31.7.10

دانشگاه، دو روايت

يکی از دوستان من از دانشگاه آلورنيا(Alvernia) در پنسيلوانيای امريکا فارغ‌ التحصيل شده. آلورنيا يک دانشگاه با منش کاتوليکی‌ست. اين را داشته باشيد.

از طريق نوشته‌ی آرش آبادپور (کمانگير) رفتم توی وبسايتی که درباره پوستر آن نوشته بود و مربوط است به "گروه سايبری ترويج عفاف و حجاب". خودتان که برويد توی وبسايت می‌بينيد. نکات فنی که آرش درباره‌شان نوشته خيلی جالبند. حالا توی وبسايت که می‌رويد می‌بينيد اصولن تصورات‌شان از عفاف و حجاب خيلی بامزه‌تر است. نوشته آرش را بخوانيد که دستگيرتان بشود چی به چی‌ست.

توی وبسايت‌ حجاب و عفاف يک جايی درباره‌ی "ضوابط پوشش در دانشگاه‌های جهان" نوشته‌اند. لابد به اين مناسبت که بگويند آدم‌های درس خوانده که اينطورند و توی امريکا هم که از اين خبرهاست بنابراين شمايی که وبسايت را می‌خوانيد حساب کار دست‌تان بيايد. فهرست دانشگاه‌ها را نوشته‌اند و جلوی هر دانشگاه هم يک چيزی درباره‌ی مقررات پوشش نوشته‌اند. يکی از دانشگاه‌هايی که در بخش اول به آن اشاره شده همين Alverniaست. جلوی اسم دانشگاه و درباره آن نوشته‌اند "جويدن آدامس، لاك‌زدن ناخن و پوشيدن تي‌شرت مجاز نيست".

ديروز رفتم از همان دوستم پرسيدم تو که توی Alvernia بودی از اين موضوع باخبری؟ گفت من که نشنيده بودم. گفتم يعنی هيچ ممنوعيتی نيست توی يک دانشگاه کاتوليک؟ گفت نه. دو ساعت بعد يک ايميل فرستاد که شايد آن چيزی که گفتی مربوط به اين نشانی باشد. حالا که نشانی را ديدم متوجه شدم دانشگاه برای فارغ التحصيلانش يک مجموعه توصيه برای کار پيدا کردن و مصاحبه شغلی تهيه کرده که توی آن نوشته‌اند اگر برای مصاحبه شغلی انتخاب شديد چه لباسی بپوشيد و وقتی مصاحبه‌ می‌شويد آدامس نجويد و اگر لاک می‌زنيد رنگش لاک‌تان روشن باشد و از اين توصيه‌ها. اين هم نشانی‌اش. خودتان که بخوانيد متوجه‌شان می‌شويد.

حالا اين از قسمت نشانی عوضی دادن‌شان.

توی وبسايت عکس يک آقايی را گذاشته‌اند آن کنار وبسايت که يک شاخه با چند تا گل توی دستش است که مثلن تبليغ کنند برای حجاب و عفاف. فکر کردم لابد اگر می‌خواستند درباره‌ی بارداری حرف بزنند تصوير شکم يک مرد را می‌گذاشتند کنار نوشته‌ها. يا بلا به دور برای کاهش جمعيت يک چيز ديگری را با يک ضربدر روی آن برمی‌دارند استفاده می‌کنند. آن جاهايی که عکس خانم‌ها را گذاشته‌اند يک پر دست خانم توی عکس هست. نسبت ميان آن شاخه‌ گل‌ها با اين پر در چيست واقعن؟ فکر کردم با اين وضعی که حضرات با استفاده از نماد مرد درباره‌ی حجاب برای زنان تبليغ می‌کنند لابد آن شاخه گل با گل‌های بزرگ و کوچک هم معنی‌اش تعدد زوجات است. خودتان نگاه کنيد می‌بينيد چند جور گل توی آن شاخه هست. کارهای‌شان همه طرفه مايه خنده شده.

اين از اين.

تا اندازه‌ای که من می‌دانم واژه "فروش" يا "بازاريابی" در هر موردی به جز خريد و فروش کالا به کار برود به نظر منفی می‌رسد، مثل "آدم‌فروش" يا "خودفروش". يعنی آن اندازه‌ای که من می‌دانم اينطور است. اگر به يک آدمی توصيه کنيم که برو و برای خودت بازاريابی کن يا تخصصت را بفروش تصوری که خيلی از ماها داريم اين است که داريم به آن آدم درس فرصت طلبی می‌دهيم. باز تا جايی که من به عقلم می‌رسد همين بار منفی معنايی باعث شده تا با همه‌ی توانايی‌هايی که در يک آدم وجود دارد از ترس اين که فرصت طلب قلمداد نشود اصولن منتظر باشد تا او را کشف کنند. اين را توی رزومه نوشتن‌های خودمان زياد ديده‌ام. يک فهرست بلند و بالا از مهارت‌های‌مان را می‌نويسيم ولی هيچ اشاره‌ای توی رزومه نمی‌کنيم که با اين مهارت‌ها و در طول زمان چقدر باعث رشد يک کاری شده‌ايم. رودرواسی هم که داريم بنابراين خيلی وقت‌ها برای دو تا شغل که آگهی شده برای آن شغلی اقدام می‌کنيم که پايين‌تر است، بعد متوجه می‌شويم آن کسی که شغل بالاتر از ما را گرفته کمتر از ما می‌داند. اين اشکال "فروش" يا "بازاريابی" برای خود جزو مهارت‌های دنيای فعلی‌ست و اگر يک آدمی اعتماد بنفس دارد و صاف می‌رود و برای يک شغل خوب اقدام می‌کند و با مهارت‌های کلامی‌اش هم آن شغل را می‌گيرد، بيخود نبايد به او ايراد گرفت که فلان فلان شده ببين چه کار کرده. اگر مهارتی داريد بايد نحوه بازاريابی برای آن را هم ياد بگيريد. راه دوم هم ندارد. يعنی دارد منتها اسمش بيکاری‌ست. بحث اخلاقی‌ هم نيست. البته اين را با بی‌ادبی اشتباه نگيريد بی‌زحمت.

هر سال در شروع نيمسال اول و دوم دانشگاه يک روزی را به عنوان "روز بازاريابی" يا Market Day برگزار می‌کنند که محل برگزاری‌اش هم پشت و پسله‌های دانشگاه نيست. صاف وسط دانشگاه است. هر کسی هر چيزی برای فروش دارد می‌آورد و آنجا برايش بازاريابی می‌کند. از مربای خانگی و دوخت و دوز پارگی لباس تا تبليغ احزاب سياسی و آموزش رقص.

روز چهارشنبه همين مراسم توی دانشگاه برقرار بود. رفتم يک گشتی توی بازار زدم و حدود 20 دلار هم پياده شدم. چی خريدم مثلن؟ يک پسری ميوه از درخت خانه‌شان کنده بود هر کدام را يک دلار می‌فروخت. تبليغ شديد می‌کرد که اصلن ما خانوادگی مريض نمی‌شويم بس که اين ميوه‌ها ويتامين دارند. يک پرتقال و يک نارنگی از ايشان خريدم. يک دختری چای و قهوه می‌فروخت و با هر نوشيدنی يک قطعه شيرينی خانگی هم می‌داد به قيمت 6 دلار. خريدم منتها هنوز جايش درد می‌کند. يک دختری سه نخ بند کفش رنگی را به هم بافته بود هر جفت‌شان را می‌داد سه دلار. زور که از من بند کفش بخر. گفتم من بند کفش رنگی نمی‌بندم. گفت خوب بخر بنداز گردنت مثل گردنبند. تبليغ و عشوه و اينا ... يک جفت بند کفش خريدم. توی آزمايشگاه گذاشته‌ام روبرويم برای تمرين آرامش در مواقع عصبانيت که ايناها خودت هم از اين کارها می‌کنی. يک پسری نان پخته بود با طعم توت فرنگی. توی نان قرمز بود مزه توت فرنگی هم می‌داد ولی فکم آمد پايین از بس که سفت بود. هر نان 2 دلار. من خيلی نان دوست دارم، آجر هم باشد رويش بنويسند نان باز می‌خرم. يک پسری کارت تبريک درست کرده بود با کلاژ. گفتم با پا درست کردی؟ گفت من سه روز است دارم روی کارت‌هايم کار می‌کنم و يک سخنرانی 10 دقيقه‌ای فرمودند که تو اگر از من کارت بخری فردای روز که به جايی برسم همين را که خريدی می‌توانی بفروشی و سود کنی. 7 دلار دادم يک کارت خريدم بلکه بليت‌مان ببرد ايشان به جايی برسند و کارت‌شان را مثل ورق زر بخرند که من هم يکی‌شان را دارم. گفتم حالا سال چندم هستی؟ گفت تازه سه روز پيش دانشگاه را شروع کردم. شانس اين بود که 20 دلار پول نقد داشتم وگرنه زندگی‌ام رفته بود.

اين هم عکس‌های همان روز.


  





27.7.10

فکر کردن با صدای بلند

پيش از اين درباره‌ی "عيان حرسی علی" خوانده بودم ولی از ديروز که مصاحبه‌اش را در راديو سراسری استراليا شنيدم تقريبن شگفت‌زده شدم از مشابهت تغييراتی که در اين آدم رخ داده با تغييراتی که ما در جامعه‌ی ايرانی داريم تجربه می‌کنيم. عيان برای چند سخنرانی آمده به استراليا و حالا رسانه‌های مختلف دارند با او مصاحبه می‌کنند. نکته‌ی جالب هم اين است که سوماليايی‌های مقيم استراليا هنوز به عنوان جامعه به شدت مذهبی شناخته می‌شوند و به طور مرتب گزارش‌های رسانه‌ای و دانشگاهی درباره مشکلات زنان سوماليايی در استراليا منتشر می‌شود. بنابراين مسافرت عيان به استراليا می‌تواند باعث بالا گرفتن بحث‌های متفاوتی در بين جوامع مسلمان استراليا بشود. لابد می‌دانيد که عيان حرسی علی اهل سومالی‌ و دختر يکی از فعالان سياسی مخالف اين کشور است. البته پدر او درگذشته ولی عيان در جهان غرب بيشتر از پدرش معروفيت دارد. او را به نام فمينيست می‌شناسند. او در هشت سالگی همراه خانواده‌اش به کنيا می‌رود و بعد به کانادا مهاجرت می‌کند ولی بعد می‌رود به هلند چون می‌خواسته مستقل بشود. نماينده مجلس سفلی هلند بوده و بعد به دليل اعلام اين که اطلاعاتی که برای پناهنده شدنش به هلند داده نادرست بوده از اين کشور اخراج شد و به امريکا رفت. تغييرات تدريجی در باورهای عيان حالا او را تبديل کرده به يک بی‌خدا و منتقد جدی اسلام. ترکيب فمينيسم و بی‌خدا، که خود او ديروز می‌گفت يک باور شخصی‌ست و برای آن تبليغ نمی‌کند، محصول ايدئولوژی دولت اسلامی سومالی و باورهای قبيله‌ای‌ست که راه را برای هر تغييری در جهت اصلاح جامعه بسته بوده. برای همين باور شخصی هم مجبور شده برای خودش محافظ شخصی بگيرد چون مسلمان‌ها او را تحمل نمی‌کنند. حرف اصلی‌اش اين بود که در واقع مردم در جامعه سومالی يا بايد تابع قوانين شريعت اسلامی دولت باشند يا تابع قوانين شريعت اسلامی قبيله. عيان ديروز در مصاحبه‌اش می‌گفت همه چيز از حلال و حرام بودن هم گذشته است و رسيده به يک جايی که معلوم نيست اسمش چيست. همينطور در حال رانندگی که داشتم مصاحبه را می‌شنيدم ديدم اگر اين مصاحبه را به زبان فارسی انجام می‌دادند درست همان اوضاعی را توصيف می‌کرد که ما خودمان توی ايران داريم. يعنی حتی اگر از قوانين مذهبی دولتی رها بشوی تازه می‌رسی به قوانين مذهبی خانوادگی. يکی از حرف‌های جالبش اين بود که توی جوامع اسلامی همه چيز به مسئوليت جمعی اشاره دارد و اگر فرد بخواهد تغيير کند چيزی به نام خواسته فرد برای او تعريف نشده و همين است که جامعه به دليل مسئوليتی که برای خودش تعريف کرده حاضر به پذيرش عواقب تغيير فردی نمی‌شود و در نتيجه از وقوع آن جلوگيری می‌کند. نتيجه‌اش اين است که آدم‌ها مجبور می‌شوند از جامعه دور بشوند ولی حتی اگر جامعه از تغييرات فردی جلوگيری کند باز هم آن آدمی که تغيير کرده از جامعه دور می‌شود. تفاوت اين دو جور تنهايی اين است که يکی با فشار جامعه‌ست و ديگری با انتخاب شخص. به همين دليل هم تنهايی ناشی از انتخاب شخص بهتر است چون حق انتخاب را به شخص می‌دهد. اين را هم خود ما ايرانی‌ها زياد با آن درگير هستيم. زندگی فردی بين‌مان وجود ندارد و همه چيز در زندگی جمعی خلاصه می‌شود. مابين مدرن‌های‌مان هم همين داستان هست که همه چيز به سنت‌های خانوادگی و فاميلی اشاره دارد و راه را باز می‌کند برای فرار از مسئوليت فردی. شهامت تنها شدن بر اساس انتخاب شخصی از آن موضوعاتی‌ست که تا وقتی خود آدم‌ها برايش آمادگی پيدا نکنند از نتايج آن هم بهره‌مند نمی‌شوند. ظاهرن اين تنهايی برای ما جهان سومی‌ها وقتی حاصل می‌شود که از جامعه خودمان دور بشويم و بعد از مدتی ياد بگيريم چه چيزهايی را دوست داريم و چه چيزهايی را به عنوان ارزش‌ها زندگی شخصی‌مان انتخاب می‌کنيم. مصاحبه‌اش را می‌توانيد اينجا بشنويد. توصيه می‌کنم حتمن بشنويدش.

اين از اين.

وقوع انقلاب اسلامی خوب بود يا بد؟ از بخش تجدد داستان که وارد بشويم به نظر می‌رسد توی اين دوره و زمانه‌ای که همه دارند می‌دوند که سهمی از جهانی شدن ببرند ما داريم عقب عقب می‌رویم. منتهای مراتب، به نظر من، از قضا ما نه تنها عقب عقب نمی‌رويم بلکه به طور بنيادين داريم به طرف عمق‌ حرکت می‌کنيم. برای يک حکومت ايدئولوژيک بدترين اتفاق ممکن اين است که آدم‌هايش را وادار کند بروند به عمق و درباره‌ی منشاء اتفاقات و باورهای‌شان داوری کنند. با همه‌ی تجددی که در دوران شاه در جامعه ايران، و البته برای طبقه متوسط، وجود داشت حتی همان طبقاتی از جامعه که در معرض مظاهر تجدد بودند فرصت واکاوی باورهای عقيدتی‌شان را نداشتند. همين حالا که سخنرانی‌های قديمی شاه را می‌شنويد متوجه می‌شويد او هم با همه‌ی فرنگ رفتگی‌اش نمی‌توانست از يک عمقی به پايين را واکاوی کند. خودش هم گرفتار همان چيزی بود که مردم عادی گرفتارش بودند. برای سفر رفتنش بايد دعای سفر می‌خواندند، آن هم توسط امام جمعه تهران. خوابنما می‌شد. حافظ مذهب بود و به مناسبت‌های مذهبی مراسم برگزار می‌کرد. عکس‌های دعا و نماز خواندنش هنوز هم هست که ببينيد. اين دوگانگی ميان شريعت و سلطنت وقتی به جامعه می‌رسيد تبديل می‌شد به دوگانگی سنت و تجدد. فشار حکومت شاه برای تغيير مبنای تاريخ مثل همين فشار جمهوری اسلامی‌ست برای تغيير مبنای جامعه‌شناسی. هر دوی‌شان از دنیای فعلی و زندگی زمينی دور بودند و هستند. يک چيز ديگری را برای جامعه تجويز می‌کنند که نه برايش تئوری دارند و نه برنامه فرهنگی. برای همين هم هست که وقتی هر دوی اين حکومت‌های يک بعدی را که می‌گذاريد کنار هم آنوقت مثل اين است که يک حکومت دو بعدی داريم که به ظاهر و بطن جامعه پرداخته است. از قضا که هر دوی‌شان هم سعی کرده‌اند اگر اهل ظاهر هستند باطن را هم يک جوری به جامعه قالب کنند يا اگر اهل باطن هستند ظاهر را هم برای جامعه بتراشند. حکومت يکنفره شاه که ظاهر را اصل گرفته بود برای بخش باطن به رونق مراکز مذهبی کمک می‌کرد و بارگاه امام حسين و امام رضا را سر و سامان می‌داد. حکومت يکنفره خامنه‌ای هم که باطن را اصل گرفته برای بخش ظاهری‌اش به چهره‌ی شهرها می‌رسد و چپ و راست خودرو جديد وارد بازار می‌کند. به دليل همان يک بعدی بودن اين دو حکومت است که، به نظر من، وقوع انقلاب اسلامی بهتر از عدم وقوعش بود. مادامی که حکومت يک بعدی در ايران داشتيم مطلوب ما بعد ديگرش بود که ديده نمی‌شد. برای همين که آن بعد ديگر ديده بشود و حالا بتوانيم در مورد خوبی‌ها و بدی‌های هر دو حکومت حرف بزنيم آمدن حکومت اسلامی بهتر از نيامدنش بود. به نظرم جمهوری اسلامی همه‌مان را در برابر مذهبی شدن دوباره واکسينه کرد، همانطوری که حکومت شاه همه‌مان را در مقابل حکومت مطلقه واکسينه کرد. البته توی همه‌ جای دنيا آدم‌های خيلی مذهبی يا خيلی دوستدار پادشاه می‌بينيد، قرار هم نيست که همه يک جور باشند، منتها وقتی جامعه ايرانی را با بقيه جهان سومی‌ها مقایسه می‌کنيد متوجه می‌شويد آمادگی اجتماعی برای گذار از توسعه نيافتگی به توسعه در جامعه ايرانی‌ بيشتر از باقی ملت‌هاست. آمادگی اجتماعی هم يعنی حالا می‌دانيم چه چيزهایی را نمی‌خواهيم.

اين هم يک کمی فکر کردن با صدای بلند.

دو سه روزی‌ست که موضوع لو رفتن اسناد طبقه‌بندی شده‌ی ارتش امريکا درWikileaks تبديل شده به حرف رسانه‌ها. خوب که دقت می‌کنيد می‌بينيد اين چيزهايی که به اسم سند رو شده‌اند همان حرف‌هایی‌ست که از زبان فرماندهان جنگ و سياستمداران امريکایی می‌شنويد. فی‌الواقع حرف تازه‌ای توی سندها نیست و اين که اسمش ده‌ها هزار سند است معنی‌اش اين نيست که همه‌شان خيلی اطلاعات عجيب و غريب دارند بلکه همان اسم ده‌ها هزار است که می‌تواند برای خيلی‌ها هيجان انگيز باشد. مثلن ارتباط دستگاه اطلاعاتی پاکستان با طالبان يا روابط جمهوری اسلامی با طالبان و بعضی گروه‌های ديگر در افغانستان بارها در رسانه‌ها مطرح شده. منتها چيزی که اين اسناد را از جنبه‌ی رسانه‌ای شدن مهم جلوه می‌دهد اين است که به حرف‌های افراد سنديت می‌دهد. در واقع سند درست کردن برای حرف‌های گفته شده. مثل کارهای دانشجويان پيرو خط امام که بر حسب نياز سند درست می‌کردند. البته اين سنديت هم بيشتر از همه بازی رسانه‌ای‌ست که، به نظر من، خود کسانی که اسناد را درست کرده‌اند آن‌ها را به رسانه‌ها لو داده‌اند که پيام‌شان را برای مخاطب گيراتر نشان بدهند. خيلی از اين بازی‌ها توی رسانه‌ها هست و نویسندگان مجلات زرد استاد اين کارها هستند و از اين حربه برای پرفروش‌ کردن مجلات‌شان استفاده می‌کنند. آن اوايل انقلاب يکی از مجلات شروع کرده بود به يک داستانی که رضا پهلوی پسر شاه نيست. به نظرم سه ماه هر هفته يک داستانی سر هم می‌کردند که فقط دو خط آن مربوط به شاه و پسرش می‌شد و باقی‌اش قصه حسين کرد شبستری بود. دانشجويان پيرو خط امام هم همين کارها را می‌کردند و آنقدر کارشان گرفت که انتشاراتی به راه انداختند. بامزه‌اش اين است که کتاب‌های‌شان را که می‌خوانيد می‌بينيد هيچ چيز مهمی توی‌شان نيست و همه سر و صدایی که به راه انداخته‌اند اين است که اسناد لانه جاسوسی هستند. توی اين موارد قبض خشکشویی هم می‌شود سند. ديروز که داشتم خبر را می‌خواندم ديدم اين قسمتش خيلی بامزه‌ست که " ... گزارش‌های منتشر نشده از تعداد کشته شدن غیرنظامیان و همینطور عملیات پنهان "بگیر یا بکش" کماندوهای آمریکایی علیه رهبران طالبان ...". خوب توی هر عمليات جنگی طرفين يا همديگر را می‌گيرند يا همديگر را می‌کشند، با هم احوالپرسی که نمی‌کنند. اين کجايش عمليات پنهانی‌ست؟ به نظرم اين هم يک مدل دکانداری‌ست.

حالا خودتان برويد وبسايت‌شان را ببينيد. ممکن است نظرمان مثل هم نباشد.

يک چيزی درباره‌ی آلودگی آب آشاميدنی تهران به نيترات می‌گويند که، به نظر من، فقط بخشی از ماجراست. اين که آلودگی منابع آبی زيرزمينی به نيترات ناشی از کودهای کشاورزی‌ست درست است. موضوع تازه‌ای هم نيست. منتها مهم‌ترين منبع آلودگی به نيترات مربوط است به سيستم فاضلاب و اين چيزی‌ست که حرفی از آن نمی‌زنند. کشاورزان اگر دست خودشان بود می‌رفتند کود حيوانی يا انسانی تهيه می‌کردند برای مزارع‌شان. چنين کودهايی در مقياس‌های بزرگ فراهم نمی‌شود و اگر بخواهند تهيه‌اش کنند می‌بايست يک دم و دستگاه فنی برای جمع‌آوری کود حيوانی از روستاها به راه بيندازند، همين کاری که هندی‌ها انجام می‌دهند. منتها کود شيميايی را فقط کارخانجات دولتی تهيه می‌کنند و اگر اشکالی در ميزان ترکيبات نيتروژنی آن هست بايد يقه دولت را بگيرند. با اين همه، داستان اصلی در تصفيه نشدن فاضلاب است که سال‌هاست دارد منابع آب زيرزمينی را آلوده می‌کند و تا وقتی تصفيه خانه‌ها راه نيفتند اوضاع همينطوری‌ست که مرتب آلودگی بيشتر می‌شود. از جنبه بهداشتی هم همه سبزيجات حاوی نيترات هستند و خوردن مقدار 70 ميليگرم آن در روز از طريق سبزيجات و يک ميليگرم در ليتر در آب هم غيرطبيعی نيست. از جنبه بهداشتی در بعضی کشورها تا حدود 10 ميليگرم نيترات در ليتر در آب آشاميدنی هم مورد قبول است. اينروزها که دارند حرف از کم کردن جمعيت تهران می‌زنند آدم انتظار دارد از اين خبرهای بد بهداشتی هم بشنود که اگر کسی شک دارد که از تهران رفتن خوب است با چهار تا خبر اينجوری يقين پيدا کند که حتمن بايد زندگی‌اش را ببرد يک شهر ديگری. کم شدن جمعيت تهران، حتی برای اين که حضرات کودتاچی خيال‌شان از اعتراضات ميليونی راحت بشود، کار خوبی‌ست- گرچه اعتراضات فعلن همه جا هست و اين را نمی‌توانند کاری‌ش بکنند- منتها بيرون رفتن مردم از تهران به اين آسانی هم نیست. نمی‌شود مردم را بفرستند يک جايی که همين چهار تا امکان فرهنگی نصفه نيمه را هم نداشته باشد و مردم محکوم باشند به نشستن توی خانه. نه که همه چيز زوری‌ست حالا که می‌خواهند مثلن يک کمی نرمش به خرج بدهند دارند مردم را می‌ترسانند که آب آلوده‌ست، هوا هم که آلوده‌ست بنابراين برويد يک جای کوچکی که بشود کنترل‌تان کرد و تظاهرات هم کم بشود. توی اين داستان آلودگی به نيترات بايد يقه خود حضرات را گرفت که چرا با اين همه خرجی که برای برنامه‌های اتمی می‌کنيد يک کمی برای امور شهری و رفاه مردم خرج نمی‌کنيد؟


23.7.10

جمعه برای زندگی

"جمعه برای زندگی" نبوووووود؟

هست ... ميگم هست، شما نگران نباش.

اين را که می‌نویسم به وقوعش تقريبن مطمئنم. دير يا زودش را هم باز فکر می‌کنم چيزی در همين دوره‌ی احمدی‌نژاد باشد. البته اصل داستانش مربوط به خيلی قبل است ولی احمدی‌نژاد اجرايی‌اش می‌کند. چند تا سازمان را در هم ادغام می‌کنند و از تويش يک تشکيلات بزرگ درمی‌آورند. چطوری‌اش اين است که سازمان هواشناسی را می‌برند زيرمجموعه‌ی سازمان حفاظت محيط زيست می‌کنند. مؤسسه ژئوفيزيک و دم و دستگاه کنترل کيفيت هوا را هم به همچنين. پست سازمانی رئيسش را هم تبديل می‌کنند به وزارت. دو سه تا تلفات خارج از کشور هم می‌دهد و چند تا از نمايندگان دولت در سازمان‌های جهانی را هم عوض می‌کنند. اين را نوشتم اينجا که بعد يادتان بيفتد پيش‌بينی اينجانب چقدر دقيق بوده. اواخر سال گذشته به يک بابايی در يکی از بخش‌های علمی سازمان ملل گفتم يک کمی خنديد که نه نمی‌شود و اصلن اين که تو ميگی جور درنمياد. گفتم حالا از من گفتن. حالا از ديروز مطمئن شدم از پيش‌بينی‌ام. اين کار را احمدی‌نژاد می‌کند و از آن کارهایی‌ست که هر آدم ديگری هم که رئيس جمهوری بشود به آن دست نمی‌زند.

اين از پيش‌بينی.

رفته بودم يک سخنرانی که سخنرانش يک حشره شناس تايوانی بود. موضوع سخنرانی هم مربوط بود به دم و دستگاه عصبی حشرات. تا يک چند دقيقه‌ای فکر می‌کردم چرا هيچی از گفته‌های سخنران نمی‌فهمم. بعد متوجه شدم اطرافيانم هم دچار همين گرفتاری هستند. بعد آرام آرام از روی تصاوير يک چيزهایی حالی‌مان شد. از روی عکس‌هایی که نشان می‌داد بيشتر از توضيحاتش متوجه موضوع می‌شديم. وقتی انگليسی حرف زدن خاورميانه‌ای‌ها را با آسيايی‌ها مقايسه می‌کنيد، يعنی تا جايی که من متوجه شده‌ام، می‌بينيد آسيايی‌ها اصلن با حروف صدادار ميانه‌ای ندارند. حتی فکر می‌کنيد عضلات صورت‌شان برای ادای واژه‌های مشکل دارد. آخر کلمات را هم حذف می‌کنند. تا جایی که خودم تجربه کرده‌ام اگر يک آدمی از بين ما ايرانی‌ها اينطوری که آسيايی‌ها حرف می‌زنند حرف بزند فکر می‌کنيم مريض شده و از روی بیحالی‌ست که نمی‌شود متوجه حرف زدنش شد. خلاصه که حرف زدن سخنران تا آن اواخرش شده بود گرفتاری.

اين هم از سخنرانی.

اين که چرا موجودات نر در بسياری از موارد درست بعد از جفتگيری از بين می‌روند شده است سؤال اساسی اينجانب. توی موش‌های کيسه‌دار که قبلن هم درباره‌شان نوشته بودم همين اوضاع به طرز دردناکی وجود دارد و جانور نر تا وقتی به زمان جفتگيری برسد همه جور مشقتی به خودش می‌دهد. حتی انرژی چربی‌های بدنش هم برای زمان جفتگيری صرف می‌شوند و بعد از آن دراز به دراز می‌افتد و می‌ميرد. بدن‌شان را که باز می‌کنيد می‌بينيد از فشار استرس خونريزی داخلی پيدا کرده‌اند. توی حشرات هم همين وضعيت هست. يعنی زنبور نر بعد از جفتگيری می‌رود يک جايی دور از کندو و همانجا می‌ميرد و اين مرگ بعد از يک زندگی کاملن بخور و بخواب است. زنبورهای نر مطلقن هيچ کاری نمی‌کنند. حتی غذا را هم برای‌شان می‌آورند. ولی درست بعد از جفتگيری می‌ميرند ... حالا بی‌زحمت ياد مردهای فک و فاميل‌‌تان که خيلی تنبل هستند نيفتيد ... يک نکته‌ی جالب اين است که زنبور ملکه فقط با يک زنبور نر جفتگيری نمی‌کند، بلکه در يک دوره زمانی طولانی با چندين زنبور نر می‌روند سانفرانسيسکو و تمام اسپرم‌های به دست آمده از نرها را در يک بخش اندام توليد مثلی‌اش به نام Spermathecca ذخيره می‌کند. طبق معمول هم همه‌ی آن نرها بعد از جفتگيری می‌ميرند ... دلتون خنک شد؟ ... توی بعضی از حشرات ديگر مثل سنجاقک‌ها هم اين اتفاق می‌افتد منتها نکته جالبش اين است که اگر تعداد زيادی سنجاقک داشته باشيم می‌شود تشخيص داد کدام‌شان جفتگيری کرده‌اند و عنقريب است که تشريف ببرند خدمت پدربزرگ‌ مرحوم‌شان. تشخيص دادنش از روی رنگ چشم‌های‌شان است. سنجاقک‌های نر بعد از جفتگيری رنگ چشم‌شان عوض می‌شود. باز يک نکته‌ی جالب ديگرش هم اين است که در بعضی از انواع همين سنجاقک‌های نر با وجود اين که بعد از جفتگيری از بين می‌روند ولی به محض اتمام جفتگيری با انتهای دم‌شان که يک چيزی شبيه به قلاب دارد گردن سنجاقک ماده را می‌گيرند و او را می‌کشانند به يک جايی که قرار است تخمگذاری انجام بشود و تا وقتی سنجاقک ماده تخمگذاری نکرده و نرها مطمئن نشده‌اند که از اسپرم خودشان برای باروری استفاده شده گردن سنجاقک ماده را رها نمی‌کنند. بعد که تخمگذاری انجام شد جناب‌شان يقه مردم را ول می‌کنند و می‌روند پی فراهم آوردن مراسم ختم. حالا من فکر می‌کردم اصولن دنيای حيوانات چقدر به علوم انسانی ربط دارد. خوب ربطی ندارد واقعن. انصافن حيات وحش به علوم انسانی ربطی ندارد و اگر قرار باشد يک جامعه‌ای درست کنيم که بر اساس اصول حيات وحش اداره بشود خوب اصلن لازم نیست علوم انسانی داشته باشيم. انصافن الان اگر موريس مترلينگ زنده بود لابد می‌توانست توی کشور ما کاره‌ای بشود.

اين هم از آقامون موريس مترلينگ.

يک کاری دارم می‌کنم کارستان. دارم برای وبلاگ گزارش تلويزيونی درست می‌کنم. از بعضی‌ها هم خواسته‌ام گزارش تلويزيونی درست کنند که بگذارم روی وبلاگ که درست کرده‌اند و حالا بايد تدوين‌شان کنم. اگر اهلش هستيد و دوربين عکاسی داريد که می‌شود با آن ويدئوهای کوتاه گرفت کافی‌ست موضوع گزارش‌تان را انتخاب کنيد و از آن تصوير بگيريد. خودتان هم جلوی دوربين بايستيد و چند ثانيه در مورد موضوع گزارش يک مقدمه بگوييد. باقی گزارش را هم روی همان تصاويری که می‌گيريد يا جداگانه بگوييد و اگر دوست داشتيد بفرستيد تا بگذارم روی وبلاگ. حالا که همه‌مان شده‌ايم شهروندان روزنامه‌نگار خوب می‌شود تخصصی‌تر هم کار کنيم و واقعن گزارشگر بشويم. از آشپزی گرفته تا سياست و سفر و مصاحبه همه چيز را می‌شود توی اين ويدئوها جا داد. يک کمی دست از خجالت کشيدن برداريد بعد می‌بينيد چقدر کارهای جالبی می‌شود انجام داد. لازم نيست منتظر باشيد از سی ان ان بيايند دنبال‌تان که مهارت‌تان را نشان بدهيد. اگر اهل گزارشگری هستيد خبرم کنيد، خدا را چه ديديد شايد يک جایی پيدا کردم يک کمی هم برای گزارش‌های‌تان پول بدهند. راديو هم که اميدوارم از اين هفته راه بيفتد.

اين هم از رسانه.

آها تا يادم نرفته. "جمعه برای زندگی" را با يک مدل تازه‌ای شروعش می‌کنم. يعنی خيلی وقت است دارم فکر می‌کنم به يک طرح تازه منتها فعلن شروعش کنم بهتر است که غيبتش خيلی طولانی نشود.

اين هم ويدئوی کردی برای "جمعه برای زندگی" امروز. يعنی بعد از بندری بهتر از بزن و برقص کردی هم هست واقعن؟



video




20.7.10

کارگردانی‌تان دست زدن ندارد واقعن

آن اواخر فيلم زير درختان زيتون عوامل صحنه برای سوار شدن به وانت شروع می‌کنند به جر و بحث کردن که چطور برگردند محل اسکان‌شان. طاهره نشسته است جلو وانت و دو تا پسر با گلدان‌ها نشسته‌اند عقب. حسين هم دارد سطل آب را می‌گذارد پشت وانت که خودش هم برود بنشيند همان عقب. بحث عوامل توليد طول می‌کشد و طاهره بی سر و صدا از وانت پياده می‌شود و راه می‌افتد به طرف خانه‌شان. خانم شيوا داد می‌زند "طاهره صبر کن برسونيمت رات دوره". طاهره جواب می‌دهد "خيلی ممنون ميون‌بر می‌رم". و می‌رود. حسين معطل مانده‌ است. محمدعلی کشاورز می‌آيد نزديک حسين و بدون اين که به او نگاه کند می‌گويد "حسين مگه نمی‌بينی دعوا سر ماشينه، تو هم جوونی پياده برو ديگه". دوربين که از روی صورت محمدعلی کشاورز به همان سمتی که طاهره آنجا ايستاده بود برمی‌گردد حسين را می‌بينيم که با يک دستش سطل آبی را گرفته و با دست ديگرش فلاسک آب جوش و دارد به دنبال طاهره می‌دود. و بعد دوباره صورت کشاورز را می‌بينيم که به منظره دويدن حسين خيره شده.

من از اين که کيارستمی داستان دو تا فيلم را در هم تنيده تا پيام سوم را به مخاطب برساند هميشه لذت برده‌ام. هر بار که فيلم زير درختان زيتون را می‌بينم چيزهای تازه‌ای توی آن پيدا می‌کنم. بعد به خودم می‌گويم اين فقط کيارستمی نيست که می‌تواند آدم‌های عادی را بگذارد کنار بازيگران حرفه‌ای و يک حرف متفاوت بزند. خوب پس باقی کارگردان‌ها کجا هستند؟

آن‌ها لزومن توی سينما نيستند ولی آن‌ها هم فيلم می‌سازند. يک کمی که دقيق می‌شويد ساخته‌های‌شان را می‌بينيد. من فکر می‌کنم يک روايت آن کارگردان‌های ناشناس می‌تواند اينطور باشد:

شهرام اميری محقق يک مرکز دانشگاهی وابسته به سپاه پاسداران است و کار او در زمينه پزشکی هسته‌ای‌ست. سپاه پاسداران و برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی سال‌هاست که توی بوق رسانه‌ای‌اند و ضلع سوم مثلث هم آدم‌هايی هستند که دست اندرکار اين برنامه‌اند.

چه کسی دست اندرکار است؟ اين را هيچ جايی علنی نمی‌گويند. در هيچ کشور ديگری هم چنين رازهايی را برملا نمی‌کنند. بنابراين هر کسی می‌تواند دست اندرکار باشد. در يک سال گذشته بارها توی عکس‌ها نشان داده شده که بعضی از ساختمان‌های به ظاهر معمولی بازداشتگاه هستند. خيلی هم معلوم نيست که اين عکس‌های مثلن بازداشتگاه‌ها را خودشان منتشر نکرده باشند که مردم فکر کنند همه جا هستند. اگر هم کسانی به اين مراکز حمله کردند هيچ تضمينی در کار نيست که خانه مردم نباشد و نشانی را از اساس غلط داده بوده‌اند که با خراب شدن خانه مردم گناه را بيندازند به گردن حمله کنندگان که بيخود اتهام می‌زنند. بنابراين در همان دانشگاه هم همه جور آدمی وجود دارد، مثل باقی دانشگاه‌ها و مراکز علمی و تحقيقاتی.

شهرام اميری يکی از همان آدم‌های هيچکاره‌ی دانشگاه است که البته اسم دانشگاه و محقق بودنش در پزشکی هسته‌ای‌اش می‌تواند هم مفيد باشد و هم غلط انداز. شهرام اميری می‌شود حسين زير درختان زيتون. يکی از همان‌هايی که ممکن است همه جا باشند در آستانه سفر او به حج عمره، که می‌تواند بهانه از پيش تعيين شده‌ای باشد، او را تشويق می‌کند که حالا که تنور داغ است از موقعيت استفاده کن و برو يک جايی در خارج از کشور و بمان. اين همه آدم توی اين سی سال رفته‌اند، يکی هم تو.

اسم برنامه اتمی ايران برای هر کسی می‌تواند جذاب باشد، بخصوص بعد از داستان علی‌رضا عسگری، معاون وزير دفاع، که معلوم نيست کجاست. شايد هم مثل فرج سرکوهی در ايران توی زندان باشد ولی گذرنامه‌اش مهر خروجی خورده و در آلمان دارد ميهمانی می‌رود.

شهرام اميری به هر دری می‌زند تا بلاخره يک جايی او را قبول می‌کنند. به محض اين که معلوم شد از او خبری نيست و توی دست طرف مقابل است ماجرا می‌افتد به دست کارگردان اصلی در دم و دستگاه جمهوری اسلامی. شلوغ کردن رسانه‌ای مبنی بر اين که دانشمند هسته‌ای ايران دزديده شده به امريکايی‌ها قوت قلب می‌دهد که يک خبری هست.

امريکايی‌های کم عقل با همين روش جمهوری اسلامی به عراق حمله کردند و هيچ اثری از سلاح‌های کشتار جمعی پيدا نکردند و مجبور شدند برای دست خالی نماندن صدام حسين را دادگاهی کنند. با همين ادعاها می‌شود تمام سران کشورهای روی کره زمين را محاکمه کرد. امريکايی‌ها همانطوری که برای سقوط مصدق هم پول خرج کردند و قداره کش فرستادند توی ميدان که شاه را برگردانند، اين بار هم برای خريد اطلاعات دست به جيب می‌شوند. دوست دارند همه چيز را با پول حل کنند.

شهرام اميری بدبخت می‌خواسته بدون سر و صدا برود يک جای ديگری توی دنيا زندگی کند و پزشکی هسته‌ای هم بهانه خوبی بوده برای اين که خودش را به يک جايی برساند. منتهای مراتب آن سر و صدای رسانه‌ای جمهوری اسلامی که با برنامه‌ريزی قبلی شهرام اميری را راهی حج کرده و او را به صرافت انداخته که آن بيرون که رسيد از اوضاع درهم و برهم ايران استفاده کند و برود يک جای ديگری زندگی کند ماجرا را از دست شهرام اميری خارج می‌کند. هر آدم معمولی ديگری هم بود به همين وضعيت دچار می‌شد. شهرام اميری ناگزير می‌شود نقشی را که بنا بود به اندازه يک ويزا گرفتنش ادامه بدهد کش بدهد و داستان را داغ‌تر کند منتها چون چيزی در بساطش نبوده بنابراين شروع می‌کند به آسمان و ريسمان به هم بافتن،‌ تا جايی که برای امريکايی‌ها هم معلوم می‌شود اصولن اين چيزی که دست‌شان آمده همانی نبوده که اعلام کرده بوده.

يک مدتی به شدت از او محافظت می‌کنند که مبادا خود جمهوری اسلامی به او صدمه بزند و چون توی خاک امريکا بوده بعد خود جمهوری اسلامی سر و صدا راه بيندازد که دولت امريکا او را از پای درآورده. آن ويدئويی که شهرام اميری می‌گويد من آمده‌ام درس بخوانم و سر و صدا نکنيد چون کاره‌ای نيستم مربوط به همين زمان است.

جمهوری اسلامی خانواده شهرام اميری را می‌گذارد زير فشار و به او هم خبر می‌رسد و طبيعی‌ست که امريکايی‌ها نتواند خانواده اميری را به هيچ ترتيبی از ايران خارج کنند. شهرام اميری و خانواده‌اش می‌بايست تمام نقشه را بازی کنند و اگر يک لشکر با ساز و برگ نظامی هم دور و اطراف خانواده او می‌گذاشتند که کسی نتواند آن‌ها را از ايران خارج کند اين کار را می‌کردند.

امريکايی‌ها نمی‌خواهند شهرام اميری را در خاک خودشان نگه دارند چون نمی‌خواهند برای حفاظت از جان يک آدم معمولی هزينه‌ای بدهند که هيچ استفاده‌ای برای‌شان ندارد. اين را به خود شهرام اميری هم می‌گويند که اوضاع از چه قرار است. به پيشنهاد می‌کنند که او را ببرند به يک کشور اروپايی و مخارج زندگی‌اش را هم بدهند تا به يک جايی برسد. طبيعی‌ست که اروپايی‌ها هم حاضر نمی‌شوند او را بپذيرند چون برای آن‌ها هم هزينه سياسی خواهد داشت و ايران از اين حربه در مذاکراتش استفاده می‌کند و اروپايی‌ها نمی‌خواهند دست پايين را داشته باشند. طبق معمول خود امريکايی‌ها بايد هزينه را تمام و کمال بپردازند.

اين بار امريکايی‌ها شهرام اميری را بازی می‌دهند. شرايط او را تغيير می‌دهند و اين بار به او اتهام جاسوسی برای جمهوری اسلامی را می‌زنند. يک زندگی شبيه به زندان برای او درست می‌کنند که فشار روانی‌اش او را از ماندن در امريکا هم منصرف کند. توی اين فشارها گاهی به او نشان می‌دهند که محل زندگی‌اش که خيلی محافظت شده است گاهی آنقدرها هم بسته نيست و او به عنوان جاسوس که باهوش هم هست می‌تواند مأمورها را قال بگذارد و با اينطرف و آنطرف تماس بگيرد. آن ويدئوهای بعدی مربوط به همين زمان است. هر آدم معمولی هم می‌تواند بفهمد در اين شرايط هر جايی به جز خود ايران برای او خطرناک است به اضافه اين که هيچ جايی هم که او را نمی‌پذيرند و همسرش هم که دارد ضجه می‌زند که برگرد قرار نبود اينطوری برويم.

امريکايی‌ها حالا با آبروريزی کمتر دارند غائله را ختم می‌کنند. هر قدم نادرست امريکايی‌ها می‌تواند برای‌شان گران تمام بشود حتی اگر شهرام اميری بخورد زمين و زانويش زخمی بشود برای امريکايی‌ها گرفتاری دارد. شهرام اميری هم برای جمهوری اسلامی خطری ندارد چون اصولن چهار تا فرمول بيوفيزيک که چقدر به بدن بيماران اشعه تابيده برای هيچ تنابنده‌ای ضرری ندارد. اطلاعات او در حد همين چيزهاست و کاره‌ای هم نيست بنابراين ورود او به ايران هم مشکلی ندارد بلکه با چهار تا حرفی که توی همان تماس‌های از ايران به او گفته‌اند يک کمی هم اضافه حقوق قهرمانی به او بدهند.

امريکايی‌ها او را تا دفتر حافظ منافع ايران در سفارت پاکستان بدرقه می‌کنند که مبادا صدمه‌ای به او برسد و بعد هم پرواز به ايران.

اگر شهرام اميری جاسوس بود نمی‌توانست به ايران برگردد. اگر برای جمهوری اسلامی جاسوسی می‌کرد او را مثل جاسوس‌های روسی با يکی دو تا جاسوس امريکايی مبادله می‌کردند و اين هم سر و صدايش را بلند نمی‌کردند. اگر هم جاسوس امريکايی‌ها در ايران بود که الان جرأت برگشتن نداشت و باز سر و صدايی بلند نمی‌شد.

‌شهرام اميری همان حسين زير درختان زيتون است که به دنبال طاهره می‌دويد. اين که از عشق يک پسر و به يک دختر توی يک روستای زلزله زده بشود يک فيلم ساخت و يک صحنه را بيست بار ضبط کرد و دست آخر با دويدن حسين به دنبال طاهره آن را تمام کرد و با آن فيلم هم جايزه گرفت يعنی کارگردان فيلم کارش را خوب بلد است. همين هم می‌شود که ما به کيارستمی افتخار می‌کنيم که بلد است دو ساعت آدم را بنشاند روی صندلی سينما. در واقع خودمان برای ديدن فيلم‌های او پول می‌دهيم.

مشکل جمهوری اسلامی اين است که بدون اين که ما به او افتخار کنيم فيلم‌هايش را کارگردانی می‌کند. ما سی سال است داريم فيلم‌هايش را بازی می‌کنيم ولی آن‌ها را نگاه نمی‌کنيم. برای همين هم هست که وقتی به شهرام اميری نگاه می‌کنيم خودمان را می‌بينيم که بازی خورده‌ايم. شهرام اميری يکی از همين آدم‌های معمولی‌ست که با همين چيزی که دارد زندگی‌اش را قمار کرده و بازی خورده. يک آدمی که اگر حکومتش درست و درمان بود همان توی ايران می‌ماند و با مدرک پزشکی هسته‌ای تبديل نمی‌شد به مأمور جيمز باند.

ممکن بود روزگاری برای کارهای حکومتی دست بزنيم که دم و دستگاهی به الدرم بلدرمی امريکا را زمين زده منتها اين حکومتی که به زور به آدم‌های خودش حکومت می‌کند فيلم‌هايش هم دست زدن ندارند.

از قضا که داستان شهرام اميری شده است داستان فرار ساکنان برلن شرقی از روی ديوار ميان بخش شرقی و غربی. با آن همه آدمی که تير خوردند باز هم هميشه آدم‌های ديگری بودند که می‌خواستند از ديوار عبور کنند و باز تير می‌خوردند و اين داستان ادامه داشت تا وقتی که ديوار را برداشتند.

کارگردانی‌تان دست زدن ندارد واقعن.


18.7.10

دو تا مسافر در تايتانيک

ديروز و امروز هر چقدر وقت کردم نشستم يک نگاهی کردم به فهرست مسافران کشتی تايتانيک. بعد دنباله‌‌ی بعضی مدارکش را گرفتم ديدم داستان يکی‌شان خيلی سوزناک است.

در فهرست مسافران کشتی تایتانيک، که معرف حضورتان هست، يک خانواده عرب هم بوده که از همه‌ی جوانب موضوع جالبی‌ست. خانواده مورد نظر دو تا عضو داشته. يک زن و يک شوهر.

اسم آقای همسر نصرالله ناصر بوده. يک جاهايی نوشته بودند نيکلاس ناصر ولی بعد که رفتم بعضی مدارک عربی را هم ديدم معلوم شد نصرالله ناصر بوده.

نصرالله بليت 20 پوندی خريده بوده برای خودش و همسرش، بنابراين محل اسکان‌شان در قسمت درجه دو کشتی تايتانيک بوده. آقای نصرالله داشته از لبنان می‌رفته نيويورک منتها جالب است که بدانيد جناب‌شان تازه داماد بوده‌اند با 32 سال سن. و همسرش چند ساله؟ همسرش، عادله حکيم، 14 ساله‌ بوده. قابل توجه اين که باردار هم بوده بنابراين می‌توانيد خودتان حساب کنيد که در زمان ازدواج 13 سال داشته. نصرالله و عادله هر دوی‌شان اهل زهله لبنان بودند که 45 کيلومتر با بيروت فاصله دارد.

هر دو در تاريخ چهارشنبه 10 آوريل 1912 در Cherboug فرانسه سوار کشتی می‌شوند که بروند نيويورک. ناصر قوی هيکل هم بوده و روی بازوی راستش يک خالکوبی درشت داشته با علامت شير و شمشير.

بعد که تايتانيک غرق می‌شود ناصر در جريان سوار شدن به قايق‌های نجات از دست می‌رود ولی همسرش را نجات می‌دهند. يک جايی نوشته بودند که اصلن سوارش نمی‌کنند چون با آن هيکل درشت به نظر می‌رسيده می‌تواند شنا کند و در عوض جايش را می‌دهند به همسرش. با اين همه نصرالله دوام نمی‌آورد و غرق می‌شود.

وقتی کشتی‌های نجات می‌رسند به خشکی عادله که باردار بوده از زور درد و اوضاع نابسامانی که داشته بچه‌اش را به دنيا می‌آورد که يک پسر بوده ولی بچه هم دوام نمی‌آورد و چند ساعت بعد از دست می‌رود.

عادله که می‌رسد به خشکی نه کسی را داشته و نه نشانی از جايی. تنها چيزی که می‌دانسته اين بوده که می‌خواسته‌اند بروند يک جايی به نام کليولند در ايالت اوهايو. او را می‌فرستند اوهايو و می‌گردند به دنبال خانواده‌های عرب که از عادله سرپرستی کنند. بلاخره هم چند تا خانواده عرب پيدا می‌کنند و عادله را می‌دهند دست آن‌ها.

توی جيب‌های ناصر که او را از آب می‌گيرند چند تا قبض پول بوده به اضافه‌ی 160 پوند طلا که آن‌ها را با يک تکه پارچه بسته بوده دور شکمش. پول‌ها را می‌دهند به عادله. بعد يک وکيلی از طرف دولت امريکا استخدام می‌شود که رد قبض‌ها را بگيرد و ببيند پولی از توی‌شان درمی‌آيد برای عادله يا نه.

نامه‌ای که وکيل می‌نويسد خيلی سوزناک است و توی آن آمده که اين دختر اصولن از زور بچگی و فقر مانده است روی دست چند نفر از کسانی که مليت شبيه به او دارند و اگر می‌شود اين قبض‌ها را تبديل به پول کنيد و بفرستيد که بدهيم به او. بعد از 5 ماه و حدود 8 تا نامه بلاخره هزار دلار از قبض‌ها به دست می‌آيد که می‌دهند به عادله و ديگر هيچ.

باقی داستان اين وسط را نشد بفهمم به کجا می‌رسد ولی عادله دوباره ازدواج می‌کند و 4 تا بچه به دنيا می‌آورد و بلاخره در سال 1970 در سن 72 سالگی در ايالت تکزاس امريکا از دنيا می‌رود.

کلی سند و مدرک قديمی خواندم برای همين‌هايی که نوشتم ولی جالب بود. آدرس آدم‌ها را پيدا کرده‌ام و يک کمی هم ايميل زدم که ببينم شايد بشود يک روزگاری بروم دنبال باقی داستان. البته آن قسمت دختر 13 ساله شوهر دادنش می‌رود روی اعصاب آدم ولی به هر حال گفتم بنويسم شايد برای‌تان جالب باشد.


17.7.10

سوزن دستجمعی


ما ايرانی‌ها خيلی به علم و هنر در دنيای کهن و جديد خدمت کرده‌ايم منتها سياره زمين خالی از سکنه نبوده که فقط ما همه‌اش خدمت کرده باشيم باقی مردم دنيا زير سايه در حال چرت زدن بوده‌اند. وقتی اينطوری درباره خودمان قضاوت می‌کنيم آنوقت مايه خنده اين و آن می‌شويم. فکر کردم اين را بنويسم که اگر اهل هنر هستيد نرويد اينطرف و آنطرف اطلاعات غلط بدهيد بهتان بخندند.
           
يک عکسی توی وبسايت بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده از کيوان کلهر و زير آن نوشته شده "کیهان کلهر با ساز ابداعی اش در تالار وحدت نواخت". 

 
منبع اصلی خبر  فارس نيوز است. اين هم عکس فارس نيوز:

   
اين ساز ابداعی اسمش Tarhuست که ظاهرن در فارسی اسمش را گذاشته‌اند "شاهکمان". اين را کيهان کلهر ابداعش نکرده. خيلی پيش از ايشان ابداع شده. من گاهی می‌نويسم رسانه‌های داخلی دارند بيرونی‌ها را بازی می‌دهند و اطلاعات غلط به خورد بيرونی‌ها می‌دهند بعضی‌ها گله می‌کنند که چرا نوشتی. ‌

برای اين که مبسوط‌ تر موضوع را متوجه بشويد اول برويد توی اين لينک در همين وبلاگ آزادنويس.

نوازنده Tarhu که عبارت باشد از Ros Bandt که استاد دانشگاه RMIT ملبورن هم هست آمده بود بريزبن برای يک کنفرانس که برای اهل کنفرانس Tarhuنوازی کند. من و راضيه سالاری هم برايش چند قطعه از اشعار مثنوی را به زبان فارسی خوانديم که با ساز Tarhu همراه شد. موضوع مربوط است به سال اواخر 2008 يعنی دو سال قبل از کنسرت کيهان کلهر در ايران. عکس را هم خودم گرفتم که شک نکنيد در صحت چيزهايی که می‌نويسم.   


اين سازی که توی همان نوشته وبلاگ می‌بينيد و همانجا هم توضيح داده‌ام نمونه‌ی تازه‌ای از کمانچه Tarhu بود که خيلی پيش از اين‌ها هم توسط هابيل علی‌اف و کيهان کلهر نواخته شده بود.  

سازنده ساز Peter Biffin است نه کيوان کلهر. ايشان يعنی Peter Biffin هم اهل استرالياست و همه‌ی اهل موسيقی مدرن هم کارهای او را می‌شناسند و با انتصاب ساز به کيهان کلهر نه تنها تمام هنر فوق‌العاده کلهر را خراب می‌کنيم بلکه با اين اوضاعی که فعلن هست به فرهنگ‌مان هم صدمه می‌زنيم.   

اين هم وبسايت ايشان که خودتان ببينيدش.  

 توی اين صفحه راديو سراسری ABC که برويد عکس زير را هم می‌بينيد. سمت راست کارتی که زير ساز هست را راضيه نوشته و سمت چپ کارت را من نوشته‌ام. يکی از اشعار مولوی و ترجمه‌اش را نوشتيم توی دفترچه Ros. کنارش هم که ساز را می‌بينيد.



خودمان از اين کارها می‌کنيم بعد که عرب‌ها ابن‌سينا را به خودشان منصوب می‌کنند خون‌مان به جوش می‌آيد که همه چيز ما را دارند می‌برند. خوب ما هم دستجمعی از اين کارها می‌کنيم. اين بيرون که اينترنت بدون دردسر هست. آدم يک سوزن به خودش می‌زند يک جوالدوز به مردم.   



16.7.10

مشاهدات

سال گذشته از طريق يکی از دوستانم با يک استاد روانشناسی دانشگاه آشنا شدم. امريکایی‌ست و زبان فارسی بلد است، در حدی که نوشته‌های روی اينترنت را می‌خواند و نقش آدم‌ها را در اوضاع سياسی ايران دنبال می‌کند. امروز می‌گفت عکس فعالان سياسی ايرانی را که می‌بينيد متوجه تغيير ظاهری‌شان قبل از زندان و بعد از زندان می‌شويد. همه‌شان لاغر و نحيف می‌شوند. عکس شهرام اميری را که با قبل از امريکا رفتنش مقایسه می‌کنيد می‌بينيد برعکس خيلی چاق شده. هم فعالان سياسی ايرانی و هم شهرام اميری می‌گويند شکنجه روانی شده‌اند. از قرار شکنجه امريکايی‌ها خيلی برای وضعيت بدن آدم بهتر است. می‌گفت بايد عکس‌ها را به منوچ نشان بدهند. گفتم منوچ کيه؟ گفت وزير خارجه ايران.

دو سال پيش یک جايی دو نفر ديگر حرف می‌زدند درباره ادبيات ايران. من هم شنونده بودم. کم‌کم بحث‌شان رسيد به رسانه. يکی دو تا موضوع را گفتند که من خوب می‌دانستم و آدم‌هايش را هم خوب می‌شناختم. توضيح مختصر دادم که اين که گفتيد اينجوری نیست آنجوری‌ست. هفته بعد يکی‌شان زنگ زد که می‌شود درباره‌ی همين چيزهايی که گفتی بيشتر توضيح بدهی برايم. قرار و مدار گذاشتيم و کار رسيد به چهار جلسه گفتگو و يک بخشی از يک نوشته‌ی دانشگاهی که آن طرف داشت می‌نوشت. آن طرف شگفتزده که چه خوب که من اين‌ها را می‌دانم، من شگفتزده که به آن بقيه نوشته که من اصلن فقط خواننده‌ نوعی‌اش هستم چقدر می‌شود اعتماد کرد. حالا الان دانشجوهايش به چه چيزهايی گوش می‌دهند خودش داستانی‌ست پر آب چشم. به قول تلويزيونی‌ها، می‌ريم که داشته باشيم ... .

يک معاون وزيری برايم تعريف می‌کرد حوالی سال 68 شمسی رفته بوده اجرای باله درياچه قو را در مسکو تماشا کرده. گفتم نمی‌شد يک تقلايی کنيد که يک گشايشی بشود در بعضی کارهای زير دست‌تان که اوضاع فرهنگی بهتر می‌شد. گفت نه، همين که من رفتم باله را تماشا کردم برای خودم خيلی گشايش بود. چند وقت پيش با يک معلم قرآن حرف می‌زدم می‌گفت حالا من بگم اين بيرون چجوريه ميگن رفته درس بخونه غربزده شده. گفتم حالا خودت چقدر تغيير کردی؟ گفت خدا بخواد دخترم رو می‌فرستم درس موسيقی بخونه. هر دو حی و حاضر برای اثبات گفته‌های اينجانب.

يکی از دوستانم يک خانم هنرمندی‌ست که کم و بيش اينطرف و آنطرف هم می‌شناسندش. چند مدت پيش با يک آقای پاکستانی دوست شده بود. حضرت‌شان تقاضای ازدواج کرد از خانم هنرمند منتها برای اين وصلت، ناگزير خانم را بايد تغيير دين می‌داد به اسلام. خانم گفته بود تو به دينت من به بی‌دينی‌ام، اگر موافقی که باقی داستان حل. جناب فرموده که پس وقت روزه گرفتن که نمی‌شود تنهايی روزه بگيرم، دوست دارم همسرم هم روزه بگيرد که با هم برويم ضيافت خدا. خانم گفته که ببخشيد من نيستم. جناب پيغام داده که اگر قبول نکنی آن روی سگم بالا می‌آيد و يک وقت ديدی چه بيايد به سرت. خانم زنگ زده به پليس و ايشان را کت بسته برده‌اند زندان. يک هفته تحت الحفظ تا وسايلش را جمع کند از کشور برود بيرون.


15.7.10

علم و باقی قضايا

گاهی يک فرصت‌هایی از دست می‌رود که هيچ جوری هم نمی‌شود جبران‌شان کرد. تا سال 2001 يک تشکيلاتی در دنيای رسانه و روزنامه نگاری بود به نام انجمن جهانی روزنامه نگاران علمی. اين تشکيلات را چند تا از روزنامه نگاران علمی اروپايی و امريکایی که خبرهای علمی و بخصوص AAAS را پوشش می‌دادند راه انداخته بودند. من با بعضی‌های‌شان هم دوست بودم. نکته‌ی جالبش هم اين بود که همانقدری که آن‌ها در دنيای بين‌المللی و با دست باز همه جور دسترسی به مراکز علمی بين‌المللی داشتند، من از توی ايران با هزار جور گرفتاری، که همه‌مان داريم، با همان مراکز علمی در تماس بودم و خيلی از دانشمندان ايرانی را پيدا می‌کردم برای مصاحبه. اينترنت هم که راه افتاد هر کنفرانسی که آن چند تا روزنامه نگار می‌رفتند برای پوشش خبری، من از توی اينترنت با آدم‌های همان کنفرانس آشنا می‌شدم و ازشان درباره‌ی کنفرانس اطلاعات می‌گرفتم. کم‌کم برای‌شان روشن شد که فرقی ميان من و آن‌ها که نيست هيچ، يک جاهايی هم خيلی بهتر از آن‌ها کار می‌کنم. فکر می‌کنم همه‌مان توی ايران اين اوضاع را توی دنيای تخصصی خودمان تجربه کرده‌ايم. سال 2002 انجمن جای خودش را داد به فدراسيون بين‌المللی روزنامه نگاران علمی و يک تشکيلات ديگری به نام انجمن بين‌المللی نویسندگان علمی. تا آن وقت خيلی‌ها توی همه دنيا در کار روزنامه نگاری علمی بودند و فدراسيون که به راه افتاد تعداد اعضای آن رسيد به چيزی حدود 3 هزار نفر. در اولين کنفرانسی که در برزيل برگزار شد 5 نفر را با رأی گيری به عنوان اعضای هيئت رئيسه فدراسيون انتخاب کردند که يکی‌شان هم من بودم. يک روزنامه نگار علمی زن از مصر هم در هيئت رئيسه بود به اسم ناديا العوادی که رئيس انجمن روزنامه نگاران علمی عرب بود. کنفرانس بعدی درکانادا و بعدی‌اش در استراليا بود. خوب من خيلی‌ها را در ايران می‌شناختم که توی نشريات علمی کار می‌کردند و به فکر افتادم انجمن روزنامه نگاران ايرانی را راه بيندازيم و ما هم يک انجمنی بشويم از 41 انجمن ديگری که وابسته هستند به فدراسيون. چون توی هيئت رئيسه هم بودم و همه‌شان هم می‌دانستند از اين خبرها نيست که من کجا هستم و خودشان کجا بنابراين راه همه جور کاری هم باز بود. سر و صدای توسعه علمی هم که توی ايران زياد بود. من به هر کجايی که به فکرتان برسد سر زدم که بشود انجمن را راه انداخت. خودم که هيچ تا پسر عمو و پسر خاله و اين‌هايم را هم تحقيق کردند که به جايی وصل نباشيم. دست آخر گفتند اين انجمن معلوم نيست آخرش چی از آب درمی‌آيد و نع نمی‌شود. من هم گفتم بس. حالا سال آينده قرار است کنفرانس جهانی روزنامه نگاران علمی در قاهره برگزار بشود و از من هم دعوت کرده‌اند که بروم برای سخنرانی درباره روزنامه نگاری علمی در ايران. همان ناديا العوادی هم رئيس کنفرانس است. يعنی مانده‌ام بروم توی کنفرانس از چی حرف بزنم. اين کنفرانس را می‌شد توی ايران برگزار کرد حالا مصر دارد برگزارش می‌کند. اين هم توسعه علمی و حق مسلم ماست.

اين از صحرای کربلا.

يعنی اگر بابت رانندگی‌ام جريمه شدم تقصير همين وبلاگ است. دوربين عکاسی را گذاشته‌ام روی صندلی کناری و همينطور عکاسی می‌کنم از در و ديوار. داشتم می‌آمدم دانشگاه ديدم يکی هندوانه بار زده دارد از مزرعه می‌برد لابد مغازه‌ای جایی. اينجا توی استراليا هندوانه مثل کالای لوکس خريد و فروش می‌شود. يعنی خوردنش را عرض می‌کنم. خيلی کم و با قاچ‌های کوچک. انصافن من به هندوانه به شکل پرتقال نگاه می‌کنم. يکی‌شان را می‌توانم در يک وعده بخورم. آی اين وانت هندوانه وسط بزرگراه دلبری کرد. کدو هم توی بار وانت بود ولی اگر کار نداشتم مطمئن باشيد سر راه هندوانه خريده بودم می‌آوردم دانشگاه. در ضمن هندوانه بخورید، از من به شما نصيحت. بخوريد حتمن، باقيش رو نميگم خودتون توی منابع علمی بگرديد دنبال چرا خوردنش خوب است. 


اين از بخش خوردنی‌ها.

اين که می‌بينيد عبارت است دم و دستگاه نيش زنبور عسل. دو تا سپر که نيش از بين آن‌ها بيرون زده. خيلی هم سفت و محکم هستند.


درست زير اين سپرها کيسه زهری قرار گرفته که صاف وصل شده به نيش که می‌بينيد.


از جمله ويژگی‌های دستگاه اعصاب زنبور عسل اين است که وقتی نيش به يک جايی گير می‌کند يک فرمان عصبی به تارهای ماهيچه‌ای دور کيسه می‌فرستد و تارهای ماهيچه‌ای منقبض می‌شوند. اين انقباض هم باعث می‌شود محتويات کيسه به درون بدن آن موجود مادر مرده تزريق بشود. نکته‌ی خيلی مهم که بدانيد اين است که اين فرمان عصبی و پاسخ عضلانی وقتی انجام می‌شوند که نيش و آن سپرها از بدن زنبور جدا شده‌اند. در واقع وقتی زنبور نيش می‌زند نيش را رها می‌کند و خودش هم يک ساعت بعد می‌ميرد ولی نیش جدا شده از بدن زنبور به کار خودش ادامه می‌دهد و پدر صاحاب بچه مردم را درمی‌آورد.

اين هم از زنبور نبين چه ريزه نيشت بزنه ببين چطور میشی.

يک پل تازه‌ساز را باز کرده‌اند به اميد اين که ملت نروند دور شهر بچرخند برای رسيدن به آن طرف رودخانه و يک ساعت وقت‌شان هدر برود. از روزی که پل را باز کرده‌اند به نظرم 8 تا ماشين هم از رويش رد نشده‌اند. علت؟ برای هر عبور از روی پل بايد 1 دلار بدهيد و خوب ترجیح مردم هميشه در صحنه اين است که يک ساعت رانندگی کنند مجانی ولی سه دقيقه ميانبر را پول ندهند. واقعن راه من از روی پل مورد نظر رد نمی‌شود وگرنه برای پز دادن هم که شده می‌رفتم روزی يک بار پل را افتتاح می‌کردم. اگر اوضاع همينطور بشود احتمالن پل را تبديل می‌کنند به محل پيک نيک که مردم آن بالا آبجو بخورند و رودخانه را تماشا کنند. با اطمينان زياد اينطوری خيلی بیشتر پول درمی‌آيد. ديشب وسط ترافيک داشتم به همين چيزها فکر می‌کردم. طبق معمول عکاسی هم کردم.


اين هم از بخش خساست شهری.


14.7.10

راديو پکن، کمی تا قسمتی شباهت

داشتم وبسايت بخش فارسی راديو پکن را نگاه می‌کردم يک جايی از سايت اطلاعات مربوط به مسوولين برنامه‌های راديوی‌شان را نوشته بودند. کلی بامزه‌ست که همه‌ی پيام‌های شنوندگان مربوط است به همين شش ماه گذشته. البته همينقدری که می‌بینيد پيام توی وبسايت‌شان بود. نوشته‌ها را برای‌تان می‌گذارم اينجا که بخوانيد. خيلی شبيه به پيام‌های ستون خوانندگان يک روزنامه خاص توی ايران هستند. گفتم لابد اضافه کاری‌شان را توی راديو پکن انجام می‌دهند.

پيام برای چن جین یون
کارشناس چینی
ساسان:
آيا می‌تونم يک دفتر نمايندگی در گوانگ ژو برای خريد جنس برای فروشگاهم در ايران ايجاد کنم؟ در صورت امکان بگوييد به چه مدارکی احتياج هست و آيا می‌شود اقامت چين هم گرفت. با تشکر.
28 می 2010.

پيام برای لیو تینگ
اسم فارسی:مهری
مسوول برنامه اقتصاد چین
بهمن:
من بهمن هستم. 26 سالمه. از ايران. بندر چابهار. کار تجارت می‌کنم. به تازگی می‌خوام کار واردات از چين رو شروع کنم. خيلی خوشحال ميشم در مورد چين ازتون مشاوره و کمک بگيرم اميدوارم درخواست منو قبول کنين. يه چيز ديگه. برای من خيلی جالبه که ببينم شما خيلی راحت فارسی حرف می‌زنيد. چون من هر چقدر که تلاش می‌کنم نمی‌تونم چينی ياد بگيرم. منتظر جوابتون هستم.
1 جولای 2010.

پيام برای گو ژوی یینگ
کارشناس چینی
مسوول برنامه چینگردی
امضاء محفوظ:
اميدوارم بتوانيم باز به روابط بسيار کهنی که با مردم چين داشتيم برگرديم. من چين را بسيار دوست دارم و در مورد سلسله تانگ هم و همينطور تاريخ چين مختصری مطالعه دارم ولی نمي‌دانم چگونه به مطالعه خود از کتب معتبر در باره چين و تاريخ آن مطالعه دقيق داشته باشم . زبان چينی نمي‌دانم متاسفانه. اگر مي‌شود راهنمائی نمائيد. منصور.
16 دسامبر 2009.

پيام برای م. پ.:
کارشناس ایرانی
آ. م:
آقای پ با درود و سلام خدمت شما:
امیدوارم حالتان خوب باشد. من کارمند بخش فارسی صدای آمریکا و دارای دو دانشنامه کارشناسی ارشد در حوزه توسعه پایدار بین المللی و همچنین کمک‌های بشر دوستانه بین المللی از آمریکا و اروپا هستم. تمایل دارم در باره امکان فعالیت یا شغل یابی در بخش فارسی رادیو بین‌المللی چین اطلاعاتی بدست بیاورم. اگر مایل باشید می‌توانید آدرس ایمیلتان را برایم ارسال کنید تا از این راه بتوانم رزومه‌ام را با جزئیات تجربه کاری و تحصیلی‌ام برایتان ارسال کنم. پیشاپیش از همکاری شما در این زمینه سپاسگزارم.
16 فوريه 2010.

پيام برای ژانگ ون ون
اسم فارسی: رؤیا
مسوول برنامه موسیقی چین
امضاء محفوظ:
با درود
لطفا چند موزیسين باستانی چين را برای من معرفی نمائید و اينکه چگونه مي‌توان به آثار ايشان دسترسی داشت. من از شنيدن موسيقی باستانی چين لذت می‌برم.
16 دسامبر 2009.

پيام برای لی جیان گوا
مسوول برنامه اقلیت های ملی چین
مهدی:
سلام وعرض خسته نباشید
می خواهم این پیام به دست آقای لی جیان گوا برسد. من یکی از دوستان شما در ایرانم که تقربا دو سال پیش در زمان پارالمپیک با هم آشنا شدیم و خیلی خوشحالم که شما را پیدا کردم راستی حال ماریا(MARYA)چطور است؟ فکر کنم من را یاد آورده باشید اگر مرا شناختید خوشحال می‌شوم به من ایمیل بزنيد *&&%#*@yahoo.com ….من همان پسر بودم که با مادرم به چین آمده بودیم و پدرم در تلوزیون کار می کرد... اوشن کلاب ......
23 دسامبر 2009.

پيام برای ما نینگ
اسم عربی: رقیه
مسوول برنامه مسلمانان چین
حبيب شاه:
سلام می‌خواستم درمورد مسلمانان چين بپورسم آيا آنها هم مثل مسلمانان ما زندگي مي‌كند لطفا پيام مرا فارسي بزاري
17 ژانويه 2010.

پيام برای لین لو
اسم فارسی: لاله
مسوول برنامه حکایات و لطایف
سلام:
سلام
پسر من مي‌خواهد زبان چيني را ياد بگيرد آيا شما مي‌توانيد من را راهنمايي كنيد و كمك كنيد. او 12 سال دارد. متشكرم.
9 ژانويه 2010.

پيام برای هوانگ یویه
اسم فارسی: نرگس
مسوول برنامه موسیقی پاپ چین
امضاء محفوظ حميد:
سلام من 44 سال دارم آیا می توانم برای آموزش زبان چینی به چین اقامت کنم.
16 فوريه 2010.

نشانی سايت هم اينجاست که خودتان برويد ببينيد.


از آرايش تا غول پيکرها

روزنامه The Australian توی ضميمه آخر هفته، البته دو هفته پيش، يک آماری منتشر کرده بود از ميزان مخارج لوازم آرايش در ايران. نوشته بود با وجود اين که استفاده از لوازم آرايش جريمه سنگين دارد ولی ايرانی‌ها سال گذشته 2/38 (دو مميز سی و هشت) ميليارد دلار صرف خريد لوازم آرايش کرده‌اند. فکر می‌کردم اين تضاد جريمه و خريد به نظر نويسنده روزنامه جالب آمده که برداشته رقم خريد را نوشته. اين هزينه شبيه هزينه جراحی زيبايی‌ست لابد که باز توی ايران خيلی زياد است. به نظرم در هر دو مورد هم موضوع برای خانم‌ها مهم‌تر است و حق هم دارند که بلاخره از همان مقدار ناچيز امکان اجتماعی که برای بروز زيبايی‌شان هست بيشترين استفاده را بکنند. ديروز هم يک مقاله‌ای ديدم توی وبسايت بی‌بی‌سی در مورد استفاده زياد از گياهان دارويی در ايران. اين‌ها را که می‌گذاريد کنار هم متوجه می‌شويد رسيدگی به سر و صورت و تن و بدن بين ما ايرانی‌ها تبديل شده است به مخارج عمده‌ی زندگی‌. يعنی اگر اوضاع داروخانه‌ها هم به لحاظ ورود مثلن داروهای خارجی بهتر بود فروش دارو هم به همين ميزان لوازم آرايشی می‌شد. فکر می‌کردم اين همه محدوديتی که حکومت برای مردم گذاشته و راه تفريح عمومی را هم که بسته‌اند نتيجه‌اش می‌شود همين فشار مالی زياد که لاجرم به همه‌ی گروه‌های اجتماعی هم اثر می‌کند. خلاصه که اين همه هزينه برای آرايش و زيبايی در مثلن زندگی اندرونی آن هم توی جمهوری اسلامی که ايده‌آلش همين زندگی اندرونی‌ست ولی اسمش اين است که زندگی اهل حکومتش خيلی طلبگی‌ست جزو يادگارهای تاريخ است.

اين از اين.

از سربازی که آمدم داشتم برای کنکور درس می‌خواندم برای همين درس خواندن هم خانه‌نشين شده بودم. يک همسايه‌ای داشتيم که سه تا پسر داشت. يکی‌شان يک سال بزرگ‌تر از من، دو تای ديگرشان با يک سال و دو سال تفاوت کوچک‌تر از من. هر سه تا داشتند با هم ديپلم می‌گرفتند. شب‌ها يک قاليچه پهن می‌کردند می‌نشستند جلوی در خانه‌شان که تا نزديکی‌های صبح درس بخوانند. کم‌کم کارشان خيلی گرفت و هر چی اهل ديپلم گرفتن توی کوچه‌های اطراف بود می‌آمد کنار خانه اين‌ها. شده بودند يک گروهان آدم که از ساعت 9 شب جمع می‌شدند و حدود 5 صبح می‌رفتند خانه‌های‌شان. به نظرم يک هفته هم درس نخواندند چون آرام آرام بساط فوتبال گل کوچک با شرط بندی و سوسيس بندری درست کردن روی اجاق سفری و گاهی تمپو و اين اواخر آواز دستجمعی با گيتار هم مد شده بود. خلاصه نصف شب‌ها کنار خانه‌مان اوضاع شده بود مثل کازينو. آنقدری هم طول کشيد که پسرهای همسايه‌مان تا بعد از ديپلم‌شان هم کازينوداری می‌کردند. آن اوايل گاهی که از درس خواندن خسته می‌شدم می‌آمدم يک سلام و احوالپرسی می‌کردم ولی بعد از مدتی ديدم کازينوی‌شان خيلی واگير دارد و برای احوالپرسی هم نمی‌آمدم. از ترس گزينش دانشگاه که مبادا صلاحيتم را رد کند يک مدت طولانی، شايد سه چهار ماه هم صورتم را اصلاح نکردم. شده بودم شبيه به مجسمه‌های سربازان هخامنشی. آن خانه‌نشينی و نرفتن به کازينو ديپلم و ريش بلند رسيد به موعد ثبت نام کنکور. با يکی از دوستانم قرار گذاشتيم برويم عکاسی که تا ريش‌مان برقرار است عکس هم بگيريم. عکاسی رفتن همانا و ساعت 10 شب برگشتن همان. وقتی رسيديم که کازينو با تمام قدرت در حال فعاليت بود. من از ماشين دوستم که پياده شدم اصلن نفهميدم اين همه آدم کجا فرار کردند. بساط سوسيس بندری هم روی گاز سفری‌شان بود. من و سه تا پسر همسايه‌مان داشتيم می‌مرديم از خنده. يک ساعتی نشستم توی کازينو تا اهالی پيدای‌شان بشود و رفع خطر را به چشم‌شان ببينند. خلاصه تا وقتی نتيجه کنکور نيامد و اوضاع همانطور به سبک هخامنشيان بود هفته‌ای يکی دو بار می‌رفتم توی کازينو يک چاق سلامتی با ملت می‌کردم که از مراتب بی‌خطر بودن اوضاع مطمئن باشند. روزی که نتايج را دادند بعد از مدت‌ها اصلاح کردم رفتم تا نزديکی‌های 5 صبح دلی از عزا درآوردم. امروز يکی از همان پسرهای همسايه‌ی قديمی برايم ايميل زده بود که دارد می‌آيد استراليا برای زندگی.

اين از کازينو.

قد مهاجم تيم صربستان در جام جهانی 202 سانتيمتر بوده. به نظرم بسکتبال بازی می‌کرد خيلی شانس تيم‌شان برای برد بيشتر می‌شد. يادتان هست يک وقتی اهل فدراسيون بسکتبال رفته بودند به دنبال قد بلندها می‌گشتند؟ برنامه‌شان اين بود که اول اينجور آدم‌ها را پيدا کنند بعد بهشان بسکتبال ياد بدهند و احيانن يک تيم غول پيکر درست کنند. از آن کارهای انقلابی بی‌نتيجه بود. من همزمان توی اردوی شنا بودم و گاهی که توی استاديوم آزادی بوديم با اين گروه برخورد می‌کرديم. چند بار هم تمرين‌شان را ديدم. توپ گرفتن‌شان هم سخت بود چه برسد به بازی کردن با توپ. چند وقت بعد يکی‌شان را توی خيابان وليعصر ديدم و احوالپرسی کرديم با هم. گفت رفته توی کار بنايی در تهران چون قبلن هم کارش همين بوده ولی از وقتی آمده تهران برای بسکتبال متوجه شده که کار بنايی توی تهران بهتر از کرمانشاه است و همينجا مانده. از قرار همه قد بلندها را مرخص کرده بودند که بروند سر خانه و زندگی‌شان. عکس اين فوتباليست 2 متری صرب را ديدم ياد بسکتباليست‌های غول پيکر خودمان افتادم.

اين هم از غول پيکرها.


12.7.10

دو تا ايميل

اين دو تا ايميل بين من و کامبيز حسينی رد و بدل شده. خودتان بخوانيد:

...............................................................................................

دوست عزیز

پارازیت برنامه ای طنز است و تفاوت بین این برنامه و رسانه ی جدی اقای احمدی نژاد این است که این برنامه طنز است، به همین سادگی. اگر شما دوست دارید ما را تا این حد جدی بگیرید اشکالی ندارد نتیجه اش این می شود که من بیایم این جا و جواب بدهم.

1. شما می فرمایید که منش رسانه ای ما و سیمای جمهوری اسلامی فرقی ندارد ولی قیاس مع الفارق می فرمایید. پارازیت برنامه ای است که نمونه ندارد، یعنی در سیمای جمهوری اسلامی برنامه ای نظیر پارازیت که طنز سیاسی باشد نداریم پس سنجش سنجش غلطی است. راجع به منش رسانه ای صحبت کردید و من با هر چه شما می گویید موافقم اما اگر بخواهید یک برنامه ی طنز را محدود کنید و بگویید حالا باید دموکراتیک شوخی کنی، یا یک جوری شوخی کنی که به کسی بر نخورد و یا اینکه بیا و با اصول جامعه ی مدنی با ما شوخی کن این ها دست و پای ما را می بندد واصلا نمی شود کار ی کرد. یعنی هیچ جای دنیا نمی شود خط وسط را گرفت و طتز سیاسی کار کرد.

2.ضمن اینکه موقعیت الان با سال های اول انقلاب و زمان ایت الله خمینی خیلی متفاوت است. اکنون بیعت با ایت الله خامنه ای ان هم پس از اتفاقاتی که بعد از انتخابات در ایران افتاده ایستادن مقابل مردم تلقی می شود. من مشگلی با هنر دولتی ندارم. دواینچی و میکل آنژ هم دولتی بدوند و با کلیسا کار می کردند . در ایران هنر همه اش دولتی است و هنرمندان چاره ای مگر این ندارند اما کار کردن با دولت با مهره ی تبلیغاتی حکومت شدن دو مقوله ی کاملا متفاوت است.

کامبیز حسینی

....................................................................................

سلام آقای حسينی

من 18 سال تهيه کننده برنامه‌های علمی راديو و تلويزيون ايران بودم. روزنامه نگار هم هستم. بنابراين تفاوت برنامه طنز و برنامه غير طنز رو هم می‌دونم. اگر شک کرديد در مورد سواد رسانه‌ای من می‌تونيد پرس و جو کنيد.

اين کاری که شما می‌کنيد اسمش طنز نيست، اسمش لودگی‌ست. صدا و سيمای ايران در تمام اين سی سال گذشته به جای طنز، لودگی رو رواج داده و ذائقه‌ی مردم رو به همين سمت کشانده. اين که می‌فرماييد برنامه‌ای نظير پارازيت در صدا و سيمای ايران نيست هم ناشی از کم اطلاعی‌تون هست. فت و فراوان از اين مدل برنامه‌ها بوده و هنوز هم هست.

لابد وبلاگم رو خونديد. چون حدس می‌زنم از خيلی از نوشته‌های اون بی‌اطلاعيد اين رو براتون می‌نويسم که ببينيد توی جامعه‌ای که دست کسی برای دفاع کردن از خودش باز نيست خيلی بيشتر از "هيچ جای ديگر" که نوشتيد بايد مراقب برنامه‌سازی‌تان باشيد.

پدر و مادر من هر دو بعد از انقلاب از کار بيکار شدند. پدر من رئيس تربيت بدنی خرمشهر بود. مثل همه‌ی کارمندهای اداری بايد برای هر مراسم رسمی که برگزار می‌شد کار می‌کرد. همين که رئيس يک اداره بود موجب پاکسازی شدنش شد. مادرم هم چون همسر ايشون بود پاکسازی شد. بنابراين نه کار داشتند و نه پول. همزمان که جنگ شد دو سالی هم تبعيد شدند به يک شهرستان دور افتاده در همان خوزستان. همين جمهوری اسلامی الان برای کارمندان دولت همان داستان سابق را دارد که برای مراسم رسمی مثل بيست و دو بهمن بايد راه بيفتند و اگر مخالف باشند از کار بيکارشان می‌کنند.

حالا اگر يک حکومت ديگری بيايد به نظرتان بايد کارمندهای جمهوری اسلامی را از کار بيکار کند؟

اگر بنا باشد اين راهی که شما توی برنامه‌تان دنبال می‌کنيد را برويم که از فردای روز بايد بيفتيم به جان همديگر و به جای حکومت خودمان همديگر را حلق آويز کنيم. يعنی فکر می‌کنيد فردای روز که جمهوری اسلامی برود بايد هر کسی که حرف متفاوتی زد مجازاتش کرد؟

آقای حسينی! اين اعتراضات اينروزها و گرفتاری‌های اين سی ساله با حکومت برای اين است که همه بتوانند بدون گرفتاری حرف‌شان را بزنند. شما با اين لودگی که می‌کنيد همه را مجبور می‌کنيد يا سياه باشند يا سفيد. اين کاری نيست که يک رسانه بايد انجام بدهد.

همين الان هم حضرات جمهوری اسلامی می‌گويند آدم‌ها صدای امريکا مهره‌های دولت امريکاست. شما موافقيد اين را باور کنيم يا چون بلندگو دست‌تان است شما به آدم‌های ناچار آن طرف اتهام می‌زنيد آن‌ها به آدم‌های ناچار اين طرف؟

حالا آمديم و پروانه معصومی از ايران آمد بيرون و به حکومت هم بد و بيراه گفت. شما ايشان را توی همان برنامه خودتان استخدام می‌کنيد به عنوان دستيارتان؟ لابد ويدئوی نيک آهنگ و مخملباف را نديديد که برای روزنامه نگاران ايرانی تقاضای کمک مالی می‌کردند. می‌فرماييد برای پروانه معصومی هم همين کار را بکنيم؟

آقای حسينی! برنامه شما طنز نيست چون همين حرف‌هايی که می‌زنيد را جمهوری اسلامی هم می‌زند. اين آدم‌های معمولی جامعه هم که شما با لودگی دست‌شان می‌اندازيد اگر توی خود ايران جايی بود که بتوانند دادخواهی کنند حتمن چنين کاری می‌کردند. چون چنين امکانی ندارند بنابراين شده‌اند گوشت دم توپ.

يک کمی تاريخ همين بيست سال گذشته را بخوانيد که دست‌تان بيايد اگر بنا بود اينطوری با يک جامعه در حال گذار حرف زد لابد الان در افريقای جنوبی بعد از آپارتايد سر چهارراه‌ها گوشت سفيد پوست‌ها را می‌فروختند.

آقای حسينی! ما قرار نيست کاری را که جمهوری اسلامی با ما کرده دوباره بازسازی کنيم و اين چرخه‌ی تو با اونايی يا با ما را با مردم خودمان ادامه بدهيم. اين که بلندگو دست‌تان است يعنی متوجه باشيد چی توی آن می‌گوييد.

نوشته شما و خودم را هم می‌گذارم روی وبلاگ که ديگران هم ببينند.


ارادت
همايون



11.7.10

پارازيت، رونوشت برابر اصل

صحنه اول: يک وقتی توی فرودگاه مهرآباد منتظر بودم وسايلم را تحويل بدهم برای سوار شدن به سمت اهواز. برادر يکی از دوستان قديمی‌ام هم آمده بود که با همان هواپيما برود اهواز. يک کمی با هم چاق سلامتی کرديم. وسط حرف‌های‌مان خيلی درگوشی گفت از وقتی نور مسيح به من نازل شده خيلی دگرگون شدم. گفتم يعنی مسيحی شدی؟ گفت آره ولی اصلن جايی حرفش را نزن که برايم دردسر درست نشود. توی اهواز از هواپيما پياده شديم و خداحافظ و ديگر خبر ندارم کجاست.



صجنه دوم: توی يکی از مرخصی‌های دوران سربازی آمده بودم خانه که اهواز هم بوديم. يک روز عصر بلند شدم رفتم ديدن يکی از بستگانم. به خانه‌شان که رسيدم ديدم جلوی در خانه حدود 15 تا دختر با چادر سياه دارند می‌روند داخل خانه. گفتم نکند خبر بدی شده. همه‌شان که رفتند توی خانه و در را بستند رفتم آيفون‌ را زدم. از آنطرف جواب دادند که امروز تولد يکی از ائمه‌ست و دختر خانه که تازگی‌ها به شدت مذهبی شده دوستان نزديکش را دعوت کرده برای جشن تولد همان امام و در نتيجه پدر خانه را هم فرستاده‌اند بيرون. من دختر مورد نظر را می‌شناختم و خيلی عجيب بود برايم. همسن هم بوديم. خيلی داستان دارد منتها چند سال بعد ازدواج کرد و رفت يک کشور ديگری. شب قبل از سفر آمده بود خانه‌ی ما برای خداحافظی. يک لباسی پوشيده بود که از بس که يقه‌اش باز بود من از زور خجالت و از بس که سرم را پايين انداخته بودم گردن درد گرفتم.



صحنه سوم: يکی از هواداران يک دار و دسته سياسی که باز ما همديگر را خيلی خوب می‌شناختيم همان اوايل انقلاب نمازخوان شده بود. خيلی هم معتقد شده بود به اصول مذهبی، ضمن اين که مرام سياسی‌اش را هم دنبال می‌کرد. برای مدت کوتاهی هم دستگير شد و بعد آزاد شد و از ايران رفت. من ايشان را نديدم تا سال گذشته که بعد از 24 سال دوباره يک جايی در اروپا چند روزی با هم حسابی گپ زديم. همسن هم هستيم. توی خانه‌اش از در و ديوار عکس مسيح می‌باريد. مسيحی شده بود، خيلی هم شديد. گفتم اين همه تغيير از کجا آمده؟ گفت يک دوره‌ای به مدت 16 سال هيچکس حاضر نمی‌شد با من بيايد توی باشگاه‌های شبانه که برويم دمی به خمره بزنيم از بس که زيادی الکل می‌خوردم و مست می‌افتادم روی دست‌شان. بعد هم دود و دم و اين‌ها هم اضافه شد. بعدها ديدم دنبال يک چيزی می‌گردم توی زندگی‌ام و همان گمشده‌ام را توی مسيحيت پيدا کردم.



صحنه چهارم: يکی از دوستان نزديک من آشوری‌ست. خواهرش و يک پسر مسلمان با هم دوست می‌شوند. به شدت عاشق هم شده بودند. خانواده هر دو طرف هم مخالف شديد. پسر مورد نظر خودش به تنهايی با يک دسته گل رفته بود خواستگاری خانه دختر. گفته بوده پدرم خيلی خيلی پولدار است ولی چون دختر شما مسلمان نيست گفته‌اند بفرما از خانه برو بيرون، در نتيجه از مال دنيا يک چمدان لباس دارم و تازه می‌خواهم بروم کار پيدا کنم. خانواده دختر هم گفته بودند حتی اگر آشوری بشوی هم باز به مناسبت همان يک چمدان لباس حاضر نبوديم دخترمان را بدهيم. يک سال طول کشيد و من هم هر بار که می‌رفتم خانه دوستم مادرش تمام ماجراها را برايم تعريف می‌کرد. بعد از يک سال دختر مسلمان شد و از خانواده طرد شد. ازدواج کردند و بابای پسر هم برای‌شان خانه خريد و چه‌ها که نکرد.



اين‌ها آدم‌های معمولی هستند، تغيير می‌کنند و اگر زور و فشار اجتماعی و حکومتی در کار نباشد تغييرات‌شان هم به کسی صدمه‌ای نمی‌زند. موضوع‌شان شخصی‌ست. منتها بعضی حکومت‌ها، مثل جمهوری اسلامی، همين تغيير را هم مجاز نمی‌دانند. همه برای‌شان رهبران سياسی هستند. کارمند اداره‌ای که در دوره‌ی شاه مجبور بوده برود توی مراسم چهارم آبان همانقدر مجرم است که کسی که تغيير دين داده. کسی که می‌خواهد برود دانشگاه رشته دامپروری بخواند بايد همانقدر متعهد به ولايت مطلقه فقيه باشد که مثلن نماينده حجاج ايرانی در مکه. برای همين هم همه در جمهوری اسلامی پرونده دارند. سر جهازی‌اش هم اين است که اگر چهار تا عکس از دوران پيش از انقلاب داشته باشند ديگر مراسم کامل است.



از روزی که جمهوری اسلامی بر اوضاع سياسی مسلط شد شروع کرد برای مردم پرونده درست کردن. دانشجويان پيرو خط امام با بريده کاغذ سند وابستگی رقبای سياسی را افشا می‌کردند و شعار دانشجوی خط امام افشا کن افشا کن شده بود ورد زبان علاقمندان بزن بزن‌های سياسی. بعد از بازگشايی دانشگاه‌ها هسته‌های گزينش‌ دانشگاه‌ها برای ثبت نام مجدد دانشجويان شروع کردند به قلع و قمع مخالفان سياسی. دادگاه انقلاب و همين آقای محمدی گيلانی به عنوان حاکم شرع به مناسبت واژه Dear آقای اميرانتظام ايشان را فرستاد زندان که هنوز که هنوز است آزاد نشده. عکس دکتر مصدق را که در حال بوسيدن دست فرح پهلوی بود برای نشان دادن مراتب خيانت او جلوی دانشگاه تهران می‌دادند به مردم. افشاگری پشت افشاگری. و آش آنقدر شور شد که آيت‌الله خمينی بيانيه داد که "ميزان حال افراد است". منتها عطش به افشاگری که خود جمهوری اسلامی پايه‌اش را گذاشت و در جامعه نهادينه‌اش کرد آنقدر ريشه دوانده و به درخت تنومندی شده که به اين سادگی‌ها نمی‌شود آن را از بين برد.



آخرين نمونه‌ی جالب توجهش مربوط است به افشاگری احمدی‌نژاد در مناظره انتخاباتی‌اش با ميرحسين موسوی. پرونده تحصيلی زهرا رهنورد را به عنوان افشاگری آورده بود توی مناظره. اين را همه‌مان يادمان هست. احمدی‌نژاد و دار و دسته‌اش آمادگی‌اش را دارند که عکس‌های پيش از انقلاب زهرا رهنورد را هم منتشر کنند و به نظر می‌رسد اگر حالا چنين نمی‌کنند موضوع را گذاشته‌اند برای وقتی که اگر زورشان رسيد و ميز محاکمه را تزيين کنند آن عکس‌ها را هم بچينند روی ميز. قرآن‌پژوه امروز که احيانن در دوران جوانی‌اش دامن کوتاه هم می‌پوشيده و لابد در معيت چند تا همکلاس پسر دم در کلاس هم يک عکس يادگاری گرفته‌اند. سازش را بخش رسانه‌ای حضرات کوک کرده‌اند فقط مانده‌اند برای وقت مناسب.



حضرات جمهوری اسلامی بخوبی توانسته‌اند رسانه‌های رسمی را به همان سياقی که مورد نظرشان بوده هدايت کنند. افشاگری در رسانه‌ها و سند رو کردن که تو کی بودی حالا کی هستی بخوبی دارد کار می‌کند و از قضای روزگار اين مدل رسانه‌داری به خارج از مرزها هم رسيده.



من با کامبيز حسينی مجری برنامه پارازيت تلويزيون صدای امريکا افتخار آشنايی ندارم ولی وقتی به برنامه‌های پارازيت نگاه می‌کنم تفاوت زيادی بين منش رسانه‌ای ايشان و آن کارهايی که در رسانه‌های جمهوری اسلامی دارند انجام می‌دهند نمی‌بينم.



پروانه معصومی رفته‌ است توی يک مراسمی که خامنه‌ای علم کرده برای ملاقات با هنرمندان. معصومی رفته و سخنرانی هم کرده. اين که عکس پيش از انقلاب ايشان را بگذاريم کنار عکس سخنرانی‌اش در ملاقات با خامنه‌ای چه دستاوردی رسانه‌ای دارد برای مخاطب؟ مگر پرونه معصومی رهبر سياسی‌ست بوده که حرف‌ها و عکس‌های قبلی‌اش با اين چيزهايی که الان می‌گويد و لباسی که الان می‌پوشد برای مخاطبش فرق کرده باشد و نبايد می‌کرده؟ اين همان کاری‌ست که احمدی‌نژاد و دار و دسته رسانه‌ای‌اش هم می‌کند و ما از کاری که می‌کند تنفر داريم. آن‌ها هم ثمرات همين سند روکردن‌های جمهوری اسلامی هستند که رئيس قوه قضاييه‌اش می‌گويد از همه رهبران مخالفان سند داريم که به موقع رو می‌کنيم. شهرداران تهران را هم که گرفته بودند به همه‌شان انگ روابط جنسی با اين و آن را زدند و برای‌شان سند درست کردند. روزنامه کيهان هم عکس ويلای لواسان را بالای صفحه اولش منتشر کرد که اينجا چه‌ها می‌کردند.



آدم گاهی فکر می‌کند جمهوری اسلامی يک الگوی رسانه‌ای تازه را معرفی کرده که از مرزهای جغرافيايی ايران رد شده و رسيده به جاهايی که اصولن رسانه‌ از همانجاها به ساير نقاط جهان و از جمله خود ايران معرفی شده. خوب که نگاه می‌کنيد می‌بينيد برنامه پارازيت تلويزيون صدای امريکا همان الگويی را دارد به کار می‌گيرد که جمهوری اسلامی در تمام رويه‌های سياسی‌اش به کارمی‌گرفته. برای همه پرونده دارد، فرقی هم نمی‌کند که اين آدم چه کاره‌ست يا اصلن چه ربطی دارد با دنيای مردم.



کامبيز حسينی در مورد پروانه معصومی می‌گويد بعد از اين ملاقات مردم "چه جوری ديگه فيلم رگبار رو ببينن؟". بهمن فرمان آرا يک جايی در فيلم "بوی کافور، عصر ياس" می‌رود عيادت ولی شيراندامی که دارد نقش "آقای همايونی" را باز می‌کند. شیراندامی می‌گويد "بابا من بازيگرم، توی اين فيلم يک متنی بايد بخونم و یازی کنم توی اون يکی فيلم يک متن ديگه‌ای بايد بخونم و بازی کنم". چه ربطی دارد که پروانه معصومی بازيگر فيلم رگبار بوده و حالا رفته با خامنه‌ای ديدار کرده؟ مگر فيلم رگبار برای انتخابات ساخته شده بوده؟



آقای حسينی! اگر سن و سال‌تان نمی‌رسد دست‌تان که باز است برويد کاست رنگارنگ 7 را که سال 57 منتشر شد پيدا کنيد و بشنويد. همه خوانندگانی که در مدح يکی از اعضای خانواده شاه يک آهنگی خوانده بودند توی همان کاست بر عليه همان‌ها و در خوشامدگويی خمينی آواز خوانده بودند. بفرمايید عکس و آواز اين‌ها را هم پخش کنيد. اين که خواننده‌ها از ترس آجر نشدن نان‌شان آن دوران يک چيزی بخوانند بعد از ترس اين دوران يک چيز ديگری بخوانند که نمی‌شود معيار قضاوت در مورد کارشان.



جمهوری اسلامی 30 سال است دارد از اين کارها می‌کند، شما هم داريد همان‌ها را ادامه می‌دهيد. واقعن رونوشت برابر اصل.






7.7.10

پرسه در اینطرف و آنطرف


امروز رفتم هيپنوتيزم شدم. آقای هيپنوتيزور هم يک دکتر ايرانی بود که سال‌ها در امريکا در همين زمينه کار می‌کرده و حالا مدتی‌ست که آمده استراليا و فعلن در بريزبن ساکن شده. خيلی هم خوش مشرب بود و تا همه‌ی اطلاعات من و فاميل‌هايم و در و همسايه‌ها را توی ورقه‌های مخصوص مطبش ننوشتم و بعد هم يک بروشور مربوط به هيپنوتيزم را نخواندم رضايت نداد. برای من که اولين تجربه‌ی هيپنوتيزم را داشتم و مرتب هم سعی کردم از جلد يک آدم علمی بيرون بيايم و در عوض به حرف‌های هيپنوتيزور توجه کنم يک جاهايی از مراسم جالب بود و البته يک جاهايی هم هنوز خيلی مفهوم نشده. مثلن دستورات را به زبان انگليسی می‌گفت، يعنی گذاشت به اختيار خودم ولی يادآوری کرد که آنقدری که خودش به زبان انگليسی مسلط است و مراجعه کننده‌ی ايرانی نداشته اگر برای من مشکلی نيست برای او راحت‌تر است که به انگليسی حرف بزند. من هم ديدم مشکلی که نيست و رفتيم به هيپنوتيزم به زبان انگليسی. در مدت نزديک به نيم ساعت يا بيشتری که روی صندلی تقريبن دراز کشيده بودم دست و پاهايم را حس نکردم. مطلقن. منتها صداها را می‌شنيدم. آن اول کار گفت به يک نقطه‌ای روبرويت خيره بشو و با شمارش من نفس بکش و نفست را بيرون بده. بعد هم گفت حالا چشم‌هايت را ببند. تا آخرين مراحل که متوجه نشدم هيپنوتيزم بود يا خوابم برد چشم چپم مرتب می‌پريد. بعد يک حلقه‌ی سبز- زرد دور چشم‌هايم ديدم و تقريبن در حالی که صدای هيپنوتيزور را می‌شنيدم انگار خوابم برد. ولی در انتها که گفت من می‌شمارم و تو چشم‌هايت را با شماره پنج باز کن راحت چشمم را باز کردم. سه چهار بار هم افتادم به سرفه کردن که باز دست‌ها و پاهايم حس نداشتند که تکان بخورند. حالا قرار شده که دو هفته‌ی ديگر بروم برای ادامه هيپنوتيزم. يک فهرست بلند و بالايی از کارهايی که با هيپنوتيزم می‌شود انجام‌شان داد توی بروشور بود. از سردرد و کم‌خوابی تا لاغری و خيلی‌های ديگر. مرض اينجانب کنجکاوی‌ست که مخلوط شده با نوروساينس و روزنامه نگاری علمی. فرمودند ورزش می‌کنی گفتم خيلی شديد. فرمودند مثلن صبحانه می‌خوری که روزها گيج نباشی گفتم به قدر يک فيل. فرمودند خوب می‌خوابی؟ گفتم خودم نمی‌خوابم وگرنه به سه شماره نمی‌کشد که خوابم می‌برد. فرمودند پس برای چی آمدی اينجا؟ گفتم کنجکاوی. در مجموع جالب بود و خود آقای هيپنوتيزور هم خيلی آدم باسوادی‌ست. فاميل‌مون هم نيست چون اهل تهران است، من هم که خرمشهری هستم. خلاصه اگر دوست داشتيد برويد برای گرفتاری‌های‌تان خبرم کنيد که نشانی‌اش را بدهم.

اين از اين.

حالا برويم سراغ سيدنی.

هر جای سيدنی که رفتم احساس مشابهی با يکی از محله‌های تهران داشتم. ظاهرن شهرهای بزرگ برای همه همين احساس مشابهت را ايجاد می‌کنند. منتهای مراتب احساس اين که درباره‌ی يک کشور توسعه يافته حرف می‌زنيد يا يک کشور در حال توسعه می‌بايست از جنبه‌ی شهری دو احساس متفاوت برای‌تان ايجاد کند. در مورد سيدنی، دست کم برای من، چنين احساسی ايجاد نکرد. مثلن توی خيابان‌های ريودوژانيرو، ژوهانسبورگ و کوالالامپور که راه می‌رويد بايد مشابه همان حسی را داشته باشيد که در تهران داريد. هرگز من چنين احساسی نداشتم. در عوض وقتی توی سيدنی راه می‌رويد بايد احساس رم يا استکهلم يا کپنهاگ را داشته باشيد. باز چنين احساسی نداريد. حتی شبيه دوبی و مثلن نيکوزيا هم نيست که نه اينطرفی هستند نه آنطرفی. واقعن سيدنی احساس خيلی شهرهای ديگری را هم که ديده‌ام نداشت به جز تهران. خيلی قر و قاطی‌ست و جذابيتش در همين است که از بس وقت آدم توی راه و شلوغی تلف می‌شود متوجه گذر زمان نمی‌شويد. اطراف Opera House هم خيلی شبيه بود به اطراف ميدان آزادی و ترمينال غرب. خيابان‌های خيلی شيک هم داشت ولی در مجموع خيلی شهر جذابی نيست. ملبورن را بعد از چند بار ديدن خيلی جذاب‌تر از سيدنی ديدم، بخصوص با چنارهايش که تغيير رنگ پاييزی‌شان چهره شهر را عوض می‌کند. سيدنی هم چنار داشت البته ولی توی ازدحام شهر آنقدرها ديده نمی‌شد. اين Opera House.




اين از قسمت اول سيدنی.

در قسمت دوم يک اتفاق جالبی افتاد که به موقع عکاسی کردم که می‌بينيد. زير يک پل، کنار يکشنبه بازار در سيدنی يک مراسم عکسبرداری عروسی داشت انجام می‌شد. عروس محجبه بود و همراهان عروس دوتای‌شان محجبه بودند دوتای ديگرشان بی‌حجاب. همه هم لباس آبی پوشيده بودند. خيلی منظره جالبی بود. به نظرم رسيد بوسنيايی باشند، يعنی به ليبيايی‌ها نمی‌خوردند. خودتان ببينيد:




چينی‌ها واقعن دارند دنيا را می‌بلعند. هر چقدر که فکر کنيد از اين نتيجه خلاص نمی‌شويد که لباس تن‌تان با هر اسمی و در هر جايی که به شما فروخته شده باشد دست آخر توليد چين است. ولی يک کمی که دقيق‌تر می‌شويد می‌بينيد رستوران‌های چينی هم دارند قدم به قدم همه جا را تسخير می‌کنند. و بعد که از يک محله چينی سردرمی‌آوريد شست‌تان خبردار می‌شود که چه نشسته‌ايد که خيلی از قر و فر شهری‌ها هم از خرازی‌های چينی دارد درست می‌شود. توی محله چينی‌های سيدنی تا دل‌تان بخواهد خرت و پرت پيدا می‌کرديد. از همه جالب‌ترش اين است که توی بازار چينی‌ها فروشندگان استراليايی برای کالاهای چينی تبليغ می‌کردند. گاهی فکر می‌کنيد چينی‌ها خودشان با مهارت زياد يک شهر مستقل درست کرده‌اند توی هر شهری که اقامت دارند. اين را که بگذاريد کنار به زحمت باز شدن پای مارکوپولو به اين کشور آنوقت متوجه می‌شويد که وقتی می‌گويند اژدهای چين دارد از خواب بيدار می‌شود يعنی همين تسخير بازارهای دنيا. اين هم چند تا عکس از بازار چينی‌ها در سيدنی.




اين هم از اين.

توی يک رستوران مکزيکی در سيدنی يک نوشيدنی آوردند که به قول خودشان دو تا رنگ داشت. آی نمک ريخته بودند کنار جام نوشيدنی ... آی شور بود ... آی خوشمزه بود ... آی غذای مکزيکی به غذای هندی گفته تو درنيا که من هستم ... آی غذای مکزيکی می‌خوريد بعد فردا صبح از کله سحر همه‌ی فک و فاميل‌های مکزيک را به هم وصلت می‌دين ...