نمی‌خوای برو خونه. گفتم تو کی هستی؟ گفت برو تا نزدمت. ديدم چاره‌ای نيست برگشتم خانه.

اگر قرار باشد کسی را بابت وقايع و کشت و کشتارهای دوران انقلاب محاکمه کنيم بايد از خودمان شروع کنيم. آن‌هایی که تيرباران می‌کردند آدم‌های همين جامعه بودند که ممکن بود تا پيش از اين اسم ژ-3 را هم نشنيده بودند. توی خوزستان و بخصوص توی اهواز از هر کسی بپرسيد صادق آهنگران کیست می‌گويد "صادق تمپو". کی فکرش را می‌کرد که صدای صادق تمپو که با گروهش بندری می‌زدند آدم‌ها را بفرستد روی مين؟ آن‌هايی که مشروب‌فروشی‌ها را آتش می‌زدند روی ديگر سکه‌ای هستند که آنطرفش يکی با تويوتا می‌آيد جعبه آبجو را می‌برد خانه. کسی مستثنی نيست چون حالا که آب‌ها از آسياب افتاده همه دارند می‌گویند ما امام را توی ماه نديديم. کسی آمار نگرفته که چند نفر ديده بودند چند نفر خندیده بودند. ما آدم‌های جامعه ايرانی همین الان هم افتخارمان به تاريخی‌ست که تويش طلاهای به غنيمت گرفته شده از هند است. اگر حرف‌تان محاکمه کردن است داستان به ميرحسين و کروبی و اعدام‌های دهه شصت خلاصه نمی‌شود، تاريخ خودمان پر است از آدم‌های قابل محاکمه و پيش از همه‌شان خود ما مردم. همان‌هايی که تيرباران کردند، همان‌هایی که از کشور ديگری نيامده بودند. کی حاضر است سنگ اول را بزند؟ لابد همانی که بلندتر داد می‌زند که صدای ديگران شنيده نشود. لابد همانی که می‌تواند با شلوار خیس هر بار پايش را بکوبد زمين و بگويد "زنده باد امروز".

2.1.11

شرط نظام، تجربه ما

محسنی اژه‌ای، سخنگوی قوه قضايیه و دادستان کل کشور، درباره مهدی هاشمی گفته بود "به محض ورود وی به ایران، به اتهامات او مانند هر متهمی رسیدگی خواهد شد" منتها همين ديروز در همان دستگاه اداری که خودش سخنگوی آن آست مدير مسئول روزنامه ايران يعنی نزديک‌ترين رسانه به دولت را بابت شکايت همان متهم خارج از کشور محکوم کردند. چرا حرف محسنی اژه‌ای در دستگاه خودش هم اعتباری ندارد؟ به نظرم همين نکته نشان می‌دهد بازيگران صحنه سياست در جمهوری اسلامی چقدر وزن سياسی دارند و چرا اين همه ادعايی که بعضی‌های‌شان دارند فقط حرف بی حساب و کتاب است.

توی بازار دو دسته آدم پول درمی‌آورند. يک دسته تجار بزرگ هستند که معاملات کلان انجام می‌دهند و دسته دوم دلال‌ها هستند که کالاهای تجار را از اين دست به آن دست معامله می‌کنند و سود می‌برند. هر تاجری برای خودش چند تا دلال اصلی دارد ولی هيچ دلالی نمی‌تواند از تاجر خودش جلوتر حرکت کند و نرخ پايه کالاها را تعيين کند. حتی اگر دلال‌ها در اثر معاملات دست به دست يکشبه به مال و ثروت فراوان برسند بازهم رگ حيات‌ اقتصادی‌شان در دست تجار بزرگ است و اضافه بر اين، افت و خيزهای اقتصادی تجار بزرگ هم هميشه کمتر از دلال‌هاست. در واقع دلال‌ها می‌دانند که چقدر ضربه پذيرند و به همين دليل است که نسبت به تغييرات جزئی در قيمت‌ها حساسيت بخرج می‌دهند. منتها به همان دليل که هيچ دلالی نمی‌تواند از تاجرش جلوتر باشد بنابراين از دور خارج شدن دلال‌ها يک اتفاق هميشگی‌ در بازار است ولی تجار از دور خارج نمی‌شوند.

يک بار پيش از اين نوشته بودم که به نظر من بازی سياسی در جمهوری اسلامی ميان دو گروه و آدم‌های‌شان است: خاتمی در مقابل خامنه‌ای، کروبی در مقابل جنتی، و ميرحسين در مقابل احمدی‌نژاد. همان وقت هم نوشتم که درست بعد از خطبه‌های جانبدارانه خامنه‌ای در نماز جمعه بعد از انتخابات، خامنه‌ای از جايگاه رهبری تنزل کرد و به رهبری يک گروه يعنی همين گروهی که آدم‌هايش را نوشتم رسيد. رفسنجانی هم با خطبه‌های نماز جمعه‌اش جايگاه رهبری را تصاحب کرد. شايد واژه تصاحب برای اين کار چندان هم دقيق نباشد چون رفسنجانی در واقع هم رهبريت را به خامنه‌ای داده بود و هم زمينه‌ی ظهور خاتمی را فراهم کرده بود. بنابراين به نظر می‌رسد رفسنجانی هميشه همان تاجر بزرگ بوده که حالا برای فرو نريختن بازار دارد اوضاع را کنترل می‌کند. هنوز به نظر من اين وضعيت ادامه دارد و خوب که به حرف‌های يکسال گذشته رفسنجانی دقت کنيد متوجه می‌شويد که دارد با هر دو گروه حرف می‌زند و آدم‌های کليدی هر دو گروه هم با او همراهی می‌کنند. منتها حالا به نظر من اوضاع جامعه دارد به سمتی می‌رود که يا بايد دوباره از منش انقلابی پيروی کرد و به دنبال تغيير حکومت بود و يا بايد بدون اين که جمهوری اسلامی را سرنگون کرد آن را به سمت يک نظام دموکراتيک تغيير داد. اين مهم‌ترين گردنه‌ای‌ست که بايد جامعه ايرانی از آن عبور کند و اين درست همان چيزی‌ست که جوامع را تا ابد در چنبره جهان سومی بودن نگه می‌دارد که هر روز يک آدمی با دار و دسته‌اش می‌آيند و با تهييج مردم حکومت را به دست می‌گيرند و اسمش هم انقلاب است.

خوب به نظر من، دقيق‌ترين حرفی که اينروزها می‌شد در عالم سياست زد همين حرف خاتمی مبنی بر شرکت در انتخابات بود. خاتمی گفته برای شرکت در انتخابات آینده مجلس بايد سه شرط فراهم بشود "آزادی زندانیان سیاسی، پایبندی همگان به قانون اساسی و فراهم شدن امکان برگزاری انتخابات سالم و آزاد". مهدی بازرگان هم در دادگاه دوران شاه همين حرف را زده بود. به اضافه اين که گفته بود ما آخرين گروهی هستيم که با زبان قانون اساسی با شما حرف می‌زنيم که يعنی باقی‌اش می‌ماند برای براندازان نظام شاهنشاهی، و اين اتفاقی بود که افتاد. اگر قرار باشد در همين شرايط اوضاع سياسی را به يک نظام ديگر تبديل کنيم دو راه بيشتر نداريم، يا بايد انقلاب کنيم و عليرغم سرعت در تغيير حاکميت تمام گرفتاری‌های بعدی‌اش را هم بپذيريم که يکی‌شان اين است که معلوم نيست نتيجه‌اش چه می‌شود، و يا اين که از همان راه دموکراتيک انتخابات و در زمان طولانی‌تر به يک نظام دموکراتيک دست پيدا کنيم.

بهترين نمونه اين حرکت مدنی همان چيزی‌ست که فعالان حقوق زنان در اين ده سال اخير دنبال کرده‌اند. اگر بنا بود اين حرکت اجتماعی با منش انقلابی صورت بگيرد نه تنها زنان را از مشارکت در احقاق حقوق‌شان باز می‌داشت بلکه زمينه را برای دستگيری گسترده فعالان اين حرکت فراهم می‌کرد و تمام اين حرکت اجتماعی را بی‌اثر می‌کرد. فکر کنید به جای شور انقلابی و تعقيب و گريز می‌روند يکی يکی با زنان حرف می‌زنند و ازشان امضا می‌گيرند و اين برای هميشه اثرش را باقی می‌گذارد بدون اين که مهم باشد چه کسی رئيس جمهور است. همين الان يکی از بزرگ‌ترين گرفتاری‌های جمهوری اسلامی اين است که با سکينه محمدی چه کار کنند و اين نتيجه حرکت قدرتمند اجتماعی زنان است که سکينه محمدی را از يک قاتل تبديل کرده است به کسی که نابرابری اجتماعی او را سوق داده به انتخاب قتل برای رها شدن از شرايط نابرابر و اين دقيقن همان راهی‌ست که حتی فدائيان اسلام هم از همان راه برای رسيدن به اهداف‌شان استفاده کرده‌اند. در واقع موضوع سکينه محمدی به اندازه تمام جنبش سبز برای جمهوری اسلامی گرفتاری درست کرده چون ناگزير است در مورد تاريخ مبارزات سياسی از خودش تا صدر اسلام هم بر همين مبنا قضاوت کند. همين فشار حرکت اجتماعی زنان باعث شده که نظامی که سی سال زير بار انتخاب وزير زن نمی‌رفت حالا مجبور بشود با مسالمت‌آميزترين روش و در قشری‌ترين دولتی که در تمام عمر اين دم و دستگاه روی کار آمده وزير زن داشته باشد و البته جواب آدم‌های خشکه مقدس را هم بدهد.

حرف خاتمی مبنی بر شرکت در انتخابات دوباره همين دوراهی را پيش پای کودتاچی‌ها گذاشته و اين حرف در واقع حرفی‌ست که رفسنجانی هم با آن موافق است. بخش مهم داستان اين است که از قضا وقتی به واکنش‌های طرف مقابل نگاه می‌کنيد می‌بينيد افراطی‌های‌شان در برابر آن مقاومت می‌کنند. مثلن عباس جعفری دولت آبادی، دادستان تهران، که در واقع يکی از دلال‌های بازار سياست است، می‌گويد "شرط نظام، محاکمه فتنه گران است" ولی برای اين که متوجه بشويد اين حرف فقط رجزخواندن است دوباره ارجاع‌تان می‌دهم به صادق لاريجانی که گفته بود "چگونه احتمال می دهند که رئیس قوه قضائیه که منصوب رهبری است و خودم نیز قائل هستم که شرعا و عقلا همه دستگاه ها باید خطوط رهبری را مد نظر قرار بدهند، بی توجه باشم و به خود اجازه دهم و بر خلاف نظر ایشان کاری انجام دهم". نکته جالب اين است که کاوه اشتهاردی، مدير مسئول روزنامه ايران، به جرم افترا محکوم شده و از قراری که خودش می‌گويد "حداقل 500 صفحه سند در مورد يکی از موارد مفاسد مهدی هاشمی به دادگاه ارائه کرده بوده". يعنی مفاسد مهدی هاشمی موضوعی‌ست که فقط برای داغ کردن بازار تراشيده می‌شود ولی اگر قرار باشد چنين معاملاتی در کليت بازار و ميان تجار تبديل به عامل تعيین کننده بشود آنوقت می‌شود سوء استفاده کنندگان از آن را بی‌اعتبار کرد. عباس جعفری دولت آباد و محسنی اژه‌ای دو نمونه مشخص از بی‌اعتبار شده‌ها هستند. بنابراين بازی اصلی دست اين‌ها نيست و حرف‌های خاتمی درباره انتخابات با اين هدف زده شده که نشان بدهد هنوز راه برای تغيیر دموکراتيک به جای انقلاب کردن باز است.

اگر قرار باشد از وقايع دوران شاه و انقلاب درس بگيريم و بلاخره خودمان را از زندگی در جهان سوم و کودتازدگی و صدر اسلام نجات بدهیم بايد همين نيروی فشار اجتماعی را در انتخابات به کار بگيريم. اين راهی‌ست که جنبش حقوق زنان آن را به کار گرفته و همين الان نتيجه‌اش در مورد سکينه محمدی به ثمر رسيده. شايد لقب ايرانی‌ترين شيوه مبارزه برای احقاق حقوق اجتماعی را بايد به همين روش مبارزه داد.