روز اول. دو تا پيام متفاوت دارد از کودتاچیها منتشر میشود. يکی رو به مردم و دومی رو به مثلن خواص. تفکيک اين دو پيام، به نظرم، يکی از مهمترين کارهايیست که میشود انجام داد که وارد بازیشان نشويم. پيام اول همان اعدامهاست که تبليغش را هم گذاشتهاند به عهدهی جنتی. يعنی دستت درد نکنهای که جنتی میگويد خطاب به لاريجانی نيست، خطاب به مردم است که آتش مردم را برای مقابله تند کند. اين را ديگر همه میدانند که افراطيگری در شرايط فعلی بهترين هديهایست که میشود به کودتاچیها تقديم کرد. ترور عليمحمدی هم يک بخش ديگر سناريوی به افراط کشاندن دانشگاهیهاست. پيام دوم هم مصالحه با خواص است که آن را هم گذاشتهاند به عهدهی احمد خاتمی. در اين بازی دارند سعی میکنند اول مردم را به راههای مقابله خشن بکشانند و بعد آن بالا رابطهی ميان مثلن رفسنجانی با معترضان را قطع کنند. دليلش هم اين است که میدانند پايگاه اجتماعی رفسنجانی بعد از نماز جمعهای که خواند به شدت افزايش پيدا کرده و رفسنجانی در شرايط افراطی از ميدان کنار میکشد. خاتمی هم در چنين شرايطی کنار میکشد و اين را در دوران رياست جمهوریاش و در همين بيانيههايی که اينروزها میدهد میشود ديد. حتی مردم هم تحمل افراطيگرایی را ندارند و همهی اينها برای کودتاچیها جاذبه دارد. بنابراين با خيال راحت دو نفر را که جرمشان هم چيز ديگریست به اسم معترضان اعدام میکنند تا مردم را تحريک کنند. اين بازی را در اوايل دوران جنگ هم انجام دادند و دار و دستهی رجوی هم در اين مورد سنگ تمام گذاشتند و دست جمهوری اسلامی برای حذف مخالفانش باز شد. الان هم از سر ناچاری به اسم انجمن پادشاهی و دار و دسته رجوی دارند اعدام میکنند و اگر معترضان جنبش سبز به افراط کشيده بشوند آنوقت به راحتی به اسم جنبش سبز شروع میکنند به اعدام کردن. در شرايط فعلی که در داخل حکومت و حتی خانوادههایشان هم مخالفت با کودتاچیها زياد است کودتاچیها نمیتوانند مانور زيادی بدهند ولی به محض اين که اوضاع به اندازهی دلخواهشان بحرانی بشود آنوقت مخالفان داخل حکومت هم تغيير جهت میدهند و اين برای سبزها خسارت بزرگیست. درست شبيه به کاری که دار و دسته رجوی انجام دادند. ما واقعن به انقلاب يک شبه نياز نداريم بلکه به تغيير دموکراتيک نیاز داريم. تغيير دموکراتيک هم زمان لازم دارد.
روز دوم. يکی از رهبران حزب ليبرال در کوئينزلند روز چهارشنبه به جوليا گيلارد، معاون نخست وزير استراليا، گفته بود که گيلارد به دليل اين که خودش بچه ندارد از حال و روز والدين بيخبر است. داستان از اين قرار بود که تونی ابوت، رهبر حزب ليبرال، در مصاحبه با يک مجله گفته که خانوادههای استراليايی در مورد موضوع دوشيزه ماندن دخترانشان تا يک سن مشخصی حساسيت دارند ولی دولت کوين راد و بخصوص معاون نخست وزير از اين جنبه که جامعهی جامعهی استراليا را بر اساس اين واقعيت اداره کند ناکام مانده. البته معلوم نيست به نظر ليبرالها جامعه بايد چطوری باشد که موضوع دوشيزگی دخترها در آن لحاظ شده باشد منتها جوليا گيلارد هم جواب داده که اين حرفهايی که ليبرالها میزنند مربوط به دوران قديم است و الان دخترها خودشان دربارهی بدنشان تصميم میگيرند. تونی ابوت يک حرف خندهداری هم زده که حالا کارگرها شروع کردهاند به دست انداختن او. گفته است که بکارت دخترها يک هديهی خداوندیست. کارگرها میگويند اين حرف تونی ابوت مربوط به خانوادهی خودش است چون ايشان سه تا دختر دارد و لابد مانده است که با دخترهايش که خيلی امروزی هستند چه کار کند. البته بچه نداشتن جوليا گيلارد شده است مايهی بهانه مداوم ليبرالها منتها يک بهانههايی میگيرند که بيشتر خندهدار است تا قابل تعمق. جالبترین بخش اين بزن بزنها هم مربوط به فمينيستهاست که به طور عمومی با ليبرالها مشکل دارند و تا ليبرالها دربارهی مسائل زنان اظهار نظر میکنند فمينيستها هوار میشوند سرشان. اوا کاکس که فمينيست است و البته ستاد دانشگاه هم هست گفته تونی ابوت لابد دارد به دخترهايش ياد میدهد که چطوری هدايای خداوندیشان را با يک قيمت مناسب به خريداران بفروشند.
روز سوم. هک شدن سايت زمانه توسط ارتش سايبری ايران اتفاق خيلی خوبیست چون ممکن است زمانهایها بلاخره بعد از مدتها سايتشان را تغيير بدهند و کاربردیترش کنند. بلاخره يک تغيير مسيری هم میدهند و در خلال کاوشهای فرامنظومهایشان يک توک پا به سياره زمين هم سری میزنند. از سه هفته پيش تصميم گرفتم چند تا سايت فارسی را به کلی نگاه نکنم، يکیشان سايت زمانه و يکی هم بالاترين بود. دو تای ديگر هم هست. حالا نظر شخصیست که مینويسم ولی کهنگی خط و ربط و ظاهر اين سايتها از جنبهی محتوايی و ظاهری تحمل ناپذير شده. تویشان محتوا توليد نمیشود که تازگی داشته باشد، همينطور مطلب کهنه را بايد صد بار تکراریشان را بخوانيد. ديدم در وقتم صرفه جويی میکنم که اصلن سراغ اين چهار تا سايت نروم. اميدوارم بهتان برنخورد اگر به اين سايتها علاقه داريد يا دست اندرکارشان هستيد.
روز چهارم. نتايج آماری نشان داده که از هر سه نفر کارمند اداری در استراليا يک نفرشان با يکی از همکارانشان دل دادهاند و قلوه گرفتهاند، آن هم در محل کار. آمار نشان میدهد 35 درصد اين دوستیها کوتاه مدت بوده و 31 درصدشان بلند مدت. منتهای مراتب از اين همه داستان عشقورزی فقط 5 درصدشان به ازدواج ختم شده. يک سوم حضرات، شامل زن و مرد، گفتهاند که دوستیشان در محل کار خيلی بهشان چسبيده و 6 درصد جمعيت آماری هم گفتهاند که به هر حال در محل کارشان اوضاع پا داده و بار خورده بهشان. ديگه بهتر از اين نمیشد بگم. محققان گفتهاند که فشارهای کاری مشابه و اهداف مشترک کاری باعث میشود آدمها به همديگر نزديکتر بشوند و اين نزديکی چنان عميق بشود که همکاران به نزديکترين آدمهای همديگر تبديل بشوند. البته جاذبههای معمولی هم در اين نزديک شدنها مؤثر است منتها چون فقط 5 درصد از اين روابط به ازدواج منجر میشود بنابراين همهی آنچه که از اين روابط دوستانه عايد محل کار خواهد شد يک مقدار زيادی اتلاف وقت است. يکی از پيشنهادهای مرتبط با اين آمارگيری اين است که ادارات زمان بيشتری را به عنوان مرخصی در اختيار کارمندانشان بگذارند.
روز پنجم. پيلمهای بنلادن دارند بامزه میشوند. در آخرين پيامی که بنلادن قرائت کرده دشمنیاش با امريکا را ربط داده به امضا نکردن پيمان کيوتو. انصافن آدم به دو تا نتيجه میرسد. يکی اين که آثار تغيير اقليم و آب شدن يخچالهای طبيعی در مناطق کوهستانی افغانستان آنقدر مشهود شده که صدای بنلادن هم درآمده، و دومی هم اين است که القاعده قرار است وارد گفتگوهای سياسی بشود. طبيعیست که آدمی مثل بنلادن به دليل امکانات مالی بيشتر زندگی مرفهتری نسبت به سایر اعضای القاعده داشته. فاصلهی زندگی او با زندگی طالبان هم به مراتب بيشتر است. بنلادن در غرب زندگی کرده و حتی از منظر يک تماشاگر هم میتواند فاصلهی ميان دانش عمومی مردم در غرب با قبيله نشينان مثلن وزيرستان پاکستان يا کوهستانهای افغانستان را بفهمد. جنگجويان القاعده و طالبان به دليل نياز مالیای که دارند به اين گروههای ملحق میشوند و بعد هم احساسات رقيق ضد امريکايیشان را تقويت میکنند تا از منابع مالی بيشتری برخوردار بشوند. اين را خود ما در ايران داريم به چشم میبينيم که هر چقدر عرزشیها با شدت و حدت بيشتری شعار بدهند تضمين بهتری برای درآمدشان پيدا میکنند. خوب حالا که احساسات ضد امريکايی در بين اين جنگجويان زياد شده متوجه شدهاند که ممکن است پیوستنشان به امريکايیها از جنبهی مالی نفع بيشتری برایشان داشته باشد. بنابراين رهبران القاعده و طالبان نياز دارند منطقهای جديد برای مبارزه بتراشند که بشود احساسات جنگجويان را تحريک کرد. مشابه اين را هم باز خود ما در ايران داريم میبينيم. از يک طرف ديگر خود جنگجويان هم متوجه تغييرات اقليمی محل زندگیشان شدهاند. کشاورزی به هم ريخته، گرما يا سرمای نامنطم دارند. منابع آبیشان کم شده و زندگی در مجموع شبيه به گذشته نیست. آدم دنياديدهای مثل بنلادن میداند که چنين اتفاقاتی در مناطق ديگر جهان هم اتفاق افتاده و خوب همينها کافیست تا بخواهد از موضوع تغييرات اقليمی هم به عنوان يک عامل ضدامريکايی بودنش استفاده کند. همين هم شده که انتقاد از امريکا را به موضوع پيمان کيوتو گره زده. به نظرم نگاه بنلادن به اتفاقات جهانی از نگاه رسانههای بينالمللی به همان موضوعات پيشروتر است اين همان نقطهایست که رسانهها در آن ضعيف هستند دليلش هم اين است که از بس که چسبيدهاند به جنبههای سياسی موضوعات متوجه نيستند که چطور آدمهايی مثل بنلادن دارند موشکافانه از اطلاعات جديدی که در حوزههای مختلف توليد میشود بهرهبرداری سياسی میکنند.
روز ششم. اين هم از رکورد تاريخی راجر فدرر در جام تنيس آزاد استراليا. فدرر همين نيم ساعت پيش اندی موری را در سه ست شکست داد و رکورد جديدی در تصاحب گرند اسلمها ثبت کرد. واقعن بازی جذابی بود. با وجود اين که اندی موری در ست آخر خيلی خوب بازی کرد منتها هنوز فدرر يک سر و گردن از تمام رقبايش بالاتر است.
روز هفتم. فردا يکی از روزهای مهم است. شايد جالب هم باشد. همان فردا دربارهاش مینويسم که متوجه بشويد چرا مهم و جالب است. يک کمی صبر کنيد. برنامه ورزشیمان سر جای خودش هست. بهانه هم نداريم.
31.1.10
هفت روز هفته
30.1.10
سه هفته برای لاغرشدن - با احساساتتون کنار بياين
آدم وقتی به يک برنامهی کاری متعهد ميشه بايد ياد بگيره انجام دادنش رو موکول نکنه به حال و روز روحيش. اين اولين قدم در پيشرفت در اون کاره.
روزی هزار تا خبر بد هست و گاهی آدم بابت اون خبرها دوست داره بشينه يک ماه غصه بخوره. منتها زندگی متوقف نشده و تا وقتی خودتون نخواين از چرخهی زندگی بيرون بياين هيچ نيرویی نمیتونه شما رو از اون چرخه کنار بذاره.
اگه برای کارهای بزرگتر هم میخواين تمرين کنين بهترين راهش همينه که ببينين با يک تعهد کوتاه مدت چقدر کنار ميان.
قراره سه هفته ورزش کنين. اگه همين رو انجام دادين اونوقت میتونين کارهای بزرگتر رو هم انجام بدين. اگه همين رو با حرف ديگران و احساساتی شدن کنار گذاشتين اونوقت به خودتون مجال دادين که از زير هر کاری در برين. احساستون رو کنترل کنين و از سدی که ممکنه براتون ساخته باشه عبور کنين.
آدم از خودش شروع میکنه که اختيارش رو داره. اگه حالتون گرفتهس يک کمی موسيقی بشنوين و بعد راه بيفتين. با غم و غصه و بهانه تراشيدن برای خودتون فقط خودتون از نشاط میافتين. دنيا هم هيچ تکونی نمیخوره. با غصه خوردن نميشه کاری از پيش برد.
بلند شيد بريد ورزش کنيد برای 45 دقیقه و بعد غذای سالم و ساده بخورين. بايد از همينجا تغيير کردن رو شروع کنين.
29.1.10
سه هفته برای لاغرشدن - جمعه برای زندگی
اين که آدم متوجه بشود چقدر از کاری که خودش آن را انجام داده رضايت دارد يکی از راههايیست که آدم کشف میکند چقدر اعتماد بنفس دارد. معمولن آشپزهای خوب از بوی غذايی که خودشان میپزند لذت میبرند. اگر لذت نبرند آنوقت غذا را نمیچشند و محصولی که توليد میکنند برای ديگران هم خوشايند نيست. خياطهای خوب هم همينطورند. اگر لباسی بدوزند که خودشان از ديدنش ذوق کنند آنوقت ديگران هم برای ديدنش وقت میگذارند. ولی واقعن چرا اينطوریست؟
اين همان اصلیست که بدن موجودات زنده با آن آشناست و توسعهی آن به محيط بيرونی همين چيزی میشود که آدم از کاری که خودش انجام داده رضايت داشته يا نداشته باشد.
در عالم تحقيقات مغز و اعصاب به اين اوضاعی که آدم از کار خودش رضايت ندارد میگويند استرس مزمن. استرس مزمن با ترشح هورمونی مداوم و زياد شناخته میشود. به زبان ساده يعنی يک جايی يا چيزی که آدم احساس تعلقی به آن ندارد و برايش حساسيتزاست. خيلی هم عجيب نيست که يک آدمی از آشپزی متنفر باشد يا اسم خياطی هم عصبیاش کند. در خيلی از جوامع سنتی برای اين گرفتاریها اسم میتراشند و به جای درمان علت میچسبند به برطرف کردن معلول. نتيجهی اين اتفاق اين است که بدن آدمها کمکم به ترشح هورمونی زياد عادت میکنند و در نتيجه زودتر فرسوده میشوند. نمونهی غير عصبی همين عادت کردن را لابد تجربه کردهايد. میرويد مسافرت و توی شهر مقصدتان آب مینوشيد. دو ساعت بعد دستگاه گوارشتان شروع میکند به بازی درآوردن و ممکن است تا آخر سفر مجبور بشويد اصلن لب به آب آشاميدنی آن شهر نزنيد و اين در حالیست که بچههای کوچک آن شهر از همان آب مینوشند و مشکلی برایشان ايجاد نمیشود. خوب بدنشان به ترکيب شيميايی آب محل زندگیشان عادت کرده و حساسيتشان از بين رفته. منتهای مراتب کليههایشان ممکن است به سرعت سنگسازی کنند. يعنی بدن ممکن است عادت کند ولی از يک جای ديگری هزينهاش را میپردازد.
خوب واقعن با اين بخش بيرونی رضايت چه کار بايد کرد؟
بايد تجربه کرد. يعنی زورکی نبايد خودتان را عادت بدهيد به چيزی که ممکن است دست آخر به خاطر همان از خودتان هم بدتان بيايد. آدمهايی که قالبی زندگی میکنند و هر بار برای تغيير زندگیشان مجبورند پوست بيندازند دچار اين گرفتاری میشوند که کمکم از زندگیشان رضايت نداشته باشند. بر خلاف تصور هم، اين ما هستيم که در مقابل تغيير مقاومت میکنيم نه عوامل بيرونی. يعنی آدم با خودش فکر میکند حالا من از خياطی متنفرم حتمن از آشپزی هم متنفرم. واقعن گاهی آدم نسخهی همگانی میپيچد برای خودش.
توی زندگی شرقی ما از اين استرسهای مزمن زياد هست و گاهی تعلقات فرهنگی هم میشوند قوز بالای قوز. اين که آدم سماجت داشته باشد و از تجربه کردن خسته نشود چيزیست که در زندگی ما شرقیها جايش خالیست و به جای آن دلهرهی تغيير را گذاشتهايم.
يک کمی دور و اطراف زندگی و ذهن خودتان را جستجو کنيد ببينيد دوست داريد چه چيزی را تجربه کنيد. هر چيزی را میشود تجربه کرد چون دست آخر اين تجربهتان است که شما را از ديگران متمايز میکند. اين تجربهتان است که میگويد چه چيزی را دوست داريد يا از چه چيزی بدتان میآيد.
خلاص شدن از دست استرس مزمن هيچ راهی ندارد جز اين که دست به تجربه کردن زندگی بزنيد.
خوب حالا جمعه برای زندگی در يکی از سه تا جمعهی ورزشی اين سه هفته. اهل موسيقی پرو اگر هستيد از صدای داماريس لذت میبريد.
28.1.10
سه هفته برای لاغرشدن - اعتماد بنفس داشته باشين
طبيعيه که وقتی آدم شروع میکنه به ورزش کردن ممکنه اون چند روز اول يک کمی درد عضلانی داشته باشه. تازه ممکنه. حتی ورزشکارها هم اگه تمرين شديد داشته باشن اونقدرها هم راحت از پسش برنميان. بنابراين بنده و جنابعالی که الان تازه دعوت شديم به تيم ملی يک کمی ممکنه گرفتاریمون بیشتر باشه.
الان که يک کمی پاتون درد گرفته نشينين روضه بخونين که حالا ورزش کردنمون چی بود؟ طاقت بيارين. غر بزنين ولی توی کامنتها. نشينين برای دور و اطرافيانتون غر بزنين. اگه زورتون میرسه اونا رو هم راه بندازين بيان باهاتون ورزش کنن. سه هفته ديگه که حسابی اومدين روی فرم اونوقت تازه حالش رو میبرين.
من هر روز ورزش میکنم چون از نون شب هم واجبتر شده برام. منتهای مراتب از پريروز برای اين که بعدن نگم خودم همه رو راه انداختم بعدش زودی رفتم نشستم توی خونه از عصر که از دانشگاه رفتم تا وقتی داشتن باشگاه رو میبستن داشتم ورزش میکردم. همين روزهاست استخدامم میکنن توی باشگاه.
خوب حالا انصافن شيرينی که نخوردين؟ کسی که دور و برتون نيست که لجبازی کنين چون بهتون گفته نخورين شما بخورين. سيگار هم به همچنين. من میدونم توی نيمکره شمالی سرده ... کاکا شده منفی هفتاد درجه ... ولک اصلن قالب يخ میباره از آسمون ... من که میدونم کاکا اين لاف آخری با منفی هفتاد درجه کار ميده دستتون ولی برو ورزش کن، من خودم مال خوزستانم میدونم منفی هفتاد درجه يعنی 5 درجه زير صفر. حالا رفيقيم با هم ديگه 20 درجه زير صفر، ولی خدا رو کولت منفی هفتاد درجه اصلن جا نمیگيره. بهانه نيار ...
لازم نيست وزنه هشتاد کيلويی با يه دست بزنی .. میميری ها، گفته باشم ... همين روزی 45 دقيقه بدو بسه. هفته ديگه میخوايم بريم توی وزنه ... با ریبن ...
برای اين که فکر نکنين فقط ميشه با موسيقی غربی ورزش کرد امروز بندری گذاشتم برای ورزش ... فکر اون دنيا نباشين گناهش گردن خوزستانیها
بلد نيستين بندری برقصين؟ خوب ياد میگيرين. کاری نداره که. برای اين که خجالتتون بريزه بپرين يک شال پيدا کنين ببندين دور کمرتون ... يعنی چی که از ما گذشته؟ ... از هيچ کسی هيچ چيزی نگذشته ... بهانه نتراشين برای خودتون که تنبلی کنين ...
برای ورزش کردن نبايد بيشتر از اين منتظر باشين. ورزش کردن به همه مياد. برای خودتون بهانه درست نکنين. به جای قرص و دوا خوردن ورزش کنين بعد میبينين چقدر فرق کردين.
فکر گرفتاریهاتون رو هم نکنين. روحيهتون که درست بشه راه میافتين مشکلاتتون رو هم حل میکنين.
لطفن درنرين از نوشتن رکورد. خودتون بعد از سه هفته که ميان همينها رو میخونين کلی انرژی میگيرين. کلیها دارن با شما ورزش میکنن. جدی جدی تنها نيستين.
حالا امروز موسيقی ورزش مهمون خوزستانیها ...
بريم ... بريم ...
27.1.10
سه هفته برای لاغرشدن - به زندگيتون نشاط بدين
آی بدو بدو ... ويدئوها را درست کردم ... اشکال از بلاگر بود که درست شد منتها با ورزشکار جماعت نميشه درافتاد ... درستش کردم ...
حالا اينها به کنار. ورزش کرديد؟ من که نيستم بهتون بگم ورزش کنيد که. قدم اولش اينه که خودتون آقابالاسر خودتون بشين. بدون اين که کسی ازتون بخواد و فقط و فقط به خاطر خودتون بايد تصميم بگيرين که راه بيفتين. اعتماد بنفس داشته باشین. خجالت هم نکشین. اگه تا به حال ورزش نکردين يا لباس ورزشی نپوشيدين يا حتی اگه از هيکل خودتون توی لباس ورزشی خوشتون نمياد نشينين بگين ولش کن. راهش همينه که با همين سه هفته شروع کنين. خيلیهای ديگه هم دارن با شما ورزش میکنن. اين خودتون هستين که به زندگیتون نشاط ميدين. منتظر ديگران نباشین.
دربارهی خودتون و اين يکی دو روزی که ورزش کردين بنويسين که همه از احوال همديگه باخبر بشيم.
ببينيد ... تمارض نکنيد. ادا و اصول هم درنيارين. فکر اين که من خيلی اهل کتاب خوندن هستم بهم نمياد ورزش کنم، اين هم نداريم. اگه تا به حال منتظر بودين يکی بياد نازتون رو بکشه حالا دیگه منتظر نباشين. خودتون بايد راه بيفتين. خودتون الگوی خودتو بشين. اراده کنين. برای 45 دقيقه ورزش در روز اراده کردن خيلی نبايد کار سختی باشه. میفهمم يک کمی ممکنه تازگی داشته باشه براتون ولی بعد که راه افتادين و از تصميمی که گرفتين خوشتون اومد اونوقت تازه لذت میبرين و میافتين به انجام دادن کارهای عقب افتادهتون.
بيخود معطل نکنين. همين الان ورزش کردن رو شروع کنین.
اين هم موسیقی امروز. باز دوباره هم ميام و مینويسم که فکر نکنين اين سه هفته رو ميشه به تنبلی گذروند. آدم بايد دلش بخواد خوش باشه که بتونه خوش باشه وگرنه با اصرار و زور نميشه به کسی خوش گذروند. خودتون رو توی آيينه نگاه کنين بعد اونوقت سه هفته بعد هم باز خودتون رو نگاه کنين ببيين چقدر تغيير کردين.
دنيا جای خوبيه و توی بدترين شرايط هم ميشه از زندگی لذت برد ... توی اين سه هفته به هيچکدوم از گرفتاریهای خودتون فکر نکنين ... سه هفته آتش بس بدين به خودتون ... تمرين کنين که به کاری که از دستتون برمياد فکر کنين ... اگه نميشه همهی مشکلات عالم رو حل کرد ولی ميشه خوش تيپتر شد که خيلی هم خوبه ... از هيچ کسی هم نگذشته ... تازه اونوقت اونقدر انرژی پيدا میکنين که خيلی از مشکلات ديگه رو هم حل کنين ...
بازم ميام مینويسم. ورزش کنين و از خودتون بنويسين که ديگران باخبر بشن ازتون ... سه هفته ورزش و نشاط ...
26.1.10
سه هفته برای لاغرشدن - باموسيقی ورزش کنيد
حالا خيلی هم دينداريد و موسيقی هم گوش نمیکنيد اما خدا هم خوشش نمیآيد که بيحال يک جايی افتاده باشيد و به ديگران نق بزنيد. اگر هم در قسمت اهل موسيقی هستيد که اصولن خيلی هم خوش آمديد.
با موسيقی ورزش کنيد. ولو که نمیشود توی خانهتان با صدای بلند موسيقی بشنويد يک گوشی بگذاريد توی گوشتان و با همان ريتم موسيقی تند ورزش کنيد. در فکر کائنات هم نباشيد. آن بالا خودشان دارند میزنند و میرقصند.
حالا لابد يک عدهای هم هستند که تا به حال با يک شيشه عسل هم نمیشد خوردشان بعد حالا رویشان نمیشود بروند موسيقی بگذارند و شروع کنند به ورزش کردن. خوب درست همينجاست که آدم شروع میکند به تغيير کردن. بابا تغيير کردن که با قرص و دوا خوردن درست نميشه. اصلن با همين ورزش و موسيقی همه را غافلگير کنيد. کلی همه را خوشحال میکنيد که میبينيد روحيهی شاد پيدا کرديد و داريد ورزش میکنيد.
ناغافل که شب نشستيد يک جايی بعد از خودتان خواستيد خجالت بکشيد که اين چه کاری بود من کردم زودی برگرديد بياييد همين نوشتهها را بخوانيد و دست از خجالت کشيدن برداريد. مدال بهتان نمیدهند که بيحال و خجالتزده نشسته باشيد و چاق بشويد. برعکس، بهتان مدال میدهند که خودتان و ديگران را سرحال آورديد.
اصلن فکر اينکه حالا من پاشم موسيقی بذارم و برقصم و ورزش کنم مردم چی ميگن نباشيد. خوبه واقعن مريض بيفتيد يک جايي هی مردم نگاهتان کنند هی دل بسوزانند برایتان؟
بيخود وقت تلف نکنيد که عمرتان به همين چاقی میگذرد. فکر کنيد آی برم لباسی رو که دوست داشتم بخرم اما اندازهم نبود میخرم. به همين سادگی.
اين هم موسيقی برای اين که خجالتتان بريزد.
سه هفته برای لاغر شدن
چرا اين عنوان را برای مطلب انتخاب کردم مربوط به يک کاریست که قرار است با هم انجامش بدهيم. نمیخوام و ... فلان و اينا هم نداريم. يک کمی توضيح بدم اول.
اگر بنا باشد آدم گرسنه دين و ايمان نداشته باشد آنوقت از جنبهی آزمايشگاهی بايد به اين نتيجه برسيم که آدم سير از جنبهی دين و ايمان هيچ مشکلی ندارد. يک کمی آنطرفترش هم اين است که آدم پرخور و طبيعتن چاق اصولن بايد پيغمبر باشد چون از زور سيری دارد میترکد و همين نشانهی نزديکی او به مبناء ايمان است.
البته شواهد سياسی نشان میدهد گاهی اينطوریهاست. مثلن فيلمهای جناب قرائتی را که نگاه کنيد متوجه میشويد ايشان آن اوايل انقلاب خيلی لاغر بودند و فقط يک روز در هفته برنامهی تلويزيونی داشتند. اما به مرور که فربهتر شدند ميزان ايمانشان هم بيشتر شد و رياست سازمان سوادآموزی را دادند به حضرتشان. آقای حسينی اخلاق در خانواده که موضوع آفتابهشان هم خيلی داستان داشت آن اوايل انقلاب که مثلن اخلاق در خانواده بودند لاغر تشريف داشتند ولی بعد که چاق شدند و کم مانده بود با وانت جا به جایشان کنند به نمايندگی مجلس رسیدند.
آی از دست اين شکم.
خوب وقتی خودمان را با اجداد غارنشينمان مقايسه میکنيم متوجه میشويم که هم ما و هم آنها غذا خوردنمان از زور گرسنگی بوده و هست. ولی آن اجداد بزرگوار گرفتاریهايی مثل ترافيک و خبرهای جور و واجور و تعصب و اينها را نداشتند و سر تا ته گرفتاریشان اين بود که نکند فلان حيوان بخوردشان يا چه طوری فرار کنند. ضمن اين که حالا عجالتن فرار کنند ولی بعد يک دايناسوری بيايد دم خانه با حکم دادستان جلبشان کند توی کارشان نبوده. همين چهار تا از اين حکمهای بازداشت موقت که تا چند سال هم موقتی ادامه دارد و زمانشان از حکم قطعی دادگاه هم بيشتر است باعث میشود تنش عصبی در آدمها درست بشود و در نتيجه ميزان کوتيزول و انسولین بيشتری در خون ترشح بشود. در همين موقع است که سطل سطل انسولين و کورتيزول میريزند توی خونتان.
انسولين و کورتيزول اصل داستان هستند چون باعث میشوند اشتهایتان زياد بشود و شروع به خوردن میکنيد. زمان توقف خوردن را مغز اعلام میکند چون مرکز گرسنگی و سيری در مغز قرار گرفته. اين مرکز محترم تا وقتی ميزان انسولين و کورتيزول موجود در خون زياد باشد اعلام آتش بس نمیکند و در نتيجه خوردن ادامه پيدا میکند. خوب استرس مدام به ترشح انسولين و کورتيزول بيشتر منجر میشود و اين هم يعنی پرخوری. حالا البته چند تا راه هست که از جنبهی آزمايشگاهی معلوم شده میتوانند به آدم کمک کنند که کمتر بخورد.
راه اول اين است که ماهی را حتی اگر بدتان میآيد بخوريد. بلاخره از هزار جور طبخ ماهی يکیشان بايد به مزاقتان خوش بيايد. بو ميده و اينها و نداريم. گوشت ماهی حاوی امگا-3 هست که تحريک هورمونی مرکز گرسنگی مغز را کاهش میدهد. علاوه بر ماهی، چای سبز هم باعث آزاد شدن يک مادهی شيميايی ضد التهابی میشود و مرکز سيری را به کار میاندازد.
راه دومش اين است که خوب بخوابيد. بين 7 تا 9 ساعت/ بر خلاف تصورتان که آدمی که خوب میخوابد چاق میشود از قضا وقتی خوب میخوابيد لاغر میشويد چون در مدت خواب دوپامين و سروتونين بيشتر در بدنتان ترشح میشود و استرس کمتری پيدا میکنيد. استرس هم که نباشد آدم لاغر میشود.
سومين راه اين است که غذای ساده بخوريد. نپريد توی ساندويچ فروشی که کار خودتان را راحت کنيد. حالا خيلی فرنگی هم هستيد به اطلاعتان میرسانم که توی همين فرنگ هم غذای ساده خوردن هيچ اشکالی ندارد. اگر قرار است لاغر بشويد غذای ساده بخوريد.
راه چهارم عبارت است از با جامعه بجوشيد. وقتی بيخودی خجالت میکشيد که برويد توی جمعهای مختلف آنوقت اعتماد به نفستان را از دست میدهيد و همين شما را دچار استرس میکند که نکنه من خيلی افتضاح هستم. بعد شروع میکنيد به خوردن و واقعن افتضاح میشويد. بلاخره توی هر جمعی يک نفر هست که بشود با او دو کلمه حرف بزنيد.
خوب دو تا راه ديگر هم هست و بعد يک کار حسابی.
راه پنجم اين است که برويد روبروی آيينه بايستيد و شکل بدنتان را از روی همان چيزی که توی آيینه میبينيد روی يک برگه کاغذ بکشيد. رودرواسی نکنيد با خودتان. دوست و رفقا و نزديکانتان خيلی قربان صدقهتان میروند و دروغ تحويلتان میدهند که خيلی خوش هيکل هستيد، بلاخره خودتان که جلوی آيينه بايستيد معلوم میشود راست گفتهاند يا نه. تصوير خودتان را که کشيديد دستتان میآيد که چقدر بايد ورزش کنيد و اين يعنی راه ششم.
راه ششم هم همين ورزش کردن است.
به فکرم رسيده که از همين امروز با هم قرار بگذاريم برای سه هفته تمرين کنيم. جدی. فکر میکنم از طريق همين وبلاگ يک گروهی میشود درست کرد که با هم ورزش کنند و خودشان بشوند آقابالاسر خودشان. تقلب هم نکنند. صاف و پوست کنده هم بروند نتايج ورزش هر روزشان را بنويسند.
سه هفته ورزش. هر روز. روزی 45 دقيقه.
من هر روز در مدت اين سه هفته يک يادآوری میکنم. همين الان هم آن بالای ستون سمت چپ مینويسم که سه هفته برنامه ورزشی داريم. تمام عکسهای ستون را هم عوض میکنم که احساس ورزشی بهتان دست بدهد. يک کمی فکر کنيد ببينيد بعد از سه هفته لابد سه چهار کيلو لاغر میشود. شايد هم با کنترل غذایتان خيلی بيشتر از اينها لاغر بشويد. کلی دردهای استخوانیتان هم کم میشود. بابا اين وزن سنگين را بگذاريد روی دو تا لوله فلزی هم بعد از مدتی پدر صاحاب بچهی لولهها درمیآيد. استخوانهای بدن که خيلی حساسترند.
بهانه بيخود هم نگيريد. خانهتان کوچک هم که باشد و نخواهيد برويد توی خيابان راه برويد میتوانيد روی زمين دراز بکشيد و پا دوچرخه بزنيد. غذا خوردن هم که دست خودتان است.
سه هفته شکلات نخوريد. چای شيرين هم نخوريد. به جايش چای تلخ بخوريد. آسمان نمیآيد به زمين برای سه هفته چای تلخ يا شکلات نخوردن. سيگار را هم تعطیل کنيد برای سه هفته. پولش را بدهيد ميوه بخريد.
اگر لباس ورزشی هم نداريد و فعلن نمیشود بخريد با يک دست لباس معمولی میتوانيد ورزش کنيد. برای راه رفتن میشود کفش معمولی هم پوشيد. بهانه الکی برای خودتان درست نکنيد. پسر و دختر هم ندارد. عائلهمند و مجرد هم ندارد. يک کمی قرار است لاغر بشويد و بس.
اگر دوست داشتيد وزنتان را توی کامنتها بنويسيد با اسم مستعار که بعد از سه هفته بشود مقایسهاش کنيد. کمرو نباشيد. خجالت هم نکشيد. يعنی فايدهای ندارد اين کارها. روراست باشید با خودتان که وقتی تنها هم هستيد مقيد بشويد 45 دقيقه ورزش کنيد.
خوب از حالا سه هفته ورزش را شروع میکنيم. در ضمن هر چقدر خواستيد ناله کنيد بياييد همينجا توی بخش نظرخواهی ناله کنيد. برای اطرافيانتان ناله نکنيد. ببينيم میشود از راه دور اعتماد بنفس برایتان درست کرد يا نه.
شروع میکنيم.
24.1.10
هفت روز هفته
روز اول. به نظرم کودتاچیها از سه گانهی زر و زور و تزوير فتيلهی قسمت زور آن را پايين کشيدهاند و در عوض بخش تزوير را دارند علم میکنند. وقتی احمد خاتمی میگويد "برادران معترض" يعنی تزوير. صد البته که قسمت زر را هم گذاشتهاند برای اين که تزوير که جواب بدهد آنوقت زر را بياورند به ميدان و فاصلهی ميان آدمها را زياد کنند. البته خيالتان راحت که در پرده دوم نمايش زر را میگيرند آنوقت زور را آنقدر زياد میکنند که ديگر جا برای تزوير هم نباشد. خوب حالا بايد بپرسيم چرا اين سه گانه را دارند بازی میکنند؟ جنبش سبز با همه فراگيریاش در يک جاهایی پشت موانع عقيدتی متوقف میشود منتها رهبری اعتراضات از شکل مرکزی به شرايط بیمرکز تبديل شده و همين باعث شده تا موانع عقيدتی را بشود به سرعت شناخت. البته نکتهی جالب اين است که برای گروهی از فعالان سياسی خارج از کشور هنوز اين تصور وجود دارد که بايد برای يکدست کردن رهبری جنبش سبز با مثلن ميرحسين و کروبی بايد گفتگو کرد تا اگر بيانيهای میدهند تمام جوانب موضوع را بسنجند. خوب اين همان مشکلیست که جمهوری اسلامی هم دارد. يک کمی روشنترش اين است که، به نظر من، در حال چهار گروه در حوزهی سياسی ايران فعال هستند. يکی جمهوری اسلامیست، دوم فعالان خارج از کشور، سوم طيفی که از ميرحسين و کروبی دفاع میکنند و چهارم گروه عظيمی از مردم که رهبریشان به طور گروهی شکل گرفته و میشود گفت فاقد رهبری مرکزی هستند اما بدون رهبر از همهی گروههای ديگر بهتر دارند عمل میکنند. تلاش آن سه گروه ديگر در اين است که خودشان را به سطح رهبری اين گروه چهارم برسانند و از همينجاست که موضوع اتحاد مطرح میشود. اگر جمهوری اسلامی از روی تزوير با ميرحسين و کروبی بتواند متحد بشود آنوقت در يک محدودهی زمانی به گروه چهارم مهلت میدهد که يا انقلابی باشند يا ضد انقلاب. اين همان حرف احمد خاتمیست که گفته "معترضانی که خود را با نظام میدانند به شرطی که در "چارچوب قانون" رفتار کنند، برانداز نیستند و هیچگاه هم این افراد در زمره براندازان قرار داده نشدهاند". خوب چارچوب قانون را هم خود همين آقايان تعيين میکنند که معنیاش همان انقلابی و ضد انقلاب است که اين را سعيد مرتضوی و دار و دسته سعيد امامی تعيين میکنند. فعالان خارج از کشور هم دارند سعی میکنند با ميرحسين و کروبی متحد بشوند. اين را از بيانيهای که دادهاند میشود فهميد، همانجايی که گفتهاند "ما از مطالبات او در بیانیه حمایت میکنیم، اما ... دل بستن به اصلاح در چارچوب نظام خودکامه ولایت مطلقه فقیه که در قانون اساسی کنونی رسمیت یافته است،... دور از واقع بینی است". گروه ميرحسين و کروبی از جنبهی جغرافيايی به گروه چهارم نزديکترند منتهای مراتب از جنبهی عقيدتی به نظر میرسد از آنها دور باشند. خوب موسوی هنوز نخست وزير امام شناخته میشود و کروبی هم معمم است. نه خمينی سابقهی درخشانی در بين جوانهای امروز دارد و نه معممها. به اضافهی اين که محدوديتهای عقيدتی خودشان هم هست که نمیتوانند از آن فراتر بروند. حالا خوب که نگاه میکنيد میبينيد جمهوری اسلامی از موضع تزوير وارد شده که بتوانند يک گروه بزرگتری تشکيل بدهد. لابد میپرسيد پس فعالان خارج از کشور از چه موضعی وارد شدهاند؟ جوابم اين است که آنها از موضع بیاطلاعی وارد شدهاند. بیاطلاعیشان مربوط به اين است که میگويند " دل بستن به اصلاح در چارچوب نظام خودکامه ولایت مطلقه فقیه که در قانون اساسی کنونی رسمیت یافته است ... دور از واقع بینی است". معنی اين حرف اين است که اول بايد با انقلاب کردن نظام ولايت فقيه و قانون اساسیاش را برداشت بعد نشست حکومت را اصلاح کرد. يعنی اول بکشيم بعد بشماريم. واقعن کسی در ايران به دنبال انقلاب کردن است؟ اشکل کار همينجاست. فیالواقع آن گروه بيمرکز هنوز بهتر از همه دارند عمل میکنند و جمهوری اسلامی هم با اين همه بگير و ببند هنوز برای متوقف کردنش نتوانسته کاری از پيش ببرد.
روز دوم. از بس که در ژانويه در بريزبن باران آمده يک اتفاق عجيبی در اين شهر افتاده. اتفاق عجيب اين است که درختهای مانگو به شدت به بار نشستهاند و از در و ديوار دارد مانگو میبارد. شديدن رسيده و خوشمزه و اگر دوست و آشنايی داشته باشيد که خانهشان يک درخت مانگو داشته باشد آنوقت چپ و راست برایتان مانگو میآورد. از بعضی کوچهها و خيابانها که رد میشويد میبينيد مانگوهای رسيده افتادهاند توی مسير ماشينها و مقدار زيادی از مسير را بايد از روی پوست مانگو رد بشويد. قابل توجهتان هم اين که 46 درصد از مجموع ويتامينهای موجود در مانگو مربوط است به ويتامين سی. حالا فعلن بريزبن را سراسر سی گرفته.
روز سوم. مصاحبهی عنايت فانی با محمد حيدری، کنسول سابق ايران در نروژ، به معنای واقعی میرود روی اعصاب آدم. يعنی سطحیتر از اين نمیشد با يک آدمی مصاحبه کرد. اصولن سؤالهای فانی نه حساب و کتاب دارد، نه منش. معلوم نيست اين سؤالهايی که میپرسد از کجا شروع میشود و به کجا میرسد. يعنی دست آخر که مصاحبهاش را مرور میکنيد از فرط درهم و برهم بودن سؤالاتش به نظرتان میرسد اين که به عنوان سؤال آخر پرسيد اصولن سؤال اول است و آن وسطها هم يک سؤالهايی پرسيد که دانستنشان به هيچ دردی نمیخورد و در عوض چندين سؤال مهم را نپرسيد. به نظرم کسی در بیبیسی جرأت ندارد به فانی تذکر بدهد که اين چه وضع سؤال کردن است. جالبش هم اين است که اين مدل سؤال کردنهای فانی دارد الگو میشود برای يکی دو تا مجری ديگر. مصاحبهی جمالالدين موسوی با ماشاالله آجودانی را ببينيد که چقدر موسوی شبيه به فانی سؤال میپرسد و دست آخر هم آجودانی را عصبانی میکند و مصاحبه با همين عصبانيت و سرهم بندی سريع موسوی تمام میشود.
روز چهارم. بازیهای تنيس آزاد استراليا هم شروع شده و در دور چهارم آن قرار است فدرر با ليتون هيوويث استراليايی روبرو بشود. راجر فدرر را که میشناسيد ولی از ليتون هيوويث ممکن است خيلی ندانيد. هيوويث اصولن استراليايیست و در آدليد به دنيا آمده منتها در شهر ناسائو در باهاما زندگی میکند. علتش هم اين است که از فرط مسافرت کردن مدام از خانوادهاش دور است بنابراين رفتهاند مثلن وسط کره زمين زندگی کنند که مسافرت کردن برايش آسانتر باشد. ايشان در سال 2000 و در سن 20 سالگی به عنوان جوانترين قهرمان تنيس حرفهای جهان شناخته شد چون جام تنيس آزاد امريکا را برد و سال بعد هم همين جام را برد و در سال 2002 ويمبلدون را برد. همه چيز دربارهی مقامهای هيوويث يک طرف، بددهنی او هم يک طرف ديگر. ايشان اصولن بابت بددهنی کردنهايش مدام جريمه شده و به قول ديويد نعلبنديان، هيوويث در هيچ تورنمتی يک دوست هم ندارد. بدترين مورد جريمهاش مربوط میشود به دعوای او با يک خط نگهدار سیاهپوست که هنوز که هنوز است به او میگويند نژادپرست. هر چقدر فدرر خوش تيپ و خوش سر و زبان است اين هيوويث از آن طرف بام افتاده. شرکت ژاپنی يونکس هم حامی مالی هيوويث است. حالا به هر حال فدرر است و ايشان.
روز پنجم. عکسهايی که کودتاچیها از معترضان منتشر میکنند بيشتر به قصد ترساندن است. چرا؟ خوب، به نظرم، حکومت چارهای جز ترساندن ندارد که خيلی هم خندهدار است. فیالواقع اگر قرار بود تهديد کردن چاره ساز باشد خوب بايد تا به حال مردم از ترس کهريزک و مرگ کوتاه میآمدند. کسی کوتاه نيامده و حالا حضرات مجبورند يک قدم بروند عقبتر و کاری را که میبايست پيش از کشتن انجام میدادند بعد از کشتن انجام بدهند. دقيقن همينجاست که موضوع جالب میشود. دليل انتشار عکسهای معترضان برخورد قضايی با معترضان است. تکليف برخورد قضايی را هم که رئيس پليس تعيين کرده که محاربهست. ضمن اين که مجازات محارب را هم که جناب رادان و مرتضوی با هم انجام دادند. حالا با نشان دادن عکسهای آدمها میخواهند کشتهها را بيشتر کنند؟ همين الانش گرفتار کشتههای قبلی هستند. پس يعنی اينها را میاندازند زندان؟ خوب اين هم نمیشود چون خود جمهوری اسلامی مدال رهبری را میاندازد گردن اينها و منبعد بايد همينطور مدال بيندازد گردن باقی معترضان و همه را به هم بشناساند. همين الانش دارند يک کاری میکنند که فقط ميرحسين و کروبی وسط ميدان باشند که بشود باهاشان معامله کرد. زيادتر که بشوند آنوقت گرفتاری خود حکومت بيشتر میشود. اين عکسهايی که منتشر کردهاند معنیاش اين است که در نيروی انتظامی دو دستگی دارد بيداد میکند و دار و دستهی خشن نيروی انتظامی که تا به حال سکاندار بوده مجبور شده به نفع دار و دستهی کمتر خشنشان کوتاه بيايد. اين يعنی کمتر خشنها دارند بازی انتشار عکس را که مربوط به روزهای اول اعتراضات بود حالا انجام میدهند. يعنی حکومت عقب نشينی کرده.
روز ششم. يکی از بامزهترين اتفاقات ورزشی اين است که رافائل نادال در يک مجله ورزشی انگليسی زبان به سؤالات دوستدارانش جواب مکتوب میدهد. جالبش اين است که انگليسی رافائل افتضاحتر از اين است که بتواند جوابها را به طور دقيق بدهد، حتی غير دقيق هم نمیدهد. برای همين هم يک نفر ديگر مینشيند کنار دست رافائل و به قول خودش دو نفری جواب سؤالات مردم را میدهند.
روز هفتم. هفته گذشته خيلی کمتر از هميشه نوشتم. گاهی آدم بايد بيشتر بخواند و تجربه کند و لذت ببرد. من همين کارها را کردم. اگر لطف داريد به من و اين وبلاگ را میخوانيد و هر بار آمديد خبری از نوشتهی جديد نبود مربوط به همين است.
22.1.10
جمعه برای زندگی
19.1.10
از اين طرف، از آن طرف
خوب البته که داستان زياد است و من هم قرار نيست همهشان را بنويسم. منتها آخر همهی اين داستانها اين است که خيلی خوشحالم. حالا بعدها که چرايش را نوشتم متوجه میشويد. فیالواقعش از زور خوشحالیست که اين چند روز گذشته هيچ چيزی ننوشتهام بنابراين مطلقن خيال بد به خودتان راه ندهيد.
اين از اين.
ديروز با شورت و تیشرت و کفش جلو بسته رفتم دانشگاه. با کفش بندی نمیشود توی آزمايشگاه رفت، گرچه پلنگ آقا پابرهنه میرود. خلاصه که سر ظهر شلوار و پيراهن و کفش درست و حسابی پوشيدم رفتم يک جایی کار داشتم. باز برگشتم همان شورت و تیشرت قبلی را پوشيدم. دوباره بعد از سه ساعت شورت و تیشرت و کفش ورزشی پوشيدم رفتم ورزش. امروز باز با شورت و تیشرت و کفش قبلی رفتم دانشگاه. سر ظهر شلوار و پيراهن و کفش حسابی پوشيدم، کراوات هم زدم و رفتم باز يک جای ديگری که کار داشتم. باز برگشتم شورت و تیشرت پوشيدم و به عنوان حسن ختام برنامه باز دوباره لباس ورزشی پوشيدم رفتم باشگاه. همهاش هم بدو بدو. مدام وقت هم کم آوردم. پلنگ آقا فرمودند تو معلوم هست داری چه کار میکنی؟ گفتم يک نمايشی روی صحنه آمده که من هر چند ساعت بايد يک قسمتش را اجرا کنم و در نتيجه اينجوری شده. خودم فکر کردم از بازيگران نمايش هم بيشتر لباس عوض کردم توی اين دو روز. ضمن اين که از قرار اينجانب توی بيابان هم که باشم باز کمبود وقت دارم.
اين هم از اين.
امروز يک ايميلی گرفتم که نشانی يک مصاحبهی تلويزيونی داشت با رضا پهلوی در يک شبکهای به نام اندیشه. اصولن من هنوز با منطق رضا پهلوی دربارهی مسائل ايران گرفتاری دارم منتها انصافن در اين مصاحبه خيلی خوب حرف زد. جالب هم هست که دو تا مصاحبه کننده از همانهایی بودند که از حالا داشتند برای در ورودی راديو تلويزيون ايران کليد میساختند از بس که چاپلوس بودند. اين هم شده بدبختی که هر طرف چاپلوسی را که میگيريد از يک جای دیگری سر باز میکند. حالا که سکهی چاپلوسی و سؤال مسخره پرسيدن توی ايران خريدار ندارد آنوقت انگار بعضی از آدمهای اهل رسانه در لس آنجلس را در اين مدت سی سال توی غار نگه داشتهاند که تا میرسند به يک آدمی که هيچ کاره هم نیست شروع میکنند به سؤال الکی پرسیدن. حالا آدم از فردای روزگار میترسد که دری به تخته بخورد و همين چاپلوسها بيفتند به جان مردم و باز روز از نو، روزی از نو. خيلی جالب هم هست که فضای رسانهای دارد دو قطبی میشود. مثلن عنايت فانی در بیبیسی که بلاخره قرار است با استانداردهای بينالمللی بیبیسی کار کند اصولن میخواهد سر به تن مصاحبه شونده نباشد و اگر میشد خودش جای آن بابای مصاحبه شونده هم حرف میزد، و از اين طرف لس آنجلسیها هم که باز دور و برشان پر از رسانههای امريکايیست فقط مانده که برای هر کلمهی مصاحبه شونده دولا راست بشوند و دست بزنند. همين است که آدم با خودش فکر میکند اينها رهبران سياسی نيستند، آن حضرات هم رسانهای نيستند.
اين هم از بخش رسانه.
يک روزی دکتر رضا منصوری، که همزمان رئيس انجمن فيزيک ايران و رئيس دانشکده فيزيک صنعتی شريف بود، زنگ زد و گفت فردا بيا دانشکده ما. من توی راديو کار میکردم و برنامهی علمی میساختم. با يک گروهی که الان همهشان آدمهای جالب علمی ايران در داخل و خارج هستند باشگاه دانش پژوهان را هم راه انداخته بوديم و همين هم بود که با دکتر منصوری خيلی زياد سر و کار داشتيم. کارهای راديويی هم که مزيد بر علت شده بود برای من. فردايش رفتم دانشکده. ديدم از قرار مهمانی دارند. يک کمی که گذشت و تعداد مدعوين هم زياد شد سر و کلهی آدمهای سياسی هم پيدا شد. بعد سخنرانی دکتر منصوری و دکتر اردلان و بعد هم معرفی اولين گروه فارغالتحصيلان فيزيک ايران. مسعود علیمحمدی هم يکی از آنها بود. احمد شيرزاد هم يکی ديگرشان. فيزيکیهای شريف آدمهای جالبی از آب درآمدند و به نظرم هنوز هم باید جالب باشند. از قضا که يک درس هواشناسی هم در دورهی فوق ليسانسم داشتم که رفتم دانشکده فيزيک شريف گرفتم و باز بيشتر متقاعد شدم که فيزيکیهای شريف آدمهای متفاوتی هستند. اما دليل اين تفاوت چيست؟ خوب آدم وقتی توی يک خانهای بزرگ شده باشد که از مذهبی تا کمونيست توی آن باشد آنوقت به اندازهی کافی تضارب آراء را میفهمد. در فيزيک شريف همين اتفاق افتاده. دکتر مهدی گلشنی استاد فيزيک اين دانشکده از جنبهی عقايد اسلامی يکی از عجيبترين آدمهايیست که ممکن است ببينيد. ايشان سالها رئيس پژوهشکده علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بود و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی هم هست. از آن طرف دکتر شاهين روحانی هم در همان دانشکدهست، که عينکش را با کش رنگی دور گردنش آويزان میکند. اين طرفتر، دکتر جلال صميمی بود که به قول خودش توی مرکز کهکشان راه شيری يک جايی به اسم او نامگذاری شده ولی به خاطر عقايد چپیاش هر روز منتظر بود از دانشگاه اخراجش کنند. از يک طرف ديگر دکتر فرهاد اردلان را میبينيد که به خاطر اصليت کردیاش مدام بايد جواب پس میداد به اين و آن. باز از يک طرف ديگر دکتر رضا منصوری را داريد که سالهای سال انجمن فيزيک را در طبقهی پايين خانه پدرش اداره میکرد چون پول نداشتند جای ديگری اجاره کنند. اين فهرست را که ادامه بدهم میرسيد به اين که توی اين دانشکده همه جور آدمی وجود داشت و همين باعث شده بود که محصولاتشان جالب از آب دربيايد. فکر میکنم موضوع کشته شدن عليمحمدی به برنامه هستهای ايران ربط دارد نه به انتخابات. البته عليمحمدی دانشجوی دکتر اردلان بود که تخصصش در ذرات بنیادیست که به فيزيک نظری ربط دارد نه به فيزيک هستهای. به نظرم عليمحمدی را خود جمهوری اسلامی کشته است برای زهر چشم گرفتن از فيزيکدانهای ايران که با مدلی که برنامه هستهای ايران دارد دنبال میشود مشکل دارند. يک کمی صبر کنيد بعدن توضيحاتش را مینويسم.
اين هم از عليمحمدی.
12.1.10
ده دقيقه
11.1.10
از طراحی تا ديرينشناسی و تاريخ
هفته پيش به فکرم رسيد يک طرحی را با دو تای ديگر از دوستانم انجام بدهيم که ببينيم چيز به درد بخوری میشود يا نه. البته نمونهاش را لابد ديدهايد منتها با توجه به اين که آدم يک کاری را که خودش انجام بدهد يک مزهی ديگری دارد بلاخره طرح را انجام داديم. نتيجهاش محشر شد. يک قطعه شعر از مولوی را انتخاب کردم و از محمدرضا چرمساز که خطاط و گرافيست است خواستم بنويسدش. دو سه بار نوشت تا دست آخر به اين نتيجه رسيديم که سياه مشق خيلی بهتر است. بعد همين طرح را دادم به ايمان احمدی که طراح و گرافيست است تا برای چاپ روی يک تیشرت درستش کند. ايمان طرح را روی تیشرت هم چاپ کرد. نتيجهاش همين چيزیست که عکسش را میبينيد. 50 دلار هم خرج برداشته.
حالا هزار جور طرح ديگر هم داريم. خيلی خيلی از اين کار گروهی لذت بردم. البته اگر دوست داريد از اين تیشرتها داشته باشيد و طرحهای ديگرش را ببينيد بهتر است با محمدرضا و ايمان حرف بزنید چون باقی داستان مربوط به خودشان است. من فقط آن ايدهی اوليه را دادم که همينجا در بریزبن انجامش بدهيم. فکر میکنم خيلی خوب است که بهشان سفارش کار بدهيد که راه بيفتند. قرار است طراحیهای مختلف ايرانی را روی تیشرتها چاپ کنند ولی اگر خودتان طرحی توی فکرتان هست بهشان بگوييد تا انجامش بدهند و البته مزد رحمتشان را هم بدهيد. به نظرم برای کادو دادن به دوستان غير ايرانیتان هم خوب باشند. اگر میخواهيد باهاشان تماس بگيريد به من ايميل بزنيد تا معرفیتان کنم.
اين از اين.
از هفتهی پيش موزهی کوئينزلند يک برنامهی علمی- تفريحی را شروع کرده که تا پايان ژانويه هم برقرار است و يک روزهايی هم من برای همين برنامه آنجا هستم. آنقدری که بابت اين برنامه موزه کارهای رسانهای تازه تجربه کردم که توی خود رسانه تجربه نکرده بودم. برنامه عبارت است از I Dig Dino. يک گروهی از ديرينشناسها و زمينشناسها با همکاری اهل موزه يک نمايشگاه برای بچههای بين 3 تا 15 سال راه انداختهاند که با ابزارهای واقعی میروند زمين را حفر میکنند تا نمونه استخوانهای دايناسورها را پيدا کنند. به شدت مورد استفبال مردم قرار گرفته و البته خود موزه هم سنگ تمام گذاشته. من تقريبن توی تمام جزئيات کار بودم که چطور نمونهها را ساختند و از جنبهی زمانی چطور سر وقت خودش نمايشگاه را برگزار کردند. 5 تا تيم مختلف در مدت دو ماه کار کردند که اين نمايشگاه برگزار بشود، جدا از اين که بعضی بخشهای چاپ و انتشارات را هم داده بودند به مراکز خصوصی که به موقع آماده بشوند.
در کنار نمايشگاه اصلی، جشنواره فيلم و نمايش عروسکی هم دارند که باز موضوع آن دايناسورهاست. هر روز هم يکی از محققان دانشگاه کوئينزلند میآيد و برای مردم سخنرانی میکند. يک کار خيلی جالب ديگری هم انجام دادهاند که به نظرم شاهکار موزهست. از يک گروه عروسکگردان دعوت کردهاند که در راهروهای اصلی موزه و با عروسکهای بزرگ دايناسورها برنامه اجرا کنند. معروفترين اين عروسکها اسمش T Rex است و در هر ساعت به مدت يک ربع توی راهروی اصلی راه میافتد و بچهها با يک دايناسور نسبتن واقعی آشنا میشوند. توی بدنهی دايناسور پر از ابزارهای الکترونيکیست و آن کسی که داخل ماکت قرار گرفته اسمش مايکل است که معروفترين عروسک گردان کوئينزلند هم است. مهارت مايکل به اضافهی ابزارهای الکترونيکی باعث شده تا حرکات دايناسور خيلی طبيعی باشد. برای همين بعضی بزرگترها هم از نزديک شدن T Rex وحشت میکنند.
يک جايی از نمايشگاه هم خمير رنگی گذاشتهاند برای بچهها و بزرگترها که خودشان دايناسور درست کنند. انصافن بعضی نمونههايی که درست میکنند فوقالعادهست.
اين هم از دايناسورهای موزه.
امروز بعد از حدود يک سال بلاخره ماشينم را توی پارکينگ سقفدار دانشگاه پارک کردم. خيلی واقعن اتفاق مهمی بود گفتم بنويسم بلکه يک اشارهی تاريخی به موضوع کرده باشم.
10.1.10
هفت روز هفته
روز دوم. گل بود به سبزه نيز آراسته شد. هفته پيش در ملبورن يک پسر 21 ساله هندی که داشته میرفته سر کارش در يک مغازه ساندويج فروشی به دست چند نفر سفيد پوست کشته میشود. اين از گل. حالا قسمت سبزهاش اين است که ديشب يک زن و شوهر هندی ساکن ملبورن که داشتهاند با ماشينشان از يک ميهانی میآمدند توسط چهار نفر سفيد پوست متوقف میشوند. آقا را پياده میکنند و روی او يک مايعی میريزند و او را آتش میزنند. جوان هندی هم در حال دويدن سعی میکرده لباسهای آتش گرفتهاش را از تنش دربياورد. دست آخر صورت، دستها و پاهایش دچار سوختگی 15 درصدی میشوند. حال و روز او در بيمارستان خيلی خراب بوده ولی امروز منابع بيمارستانی گفتهاند که يک کمی اوضاعش بهتر شده. يکی از کاريکاتوريستهای هندی هم يک آدمی با لباس کوکلاس کلانها را نقاشی کرده و نشان پليس استراليا را هم چسبانده به لباس او. اين اتفاقات در حالی در ملبورن رخ داده که اين شهر را با اسم شهر چندفرهنگی استراليا میشناسند. دقيقن همين است که باعث تعجب شده. به نظرم، اصل داستان در رقابت اقتصادیست و نه نژادپرستی. چرا؟ خوب هندیها در تمام جوامع مهاجرپذير و چندفرهنگی هميشه به طور سنتی در بخش خدمات کار میکنند. برای کار کردن در اين بخش نيازی به تحصيلات دانشگاهی نيست منتها هندیها با تحصيلات دانشگاهی در همين مشاغل کار میکنند. همين باعث میشود تا در رقابتهای اجتماعی کاری را که میشود با قيمت کمتر بدهند به يک آدم کم سواد با همان قيمت میدهند به يک هندی با تحصيلات زياد. خوب حالا اين بزن بزنها دارد زياد میشود و صدای دولت هند هم درآمده. به نظرم اگر دولت استراليا نتواند جلوی اين داستان را بگيرد هندیها میتوانند استراليا را به لرزه دربياورند. فکر کنيد شهردار دو روز نيايد سر کارش اوضاع شهر به هم میخورد يا مثلن کارکنان بخش خدمات شهری؟
روز سوم. روز سوم. داستان پناهندگی کنسول جمهوری اسلامی در نروژ چندان هم نبايد مايه تعجب باشد. حتی در دورهی شاه هم از اين مدل پناهندگیها در بين نمايندگان سياسی ايران وجود داشت. منتهای مراتب چيزی که ممکن است حالا برای جمهوری اسلامی مايهی دردسر بشود اطلاعاتیست که از طريق اين آدمها به جامعهی جهانی داده میشود. اين که چه دم و دستگاههايی در نمايندگیهای جمهوری اسلامی سرگرم دردسر درست کردن برای مردم هستند و هستههای افراطگرايی و راديکاليسم اسلامی در کشورهای مختلف چطور از طريق دفاتر نمايندگیهای سياسی مورد حمايت قرار میگيرند موضوعات قابل توجهی هستند که قيمت آنها برای جمهوری اسلامی گران درمیآيد. فکر میکنم همين روزها بايد منتظر تصفيه حسابهای داخلی باشيم. جمهوری اسلامی مجبور است برای بقای خودش دست به تغييرات گستردهتری بزند و حالا اين تغييرات تا سطح کارمندان نمايندگیهای خارج از کشور گسترش پيدا میکند. اگر فشار از يک حدی بيشتر بشود آنوقت ترس از برخورد با آدمهای کمتر مورد تأييد باعث میشود تعداد کسانی که به سرنوشت کنسول ايران در نروژ دچار شدند هم بيشتر بشود. اگر اين اتفاق در مورد نمايندگیهای سياسی در کشورهای اسلامی رخ بدهد آنوقت خبرهای عجيب و غريب دربارهی حمايتهای مالی و تسليحاتی از بنيادگرايان اسلامی هم منتشر خواهد شد. اينطوری که به موضوع نگاه کنيد آنوقت داستان برایتان جالبتر از کنسول جمهوری اسلامی در نروژ میشود. مثلن فکر کنيد اين اتفاق در عراق يا عربستان سعودی بيفتد.
روز چهارم. ويليام پسر 27 ساله چارلز، وليعهد بريتانيا، و دايانا قرار است هفته آينده به استراليا و زلاندنو سفر کند. از جمله برنامههای او سخنرانی هم هست که در هر دو کشور انجام خواهد داد. ايشان قبل از سفر اعلام کرده که اگر مردم استراليا و زلاندنو بخواهند من خوشحال خواهم شد که به هر دو کشور خدمت کنم، که يعنی پادشاه هر دو کشور باشم. البته اضافه کرده که من پادشاه در سايه يا زير دست پدرم نخواهم بود. يعنی به سلامتی دعوای پادشاهی دارد شروع میشود. چارلز البته وليعهد فعلی بريتانياست و تا وقتی مادر او ملکه باشد امکان پادشاهیاش فراهم نمیشود منتهای مراتب جو عمومی در استراليا و زلاندنو چندان هم به خوشامدگويی به چارلز شباهت ندارد و جمهوریخواهان در هر دو کشور منتظرند تا اگر چارلز به مقام پادشاهی برسد با استفاده از جو مخالفتی که بر عليه چارلز در اين دو کشور وجود دارد موضوع پادشاهی را فيصله بدهند. خوب عاقلانهترين راهی که برای نظام پادشاهی بريتانيا وجود دارد اين است که مقام پادشاهی را بعد از ملکه اليزابت بدهند به ويليام که اوضاع همينی که هست باقی بماند. طبيعیست که ويليام دست کم تا 20 سال ديگر بايد صبر کند که به اندازه کافی وجههی پادشاهی کسب کند وگرنه جمهوريخواهان با موضوع جوانی او میافتند به جان سلطنت اين خانواده. خوب 20 سال برای ملکه که همين الان 84 سالهست زمان زيادیست و بعيد است بشود او را در سن 100 سالگی به عنوان ملکه حفظ کرد. به همين دليل هم چارلز به هر وضعی که شده پادشاه میشود و ديگه چیچی بيار باقالی بار کن. خوب حالا حرف ويليام معنی پيدا میکند که گفته من پادشاه در سايه نخواهم شد و زير دست پدرم هم نخواهم بود. معنیاش اين است که ايشان دارد میگويد چون زورکی مجبوريد بابايم را تحمل کنيد بنابراين از حالا خيالتان راحت باشد که من که وليعهد ايشان هستم حسب و کتابم جداست و شما يک کمی تحمل کنيد تا اين بابا بيايد و برود و من خودم در خدمتتان هستم. حالا البته اين بابايی که همه میشناسند ممکن است تا برسد به يک جايی هری را به عنوان وليعهد انتخاب کند که خودش يک مدت بيشتری در مقام پادشاهی بماند. از قضا جمهوريخواهان هم همين را میخواهند. اگر خاورميانه بود میشد باقی داستان را حدس زد که الان است که پسر بر عليه بابايش کودتا کند منتها انگليسا مدلشان اينطوریست که خودشان با هم کنار میآيند ولی در عوض ما بر عليه خودمان کودتا میکنيم.
روز پنجم. رئيس سازمان ميراث فرهنگی جمهوری اسلامی از قول موزه بريتانيا گفته است که "از قسمت شکسته شده منشور کوروش تکههای تاریخی پیدا شدهاند که به واسطه بررسی و مطالعات آنها میتوان به منشورهای دیگری از کوروش که ساخته شده و به بلاد دیگر فرستاده شدهاند، دست پیدا کرد". يعنی کوروش را میخواهند زورکی به ذوالقرنين وصل کنند میشود همين که ايشان فرموده. بلاد واژه عربیست و اصولن کورش هخامنشی به خواب هم نمیديده که منشورش را بفرستد به بلاد ديگر. نه که زورکیست همه چيز میشود.
روز ششم. چرا علی مطهری در جريان بزن بزنهای بعد از انتخابات اين همه ميانداری میکند؟ خوب يک کمی که به موقعيت علی مطهری در روابط حکومتی نگاه کنيد تصوير متفاوتی از او پيدا میکنيد. علی مطهری، طبق معمول، میخواهد يک نيروی سومی را رهبری کند که مثلن نه جانب دولت را بگيرد و نه جانب معترضان. البته از روزی که خليل ملکی بذر نيروی سوم را در حوزهی سياسی ايران پاشيد هر از چندی يک نفر پيدا میشود که میخواهد محصول نيروی سوم را درو کند. منتها گرفتاری اين زارعين محترم اين است که زراعت را از روی کتاب ياد گرفتهاند. ملکی با نيروی سومی که به راه انداخت در واقع طرف شاه يا مصدق نبود و همين باعث شده بود که بتواند يک طرحی شبيه به موازنه منفی گاندی را دنبال کند. منتهای مراتب علی مطهری و پیش از آن محسن رضايی خودشان يک طرف داستان هستند و اصولن هر کاری که بتوانند انجام بدهند مبارزه منفی را نمیتوانند. همين هم هست که حرفهایشان خندهدار میشود. با اين همه، يک نکتهی جالبتری در ميانداری علی مطهری هست که به نظرم به اصل قضيه نزديکتر است. ايشان در حال حاضر نزديکترين آدم به دم و دستگاه تصميمگيران جمهوری اسلامیست. برادر زن علی لاريجانیست و لاريجانیها هم فعلن خانوادگی دارند مثلن انديشههای راهبردی حکومت را فراهم و عملياتی میکنند. خوب علی مطهری دارد سوراخ دعای جمهوری اسلامی را نشان میدهد. حرفهای علی مطهری معنايش اين است که در درون حکومت هيچ انديشهای برای خروج از بحران وجود ندارد و همين هم هست که از خامنهای گرفته تا حسينيان و نقدی و احمدی مقدم و جنتی همهشان مرتب از برخورد شديد با معترضان حرف میزنند. علی مطهری دارد درون اين حرفها را برملا میکند که اگر سبزها کوتاه بيايند آوقت میشود تا حدی که احمدینژاد را هم حذف کرد معامله کرد. فیالواقع علی مطهری درب پستوی حکومت است که برای معامله آن را باز نگه داشتهاند. مسير حرفهایی که علی مطهری زده را که دنبال کنيد خيلی جذاب است. فعلن رسيده به اين که "اگر يک شخص با يک نظر رهبری موافق نبود، او ضد ولايت فقيه نيست؛ خب برخی از این افراد با برخی نظرات رهبری در آن نماز جمعه (29 خرداد) موافق نبودند اما همچنان دلبسته انقلاب و در دایره نظام هستند". يک کمی صبر کنيد کمکم میرسد به اين که اگر کسی با همه نظرات خامنهای هم موافق نباشد در دايره نظام است. يادتان که هست همين سردار نقدی فرموده بودند اگر آقا بگويند ماست سياه است به ولله ما ماست را سياه میبينيم؟ حالا حکومت رسيده است به اين که برخی موافق نیستند. فعلن که سر شب است و شرينی و شربت و به قول سروش جشن زوال استبداد دينی. به شام جشن که برسد خيلی بامزهتر میشود.
روز هفتم. تا يادم نرفته عرض کنم که حالا ورزش که نمیکنيد، اقلن سيگار نکشيد. يعنی چی که هی سيگار میکشيد؟ اون دوران همفری بوگارت و مرلين مونرو تمام شد. سيگار که میکشيد که کاری از پیش نمیبريد. جدی خيلی بو میگيريد. حالا اون بيچارهای که کنارتون هست از سر خجالت چيزی بهتون نميگه خودتون يک کمی رعايت کنين. با روزی دو کيلو آدامس هم نميشه کاری برای بوی سيگار کرد. يک کمی همت بفرماييد.
8.1.10
جمعه برای زندگی
دو سه ماه پیش، شايد هم بيشتر، توی موسيقیهای آسيای ميانه چشمم افتاد به يک ويدئويی از ازبکستان. خوانندهاش يک خانم بود که داشت توی يک مسجد میزد و میرقصيد و آواز میخواند. يک کمی که به دنبال اسم همان خواننده ازبک، يعنی فيروزه، گشتم متوجه شدم ايشان از کمبود جا نبوده که رفته توی مسجد آواز خوانده چون خيلی اجراهای ديگر هم در سالنهای بزرگ دارد برای همين هم مشکوک شدم که چطور شده که مسجد را انتخاب کرده.
پيش خودم گفتم باز هم گلی به گوشهی جمال ازبکستان که مسجد را هم بردهاند به دنيای هنر. حالا برای اين که شما هم يک کمی از مدل مسجد ازبکستانیها که بر خلاف مال ما که شده است اسلحه خانه، آنها توی مسجدشان میزنند و میرقصند دعوتتان میکنم بفرماييد لذت ببريد. اميد به خدا که يک کمی هم به ما برسد.
7.1.10
صدام حسين، جمهوری اسلامی و کلاه کلمنتيس
در تمام دوران بعد از سال 1963يعنی بعد از سقوط دولت عبدالکريم قاسم پرچم عراق از بالا به پايين شامل سه قسمت قرمز، سفيد و سياه بود. در قسمت سفيد پرچم هم سه تا ستاره سبز وجود داشت. آن ستارهها هم مربوط بودند به همبستگی عراق، مصر و سوريه که اسم خودشان را گذاشته بودند جمهوری متحده عربی. بعدها که روابط اين سه کشور به هم خورد ستارهها سر جای خودشان ماندند اما حضرات حسنالبکر و صدام حسين بنا به مشی سياسی حزب بعث اعلام کردند که اين سه تا ستاره معنایشان عبارت است از وحدت، آزادی (حريه) و مشارکت (اشتراکيه).
همان روزهايی که صدام متوجه شده بود کار حکومتش دارد تمام میشود، يعنی در سال 2004، در يک اقدام خيلی هوشمندانه در بين ستارههای روی پرچم دو واژه الله اکبر را جا داد که هنوز هم هست. صدام حسين را اعدام کردند ولی کاری که او کرد باعث شده تا عراق هرگز به يک کشور سکولار تبديل نشود. نشانهاش هم همين است که تعداد مسيحيان اين کشور روز به روز دارد آب میشود. يک کمی خبرها را بخوانيد متوجهش میشويد. طبيعی هم هست که هيچ دولت عربیای نتواند و اصولن جرأت نکند آن الله اکبر را بردارد. اسم اين را میشود گذاشت واژههای صدام بر پرچم، درست شبيه به کلاه کلمنتيس.
حالا يکی دو روز است که وبسايتها و وبلاگها خبر میدهند که کودتاچیها میخواهند يک عدهای از خانمها را ببرند وسط شهر و نمايش کشف حجاب راه بيندازند که بدنامیاش گريبانگير سبزها بشود. يعنی حجاب را ببرند توی وادی بدنامی و خوشنامی که تبعاتش حالا حالاها از جامعه پاک نمیشود. اين از آن کارهای مدل صدام حسين است و خيلی خوب میشود حدس زد که حضرات مطمئن شدهاند که قافيه به شدت تنگ شده و دارند اثر خودشان را میگذارند توی جامعهای که آنها را طرد کرده. اين بازیشان اگر بگيرد آنوقت جامعه فقط به خاطر مخالفت با کودتاچیها میرود توی ضلع اسلامگرايی و طبيعیست که آثار فرهنگی- اجتماعیاش منجر به شکاف برداشتن جامعهی ايرانی میشود. فردای روز آدمهای جامعه، و بخصوص خانمها، را در معرض دوگانگی قرار میدهند و در نتيجه ملت با پای خودشان و فقط برای مخالفت با کودتاچیها میروند توی چاهی که حکومت کنده برایشان. فردای روز میتوانند شيرين عبادی را هم که از اين مقررات تبعيت نکرده توی همان چاله بيندازند. درست همين اتفاقی که الان در عراق افتاده و اگر کسی بگويد اينها نشانههای صدام حسين هستند و برشان داريم با زندگی خودش بازی کرده.
چون موضوع مربوط به خانمهاست بيشتر از اين نمینويسم. فقط فکر کردم يادتان بيندازم صدام حسين هم همین کار را کرد و به نظرم تا صدها سال ديگر نتوانند اثر کار او را پاک کنند.
5.1.10
با نمره 2 متحول بشو
امروز مجبور شدم 15 تا زنبور عسل بگيرم. ملت هنوز نيامدهاند سر کار و زندگیشان بنابراين به جای استفاده از کندوهای آزمايشگاهی مجبور شدم بزنم به بازار آزاد. يک تور حشرهگيری دارم که عکسش را گذاشته بودم روی همين وبلاگ، همان را گرفتم دستم و رفتم توی محوطهی دانشگاه. يک درختی پيدا کردم که به کندوی عسل گفته بود تو درنيا که من هستم. با يک فلاکتی وسط اين همه زنبور رفتم يکیيکی با تور صيدشان کردم و آوردم گذاشتم توی لولههای آزمايشگاهی. يک کتابی خواندم که مربوط بود به رفتار زنبورها، يعنی مجبور شدم بخوانم که بلاخره اگر خدمتی میکنند به اينجانب روش خلاص شدن از خدمتشان را ياد بگيرم. نوشته بود يک کمی که طرفهای کندو يا محل گذر لوطیهایشان بپلکيد زنبورهای کارگر را میفرستند برای احوالپرسی. دقيقن همين بلا به سرم آمد. خوشبختانه دستهی تور خيلی بلند بود و برای پرش با نيزه هم میشد از آن استفاده کرد منتهای مراتب زنبورها خيلی اخلاق ورزشکاری ندارند و در نتيجه همان دو متر دسته را هم طی میکردند که بلکه يک حالی بدهند به اينجانب. يکیشان هم دست آخر يک حالی داد و يک مقداری هم چارواداری از طرف من دريافت کرد. دو ساعت انگشتم را مکیدم بعد هم رفتم زير ذرهبين آزمایشگاه جای نيش فلان فلان شدهاش را پيدا کردم و يک کمی ور رفتم که اگر چيزی توی انگشتم هست دربيايد. چيزی نبود جز همان سوزش. حالا خوب شد رفت پی کارش. زنبورها را که بگيريد اگر نخواهید همان موقع باهاشان کار کنيد میتوانيد توی لولههای دربسته بگذاريدشان توی يخچال. سوخت و ساز بدنشان میرسد به صفر و البته زنده هم میمانند. رشد اندامهای داخلی بدن زنبور کاملن تحت کنترل دستگاه اعصاب مرکزیست و بخصوص قسمت نيششان که وصل است به یک کيسهای که پر است از سم که درست زیر رودهشان است. دور کيسهی مورد نظر هم تمامش پوشيده از رشتههای عضلانیست که به سرعت محتويات کيسه را در بدن يک جاندار مادر مردهای خالی میکنند. اگر عضلات دور اين کيسه را مثلن میشد در اندازههای بزرگتر در پای انسان جا داد آنوقت دو صد متر را میشد در مدت 4 ثانيه دويد. کل اين کيسهای که سم نيش را در خودش جای میدهد به سه ميليمتر هم نمیرسد. فاجعهایست. داشتم زنبور میگرفتم ديدم يک پسری آمد ايستاد کنارم. گفتم من مجبورم وسط زنبورها بايستم تو چرا ايستادی؟ گفتم خوشم آمد از کاری که میکنی. يک کمی وسط بزن بزن با زنبورها با هم حرف زديم معلوم شد پاکستانیست، اسمش هم فهيم بود. گفتم زنبور نيشت بزند به خودت مربوطه. گفت خدا حواسش هست به من. فکر کنيد انگشت آدم را زنبور نيش زده باشد بعد يکی کنار دستتان بفرمايد خدا حواسش هست به من ... بابا چقدر تبعيض ... هر چی امکاناته مال پاکستانياس ... کاشکی احمدینژاد رو هم ببرن برای خودشون ديگه جنس و بارشون جور بشه.
اين مربوط به بخش زنبورداری.
ديروز داشتم نهار میخوردم يک خانمی مرحمت فرمودند از ميز آنطرفی یک لبخندی ارائه دادند. من هم متقابلن يک لبخندی ارسال کردم. از همان دور فرمودند اهل کجا هستی؟ گفتم ايران. بشقاب غذايش را آورد نشست پشت ميز اينجانب. معلوم شد استراليايیست منتها اهل ملبورن بوده که بچگیهایش با خانواده رفته بودند سيدنی و بعد با يک آقایی اهل بريزبن ازدواج کرده و آمده بوده اينجا. گفت خيلی دوست دارم بروم ايران. گفتم يک کمی که آرامتر شد حتمن برو خيلی کشور زيبايیست. گفتم دوست دارم محل تولد دينم را ببينم. گفتم زرتشتی هستی؟ گفت نه، بهايی هستم. خوب چون من مذهبی نیستم با خيال راحت گپ زديم. کلی هم از دينش تعريف میکرد. گفتم لابد تمام دستورات دينیات را هم اجرا میکنی، گفت همه را اجرا میکنم ولی هر شب يک ليوان شراب هم میخورم. گفتم به نظرم الکل توی کار اين دين نباشد. گفت نيست ولی من خودم اين قسمت را به مراسم اضافه کردم. يک کمی هم آهستهتر گفت من واقعن دوست دارم هر شب يک ليوان شرابم را داشته باشم. گفتم هنوز هيچی نشده ایرانی شدی. گفت يعنی چی؟ گفتم توی ايران هم همين مدلیست. بعد که خداحافظی کردیم فکر کردم اصولن هر دين و آيين و حزبی که در ايران پا میگيرد جزو سرجهازی طرفدارانش اين است که فیالفور انشعاب کنند. حالا ايشان هم هنوز هيچی نشده يک انشعاب جديدی تشکيل داده.
اين هم از انشعاب از طريق شراب.
آن هفته داشتم توی يکی از کوريدورهای دانشگاه راه میرفتم ديدم يک پسری با چهرهی آسيايی مثل چينیها آمد با کمال محبت و احترام گفت شما خيلی به من لطف کرديد. گفتم به نظرم اشتباه گرفتی. گفت نه مگه شما همانی نيستی که کلاسها و ورقههای ميان- ترم آزمايشگاه ایمنیشناسی را نمره دادی؟ گفتم بله خودم هستم ولی اصلن قيافهت آشنا نيست برام. گفت به من 2 دادی و زندگی من متحول شد. گفتم چطوری با نمره 2 زندگیات متحول شد؟ گفت رفتم پدر خودم را درآوردم و همهی درس را از اول خواندم بعد توی امتحان آخر سال بهترين نمره کلاس را گرفتم الان هم به کلی به درس ايمنیشناسی علاقمند شدم و برای فوق لیسانس میروم ايمنیشناسی بخوانم. گفتم لابد 1 داده بودم الان نوبل گرفته بودی. خودش داشت میمرد از خنده از نوبل. حالا از امسال طرح تحول انسانی با نمره 2 را میگذارم توی دستور کار.
اين هم قسمت تحول.
از همهی خبرها مهمتر اين که دوچرخهی پلنگ آقا را دزديدند. دوباره. يعنی فقط مانده بود توی تعطيلات سال نو همين يک دوچرخه را از ايشان بدزدند. تشريف بردند يک دوچرخه نو خريدند. ميگم آقای محترم مرض داری دوچرخه رو قفل نمیکنی؟ فرمودند خوب اين يکی را ارزان خريدم فکر نمیکردم بدزدنش. اين جملاتش را بايد جمع آوری کنم برای يک کتاب فکاهی.
3.1.10
هفت روز هفته
روز دوم. ديشب ساعت 11:45در حال رانندگی بودم متوجه شدم راديو سراسری استراليا دارد يکی از آوازهای همايون شجريان را پخش میکند. مجری برنامه بعد از تمام شدن آواز هم توضيح قابل قبولی از خواننده و دستگاه موسيقی به شنوندگان داد. اين اتفاق تا جايی که پيگیری کردهام ده دوازده بار تکرار شده و خيلی جالب است که موسيقی سنتی و فولکلور ايرانی دارد با استفاده از فرصتی که به مناسبت اعتراضات عمومی پيش آمده به گوش مخاطبان خارجی میرسد. اين را که بگذاريد در کنار موانع جمهوری اسلامی برای توليد و اشاعه موسيقی و آثار سينمايی در داخل آنوقت متوجه میشويد که حکومت در بخش هنر و موسيقی کاملن شکست خورده چون آن چيزی که به نام موسيقی و سينمای ايران در خارج از ايران شنيده و ديده میشود توليد داخل ايران است. يعنی محدوديتهای شديد حکومت نتوانسته مانعی برای توليد هنری ايجاد کند. خانهای روی آب يعنی همین جمهوری اسلامی که با وجود اين که حضرات درها و پنجرهها را سفت بستهاند اما خود خانه روی آب شناور است و اين امواج آب است که دارند خانه را جا به جا میکنند.
روز سوم. بيانيهی ميرحسين البته ايراد و اشکال دارد، به نظر من، منتها سازشکارانه نیست. در واقع چيزی وجود ندارد که بر سر آن بشود سازش کرد و البته خود میرحسین هم اين را گفته که او "به عنوان یک فرد کوچک این جامعه" دارد حرف میزند و از کسی نمايندگی ندارد. خوب همين نکتهی مهمیست و دقيقن همین حرف که او از کسی نمايندگی ندارد باعث شده تا کودتاچیها عصبانی بشوند. کودتاچیها دارند هر روز يک گروهی را دستگير میکنند که بلاخره دستشان بيايد رهبری فکری اعتراضات در کجاست. خوب اين رهبری در جايی متمرکز نيست و لاجرم هر چقدر که میگذرد کودتاچیها از فرط سردرگمی دچار اشتباهات بزرگتری میشوند. اين را البته همه مديون جنبش زنان هستند که مدل بیمرکز را معرفی کردند. خوب در بيانيه جملهی "حتی یک جوی کوچک زلال در این بین می تواند مغتنم باشد" اشارهایست به اين که ممکن است همان يک فرد کوچک جامعه بتواند اعتراضات را کنترل کند. البته زلال را هم يک کمی زيادی از خودش تعريف کرده چون قرار نيست دوباره کسی را تبديل کنيم به بت و باز گير بيفتيم در يک مقام مقدس ديگر. منتهای مراتب رئوس کلی بيانيه تا حدود قابل قبولی میتواند به کودتاچیها نشان بدهد که حدود و صغور اعتراضات در کجاست و البته ميرحسين برای اين که خيال حضرات را روشن کند که خطوط اصلی اعتراضات در چيست جوابش را هم داده که "کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی میتواند اجرایی شود" که معنیاش اين است که فعلن قانون اساسی را با همان ولايت فقيهاش میشود مبنای کار قرار داد. مشکل کودتاچیها اين است که نمیخواهند پيشنهاد ميرحسين را در حد رقيب احمدینژاد بپذيرند چون اگر چنين ردهای را برای میرحسين قائل بشوند آنوقت لابد بايد خاتمی و کروبی را در حد خامنهای و رفسنجانی را هم بالاتر از او بدانند. مشکلشان در اينجاست. برای همين هم هست که جواب بيانيه را سپردهاند به روحالله حسينيان که بگويند تا از حسينيان برسيد به احمدینژاد بايد خيلی راه بياييد و از آنجا به بالاتر هم میرسيد به علمالهدی و يزدی و مصاح. خوب البته عقلشان نمیرسد. چون اگر چه حکومت جمهوری اسلامی، و به طور خاص خامنهای، در چيدمان آدمها و نهادها خيلی وسيع عمل کرده منتها همهی اين وسعت در سطح افقی رخ داده و در سطح عمودی خامنهای آنقدرها جايگاه رفيع و دست نيافتنیای ندارد و همين هم شد که منتظری توانست با يک سخنرانی او را بکشد پايين. بيانيهی ميرحسين از اين منظر که شمايلی از نظام عمودی جمهوری اسلامی را عرضه کرد خيلی خوب بود. يک چيزی در حد ريز میبينمت از آب درآمده.
روز چهارم. در دو هفته گذشته مدام در استراليا باران باريده. البته تابستانها فصل بارندگی در استرالياست منتها اينبار از فرط بارش باران در يک جاهايی سيل به راه افتاده. بدترين اوضاع از جنبهی سيل مربوط است به غرب ايالت نيوساوث ولز که مرکز آن سيدنیست. مثلن در يک بخش آن سطح آب رودخانه Castlereagh بيش از 7 متر بالا آمده و در مدت شب تا صبح هم 120 ميليمتر بارش گزارش شده. به 100 خانواده گفتهاند برای جا به جايی آماده باشند چون ممکن است سطح آب رودخانه بالاتر بيايد و امکان امدادرسانی وجود نداشته باشد. از جنبهی آماری چنين بارندگی در 10 سال گذشته رخ نداده بوده و هنوز معلوم نيست چند نفر ممکن است به دليل سيل در خانههایشان گرفتار شده باشند. در بريزبن هم از فرط بارندگی کار و کسب چمن زدن رونق پيدا کرده چون از اين طرف چمنها را کوتاه میکنيد از آن طرف دوباره سر جایشان درآمدهاند. البته از آن طرف کسب و کار اهل دريا به هم خورده چون تا تصميم میگيريد برويد دريا خيلی مفصل باران شروع میشود و در نتيجه راهی استخر سرپوشیده میشويد. اين بارندگیها البته باعث خوشحالی کشاورزان کوئينزلندی هم شده چون با پر شدن رودخانه Thompson در جنوبشرقی ايالت کمبود آب برای کشاورزی کاهش پيدا کرده. از قرار سطح آب در اين رودخانه بيش از 4 متر بالا آمده و از سال 2003 تا به حال چنين افزايشی در ميزان آب رودخانه ديده نشده بوده.
روز پنجم. توليد فکر و تبديل فکر به عمل دو فرآيند جدا هستند و البته که مهارتهای مربوط به اين دو فرآيند هم به کلی با هم متفاوتند. در مقياسهای کوچک میشود هر دو مهارت را در آدمها پيدا کرد منتهای مراتب وقتی قرار است يک آدمی در مقياسهای بزرگ کار کند آنوقت ناگزير است که يکی از اين دو بخش را انتخاب کند. حلقهی کيان نمونهی خوبیست که نشان میدهد عبدالکريم سروش از يک عملگرای انقلابی به يک مولد فکری تبديل شد. آن چه او توليد کرد توسط گروهی در حلقه کيان تبديل به نوشتارهای اجتماعی در ردههای مختلف شد، از کتاب گرفته تا روزنامه. نمونههای سازمانیاش را که بگويم يک کمی مشخصتر میشود. در دوران شاه تمام ارزشهای حکومتی تا وقتی در حد يک مدال مثلن شاهنشاهی به اين و آن اهدا میشد میتوانست به اعتبار حکومت کمک کند اما وقتی شاه شروع به توليد تقويم شاهنشاهی و جشنهای شاهنشاهی گرفت آنوقت معلوم شد که آنقدری که لازم است فکر برای چنين کارهای عملی توليد نشده به همين دليل هم همه چيز را به زور برگزار کردند. نه تقويمی از اين داستان باقی ماند و نه اگر باقی مانده به درد زندگی روزمره میخورد. در جمهوری اسلامی هم همين اتفاق افتاده يعنی مبانی فکری حکومت تنها در يک کتاب ولايت فقيه است که از قضا نويسندهاش هم از زير بار آن شانه خالی کرده و در نتيجه ولايت فقيه تبديل شده است به عامل فشار و نه وحدت. هر دوی اين حکومتهای عملگرا به دست خودشان توليد کنندگان فکر را از بين بردند و دست آخر خودشان تبديل شدند به عملگرايان بیپايه. جالب است که هميشه در فقدان نهادهای فکری يک اتفاق مهم ديگری هم میافتد. اين اتفاق عبارت است از آدمهايی که میخواهند خودشان را به اسم نهاد فکری جا بزنند. بهترين نمونههای فعلی چنين اتفاقی عبارتند از رضا پهلوی، محسن مخملباف و محسن سازگارا. اينها آدمهای عملگرایی هستند که عملگرايیشان به هيچ نهاد فکری تکيه نزده و آنچه که پشتوانهی فکریشان است در بهترين حالت حد يک گروه کوچک است. منتها همين لباس کوچک را دارند به زور به تن يک جامعه میپوشانند. حرفهایشان را بشنويد متوجه میشويد میخواهند سوار بر هيجانات عمومی بشوند. چيزی از تمايلشان به قدرت به زبان نمیآورند ولی عملن در نقش رهبران سياسی اظهار نظر میکنند. البته بارزترين نکته در اظهار نظرهایشان اين است که حرفهایشان کهنهست. دليلش هم اين است که پشتوانه فکری ندارند و لاجرم مجبورند همان حرفهای کهنه را با ظاهر متفاوت عرضه کنند. فيلمهای سازگارا و اظهار نظرهای مخملباف به کهنگی سال 57 هستند. خوب البته دموکراسی هم يعنی اين که بلاخره اينها هم بايد حرف بزنند اما همين دموکراسی هم میگويد اگر کسی در طلب قدرت سياسیست پس میشود پنبهی او را زد. به جز رضا پهلوی که به نظرم در سياست امروز و آينده ايران موضوعيتی ندارد، مخملباف، سازگارا و چندتایی ديگر از همين حالا بايد منتظر نقدهای تند باشند. غفلت از همين نقادی بازيگران صحنهی سياست باعث شده که کار همهی ما به اينجا بکشد و اين غفلتی نیست که ما مردم عادی مجاز به تکرارش باشيم.
روز ششم. بلاخره بعد از 10 سال رکورد نامگذاری بچهها با اسم Jack شکسته شد و حالا William رکورددار است. نتايج يک بررسی آماری در ایالت نيوساوث ولز نشان داده که در سال 2009 اسم ويليام بيشتر از جک بوده و بلاخره اسم جک به مقام دوم تنزل کرده. باقی اسامی هم عبارتند از Lachlan، Cooper، Thompson، Joshua، Oliver، Noah، Riley، و Ethan. در بين دخترها هم اسم Isabella به مقام اول رسيده و باقی اسامی عبارتند از: Chloe، Charlotte، Mia، Olivia، Emily، Ella، Sienna، Sophie و Amelia. از نظر قانونی هر بچهای در استراليا بايد در مدت 60 روز بعد از به دنيا آمدنش اسم داشته باشد منتها هر کسی حق دارد برود بعدن اسم و فاميلش را عوض کند و مثلن از خسرو خوبان تبديلش کند به يک چيز ديگری، البته در استراليا برای اين موارد آش نذری نمیدهند سخنرانی هم نمیکنند.
و روز هفتم. خوب اين هم هفت روز هفته بعد از مدتها. لاجرم الان وقتش شده که بعد از نوشتن هفت روز هفته بروم ورزش. انصافن برای سال جديد يک تصميم شجاعانه بگيريد و از همين روز سوم ژانويه برويد ورزش کنيد. بهانه هم نگيريد که حالا يکشنبه فردا میخوام برم سر کار. ورزش کنيد که روحيهی جمعیتان تقويت بشود. از من گفتن.
















