27.12.10

چند تا موضوع و رسانه سوسولا کوشن

اولن که کار نشد ندارد. ما کرديم شد. نه که کم ورزش می‌کنم و سند منگوله‌دار باشگاه را زده‌اند به نام من، پنج کيلو هم وزنم زياد شده. يعنی آدم هم ورزش بکند هم چاق بشود يعنی ضرر از هر دو طرف. حالا اخيرن رفته‌ام توی يک کلاسی که از اينطرف وارد می‌شويد يکساعت بعد از آن طرف که خارج می‌شويد همينطور توی گوش‌تان است که از در و ديوار و وسايل باشگاه همه‌شان شعار می‌دهند شهادتت مبارک. با اين وجود پنج کيلو چاق شدن چطوری اتفاق افتاده مربوط است به اين که اعضا و جوارح داخلی آدم نياز به آچارکشی مجدد دارند. خلاصه که ورزش کردن و چاق شدن توام نشده بوديم که الان شديم. حالا من باشم منبعد کيک و نان خامه‌ای بخورم. دو سه هفته ديگر خبر لاغر شدنم را می‌دهم. بابا لباسام تنگ ميشن نميشه که با پيژامه برم سر کار ...

دوم اين که اينقدر دنبال زمان سرنگونی جمهوری اسلامی نباشيد. نه که اتفاقی نمی‌افتد، اتفاقن می‌افتد، يعنی همين الان دارد می‌افتد، منتها از اول انقلاب يک عده‌ای مدام در حال محاسبه بودند که شش ماه ديگه اينا تمومن. از اين اعداد هم زياد هست که هيچکدام هم به جايی نرسيدند. آن تمام شدنی که همان عده فکر می‌کنند بايد يک نقطه‌ی پايان داشته باشد بعد يک دفعه همه‌مان شيرجه می‌زنيم توی شير و عسل همينطور ذره ذره دارد رخ می‌دهد و نقطه پايان هم ندارد چون روی زمين داريم حرف می‌زنيم و وسط ابرها قدم نمی‌زنيم. آن تمام شدن مربوط است به يک چيزی بزرگ‌تر از جمهوری اسلامی، خيلی بزرگ‌تر. بدبختی دين در جامعه ايرانی اين بود که سرنوشتش بيفتد دست آخوندها که به عنوان آدم‌های حکومت حفظش کنند. همين دين دارد از جامعه می‌رود کنار و اختيارش می‌افتد دست آدم‌ها که اگر دل‌شان خواست ديندار باشند اگر نخواست نباشند. قبلن همه‌ی فشار حفظ دين روی دوش شاهان و دم و دستگاه سلطنت بود و آخوندها هم در حال سواری گرفتن از اهل سلطنت بودند. حالا سی سال است که آخوندها هم سوارند هم مرکب. يک روز زين و يراق را می‌بندند به جناح چپ و جناح راست سواری می‌گيرد يک روز زين را می‌گذارند روی جناح راست و جناح چپ سواری می‌کند. قبلن شاه جديد زين را می‌گذاشت روی شاه قبلی و سواری می‌گرفت و آخوندها را هم می‌گذاشت روی دوشش و بعد از يک مدتی يک شاه جديد می‌آمد اين يکی را زين می‌کرد و سوار می‌شد و باز آخوندها را می‌گذاشت روی دوشش. حالا اين‌ها اگر يک شاهی پيدا بشود که حاضر بشود آخوندها را بگذارد روی دوشش از دل و جان حاضرند قبولش کنند و مهم هم نيست که آن شاه چه کسی را زين می‌کند. منتها شاه اين مدلی هم پيدا نمی‌شود، ناگزير خودشان دارند می‌زنند به اين در و آن در که بلکه ملت با کورش کبير رضايت بدهند که يک شاهی علم بشود که هم شاه باشد هم سواری بدهد بهشان. ولايت مطلقه فقيه هم برای اين است که در صورت لزوم اصول اسلام را به نفع حکومت تعطيل کند. جمهوری اسلامی موهبتی بود که با همه‌ی بدبختی‌هايی که به سر همه‌مان آورد اما گرفتاری دين رسمی را در جامعه ايرانی حل کرد. از قضا که پشت و پسله‌های جمهوری اسلامی از خدای‌شان است که يکی بيايد يک شبه حکومت را سرنگون کند که باز بتوانند از يک در ديگری آرام آرام بيايند و باز سواری مفت بگيرند از حکومت وقت. اينقدری که ما ايرانی‌ها از صدقه سر جمهوری اسلامی سکولار شده‌ايم اگر يک کسری از اين سکولاريسم در دوره شاه اتفاق می‌افتاد خود خانواده شاه می‌ريختند سر محمدرضا پهلوی تکه پاره‌اش می‌کردند. دارد اتفاق می‌افتد.

سوم. دنيای وارونه که می‌گويند يعنی همين. پنج تا قفسه درست کرده‌ام توی يک گرمخانه (يعنی همان انکوباتور). از توی جعبه زنبورها هم يک قابش را درآوردم و گذاشتم توی يک چارچوب شيشه‌ای که بشود از اينطرفش ديد کدام زنبورها دارند تازه متولد می‌شوند. هر زنبور جديدی را که در هر روز گرفتم گذاشتم توی يکی از قفسه‌ها. تعدادشان توی هر قفس رسيد به 30 تا. وارونگی دنيا مربوط به اين است که به جای اين که زنبورها عسل توليد کنند اينجانب عسل خريداری می‌کنم می‌دهم به زنبورها که زنده بمانند. يک شيشه‌ای مثل پستانک بچه‌ها درست کردم که عسل را می‌ريزم توی همان و تهش سوراخ دارد و زنبورها می‌چسبند به سوراخ‌ها و عسل می‌خورند. فعلن اولين گروه‌شان شده‌اند 21 روزه و هر دو سه روز يک بار دو سه تای‌شان را می‌گيرم می‌برم توی آزمايشگاه و کيسه سمی و مغزشان را درمی‌آورم برای آزمايش. توی يکی از غده‌های بالای مغز زنبورهای يک روزه يک حلقه‌ای ديده‌ام که هر چقدر گشتيم توی گزارش‌های ديگران هيچ کسی آن را گزارش نکرده بود. فعلن توی آزمايشگاه همه دارند بندری می‌رقصند بابت اين يافته جديد. اگر تا آخرش درست باشد همه چيز آنوقت ممکن است يک خبرهای خيلی خوبی بشود. عکس‌شان را الان نمی‌شود بگذارم که ببينيد ولی حتمن اينکار را می‌کنم که باخبر بشويد از چی حرف می‌زنم و چرا مهم است. فعلن صبح‌ها با بندری می‌روم دانشگاه شب‌ها با بندری برمی‌گردم. اوضاع وبلاگ هم اينطوری شده که کم می‌نويسم مربوط به همان داستان است.

چهارم اين که من هنوز سريال قهوه تلخ را نديده‌ام، از بدشانسی احتمال هم می‌دهم که فرصت ديدنش پيش نيايد، منتها از دوستانم که سريال را می‌بينند باخبر شدم که سايت‌هايی که سريال را برای دانلود می‌گذاشتند روی اينترنت به دليل قانون حقوق مولف (همان کپی رايت) اين کار را متوقف کرده‌اند. توی ايران علاقمندان سريال می‌روند سر کوچه و نسخه‌های جديدش را می‌خرند، اين که دست اندرکاران سريال به فکر حق مولف بوده‌اند و جلوی کپی کردن اينترنتی‌اش را گرفته‌اند کار بديعی‌ست منتها خنده‌دار هم هست. توی ايران که کسی نمی‌رود از روی اينترنت سريال را بگيرد بنابراين اينترنت مربوط است به خارج نشين‌ها. يکی از همان دوستانی که درباره ممنوعيت پخش اينترنتی سريال حرف می‌زد می‌گفت اگر توی همان وبسايت سريال يک امکان پرداخت با کارت اعتباری درست می‌کردند آنوقت علاقمندان خارج نشين می‌توانستند هزينه هر قسمت از سريال را توی وبسايت بپردازند و همانجا هم تماشايش کنند يا مثلن داونلودش کنند. اساسن پيشنهاد قابل قبولی بود. خيلی از برنامه‌های تلويزيونی يا مسابقات بين‌المللی را می‌شود همينطوری با پرداخت از طريق کارت اعتباری و تماشا از طريق اينترنت دنبال کرد. اين که انتشار اينترنتی‌اش را ممنوع کرده‌اند ولی فکر راه‌های ديگر را نکرده‌اند يعنی ضرر زده‌اند به جيب خودشان. از جنبه مالی هم که نگاه کنيد امکان پرداخت قيمت سريال برای خارج نشين‌ها در مقايسه به شرايط داخل آنقدری نيست که علاقمندان سريال نتوانند از عهده‌اش بربيايند. گفتم بنويسم اينجا شايد به گوش‌شان رسيد.

پنجم. توی صفحه فيسبوکی برنامه "پارازيت" ديدم در تاريخ 16 دسامبر نوشته بودند "پارازیت این هفته مهمان ندارد. به زودی نام افرادی که تقاضای نشستن روی صندلی پارازیتی را رد کرده‌اند و یا اول گفته‌اند می‌آییم و بعد ترسیده‌اند و گفته‌اند نمی‌آییم را اعلام می‌کنیم و آنها را به شما واگذار می‌کنیم". اين که دست اندرکاران يک برنامه درباره ميهمانان‌شان بگويند ترسيده‌اند و بزودی اسم‌شان را اعلام می‌کنيم و به شما واگذارشان می‌کنيم يعنی همان که قبلن نوشته بودم که اين کارها اسمش لودگی‌ست. بعد از ماجراهای کوی دانشگاه موتورسوارهای دار و دسته ده‌نمکی هم توی خيابان جلوی کوی دانشگاه ويراژ می‌دادند و با صدای بلند می‌گفتند "سوسولا کوشن، تو سوراخ موشن". رسانه مثل ژاکت کاموايی‌ست که آن پشتش کامواها را به هم گره می‌زنند و نقش‌ها به نظر نامنظم می‌رسند ولی وقتی ژاکت را می‌پوشند آن طرفی از ژاکت ديده می‌شود که صاف و تميز است. برنامه‌ساز رسانه‌ درباره‌ی ديگران، به هر دليلی که نيامده‌اند، از اين تسويه حساب‌ها نمی‌کند. جمهوری اسلامی هم با رسانه همين کارها را می‌کند که اين دستگاه را تبديل کرده به محل تسويه حساب با ديگران. اميدوارم حميد دباشی اين را هم ببيند و با علاقه‌ای که به اين برنامه دارد کمک کند بهشان که توی چاه مشابهی که دم و دستگاه رسانه‌ای جمهوری اسلامی افتاد نيفتند.

25.12.10

سرک در فيسبوک

روز يکشنبه فلان تاريخ

عباس: دوست می‌دارم ورای این جهان مرده را ببینم ... شاید آنجا شرافت و انسانیت و لياقت را بتوان جست. شاید آنجا را هرزگان جايی نباشد

شهاب: عباس تو حالت خوبه امروز؟

محمد: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی :)

عباس: @ شهاب، آره خوبم می‌رم دهنش رو صاف می‌کنم. @ محمد، اصلن بعيد نيست.

روز دوشنبه فلان تاريخ

عباس: آرام آرامم. وقتی وجود منفور تو نیست از کوه هم مستحکم ترم. زندگی در جریان است حتی اگر تو سدش باشی. این سد لبریز می شود و تو هیییییییییییییییچ میشوی. دیگر بخششی نمانده. فقط تنفر.

نادر: اين خيلی باحال بود دو تا لايک

شهاب: بيام ببرمت دکتر؟

محمد: بازم ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی :)

عباس: @ نادر، تو که می‌دونی چی شده؟ @ شهاب، خوبم. @ محمد، اصلن بعيد نيست.

روز سه‌شنبه فلان تاريخ

عباس: کسی را می شناسم با مغز و قلبی روسپی. که شرافت در حضورش بی معنی می شود و نجابت، دریغا که دست نیافتی‌ست با او. در آرمان شهر من، جای این کسان حتی زیر خاک چنین وطنی نیست. عدم را برای وجودشان به خاطر حصول انسانیت آرزومندم.

شهاب: خر نشو بيا بريم دکتر!

نادر: يعنی طرف ما؟

عباس: چی يعنی طرف شما؟

محمد: همون قبلی که نرسی ای اعرابی.

نادر: انسان‌هايی با مغز و قلبی روسپی رو ميگم.

عباس: نه اون که ميگی نيست. در ضمن اون امانتی رو بيار کار دارم باهاش.

روز چهارشنبه فلان تاريخ

عباس: عمر خوشبختی تو، عمر ماه پشت ابر است. دانایی که حاصل شود اعتبار تو از بین خواهد رفت. و تو دروغی هستی که روزی برای همه فاش می‌شوی. نقشه‌ای که گنجش پیدا شود دیگر کاغذ پاره‌ای بیش نیست.

شهاب: من فردا نيستم به ابراهيم ميگم بياد بنويسه بجام. کاری داشتی خبر بده.

نادر: ديروز فکر کردم حالا متوجه شدم چی ميگی. ولی اين دانايی که حاصل شود خيلی وقت می‌بره. يعنی من تجربه کردم گاهی حاصل نمی‌شود.

عباس: می‌شود.

محمد: اندک اندک جمع مستان می‌رسد.

شهاب: در ضمن روی موبايل در دسترسم.

محمد: ناز نازان گلعذاران می‌رسد.

عباس: در رهند نه می‌رسد :)

روز پنجشنبه فلان تاريخ

عباس: به درد بپیچی و ببینم. خون قصیان کنی و به عیش بنشینم. تو برای نبودن شایسته‌ترینی، و جهان استحقاق دیدن دردت را دارد. این است عدالتی که جهان در حق بعضی آدمیان می‌تواند اجرا کند.

ابراهيم: :) يقينأ اينچنين است. با اجازه شر می‌کنم.

محمد: ای اعرابی شدی دوباره ها!

نادر: بعضی وقتها باید آدمهایی دچار اینهمه باشند تا ما از باب مفهوم عدالت خیالمان راحت باشد.

آرش: اينا همش سر اون مياد تو خودتو ناراحت نکن.

عباس: @ نادر، چنين است عدالت روزگار.

روز جمعه فلان تاريخ

عباس: اوووووووووووووف. ارزش بعضی‌ها از یک تیکه گوشتم کمتر. اونم گوشت فاسد. تهوووووع.

شهاب: تو هنوز دستت توی کار نيست.

ابراهيم: دل خيلی پره!

آرش: از بردن اسمشون هم هوا متعفن میشه.

عباس: مگه تو فهميدی کيه؟

محمد: با دل پر نتوان کرد دعا.

آرش: نه نفهميدم هنوز.

روز شنبه فلان تاريخ

عباس: دردی‌ست ما را سخت‌تر از درد زائو.

ابراهيم: ؟؟؟؟؟؟؟؟

عباس: ؟؟؟

شهاب: زنگ زدم جواب ندادی.

آرش: عباس جان درد و بلات بخوره توی سر من.

عباس: ؟؟؟؟؟؟

محمد: مگه تو زاييدی تا حالا؟

عباس: مگه فقط بايد زاييد که فهميد؟

محمد: خوب نميشه همينطوری فهميد.

روز يکشنبه فلان تاريخ

عباس: تازه جای خوبش داره می‌رسه.

آرش: بعلللللللله می‌رسين! چرا نرسين؟ طاقت بيار.

شهاب: خر نشی ها. من شدم هيچ کسی هم نبود ببرتم دکتر.

عباس: @ آرش، تو بلاخره فهميدی؟

آرش: دارم.

محمد: بايد به اين گريست.

عباس: به چی؟

محمد: همين که تازه جای خوبش داره می‌رسه. خيلی بد مزه بوده تا حالا؟

عباس: ؟؟؟؟


21.12.10

بازديد محل به عنوان يک فعاليت فرهنگی

مسابقه‌ فوتبال ميان تيم‌های پرطرفدار يا تيم ملی ايران با تيم‌ ملی کشورهای ديگر که در استاديوم آزادی يا آريامهر (يا هر اسم ديگری که دوست داريد برايش بگذاريد) برگزار می‌شود دم و دستگاه حمل و نقل عمومی هم از انتقال تماشاگران به زحمت می‌افتد. تازه که از آن صد هزار نفری که برای تماشای مسابقه می‌آيند خيلی‌های‌شان با وسايل نقليه شخصی يا اگر نزديک باشند پای پياده به استاديوم می‌آيند. وقتی حرف از صد هزار نفر می‌شود آدم معمولی جامعه ياد تعداد اتوبوس‌ها و آدم‌هايی می‌افتد که بعد از مسابقه فوتبال دارند شادی‌کنان يا توی سرزنان از استادیوم برمی‌گردند. منتها حرف از آمار انسانی- و به سعی مجدانه‌ای که جنتی و مصباح در ذکر اعداد و ارقام مالی دارند- در جمهوری اسلامی تبديل شده‌ است به دردسر عمومی. معلوم نيست چند نفر در جريان انقلاب و پيش از آن و در جريان جنگ کشته شده‌اند. هر کسی يک چيزی می‌گويد و می‌نويسد. تعداد شهدا بينهايت است يا هر چقدر تيغ‌تان می‌برد، برای اعدامی‌ها هم چيز قابل ذکری نيست. حقوق عمله اکره‌ی حکومت قابل ذکر نيست ولی پول برای مخالفان و مثلن براندازان از بودجه سالانه امريکا هم زيادتر است. يعنی عدد هنوز مفهوم ندارد يا ميلی‌ست. چلوکبابی حساب می‌کنيم.

در چهار پنج سال گذشته اولين لينک‌ کنار اين وبلاگ برای معرفی ديگران مربوط بوده به وبسايت محمد قائد. البته ایشان يا ديگران نيازی ندارند که حالا وبسايت يا نوشته‌های‌شان را با لينکی که توی يک وبلاگ هست معرفی بشوند. خيلی هم خوشحالم که ايشان تن‌شان سالم است و هر از گاهی چیزی می‌نويسند و علاقمندان‌شان، منجمله من، از نوشته‌های‌شان استفاده می‌کنيم. منتها چند باری نوشته‌های ايشان با عقل جور در نمی‌آمد، يا لابد با عقل من، آمدم یک چیزی بنويسم بعد ديدم به هر حال آدم توی همان شرايط ايران که می‌نويسد باز هم گلی به گوشه جمالش. تا رسيد به تاريخنگاری درباره وقايع مربوط به روزنامه آيندگان تحت عنوان "دربارۀ توقف انتشار روزنامۀ آيندگان". قائد در صفحه دو از "برق گرفتگی- 1" نوشته است: "آيندگان،همچنان كه اعلام كرده بود، از يكشنبه 23 ارديبهشت 58 منتشر نشد اما حمايت گسترده در جامعه از روزنامه طى روزهاى هفته ادامه يافت. عصر شنبه 29 ارديبهشت بيش از صدهزار تن به دعوت جبهۀ دموكراتيك ملى و با فراخوان و پشتيبانى تشكلهاى سياسى و اجتماعى دانشگاهیان، معلمان، نويسندگان، حقوقدانان و كارگران در دانشگاه صنعتى گرد آمدند".

دانشگاه صنعتی لابد يا صنعتی شريف است يا صنعتی اميرکبير. هر کسی اين دو تا دانشگاه را ديده باشد، به زور هم نمی‌تواند باور کند که بيش از صد هزار نفر در محوطه اين دو دانشگاه بتوانند کنار هم بايستند و به يک سخنرانی گوش بدهند. توی صنعتی شریف يک زمين چمن هم هست که حالا ظاهرن خرابش کرده‌اند. همان را هم که حساب کنید باز جا برای صد هزار نفر ندارد چه برسد به بيش از صد هزار نفر. بابا صد هزار نفر يعنی استاديوم آزادی پر از تماشاچی! با چهار تا ضرب و تقسيم و يک مشاهده حضوری در محل هم می‌شود فهميد عدد "بيش از صد هزار نفر" مثل همان حرف‌هايی‌ست که در خطبه‌های نماز جمعه به خورد خلق‌الله می‌دهند. اين که روزنامه آيندگان تعطيل شده و به مسخره‌گی هم تعطيل شده دليل نمی‌شود که آدم برای تأسف خوردن درباره‌اش همان حرف‌هايی را برای نسل‌های بعد بنويسد که توی اين آشفته بازار به قول قائد ميهن آريايی- اسلامی هر حرفی را می‌شود به مردم قالب کرد و "خلق قهرمان به بركت نبوغ ذاتى خويش ترتيب اين موضوع پيش‌پاافتاده را هم مى‌دهد".

قائد حرف خوبی می‌زند که می‌گويد "شمار نفرات هم‌الغالبون وقتی کفايت می‌کند باقی حرف‌ها باد هواست". منتها من از محمد قائد توقع نداشتم که چيزی بنویسد که خودش درباره‌ مشابهش و از زبان آخوند جماعت شنيدن و دست نينداختنش را روا نمی‌بيند.

ظاهرن مذهبی‌ها از روشی که آخوندها برای دفاع از اسلام انتخاب کرده‌اند چندان هم رضايت ندارند. به همين منوال لابد روزنامه نگار جماعت هم بايد راهی برای خلاصی از عددهايی که برای دفاع از مطبوعات نوشته می‌شوند پيدا کنند. وقتی عدد و رقم گفتن بی حساب و کتاب می‌شود آنوقت حضرات حکومت اوضاع رسانه را می‌رسانند به جايی که امثال محمدعلی رامين را می‌گذارند به عنوان معاون مطبوعاتی وزير ارشاد. وقتی بيش از صد هزار نفر توی دانشگاه صنعتی (شريف يا اميرکبير) جا می‌گيرند، آدم بيسوادی مثل محمدعلی رامين هم توی مطبوعات جا می‌گيرد. قائد در يکی از مقالاتش می‌نويسد: "با الهام از حرف وودى آلن، "آدم بهتر است در آپارتمان خودش زنده باشد تا در دل مردم"، مى‌توان گفت آدم‌ها بهتر است در آپارتمان خودشان زندگى كنند تا خدمتگزار بمانند".

حالا واقعن گاهی خدمتگزاری‌ يک آدم به فرهنگ خودش می‌تواند در حد کرايه تاکسی دادن و يک بازديد محلی باشد.

10.12.10

دستاوردهای علمی حضرات

موضوع آلودگی هوای تهران جدا از دردسرهايی که برای مردم درست کرده دو تا داستان ديگر هم دارد که اصولن مايه خجالت و سرشکستگی علمی‌ست بخصوص به مناسبت اين که جناب احمدی‌نژاد چپ و راست درباره‌ی پيشرفت‌های علمی در دوره کاری‌شان حرف می‌زنند اين سرشکستگی خيلی هم بيشتر از خود آلودگی هواست. اين دو تا داستان را می‌نويسم که باخبر بشويد. در ضمن اين که دوستانی که رسانه‌ها و وبلاگ‌ها را کنترل می‌کنند حتمن در مورد اين نوشته تشريف ببرند سوال کنند بلکه خيال خودشان راحت بشود.

مسئوليت اعلام وضعيت هوا در ايران به عهده سازمان هواشناسی‌ست. در واقع اين سازمان فقط می‌تواند خبر بدهد که اوضاع هوا چطور می‌شود و اگر باد می‌زود جهت وزش آن از کدام طرف است. منتها دانش فنی باروری ابرها و باران مصنوعی را هم بايد در کارشناسان همين تشکيلات پيدا کرد و برای همين هم هست که سال‌هاست يک بخش آموزشی به نام آموزشگاه هواشناسی در کنار سازمان هواشناسی درست شده که وظيفه‌اش تربيت کادر فنی برای سازمان هواشناسی‌ست. سال‌هاست دعوا بر سر اين است که اگر قرار باشد موضوع باروری ابرها جدی گرفته بشود چه سازمانی به جز هواشناسی می‌تواند عهده‌دار اين کار بشود. از جنبه فنی جواب اين سوال همان سازمان هواشناسی‌ست منتها در دوران خاتمی و معلوم نيست به چه مناسبت، يکباره استانداری يزد هم شروع کرد به فراهم آوردن دم و دستگاه باروری ابرها، که البته به جايی هم نرسيد. جهت اطلاع‌تان هم معروف‌ترين مراکز تحقيقاتی و کاربردی جهان در زمينه باروری ابرها در اسرائيل قرار دارند و قرار بود در دوران شاه اسرائيلی‌ها کمک کنند تا موضوع باروری ابرها و باران مصنوعی در ايران هم به راه بيفتد منتها به دليل اين که سازمان هواشناسی زير نظر سازمان هواپيمايی کشوری بود و در ضمن کادر علمی کافی هم نداشت آن هم به جايی نرسيد. حالا هم که اوضاع معلوم است. معنی اين حرف اين است که اهل سازمان هواشناسی که دستی هم در تشکيلات هواپيمايی دارند، چون رئيس سازمان هواشناسی معاون وزير راه و ترابری‌ست، از داستان باران مصنوعی و اندازه هواپيما باخبرند. يعنی اگر با يک آدمی از اين سازمان، هر کاره‌ای که باشد، حرف بزنيد همه‌ی موضوع باران و هواپيما و اين‌ها را می‌داند چون همه‌شان از صبح تا شب با اين موضوعات سر و کار دارند. منتها داستان فعلی هيچ ربطی به آن حضرات ندارد. چرا؟ حالا عرض می‌کنم.

مسئول کنترل آلودگی هوای شهرها با سازمان حفاظت محيط زيست است. اين که کارخانه‌های خودروسازی و توليد فرآورده‌های نفتی باعث آلودگی هوا نشوند همه‌ مسئوليت کنترل آن‌ها به عهده سازمان حفاظت محيط زيست است. اضافه بر اين که برای شهر تهران به طور اختصاصی يک تشکيلات کنترل آلودگی هوا هم تعبيه کرده‌اند که زير نظر شهرداری کار می‌کند. حالا از اينجای داستان به بعد مايه خجالت است.

رئيس سابق سازمان هواشناسی ايران يعنی آقای دکتر علی‌محمد نوريان، همين الان قائم مقام سازمان حفاظت محيط زيست است. ايشان يک دوره‌ای هم رئيس سازمان هواپيمايی کشوری بوده‌اند. در ضمن همين حالا هم معاون اول سازمان جهانی هواشناسی هستند. فيزيک هم خوانده‌اند و از اصول هواشناسی هم باخبرند. ضمنن کلی هم در دورانی که استانداری يزد مشغول رتق و فتق امور باران مصنوعی بود با حضرات استانداری بزن بزن داشت.

رئيس سابق شرکت کنترل کيفيت هوای تهران يعنی دکتر مجيد شفيع‌پور، همين الان قائم مقام سازمان حفاظت محيط زيست در امور بين‌الملل هستند. در ضمن مشاور کميته محيط زيست شورای شهر تهران هم هستند. ايشان هم درس محيط زيست خوانده.

رئيس سابق سازمان محيط زيست ايران يعنی خانم دکتر معصومه ابتکار، در سال 2006 به مناسبت فعاليت‌های زيستمحيطی برنده جايزه ويژه سازمان ملل (قهرمان زمين) شد. ايشان هم همين الان عضو شورای شهر تهران است.

مديرکل سابق هواشناسی استان خراسان يعنی آقای حسن بيادی هم همين الان عضو شورای شهر تهران است.

يعنی واقعن چند نفر از اين حضرات حاضر شده‌اند از فردای آب‌پاشی هوايی شهر تهران با هواپيمای سمپاشی به خودشان توی آيينه نگاه کنند و بروند سر کارشان. يعنی اين حضرات با اين همه مدرک تحصيلی و مقام علمی و موقعيت اداری يکی‌شان به درد اين نمی‌خورده که برای جلوگيری از آبروريزی هم که شده اين در و آن در بزند که اين هواپيمای سمپاشی را نفرستند روی آسمان تهران؟ يعنی چند نفر بايد شغل‌شان به طور مستقيم و در اين سطح با موضوع هوا و آلودگی هوا ربط داشته باشد که بفهمند موضوع آلودگی هوا را نمی‌شود با هواپيما سمپاش حل کرد؟ اينجا هم احتياج به دانش‌آموز دبيرستانی داريم که به قول احمدی‌نژاد توی خانه‌اش انرژی هسته‌ای توليد کرده؟ يعنی شما حضرات فرقی بين مزرعه و شهر تهران قائل نمی‌شويد که صاف نشسته‌ايد که هواپيمای سمپاش راه بيفتد برای حل مشکل آلودگی هوای تهران؟

آقای دکتر نوريان! اين خبر را ببرند توی سازمان جهانی هواشناسی اعلام کنند که با هواپيمای سمپاش رفته‌اند از بالا آب پاشيده‌اند که مثلن با آلودگی هوای شهر تهران مقابله کنند اصلن فکر خنده باقی کارشناسان اينطرف و آنطرف را کرده‌ايد؟ بابا شما که الان قائم مقام سازمان محيط زيست هستيد خودتان رئيس هواشناسی و هواپيمايی بوديد. فرق باران مصنوعی و هواپيمای سمپاشی را هم بلديد که. آخر چطوری آن رياست‌ها و اين قائم مقامی را با آن هواپيمای سمپاش و با آن معاونت سازمان جهانی هواشناسی کنار هم می‌گذاريد؟ آقای دکتر شفيعی رئيس سابق شرکت کنترل کيفيت هوای تهران يعنی اين همه سال همينطوری توی کنترل کيفيت کار کرده‌ايد؟ سرکار خانم دکتر ابتکار رئيس سابق سازمان محيط زيست ايران به نظرتان می‌شود اين راه حل را به عنوان افتخار ديگری برای قهرمان زمين منظور کرد؟ ناسلامتی که هم قبلن و هم الان کاره‌ای هستيد؟ آقای بيادی مديرکل هواشناسی! روی‌تان می‌شود همين آب‌پاشی را به عنوان عملکردتان در مقابله با آلودگی هوای شهر تهران اعلام کنيد؟ يعنی چند نفر اهل هواشناسی و محيط زيست بايد مسئول يک کاری مثل همينی که شماها هستيد باشند که دست آخر برای مقابله با آلودگی هوا بروند با هواپيمای سمپاشی آب بريزند روی سر مردم؟ خودتان خنده‌تان نمی‌گيرد که نتيجه آن همه سر و صدای پيشرفت علمی شده باشد همين آب‌پاشی هوايی شهر؟ خوب آخر چطوری‌ست که اينجور مواقع هيچ صدايی ازتان بلند نمی‌شود؟