31.3.10

آن که مدال گرفت، آن که پشت در ماند

يک چيزی بنويسم يک کمی بامزه‌ست يک کمی هم مايه تأسف.

ده دوازده سال پيش يک سريالی از شبکه چهار تلويزيون ايران پخش می‌شد که موضوعش مربوط بود به يک آدمی که دارد توی طبيعت استراليا، يعنی مناطق دست نخورده استراليا، سفر می‌کند و انواع خوردنی‌های طبيعی را به مخاطبانش معرفی می‌کند. من شيفته‌ی اين آدم و مدل برنامه‌ سازی همان مجموعه بودم. خيلی هم سعی کردم اهل تلويزيون را قانع کنم که همين کار را در ايران انجام بدهيم که اصولن مثل خيلی از کارهای ديگر نشد. عکسش را می‌گذارم همين زير شايد يادتان بيايد درباره چه کسی حرف می‌زنم.


ايشان اسم‌شان Les Hiddins است و از اتفاقات روزگار اهل همين بريزبن هم هست و از قضای روزگار ما با هم دوست هستيم. يعنی دنيايی‌ست واقعن.

لس اصلن ارتشی بوده و به عنوان سرباز ارتش استراليا در جنگ ويتنام بوده. بعد از اين که از ويتنام برمی‌گردد به دليل کنجکاوی‌هايی که در مدت جنگ درباره مواد غذايی طبيعی داشته و خيلی هم کارساز بوده برای ارتش استراليا به او بورس تحقيقاتی می‌دهند که برود درباره‌ی مواد غذايی طبيعی در استراليا تحقيق کند. اسم تحقيق را هم می‌گذارند "بقا در طبيعت".

نتيجه تحقيق که به صورت کتاب منتشر می‌شود می‌بينند آنقدر موضوع جذابی‌ست که می‌شود از آن مجموعه تلويزيونی ساخت. شبکه ملی تلويزيون استراليا با لس قرارداد می‌بندد که خودش به عنوان مجری سريال کار کند و يک تيم مفصل توليد هم برای اين مجموعه راه می‌اندازند که سريال آن را در ايران هم پخش کردند.

درست بعد از توليد و پخش همان مجموعه تلويزيونی که معروفيت جهانی هم پيدا کرد عالی‌ترين نشان ملی استراليا را به لس اهدا کردند. دو سال پيش هم دانشگاه جيمز کوک به لس دکترای افتخاری علوم اهدا کرد.

همان وقتی که طرح اين برنامه را به تلويزيون پيشنهاد کردم گفتم خوب است از اسماعيل ميرفخرايی به عنوان مجری برنامه استفاده کنيم. يک روزی زنگ زدم که خواهش می‌کنم فردا تشريف بياوريد تلويزيون که درباره‌ی اين مجموعه حرف بزنيم. از روی محبت استاد به شاگرد قبول کرد که بيايد تلويزيون. فردا ساعت 10 صبح زنگ زد که جلوی در ورودی مانده‌ام و می‌گويند دستور آمده که ميرفخرايی اجازه ورود به تلويزيون ندارد چون ممنوع التصوير است. فکر کنيد گروه دانش تلويزيون را خود همين اسماعيل ميرفخرايی راه انداخته بود بعد راهش نمی‌دادند بيايد توی همان دم و دستگاه راديو تلويزيون.

لس وقتی از ارتش بازنشسته شده درجه‌اش رسيده بوده به گروهبان يکمی ولی به خاطر همان سريال تلويزيونی عالی‌ترين نشان ملی استراليا و يک دکترای افتخاری به او داده‌اند آنوقت آدم‌های صد برابر بهتر از او را توی جمهوری اسلامی يا فراری می‌دهند يا جايی راه‌شان نمی‌دهند.

يک قسمت از سريالش را ببينيد که يادتان بيايد درباره‌ی چه کسی نوشتم.



video



30.3.10

يوگا در ماشين و باقی قضايا

يک کمی اطلاع‌ رسانی کنم که بعد حرف تويش درنيايد که اين بابا رفته به امان خدا.

يک کلاسی هست توی باشگاه که از بيرون که نگاه کنيد می‌بينيد همه در حال رقص هستند. البته در حال رقص هم هستند منتها من احساس ژنتيکی‌ام اين بود که اگر همين چيزی که از بيرون دیده می‌شود از داخل هم وجود داشته باشد بنابراين يا بايد طی مراسمی به شهروندی خوزستان‌ام پايان بدهم، يا اصولن خونم ريخته که بروم توی آن کلاس مورد بحث. ديدم همين که خونم بريزد بهتر است. در نتيجه رفتم توی کلاس. الان سه هفته می‌شود که از داخل هم همانطوری‌ست که از بيرون ديده می‌شد. داستان البته يک کمی بامزه‌تر شد که متوجه شدم آن بابايی که هر بار ملت را می‌رقصاند، يک جوری که از چهار ستون بدن‌شان آب می‌چکد، اصلن دکتر داروساز است. هفته اول با شکسته نفسی- که يک چيزی‌ست که در مورد رقص در ما خوزستانی‌ها اصلن نيست- آمدم بروم توی کلاس بعد ديدم بهتر است با سربلندی بروم. تازه کلاس شروع شده بود و چون تازه‌ وارد بودم جناب مربی فرمودند که فکر می‌کنی از پس کلاس بربيای؟ گفتم تو فکر می‌کنی چقدر طول بکشه مثل من برقصی؟ ملت هم که منتظرند يکی ادعايش بشود. خلاصه که دردسرتان ندهم کلاس به خوبی و خوشی به پايان رسيد و اگر تلفاتی هم بود از بين ديگران بود که گير کرده بودند که من و مربی چقدر باید ملت را برقصانيم که بلکه روی يکی‌مان کم بشود. هفته دوم چند دقيقه زودتر از کلاس رفتم ايستادم دم در. بعد که مربی آمد گفت اين هفته يک کمی بيشتر تمرين می‌کنيم. يک چپ چپی هم نگاه کرد که مثلن حالا در خدمتيم. فکر کردم من بايد آخر کلاس روی نقشه جغرافيايی محل خوزستان را به اين بابا نشان بدهم که منبعد حواسش باشد با کی طرف است. از خوش شانسی هر چقدر هم که موسيقی گذاشت همه‌اش برزيلی بود، خوزستان هم که اصولن برزيلته. احساس برزيل- وطنی هم که کار می‌دهد دست آدم. خلاصه که کلاس هم تمام شد و رفتم خداحافظی کنم فرمودند هفته آينده را می‌آيم ولی از هفته بعد يک نفر ديگر کلاس را اداره می‌کند تا از سفر کاری برگردم. گفتم چه کاره هستی؟ گفت داروساز. يک کمی گپ زديم معلوم شد مدير منطقه‌ای يک شرکت داروسازی‌ست که هر ماه بايد يک سری به دفاترشان در شهرهای مختلف ايالت بزند. شب‌های جمعه هم که يک دکتر ميکروبشناس کلاس رقص مجانی سامبا دارد توی ميدان مرکزی شهر. دو سه تا جراح هم سراغ دارم که کلاس مجانی تانگو دارند. يعنی اين که اساسن دنيا دارد عوض می‌شود مربوط به همين چيزهايش است.

اين از باشگاه که خدا روزی‌تان کند مشرف بشويد.

اوايل پارسال يک مجموعه سه تايی سی‌دی خريدم که همه‌اش موسيقی يوگاست. بهترين نوع موسيقی برای وقت‌هايی‌ست که نياز به تمرکز داريد. از همان وقت سی‌دی‌ها را گذاشتم توی ماشينم که هر وقت نياز بود بشنوم. چند روز پيش داشتم از دانشگاه می‌آمدم ديدم خيلی نياز به تمرکز دارم. يکی از سی‌دی‌ها را گذاشتم توی پخش ماشين و موسیقی شروع شد. شيشه‌های ماشين هم پايين بود. ده دقيقه بعد ديدم خيلی خوب می‌شود دست و پايم را دراز کنم و نفس عميق بکشم. يک دست و يک پايم را به زور و همينطور پشت فرمان دراز کردم و رسيده بودم به نصفه‌های نفس عميق ديدم يک ماشين پليس کنارم ايستاده، مأمور پليس هم زل زده به حال و روز يک دست و يک پا درهوای من. گفتم همينطور با اين وضعيت می‌برندم پاسگاه پليس. گير کرده بودم که حالا چه کار کنم. متوجه شدم يک چيزی دارد می‌گويد. دقيق‌تر که شدم ديدم دارد می‌گويد خيلی خوبه داری يوگا کار می‌کنی. يعنی اصولن بريدم. همين يکی از جنابان پليس توی خيابان داشتم پياده از عرض خيابان رد می‌شدم 20 دلار جريمه‌م کرد که چرا برای چراغ قرمز نايستادی، عرض خيابان 15 متر هم نمی‌شد، هيچ ماشينی هم نبود. حالا در حال رانندگی دارم يوگا کار می‌کنم يکی ديگرشان اينطوری‌ست. گفتم لابد يوگا توی ماشين شخصی در حال حرکت جزو حقوق شهروندی‌ست.

اين هم از يوگا.

هفته پيش توی موزه آمدند گفتند يک گروه محقق اندونزيايی آمده‌اند برای بازديد و خيلی خوب است که بهشان يک کمی توجه کنيم چون دانشگاهی هستند. قرار شد هر بخش موزه را بدهند يکی‌مان که همراهی‌شان کنيم که اگر سؤالی دارند جواب بدهيم و يک کمی عزت و احترام ببينند. قرار شد من ببرم‌شان مجموعه حشرات را ببينند. يک اوضاع خند‌ه‌داری شد که من دو روز هر وقت به يادش می‌افتادم از خندم هلاک می‌شدم. توی بخش حشرات هر نمونه‌ای را که بهشان نشان دادم گفتند "... اِ ... اينو ما می‌خوريم"، "... اينو میندازيم توی ماهيتابه با روغن سرخ می‌کنيم"، "اينو سيخ می‌زنيم روی آتش کباب می‌کنيم" ... همينطور هر چه که توی مجموعه بود را يک جوری می‌خوردند. به يکی‌شان گفتم شما لابد چيزی از محيط زيست‌تان نمانده بس که هر چيزی که هست را يک جوری می‌خوريد. گفت ما به ژاپنی‌ها همين را می‌گوييم. البته خودش هم خنده‌اش گرفته بود که همه مجموعه را به چشم خوردنی بازديد کرده بودند. به يکی از دوستانم که قرار بود قسمت بعدی را نشان‌شان بدهد گفتم اين حضرات غذای‌شان را توی بخش حشرات انتخاب کردند بيزحمت يک جايی ببرشان دسرشان را هم انتخاب کنند که دست آخر صورتحساب بدهيم بهشان. مثلن آمده بودند بازديد علمی، موزه را تبديل کردند به رستوران.

اين هم از محقق جماعت.

يک خانمی توی گروه ما هست که هر روز يک چشمش اشک است يک چشمش خون. از دست کی؟ از دست مادرش. چرا؟ ... مادر اين خانم خيلی اهل کتاب خواندن است منتهای مراتب هر کتابی را نمی‌خواند. از بين اين همه کتاب‌های جور و واجور ايشان فقط کتاب پليسی می‌خواند. يک مکافات خانوادگی‌شان اين است که بگردند کتاب تازه برای مادر محترم پيدا کنند. يک بدبختی‌شان هم اين است که از بس که مادر خانواده کتاب پليسی می‌خواند خودش شده است يک پا کارآگاه. زندگی‌شان را تبديل کرده به کلانتری و هر چه از در و همسايه می‌شنود به سبک پليسی می‌رود سر از ته و توی‌شان دربياورد. گاهی هم خيلی زيادی توی زندگی اين و آن سرک می‌کشد و دعوا و مرافعه‌ی همسايه‌ها را خراب می‌کند روی سر اهل خانه. ديروز فرمودند مادرم قرار است بيايد يک سر دانشگاه که يک روز با همه‌مان نهار بخورد. گفتيم حالا ما چه خاکی بريزيم سرمان با مادرت. فرمودند از هيچ موضوعی که يک کمی نياز به کنجکاوی داشته باشد حرف نزنيد وگرنه دو روز بعدش يا شما با من دعوای‌تان می‌شود يا مادرم با رئيس دانشگاه. ضمنن فرموندند همه‌تان هم بايد باشيد چون مادرم اسم همه‌تان را می‌داند و اگر نباشيد تا معلوم نشود کجا بوديد بدبخت‌تان می‌کند. حالا همه‌مان مانده‌ايم که با اين وضعيت که نه راه پس داريم نه راه پيش چه کار کنيم. فکر کردم من از همه بدبخت‌تر بشوم اگر بفهمد روزنامه نگار هم هستم.

اين هم از نهار خوردن‌مان.

23.3.10

از اين طرف، از آن طرف

اينروزها که بعضی وبلاگ‌ها و وبسايت‌ها را می‌خوانم کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود که کودتاچی‌ها با بگير و ببندهایی که انجام می‌دهند دارند در واقع يک پازل تصویری را تکميل می‌کنند. يعنی دارند تصويری از جناح‌ها و آدم‌های درون جنبش سبز به دست می‌آورند که بعد در نقاط افتراق آن‌ها مانور بدهند. البته جای شکرش باقی‌ست که جنبش سبز بيش از آن که قائم به جناح‌های سياسی يا اشخاص باشد يک حرکت مردمی‌ست که رهبرانش هم همان خود مردمی هستند که در اعتراضات شرکت می‌کنند. همين هم برای کودتاچی‌ها لاينحل مانده که چرا با اين همه بگير و ببندی که می‌کنند باز هم نمی‌شود اعتراضات را خاموش کرد. منتهای مراتب آن نقشه‌ای که دارند به دست می‌آورند عليرغم اين که در مورد جنبش مردمی سبزها کارآیی ندارد اما برای خود کسانی که به هر حال در درون جناح‌ها هستند می‌تواند جالب باشد. جالب بودنش مربوط به اين است که تصويری از آن‌ها به خودشان نشان می‌دهد که گاهی دوست ندارند آن را ببينند. درست است که جمهوری اسلامی استاد انگ زدن به همه دار دنياست ولی خود جناح‌‌های ابن‌الوقت هم کم بهانه نمی‌دهند به جمهوری اسلامی که از هر چند ده‌تا انگی که به اين و آن می‌زند بلاخره يکی‌شان کارگر باشد. واقعيتش اين است که تا دری به تخته می‌خورد سيلی از جناح‌ها و آدم‌های آماده به بيانيه دادن پيدا می‌شوند که به ضرب و زور می‌خواهند رهبری يک حرکتی را بعهده بگيرند. يک مدت کوتاهی که می‌گذرد متوجه می‌شويد خود همين صادر کنندگان بيانيه انشعاب می‌کنند و به هزاران صادر کننده‌ی بيانيه‌های مشابه که در اين 30 سال گذشته مرتب ظاهر شده‌اند و بعد از مدتی ساکت شده‌اند اضافه می‌شوند. واقعن گاهی آدم خنده‌اش می‌گيرد از اين اوضاع. انصافن از اظهار تأسف رد شده و به خنده رسيده.

اين از اين، که تا حدی که می‌شد با لاپوشانی نوشتم.

اين ويدئویی که برای حمايت از روزنامه‌نگاران ايرانی تهيه شده، به نظر من، بيش از آن که به روزنامه‌نگاران هويت بدهد مايه‌ی خجالت‌شان می‌شود. اين ويدئو را برای بی‌خانمان‌های جنگزده سومالی هم نمی‌سازند که اين دوستان برداشته‌اند به اسم حمايت از روزنامه‌نگاران مجبور به خروج از ايران آن را در اينترنت منتشر کرده‌اند. به جای اين که توی ويدئو از ايرانی‌های صاحب صنعت و شغل بخواهند به روزنامه‌نگاران ايرانی کار بدهند، ولو کاملن نامرتبط، ازشان تقاضای پول کرده‌اند که مايه سرشکستگی‌ست. يک وقتی توی ايران در يک جمعی نشسته بوديم يکی از شعرای خيلی معروف داشت اظهار لحيه می‌فرمود که ديروز شير آب حمام‌مان خراب شد و همينطور شرشر آب می‌آمد و ديدم من که به جز شعر گفتن کار ديگری بلد نيستم، برداشتم زنگ زدم به فلانی که بيا شير آب حمام ما را درست کن. طرف گفته بوده برو شير اصلی آب خانه را ببند تا من برسم، ايشان فرموده بودند آن را هم نمی‌دانم کجاست. من سال‌ها از ديدن اين آدم حالم بد می‌شد. حالا لابد اگر همين ايشان هم بنابر مصلحت روزگار از ايران خارج بشود بايد توی اينترنت خبر بدهند بیزحمت يک تاکسی بفرستيد دم خانه‌شان که ایشان تاکسی هم بلد نيست بگيرد. اين رويه خوبی برای رفع نگرانی‌های روزنامه‌نگاران ايرانی نيست که به اسم کمک کردن بهشان مايه‌ی سرشکستگی‌شان بشويم. محسن مخملباف هم از بس که به اسم فيلمسازی در افغانستان در وصف بيچارگی افغان‌ها فيلم ساخت کاری کرد که همان دولت حامد کرزی که به ايشان شهروندی افتخاری افغانستان اعطاء کرده بود عذر ايشان را از افغانستان بخواهد. واقعن بعضی از آدم‌های رسانه‌ای‌ها مثل آخوندها از طريق گريه مردم را درآوردن می‌خواهند مخاطبان‌شان را به راه راست هدايت کنند.

اين هم از مدل جديد منبر رفتن.

يک کمی هم از باقی قضايا که عبارت باشد از چند تا دوچرخه و آدمک با سيم. چند وقت پيش يک مجموعه ماهی هم با گيره کاغذ درست کردم که توسط دوستانم به خودشان هديه شد و نهنگ‌شان ماند برای خودم که چون خوزستانی هستم ديگه از نهنگ نمی‌شد بگذرم. شايد چند وقت ديگر يک مجموعه بزرگ‌تر درست کنم که همه جور دوچرخه‌ای تويش باشد. حالا اين‌ها را ببينيد شايد دست به کار شديد و از اين نمونه‌ها درست کرديد. ممکن است برای هديه دادن هم خوب باشند.







21.3.10

سال نو رادیوی نو

سال نو مبارک.

بلاخره برای امسال هم يک برنامه راديويی داريم که به نظرم دو تا از بهترين مجری‌های راديويی اينروزهای رسانه‌های فارسی اون رو اجرا کردن. حرفم رو به مناسبت اين که از يک تهيه کننده راديويی می‌شنويد قبول کنيد. رضا گنجی و مهديه برنامه راديو نوروزی رو اجرا کردن و کلی شنيدنی‌های ديگه هم هست از جمله شهزاده نظرووا (جامی) و معصومه ناصری هم توی همين راديو نوروزی حرف زدند. بزن و برقص هم که برقرار است.

بشتابيد که غفلت موجب پشيمانی‌ست.

فايل برای داونلود

video

تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به رضا گنجی و مهديه و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است


15.3.10

تقديم به مقام معظم سردسته کودتاچی‌ها

video


14.3.10

تصوير اينجا و آنجا

اين مدت نه تنها از نوشتن نيفتاده‌ام بلکه به عبارتی دارم بيشتر می‌نويسم، منتهای مراتب يک جاهای ديگری می‌نويسم که صدايش بعدن درمی‌آيد. برای آن نوشتن‌ها هم بايد بيشتر بخوانم، که می‌خوانم. يک تجربياتی جديدی هم دارم که باز متفاوتند و در مجموع از يک دوره‌ای دارم می‌روم به يک دوره ديگر. ورزش هم سر جايش هست و همين امروز رفتم در عرض 24 دقیقه 5 کيلومتر دويدم. سر ظهر فکر کردم آی چقدر تنبلی چيز خوبی‌ست بعد آن روی خودم بالا آمد که يعنی چی تنبلی هم چيز خوبی‌ست! در نتيجه آن روی تنبلی‌ام را از خجالتش درآمدم.

حالا يک چيزی بنویسم که خيلی وقت بود می‌خواستم بنويسم بعد هی به کارهای ديگر خورد و ننوشتم.

توی نوشته‌های همين وبلاگ را که نگاه کنيد سال گذشته درباره‌ی همکاری با يک دبيرستان نوشته بودم که برای آزمايشگاه‌های‌شان يک کارهای علمی انجام دادم. تجربه‌ی خيلی خوبی بود و مجانی هم نبود برای‌شان. همان دو ماهی که آنجا بودم از بس که سرک کشيدم توی سوراخ سنبه‌های دبيرستان کلی طرح و فکر هم بهشان دادم.

يکی از اين طرح‌ها مربوط بود به دو تا حوضچه‌ی قديمی که زباله‌دانی مدرسه شده بود. بعدها معلوم شد از سال 1975 تا سال 2009 از اين دو تا حوضچه به عنوان زباله‌دانی استفاده می‌شده. هر چيزی که فکر کنيد توی حوضچه‌ها بود، از لاستيک ماشين تا دسته کليد و تا سکه پول و قطعات بزرگ سنگ که معلوم نبود به چه دليلی آنجا هستند. به مدير گروه علوم مدرسه گفتم دوست داريد برای بچه‌های‌تان کارهای آزمايشگاهی آبی داشته باشيد؟ گفت يعنی ببريم‌شان کنار دريا؟ گفتم نه همين توی دبيرستان. گفت ما که جا نداريم. گفتم جا داريد ولی بايد درست بشود. يک کمی پول اگر بدهيد من برای‌تان آزمايشگاه آبزيان طراحی می‌کنم و خودم هم درستش می‌کنم. از قرار رفته بوده با مدير دبيرستان حرف زده بوده چون دو روز بعد آمد گفت يک مقدار پول داريم ولی زياد نيست. گفتم هر چقدر هست با همان شروع می‌کنيم.

از خوش شانسی يک دستيار خانم داشتم که در همراهی و همکاری حرف نداشت. يک فهرستی دادم که برو اين‌ها را بخر. دو روز هی رفت و آمد و با وانت دبيرستان بار خالی کردند اطراف حوضچه‌ها. دو تا چکمه بلند ضد آب و ضد ضربه درست و حسابی هم خريد و رفتيم توی حوضچه‌ها. دشمن‌تان ببيند که دو هفته هر روز چهار تا آدم را صدا می‌زديم که بياييد اين خرت و پرت‌های اطراف حوضچه‌ها را ببريد. فاجعه‌ای بود. بساط خنده شديد هم داشتيم. يک جوری شد که آن اواخر هفته دوم کلی از آدم‌های دبيرستان بابت همين خنديدن‌های ما می‌آمدند همراهی می‌کردند که از بساط خنده و شوخی آنجا لذت ببرند. و دست آخر يک جايی برای آزمايش‌های آبی برای‌شان درست کردم. کلی هم وسايل آزمايشگاهی خوب برای‌شان گرفتم که از دما تا اسيديته آب را اندازه می‌گرفت. رفتم روی يک کاغذ نوشتم Aquatic Center و با سيم وصل کردم به در. گفتم يک تابلوی موقتی درست کنم که از اين بعد رسميت پيدا کند. تا اينجا را هر چقدر که شد عکس گرفتم. يک ميهمانی هم راه انداختيم بابت افتتاح آزمايشگاه. روز بعد مدير دبيرستان از وزير آموزش و پرورش ايالت دعوت کرد که بيايد آزمايشگاه را ببيند. قرار گذاشتند برای هفته آینده و مدير دبيرستان هم خبر داد که لطفن خودت هم باش که ببيندت.

هفته بعد که وزير آمد و کلی تعريف کرد خود مدير مدرسه هم ذوقمرگ شده بود. بابت همين آزمايشگاه آبی برای دبيرستان يک تشويق نامه فرستادند. اهل مدرسه هم بابت قدردانی يک کار جالبی انجام دادند که حالا توی رزومه‌ی من هست و کلی هم اعتبار درست کرده برايم. چند وقت بعد که ديگر از دبيرستان رفته بودم رفتند يک تابلو نصب کردند روی ديوار آزمايشگاه که به خاطر کاری که برای‌شان کرده بودم آزمايشگاه را به اسم "آزمايشگاه آبی همايون خيری" نامگذاری کردند.

چند تا از عکس‌هایش را ببيند که چه خبر بود.








خيلی بامزه شد که اينجا در استراليا بابت يک کار دو هفته‌ای اينطوری قدردانی کردند. گاهی فکر می‌کنم اين همه آدم‌های معتبری که عمرشان را صرف اشاعه علم و دانش در ايران کرده‌اند و حالا همه‌شان اينطرف و آنطرف دنيا دارند حرص و جوش می‌خورند کسری از آن همه زحمت‌شان را جای ديگری می‌کشيدند تا الان هزار بار نتيجه‌اش را ديده بودند. گاهی آدم تصاوير از زندان رها شده‌های اعتراضات بعد از انتخابات را که می‌بيند باز همين احساس را پيدا می‌کند.


9.3.10

جنبش سبز، جنبش زنان. کدام بايد ياد بگيرد؟

به مناسبت روز جهانی زن، يک گزارشی در بی‌بی‌سی پخش شد که به نظرم مهم‌ترين و کليدی‌ترين موضوع در اعتراضات بعد از انتخابات است. اين که نوشتم مهم‌ترين و کليدی‌ترين به جهت اين است که در چهار سال گذشته درست مثل يک پروژه تحقيقاتی به موضوع نگاه کرده‌ام و جا به جا هم در موردش در همين وبلاگ نوشته‌ام. البته قبل از اين که اصل موضوع را بنويسم طبق معمول بايد اين را هم بنويسم که صلاحيت عملی و نظری در برنامه ريزی‌های مرتبط با جنبش‌های اعتراضی زنان را خود فعالان حقوق زنان دارند و چيزی که من می‌نويسم فقط از زاويه نگاه يک ناظر است.

در گزارش بی‌بی‌سی با شادی صدر و پروين اردلان مصاحبه کرده بودند و جالب اين بود که نظر اين دو فعال حقوق زنان کاملن مخالف همديگر بود. طبيعی‌ست که نظر مخالف داشتن به معنای نفی طرف مقابل نیست، منتهای مراتب موضوعی که در مورد آن نظر مخالف داشتند می‌شود گفت در اين مورد خاص به نفی طرف مقابل ختم می‌شود.

اصل موضوع اين بود که آيا جنبش سبز باید از جنبش زنان ياد بگيرد يا اين جنبش زنان است که حالا بايد از جنبش زنان ياد بگيرد؟ شادی صدر معتقد بود که جنبش زنان بايد از سبزها ياد بگيرد و پروين اردلان به پشرو بودن جنبش زنان اعتقاد داشت. به عنوان يک ناظر بيرونی به نظرم جنبش زنان هنوز با فاصله‌ی بسيار زيادی جلوتر از تقريبن تمام جنبش‌های اجتماعی و سياسی ایران، و از جمله سبزها، دارد حرکت می‌کند. يعنی چنان جنبش زنان قدرتمندانه دارد جامعه را متحول می‌کند که با کمی دقت متوجه می‌شويد که همين الان جنبش زنان را می‌توان در حد يک لايه‌ی اجتماعی مشخص نشان داد.

خوب که در تاريخ ايران دقيق بشويد متوجه می‌شويد که حرکت‌های اجتماعی تا وقتی به عنوان يک لايه دربيايند زمان طولانی بايد ازشان بگذرد. البته فقط هم زمان نيست بلکه پيام و عناصر ارسال و دريافت پيام هم هستند که هر جنبشی را به لايه تبديل می‌کنند. مثلن معمم‌ها (که من زورکی بهشان می‌گويم روحانيون) با وجود اين که 30 سال است قدرت سياسی را در ايران در کنترل دارند و با وجود اين که از جنبه‌ی اقتصادی هم همه جور امکانی در دسترس‌شان هست اما هنوز نتوانسته‌اند لايه‌ی روحانيون سياسی را شکل بدهند تا با اين لايه بتوانند بر افکار عمومی تأثير بگذارند. فی‌الواقع هنوز که هنوز است اين لايه‌ی روحانيون غيرسياسی‌ست که دارد جامعه را اداره می‌کند و معمم‌های حکومتی هم هر جایی که توسط حکومت کنار گذاشته شدند يا خودشان از سياست دست کشيدند به همان لايه‌ی غيرسياسی‌ها برگشتند. سيستانی از جمله آدم‌های همان لايه‌ست و منتظری نمونه‌ی سياسی‌اش است که به لايه‌ی غيرسياسی مراجعت کرد. جالب هم اينجاست که عناصر تندروی همين معمم‌های سياسی که با حمايت‌های مالی بازار در دوران شاه امثال نواب صفوی را توليد می‌کردند همين حالا که هم تندروهای بيشتری دارند و هم منابع مالی‌شان قوی‌تر است نتوانسته‌اند همان نواب صفوی را هم بازتوليد کنند. دليلش هم، به نظر من، اين است که حالا برای بازتوليد نواب صفوی بايد حمايت‌ لايه‌ی غيرسياسی را داشته باشند که ندارند. به همين دليل هم هست که هر چه که توليد می‌کنند خنده‌دار از آب درمی‌آيد. از باب نمونه يکی‌شان همين روح‌الله حسينيان است.

تبديل شدن جنبش‌های اجتماعی به لايه‌های اجتماعی فقط ناشی از برنامه‌ريزی‌شان نيست، بلکه بيشتر ناشی از پذيرش اجتماعی پيام‌ و اين که اين پيام را چه کسانی در جامعه منتشر و چه کسی دريافت می‌کند هم هست. اين تفاوت بزرگی‌ست که بين جنبش سبز و جنبش زنان وجود دارد. مثلن در حوزه‌ی سياسی و با وجود اين که جمع بسيار زيادی به نتيجه انتخابات اعتراض دارند ولی هنوز نمی‌شود گفت واقعن کسی به احمدی‌نژاد رأی نداده. بلاخره يک گروهی هم به او رأی داده‌اند و تا آخر دنيا هم هميشه يک گروهی به آدم‌های راديکال و ماجراجو رأی خواهند داد منتها در بين خانم‌های حکومتی‌ و طرفداران احمدی‌نژاد هم موضوع وزارت زنان يا کسب حقوق اجتماعی برای آن‌ها موضوعی‌ست که محالفتی با آن وجود ندارد و همين هم شد که احمدی‌نژاد از پتانسيل همراهی و موافقت زنان در انتخاب وزير زن در کابينه‌اش استفاده کرد.

جنبش سبز در همين يک مورد پيام، پيام‌رسان و پيامگير هنوز دارد لنگ می‌زند، دليلش هم اين است که تنوع خواسته‌ها زياد است و هر گروهی هم يک حرفی می‌زنند که از دين‌زدايی در جامعه گرفته تا جهش به سمت کشورگشایی و دوران هخامنشيان همه جور حرفی توی آن پيدا می‌کنيد. درست است که جمهوری اسلامی همه را به ستوه آورده ولی هنوز نمی‌شود روی يک برگه کاغذ نوشت که مثلن اول چی دوم چی و تا پنجم را پشت سر هم رديف کرد که همه هم در مورد اين پنج تا خواسته متفق‌القول باشند. اما در مورد جنبش زنان می‌شود به راحتی خواسته‌های اصلی را پيدا کرد و در حالی که رهبری جنبش‌های حقوق زنان با آدم‌های خاصی نيست ولی خواسته‌ها به طور مشخص دارد توسط فعالان دنبال می‌شود. يک نکته‌ی جالب‌تر هم اين است که فعالان حقوق زنان در تمام رده‌های اجتماعی هستند و هيچ بخشی از جامعه نيست که از پيام آن‌ها بيخبر مانده باشد. اين را که بگذاريد در حوزه‌ی جنبش سبز همين الان می‌توانيد ببينيد که بعضی‌ها به خاطر دوری از به خطر افتادن منافع اقتصادی‌شان هر طرفی که باد بوزد به همان طرف تمايل پیدا می‌کنند، که کم هم نيستند و در همه رده‌های اجتماعی‌ هم پيدای‌شان می‌کنيد. همين اوضاع باعث شده که در پيام جنبش سبز هنوز اغتشاش تئوری و عملی زيادی می‌بينيد.

نظر شادی صدر مبنی بر اين که جنبش‌ زنان حالا بايد از سبزها ياد بگيرد در واقع ناديده گرفتن تمام آن پتانسيلی‌ست که بدون جنگ و مرافعه توانسته جنبش زنان را در حد يک لايه اجتماعی ارتقاء بدهد. واقعيتش هم اين است که در بين جنبش‌های اجتماعی ايران در دوران معاصر، هنوز صلح‌آميز‌تر از همين جنبش زنان چيز ديگری برای نمونه نداريم که بشود سبزها را به نمونه گرفتن از آن تشويق کرد.

خوب چرا اين دوگانگی ميان شادی صدر و پروين اردلان وجود دارد؟ به نظرم موضوع مربوط است به خواستگاه اجتماعی اين دو نفر. شادی صدر به عنوان وکيل دارد به موضوع نگاه می‌کند و طبيعی‌ست که با وجود جنسيت اما موضوع برايش محدوديت اجتماعی‌ست تا جنسيتی. يعنی اين محدوديت اجتماعی را می‌تواند در دفاع از يک مرد هم لحاظ کند. در حالی که پروين اردلان به عنوان نويسنده به محدوديت‌های جنسيتی در جامعه توجه می‌کند. يعنی حتی اگر يک محدوديت واحد را برای مرد و زن يکسان بگيريم، در همان محدوديت باز هم زن‌ها قدرت کمتری برای عکس‌العمل نشان دادن دارند. مثلن فکر کنيد يک مرد فقير می‌تواند شب روی صندلی پارک بگيرد بخوابد و پليس هم کاری به وضع و حال او نداشته باشد ولی يک زن فقير نمی‌تواند. نگاه شادی صدر اين است که فقر را بايد کاهش داد يا ريشه‌کن کرد در حالی که نگاه پروين اردلان اين است که اگر به مرد کاری نداريد به زن هم کاری نداشته باشيد چون حتی وقتی فقر را کاهش می‌دهيد باز هم آدمی که مجبور باشد گوشه خيابان بخوابد وجود دارد.

در عالم هنر هم تفاوت اين دو ديدگاه را می‌بينيد. يکی می‌شود مثلن تهمينه ميلانی که در "دو زن"، زن و مرد را در حال کلنجار رفتن با محدوديت‌های اجتماعی می‌بيند و يکی هم می‌شود رخشان بنی اعتماد که در "روسری آبی" به گرفتاری‌های زن در محدوديت‌های اجتماعی بيشتر بها می‌دهد.

به عنوان يک ناظر، فکر می‌کنم هنوز جنبش سبز بايد از جنبش زنان ياد بگيرد. يعنی اگر قرار باشد سبزها بدون شتاب و خيلی اساسی بنيادهای فکری جامعه‌ی ايرانی را تغيير بدهند و محصول مبارزه‌شان تبديل بشود به ظهور يک لايه اجتماعی که هميشه حافظ مردمسالاری باشد ناچارند همين راهی را بروند که جنبش زنان رفته. همين اطلاع‌رسانی بی‌وقفه و مبارزه بدون خشونت.

5.3.10

در گراميداشت غر زدن و راه حل پيدا کردن

برای غر زدن که آمادگی داريد. بی‌زحمت راه حل هم پيدا کنيد که فقط غر نزده باشيد. غر زدن به همان راه حل پيدا کردنش است که می‌ارزد وگرنه که آدم خودش را ننر کند هيچ فايده‌ای برای خودش و ديگران ندارد، تازه از چشم مردم هم می‌افتد. بنابراين برای اين که از چشمم نيفتید در کنار غر زدن راه حل هم پيدا کنيد.

حالا غر.

چندين سال پيش يک آدمی در کمال بی‌انصافی و در ضمن بعضی حرف‌های ناخوشايند ديگر به من گفت "بچه ننه". البته من هرگز بچه ننه که نبودم هيچ، بلکه بيش از حد به پر و پای پدرم می‌پيچيدم. آنقدری هم با پدرم بودم که همه‌ی دوستانش را می‌شناختم، آن‌ها هم خيلی خوب هر جايی که پيش می‌آمد، حتی تا امروز، يادشان مانده که من همه جا با پدرم بودم و می‌شناسندم. تفاهم من و مادرم هم به طور اصولی در خيلی از مواقع به جایی نمی‌رسيده و هنوز هم نمی‌رسد. خلاصه که آن "بچه ننه" يک جوری روی اعصاب من بود منتها آدم که نمی‌تواند جلوی حرف زدن ديگران را بگيرد. می‌زنند و شما هم می‌شنويد و اگر زخم معده داريد، مثلن، اوضاعش بدتر می‌شود.

از قضا که آمدم استراليا. اينجانب در هفت سال گذشته پدر و مادر و برادرم را نديده‌ام. برادرم ازدواج کرد و باز همسرش را هم جز توی عکس‌ها نديدم. خواهرم را 14 سال است که نديده‌ام چون او و همسرش امريکا زندگی می‌کند. بچه‌های او هم بزرگ شده‌اند و دارند می‌روند دانشگاه و من هيچ از بچگی‌شان خبر ندارم. البته پدر و مادر و خواهر و برادرم همه‌شان همديگر را می‌بيننند. يعنی مسافرت می‌کنند و همديگر را می‌بينند. با هم عکس می‌گيرند و می‌فرستند برايم. حالا اينروزها که ايران نمی‌شود رفت، امريکا رفتن هم که هزار جور برنامه‌ريزی می‌خواهد که باز تا به حال نشده و استراليا هم که هم خودش هفت خوان دارد و هم مراسم بعد از عمل و قبل از عمل دارد. خلاصه اين که من سال‌هاست کسی از نزديکانم را هم نديده‌ام. در استراليا هم فک و فاميل ندارم. البته دوست‌های خيلی خيلی خوب و نزديک دارم.

به اين فهرست اضافه کنيد که شهری که من تويش بزرگ شده‌ام، يعنی خرمشهر، هم اثری از دوران کودکی و نوجوانی‌ام را ندارد چون ويران شده. یک وقتی رفته بودم خرمشهر و تنها چيزی که از خانه‌مان مانده بود يک تکه ديوار 30 سانتيمتری از حمامش بود. به اين ترتيب خاطرات کودکی و نوجوانی‌ام هم جز توی عکس‌ها در باقی جاها نيستند.

خوب اين واقعیت‌هایی‌ست که وجود دارند و نمی‌شود کاری‌شان کرد. البته با بعضی‌ واقعیت‌ها می‌شود يک کارهایی کرد منتها آن واقعيت‌های بالا را نمی‌شود کاری‌شان کرد. در نتيجه از دو سال پيش به اين طرف با خودم فکر کردم که حالا يک راهی برای‌شان پيدا کنم که بلکه به کشفيات تازه‌ای ختم بشود، که شد. واقعن هم به خودم ثابت کردم که اگر پايش بيفتد می‌توانم در عمل نشان بدهم که اينطوری‌ها هم نيست که بشود همه جور حرفی را به من قبولاند.

خوب اين کشفیات تازه عبارت است از این که خودم شده‌ام پدر و مادر و فک و فامیل خودم، درست شبيه به ماجراهای جودی ابوت در بابا لنگ دراز. همه جا هم می‌توانم زندگی کنم. يعنی گاهی فکر می‌کنم همين که در دوران جنگ مجبور بوديم ماه‌ها زیر چادر زندگی کنيم به درد همین حالا می‌خورد که بتوانم توی هر شهر و کشوری زندگی کنم. فی‌الواقع از چادرنشينی که نمی‌تواند بدتر باشد. قدرت تطابق با شرايط و انعطاف پذيری‌ام بسيار بسيار زياد شده و همينقدر که می‌توانم زوايای ديگری از اتفاقات را ببينم از همه جذاب‌تر است. خوب آدم وقتی مجبور است خودش همه کاره‌ی خودش بشود ناگزير است که برود تا می‌تواند جوانب مختلف موضوعات را ببيند. خالی از اشکال هم نیست ولی مزايايش آنقدر زياد است که از اشکالاتش می‌توانيد بگذريد. همه‌ی اين‌ها به کنار، خيلی خيلی بهتر از هميشه دوست پيدا می‌کنم.

به نظرم آدم بيش از اين که به بی‌انصافی ديگران فکر کند می‌تواند به قدرت خودش در اثبات اين که من لايق آن بی‌انصافی نبودم فکر کند. همين که راه بيفتيد و اثبات کنید که در حق‌تان بی‌انصافی شده زندگی‌تان را از اين رو به آن رو کرده‌ايد.

بفرماييد غر بزنيد، ولی راه حل‌تان را هم پيدا کنيد.

4.3.10

حکايت آن وانت که در موزه تاريخ طبيعی بود

اگر می‌بينيد اينروزها کمتر می‌نويسم مربوط است به کارهای ديگری که دارم می‌کنم و ترجيح دادم اگر وقتی هم دارم بگذارم برای کتاب خواندن. باران هم که می‌آيد و جان می‌دهد برای ننوشتن و لذت بردن از در و ديوار. خلاصه که آن قسمت مربوط "به چرخ بر هم زنم" هم کماکان برقرار است. در واقع آدم بايد زندگی کند و از زندگی‌اش که همين يک بار است لذت ببرد. تماشا کردن باران يا دراز کشيدن زير سايه درخت و تماشای روز آفتابی هم از جمله همان لذت‌هاست. من همه‌‌شان را به اضافه ورزش کردن انجام می‌دهم. خرجی هم که ندارد.

اين از اين.

توی موزه يک بخشی هست به نام شناسايی مولکولی. کار اهل اين بخش عبارت است از شناسايی گونه‌های جانوران ناشناخته از طريق DNA. من بعضی روزها توی همين بخش کار می‌کنم. امروز داشتم روی يک نمونه‌ ماهی کار می‌کردم که فقط يک تکه‌ی کوچک يعنی به اندازه‌ی يک سانتيمتر از بافت باله‌اش را داده بودند که آزمايش کنم. پيش از اين چند بار آزمايشش کرده بودند و بی‌نتيجه بوده، معلوم نيست کاری هم که من می‌کنم نتيجه بدهد منتها خود موضوع ماهی مورد نظر جالب شده. يک صيادی در سال 1889 در آب‌های شمال ايالت کوئينزلند، در نزديکی پاپوآ گينه نو همين ماهی را صيد کرده و از روی شکل و شمايل عجيبی که داشته آن را تحويل موزه داده. زمانی که ماهی را تحويل موزه داده عمر موزه به 27 سال می‌رسيده و به جز اسم موزه و چند تکه وسيله عتيقه چيز زيادی در موزه نبوده. ساختمان موزه هم که اصلن يک اتاق بوده. خلاصه که ماهی را می‌گذارند توی يک شيشه و روی آن فرمالين می‌ريزند. فرمالين هم تمام DNA را از بين می‌برد. حالا وقتی می‌خواهيد بفميد اين ماهی عجيب و غريب مربوط به کدام گونه‌ست بايد اول DNA ضعيف شده را تقويت کنيد که بشود فهميد چه کاره‌ی روزگار است. همين که صد سال پيش ماهی را به جای کباب کردن آورده‌اند تحويل موزه داده‌اند خيلی جالب است. خود ماهی را هنوز نديده‌ام ولی حدس می‌زنم يک چيز عجيبی باشد. همين چيزهای روزنامه نگاری علمی جالب است که نه من دست از آن برمی‌دارم نه ايشان دست از سر من برمی‌دارد. البته خوشبختانه دوست و رفيق روزنامه نگار علمی زياد دارم و احساس تنهايی که نمی‌کنم هيچ بلکه خيلی هم لذتش را می‌برم.

اين هم از ماهی صد ساله.

عضلات زنبور عسل بخصوص عضلات کيسه سمی‌اش شاهکارند. چند تا زنبور تازه متولد شده را آزمايش کردم ديدم هنوز بدن‌شان از زور نرمی به يک اشاره مضمحل می‌شود ولی کيسه سم‌شان درست و حسابی شکل گرفته و اگر مغز زنبور در همان زمان شکل گرفته باشد به راحتی می‌تواند با نيش زدن و انقباض عضلانی تمام محتويات کيسه را توی بدن طرف مقابل خالی کند. دوربينم را گذاشتم روی چشمی ميکروسکوپ که چند تا عکس بگيرم ببينيد که کيسه سمی زنبور چه عضلات پيچيده‌ای دارد.


اين تصوير زير هم مربوط است به هسته‌ سلول‌های ترشحی که سم توليد می‌کنند. تمام نقاط سفيد که روی کيسه سم می‌بينيد سلول هستند.



اين تصوير زير هم مربوط است به هسته‌ سلول‌های ترشحی که سم توليد می‌کنند. تمام نقاط سفيد که روی کيسه سم می‌بينيد سلول هستند.


اين هم از زنبور.

امروز حدود ظهر يک چيزی آوردند توی موزه که داشتم می‌مردم از خنده. اسم موزه عبارت است از موزه تاريخ طبيعی و توی آن پر از نمونه‌های دايناسور و جک و جانور است. وسط موزه هم اسکلت يک دايناسور صد ميليون ساله را گذاشته‌اند. امروز صبح با دم و دستگاه اسکلت دايناسور را برده‌اند يک کناری و به جای آن يک وانت مزدا گذاشته‌اند. صاف وسط موزه. حالا وانت چی هست؟ وقتی کوين راد، نخست وزير فعلی استراليا، در شهر بريزبن در حال رقابت انتخاباتی بوده همسایه‌اش که نمايشگاه ماشين داشته يکی از وانت‌هايش را می‌دهد به کوين راد که به عنوان وسيله نقليه انتخاباتی از آن استفاده کند. از اينجا به بعد داستان با شايعه و راست و دروغ قر و قاطی شده. چون بر اساس همين حرف‌ها بعد که کوين راد به نخست وزيری می‌رسد همسايه‌اش به طريق دوستانه تقاضای يک وام حسابی می‌کند و خزانه‌دار کل استراليا دستور می‌دهد که خيلی سريع به همسايه کوين راد وام بدهند. حزب ليبرال از طريق ايميل‌هایی که رد و بدل شده از موضوع باخبر می‌شود و بزن بزن را شروع می‌کنند، که البته نتيجه‌ای هم نگرفتند. حالا انتخابات دارد نزديک می‌شود و به اسم اين که وانت مورد مناقشه را به مردم نشان بدهند آن را آورده‌اند وسط موزه تاريخ طبيعی گذاشته‌اند. در واقع به اسم وانت دارند برای کوين راد تبليغ می‌کنند. خيلی درست و جسابی پاچه‌خواری کرده‌اند چون دولت ايالتی هم در دست کارگرهاست و موزه هم يک مکان دولتی‌ست. وسط دايناسورها و جک و جانورها يک وانت مزدا هم گذاشته‌اند.




اين هم از تبليغات انتخاباتی.

از من به شما نصيحت که زندگی کنيد. ورزش هم بکنيد که از سلامتی‌تان لذت ببريد. همين روزها برای مراسم غر زدن اطلاعيه می‌دهم.