31.12.09

از سر علی و محسن مخلمباف تا حسن آقا و استراليا

اول اين که دم و دستگاه نظر دادن در وبلاگ دارد پولی می‌شود. هالوسکن پيام داده که منبعد يا بايد پول بدهيد يا کامنت‌های‌تان را ببريد يک جای ديگری. به نظرتان کجا می‌شود دم و دستگاه کامنت‌ها را برد. به نظرم خودم رسید که همين بلاگر را فعال کنم. قيمتی که هالوسکن پيشنهاد کرده آنقدر زياد نيست منتها من فکر می‌کنم بايد با همين حداقل‌های ممکن نوشت که اگر کسی واقعن دوست دارد بنویسد بداند مشکل نرم افزاری در کار نیست. اين هم به نظرم يک جور توسعه پايدار در وبلاگ نويسی‌ست و برای تشويق کردن در نوشتن خوب است. اگر جايی می‌شناسيد که مثل همين هالوسکن کار می‌کند يک خبری بدهيد بيزحمت.

اين از اين.

بعضی از شعارهای کودتاچی‌ها يک جوری‌ست که آدم خيال می‌کند يک بابايی آن وسط دار و دسته‌ی کودتاچی‌ها دارد دست‌شان می‌اندازد. مثلن: ما می‌دانيم و تيغ و حلقوم شما ... يک موز سر علی اگر کم گردد. به هر حال من که می‌خوانم موز. شما را به خودتان واگذار می‌کنم. به نظرم آمد سراینده‌اش شيرازی بوده. ديده‌ايد که چقدر شيرازی‌ها بين حرف‌های‌شان مرتب "سر علی" دارند. حالا فرموده‌اند سر علی اگر یک موز کم بشود از حلقوم‌تان می‌کشيم بيرون.

اين هم از کودتاچی‌ها که شعارهای‌شان خیلی به بازار ميوه می‌خورد.

بعد از جنگ ما يک مدتی نزديک به چهار سال در اهواز زندگی کرديم. به صورت پاره وقت البته، چون به مناسبت توپ و موشک‌های عراق به صورت پاره وقت هم توی بيابان‌های اطراف زير چادر زندگی می‌کرديم. خانه‌ی ما توی اهواز توی يک منظقه‌ای بود که از قضا خانه‌ی شهردار منطقه هم يک خيابان بالاترش بود. جلوی خانه‌ی همين جناب که توی خيابان اصلی هم بود يک جایی را برای شبکه‌ی آب کنده بودند و بعد همينطوری با خاک پوشانده بودند که با چند تا بارانی که آمد خاک‌ها نشست کرد و تبديل شد به يک چاله‌ی دراز و نسبتن عميق. منتها ماشين‌ها با همان حال بايد رد می‌شدند. خود من خيلی هر بار فک و فاميل‌های شهردار را به همين مناسبت به همديگر وصلت دادم. آقای شهردار از فرط تعهد و تقوايی که داشت توی يک منطقه‌ی خوب شهر جلوی خانه‌ی خودش را درست نمی‌کرد مبادا کوخ نشينی از سر مردم بپرد. اين وضعيت بود تا اصلن ما از اهواز آمديم تهران. يک وقتی با دوستانم درباره‌ی خرمشهر قبل از جنگ و انقلاب و بعد از آن حرف می‌زديم بهشان گفتم آن همه رونق شهر مربوط به اين بود که سرمايه‌دارهای ايران که خيلی‌های‌شان توی خرمشهر زندگی می‌کردن جلوی خانه‌شان را هم که آسفالت می‌کردن و گل می‌کاشتند سه چهارم شهر آباد شده بود و شهرداری آنقدری هزينه برايش نداشت که باقی شهر را درست کند. حالا ديروز که نوشته‌ی مخملباف را خواندم که درباره‌ی ثروت خامنه‌ای و خانواده‌اش نوشته بود فکر کردم مخملباف برعکس نوشته اصولن. يعنی باز رفته توی همان جلد سال 57 که بريزند توی کتابخانه‌ها و عکس‌های برهنه‌ی نقاشی‌های توی کتاب‌ها را سياه کنند که به اسلام برنخورد. فی‌الواقع مخملباف متوجه نشده که اين شعار عبا شکلاتی مربوط به همين است که خاتمی هر اشکالی که به لحاظ سياسی داشت لااقل سر و لباس و ادا و اصولش باعث آبروداری بود و اين درست برعکس احمدی نژاد است که هنوز عکس‌های روزهای اولش هست که چه وضعی داشت و حرف زدنش هم که بيشتر به پرش با اسب شباهت دارد. خوب بود خامنه‌ای می‌توانست مثل آدم‌ زندگی کند و برای ديگران هم همانجور اسباب زندگی درست کند. همين حرف‌های مخملباف درباره‌ی پيپ‌های خامنه‌ای را همين دوست و رفقای انقلابی ايشان درباره‌ی پيپ‌های هويدا هم می‌زدند. منتها الان که بگوييد خوب چرا خود جناب مخملباف از توبه‌ی نصوح رسيده به فرياد مورچه‌ها و از کاپشن رسيده به پاپيون لابد ضد جنبش سبز ايشان و محسن سازگارا می‌شويد. به نظرم خيلی خوب می‌شد مخملباف همان فيامساز باقی می‌ماند. يعنی واقعن لازم است چند مدت ديگر ايشان هم بشود يک جنتی ديگر؟ اين رجعت خيلی بی‌ربط مخملباف به انقلاب 57 برای همه باعث زحمت می‌شود. جنبش سبز فعلن با آدم‌های باسواد و جوان ايرانی در خود ايران خيلی بهتر دارد عمل می‌کند. يعنی دستی دستی يک کاری می‌کنند آدم برود توی معقولات.


اين هم به قول شهر قصه، نظری به بوسه‌تان.

در تاريخ هوانوردی استراليا يک سفر مهم وجود دارد. اين سفر عبارت است از پرواز يک هواپيمای تک سرنشین از لندن به بريزبن. يعنی از يک منتهی اليه قاره اروپا به يک منتهی اليه استراليا. خلبانی که اين پرواز را انجام داده از قضا اهل همین کوئينزلند هم بوده و به همين دليل هم رکورد تاريخ هوانوردی استراليا در مورد این پرواز به اسم کوئينزلند و بريزبن سند خورده. خلبان اين پرواز تاريخی Bert Hinkler بود و ايشان بعد از ليندبرگ دومين خلبانی‌ست که از به صورت تکنفره از روی آتلانتيک عبور کرده. البته هنکلر بعد از همه‌ی رکوردهای عجيب و غريبی که از خودش به جا گذاشت در يک سقوط تاريخی در ايتاليا هم جانش را از دست داد و به دستور موسولينی با عزت و احترام در فلورانس به خاک سپرده شد. اين هم عکس‌های جناب‌شان که به موبايل گرفتم از روی در و ديوار گرفتم.





منتها حالا اين‌ها چه ربطی دارد به ما ... آها، خيلی هم ربط دارد. چرا؟ الان عرض می‌کنم. آن پرواز تاريخی يکنفره از لندن به بريزبن و با آن فن‌آوری‌های نه چندان پيشرفته در صنايع هوايی هر خلبانی را مجبور می‌کرده که در چند نقطه‌ی زمينی هواپيما را متوقف کند و سوختگيری کند. ايشان بعد از چند بار توقف می‌رسد به بصره و سوختگيری می‌کند و از آنجا راه درازی می‌رود تا برسد به شهر جاسک در استان سيستان و بلوچستان ايران و بعد هم از آنجا می‌رود تا کراچی. برای این که مسير را متوجه بشويد چند تا عکس از نقشه سفر هم با موبايلم گرفتم که ببينيد.




فکر کنيد در سال 1928 ميلادی که می‌شود حدود 1307 شمسی، در ايران به نوشته مهرانگيز کار تازه داشتند قانون می‌نوشتند و مردم هم به دستور حکومت داشتند اسم فاميل برای خودشان انتخاب می‌کردند که شناسنامه بگیرند. يک کمی که به وقايع سال‌های 1306، 1307 و 1308 در ايران نگاه کنيد متوجه می‌شويد که از آن سال‌هايی بوده که يک روز سطل نبوده، يک روز قيف نبوده، يک روز حسن آقا نبوده و همينطور از زمين و زمان می‌باريده سر مردم. وغ‌ وغ ساهاب صادق هدايت هم محصول همين دوران است که سراسرش طنز همان وقت‌هاست. فکر کنيد اين رکورد هوانوردی تاريخی استراليا در چه طالع سعدی به جا گذاشته شده که بلاخره حسن آقا هم آمده سر کار و سوخت هواپيمای هينکلر را داده که اين بابا برود باقی رکوردشکنی‌اش را انجام بدهد. داشتم نوشته‌های مربوط به اين پرواز تاريخی را می‌خواندم ديدم خيلی نامردی‌ست که همينطوری از جاسک رد شده‌اند فکر کردم خودم اعلام موضع کنم که بعد کسی دبه درنياورد که ديدی و نگفتی.

اين هم نقش حسن آقا در هوانوردی استراليا.

انصافن سال 2009 در يک مواردی خيلی سال فجيعی بود. البته در يک مواردی هم من خيلی از يک قسمت‌هايی از اين سال راضی هستم. اميدوارم سال 2010 برای همه‌مان که داريم در خارج از ايران و با تقويم ميلادی زندگی می‌کنيم سال خوشی باشد و برای داخل ايران هم تا پايان سال شمسی اتفاقات خوشی رخ بدهد. ضمن اين که در عرض دو هفته‌ای که در کنفرانس بودم سه کيلو و نيم وزن کم کردم که خيلی اتفاق خوبی‌ست و الان شده‌ام 83 کيلو. اميدوارم شما هم وزن کم کنيد اگر لازم داريد.


28.12.09

اون بلانسبت خريت مال همين وقت‌هاست

وقتی يک سلول جنسی نر و يک سلول جنسی ماده آميزش پيدا می‌کنند يک محصولی از اين آميزش به دست می‌آيد که ترکيبی‌ست از هر دوی اين‌ها. اسم اين ترکيب را گذاشته‌اند سلول تخم که فقط يک سلول دارد. درست شبيه تخم مرغ که وقتی آن را توی ماهيتابه می‌شکنيد فقط يک زرده دارد و يک مقداری سفيده. مدت کوتاهی بعد همان يک سلول بدون اين که اندازه‌اش تغيير کند شروع می‌کند به تقسيم شدن و هر بار تعداد سلول‌هايش زيادتر می‌شود تا اين که می‌رسد به يک توده‌ی پر سلولی ... اما فدات شم داستان از اينجا به بعدشه که تازه جذاب ميشه ... چرا؟ چون کم‌کم چند تا از سلول‌ها راه‌شان از بقيه جدا می‌شود و علاوه بر رشد نامتقارنی که پيدا می‌کنند بزرگ‌تر هم می‌شوند. مثلن بال حشرات به همين نحو درست می‌شود.

يک سؤال خيلی کليدی در زيست‌شناسی رشد وجود دارد که عبارت است از اين که چطور می‌شود يکباره دو تا سلول کنار هم دچار رشد نامتقارن می‌شوند تا اين که بلاخره يکی‌شان می‌شود مثلن بال و آن يکی می‌شود پای يک جاندار؟

يکی از يافته‌های مهم در اين باره عبارت است از يک پروتئين و يک شبکه‌ پيام‌رسان. اسم پروتئين Numb و اسم آن شبکه‌ی پيام‌رسان هم Notch است ... حالا برو که بريم توی داستان ... داستان رشد نامتقارن از آنجايی شروع می‌شود که پروتئين وارد يک سلول می‌شود و اجازه نمی‌دهد شبکه‌ی پيام‌رسان در آن سلول فعال شود. خوب درست در سلول کناری شبکه‌ی پيام‌رسان در غياب پروتئين Numb فعال می‌شود و در نتيجه دو دسته سلول درست می‌شوند. برای اين که خيلی خوب موضوع دستگيرتان بشود می‌توانيد مثلن اسم يکی‌شان را بگذاريد مجمع يتی‌ها و آن يکی مجمع يونی‌ها. جدی جدی زيست‌ شناسی را بايد همينطوری ياد بگيريد.

خوب يک مجموعه آزمايش نشان داده که اين حضرات سلولی با وجود اين که در زمان رشد نامتقارن هر کدام‌شان در يک سلول حضور بهم می‌رسانند و به آن يکی اجازه ورود نمی‌دهند ولی در زمان‌های ديگر هر دوی‌شان را می‌توانيد در مراسم عروسی و بله‌برون اين و آن ببينيد که با هم نشسته‌اند و دارند شيرينی و شربت می‌خورند. از قضا که يک مجموعه سلولی هم درست می‌کنند که ناشی از همکاری پروتئين و شبکه‌ی پيام‌رسان‌ست. مثلن هر دوتا گروه نسبت به يک چيزهايی واکنش مشابه نشان می‌دهند چون هر دو در واقع اجزای يک بدنه هستند. باز برای اين که حساب کار دست‌تان بيايد می‌توانيد به موضوع پاره شدن يک عکس مراجعه کنيد که هر دو دسته دارند می‌زنند توی سر خودشان. حالا سؤال مهمی که پيش می‌آيد اين است که اگر اين پروتئين و آن شبکه پيام‌رسان می‌توانند يک جاهايی با هم باشند پس چرا يک جاهايی اين همه بر عليه همديگر عمل می‌کنند تا جايی که يکی بال درست می‌کند و آن يکی پا؟

حدود سال‌های 1994 تا 1998 چند گروه زيست شناس برای پيدا کردن جواب شروع کردند به کار و در نتيجه متوجه شدند که يک پروتئين ديگری به نام sanpodo وجود دارد که درست در زمان رشد نامتقارن وارد عمل می‌شود و شبکه‌ پيام‌رسان را کنترل می‌کند. منتهای مراتب يک نکته‌ی مهم درباره‌ی sanpodo اين است که بعدترها معلوم شد که از قضا همين sanpodoست که باعث می‌شود که امکان فعاليت شبکه‌ی پيام‌رسان در يک گروه سلولی بوجود بيايد و جا برای پروتئين Numb باز نشود. فی‌الواقعش اين است که اول هر دو سلول‌ مادری واجد Numb هستند يعنی هر دو می‌گويند يک آقايی نايب امام زمان است اما بعد که sanpodo فعال می‌شود آنوقت همين جناب به طور اختصاصی شبکه‌ی پيام‌رسان را در يک سلول تقويت می‌کند و در نتيجه پروتئين Numb فقط در يک سلول ديگر به فعاليت خودش ادامه می‌دهد. وقتی شبکه فعال می‌شود و دارد مثلن بال را درست می‌کند آنوقت در اثر اين که خيلی خوش به حال‌شان شده در نتيجه برای آن دسته سلول يک بابای ديگری می‌شود نايب امام زمان در حالی که آن دسته‌ی ديگر که هل داده شده‌اند به کنار هنوز به همان آقای قبلی می‌گويند نايب امام زمان. خوب جهت اين که باز خيلی خوب زيست شناسی را ياد بگيريد می‌توانيد اسم اين sanpodo را بگذاريد مثلن مهدوی کنی. انصافن خيلی شبيه ايشان عمل می‌کند چون تنها زمانی اين پروتئين و آن آقا کار می‌کنند که قرار است کفه‌ی ترازو برای يک طرف سنگين‌تر بشود يا اصولن قرار است بال و پا درست بشوند.

در سلول‌هايی که پروتئين Numb دارند جناب sanpodo و دوستان در يک جاهایی متمرکز می‌شوند و همه جا نيستند. مثلن يک اداراتی را می‌دهند بهشان که حقوق و مزايای خوب هم دارند و می‌شود فهميد کجا هستند. در اين حالت بلاخره باقی ملت از يک جاهايی نان می‌خورند. اما در سلول‌هایی که شبکه‌ی پيام‌رسان فعال است اين جناب sanpodo و دوستان اصولن تمام غشاء سلولی را اشغال می‌کنند. يعنی اصولن اول بايد دم آقايان را ببينيد تا بعد اجازه زندگی و کسب و کار داشته باشيد. در سال 2003 معلوم شد که ای آقا اصلن همين پروتئين Numb است که اجازه می‌دهدsanpodo در يک جاهايی در درون سلول وجود داشته باشد و اصولن خود اين Numb است که مرض دارد و اين پروتئين را نگه می‌دارد. اصل مرض هم اين است که Numb از طريق sanpodo باعث می‌شود که يک گروه سلولی درست بشود که همه‌اش در اختيار شبکه‌ی پيام‌رسان Notch است. در واقع اين خود Numb خاک بر سر است که باعث ايجاد يک گروه سلولی مجزا می‌شود که در اختيار شبکه‌ی پيام‌رسان Nutch است و مرحوم منتظری هم همين را می‌گفت که با اين همه رأی نبايد مماشات کرد. واقعن زيست شناسی همينطوری‌ست. حالا يک وقت‌هایی از تويش مرلين مونرو و هيو گرانت درست می‌شود يک وقت‌هایی هم پارک ژوراسيک و دايناسور و تمساح. دقيقن در اين مواقع است که شاعر می‌فرمايد چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.

خوب حالا سؤال: چرا آدم عاقل يک کارهایی می‌کند که بعد بلانسبت مثل فلان پشيمان می‌شود؟ ... آقا يک کلام ... عشق، دوستی، محبت ...

در شرايط عادی در سلول‌هايی که پروتئين Numb دارند جنابان sanpodo و شبکه پيام‌رسان Notch هم وجود دارد منتها همه چيز تحت کنترل است. ولی يک کمی که يک بابايی در سلول‌ دارای Numb فيلش ياد هندوستان می‌کند و می‌خواهد برگردد به دوران قريش آنوقت sanpodo به سرعت ميزان فعاليت شبکه‌ی پيام‌رسان Notch را افزايش می‌دهد و زمينه را برای رشد نامتقارن فراهم می‌کند ... اون بلانسبت خريت مال همين وقت‌هاست ... بابا تو که وبلاگ می‌نويسی مثلن مدرن شدی عکست هم کجکی مثل آلن دلون گذاشتی اون بالاش مگه مرض داری ولنتاين رو با حضرت رقيه قاطی می‌کنی؟ ... آخه کدوم ورت رو بچسبيم؟ ... نميشه که برات ماشين کورسی بسازن که شکلش مثل شتر باشه که ... حالا بفرما جمعش کن ...

در واقع اصل داستان در مورد حشرات همين است. يعنی تمايز ميان بافت‌های حشرات که منجر به ظهور اندام‌های مختلف می‌شود حاصل تعامل ميان پروتئینNumb و شبکه‌ی پيام‌رسان Notch از طريق فعال شدن پروتئين sanpodoست. منتهای مراتب همه چيز را بايد خيلی با حوصله کنار هم گذاشت چون در اين راستا که می‌شود به وجود حشراتی مثل زنبور عسل افتخار کرد که به هر حال يک خاصيتی دارند ولی بيگدار که به آب بزنيد آنوقت در همان راستای قبلی نمی‌شود به باقی زنبورها اعتماد کرد چون سمی هستند. مگر اين که يک بابايی بدون نظارت پرورش‌شان بدهد برای توليد سم که بعد از همان سم برای توليد مواد مخدر استفاده کند. مثل مدل افيون که مستحضر هستيد در بعضی جوامع از طريق آموزش توليدشان می‌کنند که بعد درد و رنج ملت را ببرد و اساسی بخواباندشان. حالا که خوشبختانه قرار است از کلاس اول دبستان هم اجرا بشود. مرحوم خلد آشيان مولوی هم در بيت شادی آمد غصه از خاطر برفت ... خر برفت و خر برفت و خر برفت به همين نکته‌ی زيست شناسانه اشاره کرده بود که حواس‌تان باشد به هر حال. منتهای مراتب در حالی که آدم عاقل می‌تواند برود انيشتين توليد کند که اگر چه خوش قيافه نیست اما مغزش کار می‌کند خوب واقعن نبايد عقلش برسد که با کنترل صندوق‌های رأی نگذارد يک موجودی توليد بشود که نه خوش قيافه‌ست و نه مغزش کار می‌کند؟ ...

... آخه فدات شم یعنی عشق، دوستی، محبت اينقدر ارزش داره که آدم هر چيزی توليد کنه که بعد بيفته به مبارزه بيولوژیکی باهاش؟ ...


27.12.09

it melts them like ice



video



O Fortuna, .... O Fortune,

velut luna .... like the moon

statu variabilis, .... you are changeable,

semper crescis .... ever waxing

aut decrescis; .... and waning;

vita detestabilis .... hateful life

nunc obdurate .... first oppresses

et tunc curat .... and then soothes

ludo mentis aciem, .... as fancy takes it;

egestatem, .... poverty

potestatem .... and power

dissolvit ut glaciem. .... it melts them like ice.

Sors immanis .... Fate - monstrous

et inanis, .... and empty,

rota tu volubilis, .... you whirling wheel,

status malus, .... you are malevolent,

vana salus .... well-being is in vain

semper dissolubilis, .... and always fades to nothing,

obumbrata .... shadowed

et velata .... and veiled

michi quoque niteris .... you plague me too;

nunc per ludum .... now through the game

dorsum nudum .... I bring my bare back

fero tui sceleris. .... to your villainy.

Sors salutis .... Fate is against me

et virtutis .... in health

michi nunc .... contraria and virtue,

est affectus .... driven on

et defectus .... and weighted down,

semper in angaria. .... always enslaved.

Hac in hora .... So at this hour

sine mora .... without delay

corde pulsum tangite; .... pluck the vibrating strings;

quod per sortem .... since Fate

sternit fortem, .... strikes down the strong man,

mecum omnes plangite! .... everybody weep with me!



در سوئد

فکر کردم تا جايی که می‌شود درباره‌ی حواشی سفر به دانمارک بنويسم بعد ديدم اصولن همه‌ی حواشی‌اش می‌شود سوئد چون هتلم در سوئد بود و هر چقدر هم وقت داشتم يا رفتم استکهلم و اپسالا يا رفتم لوند بنابراين سفر دانمارک خودش تبديل شده به سفر سوئد.

سرانگشتی که حساب کردم ديدم تعداد دوستان و فاميل‌هایی که در سوئد دارم به اندازه‌ی استراليا‌ست به اضافه‌ی اين که من در استراليا فاميل هم ندارم. البته يکی هست که همان ندارم بيشتر می‌خورد به اوضاعش. خيلی هم باعث خجالتم شد که دو تا از دوستان نديده ولی خيلی نزديکم را در سوئد نشد ببينم. يکی‌شان، يعنی وحيد، از روی نهايت محبتی که دارد توی اوج برف و سرما از اپسالا آمد مالمو و کلی هم به موبايل من زنگ زده بود منتها دو روز موبايل من کار نمی‌کرد و من هم بيخبر بودم و يک روزش صاف افتاد به همان روزی که وحيد آمده بود. در نتيجه مجبور شد برگردد اپسالا که با قطار سريع‌السير حدود 4 ساعت راه است. پيام‌های تلفنی‌اش را هم توی استراليا شنيدم.

خوب حالا از استکهلم.

هفته‌ی اولی که کنفرانس برگزار شد نه تنها از کار زياد مجبور بوديم شب‌ها دير بخوابيم بلکه چون مسیر مالمو در سوئد تا کپنهاگ در دانمارک هم با قطار يک ساعت طول می‌کشيد و برای ورود به کنفرانس هم کلی معطلی داشتیم بنابراين صبح‌ها هم زود از خواب بيدار می‌شديم. من که هر شب حدود 4 يا 5 ساعت خوابيدم. رکورد 2 ساعت هم داشتم البته. همين باعث شد که روز جمعه شب که می‌رفتم به طرف استکهلم فکر کردم تمام راه را می‌گیرم می‌خوابم. بلاخره 4 ساعت خواب هم يک گوشه‌ی کار را می‌گيرد. ضمن اين که برای سه روز بعدش هم کاملن باخبر بودم که اصولن شبانه‌روزی در حال گپ زدن با دوستان و فاميل‌ها هستم بنابراين 4 ساعت خواب خيلی شانس خوبی بود. وسايلم را که گذاشتم بالای صندلی قطار گفتم يک چيزی از رستوران قطار بگیرم بخورم و تخت بخوابم. يک ساندويچ و يک نوشابه خريدم و آمدم حساب کنم ديدم يکی می‌گويد شما ايرانی هستید؟ به زبان فارسی. با اجازه‌تان وقتی از همديگر خداحافظی کرديم که ايشان جلوی ايستگاه راه آهن استکهلم داشت تاکسی می‌گرفت من هم منتظر دوستانم بودم که برسند سوارم کنند. نشان به آن نشانی که در ادامه‌ی داستان تا ساعت 3 صبح داشتيم با دوستانم حرف می‌زديم فردا صبح ساعت 9 هم پسر دایی‌ام آمد دنبالم که برويم شهر را ببينيم و بعد بروم خانه دختر دايی‌ام و بعد پسر دايی و دختر دايی‌های ديگر و ميهمانی‌های پر از خوراکی‌های محشر و حرف و شب نخوابی تا اين که روز دوشنبه ساعت 5 صبح دوباره سوار قطار بشوم و برگردم هتل که وسايلم را بردارم و ساعت 10 صبح توی کنفرانس باشم. تلافی تمام اين کم‌خوابی و بيخوابی را توی هواپيما به طرف استرالیا درآوردم.

آن آقايی که توی قطار بود خيلی داستان بامزه‌ای داشت. دو هفته‌ای بود که آمده بود اروپا. البته از آلمان به بالا و همه‌ی کشورهای آن بالا را در مدت دو هفته زير پا گذاشته بود. 10 ميليون تومان داده بوده به یک بابايی در ترکيه و ايشان هم دو تا ويزای تقلبی زده بوده توی گذرنامه‌اش. در مدت دو هفته همه جا را کاويده بود که ببيند کجا بهتر است که برود تقاضای پناهندگی بدهد. شغل ايشان و محل زندگی‌اش را نمی‌نويسم چون می‌گفت مطمئن است سه روز بعد از آمدنش همه‌ی اهالی شهرشان باخبر شده‌اند که ايشان کجاست و کدام ساندويچ فروشی رفته غذا خورده. به قول خودش شهرهای کوچک از اين گرفتاری‌های هم دارند. کلی هم داستان‌های مهيج از سر و کار داشتن‌هایش با لباس شخصی‌ها و تلکه بگيرهای وزارت اطلاعات در شهرشان داشت که باز به قول خودش آنقدر خسته شده بوده از اين اوضاع که فکر کرده برود يک جايی پناهنده بشود که دست کم بعد که زن و بچه‌اش را می‌آورد آنجا بلاخره يک کمی هم زندگی کنند. دو سه روز بعد که فيلم جان اسنو در بی‌بی‌سی را ديدم که با يکی از لباس شخصی‌های طرفدار حکومت مصاحبه می‌کرد يک کمی شک برم داشت که نکند خود همين آدم بوده که با هم همسفر بوديم. يک دلايلی پيدا کردم که خيلی شباهت موضوعی داشتند. به هر حال که نه موقعيت عکس گرفتن بود و نه اگر بود به مناسبت حفظ امنيت جانی همان آقای همسفر راضی می‌شدم به عکس گرفتن.

خوب توی استکهلم خيلی پياده و سواره اينطرف و آنطرف رفتيم. به نظرم شهر بسيار زيبايی‌ست. تميز هم بود و کلی محله‌های پيچ در پيچ هم داشت که پر بودند از مغازه‌های کوچک. البته بايد هوای سرد را هم تحمل کنيد منتها با وجود اين که آسمان گرفته‌ست اما شهر در عوض زيباست. حدس می‌زنم تابستان‌ها بايد خيلی زيباتر هم بشود. فراوانی برف هم که پا داده برای سبز بودن شهر. منتها هر کسی را که ديدم می‌گفت سرما کمتر از گذشته شده. البته من با يک پالتوی مدل همانجا که مجبور شدم بخرم باز سردم بود.



يک جايی وسط کوچه‌ها درست روبروی موزه نوبل يک بازارچه درست کرده بودند که شيرينی‌های کریسمس و درخت کاج می‌فروختند. برچسب کاج‌ها را که خواندم نوشته بود محصول نروژ هستند.





يک روز هم که خانه دختر دایی‌ام صبحانه خوردم بعد پسر دايی‌ام آمد دنبالم باز رفتيم صبحانه خورديم. منتها يک جايی رفتيم که يک نوازنده گيتار، يک پرکاشنيست و يک پيانيست موسيقی جاز اجرا می‌کردند. يعنی لذتی بردم. عکس‌های مفصلش را گذاشتم همان موقع ولی برای خالی نبودن عريضه اين يک عکس را هم می‌گذارم که برای يادآوری.


اپسالا را هم گشتيم. خيلی از محيط دانشگاهی شهر خوشم آمد. يکی از دوستان دیگرم هم در اپسالاست که به دليل اين که آدم با يک گروه ديگری که هست نمی‌تواند همه را بگذارد برود يک جای ديگری در نتيجه نشد آن يکی دوستم را هم ببينم. خلاصه تا جايی که متوجه شدم اپسالا يک شهر دانشگاهی‌ست و همين هم هست که خيلی جوان‌های با چهره‌های متفاوت در شهر می‌بينيد و تا حدود قابل توجهی می‌شود يک جامعه‌ی چندفرهنگی را در اين شهر ديد. سبک معماری ساختمان‌ها در اپسالا فوق‌العاده بود. تصاويری که آدم از دانشگاه‌های با عظمت توی ذهنش هست در همین اپسالا صورت واقعی به خودشان می‌گيرند. هر آن فکر می‌کنيد الان است که سر و کله‌ی يکی از قديمی‌های علم پيدا بشود. البته بر خلاف تصورتان وقتی پای‌تان را می‌گذاريد داخل ساختمان‌ها همه چيز به طرز جذابی مدرن هستند. اين را در Lund ديدم چون خيلی بيشتر از باقی جاها وقت کردم که يک ساختمان دانشگاه را ببينم.

يکی از دوستان نزديک و قديمی‌ام، يعنی مجيد آل ابراهيم که مدير اجرايی مجله نجوم بود، در دانشکده ستاره‌شناسی دانشگاه لوند درس می‌خواند. تخصص مجيد در ساخت رصدخانه‌هاست و سال‌هاست دارد روی موضوع رصدخانه ملی ايران کار می‌کند. همسرش، فرناز يادگاری، هم اهل فيزيک است. مجيد يک روز تمام از روی محبت شهر لوند و دانشکده‌شان را نشانم داد. سه تا عکس از شهر لوند گرفتم و باتری دوربينم بعد از عکس سوم در يک کليسا تمام شد. بنابراين خيلی از جاهايی را که ديديم و ديدن‌شان برای‌تان می‌توانست جالب باشد را بدون عکاسی رد شديم. از بدشانسی اين که تا نشستيم توی کليسا يک گروه ارکستر مجلسی هم شروع کردند به اجرا و دوربين هم کار نمی‌کرد برای عکاسی از گروه.

دانشکده ستاره‌شناسی Lund را يک گروهی از اهل اين رشته اداره می‌کنند که تقريبن تمام ساخته‌های رصدخانه‌ای يا دستاوردهای علمی‌شان را در کشورهای ديگر به کار می‌گيرند. علتش هم همين چيزی بود که مجيد درباره‌اش می‌گفت. در سوئد در تمام سال چيزی حدود 100 روز بدون ابر وجود دارد که البته احتمالی‌ست و ممکن همان 100روز هم کمتر بشود. تابستان‌ها هم که برای رصد کردن آسمان مناسب است تا ساعت 10 شب هنوز هوا روشن است و از آن طرف از ساعت 2 صبح هم با هوا روشن است. يعنی 4 ساعت در شب ممکن است در آسمان بدون ابر بشود رصد کرد. همين را به عنوان پيشزمينه می‌گيريد آنوقت متعجب می‌شويد که چطور ممکن است اهل اين دانشکده معروف‌ترين رصدخانه سازان دنيا باشند و ابزارهای نجومی‌شان از همه بهتر باشد. اين مدت همه‌اش فکر می‌کردم نکند اين موضوع مربوط باشد به اشتياق‌شان به رصد کردن که باعث شده اگر آسمان بدون ابر ندارند ولی در عوض ابزارسازان خوبی از آب دربيايند.


دست کم سه تا رصدخانه بزرگ در شهر و دانشکده ديدم که برای جمعيتی کوچکی که در شهر هستند به قدر کافی امکان لذت بردن از آسمان را فراهم می‌کنند منتها آسمانی اگر در کار باشد. در دو سه تا خانه‌ی دوست و فاميل هم تلسکوپ‌های کوچک ديدم. خيلی بامزه‌ست که اين همه علاقه به نجوم هست. در ضمن که توی کنفرانس هم يکی از سالن‌های اصلی را به نام تيکو براهه نامگذاری کرده بودند و در سوئد هم باز مجسمه تيکو براهه را گذاشته بودند جلوی ورودی دانشکده. يعنی اين که هم دانمارک و هم سوئد به تیکو براهه به اسم دانشمند خودشان نگاه می‌کنند.




اين هم مجيد


چون نزديک به کریسمس در سوئد بودم هر جايی که می‌رفتم يک نوشيدنی بامزه هم تعارف می‌کردند. اسمش Glogg بود که بايد گرم نوشيده می‌شد و توی آن بادام و کشمش می‌ريختند. متوجه نشدم که ترکيب خود نوشيدنی چيست منتها می‌شد آن را درست کرد يا آماده‌اش را خريد.



آن روزی که رفته بودم Lund يک چيز جالبی هم پيش آمد که قبل از آن فکر می‌کردم شايد منحصر باشد به Malmo که در عرض جغرافيايی پايين‌تری‌ست ولی بعد ديدم از قرار خيلی عمومی‌ست. برف شروع شده بود و در مدت خيلی کوتاهی به قدر اين که بسختی بشود راه رفت برف روی زمين نشست. توی همين اوضاع برفی بعضی‌ها داشتند دوچرخه‌سواری می‌کردند. جای چرخ‌های دوچرخه‌ را هم همه جا می‌شد ديد. در تمام اين دو هفته هر روز کلی خانم‌ با لباس‌های شيک می‌ديدم که سوار دوچرخه اينطرف و آنطرف می‌رفتند. اين از همه جذاب‌تر بود.

لابد که بشود همين کار را در ايران هم انجام داد.

25.12.09

جمعه برای زندگی


حالا به نظرتون بگم من آمده‌ام؟

به نظرم بعد از يک ماه دوباره دارم "جمعه برای زندگی" را می‌گذارم روی وبلاگ. يک کمی دوباره برگرديم به زندگی. حالا امروز اگر وقت شد، واقعن اگر وقت شد، دو سه باری سراغ "جمعه برای زندگی" می‌آيم. اگر دوست داريد بنويسيد آزاديد که در هر موردی که دوست داريد بنويسيد. اگر هم که ننوشتيد که از موسيقی لذت ببريد.

"جمعه برای زندگی" تمام نمی‌شود ... اصلن فکر تمام شدنش را نکنيد ...


video



کنفرانس جهانی تغيير آب و هوا، کپنهاگ - هفده


کنفرانس کپنهاگ تمام شد. من هم که آمده‌ام استراليا هنوز در حال خواب و بيداری هستم و هر جايی که دو تا آدم روبرويم نشسته باشند از زور خميازه‌هايم خواب‌شان می‌برد. منتهای مراتب در قسمت غير شخصی موضوع بلاخره دو هفته بحث و جدل بين دانشمندان و سياستمداران در يک همايش تاريخی و البته دو هفته خبر و گزارش به پايان رسيد. فکر کردم حالا که کنفرانس تمام شده خيلی مختصر از اول تا آخر داستان را برای‌تان بنويسم که بدانيد اين همه نگرانی و گاهی کمی خوشحالی چه دليلی داشت.

اصل موضوع:

اصل موضوع اين است که دمای کره زمين دارد زياد می‌شود. اين افزايش دما به هر دليلی که باشد عواقب آن نصيب همه می‌شود و فقير و ثروتمند هم ندارد. فقرا قبل از همه آسيب می‌بينند ولی ثروتمندان هم آسيب می‌بينند. همه‌ی دليل در اين است که هنوز با همه‌ی ثروت و دانشی که در دنيای امروز وجود دارد جايی به جز همين کره زمين برای زندگی بشر معرفی نشده. درست مثل يک قايق که اگر سوراخ بشود و زير آب برود تمام آن زير آب می‌رود. بنابراين همه در فکرند که برای کاهش گازهای گلخانه‌ای که مسبب افزايش دمای زمين هستند چاره‌ای پيدا کنند. منتهای مراتب بعضی‌ها درست در زمانی که بايد يک آدم زخمی را برسانند به دکتر و دوا تازه يادشان می‌آيد که پسر خاله‌ی اين آدمی که زخمی شده بيست سال قبل از اين به پسر عمه‌ی دوست‌شان يک چيزی گفته و حالا وقت تصفيه حساب است. حالا شما اصل داستان را دنبال کنيد و فکر فک و فاميل‌های‌تان نباشيد.

کيوتو:

اسم کيوتوی ژاپن در بين اهل محيط زيست به اين دليل مهم است که اين شهر ميزبان يکی از مهم‌ترين همايش‌های مربوط به گرمايش زمين بوده. پيمانی که در اين شهر به تصويب رسيد به کاهش گرمای زمين در قالب يک برنامه‌ی زمانی-عملياتی بين‌المللی اشاره داشت و هنوز هم اين برنامه معتبر است چون تا سال 2012 قرار بوده ادامه پيدا کند. اسم اين قالب زمانی-عملياتی UNFCCCست. پيمان کيوتو از سال 1997 لازم‌الاجرا شد و تا امسال 187 کشور آن را امضا کردند. البته امضا کردن يک چيز است و عمل کردن به آن يک چيز ديگر. در اين برنامه قرار شد کشورهای امضا کننده ميزان گازهای گلخانه‌ای خودشان را نسبت به ميزان سال 1990 تا 2/5 درصد کاهش بدهند. البته در کنار اين تعهد انواع ديگری از تعهدات هم وجود داشت که هر کدام‌شان به يک موضوع اشاره داشتند. مثلن کاهش CFCها، موضوع آب پاک، نابودی جنگل‌ها، کويرزدايی و بلاخره حيات وحش، منتها همه‌‌ی اين تعهدات بر اساس موضوع کاهش گازهای گلخانه‌ای سنجيده می‌شدند. يعنی اثر آن‌ها بر گرمايش زمين يا تأثيرپذيری‌شان از گرم شدن زمين مورد اشاره بود. قرار بر اين بود که پيمان کيوتو که 12 سال عمر برای آن پيش‌بينی می‌شد در سال دهم مورد بررسی قرار بگيرد تا اگر ايراد و اشکال دارد همه‌ی آن‌ها را در يک تعهد بين‌المللی جديد به اجرا بگذارند. فی‌الواقع اصل داستان بر اين بود که در دو سال پايانی پيمان کيوتو دانشمندان و سياستمداران با درس‌هايی که از کيوتو گرفته‌اند بر سر يک پيمان تازه به توافق برسند که بر اساس آن بشود برای چند سال بعد برنامه‌ی زمانی-عملياتی جديدی داشت. از همينجا بود که اسم کپنهاگ مطرح شد.

کپنهاگ:

در علامت کنفرانس کپنهاگ نوشته شده COP15. خوب COP يعنی کپنهاگ و عدد 15 يعنی جلسه پانزدهم. اين عدد از آنجايی رسيده به 15 که در ده سال گذشته 14 بار اهل فن دور هم نشسته‌اند و برای يک تعهد جديد بين‌المللی برنامه‌ریزی کرده‌اند. امسال جلسه پانزدهم برگزار شد و اسم اين جلسه در کنار اسم کپنهاگ نشست. اما يک چيز ديگری هم در اين اجلاس وجود داشت. اسم اجلاس را گذاشتند کنفرانس تغيير آب و هوا يا تغيير اقليم. علت چنين نامگذاری در اين بود که همه‌ی کشورهای جهان متوجه شده بودند که گرم شدن کره زمين يک اثر همه جانبه‌ست و نه تنها به تغيير بسياری از مظاهر زندگی روی کره زمين منجر می‌شود بلکه عوامل ايجاد اين گرما هم متنوعند. برای همين هم يک اسم کاربردی‌تر برای کنفرانس انتخاب کردند که بتواند تا جايی که می‌شود همه‌ی عوامل را شامل بشود. تغيير آب و هوا يا تغيير اقليم به همين مناسبت انتخاب شد که به اندازه‌ی کافی درباره‌ی همه‌ی بخش‌های مرتبط گويا باشد.

کنفرانس کپنهاگ:

اسم اين کنفرانس را گذاشته بودند کنفرانس تاريخی. چرا؟ چون در تمام تاريخ همايش‌های جهان هرگز اين همه گروه‌های زيستمحيطی مستقل با نام و نشان خودشان و رهبران سياسی جهان به نيابت از کشورشان- و در مورد بعضی‌ها به نيابت از دار و دسته‌شان- در يک جا جمع نشده بودند. در دو هفته‌ای که همايش برقرار بود هفته‌ی اول به کارشناسان و هفته‌ی دوم به سياستمداران اختصاص داشت. البته بر خلاف همايش‌های ديگر که رابطه‌ی آدم‌های همايش با مردم بيرون برقرار است در کپنهاگ چنين رابطه‌ای وجود نداشت و در دو روز آخر که اعضای سازمان‌های غيردولتی را به همايش راه ندادند وضعيت به مراتب بدتر شد. اين را داشته باشيد تا بعد برگردم و يک کمی بيشتر در موردش حرف بزنم. خوب قرار بود در انتهای اين همایش يک توافق بين‌المللی به دست بيايد که کشورهای مختلف جهان بر اساس آن شروع به کار کنند. يعنی برنامه بدهند و در ازای آن کمک مالی دريافت کنند. اين اتفاق رخ نداد. دليلش اين بود که درست در روز دوم همايش يکی از مهم‌ترين سندهای همايش به روزنامه گاردين درز پيدا کرد و در نتيجه معلوم شد چيزی که به عنوان پيش‌نويس نهايی بيانيه قرار است مورد توافق قرار گيرد نه اصولی‌ست و نه منصفانه. خوب همين باعث شد تا صدای هيئت‌های نمايندگی بلند بشود که هنوز همايش شروع نشده شما همه‌ی تصميمات را گرفته‌اید و باقی مراسم به صرف شيرينی و شربت است. خوب اين بيانيه از کجا سردرآورد؟ در 14 کنفرانسی که در ده سال گذشته در کپنهاگ برگزار شده بود دولت دانمارک از نتايج حاصل از گفتگوهای میان کارشناسان و سياستمداران يک متنی تهيه کرده بود که در واقع عصاره‌ی مذاکرات بود و بنا بود در کنفرانس پانزدهم همين را مبنای آخرين گفتگوها قرار بدهند و بلاخره همه در مورد آن به توافق برسند. منتها دولت دانمارک در يک جاهايی از اين بيانيه دستکاری کرده بود به طوری که آن چيزی که از بيانيه به دست می‌آمد عملن کشورهای جهان را به سه دسته تقسيم می‌کرد. دسته اول کشورهای توسعه يافته، دسته دوم کشورهای در حال توسعه، و دسته سوم کشورهای فقير. از اين هم بدتر اين که در پيش نويس بيانيه نهايی گفته شده بود که کشورهای فقير اصولن به محض اين که پولی دريافت کنند به همه چيز رضايت می‌دهند و مشکلی اگر هست با کشورهای در حال توسعه‌ست که بايد با آن‌ها معامله کرد. خوب واقعيتش هم در خيلی از موارد همين است منتها کشوری مثل مالديو که فقير هم هست با هيچ پولی نمی‌تواند رضايت بدهد چون اگر دمای کره زمين کاهش پيدا نکند تمام مالديو می‌رود زير آب. بنگلادش هم همينطور است و گرمايش جهانی خيلی بيشتر از اين که با پول بشود برای اين کشور کاری کرد خسارت به بار آورده و می‌آورد. بنابراين کشورهای فقير که تعدادشان هم کم نيست از پيش‌نويس استقبال که نکردند هيچ شروع کردند به تهديد که همايش را ترک می‌کنند. البته واقعيتش اين است که ترک کردن کنفرانس هم ثمری برای‌شان نداشت چون به همان دليل فقری که دچارش هستند ناگزيرند از يک جايی کمک مالی بگيرند ولی حرف‌شان اين بود که ما فقط از سازمان‌های بين‌المللی کمک می‌گيريم چون اگر بنا باشد کشورهای توسعه يافته به ما کمک کنند آنوقت اين آن‌ها هستند که به ما می‌گويند پولی را که به شما می‌دهيم در چه موردی خرج کنید ولی سازمان‌های بين‌المللی حاضرند در مورد محل هزينه کردن کمک‌های مالی انعطاف به خرج بدهند. البته در انتهای کنفرانس که هيچ توافقی صورت نگرفت معلوم شد موضوع کمک‌های مالی هم چيزی‌ست که فعلن کشورهای توسعه یافته در موردش تصمیم می‌گيرند.

يک نکته‌ی خيلی مهم که بان کی مون، دبيرکل سازمان ملل، به آن اشاره کرد اين بود که اگر برای کاهش گازهای گلخانه‌ای و مسائل مالی مرتبط با آن تصميم‌گيری نشود آنوقت همینقدر پولی که قرار است کشورهای جهان به برنامه‌های بين‌المللی کمک کنند تا زيرساخت‌های اقتصادی کشورهای در حال توسعه يا فقیر قدرتمند بشوند باز هم هزينه خواهد شد ولی اينبار برای مثلن کمک به سيلزدگان. يعنی حالا که پول نمی‌دهيد برای طرح‌های عمرانی فردا همينقدر پول می‌دهيد برای خانه و زندگی مردمی که دچار سيل يا سونامی شده‌اند.

سازمان‌های غيردولتی:

همه‌ی تصميماتی که در همايش‌های زيستمحيطی گرفته می‌شوند فقط و فقط در صورتی قابل اجرا هستند که مردم آن‌ها را بپذيرند و اجرا کنند. اگر چنين نشود آنوقت همين اتفاقی می‌افتد که الان در ايران وجود دارد. جمهوری اسلامی مجبور است با قوه‌ی قهريه، يعنی با داغ و درفش، و با هزينه‌ی فراوان و البته بدون نتيجه به بخشی از خواسته‌های خودش يا تعهدات بين‌المللی جامه عمل بپوشاند. اين مربوط است به همراهی نکردن مردم. نمونه‌ی جمهوری اسلامی در کشورهای ديگر جهان هم وجود دارد. برای همين هم سازمان ملل اصولن در اين برنامه‌ها به جای تأکيد بر دولت‌ها با سازمان‌های غيردولتی حرف می‌زند و همين هم شده که در بسياری از موارد بدنه‌ی کارشناسی سازمان‌های غيردولتی به مراتب قوی‌تر از نهادهای دولتی‌ست. با همه‌ی اين‌ها سازمان‌های غيردولتی وجه‌المصالحه‌ی دولت‌ها قرار می‌گيرند. بهترين نمونه‌اش همين کنفرانس کپنهاگ بود که در دو روز آخر و درست در زمانی که فشار اين سازمان‌ها می‌توانست منجر به توافق بین‌المللی بر سر کاهش گازهای گلخانه‌ای بشود از ورود اعضای اين سازمان‌ها به محل برگزاری اجلاس خودداری شد. در نتيجه فشار اجتماعی از روی دوش مذاکره کنندگان برداشته شد و البته توافقی هم به دست نيامد.

در حال توسعه‌ها:

در حالی که کشورهای در حال توسعه در توليد گازهای گلخانه‌ای نقش قابل توجهی دارند ولی از اساس خبری از طرح يا طرح‌های قابل قبول برای نحوه‌ی کاهش اين گازها در اين کشورها وجود ندارد. همه چيز به شعار دادن برگزار می‌شود و هيچ فرصتی برای شانه خالی کردن از زير بار مسئوليت از دست نمی‌رود. مثلن برای کاهش گازهای گلخانه‌ای بايد مصرف سوخت در خودروها را کاهش داد، يا نوع سوخت و ميزان مصرف و خروجی گازها در صنايع آلوده کننده را کنترل کرد. هيچکدام از اين کارها به موضوع استبداد ستيزی ربطی ندارد منتها تقريبن در تمام موارد رؤسای دولت‌ها در کشورهای در حال توسعه از اين حربه استفاده می‌کنند که رويه‌ی استبداد ستيزی ما منجر به بروز اختلاف با کشورهای توسعه يافته شده و اين آن‌ها هستند که بايد برای بلايی که بر سر کره زمين می‌آورند جوابگو باشند. معروف‌ترين نمونه‌ی چنين رويه‌ای در سخنرانی‌های هوگو چاوز و ايوو مورالس بروز کرد که به اعتراض جمعی روزنامه نگاران منجر شد. يکی از گرفتاری‌های کنفرانس کپنهاگ همين بود که در غياب توافق بين‌المللی برای کاهش گازهای گلخانه‌ای زمينه‌ی مناسبی برای رؤسای بعضی از کشورهای در حال توسعه فراهم شد که به جای حرف زدن از برنامه‌های خودشان شروع کنند به شعار دادن بر عليه ديگران. نکته‌ی جالب هم گروه‌بندی‌های جديد کشورها بود که در جريان کنفرانس مشخص شدند. بهترين نمونه‌ی اين گروه‌بندی‌ها مربوط به اتحاديه افريقا بود. دبيرکل اين اتحاديه اعلام کرد که ما به اين نتيجه رسيديم که بايد از موضع چين حمايت کنيم و اگر امريکا و اتحاديه اروپا نتوانند با چين به توافق برسند آنوقت کشورهای عضو اتحاديه افريقا هم دلیلی برای ماندن در کنفرانس ندارند. کمک‌های اقتصادی چين در سال‌های اخير به افريقا و البته فشار رکود اقتصادی منجر به اين شده که افريقایی‌ها به طور خاص به طرف چين متمايل بشوند در حالی که هميشه به طور سنتی پايگاه امريکا و فرانسه در افريقا قوی‌تر بوده. يک نکته‌ی خيلی جالب‌تر هم دور شدن کشورهای چپگرای امريکای لاتين از روسيه‌ست که حالا کم‌کم دارند برای خودشان يک گروه مجزا تشکيل می‌دهند که هنوز مرکزيت فکری قابل توجهی ندارد ولی به نظر می‌رسد مرکزيت‌شان بر مبنای توافقات اقتصادی‌ست که آن هم از فروش نفت و فرآورده‌های نفتی حاصل می‌شود. قرار بود لولا داسيلوا، رئيس جمهوری برزيا، به عنوان نماينده امريکای لاتين صحبت کند ولی چاوز و مورالس اعلام کردند که ما به داسيلوا نمايندگی نمی‌دهيم که از جانب ما حرف بزند و در نتيجه داسيلوا اعلام کرد من فقط از جانب برزيل حرف می‌زنم. در مورد هند هم همين اتفاق رخ داد و نپال، سريلانکا و بنگلادش به رهبری هند در شبه قاره معترض بودند. نتيجه‌ اين عدم توافق را می‌توانيد در بيانيه پايانی کنفرانس ببينيد که به جای توافق بين‌المللی به توافق بعضی کشورها در کاهش دمای زمين اشاره شده. ضمن اين که بيانيه پايانی الزام آور هم نيست.

بیانيه:

در بيانيه‌ی پايانی کنفرانس خبری از توافق بين‌المللی وجود ندارد. هيچ تعهدی هم در کار نيست. تنها چيزی که می‌شود از مفاد بيانيه متوجه شد اين است که نمايندگان کشورها توافق کرده‌اند که گفتگوها را ادامه بدهند. قرار است سال آينده و در مکزيک دوباره گروه بزرگی از کشورها برای به دست آوردن يک توافق با هم گفتگو کنند. اما اين هم چندان مورد توافق نيست چون هنوز بحران اقتصادی تمام نشده و هيچ دولتی نمی‌خواهد از حالا به يک توافق احتمالی پايبند باشد. از اين جنبه می‌شود گفت کنفرانس کپنهاگ بدترين دستاورد ممکن را داشت چون از حالا تا پایان تعهدات کيوتو در سال 2012 هيچ برنامه‌ی عملی برای کار در زمينه‌ی کاهش دمای زمين در دسترس نيست، هر چه هست همان کيوتوست. نکته‌ی مهم در اين است که بودجه‌هایی که در اين دو سال باقيمانده به طرح‌های مرتبط با پيمان کيوتو تخصيص داده می‌شود در بسياری از موارد ناکارآمد است يعنی معلوم نيست چرا بايد اين بودجه را هزينه کرد و آيا نبايد بودجه را در مسيرهای ديگری به کار انداخت؟ قرار بود کنفرانس کپنهاگ به همین سؤال جواب بدهد. به زبان ديگر بنا بود در جريان کنفرانس کپنهاگ معلوم بشود در چه بخش‌هايی از تعهدات کيوتو هنوز بايد بودجه داد و چه جاهايی را بايد متوقف کرد. اين‌ سؤال‌ها بيجواب ماندند و اگر دارد پولی برای چيزی صرف می‌شود که لزومی به آن نیست تا دو سال آينده همين روش ادامه خواهد داشت و بلعکس اگر جايی نياز به بودجه دارد و خبری از پول نیست باز تا دو سال آينده همین اوضاع برقرار است. اسم اين را گذاشته‌اند خلاء توافق بين‌المللی که معنی‌اش اين است که کسی نمی‌داند در اين دو سال بايد چه کار کند که هم دمای زمين را بشود کنترل کرد و هم بودجه‌ای که صرف می‌شود کارآيی داشته باشد.

خوب اميدوارم اين توضيحات مختصر و مفيد به آشنا شدن‌تان با موضوع کمک کند. کم‌کم در آينده و در بعضی موارد جزئی‌تر توضيح خواهم داد. فعلن برگرديم به روزگار وبلاگ در عالم غير کنفرانسی.

19.12.09

کنفرانس جهانی تغيير آب و هوا، کپنهاگ - شانزده


فکر می‌کنيد ساعت چند باشد؟ به سلامتی‌تان همين الان ساعت 3 و پنج دقيقه‌ صبح نوزدهم دسامبر است. برای اين که خيلی بدانيد ساعت 3 صبح اينجا در مرکز رسانه‌ای کنفرانس چه خبر است همين عکس‌های پايين را که ببينيد کافی‌ست. هنوز ملت دارند حرف می‌زنند توی سالن‌ها.

يعنی من توی دوران سربازی هم اين مدلی نگهبانی نداده بودم که حالا برای سازمان ملل دارم کار می‌کنم. سازمان ملل هم که به اينجانب می‌رسه اينطوری از آب درمياد.











18.12.09

کنفرانس جهانی تغيير آب و هوا، کپنهاگ - پانزده


الان ا.ن آمد برای کنفرانس خبری. من هرگز از زمان روی کار آمدن ا.ن در ايران نبودم و سخنرانی‌های ا.ن را به طور زنده نشينده بودم. حالا که برای اولين بار برای يکی از نشست‌های ا.ن توی سالن بودم از بيسوادی اين آدم خجالت کشيدم. مهارت آدم‌های سياسی در ربط دادن موضوعات مختلف به هم و در آخر نتيجه‌ی قابل قبول ازشان گرفتن جزو شاخصه‌های کليدی يک آدم سياسی‌ست که مثلن اداره‌ی امور يک دولت را بعهده گرفته. خيلی مايه‌ تأسف و خجالت شده که ا.ن از اين مهارت که بی‌بهره‌ست از آن طرف هم به خودش روا می‌بيند که به جای قابل قبول نشان دادن حرف‌هايش همه را عين واقعيت می‌داند و جالب هم هست که همه را وصل می‌کند به خدا و دين و پيغمبر. يعنی اگر آدم مذهبی‌ای باشيد از چنگ ا.ن که دربياييد مجبوريد پنجه در پنجه‌ی خدا و پيغمبر بيندازيد. من و مهدی پرپنجی و احسان آمر طوسی از بی‌بی‌سی رفتيم کنفرانس مطبوعاتی ا.ن. خيلی هم نزديک نشستيم يعنی رديف سوم بوديم. به نظرم بيست تا محافظ آمده بودند و همه هم بی‌نظم. اين همه نشست مطبوعاتی در اين دو هفته برگزار شده يکی‌شان اين همه آدم روی سن و اطرافش راه نمی‌رفتند. دقيقن همين که می‌گويند هيئتی عمل می‌کنند نشانه‌اش را می‌توانستيد در اين نشست خبری ببينيد. بی‌برنامه و قر و قاطی. من يک روبان سبز داشتم که بستم به کنار دوربينم که تا بالا می‌بردم برای عکس گرفتن از همه جا معلوم می‌شد. مهدی را هم که توی تلويزيون ديده‌اند و ميکروفن بی‌بی‌سی هم که توی دست احسان بود بنابراين توجهشان جلب شد به طرف ما. يکی‌شان آمد نشست اول رديفی که ما نشسته بوديم. صحبت‌های ا.ن که شروع شد من ديدم محافظ‌ها دارند با هم پچ پچ می‌کنند. بعد يکی‌شان آمد نشست درست کنار دست من. يکی دو دقيقه بعد هم عکاس و فيلمبردارشان آمد و شروع کرد به عکس گرفتن از ما. چشم هم برنمی‌داشتند که نکند تکان بخوريم. محض امتحان يک بار نيم‌خيز کردم که مثلن شلوارم را صاف کنم، اين بابايی که بغل دست من نشسته بود آماده شد که بپرد دستم را بگيرد. خنده‌دار شده بود که اين‌ها چقدر هراسناکند. اول ا.ن آمد بعد متکی و بعد هم هاشمی ثمره. يکی هم که اول نشسته بود کنار ا.ن ولی بعد که اين دو تا آمدند رفت کنارشان نشست. هر چقدر هم که مهدی دستش را بلند کرد برای سؤال پرسيدن وقت ندادند.



الان مهدی آمد گفت حرفی که زدی درباره‌ی محافظ‌ها درست بود. ظاهرن يک تصويربردار تاجيک لابلای محافظ‌های ا.ن داشته تصوير می‌گرفته. يکی‌شان از او می‌پرسد اين سه نفر را می‌شناسی؟ تصويربردار گفته نه. بعد يکی دو تا را صدا می‌زنند که برويد بنشينيد کنارشان. باخبر نبودند که اين تصويربردار تاجيک است و فارسی می‌داند. خودش الان آمده به مهدی گفته که دور و برتان پر بود از محافظ‌های ا.ن.



يک چيزی برايم از روز روشن‌تر است. اين‌ها نمی‌توانند به اين روش ادامه بدهند. ترس مفرط همه‌شان را از پا درآورده. آن آخر نشست مطبوعاتی همين بابايی که کنار ما نشسته بود آخر از همه بلند شد برود. چشم‌مان به هم افتاد گفتم چطوری کودتاچی؟ يک نگاهی کرد، هيچی نگفت و رفت.