25.2.10

اون و اون يکی و باقی قضایا

اول قسمت شاهکار را بنويسم بعد باقی قضايا را بخوانيد.

پليس پلنگ آقا را گرفته. يعنی حالا رها شده ولی يک شب ايشان را گرفته بودند. يعنی خنده‌دارتر از اين نمی‌شد که پلنگ آقا را بگيرند. جناب‌شان به مناسبت تمرين پارکو از در اصلی خانه تشريف نمی‌برند داخل، بلکه از پنجره رفت و آمد می‌کنند. اين بار برای تمرين فشرده با خريد خانه داشته از پنجره وارد خانه می‌شده که بعد از هزار سال يک ماشين پليس از کنار خانه‌اش رد می‌شود و حضرات پليس می‌روند پای پلنگ آقا را می‌گيرند که توی روز روشن داری از ديوار خانه مردم بالا می‌روی. پلنگ آقا می‌گويد که خانه خودمه. می‌پرسند از کجا معلوم؟ می‌گويد ايناها کليدش توی جيبمه. می‌گويند تو که کليد داری چرا از پنجره آويزان شدی؟ پلنگ آقا می‌فرمايند که برای تمرين ورزشی با بار و اثاث خريد دارم تمرين می‌کنم که اگر کليد نداشتم بلد باشم خودم را برسانم به داخل خانه. جناب‌شان را می‌گيرند می‌برند اداره پليس، به نظرم به جرم خريت. گفتم حالا اگر اعلام می‌کرد پلنگ آقا هستم به همان جرم پلنگ آقايی دم در رهايش می‌کردند. يعنی پلنگ آقايی اصولن جزو جرايم نيست، جزو تفريحات بی‌ضرر است. به نظرم پلیس‌ها هم کلی خنده باشند.

اين از شاهکار پلنگ آقا.

ديروز و امروز يک چيزی توی باشگاه ديدم که اگر تعريف می‌کردند باور کردنش آسان نبود. يک آقایی روی صندلی چرخدار نشسته بود و داشت به عنوان مربی ورزش دو تا خانم را تمرين می‌داد. هيکل، يعنی بالاتنه، هم اساسی ورزيده. امروز يک کمی رفتم نزديک‌تر که ببينم چطوری تمرين می‌دهد، ديدم عرق خانم‌ها را درآورده. خودش هم از روی صندلی چرخدار در بعضی تمرينات مشارکت می‌کرد. سرعت حرکت دادن صندلی‌اش هم خيلی خوب بود و پا به پای خانم‌هايی که نرمش‌شان می‌داد اين طرف و آن طرف می‌رفت. خيلی خوشم آمد که يک آدمی اين همه اعتماد بنفس داشته باشد که با وجود گرفتاری جسمانی برود مدرک مربيگری بگيرد و به آدم‌های سالم‌تر از خودش تمرين بدهد.

اين هم از باشگاه ورزشی.

من باخبر نبودم که توی موزه يک صندوق پستی دارم. هفته پيش خبرم کردند که صندوق پستی‌ات دارد می‌ترکد، بیا خالی‌اش کن. رفتم ديدم انصافن هم دارد می‌ترکد از زور پر شدن. از قبل از کریسمس تویش شيرينی و شکلات و کادو و کارت تبريک بود تا کاغذهای دو روز قبل. يک بسته بزرگ شکلات کریسمس بود که به نظرم باقی ملت همان قبل از کريسمس کلک‌اش را کنده بودند، مال من دست نخورده مانده بود. بردم دانشگاه گذاشتم روی ميز عمومی آزمايشگاه. يک کاغذ هم چسباندم روی بسته که "لطفن بخوريد". کلی ملت دعا و سلام فرستادند برايم که ناغافل يک بسته شکلات برای‌شان آوردم. دو روز نشد ترتيب شکلات‌ها را دادند. يکی‌اش هم به خودم نرسيد. گفتم همان اول خودم بخورم آبروريزی می‌شود. حالا تجربه شد که اصولن در مورد شکلات کسی به فکر آبرو نيست، موضوع بيشتر به "در نظام طبيعت ضعيف پايمال است" شباهت دارد. دفعه‌ی بعد روی بسته می‌نويسم "دو تا خوردين، بفرماين".

اين هم از شکلات.

يک کمی صبر کنيد بيشتر می‌نويسم. در حال مراسم زنبورداری و اون و اون يکی و اون يکی ديگه هستم.

24.2.10

يک چيزی ناتمام

يک روزی اواخر دوره ليسانس اول صبح روی سکوهای جلوی دانشکده‌مان توی دانشگاه ملی نشسته بودم که وقت کلاس يا امتحان برسد، ديدم يکی از دخترهای همکلاسی‌مان همينطور که داشت هق‌هق می‌کرد آمد از کنارم رد شد. همه‌مان می‌دانستيم که دوست پسر دارد و هر دوی‌شان هم می‌ميرند برای هم. البته همه دوست پسر و دوست دختر داشتند و بساط گريه و زاری هم کم و بيش برقرار بود. منتها اين يکی از همه زليخاتر بود و آقای يوسف‌شان را هم که يک بار در مراسم کمين کردن زيارت کرده بوديم معلوم بود که خيلی با فرهاد کوهکن نسبت دارد. جدی هم که چقدر به هم می‌آمدند.

تا جايی که من ديدم هر کسی در حد توانایی خودش يک عمليات محيرالعقولی برای دلبری از طرف مقابل انجام می‌داد. اين نسل ما گاهی از زور افراط در همه چيز می‌تواند تا ابدالدهر همينطور به خودش ببالد که از عشق تا جنگ تا پارتيزان بازی همه جوره‌اش را با فراخ بال و گشاده دستانه انجام داده. همه چيز را تجربه کرده ولی گاهی با اين همه تجربه‌ی نمی‌داند چه کار کند. به نظرم بيش از يک نسل را تجربه کرده و دقیقن به همين دليل هم من هرگز فکر نمی‌کنم این نسل ما لايق اطلاق لقب نسل سوخته باشد، بماند که خيلی‌ها دلشان می‌‌خواهد به همين اسم به ديگران بشناسانندش. سر يکی از همين عمليات محيرالعقول، اينجانب درست وسط برف و يخ زمستان کفش‌ و جوراب‌هايم را درآوردم و تا زير زانو رفتم توی يک حوض کوچک پشت کتابخانه مرکزی دانشگاه که طرف مربوطه یک سکه انداخته بود تويش که ببيند آدم برف نديده‌ای مثل من اهلش هست که برود بابت دل ایشان سکه را از توی حوض بيرون بیاورد يا نه. سکه را آوردم سر کلاس دادم دستش، از زور سرما هم به حد مرگ داشتم می‌لرزيدم.

يکی از همان بچه‌های همدوره‌ای من که به مناسبت خودش و دوست دخترش چپ و راست از طرف حراست و انجمن اسلامی احضار می‌شد يک وقتی برای اين که نشان بدهد خیلی سر به راه شده يک شلوار سربازی با يک پيراهن روی شلوار انداخته می‌پوشيد می‌آمد دانشگاه. ده ساعت هم مثلن درس و دانشگاه داشت و با همان وضع سر می‌کرد ولی زیر همان شلوار سربازی يک شلوار جین هم پوشيده بود که از در دانشگاه که می‌رفت بیرون همان دو قدمی بيرون شلوار سربازی و پيراهن را درمی‌آورد و تبديل می‌شد به يک پسری با شلوار جين و تی‌شرت. به یک دلايلی هم همه‌تان ایشان را می‌شناسيد. دوست دخترش هم که باز همکلاسی‌مان بود شلوار گشاد با مانتوی گشاد مشکی می‌پوشيد و يک مقنعه هم داشت که زير چانه‌اش را دو تا سنجاق زده بود منتها توی جيب مانتويش يک واکمن بود که گوشی‌هایش را از زير مقنعه رد کرده بود و چپ و راست موسیقی جاز گوش می‌کرد. با همان واکمن و گوشی هم خيلی شديد برای امتحانات تقلب می‌کرد. بابت بالاترين نمره امتحان اخلاق اسلامی به همه معرفی شد، همه را هم با همان واکمن تقلب کرده بود.

آن دختری که با چشم اشکبار آمد دانشکده دوستی‌اش را با يوسف‌شان به هم زده بود. يعنی هر دو طرف تصميم گرفته بودند که تمامش کنند. نه اين امکان مالی‌اش را داشت که پيشنهاد تشکيل زندگی بدهد و نه آن یکی. نه خانواده‌های‌شان می‌توانستند اين‌ها را با هم تحمل کنند، نه اين‌ها می‌توانستند بگويند گور بابای همه‌تان و بروند با هم زندگی کنند. نه جامعه به عنوان دوست پسر و دوست دختر قبول‌شان می‌کرد، نه خودشان از عهده‌ی زن و شوهر شدن برمی‌آمدند. خودش اين‌ها را چند سال بعد با يک بچه به بغل برای من تعریف کرد.

داشتم پياده توی خيابان وليعصر می‌آمدم پايين که برسم به میدان ونک. بالاتر از میرداماد خيلی اتفاقی ديدم يک خانمی با يک چهره آشنا با يک بچه به بغل دارد پياده می‌رود به طرف بالای خيابان. يک کمی که به هم نزدیک شديم هر دوتای‌مان طرف مقابل‌مان را تشخیص دادیم. يک کمی احوالپرسی کرديم و خیلی زود قرار گذاشتيم که يک روزی با هم نهار بخوريم و گپ بزنيم. به نظرم هفته‌ی بعدش توی رستوران داشتيم گپ می‌زديم. باز هم بچه به بغل آمده بود. يعنی خانه‌دار شده بود و بچه‌اش هم مدرسه‌ای و اين‌ها نبود.

گفتم من هنوز چهره‌ی اشک‌ آلود همان روز دانشکده توی ذهنم هست و به نظرم هر وقت ياد بچه‌های آن دوره می‌افتم به تو که می‌رسم همان چهره را می‌بينم. بعد توضيح داد که هر کاری که می‌توانسته‌اند کرده بودند که بشود با هم بمانند ولی نشده و به هم زده بودند. از قرار شش ماه مریض بوده که از خانه نمی‌آمده بیرون و تا يکسال بعد هم همينطور الکی وقت می‌گذرانده تا اين که يک خواستگار از امريکا برایش می‌آيد و ازدواج می‌کند می‌رود خارج از ایران. پنج سال خارج زندگی کرده بوده و بعد همانجا مدام با خودش فکر می‌کرده که حالا چه زوری بوده که همان وقت‌هایی که دوست پسر و دوست دختر بودند اصلن ازدواج می‌کردند، همينطور دوست می‌ماندند تا وقتی می‌توانستند ازدواج کنند آنوقت بروند با هم زندگی کنند. بعد همينطور هی می‌گفت که اگر فلان کار را کرده بوديم می‌شد با هم بمانیم، اگر فلان جور با خانواده‌های‌مان حرف زده بوديم می‌شد یک راهی پيدا کنيم.

گفتم حالا چرا آمدی ايران؟ گفت من هنوز دلم اينجاست، انگار يک چيزی اينجا ناتمام گذاشته‌ام.

خيلی پيشنهاد کردم که اين‌ها را بنویس، هم خودت از اين همه بارکشی فکری خلاصی پيدا می‌کنی هم آدم‌های لابد با وضع مشابه تو می‌فهمند که تنها نیستند و راهش را پيدا می‌کنند. گفت حالا اگر از دست خودم خلاص شدم می‌نويسم وگرنه که برمی‌گردم امريکا شايد همانجا نوشتم. با وجود اين که خيلی وقت است خبری ازش ندارم ولی هنوز اميدوارم يک روزی بلاخره بنویسد.

چند وقت بعد که رفته بودم دانشکده سابق‌مان برای یک کار دانشگاهی یکی دو تا از اهل دانشکده گفتند چند وقت پيش فلانی با يک بچه آمده بود اينجا، کلی توی راهروها راه رفت و هر چقدر که اصرار کرديم بيا توی دفتر دانشکده يک چای بخور گفته بوده دوست دارم روی صندلی‌های وسط راهروها بشينم. دو سه ساعت بعد هم خداحافظی کرده بوده و رفته.

20.2.10

سه هفته برای لاغرشدن - به زندگی‌تان اهميت بدهيد

سه هفته از ورزش کردن گذشت. یعنی اگر ورزش کرديد حالا سه هفتگی‌اش را بايد جشن بگيريد. منتها حالا کو تا مراسم اصلی! لابد يک گروهی هم تمام اين سه هفته را بعد از خواندن اين نوشته‌ها و نظرات ديگران يک کمی "چه دل خوشی داره اين بابا" حواله من و بقيه اهل ورزش کرده‌اند و باقی داستان‌ها را هم کوبيده‌اند به طاق نسيان. خوب اينطوری هم می‌شود.

اگر اين يک هل کوچک سه هفته‌ای برای ورزش کردن بهتان کمک کرده که راه بيفتيد و ادامه‌اش بدهيد باقی‌اش با خودتان است که منتظر نباشيد برای هل‌های ديگر. البته خيال‌تان راحت باشد که من باز هم درباره‌اش می‌نويسم و از اين برنامه‌ها ترتيب می‌دهم که با هم و از راه دور ورزش کنيم منتها همينقدر که خودتان را محک بزنيد که چقدر به زندگی‌تان اهميت می‌دهيد موضوعی‌ست که تا به طور شخصی به ارزش آن پی نبريد هيچ کسی نمی‌تواند آن را برای‌تان توليد کند. اگر با اين هل کوچک راه افتاده‌ايد باقی راه را می‌رويد و هر از گاهی هم يک دليلی پيدا می‌کنيد که ادامه‌اش بدهيد.

اگر دوست داشتيد بنويسيد درباره‌ی اين سه هفته.

17.2.10

آقايان چطوری می‌فهمند حالا وقت برگشتن است؟

اگر بنا را بر رفتار اجتماعی بگذاريم می‌شود گفت در بين جانوران، از جمله انسان‌ها، هيچ گروهی به اندازه‌ی زنبورها و مورچه‌ها رفتار اجتماعی ندارند. حالا شخصيت و متانت و اين‌های‌شان بماند.

خوب اين رفتار اجتماعی از کجا نشأت می‌گيرد؟ هزار تا دعوای ريز و درشت بين اهل تحقيق هست که عمده‌شان هم در حوزه‌ی مغز و اعصاب است که اصولن رفتارهای اجتماعی را کنترل می‌کند. منتهای مراتب خوش‌تان می‌آید يا نه دست کم در مورد زنبورها بايد گفت که اگر قوانين بشری در جامعه‌شان حکفرما بود، بخصوص قوانين زورکی، آنوقت چيزی از رفتار اجتماعی‌شان باقی نمی‌ماند. حالا دليلش را که بنویسم متوجه می‌شويد چرا اينطوری‌ست.

در جمعيت زنبورهای عسل سه گروه زنبور وجود دارد که عبارتند از ملکه، کارگرها، و Droneها که مثلن می‌شود بهشان گفت عقيم‌ها. البته اسم عقيم واقعن کاربردی نيست. ملکه و کارگرها همه از جنس ماده هستند و جامعه‌ی زنبورها اصولن يک جامعه‌ی زنانه‌ست. خيلی به ندرت و فقط برای امور خاص سر و کله‌ی نرها در این جامعه پيدا می‌شود. واقعيتش هم اين است که تعداد نرها در جامعه‌ی زنبور عسل بسيار بسيار کم است و همينطور سرجهازی يک چند تایی دور و بر می‌پلکند. البته محض خنده هم نيست کارشان، ولی حضورشان بر خلاف انتظار خيلی تلگرافی‌ست و چی از ازشان برمی‌آيد همانی‌ست که اصولن آقايان معمم حتی در سن 95 سالگی هم به آن خيلی علاقمندند و اگر در دنيا وصلت نداد باقی‌اش را در آخرت مطالبه می‌کنند ... يعنی توضيح بيشتر لازم دارين؟ ...

نرها هيچ کاری انجام نمی‌دهند، يعنی به کل دست به سياه و سفيد نمی‌زنند، و اگر هم به همان منظور مبارک در کندو حضور بهم رسانده باشند وظیفه‌ی غذا دادن بهشان هم با زنبورهای کارگر است. کارگرها هم که همه ماده هستند. بچه‌داری و اين‌ها هم که بکلی تعطیل. از جنبه‌ی تکاملی تمام اندام‌های مربوط به کار کردن در زنبورهای نر يا به شدت کوچک شده و يا اصلن از بين رفته ... شر کم حاجی خلاص ... مثلن خرطوم ندارند که بتوانند از شيره گل‌ها استفاده کنند ... سگ توی روحش، ياد اون جوکه افتادم ... غدد بزاقی هم ندارند، قدرت توليد موم هم ندارند چون غده‌ی موم ساز ندارند، آرواره هم ندارند، و بسلامتی‌تان به دليل فقدان ساختارهای نقل و انتقال گرده که معمولن روی پاهای زنبورها هست در کار گرده افشانی هم هيچ نقشی ندارند. برای اين که خيلی ديگر خوش‌تان بيايد از آقايان به عرض‌تان می‌رسانم که نيش هم ندارند.

حالا چی‌ها دارند؟ دم و دستگاه جهت‌يابی‌شان کامل است، یک چيزی هم بيشتر از کامل. اندام‌های پروازی‌شان هم حرف ندارد. دستگاه بينایی‌شان به شدت بزرگ است و شامل 8600 عدسی چشمی می‌شود و اين در حالی‌ست که تعداد عدسی‌های چشمی کارگرها به زور به 7000 تا می‌رسد. قدرت بويايی‌شان هم 10 برابر قوی‌تر از کارگرهاست، و از قضا از اموال اين دنيای بی‌مروت هم يک ثروت جسمانی قابل توجهی دارند که از آن برای امور منکراتی استفاده می‌کنند ... توپ همه وسايل مورد نظر را دارند ... يعنی حتی در عنفوان جوانی، در سن 95 سالگی، هم می‌توانند تعداد زيادی گهواره بگذارند روی دست مردم. فی‌الواقع هر نفرشان به تنهايی می‌تواند کلی از بلاد را آباد کند و ارتش 20 ميليونی راه بيندازد. با سانديس.

يک نکته‌ی خيلی مهم در مورد زنبورهای نر این است که با همه‌ی فضایل اخلاقی‌ای که دارند درست فردای مراسم چیز عمرشان را می‌دهند به شما و می‌ميرند. در واقع تمام عمر پر برکت اين موجودات، غير از بحث و فحص درباره‌ی اين که اگر از طبقه‌ی هشتم افتادی پايين بعد فاميل‌تون اون پايين بود و يک طوری شد، در ساير موارد فقط برای توليد ارتش 20 ميليونی حی و حاضرند. عمر حضرات 90 روز است که خيلی شباهت دارد به دوستان خودمان که الان سر کار هستند. البته از جنبه‌ی زیستی و کارآمدی جامعه‌ی زنبورها که توليد عسل مهم‌ترين نتيجه‌ی کارشان است ملکه اصولن توليد زنبورهای نر را در کمترين ميزان نگه می‌دارد. يعنی زنبور ملکه بيش از هر چيز از طريق سلول‌های لقاح پيدا نکرده زنبور کارگر توليد می‌کند و هر زمان که نياز به توليد زنبور نر باشد آنوقت به تعداد بسيار محدود سلول‌های ماده را با ذخيره‌ی سلول‌های جنسی نر که در بدنش دارد لقاح می‌دهد و جنابان را توليد می‌کند.

موضوع جالب اين است که تمام زنبورهای کارگر جامعه که ماده هم هستند از سلول‌های مشابهی توليد شده‌اند و در نتیجه همه‌ی کارگرها از نظر ژنتيکی شبيه به هم‌ و شبيه به ملکه هستند. اين همان چيزی‌ست که به آن می‌گويند کلون شدن. درست مثل اين که يک عکس را هزاران بار چاپ کنيد. يکی از بحث‌های جالب در علوم اعصاب همين است که رفتار اجتماعی زنبورها ممکن است ناشی از يکنواختی ژنتيکی‌شان باشد که از فرط سازمان يافتگی اجتماعی فرقی ميان کار برای فرد و کار برای جامعه وجود ندارد. همه فقط عسل توليد می‌کنند. خوب همين اوضاع دل بعضی‌ها را می‌برد که کاش می‌شد يک جامعه‌ای درست کرد که همه‌شان يک جور باشند و مثل هم فکر کنند و خیلی خوب هم محصول بدهند. جنگ شکر کوبا، اثر سارتر، يا 1984، اثر اورول، را که بخوانيد از اين منظر برای‌تان جالب می‌شود.

اين يکنواحتی ژنتيکی اينطوری‌ست که تعداد کروموزوم‌های هر سلول در زنبور عسل 32‌تاست. منتها اين کروموزوم‌ها در زمان لقاح از هم جدا می‌شوند و به 16 تا می‌رسند. اگر نياز به توليد زنبور نر باشد سلول 16 کروموزومی ملکه با سلول 16 کروموزومی نر لقاح داده می‌شود تا يک زنبور نر توليد بشود. ولی اگر بنا باشد زنبور کارگز توليد بشود در اثر تقسيم سلولی همان سلول‌های 32 کروموزومی ماده تکثیر می‌شوند و در نتيجه زنبور کارگر توليد می‌شود.

در مناطقی که زمستان‌های خيلی سرد دارد درست اول پاييز که می‌شود دم زنبورهای نر را می‌گذارند روی کول‌شان و از کندو بيرون‌شان می‌کنند ... نه که خيلی تابستونا تحويلشون می‌گیرن زمستونا هم می‌فرستنشون بيرون ... اين که آقايان چطوری می‌فهمند که حالا وقت برگشتن به اطراف کندوست به قدرت بويایی‌شان ربط دارد که به شدت قوی‌ست يعنی درست مثل دوستان خودمان که بوی محرم و نذری می‌کشاندشان سر کار و کاسبی هميشگی، نرها هم با تشخيص تغييرات شیميایی درون کندو برمی‌گردند اطراف محل که بلکه کاری از پيش ببرند.

خلاصه که در تحقيقات مربوط به جامعه زنبورها بايد ياد مرحوم فلسفی را هم خيلی گرامی داشت که مفصل در مورد جامعه زنبورها تحقيقات کرده بودند و از وجود شاه و ملکه در جامعه زنبورها قند توی دل‌شان آب شده بود. لابد خود همين ايشان انجمن پادشاهی ايران را راه انداخته بوده.

16.2.10

وقتی پلنگ آقا می‌پرسد اصلن چرا بايد در استراليا زندگی کنم؟

ديروز به پلنگ آقا گفتم تو بلاخره علاقمندی در استراليا زندگی کنی يا نه؟ فرمودند من از خدا می‌خوام که اينجا بمونم ولی چه جوری؟

دو سال پيش به خود همين جناب گفتم که بيا به رئيس بگو که علاقمندی در استراليا زندگی کنی و رئيس هم با ضمانت کاری و مجوز سه ساله مقدماتش را فراهم می‌کند. البته يک کمی هم طول و تفصيل داشتيم که فرمودند من اصلن بايد برای چی در استراليا زندگی کنم؟ گفتم خودت گفتی از خدا می‌خوام، حالا يعنی چی که چرا بايد اصلن اينجا زندگی کنم؟ فرمودند که من از موضع مخالفت با خودم حرف می‌زنم که بعد ببينم خودم چقدر بلدم جواب بدم به خودم. يعنی يک وقت‌هايی آدم فکر می‌کند پلنگ آقا را بفرستد حوزه علميه.

خلاصه که بلاخره بعد از هزاران نفی و اثبات و کش آمدن داستان تا همين ژانويه يعنی سه هفته پيش بلاخره ايشان رضايت دادن که قسمت اثباتی موضوع برای رحل اقامت افکندن در استراليا جواب می‌دهد و بهتر است يک گفتی به رئيس بزند شايد گرفت و ماند.

رفته بوده به رئيس گفته و رئیس هم سر ضرب گفته بله من قرارداد سه ساله می‌بندم که مشکل اقامتت را حل کنی. ديروز گفتم خوب برو پس مدارکش را بگير و با مدارک خودت بفرست که بلاخره جواب بگيری. فرمودند من الان يک مشکل ديگری دارم که نمی‌شود الان اقدام کنم. گفتم چی هست مشکل؟ فرمودند سه هزار دلار پول لازم دارم برای تکميل کردن مدارک و همين الان از بس که بدهی دارم در حال ترکيدنم و دو روز گذشته را فقط با نان و چای سر کردم که برای آخر هفته پول داشته باشم.

حالا البته پلنگ آقا را با لگد هم بزنيد نان و چای نمی‌خورد به کل. يک چیزی هم گفت که من شاهدش هستم و هيچ جوری توی کتم نمی‌رود که اين بابا با نان و چای اصلن زنده بماند چه برسد به دو روز. يک کمی که گپ زديم که اين بابا که تا هفته گذشته که اوضاع مالی‌اش خوب بود، حالا صاف روز دوشنبه به فقر مطلق دچار شده و يعنی چی معلوم شد روز يکشنبه توی خانه داشته تلويزيون نگاه می‌کرده که يک تبليغی ديده درباره‌ی يک ماشين جديد. همان پای تلويزيون حساب و کتاب کرده که الان بکوبد برود تا ماشين فروشی‌ها نبسته‌اند يکی از همان ماشين‌های توی تلويزيون را بخرد. رفته و خريده و سوار شده آمده. بعد در راه برگشت حساب کرده که اين ماشين که تويش بنزين نيست و آخر هفته‌ی آينده هم که بخواهد ببردش اين ور و آن ور هم که نمی‌شود آب بريزد توی باکش. لاجرم برای تأمين بودجه برای بنزين بهتر است دست از غذا خوردن بکشد و بچسبد به نان و چای خوردن که از رهگذر سفت کردن کمربند مبارک بتواند بنزين بزند و برود گردش. يعنی همين کارهای پلنگ آقاست که ايشان را از کل عالم جدا می‌کند. يک جوری کارهايش انحصاری‌ست.

خوب حالا با آن ماشين خريدن روز يکشنبه آخر وقت در نتيجه برای کارهای اقامتی‌اش پول ندارد. به همين زيبايی که می‌شنويد. گفتم آخه آدم حسابی عصر يکشنبه که ماشین خريدن ندارد. فرمودند اگه تو اون آگهی رو می‌ديدی می‌رفتی می‌خريدی. حالا به سلامتی‌تان روزی سيصد تا از اين آگهی‌ها از تلويزيون پخش می‌کنند و همين آگهی مورد نظر را هم در دو ماه گذشته هر روز پخش کرده بودند منتها صاف روز يکشنبه عصر گريبان پلنگ اقا را گرفته.

گفتم برو از رئیس قرض کن بعد از حقوقت بده. فرمودند من برای اقامت پول قرض نمی‌کنم. گفتم حالا وقتش از دست می‌رود و جنابعالی می‌مانی و اين ماشينی که خريدی. فرمودند خوب من الان می‌تونم دوباره بپرسم اصلن چرا بايد در استراليا زندگی کنم؟

ديروز داشتم از دانشگاه می‌رفتم خانه، توی راه ديدم يک جایی همین ايشان و چند تا دوست ديگرشان دارند از لبه‌ی ديوار بالا می‌روند، به مناسبت تمرين پارکو. گفتم یک کمی بایستم تماشا کنم. دو سه تا سطل زباله بزرگ هم هست که در نقش ادوات تمرينی ازشان استفاده می‌کنند. پلنگ آقا دستش را گرفته بود به يک ميله‌ی تابلوی راهنمایی و يک دستش هم به يک لبه‌ی ديوار که برود بالا. در همین لحظه چشمش به من افتاد که ایستاده بود آن طرف داشتم نگاه می‌کردم. يک جوری با سر رفت توی ديوار که گفتم هيچی ازش نماند. بلند فرمودند می‌خواستم یک تکنيک جديد را اجرا کنم. يعنی همين تفسيرهايی که از اوضاع می‌کند ايشان را منحصربفرد کرده واقعن.

15.2.10

سه هفته برای لاغرشدن - از خودتان انتظار داشته باشيد

گاهی آدم گير می‌کند توی يک شرايطی که خودش هم نمی‌خواهدش منتها تغيير دادنش هم وقت می‌برد.

ياد يک چيزی افتادم گفتم بنويسم شايد به درد اين روزهای ورزش کردن‌تان بخورد و اگر شباهتی بين نوشته‌ی من و اوضاع خودتان پیدا کرديد راه حلی برايش پيدا کنيد.

حدود 18 سال پيش و در جريان يک تلاطم فکری، که هر کسی می‌تواند دچارش بشود، تقريبن زندگی من افتاد در يک مسير ديگری. از آن مسيرهايی که من هميشه ازشان فرار می‌کردم. يک کمی که به خودم آمدم ديدم کاملن عوضی رفته‌ام و دوباره بايد برگردم به همان روشی که دوست داشتم زندگی کنم. يک داستانی شد پر آب چشم برای خودم منتهای مراتب کاری که کردم درست بود و هنوز هم به درستی‌اش ايمان دارم. در لفافه دارم می‌گويم که به کسی برنخورد چون بعضی آدم‌های آن دوران هم اين وبلاگ را می‌خوانند و انصاف نيست که خودشان را مقصر بدانند.

توی اين رفت و برگشتی که برايم پيش آمد به حد کفايت از نظم زندگی خارج شدم. يعنی قر و قاطی به تمام معنا. يک وقتی هم طاقتم طاق شد و از خانه پدرم هم رفتم بيرون و با چند تا از دوستانم زندگی کردم. از قضا که اين بی‌نظمی و خرق عادت باعث شد خيلی چيزها ياد بگيرم و ببينم که تا قبل از آن اصلن ممکن بود توی زندگی‌ام پيش نيايند. انگار که اتوبوس را عوضی سوار بشويد و خواب‌تان هم ببرد و بعد نيمه شب سر از يک محله‌ای دربياوريد که اصلن نمی‌دانيد کجاست. خوب آدم شب را که به صبح برساند و همان توی روشنايی روز اينطرف و آنطرف را ببيند کلی تصاوير جديد ديده که اگر مسيرش به اشتباه به آنجا نمی‌افتاد لابد هرگز نمی‌توانسته آن طرف‌ها را ببيند.

اوضاع من همينطوری شد. بد هم نبود اتفاقن. يک تکان اساسی بود که روحم را از آن بسته‌بندی اوليه‌اش درآورد. يک راه‌های جديدی هم پيش پايم گذاشت که بلد نبودم، و يک پدری هم ازم درآورد که اصلن لازم نبود انصافن.

توی آن دوران بی‌نظمی و به هم ريختگی با چند نفر دوست شدم که تصويری که از من پيدا کردند همانی بود که آن روزها داشتم. حق هم داشتند چون همان را ديده بودند. بعدها که از آن شرايط خلاص شدم و بعضی از دوستی‌ها و روابط آن روزگار برايم باقی ماند يک داستان عجيبی هم همراه آن دوران ادامه پيدا کرد که تا الان هم همينطور آمده با من.

من هر بار که با آن آدم‌ها روبرو شدم تعجب‌شان را می‌ديدم که آن آدم بی‌نظم و به هم ريخته‌ای که می‌شناختند از زمين تا آسمان با اين کسی که روبروی‌شان بود فرق داشت. توقع‌شان هم همان آدم بود و فشاری که به من می‌آمد و می‌آيد که هم اين دوستی‌ها را حفظ کنم و هم متوجه‌شان کنم که آن دوران نه به قبل من شباهت دارد و نه به بعد من ميخی‌ست که هرگز نمی‌رود در سنگ. يک وقتی هم يکی‌شان به زبان آمد که من با آن آدم دوست شدم نه با اينی که الان می‌بينم.

کتمان ناپذير است که درس‌های بزرگی از آن دوران گرفتم که خيلی هم بابت‌شان خوشحالم. مثلن، توی کيف پولی من که نگاه می‌کرديد تمام اسکناس‌ها را می‌ديديد که رديف شده‌اند و اگر دستم می‌رسيد اتوی‌شان هم می‌کردم. لباس اتو کردن هم مکافاتی بود که کاملن از سرم افتاد و سال‌هاست تا بشود يک لباسی می‌خرم که گرفتاری اتو کردن نداشته باشد. منتها مبنای فکری‌ام در اين که به دنبال چه چيزی هستم عوض که نشد هيچ بلکه با تجربه‌ای که از آن دوران به دست آوردم خيلی هم قطعی‌تر شد.

خوب حالا اين را برای شما می‌نويسم که اگر توی زندگی‌تان به هر دليلی مجبور شديد که از يک مسير سنگلاخی عبور کنيد و تا از آن مسير بياييد بيرون وقت و هزينه‌ی زيادی روی دست‌تان می‌گذارد اما بيرون آمدن از به انتظاری که از خودتان داريد می‌ارزد هرگز در بيرون آمدن از مسير سنگلاخی ترديد نکنيد. اين که ديگران چطور درباره‌تان قضاوت می‌کنند ربطی به انتظار شما از خودتان ندارد.

فکر نکنيد موضوعی که با آن درگيريد حتمن بايد در حد مرگ و زندگی باشد که تغيير مسيرتان را توجيه کند. حتی اگر سال‌هاست می‌خواستيد برويد ظاهرتان را عوض کنيد و بابت نگاه ديگران اين کار را نمی‌کرديد مسبب دست نيافتن‌تان به چيزی که خودتان آن را می‌خواهيد خودتان هستيد.

واقعن موانع فکری که از رشد آدم جلوگيری می‌کنند بيش از اين که در دنيای خارج باشند در درون فکر خودمان هستند که با شاخ و برگی که بهشان می‌دهيم جلوی چشم‌مان را می‌گيرند و آنوقت فکرمان را هم از کار کردن می‌اندازند.

به خودتان اعتماد کنيد و تغيير کنيد. تا فکرتان تغيير نکند هيچ تغييری در روحيه‌تان ايجاد نمی‌شود.

نترسيد و خودتان را تغيير بدهيد تا دوباره از خودتان انتظار داشته باشيد.

هفت روز هفته

روز اول. يک قانون در زيست‌شناسی هست که می‌گويد اگر مقدار کالری که برای پيدا کردن غذا می‌سوزانيد بيشتر از مقدار کالری باشد که از خوردن همان غذايی که پيدا کرديد نصيب‌تان می‌شود شما داريد گرسنگی می‌کشيد. اين قانون مثل اصل عدم قطعيت هايزنبرگ است و در جامعه هم مصداق‌هايش را پيدا می‌کنيد. حالا جمهوری اسلامی را که با همين قانون نگاه کنيد نتايجش جالب از آب درمی‌آيد. مراسم 22 بهمن برای کوتادچی‌ها مساوی بود با به ميدان آوردن تنوع عظيمی از نيروهای امنيتی و انتظامی به اضافه‌ی لباس شخصی‌ها. همه چيز هم برای کنترل فقط يک نقطه از شهر تهران که از جنبه‌ی ابعاد جغرافيايی کسر کوچکی از شهر است. در همان کسر کوچک هم باز بايد کنترل شديدتری اعمال می‌کردند که نکند شعار مخالفی داده بشود. جمهوری اسلامی برای برگزاری يک مراسم حياتی که نشاندهنده‌ی حمايت مردم از حکومت تلقی می‌شود به جای به خانه فرستادن نيروهای امنيتی و انتظامی و سرشار شدن از انرژی حمايت مردمی مجبور شد برای همان آدم‌های طرفدار خودش هم امنيت درست کند که چهار تا شعار بدهند. خوب اين همه کالری سوزاندن برای دو ساعت مراسم آنقدری کالری توليد نکرده که اين‌ها مجبور نشوند درست بعد از مراسم بيانيه بدهند که حالا چی. خوب اين يعنی حکومت دارد به دنبال حمايت می‌دود که بلکه مردم به او دلبستگی نشان بدهند و دوباره سرپا بايستد. اين يعنی گرسنگی کشيدن. کودتاچی‌ها از بابت همين گرسنگی کشيدن‌شان است که مجبورند سنگ به شکم‌شان ببندند و خامنه‌ای را به عنوان سنگ به شکم بسته شده وارد ميدان کنند که هنوز مراسم تمام نشده پيام بدهد که رهبران مخالفان بايد به راه راست حکومت برگردند. آدمی که سير است سنگ به شکمش نمی‌بندد بلکه از زور سیری می‌رود یک جایی چند ساعتی را در آرامش می‌گذراند. کودتاچی‌ها روز 22 بهمن را باختند. به همين سادگی.

روز دوم. تازگی‌ها حمله کوسه‌ها در سواحل کوئينزلند زياد شده. منتها در بسياری موارد با وجود درگيری کوسه‌ها با شناگران، جز چند تا زخم روی پاهای مردم اتفاق مهمی نيفتاده. جالبش هم اين است که هر کسی که با کوسه‌ها درگير شده به جای فرار از دست‌شان سعی کرده با مشت بکوبد روی پوزه کوسه‌ها. همين تکرار ضربه روی پوزه‌ی کوسه‌ها که منجر به رها کردن طعمه می‌شود تبديل شده به يکی از موضوعات تحقيقاتی در زمينه آبزيان. يک کمی جالب‌ترش اين است که رفتارشناس‌ها به موضوع بيشتر علاقمند شده‌اند چون فکر می‌کنند ضربه زدن به پوزه‌ی کوسه‌ها ممکن است مکانيسمی را فراهم کند که از آن بشود برای دور نگه داشتن کوسه‌ها از سواحل استفاده کرد. امروز يک خانم 60 ساله در شمال کوئينزلند با استفاده از همين روش ضربه زدن به پوزه کوسه توانسته از چنگ يک کوسه دو متری خلاص بشود.

روز سوم. اگر موسوی و کروبی به نتيجه برسند آنوقت اوضاع سياسی ايران به کدام الگوی جهان سومی شباهت پيدا می‌کند؟ طبيعی‌ست که با تغيير حکومت نمی‌شود وارد جهان اول شد چون برای جهان اولی شدن باید خيلی اتفاقات ديگر هم بيفتد که یکی‌شان رشد مراکز علمی و تحقیقاتی‌ست. منتها همينقدر که بتوانيم يک دورنمايی از اوضاع آينده پيدا کنیم هم بد نیست. الگوهای ایران می‌توانند از شيلی و آرژانتين گرفته تا کره جنوبی و برمه متنوع باشند. البته اين وسط چند تايی کشور هم هستند که ممکن است الان دل خيلی‌ها را برده باشند، مثل مالزی. يک کمی که در مالزی زندگی کرده باشيد دست‌تان می‌آید که همه چيز در مالزی ظاهری‌ست، درست شبيه به ترکيه و دوبی. خوب در شيلی و آرژانتین، حکومت نظامی‌ها برکنار شده ولی هنوز هم نظامی‌ها قدرتمند و در عين حال فاسد هم هستند. آنقدر در قدرت و فساد هم دست بالا را دارند که نه می‌شود به راحتی پينوشه‌ را محاکمه کرد و رئیس جمهور هم می‌شود یکی مثل کارلوس منم که با پول می‌تواند قانون را هم عوض کند. اوضاع کره جنوبی هم وابستگی کامل دارد به کمک‌های امريکا که درست در کنار گوش چين که از کره شمالی حمايت می‌کند دارد از کره جنوبی مثل شاخ حمايت می‌کند. مدل برمه هم به عنوان يک روش نه شرقی، نه غربی مانده است روی دست چين و روسيه و امريکا. به نظرم اگر همين الان را ملاک بگيريم آنوقت جمهوری اسلامی خيلی به برمه شباهت دارد. ولی اگر کفه‌ی ترازو به نفع موسوی و کروبی سنگين بشود آنوقت شبيه به شيلی می‌شويم چون گروه بزرگی از سپاهی‌ها مورد وثوق موسوی و کروبی هستند و در نتيجه هنوز سايه‌ی نظاميگری بر سر کشور خواهد بود. همين نظامی‌ها هم عامل کند شد حرکت‌های دموکراتيک هستند و باید باهاشن کجدار و مريز رفتار کرد. منظورم اين است که موسوی و کروبی هم با همه رشادتی که می‌کنند باز بر اساس نگاهی که به حکومت دارند خودشان در مدت کوتاهی مجبور می‌شوند با امتياز دادن به نظامی‌ها راه را برای دسترسی بيشترشان به حکومت باز کنند. خوب يک الگوی ديگر هم هست که برای رسيدن به آن بايد حسابی مشقت کشيد و به عبارتی همه چیز را تعطيل کرد و از نو ساخت. اين الگو همان الگوی ژاپن است که از يک کشور درگير در نظاميگری حاد تبدیل شد به کشور جهان اولی. يک کمی که زاويه‌ی ديدتان را عوض می‌کنيد متوجه می‌شويد با اين بادی که توی سر خیلی از ما ايرانی‌ها هست و مقدار زيادی از آن هم مربوط است به شعارهای دهن پرکن ولی بی‌خاصيت حکومت‌های ايران و البته تاريخ خودمان، آنوقت تنها راهی که می‌شود از شر همه‌ی اين‌ها راحت شد اين است که يک مدت طولانی به درون خودمان فرو برويم و بعد دوباره برگرديم به زندگی عادی. درست همينجاست که خلاء وجود دارد. به نظرم يک رهبر سياسی و اجتماعی که بتواند باد توی کله‌ی ما را خالی کند می‌تواند در آینده‌ی نه چندان دور ما را برساند به موقعيتی که ممکن است، ممکن است واقعن، مستحقش باشیم. از ميان اين حضراتی که من دارم می‌بينم هيچکدام‌شان در اين حد و حدود رهبری نیستند. گرفتاری ما درست درهمينجاست.

روز چهارم. دولت کوين راد برای انتخابات بعدی استراليا با مشکل ازدواج همجنسگرايان روبروست. کوين راد، نخست وزير استراليا، در تمام مواردی که از او درباره‌ی ازدواج همجنس سؤال شده با شدت به آن جواب منفی داده و البته در همان حال هم اعلام کرده که با وجود به رسميت نشناختن اين ازدواج‌ها به شدت با تبعيض در مورد همجنسگراها مقابله خواهد کرد. معنی حرف راد اين است که شايد يک روزگاری بشود جامعه استراليا را برای پذيرش ازدواج همجنسگراها آماده کرد و تا آن وقت نبايد حقوق اجتماعی آدم‌ها را ناديده گرفت. خوب همجنسگراها اگر با اين اعلام نظر کوين راد، به عنوان نخست وزير حزب کارگر، مخالف باشند و به تلافی آن بروند به مثلن ليبرال‌ها رأی بدهند آنوقت ممکن است اوضاع‌شان از اينی که هست بدتر بشود چون ليبرال‌ها از کارگرها هم بسته‌ترند. به همين دليل هم عليرغم اين که کوين راد می‌داند که هر يک رأيی که از مردم بگيرد به نفع دولت اوست و همجنسگراها از دولت او راضی نيستند با اين حال به نظر می‌رسد در مقابل ليبرال‌ها مطمئن است که از بس که مخالف‌ترند در نتيجه رأی همجنسگراها را به دست نمی‌آورند. امروز به مناسبت روز ولنتاين گروه بزرگی از همجنسگرايان استراليايی در سيدنی تجمع کرده بودند که اگر دولت ازدواج‌شان را به رسميت نمی‌شناسد ولی خودشان دارند همانطوری که دوست دارند زندگی می‌کنند. کلی امروز رسانه‌ها درباره‌ی اين تجمع حرف زدند منتها احزاب سياسی در کمال آرامش به هيچ رسانه‌ای جواب ندادند.

روز پنجم. نامه فاطمه کروبی به خامنه‌ای از آن نشانه‌هايی‌ست که تفاوت ميان جنبش سبز و گروه‌های درگير در اعتراضات را نشان می‌دهد. يادتان هست يک وقتی نوشته بودم سبزها با موسوی و کروبی فرق دارند؟ نامه فاطمه کروبی نشاندهنده همين فرق عمده‌ست. بعد از نماز جمعه‌ای که خامنه‌ای خواند و خودش را از صلاحيت رهبری خلع کرد هيچ دليل موجهی وجود ندارد که برای حل و فصل دعواهای سياسی به او مراجعه کرد. خوب چرا پس هنوز چيزی مثل نامه فاطمه کروبی خطاب به خامنه‌ای نوشته می‌شود؟ به نظرم نکته‌ی مهم دقيقن در همينجاست. هنوز هم بين سياستمداران ايران و از جمله اهل جمهوری اسلامی يک توافق نانوشته و کلی وجود دارد که باورشان اين است که تمام گرفتاری‌های دوران شاه مربوط بوده به اطرافيان او. گاهی به طعنه و اشاره هم می‌شنويد که می‌گويند شاه اگر به احکام اسلام عمل می‌کرد باقی گرفتاری‌هايش را می‌شد کم و بيش ناديده گرفت. جانبداری کاشانی از شاه در برابر مصدق هم يکی از نمونه‌های معروف همين طرز فکر است. منتها هيچکس نمی‌پرسد که اگر اطرافيان شاه اين همه گرفتاری داشتند خوب چرا فقط بابت استرداد او از امريکا اين همه گرفتاری برای مملکت درست کرديد؟ حالا اين الگوی فکری درباره‌ خامنه‌ای هم دارد اجرا می‌شود که اين اطرافيان او هستند که کار را خراب کرده‌اند وگرنه او هنوز هم می‌تواند رهبر باشد. اين حرف را از زبان خاتمی هم می‌شنويد. در همين حالی که چنين حرف‌هايی را می‌شنويد خود خامنه‌ای هم خلاف چنين برداشتی را می‌گذارد کف دست همه که آخرين نمونه‌اش همين خطبه‌های نماز جمعه‌اش بود که به صراحت از احمدی‌نژاد حمايت کرد. تفاوت جنبش سبز با اصلاح طلبان در همين است که اين حضرات هنوز دارند با الگوی زمان انقلاب همه چيز را می‌سنجند در حالی که توی روز روشن قتل‌های زنجيره‌ای اتفاق افتاده و روشن‌تر از آن، سعيد حجاريان هم جلوی چشم خودشان ترور شد و آن کسی که ترورش کرد دارد راست راست راه می‌رود. خوب وقتی رهبر جمهوری اسلامی در همه‌ی ريز و درشت امور دخالت می‌کند بنابراين جایی برای اطرافيانش نمی‌ماند که مسئوليت‌ها را به گردن‌شان انداخت. خود خامنه‌ای مسئول همه چيز است و نامه نوشتن به او جز آب در هاون کوبيدن چيز ديگری نيست. خنده‌دار هم اين است که توی اين اوضاعی که به نظر من سبزهای توی ايران دارند بدون رهبری مشخص و با درايت اجتماعی قدم به قدم حکومت را به زانو درمی‌آورند آنوقت اصلاح طلبان گرفتاری‌شان اين است که ايده‌های‌شان کهنه‌ست. يعنی يا گرفتار الگوهای مبارزه دوران شاه هستند يا نسخه‌های دوران يونان باستان برای مردم می‌پيچند. کهنگی را که می‌بنيد؟ يعنی آدم متوجه نباشد که همين فيلم‌های موبايلی مردم از هزار تا جنگ چريکی و تير و تفنگ بازی دارد بهتر عمل می‌کند لاجرم بايد خيلی توی خواب و خيال زندگی کند. آدم بايد گاهی برود بيرون يک بستنی بگيرد بخورد و از قدم زدن لذت ببرد، و البته يادش باشد که کلی آدم عاقل و باهوش دارند توی ايران زندگی می‌کنند.

روز ششم. تازگی‌ها در استراليا اعلام شده که اگر خيلی به آبجوی Low- carb علاقمند هستيد يادتان باشد که اين نوع آبجو اصولن سالم نيست. اين اعلام بخصوص برای خانم‌ها مهم است چون عمدتن به آبجوی با کربوهيدرات کمتر علاقمند هستند. در آبجوی کم کربوهيدراتی به ازای هر صد ميلی‌ليتر مايع چيزی حدود يک و نيم گرم کربوهيدرات وجود دارد. ميزان کربوهيدرات آبجوهای معمولی کمتر از اين است منتها از جنبه انرژی آبجوهای کم کربوهيدراتی حدود 130 کيلوژول انرژی دارند در حالی که آبجوهای معمولی بين 150 تا 170 کيلوژول انرژی توليد می‌کنند. معنی اين اعداد اين است که با وجود مقدار الکلی از هر دو نوع آبجو به بدن جذب می‌شود ميزان انرژی که از آن‌ها به بدن می‌رسد در آبجوهای کم کربوهيدراتی کمتر است. به عبارت بهتر آدم فقط الکل زيادی خورده و چاق‌تر هم شده.

روز هفتم. من نمی‌نويسم، شما هم ورزش نمی‌کنيد؟ روز پنجشنبه برنامه سه هفته ورزش‌مان تمام می‌شود. هر چقدر رکورد داريد بنويسيد که يک کمی بفهميم چه خبرها شده. اين هفته را تا پنجشنبه سعی می‌کنم هر روز بنويسم که برويد ورزش کنيد.



11.2.10

ما بيشماريم

video


9.2.10

سه هفته برای لاغرشدن - سد بيحوصلگی را بشکنيد

انتظار کشيدن از آن گرفتاری‌هايی‌ست که آدم گاهی بيخود و بيجهت برای خودش درست می‌کند. انتظار اين که يک آدمی به حرف‌های آدم گوش کند با انتظار برای اين که يک آدمی کارهای‌های‌مان را سر و سامان بدهد دو تا موضوع مختلف هستند. منتها پيدا کردن اين تفاوت گاهی يک عمر طول می‌کشد.

می‌شود يک دوست خوب پيدا کنید و برايش حرف بزنيد. یعنی می‌شود انتظار داشته باشید که گوش بدهد بهتان. ولی انتظار برای این که کاری را که خودتان بايد انجام بدهيد او انجام بدهد يعنی خودتان را از عملگرايی دور کرده‌ايد. خوب قرار نيست آدم همه‌ی کارهايش صد در صد درست باشد. اشتباه کردن جزئی از زندگی واقعی‌ست ولی همين که اشتباه‌تان را موشکافی می‌کنید و از تويش هزار تا درس می‌گيريد يعنی دفعه‌ی بعد تعداد اشتباهات‌تان کمتر می‌شود. خيال‌تان راحت که اگر آدم پيشرویی باشید و بخواهید دنيا را بيشتر تجربه کنيد باز هم اشتباهات زيادی هست که مرتکب بشوید و درس‌های بهتری ازشان بگيريد.

خوب یا تجربه کردن را انتخاب می‌کنيد و از يافته‌های تازه‌تان لذت می‌بريد و با مشکلات تازه کلنجار می‌رويد و هر روز احساس بهتری از خودتان پيدا می‌کنيد، یا می‌رويد يک زندگی يکنواخت برای خودتان درست می‌کنيد و همان راهی را که هر روز می‌رفتيد همان را می‌روید و بچه‌تان هم همان راه را می‌رود و تمام. چيز بدی هم نیست که آدم يک راه را بگيرد و برود منتها اگر خودتان انتخابش کرده‌ايد برای انتخاب‌تان به ديگران غر نزنيد. اگر ناراحت‌تان می‌کند عوضش کنید.

منتظر نباشید ديگران زندگی‌تان را عوض کنند. خودتان تغييرش بدهيد و مشکلات زندگی جديد را هم بپذيريد و از متفاوت بودن‌تان لذت ببرید. همين که خودتان را متفاوت از ديگران ببينيد و منتظر نباشید که ديگران به شما هیجان زندگی را تقدیم کنند معنی‌اش اين است که از انتظار کشیدن دست برداشته‌اید.

دنيا واقعيتی‌ست که پر از هزار جور لذت‌هایی‌ست که گوشه و کنار آن منتظرند که شما کشف‌شان کنيد. بيخود به فکر بعدها و مافيها نباشید. همين الان که زنده‌ايد از زندگی‌تان لذت ببريد. هيچکس شادابی زندگی را توی سينی برای‌تان نمی‌آورد. خودتان بايد چيزهایی را که دوست داريد توی سینی بگذاريد و از کنار هم بودن‌شان و از سليقه خودتان لذت ببريد.

همينقدر که کم و بيش سالم هستيد يعنی می‌توانيد راه بيفتيد و زندگی را تجربه کنيد.

توی کمد لباس‌های‌تان بگرديد و لباسی را که به درد ورزش کردن می‌خورد بردارید بپوشيد و از فکر اين که ديگران چه برداشتی از شما پيدا می‌کنند بيرون بياييد. کفش ورزشی‌تان را بپوشيد و راه بيفتيد. اين خودتان هستيد که باید از کاری که می‌کنيد خوشحال باشيد. لذت بردن از زندگی، با همه سختی‌هایی که ممکن است در آن داشته باشيد، يک موضوع شخصی‌ست. از خوش بودن خودتان لذت ببرید. خوشی را در درون خودتان کشف کنید.

هر وقت داريد از بيحوصلگی می‌ناليد، همان وقت تصميم بگيريد که راه بيفتيد. سد بيحوصلگی را باید خودتان بشکنيد. هيچ نيرویی جز نيروی ذهن خودتان نمی‌تواند زندگی‌تان را تغيير بدهد.

فقط 8 روز تا 17 فوريه باقی مانده. تصميم بگيريد اين 8 روز را ورزش کنيد. روحيه‌تان را با ورزش کردن تغيير بدهيد. بيخود هم منتظر معجزه نباشيد. خودتان بايد قدم به قدم به چيزی که می‌خواهيد به آن برسید نزديک بشويد. راه بيفتيد و از تلاشی که می‌کنيد لذت ببريد.

7.2.10

گفتا منم ترنجم

video


6.2.10

سه هفته برای لاغرشدن - کيف و کوله و اسباب سنگينی

توی کيف دستی يا کوله‌تون چقدر خرت و پرت دارين؟

به نظرم خيلی از ماها از اين جنبه خیلی پيشرفته هستيم. اينجانب فوق دکتری خرت و پرت توی کيف جمع کردن دارم. توی خود کيف دستی و کوله‌م می‌تونين، يعنی می‌تونستين، مسافرت کنين. توی خود کيف و کوله، نه با اونا.

اگر اهل فن باشيد متوجه می‌شيد که با این اوضاع آدم هر کاری که انجام بده دست آخر ترجيحش اينه که برای جا به جا شدنش سوار ماشين بشه. پياده راه رفتن با کيف و کوله‌ی سنگين فاجعه‌س.

اين که نوشتم "می‌تونستين" دليلش اينه که بلاخره خودم رو قانع کردم که بابا اين همه آت و آشغال رو از توی کيفت دربيار که بشه راحت حملش کنی. از چهار سال پيش اين اتفاق دنبال شده تا الان. آسون هم نبود چون همين اوضاع رو با کيف پولی‌م هم داشتم و هر يک تکه کاغذی رو که از توش درآوردم بندازم بيرون يک دنيا احساس هم باهاش انداختم بیرون. منتها اون احساس نشستن روی کیف قلمبه توی جيب پشت و انتظار برای سوراخ شدن جای گوشه‌های کيف روی جيب شلوار هم بود. بنابراين گفتم گور بابای اين کاغذهای الکی. ريختم بیرون. حالا هم هر دو سه هفته‌ يک بار مراسم کاغذ خلاص کنی رو دارم. کيف و کوله رو هم به شدت تميز می‌کنم.

به تجربه متوجه شدم که کيف و کوله سبک و کيف پولی کم حجم به آدم امکان تحرک بيشتری ميده. يعنی آدم از بارکشی خلاص ميشه. ممکنه شما تجربه‌تون متفاوت باشه.

حالا برای اين که تشويق بشيد حتی وقتی ورزش نمی‌کنيد دست کم بعضی مسيرهای روزانه‌تون رو پياده راه بريد، بهتون پيشنهاد می‌کنم يک دوری توی کيف و کوله‌تون بزنيد و تا ميشه سبکش کنيد. اگر هم قراره بعضی روزها کيف و کتاب زيادتری با خودتون ببريد يک کيف جداگانه براشون کنار بذارين که کارتون که تمام شد دوباره همون کيف سبک خودتون رو برداريد و استفاده کنيد.

با کيف و کوله سبک ميشه راه رفت، دوچرخه‌سواری کرد يا دويد و در ضمن آرتروز هم نگرفت.

هنوز توی هفته دوم ورزش هستيم و روز 17 فوريه، دوره سه هفته‌ای ورزش تموم ميشه. اين دوره تموم ميشه ولی خدا را چه ديديد شايد يک دوره جديد راه انداختيم. بنابراين هنوز توی دومين هفته هستيم و اگه هنوز به هر دليلی راه نيفتاديد که ورزش کنيد اين دو هفته رو از دست ندين.

همين که کيف و کوله‌تون رو سبک کنين که بتونين از خونه تا محل کار يا حتی برای خريد رو با لباس و کفش ورزشی راه بريد يا بدويد يعنی می‌تونين شروع کنين.

خوب راه بيفتين ...

5.2.10

سه هفته برای لاغرشدن - جمعه برای زندگی

واقعيت اينه که مهم‌ترين خانه‌ای که آدم توی اون زندگی می‌کنه همین بدن خودشه. گاهی آدم فکر می‌کنه اون وطنی که آدم ای کاش می‌شد مثل بنفشه‌ها توی جعبه‌های خاکی با خودش ببره هرکجا که خواست همين چيزی هست که هر جايی می‌بريمش ولی ازش لذت نمی‌بريم.

دور و اطراف رو که نگاه می‌کنيد می‌بينيد بعضی‌ها هر جايی که هستن ناخوشن. ناراضی‌ن. فرقی نمی‌کنه توی کوچه‌ی قديمی خودشون باشن یا توی يک شهر يا کشور ديگه. خوب من گاهی فکر می‌کنم اين نارضایتی بايد ريشه‌ی قوی‌تری در ذهن آدم داشته باشه که چنين بروزی داره و نميذاره آدم‌ها از زندگی‌شون لذت ببرن و اونقدر ريشه‌ها هر روز قوی‌تر ميشن که به یک گرفتاری جسمی می‌رسن و اونوقت بهانه کافی برای ناخوشی براشون درست می‌کنه.

اين بنفشه‌ها همين فکر و بدن خودمون هستن که اتفاقن داريم می‌بريم‌شون به هر کجایی که می‌خوايم منتها بعد رهاشون می‌کنيم به امان خدا. به نظرم آدم می‌تونه تا حد قابل قبولی از وضوح متوجه بشه توی زندگی دنبال چی می‌گرده، چی از زندگی می‌خواد و چی نمی‌خواد. گاهی حتی اين که چی واقعن نمی‌‌خواد مهم‌تر از چی می‌خواده.

منتظر شانس و سرنوشت نباشيد. خودتون سرنوشت رو اونطوری که می‌خواين بسازين. همه چيز هم صد در صد نيست، دليلی هم نداره که صد در صد باشه. شايد نيمی از سرنوشت رو آدم با گفتن اين که چه چيزی نمی‌خواد بتونه بسازه و اون نيمه‌ی ديگه‌ش رو تا حدی که زورش می‌رسه با اون چیزهايی که می‌خواد پر کنه.

به جای غصه خوردن که هیچ کاری هم باهاش از پيش نمی‌ره، بلند شيد راه بيفتين. تا وقتی نشستین و دارين غصه می‌خورين که قديم‌تر چی بود حالا چيه سودی از زندگی‌تون نمی‌برين. لذت هم که ديگه اصلن. از همين الانی که توش هستين تصميم بگيرين که راه بيفتين. آدم توی خونه‌ی بدن خودش باید احساس خوشی کنه وگرنه هيچ جای ديگه‌ای احساس خوشی نمی‌کنه.

"جمعه برای زندگی" امروز رو برای شروع انتخاب کنين و راه بيفتين. هیچ چيزی نمی‌تونه مانع جلو رفتن کسی بشه که اراده کرده که زندگيش رو اونطوری که دوست داره بسازه.

بيخود هم به گذشته‌ای که ممکنه ازش ناراضی باشین فکر نکنین. همين حالا عوضش کنین. شدنيه.

اين هم موسیقی "جمعه برای زندگی" امروز برای يک شروع درست و حسابی.


video


3.2.10

سه هفته برای لاغرشدن - صبحانه بخوريد

لبته خيلی هم نظر شخصی نيست که بگم صبحانه از همه‌ی وعده‌های غذايی ديگه بهتره، تقريبن همه‌ی اهل تحقيق در زمينه تغذيه همين حرف رو می‌زنن. البته با وجود اين که آدم برای صبحانه می‌تونه تنوع بيشتری از غذاها رو برای خودش بچينه ولی خوب زورکی هم نيست. واقعن بعضی‌ها دوست ندارن.

يک راهی البته داره که آدم به صبحانه خوردن عادت کنه، يعنی من اين راه رو تجربه کردم برای ديگران و از قرار نتيجه داده. راهش اينه که آدم شام نخوره بعد صبح از زور گرسنگی يخچال رو هم گاز می‌گيره. حالا به هر حال اگر ورزش می‌کنيد و داريد حالش رو می‌بريد يک کمی هم به فکر صبحانه باشيد. يک سری بزنيد به يک فروشگاه و يک کمی صبحانه‌تون رو مزين کنيد به همه‌ی خوردنی‌های ممکن. شير و کره و پنير و عسل و تخم مرغ و اگه شد باقی خوردنی‌های ديگه. نون هم که هست و بيفتيد به صبحانه خوردن. احتمالن يک کمی که راه بيفتيد خودتون تنوع بيشتری به صبحانه‌تون ميدين منتها از کله پاچه رد بشين تا وقتی که وزن‌ و هيکل‌تون به اندازه کافی خوب شد که يک وعده کله پاچه به جايی برنخوره.

حالا امروز داشتم يک کارهايی توی آزمايشگاه می‌کردم ديدم بد نيست يک کمی هم تماشا کنيد بلکه تقويت روحيه بشيد برای ورزش. يک کمی هم تنوع.

اين که عکس رو می‌بينيد يک استريوسکوپ هست که برای کار روی اجزاء کوچک ازش استفاده می‌کنيم. يک دستگاه ديگه‌ای هم کنارش يا پشتش می‌ذاريم که نور متمرکز توليد مي‌کنه. هر کدوم از آدم‌هايی که توی آزمايشگاه کار می‌کنن يکی يک دستگاه دارن که مثل سرجهازی‌شون می‌مونه.


معمولن وقتی يک جاهايی را با آنتی بادی نشانه گذاری می‌کنيم اونوقت بايد نمونه رو ببريم زير ميکروسکوپ‌های خاص که نورهای متفاوت به نمونه‌ها بتابونن. برای همين هم اون تصويری که با استريوسکوپ ديده ميشه خيلی بی‌رنگ و لعابه ولی وقتی زير ميکروسکوپ مثلن فلوئوروسنت نگاه می‌کنيد تازه دست‌تون مياد که چه خبرهاست.

حالا امروز من دوربين عکاسی معمولی رو گذاشتم روی چشمی همين استريوسکوپ که نتيجه هم داد و يک چيزهايی رو می‌تونيد ببينيد.

اين که می‌بينيد عبارت است از کيسه سم زنبور عسل. اين کيسه شبيه به سرنگ عمل می‌کنه و نيش زنبور هم مثل سوزن. وقتی زنبور محترم نيش‌تون می‌زنه اين کيسه رو همراه با نيش به پوست‌تون می‌چسبونه و عضلات دور کیسه که خيلی هم پدر و مادردار هستن محتويات کيسه رو خالی می‌کنن توی پوست شما.
سه تا زنبور داشتم و سه تا کيسه‌ی سم‌شون رو توی تصاوير می‌بينيد. يک حشره ديگه‌ای يعنی Wasp هم داشتم که کيسه سمش رو برای مقايسه گذاشتمش کنار کيسه‌های زنبور عسل.


اين‌هايی هم که می‌بينيد روده‌های زنبور عسل هستن. و اون نوارهای زردی که توی روده‌ها هست شيره گل هست که بعد تبديل ميشه به عسل.


خوب اين هم محض تنوع اون هم از زنبور عسل.

يک امتحانی بکنيد ببينيد با صبحانه کنار مياين يا نه. ضمنن اگه تا به حال ورزش رو شروع نکردين راه بيفتين. دو هفته ديگه برنامه ورزشی داريم. هر روز 45 دقيقه. می‌تونيد از راه رفتن شروع کنيد تا بعد دويدن اذيت‌تون نکنه.

خوب راه می‌افتيم برای ورزش کردن، برای سلامتی، برای خوش تيپ شدن ...

2.2.10

سه هفته برای لاغرشدن - فقط يک بار زندگی می‌کنيد

چون قرار گذاشتم همه‌ی اين سه هفته رو برای تشويق به ورزش کردن بنويسم بنابراين برای امروز يک فکری کردم که ممکنه برای اون‌هايی که هنوز با خودشون رودرواسی دارن يا بهانه می‌گيرن که امکانش نيست که برن جايی ورزش کنن مناسب باشه.

رفتم توی اینترنت نگاه کردم ببينم ورزشی که بشه توی خونه و با هزينه کم انجامش داد پيدا می‌شه يا نه. از قضا چيزی که زياد بود همين قلم ورزش‌ها بود. پيدا شد و بی‌زحمت بهانه هم نگيريد. حالا به هر دليلی اگه نميشه بريد باشگاه ورزش کنين توی خونه می‌تونين.

يکی از سایت‌ها اسمش برنامه ورزش خانگيه که برای خانم‌ها مناسبه. ولی يکی ديگه هم هست که آقايان را دچار خود بدن شيفتگی می‌کنه. اسمش هم تمرين برای آقايان هست. البته بعيد می‌دونم که هزار تا از اين سايت‌ها رو پيدا نکنين. فقط نوشتم که اگه تنبلی می‌کنين و نمی‌گردين دست کم اين دو تا رو دم دست‌تون بذارم.

پيشنهاد می‌کنم اگه توی شهرتون يا نزديکی‌های جايی که هستين مسابقه دوی همگانی هست حتمن بريد ثبت نام کنين. لازم نيست آدم فقط وقتی بره توی اين مسابقات که فکر کنه حتمن نفر اول ميشه. آخر هم که بشين مهم نيست. اصل داستان اينه که خودتون رو در يک فعاليت اجتماعی سهيم کردين و يک کمی ترس‌های اجتماعی خودتون را کاهش دادين. گاهی آدم از همين ترس‌های بيمورد سال‌ها از جامعه دور میشه و تمام توانایی‌های اجتماعیش رو از دست ميده. اين بلاهايی که در سی سال گذشته سر همه‌ی ما اومده مربوط به همين ناديده گرفتن توانایی‌های اجتماعيه که زمينه‌ش هم بين ما و اون‌هايی که ترس رو دامن می‌زنن مساويه. هر چقدر که خودتون رو ناديده بگيرين ديگران هم ناديده‌تون می‌گيرن و کافی يک آدم يا يک مجموعه‌ای بفهمه چطور می‌تونه شما رو به نادیده گرفتن خودتون تشويق کنه اونوقت دو دفعه که شما رو به یک کنجی هل داد می‌ره راحت می‌شينه يک جايی و شما خودتون شروع می‌کنين به ادامه دادن داستان بدون اين که نيرويی از بيرون بهتون فشار بیاره.

اين اوضاع رو خيلی از ماها در خارج از کشور هم داريم و همينجا که کسی برای لباس ورزشی پوشيدن و توی اماکن عمومی ورزش کردن کاری به کار ديگران نداره، خودمون شروع می‌کنيم به دست و پا کردن يک بهانه‌ای که اون ترس بيجا رو ادامه بديم.

يک کمی شروع کنين به ورزش کردن و بعد با اعتماد بنفس بلند شین برين بیرون از خونه و دنيای اطراف‌تون رو دوباره کشف کنين. يک بار زندگی می‌کنين و باید همين يک بار رو ازش لذت ببرين.

1.2.10

سه هفته برای لاغرشدن - روز غر آزاد گرامی باد

به نظرم غر زدن واقعيتی‌ست که نمی‌شود کتمانش کرد. البته غر زدن بی‌نتيجه هم يک جور عادت شده که خوب بستگی به آن کسی دارد که به آن عادت گرفتار است. حالا به اين قسمت‌هايش کاری ندارم چون واقعن شخصی‌ست و هر کسی خودش می‌داند با شرايطی که دارد و ميزان تحمل اطرافيانش چقدر و چطوری و چه وقت بايد غر بزند. منتها يک چيزی به فکرم رسید که به نظرم رسيد بنويسم که اگر دچار فشار فکری‌ ناشی از آن هستيد، و اگر خودتان بخواهيد، برطرفش کنيد. اگر هم که حالش را می‌بريد که ببريد.

گاهی آدم می‌رود روضه‌خوانی بعد در عوض گريه کردن به حال آن که برايش روضه می‌خوانند، ياد بدبختی‌های خودش می‌افتد و به حال همان‌ها زار زار گريه می‌کند. منتها گاهی هم آدم می‌رود توی روضه‌خوانی ولی در عوض گريه کردن کلی هم خنده‌اش می‌گيرد. از چی؟ از خودش، از ديگران. از داستان‌هايی که برای اشک درآوردن نقل می‌کنند.

خوب فکر می‌کنم دليلی ندارد که واقعيت کتمان ناپذير غر زدن و بعد تا حد زار زدن را نادیده بگيريم. بلاخره آدم‌ها آزادند که غر هم بزنند بلکه يا خودشان يا ديگران به يک راه حلی برسند که دليل غر زدن را پيدا کنند و تمام بشود. يعنی يک موضوع تمام بشود و بعد يک دليل ديگری برای غر زدن درست بشود و باز روز از نو روزی از نو. بلاخره اين هم ممکن است يک رويه‌ای از زندگی آدم‌ها باشد که اول با غر زدن صورت مسئله را مطرح می‌کنند بعد راه حلش را پيدا می‌کنند.

حالا توی اين وبلاگ، و جهت رفاه حال علاقمندان، هر از گاهی يک روز "غر آزاد" می‌گذارم که به خیال راحت غر بزنيد. خوب غر زدن مجانی‌ست و به جای اين که برای يک نفر غر بزنيد برای چندين نفر غر می‌زنيد. بهتر از اين؟ پيشنهادم اين است که غرهای‌تان را بنويسيد با هر اسمی که دوست داريد، ولی واقعن بنويسيدشان که بعد خودتان هم بتوانيد مسيری را که طی می‌کنيد در مدت چند ماه دنبال کنيد.

هر جور غری که دوست داريد بزنيد بفرماييد بزنید. آزاد آزاد. از رنج گرسنگان افريقا، تا درباره‌ی همسايه‌تان، تا همکارتان، تا اين که چرا کره زمين کروی‌ست و مربع نيست، و چرا من همه‌ش احساس بدبختی می‌کنم، یا خدا چرا من پولدار نیستم يا مرده شور اون فلانی رو ببرن که اصلن نمی‌دونم برای چی ولی ازش خوشم نمياد.

خوب بلاخره يک غری هست که بزنيم ديگه. امروز هم که دوشنبه‌ست و در خارج از ايران و بعد از تعطيلات آخر هفته همه دارند با زور کار می‌کنند و جان می‌دهد برای غر زدن، اگر هم هنوز يکشنبه‌تان است و دارد می‌رسد به آخرش خوب لابد يک ميهمانی رفتيد که جای غر فراوان دارد، یا اصلن جایی نرفتيد و اون هم جای غر زدن دارد، توی ایران هم که موضوع حالا کی می‌رسيم به پنجشنبه‌ست و خيلی خوب غر سوار می‌شود روی آن.

خوب امروز تا شب هر چقدر می‌خواهيد غر بنويسيد. با جديت هم بگرديد و غرهای‌تان را بنویسيد. آزاد آزاد.

من خودم الان غرم اين است که یک کتابی را گرفته‌ام درباره‌ی زنبورها که بخوانم که قرار بود يک ماه پيش بخوانم ولی نخواندمش. الان صاحبش ایميل زده که کتاب را فردا پس بده و من هم دارم فکر می‌کنم من اصلن چقدر تند بخوانم که اين 180 صفحه را تا شب تمام کنم. در ضمن ماشينم را گذاشتم که روغنش را عوض کنند و عصری هم بايد زود بروم تحويلش بگیرم. يعنی عصر هم ماليده و کتاب را نمی‌شود تا ساعت 4 بعدازظهر تمام کرد. عصر هم که ورزش دارم، باز نمی‌شود کتاب را تمام کرد. باران هم می‌آيد با باد شديد. يک جوری شده که باید توی همين آزمايشگاه اتراق کنم و عمرن نمی‌شود رفت بیرون قهوه خورد. توی کمدم هم خرمای بزرگ مزين به بادام و گردو دارم ولی چای ندارم، انجير هم دارم ولی باز چای ندارم، آب پرتقال هم که با انجير نمی‌سازد کار می‌دهد دستم ... خدااااااا بیا منو وردار از روی اين کره زمین ...