17.5.10

اگر خيلی بلديد

ژان پياژه يک جمله خيلی معروف دارد که می‌شود گفت نمونه‌ی مدرن شده‌ی "اميل" ژان ژاک روسو ست. لابد می‌دانيد که کتاب اميل يا درباره آموزش و پرورش درباره‌ی آموزش اجتماعی‌ست و اين که چطور می‌شود افراد جامعه را برای کارآمدی بيشتر و در نتيجه جامعه‌ی بهتر تربيت کرد. البته روسو همه چيز را به صورت تئوريک نگاه کرده و همين هم امکان عملی شدن آموزه‌های او را در يک جامعه‌ی واقعی سلب کرده ولی با اين همه تأکيدی که درباره‌ی آموزش دارد حتی اگر همه‌اش را نشود عملی کرد، درست است. پياژه می‌گويد "فقط آموزش است که می‌تواند جوامع ما را از خطر فروريزی و خشونت حفظ کند". امروز ديگر همه اين موضوع را می‌دانند و اگر دعوایی وجود دارد بر سر اين است که چه جور آموزشی بايد داد که جامعه بر مداری بچرخد که فرو نريزد.

گرفتاری از همينجا شروع می‌شود. آن مداری که درباره‌اش حرف می‌زنيم کدام است، يعنی چه کسی آن را تعيين می‌کند؟ جاکمان تعيينش می‌کنند يا توده مردم؟ نخبگان خط و خطوطش را معلوم می‌کنند يا اقتضائات مثلن زيستمحيطی؟ اصل دعوا همينجاست و تازگی‌ها اين برای ما ايرانی‌ها خيلی روشن‌تر شده.

اصل حرف‌های همه‌ی بزرگان آموزش در اين بوده که چطور شناخت را به يک جامعه بدهند. شناخت از همه چيز. يعنی اين که يک آدم معمولی بتواند از انتخاب دين تا انتخاب کفش را بر يک اساسی انجام بدهد که بعد از آن انتخاب گريبان ديگران را نگيرد که چرا من اينطوری انتخاب کردم. همين الان ما گرفتار همين سؤال هستيم. منتها توی همان سؤال هزار تا کنج و پسله هم هست که عبارتند از مجموعه‌ای از واقعيات و باورها. يعنی يک دايره‌ای را فرض کنيد که همه واقعيات را تويش جمع کرده‌ايد و يک دايره‌ای هم همه‌ی باورها و اعتقادات. نه می‌شود فقط با واقعيات زندگی کرد و نه فقط با اعتقادات. يک جاهایی مجبوريد اگر هوا خيلی هم سرد است از خانه‌تان برويد بيرون و نان بخريد که مثلن بچه‌تان از گرسنگی نميرد. واقعيت سرما با اعتقاد به حمايت از شکم بچه‌تان تبديل می‌شود به شناخت. يعنی نزديک‌ترين نانوايی کجاست که تا بروم و بيايم نه خودم از سرما بميرم و نه آنقدر طول بکشد که بچه‌ام از گرسنگی تلف بشود. خوب يک بخشی از دايره اول و يک بخشی از دايره دوم روی هم تلاقی پيدا کرده‌اند و در آن قسمت مشترک شما شناخت پيدا کرده‌ايد.

خوب حالا اگر به جای پياژه بوديد و مثل او جانورشناسی خوانده بوديد، درست مثل او می‌رفتيد و نمونه‌های اين شناخت را در بين جوامع جانوری پيدا می‌کرديد و بعد الگوی‌تان را با ضمائم بيشتر همراه می‌کرديد که ببينيد چقدر می‌شود به جوامع انسانی نزديک شد و الگوی‌تان چقدر در اين حوزه کاربرد دارد. پياژه همين کار را کرد و اين که روانشناس‌ها حالا اينهمه به پياژه مباهات می‌کنند مربوط است به اين که الگویی که طراحی کرد خيلی دقيق بود و از طريق آن می‌شد جوامع انسانی را هم مطالعه کرد.

ما آدم‌ها شناخت‌مان را از گفتگو کردن با هم به دست می‌آوريم و رسانه‌ها هم همين گفتگوها را در مقياس‌های بزرگ‌تر برای جوامع دوردست‌ منتشر می‌کنند. جوامع جانوری هم همين کار را می‌کنند و بهترين نمونه‌اش استفاده از مواد شيميايی‌ست که بهشان می‌گويند Pheromone. زنبورهای عسل هم با رقصيدن و توليد صداهای خيلی زير درباره‌ی محل غذا به همديگر اطلاعات می‌دهند. ماهيت اين پيام‌ها در اين که دنبال چه چيزی بگرديد يا مثلن حمله کنيد يا دفاع کنيد با تغيير ترکيب شيميايی يا تغيير رقص همراه است. توی جوامع انسانی، بخصوص مدرن‌های ماقبل تاريخی، هم از همين روش‌ها استفاده می‌کنند. البته برای اين کار نمی‌رقصند بلکه از طريق رسانه پيام می‌فرستند. آموزش مدام از طريق رسانه باعث می‌شود تا همان حرف پياژه که فقط با آموزش می‌شود جامعه را از سقوط نجات داد درست دربيايد ولی اين که سقوط در کجا چه معنايی بدهد باعث می‌شود تا يک جامعه‌ای خودش را به کشتن بدهد يا زنده بماند. يعنی آدم برود داروخانه و به اسم اين که محتويات قوطی‌های داروخانه آدم را از مرگ نجات می‌دهد مرگ موش بخرد.

يک مثال ساده و اينروزها فراگير اين است که وقتی به يک آدمی می‌گويند اگر خودت و يک عده آدم ديگر را به يک مناسبت خاص بکشی سر از بهشت درمی‌آوری آنوقت از بين رفتن و خرابی معنايش می‌شود رسيدن به کمال. اگر توی کندوی زنبورهای عسل يک قطره از يک ماده شيميايی غيرعادی بچکانيد خود زنبورها شروع می‌کنند به تخريب کندو. بنابراين بسته به اين که واقعيات را چطور تغيير بدهيد و کدام دسته از باورها را در جامعه ترويج کنيد شناختی که ايجاد می‌کنيد می‌تواند کاملن متفاوت باشد.

وقتی يک بابايی می‌گويد جا که زياد داريم، پول هم که هست، باقی‌اش هم که هر آن کس که دندان دهد نان دهد همراه می‌کند آنوقت فقط می‌ماند شما دو نفر که مسئوليت‌تان را انجام بدهيد. يعنی واقعيت جای زياد و پول زياد و باور خودش می‌رسونه تبديل می‌شود به موضوع بدنسازی و شناختی که آدم‌ها از فيزيولوژی خودشان به دست می‌آورند. نکته‌ی جالبش اين است که همه‌ی زندگی و فکر و خلاقيت امثال روسو و پياژه در اين بود که يک تفاوتی ميان جوامع جانوری و انسانی پيدا کنند که موضوع مواد شيميايی جای خودش را بدهد به عقل منتهای مراتب يک بابايی هم چهار نعل دارد از آن طرفی حرکت می‌کند که تا وقت هست همه‌ را دوباره بفرستد توی غار يا بالای درخت.

حالا آدم خنده‌اش می‌گيرد که توی اين اوضاع يکی نيست به اهل رسانه خبر بدهد بابا رسانه حزبی و غير حزبی و اصلاحات و تو کی هستی من کی هستم مربوط بوده به اين که از زور جمعيت زياد يک عده‌ای بايد نان بخورند. آن جمعيت زياد اول انقلاب بلاخره برای نان خوردن هم که شده مجبور بوده تقسيم بشود به اين حزب و آن دسته. همه آن 36 ميليون اول انقلاب هم که می‌رفتند دانشگاه هاروارد و فارغ التحصيل می‌شدند باز بايد يک راهی برای نان خوردن پيدا می‌کردند خوب. وقتی برای استخدام سرايدار توی ايران 200 نفر ليسانسيه تقاضا داده بودند يعنی اگر يکی‌شان بلد بود بنويسد خوب می‌رفت يک جايی می‌نوشت که زندگی کند.

خوب اگر خيلی بلديد جلوی اين یکی را بگيريد.

16.5.10

هفت روز هفته

روز اول. حالا که داريم به سالگرد انتخابات نزديک می‌شويم، با همه بزن بزن‌های بعد از اعلام نتايج خوب است بپرسيم واقعن اگر ميرحسين به رياست جمهوری می‌رسيد چيزی هم در حکومت عوض می‌شد؟ من اين سؤال را از خودم پرسيده‌ام و هر بار هم به اندازه‌ای که عقلم می‌رسيد برايش جواب پيدا کرده‌ام. حالا تازگی‌ها يک جواب قانع کننده‌ای به عقلم رسيده که کمابيش قابل دنبال کردن است. به نظرم اگر ميرحسين به رياست جمهوری می‌رسيد هيچ تفاوت بنيادينی در شيوه حکومتی جمهوری اسلامی رخ نمی‌داد و جنگ و مرافعه به حدی نمی‌رسيد که تغييرات بنيادين را لازم الاجرا کند. خوب هيچکس به دنبال انقلاب کردن نيست ولی در قدم بعدی ميزان تغييراتی که موسوی و دست کم بخش قابل ملاحظه‌ای از معترضان در فکرشان هست با هم تعارض دارد. علت اين تعارض، به نظر من، در ماهيت حکومت است. مثلن موسوی همين ديروز گفته است که جنبش سبز ريشه در تفکرات مذهبی دارد. معنی چنين حرفی اين است که مردم برای استقرار يک حکومت مذهبی‌ست که دارند چانه می‌زنند و دار و دسته کودتاچی‌ها آن حکومت مذهبی را که مردم به دنبالش هستند ارائه نمی‌کنند. حکومت مذهبی متفاوت از اين چيزی که هست که دستی هم در مدرنيته داشته باشد و بتواند نيازهای دنيوی مردم و بخصوص جوان‌ها را بی‌پاسخ نگذارد می‌شود همان حکومت شاه. فی‌الواقع حرف موسوی همان چيزی‌ست که در دوران شاه هم وجود داشت منتها حالا موسوی با سوابق انقلابی که دارد حاضر به پذيرش حکومت شاه نيست ولی الگويی که دارد ارائه می‌کند می‌شود همان حکومت شاه. فکر کنيد که رئيس دفتر فرح پهلوی، سيد حسين نصر بود که از جنبه‌ی اعتقادی بهترين نمونه‌ يک فيلسوف شيعه مدرن است. اين مدرنيته می‌تواند کاباره و مسجد را در کنار هم نگه دارد منتها نه خواننده‌ی جهانی از توی آن کاباره‌ها توليد می‌شود و نه تشيعی که از مسجد بيرون می‌آيد تصوير جديدی از وقايع کربلا ارائه می‌کند. اين اوضاع برای دوران شاه با کشوری که سرمايه‌اش نفت بود می‌توانست کارساز باشد ولی در دنيای مدرن که کفگير همين نفت هم دارد به ته ديگ می‌خورد کاری از اين دوگانگی برنمی‌آيد. همين تصوير دست کم برای من قانع کننده شده که آن چيزی که موسوی به دنبالش است ما را به شرايط دشوار پيش از انقلاب برمی‌گرداند که اوضاعش می‌شود همان که کوروش بخواب که ما بيداريم. از قضا که بايد کوروش هم بيدار می‌ماند که ما بيشتر تقلا می‌کرديم. دار و دسته کودتاچی‌ها از اين جنبه که دارند چشم ما را به واقعيات باز می‌کنند قابل قبول‌ترند. يکی از اين واقعيات اين است که همه‌مان را دارند سکولار می‌کنند. اگر بخواهيم در خاورميانه به جايی برسيم تنها راهش همين است که سکولار بشويم. دار و دسته کودتاچی‌ها دارند همين کار را می‌کنند.

روز دوم. جسيکا واتسون که حالا به او لقب قهرمان جديد استراليا داده شده بعد از 21 روز به استراليا بازگشت. سفر دريايی جسيکا بيش از همه در نيمکره جنوبی بود و به همين دليل هم رکوردی برای او به ثبت نرسيد منتها همينقدر که يک دختر 16 ساله توانسته به تنهايی يک قايق را اداره کند به اندازه کافی قابل توجه است. اما يک طرف ديگر داستان هم بهره‌ای‌ست که دولت کارگری کوين راد از اين اتفاق برده است. جسيکا واتسون اهل ايالت کوئينزلند است و ساکن شهری به نام مولولابا که تا همين بريزبن حدود 45 دقيقه رانندگی‌ست. ايالت کوئينزلند به طور سنتی هوادار حزب کارگر است و کوين راد، نخست وزير استراليا، هم از طرف شهر بريزبن، مرکز ايالت کوئينزلند، به عضويت پارلمان درآمده. دولت ايالتی کوئينزلند هم در دست کارگرهاست. هفته گذشته اعلام شد که اگر روز سه‌شنبه انتخابات برگزار می‌شد دولت فعلی استراليا از رقيب ليبرالش شکست قابل توجهی می‌خورد. در واقع دولت راد در پايين‌ترين سطح محبوبيت قرار گرفته و به نظر می‌رسد شخصيت کاريزماتيک کوين راد بيش از اين نمی‌تواند بار دولت را به دوش بکشد. گرفتاری دولت کوين راد هم در اين بود که هيچکدام از وزرای اين دولت اعتبار اجتماعی قابل توجهی ندارند و اوضاع دولت شده است مثل رستم و يک دست اسلحه. همه چيز در کوين راد خلاصه می‌شود. دولت جان هوارد از اين جنبه خيلی قوی‌تر بود و هر روز مطبوعات پر بود از خبرهايی که نشان می‌داد وزرای کابينه در صدد جانشينی رهبر حزب که همان نخست وزير بود هستند. تا روز آخر هم بزن بزن برقرار بود و در نتيجه دولت باعث شده بود تا جامعه به تحرک واداشته بشود. حالا البته کوين راد خيلی متشخص است ولی از جنبه اقتصادی بسيار ضعيف و شکننده‌ست و سياست خارجی‌اش هم تقريبن تعطيل است. جسيکا واتسون از اين جنبه که مثلن غرور ملی را به استراليا هديه کرده دستاورد مهمی‌ست و همين هم شد که کوين راد در مراسم استقبال از او شرکت کرد. منتهای مراتب دو ساعت بعد از ماجرای استقبال از جسيکا دوباره اين کاهش بهای سهام شرکت‌ها بود که روی اعصاب ملت راه می‌رفت و اين را نمی‌شد با قهرمان ملی حل وفصل کرد. آدم ياد رضازاده می‌افتد ناغافل.

روز سوم. آيا ايران دارد در عراق حکومت می‌کند؟ خوب می‌شود گفت ايران قرن‌هاست که دارد در عراق حکومت می‌کند ولی اين جمهوری اسلامی‌ست که دارد تلاش می‌کند در حکومت عراق دست داشته باشد. تفاوت حکومت کردن ايران با جمهوری اسلامی در اين است که نمی‌شود ايران را از جايی که هست جا به جا کرد ولی می‌شود جمهوری اسلامی را جا به جا کرد. همين اصل به ظاهر ساده باعث شده تا جمهوری اسلامی در سی سال گذشته به هر دری بزند که به جای مرزهای جغرافيايی يک چيزی به نام مرزهای عقيدتی را درست کند که بلکه اگر سرنوشت صدها حکومت ريز و درشت تاريخ ايران گريبانگيرشان شد بتوانند يک مفری برای بقا پيدا کنند. ايده صدور انقلاب هم از همينجا شروع شد که بشود يک راه چاره‌ای برای بقا پيدا کرد. اين درست برخلاف آن تصوری‌ست که می‌گويد صدور انقلاب برای سرنگونی حکومت‌های منطقه بوده. از قضا که به نظر من يک آدم عاقلی در همان روزهای اوليه انقلاب موضوع صدور انقلاب را برای همين موقعيت بقای پس از حکومت مطرح کرده بود و درست هم حدس زده بود که در ايران حتی بعد از سيصد سال هم نمی‌شود به بقای حکومت دلخوش کرد و از حالا بايد به فکر آينده بود. اين جلوه از حکومت کردن را همين حالا در خدم و حشم جمهوری اسلامی می‌شود ديد که تا به جايی می‌رسند اول از همه بار مالی خودشان را می‌بندند. اين جز در پرتو کوتاه مدت بودن عمر حکومت در هيچ حالت ديگری نمی‌شود معنی کرد. مشکل جمهوری اسلامی در حکومت کردن در عراق اين است که عراق هم کشوری‌ست که حکومت پايداری ندارد و مدام از اين دست به آن دست شده و خواهد شد. بنابراين راه حکومت کردن جمهوری اسلامی در عراق اين است که بتواند در بخش عقيدتی فعال باشد که فعلن آن هم در اختيار مذهبی‌های دور از سياست است. اهل جمهوری اسلامی اگر عاقل بودند دنباله‌رو شاه عباس صفوی می‌شدند که دست کم يک شهر را به نماد حکومت شيعی خودش تبديل کرد. نماد شاه عباس شده است اصفهان، نماد حضرات هم شده است احمدی نژاد. حالا کی قرار است به عراق حکومت ‌کند؟

روز چهارم. ديويد کامرون از اين جنبه که بعد از ساليان دراز نخست وزير يک دولت ائتلافی‌ست خيلی موضوع جالبی‌ست منتها از اين جنبه که او بريتانيا را بلاخره دارد وارد دوران مدرن دولتمداری می‌کند جذاب‌تر است. بريتانيا مجبور است با چند لايه بودن جامعه‌ی جهانی کنار بيايد. لايه‌هايی مثل مهاجران شغلی، مهاجران اقليمی، جنگزده‌ها و پناهجويان. اين‌ها را که در کنار نيازهای جامعه بريتانيا برای بازسازی اقتصادی بگذاريد آنوقت وقوع دولت‌های ائتلافی تبديل به امر ناگزير می‌شود. يک ملکه، يک نخست وزير، يک حزب قادر به تحمل فشارهای همه جانبه نيست، بخصوص که بريتانيا هنوز هم از جنبه اقتصادی دچار نقاط افتراق بيشماری با جامعه اروپاست که به اندازه کافی به شکنندگی پايه‌های اجتماعی جامعه بريتانيا کمک می‌کند. تونی بلر آخرين کسی بود که توانست دولت بريتانيا را برای مدت کوتاهی از اين همه فشار خلاص کند ولی بخش بزرگی از توانايی بلر در استفاده از گوردون براون به عنوان وزير اقتصاد و دارايی بود. تصور اين که بريتانيا می‌تواند با يک نخست وزير اقتصاددان همان مشکلات اقتصادی‌اش را راحت‌تر حل و فصل کند دست کم به جامعه بريتانيا نشان داد که مشکل لايه‌های اجتماعی بزرگ‌تر از آن است که بگذارد برنامه‌های اقتصادی به ثمر برسند. جالب هم اين است که بريتانيا بعد از تونی بلر می‌توانست مستقيمن وارد همين دورانی بشود که ديويد کامرون نخست وزير آن است. منتها نخست وزيری گوردون براون نشان داد بريتانيا هنوز به شيوه‌های سنتی دولتمداری معتقدتر است. دوران کوتاه نخست وزيری براون آدم را به اين باور می‌رساند که جامعه بريتانيا واقعن تغيير کرده و پوست اندازی دوران بلر حالا به طور کامل انجام شده. همينطور که نگاه کنيد متوجه می‌شويد تغييرات اجتماعی بريتانيا در آينده نه چندان دور به نظام پادشاهی اين کشور هم سرايت می‌کند و شايد بر خلاف انتظار پرنس چارلز از نظر اجتماعی برای بريتانيايی‌ها پادشاه قابل قبول‌تری باشد. پادشاهی که آن نظام پادشاهی خيلی مدرن است و عشقش را به سلطنت ترجيح می‌دهد.

روز پنجم. وقتی جنگ فرسايشی می‌شود برنده آن طرفی‌ست که استحکامات دفاعی‌اش را تقويت می‌کند که در صورت مورد حمله قرار گرفتن بتواند از خودش دفاع کند. طبيعی‌ست که اوضاع فعلی ايران را می‌شود به عنوان جنگ قلمداد کرد. فرسايشی هم که شده چون نه سبزها می‌خواهند انقلاب کنند و نه کوتادچی‌ها تسليم می‌شوند. حالا اگر به استحکامات دو طرف نگاه کنيم يک چيزهايی می‌بينيم که تصوير دقيق‌تری از صحنه به دست می‌دهد. در طرف کودتاچی‌ها دفاع يعنی حمله. از اعدام گرفته تا زندان‌های طویل المدت و به صحنه آوردن همه‌ی عربده‌کش‌های رسمی و غيررسمی. نکته جالب هم اين است که پرده پوشی نمی‌کنند و به هر آدمی که بدنام‌تر بوده مقام و منصب بهتری داده‌اند. اين هم جزوی از استراتژی‌شان است که بگويند با عربده‌کش جماعت طرفيد. منتهای مراتب عربده‌کش‌ها هميشه به دنبال سود آنی هستند و اگر مزد بهتری از جای ديگر بگيرند محل عربده زدن را تغيير می‌دهند. اين رسم تاريخی‌ست و منحصر به ايران هم نمی‌شود. حالا طرف سبزها. در اين طرف فعلن خبری از انقلاب کردن نيست. حمله کردن هم در کار نيست چون ابزار حمله در کار نيست. عربده‌کش هم نيست چون پولی برای آن‌ها وجود ندارد. پس چی هست؟ اين جای کار به نظر من می‌لنگد. سبزها هنوز استراتژی دفاعی ندارند. اين را می‌شود از رسانه‌های‌شان ديد که هنوز برای تغيير دادن نگرش جامعه به سمت اصلاحات هيچ برنامه‌ای ندارند. اگر اين کارهایی را که دارند می‌کنند به اسم برنامه رسانه‌ای منبعث از استراتژی اصلاحات بگيريم تصويری که از آن به دست می‌آيد اين است که هر چهار نفرشان يک گوشه‌ای دارند با خودشان حرف می‌زنند و خط و ربط اين گوشه‌ها با هم تعريف نشده و در نتیجه آن وسط ميدان که می‌ايستيد هزار جور حرف می‌شنويد. چند هفته نشستم تا اندازه‌ای که می‌شد حرکات رسانه‌ای سبزها را مرور کردم و از تويش يک نقشه‌ای درآوردم. بعد ديدم همين تصوير چهار گوشه‌ای به دست آمد. البته يک کارهای خنده‌داری هم آن وسط‌ها دارد می‌شود که طبق معمول که آب گل‌آلود و ماهی‌ست به هر حال چند نفری هم قلاب انداخته‌اند که چه وقت ماهی بیفتد به دام‌شان. سبزها نياز به استراتژی فراگير دارند و البته آن لايه‌ی مذهبی‌شان هم هنوز حواس‌شان نيست که جامعه‌ی ايرانی با آن چيزی که اين‌ها توی فکرشان است فرق دارد. اين مهم‌ترين مانع برای خلق يک استراتژی فراگير است.

روز ششم. چند وقت پیش برای اولين بار رفتم توی بلاگفا و يک وبلاگ به اسم آزادنويس درست کردم. من هميشه توی همين وبلاگ نوشته‌ام و بس. خلاصه که يکی از نوشته‌های مربوط به کيک پختن را هم گذاشتم توی وبلاگ. اسم خودم را هم نوشتم که نويسنده وبلاگ ناشناس نباشد. کيک پختن هم که جز پخت و پز چيزی تويش نيست. هفته بعد ديدم وبلاگ را مسدود کرده‌اند ... يعنی کيک پختن هم؟

روز هفتم. بلا به دور انگاری هفت روز هفته را نوشتم. حالا خدا را چه ديديد شايد آزادنويس به اوضاع قبلی‌اش برگشت.

7.5.10

جمعه برای زندگی

video


3.5.10

معلومه که از همین دوروورایی

صفحه ايميل‌های ياهو باز بود ولی داشتم نوشته‌های يک صفحه ديگه را می‌خواندم. ديدم روی صفحه ياهو يک تغييراتی رخ داده. نگاه کردم ديدم يک نفر دارد پيام می‌فرستد. باقی‌اش را خودتان بخوانيد با اين توضيح که اسم کامل آن طرف ديگر را حذف کردم:



ر: هامی دیگه چیه؟
من میشناسمش؟

من: سلام
منم شما رو نمی‌شناسم

ر: به به شما؟
پس چطوری اومدی تو این ردیف دوستای من

من: نمیدونم

ر: تو رو جدت شوخی نکن با من من خيلی دير میفهمم
مغزم کنده برای یازيگوشی‌های بچه گانه

من: من هم شما رو نمی‌شناسم والا

ر: از والا گفتنت معلومه که از همین دوروورایی من تو اردبیلم تو مغازه نشستم
بارون میاد هوا سرده
هامی هامی این چه جور اسمیه

من: من توی بريزبن استراليا نشستم هوا هم خيلی بهاريه
هامی هم اسمه ديگه

ر: (نشانی وبلاگ)
من داستان مینویسم تو چیکار میکنی
یکی از فاميلای ما هم تو استرالیاس
سودابه اس اسمش

من: منم داستان می‌خونم

ر: حوصله کردی حتمن بخون من اصلأ خواننده ندارم

من: يعنی ميگی توی استراليا همين يک سودابه خانم هست؟

ر: یکی به یکی میگه شما اهل تهرونین
اونم میگه اره
پسره میپرسه تو تهرون علی میشناسی
علی هس اسمش یه دستشم چلاقه
ریش بلندی هم داره
سرش عمامه میذاره
نه عزیزم منظورم این نیست که تو استرالیا یه دونه آدم هست اون هم سودابه هست
یه جورایی میخواستم بگم من و تو باهم فامیلیم
یه جور رفتار شهرستانی اردبیلیه
مردی هامی
نمیگم مردی با فتحه روی میم
میگم مردی با ضمه روی میم
هامی
هامی
هامی
جيک جيک
جيک جيک
جيک جيک
کجايی

من: بله قربان مرد هستم

ر: ای بابا يه آدم پيدا کرده بوديم تو اين برهوت اون هم رفت
به به
نه عزيزم مرد و زن بودنتو نميگفتم
ميخواستم بگم کجا رفتی

من: آهان نه زنده هستم

ر: خب به قول آخوندا الحمدلله
من تو اين مغازه پارچه میفروشم بزازم قماش فروشم
مشتريام اغلب خانوم هستن
خانومای خوشگل و ترگل ورگل نه
خانومایی ميان اينجا که بوی پياز داغشون از ده کيلومتری خفه میکنه آدمو
اغلب با دمپايی ميان
شکمای گنده سينه‌های بزرگ و آويزون چادرای مشکی رنگ و رو رفته
موسيقی راه رفتنشون بامبيلی بامبيليه
بعضياشون هم قوقولی قوقولی را ميرن

من: خوب مگه فرقی ميکنه کی مياد پارچه بخره ازت؟
هر کی بخره تو سود ميبری ديگه


بعد انگار قطع شد. هنوز دارم می‌خندم به این گفتگوی دو نفره.