30.11.10

شباهت‌ها، شانس‌ها

اين که احمدی‌نژاد- به پشتوانه تئوريک خامنه‌ای- به عنوان چهره جنجالی سياست معروف شده و ابایی هم ندارد که جنجال‌هایش برای مردم هزينه بتراشد می‌تواند ناشی از اين نگاه باشد که مايل است او را قدرتمندترين فرد در سياست امروز جمهوری اسلامی بدانيم و طبيعی‌ست که وقتی او قدرتمند باشد آدمی مثل خامنه‌ای هم قدرتمند معرفی می‌شود. اما مبنای اين رفتار کجاست؟ مبنايش، به نظرم، می‌تواند اين باشد که آن‌ها خودشان را در شرايط شاه سابق ایران قرار داده‌اند و مايلند قدرت‌های بزرگ آن‌ها را تنها نيروی قابل قبول در منطقه و داخل کشور بدانند، درست همان چيزی که درباره شاه اتفاق افتاده بود. انتظار برای پاسخ اين رفتار انتظار برای همان چيزی‌ست که بعد از کودتای 28 مرداد رخ داد يعنی ابرقدرت‌ها عليرغم مذموميت تاييد کودتا و سرنگونی دولت ملی مصدق ولی به دليل ثبات منطقه‌ای با عوامل کودتا، يعنی شاه و دولتش، همکاری کردند، ضمن اين که شاه را به عنوان تنها قدرت واجد شرايط در داخل پذيرفتند. در واقع حضرات کودتاچی فعلی ابایی ندارند که از نظر افکار عمومی همانی باشند که شاه ایران بود و از اين منظر می‌شود توضيح داد که چرا ورود بزن بهادرهايی نظير شعبانی جعفری به ميدان هم برای‌شان واجد بار منفی نيست. اما به تفاوت‌ها که می‌رسيم چيزهايی ديده می‌شوند که در نگاه اول به چشم نمی‌آمدند. مثلن آن‌هايی که 28 مرداد را شکل دادند از همان ابتدا با جامعه بين‌الملل رفت و آمد پيدا کردند ولی کودتاچی‌های فعلی از گامبيا هم رأی مثبت نمی‌گيرند و ناگزيرند در داخل کشور محبوس باشند. بنابراين رفته‌ رفته يک سؤال پررنگ‌تر می‌شود که پس رفتار گروه فعلی کدام الگوی سياسی را دنبال می‌کند؟ به نظر من، الگو در ساختار و منش گروه است که چارچوب‌های کاری آن را تعيين می‌کنند. فرض کنيد حزب توده را به عنوان يک نمونه خوب برای شروع مطالعه انتخاب کنيم.

حزب توده از جنبه سازمانی هنوز هم بعد از سال‌ها که از متلاشی شدن آن می‌گذرد به عنوان يکی از نمونه‌های موفق تشکيلات حزبی در ايران معرفی می‌شود. مهم‌ترين وجه تشکيلات حزب توده در ايران تفکر سازمانی آن بود. همين تفکر سازمانی در بسياری از احزاب بعدی و تا امروز هم دنبال شده به اين اميد که احزاب بتوانند دامنه تشکيلاتی‌شان را از رده‌های دانش‌آموزی و دانشجويی تا خانم‌های خانه‌دار و نظامی‌ها گسترش بدهند. چارچوب‌های سازمانی حزب توده برای فعاليت‌های حزبی در شرايط ايران آن روزگار و چه بسا امروز هم بسيار مترقی‌ست و جمهوری اسلامی هم در سی سال گذشته تلاش کرده همين سازماندهی را اجرا کند. خوب که نگاه می‌کنيد می‌بينيد ترجمه جمهوری اسلامی از تشکيلات سازمانی حزب توده تبديل شده است به سازمان بسيج که همه جا از خانه و دانشگاه و حتی در نيروهای مسلح هم گسترش پيدا کرده. طبيعی‌ست که حالا که سازمان را درست کرده‌اند بايد هنرمند بسيجی، مثل عبدالحسين نوشين حزب توده، نويسنده بسيجی، مثل به‌آذين حزب توده، و افسر بسيجی، مثل روح‌الله عباسی حزب توده و خيلی آدم‌های ديگر را هم درست کنند که سازمان بسيج بتواند فضای فرهنگی جامعه را هم تسخير کند. جمهوری اسلامی در این راه تلاش زيادی انجام داده منتها با صرف هزينه‌ هنگفت فقط توانسته سازمانی درست کند که آدم‌هايش به زور پاداش و کيک و ساندیس در فعاليت‌هايش حضور پيدا می‌کنند ولی خبری از توليد فرهنگی در آن نيست. تنها توليد فرهنگی اين سازمان کيک و سانديس عبارت است از تشکيل ارتش سايبری که يک چيزی‌ست شبيه به کتابسوزان. درست برعکس حزب توده که کالای فرهنگی توليد می‌کردند حضرات بسيج کالای فرهنگی را از بين می‌برند. خوب پس حالا دوباره بايد بپرسيم بسيج با اين تشکيلات سازمانی شبيه به حزب توده ولی ماموريت فرهنگی متصاد شبيه به کدام الگوی سياسی رفتار می‌کند؟ به نظرم داستان تازه از اينجا شروع می‌شود.

مدت‌هاست خيلی از مردم، که به نظرم تعدادشان هم قابل توجه است، درباره اين که اگر گروه رجوی حکومت را در دست می‌داشت چه اتفاقی می‌افتاد نظرشان اين است که در شرايطی که مجاهدين حکومت می‌کردند اوضاع يا شبيه به جمهوری اسلامی بود يا خراب‌تر از آن. رفتارهای اين گروه نشان می‌دهد گروه رجوی‌ست که ساختار سازمانی‌اش تقليد ناکارآمدی‌ست از حزب توده از جنبه فرهنگی ملغمه‌ای‌ست از خرافه وعوامگرایی. مثلن آيا قوانين‌شان منبعث از مثلن کتاب و سنت اسلامی‌ست يا يک قانون ديگری دارند که بر اساس آن رفتار می‌کنند؟ مبنای قضاوت‌شان چيست؟ روابط زن و مرد بر چه اساسی‌ست؟ انتخابات‌شان چطور انجام شده که رئيس جمهور منتخب دارند و آيا اصلن رقابتی هم در کار بوده؟ رقيب يا رقبای انتخاباتی چه کسانی بوده‌اند؟ نظام قانونگذاری چگونه‌ست و چه کسی به چه کسی جواب پس می‌دهد؟ يک پاسخ در همه اين موارد وجود دارد و آن هم رهبری‌ست. مثلن رهبری دستور عمليات فروغ جاويدان را صادر کرده که سعيد شاهسوندی می‌گويد شرکت کنندگانش "کمتر از شش هزار نفر بود که بسياری از آنها از اروپا و آمريکا آمده و جنگ به معنی واقعی کلمه را نديده و حتی تيراندازی بلد نبودند" و اين عمليات "زاييده تفکر غيرواقعی، رؤيايی و ايدئولوژيک مسعود رجوی" بود. در مورد بسيج هم همين اوضاع برقرار است. کسی از اين گروه جوابی به دست نمی‌آورد که چرا حمله می‌کنید به تجمعات مردم يا مبنای قضاوت‌تان چيست که هم می‌ريزيد جلوی مجلس که رئيسش مورد تايید خودتان است و همزمان می‌ريزيد توی حسينيه بيانگذار همين جمهوری اسلامی که خودتان از او دفاع می‌کنید؟ همين که رهبری دستور داده کفايت می‌کند که بسيجی‌های جنگ نديده امروز بريزند خانواده بسيجی‌های دوران جنگ را بزنند. جالب‌ترش اين است که سعيد شاهسوندی می‌گويد کسانی برای عمليات فروغ جاويدان به صحنه آمده بودند که "پيشتر از سوی رهبری سازمان به خيانت متهم و به اعدام محکوم شده بودند". درست شبيه به سردار نقدی که حالا فرمانده بسيج شده ولی به عنوان يکی از فرماندهان پليس در ماجرای کوی دانشگاه قرار بود مجازات بشود. باز کسی از اين حضرات از خودش نمی‌پرسد چرا اين که خودش مجرم است حالا شده فرمانده ميدان؟ در واقع گروه رجوی اگر می‌توانستند بودجه و مکان قابل توجهی به اندازه يک کشور داشته باشند نتيجه کارشان چيزی شبيه به بسيج امروز از آب درمی‌آمد بنابراين تنها عامل تفاوت ميان گروه رجوی و گروه کودتاچی‌های فعلی مقدار منابع مالی‌ست که در دسترس‌شان است.

به نظرم هشدار رفسنجانی در مورد بسیج از اين منظر جالب است که در ميان اهل حکومت جمهوری اسلامی شباهت‌های ميان رفتارهای گروه رجوی و گروه خامنه‌ای دارد به سرعت تشخیص داده می‌شود و شروع ترورها حاکی از اين است که ميليشياهای گروه رجوی اينبار به شکل بسيجی‌های حامی رهبر دارند راه می‌افتند تا مخالفان‌شان را از سر راه بردارند. اگر پشتوانه اين تشخيص در ميان اهل حکومت و بخصوص نيروهای نظامی و انتظامی به اندازه کافی قدرتمند نبود چنين هشداری را به اين زودی‌ها از زبان رفسنجانی نمی‌شنيديم.

شاه از بعد از کودتای 28 مرداد که دوباره بر تخت سلطنت نشست تا وقتی درگذشت از يک نام رهايی پيدا نکرد. از نام شعبان. برای خاندان پهلوی کم بی‌اعتباری نیست که هر جا محققی درباره سلطنت و دروازه‌های تمدن بزرگ و فرود کنکورد و موزه‌ هنرهای معاصر حرفی به ميان می‌آورد مجبور است تعريضی هم بزند به نقش شعبان تاجبخش که از جمله اسناد افتخارش يکی هم اين بود که همراه با دار و دسته‌اش يازده ضربه چاقو به مرحوم دکتر فاطمی زده بودند. از قضا تلاش کودتاچی‌های برای شباهت پيدا کردن به شاه و شرايط کودتای 28 مرداد از اين نظر به ثمر رسيده. اين که تا ابد هر جا که اسم آن‌ها هست نام بسيج هم به دنبال‌شان است. چندان هم دور از انتظار نيست که اينروزها هم يکی از ميان جمعيت تعداد مشت و لگدهایی را که بسيجی‌ها به خانواده باکری و همت زده‌اند را شمرده باشد. با اين همه شباهت شايد شعبان بی‌مخ اين شانس را داشت که در امريکا و توی خانه خودش با او مصاحبه کنند چون از قراری که گامبيا هم چراغ سبزی نشان نمی‌دهد اينبار پيدا کردن محل مصاحبه با آدم‌ مورد نظر خيلی هم کار آسانی نخواهد بود.

17.11.10

اسدالله تو هم؟

يکم. مدتی پيش توی نزديک‌ترين دستشويی دانشکده به اتاقم ديدم بالای آيینه، نزديک پنجره، يک قوطی کوکاکولا گذاشته شده با يک تکه کاغذ چسبيده روی آن که "دست نزنيد". دو روز بعد باز يکی ديگر، اينبار فانتا با همان عبارت دست نزنید روی آن. باز چند روز بعد دوباره يک کوکاکولا که ظاهرن برای مدتی تکرار شده بود. اين اواخر ديدم يک ليوان قهوه آن بالاست با همان کاغذ روی آن که دست نزنيد. هفته پيش خيلی اتفاقی صاحب قوطی‌ها را ديدم که با يک قوطی کوکاکولا وارد دستشويی شد. قوطی را از شير آب پر کرد و ادامه داستان. اين پا آن پا کردم تا آمد بيرون. يک تکه کاغذ چسبی از جيبش درآورد و با خودکار روی آن نوشت "دست نزنيد" و قوطی را گذاشت همان بالا. داشت تندتند می‌رفت فرمودند "پاکيزگی" و رفت. از دو سال پيش که آنفلوانزای مرغی و خوکی شایع شده بود همه جا، منجمله توی همين دستشويی، پوستر نصب کرده‌اند که دست‌های‌تان را با آب و صابون بشويید. تصوير هم گذاشته‌اند که چطوری دست‌تان را بشوييد. مدت‌ها فکر می‌کردم کسی هم هست که برای شستن دست نیاز به تصویر داشته باشد؟ ظاهرن هست. جناب‌شان زیست‌شناس است و اهل پاکستان.

دوم. تنها مسجد شهر بريزبن ده متر آنطرف‌تر از ساختمانی‌ست متعلق به اهل کليسا. اگر بنا به اوضاع مملکت خودمان حساب کنيم لابد اهل هر دو ساختمان زاغ سياه همديگر را چوب می‌زنند که کی‌ می‌رود توی آن ساختمان کی می‌رود توی اين يکی. ديوارهای مسجد درست تا کنار پياده‌رو هستند، دیوارهای ساختمان کليسايی از پياده‌رو فاصله دارند. در فاصله‌ی پياده‌رو تا ساختمان کليسايی دو تا جعبه بزرگ گذاشته‌اند که مردم وسايل زيادی‌شان را می‌برند می‌گذارند برای نيازمندان. تشک و يخچال هم کنار وسایل ديده‌ام. در عوض حضرات آنطرفی حياط مسجد را هم با چادر پوشانده‌اند. در نتيجه از بيرون چیزی جز يک ساختمان سفيد و يک گنبد و مناره دیده نمی‌شود. برای مراسم مذهبی مسيحی ساختمان کليسايی را چراغانی می‌کنند و گاهی به همين مناسبت دم و دستگاه کباب‌شان را می‌گذارند توی حياط و به مردم ساندویچ و نوشابه تعارف می‌کنند. در مناسبت‌های اسلامی فقط مردهايی با ريش‌های بلند و زن‌های روبنده‌پوش از اينطرف خيابان می‌روند توی حياط مسجد و ديگر چيزی نمی‌بينيد. همه خبرها آن تو جريان دارد. بيرون مسجد هم خبری ازشان نيست، اگر باشد مردهايی با سگرمه‌های درهم هستند که جلوی يک زن محجبه و چند تا بچه‌ قد و نيم قد راه می‌روند که برسند به حياط مسجد. شورای شهر اسم خيابان پایین مسجد را گذاشته‌ "غزه". ايرانی‌ها را به مسجد راه نمی‌دهند، متوليانش فرموده‌اند اين‌ها زيادی قرتی‌اند. حالا يکی به نصرالله شان خبر بدهد پس چی بلاخره؟

سوم. يک خانمی هر روز می‌آيد باشگاه ورزشی. اصلن آلمانی‌ست و درشت هيکل. هفته پيش گفت خيلی خبرهای مربوط به سکينه آشتيانی را دنبال می‌کنم به نظرت چی ميشه؟ گفتم از قراری که ديده‌ام همه جای دنيا دنبال می‌کنند، به نظرم دارند با زنان ايران تصفيه حساب می‌کنند. گفت چرا؟ گفتم حالا که بحث تحريم شده به فکرشان رسيده نکند مردم از زور فشار اقتصادی کار بدهند دست حکومت برای همين هم پليس آماده شده برای مقابله با تبعات تحريم منتها موضوع حقوق زنان از دست‌شان دررفته حالا دارند سيل تغيير در زنان ايرانی را می‌بينند که دارد همه جا را می‌گيرد گفته‌اند بلاخره دو تا سطل آب هم جمع کنيم غنيمت است. گفت من خيلی از زنان ايرانی خوشم آمده ولی شوهرم که اهل پنجاب است یک کمی هم فارسی بلده گفته معلوم نيست چرا به ايرانی‌ها می‌گویی کجایی هستيد می‌گويند پرشين. گفتم معنی پنجاب را نگفته بهت؟ گفت فکر کنم گفته پنج رود. گفتم فارسی بلده که؟ گفت آره. گفتم بهش بگو اسدالله تو هم؟

16.11.10

در قاب عکس استراليايی: انگار يک کسی می‌گفت بيا

خلاصه‌اش اين که يک سيب بزرگ خريده بودم گفتم کجا بهتر از يک نيمکت توی محوطه که سيب بخورم و مردم را تماشا کنم. همينطور که داشتم می‌رفتم بيرون از ساختمان دو تا از دوستانم را ديدم و طبق معمول که چه خبرها از اينطرف و آنطرف. يکی‌شان گفت تو اهل کدام بخش ايران هستی؟ گفتم جنوب ایران. يک خانمی پشت سرمان بود گفت ما همسايه هستیم. نگاه کردم ديدم يک خانم ميانسال با قد کوتاه و خيلی خوش لباس دارد به طرف خروجی ساختمان می‌رود. گفتم اهل کجا هستيد که همسایه‌ايم؟ گفت اهل ترکيه ... در نتيجه سيب خوردن تبديل شد به گپ زدن. نشستيم روی نيمکت و حدود نيم ساعت با هم حرف زديم. گفتم اينا رو می‌نويسم توی وبلاگم اشکال نداره؟ گفت نه ولی بعدن برام بفرست ببينم چی نوشتی. داستانی بود واقعن ... گفتم خيلی وقته استراليا زندگی می‌کنی؟

زن: حدود 35 ساله.

من: هنوز خيلی با لهجه ترکی حرف می‌زنی؟

زن: خوب توی خونه ترکی حرف می‌زديم، دوستای ترک هم دور و برمون هستن برای همين تعجبی نداره که لهجه ترکی بعد از اين همه سال باقی مونده باشه.

من: لابد توی اين 35 سال هم هر چقدر تونستی مسافرت کردی ترکيه که لهجه‌ت باقی مونده؟

زن: نه اصلن. فقط دو بار رفتم.

من: دو بار؟ خيلی کمه ... نه؟

زن: آره ولی فکر کردم خودم خواستم بيام استراليا حالا هی هوس کنم برگردم ديگه نمی‌تونم اينجا زندگی کنم.

من: خانواده چی؟ اونجا زندگی می‌کنن؟

زن: فقط برادرم اونجاس. پدر و مادرم فوت کردن. ولی خونواده برادرم پر جمعيته. چهار تا بچه داره.

من: بچه‌های خودت هم لابد همون سن و سالن؟

زن: من بچه ندارم.

من: ... اونوقت اون دوباری که رفتی قبل از فوت پدر و مادرت بود؟

زن: من که ازدواج کردم اومدم دو سال بعدش مادرم فوت کرد. نشد برم ترکیه. يکسال بعدش بابام اومد اينجا چون ديده بود چقدر برام سخت شده که حالا مادرم فوت کرده و من نديده بودمش. دو سال بعدش با شوهرم رفتيم ترکيه دو ماه موندیم. يکسال بعدش هم بابام فوت کرد. باز نشد برم. بعد از خيلی سال سه سال پيش رفتم ترکيه.

من: حالا لابد باز خيلی طول می‌کشه تا دوباره بری؟

زن: ممکنه هفته آينده برم. يعنی بستگی داره به وضع خونه‌م.

من: چقدر سريع ... چرا به وضع خونه‌ت بستگی داره؟

زن: سه ماه پيش فکر کردم ديگه دوست دارم برگردم ترکيه. انگار يک کسی می‌گفت بيا. با دخترای برادرم حرف زدم ديدم خیلی خوشحال ميشن برم اونجا. هر دوتاشون دانشجو شدن. بعد يک مدتی حساب و کتاب کردم ديدم واقعن دوست دارم برگردم. ده روز پيش رفتم خونه‌م رو دادم به يک معاملاتی گفتم برام بفروشش. به برادرم هم سفارش کردم يک خونه برام پيدا کن که بخرم. حالا هر روز مشتری مياد خونه رو می‌بينه. من هم وسایلم رو فروختم منتظرم خونه فروش بره و تمام. بليتم هم رزرو کردم که هر روزی که کارهای خونه تموم شد دو روز بعدش سوار شم برم.

من: شوهرت دوست داره برگرده؟

زن: ما 5 سال پيش از هم جدا شديم.

من: ... به هر حال لابد اونم ببينه داری برمی‌گردی ترکيه هوس می‌کنه برگرده.

زن: اون دو ماه بعد از جدا شدنمون برگشت ترکیه. يعنی يک روز اومد بهم گفت من ديگه نمی‌خوام ادامه بدم. خيلی دوستانه از هم جدا شديم. دو ماه بعدش سوار شد رفت ترکيه. سال گذشته هم همونجا فوت کرد.

من: ... عجب ... چطور شد فوت کرد؟

زن: گفتن سرطان سينه گرفته بوده. تو باورت نميشه اين آدم حتی سيگار هم نمی‌کشيد. خيلی سالم بود. نمی‌دونم چطوری شد سرطان سينه گرفت و مرد.

من: چطور باخبر شدی؟

زن: يکی از دوستام زنگ زد گفت بيمارستانه بعد از دو سه هفته هم گفت فوت کرد.

من: نمی‌خواستی بری ببينيش؟

زن: نه ... دوستم که بهم زنگ زد گفت بيا ببينش توی بيمارستانه. بهش گفتم بذار حالا که خودش ترجيح داده جدا باشیم همينطوری بمونيم. بعد ديگه بهم خبر داد که فوت کرد.

من: ... ميشه بپرسم چرا بچه‌دار نشدين؟

زن: نشد ديگه. خيلی هم دنبالش رو گرفتيم اين دکتر اون دکتر ولی نشد.

من: تو فکرش نبودین که مثلن يک بچه‌ای رو به فرزندی قبول کنين؟

زن: چرا اتفاقن حرفش رو زديم. بهش گفتم بيا بريم يک بچه رو به فرزندی قبول کنیم. اونم خوشحال شد گفت باشه. بعد گفت بريم يک بچه از ترکيه بگيريم. گفتم چه فرقی می‌کنه از کجا بگيريم. بريم اصلن يک بچه از بومی‌های استراليا بگيريم. ديدم يک نگاهی کردم بهم بعد ديگه هيچی نگفت.

من: يعنی چی که هيچی نگفت؟

زن: انگاری خيلی براش مهم بود که حتمن بچه‌ای که می‌گيريم از ترکيه باشه. من برام فرقی نمی‌کرد. بعد که گفتم بچه از بومی‌های استراليا بگيريم و ساکت شد ديگه تا وقتی از هم جدا شدیم اصلن حرفش رو هم نزديم. منم ديگه ساکت شدم.

من: خوب حالا اگه برات فرقی نمی‌کرد می‌تونستی يک بچه از ترکيه بگيرين ...

زن: بعدها فکر می‌کردم شايد بهتر بود بعدش هم باز حرف می‌زدم درباره‌ش ولی خوب منم ديگه حرفی نزدم. نمی‌دونم چرا وقتی ساکت شد منم ديگه ساکت شدم. برام فرقی نمی‌کرد واقعن.

من: اصلن چطوری شد با هم ازدواج کردين؟ می‌شناختين همديگه رو؟

زن: نه قبلش اصلن نمی‌شناختيم همديگه رو. اون اينجا زندگی می‌کرد. اومده بود ترکيه برای تعطيلات. توی يک مهمونی با هم آشنا شدیم يک هفته بعدش هم ازدواج کرديم و با هم اومديم استراليا. من اون موقع 19 ساله بودم. تازه دبيرستانم تموم شده بود. تو باورت نميشه من که اومدم اينجا يک نفر هم از ترکيه اينجا توی بريزبن نبود.

من: لابد توی سيدنی و ملبورن بوده. اونجا قديمی‌ترن.

زن: آره بود ولی ما اومديم بريزبن زندگی کنيم. بعدش دوستای استراليایی پيدا کردم و تشويقم کردن که برم دانشگاه. مهندسی مکانيک خوندم. بعدش توی بخش مهندسی شورای شهر استخدام شدم. حالا هم که بازنشسته هستم.

من: حالا برگردی ترکيه می‌خوای چه کار کنی؟

زن: می‌خوام با بچه‌های برادرم برم مسافرت اينطرف اونطرف. تازه انگار زندگيم داره شروع ميشه.

من: ممکنه دخترهای برادرت هم بيان باهات زندگی کنن.

زن: آره. من جا دارم که اونا بيان. مثل بچه‌های خودم هستن. اگه پول لازم داشته باشن به جای اين که برن وام از بانک بگيرن من بهشون کمک می‌کنم. تو نمی‌دونی چقدر خوشحال شدن وقتی بهشون گفتم دارم خونه‌م رو می‌فروشم که برم ترکیه.

من: حالا لابد تا قبل از سال نو اونجا هستی. اميدوارم بهت خوش بگذره.

زن: فقط منتظرم خونه‌م فروش بره.

من: خوب من برم سر کارم.

زن: منم برم خونه شايد خبر جديدی شده باشه. خوش بگذره.

15.11.10

روزی که رفت بر باد؛ روزی که داد بر باد

تا قبل از انتخابات اگر در حوزه سياسی جمهوری اسلامی يک خط می‌کشيديد آن‌هايی که در طرفين قرار گرفته بودند را می‌شد اسم برد. در يک طرف رفسنجانی، خاتمی، کروبی و موسوی و در طرف ديگر جنتی، مصباح، يزدی و احمدی‌نژاد. تا پيش از انتخابات تصور رايج بر اين بود که عليرغم منش خامنه‌ای برای مقابله با منتقدانش اما او ترجيح خواهد داد رهبر هر دو گروه باشد منتها اين تصوير با جانبداری خامنه‌ای از احمدی‌نژاد در خطبه‌های نماز جمعه به کلی در هم ريخت. اين را بايد بزرگ‌ترين خطای زندگی سياسی خامنه‌ای شمرد که در واقع او را وارد همان جاده‌ای کرد که شريعمتداری سال‌ها پيش درباره‌اش نوشته بود. راندن در جاده يکطرفه، بدون ترمز و از جا کندن فرمان. از همينجا به بعد آن خطی که طرفين سياست در جمهوری اسلامی را از هم جدا می‌کرد دچار تغييرات بزرگی شد.

ورود خامنه‌ای به جرگه طرفداران احمدی‌نژاد باعث شد مکان رهبری خالی بماند و خطبه‌های رفسنجانی در نماز جمعه او را به مرز ميان جناح‌ها سوق داد. هوشمندی رفسنجانی باعث شده تا بعد از آن نماز جمعه موضعگيری‌اش درباره حوادث دست نخورده باقی بماند و عملن خامنه‌ای به حاشيه رانده شود. از آن طرف هم دو تا از مهره‌ها از گردونه بيرون رفتند. يکی محمد يزدی که بعد از اين که به رفسنجانی گفت "آقا تو چه کاره‌ای" و پاسخ رفسنجانی که بعضی نامه‌های مربوط به دوران خمينی را رومی‌کند از ميدان خارج شد و يکی هم مصباح که قرار بود از جنبه‌ی تئوريک از گروه احمدی‌نژاد پشتيبانی کند. علت خروج مصباح ورود خامنه‌ای به گروه احمدی‌نژاد بود. حالا اين خامنه‌ای‌ست که دارد نقش تئوريسين را بازی می‌کند و اگر خبرها را دنبال کنيد متوجه می‌شويد که حمايت خامنه‌ای از احمدی‌نژاد فقط از جنبه‌ی تئوری‌پردازی‌ست و سکان عملگرايی در دست احمدی‌نژاد است. بهترين نمونه‌اش همين حرفی‌ست که خامنه‌ای اخيرن در ديدار با جامعه مدرسین حوزه علمیه قم گفته که "هیچ رئیس‌جمهوری به اندازه او [احمدی‌نژاد] از اسلام و آرمان‌‌ها و ارزش‌های اسلامی در سازمان ملل سخن نگفته و بنده با آنکه همواره به مسئولان انتقاد کرده‌ام، اما انصافا او بوده که نام امام زمان و حضرت زهرا را در محافل بین‌المللی احیا کرده است". فقط يک تئوريسين می‌تواند برای نام بردن از اسامی دينی خوشحال باشد در حالی که عملن احمدی‌نژاد کتيبه کوروش را به ايران آورده. يا بگويد "مسئولان فعلی با حجاب فقهی مخالف نیستند ولی در تاکتیک‌ها اختلاف وجود دارد". حجاب فقهی فقط در تئوری‌ وجود دارد ولی در تاکتيک يعنی در عمل پليس جمهوری اسلامی سی سال است دارد می‌گيرد و می‌بندد و حضرات کار ديگری نتوانسته‌اند از پيش ببرند. بنابراين مصباح از خط مقدم خارج شد و حالا هم بابت اين خروج در نشريه موسسه‌اش برای دار و دسته احمدی‌نژاد خط و نشان کشيده که "احمدی‌نژاد به ناکجاآباد می‌رود".

حالا اگر دوباره آن خط را رسم کنيم در يک طرف خاتمی، کروبی و موسوی قرار گرفته‌اند و روبروی‌شان خامنه‌ای، جنتی و احمدی‌نژاد. رفسنجانی هم ايستاده است در ميانه ميدان. شلوغ‌ بازی‌های اهل مجلس فقط برای اين است که کاری انجام داده باشند وگرنه هيچ اتفاقی در خارج از اين ميدان رخ نخواهد داد. برای اين که مطمئن بشويد چقدر توازن قوا برقرار است کافی‌ست سرمقاله هشتم مهر روزنامه جمهوری اسلامی خطاب به صادق لاريجانی يعنی قاضی‌القضات جمهوری اسلامی را بخوانيد که در آن نسبت به حرف‌های لاريجانی به رفسنجانی تندترين الفاظ به کار برده شده. تندترين نهيب اين است که "شما هرگاه و هر جا که سخن می‌گوئید شایسته است با توجه به این سه ویژگی که برایتان برشمردیم باشد". لحن اين سرمقاله و ايراد دستوری درباره واژه "منبطل" لاريجانی را در حد يک ميرزا بنويس پايين آورده و البته نشان می‌دهد اگر گروه خامنه‌ای بخواهند آدم‌های ديگری را وارد گود کنند از آن طرف هم کسانی هستند که جواب او را بدهند. بنابراين به نظر من همه چيز در همان نفرات اصلی دو گروه و رفسنجانی خلاصه شده است.

يکی از اتفاقاتی که حالا دارد رخ می‌دهد، و به نظر من، در روزهای آينده سرعت تحولات را بيشتر می‌کند فشاری‌ست که برای برگرداندن مهدی هاشمی دارند وارد می‌کنند. از قضا اگر آدم عاقلی در آن طرف، يعنی در جناح خامنه‌ای، بود به چنين کاری دست نمی‌زد منتها هنوز خامنه‌ای در همان جاده يکطرفه دارد می‌راند و سخنگوی جناح‌شان، يعنی جنتی، را هم مأمور اعلام عمومی دستگيری مهدی هاشمی کرده. جالب است که گروه خامنه‌ای از افتضاح اعلام پول‌های ميلياردی جنتی هنوز خلاص نشده‌اند و باز هم او را مأمور به يک اعلام تازه می‌کنند. اين که چرا اين اتفاق می‌افتد، به نظر من، مربوط است به رقابت داخلی ميان جنتی و آدم‌های ديگری که می‌خواهند وارد گروه بشوند. هر کسی بتواند شور گروهی را حفظ کند در گروه می‌ماند و فعلن جنتی‌ست که اين بار را به دوش می‌کشد ولی بهترين کانديدای جايگزينی جنتی احمد خاتمی‌ست که در جريان حرف‌های يزدی به عنوان شفيع او به ديدار رفسنجانی رفت. طبيعی‌ست که احمد خاتمی می‌بايست همطراز يزدی باشد که بتواند شفاعت او را بکند.

خوب تا جايی که اينطرف و آنطرف داستان را خوانده‌ام ورود مهدی هاشمی برای جناح خاتمی و کروبی و موسوی خيلی سودمندتر است و اگر کسانی مشتاق برگشت مهدی هاشمی باشند لاجرم جناح مخالف احمدی‌نژاد هستند. چرا؟ دستگيری تمام معترضان و منتقدان انتخابات به يک نتيجه رسيد. اين که همه‌شان اعتراف کردند که خطا کرده‌اند و برای مخالفت‌شان هم از مهدی هاشمی پول دريافت کرده‌اند. در واقع هدف اين بوده که آن‌ها را وادارند که به طور مستقيم يا غير مستقيم بگويند اين رفسنجانی بوده که تنور مخالفان را گرم می‌کرده. آدم‌هايی نظير ابطحی و عطريانفر همين کار را کردند. منتها کسی شک ندارد که رفسنجانی چنين کاری می‌کرده همانطوری که از کارگزاران سازندگی حمايت کرد. اگر قرار بود با حمايتی که رفسنجانی از کارگزاران کرده بود می‌توانستند او را پايين بکشند می‌بايست در جريان محاکمات شهرداران تهران و بخصوص کرباسچی چنين کاری می‌کردند. ولی بحث بر سر نحوه حمايت است، کاری که رفسنجانی با مهارت آن را انجام می‌دهد و خامنه‌ای آن را در بدترين شکل ممکن انجام داد و حيات سياسی‌اش را با بدنامی به پايان رساند. اما يک نکته‌ی مهم ديگر هم هست. در تاريخ سی ساله جمهوری اسلامی نمونه‌های زيادی وجود دارد که پدر و پسر در دو جناح مخالف بوده‌اند و پسر در حالی تنبيه يا متنبه يا اعدام شده که پدر در بالاترين مقام‌های سياسی بوده، يکی از نمونه‌ها پسر محسن رضايی‌ست اما نمونه بهتر از او پسر جنتی‌ست که به عنوان مجاهد اعدام شد. اما نمونه‌های ديگری هم هست که آدم‌های درجه يک مقامات سياسی به طور رسمی بر عليه جمهوری اسلامی بوده‌اند. بهترين نمونه شيخ علی تهرانی، شوهر خواهر خامنه‌ای‌ست که هم او و هم خواهر خامنه‌ای هر دو در دوران جنگ در عراق بودند و رسمن بر عليه جمهوری اسلامی در رسانه‌های عراق موضعگيری می‌کردند. بنابراين اگر مهدی هاشمی را از اين زاويه نگاه کنيم به طور اصولی نمی‌توان به رفسنجانی فشار سياسی وارد کرد. يادتان هست که منتظری هم در مورد پسرش محمد در ابتدای انقلاب چنين موضعگيری کرد. ولی در شرايط جدی‌تر کافی‌ست رفسنجانی باب گفتگو درباره شيخ علی تهرانی و همسرش يا پسر جنتی را باز کند و اوضاع به همان منوالی پيش برود که در مورد محمد يزدی پيش رفت.

با اين همه، شرايط امروز در مورد مهدی هاشمی کاملن فرق می‌کند. حالا او از جنبه اجتماعی به گروهی تعلق دارد که معترضان به نتيجه انتخابات در آن هستند. برخورد با او از جنبه سياسی و اجتماعی او را در همان طبقه‌ای قرار خواهد داد که باقی معترضان قرار دارند. حتی اگر با او مصاحبه تلويزيونی هم انجام بدهند و او رسمن بگويد که از معترضان حمايت می‌کرده باز چيزی در داستان تغيير نمی‌کند چون همه را پيش از اين ديگران گفته‌اند. از جنبه اجتماعی برخورد با مهدی هاشمی او را همطراز باقی معترضان زندانی قرار خواهد داد و به افزايش قدرت سياسی رفسنجانی کمک خواهد کرد و اين در حالی‌ست که از نظر کودتاچی‌ها هيچ قسمتی از داستان پنهان باقی نمانده که آن‌ها در موردش ندانند و اين يعنی ورود مهدی هاشمی به روشن شدن هيچ نقطه تاريکی از داستان انتخابات کمک نخواهد کرد. به نظر من، حتی اگر بنا باشد دانشگاه آزاد را هم از دست گروه رفسنجانی خارج کنند باز هم چيزی بيشتر از اين نخواهد بود که همين حالا انجام شده و وقف دانشگاه را باطل کرده‌اند. به عبارت ديگر ورود مهدی هاشمی به ايران به اندازه اضافه شدن يک نفر به آمار زندانی‌های انتخابات برای احمدی‌نژاد سودآور است ولی چندين برابر آن به مخالفان او سود می‌رساند.

خيلی تعجب آور نيست که گروهی نظير مؤتلفه برای کاهش فشار بر کودتاچی‌ها وارد عمل شده‌اند تا رفسنجانی را در يک گروه جا بدهند. اين که عسگراولادی گفته است "آقای احمدی نژاد در یک سمت اصولگرایی و آیت الله رفسنجانی نیز در طرف دیگر اصولگرایی است" يعنی حالا فقط طرفداران رفسنجانی نيستند که به او لقب آيت‌الله داده‌اند بلکه مخالفان رفسنجانی هم حاضر شده‌اند درجه او را ترفيع بدهند که شايد بشود با اين لقب او را در پذيرش قرار گرفتن در يک گروه مجاب کنند. به نظرم "وحدت میان اصولگرایان" که عسگراولادی از آن حرف زده معنی‌اش فشاری‌ست که کودتاچی‌ها دارند تحمل می‌کنند. خوب وقتی دولت و مجلس و قوه قضاييه و شورای نگهبان و مثلن رهبری در دست يک گروه است يعنی اصولن همه‌شان بايد وحدت داشته باشند ديگر. پس اگر هنوز هم به دنبال وحدت هستند يعنی چيزی هست که اين يکدست شدن بر آن‌ کارايی ندارد؟ آن چيز افکار عمومی‌ست. همان چيزی که شاه آن را از دست داد و خمينی آن را به دست آورد. درست همان چيزی که رفسنجانی در خطبه‌های نماز جمعه‌اش آن را به دست آورد و خامنه‌ای آن را از دست داد. به قول محسن نامجو روزی که رفت بر باد؛ روزی که داد بر باد.


12.11.10

دست در جيب خود کنيم به مهر

يک کولر فاجعه‌ای توی آزمايشگاه هست که به مناسبت اين که بعضی حشراتی که باهاشان کار داريم بهشان بد نگذرد درجه کولر را گذاشته‌ايم روی 21 درجه سانتيگراد. قسمت بدترش اين است که باد کولر صاف می‌خورد به ميز اينجانب. در نتيجه تابستان هم که ملت با شورت و تی‌شرت می‌آيند دانشگاه، من بايد کاپشن ضخيم داشته باشم همراهم و شلوار هم بپوشم. در چند ماه زمستان هر چقدر کلنجار رفتيم بلکه بيايند کانال کشی کنند برای کولر نيامدند. از جنبه قانونی هم می‌گويند نبايد دست بزنيد به وسايل برقی چون اين جزو مسئوليت برقکارهای دانشگاه است. اين هفته ديدم قانونی‌اش اين است که کولر را دستکاری نکنم منتها بعد از کولر را که می‌شود دستکاری کرد. اينطرف و آنطرف گشتم کارتن خالی پيدا کردم و يک کانال خيلی مرتب برای کولر ساختم که عنقريب است مشتری پيدا کنم بيفتم به کانال سازی.


اين ريسمانی که کانال را با آن وصل کرده‌ام به بالا عبارت است از دستمال کاغذی توی دستشويی که يک سر آن را بستم به يک دريل و سر ديگرش را بستم به يک پايه صندلی و دريل را روشن کردم. در عرض يک دقيقه يک ريسمان خيلی محکم درست شد.


نجات پيدا کردم از باد سرد کولر.

اين از کولر.

لابد ديده باشيد کندوی زنبور عسل چطوری‌ست. اين عکس مربوط به يکی از کندوهای آزمايشگاه است. خانه‌های خالی هم عبارتند از محل ذخيره عسل. توی آن خانه‌هايی که روی‌شان پوشانده شده لارو زنبور هست و وقتی رنگ روکش تقريبن قهوه‌ای بشود يعنی زنبور يک روزه از آن می‌آيد بيرون. اگر بخواهيد پيش از موعد زنبورها را آزمايش کنيد بايد روکش را کنار بزنيد و لارو را با انبر بکشيد بيرون. اين کاری‌ست که من اينروزها انجام می‌دهم. دليل کارم اين است که بفهمم از چه زمانی غده سمی زنبور شروع به شکل گرفتن می‌کند و بعد هم ببينم چقدر پروتئين و از کدام‌ها و به چه ميزانی در سنين مختلف توليد می‌شود. اهميت چنين کاری اين است که از جنبه رفتاری می‌شود معادل توليد پروتئين‌ها را در زنبورها ديد. درست مثل سن بلوغ انسان‌ها که با ترشح هورمون‌های مختلف ظاهر پسرها و دخترها عوض می‌شود و رفتارشان هم تغيير می‌کند. همين وضعيت در مورد زنبورها هم هست ولی تفاوتش در اين است که زنبورهايی که نيش دارند همگی ماده هستند و زنبورهای نر فاقد نيش‌اند. البته زنبور ملکه هم نيش دارد ولی اين نيش زنبور که همه از آن می‌ترسند مربوط است به ماده‌ها.

      
  
     

يک چيز جالبی فهميده‌ايم و آن هم اين است که وقتی زنبورها را در يک محيط تاريک نگه می‌داريم و رابطه‌شان با کندو و جامعه‌شان قطع می‌شود غده سمی زنبور تا هفته‌ی سوم هم خالی‌ست در حالی که زنبورهای طبيعی در همان هفته اول کيسه سمی‌شان پر می‌شود و می‌توانند نيش بزنند. اگر اين را با شواهد زيستی ديگر تفسير کنيم مثل اين است که وقتی در يک محيط نسبتن آلوده بزرگ می‌شويم دستگاه ايمنی بدن‌مان در مقابل ميکروب‌های محيط مقاوم می‌شود ولی اگر يک آدم بزرگسال از يک محيط تميزتر وارد همان محيط آلوده بشود حتی وقتی دستگاه ايمنی‌اش خوب کار می‌کند بسرعت مريض می‌شود. اين موضوع بيش از همه در مورد آشاميدن آب تجربه شده. در واقع جوامع منزوی هميشه آسيب‌پذيرترند و اين درست برخلاف آن عقيده‌ای‌ست که می‌گويد دور بودن يک جامعه از ديگران منجر به سلامت آن می‌شود. نکته مهم‌تر که از مطالعه طولانی مدت زنبورها معلوم شده اين است که ارتباط افراد درون يک جامعه می‌تواند بر رشد فيزيکی و عقلی آن‌ها تأثير داشته باشد.

يک نکته‌ی خيلی عجيب و جالب هم اين است که وقتی حشرات در دوران شفيره‌گی‌شان هستند، و بعد مثلن تبديل به پروانه می‌شوند دستگاه عصبی‌شان کاملن عوض می‌شود. يعنی قبل از دگرديسی يک دستگاه عصبی دارند و در جريان دگرديسی تمام دستگاه عصبی‌شان از بين می‌رود و يک دستگاه جديد و متفاوت ساخته می‌شود. به نظر می‌رسد دستگاه عصبی شفيره‌ها که زندگی انفرادی دارند برای زندگی بعدی‌شان که اجتماعی‌ست مناسب نيست و در نتيجه وقتی دارند از يک شکل به شکل ديگر درمی‌آيند تمام دستگاه عصبی‌شان هم عوض می‌شود که بتواند روابط جديد گروهی را بفهمد. اين فهم بيش از همه به بخش بينايی و بويايی ربط دارد و نيازمند حسگرهای محيطی متفاوتی‌ست که در دوران شفيره‌گی وجود ندارند.

اْين هم از حشرات.

حالا دست در جيب خود کنيم به مهر، صورت خويش را کنيم آباد.

در عرض يک هفته دو تا عينک از دست دادم. يعنی خيلی محتمل بود که شهروندی خوزستان از دستم برود و حالا راه بيفت استشهاد محلی جمع کن که اين بابا اصلن جد و آبادش خوزستانی بودن. خجالت و اين‌ها که اصلن موضوعش جداست. يکی از عينک‌ها توی راهروی فرودگاه بريزبن از جيبم پيراهنم افتاد و رفت که رفت، بلکه الان رسيده باشد خوزستان. دومی هم ديروز شکست. در نتيجه رفتم عينک خريدم چه عينکی. فروشنده عزيز فرمودند اين که میخری همان عينکی‌ست که خلبان‌های هليکوپتر می‌خرند. گفتم آقای محترم ما توی ولايت‌مان همه خلبان اف 14 هستند گفته باشم. اين که خريدم عبارت است از ری‌بن ... اصل ... جعبه عينک هم ری‌بن ... اصل ...


همونطوری که در عکس بالا مشاهده می‌فرماييد يک مقداری جزوه هم توی جعبه عينک بود که احتمالن برای امتحان نهايی بايد بخونم. اينجانب الان ری‌بن مشکی دان هفت هستم سه مرحله ديگه بگذره می‌رسم به ری‌بن استادی بعد خودم ديگه توضيح‌المسائل منتشر می‌کنم.

7.11.10

آقای امين‌زاده! چرا اينقدر ننريد؟

پرده اول. يکی از دوستان من کارگردان سينماست. اسمش را نمی‌نويسم که برايش دردسر نشود ولی بعيد می‌دانم کسی اهل سينما رفتن باشد و او را نشناسد. ده سال پيش دم و دستگاه مبارزه با مواد مخدر از او خواسته بودند که فيلمی درباره اعتياد بسازد. قول و قرار هم گذاشته بودند که همه مخارج فيلم را خودشان بدهند. دوست من گفته بوده که اجازه بدهيد بروم با معتادها و قاچاقچی‌ها هم حرف بزنم. اجازه داده بودند و رفته بوده اين طرف و آن طرف توی زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها. بعد از سه هفته از ساخت فيلم منصرف شد. هر چقدر اصرار کرده بودند که دستمزد بيشتری می‌دهيم قبول نکرد و نساخت که نساخت. خيلی وقت بعد از آن ماجرا يک روزی داشتيم با هم گپ می‌زديم حرف‌مان کشيده شد به همان فيلم. گفت همراه با يکی ديگر که قرار بوده فيلمنامه‌ را با هم بنويسند رفته بودند توی بازداشتگاه‌ها منتها به جای اين که ذهن‌شان برای به طرف معتادها و قاچاقچی‌ها کشيده شود برعکس به طرف نگهبان‌ها و مأموران بازداشتگاه‌ها کشيده شده که از قرار اصل ماجرا بوده‌اند. يک جايی ديگر بريده بودند از ادامه کار. رفته بوده‌اند توی يک بازداشتگاهی که چشم‌شان می‌افتد به يک پيرمرد و يک دختر با لباس محلی بلوچی. می‌گويند از اين‌ها قاچاق گرفته‌اند. می‌روند با هر دوی‌شان حرف بزنند. می‌گفت پيرمرد گفته از جايی که گرفته بودن‌شان در همان سيستان و بلوچستان از اين پاسگاه به آن پاسگاه فرستاده شده‌اند که تحت الحفظ بياورندشان تهران. مأموران در تمام پاسگاه‌ها به دخترش تجاوز کرده‌اند تا رسيده‌اند به بازداشتگاه فعلی. دوست من می‌گفت فکر کردم حالا مثلن چه فيلمی بسازم که تويش بشود نشان داد خود مأمورهای زندان مواد مخدر منتقل می‌کنند يا تجاوز می‌کنند به زندانی‌ها؟ همين‌ها کافی‌ست برای اتهام تشويش اذهان عمومی و اتهام به نيروی انتظامی. منتها مأمور نيروی انتظامی هم آدم همين جامعه‌ای‌ست که هزينه گوشت خريدن برای خانواده‌اش می‌شود نصف حقوق ماهيانه‌اش.

پرده دوم. پيش از اعدام دلآرا دارابی عبدالصمد خرمشاهی وکيل او گفته بود دلآرا چپ دست است و نمی‌توانسته چنان قدرت بدنی داشته باشد که 18 ضربه به مقتول بزند، ضمن اين که چاقويی که با آن قتل صورت گرفته انگشت نگاری نشده. منتها همه‌ی خبرهای مربوط به دلارام تحت‌الشعاع نقاشی‌های او قرار گرفته بود. اسم نمايشگاه نقاشی دلآرا دارابی "زندانی رنگ‌ها" بود. در کارت نمايشگاه خطاب به بازديد کنندگان نوشته بوده "من رنگ‌ها را گم کردم و اينک تنها چهره‌ای که هر روز در برابرم ديده می‌گشايد، ديوار است. من دلآرا دارابی ۲۰ ساله، متهم به قتل، محکوم به اعدام، سه سال است که با رنگ‌ها و فرم‌ها و واژه‌ها از خودم دفاع می‌کنم. اين نقاشی‌ها سوگندی است به جرمی ناکرده. تا مگر رنگ‌ها مرا به زندگی بازم گردانند. از پشت ديوارها به شما که به ديدن نقاشی‌هايم آمده‌ايد سلام و خير مقدم می‌گويم". دلآرا هم اعدام شد.

پرده سوم. ديروز داشتم خاطرات محسن امين‌زاده معاون سابق وزير امور خارجه را می‌خواندم که هر دو کلمه‌ای که نوشته يک اشاره‌ای کرده به اوضاع زندان و بعد هم آن پوشه‌ی نقاشی شده‌اش که حالا آن را قاب گرفته‌اند بابت چهار ماه زندان انفرادی و 600 ساعت بازجويی. فکر کردم ايشان اگر چلوکبابی داشتند چطور حساب می‌کردند با مردم.

در نظام قضايی ايران يک دادگاهی هست به نام دادگاه ويژه روحانيون که اگر خطايی از اين حضرات سربزند آن‌ها را خلع لباس می‌کنند و تبديل‌شان می‌کنند به شکل آدم‌های معمولی جامعه. يعنی آدم معمولی بودن در جامعه‌ای که جمهوری اسلامی درست کرده اصولن نشانه‌ی خطاکار بودن است منتهای مراتب بعد از اعتراضات مربوط به انتخابات ورود به اين بخش از جامعه با استقبال اهل حکومت روبرو شده. بعد از نامه‌های عاشقانه تاج‌زاده و همسرش حالا بايد اشک و خون‌مان در هم بريزد بابت پوشه نقاشی‌های امين‌زاده که رقابتی‌ست برای آدم معمولی شدن.

امين‌زاده نوشته‌ است که " نمی‌دانم شاید دلبستگی به اعتلای این نظام و انقلاب اسلامی هم تجربه این لحظات را برایم زجرآورتر می‌کرد. من هیچ پاسخی برای علت چنین رفتاری با خودم نداشتم". باقی مردم هم سال‌هاست هيچ پاسخی ندارند بابت توهين‌ها و تحقيرهايی که جا به جا توی خيابان و زندان شنيده‌اند. حالا شما باز يک مقامی داشته‌ايد که بابتش مسئوليت پذيرفته‌ايد و اگر همه چيز سر جای خودش بود می‌بايست بابت ناکارآمدی‌های‌تان به مردم جواب می‌داديد. منتها نه که جواب نمی‌دهيد چون اوضاع جمهوری اسلامی يک جوری‌ست که هيچ کاری جوابگو ندارد بلکه خيلی هم ناراحتيد که چرا باز نرسيديد به مقام و منصب. من در همين انتخابات اخير شرکت کردم و به موسوی رأی دادم ولی انصافن اگر انتخابات به نفع شما تمام می‌شد دوباره به يک مقامی نمی‌رسيديد؟

آقای امين‌زاده! وسط آن "عشق" و "مهناز" و چپ و راست قلب کشيدن‌های روی پوشه که يکی‌شان برای چهار تا سيلی توی بازداشتگاه‌های نيروی انتظامی کافی‌ست يک ببخشيد هم نيست. لابد "فلان خوردم" را گذاشته‌ايد برای همان‌هايی که در دوران جمهوری اسلامی متولد شده‌اند و بزرگ شده‌اند و بابت جلوس دوباره شما به کرسی دولت توی خيابان‌ها کتک خورده‌اند و حالا در سلول بغلی‌تان دارند روز صد بار می‌گويند " ... خوردم" که بلکه برگردند سر عملگی‌ روزانه‌شان. امين‌زاده در شرح دادگاه نوشته "سعی داشتند این سه دسته [يعنی اوباش، جوان‌های تظاهراتی و مسئولين سابق] را به صورت درهم بنشانند تا هم به تصور خودشان ما را تحقیر کرده باشند".

خجالت نمی‌کشيد به مأمور دادگاه گفته‌ايد "تو را به جدت دیگه ما را وسط اوباش ننشان"؟ آقای امين‌زاده شما چه تخم دو زرده‌ای کرده‌ايد که اين آدم‌ها توی دادگاه هم بايد دور از شما بنشينند؟ 30 سال است همه را فراری داده‌ايد بعد توی اين قحط الرجال شده‌ايد معاون وزير خارجه که برای ترجمه کردن هم ديکشنری لازم دارد. باز دماغ‌تان را بالا نگه داشته‌ايد که کنار مردم عادی و دستپخت‌های خودتان ننشينيد؟ اين‌ها آدم‌های عادی جامعه‌اند. سن اوباشگری در ايران رسيده به زير 20 سال. اين‌ها جوان‌هايی هستند توی دوران خود شما به اين حال و روز افتاده‌اند. امثال آن دختری که توی بازداشتگاه مواد مخدر به او تجاوز کرده‌اند يا همين دلآرا دارابی که اعدام شد. خانواده‌تان حاضر است يکی از نقاشی‌های دلآرا را به جای پوشه حضرتعالی قاب کنند بگذارند روی ديوار خانه‌تان يا ايشان هم اعدامی هستند و جزو اوباش؟ اگر همين اراذل و اوباش همه‌شان به شما رأی بدهند و بتوانيد انتخابات را ببريد رأی‌شان را پس می‌دهيد چون اراذل و اوباشند؟ اين نقاشی‌های شما با عشق و مهناز و تير و تخته‌های روی آن که حالا قابش گرفته‌ايد روی دست و بازوی چهار تا آدم عادی جامعه باشد همين نيروی انتظامی اسم‌شان را می‌گذارد اراذل و اوباش. عکس‌های امثال نقاشی‌های شما توی فارس نيوز روی دست و بازوی همان جوان‌های بازداشت شده هست که ببينيد. همان‌هايی که اندازه شما يک رأی دارند منتها شما می‌شويد معاون وزير خارجه چون لابد سی سال است جامعه بی‌طبقه توحيدی درست کرده‌ايد، باقی می‌شوند اراذل و اوباش چون خلايق هر چه لايق، نه؟   

آقای امين‌زاده! چرا اينقدر ننريد؟ در تمام اين خاطراتی که با اشک و آه درباره آن پوشه نوشته‌ايد يک جمله وجود ندارد که به خودت يک سوزن زده باشيد که اين آشی که در جمهوری اسلامی پخته شده خودتان هم در پختنش شريک بوده‌ايد.

آقای امين‌زاده ورودتان را به جمع مردم عادی خوش آمد نمی‌گوييم. با اين خاطراتی که نوشتيد معلوم شد شما هنوز هم از ما نيستيد.

5.11.10

کاکا اين لاف آخری کار داد دستت

اگر بشود تغييراتی که در سلول‌ها رخ می‌دهد و از جمله دستکاری‌هايی که به طور عمدی در ژن‌ها انجام می‌شود را ردگیری کنيم آنوقت ممکن است با شبيه‌سازی اتفاقات درون سلول‌ها به تصاويری از وقايع بيرون از سلول هم برسيم. مثلن؟ ... آها مثلن اين که حسن آقا که قبل از انقلاب داشته با بورس دولتی در خارج از کشور درس می‌خوانده و بعد در جريان انقلاب هوا برش داشته که بيايد کشور خودش و گرسنگان شاخ افريقا را سير کند حالا که سی سال از انقلاب گذشته متوجه شده که ای دل غافل اين که می‌گفتند انقلاب سر بچه‌های خودش را می‌خورد حرف حساب بوده ... حالا تازه ... اين لبنان کجا اون لبنان اونوقتا کجا!

توی هسته سلول‌های بدن مجموعه‌ای از ژن‌ها قرار دارند که همه‌شان روی هم رفته اسم‌شان دی ان ای (DNA) هست. کار اين ژن‌ها اين است که صفات را منتقل می‌کنند. مثلن ... قد بلند ابرو کمون چشماش سياهه وای وای وای وای، همسرش پيدا نشد در بختياری وای وای وای وای ... وقتی از جنبه ژنتيک مولکولی به همين چيزهايی که وای وای وای دارند نگاه می‌کنيد متوجه می‌شويد همه‌شان پروتئين هستند و هر کدام از اين پروتئين‌ها را يک يا چند ژن کنترل می‌کنند. قد بلند يعنی ژن مربوط به ترشح هورمون رشد فعال‌تر بوده و توانسته اثر ژن‌های مربوط به قد متوسط را بپوشاند، چشم سياه هم يعنی ژن مربوط به ترشح رنگدانه سياه بيشتر بوده و اثر ژن‌های مربوط به رنگ‌های ديگر را خنثی کرده. در نتيجه قد بلند و چشم سياه در يک نفر از اهالی بختياری بروز کرده. ابروی کمانی هم می‌تواند محصول مشترک يک يا چند ژن‌ بوده باشد که دست يک بند انداز خيلی خوش ذوق را باز گذاشته که داستان را به صورت وای وای وای دربياورد ... کاکا اين لاف آخری کار ميده دستمون ها، دختر سياه ناز داره به ژنتیک نمی‌خوره ... گفته باشم ...

وقتی رشته‌های دی ان ای را از نمای نزديک‌تر و از منظر نوکلئوتيدها يا بازهای آلی که در واقع آجرهای ساختمانی دی ان ای هستند نگاه می‌کنيد متوجه می‌شويد يک جاهايی از اين رشته‌ها با بقيه جاهای‌‌شان فرق دارد. عمده‌ترين اين جاها اسم‌شان اکسون Exon و اينترون Intron است. حالا داستان از اينجا شروع می‌شود. اکسون‌ها يک بخش‌هایی از دی ان ای هستند که ترتيب قرار گرفتن بازهای آلی روی آن‌ها را می‌شود دید. خوب اين بازهای آلی را در خيلی جاهای ديگر رشته دی ان ای هم می‌شود منتها تفاوت آن‌ها در بخش اکسون اين است که اين حضرات يعنی اکسون‌ها می‌توانند برای توليد رشته‌های دی ان ای وارد عمل بشوند. به اين‌ها می‌گويند نقطه شروع و نقطه پايان. حالا يعنی چی مثلن؟ ... دیدين که يکی به يکی ميگه اين بابا خيلی خداس؟ يا يک يکی درباره يکی ديگه گفته بود اين آقا خودش يک ملت بود برای اين ملت؟ يعنی اون بابا خودش همه‌کاره‌س، همه چی بلده. يک اتاق خالی بده بهشون بعد از چند روز يک تحريريه توش راه ميندازن و روزنامه منتشر می‌کنن. می‌تونن انقلاب راه بندازن. می‌تونن از يک آدم هيچکاره يک رهبر انقلاب درست کنن بعد هم وقتی لازم شد يکی ديگه. اینا اسم‌شون اکسونه. اگه اکسون‌ها رو درست در جايی که لازم دارين انتخاب کنين و با استفاده از آنزيم‌های مناسب اون‌ها رو از رشته اصلی دی ان ای جدا کنين و همه را با هم بگذاريد توی دستگاه PCR آنوقت بعد از چند ساعت يک خروار رشته دی ان ای از همان مدلی که دوست داريد برای‌تان تولید می‌کنند ... ولک ما تو خوزستان از قديم به اين آدما می‌گفتيم خدا رو کولت ... حالا کاکا جريان دستت باشه تا بيام دوباره ...

و اما اينترون‌ها. اين قطعات دی ان ای مثل اکسون‌ها از يک سری باز آلی درست می‌شوند ولی يک اختلاف خيلی مهم بين آن‌ها هست. اختلاف اين است که بازهای آلی اکسون‌ها منجر به توليد پروتئين می‌شود يعنی آجرها را می‌شود روی هم چيد تا بلاخره ديوار درست بشود ولی بازهای آلی در اينترون‌ها منجر به توليد پروتئين نمی‌شوند و در نتيجه ديواری ازشان ساخته نمی‌شود. اين تفاوت در يک زمان مهمی در بازتوليد رشته‌های دی ان ای خودش را نشان می‌دهد. حالا يعنی چی اينا؟ فرض کنيد يک ساختمانی می‌سازيد ده طبقه و هر طبقه هم دو تا واحد سه خوابه. غير از تيرآهن نياز به آجر هم داريد. اگر از آجر صنعتی استفاده کنيد بلاخره ديوار مجنمع صاف و محکم می‌رود بالا. ولی اگر وسط آجرها خشت هم بگذاريد آنوقت اعتباری به دیوار نیست و ممکن است بريزد پايين. اکسون‌ها مثل آجر هستن و اينترون‌ها مثل خشت. وقتی قرار است يک رشته دی ان ای درست کنيم که بعد آن را منتقل کنيم به يک سلول دیگر که بشود پايه توليد يک موجود تازه در جريان نسخه‌برداری از دی ان ای اوليه تمام اینترون‌ها حذف می‌شود و اکسون‌ها به سایر قطعات دی ان ای می‌چسبند و در نتيجه يک نسخه قوی از دی ان ای توليد می‌شود.

اون يارو خداس يعنی همينجا. يک بابايی می‌رود يک جايی انقلاب راه می‌اندازد. يکی را هم به اسم رهبر درست می‌کند. يک سياهی لشکر آدم هم دنبالش راه می‌افتند. تا صد سال ديگر هم به هر کسی که می‌رسی می‌گويد من توی اون هواپيما بودم. بعد آن بابايی که انقلاب را راه انداخته آرام آرام آجرها را از خشت‌ها جدا می‌کند تا برسد به مصالحی که با آن‌ها می‌شود يک مجتمع ساخت. اون بابايی که پا شده اومده که فرزند انقلاب بشود هر روز با خودش می‌گويد بابا اين که نشد که ما نتونيم بریم سينما. نتونيم يه وقتايی بريم گردش. آخر هفته هم که ماليده. از اون طرف اون بابا که خداس می‌گرده که آجر پيدا کنه و بلاخره خشت‌ها رو کنار می‌ذاره و دست آخر ديوار رو می‌سازه. فرزندان انقلاب هم که عبارت باشند از اينترون‌ها حذف می‌شوند.

يک اتفاق جالبی در درون سلول‌ها می‌افتد که به آن می‌گويند جهش سلولی يا موتاسيون. اين اتفاق عبارت است از اين که گاهی اجزای دی ان ای يک سلول در جريان تقسيم سلولی يا در اثر عوامل محيطی مثل پرتوهای راديواکتيو تغيير می‌کنند. يعنی جای چند تا از بازهای آلی در روی دی ان ای عوض می‌شود. خیلی از اين تغييرات برای موجود زنده مشکلی درست نمی‌کنند ولی بعضی‌های‌شان تبديل می‌شوند به اشکالات ژنتيکی که همه جوره‌اش را لابد ديده‌ايد. حالا اگر به طور عمدی برداريد جای چند تا از بازهای آلی را عوض کنید که اينروزها در آزمایشگاه‌ها مدام از اين کارها می‌کنند آنوقت ممکن است موجودی که توليد می‌شود بر خلاف موجودات شبيه به خودش موادی توليد کند که آن‌های ديگر توليدشان نمی‌کنند. مثلن؟ فکر کنيد يک گاو را با تغيير ژنتيکی طوری تغيير بدهيد که به جای روزی دو ليتر شیر روزی ده ليتر به شما بدهد. خوب هر چی دامدار روی کره زمين هست و در کار شیر فروشی‌ست می‌آید از همين گاوها می‌خرد. پايه گاو مربوطه همان گاو اولی‌ست که دی ان ای آن را گرفته‌ايد و بعد از دستکاری گذاشته‌ايد توی يک سلول خالی و بعد هم آن را لقاح داده‌ايد با يک سلول نر و در نتيجه گاو مربوطه را درست کرده‌ايد. اين که گاو جديدتان سر و شکلش مثل قبلی‌ست ولی روزی ده ليتر شیر می‌دهد خوب هر کاسه به دستی را دور خودش جمع می‌کند. شترسواری که دولا دولا نمی‌شود که! وقتی بلد شدی آجر و خشت را از هم جدا کنی و مصالح هم داری خوب هوس مجتمع سازی به سرت می‌زند. حالا مجتمع ساختی، بعد دستکاری کردی گاو شيرده درست کردی اين هوا بعد گاوه رو آوردی توی مجمتع بستی به دستگيره در؟ ميگی چرا تيغه‌ها رو خراب کرده. خوب آدم حسابی تقصير خودته. الان از بو نميشه بری توی مجتمع. دیوارها هم که خراب. هر چی کاسه به دست هم هست صف کشیدن که شير بگيرن ... کاکا حالا ميگی نهنگم ما رفاقتی باور می‌کنيم خودت نميگی اين لاف آخری کار ميده دستت؟