30.6.09

و ما پيروزمندانه از درز پنجره نگاه می‌کنيم

اين را که می‌نويسم ممکن است مخالفش باشيد. بلکه از سر تا تهش را هم برنتابيد و به نظرتان داستان بيايد. در هر دو حالت نظرتان هر چه که هست برايم محترم است.

به نظرم کودتاچيان دو راه بيشتر ندارند.

يکی اين است که در دنباله‌ی تعطيل کردن جمهوريت، اسلاميت را هم بفرستند برود به دنبال نخود سياه.

دومين راه هم اين است که راديکال بشوند و برسند به چيزی در حد القاعده و نمايندگان افغانی‌شان يعنی طالبان.

خوب راه اول خيلی قابل اجراتر است و اتفاقأ با شواهد هم جور درمی‌آيد. در عين اين که راه حل دوم اصولأ تمام دنيا را بر عليه کودتاچيان بسيج می‌کند. مثلأ روسيه و چين همين الان با اسلامگراهای راديکال‌ها در جنگ هستند. نمونه‌اش در چچن و سين کيانگ است که روس‌ها و چينی‌ها دارند با راديکال‌های منطقه‌ای القاعده‌ مبارزه می‌کنند. کودتاچی‌ها اگر بروند در راه دوم و راديکاليسم را انتخاب کنند آنوقت روسيه و چين هم کاری ازشان برنمی‌آيد. بنابراين داستان در همين راه اول است که عبارت است از تعطيل کردن اسلاميت نظام.

منتها چرا اين تعطيلی اسلاميت برای حضرات ضروری‌ست و از حالا به بعد قدم قدم و احتمالأ با قدم‌های بلند به طرفش می‌روند؟

من بعيد می‌دانم که اين همه پولی که مايه‌ی تورم اقتصادی را فراهم کرده و در زندگی روزمره‌ی مردم به شکل ماشين‌های رنگارنگ و ساختمان‌های نوساز پديدار شده اثر فرهنگی‌اش را به جا نگذاشته باشد. همه چيز گران شده منتها توی همين گرانی هم همه جور لباس مارکدار هست و رستوران‌ها برقرارند. بر خلاف اين که مثلأ از بين نسل اول انقلابيون می‌شود گفت بچه‌های هاشمی رفسنجانی خيلی به قر و فر خودشان می‌رسند و مظهر نوگرايی محسوب می‌شوند اما يادتان بيفتند که همين شهردار فعلی تهران که اصولأ از رده‌های نظامی‌هاست خودش عامل ورود کالاهای خارجی به اين شهر شده. انتساب ايشان به جناح محافظه کار هم که جای ترديد ندارد. همين يک قلم سر و صدای بنتون را بگذاريد در کنار ورزش بانوان آنوقت می‌بينيد که جناح محافظه کار آنقدرها هم از اوضاع اجتماعی ايران بي‌خبر نيست که از فائزه هاشمی نزند جلو و بازار را آنقدر رنگانگ نکند که ديگر ورزش بانوان به عنوان يک پديده‌ی لوکس توی آن ديده نشود.

کودتاچی‌ها همين الان هم می‌دانند که اصل حرف مردم، بعد از سه دهه، اين نيست که موسوی را بياورند که باز برگردند به دوران بزن بزن‌های اول انقلاب. همانطوری که ورود خاتمی هم برای برگشت به دوران پارينه سنگی انقلاب نبود. وقتی بعد از سی سال به يک معمم می‌گويند عبا شکلاتی يعنی خداحافظی با تير و تفنگ انقلاب و ورود به دنيای مدرن. تفاوت رجايی و خاتمی را در سخنرانی‌های‌شان در سازمان ملل ببينيد، و بعد به انتظارات خود ما از رئيس دولت‌ دقيق بشويد تا دست‌تان بيايد چقدر در ذهن ما تغييرات بنيادی رخ داده. رجايی در سازمان ملل کفش و جورابش را درآورد تا جای شلاق روی پاهايش را از نظام کودتاچيان تحت حمايت امريکا نشان بدهد. خاتمی هم با عبای سفيد رفت همانجا و هنوز دارد از همه‌مان بد و بيراه می‌شنود که چرا با کلينتون دست نداده.

بنابراين، رأی ما به موسوی همان رأی به موضوع عبا شکلاتی‌ بود منتها چون خود عبا شکلاتی مورد نظر در کار نبود آن را نثار يک زن و شوهر مدرن‌تر کرديم که اگر به قدرت می‌رسيدند يک تمی از روی نقاشی‌های موسوی پيدا می‌کرديم و رئيس دولت را اسمش را می‌گذاشتيم گيس گلابتون مثلأ. فی الواقع اصل داستان اين است که خود ما به صراحت به حکومت گفته بوديم که تغيير در جمهوری اسلامی بايد به سمت مدرن شدن باشد نه برگشت به انقلابيگری. و درست همينجاست که رقابت ميان نيروهای پشت صحنه برای اداره‌ی جامعه‌ای که نظرش را گفته درگرفته بود. يعنی مدرنگرايی از مدل رفسنجانی، يا مدرنگرايی از مدل خامنه‌ای.

اين را همه می‌دانند که خامنه‌ای يک وقتی اهل سه تار زدن بوده و کم و بيش هم به حلقه‌ی معمم‌های مدرن نزديک بوده. دقيقأ همين نکته‌ای که همه‌ را غافلگير کرده که چطور يک آدمی با آن خصوصیات می‌تواند يکباره تبديل بشود به يک خشکه مقدس هزار سال پيش. خوب به نظرم اين ظاهر داستان بوده و رقابت يا درگيری مربوط می‌شده به اين که چه کسی با چه ترفندی بنشيند روی زين و اسب مراد را بتازاند به طرف مدرنيته. احمدی نژاد هم که البته پوستين وارونه‌ی جماعت بوده.

جمهوری اسلامی در اين دست کم دو دهه‌ی گذشته اگر از جمهوريت هم فاصله نگرفته بود اما به اندازه‌ی قابل توجهی از اسلاميت فاصله گرفته بود. نمونه‌هايش را همه‌مان به چشم می‌بينيم که اين حضراتی که همين الان چماقدار دارند و می‌ريزند داخل خانه‌ی مردم و ترس را اشاعه می‌دهند، در تمام اين دو دهه با يک شيب ملايم به جامعه فرصت داده‌اند که از جنبه‌ی ظاهر هم که شده مدرن بشود. خيلی سخت نبوده که چهار تا از همين چماقدارها را بريزند توی خيابان و رعب و وحشت را برای لباس مردم درست کنند. به نظرم هر بار که اين کارها را کرده‌اند خودشان را تمرين داده‌اند و البته آتش جامعه را برای مدرن شدن تيز کرده‌اند. همزمان که ما به احمدی نژاد روی خوش نشان نمی‌دهيم، خودمان هم در حال فرار رو به جلو به طرف مدرن شدن هستيم، ولو به ظاهر. شکار را هم همينطور صيد می‌کنند. يک طرف هياهو راه می‌اندازند و يک طرف ديگر با تفنگ می‌ايستند. يک طرف احمدی نژاد را می‌گذارند و آن طرفش بنتون را می‌کارند.

راه تثبيت قدرت و شکست طرف مقابل در همين مدرن شدن است. اين کار را رفسنجانی انجام داده بود و با تکنوکرات‌های خودش يک شمه‌ای از مدرن شدن را به جامعه رونمايی کرده بود. ادامه‌اش هم خاتمی بود و عبا شکلاتی.

خوب اگر جامعه برای مدرن شدن به خاتمی چسبيده، چه دليلی دارد که خود اين حضرات نسخه‌ی مدرن به جامعه تحويل ندهند؟ مگر محمدرضا شاه بعد از کودتای 28 مرداد همين نسخه‌ی مدرن را برای جامعه نپيچيده بود؟ يک نگاهی که به اوضاع طبقه‌ی متوسط جامعه در اواخر دوران شاه بيندازيد تنها چيزی که يادتان نمی‌آيد اشاره به شعبان بی مخ و کودتای 28 مرداد است. خوب همين حضرات کودتاچی هم دارند همين راه را می‌روند. يک کمی که تاريخ معاصر را بخوانيد متوجه می‌شويد در دوران شاه سر بسياری از چماقدارها را هم زير آب کرده بودند تا جامعه را بسپارند به دست نظامی‌ها و ساواک. از آن طرف مدرنيته، ولو به ظاهر، و از اين طرف کنترل سياسی.

طبيعتأ کودتاچی‌ها همين الان با اسلامگراهای داخل حکومت درگيرند چون همه‌ی اسلامگراها دست کم با بزن و بکش‌های اين چند وقت و تقلب کردن حکومت مخالفند. اگر بنا باشد کودتاچی‌ها نظر اسلامگراها را تأمين کنند می‌بايست از آن‌ها اسلامگراتر بشوند. خودتان حدس بزنيد مسلمان‌تر از منتظری و صانعی چه چيزی از آب درمی‌آيد. چنين حرکتی آن‌ها را می‌نشاند در جای القاعده و کودتاچيان را با حاميان‌شان سرشاخ می‌کند. بنابراين حضرات مجبورند راه مدرن شدن از مدل دوران شاه را انتخاب کنند که همان راهی‌ست که آن اول نوشته به آن اشاره کرده بودم. يادتان باشد که يک طرف ادعای‌شان هم اين است که ما اصولأ راه را بر انقلاب کردن بسته‌ايم. اين يعنی مردم خسته از انقلاب را به خودشان جلب می‌کنند که اگر ما نباشيم جامعه متحمل انقلاب می‌شود. خوب چه کسی اينروزها در ايران به دنبال انقلاب کردن است؟

خوب برای کودتاچی‌ها، اگر اتفاق غير منتظره‌ای نيفتد، مسير آينده اينطوری‌ست، به نظر من البته.

بعد از مدتی که آب‌ها را با کنترل شديد از آسياب انداختند با دو پله يکی کردن مدرنگرايی را با غلظت زياد در جامعه اشاعه می‌دهند. اگر بيرون از ايران باشيد و نسل جديد چينی‌ها را ببينيد متوجه می‌شويد که نه تنها از مائو خبر ندارند بلکه ميدان تين آن من را هم يک جای توريستی می‌دانند و اگر بگوييد آنجا چه خبر بوده با يک کمی فکر می‌گويند خيلی جای بزرگی‌ست و توريست‌ها می‌روند آنجا عکس می‌گيرند. من دست کم بيست بار اين را از جوان‌های چينی سؤال کرده‌ام. روس‌ها هم که به ولاديمير پوتين با آن ادا و اصول‌های دخترکش جناب‌شان عشق می‌ورزند و يادشان نيست همين ايشان مأمور کا گ ب حکومت کمونيستی بوده. شعبان جعفری ايران هم که يک زورخانه داشت برای توریست‌های خارجی و فرت و فرت عکس‌هايش اين طرف و آن طرف منتشر می‌شد.

کودتاچی‌ها بعد از مدرنگرايی غليظ آنقدر همه‌ را به بنتون و امثالهم گير می‌دهند که مخالفان‌شان تبديل می‌شوند به يک عده چپگرای ناراضی که می‌خواهند مردم را ببرند به دوران انقلاب سال 57 و تير و تفنگ بازی. اسم مخالفان را هم می‌گذارند خرابکارانی که می‌روند فروشگاه بنتون و کافی شاپ‌ها را می‌ترکانند.

به سلامتی‌تان کودتاچی‌ها مدرن می‌شوند چون اصل دعوای قدرت بر سر مدرن شدن و سود حاصل از آن است. و حالا ما پيروزمندانه از درزهای پنجره به داخل نگاه می‌کنيم.

من فکر می‌کنم اگر اتفاق غير عادی نيفتد باقی ماجرا اينطوری‌ست:

فرياد می‌زدند، روی ميز مشت می‌کوبيدند، به هم چپ چپ نگاه می‌كردند، و حرف يكديگر را تكذيب می‌كردند. سرچشمه اختلاف ظاهرأ اين بود كه ناپلئون و پيل کينگتون هر دو در آن واحد تکخال پيک سياه را رو كرده بودند. دوازده صدای خشمناک يکسان بلند بود. ديگر اين كه چه چيز در قيافه خوک‌‌ها تغيير كرده، مطرح نبود.

حيوانات خارج، از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند ولی ديگر امکان نداشت كه يکی را از ديگری تميز دهند.

يادتان آمد آخر ماجرا از کيست؟

از جورج اورول.

می‌دانيد چرا می‌گويم پيروز شديم؟ ... برای اين که برای آخرين بار در ايران حکومت دينی را از نزديک ديديم.

29.6.09

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

يک. ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را- که بیان می‌دارد "تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است" رعایت کنند.

دو. ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

سه. حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی

بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی


Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers

June 26, 2009

28.6.09

هفت روز هفته

روز اول. امبرتو اکو می‌گويد پسامدرنيسم يعنی چيزی مثل اين که يک مرد بخواهد به يک زن بگويد خيلی دوستت دارم ولی نتواند بگويد چون می‌داند که آن زن خبر دارد، و زن هم از راز مرد خبر دارد. جمهوری اسلامی به ضرب چماق حکومتش را حفظ کرد. اين را هم ما می‌دانيم، هم خودش و همين هم هست که جمهوری اسلامی ما را به دنيای پسامدرن هل داد. در تاريخ ايران، آنقدری که من خوانده‌ام، دو گروه هميشه در کنار هم بوده‌اند. يکی شاهان و دومی روحانيون. گاهی هر دو گروه يکی شده‌اند و آن که شاه بوده همزمان فقيه هم بوده، مثل تيمور لنگ. منتها همه جای تاريخ اين دو طبقه با هم حکمرانی کرده‌اند. شاه به نيابت از خدا، و روحانيون برای تثبيت اين نيابت. اما شاه با همه‌ی نيابتی که از خدا برای خودش تراشيده بود به آدم‌های زمينی که ‌رسيد اين چماقداران بودند که تاج و تختش را برای او حفظ کردند. يعنی تا دنيا دنياست روز 28 مرداد با اسم شعبان جعفری يا شعبان تاجبخش مترادف است. و از قضا همه‌ی بدنامی سلطنت در ايران به همان مترادف بودن تاجبخشی‌ ِ شعبان جعفری‌ به مقام سلطنت است. حالا گروه دوم هم برای بقا در حکومت به همان چماقداران تکيه کرد. معنی‌اش اين است که آن دو گروه شاهان و روحانيون همه‌ی آنچه که دارند تا در قدرت بمانند از صدقه‌ی سر چماقداران است. همين که الان رضا پهلوی هم آش دهان سوزی برای ايران امروز نيست مربوط است به همان ننگ شعبان جعفری که از دامن خانواده‌اش پاک نمی‌شود و اگر شعبان نبود رضا پهلوی هم خيلی سال بود که در کار نبود. جمهوری اسلامی هم همين ننگ چماقداری را برای روحانيون به ارمغان آورد و صد سال ديگر هم که حکومت کنند باز اين ننگ از دامن‌شان پاک نمی‌شود که حکومت‌شان را چماقداران به آن‌ها بخشيدند. همين است که آدم به خودش می‌گويد‌ جمهوری اسلامی هم همان چيزی‌ست که حکومت شاه بود. احساس پيروزی ما آدم‌های عادی جامعه مربوط به اين است که به هر زحمتی که بود پرده‌های حکومت دينی را کنار زديم تا آن پشت و پسله‌ها را ببينيم. پسامدرن در جامعه‌ی ايرانی يعنی همين باور که شاه و روحانی هر چه دارند از چماق دارند. هم خودشان می‌دانند، هم ما می‌دانيم. همين است که ما برنده شديم.

روز دوم. نه که کمبود رئيس جمهور و شاه داريم حالا يک چيزی بنويسم از همين اطراف خودمان که اضافه بفرماييد به فهرست‌تان. توی استراليا و در شمال همين ايالت کوئينزلند که اينجانب هم سکونت دارم يکی از شاهان ايران اعلام موجوديت کرده است. خيلی هم جدی‌ست داستان. اسم ايشان علیحضرت سلطان کیومرث شاه قاجار شاهنشاه ایران، است که سال 1347 هجری شمسی به دنيا آمده در بيستم ژانويه 1975 ميلادی هم در تهران تاجگذاری کرده. کيومرث شاه در وبسايتش نوشته که از خاندان قاجار است. اين هم شناسنامه‌ی ايشان و ترجمه‌اش. البته توی وبسايتش شماره تلفن و فکس و ايميل هم داده که اگر شک داشتيد برويد و با ايشان تماس بگيريد. چون شماره‌شان مال همين ايالت خودمان است بنابراين 25 سنت آب می‌خورد که زنگ بزنم و بروم با ايشان يک مصاحبه انجام بدهم. برای اين که شک‌تان برطرف بشود اين هم سايت جناب‌شان و اين هم نشانی تماس. به سلامتی‌تان محل سفارت‌شان را هم اعلام کرده‌اند. آن طوری که يکی از نشريات ايالتی نوشته محل سفارت يک کافی شاپ قديمی بوده که با تغيير دکوراسيون تبديل شده به سفارت پادشاهی کيومرث شاه. يک بنده خدا وکيلی هم در همين ايالت کوئينزلند يک ماه پيش يعنی روز سوم می برداشته حضور کيومرث شاه را به طور قانونی در استراليا اعلام کرده، يعنی به عبارتی بار عام داده که اگر آب دست‌تان هست بگذاريد زمين و برويد به ديدار ايشان. در سيستم مالياتی استراليا هم يک شماره‌ی بازرگانی وجود دارد که تمام حساب و کتاب مشاغل تجاری را از طريق همين شماره‌‌ی بازرگانی حل و فصل می‌کنند. آقای کيومرث شاه هم يک شماره‌ی بازرگانی دارند که اينجا می‌توانيد ببينيدش. ايشان اعلام کرده‌اند که در حال حاضر در شرايط تبعيد به سر می‌برند و عصبانی هم هستند از اوضاع تبعيدشان ... به هر حال ما توی کوئينزلند هم بعله ... ديگه اينجورياس.

روز سوم. توی اين اوضاع تقلب و کودتا کارهای محسن رضايی شده است مايه‌ی خنده. هم می‌خواهد مثلأ جانبداری نکند از يکی از طرفين دعوا و هم می‌‌خواهد بگويد چرا آرای من کم شده. خوب بامزه‌اش اين است که محسن رضايی قبلأ درباره‌ی نيروی سوم حرف می‌زد و اين که در دعوای دو جناح سياسی کشور بايد يک دولت فراجناحی يا وحدت ملی درست کرد. منتهای مراتب همين الان که هنوز نه به بار دولت وحدت ملی‌ست و نه به دار آن خود ايشان مانده است که اعتراض کند يا طرفداری. اين مدل نيروی سوم محسن رضايی همان مدلی‌ست که خاتمی هم اجرايش کرد و تمام دردسرهای امروز ما مربوط به همان بلاتکليفی‌اش در مقابل خرابکاری‌های راستی‌ها بود. ‌

روز چهارم. فکر می‌کنيد با همه‌ی اعتراضی که ما مردم نسبت به حکومت دينی داريم و حالا هم که مراسم چماق کشی و خون فشانی‌شان را داريم می‌بينيم فردای روز دو تا از همين آدم‌های کتک خورده بخواهند با هم ازدواج کنند می‌روند سراغ يکی از همين حضرات که بيايد خطبه‌ی عقدشان را بخوانند؟

روز پنجم. جدا از رسانه‌های رسمی خارج از کشور که با تأخير خبرها را اعلام می‌کنند هيچ مجرای خبررسانی قابل توجهی که بتواند خبرهای شهروندان روزنامه نگار گوشه و کنار ايران را جمع کند وجود ندارد. هر چه هست دارد توی فيس بوک رد و بدل می‌شود. از جنبه‌ی رسانه‌ای همين مغشوش بودن خبررسانی منجر به ضعيف شدن حوزه‌ی اطلاع رسانی شده. يعنی توی فيس بوک که می‌رويد يک خبر يا فيلم را ممکن است ده بار از ده مسير مختلف ببينيد. به عبارت بهتر يک حلقه‌ی بسته‌ی اطلاع رسانی درست می‌شود که يک سوژه از اين دست فرستاده می‌شود و باز از آن دست برمی‌گردد. راديو و تلويزيون‌های خارج از کشور به مناسبت پارازيت‌ها آنقدر کارايی ندارند و مخاطبان‌شان هم تصادفی هستند. يعنی اگر خبر را نديديد يا نشنيديد جايی برای رديابی‌اش نيست. خوب در اين شرايط خبررسانی آن گروهی از مردم که نه دسترسی به راديو و تلويزيون‌های خارج از کشور دارند و نه امکان اينترنتی در معرض اطلاع رسانی يکسويه‌ داخلی قرار می‌گيرند. اين اشکال در تقريبأ تمام کشورهای در حال توسعه وجود دارد و راه را برای اعمال قدرت حکومت مرکزی باز می‌کند. راه خلاصی از اين دردسر اين است که رسانه‌های بينابينی راه بيفتند. رسانه‌های بينابينی آن‌هايی هستند که شکل ارائه‌شان بر حسب جامعه‌ی هدف فرق می‌کند اما محتوای آن‌ها ثابت می‌ماند. درست مثل اين که يک کتاب را منتشر کنيد اما برای کسانی که توانايی خواندنش را ندارند به صورت صوتی بازخوانی کنيد. يا نوشته‌های يک وبسايت را به صورت يک روزنامه‌ی قابل چاپ دربياوريد. رسانه‌های خارج از کشور به اين قسمت اطلاع رسانی اصولأ توجهی ندارند و در نتيجه بعد از مدت کوتاهی حرف‌شان را برای يک عده مخاطب هميشگی می‌زنند. اين همان حلقه‌ی بسته‌ی اطلاع رسانی‌ست که دايره‌ی مخاطب را محدود می‌کند. خوب که نگاه می‌کنيد متوجه می‌شويد در اعتراضات اخير موضوع اطلاع رسانی به همين جا ختم شد. برای همين هم هست که نحوه‌ی اطلاع رسانی را هر بار بايد بازسازی کرد تا رسانه به طور مرتب مخاطب جديد پيدا کند.

روز ششم. سفر شيمون پرز، رئيس جمهور اسرائيل، به آذربايجان و قزاقستان يعنی حالا علاوه بر ترکيه کم‌کم کشورهای مسلمان آسيای مرکزی هم دارند به دوستان اسرائيل تبديل می‌شوند. در لبنان هم پست نخست وزيری در اختيار سعد حريری‌ست و اگر سفير امريکا هم راهی سوريه بشود آنوقت سوريه بنا به ملاحظات ديپلماتيک که يکی‌شان همين ارتقاء سطح روابطش با امريکاست و البته منافع مادی حاصل از لغو تحريم‌های امريکا به طرف غرب تمايل پيدا می‌کند و گرمای روابطش با جمهوری اسلامی کمتر می‌شود. محصول اين مجموعه‌ی ديپلماتيک يعنی سوق پيدا کردن جمهوری اسلامی به گسترش روابط بيشتر با روسيه و چين. گسترش روابط با چين و روسيه معنی‌اش اداره‌‌ی جامعه به سبک اين دو کشور. به نظرم می‌رسد در يکی دو سال آينده درجه‌ی خشونت جمهوری اسلامی از اين چيزی که هست بيشتر می‌شود. تنها عاملی که می‌تواند خشونت آتی حکومت را متوقف کند اين است که کودتای حضرات در کوتاه مدت بازگردانده شود. مادامی که مردم عادی می‌خواهند از روش‌های بدون خشونت برای اعتراض استفاده کنند آن چيزی که جهت کودتا را عوض می‌کند از طريق عوامل داخل حکومت است. به نظرم جواب اصلی در درون حکومت است.

و روز هفتم. بهتان پيشنهاد می‌کنم که سعی کنيد توی همين اوضاع هم زندگی کنيد. ما با رأی دادن‌مان طرف مقابل را به بزرگ‌ترين اشتباه ممکن کشانديم و تمام مشروعيت کودتاچيان را ازشان گرفتيم. چشم همه‌مان به واقعياتی باز شد که تا به حال درباره‌شان احساسی قضاوت می‌کرديم. اثری که ما با رأی‌مان در جامعه‌ی خودمان گذاشتيم تا ابد در فرهنگ اجتماعی‌مان باقی می‌ماند. ما پرده‌ها را کنار زديم و اين کار بزرگی‌ست.

26.6.09

جمعه برای زندگی

توی اين دو هفته‌ی گذشته مداوم فکر کرده‌ام که چه کار بايد بکنم که سرخورده نشوم و يادم بماند که اعتراضم هنوز به نتيجه نرسيده و چه بسا برای به نتيجه رسيدنش هنوز کلی موانع سياسی، و از آن مهم‌تر، موانع فرهنگی هست. نتيجه‌اش اين بود که يادم افتاد بايد همه‌ی اين اعتراضات را با زندگی عادی همراه کنم. يعنی انقلابی نشوم ولی به دنبال حقوق اجتماعی‌ام باشم. شايد اگر امسال در انتخابات رأی نمی‌دادم و به اندازه‌ی خودم دست از کوفتن به اين در صد ساله‌ی دموکراسی خواهی ايرانی برمی‌داشتم حالا يک نوشته‌ی ديگری اينجا بود. ولی هم رأی دادم، هم خيلی خوشحالم که رأی داده‌ام، و هم حالا می‌دانم که بايد نشاط را به خودم و جامعه‌ام برگردانم. همينقدری که از من برمی‌آيد همين کار را می‌کنم.

هيچ جای دنيای مدرن امروز بدون نشاط و هوشياری نمی‌شود فعاليت برای کسب حقوق اجتماعی را تضمين کرد.

نشاط اجتماعی همان پادزهری‌ست که ما را زنده نگه می‌دارد تا آنقدر قوی بشويم که بتوانيم حقوق اجتماعی‌مان را بگيريم و هميشه با يک چشم باز بخوابيم که از دست‌شان ندهيم.

من بايد يادم بماند که نگذارم درهای زندگی به رويم بسته بشوند. برای همين هم "جمعه برای زندگی" را دوباره ادامه می‌دهم که يادم بماند بدون نشاط و هوشياری در زندگی واقعی همه‌ی شعارهای متعالی ديگر بی‌ارزش است. من هنوز زندگی می‌کنم.

بايد از همين زندگی انرژی بگيرم و خسته نشوم.

"جمعه برای زندگی" یک تعهد شخصی‌ست برای خسته نشدن، درست در جایی که می‌خواهند خسته‌ام کنند.

من خسته نمی‌شوم ... هرگز. ... هرگز.

video



و

پرشين سعيد واقفی: خدا مدت‌هاست که این سیاره را رها کرده است



21.6.09

هفت روز هفته

روز اول. اشتباه بزرگ بلاخره سر زد. اظهار تمايل خامنه‌ای به يک طرف دعوای سیاسی، او را از مقام رهبری خلع کرد. اين را ديگر همه نوشته‌اند، و حالا می‌شود با خيال راحت درباره‌ی سازماندهی اوليه‌ی اين بازی با صراحت تمام حرف زد. خوب حالا البته با همه‌ی دستگيری‌ها هنوز آدم‌های جالب ديگری هستند که نزديک شدن بهشان می‌تواند سرعت تحولات را زيادتر کند. در مقابل آن اشتباه روز جمعه، دستگيری اين آدم‌‌های جالب را می‌شود جزو اشتباهات ناگزير قلمداد کرد. اشتباه ناگزیر هم يعنی جاده‌ی يکطرفه. حسين شريعتمداری يک وقتی نوشته بود که فرمان را می‌کنيم و ترمز را هم به هکذا و توی جاده‌ی يکطرفه به سرعت می‌رانيم. از قرار جناب‌شان درباره‌ی موتورسيکلت راندن اظهار نظر کرده بودند منتهای مراتب اشتباه بزرگ خامنه‌ای اين بود که کليد قطار را دادند دست شريعتمداری و دوستان‌شان.

روز دوم. کشته شدن دو گروگان بريتانيایی در عراق، آن هم توسط يک گروه شيعی يعنی مراسم به خانه‌ی همسايه‌ها هم کشيده شد. معنی‌اش اين است که حضرات بدشان نمی‌آيد همين الان يک نيروی خارجی وارد اعتراضات داخلی ايران بشود يا اصولأ از حمله‌ی نظامی يکی از کشورهای غربی استقبال می‌کنند. راه افتادن جنگ برای خواباندن عائله‌ی انتخابات و اعتراضات داخلی همان حربه‌ای‌ست که توانست جمهوری اسلامی را در مقابله با گروه‌های سياسی به موفقيت قاطع برساند. همين حالا هم بدشان نمی‌آيد که همان اتفاقات دوباره تکرار بشوند. برای همين هم جسد دو تا گروگانی که دو سال پيش در عراق ربوده شده بودند دو روز پيش پيدا شد.

روز سوم. در حوزه‌ی رهبری سياسی سه لايه وجود دارد که از بالا به پايين تعدادشان بيشتر می‌شود. هر چقدر رهبران لايه‌ی بالا اهل کارهای فکری هستند، يا بايد باشند، در لايه‌های پايين‌تر بايد اجرايی‌تر باشند و همين اجرايی‌ها هستند که دست آخر با مردم کوچه و خيابان سر و کار دارند. اين که گاهی يک رهبر سياسی مثلأ می‌آيد با مردم را راهپيمايی می‌کند معنی‌اش اين است که مسير حرکت در لايه‌ها مسدود نیست و می‌شود مردم عادی هم به رهبری سياسی برسند. منتهای مراتب رهبران سياسی از جنبه‌ی تعداد تابع همان قاعده‌ی هرم هستند که به طرف قاعده‌ی هرم زيادتر و اجرايی‌تر می‌شوند. حالا اين نمايه را بگذاريد در اوضاع ایران. خاتمی و رفسنجانی و خامنه‌ای در يک سطح قرار دارند. بعد می‌رسيم به لايه‌ی کانديداها که شامل موسوی و کروبی و رضايی و احمدی نژاد است. بعد هم می‌رسيم به لايه‌ی مشاوران که عبارتند از نبوی و تاج زاده و ابطحی و مشایی و از اين دست آدم‌ها. يادتان هست که می‌گفتند در جريان کوی دانشگاه تاجزاده و بعضی مشارکتی‌ها به کوی دانشگاه رفت و آمد داشتند؟ حالا طرف مقابل رفته و لايه‌ی دوم، يعنی کانديداها را بی اثر کرده و لايه‌ی سوم را هم بازداشت کرده. در نتيجه کانديداهای معترض به دليل فقدان نيروی رابط با عامه‌ی مردم گرفتار مشکل ارتباطی هستند. علاوه بر اين همين لايه‌ی سوم در واقع رهبران خيابانی هم هستند که می‌توانند مثل دوران کوی دانشگاه بروند با نيروهای مؤثر در صحنه مراوده داشته باشند. بازداشت اين‌ها باعث شده لايه‌ی اول و دوم نتوانند با جامعه حرف بزنند. خوب سؤال اين است که آیا در درون گروه‌ عامه آدم‌هايی وجود دارند که بيايند و جای اين لايه‌ی سوم را بگيرند؟ جواب اين سؤال را همين حضراتی که دارند بگير و ببند می‌کنند به ما می‌دهند. فکر می‌کنم بايد منتظر کشف رهبران جدید مردمی توسط دار و دسته‌ی کودتا باشيم.

روز چهارم. در بين بازداشتی‌ها اسم سعيد حجاريان هم هست. به نظرم اين از همه مهم‌تر است. چرا؟ اهميتش اين است که دار و دسته‌ی کودتا از بالا تا پايين همه‌شان نظريه‌ی فشار از پايين و چانه زنی از بالا را پذيرفته‌اندو حالا دارند فشار از پايين را حس می‌کنند. منتها دو تا اشکال اساسی توی اين پذيرش و آن دستگيری هست. اين يکی را خيلی بايد فسفر می‌سوزاندند که متوجهش بشوند. حضرات فکرشان اين بوده که فشار از پايين که طبيعتأ مربوط به توده‌ی مردم است و معطوف به نان شب. البته اين حرف درستی است. بنابراين اول از همه سعی کردند در اين مدت چهار سال پول بريزند توی دست و بال مردم و ايضأ تورم بتراشند. شعار نفت آوردن سر سفره‌ی مردم و طرح وام‌های کوچک وزارت کار برای بنگاه‌های اقتصادی زود بازده هم مربوط به همين داستان بود که گرفتاری نان شب را از جلوی چشم مردم بردارند. منتهای مراتب تورم ناشی از اقتصاد احمدی نژادی باعث شد همه‌ی آن پول ريخته بشود به چاه ويل و هر چقدر پول دست مردم آمد از آن طرف خرج زندگی‌شان بيشتر شود. در نتيجه باز دوباره مردم فقير شدند. فشار اقتصادی می‌تواند روی همه‌ی لايه‌های اجتماعی اثر بگذارد و تحصيلکرده و بيسواد هم ندارد. منتهای مراتب وقتی جامعه از يک حدی فقيرتر شد، يعنی وقتی برود زير خط فقر، آن وقت داستان نان شب موضوعيتش تغيير می‌کند به اين که چرا فقيريم. يادتان هست که موسوی همين را در حرف‌های انتخاباتی‌اش زد که يکی از مشاورانش گفته که سرنوشت ايران فقر نبود و نيست؟ حالا آن سؤال چرا ما فقيريم می‌شود سؤالی که بايد از متولی اقتصاد کشور پرسيد و طبيعی‌ست که احمدی نژاد، به عنوان مأمور رهبر، بخواهد با يک تير دو نشان بزند. يعنی تقصير فقر را بيندازد به گردن ديگران، مثل رفسنجانی و ناطق، و البته رقبای خامنه‌ای را از ميدان به در کند. از قضا اين کار می‌توانست مثمر ثمر باشد به شرط آن که خود ايشان و دوستان‌شان در فقير شدن مردم در اين چهار سال گذشته نقشی نمی‌داشتند. پاليزدار همه‌ی اين طرح را نقش بر آب کرد. يعنی پاليزدار آنقدری که بشود هدفدار حرف بزند نتوانست و جوگير شد و اطلاعات بيشتر از حد ارائه داد. يادتان که هست توی نوار گفته‌هایش به اصرار حاضران دو سه تا اسم ديگر را هم اعلام کرد؟ خوب نه که زوری می‌خواهند همه چيز را بخورد ملت بدهند در نتيجه هم پاليزدار را زندانی کردند و هم همان نقش بر آب را ادامه دادند در نتيجه حربه‌ی چه کسی ما را فقير کرد بی اثر ماند. منتهای مراتب سرعت واکنش مردم به نتيجه‌ی انتخابات که همان فشار از پايين است باعث شد خامنه‌ای باز کردن باب چانه زنی از بالا با دفاع روز جمعه‌‌اش از هاشمی او را تطهير کند. فی‌الواقع قرار بود با يک تير دو تا نشان بزنند ولی در عوض با همان يک تير دو بار خودشان را نشانه گرفتند. هر سلاحی که توليد می‌کنند يک ضد خودش را هم توليد می‌کنند و اين که حجاريان را گرفتند يعنی اين که می‌دانند فشار از پايين نتيجه بخش است و لابد به دنبال پادزهرش می‌گردند.

روز پنجم. آدم تفريح می‌کند وقتی حسن نصرالله در حالی که از انظار عمومی غايب است و حرف‌هايش را تلويزيونی می‌زند، درباره‌ی اوضاع ايران اظهار نظر می‌کند. ايشان هوادارانش را برای يک سال فرستاد توی خيابان‌های بيروت که برای کسب حق وتو در دولت، چادر بزنند توی خيابان و همانجا بمانند تا حق وتو بگيرند منتهای مراتب حزب ايشان در انتخابات مجلس لبنان شکست خورد و طبيعی‌ست که در دولت هم نمی‌‌تواند کاری از پيش ببرد چون نمايندگانش در مجلس آنقدری نيستند که به اعضای حزب الله رأی اعتماد بدهند. حالا حسن نصرالله هم کم‌کم بايد يک فکری برای آينده‌ی سياسی حزب الله بکند. لابد خيلی طولی نمی‌کشد که حضرت‌شان بازنشسته بشوند.

روز ششم. وقتی می‌‌خواهند زمين‌های کشاورزی را آبياری کنند يک اصل کليدی را رعايت می‌کنند. آن اصل اين است که منبع آب بايد آنقدر پرفشار باشد که آب در يک ضرب تمام زمين کشاورزی را تا ته فرا بگيرد و بعد از آن آب شروع کند به نفوذ به زمين. اگر آب را با فشار کم برسانند به زمين، آب در همان نقطه‌ای که از منبع خارج می‌شود به زمين فرو می‌رود. در عالم سياست به اين کار می‌گويند نظام تشکيلات حزبی که هنوز که هنوز است وقتی درباره‌ی بهترين نمونه‌اش در ايران حرف می‌زنند می‌گويند توده‌ای‌ها بهترينش بودند. يعنی اطلاعات را در کوتاه‌ترين زمان ممکن به رده‌های پايين حزب می‌رساندند و البته هر رده‌ای از رهبران را که می‌گرفتند باز يک عده‌ی ديگری بودند که می‌توانستند تشکيلات را اداره کنند. شايد اگر توده‌ای‌ها به شوروی وابسته نبودند حالا نمونه‌ی خوبی برای کار سياسی می‌شدند. خوب حالا برای باخبر کردن مردم از اوضاع انتخابات و منظم کردن اعتراضات هيچ تشکيلاتی وجود ندارد و با قطع کردن خطوط مخابراتی همه چیز می‌رود روی هوا. همه چيز هم در خبررسانی تلفنی و اينترنتی خلاصه شده. بنابراين خبرها قبل از اين که به دورترها برسند در همان لايه‌ی اول اطرافيان خبرسازها باقی می‌مانند. اين اشکال فعلأ گريبانگير رهبران معترضان شده و اگر ديرتر از اين بجنبند آنوقت مردم بعد از مدتی بيخبری يا دريافت خبرهای متناقض از هم پاشيده می‌شوند. طبيعی هم هست که حتی اگر تجمع مردم پاشيده نشود آنوقت فرصت خبرسازی‌ به دست آدم‌های طرف مقابل می‌افتد و می‌توانند جماعت را منفک کنند. خوب برای اين گرفتاری چه می‌شود کرد؟

و روز هفتم. فوکوياما کلی به گردن ما ایرانی‌ها خیلی حق دارد. بلکه هم ما به گردن او حق داريم که نمونه‌ی عملی پايان تاريخ فوکوياما را داريم در جامعه‌ی خودمان نشان می‌دهيم. نظريه‌ی پايان تاریخ فوکوياما یعنی همین چیزی‌ که ما ایرانی‌ها داریم از ثمراتش در مقابل حکومت کوتاچی‌ها بهره می‌گيريم. تاريخ را می‌شود با دو تا کليک آورد جلوی چشم‌مان که يادمان بيفتد چه چيزهايی گفته شده و چه چیزهايی گفته می‌شود. تاريخ توی يوتيوب و گوگل است و البته توی گوشی‌های موبايل. تاريخ انقلاب اسلامی در فيس بوک و توييتر دارد ساخته می‌شود. به نظرم کم‌کم بايد برای ورود به دنيای توسعه يافتگی آماده بشويم. حتی اگر حضرات کودتاچی همين حالا بتوانند صدای مردم را خاموش کنند، که نمی‌توانند، ولی دست کم پايان تاريخ را به ما نشان دادند. به نظرم يک روزگاری غصه‌شان بشود که کاش به حالا دست کم يک قرن پيش اين اتفاقات می‌افتاد که تا امروز برسد چیزی از دم و دستگاه واتيکان کم نداشتند.

20.6.09

هومن: عکس‌های معترضان ايرانی در سيدنی - استراليا







پرشين: گزارش تصويری معترضان ايرانی مقيم بريزبن - استراليا



video

video


19.6.09

لادن: اینجا ایران نیست، مالزی‌ست. گزارشی از حمله پليس مالزی به معترضان ايرانی

همه چیز از موقع شمارش آرا در سفارت شروع شد، بچه‌ها لحظه به لحظه آمار صندوق‌ها را اعلام می‌کردند، فیس بوک لحظه به لحظه عوض می‌شد همه در حال تبریک گفتن بودند، به هر حال ما نمونه کوچکی از جامعه ایران هستیم وقتی بالای ۷۰٪ آرا در مالزی متعلق به میرحسین موسوی بود هیچ کس نتیجه‌ای جز این را برای ایران تصور نمی‌کرد. شب پر از التهابی بود همه بیدار بودیم التهابی که بعد از گذشت یک هفته هم چنان با ما باقی مانده است.

تحصن اول

اولین شوک را بعد از اعلام نتایج انتخابات در ایران، تلویزیون دولتی مالزی وارد کرد که اعلام کرد اکثریت ایرانی‌ها در مالزی به رییس جمهور کنونی خود رأی داده‌اند و البته منبع خبر، خبرگزاری فارس بود. ایرانیان مقیم مالزی که اکثرأ هم دانشجو هستنند عصر شنبه جلوی سفارت رفتند تا اعتراض خودشان را نسبت به عوض شدن آرا اعلام کنند. بلافاصله پلیس مالزی برای تامین امنیت در مقابل سفارت حاضر شد. نماینده‌ای از سفارت با معترضین صحبت کرد و گفته شد که خبرگزاری فارس خبر خودش را برداشته و آمار به طور صحیح اعلام شده است. بعد از این تجمع دفتر انتخاباتی میرحسین موسوی در مالزی توسط پلیس مالزی بسته شد.

تحصن دوم

یکشنبه بعد از ظهر عده‌ای از ایرانیان حدود ساعت 5:30 عصر مقابل سفارت جمع شدند، همه در حال خبر دادن به یکدیگر بودند و تنها یک ماشین پلیس در مقابل سفارت بود و البته تعدادی پلیس لباس شخصی که در حال فیلم و عکس گرفتن از معترضین بودند. تصمیم گرفته شد برای هماهنگی با دیگران همه مجددا ساعت 8:30 شب مقابل سفارت جمع بشوند.

ساعت ۸.۳۰ خیابان سفارت مملو از پلیس ضد شورش بود و هم چنین تا صدمتری اطراف آن و این دومین شوک بود که یعنی ما نمی‌توانیم مانند سایر کشورها مقابل سفارت تجمع کنیم. عده زیادی از ایرانیان جمع شده بودند و همه خشمگین از رفتاری که سفارت برای خبر کردن پلیس انجام داده ولی همه سعی می‌کردند آرام باشند تا بهانه ای به دست پلیس ندهند. بیانیه ای خوانده شد، عده ای برای جمهوری شمع روشن کردند، چند شعر خوانده شد و همه متفرق شدند و قرار گذاشته شد برای تجمع فردا مقابل سازمان ملل. چون مسلما کوچه های اطراف سفارت هیچ امنیتی برای تجمع ایرانیان نداشت.



سومین تحصن

از صبح روز دوشنبه عده‌ای از بچه ها برای گرفتن مجوز تجمع از سازمان ملل اقدام کردند و عده‌ای دیگر هم شروع به انتشار خبر این تجمع کردند. در حدود ساعت ۴ بعداز ظهر بیشتر از۷۰۰ ایرانی در محوطه سازمان ملل جمع شده بودند اکثریت کاغذی در دست داشتنند با شعار "رای من کجاست؟" همه آرام بر روی زمین نشسته بودند و پلیس ضد شورش هم جلوی معترضین صف آرایی کرده بود. مجوز صادر شده بود، خبرنگاران زیادی جمع شده بودند. برگزار‌کنندگان تجمع اجازه خواندن شعر یا سردادن شعار را نمی‌دادند و سعی می‌کردند تجمع آرامی را رهبری کنند.




سومین شوک وارد شد؛ پلیس ضد شورش اعلام کرد که اگر تا ده دقیقه دیگر این محوطه را ترک نکنید به شما حمله می‌کنیم و همه را بازداشت می‌کنیم جمعیت به تکاپو افتاد؛ یکی فریاد می‌زد و از زندان‌های مالزی می‌گفت؛ یکی همه را به آرامش دعوت می‌کرد، جمعیت دیگر قابل کنترل نبود شعارها شروع شد. پلیس شروع به شمارش معکوس کرد و ایرانیان نیز هم صدا با او می‌شمردند پلیس ضد شورش شروع به کوبیدن باتوم‌ها به سپرهایشان کردند صدایی که موجب وحشت بیشتر شد همه داخل بزرگراه ریختند؛ جمعیت شعار میداد و حرکت می کرد همه به خیابان کناری سازمان ملل رفتنند که بن بست بود و سر خیابان را هم پلیس ضد شورش مسدود کرد، هیچ کس باور نمی کرد که تجمع آرام مقابل سازمان ملل به چنین صحنه‌ای تبدیل شود. پلیس ضد شورش چهار گاز اشک آور زد و این موجب شد که جمعیت به داخل پارکینگ ساختمان‌ها فرار کنند عده‌ای از زنان و دختران از صدای شلیک گازهای اشک آور ترسیدند، عده‌ای زیر دست و پا به زمین خوردند و بعد متوجه شدیم که تعدادی هم بازداشت شدند هرچند بعد از مدت کوتاهی آزاد شده‌اند ولی همچنان شایعاتی مبنی بر اخراج تعدادی از دانشجویان از مالزی وجود دارد.


دولت مالزی و سفارت ایران این تجمع‌ها را غیرقانونی اعلام کردند و اخطار دادند که با شرکت کنندگان در این تجمعات برخورد خواهند کرد. وبلاگ نویسان مالزی که تعدادی از آن‌ها برای اولین بار بود که یک تجمع اعتراش آمیز می دیدند از رفتار پلیس کشورشان انتقاد کردند که موجب برهم خوردن نظم یک تجمع آرام شده است.

اما مسئله قابل توجه در این سه روز نقش سفارت ایران در مالزی بود، در تمام کشورهای دنیا در هفته گذشته تجمعاتی برگزار شد، همه در مقابل سفارت ایران تجمع کردند و اعتراض خود را اعلام کردند، اما تنها سفارت ایران در مالزی بود که این اجازه را به ایرانیان نداد و اطراف سفارت و حتی خیابان های کناری آن را پر از پلیس ضد شورش کرد. پس از تجمع در برابر سازمان ملل پلیس مالزی خیابان اصلی که سفارت ایران در یکی از کوچه های آن است به طور کامل بسته بود و اجازه ورود هیچ فرد یا وسیله ای را به آن خیابان نمی‌داد.

اینجا ایران نیست، اینجا مالزی است و شما حق اعتراض ندارید.



جمعه برای زندگی

video


لباس شخصی‌ها را شناسايی کنيد

اين وبلاگ را که نشانی‌اش را پايين گذاشته‌ام ببينيد:

لباس شخصی ها را شناسایی کنید

18.6.09

یادبود شهدای اخیر در ایران - در بریزبن

گرد هم می‌آییم و با روشن کردن شمعی به سوگ هموطنان از دست رفته‌مان در درگیری‌های اخیر می‌نشینیم

زمان:
جمعه، 19 جولای. ساعت 7 بعدازظهر

مکان:
Southbank - پشت دریاچه مصنوعی, کنار رودخانه بریزبین

لطفأ به همراه خود شمع و چتر بیاورید

پرشين کلاب

17.6.09

تظاهرات در بریزبن

هموطنان ایرانی و دوستان عزیز

بدینوسیله از کلیه علاقه‌مندان دعوت می‌شود در گردهمایی بمنظور محکوم کردن تقلب در انتخابات رياست جمهوری و دفاع از آزادی و حقوق انسانی در ایران در روز شنبه در بریزبن شرکت نمایند.

مکان:
Brisbane Square مقابل کازینو

زمان:
ساعت 12 ظهر روز شنبه 20جون 2009

ازساعت 1 بعدازظهر راه‌پیمایی به سمت ساختمان پارلمان. تظاهرات و راهپیمایی با مجوز رسمی از طرف شهرداری و پلیس برگزار می‌شود.

برای اطلاعات بیشتر و گفتگوی مستقیم به برنامه فارسی رادیو، امشب چهارشنبه ساعت 7:45 و 9:15 شب روی موج FM 98.1 یا http://www.4eb.org.au/ توجه فرمایید


کمیته برگزاری تظاهرات مربوط به انتخابات ایران

16.6.09

خودتان رسانه بشويد و اعتراض کنيد

آدم از زور ناراحتی می‌ماند که چه بکند. يعنی چه حرفی مانده که نزده شده باشد.

توی استراليا خيلی‌ها اجتماعات اعتراضی برگزار کردند و هنوز هم در فکر اين هستند که ادامه‌اش بدهند. منتها اين اصل مهم است که ما، يعنی همه‌ی خارج نشسته‌ها، بايد قدم به قدم در همان مسيری که داخلی‌ها حرکت می‌کنند و شعار می‌دهند حرکت کنيم و شعار بدهيم. آنقدر در بين ايرانی‌های خارج نشين دسته و فرقه هست که شبيه به جنگ هفتاد و دو ملت است.

با همه‌ی اين‌ها، و در شرايط غير از اين چيزی که الان رخ داده در ايران، وجود همه‌ی اين گروه‌ها به هر حال کتمان ناپذير است و دليلی هم ندارد که يکی‌شان را نفی کنيم برای اثبات آن يکی. ولی الان اصل داستان در ايران است و اين را بايد متوجه باشيم که حضرات متقلب حکومتی منتظرند تا يک گروهی در خارج از کشور يک قدم نادرست بردارد تا افکار عمومی را با همان قدم نادرست بيندازند به مسير عوضی و دست آخر کار همان داخلی‌ها هم خراب بشود.

اما همين که ما خارج نشسته‌ها بتوانيم در مورد وقايع داخلی اطلاع رسانی کنيم کاری‌ست که از دست داخلی‌ها برنمی‌آيد. خيلی هم مهمی‌ست. برای اطلاع رسانی هم لازم نيست حتمأ يک شبکه‌ی راديويی يا تلويزيونی داشته باشيم. خودمان بيشتر از اين‌ها قابليت داريم.

و راه حلی که به نظرم رسيده و برای استراليا نشين‌ها و احيانأ برای باقی دوستانی که در کشورهای ديگر هستند می‌تواند اطلاع رسانی به حساب بيايد اين است:

من رفتم يک تی شرت سفيد ارزان خريدم و فردا می‌خواهم بروم توی يک مرکز خريد و با دستگاه‌هايی که روی تی شرت نوشته چاپ می‌کنند جلوی تی شرت به زبان انگليسی بنويسم:

Where Is My Vote?
I Reject Coup d' etat in Iran

پشت تی شرت هم بنويسم

Ahmadinejad Is NOT My President

اين همان شعارهايی‌ست که در ايران سر داده‌اند و به هر کانديدايی غير از خود همين جناب متقلب که رأی داده باشيد معنی‌اش شامل حال رأی‌تان می‌شود.



يک نکته‌ی مهم هم اين است که برای اين مدل تبليغ کردن هيچ نيازی به مجوز گرفتن نيست و اگر ده نفر با همين تی‌ شرت‌ها توی خيابان راه بروند کسی ازشان بازخواست نمی‌کند که اين چه لباسی‌ست که پوشیديد بخصوص که در کوالالامپور اجازه‌ی برگزاری تجمع نداده‌اند و همين روش می‌تواند حسابی کاربرد داشته باشد.

به نظرم اگر چنين ايده‌ای به طور شخصی وجود داشته حالا می‌شود گروهی‌اش را انجام داد و در ضمن راه را برای شعارهای بی مناسبت با شرایط فعلی می‌بندد.

اگر موافقيد که از فردا راه بيفتيد و تی شرت‌ بخريد و جلو و پشت آن را بنويسيد.

يک کار ديگری هم دارم انجام می‌دهم که عکس‌هايش را همين دو سه روز آينده می‌گذارم روی وبلاگ که ببينيد.

اعتراض










15.6.09

يک اطلاعيه از هند

اين اطلاعيه را از هند فرستادند که بگذارم روی وبلاگ.



I support


14.6.09

اعتراض


13.6.09

داستان کوتاه راديويی

داستان کوتاه امروز که سپيده يزدان انتخاب کرده يکی از آثار زويا پيرزاد است.

داستان چند لايه‌ای‌ست، يعنی مرتب خواننده را از يک زمان و مکان به يک زمان و مکان ديگری می‌برد. شخصيت‌های داستان هم به وضوح تقابل دو نسل را به خواننده نشان می‌دهند. يک طعنه‌ی خيلی بامزه‌ای هم دارد به بعضی کتاب نويس‌ها، و نه نويسنده‌ها. بعضی‌ها واقعأ کتاب نويس يا کتابساز هستند.

قبل از اين که داستان کوتاه امروز را بشنويد، به اطلاع‌تان می‌رسانم که يکی از دوستانم يک قطعه شعر غير فارسی را برايم خوانده، پرشين هم دو سه قطعه شعر خوانده و فرستاده. اين هفته فرصت نشد که برای اشعار فيلم تهيه کنم بنابراين حالا اين داستان دو قسمتی امروز را بشنويد تا من بدو بدو برای اشعاری که دارم فيلم تهيه کنم و يک باره کلی ديدنی و شنيدنی بگذارم روی وبلاگ. در ضمن اگر دوست داشتيد داستان کوتاه بخوانيد و بفرستيد برای روزهای شنبه، خيلی رودرواسی نکنيد. خودتان يک داستان انتخاب کنيد و با کيفيت قابل قبول ضبط کنيد و بفرستيد تا بعد که تدوين راديويی‌اش را انجام دادم بگذارم روی وبلاگ که ديگران هم بشنوند.

خوب اين هم داستان امروز و فايل‌هايش برای داونلود.


فايل اول

فايل دوم























تمام حقوق متن و ترجمه اين اثر متعلق به نويسنده و مترجم، حقوق گفتار آن به سپيده يزدان و حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد


استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است






12.6.09

جمعه برای زندگی

"جمعه برای زندگی" امروز سر جايش است. انتخابات هم که هست. خوب اين از خوبی‌های "جمعه برای زندگی"‌ست که در هر حال و روزی مراسمش برقرار است.

اگر در شهری که زندگی می‌کنيد صندوق رأی گيری هست حتمأ برويد و رأی بدهيد. ما بايد انتخاب کنيم و نشان بدهيم که حواس‌مان هست چه اتفاقاتی دارد می‌افتد. سی سال است که جمهوری اسلامی را ذره ذره تغيير داده‌ايم و حالا نبايد به خاطر سی سال گذشته‌ی خودمان هم که شده از تغيير دادن حضرات دست بکشيم.

حتی اگر کانديداهای فعلی بهترين‌ها نيستند دست کم الان دارند بخش بزرگی از حرف‌هايی را که مردم در اين سی سال با هزار زحمت حالی‌شان کرده‌اند می‌زنند. بنابراين به جای اين که نسل‌های بعدی هم به همين گرفتاری دچار نشوند و باز نرسيم به اين جايی که الان رسيديم بهتر است به جای انقلاب کردن همين‌ها را آنقدر تغيير بدهيم که با حرف‌های ما هماهنگ بشنوند.

همه‌ی دنيای پيشرفته هم همين راه دراز و ناهموار را رفته‌اند و ياد گرفته‌اند. ما هم بايد برويم و ياد بگيريم.

لطفأ برويد و رأی بدهيد.

فکر کردم چه موسيقی‌ای می‌تواند برای "جمعه برای زندگی" از همه بهتر باشد. ديدم يک موسيقی توی آرشيوم هست که ممکن است برای‌تان جالب باشد. دو تا نسل با هم يک تصنيف آشنا را می‌خوانند. حتمأ می‌شناسيدشان.

خودتان ببينيد و بشنويد.




video


و نويسندگان امروز:

لادن کريمی: يوسف‌های سرزمين من

پرشين سعيد واقفی: سی ثانيه کريمی و سه امتياز حياتی

سيبيل طلا: زنده‌ايم، خيلی هم زنده‌ايم

ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی. قسمت ششم، داستان مناقصه

مريم نبوی نژاد: من و فرند فيد، تمرين مدارا



11.6.09

پنجره‌ها رو به خورشید طراوات پيوسته بازند


video





10.6.09

از موز و شکلات و بزرگراه

من توی هله هوله خوری کم بد نيستم. البته عواقب هم دارد که تا بتوانم پای آن هم می‌ایستم. اگر هم نتوانستم که بلاخره چند ساعتی کش و تقلا می‌کنم که من و هله هوله‌ها از دست همديگر خاص بشويم. اين که سيب و پرتقال را با نان بخورم فکر نمی‌کنم برای خيلی‌ها تازگی داشته باشد. قبلأ ديده بودم که ديگران هم سيب و پرتقال و انگور را با نان بخورند.

حالا امروز حدود ساعت ده صبح داشتم قهوه می‌خوردم ديدم يک خانمی آمد نشست پشت ميز کناری‌ام و يک نان باگت دراز هم توی دستش بود. يک کمی که اسباب و وسايلش را گذاشت روی صندلی‌های کناری، از توی کيفش يک موز درآورد و گذاشت کنار نان باگت که اندازه‌شان کند. بعد نان را به اندازه‌ی درازی موز بريد، پوست موز را کند و موز را گذاشت وسط نان باگت و شروع کرد به خوردن. همين که می‌گويند فک آدم کش می‌آيد، به نظرم فک من هم کش آمد. اصلأ خيلی تازگی داشت که ببينم يک آدمی موز را با نان باگت بخورد.

اين از موز با نان باگت.

اين درختی که عکسش را گذاشته‌ام همين پايين ببينيد






اين درخت خيلی عزيز درست سر راه هر روزه‌ام هست و جزو کشفیات جديدم به حساب می‌آيد. به پلنگ آقا هم اطلاع دادم که بداند يک درختی هست منتها نگفتم کجاست چون ممکن است خيلی ريشه‌ای خدمتش برسد. آن اول کار فکر می‌کردم درخت پرتقال باشد. قيافه‌ی ميوه‌اش شبيه به پرتقال بود، منتها بعد از اولين اقدام در چيدن ميوه متوجه شدم که نارنگی‌ست. قيافه‌اش خيلی با نارنگی‌های معمولی فرق دارد. و مزه‌اش اصلأ و اصلأ شيرين نيست. ترش است. آما خيلی خوشمزه‌ست. اينجانب هر روز يک فقره نارنگی از درخت مورد نظر برداشت می‌کنم و می‌خورم. فقط هم روزی يک نارنگی.

آن پايينی‌هايش فعلأ تمام شده و برای کندن نارنگی‌های بالايی ايجاب می‌کند که يک مقداری يا به درخت آويزان بشوم يا شاخه‌های ايشان را به طرف زمين بکشم. در نتيجه حالا مانده‌ام با آن خيلی بالاتری‌هايش چه بايد کرد؟ نارنگی اصولأ کيلويی دو دلار است و يک کيلويش هم به اندازه‌ی يک هفته را کفاف می‌کند منتها آدم که بخواهد ببيند مشکل از خودش است يا از درخت لاجرم هر روز يک جور بايد نارنگی از درخت بکند. اگر درخت مورد نظر نزديک ماشينم بود حتمأ يک نردبان می‌گذاشتم صندوق عقب ماشين که هر روز با نردبان و خيلی با وقار بروم بالا و نارنگی بکنم، منتها کمبود امکانات در همينجا خودش را نشان می‌دهد که پارکينگ را کنار درخت نساخته‌اند.

اينطور که پيش می‌رود ممکن است چند روز ديگر اهل محل خودشان روزی نيم کيلو نارنگی بگذارند زير درخت که آقای محترم لطفأ خجالت بکشيد. منتهای مراتب گاهی آدم فکر می‌کند همه‌ی مغازه‌ی ميوه فروشی را هم بدهند يک دستت، باز با يک دست ديگرت به درخت ميوه آويزان می‌شوی و اين يکی خيلی بيشتر کيف دارد.

اين هم از نارنگی و موضوع آيا اشکال از درخت است يا از اون لحاظ.

يک فروشگاه زنجيره‌ای هست که لابد خيلی جاهای ديگر هم هست. اسمش Aldiست. آن اوايل کارش دم و دستگاه قفسه‌هايش رو به راه نبود و هر چه را می‌گذاشتند برای فروش همه‌شان توی سبدهای بزرگ بودند. از قرار حالا ديگر اوضاع مالی‌شان خيلی فرق کرده چون قفسه بندی دارند. حسن رفته بود و از همين فروشگاه کلی شکلات و بيسکويت خريده بود و چون خيلی خوشمزه بودند لاجرم حالا Aldi شده است کعبه‌ی آمال شکلات و بيسکويت، و خيلی دست حسن درد نکند اما شکم‌مان درد گرفت.

مثل آب ميوه گيری همينطور شکلات و بيسکويت است که مصرف می‌کنيم. يک جوری هم شده که گاهی از فرط خوردن دچار لالمانی می‌شويم. درست در همين لحظات است که آدم فکر می‌کند اين دهان بستی به زور شکلات و بيسکويت، بيزحمت دهانی باز کن. خلاصه که اگر به دنبال شکلات و بيسکويت خيلی خوشمزه و با قيمت مناسب هستيد حتمأ تشريف ببريد Aldi و سلام حسن را به صندوقدار‌شان برسانيد.

اين هم از بيسکويت و شکلات.

امروز توی باشگاه ورزشی ديدم يک جنابی که هيکلش شبيه يک مثلث بزرگ بود که دو تا چوب نازک هم زيرش گذاشته باشند يک قوطی بزرگ زده زير بغلش. يک کمی که ورزش کرد رفت از توی قوطی دو قاشق پودر ريخت توی قمقمه‌ی آب و يک کمی بهم‌شان زد و فرستاد به خندق بلا. از کنارش که رد می‌شدم روی قوطی را خواندم ديدم از همين پودرهای Musashi هست منتها از نوع تولید انفجاری عضلات. مواد اين‌ها مستقيمأ روی ميتوکندری‌های درون سلولی اثر می‌کند و سوخت و ساز سلولی را به شدت زياد می‌کند. همين هم می‌شود که تمام موادی که وارد بدن می‌شود در عضلات جذب می‌شوند. گرفتاری‌ اين مواد هم اين است که تا وقتی می‌خورندشان عضلات به همان شکل خيلی فجيع بزرگ می‌مانند ولی تا خوردن‌شان را قطع کنند فعاليت ميتوکندری‌ها هم از حد عادی کمتر می‌شود و در نتيجه چربی‌ست که توی بدن‌شان تلنبار می‌شود. فکر کردم خبرتان کنم که اگر ورزش می‌کنيد گرفتار اين پودرها نشويد چون بعدأ بيشتر چاق می‌شويد.

اين هم از پودر و مثلت.

در ضمن خيلی سخت در حال آماده شدن برای ماراتن Gold Coast هستم و خدا را چه ديديد شايد بلاخره در جريان تشويق تماشاگران جوگير شدم و انداختم توی بزرگراه و تا بريزبن دويدم.


غولی که از شيشه درآمده

به نظرم تعداد آدم‌هايی که به مناسبت روی کار آمدن جمهوری اسلامی در ايران صدمه ديده‌اند کم نيستند. يعنی يا جمهوری اسلامی يک بلايی به سرشان آورده، يا به خاطر جمهوری اسلامی يک بلايی به سرشان آمده. از اعدام‌ها بگيريد تا شهيد شدن‌ها.

خوب اين که در سی سال گذشته چقدر جمهوری اسلامی برای بقای خودش حق و ناحق کرده هم اصولأ جای شک و شبهه ندارد و حالا به قول ميرحسين کارد به استخوان‌شان رسيده و دارند به هر دری می‌زنند که اوضاع از اين بدتر نشود. منتها دو تا سؤال خيلی مهم، به نظر من، وجود دارد که اگر با معيارهای عمر يک نسل به آن نگاه کنيم خيلی ممکن است به جواب نرسيم. ولی با معيارهای يک تمدن که به آن نگاه کنيم ممکن است جای کنجکاوی و تأمل بيشتری داشته باشد. سؤال اول اين است که اصولأ وقوع جمهوری اسلامی در نگاه کلی برای جامعه‌ی ايرانی مفيد بوده يا نه؟ و سؤال دوم اين است که آيا بايد اين نظام را حفظ کرد يا نه؟

آدمی که از دست جمهوری اسلامی داغدار شده يا صدمه خورده خيلی هم ممکن است به وجود اين دم و دستگاه سياسی معتقد نباشد و همينقدر که آدم‌هايش را نبيند برای او تسلی خاطر باشد. ولی داستان اصلی در اين است که وجود اين نظام باعث شده تمام يا بخش بزرگی از گرفتاری‌های 1400 ساله‌ی ما ايرانی‌ها هم دوباره بيايد جلوی چشم‌مان و مجبور باشيم به طور فردی يا اجتماعی حل و فصل‌شان کنيم. اين جلوی چشم آمدن گرفتاری‌های عقيدتی همان چيزی‌ست که در مثلأ دوران پهلوی لاپوشانی می‌شد ولی خود اين لاپوشانی هم به يک بادی بند بود. مثلأ شاه مملکت از آن طرف که کنکورد را می‌آورد توی فرودگاه مهرآباد، توی همان فرودگاه مهرآباد هم برای سفر رفتنش بايد امام جمعه تهران دعای سفر برايش می‌خواند. از اين طرف توی ميهمانی‌های رسمی‌اش وقتی که به سلامتی ميهمانانش مشروب می‌نوشيدند همان قسمت را از برنامه‌ی تلويزيونی حذف می‌کردند اما جريان سفر مشهد و احرام بستنش در مکه را با فيلم و عکس و تفصيلات منتشر می‌کردند. خوابنما هم که می‌شد.

خوب حالا جمهوری اسلامی آمده و در اين سی سال ما را پرتاب کرده به دنيای واقعيات که مثلأ آقای رستگاری‌اش که معمم است فيلم فلان بازی می‌کند. فرمانده نيروی انتظامی‌اش هم آن مدلی نماز جماعت می‌خواند. رئيس جمهورش هم نامه توی چاه می‌اندازد. در کنار اين‌ها، مثلأ متجددهايش مثل ابطحی هم يادشان نمی‌رود که بابت همراهی با جمعيت جوان درست سر وقتش که می‌شود به مراسم والنتاين اشاره کند. حقيقتش من هر بار که به همين يک مورد می‌رسم که يک معمم از خوبی‌های مراسم والنتاين می‌گويد فکر می‌کنم صد تا نظام پادشاهی هم قدرت همين يک مورد را نداشتند. حالا فيلمسازی و جشنواره فيلم دينی و موسيقی پاپ و همه‌ی اين چيزهايی که تا قبل از جمهوری اسلامی مايه‌ی گرفتاری حکومت شاه بود همه‌شان را هم که مجوز می‌دهند. خوب اين اتفاقات اگر نمی‌افتاد با هزار تا کنکورد هم نمی‌شد همين جنابان را وارد دنيای مدرن کرد. حتی اگر همين سی سال گذشته را هم ملاک بگيريم باز هم تفاوت آدم‌های نسل اول رهبران انقلاب با حالای‌شان از زمين تا آسمان است.

نيرويی که باعث اين همه تغييرات ماهوی در باورهای ما از دين و متوليانش شده در هيچ نظام سياسی‌ای وجود نداشت و هر نظام سياسی و دولتمردی که پيش از اين از خط قرمز دين در جامعه‌ی ايرانی عبور می‌کرد توسط مردم فکل کراواتی لعن و نفرين می‌شد چه برسد به آن‌هايی که باورهای عميق‌تر مذهبی داشتند. همين باورمندان به اصولی که حالا جمهوری اسلامی دارد به قول خودش پياده‌شان می‌کند تا پيش از انقلاب حاضر به تماشا کردن تلويزيون نبودند چون کل دم و دستگاه رسانه‌ای را حرام می‌دانستند، منتها همين الان خودشان برای سريال‌های همان تلويزيون هورا می‌کشند.

در واقع جمهوری اسلامی با وقوعش تمام ناباوری‌های جامعه‌ی ديندار نسبت به دنيای مدرن را برای‌شان باور پذير کرد. تازه که چند پله بالاتر از اين هم رفت و حالا می‌تواند به مناسبت حفظ نظام، شرع را هم تعطيل کند. معنی چنين اتفاقی اين است که حالا آدم‌های متشرع، اگر واقعأ متشرع باشند، باورهای خودشان را در حوزه‌ی خصوصی‌شان دنبال می‌کنند چون نه با حکومت مذهبی آب‌شان توی يک جوی می‌رود و نه با منتقدانش همراهی می‌کنند.

خوب به نظرم، پاسخ آن سؤال اول درباره‌ی وقوع جمهوری اسلامی، ولو که عمر يک نسل را تلف کرد، برای جامعه‌ی ايرانی مفيد بوده چون هيچ نيرويی جز همين جمهوری اسلامی قادر نبود چنين تغيیراتی را در حوزه‌ی دين در جامعه اعمال کند. خود همين جمهوری اسلامی جامعه را در برابر اشکال به مراتب راديکال‌تر دين نظير طالبان هم واکسينه کرده. يعنی تعداد آدم‌هايی که حاضرند از جمهوری اسلامی دست بکشند و راديکاليزم طالبان يا حتی خفيف‌تر از آن، نظا‌م‌های سياسی- دينی نظير حکومت کويت را هم بپذيرند کمتر است. اگر بود آن وقت انتخاب آدمی مثل احمدی نژاد منوط به شرکت نکردن مردم در انتخابات نبود بلکه همه شرکت می‌کردند و به خود ايشان يا بدتر از او رأی می‌دادند.

حالا سؤال دوم. باز به نظر من بايد اين نظام را حفظ کرد. خوب سی سال و دست کم يک نسل برای تغيير اين نظام صرف شده. حالا خود اين آدم‌ها تغيير کرده‌اند و باز هم تغيير خواهند کرد. همينقدر يادتان بيفتد که همين حضرات با ويدئو هم مشکل داشتند ولی حالا برای‌شان از نان شب هم واجب‌تر شده. اين موضوع هم هيچ ربطی به قدرت‌شان ندارد چون هنوز حکومت‌هايی نظير کوبا وجود دارند که مردم‌شان برای گيرنده‌ی راديوی معمولی هم گرفتاری دارند و جمهوری اسلامی هم می‌توانسته از اين کارها بکند، که آن اوايل کارش کرده. منتها فشار جامعه‌ی ايرانی و البته سابقه‌ی فرهنگ ايرانی در تغيير ماهيت حکومت‌ها باعث شده که جمهوری اسلامی هم از همين قاعده مستثنی نباشد و تغيير کند.

اگر اين تغيير در نظام سياسی ايران ادامه پيدا نکند، يعنی ما مردم از همين امکانی که وجود دارد برای تغيير دادنش استفاده نکنيم آنوقت باز بايد يک نسل ديگری را فدا کنيم تا دوباره با يک دم و دستگاه سياسی ديگر برسيم به همين جايی که الان رسيديم. تازه که باورهای‌ مذهبی جامعه هم ممکن است آنقدرها تغيير نکند. بنابراين نظام جمهوری اسلامی را بابت حل و فصل کردن يک داستان 1400 ساله بايد حفظ کرد و اجازه داد باورهای دينی در مواجهه با واقعيات تغيير کنند.

غول چراغ جادوی دين از شيشه‌اش آمده بيرون، يعنی ما به دست خودمان آن را آورده‌ايم بيرون. فرستادن دوباره‌ی اين غول به درون شيشه قبل از اين که آرزوهای ما را برآورده کند هيچ منطق عقلی‌ای ندارد چون هيچ نيرويی به اندازه‌ی خود همين غول قادر نيست مبانی دينی جامعه‌ی ايرانی را با دنيای جديد محک بزند و آن‌ها را از صافی جامعه عبور بدهد. تمام تاريخ ايران را که بگرديد همين حضرات هميشه به حکومت‌ها نق زده‌اند که چه بکنند و چه نکنند. حالا خودشان دارند همان کارهايی را می‌کنند که ايرادش را به ديگران می‌گرفتند. اين يکی از همان آرزوی‌های قديمی ما ملت بوده که به حضرات معمم بگوييم دنيا آن مدلی که شما می‌گويید نيست و بیزحمت از حجره‌ها بياييد بيرون و واقعيات را ببينيد. حالا اين‌ها آمده‌اند بيرون و آنقدر دنيای‌شان را تغيير داده‌اند که نظام حجره‌ها را هم تبديل کرده‌اند به نظام مدارس دولتی که مدير دارد و امتحان می‌گيرند و مدرک تحصيلی می‌دهند. خوب بايد باقی آرزوهای‌مان را هم برآورده کنند. يکی‌شان اين است که زنان را به عنوان وزير و قاضی به رسميت بشناسند. الان که پليسش را درست کرده‌اند. وکيلش را هم که پديرفته‌اند.

در اين انتخابات بايد به همين تغييرات رأی داد. بايد از غولی که از شيشه درآمده آرزوهای بزرگ‌تری خواست. ‌

7.6.09

هفت روز هفته

روز اول. يک کتابی به قلم آلبر ماله و ژول ايزاک هست به نام تاريخ قرن هجدهم و امپراتوری ناپلئون که به زبان فارسی هم ترجمه شده. موضوع اصلی کتاب تحولات دوران انقلاب فرانسه‌ تا بعد از ناپلئون است. اصل حرف نويسندگان کتاب اين است که آثار دوران ناپلئون در جامعه‌ی فرانسه هنوز هم ادامه دارد و کارهای غير عادی او که يکی‌شان اصل و نسب اشرافی تراشيدن برای خانواده‌اش بود باعث شد تا همه‌‌ی آنچه قرار بود انقلاب فرانسه انجام بدهد، خود ناپلئون به تنهايی انجام داد. حالا البته خند‌ه‌تان می‌گيرد ولی کارهای احمدی نژاد هم همين مدلی‌ست و به نظرم مهم‌ترينش اين است که قداست دولت را از بين برد. اين که می‌شود به دولت متلک گفت در کشوری که دولت هميشه نمايندگی خدا را بعهده داشته اتفاق بزرگی‌ به حساب می‌آيد. حاصل چنين اتفاقی اين است که حتی اگر يک معمم هم به رياست جمهوری برسد می‌شود او را نقد کرد و به حرف‌هايش خنديد. اوج اين نقد کردن‌ که اثرش را در آينده به وضوح خواهيم ديد مناظره‌ی تلويزيونی احمدی نژاد با ميرحسين و کروبی بود. تا به حال هر چه که درباره‌ی فساد سياسيون در جامعه گفته می‌شد همه‌اش در محافل خصوصی بود و ترس از عقوبت باعث می‌شد همه چيز در خفا گفته شود. حالا از اوضاع مالی هاشمی رفسجانی و ناطق نوری تا موضوع پول‌های شهرام جزايری و کروبی، همه در رسانه‌ی ملی مطرح شده و منبعد نمی‌شود برای انتشار اين حرف‌ها مانع جدی تراشيد. در واقع اگر در همان روزگار ناپلئون هم يک کسی با او مناظره می‌کرد می‌توانست بپرسد چطور خانواده‌ی او با اشراف‌های آن روزگار فاميل از آب درآمده‌اند. احمدی نژاد اين بابت خيلی بيشتر از تمام انقلاب بر مسير آينده جامعه‌ی ما اثر گذاشته. حالا به نظرتان ناپلئون خيلی با احمدی نژاد فرق دارد به خودتان مربوط است، منتها اگر داستان‌های عشقی ناپلئون و ژوزفين و يک کمی تصورات ما درباره‌ی فرانسوی‌ها را کنار بگذاريد باقی‌اش ايشان هم خيلی احمدی نژادی عمل می‌کرده.

روز دوم. ديروز رفتيم مسابقه‌ی فوتبال ايران- کره شمالی را ديديم، با جمعيت فوتبال دوستان. بعد از مدت‌ها هيچ انگيزه‌ی قدرتمندی برای تشويق و حرص و جوش خوردن نداشتم. حالا يا من بيخيال موضوع هستم يا اصولأ از بس که همه جور هيجانی توی ايران هست فرصت به اين يکی نمی‌رسد. يک طرف داستان هم اين بود که دوربين‌ها مدام دو سه تا آدم را در بين تماشاگران و مربيان نشان می‌دادند و متوجه نمی‌شديد اصولأ هيجانی هم در ورزشگاه هست يا همه دارند کيم يونگ ايل، رهبر کره شمالی، را تشويق می‌کنند. خلاصه که به احتمال قريب به يقين سهميه‌ی حرص و جوش خوردن‌مان طبق معمول برقرار است منتها مانده برای دقيقه‌ نود آخرين مسابقه.

روز سوم. ابطحی يک چيزی نوشته بود توی وبلاگش که به همين مناسبت می‌شد او را از ستاد کروبی بيرون انداخت. يعنی واقعأ بيرون انداخت. نوشته بود که: "چه بپسندیم و چه نپسندیم، در قانون اساسی ایران بخش‌های قدرتمندی از کشور در اختیار روحانیون است. رهبری انقلاب به عنوان فرد اول قدرتمند نظام در جایگاه ولی‌فقیه روحانی است. رئیس قوه‌ قضائیه ... از میان روحانیون انتخاب می‌شود. بخش قدرتمند شورای نگهبان بر اساس قانون اساسی روحانی هستند. مجلس خبرگان به صورت جمعی از میان روحانیون انتخاب می‌شوند. علاوه بر این شخصیت‌های قانونأ روحانی در این سالها، غیر روحانیون فراوانی در مجلس و مراکز قدرت دیگر جا گرفته‌اند که از روحانیون سنتی هم دارای افکار متمایل به روحانیت عمدتا سنتی هستند. اینها واقعیت‌های کشور ما است. باز هم تکرار می‌کنم که ممکن است این را نپسندیم اما نمی‌شود چشم بر واقعیت بست." اين حرف با منطق انتخابات حتی اگر انتخابات شورای يک روستا هم باشد منافات دارد. حرف کروبی يعنی هيچ چيزی تغيير نمی‌کند و اين واقعيتی‌ست که وجود دارد، چه بپسنديم، چه نپسنديم. شخصيت‌های قانونأ روحانی که ايشان بيخود و بيجهت به جای معمم همه‌شان را به عنوان روحانی نامگذاری کرده يعنی همان جناب رستگاری هم جزوشان است. خوب چه دليلی دارد که با اين همه آدم‌هايی که قرار است قانونأ بر کشور حکومت کنند باز مردم بروند يکی ديگرشان را انتخاب کنند برای يک پست ديگر؟ اين حرف ابطحی يعنی ايشان بر خلاف ادعايی که می‌کند که "من البته اگرچه خود آخوندم ولی رزومه کاری و دیدگاه‌هایم نشان می‌دهد که مبنای نظراتم هیچگاه صنفی نبوده است" اتفاقأ خيلی هم صنفی حرف می‌زند و اگر بنا به تغيير باشد همين تغيير قانون که حضرات را در مناصب مختلف جا داده خيلی ضروری‌ست. آنقدر ضروری‌ست که آدم فکر می‌کند کروبی رئيس جمهوری نشود دست کم يک جايی برای غير معمم‌ها در حکومت باز می‌شود. کروبی اگر عاقل باشد بايد عذر ابطحی را بخواهد.

روز چهارم. تيم فوتبال استراليا بدون گرفتاری جواز ورود به جام جهانی افريقای جنوبی را کسب کرد. منتها در استراليا همه جور فوتبالی هست و تا می‌گويید فوتبال مردم به بازی فوتبال دستی که يک کمی هم ضربه‌ی پا در آن هست اشاره می‌کنند. به اين چيزی هم که ما می‌گوييم فوتبال، می‌گويند ساکر. به همين مناسبت هم هيجان چشمگيری درباره‌ی صعود به جام جهانی در کار نيست. منتها اين بار استراليايی‌ها به عنوان يک تيم آسيايی به جام جهانی می‌روند و همين بخش جالب ماجراست. در واقع جغرافيای استراليا بلاخره جزيره نشين‌ها را وادار کرد که به يک خشکی نزديک خودشان ملحق بشوند و از مزايای آن استفاده کنند. با اين همه، تا جايی که می‌دانم، هيچکس در قاره‌ی آسيا اسم فوتبال را برای بازی ديگری استفاده نمی‌کند و اين دوگانگی اسامی برای مردم بومی و مهاجران وجود دارد. لابد با ورود استراليا به جام جهانی بلاخره رسانه‌ای‌ها مجبور می‌شوند يک فکری برای نامگذاری اين بازی و رسميت دادن اسم فوتبال بکنند. حالا آدم حال و روزش مخلوط می‌شود مال همين وقت‌هاست که يک مليتش هنوز گرفتار مسابقه دادن است، آن يکی مليتش وارد جام جهانی شده.

روز پنجم. آدمی که بعد از سی سال بزن بزن هنوز می‌خواهد انقلاب کند خيلی نوبر است واقعأ. توی حرف‌های انتخاباتی محسن رضايی همه‌اش حرف از انقلاب اقتصادی‌ست و آدم از خودش می‌پرسد چطور اين همه سال تلاش برای فقط بانکداری اسلامی بدون نتيجه مانده آنوقت يک آدمی برای چهار سال رياست جمهوری‌اش می‌خواهد برنامه‌ی اقتصادی انقلابی بدهد. فکر اين که يک انقلاب در مدت سی سال هنوز هم با اقتصادش گرفتاری دارد به آدم يادآوری می‌کند که چهار سال خيلی مدت کوتاهی‌ست. به نظرم محسن رضايی هنوز فرق کار اجرايی و کار فکری را نمی‌داند. فرق مدل اقتصادی و مدل حمله را هم به همچنين. اين که محسن رضايی برای دکور انتخابات آمده دست کم برای من یکی خيلی محرز شده، منتها حالا کلی برايم جالب شده که بفهمم همين ايشان توی مجمع تشخيص چه به سر برنامه‌‌ی توسعه آورده.

روز ششم. خوب برای من ميرحسين موسوی یک نخست وزير خيلی خوب است. يک آدمی که می‌تواند با درآمد‌های دولت هوای نويسندگان را داشته باشد و از اين وزارتخانه و آن شرکت دولتی برای‌شان کار بتراشد که حقوقی بگيرند و کار فرهنگی‌شان را انجام بدهند. موسوی خودش هم اهل اين کارهاست و می‌داند برای آدم‌های فرهنگی بايد چه کارهايی کرد که قدرت خلاقه‌شان به بار بنشيند. منتها اگر فکر می‌کنيد ميرحسين خودش چنين راهی را اختراع کرده سخت در اشتباهيد. يعنی اين که اهل هنر و فرهنگ به ميرحسين علاقمند هستند مربوط است به يک حافظه‌ی تاريخی که نشان می‌دهد رئيس دولت و نه رئیس جمهوری می‌تواند از اين نقش‌ها داشته باشد. اين نقش را اميرعباس هويدا هم بازی کرده و چند تا از معروف‌ترين ثمراتش هم تات نشين‌های بلوک زهرا، خارک در يتيم خليج فارس و استوديو گلستان است. در دوران هويدا و به دليل نقش فرهنگی هويدا در دولت بسياری از اهل فرهنگ و هنر توانستند زندگی آرام‌تری پيدا کنند. معنی‌اش هم اين نيست که اين آدم‌ها مزدور دم و دستگاه شده بودند. الان هم اگر ميرحسين به آدم‌های فرهنگی کمک کند که زندگی آرامی داشته باشند معنی‌اش مزدوری‌شان نيست. منتها نکته‌ی خيلی مهم اين است که متوجه باشيم همه‌ی آنچه که همين حالا دارد رخ می‌دهد برای انتخاب يک نخست وزير است چون رئيس جمهوری در يک جایی بالاتر قرار گرفته و همين الان هم هست و دعوای خيلی شديدی آن بالا در جريان است. باید از ميرحسين به اندازه‌ی يک نخست وزير انتظار داشت. بلاخره يک روز هم جمهوری اسلامی رضايت می‌دهد که پست نخست وزيری را برگرداند و خودش را از اين شتر سواری دولا دولا راحت کند.

و روز هفتم. همين روزهاست که يک مسابقه‌ی ديگر را اعلام کنم. مسابقه‌اش از آن بامزه‌هاست و حالا که ديگر تجربه‌ی نسبتأ خوبی داريم می‌توانيم مسابقه را بهتر برگزار کنيم. گروه‌های‌تان را آماده کنيد برای يک مسابقه‌ی جديد.

6.6.09

داستان کوتاه راديويی

داستان کوتاه امروز که مثل هميشه به انتخاب سپيده يزدان است از جمله جذاب‌ترين داستان‌های محمدعلی جمالزاده‌ست. اگر اهل خواندن نوشته‌های جمالزاده باشيد متوجه شده‌ايد که جمالزاده با وجود پيشينه‌ی مذهبی‌ که داشته اصولأ يکی از منتقدان مذهب بوده. ضمن اين که جمالزاده را همراه با صادق هدايت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌دانند.

به نظرم انتخاب سپيده برای اين هفته به همه‌ی کسانی که فرصت خواندن داستان‌های نسبتأ قديمی‌تر ايرانی را نداشته‌اند کمک می‌کند که ربط ادبيات مدرن ايران را که اينروزها بيشتر درباره‌شان می‌دانيم و نويسندگان قابلی هم دارند با پديد آورندگان ادبيات نو ايرانی ببينند.

يک کار تازه‌ای هم دارم انجام می‌دهم که می‌تواند ادبيات غير ايرانی را به همه‌مان بشناساند. از دوستانی غير ايرانی که دارم خواهش کرده‌ام بعضی اشعار مليت خودشان را به زبان اصلی و بعد با ترجمه‌ی انگليسی‌شان برايم بخوانند. خيلی هم با خوشحالی قبول کرده‌اند و به زودی بعضی از اين کارها را در وبلاگ می‌شنويد. حدس می‌زنم برای‌تان جالب باشد.

خوب، حالا داستان کوتاه اين هفته با صدای سپيده يزدان. در ضمن فايل قابل داونلود را هم گذاشته‌ام همين پايين.


فايل








تمام حقوق متن و ترجمه اين اثر متعلق به نويسنده و مترجم، حقوق گفتار آن به سپيده يزدان و حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد


استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است





5.6.09

جمعه برای زندگی

"جمعه برای زندگی" هنوز هم برقرار است چون زندگی با همه‌ی گرفتاری‌هايش هنوز جريان دارد.

حالا البته اين همه سر و صدای انتخابات يک طرف و اين که مردم و بخصوص جوان‌ها خوشحال از تحرک اجتماعی و بگير و ببند کمتر هستند يک طرف ديگر. يادتان باشد که اين همان شور و هيجانی‌ست که در زمان‌های غير انتخاباتی وجود ندارد. و البته گرفتاری جامعه‌ی ايرانی با اهل حکومت در همين است که نشاط اجتماعی محدوديت زمانی دارد. می‌شود گفت روزه‌ی نشاط اجتماعی در جمهوری اسلامی هر چهار سال يک بار افطار می‌شود.

خوب البته در مورد "جمعه برای زندگی" اوضاع فرق دارد چون علاوه بر کنار صفحه که مدام خوردنی فکری و جسمی می‌شود پيدا کرد روزهای جمعه هم مراسم گروهی "جمعه برای زندگی" برقرار است و کمبودی از اين جنبه در کار نيست.

فکر کردم توی اين بزن بزن‌های انتخاباتی که همه دارند سنگ قوميت‌ها را به سينه می‌زنند يک خبری بدهم که يک گروه‌هايی هم در ايران زندگی می‌کنند که هم ايرانی‌ هستند و هم مسلمان نيستند. هم گرفتاری دارند و هم هنرشان به چشم نمی‌آيد. از جمله‌شان آشوری‌ها هستند که به صلحجو بودن معروفند و البته به هنرمند بودن. کسی ازشان حرفی نمی‌زند و در دعوای قوميت‌ها هم جايی ندارند.

من به واسطه‌ی دوستان آشوری‌ای که داشتم و دارم چندين بار فرصتش پيش آمده بود که در مراسم‌شان شرکت کنم. در عروسی‌ها و جشن‌های‌شان. هميشه هم برنامه‌های‌شان جزو بهترين خاطراتم بوده.

حالا امروز برای "جمعه برای زندگی" سراغ يک موسيقی و رقص آشوری رفته‌ام که اگر با زبان و لباس‌های محلی‌شان آشنايی نداريد، بشناسيدشان. معروف‌ترين خواننده‌ی آشوری زبانی که يک بار هم استراليا آمده فاريس آشو هست که حالا در "جمعه برای زندگی" صدا و تصويرش را می‌بينيد. لباس‌هايی که در فيلم می‌بينيد لباس‌های محلی آشوری‌هاست که در مراسم جشن می‌پوشند. يک پر بلند هم که نمی‌دانم پر کدام پرنده‌ای‌ست گوشه‌ی کلاه‌شان می‌گذارند و لباس‌شان خيلی ديدنی می‌شود.

اين هم موسيقی و رقص آشوری برای "جمعه برای زندگی" اين هفته.




video




و نويسندگان امروز:

ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی. قسمت پنجم، رديف بودجه

لادن کريمی: انتخابات بازی

پرشين سعيد واقفی: پلنگ بيشه بريزبن

4.6.09

در قاب عکس استراليايی: من هنوز هم ياغی‌ام

چند وقت پيش که برای کمک به آماده شدن يک گروه دبيرستانی‌ برای مسابقه‌ی شيمی و زيست شناسی رفتم به همان دبيرستانی که درباره‌اش نوشته بودم معلوم شد توی دبيرستان يک جايی دارند که اسمش بلانسبت حوضچه‌ی آبزيان است. در واقع توی سوابق تحصيلی‌ام يک مهندسی محيط زيست دريايی ديده بودند و همين شد که حرف از آبزيان پيش آمد. البته بعدأ معلوم شد هيچ کدام از آبزيان روی کره‌ی زمين قادر نيستند توی آن حوضچه برای دو دقيقه هم دوام بياورند و بيشتر به حوضچه‌ی نفتی شباهت دارد. هر آدمی که از کنار حوضچه رد شده بود به عنوان يادگاری يک چيزی انداخته بود توی آن. حدود هشت نه تا گلدان با خاک هم گذاشته بودند توی حوضچه. سنگ هم تا دلتان بخواهد. خلاصه قرار شد که يک طرحی بدهم برای درست کردن حوضچه‌ و البته آن‌ها هم حساب و کتاب کنند و برای کاری هم که انجام می‌دهم دستمزد بدهند. ديدم بهتر از اين نمی‌شود که هم يک جايی را درست می‌کنم و بلاخره اسمم در همان اندازه‌ی يک حوضچه باقی می‌ماند و هم دستمزد بابتش می‌گيرم. با اجازه‌تان رفتم توی امور نفتی و تا آمدم بيرون دو هفته‌ای نيمه وقت طول کشيد تا يک تشکيلاتی راه بيندازم که اسمش را گذاشته‌اند مرکز دريايی. تجربه‌ی بسيار عالی بود که چطور می‌شود کار حسابی انجام داد. مدير دبيرستان هم به عنوان پز دادن به دو تا از روزنامه‌های بريزبن خبر داده که بيايند گزارش تهيه کنند. منتها همان روز اولی که قرار شد کار را شروع کنم يک خانمی را معرفی کردند که دستيار من بشود. جالبش هم اين بود که همين ايشان از من خيلی نفتی‌تر از آب درآمدند. مثل بولدوزر کار می‌کرد. همه را هم می‌شناخت و تا دو تا تلفن به اين طرف و آن طرف می‌زد کلی آدم آچار به دست سر و کله‌شان پيدا می‌شد. گفته بود که در ارتش کار می‌کرده. دست آخر که با هم رفتيم ماهی بخريم برای حوضچه، توی راه که می‌رفتيم گفتم خيلی خوب کار می‌کنی.

زن: خوب من توی ارتش بودم. کارهای اينجا که سخت نيست.

من: چطور شد رفتی ارتش؟

زن: خسته شدم بود از کار توی مزرعه. رفتم توی ارتش.

من: کجا توی مزرعه کار می‌کردی؟

زن: خانواده‌ی من توی يکی از روستاهای استراليای جنوبی مزرعه‌داری می‌کنن. من اونجا به دنیا اومدم. بعد که هجده سالم شد ديدم خسته شدم از زندگی روستايی. رفتم توی ارتش ثبت نام کردم. بعد هم زندگيم عوض شد.

من: چطوری زندگيت عوض شد؟

زن: خوب با ارتش اومدم کوئينزلند، بعد استعفاء دادم و اين طرف و اون طرف کار کردم تا رسيدم به دستياری آزمايشگاه دبيرستان.

من: حالا بعد از اين همه سال فکر می‌کنی تصميمت درست بوده که از کار مزرعه اومدی بيرون؟

زن: خيلی زياد. می‌دونی برادرم سه سال از من بزرگ‌تره، الان 44 سالشه. فقط يک بار توی عمرش مسافرت کرده. اون يک بار هم اومد اينجا. تو نمی‌دونی وقتی از هواپيما اومد پايين چطوری راه می‌رفت. من الان کلی آدم درس خونده می‌بينم. همسرم معلم دبيرستانه. اونجا جز از درخت بالا رفتن کاری نمی‌کرديم. من ياغی بودم و اومدم بيرون. باقيشون سر به زيرن همونجا توی روستا موندن.

من: همسرت هم ارتشی بود يا بعدأ باهاش آشنا شدی؟

زن: نه ارتشی نبود. توی تيم فوتبال با هم آشنا شديم. هر دومون عضو يک باشگاه بوديم. همونجا با هم دوست شديم. بعد هم از همديگه خوشمون اومد و اون تقاضای ازدواج کرد.

من: حالا فکر می‌کنی بچه‌هات اگه ياغی بشن تحملشون می‌کنی؟

زن: خوب الان دختر بزرگم داره ميره با دوست پسرش زندگی کنه. گفتم اگه بگم نرو ممکنه هرگز زندگی خودش رو پيدا نکنه. يک کمی ناراحت شدم ولی بعد فکر کردم بذارم بره بهتره. به نظرم دختر کوچکم خيلی ياغی‌تره. توی دبستان از درخت بالا رفته بود کلی باعث دردسر شد. تازه هشت سالشه.

من: دو تا بچه داری؟

زن: آره. بزرگه 20 سالشه، کوچيکه 8 سال.

من: خيلی با هم تفاوت سنی دارن.

زن: خوب اون بزرگه از همسر اولمه. اون موقع که توی ارتش بودم باردار شدم. بزرگه مال همون وقته.

من: با همسر اولت آمدی کوئيزلند؟

زن: اصلأ ازدواج نکرديم. توی همون استراليای جنوبی با هم دوست شديم. يعنی دوست هم نشديم، هر دومون به هم احتياج داشتيم. با هم بوديم، بعدش من باردار شدم. اون خيلی تشويقم کرد که بيام کوئيزلند. گفت برو دنيا رو ببين. خودش خيلی آدم دنيا ديده‌ای بود. از من هم خيلی بزرگ‌تر بود.

من: اون موقع تو چند سالت بود، اون چند سالش بود؟

زن: من نوزده سالم بود اون 57 سالش بود.

من: خيلی زياد بود.

زن: خوب، به هم احتياج داشتيم. من از اين که ازش باردار شدم ناراحت نيستم. اون موقع دوست داشتم باهاش باشم. اون هم دوست داشت. ولی يک دوره‌ای بود که تمام شد.

من: حالا ازش خبر داری؟

زن: دخترم باهاش تماس داره ولی من ارتباطی ندارم. الان توی استراليای غربی زندگی می‌کنه.

من: خوب همين که ياغی بودی و حالا داری زندگيت رو اداره می‌کنی معنيش اينه که اعتماد به نفس داشتی.

زن: ببين من می‌خواستم از روستا بيام بيرون. اگه ياغی نبودم الان داشتم غصه می‌خوردم که چرا هيچ جايی رو نديدم. حدس بزن می‌خوام چه کار کنم؟

من: نمی‌دونم.

زن: می‌خوام برم هند رو ببينم. دارم پول جمع می‌کنم. اگه خيلی هم پولش جور نشد ميرم کارگری می‌کنم اونجا. توی رستوران کار می‌کنم که خرج خواب و خوراکم دربياد. من هنوز هم ياغی‌ام.

من: حالا داريم می‌ريم ماهی بخريم برای حوضچه. در اين موراد به آدم ياغی احتياج نداريم ... ها ها ها ها ...

زن: ... ها ها ها ها ... فکر کردی من می‌گم بريم کوسه بخريم؟

من: خوب فکر کردم ممکنه بدت نياد يک کمی هيجان انگيزش کنی ... ها ها ها ها ...

زن: ... ها ها ها ها ... نه در مورد مدرسه سر به راه هستم ...

من: ... ها ها ها ها ...


1.6.09

برنده‌ها و محصولات يا کی چی برده؟

ديشب که نتايج مسابقه کيک و شيرينی پزی را اعلام کردم عکس‌های بعضی از شرکت کنندگان و بعضی از شيرينی‌ها را ديديد. حالا می‌خواهم تصوير برندگان را و شيرينی‌های‌شان را نشان‌تان بدهم. منتها اول از همه اين که کنار مسابقه‌ی ديروز يک نمايشگاه کوچک وسايل چوبی داشتيم که محصول کارهای عليرضا بود. خيلی کارهای جالبی بودند و اگر همين روزها بلاخره رضايت بدهند و عکس و تفصيلات‌شان را بنويسند متوجه می‌شويد که خيلی سليقه به خرج داده برای ساخت اين وسايل چوبی. عکس‌های اين وسايل چوبی را ببينيد تا بعد برويم سراغ برندگان.





خوب اگر می‌خواهيد بدانيد چه کيک و شيرينی‌هايی توی مسابقه داشتيم بايد نوشته‌ی قبلی را بخوانيد و عکس‌هايش را ببينيد. اما باقی داستان که مربوط به برندگان است می‌شود نوشته‌ی امروز.


اولين برندگان مربوط بودند به مزه کيک. تيم Brisbane Darbedar که اعضای آن علی و پدرام بودند برنده‌ی بخش مزه کيک شدند. توی کيک‌شان هم يک کمی نوشيدنی الکلی ريخته بودند و گرمای آفتاب هم که به کيک‌شان رسيد هر آدمی که به ميز تکيه می‌داد يک ور لباسش شکلاتی می‌شد. بعدأ شنيدم که مزه‌ی کيک‌شان خوب بوده.

اين هم عکس برندگان که داشتند با دم‌شان گردو می‌شکستند:





اين هم محصول‌شان:




قسمت دوم مربوط بود به مزه‌ی دسر. تيم عبدالهی که اسم تيم‌شان را سپيده انتخاب کرده بود و البته تا هفت پشت اعضای تيم هم هيچ عبدالله نامی در خانواده‌های‌شان نبوده عبارت بودند از کتی و نغمه. که نغمه در زمان مسابقه مشغول اسباب کشی بود. بنابراين آن عبدالهی دوم آمد و جايزه‌ی هر دوی‌شان را گرفت.




اين هم محصول‌شان:





برندگان قسمت سوم عبارت بودند از اعضای تيم پريموس. پريموس هم عبارت است از يک جور چراغ نفتی که اول خوب بايد پمپ بزنيد تا بعد روشن بشود. اهل اين تيم اصولأ کرمانی هستند و عبارتند از معين و ليدا.




اين هم محصول‌شان:





و اما جايزه‌ی بهترين ارائه‌ی کيک و شيرينی به تيم TSG Hoffenheim تعلق گرفت. اعضای اين تيم که عبارت بودند از مهدی و پرشين بلاانقطاع از توی ماشين از خودشان عکاسی کرده بودند. اين هم نشانی‌اش:




همانطوری که می‌بينيد لباس يک رنگ هم پوشيده بودند و اگر به جای کيک خورش قورمه سبزی هم می‌پختند باز می‌توانستند يک جوری به اسم کيک به داورها قالب کنند. نه تنها در دو بخش کيک و دسر شرکت کرده بودند بلکه از قرار به محصولات خودشان لب هم نزده بودند. يعنی صاف آمده بودند برای ارائه‌ی يک محصولی به اسم کيک و شيرينی. و جايزه را بردند.




اين هم محصول‌شان.




و اما بهترين کيک پزها.

اول اين که هر دوی‌شان از خانم‌ها انتخاب شدند و بنای اين قسمت هم بر اين بود که داورها متوجه بشوند حضرات شرکت کننده چطوری پخته‌اند و چه موادی را به چه دليل انتخاب کرده‌اند. اين جايزه به صورت تيمی ارائه نمی‌شد و به فرد داده می‌شد. برندگان اين بخش عبارت بودند از سارا،




و مينا:




و آخرین جايزه که جايزه‌ی بزرگ مسابقه بود مربوط می‌شد به مجموع امتيازاتی که يک تيم در تمام موارد کسب می‌کرد. اين جايزه به يک تيمی تعلق گرفت که ظرف کيک‌شان را با اره آهنبر بريده بودند و به زور توی فر گذاشته بودند. تا ساعت يازده صبح هم شلنگ تخته می‌انداخته‌اند ولی از تمام مراحل اره کاری و پخت و پزشان عکس گرفته بودند و داورهای مسابقه نه تنها از کيک و دسر حضرات ديابت گرفتند بلکه يک فيلم کامل سينمايی هم ديدند. اعضای اين تيم عبارت بودند از محمدرضا و محسن. اسم تيم‌شان هم اين بود: "خانم‌ها و آقايان کسی توی مسابقه شرکت نکنه خودم برنده هستم". سه ماه پيش اسم تيم‌شان را انتخاب کرده بودند.

اين عکس تيم‌شان:





اين هم محصول‌شان:




يک کمی صبر کنيد چون يک مسابقه‌ی ديگری در راه است. خيلی مطمئنم نتايج اين يکی مسابقه فرق داشته باشد. بعضی گروه‌ها دارند موتورشان را گرم می‌کنند.