خوب مسابقه شيرينی پزی برگزار شد. خيلی هم جای همهتان خالی. هم شيرينی و کيکها عالی بودند و هم معلوم شد آنقدری همهمان با هم دوستیم که میتوانيم يک مسابقهی شيرينی درست کردن را با خنده و شوخی برگزار کنيم. اين خيلی مهم است.
مسابقه در يک محل خيلی دلنشين برگزار شد. کنار استخر و در يک هوای خيلی خوب.
من زودتر از همه رفتم چون بايد ميزها را میچيدم و يک کمی خرده کاریها را انجام میدادم. بعد هم شرکت کنندگان يکی يکی سر رسيدند و کيک و شيرينیها را چيدند روی ميز. داورها هم آمدند و بلاخره مسابقه شروع شد.






اين عکس داورهای مسابقهست که سه نفر بودند و البته پلنگ آقا نيامد، تلفنش هم خاموش بود. اين را يادتان باشد. آن نفر آخر سمت راست دختر يکی از داورها بود. يک داور ايتاليايی، يک استراليايی و يکی از افريقای جنوبی. هر چقدر هم که ما به همديگر متلک فارسی گفتيم و خنديديم هيچکدام از داورها متوجه نشدند. اين را هم يادتان باشد.
تا دلتان بخواهد انواعی از کيک و شيرينی روی ميز بود.









بعد از يک ساعت که به داوری گذشت، داورها رفتند يک جايی نشستند و شروع کردند به گپ زدن. در ادامهاش هم همهمان رفتيم سراغ بخور بخور. يکی دو بار رفتم سراغ داورها که ببينم اوضاعشان چطور است. معلوم شد خيلی جدی دارند بحث میکنند.
بعد هم نتايج را دادند به من که اعلام کنم.
عکسهای برندگان را ديگران گرفتند چون من داشتم نتايج را میخواندم. حالا اگر برسند به دستم میگذارم همينجا که ببينيدشان. منتها قبل از اعلام نتايج، از شرکت کنندگان و محصولاتشان عکاسی کردم. اين هم بعضی از عکسهایشان.








اما حالا برسيم به آن حرفی که نوشتم خيلی مهم است.
اگر مسابقه در ايران برگزار میشد مطمئنم يک تغييراتی در نتايج مسابقه صورت میگرفت. چرا؟ چون به لحاظ فرهنگی يک چيزهایی در ايران مهم است که در جاهای ديگر دنيا مهم نيست. البته ما داريم در استراليا زندگی میکنيم و نتايج مسابقهای که در استراليا و با داوران خارجی برگزار میشود اهميت دارد. اين کليد مهمیست برای شناخت خودمان.
کيکها را که مزه کرده بودم به نظرم میرسيد که خيلی انتخاب سخت میشود منتها موضوعی که در زندگی غربی مهم است همان چيزیست که تفاوت اصلی فرهنگی ميان ما شرقیها و آن غربیهاست. همه چيز به خوشمزگی نيست. خوشمزه بودن يکی از عوامل انتخاب است. آدم انتخاب کننده را بايد در مخمصهی فکری گذاشت. اين مهمتر از خوشمزه بودن است.
توی فروشگاهها که میرويد با همين روش خريد میکنيد. گاهی يک چيزی میخريد که کمتر خوشمزهست اما به يک دليل ديگری مثل قيمت يا مقدار يا رنگ و لعاب از کالای خوشمزهتر با ارزشتر است.
عکسها و فيلمها را که نگاه میکنم میبينم هر کدام از شرکت کنندگان که کمتر خجالتی بودند و بيشتر با داورها سر و کله زدند نتيجهی بهتری گرفتند. اين اتفاقأ خيلی مهم است که آدم در زندگی غربی از توانايیهايش حرف بزند. از تمام جزئياتی که ممکن است به کمکش بيايد حرف بزند و آنقدر در اين کار مهارت به خرج بدهد که بتواند انتخاب کننده را قانع کند که او بهترين است.
بهترين بودن به خود آدمها بستگی دارد و نمیشود منتظر کشف شدن ماند و چه بسا که تا آخر عمر کشف نشده باقی ماند. وقتی درونگرا میشويد و از توانايیها و جزئيات کاریتان حرفی نمیزنيد آن آدمی که میخواهد انتخاب کند ممکن است فرصت را به ديگرانی بدهد که بهتر دربارهی خودشان تبليغ میکنند. هميشه و هميشه اوضاع همينطور است و اين که يک آدمی از جزئيات کارش حرف میزند معنیاش اين نيست که آدم خودخواهیست. معنیاش اين است که اعتماد به نفس دارد. در فرهنگ شرقی ما خودخواهی و اعتماد به نفس يکی هستند.
البته جنسيت انتخاب کنندگان میتواند شاخص قابل قبولی باشد. مثلأ اگر پلنگ آقا در بين داوران بود آن وقت ممکن بود تغييراتی در نتايج به وجود بيايد. منتها هميشه هر سيستمی در بهترين حالت هم خطا دارد و البته همه جا اوضاع آن چيزی نيست که ما انتظار داريم. بايد در همان شرايطی که ديگران دارند رقابت میکنند ما هم رقابت کنيم.
خلاصه که برندگان مسابقهی کيک و شيرينی پزی امروز توانستند نظر سه داور غير ايرانی را به توليداتشان جلب کنند و اين يعنی خوشمزه بودن همهی کار نيست.
به برندگان تبريک میگويم.
امروز اهل مسابفه اين را هم از روی محبتشان برای من نوشتند.

31.5.09
نتايج مسابقه کيک و شيرينی
عکسهای جوايز مسابقه کيک پزی
به نظرم همهی شرکت کنندگان در مسابقه خوابند. يعنی تا جايی که باخبرم امروز همگی مشغول برنامه ريزی برای مسابقه بودند و لابد فردا کلهی سحر شروع میکنند به پختن. بلکه هم الان پخته باشند.
حالا گفتم جوايز را ببينيد که دست آخر که میروند به خانهی اين و آن ديگر بايد دور شهر راه بيفتم که عکسشان را بگيرم. تا همين جا هستند غنيمت است که عکسشان را ببينيد.
يک جايزه برای بهترين کيک است که همان مزهاش است. جايزه که اين چيزیست که میبينيد.
اين جايزه هم برای بهترين شيرينی يا مثلأ دسر است. البته کيک هم که دسر است منتها اسمی بهتر از اين برای شله زرد و حلوا و کارامل پيدا نکردم. اگر چيزی به فکرتان رسيده عجالتأ امکان عملی کردنش نیست چون پدر صاحاب بچهام درآمده از بوی تينر و رنگ و اره کردن و چسب کاری.
يک جايزه برای بهترين تزئينات کيک است که میبينيدش. اين تزئينات خيلی قيافهی کيک را مشتری پسند میکند.
اين يکی جايزه هم مربوط است به نحوهی ارائهی کيک که بگذارند توی يک ظرف نامربوط يا سليقه به خرج بدهند و يک کارهای ابتکاری انجام بدهند.
و اما يک جايزه هم داريم برای مجموع بالاترين امتيازی که يک گروه میگيرد. امتيازها از 1 تا 10 هستند و میشود از روی مجموع امتيازی که هر تيم دارد به بهترين گروه جايزه داد. اگر دو تا گروه هم مساوی بشوند آنوقت جايزه به هر دویشان تعلق میگيرد. هر گروه يکیشان را میبرند. اگر بيشتر از دو تا گروه شدند اصلأ اين جايزه را نمیدهيم چون دو تا بيشتر نداريم در ضمن امکان اره کردن جايزه هم نيست. شر کم حاجی خلاص.
يک جايزه پنجم هم داريم که گروهی نيست و انفرادیست. اسمش را گذاشتهام Chef Baker. يعنی استاد کيک پزی. علت انفرادی بودن اين جايزه اين است که معلوم بشود کدام يکی از افراد گروه نظر دادهاند و میتوانند بعدأ دربارهی کيک و شيرينیای که درست کردهاند حرف بزنند و آن يکی فقط همزن دستش بوده و داشته تفريح میکرده. از داوران هم خواهش کردم که يک کمی گپ بزنند با اهل گروهها که دستشان بيايد اوضاع از چه قرار است. آن تکه آيینهی روی چوب را وسط کارهايم درست کردم و اگر وقت میشد رنگ آميزیاش هم میکردم. همينطوری هم بد نشده از قرار.
برای نجات داوران از زور شیرينی خوردن و البته برای مهمانداری از تماشاگران قهوه و چای گرفتهام که به کسی بد نگذرد. اگر دوست داريد کيک و قهوه و چای بخوريد میتوانيد بياييد محل مسابقه.
خوب اين هم جوايز.
30.5.09
داستانهای کوتاه راديويی
داستانهای کوتاه راديويی که روزهای شنبه در وبلاگ میشنويد بعد از چند هفته دارد جذابتر میشود چون سپيده يزدان کمکم دارد متنها را برای کار راديويی پردازش میکند. در واقع برای شخصيتهای داستان لحن گفتاری متفاوت میگذارد و تازه آدم احساس میکند شخصيتهای داستان چقدر به زندگی عادی شبيه هستند. منتها هم اين بخش و هم تدوين و موسيقی داستانها محصول برداشت ما از آنهاست که ممکن است با آنچه برداشت شما از داستان است، بخصوص اگر آنها را قبلأ خوانده باشيد، متفاوت باشد.
درست مثل رهبران ارکسترهای مختلف که اجرای يک اثر را ممکن است به شيوهی خودشان و با تأکيدهای متفاوت رهبری کنند و اين با سليقهی همهی مخاطبان جور درنيايد. اين که نظرتان را بنويسيد کمک میکند به فهم لايههای مختلف داستان و اثری که ممکن است خوانشهای متفاوت بر برداشت نهايی داشته باشد.
داستان اين هفته را که میشنيدم فکر کردم خيلی عاشقانهست ولی از آن عشقهای يک طرفه و البته پنهان. برای همين هم موسيقی را با همان تصوری که داشتم انتخاب کردم. خودتان که داستان را بشنويد متوجه منظورم میشويد. البته تأکيدهای سپيده در متن و لحنی که برای شخصيتهای داستان انتخاب کرده بود به اين تصوير ذهنیام بيشتر دامن زد. شما هم بشنويد.
فايل اول
فايل دوم
تمام حقوق متن و ترجمه اين اثر متعلق به نويسنده و مترجم، حقوق گفتار آن به سپيده يزدان و حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
29.5.09
جمعه برای زندگی
"جمعه برای زندگی" بدون سرحال بودن آدمها به جايی نمیرسد. در نتيجه اگر میبينيد امروز صفحه را ديرتر از هميشه گذاشتم روی وبلاگ مربوط به اين است که رفتم برای ديدن و شنيدن "جمعه برای زندگی" يک کمی سرحالتر از اين بشوم.
از امروز همه دارند برای مسابقهی روز يکشنبه آماده میشوند. البته جدا از مسابقهی کيک پزی، يک آدم هنرمندی هم قرار است ساختههای چوبیاش را بياورد برای بازديد علاقمندان بگذارد در کنار مراسم مسابقه. هفتهی پيش هم يک هنرمند ديگری به نظرش رسيده بود که مجسمههايش را بياورد و برای نمايش بگذارد در محل مسابقه. اگر اهل کارهای هنری هستيد و دوست داريد ديگران بشناسندتان خبر بدهيد که در همان اطراف مسابقه يک جايی برایتان پيدا کنيم که کارهایتان را نمايش بدهيد.
خوب حالا برای اين که شور مسابقه را با نوشتههای "جمعه برای زندگی" ترکيب کنم امروز يک موسيقی خيلی حسابی از سوزان تميم گذاشتهام برای "جمعه برای زندگی".
و نوشتههای امروز:
ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی، قسمت چهارم، طرح توجيهی
لادن کريمی: هفتهای با بلایای طبیعی و غیر طبیعی
پرشين سعيد واقفی: انتخاب منتصبين
28.5.09
دربارهی مسابقه کيک پزی
اول اين که اگر در مسابقه شرکت نمیکنيد معنیاش اين نيست که نمیتوانيد بياييد در محل مسابقه. آمدن و لابد بعد از مسابقه کيک خوردن و خوش گذراندن برای همه آزاد است. اگر همان روز يکشنبه هم تصميم گرفتيد بياييد در مسابقه شرکت کنيد میتوانيد کيک و شيرينیتان را بياوريد و بياييد. شرايط شرکت در مسابقه را هم میتوانيد در اينجا پيدا کنيد.
دومش اين است که فکر کردم به هر گروهی يک شماره بدهم که کيک و شيرينیشان را بگذارند در محل همان شماره و داورها از روی همان شمارهها نتيجه را اعلام کنند. اگر چيزی به فکرتان میرسد خبرم کنيد. اگر هم با همين روش موافقيد ولی بعد مشکلاتی سر راهمان پيدا شد بنا را بر تجربه کردن بگذاريد.
سوم اين که میروم بشقاب و قاشق میگيرم برای کيک خوردن که اگر خواستيد به ديگران تعارف کنيد از همان بشقاب و قاشقها استفاده کنيد. جهنم و ضرر، قهوه و چای و ليوان کاغذی هم میخرم. منتها بعيد میدانم دم و دستگاه آب جوش را بشود با قيمت کم خريد. بنابراين اگر دوست داريد و میتوانيد، آب جوش با خودتان بياوريد. حالا اگر قرار شد باز هم مسابقهی ديگری برگزار کنيم میروم تکليف آب جوش را هم روشن میکنم. اين بار اول را تمرين میکنيم ببينيم چی از آب درمیآيد.
چهارم هم اين است که داورها آدمهای معمولی هستند و ممکن است سليقهشان با همهی ماها فرق داشته باشد. بنابراين اگر رأیشان يک چيزی بود که خوشتان نيامد اوقاتتان را تلخ نکنيد. به حرف اين و آن هم توجهی نکنيد که از روی محبت يک چيزی به شما بگويند و به جای خوش گذشتن تا صد سال ديگر مدام به مسابقه و داورها و ديگران بد و بيراه بگوييد. در واقع دارم پيشگيری میکنم که مسابقهی کيک پزی با خنده و خوشگذرانیاش يادمان بماند و رفاقت همگیمان بیشتر بشود. بنابراين لطفأ در مورد معمولی بودن داوران يک کمی به خودتان آسان بگيريد.
در ضمن اگر خرده حسابی با ديگران داريد میتوانيد بياييد و هر چقدر که میخواهيد به من غر بزنيد، من برای چند ساعت گوش مجانی دارم.
باز اگر چيزی يادم آمد مینويسم.
چرخ چاه
شما اصولأ باورتان میشود که يک آدمی که کارش خريد و فروش نیست برود ماشين نو از کارخانه بخرد و خوب آب بندیاش بکند بعد پول بدهد و وقت صرف کند و همه جای ماشین را درست و راست کند آنوقت بفروشدش و باز برود يکی ديگر از همانها را بخرد؟ شما گريه و زاری چنين آدمی را باور میکنيد که بگويد من توی عمرم مدام در به در به دنبال يک ماشین خوب گشتهام و پيدايش نکردهام؟
نوشتههایهای اهل سياست معاصر را که میخوانيد متوجه میشويد دو تا حسرت بزرگ در نوشتههایشان وجود دارد. يکی مربوط است به از دست رفتن اميرکبیر که سر منشاء صدارت بر مبنای مردم مداری در ايران بود و دومی خانه نشين شدن مصدق که باز هم نخست وزير مردم بود. حالا البته داستانهای بيشتری هم هست مثل مشروطيت که صد سال سابقه دارد. منتها يک چيزهای ديگری هم هست که آدم خوب که فکرش را میکند میبيند حسرتشان کمتر از اميرکبير و مصدق نيستند.
هولاکوخان مؤسس سلسلهی ايلخانان مغول است و ما ايرانیها به مغولها آنقدری دشنام میدهيم که ديگر چيزی بدتر از حملهی مغول برای انتساب يک خرابی به چيزی يا کسی برایمان وجود ندارد. همين هولاکوخان، نوهی چنگيز هم بوده و آنقدری از پدربزرگش فاصلهی زمانی ندارد که مردم آن روزگار مصايب پدربزرگش را فراموش کرده باشند.
اما همين هولاکوخان بلاخره به واسطهی يک وزير ايرانی که خواجه نصيرالدين طوسی باشد هزينهی ساخت بزرگترين رصدخانهی آن دوران را پرداخت کرده. همين رصدخانهی مراغه که هنوز هم خرابیهايش وجود دارد. خوب همهاش به خود او نبوده که رصدخانه بسازد يا کتابخانه اسماعيليان را در الموت حفظ کند. اصل داستان در وجود خواجه نصير و عطاملک جوينی بوده که میدانستهاند چطور يک مغول را به يک آدم پول خرج کن برای علم و فرهنگ تبديل کنند. من گاهی فکر میکنم اگر به همين منوال پيش میرفت و هولاکوخان در 48 سالگی نمیمرد لابد تا اواخر عمرش دانشگاه هم میساخت. همين که میگويند دارالفنون منشاء تغييرات اجتماعی بعدی در جامعهی ايرانی شد میتوانست در زمان هولاکوخان هم رخ بدهد. دست کم در نجوم که رخ داده بود.
ايرانی کردن مغولها و به علم و فرهنگ کشاندنشان آنقدری دوام نياورد و با ناشکيبايی ما، اوضاع به ملوک الطوايفی کشيده شد تا به دوران صفويه رسيد و که باز چرخ چاه را از نو ساختيم. و اين چرخ چاه باز دوباره با افشاريه و بعد با زنديه و قاجار ادامه پيدا کرد تا رسيد به پهلوی و جمهوری اسلامی. آدم همينقدر که حساب میکند که همان هولاکوخان میتوانست ما را به جايی برساند و چند بار اين داستان اضمحلال و بازسازی تکرار شده تازه يادش میافتد که چقدر هر بار خودمان ساختهايم و باز خرابش کردهايم.
شما باورتان میشود يک روزگاری يکی از همان آدمهای نسل اول انقلاب که شعارشان اين بود که رهبر ما طفل چهارده سالهایست که تانک را منفجر میکند امروز برای رأی گرفتن با ساسی مانکن ملاقات کند؟ اصولأ باورتان میشود در حالی که يک آدمی مثل خانم فاطمه رجبی دارد دربارهی معجزهی هزاره سوم و مشارکت اولياء و انبياء در دولت حرف میزند اصولأ ساسی مانکن هم توليد بشود که بعد اثرش در انتخابات قابل توجه باشد، بطوری که يک آدمی از اين محصول توليد هزاره سوم بهره برداری تبليغاتی کند؟
شما باورتان میشود يک روزگاری بابت سرود آفتابکاران يک عدهای را ببندند به تير و تهمت اما بعد همين سرود بشود مايهی رأی جمع کردن؟ شما باورتان میشود يک آدمی از قوم مغول که کارشان خرابی بود هم رصدخانه بسازد، هم کتابخانهی يک گروه پارتيزانی را حفظ کند و بعدیهايش هم گنبد سلطانيه درست کنند که حالا بشود مايهی مباهات معماری ايرانی؟
يعنی فکر میکنيد ما همين حالا که خوب بلديم حضرات را تغيير بدهيم باز بايد برويم سراغ يک گروه ديگری که دوباره نسلهای بعدی چرخ چاه را از نو بسازند؟
26.5.09
يک کمی دربارهی جوايز مسابقه کيک پزی
به سلامتیتان خيلی اساسی بوی تينر گرفتم منتها میارزد به باقی داستان. بلاخره مسابقه کيک پزی خيلی جدی شده.
از اول هفته مشغول کار با تير و تخته و شيشه و ميخ و چسب هستم برای جوايز مسابقه کيک پزی. امروز افتادم به رنگ آميزی.
حالا بعضی قسمتهای جايزه را میبينيد ولی در روزهای آينده وقتی کارشان تمام شد آنوقت اصل جايزهها را میبينيد که چه چيزهايی از آب درآمدهاند.
از هر جايزه دو تا درست کردهام که اعضای تيم بتوانند يکی از آنها را داشته باشند. آن اولش به نظرم رسيد يک جايزه به هر تيم بدهيم بعد ديدم لابد میافتيد توی رودرواسی که کدامتان جايزه را ببرد خانه. به همين دليل از هر جايزه دو نمونه درست کردم که خيالتان راحت باشد.
يک جايزه برای بهترين مزه کيک است. مزه کيک مهم است چون هر آدمی که کيک خوشمزه بخورد هميشه دربارهی مزهاش حرف میزند. جايزه مزه کيک اين چيزی هست که میبينيد. تمام نشدهاش را داريد میبينيد.
جايزهی دوم مربوط است مزه شيرينی و بيسکويت. قرارمان هم اين بود که حلوا و شله زرد را هم قاطی شيرينی و بيسکويت جا بزنيم. در ضمن يکی از گروهها پرسيده بود که میتواند کارامل درست کنند، یعنی يک چيزی مثل دسر. ديدم اصولأ حلوا و شله زرد را که مثل دسر میخوريم بنابراين کارامل هم جزوشان میتواند باشد. حالا اگر به فکر کارامل بوديد آن را هم اضافه کنيد. اين هم عکس جايزهی شيرينی و بيسکويت.
جايزه سوم مربوط است به تزئينات روی کيک و شيرينی. هر چقدر که با سليقهتر کار کنيد و کيک و شيرينیتان قيافهاش خوب باشد ديگران را ترغيب میکنيد به مزه کردن کيک و شيرينیتان. اسم اين کار ايزو ISO هست که مربوط به مشتریست و اين که چقدر شما به مشتریتان اهميت میدهيد که با خريد شيرينی شما فکر نکند آدم بی پولیست و به خاطر بی پولی مجبور است کالای بد قيافه بخرد. اين شامل مهمانهای آدم هم میشود که اگر ازشان بد پذيرايی کنيد احساس خوبی بهشان دست نمیدهد. اين هم عکس جايزهی تزئينات کيک و شيرينی. 
24.5.09
هفت روز هفته
روز اول. اگر اهل رياضيات باشيد میتوانيد رفتارهای انتخاباتی ايران را با نگاه رياضی مطالعه کنيد. مثلأ در رياضيات يک مفهومی وجود دارد به نام آشوب. آشوب يعنی توانایی یک مدل ساده که در آن قرار نيست هيچ پدیدهی تصادفی رخ بدهد اما همين مدل می تواند منجر به بروز رفتارهای بسیار بی قاعده و تصادفی در محیط بشود. خوب يک اتفاق جالبی در انتخابات ايران دارد رخ میدهد، يا رخ داده، که در نگاه اول خيلی آشوبناک است ولی به نظرم آشوبناک که نيست هيچ، خيلی هم معنادار است. سرنخ اين آشوب در جا به جايی آدمهاست. مثلأ ابطحی که مريد خاتمیست رفته است در گروه کروبی در حالی که خود خاتمی از ميرحسين پشتيبانی میکند. همينطور کرباسچی که ممکن است معاون اول کروبی بشود ولی حزبی که او دبيرکل آن است از کروبی حمايت نمیکند. يا مثلأ باقی که روزنامه نگار است از کروبی حمايت میکند که خود او به حکم حکومتی دربارهی قانون مطبوعات پايبند است. يا عبدالکريم سروش از کروبی حمايت میکند که او در عزل منتظری نقش کليدی داشته. آنوقت ميرحسين از بسيجیها حمايت میکند و از آن طرف سرود آفتابکاران برايش میخوانند. در مدلهای آشوب بازخورد یک رفتار بر ادامه فعالیت مدل تاثیر دارد يعنی مثلأ بچهی شما با وجود اين که بچهتان است اما اثر ژنتيکی يا رفتاری مادر يا پدر بر او باعث تفاوت او با شما و پدر و مادرتان میشود. توی اين مدلهای آشوبناک قدرت انعطاف سيستمی که بر اساس مدل طراحی شده خيلی زياد است و میتواند هر بار فشارها را کم کند تا مدل به هم نريزد. مثلأ يک مثلث روی کاغذ بکشيد و بعد از طرف بيرون اضلاع آن باز سه تا مثلث ديگر بکشيد. همينطور تا ابد میتوانيد مثلث بکشيد و اگر مثلث اولی متساوی الاضلاع باشد آنوقت تا ابد مثلثهایتان شبيه به هم از آب درمیآيد. به اين میگويند فراکتال. به نظرم فراکتال جمهوری اسلامی شکل گرفته و همين است که از تويش کروبی با ساسی مانکن هم ملاقات میکند. ساسی مانکن محصولیست که بر ادامهی فعاليت مدل تأثير میگذارد. معنی اجتماعیاش اين است که يک گروهی بلاخره باور کردهاند که بايد راهی برای کاهش فشارهای داخلی و خارجی پيدا کنند. چنين مدلی را میشود محصول يک گروه فراکتالی عاقل بدانيم که وجودشان حالا برای من محرز شده و دارند قدم به قدم قدرت را میگيرند و همين هم شده که مدل غير فراکتالی جمهوری اسلامی دارد به شکل علنی از احمدی نژاد پشتيبانی میکند. نشانههای مدل غير فراکتالی همان کتک زدن مردم در خيابان است که ديگر علنی میزنند و رودرواسی هم ندارند منتها شکنندگی مدلشان از طريق سردار زارعی رخ میدهد. يک کمی صبر کنيد و از رياضيات لذت ببريد.
روز دوم. ظاهرأ بعضی گرفتاریهای عقيدتی ما جهان سومیها حد و مرز ندارند. اين هفته در سيدنی يک گروه پنج نفره سريلانکايی متعلق به يک قوم تاميل ريختهاند خانهی دو تا سريلانکايی از قوم سينهال. با اجازهتان به صورت هر دویشان اسيد پاشيدهاند و ضمنأ گردن دومی را هم با لگد شکستهاند. گروه اسيدپاش چند تا دسته گل ديگر هم به آب دادهاند که از جملهشان اين بوده که هر چه ميز و صندلی توی خانه بوده همه را خرد و خاکشير کردهاند و پنجرههای خانه را هم دادهاند به باد فنا. البته کانون تاميلهای ايالت نيوساوث ولز، که مرکز آن سيدنیست، در دو سه هفتهی گذشته بارها اجتماعات اعتراضی برگزار کردهاند و میگويند دولت سريلانکا دارد در جريان درگيری با ببرهای تاميل اصولأ قوم تاميل را قتل عام میکند. منتهای مراتب شور حسينی همهشان را گرفته و جنابان تاميل بعد از مقادير معتنابهی شعار، باقی صورتحساب دولت سريلانکا را به صورت نقد در استراليا حساب کردهاند.
روز سوم. به نظرم از جمله بهترين عکسهای مربوط به دوران جنگ، عکسهای محسن راستانیست که در زمان سقوط خرمشهر از آنجا گرفته. محسن راستانی خرمشهریست و تمام کوچه پسکوچههای شهر را میشناخت. علاوه بر اين، بسیاری از سوژههای انسانی عکاسیاش هم بچههای خرمشهر بودند که دوستانش به حساب میآمدند و محسن امکانش را داشته که از استراحتگاه تا توی سنگر ازشان عکس بگيرد و اين نزديکی باعث شده بود وجود دوربين عکاسی منجر به تغيير خلقيات سوژههای عکاسی نشود. معمولأ تا سر و کلهی دوربين عکاسی يا فيلمبرداری يک جايی پيدا میشود رفتارهای آدمها هم تغيير میکند و چيزی که در دوربين ثبت میشود نمايشی از آب درمیآيد. از اين جنبهی میشود گفت عکسهای محسن از دوران درگيریهای خرمشهر به واقعيات آن دوران بسيار نزديکترند تا عکسهای عکاسانی که نه شهر را میشناختند و نه آدمها با آنها احساس دوستی داشتند. حالا در اين همه سالی که از جنگ گذشته و هر سال در روز سوم خرداد اسم خرمشهر و آزادی خرمشهر را میشنويم و اين همه چپ و راست پول برای يادبود اين روز خرج میکنند، و البته خرمشهر هر روز هم خرابتر میشود، هيچ کس سراغی از آثار محسن راستانی نمیگيرد که تمام آن روزها در خرمشهر ماند و عکاسی کرد. فکر کردم اينجا بنويسم که اگر محسن راستانی را نمیشناسيد دست کم اسمش را يادتان بماند.
روز چهارم. باد و باران در جنوبشرق ايالت کوئينزلند دارد رکورد میشکند و ايضأ کار و زندگی مردم را هم به همديگر وصلت داده. در شهر ساحلی Gold Coast سرعت باد به 80 کيلومتر در ساعت رسيده و وزير امور اضطراری گفته است تمام سواحل اين منطقه برای دست کم دو هفته غير قابل استفاده هستند. در بريزبن هم آب گرفتگی بعضی محلات آنقدری بوده که بعضی خودروها تا سقفشان زير آب رفته بودند. البته فعلأ که اوضاع همچنان بارانیست. ديروز در عرض يک ساعت ارتفاع سيلاب در شهر Sunshine Coast در حدود دو و نيم متر بالا آمده. حالا در بين اوضاع سيل و آبگرفتگی يک خبری هم منتشر شد که اصولأ روی همهی بلايای طبيعی را کم کرد. يک آقای 63 سالهی کوئينزلندی 25 سال است که در اثر يک شرط بندی با يکی از دوستانش هر سال يک مسافت 300 کيلومتری بين دو تا شهر ايالت را پياده طی میکند. در تمام اين 25 سال هم شرط را برآورده کرده. امسال توی باران و توفان هم راه افتاده که همان مسير را پياده برود. خبرنگاران رفتهاند سراغ جنابشان که حالا به نظرت امسال با اوضاع خراب جوی میتوانی مسير هر ساله را پياده بروی. فرمودهاند با چکمه و بارانی راه میافتم ولی احتمالأ زمانم نسبت به هر سال طولانیتر میشود. گفتهاند چقدر طولانیتر؟ حضرتشان گفته دو هفته. بلاخره جهت اطلاعتان.
روز پنجم. احمدی نژاد گفته است که با هزینهای نزدیک به صفر اهداف سیاست خارجی ایران را محقق کرده. خوب البته دروغ هم که نگفته. آدم از جيب ديگران خرج کند هزينهی خودش میشود صفر، تازه يک پول دستی هم میتواند بگيرد ازشان. واقعأ در اين موردش هيچ جای سؤالی نيست، منتها سؤال اين است که بيزحمت اهداف سياست خارجی ايران چيست؟ انصافأ اينش معلوم نيست. مثلأ گسترش روابط با محمع الجزاير کومور جزو سياست خارجی ايران است لابد. قبلأ گسترش روابط با بورکينافاسو و بوسنی هرزگووين و آن اواخر دوران چائوشسکو انعقاد پيوند اخوت با رومانی جزو اهداف سياست خارجی بود ولی بعد که تق همهی عزيزان آن طرف درآمد رسيدهاند به کومور. انصافأ میگفت ماداگاسکار باز آدم فکر میکرد دارند دنبال هنرپيشه برای توليد قسمت سوم فيلم ماداگاسکار میگردند و ايشان از حالا رفته است برای فتح باب با عوامل محلی توليد فيلم.
روز ششم. از وقتی سرهنگ فرانک بيناماراما در فيجی کودتا کرده و حکومت را به دست گرفته يک شکرآب مختصری در روابط ميان فيجی و استراليا صورت گرفته. ايشان تا قبل از کودتا نخست وزير فيجی بودند. حالا بعد از کودتا جامعهی فیجیايیهای ساکن استراليا چپ و راست تظاهرات راه میاندازند و در فقدان دموکراسی در فيجی بازوبند مشکی به بازوهایشان میبندند. در تظاهرات فيجيايیها کودکان هم نقش گروه همخوان را بازی میکنند و سرودهای ملی- ميهنی میخوانند که کشور ما بايد دموکراتيک باشد و حکومت نظامی و کودتا در شأن ما نيست. ماه گذشته که فرانک بيناماراما در فيجی حکومت را به دست گرفت وعده داد که تا سال 2014 دموکراسی را در اين کشور برقرار کند. منتها حالا فيجيايیها میگويند مدل حکومتی بيناماراما درست شبيه حکومت نازیهای دوران هيتلر است و مردم برای کسب امتياز از حکومت میروند همسايههایشان را اگر مخالف حکومت هستند لو میدهند. مخالفان دولت نظامی فيجی در استراليا معتقدند اگر دولت استراليا روابط اقتصادی و سياسی خود را با دولت فيجی به حداقل برساند آنوقت بيناماراما مجبور میشود از قدرت کناره بگيرد و خيلی زودتر از سال 2014 زمينه را برای روی کار آمدن يک دولت غير نظامی فراهم کند. البته اتحاديهی اروپا در مخالفت با دولت نظامی بيناماراما هفتهی گذشته يک کمک 24 ميليون يورويی اضطراری برای احيای صنعت نيشکر فيجی را به حال تعليق درآورد. البته بيناماراما يک کاری کرده که اتحاديه اروپا هم به دردسر افتاده. ايشان برداشته توی اتاقش يک عکس بزرگ از ملکه اليزابت و همسرش پرنس فيليپ را نصب کرده و گفته است که من اميدوارم يک روزی دوباره ملکه انگليس ملکه ما هم بشود. آدم ياد ايدی امين میافتد که عاشق اسکاتلند بود ولی مخالفانش را میانداخت توی ديگ و میپخت.
و روز هفتم. مسابقه کيک پزی روز يکشنبه ساعت 2 بعدازظهر برگزار میشود. محل مسابقه هم کنار يک استخر در منطقهی Kangaroo Point است. جا از اين بهتر؟ سقف هم دارد که اگر باران ببارد مشکلی نداشته باشيم. نشانیاش را مینويسم برای کسانی که میخواهند برای ديدن مسابقه و محصولات بيايند يا میخواهند در مسابقه شرکت کنند. جايزهی برندگان هم تهيه شده که خيلی اساسیست. به هر کدام اعضای تيم يک جايزه میدهيم که بعدأ دعوایشان نشود که کدامشان جايزه را ببرند خانه. اگر شرايط مسابقه را نخواندهايد برويد توی وبلاگ و بخوانيدشان که بعد روز مسابقه نگوييد چی بود چي نبود. يا ايميل بزنيد. اگر هم داريد میآييد برای تماشا خودتان را برای کيک خوردن آماده کنيد چون انواع و اقسام کيکها را خواهيد ديد. اين را از پرس و جوهای شرکت کنندگان باخبر شدهام. خلاصه که مسابقهای در راه است پر از کيک و شيرينی و بزن و برقص.
23.5.09
داستانهای کوتاه راديويی
داستانهای کوتاه که سپیده يزدان آنها را انتخاب میکند و میخواند دارد تبديل میشود به يکی از بخشهای قابل توجه وبلاگ که خود من هر بار با اشتياق برای تبديل کردنشان به کارهای راديويی میشنومشان. خيلی هم اميدوارم باعث بشود ادبيات روز ايران را به مخاطبانی که در خارج از ايران هستند و دسترسیشان به تازههای نشر و نوشتار کمتر است فراهم کند.
حقيقتش به نظرم حيف است که از امکانات خارج از ايران که يکیشان همين اينترنت پر سرعت است برای معرفی اهل ادبيات در ايران استفاده نکرد.
امروز با يکی از دوستانم حرف زدم که يک کار تازهای هم شروع کنيم دربارهی ادبيات غير ايرانی که باز هم به دليل اين سی سال محدوديت و سانسور هر چه از غير ايران شنيدهايم و خواندهايم به انتخاب دم و دستگاههای دولتی بوده و تنوع آثار غير ايرانی بازار فرهنگی ما هم تابعی بوده از سن و سواد آن آدمی که بايد مهر تأيید میزده به ورود يک کتاب يا ترجمهاش به داخل ايران.
کار تصويری اين هفته را البته نگذاشتم روی وبلاگ چون هنوز بايد يک کارهايی روی آن انجام میدادم که از جنبهی فنی قابل قبول بشود. به محض اين که درست بشود کار تصويری را هم میبينيد. در ضمن اگر چيزی به نظرتان میرسد دربارهی انتخاب داستانها يا موسيقی يا پيشنهادی داريد برای کتاب حتمأ نظرتان را بنويسيد.
خوب داستان کوتاه اين هفته عبارت است از اشکهای مابعدالرحمی، نوشته سينا برازجانی.
برای دانلود:
فايل اول
فايل دوم
تمام حقوق متن و ترجمه اين اثر متعلق به نويسنده و مترجم، حقوق گفتار آن به سپيده يزدان و حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
22.5.09
جمعه برای زندگی
من میدونم جمعهها بدون يک صفحهی خيلی حسابی با نويسندههای سرحال اصولأ جمعه بشو نيست. بنابراين اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته.
امروز داشتم رانندگی میکردم و بارون میاومد. گفتم وسط اين بارون بايد موسيقی خيلی ملايم گذاشت و سلانه سلانه به طرف خانه رفت. منتها "جمعه برای زندگی" موسيقی آرام برنمیدارد و طبيعتأ سلانه سلانهای هم در کار نيست.
در نتيجه "جمعه برای زندگی" هيجان انگيزتر از روزهای عادیست و باز هم در نتيجه میتوانيد روز جمعه برويد زير باران بزنيد و برقصيد. "جمعه برای زندگی" را نبايد از دست داد.
به نظرم موسیقی امروز نيازی به توضيح ندارد. از طرف حضرات متولد اردیبهشت به باقی ماهها. از اين به بعد برای همهی ماهها موسيقی خاص میگذارم. اين يکی مربوط به ارديبهشت ماه. تنها توضيح به درد بخور اين است که بلاخره اين يک روز را به خودتان آتش بس بدهيد.
اين هم نويسندههای امروز:
پرشين سعيد واقفی: یعنی گیر دادما
لادن کريمی: مالزی و چند همسری
ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی، قسمت سوم، چطور می توانیم همیشه مهندس باشیم
بوی بارون، قهوه، سيگار: سفارش نون سنگک با پنیر و گردو
شهره منشی پوری: اندک اندک
پنکهها خاموش نمیشوند به کلی
ديروز وسط شرشر باران رفتم ورزش. البته توی محوطهی باز که ورزش نکردم. طبق معمول رفتم باشگاه. منتها سگ توی روح اين پنکههای باشگاه.
ديروز يک بابايی آمد روی دستگاه کناریام. يک کمی چپ چپ نگاه کرد که مثلأ با چه سرعتی دارم میدوم. گفتم لابد الان است که با سرعت نور شروع کند به دويدن بنابراين تا فعلأ دارد چپ چپ به اعداد روی دستگاه من نگاه میکند يک کمی سريعتر بدوم که رو کم کنی باشد. بنابراين انگشتم را گذاشتم روی دگمهی سرعت. نه که حواسم به چپ چپ نگاه کردن آن بابا بود ناغافل دستگاه را گذاشتم روی 15 کيلومتر در ساعت. يعنی دشمنتان ببيند.
جنابشان يک کمی با دور آرام شروع کرد به راه رفتن. بعد سرعتش را زياد کرد. من آن اول کار داشتم با 12 کيلومتر در ساعت میدويدم. معمولأ زياد که بشود میرود روی 13 يا 14. ولی روی 14 که باشد به دو دقيقه نمیرسد و بايد باز برگردم روی 12 يا 13. طبيعی هم هست که روی 15 که باشد بايد کمتر از دو دقيقه بدوم. همين که طرف ميگه به آقام بگو اين لاف آخری کار داد دستم مال اوضاع ديروز اينجانب بود. بابا 15 کيلومتر در ساعت خيلی ستمه.
داشتم میمردم از دويدن با سرعت زياد. يعنی گير کرده بودم توی رودواسی المپيک و کارل لوئيس و اين جنابی که روی دستگاه کناری بود.
جنابشان ظاهرأ برای رفع مشکل فيزيولوژيکی چند دقيقهای رفت و آمد و اينجانب نجات پيدا کردم. من فقط يک بار با اين سرعت و اينقدر طولانی دويده بودم که مربوط بود به حملهی چند تا سگ. البته به نظرم ديروز رکورد تيم ملی باشگاه را شکستم.
بعد که از چهار ستون بدنم عرق میچکيد رفتم يک جايی نشستم. ديدم يکی از دوستانم آمد گفت بريم دوچرخه سواری. گفتم من الان رو به قبله نشستهام، دوچرخه سواریام میرود برای آن دنيا. زور و اصرار که بيا يک کمی آرام پا دوچرخه بزن با هم گپ بزنيم. زورکی اينجانب را از زيارت اهل قبور کشاند به دوچرخه سواری. توی سالن دوچرخه سواری هم پنکه گذاشتهاند هر کدام دو متر قطرشان است. هر طرفی هم که برويد بادشان بهتان میخورد.
پنکهها هم خاموش نمیشوند به کلی. يک جور مرض است که خاموششان نمیکنند.
خلاصه که با آن اوضاع همان پنکهها هم باقی مراسم را اجرا کردند و وقتی دوش میگرفتم مطمئن شدم که يک جای بدنم به همين زودیها گير میکند. صبح معلوم شد گردنم گير کرده.
گفتم اگر میرويد باشگاه و ناغافل به پست يکی میخوريد که چپ چپ نگاه میکند، هر بلایی سر خودتان آورديد بعدش نرويد زير پنکه دوچرخه سواری کنيد.
19.5.09
اسامی گروههای مسابقه کيک پزی در حد بوندسليگا
بعد از اين دو ماهی که از اعلام مسابقه گذشت بلاخره میخواهم اسامی اهل مسابقه را اعلام کنم. قرار مسابقه برای روز يکشنبه 24 می ساعت 2 بعدازظهر است. محل مسابقه را هم اطلاع میدهم.
اسم بعضی از گروهها در حد بوندسليگاست و آدم متوجه میشود که رقابت خيلی پدر مادر دار است.
و اما اسامی:
گروه Brisbane Darbedar: علی و پدرام
گروه TSG Hoffenheim: پرشين و مهدی
گروه Sweet Makers: الهام و سپيده
گروه Destroyer Chefs: هانيه و عليرضا
گروه کلمپه: مرتضی و مينا
گروه Perimoos: معين و ليدا
گروه عبدالهی: کتی و نغمه
گروه هنوز معلوم نيست اسمشون چيه: سارا و ايمان
گروه الان تا دو ساعت ديگه میرسه: علی و امين
گروه آقايون و خانومها هيشکی شرکت نکنه من برندهم: محمدرضا خودش تنهايی
گروه پيانو: رويا و پيام
گروه به زودی اسمدار ميشه: الناز و سحر
خوب اگر اسم گروهتان نوشته نشده يا هوس تغيير اسم يا گروه به سرتان زده خبرم کنيد که بنويسم. اگر هم تازه تصميم گرفتيد شرکت کنيد باز هم خبرم کنيد که اسم گروهتان را بنويسم. تعارف هم نکنيد. يعنی با خودتان تعارف نکنيد. بلاخره کيک میپزيد و چند ساعتی هم با بقيه اهالی میزنيد و میرقصيد.
اگر هم يادتان نيست قرار و مدار اوليهمان چه چيزی بوده برويد اينجا و اينجا و موضوع مسابقه و شرايطش را دوباره بخوانيد. ضمنأ حلوا و شله زرد هم توی مسابقه هست و هر گروهی میتواند يک کيک و يک بیسکويت يا شيرينی درست کند.
وروديهی مسابقه برای هر تيم 10 دلار میشود که مقيد باشيد برای پولی که داديد هم که شده بياييد و مسابقه بدهيد.
عکس و فيلم مسابقه را هم که میگذارم روی وبلاگ. حالا اگر اين بابايی که از ديروز افتاده است به دعای باران خواندن رضايت بدهد و آخر هفته بارانی نباشد. اگر بارانی بود مسابقه را میاندازيم به هفتهی آينده. حالا بلکه دست بردارد.
حالا اگر توی اين مدت افتاديد به خريد و فروش بازيکن خارجی بالاغيرتأ يک خبری هم به ما بدهيد.
18.5.09
وقتی مهدی قهوه درست میکند
در استراليا علاوه بر اين که کتابهای درسی دانش آموزان دبيرستانی برای هر ايالتی متفاوت هست، يک مجموعه کتابهای مرجع هم وجود دارد که مثلأ در مورد علمیهای شان معلمها از روی همانها آزمايش طراحی میکنند. معمولأ هم کتابهای مرجعشان خيلی قابل قبولند، هم از جنبه نظری و هم از جنبهی آزمايشگاهی. يعنی آزمايشهايش را میشود در هر دبيرستانی که يک کمی مواد و وسايل دارد انجام داد.
يکی از معروفترين کتابهای مرجع علمی برای دبيرستانها همين کتابیست که عکسش را میبينيد.
اين يک طرف داستان.
يک بخش ديگر داستان کتابهای مرجع اين است که به دليل مهاجر بودن ساکنان استراليا، معمولأ تلاش میکنند که اگر مطلبی در دبيرستانها درس داده میشود به موضوع چند فرهنگی هم اشاره کند که دانش آموزان با محتوای کتاب بيگانه نباشند. منتها اصل عمده اين است که آن بابايی که کتاب را مینويسد اصلأ خودش بداند ته و توی اين موضوعات فرهنگی چيست که دسته گل به آب ندهد.
من از اين دسته گلهای فرهنگی چند باری ديدهام که خيلی نتيجهشان برعکس شده. حالا امروز يک چيزی ديدم توی اين کتاب مرجع که اصلأ خيلی ديگر خندهدار بود.
يک آزمايشی طراحی شده دربارهی اثر رنگ در جذب طول موجهای مختلف. برای اين آزمايش هم يک نمونهای از زندگی معمولی را به صورت نقاشی نشان دادهاند که قهوهی سياه با قهوهی مخلوط با شير چه تفاوتی از جنبهی خنک شدن دارند.
برای آزمايش هم دو تا شخصيت طراحی کردهاند که يکیشان زن است، آن يکی مرد. آن وقت اسم زن را گذاشتهاند "مهدی". البته سر و صورت مهدی اصلأ به خانمها که نمیخورد هيچ، خيلی هم مردانه و نامربوط است و آدم با خيال راحت میتواند چهار تا دری وری هم نصيب نقاش کند. خودتان ببينيد که باورتان بشود.
اين هم تصوير مهدی مربوطه.
اصولأ همين که نويسندگان کتاب برای موضوع چند فرهنگی برداشتهاند اسم يک مرد شرقی را گذاشتهاند روی يک تصوير نتراشيده نخراشيده و با ضمير herself هم معرفیاش کردهاند خودش سوژهی خيلی خندهداریست. ولی فکر کنيد همين کتاب را ببريد ايران و بخواهيد به دليل محتوای خيلی خوب علمیاش آن را ترجمه کنيد. لابد تا يک ماه هر روز يک عده کفن پوش دور خيابانها راه میافتند که اعدام بايد گردد. نويسندگانش را هم به سرنوشت سلمان رشدی دچار میکنند. اسم استراليا را هم میگذارند ده کانگورو آباد. و فردايش يک ستاد کمک رسانی به بوميان استراليا در کميته امداد راه میاندازند.
17.5.09
هفت روز هفته
روز اول. خوب که به تبليغات انتخاباتی ميرحسين دقت میکنيد متوجه میشويد شده است مثل تابلوی اعلانات عمومی که همه چيز روی آن چسباندهاند. هر گروه و دستهای کاغذ خودشان را چسباندهاند روی تابلو. مثلأ؟ خوب مثلأ سرود آفتابکاران چريکهای فدايی را دارد. بسيجیها را هم دارد. تازگیها هم رنگ سبز را که اصولأ در فرهنگ ايرانی- اسلامی به رنگ سيدها معروف است را هم دارد. از آن طرف وقتی تبليغات کروبی را میبينيد متوجه میشويد ساسی مانکن تويش هست. دبيرکل حزب تکنوکراتهای ايران هم تويش هست. نظريه پرداز قبض و بسط تئوريک شريعت هم هست. خیلي خوب است که همهی جامعهی ايرانی بتوانند آگهیهای تبليغاتیشان را روی اين تابلوها بچسبانند منتها آدم فکر میکند خود اين تابلوها از زور عمومی بودن اصولأ بی اثرند. يعنی يک تابلوی منحصربفرد که فقط رويش نوشته شده باشد کت و شلوار فلان مغازه را بخريد بيشتر به انتخاب آدمها کمک میکند تا اين که صد تا کاغذ روی هم چسبانده باشند که هر کدام يک چيزی میگويند. دقيقأ به علت وجود همين تابلوهای عمومیست که آدم متوجه میشود اصل داستان پول درآوردن از تبليغات يک جای ديگریست. يعنی اصل قدرت که همين الان هم بر سر آن دعوا در جريان است در رياست جمهوری نیست، بلکه بالاتر از آن است. خروج خاتمی از دايرهی انتخابات درست بعد از تخمين جمعيتی که هوادار او هستند يعنی رئيس جمهور شدن برای آن نيرويی که در جامعه وجود دارد کافی نيست. حدس بزنيد اگر يک انتخابات ديگر برای يک موقعيت ديگری برگزار بشود و خاتمی هم کانديدای آن باشد چند نفر در آن شرکت میکنند. چشم بسته میشود گفت که از تعداد شرکت کنندگان در انتخابات رياست جمهوری بيشتر است. همين است که دعوای سياسی را از ردهی رياست جمهوری بالاتر برده.
روز دوم. دکور صحنهی يوروويژن امسال در مسکو حرف نداشت. خيلی امروزی و چند منظوره بود و در نگاه اول نشان میداد روسيه میتواند دنيای امروزیاش را به جوانهای اروپايی نشان بدهد و ديگر خبری از پردهی آهنين نيست. منتها يک جايی همان وسط اين برنامهی عظيم جوان پسند حضرات بند را به آب دادند. خيلی بامزه بود. در بين اجراهای مربوط به يوروويژن امسال گروههای هنری روسيه، به مناسبت ميزبانی مسابقات، هم کلی برنامه اجرا کردند. يکی از گروههای هنری، گروه کر ارتش روسيه بود که وقتی دوربينهای تلويزيونی تصاوير نزديکتری از گروه نشان دادند معلوم شد روی سينهی بعضی از مسنترهایشان مدال نصب شده. تمام اعضای گروه هم با لباس نظامی آمده بودند روی صحنه. دو تا ماکت هم کنار گروه بود. يک تانک و يک هواپيمای جنگی. خوانندهی اصلی هم با لباس فرم نيروی دريايی داشت آواز میخواند. به نظرم همهی مراسم يوروويژن در مسکو با همهی دکور فوق العادهشان با همين گروه کر ارتش به باد فنا رفت. اگر فيلمهای تارکوفسکی را ديده باشيد متوجه شدهايد که فرهنگ روسها هم خيلی شرقیست و پر از نشانههاییست که برای شرقیها آشناست. مثل همين چفیهای که اهل جمهوری اسلامی به گردنشان است. گروه کر ارتش روسيه هم وسط يک برنامهی هنری با لباس فرم تشريف آوردند و چند تا سرود خواندند. فکر کنيد در جشنوارهی موسيقی فجر يک گروه موسيقی با چفيه برنامه اجرا کنند. لابد جوانهای روسی پيام دولتشان را گرفتند. مثل ما که مدام از اين پيامها میگيريم.
روز سوم. درگيریهای مربوط به طرح "ایمنی زیستی" و اختلاف سازمان محيط زيست ايران و وزارت کشاورزی در مورد برنجهايی که خزانهی ژنیشان دستکاری شده يک نمونه از گرفتاریهايیست که به نظرم آرام آرام دارد فرا میرسند. خوب اصل داستان که محيط زيستیها به آن ايراد داشتند و ايرادشان هم درست است اين بود که وقتی خزانهی ژنتيکی را دستکاری میکنيد بايد مطمئن باشيد آثار اين تغييرات در محيط طبيعی منتشر نشود وگرنه همين به ظاهر سود ژنتيکی تبديل میشود به آفت. مهمترين نمونهاش هم گياهان هستند. به محض اين که يک گياهی را دستکاری میکنيد گردههای گياه میتوانند با پراکنده شدن در محيط اگر زمينهی مساعد پيدا کنند گياهان مشابهشان را بارور کنند. گرده افشانی معروفترين راه انتقال گردهی گياهان دستکاری شده در طبيعت است و اهل محيط زيست ايران که از صدقهی سر مسافرت وزراء به اين طرف و آن طرف ديدهاند که چه بلايی به سر طبيعت آمده حالا دارند پيشدستی میکنند که گرفتاریهای مشابه درست نشود. يک نمونهاش مربوط است به يک گرفتاری معروف در تالاب انزلی. حدود 20 سال پيش وزير جهاد و معاونانش میروند ژاپن و از جمله جاهايی که برای بازديد میروند مراکز پرورش دام بوده. در ژاپن برای تغذيهی دامها از يک گونهی جلبکی به نام هيدريلا آزولا استفاده میکنند که با دستکاری ژنتيکی خيلی قدرت رشد بيشتری پيدا کرده و برای کشور ژاپن که آنقدرها زمين کشاورزی ندارد مناسب است. حضرات برمیدارند همين جلبک را میآورند ايران و طبق معمول که هر کسی کار خودش را میکند جلبک را در مناطق حاشيهی تالاب انزلی هم استفاده میکنند و جلبک میرسد به تالابی که از آن طرفش هم پسآبهای خانگی و صنعتی واردش میشوند. خوب مواد غذايی برای جلبک فراهم میشود و حالا تمام تالاب پوشيده از آزولا شده و آنقدر سطح آب را پوشاندهاند که اکسيژن به آبزيان نمیرسد و مرگ و مير آبزيان غوغا میکند. آقايان وزارت جهاد حالا دارند در وزارت کشاورزی از اين دسته جلبکها به آب میدهند و اسمش را گذاشتهاند تأمين غذا برای مردم. البته اسم چیتوز که تبليغ انتخاباتیست ولی با مرد علمی سال که فعلأ وزير علوم است لابد چند وقت ديگر سر و کلهی پارک ژوراسيک هم از يک جاهايی که جانوران دستکاری شده درست میکنند پيدا میشود.
روز چهارم. يک گروه تحقيقاتی در دانشکده اقتصاد دانشگاه ملی استراليا نتايج تحقيقاتشان را اعلام کردهاند که خيلی عجيب و غريب است. گفتهاند که در استراليا آدمهای بلند قد ماهيانه هزار دلار درآمد بیشتری نسبت به کوتاهترها دارند. هنوز مانده. گفتهاند آدمهای چاق هم درآمدشان بيشتر از لاغرهاست. جزئيات بيشتر تحقيق از اين قرار است که در مردان به ازای هر 10 سانتيمتر اختلاف قد 3 درصد و در زنان 2 درصد به حقوق کارکنان افزوده شده. در مورد وزن اوضاع خرابتر است چون مردان چاق 5 درصد بيشتر از مردان لاغر حقوق میگيرند و زنان لاغر اصولأ هيچوقت حقوقشان زياد نمیشود. محققان اعلام کردهاند که احتمالأ تا يک دههی آينده وزن زياد تبديل به يک صفت اجتماعی در استراليا میشود و مردم برای چاق شدن رقابت میکنند. ما را بگو که خودمان را خفه کرديم از دويدن.
روز پنجم. اين که يک مقام نظامی انتخابات را مثل عمليات بيت المقدس فرض کند آنوقت داستان اصلی اين میشود که کدام آدمها را گذاشته است جزو نيروهای دشمن. خوب الان که رياست جمهوری دست احمدی نژاد است و اين چند نفری که کانديداهای اصلی هستند هم که هر کدامشان يک مقام و منصبی در حکومت داشته يا دارند. پس با اين عمليات بيت المقدس سياسی قرار است چه چيزی را از دست دشمنان خارج کنند؟ خوب به نظرم اصل اين حرف مربوط است به اين که چرا اصلأ انتخابات برگزار کنيم که بعد مجبور باشيم برای باز پس گيری موقعيت از دست رفته دست به عمليات بزنيم. فی الواقع اين حرف يعنی کوچک کردن دايرهی کانديداها که فعلأ به دست شورای نگهبان از فرط کوچکی يک آدمی مثل زوارهای هم توی آن جای نمیگيرد. انصافأ سری که درد نمیکند را دستمال نمیبندند منتها با توليد شور در مردم چه کنند؟ يعنی مسئله اين است که چطور میشود هم مردم شور حسينی برشان دارد که بروند رأی بدهند، و هم اوضاع آنقدر در امن و امان باشد که عمليات لازم نشود؟ جوابش میتواند تقلب باشد که در آن شور مردم را از طریق تعداد برگههای رأی به صندوق ريخته اعلام کنند که خوب با پر کردن صندوقها میشود نشانش داد. و آدم مورد نظر را هم در همان برگههای تقلبی بنويسند. عمليات بيت المقدس يعنی حالا که داريد تقلب میکنيد يک باره خوبش را انجام بدهيد.
روز ششم. دولت استراليا برای مقابله با اثرات بحران اقتصادی جهان به تمام کسانی که مالياتشان را سال گذشته دريافت کرده بودن 950 دلار میدهد. انتظارشان اين است که با اين پرداخت مردم ترغيب به خريد بشوند و چرخهای اقتصاد بچرخد. منتها منتقدان میگويند با اين کار هيچ چيزی در اوضاع ممکلت عوض نمیشود و مردم بدهکارتر میشوند چون با اين پول نمیشود آنقدری هم خريد کرد و باقی قيمت خريدشان را با کارتهای اعتباری میدهند و نمیتوانند آن را بازپرداخت کنند. حالا که دولت دارد ماليات را پس میدهد ولی منتقدان میگويند بحران کارتهای اعتباری در راه است.
و روز هفتم. اين هم عکس يک کيک خيلی عظيم الجثه که هفتهی پيش درست کردم و خيلی خوشمزه بود. فکر کردم بعد از مدتها و در آستانهی مسابقات کيک پزی دوباره روز هفتم را به شيرينی و کيک بگذرانيم. بلاخره آدم با خيال خوشمزه برود به استقبال هفتهی جديد. از فردا هم که میرويم توی جلد مسابقهی کيک پزی.
16.5.09
اينجا بريزبن، راديو- تلويزيون آزادنويس
خوب بايد از امروز اعلام کنيم "اينجا بريزبن، راديو- تلويزيون آزادنويس".
از امروز پخش کارهای تلويزيونی را هم شروع کرديم. البته برای نوروز يک فيلم کوتاه ساخته بودم که همهی دوستانم توی آن آواز خوانده بودند. اما امروز اولين برنامهی تلويزيونی وبلاگ را که برايش فيلم گرفتم میگذارم روی وبلاگ تا همراه با برنامههای راديويی داستان "کوتاه" تقريبأ بشود ادعا کنيم داريم کار راديو- تلويزيونی انجام میدهيم.
گروه بريزبنیها چه کارهايی که نمیکنند. حالا کجايش را ديدهايد. يک کمی صبر کنيد و ببينيد چه خوابهايی ديدهايم.
اول برويم سراغ کارهای راديويی.
از روی تجربه میگويم که به نظرم يک قدم کوچک ديگر که برداريم کاملأ گروهمان حرفهای میشود. دو سه تای ديگر از دوستانم دارند متنهای مورد علاقهشان را میخوانند و روزهای شنبه خيلی پر و پيمانتر از اين میشود. وقتی کارهایشان را شنيديد معرفیشان میکنم. ضمن اين که انتخاب داستان به عهدهی خودشان است و همين هم متنوع ماندن کارها را تضمين میکند.
اين يکی هم هست البته. به زودی نمايش راديويی هم میشنويد. اوايلش کارهای کوتاه است ولی به مرور کارهای طولانیتر هم داريم. خوب حالا برويم سراغ راديو. برای داستان کوتاه اين هفته که سپيده يزدان متن آن را از بين نوشتههای نويسندگان ايرانی انتخاب کرده و خوانده فايلهای قابل داونلود کردن هم گذاشتهام که اگر نمیتوانيد آنلاين بشنويد امکان شنيدنشان را از دست ندهيد. منبعد همين کار را انجام میدهم.
اين هم فايلهايش:
اين هم راديو:
و اما برنامهی تلويزيونی.
مثل همهی تلويزيونهای دنيا که اول کار موسيقی و تصوير میگذارند، ما هم برای شروع همين کار را انجام داديم. چند تا گزارش تصويری هم داريم که مشغول آماده کردنشان هستيم. کلی کارهای بامزهی ديگر هم توی اين مجموعهی تلويزيونی وبلاگ خواهيد ديد. منتهای مراتب يک کمی مجبوريم کارهای تلویزيونیمان را آرامتر انجام بدهيم که نتيجهاش خوب بشود.
برای اولين برنامه، پرشین سعيد واقفی يک قطعه شعر از اشعار محمدرضا عبدالملکيان را انتخاب کرده و خودش آن را برای اولين برنامهی تلويزيونی خوانده. من هم تصاوير مربوط به آن را در يکی از سواحل کوئينزلند ضبط کردم و تدوينشان کردم.
اين هم از تلويزيون:
باورتان شد؟ فیالواقع شدهايم مثل خانوادهی دکتر ارنست در استراليا.
خوب، اميدوارم منبعد روزهای شنبه بشود يک کارهايی کرد.
تمام حقوق متن و ترجمه اين اثر متعلق به نويسنده و مترجم، حقوق گفتار آن به سپيده يزدان و حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
تمام حقوق گفتار اين اثر به پرشين سعيد واقفی و حقوق تصويری آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
15.5.09
جمعه برای زندگی
شما نمیدانيد "جمعه برای زندگی" اين هفته چه خبر است. يک نگاهی بيندازيد آن پايين نوشته ببينيد چند نفر امروز اينجا هستند. "جمعه برای زندگی" پر از انرژیست.
حتی اگر يک نفر هستيد و توی خانهتان تنها نشستهايد برای چند دقيقه از خر شيطان بياييد پايين و بزنيد و برقصيد. خودتان را خفه کنيد با رقص و آواز. بابا به کائنات برنمیخورد که شما خوش باشيد. يعنی جور درنمیآيد که کائنات با خوشی مردم اوضاعشان به هم بريزد. شما به اجناس تقلبی اعتماد نکنيد.
اگر هم دو نفريد و از اين بزن و برقص امروز "جمعه برای زندگی" ککتان نمیگزد حتمأ به زور خودتان را نگه داشتهايد که مبادا آن يکی يک چيزی بگويد بهتان بربخورد. بعد هفتهی آينده که هفت روز از عمرتان گذشت ننشينيد غصه بخوريد که چه زود گذشت ها.
يک کمی کوتاه بياييد بعد خودتان متوجه میشويد رقص و پايکوبیتان آنقدر انرژی برایتان توليد کرده که هزار جور سختی را میتوانيد تحمل کنيد. هيچکس تضمين نداده که دوباره به امروز برمیگرديد. زندگی همين الان است.
من اين حضرات را از کار و زندگی و خواب و خوراک انداختهام که برای امروز بنويسند. حالا از من که دعوت کردن. از هر چيزی که فکر کنيد نوشتهاند. بعد از اين که خودتان را با آواز بختيار صالح به عرق کردن انداختيد برويد سراغ نوشتههای امروز و لذت ببريد. اگر خودتان اهل خوشی نيستيد دست کم برای چند دقيقه در هفته بگذاريد خر شيطان زندگی کند .. والا.
اين همه نوشتههای امروز:
مريم نبوی نژاد: بررسی ادعای آقای ترنر
لوا زند: پاماروزگزم و شعار تابستان
پرشين سعيد واقفی: جشنواره جشنواره
سيبيل طلا: ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم؟
ابراهيم خندان: خاطراتی از يک طرح ملی، قسمت دوم، رزم نخست
لادن کريمی: وقتی بايد غذا بخوريد
از سالسا و بودا و چين و ماچين
يک قسمتی از اين منطقه هست که در فاصلهی چند مغازه قرار گرفته و از 5 سال پيش تبديل شده بود به محل تجمع لاتينهای ساکن بريزبن. حضراتشان هم که مثل خود ما خوزستانی که تا چهار تایمان دور هم جمع میشويم برنامهی بزن و برقص راه میاندازيم، اينها هم شبهای جمعه تمام آن اطراف را میگذارند روی سرشان. چند باری دربارهشان نوشته بودم. عکس هم گذاشته بودم که ببينيد چه جور محيطیست.
دو سال پيش آن کسی که محل را اجاره میداد با اين گروه لاتينها توافقشان نشد و اينها هم از محل رفتند. رفتنشان همان و تعطيل شدن کار و کاسبی اهل محل همان. در آن چند سالی که برنامهی رقص و موسيقی اين جماعت برقرار بود اگر زهر هلاهل هم میبرديد برای فروش مردم در حال رقص و آواز میخريدند و میخوردند. خلاصه که اينها از محل رفتند و بساطشان را بردند به مرکزیترين نقطهی شهر و خيلی کار و بارشان بهتر شد.
مدتها هر کسی میآمد توی آن محل که بلکه بتواند جای خالیشان را پر کند کاری از پيش نمیبرد. تا اين که تازگیها يک گروهی آمدهاند که همان کارهای گروه قبلی را دارند تکرار میکنند منتها اشکالشان اين است که خودشان اهل امريکای لاتين نيستند و موسيقیای که پخش میکنند را نمیشناسند.
رفته بودم توی همان محل که ببينم چه خبر است و اصلأ جمع فعلی توانستهاند کاری از پيش ببرند يا نه. خيلی نورافشانی کرده بودند که مردم را جذب کنند ولی جمعيت آنقدر پا نمیدادند به مراسم. و تا اعلام کردند که برنامهی امشب تمام شد همه بدو بدو رفتند. قبلأ تا حدود يک ساعت بعد از برنامه هم مردم همان اطراف میماندند و تا ته ديگ برنامه را نمیخوردند حاضر به رفتن نبودن.
نتيجهی اخلاقیاش اين است که اگر اهل يک کاری نباشيد يا خودتان را برای انجام دادنش آماده نکنيد و نپرید وسط ميدان هيچ کسی بهتان اعتماد نمیکند. اين هم چند تا عکس از همان محل.




آن کنار غرفهها يک جايی هم بود که تابلوهای بزرگ گذاشته بودند که رویشان مراحل مختلف زندگی بودا را با عکس و نوشته توضیح داده بودند. نکتهی جالبی که توی اين زندگينامه بود اين بود که بلاخره اين حضرات بودايی به مرگ بودا اشاره کردن و مثل باقی اديان نيستند که يک جوری به ادامهی زندگی رهبرشان پايبندند. حالا البته من همهی اديان و فرق مذهبی رو نمیشناسم و اين حرفی که میزنم ممکن است خيلی اما و اگر و استثناء داشته باشد.


وسط خرت و پرتهايی که کنار مراسم میفروختند يک جايی ساعت مچی گذاشته بودند برای فروش. يعنی آخر تقلب.


















