29.4.10

شهر و در و ديوار و نمايشگاه

من درباره‌ی اوضاع همه‌ی رودخانه‌های عالم خبر ندارم ولی به نظرم يکی از عجيب‌ترين رودخانه‌هايی که تا به حال ديدم همين رودخانه بريزبن باشد که مسيرش از زيگزاگ هم رد شده و يک شکل عجيب و غريبی پيدا کرده. رودخانه اسم خاصی هم ندارد و همين رودخانه بريزبن است. شکل عجيب و غريب رودخانه باعث شده اوضاع کار و کاسبی شرکت‌های مهندسی سکه باشد و هر چند وقتی دست به ساخت يک پل بزنند. منتها شورای شهر يک کار جالبی کرده که به نظرم قابل قدردانی‌ست. قدمت اولين پلی که روی رودخانه زده بودند به حدود صد سال پيش می‌رسد. در هر دو طرف رودخانه و بالای پل دو تا دهانه وجود داشته، يک چيزی شبيه به سی و سه پل اصفهان. هر دهانه هم برای يک مسير بوده. از يکی می‌رفتند از يک می‌آمدند. بعدها که پل قديمی را عوض کردند يکی از چهار دهانه‌ی قديمی را همان سر جای خودش حفظ کردند و مدام هم به عنوان يادبود شهر مرمتش می‌کنند. وسط هفته از کنار پل رد می‌شدم فکر کردم عکس همان دهانه قديمی پل را بگيرم که ببينيدش.


اين از پل رودخانه بريزبن

هوای بريزبن اصولن هميشه بهاری‌ست. البته دو ماه گرم هم دارد که پدر صاحاب بچه آدم درمی‌آيد. منتها وقتی ده ماه سال هوا بهاری باشد آدم دو ماه گرم را يک جوری تحمل می‌کند. از دور ديدم چرخ و فلک شهر آن هم وسط هفته دارد می‌چرخد، به نظرم رسيد هوای اينروزها همه را کشانده بيرون. رفتم کنار چرخ و فلک ديدم خود کارکنانش دارند سواری می‌خورند. سلمانی‌های بيکار که سر همديگر را بتراشند، چرخ و فلکی‌ها هم بايد خودشان سواری بخورند.


اين هم از چرخ و فلک

اتوبوسرانی بريزبن يک تبليغی توی اتوبوس‌ها نصب کرده که اصولن از آبادان هم رد کرده. نوشته‌اند که آب دهان‌ ريختن توی اتوبوس ممنوع است و حالا راننده‌های اتوبوس مجهز به يک دم و دستگاه تشخيص DNA هستند که می‌توانند آدم متخلف را شناسایی کنند. فکر کنيد چطوری می‌شود توی يک اتوبوس پر از مسافر DNA مسافران را با نمونه‌ی کف اتوبوس مطابقت داد؟ حالا از قسمت آبادان ماجرا که بگذريم گرفتاری اصلی آب دهان ريختن توی اتوبوس و باقی اماکن عمومی به طور عمده مربوط است به آسيايی‌ها. ما خودمان توی ايران هم از اين گرفتاری‌ها داريم که علتش آلودگی هواست ولی اينجا که هوا آلوده نيست آدم متوجه می‌شود آسيايی‌ها حتی توی آب و هوای خوب هم دست از عادت‌شان برنمی‌دارند.


اين هم از قسمت آبادان بريزبن

يک نمايشگاهی در گالری هنرهای مدرن بريزبن برپا شده که اگر آب دست‌تان است بگذاريد کنار و برويد نمايشگاه را ببينيد. نمايشگاه مربوط است به کلاه. خيلی ديدنی‌ست و خيلی هم با سليقه درستش کرده‌اند. از قضا که همين نمايشگاه باعث شده خیلی از خانم‌های اهل مد کلاه به سر بشوند. البته سالی يک بار و به مناسبت مسابقات سوارکاری ملبورن موضوع کلاه زنانه در استراليا داغ می‌شود ولی حالا به طور خاص در بريزبن يک اتفاق مرتبط با کلاه به راه افتاده که ديدنی‌ست. اگر گذارتان به گالری هنرهای مدرن افتاد بعد از ديدن نمايشگاه می‌توانيد با کاغذ و مقواهایی که فراهم کرده‌اند برای خودتان کلاه درست کنيد.


اين هم از نمايشگاه.

محاکمات جمعی، خاطرات ملی ما

سال‌های سال است که واتيکان پايش را کرده است توی يک کفش که برای جلوگيری از بيماری‌های جنسی فقط و فقط بايد روابط ناسالم نداشت و در نتيجه کاندوم هم تأيید نمی‌شود. خوب اگر گرفتاری در حد پيروان مخلص واتيکان باشد آنوقت آدم به خودش می‌گويد دست کم اين بخش از آدم‌ها سالم‌تر از باقی مردم هستند. منتهای مراتب بعدن که اهل کليسا می‌افتند به فسق و فجور و آزار جنسی کودکان آنوقت شکل موضوع از موعظه کردن و نشانی اتوپيا دادن رد می‌شود و تصميم واتيکان برای مخالفت با کاندوم چالش پذير می‌شود. يعنی آدم فکر می‌کند همين مجوز بهداشتی دست کم يک خرابی را می‌تواند آباد کند. فی‌الواقع آباد کردن يک خرابی به نظر منطقی‌تر از پافشاری در توليد هزار تا خرابی ديگر است از اين جهت که آدم ياد می‌گيرد چطور بايد آباد کند، وگرنه که توليد خرابی که کار سختی نيست، آن هم در حوزه‌های اجتماعی.

پنج شش سال پيش که همه هم خاطرشان هست يک دعوايی در وبلاگستان به راه افتاده بود که موضوع آن مربوط بود به اين که يک بابايی به دوست دخترش چه حرف‌هايی زده و زير لحاف‌شان چه‌ها می‌گذرد. همين يک خرابی- اگر اصولن زندگی خصوصی ديگران هر جوری که هست در نظر کسانی خرابی به نظر بيايد- بعد در اثر پافشاری بيخود و بی‌جهت رسيد به زندگی زير لحافی عطاالله مهاجرانی و بعد ادامه پيدا کرد به روزنامه‌نگاران، زن و مرد، بعد رسيد به اين که از همان گروه فلان يکی دارد راديو می‌زند و امريکا حمايت می‌کند و ادامه‌اش رسيد به اين که کدام روزنامه‌نگاران دارند حزبی می‌شوند و آی اصول روزنامه نگاری و دست آخر همه‌ی مطالب همان بزن بزن‌ها تبديل شد به سند برای بگير و ببند و حالا کسی نمی‌تواند اوضاع را جمع و جور کند. دود همه‌ی آن داستان‌ها هم به چشم همه رفت و به جای اين که يک خرابی را آباد کند و بعد به خرابی بعدی برسد صد تا خرابی تازه هم درست کرد که حالا حالاها درگير آن هستيم، همه با هم و به اندازه يک مملکت. مشارکت در اين بزن بزن‌ها هم زياد است. حالا يکی ديگر دارد راه می‌افتد و باز همان داستان دارد تکرار می‌شود و البته با يک ديدگاه تازه منتها به جای اين که يک خرابی را آباد کند اصولن دارد به وضوح هزار تا خرابی ديگر توليد می‌کند. اصل داستان هم که راه نشان دادن برای آباد کردن خرابی‌هاست جايش را داده به توليد خرابی بيشتر. مطلق انگاری شده است جزو گرفتاری‌های ما و انگار که جمهوری اسلامی اضافه بر گرفتاری‌های ديگری که برای جامعه تراشيده وديعه‌ی تاريخی مطلق انگاری را هم در ذهن ما ايرانی محکم‌تر کرده.

آدم گاهی فکر می‌کند اين حرف‌هايی که احمدی‌نژاد درباره خرابی‌های جهان می‌زند و بعد در ادامه از اداره جهان می‌گويد، معلوم هم نيست مخاطبش کيست فقط مختص او نيست بلکه بلندگو که دست ديگران هم بيفتد باز همين کلی گویی‌ها را از زبان ديگران هم می‌شنويد. بعد آدم از خودش می‌پرسد چرا جمهوری اسلامی دويست تا متهم را با هم می‌آورد توی دادگاه. لابد اگر جا داشتند يک ميليون نفر را با هم محاکمه می‌کردند، درست مثل روزنامه کيهان که همه را با هم محاکمه می‌کند. اصولن محاکمات جمعی شده است خاطرات ملی ما. ما هم که با خاطرات‌مان زنده‌ايم.

27.4.10

و همينطور ادامه بدهيد

پاره شود لباس اگر گير کند به صندلی ... ماشين مشتی ممدلی، ارزون و بی معطلی

حدود 16 سال پيش يک مدتی گرفتار يک سؤالی شده بودم که اجزاء خود سؤال در يک مدت طولانی شکل گرفته بودند، بعد هم تبديل شد به سرگرمی فکری منتها از نوع عذاب آور. از دوستانم می‌پرسيدم و همينطور بی‌جواب می‌ماندم. سؤال اين بود که فکر کنيد به عنوان تنها بازمانده يک کشتی غرق شده در يک جزيره دور افتاده گرفتار شده‌ايد. توی آن جزيره هم چند نوع ميوه‌ از درخت‌ها آويزان است که نمی‌شناسيدشان ولی خوردنی ديگری هم در کار نيست. حالا تا کشتی نجات پيدا بشود با اين ميوه‌ها چه کار بايد کرد؟ ممکن است بخوريم و رو به قبله بشويم و بعد کشتی نجات برسد و چيزی از ما نمانده باشد. ممکن است نخوريم کشتی هم نيايد و باز رو به قبله بشويم. و ممکن است بخوريم و چيزی‌مان هم نشود و کشتی هم بيايد يا نيايد. حالا بعد از چند سال دوباره يادم افتاده بود گفتم بنويسم شما هم قدم رنجه کنيد توی همان جزيره ببينيم جواب‌تان چی از آب درمی‌آيد.

ز من نگارم، حبیبم، خبر ندارد ... به حال زارم، طبیبم، نظر ندارد

تازگی‌ها يک درسی گذاشته‌اند برای دانشجويان سال اول رشته زيست شناسی که عبارت است از ساخت يک ويدئوی 10 دقيقه‌ای درباره‌ی يک موضوع علمی مرتبط با درس‌شان. 5 نفر هستيم که درس را ارائه می‌کنيم منتها فقط من سابقه‌ی کارهای رسانه‌ای و فيلمسازی دارم و همان روز اول که به چهار نفر ديگر معرفی شدم گفتند اگر مشکلی داشتيد برويد از فلانی (یعنی من) بپرسيد. طبق برنامه‌ريزی کلاس هر گروه 4 نفره از دانشجوها بايد داستان ويدئوی‌شان را به صورت تابلوهای جداگانه می‌نوشتند و موضوع فيلم را هم به صورت يک مقاله تنظيم می‌کردند که معلوم بشود قرار است چی بسازند. اين فيلمسازی هم 15 درصد نمره تمام درس را دارد. پايین‌ترين نمره‌ای که به متن‌های‌شان دادم 22 از 30 بود. آن چهار نفر ديگر آمدند گفتند همه دانشجوها صف بسته‌اند که بيايند توی گروه تو کار کنند چون بالاترين نمره‌ای که ما داده بوديم از پايين‌ترين نمره تو هم کمتر است. گفتم برای ساخت يک فيلم و در جريان توليد آن، اين متن‌ها تغيير می‌کنند بنابراين همينقدر که يک تصويری از کارشان داده‌اند يعنی برای متن‌های‌شان بايد نمره خوب بگيرند. باقی داستان می‌ماند برای ويدئویی که تحويل می‌دهند که نتيجه کارگردانی‌شان است، آن را هم تا توليد نکنند نمی‌شود درباره‌اش قضاوت کرد. يک کمی اما و اگر کردند ولی خودشان قانع شدند که هيچ متن فيلمی تا توليد نشود معنادار نمی‌شود. بعد که خودشان بيشتر فکر کرده بودند آمدند گفتند خيلی جالب بود که اينطوری به موضوع نگاه کردی. گفتم هر ايرانی اهل رسانه ديگری هم که بود همين کار را می‌کرد. گفتند چرا؟ گفتم سی سال آزگار است توی ايران توليد فيلم‌ها را از روی متن‌ فيلمنامه‌های‌شان متوقف می‌کنند انگاری که پدر و مادر يک بچه‌ی به دنيا نيامده را برای خلافکاری دوران جوانی همان بچه تنبيه کنند. حالا من دارم همينقدر که از دستم برمی‌آيد به جای تنبيه بيجا و حدس زدن يک خلاف رخ نداده به اين دانشجوها نمره می‌دهم که تشويق بشوند فيلم خوب بسازند. خلاصه که درس جالبی‌ست در مجموع.

ز دست محبوب آه چه‌ها کشيدم ... به جز جفايش، حبيبم ، وفا نديدم

يکی از دوستان خانوادگی خانواده پدر من وقتی چهار تا بچه داشته از همسرش جدا می‌شود. موضوع مربوط می‌شود به حدود 56 سال پيش. بعد می‌رود با يک خانمی ازدواج می‌کند که بچه‌دار نمی‌شده منتها از فرط عشقی که به بچه‌ها داشته زندگی‌شان را از اين رو به آن رو می‌کند. بعد آقای همسر به ضرب و زور خانواده دوباره از همسر دوم جدا می‌شود و با همسر اول ازدواج می‌کند. دوباره صاحب چهار تا بچه‌ی ديگر می‌شوند. آن چهار تا بچه اول تا وقتی نامادری‌شان زنده بود هر هفته يک شب همه‌شان جمع می‌شدند خانه او با هم شام می‌خوردند. چهار تای دوم نه سر پياز بودند نه ته پياز منتها کم‌کم که بزرگ‌تر شدند داستان همسر دوم را که از برادر و خواهرهای بزرگ‌ترشان شنيدند کنجکاو شده بودند که اين همسر دوم چطور موجودی بوده که آن چهار تای اول هفته به هفته خانه پدر و مادرشان نمی‌روند ولی شام هفتگی‌شان با نامادری مدام پابرجاست. اين‌ها هم که سرکی می‌کشند راه‌شان باز می‌شود به خانه همسر دوم ولی نه به اندازه چهار تای اول. تا اين که همسر دوم می‌رود به ديار باقی. آقای همسر هم هرگز حرفی در رد يا قبول داستان نمی‌زده و البته همسر اول هم دنيا را گذاشته بوده روی سرش تا وقتی که آقای همسر هم می‌رود به ديار باقی. زندگی گاهی داستانی‌ست واقعن.

سياهی دو چشمونت مرا کشت آخ جان، نازنين گل من آخ جان، نازنين گل من

خوب است توی انباری خانه‌ی دوست من چی‌ها پيدا بشود؟ سه تا يخچال، هشت تا ميز نهارخوری در اندازه‌های مختلف، بيست تا شايد هم بيشتر صندلی همه جور و همه رنگ، ده تا کمد بزرگ، بی‌نهايت مواد شوينده از صابون گرفته تا شامپو و سفيد کننده و خمير ريش و همينطور ادامه بدهيد هر چی به فکرتان می‌رسد، دو تا تلويزيون بزرگ، به اندازه يک پادگان مواد خوراکی و مربا و سير و باز همينطور ادامه بدهيد، چراغ به مقدار nتا از نوع چراغ مطالعه تا نورافکن برای نور ببارد به قبر کريستف کلمب، زيرانداز به قدر هشت تا خانه، و مثل جنگل آمازون از هر طرف که رفتيد راه هست، و دو تا ماشين که يکی‌شان يک فيات کورسی بود و همينطور ادامه بدهيد از هر چی که دلتان بخواهد. ضمنن فرمودند اون يکی ساختمان هست ها، اونجا هم دو تا انباری ديگه هست که اونم يک کمی چيز توش هست، صندلی و ميز و مجسمه و شیر مرغ و همينطور ادامه بدهيد ...

داس و دوليچه، لنگ و شليته، ليف و قطيفه، چادر و پيچه جهنم خود قاليچه‌م رو بردن ... خير نبينی حمومی داس و دوليچه‌م رو بردن

يک کمی صبر کنيد دوباره منظم می‌نويسم.