خيلی آنلاين دارم برایتان گزارش میکنم. الان ساعت 5 و 32 دقيقه عصر است.
چهار دقيقه پيش پلنگ آقا بلند شد و طبق معمول که برای تمرکز پيدا کردن در نوشتن بايد با صدای بلند موسيقی گوش کند دگمهی دستگاه آيفونش را زد. آيفون را هم وصل کرده به يک دستگاه راديو ضبط که توی اتاق داريم. بنابراين من هم دارم میشنوم.
خوب است چه موسيقی گذاشته باشد؟ هرگز حدس نمیزنيد.
نسيم وصل همايون شجريان را گذاشته و داريم گوش میکنيم.
از دو سال پيش که مجموعهی نسيم وصل را به او دادم به نظرم بيش از پنجاه بار آن را همينجا پخش کرده و از يک مدتی پيش گاهی بدون دم و دستگاه موسيقی هم تمام قطعات را زمزمه میکند. خيلی دقيق هم قطعات را دنبال میکند و اگر ندانيد که معنی اشعار را نمیداند باورتان نمیشود که چطور اين همه دقيق آنها را زمزمه میکند.
من دارم فکر میکنم با اين داد و هواری که توی رسانهها دربارهی ايران هست و هر آدمی که دو تا زبان انگليسی و فرانسه را بلد باشد دست کم آنقدر خبر نامربوط دربارهي ايران میشنود که اصلأ هوس نکند به ايران فکر کند چه برسد که برای تمرکز حواس بردارد موسيقی ايرانی گوش کند. خود ما که به ايران فکر میکنيم حواسمان پرت میشود که کجای گرفتاریهايی که حکومت از راه دور برایمان میتراشد را درمان کنيم. خيلی هم که بيخيال باشيم با دو تا "ای مه من" که بشنويم به کلی رو به قبله میشويم. آنوقت فرهنگ کلام و موسيقیمان میتواند به اين همه گرفتاری فايق بيايد.
خانم روح که چينیالاصل و اهل سنگاپور است سال گذشته آمد توی اتاق ما و او هم که موسيقی نسيم وصل را شنيد سی دی را از من گرفت و بعدها گفت که خيلی آن سی دی را دوست دارد. راست هم میگفت چون چند مدت بعد آمد معنی دو سه کلمهاش را پرسيد.
من همين تجربه را با يکی از دوستانم که اهل افريقای جنوبیست و در همين استراليا زندگی میکند دارم و با چند تا دوست استراليايی که همگی همين احساس را دربارهی موسيقی ايرانی داشتند و دربارهی همهشان هم در همين وبلاگ نوشته بودم.
حالا پلنگ آقا دارد با آهنگ سوم سوت میزند. همانی که میخواند شد به غمت خانهی سودا دلم ...
خيلی عجيب است که جمهوری اسلامی بعد از سی سال هنوز هم شيپور را از سر گشادش میزند.
29.4.09
زمزمه در سيل
28.4.09
در قاب عکس استراليايی: هميشه فقط يک نفر
قرار است ماشينم را عوض کنم. البته خودش داستانی شده. مخمل لطف کرد و عکسهای ماشين را گذاشت توی يک وبسايت خريد و فروش خودرو. چند روز پيش يک خانمی زنگ زد که من از يک خودرو فروشی زنگ میزنم و میتوانی بيايی دفتر ما که ماشينت را نگاه کنيم. گفتم شما که ماشين میفروشيد میرويد دم در خانهی مشتریتان؟ گفت نه. گفتم من هم همينطور. ديروز توی دانشگاه بودم که يک خانم ديگری زنگ زد که من میخواهم ماشينت را ببينم. میتوانی بيايی فلان منطقه. گفتم خيلی دور است. گفت من ماشين ندارم. گفتم تا يک جايی بيا من هم میآيم آن وقت ماشين را ببين. از قرار دو تا قطار عوض کرده بوده که برسد به محل قرارمان. از قطار که پياده شد تلفن زد که من توی ايستگاه هستم. همينطور که داشتم به او میگفتم که کجا ايستادهام ناغافل متوجه شدم صدايش از آن يکی گوشم شنيده میشود. يک خانم با قيافهی آسيای شرقی با قد و قيافهی کوچولو. گفتم سلام.
زن: اِ ... تو اينجايی؟
من: ظاهرأ تند راه میری. اگه حواسم نبود بايد يک ايستگاه دنبالت میدويدم ... ها ها ها ها ...
زن: ... ها ها ها ها ... توی قطار نقشهی مسير رو ديدم، معلوم شد دور دنيا رو چرخيدم تا برسم اينجا.
من: ماشين اينجاس ... توی پارکينگ.
زن: نمیگفتی خودم پيداش میکردم. از روی عکسهاش میشد حدس بزنم کدومه.
من: میتونی ببينيش، يا رانندگی کنی باهاش.
زن: ... ظاهرش که خوبه، ... اِ ...م ... من نمیدونم چی رو بايد توی ماشين ببينم.
من: خوب همين ظاهرش رو بايد ببينی و موتورش رو. کمک فنرها رو بايد چک کنی. بعد هم رانندگی کنی. بذار من موتورش رو هم نشونت بدم.
زن: ... آهان ... میتونم خودم رانندگی کنم؟
من: بله حتمن. اين هم کليد.
زن: خوب بذار روشنش کنم ... راستش من از دو هفته پيش خيلی محتاطتر شدم. يکی زد به ماشينمون، ديگه من میترسم. اگه اشکال نداره بگم شوهرم بهت زنگ بزنه بياد ماشين رو ببينه.
من: حتمن.
... و بعد پنج دقيقهای رانندگی کرد. من هم نشسته بودم روی صندلی کناری ... بعد ماشين رو کنار خيابان نگه داشت. گفتم حالا اگر مسيرت به مسير من میخورد میتوانم تا يک جايی برسانمت. گفت خيلی خوب میشود تا يک ايستگاه مرکزی اتوبوس برسانمش. تا رسيديم به ايستگاه ده دقيقهای طول کشيد و من سر از يک دنيای ديگری درآوردم. گفتم اهل کجايی؟
زن: لائوس.
من: تا به حال با يک لائوسی حرف نزده بودم. البته يک کمی از کشورتون میدونم.
زن: به نظرم کسی چيزی از لائوس نمیدونه.
من: چرا؟
زن: خوب به خاطر حکومت کمونيستی لائوس خيلی به زحمت خبرها از لائوس به بيرون درز میکنه. اگر هم خبرنگارها برن لائوس اونقدر آزاد نيستن که بتونن با مردم حرف بزنن.
من: خيلی وقته اومدی استراليا؟
زن: 27 ساله. 10 سالهش رو ملبورن بودم، 17 سال هم هست که توی بريزبن زندگی میکنم.
من: پس ديگه کاملأ استراليايی شدی.
زن: آره. وقتی آمدم استراليا 15 ساله بودم.
من: چطور شد توی اون سن اومدی؟
زن: با خواهرم که بزرگتر بوديم اومديم. کلافه شده بودم از همه چيز. با قايق اومديم استراليا.
من: خانوادهت چی؟
زن: پدر و مادر و برادرم چند سال بعد آورديم. البته اون اولش نمیدونستن چون پدرم عضو حزب کمونيست لائوس بود، اگه میفهميد نمیذاشت بیاييم ولی بعدأ که تونستيم اونا رو بياريم خودش که اومد متوجه شد ما کار درستی کرده بوديم ... تو کجايی هستی؟
من: ايرانی. میدونی ايران کجاست؟
زن: آره بابا ... همه احمدی نژاد رو میشناسن ديگه. قبلأ نمیدونستم کجاست ولی حالا به نظرم کسی نيست که ندونه. تو طرفدارشی؟
من: ... ها ها ها ها ... خيلی زياد ... اگه میشد صادرش کنيم يک جای ديگهی دنيا خيلی خوب بود. فقط به درد صادرات میخوره.
زن: ... ها ها ها ها ... اگه جايی پيدا کردی خبر بده ما هم چند تايی توی لائوس داريم، همه رو با هم بفرستيم.
من: ببينم با اين تغييراتی که در کشورهای کمونيست اتفاق افتاده لائوس هم تغيير کرده؟
زن: نه اصلأ. من سال گذشته بعد از 26 سال رفتم لائوس. مردم مثل قبل همه فقيرند و همون وضع قديم برقراره. همه از حکومت میترسن.
من: وضع زنها چطوره؟ میتونن کار کنن يا درس بخونن؟
زن: کار نيست بنابراين درس خوندن هم اونقدر به درد کسی نمیخوره. معمولأ زنها توی مزارع کار میکنن يا خونهداری و بچهداری. توی ايران چطور؟
من: توی ايران زنها بيشتر از مردها درس میخونن، کار هم وضعش بد نيست ولی دستمزدی که به زنها ميدن کمتر از مردهاست.
زن: ... من توی ادارهی بهداشت ايالت کار میکنم. با چند تا خانم و آقای ايرانی که تازه آمده بودن استراليا آشنا شدم. داشتن امتحان پزشکی میدادن.
من: ببينم توی لائوس هم مثل کشورهای کمونيستی ديگه محدوديت تعداد بچه هم هست؟
زن: نه اصلأ ... ها ها ها ها ... هر چقدر که دلت میخواد. سال گذشته که اونجا بودم يکی از دوستام شش تا بچه داشت، حامله هم بود.
من: ... ها ها ها ها ... پس کمونيستهای لائوسی خيلی دست و دلبازند.
زن: ... دنبال تعداد رأی دهندهی بيشترند ... ها ها ها ها ... هميشه فقط يک نفر کانديد هست ولی بايد بيشتر هم رأی بياره ...
من: ... ها ها ها ها ... خوب اين هم ايستگاه اتوبوس.
زن: خيلی تشکر. میتونم بگم شوهرم اسکات بهت زنگ بزنه بياد ماشين رو ببينه؟
من: بله حتمن.
25.4.09
داستانهای کوتاه راديويی
اصل داستان اين بود که مدتی بعد از اينکه تدوين و پخش خاطرات نشنيده را در وبلاگ شروع کردم اين طرف و آن طرف متوجه شدم که علاقمندان متنهای راديويی شده هم کم نيستند. خوشبختانه در بين بريزبنیها آدمهايی که ادبيات امروز ايران را دنبال میکنند زياد هست و کتابهای تازه هم خيلی در دسترسشان است. علاقمندان کارهای راديويی و تلويزيونی هم داريم که نمونهی کارهایشان را در صفحهی عيد نوروز ديديد. مجموع اين طرف و آن طرف اين شد که تصميم گرفتيم خيلی بيشتر کارهای راديويی و تلويزيونی برای وبلاگ درست کنيم. از من میپرسيد هيچ چيزی از شبکههای خيلی خوب راديو و تلويزيونی کم نداريم. شوخی هم نمیکنم و به مرور که توليدات اين گروه را میبينيد و میشنويد خودتان متوجه خواهيد شد که دنيا دست کيست، دستکم اين طرفش که ما هستيم.
حالا از امروز، هر روز شنبه يک داستان کوتاه يا بلند راديويی میشنويد. نمايش راديويی هم در راه است. مستند تلويزيونی هم به همچنين.
در مورد کارهای راديويی، بر خلاف قبل که به طور هفتگی هر بار يکی از فايلها را میگذاشتم روی وبلاگ، منبعد تمام فايلهای یک داستان را با هم میگذارم که بتوانيد داستان را تا آخر دنبال کنيد. لينک داونلود را هم میگذارم آخر اين نوشته که دسترسی مستقيم به فايلها داشته باشيد. ضمنأ لينکهای مربوط به خاطرات نشنيده که با صدای امير کردوانی اجرا شده بود را هم در زير اين مجموعه میگذارم که آنها را هم بتوانيد داونلود کنيد.
خوب، گفتار متن اين داستانها با سپيده يزدان است که خودش فارغ التحصيل رشتهی ارتباطات است. انتخاب داستانهای راديويی هم به عهدهی اوست. چون خواندن متنها و تدوين آنها در دو محل مختلف انجام میشود بنابراين هر نظری که دربارهی متن داريد همينجا برايش بنويسيد و او خودش به شما جواب میدهد. بخش مربوط به تدوین را هم من جواب میدهم. کمکم باقی همکاران را هم به شما معرفی میکنم.
خوب حالا برای امروز يک داستان دو قسمتی را میشنويد. "يک داستان زن پسند" اثر حسين مرتضائيان آبکار.
برای داونلود اينجا و اينجا را کليلک کنيد.
تمام حقوق متن اين اثر متعلق به نويسنده، حقوق گفتار آن به سپيده يزدان و حقوق تدوين راديویی آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
فايلهای مربوط به خاطرات نشنيده:
مقدمه
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم و پنجم
قسمت ششم و هفتم
قسمت هشتم
قسمت نهم
قسمت دهم
24.4.09
جمعه برای زندگی
آی اهل "جمعه برای زندگی"، يادم نرفته که امروز صفحه را برگردانم به حال و روز معمولی جمعهها.
فکر کردم برای اين "جمعه برای زندگی" تلافی غيبت دو هفته پيش را دربياورم. اين صفحهی خالی "جمعه برای زندگی" دو هفته پيش شده بود مثل آيينهی دق. در نتيجه از دو سه نفر دعوت کردم که بنويسند و يک مجموعهای درست شد که خودم کلی لذت بردم.
اول اين که پرشين قبلأ دو تا مطلب نوشته بود و ميم ميم هم بعد از تعطيلات نوروزی دوباره شروع کرد به نوشتن.
اما آن دو تايی که دعوتشان کردم يکیشان نازلی کاموری، سيبيل طلا، بود که باز وسط هزار تا کاری که داشت شروع کرد به نوشتن. تجربهای شده برای خودم که تا بشود نازلی را در بدترين وقتها دعوت کنم برای نوشتن در "جمعه برای زندگی".
و آن که قبل از نازلی از او دعوت کرده بودم و برای "جمعه برای زندگی" نوشت شهزاده سمرقندی بود. خود شهزاده به اندازهی کافی برای اهل وبلاگستان شناخته شده است اما جهت اطلاعتان اين که شهزاده، همسر مهدی جامیست. توی نوشتهاش يک اشارهای هم کرده بود به يک فيلم کوتاه از مهدی دربارهی دولتمند خال که تا جايی که میدانم خيلی به او ارادت دارد. همان فيلم را از روی نشانیای که داده بود پيدا کردم و آن را هم گذاشتم در صفحهی "جمعه برای زندگی" اين هفته.
فکر کردم "جمعه برای زندگی" را ببرم به تاجيکستان و يک موسيقی تاجيک برایتان بگذارم روی صفحهی "جمعه برای زندگی" که ببينيد و بشنويد. زبان فارسی را با گويش تاجيکی بشنويد و لذت ببريد. يک کمی اين طرف و آن طرف گشتم ديدم بهتر از فرزانه خورشيد نمیشود برای امروز پيدا کرد.
و اما نوشتههايی که دربارهشان گفته بودم:
شهزاده سمرقندی: از تاجيکان و تاجيکانگی
شهزاده سمرقندی (مهدی جامی): چرخ و فلک، فيلمی کوتاه از مهدی جامی دربارهی دولتمند خال
پرشين سعيد واقفی: میرحسین، تو که راست میگی؟
سيبيل طلا: رقص با خدا
ميم ميم: يادداشتهای پراکنده از روزگاری که گذشت، قسمت دهم
پرشين سعيد واقفی: هر کی نشینه مایلی کهنه!
22.4.09
يک گلدان پر از چای
يک کمی که توی جزئيات زندگی روزانه دقت میکنيد متوجه میشويد بر خلاف انتظار، ميزان ريخت و پاشی که به اسم تجدد در زندگی روزانه رواج دارد خيلی بيشتر از روشهای سنتیست. جالبش هم اين است که هزينهی اين ريخت و پاش هم هوار میشود روی صورت هزينهی هفتگی يا ماهانهی خانوار. چند وقت پيش رفته بودم يک همايش يک روزهی زيستمحيطی. يک فهرستی آماده کردم برای چند دقيقه حرف زدن. اهل همايش کلی استقبال کردند از اين فهرست. فکر کردم همينجا هم بنويسمشان شايد به درد کسی بخورد. چند تا نمونهاش را که بين خود ما بخصوص شايع است مینويسم. واقعأ اقتصاد خانوادهها دست خودشان است چون واقعأ از جيب خود ما مردم میرود.
توی ميهمانیهای خودمانی و پيک نيکها به علت رودرواسی دوستان با هم هر کسی که میهمانی میدهد ليوان و ظرف و قاشق و چنگال پلاستيکی میگذارد برای ميهمانان. خوب از اين طرف میخوريد و از آن طرف میاندازيدشان توی سطل زباله. شکی هم نيست که سادهتر از شستن است و خيلی هم قيمتی ندارند. منتها همين هزينهی وسايل پلاستيکی را در يک ماه بگذاريد کنار ببينيد چقدر از آب درمیآيد. توی اين چشم و همچشمیها هم خيلیها رودرواسی میکنند که اگر برای پيک نيک میآيند ليوان خودشان را بگيرند دستشان و بياورند. چشم و همچشمی هم که شده است نسخهی اجتماعی تجدد. اين يک.
توی فروشگاهها که میرويد و خريد میکنيد هر دو سه تا قطعه از خريدتان را میگذارند توی يک کيسه پلاستيکی و میدهند دستتان. قدیمیها بقچهی خريد داشتند که میشد آن بالايش را گره زد. حالا يک کمی از مد افتاده شده ولی در عوض سبد و کيف پارچهای هست که وقتی میرويد خريد همهی خريدتان را بگذاريد تویشان. معمولأ هم که بهتر از کيسه پلاستیکی میشود حملشان کرد. حالا البته طرحهای مد نيما بهنود را که میبينيد که با لنگ حمام طرح دامن درست میکند آدم حواسش جمع میشود که همان بقچهها هم اگر دست يک آدم خوشفکر بيفتند میتوانند محصول هنری باشند. اين هم دومیاش.
آبکشی کردن ظرفها ديگر آخر گرفتاری ماهاست. هنوز هم که بعضیها ماشين ظرفشويی را به قدر کافی تميز نمیدانند. يعنی تا يک چيزی را تا ته نسابند دلشان آرام نمیگيرد. قبلأ که با خاک اره و گل و اينها میشستند منتها حالا مايع ظرفشويی هست که هزار جور عطر و بو هم دارد. مايع ظرفشويی شامل ترکيبات فسفری، سفيد کننده و دو سه جور آنزيم هست که اين آخری يعنی آنزيمها مسئول چربی زدايی هستند. هيچکدام از اين ترکيبات در اندازههايی که برای شستن ظرف استفاده میشوند آدمها را مسموم نمیکنند. حالا برداريد برای روکم کنی قوطی مايع ظرفشويی را سربکشيد يک حرف ديگریست ولی اگر ظرفتان را از اين طرف با مايع ظرفشويی بشوييد و از آن طرف بگذاريد خشک بشود هيچ اتفاقی نمیافتد، بلکه از خير سر همان مواد معطری که توی مايع ظرفشويی هست خوشبو هم میماند. کلی آب برای شستن و کلی هم برای آبکشی مصرف میکنيم و طبيعیست که پولش هم از جيب خودمان میرود. يک چيز خيلی جالبتر در مورد ظرف شستن هم هست که عبارت است از اين که آب از همهی حلالها قویتر است. فی الواقع اگر ظرفها را برای چند دقيقه بگذاريد خيس بخورند بعد شروع به شستنشان کنيد راحتتر شسته میشوند. اين هم از سومی.
مسواکتان را اول خيس میکنيد بعد خمير دندان میگذاريد رويش يا مسواک را بدون خيس کردن خمير دندان میگذاريد رويش و شروع میکنيد به بساب بساب؟ مسواکی که خيس میشود نرمتر میشود و از قضا خيلی هم کف میکند. خوب به نظرتان میرسد کف زياد يعنی تميزی بيشتر در حالی که برعکس است. اگر میخواهيد مسواکتان نرم باشد بايد مسواک نرم بخريد نه اين که مسواک را بزنيد به آب. کف زياد هم هيچ خاصيتی ندارد چون اصل کار همان مسواک است و خمير دندان مثل روغن بين لولای در میماند و سطح اصطکاک را نرم میکند. خوب يک مواد افزودنی توی خمير دندانها گذاشتهاند که خاصيتشان بيشتر بشود ولی حتی اگر پوست گردو و انار هم روی دندانهایتان بکشيد و با نخ دندان لای دندانهایتان را خلال کنيد همان کار مسواک و خمير دندان را انجام میدهد. پز بيخودی دادن هم ندارد. اين هم از چهارمی.
در ضمن آدم که مسواک میزند لب جوی آب ننشته که زل بزند به گذر عمر. لولهی آب را ببنديد.
چای که میخوريد با تفالهی چای چه کار میکنيد؟ اين تفالهی چای همان برگ چای است و ما فقط يک بخش کوچکی از محتويات برگ را که حاوی تئين هست مینوشيم. همان را هم که با آب مخلوط میکنيم که چای کمرنگ بشود. باقیاش صاف میرود توی صافی و بعد هم زباله. منتها اين برگها تا وقتی پوسيده بشوند کلی راه دارند. اگر اهل گل و گلدان هستيد همين تفاله چای را برداريد بريزيد توی گلدانهایتان. توی برگ چای يک گروه از ترکيبهای شيميايی هستند به نام Auxinها. به اينها هورمونهای گياهی هم میگويند و مسئول بزرگ شدن برگ و گل و ميوه هستند. يک نکتهی خيلی جالب اين است که هيچ کس چای جوشيده نمینوشد. يعنی چای را گرم میکنند ولی آن را به جوش نمیآورند. اگر مايع چای جوش بيايد تمام خواص اين هورمونهای گياهی از بين میروند درست مثل هر پروتئين ديگری که وقتی به مرز جوشيدن برسد خواصش از بين میرود. در نتيجه همهی آنچه که به درد رشد گياه میخورد بعد از نوشيدن چای راهی زبالهدانی میشود. خوب همين را برداريد بريزيد پای گلدان. خيلی هم دوست و آشنای چسان فسان داريد بگوييد اين تفاله چایها مخصوص گلدان هستند. اگر ميهمانی میرويد به جای يک جعبه شيرينی يکی از همين گلدانهايی که خودتان پرورش دادهايد ببريد. انصافأ تا دنيا دنياست يادشان میماند. اين هم از پنجمی.
حالا حوصلهاش را داشتيد يک کمی بگرديد دور و اطراف زندگیتان ببينيد میشود از اين کارها کرد؟ بلاخره هزينهي زندگیتان کم میشود و در عوض يک جاهای ديگری میتوانيد از اين پول صرفه جويی شده استفاده کنيد.
19.4.09
هفت روز هفته
روز دوم. دنيای عجيبیست! بعد از فروپاشی کمونيسم، چپهای سابق مرتب دارند خاطراتشان را منتشر میکنند. البته هنوز خيلی مانده تا نگاه شخصی و دنيايی چپها به نگاه ايدئولوژيکشان غالب بشود و بلاخره تجربيات دست اول دوران کمونيسم به ما برسد. منتها گاهی مثل همين بار که کتاب سعيد صيرفی زاده معرفی شده متوجه گرفتاریهای فرزندانشان هم میشويد. حالا البته صيرفی زاده نمونهی کاملی از نسل دوم چپگراها نيست و نمیشود همهی کاسه و کوزهها را روی سر هر آدم اهل فکری شکست که زندگی شخصیاش هم خراب است منتها همين الان که به اوضاع و احوال مثلأ دار و دستهی مجاهدين نگاه میکنيد متوجه میشويد نگاه ايدئولوژيک محض چه نتايجی به بار میآورد. میدانيد که در بين مجاهدين هم همين گرفتاری وجود دارد و مثلأ در اردوگاه اشرف خانوادهها را از هم جدا کردهاند و بچهها را هم که فرستادهاند به کشورهای ديگر. همين اوضاع در مورد جمهوری اسلامی هم هست و گاهی که از زير دستشان درمیرود متوجه میشويد که اين حضرات هم خيلی بهتر از رقبای ايدئولوژيکشان نيستند. يک روزگاری بلاخره نسل دومی جمهوری اسلامی هم شروع میکنند به نوشتن.
روز سوم. خيلی هم غير قابل پيش بينی نبود که رکسانا صابری را به يک اتهام بيجا زندانی کنند. بيجا نبودنش به دليل مهار رسانهها در ايام انتخابات بود که در هر حال ممکن است تسلط رسانهای دولت را در هم بريزند. البته همهاش هم به دولت نيست چون رسانهها اصولأ حکومتی هستند تا دولتی. يک موضوع قابل توجه در اين رويهی برخورد با آدمهای دو مليتی که روزنامه نگاران هم در همان گروه جای میگيرند اين است که اينها بر خلاف خارجیها قادرند در لايههای مختلف اجتماعی رفت و آمد کنند. آن عکسی که از رکسانا صابری منتشر شده که او را در يک مراسم دعاخوانی با چادر نشان میدهد قدرت ارتباطی ايرانی الاصلها با جامعهی ايرانی را مشخص میکند در حالی که آدمهای رسانهای خارجی تا اين حد نمیتوانند با جامعه منطبق بشوند. نوع برخوردی که با دو مليتیها میکنند خيلی شبيه است به برخورد با اهل کمپين يک ميليون امضاء. کمپينیها هم با مردم کوچه و بازار سر و کار دارند و طبيعیست که حکومت از جنبهی ارتباط با عامه مردم هيچ رقيبی را تحمل نمیکند. به نظرم رسيد حسين درخشان هم دچار همين گرفتاری شده. البته حدس میزنم انتخابات که تمام بشود اين غائلهها هم ختم میشوند. منتها خرابیاش طبق معمول باقی میماند.
روز چهارم. دولت کارگری کوين راد بر خلاف دولت جان هوارد سياست دولت استراليا نسبت به پناهجويان را تغيير داده و همين شده که پناهجويان با سهولت بيشتری وارد استراليا میشوند منتها همين هم خودش شده است عامل گرفتاری. آخرين گرفتاری مربوط بود به آتش سوزی در کشتی حامل پناهجويان که عمدتأ هم افغان بودند. کلی از سانحه ديدهگان را آوردهاند بريزبن ولی حزب مخالف افتاده است به جان دولت که با اين تغيير سياست راه را برای پناهجويان هموار کرده. دولت کارگری هم ادعايش اين است که اگر چنين کاری نکند به قولهای انتخاباتیاش بی توجهی کرده. حکايتی شده است.
روز پنجم. حالا هر بار واقعأ کمیسیون بررسی تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری قرار است چه کار کند؟ اگر بنا باشد متخلفان انتخابات را معرفی کنند که اصلأ الان بايد هنوز درگير دورهی نهم باشيم که. تقلب به اين بزرگی.
روز ششم. الان يک بشقاب کيک جلوی من هست که محصول عمه کتیست. پريروز هم يک کيک خيلی حسابی از يکی ديگر از رقبا خوردم. اينطور که پيش برود روز مسابقه خيلی شوری برپا خواهد شد. گفتم که رقبا خبر داشته باشند.
و روز هفتم. من امروز صبح ساعت 8 رفتم 4 کيلومتر دويدم. رکوردم شد 20 دقيقه. لطفأ رکوردتان را اعلام بفرماييد.
18.4.09
خاطرات نشنيده، قسمت نهم و دهم
اين دو هفتهی گذشته از فرط کار زياد و بدون اينترنت ماندن بعضی از کارهای هفتگی وبلاگ هم نامنظم ماند. يکی از اين کارها مربوط بود به ادامهی خاطرات نشنيده که دستنوشتههای دکتر حسين کردوانی در دوران جنگ است. دو قسمت آخر اين مجموعه را با هم گذاشتهام و لينک قسمتهای قبلی را هم گذاشتهام که بتوانيد همه را بشنويد. اگر راه درستش را پيدا کنم هفتهی آينده تمام مجموعه را دوباره با يک فرمت مناسب با فايرفاکس هم میگذارم روی وبلاگ که بشنويد.
يک نکتهای که در تدوين راديويی که اين خاطرات برايم جالب بود اين بود که آن اوايل مجموعه، خود نويسنده با حال و هوای سرحالتری مینوشته. واژهها کم و بيش طنز هستند و آدم از نوع نگاه طنزی که نويسنده به جنگ دارد گاهی همراه با نويسنده میخندد. اما به مرور که در اهواز آتش جنگ را بيشتر حس میکند و درگير مداوای مجروحان میشود غمگينتر میشود و نوشتههايش هم تلختر میشوند.
هر بار که میآمدم موسيقی متفاوتی برای قسمتهای آخر مجموعه بگذارم متوجه میشدم اصلأ نمیشود چيزی غير از موسيقی سنگين استفاده کرد. دو سه بار هم آنقدر خودم را برد به همان دوران جنگ و غمزدهام کرد که ديگر طاقت شنيدنش را هم نداشتم. منتها اين چيزهايی که شما از قلم نويسنده میشنويد همهاش واقعیست و خود من که آن روزها را تجربه کردهام تمام لحظاتش را به ياد دارم. بعيد میدانم آنهايی که آن روزها را ديدهاند همين احساس را نداشته باشند.
حالا قسمت نهم و دهم مجموعه را بشنويد و خودتان با قسمتهای اول مقايسه کنيد که ببينيد چقدر احساس نويسنده هر بار متفاوت از بار قبل شده.
تمام حقوق متن اين اثر به امير حسين کردوانی و حقوق تدوين آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
خاطرات نشنيده، مقدمه،
خاطرات نشنيده، قسمت اول
خاطرات نشنيده، قسمت دوم
خاطرات نشنيده، قسمت سوم
خاطرات نشنيده، قسمت چهارم و پنجم
خاطرات نشنيده، قسمت ششم و هفتم
خاطرات نشنيده، قسمت هشتم
17.4.09
جمعه برای زندگی
15.4.09
کنجکاوی
کارخانههای داروسازی در همهی دنيا محل توليد پول هستند. منتهای مراتب آدم گاهی ياد فيلمهای چارلی چاپلين میافتد که از آن طرف پسرش شيشهی خانهی مردم را میشکست و از اين طرف خودش به عنوان شيشه فروش همان اطراف پرسه میزد که شيشههای شکسته را با شيشهی نو عوض کند.
يک نمونهی اين داستان چارلی چاپلينی در خود ايران است.
يکی از داروهايی که خيلی زياد در ايران تجويز میشود اسمش مترونيدازول هست. خيلی داروی بدمزهایست و هر کسی که قرص مترونيدازول را خورده باشد اول از همه از مزهی تلخی که دارد شکايت میکند. مثل اين است که يک تکه فلز زنگ زده را گذاشته باشيد زير زبانتان.
مصرف اين دارو در ايران خيلی زياد است و همين است که زياد هم تجويزش میکنند. در واقع همين مصرف زياد باعث شده که خط توليد اين دارو در ايران راه بيفتد و خوب هم فروش کند. ولی حالا چرا مصرفش زياد است؟
اگر اهل کنجکاوی علمی باشيد از همين يک چرا از يک جاهايی سر درمیآوريد که جان میدهد برای زير اخيه گرفتن دولت خدمتگزار، از وزارت نفت بگيريد تا سازمان بازيافت. خوب آدم گاهی خندهاش میگيرد که اهل رسانههایمان همين چراها را نمیپرسند.
ديدهايد که چقدر عفونت چشمی توی ايران زياد است يا بعضی روزها چشم آدم زيادی میسوزد؟ يا مثلأ يک روزهايی آب آشاميدنی يک بوی نامربوطی میدهد؟ يا مثلأ پوستتان میخارد ... يا میگويند سبزیهای جنوب تهران آلوده هستند؟ اين اصل داستان است. هر کدام از اين گرفتاریها را که میگيريد يک سرش میرسد به يک عفونت باکتريايی. دنبالهی اين عفونت هم معمولأ دل پيچه و گلاب به رویتان است.
وقتی دارو را میخوريد همان جناب عامل عفونت، دارو را جذب میکند و ساختارش را میشکند. با شکستن ساختار دارو، چيزی که به دست میآيد يک مادهی سمیست که میزند فک و فاميل عامل عفونت را به هم پيوند میدهد. روش اين کار هم از طريق پيوند اتمهای کربن و نيتروژن دارو به DNA مثلأ باکتریست. يعنی با مضمحل شدن DNA تمام زندگی باکتری میرود توی هوا.
سه سال پيش در يک کار آزمايشگاهی با اين مترونيدازول يک مجموعه آزمايش روی موشها انجام داديم که اثر دارو را روی بدنشان ببينيم. همين هم شد که بعدأ که يک کمی بيشتر کنجکاو شدم دربارهی اوضاع و احوال مصرف زياد اين دارو در ايران خيلی موضوع برايم جالب شد. البته چندين سال است که اثرات انسانی استفاده از مترونيدازول معلوم شده. مثلأ اگر يک خانم باردار قبل از هفتهی 32 بارداری دورهی مصرف مترونيدازول را که معمولأ يک هفته هم هست شروع کند جنينش سقط میشود. دليلش هم اين است که مترونيدازول بافت رحم را تغيير میدهد و جنين را از ديواره رحم جدا میکند.
اين عفونتهايی که بعدأ زمينهی تجويز زياد مترونيدازول را فراهم میکنند عبارتند از آلودگی منابع آب با پسآبهای صنعتی يا دفن زبالهها و نشت شيرابهها به منابع آب زيرزمينی. دود و دم کارخانهها هم که همينطور مادام بوده و هست.
نکتهی خيلی مهم اين است که از آن طرف توليد صنعتی میشود خودروی دودزا که خودش آلودگی دارد و از اين طرف عوارض آلودگیهای صنعتی میشود همين آلودگی آب و مواد غذايی و دست آخر هم فروش دارو که باز درست به اندازهی همان آلودگی باعث خسارت جانی میشود.
مسابقهای شده واقعأ.
14.4.09
بر لب قايق، در انتظار تيم ملی
فکر میکردم چطوری میشود شرکت مخابرات را قانع کرد که در عرض سه روز بيايند تلفن از کار افتاده را راه بيندازند. معلوم شد در مواردی که سه روز تعطيلی در راه باشد هيچ سنبهای به قدر کافی پرزور نيست. حالا خندهاش اين است که برای آن سه روز تعطيلی، چند روزی هم میروند پيشواز. اينترنت هم که وصل است به تلفن. در نتيجه نمیآيند که نمیآيند و آدم بايد از زور زدن دست بردارد و لب جوی بنشيند و گذر عمر را تماشا کند. اينجانب هم همين کار را کردم، تا امروز.
اين از تلفن.
تا هفتهی پيش مهمترين گرفتاری ايالت کوئينزلند اين بود که دچار کم آبی بود و محدوديت استفاده از آب همه جا از آب دادن باغچه تا حمام کردن وجود داشت. حالا در دو هفتهی گذشته آنقدر آب از آسمان نازل شده که زندگی همهی ملت نم کشيده. آب پشت سدها رسيده است به حد مورد نياز و هفتهی گذشته محدوديتهای مربوط به آبياری را لغو کردهاند منتها بعد از لغو محدوديتها هم همچنان باران مفصل دارد میبارد. آسمان هم که به شدت ابریست. به نظرم همين روزهاست که سوار بر قايق گذر عمر را تماشا کنيم.
اين هم از باران.
بدون تلفن و اينترنت ماندن باعث شد يک کمی به بعضی کارهای صوتی- تصويری برسم که تا چند وقت ديگر توی وبلاگ میبينيد. يک مجموعه مصاحبه هم دارم آماده میکنم که خيلی از جنبهی جامعه شناسی مهاجرت قابل توجه هستند. در واقع برای خود من اين که آدمها در زندگی به دنبال چی هستند هميشه جذاب بوده منتهای مراتب آدم تا وقتی در يک محيط مشخص و با سابقهی اجتماعی شناخته شده زندگی میکند از خودش هم تصوير دقيقی ندارد و به محض ورود به محيط جديد است که قدرت تطابق يا تغيير دادن را در خودش سراغ میگيرد. اگر چنين قدرتی را، حتی در شکل بدویاش، در ذهنش پيدا کرد آنوقت آدم مؤثری میشود. اگر هم که چنين زمينهای را نداشت يا اصولأ حال و حوصلهی توليد کردنش را نداشت آنوقت يا مدام نق میزند يا برمیگردد به همان شرايط پيش از مهاجرت. حالا البته من جامعه شناس نيستم و اين کنجکاوی روزنامه نگارانهام هست که ترغيبم میکند برای گفتگو با آدمهای مختلف. توی پرانتزش هم اين است که هنوز بين ما ايرانیهای خارج از کشور فقدان اطلاعات صحيح از شيوهی کنار آمدن با فرهنگ جوامع جديد خيلی محسوس است. خيلی کلی هم نظر میدهيم در مورد جوامع ديگر. درونگرا هم که هستيم خيلی شديد و وخيم. خلاصه که بعضی از کارهای جديد را هم به مرور میبينيد و میشنويد.
اين هم از کارهای رسانهای.
يک بستنی فروشی هست در بريزبن که در واقع شعبهی يک تشکيلات نيوزيلندیست. محصولاتش عبارتند از اين که يک بستنی سفارش میدهيد و از بين ده دوازده جور شکلاتی که کنار پيشخوان گذاشتهاند به اندازهای که دوست داريد هم سفارش میدهيد. شکلات را خرد میکنند توی بستنی و همه را به هم میزنند و میدهند دستتان. آنوقت بايد رو به قبله بشويد و بستنی بخوريد. اصولأ که من از چنين معجونی استقبال نمیکنم منتها خود اين بستنی فروشی شده است مايهی شگفتیام. يک نکتهی جالب اين است که وقتی هوا سرد میشود سوخت و ساز بدن هم بالا میرود و خوردن اين همه شيرينی بلاخره قابل قبولتر است، در حالی که فعلأ هوا به اندازهی کافی گرم است. سه سال پيش در يک تجربهی آزمايشگاهی يک چنين بلايی به سر انگل ژيارديا آورديم. اين انگل همان جنابیست که اگر آب آلوده بنوشيد خدمت دستگاه گوارشتان میرسد. معلوم شد اضافه کردن بعضی مواد شيميايی میتواند اشتهای انگل را تحريک کند. چيزی که ما استفاده کرده بوديم عبارت بود از "دودکانوئيک اسيد". انگل ژيارديا آنقدر از اين اسيد چرب میخورد که پوستهی بدنش شکافته میشد. بعضی تحقيقات پزشکی هم به اثر مواد محرک اشتها اشاره کردهاند و خود ما در زندگی روزمره هم با همين پديده آشنا هستيم که غذای بدمزه را هم با ضرب و زور انواع سس میخوريم. مشکوک شدهام که اين بستنی فروشی نيوزيلندی هم از اين کارها میکند و هر بار مردم با اضافه کردن شکلات به بستنیهايش، که باخبر هم نيستيد مواد اوليهشان چيست، ملت را میبندند به محرکهای اشتها. خلاصه خيلی بستنیهايش فاجعهست.
اين هم در مورد بستنی.
برای دو سال مدام وزنم مانده بود روی 82 کيلوگرم. هفتهی پيش ديدم رسيدهام به 84 کيلوگرم. در حد به شهادت رساندن خودم رفتم ورزش کردم. خيلی هم خودم را بستم به سبزيجات. حالا رسيدم به 83 کيلوگرم. اين يک کيلو را هم توی همين يک هفته کم میکنم. من از اين بيدها نيستم که با دو کيلو اضافه وزن تکان نخورم. خيلی هم تکان میخورم. به سلامتیتان دو روز رفتم باشگاه، هر روز 10 هزار متر دويدم. داشتم مستقيم میرفتم تيم ملی آن دنيا. يک کمی که غافل بشويد نامردی چاق میشويد.
اين هم از تلاش برای تيم ملی.
اين تلفن و اينترنت هم که راه بيفتد مسابقهی کيک پزی را راه میاندازيم. يک کمی تحمل بفرماييد.
7.4.09
ماه پيشانو
يک قطعهی صوتی- تصويری درست کردم بعد آمدم بنويسم دربارهاش اما فکر کردم واگذارش کنم به خودتان که تقديمش کنيد به هر کسی که ماه پيشانیتان است.
3.4.09
جمعه برای زندگی
در حالی که من امروز چهار بار سر تا پا خيس شدم اما يادم هست که سيل هم که بيايد "جمعه برای زندگی" سر جايش بماند.
حالا امروز يکی برای من ايميل زده که من روزهای جمعه تا بزن و برقصهای "جمعه برای زندگی" را نبينم و نشنوم اصلأ روز جمعهام روز نمیشود و در ضمن دوست دارم برای "جمعه برای زندگی" بنويسم اما فکر کردم چی بنويسم که به اين بزن و برقصهای روز جمعه بخورد. نوشتم که شما هر چيزی که نوشتيد به "جمعه برای زندگی" میخورد.
دعوتتان میکنم برای "جمعه برای زندگی" بنويسيد. نگران نباشيد که چی بنويسيد. يک چيزی بنويسيد که خودتان را خوشحال کند. همين کافیست که شما هم وارد گروه "جمعه برای زندگی" بشويد.
امروز که يک کمی ديرتر از هميشه داريد "جمعه برای زندگی" را میبینيد يک موسيقی خيلی حسابی برای صفحهی جمعه انتخاب کردهام. این موسيقی از کشور مغرب هست و اسم خوانندهاش هم Mouss Maher است. اين موس يا موسی اهل مراکش در کشور مغرب است اما در فرانسه زندگی میکند.
يک کمی که بشنويد خودتان متوجه لهجهی عربی- افريقايی - فرانسوی موسی میشويد.
اين هم "جمعه برای زندگی" امروز.
و باقی مطالب:
پرشين سعيد واقفی: ما میگيم شاه نمیخوايم نخست وزير عوض میشه
پيام مقدم: هکذا که عمر در گذر است
2.4.09
رو کم کنی
گفتم در مورد طاووس خبررسانی کنم.
همکار مورد اشاره در نوشتهی قبلی امروز عکسهای طاووسشان را فرستاده برای همه. گفتم حالا که روی اهل آزمايشگاه که کم شد در اين مورد، شما هم عکسها را ببينيد.
اگر در مورد کاناپهی خانم روح هم به نتيجه رسيديم آن را هم خبررسانی میکنم. فعلأ برويد توی رنگ اين طاووس.


















