29.11.09

سه نقطه

امسال در کنفرانس تغییر اقلیم ایتالیا آدم‌های جالبی‌ آمدن. یک گروه از مغولستان، یک گروه از هند، یک گروه از بولیوی، یکی‌ دو نفر هم جزایر کارائیب، یک شرپا و چند نفر از آفریقا آمدن. همگی‌ کشاورز یا دامدار هستن. حکایت اینها از تغییرات اقلیمی نزدیکترین شواهد برای اوضاع خراب آب و هوائی به حساب میاد. البته از این خراب ترش هم هست که گزارش‌های‌شان در حاشیه کنفرانس کپنهاگ منتشر میشوند.

یکی‌ کشاورز هندی اهل بنگال که دعوت شده بود سخنرانی کند و با مترجم حرف میزد روی نقشه سه تا نقطه را نشان داد که محل خانه‌های خودش بودن. هر بار آب بالا آمده و خانه این بیچاره را خراب کرده و مجبور شده برود آنطرفتر خانه بسازد. جایی‌ که زندگی‌ میکرده یک جزیره‌ بوده که حالا تبدیل شده به یک نوار باریک خشکی.

یک شرپا از نپال آمده چند تا عکس نشان داد از آب شدن یخچال‌های اطراف دهی‌ که زندگی‌ می‌کند. در مدت ۳ ماه تصویر محل بکلی عوض شده. یعنی‌ جایی‌ که یخچال طبیعی‌ بوده تبدیل شده به کوه سنگریزه یی. اوضاع اروپا در منطقهٔ آلپ هم خراب و یخچال‌های طبیعی اونجا هم تا ۵۰ درصد از بین رفته. سر فرصت کامل درباره شون می‌‌نویسم.

یک روزنامه نگار ونزوئلایی اینجا هست که یک شب کلی‌ با هم گپ زدیم درباره چاوز و احمدی‌نژاد. میگفت توی درگیری‌های ونزوئلا ۵ نفر کشته شدن که همه‌شان هم از تظاهرکنندگان مخالف چاوز بودن. هیچ دختر جوانی هم در جریان درگیریها کشته نشده. در ضمن که یک دار و دسته شبیه به بسیج هم دارند که هم فقیرند و هم کم سواد. البته چاوز به زندگی‌ خصوصی مردم که چی‌ بپوشند و چی‌ نپوشند هم کاری ندارد. اوضاع ما توی ایران از همه طرفه گرفتاری دارد.

گروه مغولستان در عرصه میگساری از همه رقم رقیب ندارند. اصولن بشکه یی کار می‌کنن. تنها رقیبشان یک روزنامه نگار روس است که شب‌ها یک نفر زیر بغلش را می‌گیرد می‌‌برد اتاقش. اسم این جناب یوری هست که معروف شده به یوری الکل. اسمش را هم امریکای لاتین‌ها انتخاب کردن. لاتین‌ها هم مثل ترک‌های خودمان هستند که از تبریز و اردبیل و ایل قشقایی همه با هم می‌‌تواند حرف بزنند.

قرار است برای سال آینده یک روزنامه نگار ایرانی را معرفی‌ کنم که دعوت کنند برای کنفرانس. امیدوارم بی‌ دردسر بشود یکی‌ را دعوت کرد که تعداد ایرانی‌‌ها زیاد بشود.

26.11.09

شروع می‌کنیم

اگر کسی‌ شک داشته که جنبش سبز آثاری نداشته یا اثرش خیلی‌ کوتاه مدت است تصورش غلط است. این را میشود در حرفهای دیروز خامنه‌ای دید. از بین آدمهایی که خامنه‌ای اسم برده فقط رفسنجانی‌ هست که از دیگران جدا شده. نسبت خامنه‌ای و رفسنجانی‌ شبیه شده به نسبت شاه و هویدا. منتهی یک نکتهٔ جالب هست که نشان میدهد فشار مردم شاه و خامنه‌ای را در یک مسیر قرار داده. به زندان انداختن هویدا و اعلام این که صدای انقلابتان را شنیدم بعد از ۳۰ سال تکرار شد. فرق داستان این بود که آن موقع هویدا طرف مردم را نگرفت و بدنامی‌های منتصب به خودش را قبول کرد و به زندان رفت. همین هم شد که شاه به تصور این که میشود کاسه و کوزهٔ همه چیز را سر هویدا خراب کرد و از زیر فشار خارج شد هویدا را قربانی کرد. تخم شک و تردید را هم با همین کار در دل اطرافیانش کاشت.

رفسنجانی‌ با بازی‌ که کرد خامنه‌ای را مجبور کرد حرفهایی را که خودش در دهان دیگران گذشته بود پس بگیرد. این یعنی‌ صدای انقلابتان را شنیدم. حالا اگر خامنه‌ای بتواند ندا آقاسلطان را هم زنده کند آنوقت ممکن است بشود با او سر حرف را باز کرد. ما ایرانیها سالیان دراز است از اسکندر و چنگیزخان مغول همین انتظارات را داریم و جوابی‌ نیامده. کشتار مسجد گوهرشاد هم که در پروندهٔ شاه هست. شکنجه‌ها و کثافتکاریهای ساواک هم که هست که همگی‌ شبیه به کارهای جمهوری اسلامی هستند. حالا از اینجا شروع می‌کنیم که خامنه‌ای همین یک قلم ندا آقاسلطان را زنده کند.


آخر سر هم بندی

یک خبرنگار تلویزیون ایتالیا آمد گفت میشه جلوی دوربین یک متنی به زبان ایتالیایی بگی گفتم من كه ایتالیایی بلد نیستم گفت خودم درستش میکنم. یک ورقه کاغذ برداشت روش یک چیزی نوشت گفت همین رو بگو. من هم گفتم. بعد پرسیدم این چی بود بلاخره گفت یعنی من اومدم کنفرانس كه خبرهای تازه رو بشنوم. انصافن خیلی اهل بخیه هستن شبیه به خودمون. خیلی غلیظ ایتالیایی خوندم براش گفتم دست هم تکون بدم داشت میمرد از خنده. یعنی آخر سر هم بندی.

اهل بیجار

صبح توی سالن کنفرانس یک خانم خبرنگاری آمد جلوی صندلی من گفت شما از کجا آمدید گفتم از استرالیا. گفت ولی استرالیایی نیستید گفتم نه ایرانی هستم. گفت من اهل بیجار هستم. خیلی بامزه شد. اسمش لیدا مهدوی هست و در ایران به دنیا آمده ولی همراه با خانواده به ایتالیا مهاجرت کرده. خبرنگار محیط زیست هم هست. کلی هم مقاله داره البته به زبان ایتالیایی.

25.11.09

دولتمداری ناکارآمد

یکی از مهمترین گرفتاریهای برنامه های محیط زیستی این هست كه کشورهای فقیر و ثروتمند دنیا درباره ی مسوولیتهای منطقه ی خودشان دچار تناقض هستند. حالا كه در حال نزدیک شدن به کنفرانس کپنهاگ هستیم این مشکل در حال بزرگ شدن هست. یک نمونه را مینویسم كه امروز در کنفرانس تغییر اقلیم در ایتالیا درباره ش حرف میزدن و هنوز هم ادامه دارد.

برای مقابله با گرم شدن زمین دو تا راه هست. یکی این كه جنگلها زیاد بشن یکی هم این كه مصرف انرژی کاهش پیدا کنه. زیاد شدن جنگلها نیاز به آموزش داره و دولت نمیتونه بدون همکاری مردم کاری از پیش ببره. در واقع اگر مردم از دولت حمایت نکنن یا دولت رو دوست نداشته باشن اونوقت فعالیتهای دولت برای جنگلکاری به جایی نمیرسه. چون مردم جنگل رو بخشی از درآمد دولت میدونن كه برداشت از اون منابع رو به دوستان خودش میده. ملت هم دمار از روزگار جنگل درمیارن. این رو دیگه همه میدونن بخصوص ما در ایران از صبح تا شب با این موضوع سر و کار داریم.

راه دوم اینه كه دولت مصرف رو کاهش بده. همین الان این اتفاق در ایران داره می افته. یعنی دولت داره به زور مصرف رو کاهش میده. مردم هم ناراضی هستن. خوب دولتی كه مردمش بهش علاقه نداشته باشن مجبور زور بگه.

همین باعث شده كه یک موضوع جدید به بحث های تغییر اقلیم اضافه بشه كه اسمش دولتمداری کارآمد و دولتمداری ناکارآمد هست.

24.11.09

خوزستان


دارم با لپ تاپ رضا گنجي مي‌نويسم ولي ديگه از فردا به سبك عصر حجر وبلاگ رو مي‌نويسم تا برسم به دنياي مدرن. اين آقايون يكي‌شون رضا هست اون يكي محسن راستاني. ديگه خوزستان ايتاليا رو برداشته. ولك همه دوربين به دست. ما يا بايد ري‌بن بزنيم يا بايد دوربين دستمون باشه.



يعني معلومه ديگه كجام






20.11.09

جمعه برای زندگی



"جمعه برای زندگی" امروز هم آمد.

امروز وسط سه چهار تا کار فکر می‌کردم که يک تغييراتی به اين "جمعه برای زندگی" بدهم که بوی کهنگی نگيرد. البته در يک ماه آينده يک کمی ممکن است از اين کارها نشود کرد ولی به زودی تغييرات رخ خواهد داد. فکر می‌کنم بهتر از اين بشود.

خوب امروز دو تا ويدئو در صفحه "جمعه برای زندگی" می‌بينيد و می‌شنويد. اولی‌اش را رضا گنجی معرفی کرده که فکر کردم ببينيد. خيلی بامزه‌س و لابد از دل بعضی‌ها هم خبر می‌دهد. بعد هم نوشته‌های امروز را دو قسمت کرده‌ام که باز منبعد که تغييرات رخ بدهد يک کمی هم اينطوری خواهد بود.

اين از موسيقی اول



video





پيام هاديان: سفرنومچه اروپا، قسمت دوم

محمد خواجه‌پور: کاربردها، نتيجه گيری‌ها

Katiana Murillo: Nature on the skin


و اين هم موسيقی دوم که اگر اهلش باشيد يک کمی عرق خودتان را درمی‌آوريد:





video





سونيا پورعظيمی: اسمش از خودش ترسناک‌تره

سعيد ضيايی: موومبر

پرشين سعيد واقفی: جام جهانی 2010

19.11.09

بوروندی و باقی قضايا

من يک دوستی دارم که از کلاس اول دبيرستان در خرمشهر با هم رفيق شديم و هميشه جز دوستان نزديکم محسوب می‌شده. بعد از جنگ هم که تا يک جاهايی با هم آوارگی کشيديم تا بلاخره در يک حدود زمانی آمديم تهران. من با خانواده‌ برادر اين دوستم هم خيلی نزديک دوست بودم. يک پسر و يک دختر دارند. دوستم يک روزی آمد خانه‌مان گفت امروز ماشينم را از توی خيابان با جرثقيل بردم خانه. يک تويوتا کارينا داشت. گفتم يعنی تصادف کردی؟ گفت داشتم دختر برادرم را از خانه‌‌شان می‌بردم خانه‌ی مادربزرگ مادری‌اش (دختر برادرش هم آن موقع 6 ساله بود). وسط راه يک جايی ايستادم برايش بستنی بخرم. ماشين را پارک کردم و رفتم توی مغازه و برگشتم. تا نشستم توی ماشين دختر برادرم گفت عمو اين برای خودت. دنده ماشين را کنده بوده. يعنی اگر خودم نديده بودم باورم نمی‌شد. من هنوز که هنوز است از يادآوری موضوع به شدت خنده‌ام می‌گيرد. حالا امروز خيلی اتفاقی يک جايی خواندم که همان دختر الان خبرنگار حوزه‌ی زنان است و مدتی هم بازداشتش کرده بودند. گفتم يک خبری بدهم که اين بابا در 6 سالگی دنده‌ی تويوتا کارينا را از جا کنده حالا در 27 سالگی پا بدهد گردن‌تان را هم می‌شکند.

اين از بخش قدرت خبرنگاری.

امروز داشتم از دانشگاه می‌آمدم به طرف پارکينگ که ماشينم را بردارم. يک جايی از مسيرم متوجه شدم يک نفر دارد با عذرخواهی يک چيزی می‌پرسد. دقيق شدم ديدم از خودم دارد می‌پرسد. يک پسر سياهپوست با يک پيراهن زرد. نزديک که رفتم گفت اين آدرس کجاست؟ ديدم يک جايی بايد برود که پياده يکساعت می‌شود چون از وسط يک جنگل بايد عبور کند و خيلی خيلی بد مسير است ولی با ماشين 5 دقيقه هم راه نيست. گفتم بيا من می‌رسانمت. تا برسيم به ماشين يک کمی گپ زديم. معلوم شد اهل بوروندی‌ست که همسايه‌ی روآندا و تانزانيا و کنياست. توتسی هم بود. اصلن نمی‌دانستم که هوتوها و توتسی‌ها در بوروندی هم هستند ولی بعد که حرف زديم متوجه شدم که از جنبه‌ی جمعيتی در واقع يک گروه هستند که در دو کشور زندگی می‌کنند. سه سال پيش خودش و برادر و خواهرش آمده بودند استراليا. گفتم مادر و پدرت چطور شدند؟ گفت پدرم توی درگيری‌های بوروندی کشته شد و مادرم فقط توانست ما سه تا را با گروه‌های امدادی بفرستد بيرون و خودش الان در تانزانياست و دارد تلاش می‌کند بيايد استراليا. می‌گفت بعد از سودانی‌ها بزرگ‌ترين جمعيت افريقايی‌ها در استراليا متعلق به توتسی‌های بوروندی‌ست. نه که همه سياهپوست هستند تا باهاشان حرف نزنيد متوجه نمی‌شويد اهل کجا هستند. مثل آسيايی‌ها که به جز ژاپنی‌ها باقی‌شان را تا نپرسيد فکر می‌کنيد همه‌شان چينی هستند. خلاصه جالب بود. گفت دارد روابط بين‌الملل می‌خواند. وقتی داشت پياده می‌شد گفتم ازت عکس بگيرم اشکالی ندارد گفت نه. عکسش را گرفتم که ببينيدش:



اين هم از بوروندی شناسی در چند دقيقه.

يک چيزی می‌نويسم لطفن بهتان برنخورد. من خيلی زياد موسيقی محسن نامجو را دوست دارم. خيلی هم دوست دارم. منتها اين آلبوم آخ را هيچ جوری نمی‌شود تحمل کنم. هر چقدر که باقی آهنگ‌هايش را می‌توانم روزی ده بار هم بشنوم اين آلبوم آخ را به زور می‌شنوم. تازه نيست. يعنی بعد از مدتی که از انتشارش می‌گذرد به نظرم آمده تاريخ مصرف دارد در حالی که آهنگ‌های قبلی‌اش هنوز هم تازه هستند. نظری نداريد درباره‌اش؟

17.11.09

از اين طرف از آن طرف

پلنگ آقا امروز يک دوچرخه جديد خريد. فکر کردم دزد محترم فقط دوچرخه را دزدیده بوده ولی از قرار کلاه و کفش دوچرخه سواری پلنگ آقا هم رفته بوده به باد فنا. اين را امروز که پلنگ آقا خيلی نو نوار شده بود متوجه شدم. 400 دلار داده دوچرخه خريده و کلاه و کفش هم حدود 200 دلار برايش آب خورده. بعد از مدت‌ها که دوچرخه‌اش را می‌بست پايين ساختمان امروز با همدیگر آمدند بالا. احتمالن از امشب دوچرخه را ببندد به پايه تخت خوابش.

اين از پلنگ آقا.

بلاخره رفتم واکسن آنفلوانزای خوکی را زدم. قرار است دو هفته ديگر صدايش دربيايد. خانمی که داشت واکسن می‌زد در يک چشم به هم زدن سوزن را فرو کرد توی دستم. يک جوری سرعتی عمل کرد که وقت نشد ببينم چی دارد تزريق می‌کند. طبق مقررات وزارت بهداشت استراليا تمام کسانی که واکسن می‌زنند بايد مشخصات‌شان را اعلام کنند که معلوم بشود چند نفر واکسن زده‌اند. يک ورقه دادند که پر کنم و يک ورقه که بخوانم. تا ورقه‌ی دوم را نخواندم واکسن نزد. گفتم لابد امتحان می‌گيرند.




اين هم از آنفلوانزای خوکی.

يک چيزی بابت همين آنفلوانزای خوکی در استراليا راه افتاده که توليد کنندگان مواد بهداشتی روزی صد هزار بار شکر می‌کنند که آنفلوانزا رخ داده. بلکه دستی دستی يک کاری کنند که چهار تا مرض مسری ديگر هم درست بشود. هر جا می‌رويد يک مايع ضدعفونی گذاشته‌اند که بفرماييد دست‌تان را تميز کنيد. همينطوری که حساب کردم ديدم چه مصرفی پيدا شده برای مايع ضدعفونی. بازار را ترکانده. البته از رعایت بهداشت کسی ضرر نکرده. اگر جايی ديديد حتمن استفاده کنيد.



اين هم در ادامه آنفلوانزا.

فصل امتحانات آخر سال دانشگاه‌ها در استرالياست و به سلامتی بازار تفلب هم به راه است خيلی شديد. آسيايی‌ها هم که روز به روز روش‌های جديد تقلب خلق می‌کنند. يکی از ممتحن‌ها يک پاک کن آورده بود که تمام چهار طرفش را تقلب نوشته بودند. يک خودکار هم بود که به نظرم با ليزر تقلب نوشته بودند روی بدنه‌اش. در مورد تقلب به نظرم هنوز هيچ قومی مثل هندی‌ها سرآمد روزگار نيستند. هر جوری فکر کنيد تقلب می‌کنند. خيلی هم سوراخ سنبه توی لباس و زندگی‌شان هست که همه جوره برای تقلب کردن استفاده می‌کنند. دو سال پيش به يکی‌شان نگاه کردم که رسمن خم شده بود روی ورقه‌ی کناری‌اش. چشم‌مان که به هم افتاد با انگشت اشاره کرد که مثلن يک ثانيه وقت بده. رفتم گفتم آدم حسابی يعنی چی؟ گفت داشتم سؤال اون يکی را نگاه می‌کردم که شبيه سؤال ورقه من هست يا متفاوتيم. فکر کنيد همه‌ی حضرات آمده بودند برای يک امتحان،‌ ورقه‌ها هم يکی بود. اصلن صاف توی چشم آدم نگاه می‌کنند دری وری تحويل‌تان می‌دهند.


اين هم از امتحانات.

از امروز يک وسيله‌ی دستم گرفته‌ام که از يک کيلومتری هم قابل تشخيص است. يک تور حشره گيری. قرار است روی مغز و غدد زنبور عسل کار کنيم. يک کمی گير و گرفتاری دارد تا اجازه استفاده از کندوهای آزمايشگاهی را بگيريم. گفتيم منت‌تان را نمی‌کشيم خودمان می‌رويم از دل طبيعت زنبور می‌گيريم. حالا البته دل طبيعت هم يعنی همين دانشگاه. با اين تور می‌شود زنبور گرفت منتها بدبختی‌اش اين است که برای درآوردن زنبور از توی تور يک دل شير می‌خواهد. نيش بزند افتاديد. يک جور زنبور هم در آزمايشگاه داريم که اصلن افريقايی‌ست و تزريق سم نيشش به يک فيل او را از پا درمی‌آورد. حالا افتاده‌ايم به زنبورگيری. بلکه همين روزها بزنيم به کندوداری و فروش عسل طبيعی.




اين هم از شروع تجارت عسل.

اين پارکينگ دانشگاه ما سه تا محل برای پارک کردن دارد. يکی‌شان سرپوشيده‌س که بايد 5 صبح برويد که جا پيدا کنيد. من که گاهی فکر می‌کنم بعضی‌ها ماشين‌شان را گذاشته‌اند آنجا با تاکسی می‌روند و می‌آيند. هر وقت می‌رويد همانجايی هستند که هميشه می‌بينيدشان. قسمت دوم روباز است که اگر تابستان باشد مثل حالا وقتی می‌رويد به قصد سوار شدن بايد با مايو برويد داخل ماشين که يک سونای مجانی هم رفته باشيد. زمستان هم که به لحاف کرسی نياز داريد. می‌ماند قسمت سوم. اين قسمت همه‌اش دار و درخت است و دو حالت دارد. اگر روز معمولی باشد بلافاصله بعد از خروج از پارکينگ بايد برويد کارواش چون پرنده‌ها جای سالم روی ماشين نگذاشته‌اند. خيلی هم مبادی آداب هستند و روی نشانه‌های همديگر کار نمی‌کنند. حالت دومش اين است که باد بيايد. در اين حالت عصر که می‌رويد سراغ ماشين فکر می‌کنيد نشسته‌ايد توی ماشين عروس. حالا امروز اينجانب راننده ماشين عروس شده بودم. تا توی بزرگراه همينطور گل به سر عروس می‌آمدم.




اين هم از عروسی.

15.11.09

هفت روز هفته



روز اول. در يکی از ويدئوهای عبدالمالک ريگی خطاب به جمهوری اسلامی ايشان چيزی به اين مضمون می‌گويد که اگر شما کسی از ما را گرفتيد مبارک شما، اگر هم ما کسی از شما را گرفتيم مبارک ما. اگر کاری به جمله‌بندی نداشته باشيد چنين حرفی هسته‌ی اصلی تمام فعاليت‌های مسلحانه در تمام دنياست. در واقع وقتی گروهی وارد مرحله‌ی جنگ مسلحانه با يک حکومت می‌شود بر خلاف نفرات نظامی و انتظامی آن حکومت که ممکن است به زور به ميدان نبرد فرستاده شده باشند، تمام اعضای گروه مسلح مخالف با انتخاب و اختيار خودشان آمده‌اند به اين جنگ و کشته شدن هم برای‌شان افتخار است. البته نمونه‌های زيادی هم هست که مثلن در افريقا بچه‌ها را به زور می‌آورند به جنگ مسلحانه منتها در مورد آدم‌های بالغ اين ديگر صدق نمی‌کند. حرفی از ارزشگذاری نيست بلکه حرف از اين است که وقتی داستان جنگ مسلحانه می‌شود- در مقابل هر کس يا هر حکومتی- آن وقت مبنای قضاوت در مورد آدم‌های درگير فرق می‌کند. به نظرم اين که موضوع احسان فتاحيان را به عنوان يک نمونه موشکافی کنيم آنوقت متوجه می‌شويم که نمی‌شود همان منطقی را برای او به کار گرفت که مثلن برای دفاع از بهنود شجاعی يا فعالان سياسی يا معترضان به انتخابات به کار می‌گيريم. اين کار اتفاقن همان کاری‌ست که جمهوری اسلامی به شدت به آن علاقمند است تا با تغيير شکل اعتراضات موضوع اعتراض به انتخابات را با جنگ مسلحانه مخلوط کند. نتيجه‌ی اين اختلاط هم به ضرر معترضان است که نه در فکر جنگ مسلحانه هستند و نه از درگيری استقبال می‌کنند. احسان فتاحيان به هر دليلی که برای خودش محترم بوده به عضويت حزب کومله درآمده. مرام حزب کومله هم مقابله با جمهوری اسلامی‌ست و عليرغم سکوت چندين ساله‌شان ولی هنوز به طور رسمی به يک نهاد غير مسلح تبديل نشده‌اند. يعنی مثل شاخه سیاسی ارتش جمهوری‌خواه ایرلند يا همان شين فين، به طور علنی نگفته‌اند که ما از جنگ مسلحانه دست می‌کشيم. بنابراين از جنبه‌ی تشکيلاتی کومله هنوز در جنگ مسلحانه‌س و اعضايش هم برای ميهمانی رفتن دور هم جمع نشده‌اند. در واقع عضويت در کومله را با پذيرش درگيری و صدمه خوردن انتخاب کرده‌اند و اين تفاوت مهمی‌ست که بين آن‌ها و معترضان ديگر وجود دارد. اين که چرا احسان فتاحيان را با محاکمه‌ی سردستی اعدام کرده‌اند درست همان منطقی را دارد که سربازها در ميدان جنگ بدون محاکمه به طرف نيروهای طرف مقابل شليک می‌کنند. جمهوری اسلامی دارد با تلاش فراوان ندا آقا سلطان و بهنود شجاعی و احسان فتاحيان را در يک قوطی می‌گذارد و تمام قوطی را با هم می‌دهد دست معترضان به انتخابات تا منطق دفاعی‌شان را در هم بريزد. به نظر من راهش اين است که اگر دست‌مان می‌رسد کاری کنيم که کومله و دار و دسته‌ عبدالمالک ريگی هم اسلحه‌شان را بگذارند کنار. بقای حضرات جمهوری اسلامی وصل است به همين تفنگ بازی‌ها و نمونه‌ی دار و دسته‌ی رجوی در اين چند دهه‌‌ی گذشته بخوبی نشان داده که چقدر جمهوری اسلامی از فراری دادن مسعود رجوی سود برده. اين که هر کسی از ما را که گرفتيد مبارک‌ شما يعنی جمهوری اسلامی هم هر کسی را به هر دليلی که بگيرد می‌شود مبارک‌شان.

روز دوم. اگر نمی‌گفتند که هانس پیتر توئر کمیسر امور مربوط به حفاظت از اطلاعات شخصی در سوئيس است آدم فکر می‌کرد ايشان معاون قاضی سعيد مرتضوی‌ست که دارد درباره‌ی اينترنت اظهار نظر می‌کند. ايشان فرموده‌اند که "ارتفاعی که دوربین های گوگل از آن اقدام به تصویر برداری کرده‌اند مشکل زا است زیرا به کاربر امکان می‌دهد از بالای نرده، حصار و دیوار منازل و اماکن داخل این محوطه ها را ببیند". خوب است نگفته برای نواميس مردم مشکل درست می‌کند و پسرهای جوان از صبح تا شب نشسته‌اند از روی تصاوير گوگل دختربازی می‌کنند. اين حرف‌ها را يک آدمی زده که در کشورش ده دوازده تا چاقو و انبردست و قيچی را توی يک بسته‌ سر هم می‌کنند و با همان می‌شود هزار جور کار خلاف انجام داد. اسم‌شان هم چاقوی ارتشی‌ست. در ضمن با 79 دلار هم می‌شود يک دوربين دو چشمی از همان نشان تجاری را خريد که زير آب هم کار می‌کند. حالا بامزه‌ترش اين است که معروف‌ترين کارخانه دوربين‌های نقشه برداری که اسمش Leicaست اصلن سوئيسی‌ست که با آن می‌شود ده‌ها بار بهتر از تصاوير گوگل همه جا را ديد. آی من دوست دارم گوگل اين دعوای حقوقی را ببرد.

روز سوم. برخورد با زنان در جمهوری اسلامی سابقه‌ی 30 ساله دارد. توضيح واضحات است که چقدر در تمام اين سه دهه انواعی از توهين‌های بدتر از کتک زدن با باتوم را نصيب زنان کرده‌اند و زعمای قوم هم کک‌شان نگزيده. يک نمونه از همين توهين‌ها در اين دو جمله وجود دارد: "ما هنوز نمرده‌ايم كه اجرای برنامه‌های شبكه تلويزيونی صبا به كسي مثل هديه تهرانی سپرده شود" و " ... نه به مصلحت نظام است و نه ما حاضريم يک عمر آبروداری و دينداری خودمان را اين گونه زير سئوال ببريم". اين دو جمله را خانم فاطمه کروبی همسر آقای کروبی خودمان درباره‌ی هديه تهرانی زده‌اند که حالا از حاميان جنبش سبز است و اين حمايت را با امضا کردن بيانيه نشان داده است. لابد که باخبريد بسياری از حاميان جنبش سبز فعلن ممنوع التصوير هستند. کروبی گفته است که "زمان پهلوی احترام خانم‌ها در جامعه حفظ می‌شد، اما حالا در جمهوری اسلامی با زنان به قدری با خشونت رفتار می‌شود که اخبار متواتری از زدن بانوان با باتوم به اطلاع می‌رسد". خوب اين که در زمان پهلوی چطوری احترام خانم‌ها در جامعه حفظ می‌شد حرف کاملن مصرفی‌ست و به درد همين روزها می‌خورد. اين را همه می‌دانند. منتهای مراتب آقای کروبی با همه‌ی شجاعتش، که بدون شک تحسين برانگيز است، هنوز متوجه نشده که خرابی‌های امروز نتيجه‌ی خرابی‌هايی‌ست که خودشان هم در رخ دادن‌شان به شدت سهيم‌اند. در هر حال فعلن هديه تهرانی برای يک عمر آبروداری و دينداری آقا و خانم کروبی از جان خودش مايه گذاشته آن هم درست وقتی که خانم و آقای کروبی هنوز زنده‌اند. مزيد امتنان است که به جای تمجيد آقای کروبی از خاندان پهلوی که لابد مصلحت نظام هم در اين شرايط تعطيل شده فعلن خانم کروبی اعلام کنند در جواب جانفشانی هديه تهرانی ايشان يک مقداری تب کرده‌اند.

روز چهارم. از قرار که اجلاس کپنهاگ برای تغيير آب و هوا محل بزن بزن گروه‌های مدافع محيط زيست با رهبران کشورهای صنعتی جهان است. يکی از نشانه‌های اين موضوع را از نتيجه‌ی اجلاس ايپک (APEC) يا کشورهای عضو سازمان همکاری‌های اقتصادی آسیا و اقیانوسیه، می‌شود فهميد. امريکا و چين هنوز به هيچ توافق دست پيدا نکرده‌اند و بر خلاف انتظار که بايد خطوط کلی بيانيه‌ی کپنهاگ از همين حالا روشن شده باشد در بهترين حالت آن چيزی که معلوم شده اين است که رهبران اين دو کشور اجلاس کپنهاگ را محیطی برای آغاز یک روند مذاکرات می‌دانند و نه یک نقطه پایانی برای مذاکرات. چنين ادعايی يعنی تمام برنامه‌های کپنهاگ برای دو کشور بزرگ آلاينده‌ی زمين محل احوالپرسی و گپ زدن برای رسيدن به توافق است نه شروع يک برنامه‌ی توافق شده. البته به نظرم اگر يک کمی موشکافانه‌تر نگاه کنيم به نظر می‌رسد امريکايی‌ها در فکر غافلگير کردن چين هستند. دليلش اين است که اگر در اجلاس کپنهاگ موضوع تجارت دی‌ اکسيد کربن به نتيجه برسد آنوقت توان پرداخت خسارت برای امريکا راحت‌تر از چين است و چينی‌ها برای حفظ قدرت اقتصادی‌شان مجبور به کنار آمدن با کشورهای دیگر دنیا، بخصوص با غربی‌ها، می‌شوند. به زبان ساده‌تر، چين مجبور می‌شود در حالی که اقتصادش را در قدرت نگه می‌دارد از آن طرف بازارهايش را هم بازتر کند تا در قبال وارداتی که از کشورهای ديگر دارد آن‌ها حاضر به معامله بر سر دی اکسيد کربن اضافی آن کشور باشند. اگر کشورهای ديگر حاضر به خريد مازاد دی اکسيد کربن چين نشوند آنوقت چين بايد در ازای آن جريمه پرداخت کند و چنين جريمه‌ای به رشد اقتصادی چين صدمه می‌زند. اوضاع درست مثل اين است که يک بابايی را تشويق کنند که برود تمام پولش را بدهد و از اين و آن مصالح ساختمانی بخرد و شروع کند به آپارتمانسازی ولی بعد ديگران دست به يکی کنند تا هيچ آپارتمانی از او نخرند و شرط خريد را بگذارند به ارزان شدن قيمت. آن وقت جناب‌شان مجبور می‌شود برای بازپرداخت قرض و قوله‌هايش شروع کند به فروش ارزان و توليد مجدد و اين چرخه را ادامه می‌دهند. حدس می‌زنم در اجلاس کپنهاگ از اين خبرها باشد.

روز پنجم. عرب‌ها دارند جمهوری اسلامی را منگنه می‌کنند. يعنی من اينطور فکر می‌کنم. فی‌الواقع اوضاع انتخابات هم شده است مزيد بر علت تا از اين فرصت برای نشان دادن نارضايتی‌شان از جمهوری اسلامی و تا حدود قابل توجهی ناز شست نشان دادن به حضرات استفاده کنند. شمال يمن در کنترل عربستان سعودی‌ست و غزه هم در کنترل مصر است. دولت لبنان هم با رياست سعد حريری تشکيل شد و حزب الله متعهد است که در بازسازی دولت همکاری کند. همه‌ی اين‌ها را هم که بگذاريد در کنار "نه غزه، نه لبنان" آنوقت متوجه می‌شويد که عرب‌های طرفدار جمهوری اسلامی رسيده‌اند به همانجايی که اواخر دوران صدام حسين رسيده بودند، يعنی بروند توی لاک خودشان تا از بدنامی يک حکومت بی‌طرفدار داخلی صدمه نخورند. نتيجه‌اش اين است که جمهوری اسلامی شروع کرده است به تهديد و تحبيب همزمان. عربستان را تهديد می‌کند که حجاج را نمی‌فرستيم و از وزير خارجه مصر دعوت می‌کند تا به ايران بيايد. پاسخ به اين دو حرکت يعنی اعراب ممکن است برای کار با جمهوری اسلامی دچار دو دستگی بشوند و اين برای حضرات موضوع قابل توجهی‌ست. منتهای مراتب عربستان سعودی دارد با حوثی‌های يمن مقابله می‌کند و اين يعنی با هر حرکتی که نشانه‌ای از جمهوری اسلامی داشته باشد به شدت برخورد می‌کند و مصر هم اعلام کرده که برای این کشور روند صلح خاورمیانه در اولویت قرار دارد. منگنه يعنی همين.

روز ششم. آدم به يک نفر پيشنهاد می‌کند برو توی فلان رستوران غذا بخور بعد ادامه می‌دهد که بهتر است با خودت ظرف و قاشق و چنگال و ميز و روميزی و يک دستگاه پخش موسيقی و يک چراغ ببری. يعنی غذای‌شان قابل قبول است منتها غذا را با بيل می‌ريزند توی يک استامبولی بنايی بعد می‌گذارند روی زمين آن طرفش هم يک کارخانه چوب‌بری گذاشته‌اند و چراغ هم ندارند که ببينی غذا را می‌گذاری توی دهانت يا می‌ريزی توی گوشت. حالا انصافن آن آدم به خودش نمی‌گويد نخواستيم، قربون همون ساندويچ فروشی سر کوچه‌مان. خوب حالا اين را بخوانيد در تبليغ يک کار سياسی. نوشته شده "اگر بطور مرتب تنها هزینه یک وعده غذای خود در هفته را به تعذیه معنوی جنبش سبز اختصاص دهید، جریان مورد نظر شما امکان رشد و بالیدن پیدا می کند". جريان مورد نظر که با تغذيه امکان رشد پيدا می‌کند همين سايت جنبش راه سبز يا همان جرس است که با آن ظاهر نتراشيده ونخراشيده‌اش قرار است درباره‌ی جنبش سبز خبررسانی کند. جدا از اين که اين "جريان مورد نظر" شان منو کشته، آدم فکر می‌کند جاذبه‌ی اين جريان مورد نظر در چيست که مردم با رغبت بروند توی صفحه و برای بهتر شدنش تشويق بشوند کمک مالی کنند؟ وقتی اهل رهبری فکری يک جريان مورد نظر به ظاهر خودشان توجه نکنند، و انشاء هم که در حد صفر، خوب کسی رغبت نمی‌کند برود مطالب‌شان را بخواند. اين جرس که به کمک ايرانيان نياز دارد اصلن شکل امامزاده‌های بين راهی‌ست که اهل محل هم از سر ناچاری می‌روند زيارتش. به نظرم يا يک عده‌ی آدم خيلی مذهبی سن و سال دار دارند اين سايت را راه می‌برند که زور هيچ جوانی بهشان نمی‌رسد يا اصولن يک چيزی درباره‌ی جنبش سبز توی فکر‌شان است که واقعيت ندارد ولی اهميت هم نمی‌دهند که واقعی‌ست يا نه. يعنی دست اندرکاران سايت يک دقيقه که فکر کنند ندا آقا سلطان، نماد جنبش سبز، با معلم پيانويش آمده بوده توی خيابان که تير خورده آنوقت تصويرشان از آدم‌های درگير در وقايع عوض می‌شود. بابا پيانو با دعای کميل فرق دارد.

و روز هفتم. ورزش می‌کنيد يا نه؟ رکورد تازه چطور؟ از من به شما نصيحت که نشستن و تکان نخوردن همانا و بی‌رغبتی به زندگی همان. يک کمی به چربی‌های اضافی دور کمرتان نگاه کنید. همين‌ها بعدن می‌شوند عامل دردسرتان. بيخود منتظر اين و آن نباشيد که اگر آمدند با هم برويد ورزش کنيد. خودتان راه بيفتيد و ورزش کنيد. بابا سلامتی که موضوع سياسی نيست که با ورزش نکردن با يک طرز فکری مبارزه کنيد. خودتان مريض می‌افتيد يک جايی آنوقت بايد آب هم بدهند دست‌تان.

14.11.09

راديو تابستانه



اين هم برای اهل "راديو تابستانه".

از اين هفته در راديو تابستانه سراغ خبرهای سينمايی و نمايش هم می‌رويم و کم‌کم پای موضوعات ديگر را هم به "راديو تابستانه" باز می‌کنيم. در ضمن که لوگودار هم شديم که طراحی لوگو از شهاب سياوش است که صدايش را در بخش هنری برنامه می‌شنويد.

اگر می‌بينيد "راديو تابستانه" در هفته‌های گذشته تبديل شده به دو هفته يکبار دليل اصلی‌اش اين است که تمام برنامه محصول همکاری مجانی کسانی‌ست که دوست دارند کار رسانه‌ای متفاوتی انجام بدهند و خوب طبق معمول هزار جور کار ديگر هم دارند که اولويت‌‌شان بيشتر است. برای همين هم به نظرم همين مدلی که دارد پيش می‌رود و گاهی هفتگی و گاهی دو هفتگی برنامه داريم يک جوری شرايط لاجرم است.

فکر می‌کنم در يک ماه آينده هم يک کمی برنامه نامنظم‌تر از اين می‌شود ولی بعد دوباره برمی‌گرديم به حال و روز منظم و هفتگی.

خوب دعوت‌تان می‌کنم چهارمين برنامه "راديو تابستانه" را بشنويد و اگر نظری درباره‌اش داريد خبرمان کنيد.


فايل برای داونلود





video



تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به لادن کريمی، فريبا و شهاب سياوش و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد


استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است



13.11.09

جمعه برای زندگی



وقتی می‌رويد توی کوهستان برای مدت‌ها زندگی می‌کنيد و از قضا خاک آن محل هم فاقد يد هست آنوقت اگر ماهی نخوريد بعد از مدتی متوجه می‌شويد داريد يک غبغب اضافی پايین‌تر از غبغب اصلی‌تان پيدا می‌کنيد. حالا آدم توی منطقه‌ی کوهستانی ماهی از کجا پیدا کند؟ خوب يا يک کسی را پيدا می‌کنيد که ماهی برای‌تان بفرستد يا می‌رويد خودتان می‌خريد يا نمک يددار می‌خوريد. در اثر لجاجت شما مبنی بر اين که ما اصلن خانوادگی ضد يد هستيم يا کی بره اين همه راهو يا پيف پيف ماهی بو ميده آن غبغب اضافی که در اثر فقدان يد در غذاهای‌تان درست شده بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شود و مدام ظاهر شما را عوض کند. خوب چرا واقعن اين اتفاق می‌افتد؟

اگر بيماری در کار نباشد آنوقت دليل اصلی غبغب اين است که غده تيروئيد که مسئول توليد تيروکسين است و يد هم جزء اصلی آن است برای تأمين يد مورد نياز بدن فعال‌تر می‌شود و اين فعال شدن زياد از حد به بزرگ شدن غده ختم می‌شود. به اين وضعيت می‌گويند گواتر. اين که ميگن ايشالا گواتر بگيری يعنی نفرين علمی. فی‌الواقع آن ناز و عشوه‌ها که بو ميده به يک گواتر خيلی تر و تميز می‌رسد. بنابراين اگر درگيری ژنتيکی در کار نباشد باقی داستان مربوط می‌شود به همين که خيلی زيادی خاطرتان را می‌خواهند و لی‌لی به لالای‌تان می‌گذارند که اصلن بچه‌م با ماهی ميونه‌ای نداره. طبیعی‌ست که دو سه تايی هم پيدا می‌شوند که برای خالی نبودن عريضه بگويند وای موش بخوره اين بچه رو. خيلی جالب‌تر هم اين است که اگر به مدت 5 سال کمبود يد در بدن‌تان را جبران نکنيد آنوقت آن گواتر مورد نظر که تا قبل از 5 سال درمان شدنی بود با اجازه‌تان همان جايی که بود و به همان اندازه ايشالا گواتر بگيری می‌ماند. آنوقت همان بابايی که فرمودند موش بخوره بچه‌ رو فردای روز برای بچه‌ی مورد نظر حرف درمی‌آورد که اين غبغبش رو بايد با فرغون جا به جا کرد.

خوب که نگاه می‌کنيد، يعنی از جنبه‌ی زيست شناسی که نگاه می‌کنيد متوجه می‌شويد که برآورده نشدن يک نياز طبیعی باعث غير طبيعی شدن اوضاع آدم می‌شود. طبيعی هم هست که وقتی تعداد آدم‌های با نياز برآورده نشده زياد باشد آنوقت جامعه‌ای که آن آدم‌ها تويش زندگی می‌کنند دچار همه‌گيری يک عارضه می‌شوند. نمونه‌های جالبی از جوامع بسته که دچار بيماری‌های ژنتيکی خاص هستند وجود دارد که عامل بيماری در آن جامعه به دليل مثلن ازدواج درونگروهی به صورت خالص درآمده و مدام بچه‌های بيمار در هر نسل توليد می‌شوند.

اگر اهل کار آزمایشگاهی باشيد متوجه می‌شويد که از اين جوامع می‌شود درست کرد. يعنی با دستکاری ژنتيکی حيوانات آزمايشگاهی می‌توانيد يک جامعه‌ای درست کنيد که همه‌ی اعضايش دچار يک عارضه باشند. منتهای مراتب به طور غير ژنتيکی هم می‌شود چنين کاری انجام داد و تا وقتی آن عامل عارضه پابرجا باشد جامعه هم رفتار خاص نشان می‌دهد و به محض تغيير عامل عارضه يا از بين رفتن عامل عارضه جامعه هم تغيير می‌کند. اين رفتار اسمش شرطی شدن است. اعتياد هم توی همين دسته جا می‌گيرد.

حالا خيلی هم که مذهبی نباشيد متوجه شده‌ايد که آدم‌های روزه‌دار در مدت يک ماه تمام آن باورهای مبتنی بر غذا خوردن در زمان‌های خاص را می‌شکنند و به يک مدل جديد عادت می‌کنند و باز دوباره برمی‌گردند به حالت عادی‌شان. يعنی خود آدم‌ها می‌توانند در تغيير عادت‌های‌شان دخيل باشند. منتهای يک کمی کار دارد. يعنی آدم به جای بو ميده يک کمی دندان روی جگر بگذارد و برود صد جور روش طبخ ماهی را پيدا کند که يکی‌شان را بپسندد و همان را برای رفع کمبود يد استفاده کند. دو بار هم که يکی گفت موش بخوردش به جناب‌شان بفرمايد موش بابات رو بخوره اين بچه بايد ماهی بخوره.

اين موضوع را می‌شود در روابط اجتماعی هم ديد. يعنی آدم‌های يک جامعه آنقدر جو می‌گيردشان که بعضی اصول اساسی را زير پا می‌گذارند، بعد هم يک بابايی شروع می‌کند به قربان صدقه رفتن همان تخريب اصول. کم‌کم غبغب ظاهر می‌شود و باز بو ميده هم از راه می‌رسد و بعد هر روز اوضاع خراب‌تر می‌شود. درست همينجاست که آدم به خودش می‌گويد خوب آدم حسابی حالا که می‌خوای توی کوهستان زندگی کنی هر چند وقت يکبار دو روز برو پايين ماهی بخر و برگرد. يک کمی عاقل‌ترهايش هم همان بابای موش بخوردش رو هم مرخص می‌کند.

حالا فکر کنيد ما سی سال پيش همگی رفتيم توی کوهستان و به همه خلايق گفتيم بو ميدين. نتيجه‌اش اين شد که همگی‌مان يکی يک غبغب بزرگ برای خودمان درست کرديم. غير طبيعی شدن از همينجا شروع می‌شود و حالا که در حال مرور آن دوران هستيم متوجه شده‌ايم که همانقدر که يد برای بدن لازم است زندگی کردن و خوش بودن هم برای يک جامعه مورد نياز است. درست همينجاست که بايد حواس‌مان باشد که حالا که داريم از اون کوه قبلی پايين می‌آييم يک کوه ديگه‌ای برای خودمون درست نکنيم که باز اين دفعه بريم روی اون و باز سی سال ديگه برسيم به همين جا.

هيچ اشکالی ندارد که آدم زندگی کند و خوش بگذراند. هيچ اشکالی ندارد که آدم ماهی بخورد. با زندگی کردن ياد می‌گيريم که نيازهای طبيعی زندگی‌مان را به هيچ دليلی حذف نکنيم. ماهی را که حذف کنيد گواتر می‌گيريد و خوشی را که از زندگی حذف کنيد همين مرضی را می‌گيريد که الان سی سال است همه‌مان گرفته‌ايم. اگر خوشی و سرزندگی نبود همينقدری هم که الان از دنيا و کائنات می‌دانيم همان را هم نمی‌دانستيم. يک کمی با خودتان قرار بگذاريد که از بو ميده دست بکشيد. برای زندگی کردن هم خجالت نکشيد.

تشريف بياريد پايين روی زمين. "جمعه برای زندگی" برای همين اتصال به زمين و خجالت نکشيدن از زندگی‌ست. اين هم نبيله از مغرب برای "جمعه برای زندگی" اين هفته ... بلدين با اين موسيقی يک کمی زندگی کنين؟




video





و نويسندگان امروز:

يک روزنامه نگار: برای نفيسه خندان ما

تارا: صدايی هر چه بلندتر

پيام هاديان: سفرنامه اروپا، قسمت اول

Katiana Murillo: The secret to longevity is hidden in Costa Rica

ر. م: نگاه آشنای ما

11.11.09

در قاب عکس استراليايی: می‌فهمم خيلی عجيبه توی خاورميانه

امروز رفته بودم نهار بخورم بس که غذا داغ بود همان گاز اولی که زدم داشتم گر می‌گرفتم. با دست شروع کردم باد زدن به لقمه‌ی توی دهانم. به نظرم خيلی منظره‌‌اش کمدی شده بود چون يک خانمی چند قدم آنطرف‌تر افتاد به خنده. من هم با دهان باز يک سری تکان دادم که به هر حال اينجوری‌هاس. بعد که به هر کلکی بود غذا رفت پايين گفتم به جای خنديدن يک کمی کمک می‌کردی ...

زن: ... ها ها ها ها ... يعنی چطوری کمک می‌کردم؟

من: خوب باد می‌زدی.

زن: ... ها ها ها ها ... خفه شدم از خنده ... تو غذا می‌خوری من باد بزنم ...

من: خوب آره ديگه ... چه لهجه‌ی بامزه‌ای داری؟ کجايی هستی؟

زن: اسرائيلی. تو کجايی هستی؟

من: ايرانی. مهاجرت کردم به استراليا

زن: منم مهاجرم

من: دارم صدات رو ضبط می‌کنم. اشکالی نداره؟

زن: برای چی ضبط می‌کنی؟

من: برای وبلاگم.

زن: چه جالب. نه اشکالی نداره.

من: خيلی وقته اينجايی؟

زن: حدود شش ساله. تو چطور؟

من: نزديک به هفت ساله. چه کار می‌کنی اينجا؟

زن: دارم فوق ليسانس می‌گيرم در خدمات اجتماعی

من: بامزه‌س. خيلی از خانم‌های ايرانی‌ که می‌شناسم دوست دارن همين رشته رو بخونن

زن: به نظرم همه‌ی خانم‌ها با جامعه‌شون مشکل دارن برای همين هم وقتی مي‌رسن به يک امکانات تحصيلی سعی می‌کنن بفهمن اون مشکلات اجتماعی از کجا درست شده

من: آره به نظرم حرفت خيلی درسته. ببينم توی کدوم شهر اسرائيل زندگی می‌کردی؟

زن: حيفا.

من: شهر بزرگيه؟

زن: نه بزرگ نيست ولی سومين شهر اسرائيل به حساب مياد

من: اوضاع زندگی چطوره اونجا؟ مردم مذهبی‌ان؟

زن: مذهبی هم داريم ولی مثل همين استراليا همه جور آدمی توی خيابون می‌بينی. هر کی هر جوری که دوست داره زندگی می‌کنه.

من: می‌دونی من هميشه فکر می‌کنم اسرائيل خيلی قيد و بند مذهبی داره، يعنی مردم بايد مراقب رفتارهاشون باشن که دولت بهانه نگيره ازشون

زن: اصلن اينطوری نيست. اسرائيل يک کشور سکولاره. يعنی هر کسی هر راهی که برای خودش انتخاب کرده به خودش مربوطه

من: از نظر اجتماعی چطور؟ الان نسل جديد توی اسرائيل چطور زندگی می‌کنن؟

زن: خيلی شبيه غربی‌ها. خيلی از دختر و پسرها با هم زندگی می‌کنن ولی ازدواج هم نکردن. قديم‌ها نمی‌شد به راحتی با محدوديت‌های اجتماعی و سنتی کنار اومد ولی حالا مردم کاری به هم ندارن.

من: به نظرم بين کشورهای اطراف فقط لبنانی‌ها اينطوری زندگی می‌کنن

زن: آره اتفاقن لبنانی‌ها خيلی آزادتر زندگی می‌کنن ولی هنوز هم فکر می‌کنم اسرائيل سکولارتر از باقی کشورهای خاورميانه‌س

من: ببينم اگه يک يهودی بخواد دينش رو عوض کنه محدوديت داره، يعنی مثل اسلام بهش ميگن از دين خارج شده؟

زن: نه. البته همه جور تبليغی می‌کنن که کسی از دين خارج نشه ولی اگر کسی دينش رو عوض کرد کاری بهش ندارن

من: تو نمونه‌ش رو ديدی؟

زن: خوب من خودم اصلن دين ندارم. پدر و مادرم يهودی هستن، من هم توی اسرائيل بزرگ شدم ولی هيچ دينی رو انتخاب نکردم. همه‌ی خانواده و دوستام هم می‌دونن

من: اين که دين نداری توی کارهای اجتماعی مشکلی برات درست نمی‌کرد؟

زن: نه. من دو سال رفتم سربازی بعدش هم رفتم دانشگاه. کار هم می‌کردم. ولی کسی کاری نداشت که دين دارم يا نه. من می‌فهمم خيلی عجيبه توی خاورميانه اينطوری باشی ولی واقعن اسرائيل خيلی سکولاره.

من: اوضاع اجتماعی زن‌ها توی اسرائيل چطوره؟

زن: ببين واقعيتش اينه که ما توی خاورميانه خيلی رفت و آمدی نداريم. يعنی مثل شماها که ممکنه اينطرف و اونطرف برين ما اونجوری نيستيم. همين شده که ما بيشتر با اروپا سر و کار داشته باشيم. خوب اثر اروپا روی جامعه‌ی اسرائيل بيشتر بوده. البته خاورميانه‌ای بودن اسرائيل هم کنارش بوده. ولی زن‌ها در اسرائيل به اروپا نزديک‌ترن، بخصوص نسل جديد که دنيا رو بيشتر می‌بينن و هر جوری که دلشون می‌خواد زندگی می‌کنن. البته خود جامعه‌ی اسرائيل اروپايی نيست ولی زن‌ها نسبت به کشورهای خاورميانه خيلی راحت‌ترن.

من: چطور شد اومدی استراليا؟

زن: با شوهرم تصميم گرفتيم بيايم اينجا رو ببينيم. بعد که اومديم خوشمون اومد و مونديم.

من: راضی هستی از اينجا؟

زن: خيلی زياد. با کمک هزينه دولت دارم درس می‌خونم. اگه اسرائيل بودم بايد کلی پول می‌دادم که از عهده‌ش برنمی‌اومدم. تجربه‌ی خوبيه.

من: خيلی هم عالی. خوب من بايد زود غذام رو بخورم و برم سر کارام.

زن: سرد شده ديگه لازم نيست باد بزنم کمکت

من: ... ها ها ها ها ... ببين دفعه‌ی بعد اگه ديدی يکی مثل من شده کمک کن، نشين اونجا بخند بهش

زن: ... ها ها ها ها ... تابلو می‌ذارم اينجا هر کی خواست باد بزنم بهم خبر بده ... ها ها ها ها ...

9.11.09

حالا شما فکر کن

يکی از بدنام‌ترين سياستمداران استراليا يک آدمی بوده به نام Sir Johannes Bjelke-Peterse که اسم او را به اختصار Joh می‌نويسند. از قضا که ايشان سروزير همين ايالت کوئينزلند هم بوده و هم عمر طولانی داشته و هم دوره‌ی کاری‌اش بيش از همه‌ی سياستمداران ديگر استراليا بوده يعنی از سال 1968 تا 1987. علت بدنامی جو جلکه اين بوده که بعد از مدت کوتاهی که به مقام سروزيری ايالت رسيده نيروی پليس را پاکسازی کرده و آدم‌های خودش را گذاشته بوده در مسند و در نتيجه هر مخالفت سياسی را به اسم آشوبگری می‌سپرده به پليس. پليس ايالتی هم حسابی خدمت مخالف سياسی جو می‌رسيده. در تمام دوران صدارت همين جناب درهای ايالت به روی دنيا تقريبن بسته بوده و هر کسی می‌خواسته در کوئينزلند سرمايه گذاری کند می‌بايست می‌رفته يکی از دار و دسته‌ی همين جو را می‌ديده. يعنی يک جمهوری اسلامی مدل خودمان. بلاخره آفتاب صدارت ايشان با اعتراضات مردم غروب می‌کند و تازه گند داستان هم درمی‌آيد که جو و دوستانش چقدر در آن سال‌های خفقان پليسی به جيب زده‌اند. ايشان در سال 2005 در سن 94 سالگی قبض را می‌گيرند و می‌روند آن دنيا منتها در تمام سال‌های قبل مشغول بازپرداخت بدهی‌هايی بوده‌اند که دادگاه به عنوان جريمه برای‌شان بريده بوده. خيلی از مقامات آن روزگار يعنی دوست و رفقای جو هم از تمام نشانه‌های دولتی‌شان خلع شده بودند. حالا توی کوئينزلند يک دم و دستگاه آموزش دبير برای دبيرستان‌ها هست که خود همين جناب جو جلکه در زمان صدارتش آن را بنيانگذاری کرده. دليل بنا شدن اين مؤسسه هم اين بوده که ديگر آدم از خارج از ايالت وارد نشود برای آموزش دانش آموزان. حالا اين مؤسسه نه تنها دبير برای دبيرستان‌های داخلی تربيت می‌کند بلکه منبع درآمد ايالت هم هست چون خيلی از دانشجويان خارجی برای تحصيل در همين مؤسسه می‌آيند بريزبن و کلی هم پول با خودشان به ايالت سرازير می‌کنند. اسم جو جلکه را هم روی يک تابلو زده‌اند و نصب کرده‌اند جلوی در همان مؤسسه. يعنی گاهی آدم خوب که دقيق می‌شود می‌بيند توی تاريخ گاهی بدترين آدم‌ها بهترين کارها را برای مردم يک سرزمين انجام داده‌اند. ياد حرف عبدالکريم سروش افتادم که خطاب به خامنه‌ای نوشته بود ما داريم برای جشن پايان ديکتاتوری مذهبی آماده می‌شويم. فی‌الواقع خود همين جناب خامنه‌ای و دار و دسته‌ی کودتاچی‌ها ما را دارند از يک گرفتاری هزار و چهارصد ساله نجات می‌دهند.


اين از قسمت عدو شود سبب خير.

توی موزه يک صندلی هست که اخيرن اينجانب خودم را مزين فرموده‌ام به استفاده از آن. صندلی مورد اشاره مربوط است به ماساژ کمر و پا و نشيمن. ظاهرن يکی از حضرات قديمی موزه کمر درد داشته و رفته اين صندلی را خريده و بعد هم همينجا گذاشته و رفته. دو تا دم و دستگاه ماساژ دارد. يکی‌شان يک مدل ماساژ ژاپنی‌ست که وقتی دکمه‌اش را می‌زنيد تقريبن احساس می‌کنيد صندلی مربوطه لوزه‌های‌تان را هم بسته به ماساژ دادن. درست روبروی صندلی هم يک تلويزيون بزرگ با دی وی دی گذاشته‌اند. دو هفته پيش رفتم روی صندلی مورد بحث نشستم و با اجازه‌تان زدم روی ماساژ ژاپنی و در نتيجه خوابم برد. خيلی دشمن‌تان ببيند ولی احساس اين که در مصر زير درخت نخل نشستم و به‌به يک گروه موسيقی هم دارند می‌زنند و می‌رقصند بهم دست داد. حالا مصر با آن وضعيت خراب ديکتاتوری و حسنی مبارک و مفتی الازهر و همينطور بگيريد تا پيمان ننگين کمپ ديويد و صلح با رژيم اشغالگر قدس و ياران من اندوه لبنان کشت ما را، يعنی با آن وضعيت خراب. خيلی واقعن افتضاح بود و اميدوارم برای درک واقعيات جهان در هر صورت گذارتان به يکی از آن صندلی‌ها بيفتد. حالا انصافن آدم با ماساژ ژاپنی از مصر سردربياورد خيلی معلوم است دنيا پيشرفت کرده.


اين هم از اين.

يکی از معروف‌ترين ورزشکاران استراليا يک شناگری‌ست به نام Stephanie Rice که در المپيک پکن هم سه تا مدال طلا گرفت و رکورددار شنای 400 متر آزاد زنان هم هست. استفانی رايس اهل همين بريزبن است و چون خيلی خوش قيافه هم هست در همين مدت بعد از المپيک پکن تبديل شده به مدل عکاسی و تبليغات کالاهای مختلف. حالا تازگی‌ها يک تبليغی از ايشان منتشر شده که اصلن آدم می‌افتد از زور خنده. يک شرکت قديمی توی استراليا هست که از سال 1950 تا به امروز کارشان تجارت برنج بوده. اسم شرکت هم عبارت است از SunRice. يک جوری زورکی خودشان را قالب کرده‌اند به UNICEF که برنجی که توليد می‌کنند سرشار از مواد مغذی‌ست و اجازه گرفته‌اند که لوگوی يونيسف را هم استفاده کنند. منتها مشکل‌شان اين است که می‌خواهند زيره به کرمان صادر کنند، يعنی به اسم يونيسف می‌خواستند برنج‌شان را به جنوبشرقی آسيا صادر کنند. مستحضر هم که هستيد جنوبشرقی آسيا از زور بدبختی هيچ عايداتی ندارند الا همين برنجکاری و چيزی هم آنجا زياد است آب باران است و شاليزار. همين حضرات ويتکنگ‌ها در دوران جنگ ويتنام هر روز با يک مشت برنج خام می‌رفتند ميدان جنگ. حالا اين شرکت سان رايس مسير را عوضی رفته و در نتيجه محصول‌شان هم خريداری ندارد. بنابراين مجبور شده‌اند برنج را بياورند توی بازار داخلی بفروشند. برای فروش اين برنج رفته‌اند با استفانی رايس قرارداد بسته‌اند که عکس او را روی پوسترهای تبليغاتی‌شان چاپ کنند. حالا عکس استفانی رايس را می‌بينيد که برای برنج دانه درشت سان رايس تبليغ می‌کند. آدم قهرمان شنای المپيک باشد، مانکن عکاسی هم باشد آنوقت بعد برای برنج تبليغ کند. انگار انجمن ديابت برای شکر سفيد تبليغ کند. البته شما سخت نگيريد اونحوری هم می‌شود، مثلن امتياز کارخانه ميکده قزوين را داده‌اند به حوزه‌ علميه قزوين. به قول هانيه فکر کن ...



اين هم از قسمت تبليغات.

يک جايی ماشينم را پارک کردم تا برگشتم ديدم قبض جريمه را گذاشته‌اند زير برف پاک‌کن. گفتم 60 دلار پياده شدم رفت پی کارش. قبض را که نگاه کردم ديدم جناب‌شان هشدار داده که اينبار صفر دلار جريمه‌ ولی دفعه‌ی بعد از خجالت‌تان درمی‌آييم. يعنی دفعه‌ی بعد علاوه بر پول پارکينگ چهار تا شاخه گل هم می‌گذارم زير برف پاک‌کن که قدردانی کرده باشم از محبت همکاران بخش جريمه شورای شهر بريزبن.




اين هم از جريمه صفر دلاری.

خدمت شما عرض کنم که اين کيک‌های فنجانی که عکس‌شان همين زير هست محصول حسن هستند که ديروز قرار بود يکی‌شان را بخورم که امروز درباره‌ی مزه‌شان هم بنويسم منتها از دست اينجانب دررفت و در نتيجه از روی شما هم شرمنده هستم که فقط بايد عکس ببينيد و دو کلمه هم از مزه‌شان نشنويد.



8.11.09

هفت روز هفته



روز اول. يعنی از اين خنده‌دارتر نمی‌شد. هنوز جمهوری اسلامی از زير فشار دادگاه ميکونوس و قتل شاپور بختيار بيرون نيامده که کودتاچی‌ها دارند برای ايرانی‌های خارج از کشور خط و نشان می‌کشند. سرتیپ مسعود جزایری و دار و دسته‌ی کودتاچی‌ها يا واقعند فکرش را کرده‌اند که از فردای اين حرف بايد راه بيفتند به جواب پس دادن بابت هر قطره خونی که از بينی آدم‌ها در خارج از کشور بچکد يا دوستان‌شان را در خارج از کشور می‌اندازند توی هچل که هر جايی که هستند روی‌شان نشان بگذارند که مواظب اين‌ها باشيد يا مثلن می‌خواهند مردم را بترسانند. طبيعی‌ست که برای هر سه حالت هم بايد هزينه بدهند. جالب هم هست که حرف ديپلماتيک که نمی‌زنند هيچ بلکه خيلی هم شمشير به دست دارند حرف می‌زنند. به نظرم من يک علت ديگری هم برای اين حرف جزايری وجود دارد. علت آن ترسی‌ست که کودتاچی‌ها را فراگرفته گرچه برای اين که نشان بدهند که تهديدشان را عملی می‌کنند ممکن است ترور يا ترورهايی هم صورت بدهند. چنين کاری هزينه‌ی بزرگی به دوش تمام مسلمانان می‌گذارد و اين همان اشتباهی‌ست که صدام حسين در اشغال کويت مرتکب شد و هنوز که هنوز است اعراب بابت آن خجالتزده‌اند. باورم شده که برای اين که چنين باری به دست جمهوری اسلامی به دوش تمام مسلمان‌ها گذاشته بشود يک جور آمادگی جهانی هم وجود دارد. يعنی با اين تهديدی که جزايری کرده که حساب مخالفان خارج کشور را می‌رسيم خود غربی‌ها هم دستی دستی امکانش را فراهم کنند تا چنين عملی به وقوع بپيوندد و بعد از ادامه‌ی ماجرا بهره برداری کنند. اين مشابه همان پوست خربزه‌ای‌ست که زير پای صدام حسين هم گذاشته بودند تا بعدن بشود از نتايج آن استفاده کرد. همين چيزی که الان هيچکس اسمی از امت واحده عربی نمی‌شنود. اگر اين فرضيه درباره‌ی مسلمان‌ها درست باشد، که به نظرم من هست، آنوقت بايد آدم‌های مذهبی همين حالا بر عليه سرتيپ جزايری اعلام جرم کنند چون غيرمذهبی‌ها که از بدنامی اسلام صدمه نمی‌خورند. فی‌الواقع کدام آدم ضد هيتلری از بدنامی هيتلر و حزب نازی صدمه خورده که حالا غيرمذهبی‌ها از بدنامی اسلام صدمه بخورند؟ بر زمينت می‌زند نادان دوست يعنی همين جناب سرتيپ جزايری.

روز دوم. داستان پناهجويان دارد برای دولت کوين راد تبديل می‌شود به بزرگ‌ترين معضل سياسی دولت ايشان. امروز جان هوارد، نخست وزير قبلی استراليا، در يک مصاحبه‌ای گفته که کوين راد هيچ برنامه‌ای برای متوقف کردن ورود پناهجويان از طريق دريا ندارد و اين که اندونزی دوباره تبديل شده به سکوی پرش پناهجويان به طرف استراليا يعنی سياست خارجی کوين راد شکست خورده است. يک کمی که دقيق می‌شويد می‌بينيد اندونزی به دليل اختلافی که با دولت کارگزی استراليا درباره‌ی منطقه‌ پاپوآی اندونزی دارد از طريق پناهجويان می‌خواهد دولت استراليا را بگذارد توی کار انجام شده. اين همان اوضاعی‌ست که جمهوری اسلامی و افغانستان دارند که به محض اين که جمهوری اسلامی می‌خواهد دولت افغانستان را تحت فشار بگذارد با بگير و ببند افغان‌ها را وادار به خروج از ايران می‌کند و دولت افغانستان هم نمی‌داند با اين جمعيت بيکار و بی‌پول چه کار بايد کرد و در نتيجه گرفتاری‌اش را به نفع جمهوری اسلامی حل و فصل می‌کند. در دوره‌ی جان هوارد نوع برخورد دولت استراليا با پناهجويان دريايی به شدت خشن بود. يک وقتی هم رسانه‌ها گزارش کردند که خود دم و دستگاه دولت باعث غرق شدن کشتی پناهجويان شده. از آن طرف هم کمپ وومرا با آن سابقه‌ی بدنامش باعث شده بود هر کسی که به فکر ورود با قايق باشد از همان بدو ورود به قايق صابون همه جور برخوردی را به تنش بمالد. حالا جان هوارد گفته است که برخورد دولت راد با موضوع پناهجويان باعث شده تا دولت استراليا از برنامه‌های مهاجرتی‌اش دست بکشد و به جای نيروی متخصص پناهجو وارد کشور کند. البته مصاحبه‌ی مفصل جان هوارد به همينجا ختم نمی‌شود چون گفته است که اگر استراليا در اوضاع خراب اقتصادی جهان صدمه نخورده همه‌اش مربوط به پس اندازی‌ست که دولت من از خودش باقی گذاشته و دولت راد هنوز برای اثبات کارآيی برنامه‌های اقتصادی‌اش نتيجه‌ای به دست نداده. خلاصه که دارد دوباره دعوای حزب کارگر و ليبرال اوج می‌گيرد منتها دليلش دولت کوين راد نيست، دليل اصلی اين است که مايکل ترنبل، رهبر حزب ليبرال در مجلس، به شدت مورد انتقاد اعضای حزب است و در نتيجه جان هوارد را آورده‌اند وسط ميدان.

روز سوم. توی وبسايت راديو فرانسه ديدم نوشته‌اند احمدی‌نژاد برای وزارت رفاه و تامین اجتماعی صادق محصولی را پيشنهاد داده. يعنی محصولی بعد از تقلب در وزارت کشور قرار است دستمزدش را از وزارت رفاه برداشت کند؟

روز چهارم. بعضی‌ها را بايد مديريت کرد در حالی که بعضی‌ها اصولن خودشان مديرند. گوردون براون نخست وزير بريتانيا از آن‌هايی‌ست که در دوران تونی بلر شاخص‌ترين وزير دارايی يا مثلن خزانه‌دار کل اين کشور بود و هر چقدر که بلر در عالم سياست کارآيی داشت در بخش اقتصادی همه چيز در دست گوردون براون بود. انصافن هم که مديريت اقتصادی‌اش عالی بود. منتها حالا که براون شده است نخست وزير جزو بدترين نخست وزيران اتحاديه‌ی اروپاست و در بدترين نتايج انتخاباتی را در 40 سال گذشته برای حزب کارگر به دست آورده. يکی از گرفتاری‌های براون اين است که بلافاصله بعد از تونی بلر وارد صحنه شده و شخصيت کاريزماتيک بلر هنوز دارد تأثير اجتماعی او را تداوم می‌دهد. جالب هم هست که دو تا موضوع مهم در جريان نخست وزيری بلر وجود داشت که قدرت مديريت داخلی و بين‌المللی او را نشان داد. يکی مرگ دايانا و دومی جنگ عراق. در عوض گوردون براون در المپيک پکن نشان داد که از يک حدی بيشتر نمی‌تواند در مقابل اتفاقات بين‌المللی مقاومت کند. به او پيشنهاد کرده بودند که به مناسبت درگيری‌های تبت با دولت چين در زمان المپيک گفتگو کند يا به آن واکنش نشان بدهد در نتيجه او در افتتاحيه المپيک شرکت نکرد اما بيش از اين نتوانست کاری از پيش ببرد و در اختتاميه المپيک شرکت کرد و هيچ جايی هم در مورد وقايع تبت به دولت چين تذکر جدی نداد. حالا البته بحران اقتصادی جهان هم برای شده است قوز بالای قوز و انتظارات از يک وزير سابق دارايی با سوابق درخشان اين است که بتواند دست کم بريتانيا را از بحران خارج کند، که فعلن هنوز خبری نيست.

روز پنجم. به نظرم يک اتفاق جالبی دارد توی ايران می‌افتد. اتفاق اين است که جمهوری اسلامی متوجه شده که برخلاف انتظار آن چه که در ايران دارد رخ می‌دهد اشاره‌ای به تجزيه شدن ايران ندارد بلکه اشاره‌اش به حق و حقوق مردم است. يعنی حتی دار و دسته‌ی ريگی در سيستان و بلوچستان هم حرفی از استقلال نمی‌زنند بلکه می‌گويند حق بلوچ‌ها را بدهيد. خوب اين که حرف‌شان را دارند با تفنگ می‌زنند موضوع ديگری‌ست منتها همين دار و دسته‌ای هم که باعث ايجاد ناامنی شده‌اند نمی‌خواهند حکومت مستقل درست کنند. در اوايل اعتراضات مربوط به نتيجه انتخابات هم کسی حرفی از تغيير حکومت نزده بود بلکه ابطال انتخابات بود و بس. خوب خود حکومت کار را رسانده به جايی که حالا حرف همه اين است که جمهوری ايرانی. باز هيچ جايی نمی‌شنويد که حرفی از تجزيه ايران زده بشود. منتها نوع برخورد جمهوری اسلامی با موضوع حق و حقوق طوری‌ست که خودش زمينه‌های ادعاهای خودمختاری را دارد فراهم می‌کند آن هم زورکی. يعنی می‌خواهد با کتک به آدم سير غذا بخوراند. اين که به يک گروهی از طوايف سيستان و بلوچستان اسلحه بدهند که از کشور محافظت کنند يعنی زمينه‌ی درگيری فراهم کردن بين سيستانی‌ها و بلوچ‌ها که خودشان زمينه درگيری دارند. يعنی از آن طرفی نتيجه نمی‌دهد که تفرقه بينداز و حکومت کن که مثلن اين‌ها همديگر را کنترل کنند بلکه به واسطه‌ی مسلح شدن می‌توانند ادعای ارضی پيدا کنند و آنوقت حکومت بايد نيروی اضافی بگذارد برای جلوگيری از جدی شدن ادعاها. يک سری که برويد لرستان نمونه‌های داخلی‌اش را می‌بينيد. اين همان دسته گلی‌ست که خود حضرات به آب داده‌اند و با مسلح کردن عشاير آن‌ها را به اسم بسيج عشاير به کار گرفته‌اند منتها ميزان تلفات درگيری‌های همين عشاير بر سر زمين و آب به مراتب بيشتر از تلفات‌شان در برخورد با غير خودشان است و اگر وسط ايران نبودند تا با حال ده تا کشور مستقل درست کرده بودند.

روز ششم. بريتنی اسپيرز آمده استراليا ولی آمدنش شده است مايه دردسر برای خود او. ايشان جمعه شب در شهر پرث برنامه داشته ولی مردم بعد از سه تا آهنگی که با آن‌ها لبخوانی کرده شروع کرده‌اند به اعتراض که با اين بليت‌های گرانی که خريديم چرا لبخوانی می‌کنی؟ يکی دو روز قبل از آمدن بريتنی اسپيرز چند تا روزنامه‌های مهم استراليا به علاقمندان او گفته بودند که با اين برنامه‌ی فشرده‌ای که برای اسپيرز گذاشته‌اند او حتمن چند تا از آهنگ‌هايش را لبخوانی می‌کند و از حالا منتظر باشيد. با همه‌ی اين‌ها باز هم کسی باورش نشد که يک خواننده‌ای برای اولين بار بيايد به يک کشوری که کلی هم طرفدار دارد اما لبخوانی کند. از قرار که به محض رؤيت لبخوانی کردن بريتنی اسپيرز جمعيت زيادی محل کنسرت را ترک کرده‌اند. حالا همين الان هم ايشان دارد دومين برنامه‌اش را در پرث اجرا می‌کند و قرار است روز چهارشنبه اولين برنامه از سه شب برنامه‌اش را در ملبورن برگزار کند. اگر امشب هم لبخوانی کند آنوقت توی ملبورن از خجالتش درمی‌آيند.

و روز هفتم. گفتم بنويسم اين چند وقته کيک نپختم که باخبر باشيد. منتها اين هفته می‌پزم. اهالی محترم، دوستان و علاقمندان اگر مايل به خوردن کيک هستيد خبرم کنيد که قرار و مدار بگذارم يک دلی از عزا دربياوريد.

6.11.09

جمعه برای زندگی



اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته.

انصافن آدم سالم دليلی برای غر زدن ندارد. حالا گاهی يک کمی سردرد و بيحالی را هم هيچ جوری نمی‌شود جزو بيماری‌های لاعلاج محسوب کرد. منتها هم آدم‌های سالم غر می‌زنند، و هم يک سردرد معمولی بعضی‌ها را قانع می‌کند که دنيا به آخر رسيده. بعيد می‌دانم جز اين که خود آن آدم روراست به خودش بگويد بابا مسخره‌اش را درآوردی هيچ راه ديگری باشد که بشود با آن کسی را قانع کرد که اشکال از خودش است و به هر ترتيبی که شده بايد راه بيفتد و از سلامتی‌اش استفاده کند.

اين غر زدن از روی سلامتی و گاهی از بابت اين که آدم غذايش را خورده و کار ديگری ندارد شده است دليل اصلی خستگی مفرط خيلی از آدم‌ها. بخش بزرگی از خستگی مفرط ربطی به عضلات و استخوان‌ها و ديابت و فشار خون بالا ندارد و فقط نارضايتی شخصی‌ست که چاره‌اش هم دست کسی نيست جز خود همان آدم.

کافی‌ست يک اتفاقی در يک جايی بيفتد تا آن آدم ناراضی بدون اين که واقعن درگير آن اتفاق باشد يا اصولن از يک حدی بيشتر علاقه‌ای به دنبال کردن يا درگير شدن در موضوع را داشته باشد شروع کند به منفی‌بافی درباره‌ی زمين و زمان. خوب اگر آدم‌ها توی غار زندگی می‌کردند ممکن بود نتيجه‌ی اين منفی‌بافی به جايی نرسد ولی حالا ديگر کسی در غار زندگی نمی‌کند بنابراين نتيجه‌ی منفی‌بافی‌اش صاف آدم‌های زنده‌ی اطرافش را تحت تأثير قرار می‌دهد. يا اطرافيان می‌نشينند چند وقتی پا به پای آن آدم اشک می‌ریزند و زاری می‌کنند يا زود دستگيرشان می‌شود که آبغوره گرفتن و غر زدن راه چاره‌ نيست و رها می‌کنند و می‌روند راه حل مشکل را پيدا می‌کنند.

همه جای دنيا هم اين روش يکسان است ولی يک نکته‌ی جالبی هست که روانشناس‌ها اسمش را گذاشته‌اند خودفريبی مثبت. يعنی آن آدمی که واقعن هم بيمار است تفکرات منفی را به ذهن خودش راه نمی‌دهد و تا می‌شود زندگی می‌کند. درست مثل دارونماها که برای آزمايش به آدم‌هايی که اظهار تمارض می‌کنند می‌دهند. توی بدن همه‌ی انسان‌ها و بعضی جانداران عالی يک مکانيسم زيستی منحصربفرد وجود دارد که به خودفريبی مثبت واکنش نشان می‌دهد و تحريکات محيطی می‌توانند به خوبی در به حرکت درآوردن اين فرآيند مؤثر باشند. مثلن می‌رويد يک لباس ورزشی خيلی خوشرنگ می‌خريد و هيچ جايی هم که برای ورزش کردن نداريد توی خانه خودتان لباس ورزشی می‌پوشيد و يک گوشی می‌گذاريد توی گوش‌تان و با موسيقی تند شروع می‌کنيد به ورزش کردن. غدد درون‌ريز بدن‌تان شروع می‌کنند به ترشح هورمون، درست شبيه به يک تمرين ورزشی در باشگاه. نتيجه‌ی هر دو يکی‌ست و شاداب می‌شويد. اين که توی خانه‌ی خودتان با موسيقی ورزش کنيد در همه جای دنيا و با هر سطح درآمدی قابل انجام است. همين لباس و موسيقی می‌تواند يک آدم خسته را تبديل کند به يک آدم سرحال و شوخ و شنگ.

خوب حالا همين را بگذاريد مبنا و ببينيد چقدر اهل غر زدن هستيد و اصولن منتظريد يک جايی يک خبری بشود تا با خيال راحت تنبلی‌تان را بيندازيد گردن آن خبر يا نه. انصافن هم که آدم منفی‌باف و بيحوصله يک قدم هم برای کسی يا جايی برنمی‌دارد. روراست.

حالا اين هفته در "جمعه برای زندگی" باز هم موسيقی هست و باز هم آدم‌های اهل بزن و برقص و تحرک می‌توانند همين چند دقيقه را ببينند و اگر تنبلی نکنند برای نيم ساعت بعد هم به خودشان خوش بگذرانند. فردايش هم بروند لباس ورزشی بخرند و همان توی خانه‌شان ورزش کنند. از اين ساده‌تر؟

حالا اين " جمعه برای زندگی"، اين هم شما. امتحان کنيد ببينيد اهل غر زدن هستيد يا نه؟



video




و نويسندگان امروز:

سعيد ضيايی: آخر خوش شانسی

ميم الف: 13 آبان 1388

Katiana Murillo: Discovering autumn in Copenhagen

محمد خواجه‌پور: ببخشيد ميخ داريد؟

زهرا: هالوين

پرشين سعيد واقفی: انگلستان

3.11.09

We Are Countless



Gandhi



2.11.09

دايناسورسازی

من خوب بلدم چطوری DNA يک سلول را بردارم و بعد از دستکاری کردنش دوباره برش گردانم توی يک سلول مشابهش. نتيجه‌ی اين دستکاری ژنتيکی هم می‌شود موجودات زنده‌ی آزمايشگاهی که يک کم و کسری دارند مثلن بوهای خاص را حس نمی‌کنند يا يک بلايی به سر اعضای بدن‌شان می‌آيد. هر آدمی که تکنيک‌های اين کار را بلد باشد همين کارهای دستکاری ژنتيکی را هم بلد می‌شود. يعنی شاخ غول شکستن نيست.

حالا البته می‌شود DNAی يک دايناسور را هم برداشت، يعنی اگر دست آدم برسد بهش، بعد دستکاری‌اش کرد و منتقلش کرد به يک سلولی که DNA آن را برداشته‌ايد و بعد با تقسيم سلولی دست آخر يک دايناسور درست می‌شود. البته ملت هميشه در صحنه‌ی علوم زيستی هم می‌نشينند تماشای‌تان می‌کنند که دايناسور توليد کنيد. زهی خيال باطل! برای يک فروند موش که بايد صد تا اجازه بگيريد برای دايناسور اساسن به جايی نرسيد.

منتها يک جور ديگری هم می‌شود دايناسور توليد کرد. اينجانب در اثر يک خوش شانسی از طرف گروه نمايشگاه‌های موزه کوئينزلند دعوت شدم که بروم همراه‌شان يک دايناسور توليد کنيم. دو تا هنرمند فارغ التحصيل هنرهای تجسمی و يک ديرينه شناس که تخصصش دايناسورهای نمی‌دانم کدام دوره بود در حال علم کردن يک دايناسور بودند که همين روزها می‌فرستندش ملبورن. تجربه‌ی خيلی خيلی جالبی بود که اصولن از صد تا کار آزمايشگاهی هم بيشتر می‌ارزيد.






اين استخوان‌هايی که می‌بينيد در واقع Foam هستند که قالب اوليه‌شان را همان ديرينه شناس تيم از روی نمونه‌ی واقعی درست کرده بود. بعد يکی از خانم‌های هنرمند گروه قالب‌ها را با پيچ و مهره به هم می‌بست و معجونی که اندازه‌های موادش را خيلی به دقت وزن کرده بود می‌ريخت توی قالب‌ها. دست آخر هم استخوان‌های دايناسور را می‌داد تحويل‌تان.






البته يک کمی محاسبات مربوط به زوايای استخوان‌ها را که ديدم باورم شد کار پدر مادرداری‌ست وگرنه آن اول کار يک کمی به نظرم ساده رسيد، که نبود. از قرار که تيم دايناسورسازی موزه‌ی کوئينزلند خيلی توی کارشان حرفه‌ای‌اند و سفارش از اين طرف و آن طرف می‌گيرند برای ساخت دايناسورهای موزه‌ای. ظاهرن قبل‌ترها يکی ديگر هم ساخته بودند برای موزه‌ی سيدنی.

فکر کردم پشت صحنه‌ی دايناسور سازی موزه هم ديدنی باشد برای‌تان.

1.11.09

هفت روز هفته



روز اول. يک کمی که زاويه‌ی ديدتان را عوض کنيد به نظر می‌رسد بگير و ببندهای کودتاچی‌ها و حمايت‌های خامنه‌ای خيلی با گپ زدن حضرات با مقامات امريکايی مرتبط است. منظورم اين است که آدم فکر می‌کند که اصولن تقلب در انتخابات فقط و فقط برای اين انجام شده که مخالفان را بگيرند و بعد باقی امور منجمله حرف زدن با امريکا را با خيال راحت انجام بدهند. اين چيزی‌ست که برای ما رأی دهندگان آنقدرها معنی‌دار نبود. يک کمی واضح‌ترش به نظرم اين است که در تمام دوران بوش همه می‌دانستند که يک حمله‌ی نظامی به ايران باعث می‌شود جمهوری اسلامی همان رويه‌ی دوران جنگ با عراق را در پيش بگيرد و تمام مخالفانش را از بين ببرد. خوب حمله‌ای نشد و مخالفان مثل استخوان در گلو مانده بودند روی دست دار و دسته‌ی کودتاچی‌های فعلی. بعد هم اوباما آمد و موضوع حمله بطور قابل توجهی منتفی شد. يعنی باز مخالفان سر جای‌شان بودند و در اين حالت امکان مذاکره با امريکا هم وجود نداشت. خوب تنها چيزی که می‌شد باعث متشنج شدن اوضاع بشود همين بود که اوضاع را امنيتی کنند. چطور؟ با استفاده از انتخابات که دم دست‌ترين گزينه حکومت بود. به نظر من اين که در انتخابات به اين وضوح تقلب شد و بعد هم خامنه‌ای به اين راحتی خودش را رهبر کودتاچی‌ها معرفی کرد معنی‌اش اين است که انتخابات اصولن وسيله بوده نه هدف، درست همانطوری که يک حمله احتمالی می‌توانست وسيله باشد و دقيقن همانطوری که جنگ ايران و عراق وسيله بود. دست کم در دو حالت معلوم شده که با اين وسايل می‌شد به هدف که همان سرکوب مخالفان باشد رسيد. جمهوری اسلامی هم در هر دو حالت به هدفش رسيد. امروز فکر می‌کردم اگر چنين صغرايی درست باشد در نتيجه کبرای ماجرا در مورد جنبش سبز نبايد تبديل بشود به اوضاعی که مثلن دار و دسته‌ی مجاهدين خلق دارند. جمهوری اسلامی مجاهدين را در دو مرحله نابود کرد، يکی در ابتدای جنگ و دومی در عمليات مرصاد يا فروع جاويدان. حالا حضرات جمهوری اسلامی در مرحله‌ی اول دارند رهبران و پيشگامان جنبش سبز را از ميان برمی‌دارند و اگر يک خطای استراتژيک از سبزها رخ بدهد در مرحله‌ی دوم همه‌شان را مثل عمليات مرصاد جاروب می‌کند. به نظرم آن خطای استراتژيک می‌تواند همراهی نکردن رهبران سبز با مردم باشد و نه بلعکس. يعنی مردم حالا می‌دانند به دنبال چه چيزی هستند و اگر رهبران جنبش بخواهند در عمل از خواسته‌های مردم حمايت نکنند يا باز دوباره لاپوشانی کنند آنوقت جمهوری اسلامی همان بلايی را به سرشان می‌آورد که به سر مجاهدين آورد.

روز دوم. از قرار گرفتاری‌های دولت قبلی استراليا به رهبری جان هوارد تمامی ندارد. Kevin Andrews، وزير سابق مهاجرت در دولت هوارد، که اتفاقن در اواخر عمر دولت قبلی به اين مسند رسيده بود روز چهارشنبه در يک گفتگوی راديويی گفته بود افزايش جمعيت مسلمان‌ها در استراليا يک گرفتاری‌ست و بايد درباره‌ی آن بحث بشود. تقريبن تمام اعضای حزب ليبرال، که در حال حاضر حزب مخالف دولت است و کوين اندروز هم عضو آن است از ايشان فاصله گرفته‌اند. سبزها هم که در دولت فعلی استراليا مشارکت دارند گفته‌‌اند حرف‌های اندروز باعث شرمساری‌ست چون نژادپرستانه‌ست. از نقطه نظر اجتماعی، مسلمان‌های دو آتشه از جامعه‌ دورند و يک جاهايی هم برای اهل جامعه جبهه می‌گيرند منتهای مراتب همين‌ها هم حق رأی دارند و می‌توانند باعث بقا يا سقوط يک دولت بشوند. برای همين هم هست که دولت‌های مختلف در عين اين که با مسلمان‌ها درگيری پيدا می‌کنند اما حواس‌شان هم هست که رأی آن‌ها را از دست ندهند. درست به همين دليل است که حرف‌های کوين اندروز بيشتر به ضرر حزب ليبرال تمام شده.

روز سوم. داستان رآکتور تحقيقاتی اميرآباد خيلی مايه‌ی خنده شده. اين رآکتور که اصولن يک رآکتور آزمايشی‌ست سال‌هاست که به دليل مجاورت با مناطق مسکونی فعاليتی ندارد ولی حالا برای آن می‌خواهند اورانيوم غنی شده بگيرند. نکته‌ی جالب اين است که اگر حتی اين رآکتور در تمام اين سال‌ها فعاليت داشته و محصولاتش برای کابردهای پزشکی مصرف می‌شده خوب هنوز هم می‌تواند با همان شيوه‌ی پيشين خودش کار کند و اين همه جار و جنجال برای کاری که در سی سال گذشته جلوی چشم همه صورت می‌گرفته ضرورتی نداشته. خوب اين همان بخش داستان است که خنده‌دار شده چون رآکتور تحقيقاتی اميرآباد بهانه‌ی کوتاه آمدن حضرات کودتاچی‌ست و نه دليل واقعی آن. برای مردم عادی و بيخبر اسم رآکتور خيلی غلط انداز است و همين که بگويند سوخت رآکتور را برای مصارف راديولوژی می‌خواهيم به اندازه‌ی کافی قانع‌شان می‌کند که فقدانش را مساوی با تعطيلی راديولوژی‌ها بدانند منتها اصل داستان همان بهانه‌ای‌ست که حالا با سر و صدای لاريجانی که نبايد فريب البرادعی را بخوريم دارد بزرگ‌تر می‌شود که دست آخر برای بيخبرها خيلی موضوع پر سر و صدايی درست کند. همينقدر کافی‌ست که بدانيد يک رآکتور عملياتی بايد يک جايی باشد که از جريان آب برای خنک کردن هسته‌ی آن استفاده بشود و همين هم بود که بوشهر را برای اين کار انتخاب کردند که بشود از آب خليج فارس برای خنک کردن رآکتور استفاده کنند. البته به احمدی‌نژاد که باشد لابد می‌گويد آب کانال بلوار کشاورز را برای خنک کردن رآکتور استفاده می‌کنيم. در مورد ايشان کار نشد ندارد.

روز چهارم. از روز 7 دسامبر کنفرانس جهانی سازمان ملل برای تغيير اقليم در کپنهاگ برگزار می‌شود. اسم کنفرانس را به اختصار گذاشته‌اند COP15. جدا از تشکيلات مرتبط به سازمان ملل بسياری از کشورهای جهان هم برای حضور نمايندگان‌شان در اين کنفرانس نامنويسی کرده‌اند. اهل رسانه هم که هستند. منتها علاوه بر اين‌ها خيلی از گروه‌های طرفدار محيط زيست هم در حال برنامه ريزی هستند که خودشان را برسانند به کپنهاگ. و حالا داستان اصلی اين است که اين همه شرکت کننده را کجا بايد جا داد؟ وبسايت اصلی کنفرانس اطلاعيه داده که يک جاهايی در کپنهاگ يا شهرها و کشورهای اطراف می‌توانيد برويد اتاق اجاره کنيد ولی اگر دير بجنبيد اتاق هم از دست‌تان درمی‌رود و ممکن است در مدت 11 روز کنفرانس مجبور بشويد روی يک کاناپه بخوابيد اما نگران نباشيد چون خيلی از خانه‌های مردم از همين الان کاناپه‌های‌شان را برای اجاره گذاشته‌اند و می‌توانيد برويد اجاره کنيد. جالب‌ترين قسمت ماجرا اين است که به محض اين که به هر عنوانی در کنفرانس ثبت نام کرديد تمام سيستم حمل و نقل کپنهاگ برای‌تان مجانی می‌شود. من با همين سيستم مجانی در همايش جهانی توسعه پايدار در افريقای جنوبی کلی از شهرهايش را ديدم. اصولن هم خود گردانندگان همايش‌های جهانی از اين کارها می‌کنند که درآمد توريسم حاصل از يک همايش به شهرهای ديگر يک کشور هم برسد. هزينه‌ی حمل و نقل عمومی را دولت می‌دهد و در عوض هزينه‌های غذا خوردن و خرت و پرت خريدن را توريست‌ها می‌دهند.

روز پنجم. از دوم مهر تا امروز که دهم آبان است بيش از يک ماه فاصله هست. در اين مدت کلی خبر در دنيا اتفاق افتاده، مهم‌تر از همه هم در خود ايران که هر روز يک خبری می‌شنويد. من مانده‌ام که اهل راديو زمانه بعد از بيش از يک ماه چطور خودشان خسته نشده‌اند که هر روز يادداشت يک ماه پيش‌شان را ببينند و باز همانجا نگهش دارند؟ اين همه که هر روز دارد مطلب توليد می‌شود، خوب يکی را برداريد بگذاريد جای اين يادداشت کهنه توی وبسايت. يعنی يکی برداشته قفل زده به اين قسمت وبسايت که تا خودش نيايد قفل باز نمی‌شود؟ واقعن که شده است مثل مغازه‌های آدم‌های بازنشسته که برای رفع بيکاری صبح‌ها بازش می‌کنند و شب‌ها می‌بندش می‌روند خانه و فروختن و نفروختن هم فرقی ندارد برای‌شان. منتها آدم بازنشسته‌ای که مغازه‌اش را وسط خيابان اصلی شهر باز و بسته کند و چيزی نفروشد خيلی بايد حقوق بازنشستگی خوبی بگيرد.

روز ششم. به نظرم دکتر عبدالله دارد يکی از بهترين نمودهای تغييرات سياسی در افغانستان را نشان می‌دهد. بر خلاف حامد کرزی که ناتوانی در اداره کشور را به گردن اين و آن می‌اندازد و آدم‌های کاردان را پراکنده کرده عبدالله دارد آدم‌های باسواد را دور خودش جمع می‌کند. يک نکته‌ی خيلی مهم در سوابق دکتر عبدالله اين است که او مشاور اصلی احمدشاه مسعود بوده و از اين جنبه می‌شود گفت می‌تواند علاقمندان به احمدشاه مسعود را به همکاری بيشتر با دولت ترغيب کند و اين کاری‌ست که حامد کرزی تا به حال از عهده‌اش برنيامده و يک جاهايی هم آن‌ها را رد کرده. دکتر عبدالله در دوران طالبان همراه با احمدشاه مسعود و برهان‌الدين ربانی مهم‌ترين جبهه‌ی ضد طالبان را در شمال افغانستان تشکيل دادند. اين تشکيلات که اسم آن جبهه‌ی متحده‌ی اسلامی ملی برای نجات افغانستان بود توانست 5 گروه مهم افغان را زير چتر واحد جمع کند. رهبران اين گروه‌ها شامل محمد آصف محسنی، برهان‌الدين ربانی، عبدالرسول سياف، عبدالعلی مزاری و عبدالرشيد دوستم بودند که در دوران طالبان و روزهای اول بعد از سقوط آن‌ها محل توجه مردم افغانستان بودند. حامد کرزی درست شبيه به دار و دسته‌ی کودتاچی‌های جمهوری اسلامی همه‌ی اين گروه‌ها را تار و مار کرد. حالا عبدالله با رد شرکت در دور دوم انتخابات افغانستان دارد مشروعيت انتخاب مجدد کرزی را زير سؤال می‌برد و همين کار فرصت می‌دهد به مردم افغانستان که اگر از دست طالبان به ستوه آمده‌اند و علاقه‌ای هم به کرزی ندارند دست کم راه سومی هم برای‌شان باشد که اعتراض‌شان را بگويند. به نظرم دکتر عبدالله روشش درست است چون با آن تقلب دور اول در آرای کرزی هيچ تضمينی نيست که اين بار هم تقلبی در کار نباشد و شرکت کردن دکتر عبدالله يعنی چک سفيد دادن به کرزی برای سازماندهی مجدد تقلب در دور دوم. البته اگر به هر مناسبتی حامد کرزی از قدرت پايين کشيده بشود و يکی از رهبران گروه‌های جهادی يا همين دکتر عبدالله به قدرت برسند آنوقت ميانه‌ی دار و دسته‌ی کودتاچی‌های جمهوری اسلامی با افغانستان به هم می‌خورد و می‌شود انتظار داشت که باز دوباره مراسم اخراج اجباری افغان‌ها از ايران به اجرا دربيايد تا دولت وقت افغانستان را تحت فشار بگذارند. فعلن بايد منتظر کرزی بشويم که معلوم بشود اصولن به عنوان کانديد منفرد می‌خواهد با خودش رقابت کند يا نه. ضمنن اين روزها خوب که به کراوات‌ها و دستمال‌های جيب کت دکتر عبدالله که نگاه کنيد متوجه می‌شويد مدام سبز رنگ هستند.

و روز هفتم. اطلاعيه همکاری. برای "راديو تابستانه" از دو نفر دعوت می‌کنيم که وبلاگ‌ها را به طور هفتگی بخوانند و هر هفته 5 دقيقه در موردشان حرف بزنند. از آنجايی که داد و ستد مالی‌ای هم در کار نيست بنابراين اگر دوست داريد به جمع "راديو تابستانه" ملحق بشويد با ايميل خبرم کنيد. اين هم اطلاعيه همکاری که نگيد خبرمان نکردی.