الوعده وفا. اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته.
به يکی از نويسندگان امروز گفتم "جمعه برای زندگی" سه سال است که هر هفته هست. خودم هم باورم نشد. ولی واقعأ سه سال شده. هر کافهای که سه سال از عمرش بگذرد يک کمی پا میگيرد و ممکن است اگر خوراکیهايش خوب باشد و صندلیهايش قابل نشستن باشند آنوقت جای مناسبی برای گپ زدن بشود.
امروز به يکی از نويسندگان "جمعه برای زندگی" گفتم نوشتن هم مثل ورزش کردن است، يک مدتی که ننويسيد بعد اصلأ حوصلهی نوشتن از سرتان میافتد. ادامهاش را برای شما میگويم. بعد از اين که حوصلهی نوشتن از سر آدم افتاد آنوقت حوصلهی کنجکاوی هم از سر آدم میافتد. پرسشگری هم از سر آدم میافتد و ديگر تمام. آدمی که پرسشگر نباشد هر بلايی که بخواهند به سرش میآورند. ما هميشه از همين سوراخ گزيده شدهايم. همين که عادت به انتقال تجربه از طريق نوشتن از سرمان افتاده. يادآوریهای اجتماعیمان را به طاق نسيان میکوبيم و يک وقتی دوباره يادمان میافتند که ديگر کار از کار گذشته.
"جمعه برای زندگی" ممکن است برای يادآوریهای روزمره ما به کار بيايد چون دربارهی روزمرههایمان مینويسيم و در مطلق گرايی گم نمیشويم. مطلق گرايی بد کوفتیست که هر بار که جامعهی ما از اين دنده به آن دنده میشود از چالهی يک مطلق به چاه يک مطلق ديگر میافتد. همين که به خودمان يادآوری کنيم که زندگیمان با هر عقيدهای که به دنبالش هستيم يک بخش غير عقيدتی هم دارد و ارزش هر دوی آنها يکسان است کافیست تا از لغزيدن خودمان به مطلقها جلوگيری کنيم.
اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته.
و نويسندگان اين هفته:
پرستو دوکوهکی: زيرگذر 813
مهدی جامی: جمعه مثل آفتاب هلند است
M. S. (Sweden): A day to be remembered
بهنام صالحی: رنگ و بوی زندگی
Katiana Murillo (Costa Rica): World Surfing Games in Costa Rica
پژواک صمدانی: اون موجی که پشتت رو میلرزونه
لادن کريمی: من چه سبزم امروز
رودی برومند: آن روز که سفر آغاز شد
پرشين سعيد واقفی: پيش درآمد ليگ برتر
علی مکنون: التماس خوراک!
پيام: اين ديگه چه گرفتاری ما دچارش شديم؟
31.7.09
جمعه برای زندگی
30.7.09
در کهريزک چه بوی علف ناخوشی میآيد
لابد خبر داريد که در ايران دارند حيوانات را شبيه سازی میکنند. تا جايی که خواندهام آدمهای قابل قبول علمی هم در اين کار هستند و معلوم است که به هر حال زحمت میکشند.
شبيه سازی موجودات زنده با استفاده از دستکاری در خزانهی ژنتيکی سلولهای غيرزايای بدن انجام میشود. يعنی لقاحی در کار نيست بلکه يک سلول را از مادر میگيرند و تحريکش میکنند تا رشد کند و با همان اطلاعاتی که در هستهی آن وجود دارد يک موجود ديگر شبيه به مادر توليد کند.
حالا البته دربارهی شبيه سازی حرف نمیزنم بلکه منظورم از اين مقدمه اين بود که روشهای علمی برای کارهای علمی در زمينهی علوم سلولی در ايران وجود دارد که خيلی هم باعث افتخار است.
اين روشهای آزمايشگاهی يک جای ديگری در زندگی عادی هم به کار میآيند که اسمش کشف جرم است. يعنی از روی لباس يا زير ناخن يا روی سطح زمين، يا از روی در و ديوار يک محل، و حتی از روی خاک يک محل هم میشود نمونههای سلولی را جمع آوری کرد و با کارهای آزمايشگاهی نشان داد که مثلأ اين قطره خونی که روی زمين هست يا آن تماسی که بدن يک آدمی با لباس يک آدم ديگری داشته يا پوستی که زير ناخن يک بابايی جمع شده، يا بقايای زخمی که روی يک شلاق وجود دارد مربوط به کيست.
جهت اطلاعتان اين که همين اينجانب هر روز نيم سانتيمتر از دم موشهای تازه متولد شده را میبرم و برای اين که تشخيص بدهم اين موشها بچههای کدام مادر هستند DNA آنها را آزمايش میکنم. خيلی هم شق القمر نمیکنم. هر روز هزار تای ديگر هم مشابه همين کار را انجام میدهند، و نه فقط با موش بلکه با بذر گياهان، با قطعاتی از بدن حشرات و با بدن انسان. يادتان هست آن فيلم مربوط به دستگيری صدام حسين را که يکی از ارتشیهای امريکايی از توی دهان صدام حسين نمونه برداری میکرد؟ اين همان نمونهبرداری برای تشخيص DNA صدام حسين بود که بفهمند واقعأ خودش است و با نمونههای مربوط به پسرانش يکیست يا نه.
اين روشهای تشخيصی در مثلأ انرژی اتمی هم کاربرد دارد. مثلأ اگر يک جايی تأسيسات اتمی درست کرده باشند و بعد همه چيز را از آن محل خارج کنند هر بازرسی که برود به محل اول از همه خاک آن محل را آزمايش میکند که بفهمد چقدر مواد راديو اکتيو در خاک وجود دارد. اين دردسرهايی که جمهوری اسلامی با بازرسان آژانس بين المللی انرژی اتمی داشت مربوط به همين آلودگی شدید خاک به مواد راديو اکتيو بود. توی عالم جرم شناسی آزمايشگاهی به اين کارها میگويند Forensic.
حالا کهريزک را تعطيل کردهاند. منتها لابلای خبرها و مصاحبههايی که میخوانيد متوجه میشويد که بازداشتگاه کهريزک عبارت بوده از چند کانتينر و يک عده شبه آدمی که بازداشتیها را به قصد کشت میزدند. خون و ادرار هم که توی کانتينرها بيداد میکرده. حتی اگر کانتينرها و شلاقها و لباسهای همان شبه آدمها را آتش هم بزنند باز هم آثار جرم حضرات باقی میماند. خاک هم که سر جايش است.
همهی آدمهايی که در کارهای آزمايشگاهی هستند اين روشها را بلدند، وسايلش هم همان چيزهايیست که با آن حيوانات را شبيه سازی میکنند و قرار نيست چيزی را از آسمان بياورند. توی دانشگاهها هم همهی اين چيزها را درس میدهند بنابراين دانش کشف جرم وجود دارد.
نمايندگان مجلس اگر خيلی مسلمان هستند و به فکر آخرتشان هم هستند بايد با همان دانشی که در ايران وجود دارد و با آن پز نوآوری علمی میدهند به دنبال کشف جرم در محل بازداشتگاه کهريزک باشند. چند تا آدم آزمايشگاهی مستقل را برای سه چهار ساعت بفرستند به محل بازداشتگاه تا معلوم بشود در کهريزک چه بوی علف ناخوشی میآيد.
29.7.09
مننژيت و باقی قضايای خندهدار
لابد میدانيد که مننژيت يک عارضهایست که باعث تورم و التهاب پردههای مغز و نخاع میشود. اين پردههای مغز و نخاع هم عبارتند از لايههايی که دور اين بخشها را گرفتهاند و بهشان میگويند غشاء. ديدهايد وقتی ناغافل چای داغ میخوريد پوست سقف دهانتان ور میآيد؟ اين پوست همان نمونهی غشاء يا پردهایست که دور تا دور اندامهای داخلی بدن را گرفتهاند. جگرکیها و دل و قلوه فروشها و ساندويچیها هم خوب اين غشاء را میشناسند، چون وقتی دل و قلوه يا مغز را تميز میکنند آن لايهی دورشان را میکنند میاندازند دور.
گاهی يک ويروس يا باکتری میرود و روی اين لايه مینشيند و چون پر از مواد غذايیست به راحتی تکثير پيدا میکند و سمی که توليد میکند باعث تحريک دستگاه ايمنی میشود. در نتيجه محل برخورد ويروس و سلولهای دستگاه ايمنی متورم میشود. دستتان هم زخمی بشود همان محل زخم متورم میشود درست مثل پردههای مغز.
در 90 درصد موارد وقتی کسی دچار مننژيت میشود اين بلاها به سرش میآيد. اولأ عضلات گردنش دچار گرفتگی شديد میشوند که دليلش همان سم باکتريايی يا ويروسیست. تب خيلی شديد هم که اصولأ جزو سرجهازی مننژيت است. باقی عوارض همزمان مننژيت هم خيلی دردسرشان بيشتر است چون کسی که مننژيت گرفته اصلأ نمیتواند نور خورشيد يعنی همين شرايط معمولی و صدای در حد بوق زدن را هم تحمل کند. شما يک آدمی با سردرد معمولی را نمونه بگيريد و همهی ناتحملیهايش را ضربدر صد بکنيد، میشود اوضاع مننژيت.
کسی که مننژيت گرفته رنگ پوستش هم تغيير میکند چون تعادل آب و الکتروليتهای بدنش به هم میخورد. درست مثل کم شدن فشار خون که رنگ آدم را میپراند. بعضیها هم روی بدنشان اصلأ راش توليد میشود که مثل آلودگیهای قارچی که لابد ديدهايد شکل و شمايل پوست کاملأ قابل تشخيص است.
همه را هم بگذاريد کنار اين که آدمی که مننژيت میگيرد اصلأ سطح هوشياری و شنوايیاش هم کم میشود، يعنی اساسی احساس گيجی و منگی به او دست میدهد. و به اضافه اين که آدم گرفتار مرتب نياز به دستشويی رفتن دارد چون از بالا و پايين گرفتار دفع سم از بدنش میشود.
حالا اين آدمی که مننژيت گرفته و اصلأ تحمل نور معمولی و صدای خيابان را ندارد، گردنش هم که شديد گرفته، هوشيار هم که نيست بلکه يک کمی هم ناشنواست، رنگ پوستش هم تغيير کرده، اصولأ اين آدم میتواند برود توی خيابان تظاهرات انجام بدهد؟ لابد دو قدم به دو قدم هم دستشويی کار گذاشتهاند که اين بابا مرتب گرفتاریهای خودش را حل و فصل کند. اصلأ آدمی که سر و گردنش درد میکند و گوشش نمیشنود میتواند از جايش تکان بخورد، چه برسد به تظاهرات و شعار دادن و فرار کردن و باقی قضايا؟
نه که با کتک زدن خرس هم ادعای خرگوش شدن میکند حالا لابد علوم پزشکی را هم تغيير میدهند بابت همين که علائم مننژيت يک چيزهای ديگری از آب دربيايند.
28.7.09
وقتی آدم شيپور را از سر گشادش میزند
جدأ هر بلايی که دارد توی جمهوری اسلامی به سرمان میآيد مربوط به همين متعصبينیست که جواب حرف مردم را با داغ و درفش میدهند. کارهای اين متعصبها دست آخر باعث شده جمهوری اسلامی بيفتد روی دندهای که اصلأ روز به روز به واسطهی سينه زدن همين متعصبها زير علم حکومت حرفهای من درآوردی به حوزهی فرهنگ تزريق کند.
انصافأ آدم تاريخ را به چشم خودش میبيند.
يک نمونهاش را مینويسم که ببينيد چقدر حرفهای عجيب میزنند.
در وبسايت آقای خامنهای و از قول ايشان در دیدار با اعضاى فرهنگستان زبان و ادب فارسى نوشته شده است که "الان شما در ایران سوار هواپیما مىشوید و مىبینید كسى كه در برج مراقبت هست و یک ایرانى است، با این خلبان كه او نیز یك ایرانى است، حتمأ انگلیسى حرف مىزند! بنده گفتم در آن هواپیمایى كه من سوار مىشوم، این كار ممنوع است! چرا فارسى حرف نمىزنند؟! آخر یک وقت هست كه با یک برج بیگانه- كه او مثلأ چینى است و شما فارس هستید و زبان یكدیگر را نمىدانید- از زبان مشترک انگلیسى استفاده میكنید؛ اما بنده مثلاً به مشهد كه مىروم، به چه مناسبت شما انگلیسى حرف مىزنید؟! علتش این است كه واژهها انگلیسى است و اینها فقط باید این واژهها را به یكدیگر ربط بدهند؛ خودشان را دیگر دچار زحمت نمیكنند؛ همان ربط انگلیسى را مىدهند!".
اين را داشته باشيد تا بگويم.
در دورهی جنگ خيلی از بيسيمچیها را از بين اهل سمنان انتخاب میکردند. من دوست و رفيق سمنانی زياد داشتم و گاهی که اينها با هم حرف میزدند به زور میشد دو تا واژهاش را فهميد. بر خلاف زبان فارسی متداول در ايران که مذکر و مؤنث ندارد، زبان سمنانی برای خيلی از اسامی مذکر و مؤنث دارد. مثلأ ماشين مذکر و صندلی مؤنث هستند. يک کمی رفتم اين طرف و آن طرف جستجو کردم که يک نمونهای بدهم بهتان که ببينيد زبان سمنانی چطوریست.
مثلأ سمنانیها که میخواهند بگويند "او رفت" میگويند "ژوبِشا"( که برای مذکر است) و "ژینبِشیا" (که برای مؤنث است). يا میخواهند بگويند ديوار سفيد است، میگويند "دِزار اِسبیَه". که اصلأ خود دیوار هم مذکر است. يا میخواهند بگويند اين زردآلوها ترش هستند، میگويند "اِن شیلِّکی تُرشیَن". خلاصه که يک زبان کاملأ مستقلیست که صد سال آزگار هم بدون زندگی کردن در آن منطقه نمیشود يادش گرفت. همين هم شده بود که بيسيمچیهای سمنانی بدون دردسر میتوانستند پيام رد و بدل کنند.
حلا فکر کنيد يک يزدی يا کرد و يک سمنانی بخواهند با هم دربارهی فرود آمدن هواپيما حرف بزنند. خوب اين حضرات بروند انگليسی ياد بگيرند خيلی به روابطشان با خودشان و غير ايرانیها کمک میکند تا اين که ناغافل در شرايط اضطراری اصلأ بزنند به زبان خودشان. در کشورهايی مثل هند که هزار جور زبان و گويش هست زبان انگليسی را به عنوان زبان عمومی انتخاب کردهاند که يک حدی از ارتباطات باقی بماند و زندگی مردم به دشواری برنخورد. اين ديگر يک تجربهی جهانیست و نمیشود به مناسبت تعصب در جمهوری اسلامی در حوزهی زبان هم چرخ چاه از نو ساخته بشود.
حالا برگرديم به همان داستان آقای خامنهای که با اين حرفی که دربارهی فارسی حرف زدن گفتهاند معنیاش اين است که يعنی ايشان به پاسداشت زبان فارسی خيلی اهميت میدهند. خيلی هم زنده باد. منتها يک سؤال خيلی جدی میماند که بیجواب است.
اگر ايشان واقعأ قرار است زبان فارسی را در بين مردم پاس بدارند و اشاعهاش بدهند خوب چرا راه دور میروند؟ بهترين کاری که در پاسداشت زبان فارسی در حوزهی عمومی میشود انجام داد و اتفاقأ با ولايت مطلقهی خود ايشان هم سازگاری دارد اين است که دستور بدهند منبعد همهی مردم نماز و ادعيههایشان را به زبان فارسی بخوانند که ديگر باسواد و هم بيسواد همهاش را بفهمند؟ ايشان به جای تغيير زبان تخصصی که فقط دايرهی کوچکی از مردم را درگير میکند همين که دستور بدهند منبعد همهی مردم نمازشان را به فارسی بخوانند خيلی به زبان فارسی و فرهنگ دينی مردم خدمت بيشتری کردهاند. آدم که شيپور را از سر گشادش نمیزند که!
27.7.09
اس ام اس و باقی قضايا
يعنی من دارم میميرم از خنده. وقتی يک ملتی شاد باشند با هزار تا حکومت مذهبی و بگير و ببند هم باز کار خودشان را میکنند. حالا يعنی انصافأ چيزی مونده ما ايرانیها باهاش نرقصيده باشيم؟
26.7.09
هفت روز هفته
روز دوم. يکی از آخرين بازماندگان جنگ جهانی اول که در انگلستان زندگی میکرد در سن 111 سالگی درگذشت. اسم ايشان Harry Patch بود. حالا عنوان قديمیترين بازمانده به Claude Choles میرسد که 108 سال سن دارد و در شهر پرث، مرکز ايالت استراليای غربی، زندگی میکند. يکی از نکات جالب در زندگی Patch اين بوده که اصولأ تا وقتی به سن صد سالگی نرسيد دربارهی وقايع دوران جنگ حرفی نمیزده اما بعد در جريان يک مصاحبهی نادر گفته است که همان رنجی که ما در جبههی خودمان میکشيديم سربازان آلمانی هم دچارش بودند و آنچه ما را به کشتن همديگر انداخت يک مراسم قتل سازماندهی شده بود. جنگ که شروع شد Patch در سن 18 سالگی به عنوان مسلسلچی به جبهه اعزام شد و با پايان جنگ به عنوان لولهکش شروع کرد به کار تا اين که در سال 1961 بازنشسته شد. در جريان جنگ جهانی دوم هم او را به عنوان آتش نشان در همان ولز به کار گرفتند. ايشان بار اول که ازدواج کرد به مدت 58 سال ازدواجشان دوام آورد و همسرش مرحوم شد. بار دوم در سال 1980 ازدواج کرده که چهار سال بعد همسر دومش هم مرحوم شد. حالا مسنترين بازمانده جنگ جهانی اول در استرالياست و رسانهها از ديروز شروع کردهاند به ذکر سوابق ايشان.
روز سوم. اين داستان انتصاب و انفصال مشايی از معاونت رئيس جمهوری را میشود از يک منظر ديگری هم ديد. به نظرم آمد يک کمی بر خلاف اين تصوری که میگويد اينها بازیست که ذهن مردم را منحرف کنند خود اين داستان اصلأ از جنبهی اثر فشار اجتماعی جنبش سبز قابل توجهتر است. موضوع اصلی اين است، به نظر من، که شدت برخورد با معترضان از دست حضرات کودتاچی در رفته. اين را میشود لابلای حرفهای خود کودتاچیها متوجه شد که ردههای دومشان کمکم برای اين که حداقل بتوانند توی جامعه زندگی کنند مجبورند ولو در فحوا، به شدت زياد برخوردها اعتراف کنند. منتها خود دار و دستهی کودتاچی را میشود به دو گروه تقسيم کرد. يکی گروه خامنهای و دومی گروه مصباح. ظاهرش اين است که مصباح در ردهی پايينتریست ولی واقعيتش اين است که مصباح از جنبهی تئوری پردازی و دست کم فقه پشت سر احمدی نژاد بزرگتر از خامنهایست. حالا شدت برخورد با مردم و بخصوص کشتههای اين وقايع مانده است روی دست هر دو گروه و لاجرم يکی بايد مسئوليت بپذيرد. طبيعیست که آن که به عنوان مسئول شناخته میشود به مراتب بدنامتر از گروه دوم خواهد شد. درست همان اتفاقی که در کودتای 28 مرداد افتاد و با وجود گندکاریهای حزب توده و کاشانی و حزب زحمتکشان اما دست آخر آنهايی که بدنام شدند اشرف پهلوی و زاهدی بودند. حالا هم يکی بايد بدنامتر بشود. با انتصاب مشايی با آن همه حرف و حديثی که دربارهی دوستی با مردم اسرائيل داشت احمدی نژاد عملأ در حال تغيیر چهرهی دولت خودش از يک دولت تهاجمی به اسرائيل و امريکا به يک دولت دفاعی و بلکه قابل گفتگو بود. مخالفت خامنهای با اين انتصاب و مقاومت احمدی نژاد و زمينه سازی برای علنی شدن اين مخالفت، خامنهای را به عنوان نيروی تهاجمی معرفی میکند. يعنی احمدی نژاد حالا قادر است اثبات کند که اين خامنهایست که مانع تحقق آرامش در جامعهی داخلی و خارجیست. اين را همه میدانند اما حالا با دستور انفصال به صراحت اثبات شد. خوب حالا اگر يک خطای ديگری در عزل و نصبها رخ بدهد آنوقت خامنهای به عنوان عامل بحرانزايی شناخته خواهد شد و احمدی نژاد جان سالم به در میبرد. به نظرم همين بايد اصل داستان باشد. اين نظر را میشود با نوشتهی شريعتمداری خطاب به احمدی نژاد اثبات کرد که نوشته است که "نگارنده براين باور است كه مشايي و كساني كه او را اداره میكنند قصد دارند، هزينه پذيرش دستورالعمل رهبرمعظم انقلاب را بالا ببرند! تا به خيال خود مانع از دستورالعملهای مشابه آقا در موارد ديگر شوند! مثلاً چنانچه در پي زد و بند پنهان با آمريكا بودند و رهبرمعظم انقلاب با هشدار و دستورالعمل خويش خواستار پايان دادن به اين زد و بند پنهان شدند، تأخير در اجرای دستور ايشان طبيعی!! جلوه كند!!". اين واژهی زد و بند همان تغيير موضع از تهاجمی به دفاعیست. منتها شکاف بزرگی که در بين کودتاچیها رخ داده محصول همان فشار سبزهاست که وادارشان کرده که برای پذيرش مسئوليت برخورد گرفتار بشوند. يادتان هست بعد از ماجرای کوی دانشگاه خامنهای به دانشجويانی که با او ديدار داشتند گفت به من نگفته بودند که اوضاع اينطوری شده؟ اين همان در رفتن از زير بار مسئوليت است. منتها اين بار يکی بايد بلاخره مسئول بشود.
روز چهارم. دولت ايالت نيوساوث ولز، که مرکز آن شهر سيدنیست، 250 هزار زن و مرد را برای يکی از بزرگترين تحقيقات پزشکی نيمکره جنوبی به استخدام پاره وقت درآورده. البته همهی اين حضرات بايد سنشان از 45 سال بيشتر باشد چون موضوع تحقيق دربارهی اوضاع جمعيتی جامعهی استرالياست. البته اصل موضوع دربارهی اين است که وضع سلامتی مردم چطور است و چقدر بايد برای تأسيسات ورزشی هزينه کنند تا وضع سلامتی جامعهی استراليا از اين چيزی که هست بهتر بشود. يک نمونه از اوضاع سلامتی يکی از شرکت کنندگان در تحقيق را مینويسم که بدانيد اوضاع چطوریست. اين نمونه يک خانم 78 سالهست که هر روز يک کيلومتر راه میرود، هفتهای دو بار مفصل پينگ پونگ بازی میکند و چهار روز در هفته هم يک مغازهی کادو فروشی در دانشگاه سيدنی را میچرخاند. در ضمن در سال 2006 هم بازنشسته شده. حالا اوضاع سلامتی خودتان را مقايسه کنيد با همين ايشان.
روز پنجم. يک کمی در عالم سياست حساب و کتاب کنيم. مجلس خبرگان 86 عضو دارد. اگر اين خبر که 50 نفرشان بيانيهای مبنی بر تبعيت از رهبر را امضا کردهاند صحت داشته باشد يعنی 58 درصد اعضای خبرگان به مفاد بيانيه معتقدند. منتهای مراتب يک داستان ديگری هم هست. داستان عبارت است از اين که بنا به اصل 108 قانون اساسی قانون مربوط به تعداد و شرایط خبرگان، کیفیت انتخاب آنها و آییننامه داخلی جلسات آنان برای نخستین دوره باید به وسیله فقهاء اولین شورای نگهبان تهیه و با اکثریت آراء آنان تصویب شود و به تصویب نهایی رهبر انقلاب برسد. از آن پس هر گونه تغییر و تجدید نظر در این قانون و تصویب سایر مقررات مربوط به وظایف خبرگان و صلاحیت خود آنان است. يعنی از اول اکثريت آراء ملاک تصويب قوانين بوده و هنوز هم که تغييری نکرده. اکثريت يعنی دستکم دو سوم آراء. اين دو سوم مبنای قانونگذاری در مجلس شورا هم هست. خوب اين دو سوم در حالی که تعداد اعضا 86 نفر باشند میشود 57 نفر. در نتيجه، حضرات که همهی زورشان را زدهاند که بيانيه امضا کنند اصولأ اکثريت ندارند. منتها اين که سرراست گفتهاند 50 نفر خيلی بامزه شده، لابد خيلی دلشان میخواسته برسند به 72 نفر که اصولأ محبوب القلوب بشوند. به قول محسن نامجو، عدد بده.
روز ششم. انصافأ موسوی و کروبی خيلی خوب و هماهنگ دارند کار میکنند. مهمترينش همين برنامههای اعتراضی سکوت است که تمام بازیهای کودتاچیها را به هم میريزد. طبيعیست که عوامل کودتاچیها به راحتی میتوانند با چهار تا شعار انحرافی تمام جريان اعتراض را بهم بريزند ولی در سکوت کاری ازشان برنمیآيد. به نظرم بعد از شوک ناشی از دستگيری آدمهای اهل برنامه ريزی، حالا اعتراضات دارد دوباره صاحب آدمهای برنامه ريز میشود.
و روز هفتم. يک چيزی به نظرم رسيد گفتم همينجا بنويسم بلکه همفکری کنيد يا خوشتان بيايد و برويم انجامش بدهيم. البته واقعأ نمیدانم در خارج از کشور و برای مکانهای عمومی مجوز لازم دارد يا نه. فکر کردم همان روزی که قرار است در ايران مراسم چهلم کشته شدگان را برگزار کنند، ايرانیهای خارج از کشور حلوا درست کنند و با يک ظاهر قابل قبول به مردم تعارف کنند. فکر میکنم حتی اگر نشود در مکانهای عمومی اين کار را انجام داد میشود حلوا را برای دوست و آشناهای غير ايرانیمان ببريم و نشانهاش را بگوييم. اگر دوست داشتيد نظرتان را بنويسيد که همفکری کرده باشيم. در ضمن که حلوا درست کردن کار پيچيدهای هم نيست.
25.7.09
کنسرت موسيقی گروه مهر
يک هفته با پژواک
يک وقتی مینويسم من و پژواک چطور با هم آشنا شديم. يک کمی تاريخیست.
خوب برنامهی امروز را فقط مقدمهی کوتاهی از برنامهست و يک کمی اگر صداها ايراد دارد مربوط میشود به ضبط صوت و ميکروفن.
يک خبر جالبتر هم اين است که همين روزها يک برنامهی راديویی ديگر هم میشنويد که خبرنگاران آزاد از اين طرف و آن طرف دنيا برای يک کار گروهی تهيه کردهاند. اگر دوست داريد به گروه خبرنگاران آزاد ملحق بشويد ايميل من آن بالای صفحه هست. با موبايلتان هم که بتوانيد صدایتان را ضبط کنيد کافیست. همان را با ايميل بفرستيد تا وارد گروه بشويد.
و "يک هفته با پژواک" اين هفته.
فايل برای دانلود.
تمام حقوق گفتار اين اثر به پژواک صمدانی و حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
24.7.09
جمعه برای زندگی
میخواستم مثل اژدها وارد میشود بنويسم "جمعه برای زندگی" وارد میشود ديدم جور نمیشود. منتها شما همينقدر قبول کنيد که امروز يک "جمعه برای زندگی" خيلی درست و حسابی داريم. اينقدر آدمها را از خواب بيدار کردهام يا نگذاشتم بخوابند که خدايیاش بايد سر پل صراط را يک چند وقتی مسدود کنند که من آدم ببرم از اين طرف به آن طرف.
خيلیها را برای "جمعه برای زندگی" اين هفته دعوت کردم که بنويسند. برای هفتهی آينده هم خيلیها دارند مینويسند. اين همه دعوت فقط و فقط به يک دليل است. هر موجودی که به هوش باشد به موقع به محرکهای محيطیاش پاسخ میدهد. اين يک اصل بدون تغيير است و همه جا و در مورد تمام موجودات زنده عالم صدق میکند.
همهمان از بعد از برگزاری انتخابات درگير خبرهای روزانه هستيم منتها خبرها با دشواری منتشر میشوند و کمکم داريم عادت میکنيم به توليد فکری کم. در نتيجه اوضاع رسانهایمان شده است مثل آرايشگرهای بيکار که سر خودشان را میتراشند. به دلايل واضح اوضاع خبررسانی محدوديت دارد. منتها ما بايد حرف بزنيم. تا حرف نزنيم و هوشياریمان را نشان ندهيم ديگران را به هوشيار بودن تشويق نمیکنيم. به ناز کردن نيست که الان حرفمان نمیآيد. واقعأ لازم نيست تحليل سياسی بدهيد که چون همين الان تحليلتان نمیآيد برويد بگيريد بخوابيد. همين که دور و بر زندگیتان را بکاويد و در موردش حرف بزنيد نشان میدهد که هوشياريد.
"جمعه برای زندگی" برای همين حرفهايیست که ممکن است فقط مربوط به کنجکاویهای روزانهتان باشد اما همينقدر که کنجکاوی میکنيد آنوقت فکرتان را به کار میاندازيد تا جامعه و دشواریهايش را بکاويد و شرايط را برای خودتان و ديگران بازتعريف کنيد.
از قديم هم آدمها میرفتند توی قهوهخانهها مینشستند و چای مینوشيدند و گپ میزدند. همين که در زندگی روزمره ديده میشدند به خودشان کمک میکردند که نقاط مشترک فکری پيدا کنند و گرفتاریهای جامعهشان را حل کنند. "جمعه برای زندگی" همان قهوهخانهایست که من هر هفته همهی اهل نوشتن را دعوت میکنم که بيايند، موسيقی بشنوند و برای ديگران بنويسند. حرفهای زندگی روزمرهشان را بنويسند و خبر بدهند که هنوز هوشيارند و در جامعه هستند. به همين دليل آدمها را بيدار میکنم يا بيدارشان نگه میدارم که برای "جمعه برای زندگی" بنويسند تا هوشيار بمانيم.
"جمعه برای زندگی" فرصت گپ زدنهای ما با همديگر است.
حالا کمکم به فکرم رسيده يکی دو نفر را هم دعوت کنم که دستور غذا بنويسند و بخش آشپزی را هم راه بيندازند. اگر اهلش هستيد دعوتم را قبول کنيد و بنويسيد. اگر هم بايد بيدارتان کنم خبرم کنيد تا از استراليا بيدارتان کنم.
اين هم موسيقی امروز "جمعه برای زندگی" با گروه کيوسک و محسن نامجو.
خوب اين هم نويسندگان بيدار نگه داشته شدهی اين هفته:
زيتون: ديکتاتوری همايونتاريا
زهره امين: زن در سال 1488
توفيق حيدرزاده (سردبير سابق مجله نجوم): هفتهی ديگر در سعدترين ساعت
لوا زند: ندا آقا سلطان- چند پرده بی ربط- مشاهدات شخصی
Roudi Boroumand: Right after becoming a mother
ميم الف: دخترم پرسيد مامان چرا زدنت؟
پرشين سعيد واقفی: مردم همه میجهنمیدند
لادن کريمی: تئوری سبز نسل من
اسدالله امرايی: پل کله يک هواپيما گم میکند
Katiana Murillo (Costa Rica): The Canopy Tour
شيرين جمارانی: از ديد بقيه
ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی. قسمت هشتم: آقای ايکس، فقط به فکر پيشرفت ايران
22.7.09
با خودمان یا با حکومت
خوب البته گرفتاری اين است که ما مردم هم شدهايم مثل گربهی مرتضی علی که از هر طرفی که بيفتيم باز با چهار دست و پا میآييم روی زمين. با وجود اين که اين چهار دست و پا فرود آمدنمان تبديلمان کرده به يک مخلوط درهمجوشی از همه چيز ولی از آن طرف هم صد سال است که برای حقوق اوليهی اجتماعیمان داريم دست و پا میزنيم و باز چيزی عايدمان نمیشود.
خوب داستان مشروعيت و مقبوليت از آن داستانهايیست که به نظرم اصل دعوای سی سالهی ميان ما مردم با حضرات جمهوری اسلامیست. گرچه واقعيتش اين است که درگيری قبل از اين که به خيابان بکشد در بين خود ما مردم و زندگی خصوصیمان وجود داشته و هنوز هم وجود دارد و موضوع امروز و ديروز هم نيست. فیالواقع لازم نيست موضوع را به حکومت حواله بدهيم چون همين الان و حتی بين مدرنهایمان هم توی چهار ديواری خانهها هم همين بحث که بلاخره مشروعيت بايد تنظيم کنندهی روابط افراد خانواده باشد يا مقبوليت وجود دارد.
نمونههايش بامزه هستند چون واقعیاند و ما باهاشان میسازيم ولی جوابشان را از حکومت میخواهيم. يعنی از بار مسئوليت شانه خالی میکنيم که باز در بر همان پاشنه بگردد و ما باز با چهار دست و پا برسيم به زمين. اين هم نمونه:
فرض کنيد پدر يک خانوادهای به دليل حکم خدا ورود مشروبات الکلی به خانه را منع کرده باشد اما پسر يا دخترش يک جايی خوانده باشند که نوشيدن الکل برای بدن مفيد است. به نظرتان حالا شرع حکم میکند يا پذيرش شخصی؟ اگر شرع حکم کند باقی داستان که عبارت باشد از تحقيق به کجا میرسد؟ اصلأ میشود توليد آن اطلاعات را متوقف کرد چون در تعارض با شرع قرار میگيرند؟
باز فرض کنيد يک جايی میخواهند ارث يک بابايی را بين فرزندان پسر و دخترش تقسيم کنند. به دنيا آمدن و نيامدن آدمها که دست خودشان نيست که. اگر شرع گفته که نسبت ارث را دو به يک به پسران و دختران بدهيم اما دخترها همانقدر در زندگی زحمت کشيده باشند که پسرها کشيدهاند، بلکه هم بيشتر آنوقت با اين داستان چه کار کنيم؟ شرع بايد تعيين کند يا پذيرش شخصي؟
باز فرض کنيد تابستان است و مردم دارند خفه میشوند از گرما. خورشيد هم زن و مرد سرش نمیشود و يکسان میتابد. مردها میتوانند با تی شرت آستين کوتاه راه بيفتند توی خيابان ولی زنها بايد مانتو و روسری بپوشند. بايد شرع را قبول کنيم يا همين تابش واقعی خورشيد را که زن و مرد نمیشناسد؟
خوب حالا جدیترهايش:
اگر يک دختری تصميم بگيرد برود خواستگاری يک پسر چطور؟ نظرتان چيست؟ برود يا نرود؟
باز جدیتر:
اگر يک خانمی بخواهد برود دو تا شوهر بگيرد چطور؟ مگر مردها دو تا زن نمیگيرند؟
از آن هم جدیتر:
اگر دو نفر تصميم بگيرند با هم ازدواج کنند اصلأ لازم است يک نفر ديگری برایشان خطبهی عقد بخواند؟ اگر لازم است، آن بابايی که خطبه را میخواند همينقدر که سواد داشته باشد کافیست؟ مثلأ جغرافيا خوانده باشد کفايت میکند؟ اصلأ سواد داشتن در امر به ازدواج درآوردن دو تا آدم ديگر لزومی دارد؟
باز جدیتر:
اگر يک خانمی باردار شد و فقط به دليل شخصی تمايلی به نگهداشتن جنين نداشت میتواند برود سقط کند؟ اين که يک آدمی نسبت به محتويات بدن خودش تصميم بگيرد که ديگر محرز است! اگر نيست پس بايد منبعد برای قضای حاجت هم کوپن صادر کنيم. برای کوتاه کردن مو هم همينطور.
همينطور که بگيريد برويد جلو میشود سؤال پرسيد.
تا حدی که من میفهمم هيچ کجای اين سؤالها ربطی به حکومتها ندارند چون يک آدمی میتواند کاملأ متشرع باشد اما مثلأ در غرب زندگی کند يا اگر امکانش وجود داشته باشد با ملاکهای پذيرش شخصی برود در يک کشور مذهبی زندگی کند. حالا البته چنين کشوری خيلی سخت پيدا میشود منتها آدمی که به عقل خودش رجوع کند و خودش ملاکهايش را در زندگی فردی تعيين کند که میتواند وجود داشته باشد.
اين يکی دو روز گذشته فکر میکردم منبعد بايد منتظر ترک خوردن پوستهی روابط سنتی خانوادگی هم باشيم. اصلأ هم بحث ارزشگذاری نيست. عقايد هر کسی، هر چه که هست برای خودش محترم است، منتها وقتی حرف از مشروعيت و مقبوليت حکومت میشود تا سابقهی اين دو تا موضوع را در زندگی خصوصیمان نداشته باشيم و تا جايی که عقلمان میرسد بهشان جواب نداده باشيم، موضوع حکومت مشروع يا مقبول از جنبهی اهميت به موضوع درجه دوم تنزل پيدا میکند.
دعوای ما با حضرات جمهوری اسلامی در واقع دعوای ما با يکی از وجوه زندگی خودمان است.
19.7.09
هفت روز هفته
روز دوم. با انفجارهای جديد اندونزی پای مالزيايیهای هم به بازار بمبگذاری وارد شد. تا به حال هر چه در اندونزی میگذشت به گروه افراطگرای جماعت اسلامی نسبت داده میشد. رهبر اين گروه يعنی ابوبکر بشير هم با وجود اين که از خود به عنوان رهبر معنوی گروه نام میبرد ولی از درافتادن به غربیها ابايی نداشت. بعد از بمبگذاریهای بالی و دستگيری امام سمودرا، ابوبکر بشير هم دستگير شد اما دو سال بعد او را آزاد کردند چون به نظرشان میرسيد گروه جماعت اسلامی باور کردهاند که بمبگذاریهایشان در بالی منجر به فقيرتر شدن و در نتيجه وابستهتر شدن مردم بالی به غربیها شده. در واقع همين که هيچ گردشگری حاضر نمیشد پايش را بگذارد بالی به نارضايتی مردم از جماعت اسلامی دامن زد و در نتيجه خود اعضای گروه گرفتار بدنامی شده بودند. سونامی هم که اوضاع اقتصادی اندونزی را به هم ريخت و دست آخر به نظر میرسید جماعت اسلامی ساکتتر شدهاند. در تمام جريانات بمبگذاریهای بالی هميشه اسم نورالدين محمد تاپ هم وجود داشت. البته جنابشان 6 تا فاميل مختلف برای خودشان درست کرده که لابد رد گم کنی باشد، آدم ياد آن جوک معروف میافتد. خلاصه که نورالدين محمد فلان هميشه اسمش با بمبگذاریها اندونزی همراه بوده ولی حالا در بمبگذاریهای هفتهی گذشته يک خبر تازهای منتشر شده که عبارت است از اين که نورالدين محمد يک گروه انشعابی از جماعت اسلامی به راه انداخته و تقريبأ با جماعت اسلامی آبشان توی يک جوی نمیرود. اين خبر بيش از همه برای مالزی نگران کننده است. چرا؟ خوب حالا اگر مالزی حواسش به شهروندانش نباشد با همسايهی فقيرش گرفتاری پيدا میکند. يک بخش نگرانی مالزی در اين است که طبق قوانين مالزی اگر يک شهروند اين کشور برود و شهروندی يک کشور ديگر را بگيرد آنوقت شهروندی مالزی را از دست میدهد. نورالدين محمد تاپ شهروندی هيچ جای ديگری را ندارد و هنوز شهروند مالزیست بنابراين تمام مسئوليت کارهای او به عهدهی مالزیست. اين وضعيت مشابه وضعیست که ايران و عراق از يک طرف، و پاکستان و افغانستان از طرف ديگر با هم دارند. يک کمی بامزهترش اين است که خرابکاریهای شهروندان کشورهای نسبتأ مرفهتر در کشورهای فقيرتر بزرگترين مانع سرمايه گذاری در کشورهای فقير است، يعنی ناامنی مسبب عدم سرمايه گذاریست. سرمايه هم که نيايد آن کشور فقير دچار فقر بيشتری میشود. همين است که حالا مالزی دچار گرفتاری شده و اگر نورالدين محمد با گروه تازهاش بتوانند باز هم برای اندونزی گرفتاری بتراشند آنوقت بايد منتظر به هم ريختن مالزی باشيم. خبر داريد که کلی کارگر اندونزيايی در مالزی کار میکنند؟ يادتان هست مشاور امنيت ملی عراق به حضرات جمهوری اسلامی پيام داده بود که میخواهيد تهران را برایتان ناامن کنيم؟ اينجوریهاست.
روز سوم. حسين شريعتمداری "مدير مسئول روزنامه کيهان" خطاب به رفسنجانی نوشته است که ماجرای انتخابات "ماجرای درگيری و رقابت دو جناح نيست، بلکه دشمنان بيرونی و برخی از دنبالههای داخلی آنان، نظام اسلامی و انقلاب و امام را نشانه رفتهاند". به نظرم معنیاش اين است که بلاخره يک جناح بايد حذف بشود. همه جا وقتی يک گروه تبديل میشود به دشمن بايد حذفشان کرد. دشمن با رقیب فرق دارد. البته تا جايی که آدم به موقعيت بازيگران صحنه نگاه میکند به همين حذف يک گروه هم میرسد. اگر قرار باشد موقعيتها را از بالا به پايين بچينيم لاجرم شکل صحنه اين مدلی میشود که آن بالا يک موقعيت رهبری هست و در ردهی پايينتر از جنبهی اجرايی رئيس جمهوری قرار گرفته. اما بلافاصله در همان ردهی رئيس جمهوری ولی خارج از حوزهی اجرايی، رهبران فکری قرار دارند که همانها به رئيس جمهوری خط میدهند. اصولأ هم رئيس جمهوری بازوی اجرايی همان رهبران فکریست. در نماز جمعهای که خامنهای خطبههایش را خواند خود همين ايشان دستی دستی خودش را از آن موقعيت رهبری نظام به رهبری فکری يک جناح تنزل داد. البته به نظرم اشتباه استراتژيک بزرگی بود چون اگر رئيس جمهوری آدم خوشفکر يا دست کم آدم وجيهالملهای بود آنوقت رهبر فکریاش هم میتوانست از انتساب خودش به او بهرهبرداری اجتماعی- سياسی کند. اين همان کاریست که خاتمی در دو دورهی خودش سعی کرد انجامش بدهد و هر چه طرح و تحليل بود را به اسم رهبری تمام میکرد. منتها در مورد احمدینژاد داستان نتيجهی برعکس داد چون خود احمدینژاد اساسأ آدم قابل توجهی در نظر مردم نيست و هر چه به او منتسب بشود هم با او به همين بدنامی دچار میشود. نتيجه اين که با تنزل مقام خامنهای از رهبری نظام به رهبری فکری يک جناح، موقعيت رهبری در سلسله مراتب حکومتی خالی ماند. تمام حرفهای رفسنجانی را که به دقت بخوانيد متوجه میشويد او با دعوت از رقبا به گفتگوی برادرانه و خواهرانه، خودش را به مقام رهبری نظام ارتقاء داد و از قضا وقتی از موقعيت رهبری نظام به موضوع اعتراضات پرداخت باز هم موجوديت نظام را مورد توجه قرار داد. حالا میشود مدل صحنه را دوباره چيد. جامعه دارای يک رهبر مثلأ قانونی و فاقد کاريزما و يک رهبر مثلأ غير قانونی و دارای کاريزماست. درست مثل دورهی شاه و خمينی. يکی قانونیست آن يکی کاريزما دارد. حالا يکیشان بايد حذف بشود چون نمیشود دو تا رهبر داشت. اين که کيهان مینويسد دشمنان بيرونی همان حرفیست که شاه هم به خمينی میزد که راديوهای خارجی و عوامل بيگانه دارند تمدن بزرگ ايران را تهديد میکنند. شاه اسم اين عوامل را گذاشته بود استعمار سرخ (يعنی شوروی) و استعمار سياه (يعنی آخوندها). حضرات جمهوری اسلامی هم اسم اعتراضات را گذاشتهاند کودتای رنگين که يعنی همهی دنيا منهای لابد چين و روسيه و جزيرهی کومور. همين تکرار وقايع است که آدم را متوجه میکند رفتار دار و دستهی کودتاچی امروز درست مشابه رفتار همان دار و دستهی کودتای 28 مرداد است منتها تفاوت موضوع در اين است که آن موقع رسانهای در کار نبود که حذف يک گروه را اعلام کند اما حالا ملت همه خودشان رسانهای هستند و در نتيجه حذف کردنشان امکان ناپذير است.
روز چهارم. در انفجار جاکارتا دو تا استراليايی هم جانشان را از دست دادهاند. يکیشان شريک يک شرکت کاريابی در سيدنی بوده که صبح روز انفجار در هتل ماريوت رفته بوده به رستوران هتل که ضمن صرف صبحانه با چندتایی از تجار محلی ديدار کند. حالا يک اتفاق عجيبی افتاده که پليس در به در به دنبال مسببانش است. اتفاق اين است که عکسهای بدن تکه و پاره شدهی همان آدم را فرستادهاند به موبايلهای دوستانش در سيدنی. معلوم نيست اين عکسها از کجا تهيه شده يا چرا دارند آنها را میفرستادند برای مردم منتها هر چه که هست خيلیها را وحشتزده کرده که نکند پایمان را بگذاريم خارج از کشور از اين بلاها به سرمان بياورند. پليس دارد میگردد بلکه سرنخی از ارسال کنندگان عکسها پيدا کند. خدايیاش هم خيلی ناجور است برای آدم عکس اين مدلی بفرستند.
روز پنجم. شيخ محمد يزدی بهترين انتخاب کودتاچیها برای دعوا درست کردن با سبزهاست. البته فکر میکنم کودتاچیها هيچ آدمی را پيدا نکردهاند که به اسم توپيدن به رفسنجانی بخواهد سبزها را سر جایشان بنشاند و در نتيجه يزدی را پرتاب کردهاند وسط ميدان چون فکر کردهاند آدم که آب از سرش بگذرد چه يک وجب باشد چه صد متر. واقعش هم اين است که شیخ محمد يزدی در تمام سالهای رياست بر قوه قضاييه اصولأ در زير آب زندگی میکرده. اما چرا ايشان بهترين انتخاب است؟ اول اين که ايشان در دورهی رياستش دادسراها را تعطيل کرده بود و هر چه حق و حقوق متهمان را که میشد بهشان داد همه را داده بود به قاضی. قاضی را هم تبديل کرده بود به مدعی العموم. يعنی قاضی منصوب آقای يزدی هم خودش اتهام وارد میکرد و هم بايد دربارهی اتهامی که وارد کرده قضاوت میکرد. يعنی هم آدم را به صورت گلاب به رویتان خيس کنند هم زورکی بخواهد به آدم اثبات کنند که بوی گلاب میدهد. در نتيجه اگر متهم بيچاره خیس بودنش را حس میکرد لاجرم بايد با خودش درگير میشد که بو دادنش را هم حس کند. منتها زور آقای يزدی میرسید و هر آدمی را که بردند توی دم و دستگاه ایشان همان اول اعتراف میکرد که بوی گلاب دارد خفهاش میکند و بیزحمت کاغذها را بدهيد امضا کنم. طبيعیست که هاشمی شاهرودی با احيا کردن دادسراها همين بخش گلاب افشانی آقای يزدی را تعطيل کرد. يعنی بنای قضاوت در دوران يزدی بر ظلم و بيداد بوده. اين از اين. همين آقای يزدی قبل از انتخابات به عنوان رئیس شورای عالی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم اعلام کرده بود که مدرسين حوزه به احمدی نژاد رأی دادهاند اما بعد معلوم شد اصلأ هيچ جايی برای اين کار رأی گيری نشده و خود ايشان حرف تراشيده و به اسم جامعه مدرسین حوزه علمیه قم به مطبوعات داده. يعنی دروغگو هم تشريف دارند. افشاگریهای پاليزدار هم که بگذاريد کنار اين دو تای ديگر در مجموع جنابشان هم ظالم است و هم دروغگو و هم دزد. خوب انصافأ چه کسی بهتر از همين ايشان که بيايد وسط ميدان؟
روز ششم. مسابقات سنتی کريکت بين تيمهای استراليا و انگلستان شروع شده. در واقع کشدارترين مسابقات ورزشی عالم شروع شده. اسمش هم Ashes است که اشاره دارد به شکست تيم کریکت انگلستان از استراليا و آتش زدن راکتها توسط انگليسیها از زور ناراحتی. خوب، صبح بلند میشويد مسابقه شروع شده، صبحانه را با مثلأ ملکه میخوريد و سه ساعت طول میکشد باز مسابقه ادامه دارد. میرويد خريد میکنيد و میآييد باز مسابقه ادامه دارد. نهار را با پادشاه قسطنطنيه میخوريد چهار ساعت هم طولش میدهيد باز مسابقه برقرار است. میرويد يک چرت میخوابيد باز برمیگرديد میبينيد دارند مسابقه میدهند. تا عصر هم ادامه دارد و بعد تمام میشود. منتها برای امروز تمام میشود. فردا باز همين داستان است. اصلأ يک مسابقهایست که آدم از زور هيجان نمیداند به کجا پناه ببرد. تلويزيون هم صاف همهی مسابقات را پخش میکند... شديد هيجان ... گفتم شايد علاقمند به فراگيری اين ورزش باشيد ...
و روز هفتم. بنا بود ديروز يک کار جديد را برایتان روی وبلاگ بگذارم. واقعأ نشد که انجامش بدهم. اين هفته تلافی میکنم. به گيرندههایتان اصلأ دست نزنيد تقصير از فرستندهست.
18.7.09
جهان سوم، به همين سادگی
من اصلأ ماندهام اين سؤالها را از کجایشان درمیآورند. يعنی يک آدمی بايد از صبح تا شب توی عالم هپروت باشد که از اين سؤالها طرح کند. منتها هست و دندم هم نرم بايد جواب بدهم. دو سال پيش برای يک کاری توی دانشگاه اقدام کردم و زدم به آن دندهی روزنامه نگاریام و هر چقدر که پا داد نوشتم. فردای روزی که کاغذها را با ايميل فرستادم زنگ زدند که لطفأ تشريف بياوريد مصاحبه. اصلأ از زور خنده نمیشد حرف بزنم. چشمم که به چشمشان میافتاد خندهام میگرفت. فکر میکردم اينها لابد میخواستند يکی از دوستانشان را بياورند سر کار و آن مشخصات عجيب و غريب را از خودشان تراشيده بودند، حالا که يکی برداشته همه را تحويلشان داده شاخ درآوردهاند. ديدهاند خوب است صدايش کنيم ببینيم چه شکلیست.
خوب حالا اينها را که مینويسم خيلی ضد غربی نشويد لطفأ. توی خود ايران اوضاع خودمان صد پله از اين چيزی که میشنويد خندهدارتر است. شما را نمیدانم، اما من خودم زياد ديدهام که طرف به خاطر آشنا نداشتن و عليرغم استعداد و هوش فوق العادهاش سالها پشت در مانده. من زياد ديدهام برای همين هم منطقی که فکر میکنم از اين کاغذ نوشتنها خندهام میگيرد.
حالا اين که برداشتم برایتان بنويسم به يک دليل ديگریست. واقعأ هم يک آدمهايی يادم آمدند که اصلأ من هرگز تویشان ديده نمیشوم.
برداشتهام توی اين مشخصاتی که خواستهاند از کارها و مسئوليتهايی که داشتم نوشتم. به ترتيب زمان و اين که اگر در يک موقعيتی بودم چه گلی به سر خودم و آن تشکيلات زدهام. همهاش هم که يک ربطی به علم دارند. البته توی همان ايران بنايی و جوشکاری و آرماتوربندی و باغچهی مردم بيل زدن هم تا دلتان بخواهد کردهام منتها الان ربطی ندارند که بنويسمشان. حالا در کل خيلی هم بد نبوده و اگر مسير زندگیام به انفلاب و جنگ نمیخورد شايد، فقط شايد، ممکن بود کارنامهای بهتر از اين هم باشد. منتها من هم مثل خيلیهای ديگر در همان شرايط زندگی کردم و منتی به سر کسی ندارم. مثلأ بگوييد ظلم علی السويه.
من سال 2003 آمدم استراليا بنابراين هر کاری که در ايران کردم تا همان سال معنا داشته. هر چقدر هم که بزرگ و موفق بوده باز در همان جا معنا داشتهاند. بعد که آمدم استراليا ولو که رفتم دانشگاه ولی ديگر آن خبرهای قبلی و کارهای اجرايی توی زندگیام نبوده و مثل همهی آدمهای ديگری که میآيند خارج آن سال اولش که اصلأ به چه خورم سيف و چه پوشم شتا گذشته. باز هم اين وضع برای همه هست ولو که بروند خانهی برادر و خواهرشان. تا آدم بفهمد اينجا کجاست و من چه کارهام يک سالی وقت میگيرد.
حالا آدم بايد يک من سريش بردارد و کارهای انجام دادهاش در ايران را با اين کارهای خيلی رقيق و آبکی اينجا بچسباند به هم. تقصيری هم ندارند که کارهایشان رقيق است. خوب توی دانشگاه هم که باشيد و موشک بسازيد باز آخر هفته و تعطيلاتتان را ممکن است پا برهنه برويد توی خيابان و شورت و تی شرتتان هم يک وری باشد. مدل استراليايی و بخصوص کوئينزلندیاش هم که اصلأ از هفت دنيا آزاد. در نتيجه من هر کاری که در اينجا کردهام را که باز کم نبوده اما بلند پروازانه هم نبوده دارم میچسبانم به هم و از تويش يک حرفی درمیآورم که نشان بدهم فرقی نمیکند که فيلم مستند ساختهايد يا کيک پختهايد، هر دوتایشان يک مراحلی دارند که اگر ناديده بگيريدشان محصولتان به درد لعنت خدا هم نمیخورد. و در هر دو حالت هم پولتان را دادهايد به باخت.
اينها را که مینوشتم ياد آدمهای خيلی معتبری افتادم که همين حالا هم توی همين فضای اينترنت هستند و گاهی يک چيزی ازشان میشنويم. يا يک کسی دربارهشان نوشته يا يادشان کرده. فکر کنيد اين آدمهای معتبر همين الان به خاطر اوضاع داخلی ايران اگر خارج هستند نمیتوانند بيايند و اگر توی خود ايران هم هستند اصلأ کسی بهشان نمیگويد حالا چه کارهی روزگاريد. همين کارهايی را که ما از زور نابلدی بايد مدتها دور خودمان بچرخيم که بلاخره يادشان بگيريم اين آدمها همه را بلدند. تازه که حالا بعد از بيرون آمدن ناخواسته از فشار کاری روزمره راههای بهتری هم برایشان به فکرشان رسيده. همين الان هم کلی آدم باسواد و با تجربه توی ايران هست که از فرط نابسامانی ممکن است عطای ماندن را به لقای رفتن ببخشند. يا اگر هستند بی سر و صدا بروند و بيايند که گربه شاخشان نزند. واقعأ جهان سوم همينطوریست. اگر همين الان يک اتفاقی توی استراليای جهان اولی بيفتد که آدمها با ترس بيايند و بروند و بعد اصلأ اين رفت و آمد را تعطيل کنند، به يک سال هم نمیرسد که به جهان سوم سقوط میکنند، به همين سادگی.
به نظرم راهی که ما میرويم برای اصلاح اوضاع سياسی کشورمان لاجرم بايد از آتش بس اجتماعی بگذرد. حالا ديگر دارد معلوم میشود که آن دمل چرکی که مدام عفونت توليد میکند و میپاشد توی جامعه همين حضراتی هستند که الان در مقابل خواست مسالمت آميز مردم مقاومت میکنند. بلاخره مقاومت اينها درهم میشکند منتها بايد حواسمان باشد که يک گوشهی اين دمل هم که توی جامعه بماند باز يک جای ديگری شروع میکند به بازسازی خودش و باز نفرت اجتماعی درست میکند و باز ما را از دنيا جدا میاندازد.
جهان سوم به همين چيزهايش جهان سوم است.
17.7.09
جمعه برای زندگی
اين هم يک "جمعه برای زندگی" جديد. حالا البته جمعه اين هفته که به نظر میرسد همهمان در قسمت زندگیاش حضور بهم رساندهايم که ببينيم دنيا قرار است دست ما باشد يا دست حضرات آن طرفی.
يک چيزی بهتان بگويم از جنبهی همين زندگی.
آن اوايل انقلاب که همه در حال شعار دادن و گاهی دور خودشان چرخيدن بودند هيچکس فکر نمیکرد که اين صميميتهای آن روز را چطور پيوند بزند به زندگی روزمره. در واقع همه شده بودند انقلابیهای حرفهای که توی خانه هم شعار میدادند. يکی از دوستان من برای رفع وابستگی به دار دنيا حدود يک سال و نيم گوشت نمیخورد. کيلو کيلو سيب زمينی میخريد که مبادا گوشت بخورد و وابستهی امپرياليسم بشود. حالا الان در خارج از کشور زندگی میکند و با يکی دو کيلو اشتباه محاسباتی وزن جنابشان شده است حدود 110 کيلو.
گاهی اين روش مبارزه کردن خودش صد برابر بدتر از مبارزه نکردن است. نتيجهاش هم نااميد کننده از آب درمیآيد چون تا بگوييد مبارزه، همان آدم 110 کيلويی را میگذارند جلوی چشمتان که اين هم نتيجهی مبارزه. خلاصه که مبارزه کردن اگر از مسير زندگی عادی خارج بشود آنوقت چنان غير عادی میشود که هم زندگی و هم تفکر آدمها را دگرگون میکند. پرده کشيدن وسط کلاسهای دانشگاه يکی از همان نتايج غير عادی انقلابيگری در زندگی اجتماعی ما بود. میبينيد که چقدر زمان هدر رفت تا اين تفکر را تعديل کنيم.
لطفأ انقلابیهای حرفهای نشويد. زندگی کنيد و با چشم باز دنيا را ببينيد تا بتوانيد از تعصب دور بشويد.
اين هم "جمعه برای زندگی" و گروه کوبان.
و نويسندگان امروز:
لوا زند: اما من را بيدار کرد
ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی، قسمت هفتم
Katiana Murillo (Costa Rica): A Perfect Whale´s Tail
پرشين سعيد واقفی: گيرستون
لادن کريمی: دستبند سبز من
پژواک صمدانی: به همين سادگی
رضا صابر: صبحانه جمعه برای زندگی
16.7.09
از نادرشاه تا پلنگ آقا و حکايت انقلاب رسانهای بيخ گوشمان
حدود 15 سال پيش يعنی همان اواسط دورهی رياست جمهوری رفسنجانی خيلی بحث از اين بود که خدا کند يک ديکتاتوری پيدا بشود که غائلهی تشتت قدرت و اوضاع ملوک الطوايفی را بخواباند. من اين حرف را خيلی اين طرف و آن طرف شنيده بودم و حقيقتش آنقدر خودم هم از اوضاع به ستوه آمده بودم که اگر يک آدمی پيدا میشد که میتوانست گوش چهار تا از اين پاچه خوارهای بیمصرف را بگيرد بيندازد بيرون از دايرهی تصميمگيری، بلاشک برايش هورا میکشیدم. آرزوی مذموم ديکتاتورخواهی گاهی از فرط تعدد مراکز تصميمگيری تبديل میشود به غايت آرزوهای يک آدم، يا يک جامعه. تاريخ ايران را هم که بخوانيد میبينيد مشابه همين آرزوی مذموم در دوران نادرشاه هم به وجود آمده بوده و همين شد که وقتی نادر همهی بزرگان آن روزگار را در دشت مغان جمع کرد و گفته اين هم ايران يکپارچه خدمت شما و من دارم میروم همان کدخدايان با خواهش و تمنا او را مجاب کردند که بيا و پادشاهی ايران را بپذير. همين نادرشاهی که دست آخر از ترس از دست دادن حکومت چشم پسر خودش را هم کور کرد. خوب اين از نابسامانی اجتماعیست که آدم آرزوی مذموم پيدا میکند. منتهای مراتب امروز پيش خودم فکر میکردم چه بسا که ما ممکن است با اصل ديکتاتوری مشکل نداشته باشیم بلکه گرفتاریمان با ديکتاتور خوب و بد باشد. يعنی به ديکتاتور خوب ميدان بدهيم و در غيابش او را به عرش اعلا برسانيم و برعکس ديکتاتور بد را تحمل نکنيم. يعنی همين الان که همهمان، هر جايی که زندگی میکنيم و هر قدر که از دستمان برمیآيد، به فکر تغيير مناسبات سياسی در ايران هستيم ممکن است به همين مناسبتی که گرفتاریمان با ديکتاتور خوب و بد و نه با خود اصل ديکتاتوریست باز دوباره بعد از مدتی يک بابای ديگری را بنشانيم سر جای آن قبلی. آدميزاد هم که خيلی زود جوگير میشود و باز چرخ چاه از نو.
اين از اين.
اين چند روزه خيلی به يک حرف پلنگ آقا فکر میکردم. ايشان خيلی خوب از همه چيز خبر دارد در ايران. خيلی هم جالب شد که نه تنها دربارهی ندا آقاسلطان خبر داشت بلکه دربارهی سهراب اعرابی هم کلی از اين طرف و آن طرف خوانده بوده. گفتم تو که فرانسوی هستی فکر میکنی کشورهای غربی چه کار ممکن است بکنند در قبال اوضاع ايران؟ گفت تو خوابی؟ گفتم نه. گفت اگر بيداری يادت بماند بهتر است هيچ کاری نکنند. گفتم خوب به رسميت نشناختن دار و دستهی احمدی نژاد کمترين کاریست که میشود انجام بدهند. فرمودند اين که شما هر روز با خارجیها شل کن سفت کن داشته باشيد اما خودتان مشکلتان را حل نکنيد با عقل جور درنمیآيد چون بلاخره وسط دنيا هستيد و بازارتان برای فروشندگان جذاب است. بلاخره هر آدمی که توی کشورتان حکومت کند باقی دنيا يک راهی برای معامله با او پيدا میکنند. جنابشان خيلی بی رودرواسی هستند و فکر میکنم چهار تا آدم مشابه همين پلنگ آقا که در بين مقامات سياسی فرانسه باشند کافیست که دست آخر دعواهای ما را به نرخ روز حساب کنند. باقی غربیها هم خيلی دليلی برای رودرواسی ندارند. ما خودمان بايد مشکلمان را حل کنيم. يعنی بند نافمان را خودمان بايد ببريم. فکر هم نکنيد که تا خود ما به طور شخصی عوض نشويم ايران هم عوض میشود. جامعه از خودمان شروع میشود. از حقوق شخصیمان در خانه تا توی کوچه و در دولت.
اين هم از پلنگ آقا.
داشتم با يکی از دوستانم در ايران گپ میزدم گفت اين هفته میروم نماز جمعه. گفتم مواظب خودت باش. حالا که فکر میکنم اصلأ خندهام گرفته. در حکومت جمهوری اسلامی که گاهی سر ظهر کنار چهارراهها هم برای تبليغ میايستادند به نماز خواندن، نماز جمعه رفتن خطرناک شده. يک کمی هم البته ترسناک است. ديدهايد که خودشان میريزند سر مردم و بعد که لت و پارشان کردند همه چيز را میاندازند گردن اوباش يا عوامل دشمن. حالا اگر همين خودشان بردارند يک جايی يک ترقهای بترکانند آن هم اوايل مراسم نماز جمعه آنوقت داستان درست میشود. حالا اگر اينها را میخوانيد و داريد میرويد نماز جمعه حواستان به وسايل مشکوک اطراف باشد. همينطور که پيش برود، اگر کودتاچیها با زور بخواهند بمانند لابد عنقريب است که روزهای جمعه باشگاه رقص راه بيندازند که مردم بروند بزنند و برقصند و کسی کاری به مراسم سياسی-عبادی نداشته باشد. کمکم هم يک جايی چهار تا حديث پيدا میکنند که قوعلی خدمتک جوارحی شامل حرکات موزون هم میشود. بلاخره از آن طريق هم اعضا و جوارح آدم قوی میشود. مگر اين چند ساله نوحهخوانها حنجرهی شريفشان قوی نشده. بلاخره حنجره هم يکی از اعضای بدن است. حالا عضو شريف بعضیها آن بالاست ديگر.
اين هم از قسمت ترسناک داستان.
توی اين هواپيمای سقوط کرده يک خواهر و برادر بيست سالهی ايرانی- استراليايی هم بودهاند که البته اسمشان را توی خبرها نديدم. وزير خارجهی استراليا که رفته است به مصر از همانجا گفته که مقامات ايرانی خبر مربوط به اين خواهر و برادر را به سفارت استراليا اعلام کردهاند. اين خواهر و برادر در ايالت نيوساوث ولز زندگی میکردند. نيوساوث ولز هم همان ايالتیست که مرکزش شهر سیدنیست.
اين هم مربوط به بخش هوافضای روسيه.
آدم خيلی متعجب میشود از يک حرفهايی. توی سايت بیبیسی يک مطلبی خواندم به قلم محمود خوشنام دربارهی "علی رهبری" آهنگساز و رهبر ایرانی ارکسترهای بینالمللی. به نوشتهی محمود خوشنام، علی رهبری به نظریه تازهای در مورد موسیقی سنتی ایران رسیده که خودش آن را موج انقلابی در این حوزه نامگذاری کرده. اين نظريهی انقلابی عبارت است از اين که ریتمهایی در موسیقی بومی و عامیانه مردمی ايران وجود دارد که در اجراهای سنتی نادیده گرفته میشوند. مهمترین این ریتم ها ضرب هفت هشتم است که همه آن را به اشتباه شش هشتم تشخیص دادهاند. يا حرف محمود خوشنام از روی بی اطلاعیست يا حرف علی رهبری. چرا؟ من نه موسيقيدان هستم، نه کارشناس موسيقی اما همان دو سه روزی که کامکارها آمده بودند بريزبن برای کنسرت باهاشان يک گفتگوی مفصلی کردم از سير تا پياز. مصاحبه را فرستادم برای راديو زمانه چون يکی از اهل مديريت سابقشان سفارشش را داده بود. بعد هم که اصلأ پخش نشد. حتمأ توی آرشيوشان هست. توی همان گفتگو با ارژنگ کامکار که تنبک نواز گروه است هم حرف زدم. پرسيدم برای تنبک نوازی يا اصلأ ياد گرفتن ضربها و ريتمهای ناشناخته سفر میکنی؟ گفت آره و اسم چند نفر را گفت که ازشان چيز ياد گرفته. بعد گفتم بعضی وقتها اصلأ اين تنبک زدنت خيلی ريتم کردی قطعه را تثبيت میکند. گفت اين مربوط به ريتم هفت هشتم هست و دربارهی اين ريتم هم توضيح داد چون ديد من تعجب کردم که ريتم هفت هشتم يعنی چی؟ در ضمن من دو سه تا ساز بلدم بزنم که خيالتان راحت باشد. منتها حالا محمود خوشنام اين کشف انقلابی را به حساب علی رهبری نوشته، آن هم در وبسايت بیبیسی. اگر آن گفتگو با ارژنگ کامکار نبود لابد من هم الان بايد فکر میکردم حتمأ علی رهبری يک کار انقلابی صورت داده. منتها هم ارژنگ کامکار هست، هم آن مصاحبه در آرشيو راديو زمانه، و هم يک نسخهی کامل از همان مصاحبه در کامپيوتر اينجانب. من خيلی تعجب نمیکنم که موسيقدانهای داخل ايران تا به حال از همين ريتم هفت هشتم حرف نزده باشند. منتها دستشان که به رسانه نمیرسد اينجوری از آب درمیآيد. حالا همه در فکر کودتای انتخاباتی هستيم و اين که مبادا دوباره يادمان برود که سی سال پيش انقلاب کرديم برای اين که زندگیمان درست بشود، منتها از اين طرف يکی ديگر در راديو زمانه کودتا میکند و آنوقت يک آقای ديگر آن طرفتر يک موضوع کشف شدهای را دوباره به نام يکی ديگر سند میزند. من فکر میکنم اعتبار يک رسانه به همين چیزهايش است. من که میدانم دوست و رفقای خودم توی همان رسانهها خوشششان نمیآيد از همين حرفها منتها اگر قرار است به عقل و شعور آدم بگوييد زکی دست کم اينقدر تابلو نگوييد. آن دفعه که دربارهی يک راديوی ديگری نوشته بودم که با اين مدل کاری خودشان را بی اعتبار میکنند يک ايميل بلند و بالا فرستادند برايم که تو فلان و بهمان. حالا اين هم يک نمونهی ديگر از يک اثر انقلابی قلابی در رسانه.
اين هم از کودتا.
بريزبن شده است مثل يخچال. يعنی توی اين شش هفت سال اين مدلیاش را نديده بوديم که خوشبختانه از خجالتمان درآمد. بعد از سالها که سرمای خشک خوزستان را ندیده بودم باز دوباره اينجا از همان مدل سرمای زمستانی آمد سراغمان. حالا خندهاش اين است که اصلأ در کوئينزلند کسی برای اين آب و هوای زمستانی لباس ندارد. من دو سال پيش يک کاپشن خريدم که تا اين هفته که چند بار تمام روز تنم بود هر بار که کاپشن مورد نظر را پوشيدم سر ظهر مجبور شدم يک جايی از دستش خلاص بشوم. حالا اگر پوستين هم بود میپوشيدم. خلاصه که خيلی ناجوانمردانه سرد است.
اين هم گزارش هواشناسی برای خاتمهی برنامه.
13.7.09
هفت روز هفته
روز دوم. مسلمانان سين کيانگ گرفتار دو دستگی جهان اسلام شدهاند. يک دسته از مسلمان به دنبال تعامل با دنيای غرب هستند و دستهی دومشان به دنبال جنگيدن. سين کيانگیها نه میتوانند با جهان غرب تعامل داشته باشند چون اصلأ حزب کمونيست چين تمام روابط جهان خارج با داخل را در کنترل خودش دارد، و نه میتوانند با غربی بجنگند چون به محض ورود به حوزهی جنگ با غرب به عنوان القاعدهای شناخته میشوند. البته در تمام اين سالهای جنگ بر عليه القاعده هميشه اين شبهه وجود داشته که مسلمانان سين کيانگ میتوانند برای القاعدهایها پناهگاه تأمين کنند ولی چون دولت چين به اندازهی کافی در سين کيانگ تمرکز نظامی دارد بنابراين اگر القاعدهایها هم در اين منطقه باشند اين خود دولت چين است که آنها را راه داده است. دقيقأ هم به نطر من همين داستان دارد در حوادث سين کيانگ ديده میشود. دولت چين همانقدر که از کره شمالی پشتيبانی میکند به همان اندازه هم در افغانستان و پاکستان موش میدواند. دليلش هم اين است که میخواهد سهم بيشتری در منطقه به دست بياورد. بازار افغانستان و پاکستان به طور بالقوه برای ورود کالاهای ارزان چينی آمادگی دارند، درست مثل اجناس چينی که در ايران زیاد است. اهل سين کيانگ به واسطهی تعلقات مذهبی قابليت بيشتری برای تجارت با افغانستان و پاکستان دارند ولی اگر چنين اتفاقی بيفتد آنوقت قدرت اقتصادی سين کيانگ آنقدری افزايش پيدا میکند که بتوانند ادعای استقلالشان را قویتر پيش ببرند. درست همين اتفاق در جمهوریهای سابق شوروی رخ داد که مثلأ نفت خزر به اندازهی کافی برایشان سرمايه گذاری خارجی فراهم کرد که بعد از استقلال بتوانند روی پای خودشان بمانند و بهتر از دوران شوروی زندگی کنند. منتها دولت چين با وارد کردن هانها میخواهد ترکيب جمعيتی سين کيانگ را تغيير بدهد تا کفهی اقتصادی به نفع چين سنگين بشود. اين همان کاریست که روسها در اوستيای جنوبی انجام دادهاند و خيلی از ساکنان اوستيا گذرنامهی روسی دارند و حملهی ارتش روسيه به گرجستان هم به اسم دفاع از روسها انجام شد. بنابراين دعوای چينیها با اهل سين کيانگ بر سر قدرت اقتصادیست و همين است که جمهوری اسلامی مانده است وسط دوراهی که طرف کدام را بگيرد. ضمن اين که يقهدرانی ترکيه مربوط به تجارتشان با جامعهی مسلمانان خاورميانهست که منتظرند يک نفر از اسلام دفاع کند که طرف را بگذارند آن جلو به عنوان پيشنماز. درست همين ادا و اصولهايی که احمدی نژاد درمیآورد و عربها خيلی شيفتهاش شدهاند. کاشکی ببرندش برای خودشان.
روز سوم. فکر میکنم همين روزهاست که سر و صدای طرفداران رهبری بلند بشود که حالا که عضویت همزمان اعضای حقوقدان شورای نگهبان در یکی از قوای سه گانه ممنوع است رياست همزمان بر مجمع تشخيص و مجلس خبرگان هم ممنوع بايد باشد. اين که چقدر چنين حرفی مورد توجه قرار میگيرد به تبليغات حکومتی بستگی دارد که به نظرم باد به دم اين تنور خواهند داد. يعنی میتوانند شروع کنند به نعل وارونه زدن که اگر بنا به ديکتاتوریست خوب همين عضويت دوگانه در دو موقعيت ارشد حکومتی ديکتاتوریست. به نظرم وقوع چنين اعتراضی وجود دارد و حدس میزنم اعلام اين مصوبه وسط بزن بزنهای انتخاباتی معنیاش اين است که دارند به هر طريقی که ممکن است پای رفسنجانی را به دعوا باز میکنند. حقيقتش باورم اين است که مصوبه را دار و دستهی رهبری و احمدی نژاد آوردهاند وسط ميدان که به اسم کم شدن اختيارات حکومتیها، بهانه پيدا کنند برای شروع يک دعوای سياسی با رفسنجانی. خيلی هم البته عجيب نيست چون رفسنجانی زياده از حد ساکت است و طبيعیست که طرفداران رهبری منتظر يک واکنش سياسی مستقيم از طرف او باشند. اگر رفسنجانی چنين واکنشی را بروز ندهد، مثل همين الان، خود اين حضرات زمينهچينی میکنند برای وقوع آن. تنها راه رفسنجانی اين است که پيروز بشود وگرنه به بنی صدر ملحق خواهد شد. میشود حدس زد که با بيانيهای که مجمع روحانيون مبارز صادر کرد و به قول عباس عبدی نويسندهاش خاتمی بود هر اتفاقی که بيفتند خاتمی خانه نشين میشود. ايشان شبيه مرغ عزا و عروسیست.
روز چهارم. ابوالقاسم فردوسی اين بيت را سروده بود که "دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود". حالا سرلشکر فيروز آبادی در نامهشان فرمودهاند که "آری با تمام توان و آمادگی ایستاده ایم، تا نظام بماند. تا تو از ما خشنود باشی و قلب نازنین نائبت راضی، تا میهن اسلامی ما همچنان کنام شیران باشد". يعنی قديمها در دورهی فردوسی کنام شيران يک جای نامربوطی بوده که مترادف میشده با ويرانی، حالا اخيرأ کنام شيران خيلی جای باصفايی شده که بايد همينطور نگهش داشت. خاطرتان هست که فرموده بودند ماست سياه است، حالا در ادامهاش هم اشعار فردوسی را يک کمی تغيير دادهاند.
روز پنجم. خيلی هم لازم نیست اهل رسانه باشيد تا متوجه بشويد در رسانههای فارسی زبان خارج از کشور دو لايهی قابل تشخيص وجود دارد. يکی لايهی آدمهای قديمی و دومی لايهی آدمهای جوان. توی صدای امريکا آن لايهی قديمی نه تنها دارد مديريت میکند بلکه تا سطح برنامه سازی هم پايين آمده. يعنی آدمهای قديمی نه تنها خط مشی میدهند بلکه خودشان هم اجرايیاش میکنند. همين هم هست که راديو و تلويزيون صدای امريکا در تمام اين سالها يک خط را گرفته و همينطور بدون نوآوری ادامهاش داده. برنامههای جوانانهاش هم تحت تأثير اين خط قرار گرفتهاند و مجریهای جوانش هم مجبورند صاف و اتو کشيده برنامه اجرا کنند. در بیبیسی اوضاع فرق میکند. لايهی قديمی مديريت میکند ولی برنامه سازی عمدتأ به دست جوانهاست. البته ردپای آن لايهی قديمی مدل صدای امريکا را میتوانيد مثلأ در برنامههای عنايت فانی ببينيد که با ميهمانانش که حرف میزنند از سر بيحوصلگی با هر ضربهی کلام ميهمان يک "هن" میگويد. در واقع معنیاش اين است که حرفهای ميهمان برنامه را خود فانی بلد است و اگر اجباری در کار نبود میتوانست مثل شبکههای لس آنجلسی خودش همهی تحليلها و حرفها را به خورد مخاطب بدهد. یک کمی دقت کنيد آن "هن" را میشنويد. خيالتان جمع هيچ کارش هم نمیتوانند بکنند. تشکيلات صدای امريکا همان خط قديمی را میرود، حتی در جريان اعتراضات مردمی. اما دوگانگی خط مشی و اجرا در بی بی سی شده است مايهی گرفتاری. يعنی خوب که دقت میکنيد میبينيد در راديو و وبسايت و تلويزيون هر جايی يک مفری باز شده یک اثری از جوانها هست ولی زورکی. مثلأ توی وبسايت يک بخش "خبرهای کوتاه" گذاشتهاند که اهميتشان از خبرهای ديگر مهمتر است. منتها آن خبرهای اصلی تمام قدرت خبرهای کوتاه را، که واقعأ هم کوتاه نيستند، گرفته. بزن بزن خبری را میتوانيد توی آن بخش "گزيدهها" هم ببينيد که گاهی خبر داغ را کنار داستان گذاشتهاند. توی تلويزيون هم خبر بيگ بن که برای توريستها مناسب است مهمتر از خبرهای روز است. همين درگيریست که مخاطبان را سردرگم کرده. اوضاع بیبیسی شده است مثل پدری که به بچهاش میگويد میخوای با دوستات بری کافه تريا خوب خودم برات توی خونه کافه تريا درست میکنم، بيارشون خونه. در نتيجه آن بچه و ميهمانان، که همان مخاطبان باشند، نه احساس کافه تريا دارند، نه خانه. توی اين اوضاع رسانههای خارج کشور البته راديو زمانه هم هست منتها الان درگير برنامههای فضايی شده و دارد میزند که از منظومه شمسی خارج بشود بلکه بتواند خبری از حيات فرازمينی بگيرد.
روز ششم. همين که محمد هاشمی گفته است که "حزب کارگزاران برنامهای برای فعالیتهای حزبی خود ندارد، چرا که شرایط سیاسی و اجتماعی این اجازه را به ما نمیدهد" نشان میدهد چقدر تحزب در ايران ضعيف است که با دستگيری دو تا عضو يک حزب تمام فعاليت حزب تعطيل میشود. آدم متعجب میشود که حزب توده که غير قانونی بود چقدر دم و دستگاه و عضو داشت آنوقت کارگزاران که به قول محمد هاشمی حزب قانونی هم هست چقدر عضو دارد.
و روز هفتم. از آخر اين هفته يک کار راديويی جديد در وبلاگ میشنويد. يک گزارش راديويی از گشت و گذار هفتگی. به نظرم از شنيدنش لذت ببريد چون خيلی وقت بود در فکر راه انداختن اين گزارش هفتگی بودم منتها نمیخواستم محتوايش از خودم باشد. بلاخره آدمهای تازه که وارد وبلاگ میشوند تنوع کاری هم درست میشود. تا بلاخره يک نويسندهی خوب وارد گروه وبلاگی شد. اسم اين گزارش هفتگی راديويی "يک هفته با پژواک" است. همان وقتی که فايلهايش را گذاشتم روی وبلاگ بيشتر دربارهاش مینويسم. فعلأ يادتان بماند که داستان راديويی و گزارش راديويی را روزهای شنبه بشنويد.
10.7.09
جمعه برای زندگی
اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته.
"جمعه برای زندگی" برای اين است که يادمان بيفتد اين همه بزن بزنهای توی ايران و اين که هر کداممان يک جوری داريم به حکومت حالی میکنيم که کارهايش را دوستش نداريم برای اين است که میخواهيم زندگی کنيم. اگر نمیخواستيم زندگی کنيم يا به روش اين حضرات زندگی کنيم آنوقت دعوايی در کار نبود. دعوای ما برای اين است که همين زندگی زمينی که تويش پر از موسيقی و سرزندگیست بايد برای ما ايرانیها هم وجود داشته باشد.
"جمعه برای زندگی" برای اين است که يادمان بماند هر عقيدهای که داريم اما نمیشود زندگی را فراموش کرد. يادمان بماند که آدم دو بار زندگی نمیکند ... همين يک بار است که زندگی میکنيم و يک جايی هم تمام میشود.
"جمعه برای زندگی" را هر هفته که میگذارم روی وبلاگ فکر میکنم اگر يک نفر هم از اين صفحه لذت ببرد همان يک نفر میتواند خيلیهای ديگر را به زندگی کردن تشويق کند. تشويقشان کند که يک روز را به خودشان و ديگران آتش بس بدهند و يک گوشهی ناديدهی زندگیشان را بکاوند. يک کمی فرصت بدهند به خودشان و ديگران که طعم زندگی را بچشند.
هيچ مبارزهای برای مردن نيست. هر چه هست برای زندگی کردن است.
يک چيزی برای "جمعه برای زندگی" اين هفته برای وبلاگ انتخاب کردهام که صاف میبردتان به وسط زندگی. اگر گروه رستاک را نمیشناسيد حالا در "جمعه برای زندگی" اين هفته با اعضایش آشنا میشويد.
و گروه نويسندگان "جمعه برای زندگی" اين هفته که آرام آرام نويسندهگان غير ايرانی هم دارند به آن ملحق میشوند. توی فيس بوک هم که گروه را راه انداختهام و کمکم کلی نويسندهی ديگر هم به جمعمان ملحق میشوند. قلمتان را برداريد و بنويسيد. دنيایتان را با ديگران سهيم بشويد.
سعيد ضيايی: حقی که پس خواهيم گرفت.
Katiana Murillo: A Sweet Taste of Central American Music.
رودی برومند: شما روی نقشه دنیا میدرخشید.
پرشين سعيد واقفی: چهار اسباب ژيمناستيک.
لادن کريمی: جمعهای برای من و تو.
پژواک صمدانی: برای کودکی که هرگز بزرگ نشد.
ب. پ: جمعههای این روزگار.
رضا صابر: خاطرات خاک خورده جمعهها.
9.7.09
در قاب عکس استراليايی: گفت تو بمون مواظب باش
حقيقتش گاهی که آدم با يک نفر گپ میزند فکر میکند بايد جنسيت مشترکی با طرف گپ زدنش داشته باشد که جوابهايی که میدهد يا حرفی که میشنود را با معيارهای مشابه بسنجد. خوب البته هميشه هم اين فکر جواب نمیدهد منتها يک جاهايی آدم در حين گپ زدن متوقف میشود. من اين را چند باری تجربه کردهام. امروز هم یکی از همان تجربهها رخ داد. يک مدتی که میرويد باشگاه ورزشی با آدمها سلام و عليک پيدا میکنيد. بعضیها که خيلی ديگر همتيمی میشوند و برای خودشان تمرينات گروهی درست میکنند. من البته با خيلیها دوستم گرچه ترجيح میدهم موقع ورزش کردن حسابی درگير تمرينهای خودم بشوم. يک کمی هم زیادی میدوم و همين است که ملت فرار میکنند. يک خانم و آقای آسيايی جوان جزو کسانی هستند که هميشه با هم میآيند باشگاه. معمولأ هم که آسيايیها با خودشان بيشتر میجوشند و آدمهای غريبه کمتر دور و برشان هست. اين دو نفر را هميشه از دور میديدم. امروز بعد از نزديک به يک سال يک اتفاق جالبی افتاد. داشتم با يکی از دستگاهها ورزش میکردم ديدم هر دویشان آمدند کنار دستگاه. يک کمی هم خجالتی به نظر میرسيدند. آقا يک قدم دورتر ایستاده بود. گفتم کمکی ازم برمياد؟ زن با يک انگليسی خيلی خيلی ابتدايی گفت:
زن: ميشه پسرم بعد از شما از اين دستگاه استفاده کنه؟
من: بله حتمأ.
زن: خيلی خجالتيه، به من گفت از شما بپرسم.
من: خجالت نداره ... فکر کردم همسر شماست.
زن: همه همين فکر رو میکنن. فاصلهی سنی ما کمه.
... بعد شروع کردم ورزش کردن ... وقتی يک بخش از ورزش کردنم تمام شد به پسر گفتم حالا تو بيا استفاده کن بعد دوباره من ادامه میدم ... مادرش همان کنار ايستاده بود ...
من: اهل کجا هستيد؟
زن: چين.
من: کجای چين؟
زن: اهل شانگهای هستيم.
من: پس ماندارين حرف میزنيد.
زن: نه. زبان ما شانگهايیه.
من: نشينده بودم. يعنی زبان مردم شانگهای يک چيز ديگهس؟
زن: توی چين 50 تا زبان مختلف هست. زبان شانگهايی با ماندارين و کانتونيز فرق داره.
من: پس لابد الان سه تا زبان بلدين.
زن: نه، فقط شانگهايی و ماندارين حرف میزنيم. البته شوهرم يک کمی کانتونيز بلده ولی من و پسرم فقط دو تا زبان بلديم. الان هم که داريم کلاس میريم که انگليسی ياد بگيريم.
من: تازه آمدين استراليا؟
زن: پنج ساله.
من: 5 ساله؟ پس چرا حالا تازه دارين کلاس زبان میرين؟
زن: خوب همهش با دوستان چينی بوديم انگليسی ياد نگرفتيم. شوهرم زياد زبان انگليسی رو دوست نداره برای همين هم هيچ دوست غير چينی نداريم.
من: خوب اينجوری که خيلی سخت ميشه. يعنی الان سه تايیتون با هم ميرين کلاس زبان؟
زن: من و پسرم میريم کلاس. شوهرم رفته چين زندگی میکنه. هر سال دو بار مياد استراليا و ميره.
من: يعنی شما دو تا اينجا زندگی میکنين اون چين زندگی میکنه؟ پس چطوری اومدين استراليا؟
زن: شوهرم با سه تا از دوستاش يک شرکت درست کردن توی استراليا که بتونيم اقامت بگيريم. بعد خودش رفت چين.
من: اونجا چه کار میکنه؟
زن: بساز و بفروشه. يک شرکت داره که با دو نفر ديگه شريکن. توی شانگهای.
من: استرالیا که میاد برای ديدنتون؟
زن: هر شش ماه يک بار يک هفته مياد و دوباره برمیگرده چين. خيلی سرش شلوغه.
من: شما چی؟ نمیرين چين؟
زن: نه. ما بايد بريم کلاس زبان انگليسی.
من: توی اين پنج سال چه کار میکردی؟
زن: مواظب پسرم بودم.
من: يعنی کار نداشتی؟
زن: کار داشتم. مواظب پسرم بودم.
من: خوب هزينهی زندگی چطور؟
زن: شوهرم برامون میفرسته. ماشين خريده برام. معلم پيانو گرفته که پيانو ياد بگيرم. همه چيز داريم. هر وقت پول بخوام میفرسته.
من: ببين من يک کمی گيج شدم. يعنی توی اين پنج سال گذشته تو فقط مواظب پسرت بودی که چی بشه؟
زن: خوب مواظبش بودم که بزرگ بشه و بعد که زبان انگليسی ياد گرفت بره دانشگاه.
من: پنج سال برای زبان انگليسی ياد گرفتن خيلی زياده به نظرم. قبلأ توی چين شغلت چی بود؟
زن: معلم زبان ژاپنی بودم.
من: بعد که اومدين استراليا ديگه کار نکردی؟
زن: نه. شوهرم گفت تو بمون اينجا مواظب پسرمون باش من ميرم چين کار میکنم.
من: هووووم ... جالبه. خوب من برم ورزش کنم. خوشحال شدم از ديدنتون.
زن: من هم خوشحال شدم.
8.7.09
نشريه روزنامه نگاران ايرانی، شماره نوزده
شماره 19 نشريه روزنامه نگاران ايرانی امروز منتشر شد. مطالب اين شماره را میتوانيد در وبلاگ مهدی جامی، سيبستان، بخوانيد. خيلی هم خواندنی هستند.
6.7.09
هفت روز هفته
روز دوم. کويتیها هنوز دست از طلبشان از عراق برنداشتهاند. يعنی روابط برادرانهی اعراب با همديگر در اين مورد هيچ نقشی ندارد و عراقیها بايد حالا حالاها غرامت بپردازند. چرا با وجود اين که بسياری از کشورهای دنيا بدهیهای عراقیها را بخشيدهاند کويتیها هنوز دست بردار نيستند؟ به نظرم میخواهند به مردم عراق يادآوری کنند که کويت استان چهاردهم عراق نيست. درست مثل همين کاریست که ما در مورد خليج فارس انجام میدهيم و آنقدر موضوع را جدی میگيريم که مبادا اعراب حاشيه خليج فارس مفری برای تغيير نام پيدا کنند. يک بخش ديگر داستان هم میتواند اين باشد که کويتیها بعد از حملهی ارتش عراق هرگز نتوانستند موقعيت تجاری سابقشان را در منطقه به دست بياورند. يعنی اماراتیها از فرصت اشغال کويت استفاده کردند و مرکز ثقل تجاری منطقه خليج فارس را به طرف خودشان تغيير دادند. همين هم شده که آن 5 درصد درآمد نفتی عراق که به عنوان غرامت به کويت داده میشود همان عقب افتادگی اقتصادی کويت در مقايسه با موقعيت سابقشان است. خلاصه اين که وحدت اعراب خاطرهای بود که مدتهاست جای خودش را داده به واقعيتهای اقتصادی.
روز سوم. احمدینژاد در مراسم روز صنعت و معدن گفته است که "دو مقطع سازندگی در زمان هخامنشیان و ساسانیان و یک مقطع هم در زمان صفویان در ایران داشتهایم، اما در این ۳۰ سال کارهایی صورت گرفته است که قابل قیاس با هیچ کدام از این مقاطع نیست". يادتان که هست در دوران سازندگی هم همين شعار را میدادند؟ يعنی وقتی انقلاب 18 ساله بود از هخامنشيان و ساسانيان هم بیشتر کار کرده بودند. حالا هم در 12 سال گذشته باز هم از هخامنشيان و ساسانيان بيشتر کار کردهاند. جل الخالق ندارد البته. اين هخامنشيان و ساسانيان مادر مرده شدهاند مرغ عزا و عروسی. يعنی هم در زمان تکنوکراتها گرفتار بودهاند و هم در زمان خراتهای فعلی ... ياد شهر قصه افتادم ... هر دو دورهی سازندگی و احمدی نژاد در يک چيز مشترکاند. تورم. نرخ تورم البته فرق میکرده ولی برنامههای توسعهای در هر دو دوره منجر به تورم شده که در زمان احمدی نژاد اصولأ از حد و مرز رد شده. به نظرم اين که در هر دو دوره حرفشان مقايسهی خودشان با هخامنشيان و ساسانيان بوده مربوط میشود به اين که با اين رشدی که کشور داشته اوضاع اقتصادی چطور بوده، يعنی میشود اين دورهی رفسنجانی و احمدی نژاد را يک جوری در تاريخ ماندگار کرد؟ خوب به نظرم به هيچ زوری نمیشود اين کار را انجام داد. چرا؟ اين مثال ممکن است کمک کند. يکی از گرفتاریهای سازندگی دوران هخامنشيان وجود تورم شديد اقتصادی بوده که دليلش هم مربوط میشده به مبنای ماليات گرفتن. يعنی ماليات را به صورت طلا و نقره میگرفتند و مردم مجبور میشدند مال و اموالشان را گرو بگذارند تا طلا فراهم کنند برای ماليات دادن به حکومت. منتهای مراتب در هر دو دوره ايران بزرگ و پرقدرت شده. دوران صفويه هم که با وجود رسميت دادن تشيع در ايران، باز از جنبهی هنر و معماری و قدرت ايران پيشرفت کرده. منشاء همهی اين پيشرفت و قدرت خود حکومتها بودهاند و اين بر خلاف مثلأ دوران تيموريان بوده که مردم حکومت را وادار کردهاند که دست از خرابکاری بردارد و آبادانی انجام بدهد. در حالی که در دوران جمهوری اسلامی اين مردم هستند که دارند زور میزنند تا حضرات را راه ببرند يعنی درست مثل مغولها که مردم ايران آنها را تغييرشان دادند. بنابراين هيچ جای دوران جمهوری اسلامی با دوران هخامنشيان و ساسانيان و صفويه جور در نمیآيد که بشود مقايسهشان کرد. با اين همه چون با چند تا سيلی آبدار همه خرسها میتوانند خرگوش بشوند بنابراين هخامنشيان و اينها که هيچ، شما میتوانيد فکر کنيد در اين 30 ساله به اندازهی کل تاريخ بشريت کارهايی صورت گرفته که فقط حلال زادهها میتوانند آنها را بينند.
روز چهارم. اين سايت راديو زمانه مرحوم شده؟ بابا يک تغييری به اين سايت بدهيد.
روز پنجم. يعنی خدايیاش بيانيهی مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم مثل ماست میماند. نوشتهاند "درخواست عاجزانه ما از علمای اعلام و بزرگان دین این است که با احساس مسئولیتی که همواره داشتهاند باز هم اقدام مناسب را انجام دهند". اين عاجزانه يعنی چی واقعأ؟ يعنی مردم را کتک زدهاند و تير خالی کردهاند توی سر و قلب معترضان، آنوقت آدم عاجزانه از يک کسی تقاضا میکند که اقدام مناسب انجام بدهد؟ اقدام مناسب هم که معلوم نيست يعنی لطفأ بگذاريد توی کارتابل آقايان، يا بفرستيد به بايگانیشان يا بلاخره يک کار اداری ديگر؟ در ادامهاش هم مجمع خواستار شناسایی و مجازات عاملان و ضاربان ضرب و شتمها، قتلها و تخریب کوی دانشگاه و جاهای دیگر. باز معلوم نيست اين جاهای ديگر يعنی کجا مثلأ. بابا مجبورين بيانيه بدين؟
روز ششم. مانوئل زلايا، رئيس جمهوری هندوراس، يکی از مردان ثروتمند اين کشور است که تجارتش عمدتأ بر پايهی معاملات چوب است. ايشان با پيوستن به دار و دستهی چاوز که از قرار بیماری تمديد رياست جمهوریاش واگير دارد، تصميم داشت قانون اساسی را تغيير بدهد. يکی از گرفتاریهای مخالفان زلايا با او اين است که پدر او که زميندار بود در اثر اختلاف با تعدادی از زارعان منطقهی لس هورکونهس همهشان را سر به نيست کرد. اجساد اين حضرات در مزرعهی خانوادگی زلايا پيدا شد. بعدها مانوئل زلايا اجازهی تحقيق دربارهی اين قتل عام را نداد و اعلام کرد که اجساد زارعان به طور اتفاقی در مزرعهی آنها پيدا شده. اهل رسانه میگويند زلايا نه تنها با انجام تحقيقات جنايی دربارهی اين رخداد مخالف است بلکه از تمام قدرت سياسیاش برای سانسور اخبار مرتبط هم استفاده میکند. با وجود اين که بعد از کودتای هفتهی گذشته در هندوراس، هنوز کشورهای جهان زلايا را به عنوان رئيس جمهوری اين کشور میشناسند ولی در خود هندوراس اين اهل رسانه هستند که پرچمدار مخالفت اجتماعی با زلايا هستند. بنابراين در هندوراس فعلأ زور رسانهایها رسيده که رئيس جمهوری را ادب کنند.
و روز هفتم. I love to move it, move it. يک چيز ماداگاسکاری بنويسم بخنديد. من و پرشين امروز صبح ساعت يک ربع به هفت رفتيم برای مسابقه دوی 5 کيلومتر گلدکوست. تی شرت مسابقه را هم پوشيده بوديم. قرار بود به اسم تيم شورای شهر گلدکوست مسابقه بدهيم بنابراين تا رسيديم به محل شورای شهر يکی يک تی شرت ديگر دادند که بپوشيم. در نتيجه تی شرتمان را عوض کرديم. گفته بودند مسابقه ساعت هشت و نيم شروع میشود. ما هم خوش خوشان داشتيم میرفتيم به طرف محل شروع مسابقه. ديديم ملت دارند میدوند. نگو مسابقه شروع شده بود. با بدو بدو رفتيم رسيديم به آخرهای جمعيت ولی به هر کلکی بود خودمان را رسانديم به اواسط دوندهها. بعد هم همديگر را گم کرديم چون سرعتمان متفاوت بود. نزديک خط پايان ديدم يک آقايی به من گفت از اين طرف بدو. من هم رفتم همان طرفی که گفته بود. از خط هم رد شدم و چند تا هم عکس ازم گرفتند. آن پشت خط پايان يک جايی همه ايستاده بوديم که نفسمان جا بيايد. آمدند دو تا شيشه آب دادند و خيلی تحويل گرفتند. بعد گفتند آن طرف برويد پرتقال بخوريد. رفتم ديدم دارند پرتقال چهار قاچ میکنند و ملت اصلأ نمیدانند بخورند يا بريزند توی گوش و سرشان. من هم به همچنين. به نظرم دو کيلو پرتقال هم خوردم. بعد از يک جايی رد شدم يک مدال دادند دستم. يک کمی آن طرفتر هم باز يک تی شرت ديگر دادند دستم. آن بيرون آمدم ايستادم که پرشين بيايد. آمد نفس نفس زنان. گفتم آب خوردی؟ گفت نه. گفتم پرتقال چطور؟ گفت پرتقالم کجا بود؟ گفتم تی شرت گرفتی؟ گفت نه، تی شرت نمیدن. معلوم شد اينجانب در خط پايان عوضی رفته بودم توی شعبهی بهشت ماراتن. احتمالأ يک کمی بيشتر همانجا میماندم يا شبيه به فيلم ماداگاسکار فکر میکردند رئيسشان از آسمان آمده يا به جرم مسير عوضی رفتن بايد پول شيشههای آب و دو کيلو پرتقال و تی شرت و مدال را میدادم.
4.7.09
مسابقهی دو
فردا کلهی صبح اينجانب و پرشين داريم میرويم برای مسابقهی دوی 5 کيلومتر. محل مسابقه هم در شهر Gold Coast است.
اين جلوی تی شرت مسابقه با کفشهای اينجانب. يعنی خيلی آماده تشريف دارم.
حالا بلکه جوگير شدم يکباره کنترات گرفتم برای 42 کيلومتر دويدن.
3.7.09
جمعه برای زندگی
اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته که بدانيد نه اين صفحه متوقف شده، نه روز جمعه، و نه زندگی.
"جمعه برای زندگی" را به عنوان يک تجربهی رسانهای که نگاه میکنم میبينم برای خودم و آن گروهی که هر هفته نوشتههای اين يک روز را دنبال میکنند مثل يک کافهای شده که گاهی توی آن موسيقی شاد پخش میکنند و گاهی موسيقیاش آرامتر میشود ولی در همه حال مشتریهای کافه با هم گپ میزنند.
اتفاقأ اگر "جمعه برای زندگی" همان کافهی گپ زدنهای ديگران با هم باشد لاجرم میبايست آن را باز نگه داشت که مناسبت حرف زدن هم پيش بيايد.
يک فکری به سرم زده که از هفتهی آينده اجرايش میکنم. يعنی تصميم گرفتهام در همين بريزبن اجرايش کنم و ثمراتش را برایتان در وبلاگ بگذارم. از هفتهی آينده جمعهها عصر يک جايی قرار میگذارم که هر کسی که دوست داشت بيايد و با هم چای و قهوه سفارش بدهيم و گپ بزنيم. اسمش را هم میگذارم "جمعه برای زندگی" و حرفهایمان را ضبط میکنم و عکس میگيرم و میگذارمشان روی وبلاگ که شما هم بشنويد چهها گفتهايم.
فکر میکنم راه خوبی باشد که حرفهای جديد را در همين صفحهی "جمعه برای زندگی" بشنويد. اگر در بريزبن هستيد و دوست داريد جمعهها بياييد و در کافهی "جمعه برای زندگی" گپ بزنيد ايميل بزنيد تا خبرتان کنم کجا قرار میگذاريم.
و اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته با گروه کيوسک.
و نوشتههای ديگران:
پرشين سعيد واقفی: پس گریه كن مرا، به طراوت
ميم با نون: شيوههای دوستانهتر
پرشين سعيد واقفی: مقصر کيست؟



































