30.10.10

حکايت همگرايی و آن که روی پشت بام ماند

با همه توپ و تشرهايی که بابت رحيم‌مشايی به احمدی‌نژاد می‌زنند ولی رحيم‌مشايی سر جای خودش هست و احمدی‌نژاد هم از او حمايت می‌کند. از طرف ديگر رحيم‌مشايی به تنهايی توانسته تا جايی در حوزه معمم‌ها جلو برود که صدای رهبران‌شان را درآورده که "حکومت دينی يا اسلام بدون روحانيت" نقشه دشمنان است، طبيعی‌ست که فعلن نمی‌توانند به صراحت بگويند دشمن يعنی احمدی‌نژاد چون آنقدر از او حمايت کرده‌اند که به اين سادگی‌ها نمی‌توانند ميدان را خالی کنند. منتهای مراتب درست در اين نقطه يک همگرايی ميان معمم‌های هر دو جناح پديد آمده، يعنی هاشمی رفسنجاني و محافظه‌کاران هر دو يک حرف را تکرار می‌کنند و از قضا عامل اين همگرايی هم خود احمدی‌نژاد است. ولی يک چيزهايی در اين بين هست که موشکافی کردن درباره‌شان ممکن است جالب باشد.

بين "حکومت دينی بدون روحانيت" و "اسلام بدون روحانيت" به همان اندازه تفاوت وجود دارد که ميان يک حکومت دينی و يک حکومت سکولار. اگر حکومت دينی باشد لاجرم می‌بايست آن‌هايی حکومت را اداره کنند که از جنبه دينی اطلاعات بيشتری دارند. بلاخره يک خلبان بد از کسی که يک بار سوار هواپيما شده برای هدايت هواپيما قابل قبول‌تر است. معمم‌ها در يک حکومت دينی ناچارند مسئوليت اداره حاکميت را بپذيرند چون سر و کارشان و توليدات مراکز تربيتی‌شان برای اشتغال در امور دينی بيشتر از سايرين است. اين ناچاری از همان ابتدای انقلاب هم خودش را نشان داد و اين که خمينی مجبور به تغيير عقيده‌ شد و معمم‌ها را به قبول مناصب حکومتی تشويق کرد چيزی جز الزامات يک حکومت دينی نبود. منتهای مراتب اسلام بدون روحانيت کاملن معناپذیر است و اين همان حرفی‌ست که سروش هم در قبض و بسط تئوريک شريعت و بعدتر بارها آن را توضيح داد. اصل داستان در فهم دين به عنوان يک موضوع شخصی‌ست که در هر دوره‌ای بنا به رشد دانش بشری می‌تواند متفاوت باشد، در اينصورت هر آدمی می‌تواند با رجوع به عقل خودش بهترين برداشت از دين را برای زندگی شخصی‌اش داشته باشد. در واقع هر کسی می‌تواند برود خلبانی ياد بگيرد، خلبانی چه نوع هواپيمايی هم به کارايی خودش بستگی دارد. نکته جالب اين است که ميان قرائت اسلام بدون روحانيت که سروش از آن حرف زد و قرائت دار و دسته احمدی‌نژاد از اسلام بدون روحانيت هم همگرايی وجود دارد منتها خاستگاه اين دو قرائت هم کاملن از هم جداست درست شبيه به قرائت محافظه‌کارها و رفسنجانی از ناکارآمدی معمم‌ها در اداره حکومت.

حالا سؤال اين است که با چنين همگرايی چرا اين حضرات همديگر را تحمل نمی‌کنند يا دستکم در همين موضوع همگرايی با هم همکاری نمی‌کنند و بعد بر سر غنائم به توافق برسند؟ به نظر من اصل موضوع در فلسفه و عملگرايی‌ست. چيزی شبيه به "فکر کردن در حال دويدن" يا "فکر کردن در حال خواب". حالا توضيح می‌دهم که چرا "فکر کردن در حال نشستن" توی اين دوگانه نيست.

اسلام به عنوان يک الگوی حکومتی و بخصوص تجربه سی ساله جمهوری اسلامی و ناکامی‌های تئوريک در عرصه حکومتداری باعث شده موضع معمم‌های سنتی مبنی بر کنار نشستن از حوزه سياست تقويت بشود. سنتی‌ها می‌دانستند که بايد به هر قيمتی که شده از حکومت کردن مستقيم پرهيز کنند ولی در پشت صحنه قدرت را در دست داشته باشند. بهانه‌اش را هم به گردن غيبت صغری و کبری گذاشته بودند. وقتی تاريخ ايران را از اين جنبه می‌خوانيد حتی به دوران معاصر هم که می‌رسيد و حال و احوال رضاخان و محمدرضا پهلوی را می‌بينيد متوجه می‌شويد مشروعيت حکومت از معمم‌ها بوده، حتی وقتی خود دم و دستگاه سلطنت برای خودش معمم تولید می‌کرده. اين همان مشروعيتی‌ست که بازار هم از طريق معمم‌های خودش برای داد و ستدهای صوری‌اش دست و پا کرده. شاه با همان مشروعيت تبديل شده بود به ظل‌الله يا سايه خدا و بازاری‌ها شده بودند کاسب حبيب‌ خدا. بنابراين از جنبه‌ی اهل عمامه‌ سنتی هيچ آدم عاقلی چنين قدرتی را نمی‌گذارد زمين که قدرت روی صحنه را بردارد و تبديل بشود به آماج حمله. خوب مدرنيته بر خلاف تصور شاه که فکر می‌کرد معمم‌ها را تا آخر دنيا می‌شود به اسم ارتجاع سياه معرفی کرد در حوزه هم نفوذ کرد و معمم‌های مدرن توليد شدند. نمونه همين مدرن‌ها امثال مطهری و مفتح و باهنر بودند که درس خوانده‌ی دانشگاهی شدند و کتاب‌های درسی را تأليف کردند. شاه در يک مورد ديگر هم اشتباه کرد و فکر می‌کرد کمونيسم هم تا ابد تغيير نمی‌کند و می‌شود آن را به اسم ارتجاع سرخ نامگذاری کرد. گورباچف نمونه‌ی مدرن شده‌ی کمونيست‌های صدر هيات رئيسه اتحاد جماهير شوروی بود که خودش نظامی را که از آن برخاسته بود مضمحل کرد. درست همين چيزی که دارد به سر جمهوری اسلامی می‌آيد. سنتی‌های حوزه چنين داستانی را می‌دانستند چون امثال آغامحمدخان را ديده بودند که هم فقيه بود و هم پادشاه و جز بدنامی چيزی از خودش باقی نگذاشت. بنابراين در تمام سی سال گذشته نيروی بازگشت به حوزه در ميان معمم‌ها وجود داشت. حتی از جنبه عملی هم حوزه نجف که به طور سنتی از سياست کناره‌گيری می‌کند در حال دور شدن با شتاب از حوزه‌های قم و مشهد بوده که حالا از همه وقت مشهودتر است. بنابراين احمدی‌نژاد به طور مشخص از طريق معمم‌های سنتی پشتيبانی می‌شود تا به هر ترتيبی که شده معمم‌ها را از حکومت دور کند. خيلی طبيعی‌ست که معمم‌های سنتی برای حفظ جايگاه خودشان و برخلاف نظر خمينی که معتقد بود " حفظ نظام از اوجب واجبات است" بر اينکه حفظ اسلام از اوجب واجبات است رأی بدهند.

آن همگرايی که ميان محافظه‌کارها و رفسنجانی هست از همينجا سرچشمه می‌گيرد. هر دوی اين‌ها معمم‌های مدرن هستند که می‌خواهند حکومتداری کنند. معمم‌های مدرن برای حکومت کردن تئوری حکومتی ندارند برای همين هم هست که مدام کارهای عجيب و غريب می‌کنند. اين را از فتواها و نظراتی که درباره‌ی مسائل اجتماعی می‌دهند می‌شود فهميد. مثلن وقتی به معمم‌های سنتی می‌گوييد آموزش معنای آن عبارت است از نظام حوزوی که استاد به شاگرد خرج تحصيل می‌دهد. ولی وقتی به مدرن‌هايی مثل رفسنجانی می‌گوييد آموزش می‌گويند دانشگاهی که دانشجو به استاد پول می‌دهد. وقتی به سنتی‌ها می‌گوييد چه کسی خرج حوزه را می‌دهد می‌گويند مردمی که خمس و زکات می‌دهند ولی به محافظه‌کارها که نمونه مدرن‌ شده معمم‌ها هستند می‌گوييد چه کسی خرج حوزه را می‌دهد می‌گويند دولت. اين را که بگيريد و برويد همه جا می‌توانيد تفاوت ميان نگاه سنتی‌ها و مدرن‌ها را ببينيد. برای همين هم هست که گروه رفسنجانی و محافظه‌کارها همگرايی دارند. وقتی اين حضرات برای حکومت کردن تئوری ندارند لاجرم کارشان می‌شود و روش‌شان عبارت است از" فکر کردن در حال دويدن". واقعيتش هم همين است که حکومت را نمی‌شود متوقف کرد تا اول برايش تئوری خلق کنند بعد راهش بيندازند بنابراين بايد همينطور که می‌دوند برای قدم‌های بعدی‌شان هم فکر کنند. حالا چرا همديگر را تحمل نمی‌کنند؟ برای اين که رقابت بر سر اين است که چه کسی می‌تواند قهرمان ميدان بشود و احمدی‌نژاد را ضربه فنی کند و برسد به مقصد که همانا حکومتداری‌ست. منتها احمدی‌نژاد از حمايت سنتی‌ها برخوردار است و اين را متوجه شده که آن‌ها مايلند هر طوری که شده بروند پشت صحنه بنابراين به راحتی می‌تواند روی تصميمات و حرف‌هايش پافشاری کند و در نتيجه با هر دو گروه سرشاخ بشود.

پس چرا خامنه‌ای از او حمايت می‌کند؟ صبر کنيد می‌نويسم. اين را که چرا سروش و احمدی‌نژاد همگرايی دارند را توضيح بدهم بعد خامنه‌ای را می‌نويسم. حالا بهتان هم برنخورد اگر موافق نيستيد. اين‌هايی که نوشتم از آسمان نيامده پايين. هر جايی به نظرتان جواب نمی‌دهد بنويسيد بلاخره فسفر برای همين مواقع خوب است که بسوزانم و جواب پيدا کنم. اگر هم جواب نداشتم يک چيزی ياد می‌گيرم ازتان.

خوب، سروش می‌گويد فهم دين از خود دين جداست و هر روز تغيير می‌کند و برای هر آدمی هم يک جور است. بنابراين هر کسی هر جوری که خواست فکر کند. اين حرف يعنی اگر دوست داريد برويد دنبال فکر خودتان آزاديد و اگر دوست داريد مقلد کسی بشويد هم آزاديد. جالب هم هست که سروش به معمم‌ها به عنوان يک طبقه اجتماعی هم باور ندارد که من اين يکی‌اش را خيلی می‌پسندم. يعنی هيچ ضرورتی ندارد که از تولد تا مرگ و تا ازدواج و طلاق را به واسطه يک معمم انجام بدهيد. مشابه همين حرف را احمدی‌نژاد هم گفته است همان وقتی که خطاب به مراجع گفته بود اين آقايان عزيزان ما هستند ولی اداره دولت با يک تشکيلات ديگری‌ست. يعنی اداره با مسجد فرق دارد. احمدی‌نژاد دو تا از معمم‌های کابينه‌اش را هم از کار برکنار کرد که تکليف معمم‌های مدرن هم معلوم بشود. اين دو نفر عبارت بودند از اژه‌ای و پورمحمدی. در حالی که حتی در دوران خاتمی با آن افتضاحی که بابت قتل‌های زنجيره‌ای پيش آمد دری نجف‌آبادی هم خودش استعفا داد. از قضا که سروش هم به سمت معمم‌های سنتی گرايش دارد. هر دوی اين‌ها با وجود علاقمندی‌شان به اين که معمم‌ها بايد سنتی باشند و به حوزه‌ها برگردند ولی پاکدامنی حکومت را ناشی از مراقبت آن‌ها می‌دانند. يکی دو ماه پيش سروش يک گلايه‌ای از سبزها کرده بود که بلاخره خداباورها و دينمدارها هم هستند و نبايد در حالی که با جمهوری اسلامی درگيريد از آن طرف هم چراغ معرفت دينی را خاموش کنيد. احمدی‌نژاد هم پاکدامنی حکومت را ناشی از لطف امام غايب می‌داند و آموخته‌های خودش را در اينباره از معمم‌ها می‌داند. يادتان هست ابطحی نوشته بود که احمدی‌نژاد از کدام آموخته‌ها می‌گويد؟ منتها اين که آدم با چاوز و ايوو مورالس دوست باشد بعد از امام غايب حرف بزند و همزمان بخواهد با همين رويه جهان را هم مديريت کند و از آن طرف فهم دين از خود دين جدا باشد ولی باز منبع پاکدامنی حکومت را در معمم‌های سنتی جستجو کند فقط در يک حالت می‌تواند اتفاق بيفتد. اين که آدم توی خواب هر کاری می‌تواند انجام بدهد، حتی فکر کردن. اين اسمش روياست.

حالا خامنه‌ای. چرا از احمدی‌نژاد حمايت می‌کند؟ برای اين که چاره‌ای ندارد. به نظر می‌رسد که او رفته است بالای بام و نردبان را شکسته ولی واقعيتش اين است که نردبان را برای او فراهم کردند که برود روی بام و بعد آن را شکستند و ايشان آن بالا گرفتار شده. اين که هی داد می‌زند که نخبگان بايد تکليف‌شان را روشن کنند معنی‌اش اين است که در فقدان تئوری‌های حکومتی، آن بالا نشستن و رهبری کردن نياز به برنامه روزانه دارد که از امروز بشود رسيد به فردا. اين برنامه را کسانی نمی‌توانند به او بدهند که هنوز وجه تسميه‌شان اين است که يک نانوايی را هم نمی‌توانند اداره کنند. از اين طرف هم وقتی حکومت برای اداره خودش تئوری ندارد چطوری می‌تواند برای مديريت جهان تئوری بتراشد؟ تمام نردبان‌هايی که ممکن بود از طريق معمم‌های سنتی يا دوستان سابقش در حکومت زير پای او باشد شکسته شده و در نتيجه ايشان روی بام تبديل شده به پادشاه بی وارث.

من گاهی فکر می‌کنم برای بقای جمهوری اسلامی هيچ انتخابی بهتر از ميرحسين نبود. همانطوری که خاتمی بهترين انتخاب بود. منتها اگر به اوضاع بعد از خاتمی نگاه کنيد آنوقت متوجه می‌شويد که دو تا راه حل می‌توانست وجود داشته باشد که جمهوری اسلامی را به اين نقطه نرساند. يکی اين که ناطق نوری رئيس جمهوری می‌شد و آن ديگری تمديد رياست جمهوری رفسنجانی. ناطق نوری انتخاب محافظه‌کاران بود و رفسنجانی انتخاب معمم‌های مدرن. باهنر برای ناطق نوری تبليغ می‌کرد، مهاجرانی برای رفسنجانی. حالا باهنر می‌گويد مجلس شورای اسلامی می تواند بحث عدم کفایت رئیس جمهور را طرح کند، مهاجرانی هم عنوان يادداشتش را می‌گذارد آغازی برای پايان احمدی‌نژاد. همگرايی را می‌بينيد؟


21.10.10

بهانه‌ها مثل تيغه‌های قيچی

لاکپشت‌ها وقتی سر از تخم درمی‌آورند به طرف دريا حرکت می‌کنند. پرندگان هم وقتی هوا سرد می‌شود به طرف مناطق گرم پرواز می‌کنند. ماهی‌ها هم وقتی می‌خواهند تخمريزی کنند می‌روند بالای رودخانه. زنبور عسل برای نشان دادن محل مواد غذايی طبق يک الگو شروع می‌کند به رقصيدن. اين‌ها اسم‌شان غريزه‌ست و از والدين يعنی پدر و مادر هر دو به فرزندان به ارث می‌رسد.

در انسان خيلی ترديدها هست که چه چيزهایی غريزی‌ست و آيا اصلن غريزه در انسان هنوز هم وجود دارد يا نه. مثلن يک نشانه‌ای به نام "رفلکس بابينسکی" وجود دارد که بر اساس آن وقتی کف پای يک نوزاد را لمس می‌کنيد انگشت‌های پای نوزاد به طرف داخل جمع می‌شوند. خودتان می‌توانيد اين نشانه را امتحان کنيد. بعضی‌ها می‌گويند اين نشانه‌ای از غريزه در انسان است. منتها بر سر همين هم جنگ و مرافعه زياد است چون اهل علوم اعصاب می‌گويند اين پاسخ مربوط است به تحريک اعصاب و ریشه‌اش در نخاع است و چيزی‌ست مثل پس کشيدن دست بعد از برخورد سوزن به انگشت. بعضی‌ روانشناس‌ها مثل آبراهام ماسلوو می‌گويند در انسان‌ها يک وقتی غريزه وجود داشته و مثلن خواب و گرسنگی از جمله همين غرايز هستند ولی حالا ديگر هيچ غريزه‌ای در انسان وجود ندارد چون همه‌ی غرايز با آموزش پوشانده شده‌اند. مثلن می‌شود به طور ارادی گرسنگی کشيد يا نخوابيد. هر دوی اين‌ها را هم همه‌مان ديده‌ايم، مثل روزه گرفتن يا نگهبانی دادن. حتی مردمشناس‌هایی مثل ديويد جونز يا زيست‌شناسانی مثل ساپولسکی هم به جنبه‌ی حيوانی موضوع غريزه در انسان تأکيد دارند. خلاصه اين که حرف زدن از غريزه در انسان در شکل عالی آن منتفی شده و آن چيزی که در منابع علمی درباره غريزه در انسان می‌خوانيد بيش از همه از جنبه حيوانی‌ست.

همه‌ی اين‌ها باعث می‌شود وقتی در مورد چيزی اظهار نظر می‌کنيم که خودمان درباره‌اش تحقيق نکرده‌ايم، يا از منبع مؤثقی که خودش تحقيق کرده به عنوان مبنای حرف‌مان چيزی نمی‌گوييم و مخاطبان‌مان هم ممکن است اهل اين کار نباشند آنوقت در اظهار نظر کردن ملاحظه کنيم. نمونه‌اش همين چيزی‌ست که می‌نويسم:

در اين که جنبش حقوق زنان در ايران در حال حاضر پيشروترين حرکت اجتماعی‌ست، لااقل من درباره‌اش هيچ شکی ندارم. اين را در سال‌های اخیر بارها در همين وبلاگ نوشته‌ام که می‌توانيد توی آرشيو وبلاگ ببينيد. منتها اين دليل نمی‌شود که هر حرفی را هم در بخش اجتماعی موضوع، و نه در بخش جنسيتی‌اش، بشنويم و اگر انتقادی به آن وارد است ساکت از کنارش رد بشويم.

داشتم برنامه پرگار را توی وبسايت بی‌بی‌سی نگاه می‌کردم که موضوعش مربوط بود به "آیا متلک گویی یک اتفاق ساده است؟". ميهمانان برنامه هم آنطوری که معرفی شدند عبارت بودند از شادی صدر حقوقدان و فعال حقوق زنان و حسین باقرزاده فعال حقوق بشر. حدود دقيقه 11:50برنامه و وقتی شادی صدر در حال توضيح دادن بود متوجه شدم دارد می‌گويد "... يه تفاوت اساسی بين مردان و زنان وجود داره وقتی ما می‌گيم بازتوليد فرهنگ مردسالار. اين دو تا يکی نيستن يعنی اساسن در جايگاه‌های مساوی قرار ندارن ... اينجا به نظر من يک کمی نقش غريزه ناديده گرفته ميشه. يعنی وقتی مردان دارن اعمال قدرت می‌کنن اعمال کنترل می‌کنن از طريق آزار جنسی، خودشون هم می‌دونن که دارن اعمال قدرت می‌کنن. يک بچه دو ساله هم غريزی می‌دونه وقتی می‌زنه رو دست يک بچه دو ساله ديگه و اسباب بازی رو ازش می‌گيره داره اعمال قدرت می‌کنه ...". متن حرف‌هايش را نوشتم که بخوانيد.

حالا واقعن شادی صدر از کدام منبع علمی به اين نتيجه رسيده که " ... يک بچه دو ساله هم غريزی می‌دونه وقتی می‌زنه رو دست يک بچه دو ساله ديگه و اسباب بازی رو ازش می‌گيره داره اعمال قدرت می‌کنه ..."؟ به چه مناسبتی بايد اين حرف را پذيرفت؟

من يک دوستی دارم که خيلی مذهبی‌ست. يک حرف خيلی جدی می‌زند که من هر بار از او می‌پرسم منبع علمی‌اش کجاست ايشان حواله می‌دهد به متون دينی. برای من که هيچ گرايش دينی ندارم هر بار شده است مايه خنده. حرفش اين است که بعضی افرادی که در مسائل دينی به يک درجاتی می‌رسند منبعد آدم‌های ديگر را شبيه به حيوانات می‌بينند. چرا و چطورش هم مربوط است به عروج حضرات به همان درجات بالا.

حالا که برنامه پرگار را دیدم فکر کردم اصولن ما آدم‌های عادی جامعه هر جوری که حساب کنيم جزو حيوانات قلمداد می‌شويم. اگر بهانه دينی‌اش نشد لابد يک بهانه‌ای توی غرايزش بايد پيدا بشود. اوضاع شده مثل تيغه‌های قيچی.


12.10.10

بنويسيم ايتاليا بخوانيم ايران

من از ديروز تا الان خفه شده‌ام از خنده. يک اوضاعی‌ست. حالا می‌نويسم.
  
برای يک کنفرانس آمده‌ام ايتاليا. ديروز داشتم توی يکشنبه بازار بولونيا قدم می‌زدم چشمم افتاد به بساط دو تا فروشنده. يکی‌شان لباس و مدال‌های خلبانان نيروی هوايی ايتاليا را می‌فروخت. محل فروش درست روبروی يک کليسای معروف شهر بود که بخش بزرگی از آن را برای ادای احترام به خلبانان نيروی هوايی ايتاليا در جنگ جهانی دوم به عکس‌های همان‌ها اختصاص داده بودند. توی کليسا يک جايی را گذاشته بودند که می‌توانستيد برای کمک به بنای يادبود خلبان‌ها پول بريزيد توی صندوق اين طرف داشتند لباس‌های‌شان را می‌فروختند. عزيز دل برادر آقای فروشنده به زبان سرخپوستی فرمودند سايزت چنده؟ گفتم دنبال لباس خلبانی جنگ جهانی دوم نيستم. فرمودند لباس گارد دوران موسولينی هم دارم. اوضاع مثل ايران است که از اينطرف هفته دفاع مقدس برگزار می‌کنند از آنطرف خانواده باکری و همت را می‌زنند.


  يک کمی آنطرف‌تر توی يکشنبه بازار يک بساط قاليچه فروشی بود. توی قاليچه‌ها دو تا از همه جالب‌تر بودند. يکی‌شان مربوط بود به نقشه کشورها که به فارسی روی‌شان نوشته شده بود. پرچم کشورهای مختلف را هم دور تا دور قاليچه بافته بودند. به نظرم رسيد قاليچه کار ايران باشد ولی بعد يک چيزی ديدم که بامزه‌تر بود.

  
کنار قاليچه اولی يک قاليچه‌ای بود که فروشنده‌اش گفت بافت افغانستان است و مربوط است به دوران اشغال افغانستان توسط نيروهای شوروی سابق. از نقش و نگارهای روی قاليچه می‌شود فهميد چه سلاح‌هايی مورد استفاده بوده و جالب هم هست که همه‌ی نقش و نگارهای روی قاليچه به طرفداری از تير و تفنگ و توپ و تانک است.


توی يک ميدان در بولونيا که اسمش ميدان نتونو (Fontana del Nettuno) يا ميدان نپتون (خدای درياها)ست يک مجسمه هست که در واقع مجسمه‌ی نپتون است. پايين مجسمه نپتون هم چهار تا مجسمه زن هست که در واقع چهار رودخانه اصلی جهان را با شيرشان پر می‌کردند. اين مجموعه را مجسمه‌سازی به نام جين د بولونيا (Jean de Boulogne) يا Giambologna در قرن 15 ميلادی ساخته بوده. حضرت‌شان را به زور وادار کرده بودند که برای شهر مجسمه بسازد، در نتيجه کار زورکی بوده. جناب جين د بولونيا هم يک مجسمه‌ای ساخته که تاريخی شده. چرا؟ حالا عرض می‌کنم. از سه طرف و بالا و پايين مجسمه که به آن نگاه می‌کنيد خيلی همه چيز درست سر جای خودش است منتها از پشت سر و کمی متمايل به راست که به مجسمه نگاه می‌کنيد معنی کار زورکی را می‌بينيد. انگشت شست مجسمه را خيلی هنرمندانه تراشيده. اين هم عکس‌های مربوط به کار زورکی:



ظاهرن اهل شهر منجمله سفارش دهنده که فرماندار شهر بود از مجسمه خوششان آمده و آن را نصب کرده‌اند ولی بعدن متوجه شده‌اند که چه شده. تازه که متوجه شده بودند داستان از چه قرار است بيشتر از قبل از مجسمه خوششان آمده بوده. مثل اوضاع سربازی توی ايران است که زورکی‌ست و خرابی‌اش بيشتر از آبادانی‌اش است همه هم رقابت می‌کنند که هر جوری که شده يک اثری از خودشان در محل خدمت بگذارند منتها تا آخر عمرشان هم از دوران سربازی‌شان به چشم "عجب دوره‌ی باحالی بود" نگاه می‌کنند.

توی همان ميدانی که مجسمه مورد نظر را نصب کرده‌اند يک کليسای بزرگی هست که مربوط است به قرن سيزدهم که اسمش San Petronio Basilicaست. اين کليسا که کليسای اصلی استان بولونياست از دو تا جهت معروف است. يکی اين که يک سوراخ توی سقف درآورده بودند با يک شکل خورشيد در اطراف سوراخ. روی زمين هم با سنگ يک خط دراز درست کرده بودند با اعداد و اشکال مختلف. مجوعه‌اش تبديل شده به يک ساعت آفتابی که هنوز هم قابل استفاده‌ست.


آن يکی موضوع اين است که در قرن 15 يک نقاشی به نام Giovanni da Modena ديواره‌ی يکی از سالن‌های کليسا را نقاشی کرده بوده. موضوع نقاشی هم شعر inferno اثر دانته بوده. لابد می‌دانيد که کمدی الهی هم نوشته دانته‌ست. شعر inferno يک چيزی‌ست شبيه به کتاب‌های دستغيب امام جمعه قديم شيراز که همه‌اش درباره جهنم و گرزهای آتشين و نيش مار قاشيه و از اين داستان‌هاست. جناب نقاش محترم برداشته شعر را تبديل کرده به نقاشی، به چه عظمت. خيلی شبيه به اوضاع فعلی خودمان در ايران که برمی‌دارند روی ديوارهای را بر عليه اين و آن نقاشی می‌کنند. توی اين نقاشی يک جايی هم تصوير يک آدمی‌ست در قعر جهنم که يکی از کارکنان جهنم دارد خدمت‌رسانی می‌کند به همان آدم. زير تصوير نوشته شده محمد که عبارت باشد از پيامبر اسلام. هشت سال پيش يعنی در سال 2002 پليس ايتاليا پنج نفر را دستگير می‌کند که بعدن معلوم می‌شود با القاعده مرتبط بوده‌اند و در حال برنامه‌ريزی برای بمبگذاری بودند که کليسا را بابت همان تصوير بياورند پايين. الان جلوی آن سالن يک نرده گذاشته‌اند که نمی‌شود برويد به ديوار دست بزنيد ولی يک يورو می‌اندازيد توی يک دستگاه و برای يک دقيقه نورافکن‌ها روشن می‌شوند و می‌توانيد تمام سالن را ببينيد.


حالا خنده.

دارم می‌روم مجارستان برای دو روز تا قبل از شروع کنفرانس در ايتاليا که آلودگی مربوط به سيل مواد شيميايی را ببينم. دو روز است دارم آنلاين بليت می‌خرم. اسمش آنلاين است منتها تبديل شده به آب کشيدن از چاه. توی سايت نوشتم که کجا می‌روم و چه وقت برمی‌گردم. بلاخره پروازها را پيدا کردم و با کارت اعتباری پول دادم و 4 يورو هم بابت خريد آنلاين اضافه کرد. يک ايميلی آمد که حالا اسمت را ذخيره کرديم ولی برو اداره پست پول بده. زنگ زدم که بابا اين که آنلاين بود گفتند همينطوری‌ست. رفتم يک دفتر پست پيدا کردم ولی گفتند بايد نقد بدهی. پول نقد دادم. آمدم زنگ زدم که اين هم پول. گفتند حالا رسيد پول را فکس کن. باز رفتم اداره پست که کاغذ را فکس کنند گفتند نداريم. رفتم يک جای ديگه‌ای کاغذ را فکس کردم. زنگ زدم که کاغد هم فکس شد. گفتند تا 48 ساعت ديگر خبرت می‌کنم. گفتم آدم حسابی 48 ساعت ديگر يعنی من اصلن مسافرتم تمام شده برگشتم همينجا. گفتند بيا فرودگاه آنجا رسيدگی می‌کنيم. خيلی واقعن آنلاين خريد کردم. با اين همه کليسا و انواع و اقسام رهبران دينی توی ايتاليا اينجا هم قدرت خدا اوضاعش مثل ايران خودمان است.

7.10.10

شيمی جامعه با مخلفات

سه تا واژه در علوم سلولی و بخصوص در علوم عصب پايه هست که مرتب در حرف زدن‌ها و مقالات تکرارشان می‌کنند. اين سه تا واژه عبارتند از Agonist، Antagonist و Inverse Agonist. کاربردشان هم درباره‌ی مواد شيميايی‌ست که باعث ايجاد يک پيام در سلول می‌شوند. وقتی يک ماده‌ شيميايی به پذيرنده‌های سلولی وصل می‌شود و سلول را وادار به يک کاری می‌کند به آن می‌گويند آگونيست. مثلن وقتی بيماران ديابتی انسولين دريافت می‌کنند سلول‌های‌ بدن‌شان می‌توانند قند خون را جذب کنند. انسولين می‌شود آگونيست. حالا اگر يک ماده شيميايی ديگری باعث از کار افتادن آگونيست بشود اسمش را می‌گذارند آنتاگونيست. مثلن وقتی پای‌تان درد می‌گيرد و قرص مسکن می‌خوريد ماده شيميايی درون قرص می‌رود جلوی پيام‌هايی را که از پا به مغز می‌روند می‌گيرد و احساس درد از بين می‌رود. به قرص سردرد می‌گويند آنتاگونيست. حالا اگر يک ماده شيميايی داشته باشيم که درست بر عکس همان کاری را انجام بدهد که يک آگونيست انجام داده اسمش می‌شود آگونيست برگشتی. مثلن گلبول‌های قرمز خون که اکسيژن را از ريه‌ها می‌گيرند و به اندام‌های بدن می‌رسانند اگر بهشان دی اکسيد کربن بدهيد باز همان را می‌برند به اندام‌های بدن می‌رسانند ولی در اثر مسموميت پدر صاحاب بچه بدن را درمی‌آورند. به دی اکسيد کربن می‌گويند آگونيست برگشتی يا همان آج از تو.

اين سه تا واژه و مفاهيم مرتبط باهاشان در علوم رفتاری هم خيلی کاربرد دارند و کسانی که در اين حوزه کار می‌کنند مدام درباره‌ی اين که چه چيزهایی آگونيستی يا برگشتی يا مخالف است حرف می‌زنند. نکته جالب اين است که وقتی دنيا را از زاويه شيمی و زيست‌شناسی نگاه کنيد آنوقت خيلی از وقايع رفتاری و لاجرم اجتماعی را می‌توانيد ببينيد و گاهی هم پيش‌بينی کنيد.

حالا از قضا اينروزها که اسم ساندیس هم افتاده است توی ادبيات اعتراض آدم فکر می‌کند شيمی و زيست‌شناسی خيلی کاربرد پيدا کرده‌اند. چند سال پيش هم که چی‌توز آمده بود توی نوشتارهای سياسی خيلی خوشحال‌تر شدم که ليسانس جانورشناسی دارم چون در يک مواردی از جنبه جانورشناسی هم که نگاه می‌کنيد خيلی موضوع جذاب‌تر می‌شود. فکر کن يک بابايی گفته بود اقتصاد مال فلان است اين چقدر راهگشاست برای توسعه رشته جانورشناسی ... فکر کن ... .

جنگ که تمام شد طبيعی بود که رزمنده‌هايی که در خطوط اصلی مشغول جنگ بودند و هر آن بود که يک بلایی به سرشان بيايد از پايان جنگ خوشحال باشند، که بودند. منتها در همان زمان تعداد زيادی از نيروهای پشت جبهه مانده بودند روی دست حضرات جمهوری اسلامی که هيچ کاری برای‌شان نبود. خيلی از همين‌هايی که بعدها به امکانات مالی درست و حسابی دست پيدا کردند از گروه کسانی بودند که با چهار تا عکس روی تانک‌های سوخته کنار شهر اهواز خودشان را جا زدند توی نهادها و ادارات و همه جوره به خودشان رسيدند. برای ما که توی خوزستان زندگی می‌کرديم و جايی هم نداشتيم که برويم ديدن اين صحنه‌های عکس يادگاری گرفتن با تانک‌های سوخته خيلی تبديل شده بود به مايه خنده. من خودم فت و فراوان می‌ديدم. از عکاسی کردن‌شان هم عکس دارم که خودم گرفته بودم.

منتهای مراتب اين آدم‌ها بودند و همه جای عالم هم هستند. اين‌ها که ماندند روی دست جمهوری اسلامی در دوران سازندگی تبديل شدند به پيمانکاران ساخت و ساز. يک گروهی از همين‌ها هم که نه می‌جنگيدند و نه کاره‌ای بودند تبديل شدند به سياهی لشکر که از اين شرکت به آن اداره و از آن سازمان به اين سازمان. اين‌ها را به عنوان نيروی بسيج روانه شهرها کردند. فی‌الواقع کاری هم ازشان برنمی‌آمد. نه حوصله درس و مشق داشتند و نه می‌شد کاری را بهشان سپرد چون تجربه‌اش را نداشتند. جالب هم هست که آن اوايل به بعضی‌های‌شان شغل سازمانی حسابی دادند ولی به دليل بی‌تجربگی در اداره کاری که بعهده‌شان بود تا حد زمين زدن سازمان هم پيش رفتند. بنابراين خيلی از اين‌ها در همان شغل بسيجی ماندند و تبديل شدند به آلت دست. طبيعی هم هست که وقتی کار درخوری نداشته باشند می‌افتند به روزمره‌گی و برای پر کردن روزشان به دنبال بهانه باشند. بگير و ببند و شلوغ بازی‌های خيابانی برای اين گروه خيلی مناسب بود. بعد از مدتی هم خود همين شغل مثل همه مشاغل ديگر شروع کرد به رشد کردن و سازمان کاری‌اش وسيع‌تر شد. تفاوت ميان بسيج دوران جنگ و اين چيزی که حالا هست از زمين تا آسمان است و هر چقدر که بسيجی‌های دوران جنگ مايه افتخارند اين حضرات بسيجی مايه خجالتند. نه سن و سال‌شان به جبهه و جنگ می‌خورد و نه ادا و اصول‌شان.

آن سه تا مفهومی که نوشته بودم را در همين گروه بسيجی امروز می‌شود ديد. آگونيستی‌اش می‌شود اين که می‌ريزندشان توی خيابان‌ها که فقط بريزند سر کسانی که بهشان گفته‌اند اين‌ها مخالفند. منتها از بس که معلوم نيست مخالف يعنی چی و کی در نتيجه عمل‌شان باعث شده به عنوان يک جريان مخالف‌ساز ازشان بشود نام برد. يعنی آدم معمولی را هم تبديل کرده‌اند به مخالف که واقعن نوبر است. آنتاگونيستی‌اش می‌شود اين که اين‌ها را می‌ريزند توی خيابان ولی از آن طرف هم اسم‌شان را می‌گذارند نيروهای خودسر. يعنی خودشان بر عليه شبيه‌شان. اين که يکی به يکی ديگر می‌گويد "بگو شلغم و بعد ..." حالا شده حکايت اين‌ها. هم بسيجی هستند هم نيروی خودسر. آگونيستی برگشتی‌اش هم می‌شود يعنی حتی کسانی که توی خود دايره همين حکومت جمهوری اسلامی هستند هم از اين‌ها صدمه می‌بينند چه برسد به باقی مردم. می‌برندشان جلوی مجلس که به رئيس مجلس که از خودشان است بد و بيراه بگويند. اين که يک حکومتی دستی دستی بردارد يک گروهی را راه بيندازد که مخالف توليد کند برای خودش معنی‌اش همان يکی بر شاخ بن می‌بريد است. نکته جالب اين است که حضرات بر سر شاخ هستند و از اين کارها می‌کنند در حالی که اساسن به همت خودشان اصل درخت در حال افتادن است.

توی علوم سلولی هميشه می‌توانيد مواد شيميايی آگونيست و آنتاگونيست و برگشتی را پيدا کنيد. يک موادی می‌ريزيد روی يک قطعه بافت بعد چند بار بافت را می‌شوييد. بعد يک مواد ديگری می‌ريزيد روی آن و آگونيست‌ها و باقی‌شان شروع می‌کنند از خودشان نور تاباندن. اين نوری که ازشان منتشر می‌شود نشان می‌دهد کجاهای يک بافت يا يک مجموعه سلولی از آن آگونيست‌ها يا آنتاگونيست‌ها يا برگشتی‌ها وجود دارد. اين نقطه اوج روش‌های آزمايشگاهی‌ست که حالا همه چيز را می‌شود پيدا کرد و اندازه گرفت. درست همين روش‌ها را هم در علوم رفتاری به کار می‌گيرند تا کنش‌ها و واکنش‌های اجتماعی را ببينند و اندازه‌گيری کنند.


3.10.10

داماد کو؟

بعد از چند روزی که نشد بنويسم، از بس که کار دارم، فکر کردم اين روز شنبه يک کاری برای وبلاگ درست کنم که خيلی وقت بود توی فکرش بودم. موضوعش يک مراسم عروسی‌ست که در همين بريزبن برگزار شد. با يک دوربين کوچک کلی تصوير گرفتم که هنوز خود عروس و داماد هم نديده‌اند، باقی ملت که جای خود دارند. امروز داشتم فايل‌های توی کامپيوتر را زير و رو می‌کردم برای يک کار ديگری که ناغافل سر از فايل همين تصاوير درآوردم. ديدم همين را تدوين کنم که هم عروس و داماد و ميهمانان ببينند و هم بعد از مدت‌ها يک چيزی توی وبلاگ گذاشته باشم بلکه وسط کارهای زياد اينروزها دوباره شروع کنم به نوشتن. حالا البته کلی از تصاوير آن روز عروسی دارم که ميهمانان ديگر هم حرف زده‌اند که تا فرصت بشود چند تا ويدئوی ديگر هم درست می‌کنم که ببينيد. فعلن اين 5 دقيقه ويدئو را ببينيد که اسمش را گذاشته‌ام "داماد کو؟". خودتان متوجه می‌شويد چرا. در ضمن از عروس و داماد هم اجازه گرفتم برای اين که ويدئو را بگذارم روی وبلاگ. 

خيلی روز خوبی بود و هوا هم عالی بود. وسط زمستان کوئينزلند هوا بهاری شده بود. خوب، خيلی هم مبارک باشد به عروس و داماد.

video