30.6.10

از اين طرف، از آن طرف

بريزبن يکباره خيلی فجيع سرد شده. البته خيلی هم تشکر از اين سرما که بلکه يک کمی مثل آدم حسابی لباس بپوشيم. خفه شديم از بس که شورت و تی‌شرت و کفش تابستانی پوشيديم. سال گذشته که رفته بودم سوئد و دانمارک معلوم شد همين لباس‌های آدم حسابی زمستانی بريزبن هم به هيچ دردی نمی‌خورند. به قدر لباس زير هم گرما درست نمی‌کردند. توی مالمو که بودم يک پالتويی خريدم که به نظرم هزار سال ديگر هم نمی‌شود توی بريزبن بپوشمش. اشتباه کردم همانجا پالتو را ندادم به يکی از دوستانم که لااقل استفاده‌ کند. خلاصه حالا نوشتم خيلی فجيع سرد شده شما در همين حد هوای بهاری بريزبن حساب کنيد.

اين از مثلن شروع زمستان.

با يک خانم نسبتن مسنی توی دانشگاه حرف می‌زدم معلوم شد کتابدار است و دو سال پيش بازنشسته شده. گفت دو هفته ديگر قرار است برود کمک يکی از دوستانش که يک خانمی‌ست که خيلی سال پيش کتابدار دانشگاه ملی استراليا در کنبرا بوده و از بعد از بازنشستگی بعضی روزها می‌رود محل کار سابقش برای کار داوطلبانه توی کتابخانه. می‌گفت برای سه هفته کنبرا می‌ماند و قرار است ماشين دوستش را براند چون دوستش که 95 سال سن دارد چند وقت پيش زمين خورده و دستش آسيب ديده. با دست آسيب ديده هم که نمی‌شود رانندگی کرد. گفتم حالا تا قبل از زمين خوردن راحت رانندگی می‌کرده؟ گفت آره مشکلی نداشته ولی مادر من که 92 ساله‌ست شش ماه پيش گفت منبعد پياده‌روی می‌کند چون اينروزها خيلی پشت فرمان نشسته و تنبل شده. گفتم بنويسم اينجا بلکه ياد بگيريد از بعد از 60 سالگی شروع نکنيد به اين که از ما که گذشت.

اين هم از امور سن و سال.

ديدم توی يکی از تابلوهای اعلانات دانشگاه يک آگهی هست که هر گرفتاری توی دنيا دارين راه درمانش اينه که بياين يک سر اينجا و هيپنوتيزم بشين. تقريبن تمام مشکلاتی که به فکرتان می‌رسد همه‌شان را نوشته بودند توی آگهی. زير آگهی هم اسم يک آقای دکتر ايرانی نوشته شده که همين ايشان کار هيپنوتيزم را انجام می‌دهند. به شدت هوس کردم هيپنوتيزم بشم. جدی جدی. خيلی هم دوست دارم وقتی توی هيپنوتيزم هستم از حال و روزم فيلم بگيرند که بعد خودم تماشا کنم ببينم چطوری بودم. از قضا که يک وقتی يک هيپنوتيزور درست و حسابی آمده بود راديو و آمد گروه دانش برای اجرای هيپنوتيزم. يکی از مديران خيلی قدر قدرت و خيلی عرزشی صدا و سيمای فعلی هم که آن موقع‌ها هنوز کاره‌ای نبود آمد دفترمان و همين ايشان را هيپنوتيزم کردند. حالا جالب شده که هيپنوتيزور توی بريزبن هم ايرانی‌ست. شماره تلفنش همين کنار دستم هست و نشانی‌اش هم نزديک است به دانشگاه. يک وقتی من و اسماعيل ميرفخرايی برای ساخت يک مجموعه علمی تلويزيونی راه افتاديم اين طرف و آن طرف به دنبال اهل طب جايگزين. از هوميوپاتی و طب سوزنی تا کهکشان درمانی و علی اکبری. البته آن مجموعه تلويزيونی ساخته نشد ولی تجربه‌اش جالب بود. حالا بلکه اين هيپنوتيزم را تبديل کنم به يک گزارش علمی يا فيلم خودم را بگذارم توی وبلاگ که ببينيد. فعلن که دارم فکر می‌کنم اعترافات هيپنوتيزمی‌ام چه‌ها که‌ شود ... بدو بدو آتيش زدم به مالم ...

اين هم از هيپنوتيزم.

امروز از توی محوطه دانشگاه داشتم رد می‌شدم ديدم يکی از باغبان‌ها داشت فحش ناموسی می‌داد به بوقلمون‌ها. يعنی بوقلمون آن اطراف بود نابود شده بود. البته من باغبان دانشگاه بودم هر روز به خلايق بوقلمون کباب می‌دادم بخورند حالش را ببرند. اين حضرات بوقلمون راه به راه می‌روند توی باغچه‌ها و به قدر يک تپه خاک را می‌ريزند اين طرف و آن طرف که يک چيزی برای خوردن پيدا کنند. از جنبه قانونی هم که نمی‌شود دست بهشان زد، در نتيجه باغبان‌های دانشگاه هر روز بايد دو سه ساعت کار کنند که تپه‌های خاک را برگردانند توی باغچه و باز فردا همين بساط تکرار می‌شود. يک گروه جانورشناس شير پاک خورده‌ای هم برداشته‌اند به پاهای اين بوقلمون‌ها پلاک زده‌اند که کار تحقيقاتی انجام بدهند. يعنی قوز بالای قوز. منتهای مراتب آدم دلش لک می‌زند برای يک کمی بی‌قانونی در مورد بوقلمون‌ها. رفتم نزديک همان باغبان مورد نظر گفتم اين بوقلمون‌های توی محوطه را که می‌بينی ما ايرانی‌ها با گوشت‌شان يک چيزی درست می‌کنيم که اسمش حليم است و برای صبحانه می‌خوريم. گفت يعنی همين بوقلمون‌هايی که ما داريم؟ گفتم دقيقن همين‌ها. يک کمی هيجان زده شده بود که شايد من و دوستانم هوس کرده باشيم در گراميداشت حليم پزی‌های ايران يک خدمتی به بوقلمون‌های دانشگاه بکنيم. گفت حالا اينجا از اين غذاها که گفتی نيست؟ گفتم نه متأسفانه. فکر کردم اگر چند نفری از دوستانم احساس دلتنگی‌شان برای حليم ايرانی لبريز بشود يک روز تعطيل آخر هفته همگی در دانشگاه حضور بهم برسانيم و ضمن گراميداشت ياد و خاطره حليم پزی‌های ايرانی يک باری هم از روی دل باغبان‌های دانشگاه برداريم. يعنی امروز که ديدم چه چارواداری‌هايی نصيب بوقلمون‌ها می‌کند به نظرم رسيد خيلی خوشحال بشود که ما يک سر کوچکی به فرهنگ پخت و پزمان بزنيم.

اين هم از بخش تغذيه.


28.6.10

دوگانه‌‌ی حسين درخشان

سال‌هاست اسم بعضی از زندان‌ها را تغيير داده‌اند به مراکز اصلاح و تربيت يا مراکز بازپروری. خانه‌های امن برای دختران فراری هم که کم و بيش وجود دارد ولو به اسم. اين اتفاقات در همين دوران جمهوری اسلامی رخ داده چون گروهی‌ از خود حضرات متوجه شده‌اند که حتی به ظاهر هم که شده بايد تربيت را به تنبيه مقدم بشمارند. اين توجه هم محصول فشار آدم‌های علمی‌ست که بلاخره حضرات را وادار کرده‌اند در حد نمايش هم که شده يک کارهايی انجام بدهند. منتها در واقعياتی که مدام از پرده بيرون می‌افتند معلوم می‌شود که در بر همان پاشنه تنبيه است که دارد می‌گردد.

يک آدمی که روز 22 بهمن 57 به دنيا آمده باشد حالا بعد از سی سال تبليغات ايدئولوژيک اگر به راهی که مورد نظر جمهوری اسلامی‌ست نرفته باشد اگر گرفتاری در او هست به وضعيتی که خود جمهوری اسلامی برايش درست کرده‌ ربط دارد. حرف‌های جنتی در مورد تنبيه بدحجاب و دزد و قاچاقچی يعنی تنبيه خود جمهوری اسلامی منتهای مراتب ايشان که خودش هم همه کاره‌ای اين تشکيلات بوده و هر گلی که زده به سر خودش زده باز هم به جای تنبيه کردن خودش و دوستانش می‌خواهد ديگران را تنبيه کند. اما جدا از اين مقدمه، چنين حرف‌هايی که از زبان جنتی می‌شنويم و بيشتر هم خواهيم شنيد يک خاصيت ديگری هم دارد که مهم‌‌تر از اصل حرف‌هاست. آن خاصيت چيزی‌ست که ارزش بحث کردن دارد.

در ظاهر حرف‌های جنتی و بگير و ببندهای فعلی برای خواباندن سر و صدای معترضان به انتخابات است ولی در باطن، يعنی به نظر من، اعتراض جنتی به کشيده شدن نردبان از زير پايش است. فی‌الواقع احمدی نژاد با دفاعی که از او می‌شود هر بار حرفی می‌زند که صدای معمم‌ها درمی‌آيد و اين آخری‌اش صدای جنتی‌ست. چرا اينطوری‌ست؟

خوب اين نکته‌ی باريک‌تر از موی داستان است که همين را که بگيريم يک راهی باز می‌شود که در گوشه کنارهايش می‌شود معنی بعضی اتفاقات ديگر را هم فهميد، مثل وضعيتی که حسين درخشان در آن گرفتار شده. چطورش را می‌نويسم، که البته نظر خودم هست، و اگر ايرادی به آن داريد می‌توانيد فکرتان را بنويسيد.

قبل از هر چيز خوب است بنويسم که حسين درخشان نماينده‌ی هيچ گروهی نيست ولی می‌تواند وجوه مشترک زيادی با گروه قابل توجهی از ايرانی‌های نسل جديد داشته باشد که حالا رسانه‌ای هم شده‌اند و صدای‌شان شنيده می‌شود. اهميت نسبی حسين مربوط به ارتباط او با يک لايه‌‌ی خاص از جامعه‌ست که موضوع را جذاب می‌کند. خوب حالا برويم سراغ موضوع.

به نظر من، احمدی نژاد با حرف‌هايی که می‌زند و البته با رفتاری که می‌کند در واقع دارد راهی را می‌رود که تمام گروه‌های قلع و قمع شده‌ی بعد از انقلاب مايل به رفتنش بودند اما جنگ و فضای امنيتی مرتبط با جنگ مانع از به ثمر رسيدنش شد. اين راه همان کنار گذاشتن معمم‌ها از دايره اجرايی‌ست. اين را لابلای حرف‌های معمم‌ها می‌شود شنيد. اگر جنگ رخ نداده بود قدرت گروه‌های سياسی به اندازه‌ای بود که می‌توانست عرصه را بر معمم‌ها تنگ کند و آن‌ها را وادار کند که مشارکت سايرين را در حوزه‌ اجرايی و سياسی بپذيرند. گاهی از اين جنبه هم که نگاه می‌کنيد می‌بينيد تداوم جنگ می‌تواند معنادار باشد. جنگ به معمم‌ها فضای کافی داد تا به همه‌ی امور مسلط بشوند و مخالفان را از بين ببرند. منتهای مراتب يک گروهی در جنگ از همه بيشتر متضرر شدند. آن گروه عبارت بودند از سپاهيان و بسيجی‌ها که نه وضع مالی‌شان خوب شد و نه به جايی رسيدند. البته در جزئيات مثل هر کار ديگری بعضی‌ها به آلاف و اولوف می‌رسند ولی در کل اوضاع اين دو گروه بدتر از همه بود. خوب اين‌ها حالا دارند حق‌شان را طلب می‌کنند. از چه طريق؟ از طريق ورود با سرنيزه به حوزه سياست و اقتصاد. اين را ديگر به وضوح می‌شود ديد که پشتيبانی از احمدی‌نژاد بعهده سپاه است که حالا هم از جنبه‌ی اقتصادی هر روز قدرتمندتر می‌شود و در نتيجه می‌توانند هر آدمی را ترغيب به همکاری کنند. از چماقدار بگيريد به بالا. اين همان طريقی‌ست که سپاه دارد حق دوران جنگ خودش را وصول می‌کند.

فصل مشترک نيروهای حاضر در صحنه سياست ايران اعتقاد به آيت‌الله خمينی‌ست ولی اين که چنين فصل مشترکی چقدر در سطح يا عمق قرار دارد موضوع قابل توجهی‌ست. يعنی آیت‌الله خمينی از جنبه‌ی معمم بودنش به يک گروه نزديک‌تر است و از جنبه‌ی رهبری کاريزماتيکش به يک گروه ديگر. ولی يک جبنه‌ی ديگر هم هست که عبارت است از جنبه‌ی برخورد با رقبا و مخالفان که جبنه‌ی سازش ناپذيری او بود و به مرگ می‌توانست رضايت بدهد اما به سازش پذيری نه. خوب همه‌ی اين انواع جنبه‌ها را می‌توانيد در حرف‌های آدم‌ها و گرو‌ها ببينيد. اما اگر در زاويه‌ای که احمدی‌نژاد و سپاه قرار گرفته‌اند بايستيد همين جنبه‌ی سازش ناپذيری آيت‌الله خمينی را پررنگ‌تر می‌بينيد. تعجبی هم ندارد که سپاه از همين جنبه دارد با مخالفان برخورد می‌کنند و هيچ ترسی هم ندارد که زندان مجزا برای خودش داشته باشد و توی روز روشن برود قرارداد مخابرات را به نفع خودش مصادره کند يا خودرو بفرستد روی باند فرودگاه که قرارداد فرودگاهی را بگيرد. سنت شکنی‌های احمدی نژاد در برابر معمم‌ها هم از همين جنبه سرچشمه می‌گيرد. سپاه می‌تواند آدم بفرستد شيشه‌های حسينيه جماران را بشکنند يا مثل همين هفته گذشته بروند جلوی مجلس و شعار بدهند که مجلس را به توپ می‌بندند. آیت‌الله خمينی هم سياسيون و مذهبی‌های نزديک به خودش را به راحتی از دور خارج و مجازات می‌کرد که رقيبی در ميدان نماند.

خوب حسين درخشان از همان فصل مشترک خمينی استفاده کرد و در يکی دو سال قبل از برگشت به ايران درباره خمينی می‌نوشت. نکته‌ی جالب اين است که جدا از آن فصل مشترک خمينی، حسين به جز خامنه‌ای از هيچ معمم ديگری دفاع نکرد. نوشته‌هايش را که می‌خوانيد متوجه می‌شويد که تقريبن همه‌ی معمم‌ها را به سختی نقد می‌کرد و اگر جا داشت دست‌شان هم می‌انداخت. نمونه‌های جالبی از اين نقدهايش را می‌توانيد درباره‌ی جنتی ببينيد و اين در حالی‌ست که جنتی از همان اول هم در حلقه‌ی حاميان احمدی نژاد بود و اگر حسين از احمدی نژاد و خامنه‌ای دفاع می‌کرد می‌بايست از نقد کردن جنتی دست بکشد، که نمی‌کشيد. رفسنجانی را هم که تا حد راه انداختن يک نشريه نقد می‌کرد. بنابراين حسين درست تشخيص داده بود که اگر بخواهد برگردد ايران بايد از کدام فصل مشترک حرف بزند و با چه گروه‌هايی نشست و برخاست کند. بيرون از ايران هم که او را در بازی‌ شرکت ندادند و طبيعی بود که او به گزينه‌های ديگر فکر کند، که کرد. حسين را که به عنوان يک نمونه ببينيد آنوقت متوجه می‌شويد که چقدر اين حرف‌ها در مورد او مصداق دارند.

خوب دفاع حسين از احمدی نژاد مربوط بود به موافقت او با رويه‌ی احمدی نژاد در کوتاه کردن دست معمم‌ها از حوزه‌ی اجرايی و دولت. اين خواسته‌ مورد توجه خيلی‌های ديگر هم هست. اجرايی کردن اين رويه همين چيزی‌ست که الان صدای جنتی را هم درآورده و کم‌کم می‌شود انتظار داشت که بيشتر از قبل به احمدی نژاد ايراد بگيرد. احمدی نژاد و سپاه بعد از بالا رفتن از پله جنتی حالا دارند زير پای او را خالی می‌کنند و در نتيجه صدای جنتی هم درآمده. محاسبه حسين به عنوان نمونه‌ای از يک گروه در دفاع کردن از احمدی نژاد و نقد کردن جنتی درست بود و حالا می‌توانيد نتيجه‌اش را ببينيد. نامه‌ی رفسنجانی به خامنه‌ای هم به همين موضوع اشاره داشت و چندان دور از ذهن نيست که خامنه‌ای هم لای چرخ دنده‌های سپاه خرد بشود.

اين که نوشتم حسين مربوط به يک لايه اجتماعی‌ست و اين موضوع را جذاب می‌کند مربوط به چيزی‌ست که الان می‌نويسم. اهل بازار به طور سنتی از معمم جماعت به عنوان سپر حفاظتی کسب و کار استفاده می‌کنند و در عوض مخارج زندگی آن‌ها را متقبل می‌کنند. موضوع امروز و ديروز هم نيست و تا قبل از مشروطه هم می‌شود رد آن را ديد. خمس و زکات و سهم امام همان مخارجی‌ست که بازاری‌ها برای آن سپر حفاظتی می‌پردازند. معمم‌ها فصل مشترک بازاری‌ها و ساير بنگاه‌های اقتصادی غيربازاری‌ست. يعنی معمم‌ها می‌توانستند ميان سياسيون و بازاری‌ها رابطه برقرار کنند که باز اوج اين رابطه را در دوران مشروطه و بعد کودتای 28 مرداد می‌توانيد ببينيد. سپاه از همين ظرفيت استفاده کرد چون در دوران جنگ اين رابطه برقرار شده بود و خمينی هم فصل مشترک ميان بازار و سپاه بود. بهترين نمونه‌اش هم بنياد مستضعفان است. منتهای مراتب رقابت ميان بازار و سپاه برای تقسيم سپرهای حفاظتی و در نتيجه مستحکم‌ کردن مواضع اقتصادی در دوران احمدی نژاد به اوج خودش رسيده و به وضوح می‌شود ديد که سپاه بعد از استحکام مواضع اقتصادی حالا دارد با قدرت تمام بازاريان را از صحنه خارج می‌کند. نکته‌ی جالب اين است که سپاه نه تنها بازاری‌ها بلکه آن فصل مشترک را هم دارد از ميان می‌برد چون ديگر نيازی به معمم‌ها ندارد و با پشتوانه ايدئولوژيک، زور اسلحه و پول می‌تواند هر فعاليت اقتصادی را موجه جلوه بدهد. علاوه بر اين که جامعه‌ی ايرانی هم در اين سی سال گذشته به اندازه کافی از معمم‌ها فاصله گرفته و فضای دلالی هم يک شبه بازار در جامعه ايجاد کرده که به از طريق مراکز غير بازاری تغديه می‌شوند. بنابراين از ميدان به در کردن‌ معمم‌ها و بازاری‌ها برای جامعه‌، به طور کل، موضوع مهمی‌ نيست و از قضا مورد تقاضای جامعه هم هست.

اين اوضاع را می‌شود از استيصال خانواده حسين که به هر حال از جمله بنيانگزاران هيئت مؤتلفه هستند متوجه شد. مؤتلفه توانست حسنعلی منصور، نخست وزير، را از سر راه بردارد. قدرتش را داشت که کاشانی را در مقابل مصدق تجهيز کند و به اندازه دربار پول خرج کند. خوب حالا سپاه آنقدر به قدرتی که دارد وقوف پيدا کرده که نيازی نمی‌بيند يکی از مهم‌ترين ارگان‌های بازيگر در سياست معاصر ايران را هم پشت در نگه دارد و باعث تعجب همه بشود که چرا به آن‌ها هم جواب نمی‌دهد. نمونه‌ی جالب‌ اين برخورد را می‌توانيد در حرف‌های محمدنبی حبيبی، دبيرکل مؤتلفه، در مصاحبه با خبرآنلاين بخوايند که در جواب احمدی نژاد که گفته بود گروه ها هیچ نقشی در اداره امور کشور ندارند گفته است "رئيس جمهور جز به رایحه خوش روی خوشی به احزاب و گروه‌های حتی اصولگرا نشان ندادند". در واقع سپاه دارد نيروهای حاضر در صحنه سياسی را از ميدان خارج می‌کند، ولو به زور. گرايش‌های غير خودش را هم حتی اگر موافق با سپاه هم حرف زده باشند باز هم کنار می‌زند که جای شک و شبهه باقی نگذارد که قدرت را بدون شريک می‌خواهد. يعنی حتی اگر مثل حسين که اين دو سال آخر مدام از برنامه اتمی و موشکی ايران دفاع می‌کرد از اين اوضاع دفاع هم بکنيد باز هم بيگانه‌ايد.

بازداشت حسين به مثابه يک نمونه جالب با ارتباطات قابل توجه پيامی‌ست که سپاه دارد برای بازيگران صحنه‌ی سياسی ايران می‌فرستد. در واقع حسين با يک سفر به اسرائيل يا چهار تا ليچار به اين و آن گفتن يکباره تبديل نشده است به قله روشنفکری ايران که حالا با بازداشت او خيلی ديگر آسمان به زمين بيايد منتها بازداشت حسين معنی‌اش اين است که سپاه به هيچ نوع مشارکتی در قدرت فکر نمی‌کند نه از نوع سنتی و نه از نوع مدرن، ولو اين که از اين رو به آن رو بشويد يا بلندگو برداريد و به همه دنيا بد و بيراه بگوييد.

سپاه دارد می‌گويد می‌تواند شما را بخرد ولی فکر سهامداری را از سرتان بيرون کنيد. مشکل حسين در عدم تشخيص همين دوگانگی بود.



24.6.10

تاريخی‌ترين اتفاق سياسی- اجتماعی استراليا رخ داد

امروز واقعن بزرگ‌ترين اتفاق سياسی- اجتماعی معاصر در استراليا رخ داد. برای اين که عمق اين تغيير را متوجه بشويد بهترين توصيف اينه که بنويسم انگار جمهوری اسلامی برای بقای سياسی خودش اعلام کرده هر کسی از امروز می‌تونه بياد وام بگيره برای ساخت استخر روباز مختلط. البته يواش يواش اون هم رخ می‌ده.

خوب جوليا گيلارد، معاون کوين راد نخست وزير سابق استراليا، به عنوان رهبر حزب کارگر انتخاب شد و حالا گيلارد به عنوان رهبر حزب عهده‌دار پست نخست وزيری استراليا شده. گيلارد اولين زنی‌ هست که در استراليا به اين مقام رسيده.

اين که جوليا گيلارد اولين نخست وزير زن استرالياست از جنبه‌ی سياسی در درجه دوم اهميت هست، گرچه از جنبه‌ی تبليغاتی موضوع مهمی‌ست و حزب کارگر برای انتخابات اکتبر رأی بيشتری از زنان و بخصوص زنان مهاجر کسب خواهد کرد.

انتخاب جوليا گيلارد در نتيجه کاهش چشمگير آراء کوين راد در آخرين نظرسنجی‌های ملی در استراليا بود و بدون تغيير در رهبری حزب کارگر به صراحت می‌شد نتيجه گرفت که اين حزب در انتخابات اواخر امسال از دولت کنار زده بشه و به جای آن‌ها حزب ليبرال به قدرت را به دست بگيره.

دو موضوع بسيار مهم پيشزمينه اين تغيير رهبری بوده که به نظر من اوضاع اجتماعی استراليا را به کلی دگرگون می‌کند، يا حداقل زمينه‌ساز تغييرات اجتماعی عميق در جامعه استراليا بشه. بخصوص که يک شکست ايالتی برای محافظه‌کارها و دين‌مدارهای حکومتی بود.

اولين پيشزمينه اين است که حزب کارگر از دوران رهبران کاريزماتيک عبور کرده و کوين راد، نخست وزير سابق استراليا، آخرين کسی بود که تونست با استفاده از تأکيد بر مغايرت علايق ملی و واقعيات بين‌المللی به اين مقام برسه. در دوران نخست وزيری جان هوارد که رهبری حزب ليبرال را بعهده داشت يکی از دلايلی که به سقوط دولت منجر شد حمايت حزب ليبرال از سياست‌های امريکا و بريتانيا در مورد اعزام سربازان استراليايی به عراق و افغانستان بود. شعارحزب کارگر اين بود که سربازان را به خانه برمی‌گردانيم و تونست رأی مردم را کسب کند ولی نه تنها تغييری در سياست‌ اعزام نيروی نظامی به عراق و افغانستان اعمال نکرد بلکه در بعضی شرايط تعداد بيشتری نيرو به اين دو کشور فرستاد.

افزايش تلفات نظامیان استراليايی در عراق و افغانستان و نگرانی‌های اجتماعی ناشی از آن منجر شد تا کوين راد موضوع اعزام سربازان را به عنوان تعهد استراليا به روابط بين‌الملل مطرح کنه. خوب پايان دوران رهبران کاريزماتيک در استراليا که خيلی خاورميانه‌ای و جهان سومی‌ هم هست و توجه بيشتر به تعهدات بين‌المللی در حالی رخ داده که استراليا در دو دهه‌ی گذشته از گسترش روابط بين‌المللی برای شکوفايی اقتصادی اين کشور استقبال کرده. اوج اين همکاری بين‌المللی هم در دوران نخست وزير کوين راد، رهبر حزب کارگر، در فروش اورانيوم به چين رخ داد و اين در حالی بود که دولت قبلی استراليا به رهبری جان هوارد همواره در معرض انتقاد احزاب مخالف و بخصوص حزب کارگر برای گسترش مبادلات تجاری و فروش اورانيوم به چين بود. اين درست همون اتفاقی هست که خود ما ايرانی‌ها خوب در مورد دار و دسته احمدی‌نژاد تجربه‌ش کرديم.

دومين پيشزمينه مربوط به افزايش تمايل زنان در استراليا برای ورود به حوزه‌ی سياسی‌ست. استراليا از جنبه‌ی اجتماعی جامعه‌ای محافظه‌کار هست که سنت‌های خانوادگی همچنان نقش کليدی در اداره امور آن بازی می‌کنن. کوين راد، نخست وزير سابق استراليا، نماينده انتخابی همين شهر بريزبن در مجلس استراليا بود بريزبن هم که مرکز ايالت کوئينزلند هست. علاوه بر نخست وزير تعداد زيادی از وزرای دولت راد هم نمايندگان همين ايالت در مجلس بودند. علاوه بر اين ايالت کوئينزلند به عنوان خاستگاه محافظه‌گرايی استراليا شناخته می‌شه و به طور سنتی حامی حزب کارگر بوده.

آخرين نظرسنجی ملی در استراليا که نتايج آن هفته گذشته منتشر شد نشان داد ميزان حمايت از دولت کارگری به رهبری کوين راد در همين ايالت کوئينزلند از تمام ايالت‌های ديگر استراليا کمتر شده. افزايش محبوبيت تونی آبوت، رهبر حزب ليبرال که حزب مخالف در مجلس استرالياست، به اين باور عمومی دامن زده بود که حزب ليبرال در انتخابات اکتبر امسال برنده خواهد شد. چهره‌ی مدرنی که تونی آبوت از خودش نشان داد خيلی برای استراليايی‌هایی که به دنبال مدرن شدن هستند و چون نتيجه نمی‌گيرند از اين کشور راهی امريکا ميشن جالب بود.

بنابراين تنها راه حزب کارگر برای حفظ دولت، تغيير در رهبری اين حزب بود که شب گذشته در انتخابات داخلی اين حزب و با پيروزی جوليا گيلارد انجام شد. يعنی حزب محافظه‌کار کارگر برای رأی گرفتن مجبور شد رهبری را به يک زن بدهد که مهم‌ترين سنت شکنی تاريخ استرالياست. برای حزبی که از جنبه اجتماعی به عنوان حزبی محافظه‌کار شناخته شده و همواره از حمايت سنتی‌ترين بخش‌‌های جامعه استراليا برخوردار بوده چرخش در رهبری و هدايت حزب توسط يک زن می‌تواند آشکارا نشان دهنده آخرين مراحل تغيير ماهوی جامعه‌ی استراليا به جامعه‌ای مدرن به حساب مياد. اين يعنی فشار مدرنيسم.

يک کمی هم از خود گيلارد.

جوليا گيلارد، نخست وزير جديد استراليا، پيش از اين معاون نخست وزير اين کشور بود. ايشان در سن چهار سالگی همراه با پدر و مادرش از ايالت ولز بريتانيا به آدليد استراليا مهاجرت کرد. دليلش هم ابتلای جوليا به يک بيماری ريوی بود که پزشک‌ها به خانواده‌ش توصيه کرده بودند آب و هوای بهتر برای اون مفيده. همين هم منجر به تصميم خانواده برای مهاجرت به استراليا شد. جوليا گيلارد در رشته حقوق تحصيل کرده و در سال 2001 از حوزه انتخابيه Lalor در غرب ملبورن مرکز ايالت ويکتوريا به مجلس استراليا راه پيدا کرد.

از آقای همسر هم بشنويد که آرايشگر است. هر دوی‌شان هم به دليل تصميم خانوادگی هرگز بچه‌دار نشدند. حالا اگر انگليسی‌تان خيلی خوب است منبعد يک گرفتاری هم با گيلارد داريد چون لهجه‌ی غليظ استراليايی‌ ايشان در حد جام جهانی‌ست.


22.6.10

در قاب عکس استراليايی: خوب چطوری ميشه فاميل‌هامون زياد بشن؟

يک کمی که با استراليايی‌های قديمی حرف می‌زنيد و سر درد و دل‌شان باز می‌شود متوجه می‌شويد اين دوری استراليا از باقی خشکی‌های دنيا اثر فرهنگی خودش را خيلی عميق در روح‌شان باقی گذاشته و درست بر خلاف طبقه متوسط مثلن ايران يا حتی کشورهای فقير آسيای جنوبشرقی يا اروپا که به مناسبت زيارت کردن هم که شده دو تا کشور ديگر دنيا را ديده‌اند، بسياری از استراليايی‌ها پای‌شان را از اين کشور بيرون نگذاشته‌اند. يک بخش ديگر داستان هم مربوط است به اين که بسياری از استراليايی‌ها خوشحال‌ترند که نسبت فاميلی‌شان به کشورهايی غير از بريتانيا برسد چون طعنه‌ی مهاجران در مورد دليل انتقال اولين گروه‌های بريتانيايی‌ به استراليا موضوع جالبی نيست. البته دعوای مرغ و تخم مرغ است چون ده‌ها سال‌ است که از بعد از جنگ‌های جهانی‌ اول و دوم بسياری از اروپايی‌ها با پای خودشان آمده‌اند به استراليا و تکليف جهان سومی‌های مهاجر هم که معلوم است که چرا آمده‌اند. منتهای مراتب هر از گاهی يک ساز جديدی برای يکی از طرفين دعوا کوک می‌شود. دو سال پيش امام جماعت مسلمان‌های سيدنی گفته بود حالا ما هر جوری که آمده‌ايم لااقل پول بليت‌مان را خودمان داديم. شغل ايشان را تغيير دادند که هيزم بيشتری نريزد توی اين آتش. امروز توی قهوه‌خانه دانشگاه داشتم با يک خانمی گپ می‌زدم که چه کاره‌ست و اين‌ها که حرف‌مان کشيده شد به اين که من کجايی هستم. گفتم من اهل جنوب ايران هستم. گفتم می‌دانی جنوب ايران کجاست؟

 
زن: نه. کجاست؟

من: اسم خليج فارس رو شنيدی؟

زن: آره.

من: خوب جايی که من زندگی می‌کردم در حاشيه شمالغربی خليج فارس بود. تو اصلن کجايی هستی؟

 
زن: من اهل ايالت ويکتوريا هستم. البته اهل ملبورن نيستم. يک شهر کوچکی بالای ملبورن ولی از سال 1972 با همسرم آمديم بريزبن ... تو اصلن از همون جنوب ايران هستی؟

من: آره. خانوادگی اهل استانی هستيم که بهش ميگن خوزستان. خودمون ميگيم قسمت برزيل ايران.

زن: چرا برزيل؟

من: خوب خيلی اهل بزن و برقص و فوتباليم. سبزه هم هستيم.

زن: تو که سبزه نيستی.

من: من توی سايه وايسادم سفيد موندم ... ها ها ها ها ...

زن: ... ها ها ها ها ... من اگه بهت بگم اصلن هل کجا هستم خنده‌ت می‌گيره.

 
من: چرا؟ مگه اهل ويکتوريا نيستی؟

زن: خودم و همسرم اهل ويکتوريا هستيم ولی خانواده‌ی من يک طرفش به فرانسه می‌رسه يک طرفش به سوئيس. شوهرم يک طرف خانواده‌ش به نروژ می‌رسه يک طرفش به آلمان.

من: دو نفری به اندازه اروپا وسعت دارين. فکر می‌کردم يک نسبتی هم با انگليس يا اسکاتلند داشته باشين.

زن: نه اصلن. البته بعدها که پدربزرگ من آمد استراليا و رفته بود تاسمانيا زندگی کنه اونجا با يک خانمی که مادر مادر بزرگش از انگلستان به استراليا آورده شده بود ازدواج می‌کنه. اينجوری به انگلستان ربط پيدا می‌کنيم. فکر می‌کنی اون خانم رو برای چی آورده بودن استراليا؟


من: نمی‌دونم.

 
زن: توی فصل زمستون يک جفت کفش دزديده بوده. خيلی غم انگيره که برای يک جفت کفش آدم رو از خانواده‌ش جدا کنن بفرستن يک جای دور.

 
من: چطوری متوجه شدين آباء و اجدادتون به کجا می‌رسن؟

زن: دخترم سال‌هاست داره شجره نامه ما رو درمياره. کلی اطلاعات از اين طرف و اون طرف پيدا کرده که نسل‌های گذشته ما از کجا اومدن و چه کاره بودن.

 
من: فاميل جديد هم پيدا کردين توی اروپا؟

زن: بعضی‌ها رو پيدا کرديم. البته خيلی سخته که بشه نسبت فاميلی رو دقيق درآورد ولی با اطلاعاتی که داشتيم به نظرمون می‌رسه به بعضی‌ها رسيديم که جالبن. يک نفر رو پيدا کرديم توی آلمان که اون هم دنبال يک اسمی می‌گشت که ما هم دنبالش بوديم. به نظرمون هر دوی ما درست رسيده بوديم ولی متأسفانه نه اون انگليسی می‌دونست نه ما آلمانی می‌دونستيم. نشد خوب ته و توی موضوع رو دربياريم. يک کاغذی برای دخترم فرستاد که همراهش يک عکس بود. اين عکس همون کسی بود که ما فکر می‌کنيم يکی از اجداد ما باشه. تو عکسی از اجدادت داری؟

من: از پدربزرگم دارم ولی قبل از اون رو نه. فکر نمی‌کنم اصلن وجود داشته باشه. يکی از پسر عموهام دنبال اين چيزها بود ولی بعيده عکسی داشته باشه.

زن: آلمانی‌ها خيلی از اين جنبه که مدارکشون رو نگهداری می‌کنن خوبن. حتی بهتر از انگليسی‌ها هستن.

 
من: فاميل‌تون بزرگه؟

زن: نه. من فقط يک خواهر دارم. شوهرم هم يک خواهر داره. خواهر من ازدواج نکرده. من هم يک دختر دارم. خواهر شوهرم ازدواج کرده ولی بچه نداره.

من: فکر می‌کنی فاميل داشتن توی اروپا چقدر برای دخترت اهميت داره؟


زن: خوب دوست داره بفهمه تنها نيست، بلاخره يک جايی فاميل داره. دخترم گرافيسته، گاهی ميگه اگه بدونم اصلن اهل کجا هستيم ممکنه اثر اون فرهنگ رو بتونم توی کارهام بيارم. ولی من فکر می‌کنم دوست داره از تنهايی دربياد. حالا که بارداره. دو تا هم بچه داره. داره خانواده‌ش رو بزرگ می‌کنه.

من: لابد شماها هم دوست دارين خانواده‌ش بزرگ‌تر بشه؟

زن: آره خوب. خواهرم گاهی ميگه بايد ازدواج می‌کردم که از تنهايی دربيام. آدم توی استراليا بايد خانواده داشته باشه وگرنه خسته ميشه از تنهايی. شما ايرانی‌ها خانواده بزرگ دارين؟

من: ما اصلن همه با هم فک و فاميليم.

زن: يعنی فقط با خانواده خودتون ازدواج می‌کنين؟

من: خوب اونجوری که زياده ولی سبک زندگی توی ايران خيلی با استراليا فرق داره. همه توی زندگی همديگه هستن. ما از اونطرفی خسته شديم.

زن: مثل قبيله‌ها.

من: خوب اونجوری هم داريم ولی الان يک جور زندگی جمعی توی شهرهاست که نمونه‌ش رو توی کشورهای شبيه به ايران می‌بينی. توی اروپا و امريکا و کانادا نميشه پيدا کرد. البته يونانی‌ها و ايتاليايی‌ها خيلی به ما شبيهن. بايد يک مدتی اونجا زندگی کنی که متوجهش بشی.

 
زن: ميشه رفت ايران؟

 
من: آره. اتفاقن شايد اونجا خيلی فاميل پيدا کنين.

زن: يعنی شما خيلی مهاجر اروپايی دارين؟

 
من: نه ولی خيلی لازم نيست دنبال فاميل بگردين با يکی از ايرانی‌ها که دوست بشين در مدت يک هفته با باقی مردم و همسايه‌ها فاميل ميشين.

 
زن: يعنی ممکنه شجره نامه هم داشته باشن که توش بتونيم فاميل‌هامون رو پيدا کنيم.

 
من: اصلن نيازی به شجره نامه نيست. هر چقدر که بخواين فاميل پيدا می‌کنين. اصلن يک مدتی که اونجا باشين از بس هر روز فاميل‌هاتون زياد ميشن يک مدتی برای استراحت مياين استراليا.

زن: ... ها ها ها ها ... خوب چطوری ميشه فاميل‌هامون زياد بشن؟

 
من: ... ها ها ها ها ... تو و همسرت يک سفر بريد ايران نگران چطوریش نباشين ...

زن: ... ها ها ها ها ... ولی خيلی هيجان انگيزه ...

 
من: ... ها ها ها ها ... خوب آره هست ديگه. شايد اصلن همونجا موندگار شدين ... خوب من برم دنبال کارام ...

 
زن: ... خيلی خوب بود گپ زديم ...


من: ... حالا باز هم همديگه رو ديديم حرف می‌زنيم درباره‌ش ... اگه خواستی بری ايران الان فصل خوبيه ها ...



20.6.10

نيک آهنگ کوثر، ابراهيم اصغرزاده- نور چشمان ما

در سال 1385 ابراهيم اصغرزاده يک تشکيلاتی به راه انداخت که اسمش را گذاشته بود "جنبش شهروندان ناراضی". خوب اين تشکيلات می‌تواند به عدد آدم‌های روی زمين فراکسيون داشته باشد چون معلوم نيست شهروندان بابت چه جور نارضايتی می‌توانند با اين جنبش همراه بشوند. نارضايتی سياسی، خرابی آسفالت خيابان‌ها، درمان بيماری‌های لاعلاج، مشکلات خانوادگی، درس نخواندن بچه‌ها در اثر برنامه‌های تلويزيونی، کار نکردن بموقع قرص ملين. خوب همينطور که ادامه بدهيد شما هم می‌توانيد عضو اين جنبش باشيد چون خوب که بگرديد بلاخره يک نارضايتی از يک چيزی داريد و شهروند يک جايی هم هستيد. همين دو شرط برای ورود به جنبش شهروندان ناراضی آقای اصغرزاده کافی‌ست. جهانی هم که هست چون همه جا می‌شود ناراضی پيدا کرد. منتها خود ايشان پيش از انتخابات اخير در مورد دولت احمدی نژاد اعلام کرده بود که "افرايش معنادار آرای حاميان دولت فعلی به منزله تمايل رای دهندگان جهت پرداخت هزينه ادعاهای دولت براي تغيير مديريت جهان و خريدن تهديدات و تحريم‌های بيشتر به جان است". يعنی ايشان و احمدی نژاد بر سر مديريت جهان کاملن تشريک مساعی دارند فقط نحوه تقسيم شهروندان را يک جوری بايد تنظيم کنند که آدم دو جا عضو نشود.



حالا تازگی‌ها يک موج سومی هم به راه افتاده که حوزه‌ی کاری‌اش در وبلاگستان است و از قرار مديريت اجرايی‌اش هم با نيک آهنگ. مطابق معمول آن دو رهبر قبلی در اين مورد هم نيک آهنگ مايه‌ی دلخوری يک گروهی شده. اصولن دلخور کردن آدم‌ها نشانه‌ی فعال بودن مديريت است. بلاخره همه را که نمی‌شود خوشحال کرد.



خوب واقعن چرا کاريکاتور نيک آهنگ درباره بيانيه ميرحسين مايه دلخوری شده؟ البته اگر جواب نيک‌ آهنگ را ملاک بگيريم که تازگی‌ها واژه‌ی سبزالهی را برای گروهی از سبزها به کار می‌گيرد آنوقت جواب می‌تواند اين باشد که افراطی‌های جنبش سبز حاضر نيستند انتقاد بشنوند. يک گروه ديگری هم ممکن است به اين باور باشند که اين روش می‌تواند به مخالفان سبزها خوراک تبليغاتی بدهد که شروع کنند به کوبيدن کليت جنبش سبز. چند تا احتمال ديگر هم هست که طرفدارانی برای خودش دارد و اگر همه‌ی اين‌ها را کنار هم بگذاريم می‌شود آن را فشار افکار عمومی برای حذف کاريکاتور از نشريه اينترنتی "روز" قلمداد کرد.



البته، به نظر من، پيشزمينه اين مخالفت‌ها يک چيز ديگری‌ست که حالا همه را نسبت به کارهای نيک آهنگ گله‌مند کرده. اين واژه گله‌مند را من می‌نويسم که ممکن است خيلی تندتر از آن را در لابلای مخالفت‌ها پيدا کنيد.



پيشزمينه‌اش چيست؟



نيک آهنگ در رسانه‌های مختلف بارها مخالفت خودش را با کاريکاتورهای پيامبر اسلام که در نشريات دانمارکی منتشر شد اعلام کرده. همينقدر که در منابع اينترنتی جستجو کنيد متوجه می‌شويد غربی‌ها کاريکاتور خدا را هم در نشريات‌شان منتشر می‌کنند، پيامبران که جای خود دارند و در ادبيات و فيلم هم مدام هستند. حالا نيک آهنگ فقط به پيامبر اسلام حساسيت نشان داده. لابد يک تفاوتی ميان پيامبران قائل است، يا مثلن ميان اندازه تحمل پيروان‌شان يک تفاوت‌های جزيی مثل رگ گردن و شمشير کشيدن با يک لبخند روز شنبه صبح توی قهوه‌خانه و خواندن روزنامه آخر هفته را می‌بيند. خوب چرا نيک آهنگ که به پيامبر اسلام حساسيت دارد به کاريکاتورهای عيسی و موسی و نوح اعتراض نمی‌کند؟ پيامبر با پيامبر که فرقی ندارد. با اين همه هيچ جايی نيک آهنگ به اين که اعتراضات نسبت به کاريکاتورهای دانمارکی را به محمدالهی‌ها منتسب کرده باشد پيدا نمی‌کنيد. حساسيت نسبت به کاريکاتورهای دانمارکی را به همه‌ی مسلمان‌ها تعميم دادن هم مبنای منطقی ندارد چون اگر بود بايد همه‌ی اهل بلاد اسلام همين حالا چاقو به دست منتظر سلمان رشدی بوده باشند، که نيستند. در نتيجه در ايران که جمهوری اسلامی به هر زوری که هست می‌خواهد يک حرفی در اعتراض به غرب بزند به جز چند مورد حساسيت به نخوردن محصولات نستله و شيرينی دانمارکی خبر جدی ديگری در اينباره منتشر نشده. سنگ زدن به در و ديوار سفارت‌ها و مقداری از ديوار بالا رفتن هم که موسيقی متن همه‌ی تفرج‌های سياسی اين سی ساله بوده که به مبارکی نصيب سفارت دانمارک هم شد. يعنی به اين ترتيب می‌شد اعلام کرد يک گروهی از مسلمانان با کاريکاتورها مخالف بودند. لابد يک گروه عيسی‌الهی و موسی‌الهی هم هستند که با کاريکاتورهای پيامبران‌شان مخالفند.



اما داستان يک کمی جالب‌تر می‌شود وقتی که نيک آهنگ برای تصويرگری مراجع تقليد هم- که اصولن آدم‌های زمينی هستند- استفتاء می‌کند که کسب تکليف شرعی هم کرده باشد مبادا مقلدان يا مؤمنان را رنجانده باشد. هنوز هم که با احتياط آن‌ها را در کاريکاتورهايش می‌آورد. خوب مراجع فعلی در ايران هم که همگی اهل سياست هستند يا در اين سی سال گذشته بوده‌اند. از رئيس جمهوری و وزير و وکيل گرفته تا آخوند ده که خطبه‌های نماز جمعه را می‌خواند.



با همه‌ی اين‌ها وقتی به مکلاها می‌رسد هيچکدام از اين نگرانی‌ها را ندارد. اگر به مراجع دنيوی و سياسيون حساسيت دارد چرا به همه‌شان ندارد؟ چه فرقی‌ست ميان پاپ با يک آيت‌الله؟ آدمی که از حوزه فارغ التحصيل می‌شود با آدمی که از مدرسه معمولی فارغ التحصيل شده چه تفاوتی با هم دارند؟ چرا بايد برای کاريکاتور کشيدن از يکی از آن‌ها مجوز شرعی گرفت ولی برای آن يکی نه؟ اين چندگانگی در برخورد خودش جای سؤال دارد که اگر به پيامبران حساسيت دارد چرا به همه‌شان ندارد؟ اين سؤال‌ها و خيلی از سؤال‌های مشابه است که کارهای نيک آهنگ را از حوزه‌ی روزنامه نگاری خارج می‌کند و کسانی که نظرات او را دنبال می‌کنند هر بار بايد از خودشان بپرسند آيا حساسيت‌های نيک آهنگ با همديگر سازگاری دارند؟



بد يا خوب، نيک آهنگ تبديل شده است به يک فعال سياسی و اين که روی شيشه عسل يک اسم ديگری بنويسيد ربطی به ماهيت چيزی که توی شيشه هست ندارد. شتر سواری هم دولا دولا نمی‌شود. منتها من به عنوان يکی از علاقمندان نيک آهنگ اميدوارم او به سرنوشت ابراهيم اصغرزاده دچار نشود که اصولن معلوم نيست با چه چيزی موافق است با چه چيزی مخالف و اوج اين بلاتکليفی‌اش شده است "جنبش شهروندان ناراضی".



15.6.10

يک سؤال برای صيقل دادن روح تاج‌زاده

با همه‌ی خرابی‌هايی که دار و دسته احمدی‌نژاد و سپاهيان و اهل عمامه‌ای‌های حامی او- که همه را می‌شود همان کودتاچی‌ها نامگذاری کرد- به بار آورده‌اند اما همين دار و دسته از جنبه اجتماعی شرايط ايران را بهتر می‌شناسند و دقيقن هم به همين دليل است که همه کاری با مخالفان‌شان می‌کنند. از قضا که برخورد با بعضی از معمم‌های گروه مخالف از همين شناخت اجتماعی نشأت می‌گيرد که متوجه شده‌اند حمله به مراجع آنقدرها هم موضوع جامعه ايرانی نيست. حالا البته من نظر خودم را می‌نويسم و اگر مخالفتی داريد حرفی نيست.



ديروز که نامه تاج‌زاده را می‌خواندم خيلی زياد به نظرم رسيد که ناج‌زاده خيلی دوست دارد مردم را احساساتی کند. يعنی هنوز دارد توی فضای سال 57 زندگی می‌کند. البته حرف‌های احساسی‌اش نه تنها هيچ دردی از مشکلات اين سی سال را دوا نمی‌کند بلکه خودش را هم دارد به خلسه می‌برد. اصولن در اين سی سال گذشته، و به همت همين حضرات جمهوری اسلامی، جامعه ايرانی صاف از زندگی آسمانی به زندگی زمينی نزول اجلال کرده و اين اتفاقن دستاورد خوبی بوده برای همه‌ی ما که مدام به سرعت هر آدم و پديده‌ای را به اوج تقدس می‌رسانيم و بعد هم دست خودمان به آن نمی‌رسد. حالا که همه چيز زمينی شده باز دوباره تاج‌زاده می‌خواهد همه را ببرد به آسمان. می‌نويسم که ببينيد چقدر نگاهش آسمانی‌ست و به هيچ دردی نمی‌خورد. حالا البته خيلی‌ها را هيجانزده کرده که تاج‌زاده دارد عذرخواهی می‌کند منتها با همه اين آسمان و ريسمان بافتن‌ها از خود ايشان هم يک سؤال می‌پرسم.



اول که نوشته: "نظامي كه نظاميان صاحب اصلی آن شمرده ‌شوند و «ايران» را يك پادگان بزرگ ‌ببيند كه در آن «چون و چرا» معنا ندارد، با نظامی كه مردم صاحبان اصلی آن به شمار می‌روند و پادگان‌هايش نيز مينياتوری از جامعه و به روی مطالبات شهروندانش گشوده است، چگونه می‌تواند «يكی» باشد؟"



هيچ جای دنيا پادگان‌هايش مينياتوری از جامعه نيستند. اصلن همين مينياتوری بودن محض مزه‌پرانی احساسی‌ست. هيچ جای دنيا هم پادگان‌هايش به روی مطالبات شهروندانش گشوده نيست. اگر منظور تاج‌زاده اين است که مثلن نظامی‌ها در مقابل مردم جوابگو نيستند و اين اشکال کار است خوب همين خود جمهوری اسلامی بوده که از ابتدا دم و دستگاه نظامی کشور را من‌درآوردی کرده. کجای دنيا يک آدم معمولی را يک شبه تبديل می‌کنند به دريادار. شمخانی وزير دولت اصلاحات بوده و اگر ايرادی به پادگان‌ها و نظامی‌ها هست مربوط است به همين چشم بستن امثال خود تاج‌زاده به موضوعاتی شبيه به اين.



باز نوشته: "نظامي كه اگر به شخصيت، ميانگين تحصيلات و هوش زندانيان سياسی‌اش نگاه كنيم، به اين نتيجه برسيم كه پاک‌ترين و سرآمدترين قشرهايش در زندان‌ها نمايندگی می‌شوند، با نظامی كه شايسته‌ترين نخبگانش بر كرسی‌هاي پارلمانی يا مديريت اجرايی آن تكيه می‌زنند یا در جامعه مدنی از امنیت کامل بهره مندند، هرگز يكی نیست."



جمهوری اسلامی از روزی که آمده بر سر کار شخصيت، ميانگين تحصيلات و هوش زندانيان سياسی‌اش را که نگاه کنيم به همين نتيجه می‌رسيم که هر چه باسواد بوده را يا کشته يا زندانی کرده. شايسته‌ترين نخبگانش هم يکی‌شان خلخالی بوده که بر کرسی پارلمانی و قضاوت تکيه زده بود. يعنی تاج‌زاده از يک سال پيش که خودش هم راهی زندان شده يک باره اين همه فضايل را در زندانی‌ها کشف کرده يا به قبلی‌ها هم همين را روا می‌داند. اين همه بهايی و دگرانديش در زندان‌ها هستند، در همان دوران خود تاج‌زاده هم در زندان بوده‌اند، لابد اين‌ها مستحق اين فضايل نبودند. امنيت کامل هم البته پيشکش.



نوشته است: "نظامي كه در آن، احزاب مايل به تلاش در چارچوب قانون اساسي در دوران صلح و تثبيت سيستم سياسي، نتوانند رسماً و آشکارا به فعاليت سياسي بپردازند و شرط آزادي اعضا و رهبرانشان از زندان‌ها و بازداشت‌هاي غيرقانوني، انحلال يا توقف‌ فعاليت‌ حزبشان باشد كجا با نظامي يكسان است كه در دهه اول انقلابش و در شرايط جنگي و وجود تروريسم، سران احزاب منتقد هرگز دستگير نمی شوند؟"



يا تاج‌زاده در دهه اول انقلاب در ايران زندگی نمی‌کرده يا اصولن تازه يک سال پيش به دنيا آمده. بنی‌صدر در همان دهه اول انقلاب فراری شد. امير انتظام هم در همان دهه به زندان افتاد. موسی خيابانی هم همان وقت در درگيری خيابانی کشته شد. نورالدين کيانوری را سال 1361 دستگير کردند. ترورهای خارج از کشور را هم اضافه کنيد و انحلال و توقف فعاليت احزاب و تعطيلی دانشگاه‌ها و انقلاب فرهنگی و همينطور ادامه بدهيد که متوجه بشويد تاج‌زاده چقدر بيحساب نوشته.



نوشته: "در نظام مورد نظر من ... اختلاط دختران و پسران در دانشگاه مسأله مقاماتش نيست و دانشجويان رسماً تهديد نمي‌شوند كه چون نمره مي‌خواهند بايد خواست‌هاي مديريت را اجابت كنند."



انصافن هر کسی از بعد از بازگشايی دانشگاه دانشجو بوده خودش به اين حرف تاج‌زاده جواب بدهد. يکی از همين آقايان اصلاح طلب که من و ايشان هر دوی‌مان خوب همديگر را می‌شناسيم به مدت يک ماه هر روز جلوی در ورودی دانشگاه شهيد ملی سابق می‌ايستاد که مبادا با آستين بالا زده وارد دانشگاه بشويم. همين ايشان که الان در به در به دنبال تيغ ريش تراشی‌ست همان وقت‌ها از بس که به دخترها و پسرها تذکر داده بود گاهی از فرط بيکاری توی دستشويی‌های دانشکده هم سرک می‌کشيد نکند کسی ايستاده دارد کارش را می‌کند. حالا نظام مورد نظر تاج‌زاده را کجا پيدا کنيم که ايشان خيالش راحت بشود؟



نوشته: "به هر روي، اگر امروز مي‌توانم به رغم خطاها و افراط‌كاري‌ها همچنان از انقلاب اسلامي دفاع كنم و در عين حال اعتراض كنم كه چرا بدن مجروح حجاريان را از بستر درمان گسستند و با سلول زندان آشنا كردند ...".



خودتان برای يک نمونه عکس‌های جهانگير رزمی را ببينيد که آدم روی برانکار را هم اعدام کردند، حالا تاج‌زاده با احساس تمام درباره بدن مجروح حجاريان حرف می‌زند. اين کجايش قابل دفاع کردن است؟



نوشته است: "... به اين دلیل است كه ما تفسير دموكراتيك رهبر فقيد انقلاب از شلاق پذيري شانه هاي رسول خدا را شنيده بوديم تا حقي از مردم بر گردنش نماند ... اعتراف مي‌كنم كه اگر در زمان خود در مقابل مواجهه نادرست با آيت‌الله شريعتمداري و برای حفظ حريم مرجعيت اعتراض مي‌كرديم، كار به جايي نمي‌رسيد كه امروز حرمت مراجع و ... از تعرض مصون نماند."



شريعتمداری را در دوره خمينی به زير کشيدند. در واقع با نظر مساعد او چنين کردند حالا ايشان به کی می‌خواهد اعتراض کند؟ به کسی که خودش درباره‌ی کارهايش می‌گويد تفسير دموکراتيک؟ اصلن حريم مرجعيت را خود همان کسی که ايشان دارد از او ستايش می‌کند مورد تعرض قرار داد.



نوشته دور و دراز و پر از احساس تاج‌زاده را که هر طرفش را که می‌گيريد دارد روی احساسات مردم راه می‌رود به اندازه دو برابر خودش جواب دارد منتها واقعن يک پيشنهادی به تاج‌زاده می‌کنم که به جای اين که خيلی احساساتی بشود و بنويسد "پدر، مادر، ما باز هم متهميم" و بيخود درباره‌ی نظامی که ايشان توی فکرش بود با اين چيزی که الان هست قلمفرسايی کند صاف درباره‌ی همين دوره حرف بزند. نه که خود ايشان هم گفته روح‌شان را با پرسش‌های عميق صيقل بدهيم حالا بفرماييد اين هم صيقل.



تاج‌زاده در زمان حمله به کوی دانشگاه معاون وزير کشور بود. لطف بفرمايند گزارش شورای عالی امنيت ملی را که با حذف و سانسور و سه نقطه منتشر شد دوباره منتشر کنند يا اسامی افرادی را که در آن گزارش ازشان نام برده شد بگويند. حمله به کوی دانشگاه نبايد با حمله به بيوت مراجع خيلی فرقی داشته باشد. ايشان هم که خودشان در جريان آن حمله بودند. به جای اين که فردای روز باز بردارند بنويسند اگر ما همان وقت اعتراض کرده بودم چی می‌شد همين الان بفرمايند اعتراض کند و اسامی را بگويد.