خوب از قرار روزهای شنبهی وبلاگ هم دارد آرام آرام تبديل میشود به روز راديو وبلاگ.
يک بار توی همين وبلاگ نوشته بودم که من بلد نيستم شعر نو بخوانم ولی هر بار که شعر نو برايم خواندهاند کلی لذتش را بردم. حالا از قضا اين شعر نو خواندن دارد در وبلاگ رخ میدهد.
از امروز هر هفته يک قطعه شعر از يک مجموعه را در وبلاگ میشنويد.
اين مجموعه در اصل مربوط به کتابیست به نام "بعد از بخيه" که سرودههای انسيه اکبری هستند. انسيه در استراليا و در شهر سيدنی زندگی میکند و کتابش در نشر گردون در برلين که متعلق به عباس معروفیست در حال انتشار است.
فکر کردم برای معرفی کتابش خوب است از خودش خواهش کنم چند قطعه از سرودههايش را بخواند و من خواندههای او را بگذارم روی وبلاگ که بشنويد.
در هفتههای آينده چند سرودهی ديگر را هم میشنويد.
برای خريد کتاب میتوانيد برای انسيه به اين نشانی ايميل بزنيد که خودش به شما راهنمايی کند:
ensieh_akbari [AT] hotmail [DOT] com
اين هم اولين بخش از سرودههای کتاب "بعد از بخيه" با موسیقی کارلا برونی.
تمام حقوق متن اين اثر به انسيه اکبری و حقوق تدوين آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
28.2.09
بعد از بخيه، اشعاری با صدای انسيه اکبری
خاطرات نشنيده ... قسمت ششم و هفتم
از فرط زيادهروی در تبليغ برای اينکه مردم بروند در عمليات استشهادی ثبت نام کنند چشم خيلیها به واقعيات جنگ بسته مانده. يعنی تصورشان اين است که يا میکشند يا کشته میشوند و هر دو طرفه هم پيروزند. منتها اگر يک آدمی با دو تا تير ترکش تا آخر عمرش زمينگير بشود آنوقت اصولأ معلوم نيست آيا پيروزی هم در کار بوده يا نه. بخصوص اين که بعد از مدتی همين زمينگير شدن هم از چشم اهل تبليغ میافتد. گاهی فکر میکنم کسانی که برای عمليات استشهادی سر و دست میشکنند را بايد يک نوک پا ببرند توی اتاق عمل يک بيمارستان که ببينند اوضاعی که برايش تبليغ میکنند وقتی به ثمر مینشيند خيلی که خوب از آب دربيايد میرسد به اتاق عمل.
امروز بخش ششم و هفتم دستنوشتههای دکتر حسين کردوانی را دربارهی دوران جنگ میشنويد. بر خلاف هميشه اين بار مدت اين خاطرات بيشتر شده چون خود متن هم بيشتر بود و فکر کردم اگر همهی متن را نگذارم برای شنيدنتان ممکن است دنبال کردنش برایتان سخت باشد.
تمام حقوق متن اين اثر به امير حسين کردوانی و حقوق تدوين آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
خاطرات نشنيده، مقدمه،
خاطرات نشنيده، قسمت اول
خاطرات نشنيده، قسمت دوم
خاطرات نشنيده، قسمت سوم
خاطرات نشنيده، قسمت چهارم و پنجم
27.2.09
جمعه برای زندگی
اين هم جمعه و"جمعه برای زندگی".
يک چيزی ديدم خيلی جالب بود برای خودم گفتم بنويسمش برای شما. چند وقت پيش توی يکشنبه بازار وسط شهر يک آقايی داشت زيتون و روغن زيتون میفروخت. از روی چهرهی فروشنده حدس زدم که بايد ايرانی باشد، که تشخيصم درست بود. روی شيشههای زيتون هم نشانههای ايرانی داشت. خلاصه که با هم گپ زديم و خيلی هم لطف کرد و چند تا زيتون تعارف کرد.
يک کمی که از اين طرف و آن طرف حرف زديم گفت من اقتصاددان هستم و خيلی سال پيش دکترايم را که گرفتم يک مدتی در دانشگاهها درس دادم. بعد فکر کردم اين همه حرفهايی که من به دانشجوها میزنم خوب چرا خودم امتحانشان نکنم؟ رفته بوده چند تا دورهی مربوط به کاشت و عمل آوری زيتون ديده بوده و يک کارگاه زيتون و روغن زيتون راه انداخته بوده. البته آن قسمت مربوط به آقای خودم نوکر خودم که سر جايش، ولی اين که دانش خودش را در کار توليدی به کار گرفته بود از همه جالبتر بود.
گفتم حالا درآمد کارتان آنقدری هست که ادامه دادنش بيارزد؟ گفت بهتر از دانشگاه است و اگر میخواستم میشد گسترشش بدهم که باز درآمد بهتری داشته باشم. از قرار از يک منطقهی نزديک بريزبن هم میآمده و هر آخر هفته محصولات خودش را میآورده برای فروش.
يک کمی هميشه آدم به خودش میگويد حالا جای گرم و نرم را بگذارم بروم يک کار توليدی شروع کنم که چه بشود؟ بعد البته يک کمی هم آن اوايلش اعتماد به نفس آدم کمتر است ولی کمکم راه میافتد و نتيجه میدهد. خلاصه که اگر ديديد سر از شيرينی فروشی درآوردم حتمأ تشريف بياوريد شيرينی بخريد. بلکه هم با تجربهی اين "جمعه برای زندگی" يک گروه موسيقی دوره گرد راه انداختم.
خوب حالا برای اين هفته يک موسيقی عراقی میبينيد و میشنويد. اسم خوانندهاش رضا العبدالله است و سه سال پيش يکی از دوستانم که عراقیست يک سی دیاش را کادو داد که بشنوم. محض اطلاعتان اين که آهنگی که رضا عبدالله میخواند خيلی قديمی و روستايیست ولی حالا با تنظيم جدید به نظر امروزی میرسد.
و باقی مطالب امروز:
پرشين سعيد واقفی: در گلستانه چه بوی علفی میآيد
ميم ميم: يادداشتهای پراکنده از روزگاری که گذشت، قسمت هفتم
26.2.09
روزنامه نگاران ايرانی، شماره ششم
اين هم شماره ششم نشريه روزنامه نگاران ايرانی. سردبير اين شماره نسيم راستين بود که مطالب اين شماره را میتوانيد در وبلاگش، آئورا، بخوانيد. طراحی صفحهی قابل چاپ نشريه هم کار رضا گنجی، آبچينوس، است.


25.2.09
وقتی جای نشاط خالیست
البته توی دم و دستگاههای بینظم که خيلی روی شاخش است، اما توی تشکيلات منظم اورژانس هم ممکن است همين اتفاق بيفتد و آدم در حالی که دارد از درد به خودش میپيچد اما يک مدتی ببيند از کنارش رد میشوند و يکی دو بار هم با او سلام و عليک میکنند اما خبری از دوا و درمان نيست. دو سه تا از دوستان من برای همين که در اورژانس دير به فرياد بيماران رسيده بودند کتک حسابی خوردهاند. کتک خوردن در عالم پزشکی هم که جزو واحدهای درسیست.
در مراکز منظم فوريتهای پزشکی دليل اين اتفاق يک چيزی هست به نام Triage. ترياژ يک مبنای محاسباتیست که يعنی اگر دو تا بيمار با هم يا حتی با فاصلهی زمانی نزديک وارد يک مرکز فوريتهای پزشکی بشوند با مبنای محاسباتی ترياژ به يکی زودتر میرسند و به يکی ديگر ديرتر. کتک هم البته هست. بنابراين گاهی که چند تا بيمار با هم وارد يک مرکز درمانی میشوند همان ترياژ است که تعيين میکند چه کسی اول بايد درمان بشود و چه کسی دوم. حالا شما فاميل داريد يک حرف ديگریست.
توی دنيا دو تا مبنای اصلی برای محاسبات ترياژ وجود دارد. يکی مبنای امريکايی و يکی مبنای استراليايی. بر خلاف انتظار، مبنای استراليايی فراگيرتر است و همين شده که تلاشهای زيادی میشود که امريکايیها هم از مبنای محاسباتی خودشان کوتاه بيايند و يک استاندارد واحدی برای همهی مراکز درمانی تعيين بشود که اگر به مناسبت وقوع بلايای طبيعی از اين طرف و آن طرف پزشک به مناطق آسيب ديده فرستادند همهشان از يک الگوی واحد پيروی کنند. مبنای استراليايی ترياژ را حدود 40 سال پيش يک پزشک اهل همين ايالت کوئينزلند به عنوان پايان نامهی تحصيلیاش طرح کرده بوده و بعد هم بيشتر دربارهاش کار کرده و خلاصه فراگير شده.
خوب، من اينها را تا سال گذشته نمیدانستم. اما سال گذشته برای کار در يک طرحی مربوط به استاندارد کردن اين مبنای محاسباتی دعوت شدم که با يک گروه پزشکی کار کنم. خيلی هم تجربهی جالبی بود. يک پروفسوری برايم ايميل زد که يکی از اهل رسانه تو را معرفی کرده و گفته که هم رسانه را میشناسی و هم علوم پزشکی را و ما به يک آدمی با اين مشخصات احتياج داريم که بتوانيم بعضی قسمتهای طرح را برای آدمهای تصميمگيری که توی اين کارها نیستند توضيح بدهيم و اگر علاقمند هستی بيا با هم گپ بزنيم.
من که اصولأ خودم نزده برای اين کارها میرقصم بعد که رفتم دفتر کارش و قبول کردم که کار کنم توی منابعی که بايد برای کار میخواندم متوجه شدم که از قضا همين کسی که به من ايميل زده همان آدمیست که مبنای استراليايی ترياژ را معرفی کرده. يک مدتی بعد هم که بيشتر با او آشنا شدم ديدم هر ماه بايد برود اين کشور و آن کشور و چقدر آدم شناخته شدهایست. البته همهی اين آدمها را میشود بدون گرفتاری ملاقات کرد. مثل اوضاع ما نيست که فکر کنيد به يکی اضافه حقوق هم میدهند زود با اضافه حقوق برای خودش رئيس دفتر دست و پا میکند.
اصل کار اين بود که مشخصات هر دو مبنای ترياژ و مزايا و معايبشان را معلوم کنيم و دست آخر برای تغيير مبنای امريکايی به استراليايی يک مسيری پيا کنيم که اگر مايل به تغيير هستند بيماران تلف نشوند. طبيعی هم هست که سياستگزاران اين کار همهشان اهل علوم پزشکی نباشند و هر يک کلمهای را بايد برایشان توضيح داد. اما در جريان اين کار خود من متوجه يک چيزهايی شدم که هم برای خودم مايهی تعجب بود و هم برای کسانی که برایشان توضيح میدادم. داستان هم مربوط بود به اوضاع ايران.
توی ايران تا يک اتفاق طبيعی رخ میدهد و مردم به ناچار خانه و زندگیشان را ترک میکنند يا داغدار میشوند، جدا از گرفتاریهايی که از بیخانمان شدنشان و آسيب ديدنشان میکشند هيچکس در فکر اين نيست که برای بازيابی روحی مردم يک کاری انجام بدهد. تازه برعکس هم هست. يعنی خود اين آدمها که تلفات دادهاند و حال و روزشان خراب است را میبندند به روضه خوانی و تا اينها دو ساعت آرام میشوند باز دوباره يک مراسم اشکريزان برگزار میکنند که اينها هر چه را از جد و آبادشان هم يادشان میآيد همانها را بياورند و برايش اشک بريزند. فی الواقع خبری از برنامه ريزی برای توليد نشاط اجتماعی نيست چون خود نشاط اصلأ ممنوع است.
درست در حواشی اين داستان ترياژ و سوانح طبيعی يک بخش بزرگی وجود دارد که مربوط است به برنامههای مفرح که کمک کند به اين که اگر يک بابايی دست و پايش شکسته و در آن اوضاع و احوال هم ديرتر از همه به او رسيدهاند چون هزار تای ديگر هم بودهاند، همين آدم را با خنده و شوخی و موسيقی به حال عادی برگردانند. دقيقأ يک گروهی از هنرمندان را برای همين مواقع وارد برنامههای فوريتهای سوانح طبيعی میکنند که کارشان روحيه دادن به آسيب ديدگان است. حتی توی مراکز درمانی هم میآورندشان که روحيهی آن آدمهای کمتر صدمه ديده خرابتر نشود.
توی ايران کاملأ برعکس است و اگر در حاشيهی فعاليتهای امدادی ببينند يک آدمی دارد برای مردم آواز میخواند يا مردم را میخنداند با چهار تا دری وری که حالا چه وقت خنديدن و آواز خواندن است او را پرتاب میکنند بيرون. نتيجهاش هم اين است که آن که آسيب جسمی ديده روحيهاش هم خرابتر میشود و مدتها طول میکشد تا دوباره برگردد به جامعه، گاهی هم که هرگز برنمیگردد.
حالا در کشورهای آسيای جنوبشرقی که وقوع بلايای طبيعی خيلی محتمل است و خساراتش هم زياد است و ايضأ مردم هم فقيرترند موضوع ترياژ و حواشی آن خيلی رونق گرفته و هر سال تعداد زيادی از پزشکانشان را میفرستند برای دوره ديدن با همين سيستم استراليايی. چينیها هم که حسابی درگير ترکيب کردن فوريتهای پزشکی و برنامههای فرهنگی هستند و خيلی از گروههای پزشکیشان با همين گروهی که من باهاشان کار میکردم برنامههای بازآموزی دارند. بامزه هم هست که آکروبات بازی در مراکز درمانی را هم جا دادهاند توی فوريتهای پزشکی.
حالا آدم درگير اين کارها که میشود تازه متوجه میشود ممنوعيت ساز و آواز و نشاط اجتماعی در کجاها خسارت به بار میآورد.
يک وقتی در ريودوژانيرو رفته بوديم رستوران برای شام خوردن. يکی از همراهانم که برزيلی بود از اهل رستوران خواهش کرد يک ظرف پلاستيکی برايش بياورند. ظرف را که گرفت يک قسمتی از غذايش را گذاشت توی ظرف. بعد که از رستوران آمديم بيرون دو قدم آن طرفتر ظرف را داد دست يک پسری که ايستاده بود کنار رستوران. بعدأ ديدم خيلی رسم است. توی راه که میآمديم چند جای مختلف شهر توی خيابانها بساط بزن و برقص بود. آدمها هم خيلی معمولی بودند. فکر کردم اگر رقص و آواز را از اين جمعيت فقيری که برای غذا میايستند کنار رستورانها بگيريد آنوقت همين آدمها چطور با گرسنگیشان کنار میآيند؟
فکر کنيد توی ايران هم فقر هست، هم بلايای طبيعی. و هم خبری از موسيقی و نشاط اجتماعی نيست.
24.2.09
حکايت فلسفه و اجرا
يک بخشی از گرفتاریهای ما با دوران خاتمی در اين بود که دولت او آميزهای بود از کندروی و تندروی و از آن طرف هم خود خاتمی در بزنگاهها از تعيين سرعت حرکت دولتش شانه خالی میکرد. برای همين هم آدم نمیدانست بلاخره بايد کدام طرف قضيه را به عنوان مشخصهی دولت اصلاحات قبول کند.
طبيعتأ خاتمی نمیتواند مسئول همهی آدمهای اطرافش باشد منتها اين که دولت اصلاحات يک برنامهی منظم عملياتی برای خودش نداشت باعث شد همين آدمهايی که قرار بود اصلاحات را در حکومت نهادينه کنند، اصلأ خودشان اصلاحات را در نطفه خفه کردند. خوب خاتمی مسئول اين گرفتاری بود، يعنی مسئوليتی که او انجام نداد اين بود که میتوانست به جای فلسفيدن زياد دربارهی اصلاحات به يک برنامهی عملياتی پايبند باشد و دو تا کار عملی را از اول تا آخر با قدرت تمام انجام بدهد که آدم همانها را بگيرد به عنوان الگوی تغييرات و دولتش را با همانها بسنجد.
همين که خاتمی همچنان درگير فلسفيدن است و هنوز نسخهای عملی نگذاشته وسط که بفهميم ايشان چه تفاوتی با قبل دارد مهمترين نکتهی قضاوت دربارهی شرايط فعلی اوست. آدم به خودش میگويد در اين وانفسای بی خردی در حکومت همين که يک آدمی مشرب فلسفیاش مورد احترام جامعهی داخلی و خارجیست همان بهتر که تا میتواند حکمت به خورد حکومت بدهد به جای اين که با کار عملی ناقص مردم را از اين وضعی که هست سرخوردهتر کند.
منظورم اين است که خاتمی و بسياری از علاقمندانش هنوز فکر میکنند مشکل جامعه در فلسفهی حکومت است نه اصلاح عملی حکومت. در حالی که جمهوری اسلامی چيزی از باقی دنيا به لحاظ قانون و مقررات و فلسفه کم ندارد منتها کسی به اين قوانين و فلسفهی وجودی عمل نمیکند يا اگر عمل میکند هر جايی را به ميل خودش تفسير میکند.
خوب واقعيتش اين است که خاتمی اصولأ آدم عملگرايی نیست که بتواند حکومت را به عمل به قوانين بنيادين خودش وادار کند و هشت سال دورهی او در مجموع به نصايح الملوک گذشت تا وادار کردن حکومت به پذيرش تغيير. نصايح الملوک هم در يک شرايطی اثر دارد که ملوکش برای نصيحت شنيدن تره خرد کنند. اين که هر آدمی را که به مديريت يک جايی منصوب میکنند خود همان ايشان شروع میکند به نصیحت کردن مردم يعنی اشکال از دم و دستگاه عزل و نصب است که اول کار به مديرانش نمیگويد شما هم آدم هستيد و لازم است به ديگران گوش بدهيد.
تعارف بيجای ما اين است که دايرهی سياست را برای پز دادنش بخواهيم، يعنی پز بدهيم که رئیس جمهورمان اهل کتاب است و بلد است خيلی خوب حرف بزند. خوب ما از داشتن متفکری که خوب حرف بزند و احترام دنيا را جلب کند ضرری نمیبينيم اما از داشتن رئيس جمهوری که خوب حرف بزند اما کاری از او برنيايد و زير گوشش هم خرابکاری کنند و باز به احترام اين و آن حرف نزند سودی نمیبريم. دايرهی سياست يعنی عملگرايی بر اساس منافع و هر چقدر که اسم منافع در عالم فرهنگ حرف بدیست در عالم سیاست حرف پسنديدهایست.
به نظر من خاتمی سياستمدار نيست و قدرت رهبری سياسی ندارد چون به برنامهی حزبی به عنوان نتيجهی عمل سياسی و ابزار کار رياست جمهور پايبند نيست و در نتيجه اصلاح حکومت که عملی سياسی و منطبق با برنامهی يک حزب است، در دوران او به جايی نمیرسد.
ما ايرانیها سالهاست که در به در به دنبال احترام هستيم و اين چيزیست که جمهوری اسلامی از همهمان دريغ کرده، همينی که به پای حکومت نوشتهايم که میگويند ايرانیها را بايد گرسنه نگه داشت. منتها احترامی که مثل ماله کشيدن روی هزار جور خرابی ديگر باشد از اين بی احترامی سی سالهی جمهوری اسلامی نامحترمانهتر است. کرامت انسانی در حکومت جمهوری اسلامی که خاتمی حرف فلسفیاش را میزند اما در عمل پليس با مشت و لگد زدن به مردم اجرايش میکند بيشتر میارزد که همين احمدی نژاد در رأس دم و دستگاه دولت باشد که لااقل آدم بداند خرابی حکومت تا کجاست.
22.2.09
هفت روز هفته
روز اول. واويلايی بود واقعأ. مصاحبهی رضا پهلوی با بی بی سی نشان میدهد که رضا پهلوی اصولأ نه ذهن منظمی دارد و نه بلد است از واژههای سياسی در جای خودشان استفاده کند. بدترش هم اين است که بلاخره معلوم نشد اسم خودش و تشکيلاتش را چه چيزی گذاشته، يعنی مانده است بين اين که آيا میتواند از نظام پادشاهی حرف بزند يا نه. مصاحبهاش را که میشنيدم به اين نتيجه رسيدم که واقعأ ايشان بايد از سياست دوری کند، چون اصلأ معلوم نيست جايگاه سياسی ايشان چيست. و مهمتر اين که ايشان اصولأ تصوری از يک نظام پارلمانی ندارد چون هرگز تجربهی نظام پارلمانی را به عنوان يک فعال سياسی نداشته. فعاليت سياسیاش هم که گره خورده است به اين که وارث تاج و نخت سلطنت است. دست کم در جامعهی ايرانی هم که هميشه سلطنت از مدل نظامی يا فقهیاش يعنی آقا بالاسر که مجلس را به هيچ نمیگرفته. اوضاع و احوال فعلی هم که ديگر جای شک و شبهه باقی نگذاشته که آقا بالاسر همه جورهاش هست و رفتار همهشان در مقابل مردم و نمايندگانشان يک جور از آب درمیآيد. خوب حالا رضا پهلوی با چه ترفندی میتواند به ملت بقبولاند که ايشان آقا بالاسر نيستند و به دنبال نظام پارلمانی هستند؟ يعنی بر اساس چه تجربهای میخواهد اثبات کند که به نظام پارلمانی تعهد دارد؟ خوب به حرف زدن که باشد توی همين سی سال بعد از انقلاب هزار تا منتسکيوی توليد داخل روی دستمان مانده که همهشان از همين حرفها میزنند ولی دست آخر هم سر ملت را میکوبند به طاق. خوب ايشان هم که بخواهند اضافه بشوند که سودی به حال ما ملت ندارد. به نظرم رضا پهلوی خيلی از جامعهی فعلی ايران دور است. يک کمی هم بايد رک و راست باشد و بگويد به دنبال چيست. به دنبال احيای مرام پدرش است يا مرام پدر بزرگش؟ تفاوت اين دو تا آدم از زمين تا آسمان است. حقيقتش با آن مصاحبهای که من شنيدم به نظرم رضا پهلوی اين قدری ما مردم عادی اين چيزها را میدانيم ازشان باخبر نيست. خوب البته ممکن است يکی در گوششان گفته ما ملت ممکن است از زير دست اين چوپان که دربياييم لاجرم خودمان به دنبال يک چوپان ديگری بگرديم. يعنی واقعيتش حرفهای ايشان بيشتر به حرفهای يک چوپان جوان شبيه بود.
روز دوم. ديروز يک نويسندهی 41 ساله استراليايی بعد از شش ماه آب خنک خوردن در تايلند از زندان آزاد شد. کلی مراسم ورودش به خاک استراليا با آه و اشک خانوادهاش همراه بود. اسم اين نويسنده نگون بخت Harry Nicolaides است و علت زندانی شدنش انتقاد از خاندان سلطنتی تايلند بوده. دادگاه اول او را به 6 سال زندان محکوم کرد ولی بعد از فرجام خواهی حکم او به 3 سال تقليل يافت و دست آخر بعد از شش ماه، بنا به يک عفو سلطنتی او را آزاد کردند و البته بعد از کلی کلنجار دولت استرالیا. البته آزاد کردنش هم داستان داشته. او را مجبور کرده بودند در مقابل عکس پادشان زانو بزند و عذرخواهی کند و بعد متن عفو برايش قرائت شده. در تايلند هم او را در سلول انفرادی نگه داشته بودند که اشد مجازات را متحمل بشود. ديروز که پروازش به ملبورن با تأخير انجام شد مادرش از ترس اين که نکند حکم عفو را لغو کرده باشند سکته قلبی کرد. حالا اصل داستان انتقاد خيلی ديگر آخر جهان سومی بازی بوده. هری در کتابش در دوازده خط دربارهی روابط خارج از عرف وليعهد تايلند با مهرويان و پريرويان نوشته بوده. حالا خندهاش مانده. اين کتابی که ایشان نوشته اصلأ 7 جلدش بيشتر فروش نرفته بوده. احتمالأ هم همهی 7 جلد را هم مأموران امنيتی تايلند خريده بودند. آدم را بابت دوازده خط نوشته بگيرند 3 سال بيندازند زندان يعنی قانون تايلند عبارت است از اين که اصولأ شما برو کدخدا را ببين ديگر ده مال خودت است وگرنه که آب خنک آمادهست.
روز سوم. يادتان هست در دورهی خاتمی تا او پايش را از مملکت میگذاشت بيرون راستیها يک دردسری برای مردم درست میکردند که صدايش تا آن طرف دنيا هم شنيده میشد؟ حالا فرض کنيد مخالفان احمدی نژاد اگر بنا باشد همين کار را با او بکنند چه جور طرحی برايش میريزند. خوب دوم خردادیها که کاری ازشان برنمیآيد که به عنوان مخالف انجام بدهند. میماند دوست و رفقای خودش که راستی هستند اما ماندهاند که چطور از احمدی نژاد حمايت نکنند. خوب حرفهای ناطق نوری دربارهی استان بحرين آنقدرها هم بی مناسبت نبود چون هر آدمی که دو روز توی عالم سياست باشد و از درگيریهای مربوط به جزاير خليج فارس هم مطلع باشد بيگدار به آب نمیزند که گزگ بدهد دست عربها. ولی ناطق نوری اين کار را کرد و در نتيجه قرارداد گازی ميان ايران و بحرين نقش بر آب شد. آن هم درست وقتی که احمدی نژاد در فکر راه اندازی اوپک گازیست. درست شبيه به دوران خاتمی که از آن طرف میگفتند گفتگوی تمدنها از اين طرف لباس شخصیها به قانون جنگل میريختند سر مردم. به نظر من اين کار ناطق نوری پيش درآمد شروع درگيریهای شديد ميان گروههای وابسته به جناح راست است. البته اين سابقهی تاريخی را هم داشته باشيد که در جريان انتخابات چهار سال پيش شورای هماهنگی نیروهای انقلاب اسلامی به رياست ناطق نوری دست آخر علی لاريجانی را به عنوان نامزد نهایی انتخاب کردند و در عوض گفتند برنامههای احمدی نژاد فضايیست. خوب میشود حدس زد که حالا همان گروه همه فکرشان به انتخابات است و میدانند اسم احمدی نژاد را يا بايد با تقلب شديد از صندوقها دربياورند يا بايد قانعش کنند که برود کنار تا کسان ديگری را معرفی کنند. يک کمی صبر کنيد و حملهی بعدی را ببينيد. منتها يک حدسهای ديگری هم زدهام که به نظرم درست هستند. مینويسم دربارهشان، فقط حيف که اصلاح طلبان فکرشان فقط رياست جمهوریست و برنامهای برای اصلاح طلبی ندارند.
روز چهارم. از سال آينده هر سال در روز هفتم فوريه به مناسبت يادبود قربانيان آتش سوزیهای ايالت ويکتوريا پرچمهای استراليا به حالت نيمه افراشته درمیآيند. امروز حدود 7 هزار نفر در مراسم يادبود شرکت کردند و علاوه بر سروزير ايالت و نخست وزير، فرماندار کل استراليا هم سخنرانی کرد. آخرين آمار مراکز امدادی به کشته شدن 209 نفر اشاره کرده ولی هنوز تعداد زيادی ناپدید هم در فهرست سانحه ديدگان وجود دارد. يک مظون هم دستگير شده که فعلأ رسانهها مشغول سرويسکاری ايشان هستند و طبق معمول ممکن است بعد از اين همه توشويي و روشويی دست آخر کاشف به عمل بيايد که اين آدم اصلأ هيچکارهی روزگار بوده. رسانههای استراليايی در دو سال گذشته دو تا دسته گل خيلی مرتب به آب دادهاند، منتها نه که خيلی با سنگ پای قزوين رقابت میکنند در نتيجه خم به ابرویشان نمیآورند. اما همچنان که آه و افسوس برای قربانيان آتش سوزی برقرار است به ساکنان دو نقطهی ديگر از ايالت هم هشدار دادهاند که منازلشان را عصر يکشنبه يا صبح دوشنبه خالی کنند چون شعلههای آتش که هنوز به طور کامل مهار نشدهاند دارند با شدت و سرعت زیاد به طرف آنها حرکت میکنند. حالا اين طرف در شمال کوئينزلند هم سيل آمده و زندگی مردم روی آب شناور است. احتمالأ برای اين وضعيت هم آن نصف ديگر پرچم را هم میآورند پايين که ديگر بی حساب بشويم.
روز پنجم. دولت احمدی نژاد يک لايحهای را تصويب کرده که از اول تا آخرش با اما و اگر است و شده است حکايت يکی بر سر شاخ بن میبريد. يعنی آنقدر جا دارد برای تفسير و توضيح که خود اهل حکومت جمهوری اسلامی را هم با آن میشود مجازات کرد. اسمش را هم گذاشتهاند لایحه رسیدگی به جرایم بین المللی و جنایات جنگی. در لايحه آمده است که "کشتار افراد یا قراردادن آنها در معرض شرایط زندگی نامناسب از قبیل محرومیت از نیازهای ضروری زندگی، قطع کمک های انسان دوستانه نسبت به یک نژاد، قوم، ملت و ساکنان یک منطقه و یا پیروان یک دین به قصد نابودی تمام یا بخش قابل توجهی از آنها نسل کشی محسوب میشود و مرتکب و آمر آن به حبس از پانزده سال تا ابد محکوم میشود". همين دو روز پيش حسينيهی دراويش را در اصفهان خراب کردند، اين يعنی جنايت جنگی چون به قصد نابودی اهل يک دين صورت گرفته. تبعيد کردن آدمها به اين شهر و آن شهر هم نمونهی محروميت دادنشان از نيازهای ضروری زندگیشان است علاوه بر اين که تابعيت زنان ايرانی که همسر خارجی دارند لغو میشود که اين هم محروميت دادن است. به بچههای افاغنه اجازه نمیدهند مدرسه بروند اين هم قطع کمکهای انسان دوستانه نسبت به يک ملت است. حالا جالبش اين است که همهی اين نمونهها هم مربوط به مسلمانهاست منتها هيئت دولت خيلی خواسته به گروه حماس اظهار لطف کند برای همين هم لايحه را به ذکر "بويژه مسلمانان فلسطين" تصويب کرده. خوبیاش اين است که خود دولت جمهوری اسلامی با تناقضی که در لايحه و کارهای خودشان هست عملأ بار مسلمانی را از روی دوش مردم ايران و سپرده به مردم فلسطين. تصادفأ صدام حسين هم از همين حرفها دربارهی ايرانیها میزد که اينها آتش پرست هستند، باقی عربها هم به جز حماس و حزبالله و مقتدی صدر از اين صفت در مورد ايرانیها استفاده میکنند. حالا انصافأ خوب بود دولت احمدی نژاد لايحه را شب چهارشنبه سوری تصويب میکرد که لااقل مردم با خيال راحت از روی آتش میپريدند.
روز ششم. اين داستان آتش سوزی در تالاب پریشان را بگذاريد کنار کشند قرمز در تالاب انزلی و مرگ دلفينها در خليج فارس و نمکی شدن درياچهی اروميه و از بين رفتن فوکهای دريای خزر تا دستتان بيايد اوضاع منابع آبی ايران چطور است. توی عکسها که نگاه کنيد در کنار تمام پروژههای بزرگ صنعنی يک درياچه هم میبينيد. اين درياچه را برای تزئين آنجا درست نمیکنند بلکه اسمش نشانگر زيستمحيطیست که نشان میدهد اوضاع آلودگی در آن منطقه چطور است. هر آلودگیای که در محيط اطراف باشد آثارش را میتوانيد در آب درياچه ببينيد. دليلش زهکش طبيعی منطقهست که به آلودگیها امکان میدهد از طريق همان زهکش وارد محيط آبی بشوند. برای همين هم برای کنترل آلودگی مناطق صنعتی اول از همه میروند کيفيت آب درياچه را اندازهگيری میکنند. حالا هر بلايی که بر سر منابع آبی توی ايران میآيد نتيجهی يک گندیست که اطرافش زدهاند و وقتی نتيجهی آن گند به آب میرسد يعنی اوضاع ديگر خيلی خراب است. چون آب قادر است آلودگی را تا حد قابل توجهی خنثی کند و اگر آلودگی از يک حدی بيشتر بشود قدرت احيای آب از دست میرود و همين اتقاقاتی میافتد که الان منابع آبی ايران با آن دست به گريبان هستند. اتفاقأ اسم همين کارهايی که میِکنند براندازی نرم است.
و روز هفتم. خوب اين هم کيک خامهای برای آخر هفته. جزو کشفيات اخيرم دربارهی کيک پختن يک موردی بود مربوط به اضافه کردن شير. معمولأ شير را بايد قبل از آرد اضافه کرد که آرد زياد به هم نخورد. حالا کشف جديدم اين است که نصفی از شير را میشود قبل و نصف ديگرش را بعد از آرد اضافه کرد. نتيجهاش جالب میشود. ضمنأ اگر به جای پوست پرتقال، پوست ليمو ترش به خامه اضافه کنيد مزهی خامه خيلی عجيب خوب میشود. در هر حال اين هم کيک خامهای در پنج حرکت.
21.2.09
خاطرات نشنيده ... قسمت چهارم و پنجم
به نظرم جای خالی روایتگری اجتماعی در رسانههای رسمی و غير رسمی ايرانی هنوز خاليست. اين که هر پديدهای در جامعهی ايرانی از منظر آدمهای مختلف چطور روايت میشود هنوز راهی به رسانهها پيدا نکرده و به نظرم همين است که ما اهل جامعهی ايرانی گاهی راههای پيش از اين رفته را فقط به دليل ندانستن بارها و بارها تکرار میکنيم، شعار میدهيم، خونمان به جوش میآيد و دست آخر بابت همهی اينها متحمل زيانهای اجتماعی و شخصی میشويم.
جنگ يکی از همان ناگفتههای اجتماعی ماست که از فرط نگاه رسمی رسانهها به آن هنوز برای گروهی از ما آنچنان ناشناخته مانده که هر از گاهی هوس نامنويسی برای شروع يک جنگ ديگر میکنيم. هنوز مصايب جنگ بر شعارهای جنگی تفوق پيدا نکرده و گروهی از ما به جنگ بيشتر از صلح علاقمندند.
امروز بخشهای چهارم و پنجم خاطرات نشنيده را میشنويد که بازخوانی دستنوشتههای دکتر حسين کردوانی در دوران جنگ است.
تمام حقوق متن اين اثر به امير حسين کردوانی و حقوق تدوين آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
20.2.09
جمعه برای زندگی
"جمعه برای زندگی" آمد، طبق معمول.
از امروز برای مقدمهی "جمعه برای زندگی" تصميم گرفتهام دعوتتان کنم که اگر موفقيتی توی زندگیتان به دست آوردهايد، هر چه که هست، همان را کوتاه بنويسيد تا بگذارم اينجا برای اين که ديگران تشويق بشوند به اين که فکر کنند موفق بودن کار پيچيدهای نيست. حتی اگر تا به حال بلد نبوديد کيک بپزيد و حالا ياد گرفتهايد همان را بنويسيد.
دلگير نشويد از اين که گاهی برای زحمتی میکشيد همان موقع جواب نمیگيريد. يک کمی صبر کنيد و بگذاريد زمان برایتان موضوع را حل کند. اگر زحمتی که به خودتان دادهايد باعث شده که در يک کاری يا مهارتی صاحبنظر بشويد مطمئن باشيد زحمتتان به هدر نرفته و نتيجهاش را دير يا زود میگيريد. بر خلاف اين که خودتان را سرزنش کنيد، به خودتان روحيه بدهيد و از روحيهتان انرژی بگيريد. همين را میگويند اعتماد به نفس و موفقيت.
کوتاه از خودتان بنويسيد برای ديگران.
و اما "جمعه برای زندگی". از بس که اين هفته چپ و راست باران آمد ياد مازندران افتادم. پيش خودم گفتم امروز برای بزن و برقص "جمعه برای زندگی" برويم مازندران. حالا خودتان که بشنويد متوجه میشويد چه بزن و برقصی منتظرتان است.
و باقی مطالب:
ليلا (ملبورن): کتابخوان
اسدالله امرايي: (ايران): راننده حواس پرت (ايوان ايگوئث)
ميم ميم (ايران): يادداشتهای پراکنده از روزگاری که گذشت (قسمت ششم)
پرشين سعيد واقفی: گيرستون پنجم.
19.2.09
گزارش مدرسه حکيم نظامی
داستان از اين قرار بوده که چند تا پزشک، که يکیشان هم همين کسی بود که با او گپ زدم، برای مدتهای طولانی هفتهای يک شب میرفتند توی يک رستورانی دور هم شام میخوردند. از اين طرف و آن طرف هم گپ میزدند. کمکم به فکرشان میرسد که سراغ همکلاسیهای قديمشان را هم بگيرند که اگر آن دور و اطراف هستند همان شبهای شام خوردن بيايند به اين جمع ملحق بشوند. چند تايی را پيدا میکنند و جمعشان بزرگتر میشود.
بعد از مدتی باز به فکرشان میرسد که خبری از معلمهای دبستانشان را بگيرند که اصلأ در قيد حيات هستند يا نه. از خوش شانسیشان بعضی از معلمها را پيدا میکنند و عليرغم کهولت سن هوش و حواسشان برقرار بوده و شاگردها را يادشان میآمده. خود همان پزشکها هم همگیشان يک چيزی حدود 60 سال پيش با همديگر همکلاسی بودهاند و بعد که جمع بزرگتر میشود همکلاسیهای ديگر که در مشاغل ديگر هم بودهاند به جمع اضافه شدهاند. خلاصه که میروند و معلمها را هم پيدا میکنند. شهری که اين جمع در آن همکلاس بودهاند قم بوده و معلمهای قديمی هم همانجا زندگی میکردهاند.
يک روزی تصميم میگيرند که بروند با اوليای مدرسه حرف بزنند که اجازه بدهند مراسم تجليل از معلمها را در همان مدرسهی سابقشان برگزار کنند. حتی گفته بودند که يک کمکی هم به مدرسه میکنند. اهل مدرسه هم اجازه میدهند و مراسم همانجا برگزار میشود. کمکم داستان گردهمايی اين گروه حسابی پا میگيرد و سراغ باقی همدورهایها و باقی شاگردهای مدرسه را هم اين طرف و آن طرف دنيا میگيرند و خبرشان میکنند که فلان روز مراسم داريم. خيلی از خارج نشينها هم راه میافتند برای همان روز میآيند و دوستان سابقشان را میبينند. هيچ کجای مراسم هم ربطی به دولت و وزارت آموزش و پرورش نداشته، خود همان گروه دانش آموزان سابق کارهای مراسم را انجام میدادهاند.
تا اين که يک وقتی میخواستند از يکی از معلمهایشان قدردانی کنند که ظاهرأ مورد پسند دم و دستگاه دولت نبوده و اينها میمانند که چه کار کنند. اولياء مدرسه هم نمیخواستهاند امکان برگزاری را به همان دليل بدهند. همان کسی که اينها را برای من تعريف میکرد و خودش هم راه اندازندهی اصلی و مجری مراسم بوده از طريق يکی از بيمارانش يک راهی پيدا میکند برای ديدن محمود دعايی مدير مسئول روزنامه اطلاعات.
از قرار دعايی میگويد دو سه روزی به من وقت بدهيد که ببينم چه میشود کرد. دو سه روز بعد میگويد حل شد و برويد مراسم بگيريد. اينها میگويند ما که تا به حال از کسی کمک نگرفتهايم ولی اين بار که ممکن است باز يک دردسر ديگری برایمان درست کنند شما محل برگزاری مراسم را هم به ما معرفی کن که گرفتاری نداشته باشيم. دعایی میگويد بياييد توی سالن روزنامه اطلاعات مراسمتان را برگزار کنيد. اينها هم میروند و همه چيز به خوبی برگزار میشود.
جالب است که خود دعايی هم میگويد که گزارش مراسم را بنويسيد که در روزنامه منتشر کنيم. همان مجری مراسم هم گزارش را مینويسد و منتشرش میکنند. من به ايشان گفتم همين را مینويسم توی وبلاگ که از کار خوب دعايی هم حرف زده باشيم چون کار خوب از هر کسی که سر بزند سزاوار قدردانیست، بخصوص که در مورد معلمها باشد که به طور خاص هم زحمتکش هستند و هم زحمتشان همیشه بی جيره و مواجب است.
اين هم عکس و گزارش همان مراسم.
منتها يک کارهايی توی آموزش و پرورش بعد از انقلاب کردهاند که آدم متأسف میشود. يک نمونهاش اين است که بعد از انقلاب رفته بودند لوح يادبود دبيرستان البرز را که اسم آدمهايی که به مدرسه کمک کرده بودند روی آن نوشته شده بود را کنده بودند. اگر مصاحبهی مرحوم مجتهدی در مجموعهی تاريخ شفاهی دانشگاه هاروارد را بخوانيد میبينيد که چقدر مرحوم مجتهدی از اين کار گلايه کرده. حق هم داشته، اسم آن آدمهايی که کار خوب کردهاند چه ربطی به انقلاب داشته که برداشتيد لوح را کنديد.
يک نمونهی ديگرش هم همين مدرسهایست که داستانش را نوشتم. قبل از انقلاب اسم مدرسه حکيم نظامی بوده، اما بعد از انقلاب اسم مدرسه را عوض کردهاند به امام جعفر صادق. زورکی همه چيز را میخواهند ربط بدهند به انقلاب.
يک چيزی هم از اين کارهای زورکی بنويسم اين آخر کار بخنديد. يکی از دوستان پدر من اسم چهار تا از پسرهایش که قبل از انقلاب به دنيا آمده بودند عبارت است از سام، سهراب، نريمان و گشتاسب. اسم خود آقای پدر هم رستم است. دو تا دختر هم دارد که اسم آنها هم شاهنامهایست. مدت کوتاهی بعد از انقلاب صاحب يک پسر ديگر میشود و میرود اداره ثبت برای شناسنامه گرفتن. دو سه تا اسم شاهنامهای هم داشته محض احتياط. مأمور ثبت گفته بوده که نمیشود اين اسمها را بگذاری و ديگر انقلاب شده. پدر بچه گفته خوب من همهی بچههايم اسمشان اينطوریست نمیشود يک باره يکیشان بشود حمزه عليه السلام که. يک مدتی اين در و آن در میزنند تا بلاخره طرفين به يک اسم خفيفتر رضايت میدهند. اسم بچه را میگذارند هومن.
18.2.09
حکايت کليد وانت و سحابی افسردگی
ديدهايد که اهل بدنسازی هر بار چقدر وزنه میزنند و يکی يکی بعضی عضلاتشان را تحريک میکنند که بزرگ بشوند؟ گاهی هم که نتيجهاش افتضاح میشود، يک قيافهای درست میکنند برای خودشان. اين تقويت عضلانی به دو تا اتفاق مجزا منجر میشود. يک اتفاق اين است که شبکهی مويرگی در عضلاتی که در حال پرورش هستند گسترش پيدا میکند و اتفاق بعدی هم اين است که شبکهی عصبی هم گستردهتر میشود. يعنی درست مثل زورآباد که هی میسازند و چند وقت بعدش بايد آب و برق بهشان بدهند، توی عضلات هم همين اوضاع است. هر چقدر حسن آقا زور بزند از آن طرف تقاضا برای خون و عصب در عضلات زيادتر میشود تا اين که دست آخر هر ور جنابشان چند تا زورآباد سبز میشود.
اين را با آزمايشهايی مثل سی تی اسکن میشود انجام داد که وقتی يک بخش از مغز فعالتر است رنگ آن بخش هم متفاوت از ساير قسمتهاست. يک روشی که خيلی متداول است و خود من هم چندين بار به مناسبت مقايسه موشهای تحت تنش با موشهای طبیعی انجامش دادهام این است که مغز را لايه لايه میکنيم و بعد هر لايه را با رنگ خاصی رنگ آميزی میکنيم آنوقت معلوم میشود که در اثر مثلأ تنش يا تقويت يا در حال طبيعی چقدر اعصاب گسترش پيدا کردهاند. معمولأ زوايد عصبی که اسمشان Axon و Dendrite است در مقابل تنش کوتاهتر میشوند.
يک کار ديگر هم اين است که پروتئينهای موجود در يک بافت، مثل بافت مغز، را در جانور طبيعی شناسايی میکنند و مقايسهشان میکنند با پروتئينهای بافت جانور مورد آزمايش که دچار تنش شده. گاهی بعضی از انواع پروتئينها حذف يا اضافه میشوند و به اين ترتيب میشود يک نقشهی پروتئينی از نواحی مغز به دست آورد که نشان میدهد اثر يک تنش يا تقويت تا کجا پيش رفته.
خوب، آن داستان زورآباد همينجاست.
فکر کنيد يک بابايی بيايد داد بزند کارگر ساختمانی میخواهم. بعد همهمان را سوار وانت کند و ببرد وسط يک بيابان و بگويد شروع کنيد به کندن زمين چون قرار است اينجا پالایشگاه بسازيم. ما ملت هم شروع کنيم به کندن. بعد همان بابايی که آوردهتمان توی بيابان خودش ناغافل غيبش میزند. خوب بعد که همهمان با بدبختی برگشتيم به روستا ممکن است مدتها با خودمان فکر کنيم که کجای کارمان غلط بوده که يک روز تمام زمين را کنديم که پالايشگاه بسازيم و خبری نشد. يا از اين داستان درس میگيريم برای دفعهی بعدی، يا شروع میکنيم به بازسازی آن روز و هزار بار موضوع را برای خودمان تکرار میکنيم.
وقتی داستان را برای هزارمين بار تکرار کرديم يک شبکهی عصبی مختص به آن اتفاق که به آن میگويند سحابی عصبی درست میکنيم. از فرط تکرار، فعاليت آن شبکه به تمام فعاليتهای ديگر مغز ارجحيت پيدا میکند و يک فکر به طور دائم در مغز بازسازی میشود. بدترش هم اين میشود که با خودمان درباره آن اتفاق حرف میزنيم و جملههايی که بينمان رد و بدل شده را مرور میکنيم. اگر در یک محيط بسته و يکنواخت هم باشيم، از اوناش، آنوقت بدنسازیمان کامل میشود و سحابی عصبی به طور کامل شکل میگيرد. به زبان کارگری خودمان، آن ناکامی مربوط به کندن زمين و غيب شدن آن بابايی که قرار بود پالایشگاه را برايش بسازيم و دليل تراشيدن برای ناکامی دست آخر میرسد به چيزی که اسمش را میگذارند افسردگی.
در همين مواقع است که اصولأ يادمان میرود که روزی که گذشت هیچ از او یاد مکن، برعکس، میافتيم روی دندهی بر لب جوی نشين و گذر عمر ببين. معادل شيميايی هيچ از او ياد مکن میشود دوپامين که تا وقتی هست آدم حسابی میزند و میرقصد، و معادل شيميايی بر لب جوی نشين هم میشود گابا که اينطور مینويسند GABA و مخفف گاما آمينو بوتيريک اسيد است. حدس زده میشود که 30 درصد از روابط شيميايی داخل مغر توسط همين جناب گابا کنترل میشود. وقتی گابا حضور به هم نرساند اوضاع افسردگی خراب میشود. چرا؟
خوب چرايش مال اين است که گابا میتواند روی همهی شبکهی عصبی اثر بگذارد و اجازه ندهد بعضی بخشها فعالتر از بعضیهای ديگر بشوند. در نتيجه شبکهی عصبی به طور متقارن فعاليت میکند و آدم قبل از اين که گير بدهد به يک موضوعی و ول نکند درگير ساير بخشهای زندگی هم میشود. تصادفأ در حالت تقارن عصبی آن آدم مورد نظر گاهی يک کمی کار خلاف هم میکند، و اگر گابا نباشد آنوقت گير میدهد به يک بخش و ناغافل همه را به خط میکند که با هم بروند نماز جماعت که يک دلی از عزا دربياورد.
حالا فرض کنيد که گابا مقدارش کم شده و تازه بعد از مراسم فهميدهاند که اين بابا نياز داشته که يک کمی برود دنيا را ببيند. در اين حالت برای جنابشان داروهايی از خانوادهی ليبريوم و واليوم تجويز میکنند. کار اين دسته داروها اين است که ميزان توليد گابا را زياد میکنند و همين که گابا آمد آنوقت تعادل برقرار میشود و طرف مربوطه همراه با يک کيسه قرص و دوا میرود مأمور به خدمت میشود در يک جای ديگری، حتی ممکن است مأموريت خارجی بگيرد که ديگر اصولأ چهار روز بعدش میزند زير همه چيز.
يکی از راههايی که در بعضی سيارات ديگر خيلی مورد استفاده قرار میگيرد اين است که اهل سياره را برای مدتهای طولانی میبندند به ذکر يک داستان. تکرار در تکرار. بعد دستگاه عصبی هم عادت میکند به پذيرش این تکرار و آن سحابی عصبی شروع میکند به شکل گرفتن. اسم در و ديوار را هم يک جوری انتخاب میکنند که اصلأ هيچ راهی برای خلاصی از داستان پيدا نشود. در نتيجه ميزان دوپامين را به طور عمدی کم میکنند و گابا را هم همينطور. چون خبری از شادی و موفقيت در کار نيست و آدم برای يک امضای ناقابل هم ممکن است سه ماه بدود در نتيجه ميزان دوپامين زياد نمیشود. خيلی هم که زياد شد يک باره میبينيد طرف وسط جشن و عروسی هم افتاد به گريه کردن. ميزان گابا هم که کم میشود ديگر بايد طرف بخوابد توی خانه چون هيچ کاری از او برنمیآيد. خوب برای همين به زور ليبريوم و واليوم مقدار گابا را زياد میکنند که گاهی برای مراسم بشود حضور بهم برسانند.
البته همانطوری که برای رسيدن به خدا راههای زيادی هست در مورد دوپامين و گابا هم راههای زيادی هست که مقدارش در بدن ثابت بماند. يکیشان عبارت است از گشتم نبود نگرد نيست. ديگه سی سال شد. يعنی شما اگر علاقمند هستيد به موسيقی تشريف ببريد ساز بخريد و تمرين موسيقی کنيد. تحرک داشته باشيد و گور پدر اين که هی میگويند چرا دماغتان را عمل کردهايد. از زندگی لذت ببريد حتی اگر زندگی به اندازهی گردی صورتتان است.
قسمت دوم هم عبارت است از اين که اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار چون خيلی که کنار دهل باشيد ممکن است بعدأ به دليل کمبود گابا برويد يک دلی از عزا دربياوريد و خوب ناجور میشود.
يک چيز مهمی هم هست که افسردگی میتواند تکرار شونده باشد، يعنی يک وقتهايی از سال بيايد سراغ آدم. يعنی دستگاه عصبی تحت تأثير محرکهای بيرونی ميزان مواد شيميايیاش کم و زياد بشود. راهش اين است که همزمان با شروع اين دورهها زمينهی فعاليتهای متفاوت را افزايش بدهيد. مثلأ اگر تا به حال به قر و فرتان میرسيديد و کمتر مثلأ کتاب میخوانديد، حالا قر و فرتان به جای خودش باشد اما بيشتر کتاب بخوانيد. مثل عرض شد. يا برويد يک کلاسی ثبت نام کنيد که شما را در تماس با مردم قرار بدهد و انرژی بهتان بدهد. اين انرژی همان اثر محرکهای بيرونیست که میتواند تعادل شيميايی دستگاه عصبی را ايجاد کند.
حالا با توجه به اين که جنابشان که آمدند همهمان را بردند سر زمين که شروع کنيم به کندن برای احداث پالايشگاه و خودشان تشريف بردند، شما بيشتر از اين ناراحت نشويد. دفعهی بعد که آمدند داد زدند کارگر ساختمانی میخواهيم به بچهمان میگوييم همان اول کار نصف حقوقت را بگير و در ضمن کليد وانت را هم بردار. ما سی سال بيل زديم تو ديگه نزن. همينجوری آدم افسردگی نمیگيره.
16.2.09
روزنامه نگاران ايرانی، شماره پنجم
شماره پنجم نشريهی "روزنامه نگاران ايرانی" هم منتشر شد. موضوع اين شماره "علم بهتر است يا ثروت" بود که سردبيریاش را هم فرناز سيفی بعهده داشت که اصل مطالب را میتوانيد در وبلاگش، امشاسپندان، بخوانيد. طراحی صفحه هم کار رضا گنجی، آبچينوس، بود. اگر دوست داريد در اين نشريه بنويسيد يک سر بياييد توی فيس بوک و عضو گروه Iranian Journalists بشويد. همانجا خبرهای مربوط به هر شماره را میبينيد.
هفت روز هفته
روز دوم. داستانی شده. موسوی و کرباسچی هم بيايند آنوقت چهار نفر از طرف اصلاح طلبان وارد معرکهی انتخابات میشوند. هر چهار تایشان هم از زمين تا آسمان با هم فرق دارند. به نظرم معنیاش اين است که حضرات هيچ تصوير درستی از جهتگيری کلی مردم ندارند و با تعدد کانديداها میخواهند تمام سلايق مختلف را جمع کنند. لابد اگر همهشان از سد شورای نگهبان رد شدند آن اواخر سه تایشان به نفع یک نفر از ميدان خارج میشوند. اين البته میتواند يک مدل سنجش اجتماعی باشد ولی اصولأ آخرش به دولت حداقلی میانجامد. دولتهایی که از هر گوشهای چهار تا طرفدار دارند ولی يک جمعيت مشخصی که در همه حال بتوانند به آن اتکاء کنند ندارند. نمونهی چنين دولتهایی همين دولت فعلی احمدی نژاد است که اگر بگير و ببند پليس نبود دو روز هم نمیتوانست به کار خودش ادامه بدهد. محافظه کاران هم در انتخابات قبلی به همين روش متوسل شدند. البته اصلاح طلبان شانسشان اين بود که ناکارآمدی دولت حداقلی را در مورد احمدی نژاد ديدند، منتها حالا خودشان افتادهاند توی همان تله. اين بار به نظرم وضع بدتر هم هست چون کانديداهای اصلاح طلبان خيلی از جنبهی سطح سياسی با هم برابرند و رقابت بين مثلأ معين و رفسنجانی نيست. رقابت بين کروبی و موسوی و خاتمی و مثلأ کرباسچیست که هر کدام برای يک گروهی از مردم واجد شرايطند. در هر حال به نظرم اصلاح طلبها هنوز از جامعهی ايرانی تصوير درستی ندارند.
روز سوم. امسال صد و پنجاهمين سال استقلال ايالت کوئينزلند هست و قرار است کلی مراسم جشن و پايکوبی به همين مناسبت برگزار بشود. ايالت کوئينزلند يک وقتی بخشی از ايالت نيوساوث ولز بوده ولی بعد از کش و واکشهای فراوان بلاخره در ششم ژوئن سال 1859 ملکه ويکتوريا سند استقلال اين ايالت را امضا میکند و کوئيزلند متولد میشود. منتهای مراتب اسم ايالت را هم میگذارند سرزمين ملکه که همين Queensland باشد. اولين فرماندار ايالت هم Sir George Ferguson بوده که همراه با همسرش Lady Diamantina روز دهم دسامبر همان سال وارد بريزبن میشوند که ديگر ايالت همه چيزدار بشود. همه چيزداری هم با وجود فرماندار معنی میداده که مردم سر لخت از خانه نروند بيرون. میگويند حدود 4 هزار نفر برای استقبال از فرماندار و همسرش کنار رودخانه ايستاده بودند و کلی مراسم برای ورود ايشان تدارک ديده شده بودهة از جمله آتش بازی و مسابقهی قايق رانی. حالا توی اين 150 سال هميشه روز ششم ژوئن به اسم روز کوئينزلند جشن گرفته میشده و قرار است مراسم امسال ديگر اول و وسط و آخر همهی مراسم باشد. جالبش اين است که بعد از سالها که به تاريخ ايالت نگاه میکنيد متوجه میشويد ايالت کوئينزلند تازه بعد از 150 سال در اين 20 سال گذشته توسعه پيدا کرده چون هميشه دولتهای ايالتی به هر تماس با خارج از ايالت محتاط بودهاند و راه رشد اقتصادی و بدتر از همه اجتماعی ايالت را بسته بودند. حالا البته دارد ايالت میترکد و از بس که بساز بساز است آدم صبح که از خانه میرود بيرون تا برسد به محل کارش کلی از لابلای مصالح ساختمانی رد میشود و گاهی دو تا فرغون سيمان هم قربتأ الی الله برای دولت جا به جا میکند. شدهايم مثل بناهای ساختمانی. البته همين دوری از دنيای خارج باعث حفظ طبيعت ايالت هم شده و فعلأ هر چه نان از توی ايالت درمیآيد مربوط است به همين منابع طبيعی. در هر صورت اواسط سال تشريف بياوريد بريزبن برای مراسم 150 سالگی تولد به صرف شيرینی و شربت. شام هم میدهيم.
روز چهارم. بر خلاف انتظاری که آدم از اصلاح طلبان دارد و بلاخره دم و دستگاه رسانهایشان مدرنتر از محافظه کارهاست ولی قدرت خلاقيتشان به شدت کم است. يعنی همين چهار تا وبسايت را هم نمیتوانند به جامعه وصل کنند که محصول رسانهای توی وبسايتها از دنيای مجازی به دنيای واقعی راه پيدا کند. انگاری که آدم از بس که هر بار برای روشن کردن خانهاش از چراغ برق استفاده کرده باشد اصلأ يادش نيايد که فانوس هم نور توليد میکند. اگر قرار به اطلاع رسانی باشد با چهار تا پرينتر و دو تا طراح صفحه هم میشود خبررسانی کرد. همين هم هست که آدم ازشان نااميد میشود که اصلاح طلبان با نسل جوانی که هزار جور فوت و فن زندگی در جامعهی بسته را بلدند و همين الان موسيقی زيرزمينیشان دارد جايزه میگيرد و کنسرت دارند اين طرف و آن طرف میخواهند چه کار کنند. يعنی اگر متوجه نشوند چطور بايد از توان بالقوهی نسل جديد برای پيام رسانی استفاده کنند نمیتوانند فردای روز با همين نسل ارتباط برقرار کنند آنوقت رأی از کجا بياورند، يا چه جوابی برای سؤالهایشان دارند. با حلوا حلوا کردن که دهان کسی شيرين نمیشود که. موضوع اين نيست که اينها انتخاب میشوند يا نه، موضوع اين است که همين اصلاح طلبان که بخش مدرنتر حکومت هستند اصلأ جامعه را میشناسند که بعدأ با افرادش تعامل داشته باشند يا نه. فکر کنيد همين حالا جواب احمدی نژاد به جوانهای ساسی مانکنی شده است بگیر و ببند. جواب اصلاح طلبان هم که همين باشد آنوقت چه فرقی بين اين دو گروه وجود دارد. يادتان هست پاپ ژان پل دوم میرفت روی صحنه و با جوانها میرقصيد؟ فيلمهايش روی يوتيوب هست که ببينيد. حالا حضرات مدرن حکومتی بلدند از اين کارها بکنند؟ بلاخره وقتی برای کوروش کبير میشود يک آيهای پيدا کرد لابد برای حرکات موزون هم میشود يک کاری کرد ديگر.
روز پنجم. ظاهرأ خسارات بحران مالی فراگيری که کشورهای جهان را گرفتار کرده يک طرف است و خسارت هياهوی رسانهها هم يک طرف ديگر. آنقدری که رسانههای در اين مدت هر خبر اقتصادی را با پر و بال دادن به آن برای مردم بزرگ کردهاند که ديگر به نظر میرسد اعتماد مردم و صاحبان صنايع که خودشان صاحب عزای اقتصادی هستند دارد از رسانهها سلب میشود. يعنی آدم يک کيسه نان هم که میگیرد میرود توی فکر که حالا با کاهش بورس هواپيمايی بوئينگ چه خاکی بريزم به سرم. بعد سوار دار و ندارش که يک فقره دوچرخه است میشود میرود خانهاش. خوب صدای مردم درآمده. حالا رئيس هيئت مديرهی يکی از بزرگترين شرکتهای معدنی استراليا که در کوئينزلند است با راديوی سراسری استراليا مصاحیه کرده و گفته است که اوضاع کارهای معدنی خيلی خوب است و اگر يک معدن تعطيل شده معنیاش خرابی اوضاع فعاليتهای معدنی نيست. به گفتهی Wal King از شرکت Leighton همين دو ماه اول سال درآمد شرکتشان نسبت به سال گذشته 20 درصد هم افزايش داشته. واقعأ هم گاهی آدم مشکوک میشود. يادتان هست که برای داستان ورود به قرن 21 و تغيير تاريخ کامپيوترها چه گرفتاریهايی تراشيده شد؟ حقيقتش همان موقع هم آدم به خودش میگفت حالا دو تا سنگک خاشخاشی بخرم فردا که کامپيوترها وارد قرن 21 شدند چی؟ تازه حالا يک دوچرخهای اقلأ هست آن موقع که پياده هم میرفتيم تا نانوایی.
روز ششم. نامهی فاليباف به اردوغان و اعطای شهروندی افتخاری تهران به او از آن کمدیهای روزگار است. اولأ که نوشته که "اقدام شجاعانه و مدبرانه اردوغان موجب شادی قلب آزادیخواهان و آزاد اندیشان جهان شده". يعنی ايشان که شهردار تهران هستند آمار آزاديخواهان و آزاد انديشان جهان را دو روزه گرفتهاند که از طرف همهشان نامه دادهاند؟ يا مثلأ همهی آزاديخواهان و آزاد انديشان جهان در تهران زندگی میکنند که شهرداریاش را سپردهاند به قاليباف. حالا يعنی نمیشد همين يک شهروندی را با تشکر بدهند به اردوغان؟ حتمأ دو تا هندوانه هم بايد بگذارند زير بغل مردم. ضمنأ توی وبسايت شهرداری تهران در معرفی اين شهر نوشتهاند "اين شهر در اثر جمعيت زياد دچار انواع آلودگيهاي زيستمحيطي، تخريب منابع و كاهش فضاهای طبيعي و در پي آن افزايش نياز شهروندان تهراني به محيط زيستي سالم است" و در ادامه نوشتهاند که "یکی دیگر از مشخصههای قابل ذکر شهر تهران زلزله خیز بودن آن است. این شهر بر روی خط زلزله قرار دارد و احتمال وقوع زلزله در آن بسیار میباشد". خوب اين اهداء شهروندی تهران که از صد تا فحش هم که بدتر است که.
و روز هفتم. راستی نشريهی روزنامه نگاران ايرانی را میخوانيد؟ البته هر دفعه توی يک وبلاگ منتشر میشود ولی همهی اهل گروه نشانیاش را مینويسيم که بدانيد هر هفته کجا منتشر میشود. اگر اهل نوشتن هستيد بياييد توی فيس بوک و عضو گروه بشويد و بنويسيد. ضمنأ روزنامه نگاری مادرزادی نيست، همه میتوانند ياد بگيرند و بنويسند.
14.2.09
برای نيک آهنگ
همهی ما و از جمله خود نيک آهنگ چوب تندرویهای او را خوردهايم. توی همين وبلاگستان هم اتفاقأ همهمان چوبش را خوردهايم ولی از قرار خود او يادش میرود که اين روشش نيست که هر از گاهی دشمن تراشی کند و بعد يا زير بيانيههای بعديش را امضاء کند و يا در سوگش شعر بنويسد. اين همان کاریست که نيک آهنگ ايرادش را به ديگران میگيرد ولی خودش را دربارهاش مستثنی میکند.
نيک آهنگ دو سه روز پيش يک متن انگليسی را گذاشت روی وبلاگش دربارهی بعضی اصول اخلاقی روزنامه نگاری. در ادامه هم برای روزنامه نگارانی که به قول او تبليغاتچی انتخابات شدهاند دو سه تا متن نوشت که "مساله خیلی ساده است. وقتی شما مزد بگیرید، مزدور طرف هستید. مزدوری شما وقتی طرف به قدرت رسید، مانع بزرگی برای نقد واقعی او خواهد شد.".
حالا واقعأ نيک آهنگ قبلأ در ايران هم از اين حرفها میزد يا حالا که در کانادا زندگی میکند به اين حرفها رسيده که مزد گرفتن و نقد اينها با هم سازگاری ندارند و میتواند خيلی صراحت داشته باشد؟ خوب برای من که نيک آهنگ را میشناسم همين کانادا آمدنش موجب اين حرفها شده. خيلی هم خوب که اين حرفها را میزند منتها جای گله از خودش هم کم نيست.
نيک آهنگ نوشته است " هر مسالهای که منتهی به تلاقی منافع شود. نتیجهاش دور شدن از گزارشگری واقعیتهاست". خيلی هم عالی. خوب خود تو که برای شورای شهر تهران کانديد شدی و از سد تأييد صلاحيت هم گذشتی اگر همان موقع رأی میآوردی و الان در مناسبات قدرت ارتقاء مقام پيدا کرده بودی باز هم از اين حرفهای تلاقی منافع میزدی؟ همين حرفهايی که الان دربارهی اعدامیهای تابستان 67 میزنی را چطور؟ بخش بزرگی از آن اعدامها را در تهران انجام دادند، گورستان خاوران هم که در تهران است، بنابراين کانديد نمايندگی شهر تهران که از قضا روزنامه نگار هم هست میتوانست دو کلمه دربارهی حوزهی انتخابيهاش بنويسد. بلاخره فک و فاميلهای همان اعدامیها هم شهروندان همان حوزهی انتخابيه بودند. اينترنت هم که بود که همان وقت اگر چاپش نمیکنند يک جایی توی اينترنت بنويسی. پس چرا ننوشتی؟ يعنی گزارشگری واقعيت مال همين حالاست که در کانادا هستی يا مال آن موقع هم بود و تو ننوشتی؟
نيک آهنگ نوشته است که "چهار سال پیش، به دوستانم گیر دادم که چرا وارد بازی "اتاق فکر هاشمی" شدهاند در حالی که برای رسانهها هم کار میکردند. میفهمم که همه نیاز مالی دارند و کاندیداها هم رقمهای شیرین تقدیم میکنند، اما آیا مخاطبان، روزنامهنگار مزدور میخواهند یا مستقل"، آنوقت به گفتهی خودش دو سال مشاور سازمان بهينه سازی مصرف سوخت بوده، رئيس سازمان هم که مهدی هاشمی بود. حالا انصافأ توی آن دو سال مشاوره چه وقت دربارهی گرفتاریهای اداری همان رئيس و تشکيلات سازمان دو کلمه نوشت؟ يعنی آن موقع همين يک سازمان را بسته بودند به ضريح امام رضا، باقی همه گرفتاری داشتند؟ خودش لطفأ جواب حرف خودش را بدهد که آن موقع مزدور بوده يا مستقل؟
باز نوشته است: "اينکه بگوییم همه ما استقلال مطلق داریم، یک جوک است. همه ما گرایشهای فکری خودمان را داریم، اما اینکه تبلیغاتچی جناحها بشویم و بر اساس میزان مزدی که دریافت میکنیم، تبلیغمان را بچربانیم، اما استقلال محتوایی از کسانی که حامی مالی هستند به منطق نزدیکتر است"، خوب حالا استقلال مطلق که هيچ اما خود نيک آهنگ يادش رفته که برای انتخابات مجلس و برای فروزش وزير سابق جهاد کار تبليغاتی میکرد. همان خروسهایی که برای وزير جهاد طراحی میکرد را بايد ياد خودش بياورم. همين که نوشته "اگر شما از ستاد خاتمی پول بگيريد و همان چيزی را که در ستاد به شما میگويند را در مطلبتان طوری درج کنيد که خواننده تحت تأثير قرار بگيرد آيا اسم کار شما اطلاع رسانی مستقل است؟". حالا واقعأ خود نيک آهنگ با همان خروسهایی که در ستاد تبليغاتی فروزش میکشيد قرار نبوده مردم را تحت تأثیر قرار بدهد؟ واقعأ نيک آهنگ اين کارها را برای رضای خدا انجام میداده؟ يعنی تبليغ برای جناحها با تبليغ برای وزير سابق جهاد فرق میکند؟ میفرماييد فروزش جناح توکلت علی الله بوده يا درويش شده بوده و خانقاه داشته که خيلی فراجناحی حساب میشده آن موقع؟
نيک آهنگ عزيز، تو اينقدر تند میروی که معلوم نيست اصلأ قرار است اصلاح کنی يا خرابی به بار بياوری. اينقدر تند میروی که يادت میرود همين ايرادها را به خود تو هم میشود گرفت. خيلی هم میشود ايراد گرفت. يکی ديگر هم از اين حرفها میزد و خيلیها را به زحمت انداخت و حالا خودت با متلک بيانيه برای آزادیاش امضاء میکنی. يعنی يادت رفته به همين زودی؟
نيک آهنگ جان واقعأ باورت میشود به اين ايرادهايی که میگيری؟ خوب اگر باورت میشود اين را هم خودت جواب بده.
نوشتهای "میدانيد معاون انسانی سازمان محيط زيست که قاعدتأ بايستی خيلی محکم مقابل بعضی خودروسازها میايستاد گاه زيادی مدارا میکرد؟ چرا مدارا میکرد؟ ... چرا برای استاندارد کردن بعضی خودروهای توليدی بعضی کارخانهها يک کمی تخفيف میدادند؟". خوب نيک آهنگ جان آمادهای که برای مدارا نکردن و تخفيف ندادن به خودت؟
تو که باورت میشود که من کار رسانهای بلدم. اين نشانه از خودت برای دوستدارانت. خوب حالا من از خودت میپرسم. برادر من اين برنامههايی که تو به اسم برنامهی راديويی برای راديو زمانه درست میکنی اصلأ چيز به درد بخوری نيست. نه محتوا دارد نه استاندارد. واقعأ چرا با تو زيادی مدارا میکنند؟ چرا محکم در مقابلت نمیايستند که اينها چيست که درست میکنی؟ چرا به تو تخفيف میدهند هر چيزی بسازی؟ مگر ايستگاه صلواتی راه انداختهاند برای مردم، يا به جای دستمزد به تو دعا فوت میکنند؟ خوب لابد مثل همان خودروسازان يک دليلی هم برای تو هست ديگر. لابد تو و خودروسازان هم يک جورهايی خودتان دليل میتراشيد برای تخفيف گرفتن.
تو که خيلی معتقدی که "به نظر من خلا نقد آن دوره [خاتمی] باعث شد بخش بزرگی از مردم واقعا ضعفها و کوتاهیها را نشناسند" خوب خود تو چرا فرصت برای اصلاح راديو زمانه را به باد دادی؟ زمانه هم بنا بود راديوی دوران جديد باشد. تو که هنوز هم هستی و نه آن موقع و نه حالا دو کلمه هم نقدی ننوشتی که. يعنی ضعفها و کوتاهیها را فقط ديگران بايد بگويند و تو به ديکتهی مردم نمره بدهی ولی به خودت که میرسد بفرمايی "من با وبلاگنویسی حال میکنم، شما را خبر ندارم، ولی من کرمش را دارم، حالا بیایم کرمم را مهار کنم تا بقیه راضی شوند؟ زرشک! سورولو! فوتینا!".
نيک آهنگ جان نمیشود که به تو که میرسد همه چيز بشود فوتينا اما به ديگران که برسد مرتب در حال انتشار استاندارد برایشان باشی که.
برادر من يعنی فکر میکنی اين کارهای تو خيلی دارد به اصلاح مرام روزنامه نگاری در ايران کمک میکند؟
خاطرات نشنيده ... قسمت سوم
من چندين و چند بار برای کمک به مجروحان جنگ رفته بودم توی بيمارستانهای اهواز، مثل خيلیهای ديگر. کارمان اين بود که برانکارها را جا به جا کنیم. منتها خيلی کم پيش آمده بود که همان وقتها داستانهای جنگ يا برداشتهای آدمهای ديگری را که درگير جنگ بودند را بشنويم. همه در گير و دار جنگ به زندگی خودشان و آوارگی و خيلی وقتها به چه کنم گرفتار بودند.
حالا بعد از شنيدن خاطرات دکتر حسين کردوانی آن قسمت از داستانهای جنگ هم برايم دارند بازسازی میشوند. هر چقدر هم که فکر میکنم میبينم رسانههای رسمی جايی برای بازگو کردن يا بازخوانی اين خاطرات حاشيهای جنگ ندارند. توی ايران هم که نمیشود بدون دردسر کتاب چاپ کرد. برای همين هم خيلی خوشحالم که دست کم برای آنهایی که ممکن است به اين بخش از خاطرات جمعی جامعهمان علاقه داشته باشند امکان شنيدن اينجور خاطرات وجود دارد. يعنی همان آدمی که درگير وقايع بوده خودش را ملزم کرده که بنويسد و برساند به نسل بعدیاش.
خلاصه که امروز قسمت سوم خاطرات را میشنويد. اگر هم دربارهاش نظری داريد خوب است بنويسيد.
تمام حقوق متن اين اثر به امير حسين کردوانی و حقوق تدوين آن به همايون خيری تعلق دارد
استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است
13.2.09
جمعه برای زندگي
جمعه آمد و اينجانب هم حاضر برای "جمعه برای زندگی" که بزنيم و برقصيم.
يک فيلمی دارم میسازم برای نوروز که امسال توی وبلاگ میبينيدش. میبريد از خنده. کلی هم بازيگر محلی دارد. با خيلیها آشنا میشويد. قرارمان اين است که يک مراسم نوروزی اساسی توی همين وبلاگ برگزار کنيم که ببينيد از يک وبلاگ چه کارهايی که برنمیآيد. ساز و آواز و فيلم و موسيقی.
اگر اهل نوشتن هستيد برای نوروز حالا وقت نوشتن هست. فقط نوروزانه بنويسيد. خاطرات خوشتان را هم بنويسيد. بنويسيد ها.
امروز زودتر از هميشه "جمعه برای زندگی" را گذاشتم روی وبلاگ که اگر نزديک خوابيدنتان است اصولأ نتوانيد بخوابيد و اگر اين طرفها هستيد و صبحتان است و سر کاريد، تعطيل کنيد برويد توی خيابان و دنيا را ببينيد.
صدای بلندگوی کامپيوترتان را زياد کنيد ... و بشنويد و ببينيد و لذت ببريد.
و اما باقی مطالب امروز. در ضمن محسن و حورا خيلی غيبتشان زياد شده. برای غيببت غير موجه نمره کم میکنيم.
ليلا (ملبورن): این جمعیت شتابان به کجا می رود؟
پرشين سعيد واقفی (استراليا): شير بيسکويت نمیخوای؟
شيدا: امبرتو توزی،
شهره (سوئد): روزی برای پر زدن،
ميم ميم (ايران): يادداشتهای پراکنده از روزگاری که گذشت، قسمت پنجم.
11.2.09
روزنامه نگاران ايراني، شماره چهارم، سفر
اين هم نسخهی کاغذی و قابل چاپ شمارهی چهارم "روزنامه نگاران ايرانی". موضوع اين شماره "سفر" بود که مطالبش رو هم میتوانيد اينجا بخوانيد. کار طراحی صفحه را هم رضا گنجی، آبچينوس، انجام داده.
10.2.09
به اصفهان رو که تا بنگری ...، نوشتهی خانم قلمچی
به قول آقای مهندس اغلب شهرهای ايران غذاهای سنتی و معروف خودشان را دارند و حتی خود اين غذاها يک نوع جاذبه توريستی برای شهر ايجاد میکنند. مسافران معمولاً بعد از اماکن تاريخی و ديدنی سراغ خوردنیهای محلی را ميگيرند (آقای مهندس فرمودند در واقع اگر از اول به دنبال آن نباشند).
به هر حال، شهرهای شمال باقلا قاتق و ميرزا قاسمی، شيراز شکر پلو، آش انار و قورمه به، خوزستان ماهی صبور و قليه ماهی، و در اصفهان خورشت ماست و بريان. آقای مهندس الان میزنه زير گريه.
حالا بهبه ... يعنی بهبه که گفتم بريان بود نه به گريهی آقای مهندس. و اما اغلب کسانی که به نصف جهان سفر کردهاند همين که اين غذای خوشمزه و سنتی رو حتماً بچشند يعنی آن نصف ديگر جهان را هم چشيدهاند. به فرمودهی آقای مهندس، جهان اصولأ نصفش خوراکیست، نصفش ديدنی.
خدمتتان عارضم که خود اصفهانیها هم که غش و هلاک اين غذای خوشمزه هستند، و معمولاً به خاطره سختی درست کردن آن در منزل، آن را در رستورانها صرف میکنند ... منتها معرفی میکنم آقای مهندس هستن و غذاشون رو حتمأ بايد توی خونه بخورن.
اين مقدمه کوتاه برای اين بود که بگم چقدر دل ما چند تا اصفهانی تو غربت برای بريان تنگ شده بود و وقتی که گفتيم معلوم شد دوستان ديگر هم حس ما را نسبت به اين غذا دارند فلذا همه در يک چشم به هم زدن اصفهانی شدند. لذا دست به کار شده و تصميم گرفتيم اين غذای خوشمزه را در استراليا نوش جان کنيم. اما از آنجاي که خانه شماره 12 تمامی امکانات و لوازم مورد نياز رو نداشت، و خانهی قبلی هم هنوز بوی کله پاچه میداد لذا در منزل عسل و حسن، کنار استخر و منظره زيبا، مراسم بريان خوری را بر پا کرديم.
اسامی بازيگران به ترتيب نقش:
آشپزها: همسر بنده (کله پز معروف) و برادر همسر (جناب آقای مخمل). همين دو نفر آقايان تدارکات لازم جهت پخت اين غذای سنتی نسبتاً پر زحمت را فراهم کردند.
اجازه بدهيد در ابتدا برای توجيه کلمهی پر زحمت، مراحل تهيه اين غذا را شرح بدهم.
اين غذا شامل گردن و دندههای گوسفند است. ابتدا اين اجزاء بايد به صورت کامل پخته شوند. بعد استخوانها با نهايت دقت جدا شده و گوشت لخم، چرخ شده و روی ظرف های مخصوص گرد و کوچک با دستههای بلند، گذاشته و با دارچين فراوان کمی سرخ و در نهايت در داخل نان تنوری سرو شوند.
ملاحظه میفرماييد که کار اساسی میبرد تا اين غذا برسد به دهان مبارک ما و شما. از همه مهمتر اين که برای درست کردن اين غذا، بايد ابزاری در اختيار داشت که تو شهر های ايران هم به راحتی پيدا نمیشوند، چه برسه به بلاد کفر.
و اما ظرفهای مخصوص! مراحل خريد و سر هم کردن اين ظرفها هم داستانی است پر آب چشم!
آقای مهندس در ابتکاری خلاقانه ورق فلزی گالوانيزهای را در ابعادی نسبتاً برابر ظرف اصلی مورد نظر، پيدا کرده و به جای دسته به آن ميلهی آهنی پيچ داری، پرچ فرمودند.
و اما ماشين گوشت چرخ کنی! اين هم يکی از معضلات عمده در عمليات بريان پزی بود. که ايضأ در بلاد کفر ماشين گوشت چرخ کنی از کجا پيدا کنيم. هيچ يک از دوستان نه تنها از اين دستگاه استفاده نمیکردند، بلکه به طور مادرزادی هم سراغش را هم نداشتند که از کجا و با چقدر میتوان تهييهاش کرد.
تا اينکه آقای مخمل از يک فروشگاه شکاری، دستگاه دستی مورد نظر را پيدا کرد ... معرفی میکنم مخمل ... مخمله ديگه. اينکه چه جوری به مغزش رسيد که اين دستگاه میتواند در اين فروشگاه کشف شود را نمیدانم، فقط میدانم دستگاه تهيه شد. عرض کردم که مخمله ديگه...!
نان هم، با پيشنهاد يکی از برادرن آشپزباشی، توسط يکی از ميهمانان عزيز غير اصفهانی، يعنی نيمه اصفهانی، از رستوران هندی که نان تازه و تنوری خوشمزهای دارد، خريداری شده و به تکميل اجزای اصلی غذا کمک کرد.
بريان يکی دو جز غير لازم اما کافی ديگر هم داشت. اگر گفتيد چی؟ حدس بزنيد؟
.
.
.
دوغ و سبزی خوردن!
چون کمی دير به ياد سبزی خوردن افتاديم، آن را تهيه نکرديم اما جایتان خالی که بزرگترين عضو اصفهانی گروه، يک دوغی واسمون درست کرد که بيا و ببين! ديگه اينجورياس ...
مقدمات آماده شدند.
آشپزهای جوان که وسواس زيادی داشتند، دندهها و گردنها را از قصابی حلال خريداری کرده و با ادويه و پياز و آب فراوان، در ظرف چدنی عسل جان به مدت 2 ساعت پختند. ضمنأ انگشت پای حسن هم باد کرده بود جهت اطلاع.
بعد از پختن، استخوانهای گوشت تقريباً به سختی، يعنی با بدبختی، جدا شده و آمادهی مرحله بعدی يعنی چرخ کردن، شدند.
همانطوری که قبلاً گفتم چون آشپزها وسواسی بودند و میخواستند دقيقأ گوشتها به شکل به اصطلاح رستورانی در بيايند، گوشت يک بار چرخ شده به کارشان نمیآمد و از آنجايی که دستگاه دستی بود و هوا بسيار گرم، 2 بار چرخ شدن گوشتها به سختی، همان با با بدبختی قبلی، انجام شد، ولی شد. خوبی هوای گرم همينه که صاف میزنه به يک جای آدم که کارهای محيرالعقول انجام بده ...
و فرمان حمله داده شد که افتد و دانی.
يکی 2 دقيقهی اول سکوت حکمفرما بود، چون چهار پنج نفری از دوستان تا به حال تجربه مفرح خوردن بريان را نداشتند. اما بعد که طعم غذا برایشان جا افتاد تازه شروع کردن به بلعيدن سهم خودشان و سهم اين و آن.
چند ثانيهای از تمام شدن غذا نگذشته بود که متوجه شدم پلک های دوستان به سختی باز نگاه داشته شده و خواب بر آنها غلبه کرده. آقای مهندس میفرمايند خواب بعد از خوردن بريان اصفهان جزو واجبات است. عسل جان که رسمأً از جمع خداحافظی کرد و خواب جانانهای رفت و به دنبال او يکی دو تن ديگر، از جمله مخمل و اصفهانی بزرگه هم غيلولهای رفتند.
اما ساير مهمانان ورزشکار به استخر پريده و شروع به چلپ و چلوپ برای هضم هر چه سريعتر غذا کردند.
اما خوردنی های آن روز پر هياهو فقط بريان سنگين و خوشمزه نبود. اينجانب به دليل اين که فکر کردم نکنه قحطی بياد و همهمون با هم تلف بشيم از عمه خانم گروه درخواست حلوا کردم که يکی دو ساعتی دستش را بند کرد ولی الحق که بسيار دلچسب بود. ضمنأ اصفهانی کوچيکه هم عينکش شکست.
الان ساعت 10 شب همان روز است. حدوداً 3 ساعت از آخرين قاشق فالوده میگذرد. من معدهام را دادهام رفته تا فردا پس فردا برای خودش چرخ بزند، سنگين هم که هست خيلی راه دوری نمیرود. اما غير از معده باقی حالم خيلی خوب است. . آقای مهندس هم که البته معده اضافی دارند.
يادم رفت بگم که ما از شدت اشتياق خوشبختانه فراموش کرديم که آبگوشت را با نون تيليت شده بخوريم، که اگر آن را هم خورده بوديم که ديگه واويلا! همين فراموشی همهمان را نجات داد.
در آخر به همه دوستان عزيز و نزديک که در اين ضيافت همراه ما نبودند عرض کنم که:
چون بار اولی بود که بريان در ظرفهای مخصوص و محدود درست میکرديم، و از نتيجه آن اطلاع نداشتيم، از انتشار خبر آن به صورت کلی خود داری کرديم، اما گوش شيطان کر دفعات بعدی در خدمت دوستان خواهيم بود. خواهشمند است قبل از ورود معدهی خود را چند روزی به آب خالی ببنديد که جا داشته باشد. از ما به شما نصيحت ... و در انتها معرفی میکنم ... آقای آشپز با ظرف دست ساز بريان
رسانهها، آدمها
يک چيزی بنويسم شايد به دردتان بخورد.
خوب که نگاه میکنيد به دنيای رسانهها متوجه میشويد خيلی وقت است که در رسانههای معتبر مفهوم آدم رسانهای عام از بين رفته. خوب طبيعی هم هست که با اين همه درس و دانشگاهی که برای علاقمندان کارهای رسانهای هست هر کسی میتواند يک گرايش خاصی از کارهای اجتماعی را به عنوان تخصص رسانهای خودش دنبال کند. منتها يک موضوعی در رسانهها، حتی همان معتبرهايش هم، هنوز محل دعواست. اين موضوع عبارت است از اين که آيا بايد به واسطهی آدمهای خاص در رسانه، خود رسانه را کشاند به جامعه که حرکتهای اجتماعی ايجاد کند يا آن آدمی که به هر حال يک فعاليت اجتماعی دارد بايد بين فعاليت خودش و کار رسانهایاش تفاوت قائل بشود؟
محل دعوا همینجاست و طبيعیست که آدمی که کار رسانهای میکند اگر موضوع را برای خودش حل نکند نه توی رسانه احساس راحتی میکند و نه در فعاليت اجتماعیاش.
يک نمونهاش را برایتان میگويم که خودم درگيرش بودهام و هنوز که هنوز است از بابتش متأسفم. خيلی زياد هم متأسفم چون نتيجهاش وارونه شد. اگر خواستيد از همين جايی که نشانیاش را مینويسم بپرسيد بهتان میگويند که چقدر حرفم صحت دارد.
خبر داريد که هر سال يک مراسمی در صدا و سيما برگزار میشود به نام "چهرههای ماندگار". رگ و ريشهی اين داستان در راديو پا گرفت که اصولأ به لحاظ فرهنگی هميشه يک سر و گردن از تلویزيون بالاتر است. اصل داستان هم در گروه دانش رخ داد. من با رئيسم که الان يکی از آدمهای مهم رسانهای ايران است حرفم شد و طرح يک جشنوارهی علمی کوچک را بردم دادم به گروه جوان راديو. از بس که با آدمهای علمی سر و کار داشتم میدانستم که میشود با حمايت آنها چنين کارهایی انجام داد. اين را هم میدانستم که در راديو خيلی ذوق میکنند برای اين طرح ولی چون سر و ته داستان را نمیدانند به خودم میگويند بيا و انجامش بده که همين هم شد و با يک گروهی که قبلأ باشگاه دانش پژوهان را راه انداخته بوديم جشنواره را در دانشگاه شريف برگزار کرديم. مدير آن موقع گروه جوان راديو هم از آدمهای بسيار خوب رسانهای ايران بود، که هنوز هم هست و من خيلی به دوستی با ایشان افتخار میکنم.
رئيس خودم در گروه دانش، بعد از مدتی از در آشتی درآمد که بيا و از همان نفوذی که پيدا کردهای استفاده کنيم و يک کار ديگری انجام بدهيم برای گروه دانش. من هم اشتباه کردم و يک طرح ديگری دادم که بياييد چنين جشنوارهای را در مقياسهای بزرگتر و برای آدمهای معتبر علمی برگزار کنيم. ما همگیمان در گروه دانش راديو با اهل دانشگاه سر و کار داشتيم، يا شاگردانشان بوديم يا از طريق راديو و برنامههای علمی میشناختيمشان. اهل علوم هم بر خلاف ساير دانشگاهیها مورد تأييد بودند، نمونهاش دکتر حسابی که با وجود اين که در دورهی پيش از انقلاب سناتور بود اما بعد از انقلاب هم زندگیاش را میکرد و هم احترامش بيشتر هم شده بود.
خوب اين طرح مصادف شد با آمدن خيلی از ماها به تلویزيون و امکانات مادی بيشتر و رئيس سابق هم آدم مهمتری شد و طرح را در مقياس بزرگتر مطرح کرد که تصويب شد.
خوب اشکال کار در اين بود که هيچ کجای دنيا راديو و تلويزيونش به آدمهای علمی به خاطر کارهای علمی و تحقيقاتیشان جايزه نمیدهد. اگر جايزهای در کار باشد مربوط است به کارهای هنری، نه علمی و دانشگاهی. منتها آن موقع من یکی حواسم به اين قسمتش نبود و از فرط اين که علاقمند بودم که رسانه را بکشانم به جامعه نتيجهاش اين شد که با امکانات مالی و قدرت رسانه توانستم جشنوارهی علمی برگزار کنم. کاری که بايد فرهنگستانها انجامش میدادند و نهایتش اين بود که گزارشگران راديو و تلويزيون میرفتند و واقعه را گزارش میکردند. ما کارمان برعکس بود. يعنی با همان قدرت بوق و تصویر وارد کار تخصصیای شديم که اصولأ کار دستگاههای ديگری بود که برای انتخاب آدمها معيارهای دقيق علمی داشتند.
خيلی آدمهای معتبر دانشگاهی آمدند و از این جشنوارهی "چهرههای ماندگار" جايزه گرفتند و هنوز هم میگيرند و جيکشان هم درنمیآيد. معلوم هم هست که تا وقتی درهای کشور به روی واقعيات جهان باز نشود در همان شرايط میشود هر حرف بی حساب و کتابی زد. با وجود اين که مثلأ جشنوارهی خوارزمی هم هست که هر چه هست علمیتر است، منتها صد تا جشنوارهی خوارزمی هم که جمع بشوند سر و صدایشان به اندازهی يک مراسم چهرههای ماندگار نمیشود.
خوب اين خط را بگيريد و برويد تا باقی موضوعات اجتماعی آنوقت متوجه میشويد که آدمهايی که کار رسانه بلدند اگر اهل فعاليت اجتماعی باشند اصولأ برای کارهای اجتماعی آخرين جايی که میروند سراغ رسانهست. جالبترش هم اين است که فعالان اجتماعی از بين رسانهها میروند سراغ فيلمسازی که وقت کافی بهشان میدهد که نظرشان را خوب پرداخت کنند و به مخاطب ارائه بدهند. خيلی از فيلمسازهای صاحب سبک خودمان در ايران هم که نظر اجتماعی دارند از دم و دستگاه راديو و تلويزيون آمدهاند بيرون و مستقل شدهاند.
خوب در بين اهل رسانه در ايران هم اين گرايش به وجود آمده و خيلی از رسانهایهای سابق حالا صاحب تخصص مشخصی در يک حوزه شدهاند. همين الان زيادند کسانی که آنقدری صاحب صلاحيت هستند که تبديل شدهاند به کنشگر اجتماعی و میتوانند برای مشکلات جامعه نسخه بپيچند يا مشاوره بدهند. طبيعی هم هست که چنين افرادی را نمیشود فرستاد که از کسانی مصاحبه بگيرند که سوادشان از خود مصاحبه کننده کمتر است. منتها يک طرف ديگرش هم غم نان است که حرف درستیست.
منتها درست است که غم نان هميشه هست ولی اگر آدمهای صاحب صلاحيت در رسانه خودشان اين تفکيک را در کار رسانهای و کنشگری اجتماعیشان بوجود نياورند آنوقث قدرت نوآوری و اثرگذاریشان را در هر دو طرف از دست میدهند. يعنی يک جاهايی مجبورند جامعه را به نفع رسانه و يا بلعکس کارسازی کنند. البته در شرايط فعلی رسانهها در ايران اجتناب ناپذير است که گاهی به دليل همان غم نان کفهی ترازو به نفع رسانه بچربد. خيلی هم به اين حرفهايی که از روی شکم سيری میزنند که روزنامه نگار بايد فلان باشد و بهمان توجه نکنيد. توی ايران همه چيز دولتیست حتی شرکتهای خصوصی. رسانهها هم که جای خود دارند. ولی اگر کسی امکانش را دارد که در ايران برود و کار اجتماعی انجام بدهد و نگران دخل و خرجش هم نباشد طبيعیست که کار اجتماعی عاقبت بهتری دارد چون استانداردهايش مثل کارهای رسانهای ايران من درآوردی نيست.
به اندازهی عقل خودم آب پاکی را روی دستتان میريزم که رسانهها گزارشگران وقايع در جامعه هستند نه توليد کنندگان وقايع اجتماعی. مرز بين گزارشگری و توليد اجتماعی خيلی نامحسوس است و همين است که ناغافل میبينيد يک کنشگر اجتماعی دارد زندگی خودش را میگذارد در رسانه و محصولش به جای اين که مثلأ کتاب و تحقيق باشد که ماندگار بمانند، شده است برنامهی راديويی يا تلويزيونی يا خبرنويسی در نشريات که از اين طرف میسازيد و مینويسيد و از آن طرف از فرط توليد انبوه فراموش میشوند.
9.2.09
روزنامه نگاران ايرانی، شماره 4، ... سفر
همايون خيری (استراليا) عکس: ساغر امير عظيمی عکس: ساغر امير عظيمی
سفر، تکهای از خانه
من البته آماری دربارهی تعداد سفرنامههای ايرانیها که حالا پايههای ادبيات فارسی را تشکيل میدهند ندارم ولی به نظرم میرسد هر چقدر که جامعهی ايرانی متجددتر شده تعداد سفرنامه نويسانش کمتر شدهاند. شايد هم آنقدری مسافر قلم به دست داشتهايم و نوشتهاند ولی دوستان و شعبات محرمعلیخان برنتافتهاند که نگاه نو و کنجکاوانهی مسافران ايرانی به جهان ماوراء سنتها به جامعهی سنتی ايران نفوذ پيدا کند. به همين دليل هم اين سفرنامه نويسان غربی بودهاند که جای خالی جهانشناسی ما ايرانیها را پر کردهاند و هم شرق ما و هم غرب خودشان را به ما شناساندهاند. باز هم آماری ندارم اما دست کم به اطراف خودم که نگاه میکنم میبينم تعداد آنهايی از ما که سبک سفر میکنند هنوز هم کم است. پيش خودم هميشه فرض کردهام که سفر چنان برایمان ناامن و نامکشوف است که بخشی از زندگیمان را هم با خودمان میبريم که غربت و غريبی را کمتر حس کنيم. جمدانمان لباسهایمان نيست، تکهای از خانهمان است که هر بار به آن نگاه میکنم احساس امن خانه را پيدا میکنيم. و البته حالا داريم آرام آرام به دنيا اعتماد میکنيم و تا بشود و اگر بتوانيم، با کولهپشتی سفر میکنيم. و البته خودمان شدهايم محرمعلیخان. نهال محرمعلیخان درختی شده و به بار نشسته و ما در عين مسافر بودن و قلم به دستی، باز هم نمینويسيم. اين بار دور از چشم محرمعلیخان و شعباتش جمع "روزنامه نگاران ايرانی" دربارهی سفر برای مخاطبانشان نوشتهاند. يک نفس عميق بکشيد و محصول قلمشان را بخوانيد.
******************
آزاده عصاران
از سفر با هواپیما میترسم
بخشی از این ترس، به سفرهایم در ایران برمیگردد. سفر با هواپیماهای فوکر، توپولوف و حتی ایرباس که تکانها و نشستن و برخاستنشان برایم بدون وحشت نبود. اما در کنار این شرایط، برخورد مهمانداران معمولا گرفتار و در حال دویدن بود که وقتی از ترس از ارتفاع و پرواز میگفتم هیچوقت قانعام نمیکردند که این تکانها طبیعی است و تلاشی نمیکردند تا با توضیحی مختصر در مورد وضعیت و دلیل لرزشها، نگرانی و ترسام را کمتر کنند. این ترس از وقتی در ایران سفر نمیکنم کمتر شده. یکی از دلایلش این است که کمتر برای سفرم مسیر هوایی را انتخاب میکنم. در راهها و جادههای قاره اروپا همیشه قطار و اتوبوسهایی هستند که در کنار بلیت ارزان، حس امنیت و راحتی بیشتری برایم دارند. اما با هواپیما اگر سفر بروم، معمولا حجم زیادی از نگرانی و فکر و خیال پیش از شروع مسافرت، با اوج گرفتن هواپیما کم میشود؛ مهماندارها حتی در پروازهای ارزان همیشه آمادهاند کمک و راهنماییات کنند و قرص و آب به دست حتی با یک نگاه، کمی از تنشات بکاهند. لازم هم باشد خلبان از کابیناش آنقدر قصه میبافد که دقیقا متوجه چالههای هوایی چند دقیقه بعد و باد خشنی که از راستوچپ میوزد و بیخطر بودن رعدو برقی که به بال هواپیما میخورد، میشوی. همین همراهی خدمه پرواز شاید باعث شده با وجود ترس از هر تکان کوچکی در آسمان، باز هم وسوسه سفر بر دست و پای لرزانم از پرواز، پیروز شود. اگر تجربه همین برخورد را در سفرهای هوایی بین شهرهای ایران داشتم و با کسانی روبهرو میشدم که امکان سفر غیرزمینی را فقط با گفتن چند کلمه آرامبخش برایم راحتتر کنند، اعتمادم به هواپیماهای قدیمی خودمان بیشتر میشد و تعداد سفرهایم هم.
******************
اميد حبيبی نيا (سوئيس)
سفر درونی
برای من که 35 سال بدون گذرنامه و ممنوع الخروج بودن، حداقل درون این قاره کوچک بدون مرز حالا دائم در سفر هستم، سفر جغرافیایی همواره با سفر روانی درهم میآمیزد، انگار وسط زمین و هوا ناچارم به خودم حساب پس بدهم که از کجا آمدهام؟ به کجا میروم؟ کجای راه را اشتباه رفتم؟ راه دیگری بود؟ تا زمانی که سرانجام به زمین بازمیگردم این سفر درونی هم پایان میگیرد و اگر مقصد سفر خانهای باشد که خانواده کوچکم در آن به انتظارم نشستهاند دوان دوان به سمت قطار میدوم، تاهفته بعد بازگردم و با دلتنگی میان ابرهای کج خلق به دنبال پاسخ بگردم. چیزی همیشه بیجواب میماند، چیزی که سرنوشت نسل من را رقم زده ... تابلوها، ... راهنماها،... از دروازه میگذرم ... به زبان دیگری سخن میگویم و سوز سردی خودش را در بغلم جا میکند ...
******************
******************
فتانه کيان ارثی (اتريش)
خاک را به باد سپردهام
سفر زندگی ما بود. به همین سادهگی. سرمان را که چرخانیدم، سفر را به پایمان نوشتند. مهاجرت ناخواسته، سفر کاری، سفر تحصیلی، مهاجرت خواسته و هزار یک نام و نشان دیگر. فرق چندانی نداشتند. خانه شد جایی میان اصفهان، تهران، پاریس، کابل، کندوز، دبی، وین و شارجه. جایی با پنجرههایی رو به زایندهرود، سن، دانوب یا آمودریا. فرق چندانی نداشت. چند صباحیست پی پایبست خانه نمیگردم. خاک را به باد سپردهام. سفر به من آموخت که خانه در دلم باشد. آخر مسافر است و دلش.
******************
رودابه برومند (امريکا)
عکس دلمشعولی سفر
عکاس سفر من هستم و چه تنها سفر کنم، چه با یک گروه عکاس و فیلمبردار، آب خوش از گلوی کسی پایین نخواهد رفت مگر اینکه من و دوربینم برای ثبت لحظات آزاد باشیم ساعت گشت و گذارها به نور خورشید و طول سایهها ربط دارند، و گاهی از یک مکان باید چند بار دیدن کنیم چون یا عکسها خوب از آب درنیامدهاند یا چیزی جا مانده که در تصویر اثری از آثارش نیست. به گذشته و برنامههایم برای آینده که فکر میکنم، سفر زیاد میبینم، و یکی از خیال پردازیهای لذت بخشی که بلدم برنامه ریزی برای مسافرت است، چه قابل تحقق باشد و چه هیچگاه عملی نشود. از وقتی که یک دوربین برای خودم داشتم، انبار کردن خاطرات تصویری یکی از دلمشغولیهایم بوده، و به همین دلیل تعداد عکسهای خانوادگیمان سر به فلک میگذارد. برای یک عاشق سفر و کرم دوربین، دو دورهٔ تاریخی وجود دارد؛ پیش و پس از دوربین دیجیتال. دورهی پیش از این تحول مهم برای من و خانوادهام چمدانها و کارتنهای زیادی پر از عکس، فیلم نگاتیو، و آلبوم باقی گذاشته که زور کمتر کسی به تکان دادنشان میرسد. دورهٔ پس از دیجیتال اول آسان به نظر میرسید، با امکانات پایان نیافتنی. اما زود یاد گرفتم که ناپدید شدن خاطرات به مویی بند است، و باید در چند جای مختلف نگاهداری شوند.حالا که از خانه دورم و مهاجر شدهام سفر بخش جدایی ناپذیر زندگیام شده، و یاد گرفتهام سبک تر زندگی و سفر کنم، چون هنوز معلوم نیست چه شهر و دیاری اقامتگاهی طولانی باشد. اولین تکهٔ باری که برای سفر میبندم به غیر از خنزر پنزرهای شخصی ، ساک دوربین و کارتهای مختلف ذخیرهی عکس هستند، و سوغاتی که میآورم به جز خرت و پرتهای معمول، عکس و خاطرات تصویری مسافرت. خوبیاش این است که اگر عکاس حرفهای نشدم، در رویا بافی و مسافرت مهارت پیدا کردهام.
******************
پارسا صائبی (کانادا)
گذشتهها چاشنی سفر
زندگی را بدون سفر سخت بشود تصور کرد. سفر مانند دوستی و مهرورزی شیرین است. سعدی اهل سفر بوده و حکمت و سخنوری را از سفرها و از گپ زدنهای دور آتش در کاروانسراها بدست آورده است. اینکه میگویند حافظ سفر نمیکرده زیاده از حد غیر قابل باور است، خصوصاً که همه این روشن ضمیری و رندی حافظانه همینطوری با خانهنشینی به گمانم بدست نیامده باشد. بعضی آدمها همیشه در سفر هستند، مثلاً سی سال است آمدهاند بیرون و اندازه ده تریلی هم که بار داشته باشند باز خودشان را مسافر میدانند و مقیمی موقت میشمارند، پا بدهد هر چند وقت یکبار هم چمدان میبندند. اما شخصاً سفر را خیلی دوست دارم حتی در این ایام که مسافرتهای هوایی دردسرهای زیادی دارند، باز وسوسه سفر دست از سر آدم برنمیدارد. سفر جداً دیدگاه و بصیرت آدمی را عوض میکند. بهترین و خالصترین دوستیها در سفر شکل میگیرند. دائم السفر بودن هم البته افراط است و آدم باید زمانی برگردد به خانه خودش تا از آن ره توشهها حظی ببرد و یادی کند. شاید حس دوری و یادآوری گذشتهها چاشنی سفر باید باشد. راستی خانه شما کجاست؟
******************
لوا زند (امريکا)
دوربين لذت سفر
عصر دیجیتال لذت سفر را هم از ما ربود. کارمان شده که دنیا را از دریچه لنز دوربینهایمان ببینیم. بهترین منظره را پیدا کنیم که هرطور شده کله خودمان را در گوشهای کنارش بگذاریم و کلیک! حالا ما ثبت شدیم. سفر ثبت شد. من در کنار ایفل عکس دارم، با منارههای ایاصوفیا، با ساختمان سازمان ملل، با برجی در شانگهای، با صخرههای کنار اقیانوس آرام. اما هرچه به عکسها نگاه میکنم، چیزی از فضای آن مکان به یادم نمی آید. نگاه نکردم. دوربینم نگاه کرد. لذت نگاه را فدای ثبت لحظه در پیکسلها کردم. تنفس نکردم هوای شهرها را. خواستم بیایم و به همه بگویم که ببینید. من اینجا بودم. عکس در سفر، عکس با منظره یعنی سفر برای بقیه، برای فیس بوک، برای اورکات. یعنی بازهم در لحظه زندگی نکردن، آینده نگری در جایی که باید خود لحظه را زندگی کرد. سفر عین زندگیست. عصر پسامدرن ما، همه چیز را سطحی کرده است. دوربینهای دیجیتال با وضوح تصویر بالا و کیفیت رنگهای بینظیرشان سفرهایمان را خالی از لذت کردهاند. همه دنیایی که دیدیم را به قطع مانیتور دوربین تبدیل میکنند. چه بر سر لذت نگاه تازه در سفر آمد؟
******************
نسيم راستين (دوبی)
سفر پشت کانتر
سفر از نگاهی دیگر. ساعت هشت صبح است. در آژانس هواپیمایی باز میشود. کارمندان یکی یکی پشت میزهایشان مینشینند. تلفنها از همان اول صبح شروع میکنند به زنگ زدن. کامپیوترها را روشن میکنند و اسم و کد خود را وارد میکنند. تلفن ها هنوز زنگ میزند. مسافرانی که آشنای کارمندان هستند و تلفنی رزرو میگیرند. کسانیکه میخواهند قیمت مسیری را بپرسند و یا از ساعت پروازی فلان مسیر خبر داشته باشند. ساعت 9 است. اولین مسافر وارد میشود. نا آشناست. مسن است. به سمت کانتر خارجی پرواز خارجی میاید. به نظر میآید که قصد رفتن به آمریکا یا کانادا را داشته باشد برای دیدن بچه هایش. گرین کارتش را می گذارد روی کانتر. عید میخواهد برود پیش دخترش. خوش به حالش. مسافر دوم پرواز دبی میخواهد. یک روزه. مسافر قدیمی است. کارش خرید و فروش طلاست. نفر بعدی کارمند شرکت نفت است با یک لیست بیست نفره از ملوانان شرکت نفت. طبق معمول با ک. ال. ام و به یک شهرعجیب و غریب ساحلی که کشتی آنجا پهلو گرفته است. برای اینان کلمه مسافر کلمه غریبی است . اینان سفر زندگیشان است و کشتی خانهشان. کارمندان بین این آمد و رفتها لیست کسانی را چک میکنند که باید امروز بیایند و بلیط بخرند و آنهایی که باید ریکانفرم شوند و آنهایی که در لیست انتظارند... ساعت پنج است. کمکم کامپیوترها خاموش میشود. و کارمندان کیفهایشان را برمیدارند تا به خانه بروند. خیلی از اینانی که بلیط جای جای دنیا را میفروشند، پایشان را از شهرشان بیرون نگذاشتهاند. پاسپورتشان رنگ مهر ورود و خروج ندیده. اما خوشند به لبخند مسافری که بلیط ارزان برایش پیدا کردهاند و جایش اوکی است. برای کارمندان آژانسهای هواپیمایی "سفر" پشت کانتر صورت میگیرد و جایی برای چمدان و پاسپورت و ویزا نیست.
******************
مجيد آل ابراهيم (سوئد)
سفر برای عزيز شدن
دور باید شد. سفر را دوست دارم، چون کنجکاو و حساس و فضولم. کنجکاوم که بفهمم بعد از سفرهای بسیار و پختگی، مزهام چگونه خواهد بود. در هر سفری خودم را امتحان میکنم که مبادا از فرط پختگی به وادی سوختگی سقوط کنم و لذت سفر را برای همیشه از دست بدهم، ولی گویا از قرار معلوم کمی دیرپز هستم و گوشت چغری دارم که بعد از این همه سفر کوتاه و بلند هنوز خام هستم و محتاج سفر. از روشهای عزیز شدن یکی مردن است و دومی دور شدن. من هم که روحی حساس دارم و عاشق عزیز شدن طبیعی است که چون برنامه ای برای مردن ندارم سفر را برای عزیز شدن انتخاب کنم. گرچه سفر در این مورد هم تا به حال کمکی به من نکرده است. نمی دانم، شاید آنقدر گوشت تلخ و نچسبم که مسافتهای زمینی برای عزیز کردنم کافی نیست. شنیدهام دوست را در سفر باید شناخت و این برای آدم فضولی همچون من اوج انگیزه است. فقط باید کمی روشهای تحقیقم را عوض کنم چون در سفر یا با اوهستم که لذت همراهیاش اجازه مطالعه نمیدهد یا از او دورم که سنجش از راه دور چندان دقیق نیست. بجز این سه، دلیل محکمتر دیگری هم دارم و آن هم دوری است که ذات سفر است. گاهی فقط میخواهم دور شوم.
******************
******************
مينا ملکيان (آلمان)
سفر با کودک
در ایران کودک خردسال که داشته باشی محکوم به مسافرت نرفتنی، به خصوص اگر وسیله نقلیه شخصی نداشته باشی. این را در سفر اخیرم به ایران که دختر پنج ماههام را همراه داشتم فهمیدم. برای منی که دقیقأ در سومین روز تولد دخترم شال و کلاه کرده بودم و برای گرفتن گذرنامهاش تک و تنها و بچه به بغل از خانه بیرون زده بودم و بعد وقتی فقط دوازده روزش بود از امریکا به آلمان برگشته بودم این سؤال خانمهای فامیل که بچه کوچک داشتند و میپرسیدند سخت نیست میخواهی با بچه پنج ماهه تنها بیایی، عجیب بود اما پایم که به فرودگاه تهران رسید فهمیدم که طفلکیها حق داشتند نگران باشند. از هر که در فرودگاه نشان از جایی برای تر و خشک کردن بچه میپرسیدم نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد که یعنی تو هنوز نمیدانی کجا آمدهای؟ واقعیت این است که خانوادههای ایرانی که بچهدار میشوند باید برای مدتی قید مسافرت را بزنند. این جا در اروپا در معماری فضای شهری توجه ویژهای به کودکان میشود.در اکثر فروشگاههای بزرگ، در همهی فرودگاهها و در قطارها جا برای تر و خشک کردن و شیر دادن بچه هست. با کالسکه بچه همه جا میشود رفت، داخل قطار، اتوبوس و همهی ساختمان ها. در ایران نه وسایل نقلیه عمومی و نه فضای شهری هیچ کدام مسافرت با کودکان را تسهیل نمیکنند.
******************
امير اخلاقی
سفر بايد کرد
زندگی جادهای است جذاب، سفر بايد کرد ... سفر برای پرنده مهاجر، بقاست ... برای ماهی قزل آلا، ممات است ... برای عشایر، قوت است ... برای لاک پشت های آبی، زاد و ولد است ... برای جهانگرد، کشف است ... برای نسیم، طراوت است ... برای کوه، آرزوست ... برای رودخانه، رسیدن به مأوای دریاست ... برای ابر، برکت است ... برای عارف، به خود رسیدن است ... برای عاشق، دوری است ... برای من، الزام است ... و برای "نسیما"، مروارید غلطان اشک است ... زندگی جاده ای است جذاب، سفر باید کرد ...
******************
لادن کريمی (مالزی)
سفر برای هويت
دنیای بچگی آرزوهای بزرگی داشتم، سوار هواپیما شدن زیباترین رویای شبهام بود، سفر به شهرهای ناشناخته که تو کارتونا بود مثل "پارادایسی" که نل میخواست بره و مامانشو اونجا ببینه. بزرگ شدم با آرزوهایی که کوچیک شد پرواز طولانی با هواپیما این آرزوی کودکی منو از من گرفت، دنیای واقعی هم پارادایس رو. تو دنیای آدم بزرگا آرزوهای کوچیکی دارم که سوار مینی بوس شدن قشنگ ترینشه، سفر به شهرهای نام آشنایی که روزی بودن مثل "بم" که می خوام برم و هویت خودمو اونجا ببینم.
******************
******************
نيکی نيکروان (آلمان)
در سفر بود
سفر به من خیلی چیزها یاد داد.در سفر بود که دیدم در مقابل دنیای اطرافم چقدر کوچکم.در سفر بود که فهمیدم همه مردم چه در روستا، چه در شهر، چه مردم سایر کشورها، زبان و فرهنگشان را سرآمد، سایرین میدانند! در سفربود که با دیدن تعصب کورکورانه آدمهای مختلف از چهار سوی مختلف دنیا، متوجه تعصبات کوکورانه خودم شد .در سفر بود که سبک بار بودن را در عمل تجربه کردم. در سفر بود که "این نیز بگذردِ روزگار" را با تک تک سلولهایم حس کردم. در سفر بود که یاد گرفتم " بگذارم و بگذرم". در سفر وقت خرید سوغاتی بود، که متوجه شدم چقدر از علایق عزیزترینهایم بیخبرم. در سفر بود که دلتنگی را مزمزه کردم. سفر بود که الفبای دوری و وفاداری و صبوری را یادم داد. سفر بود که مثل رود جاری بودن را در من جاری کرد. اصلا همین سفر بود که برایم کلمه سیاه و سفید وطن را رنگی کرد و بو و طعم و مزه داد، طوری که یادش قلبم را درد بیاورد. بهترین شعرها، داستانها، ترانهها و فیلمهایی که خوانده، شنیده یا دیدهام یکی از نقاط قوتشان در جذب مخاطب حول وحوش سفر بوده است. به همین دلیل و بسیار دلایل دیگر است که فکر میکنم اگر روزی میسر شود بشر به همان سادگی که از یک شهر به شهر دیگری میرود، به سایر کرات، به سایر کهکشانها، و منظومههای دیگر برود در آن صورت دیدگاهش درباره زندگی، جامعه، انسان، سیاست، مذهب و ... چه خواهد شد؟ حتمأ در آن صورت به جای آن که جهانی فکر کند، کهکشانی فکر میکند و شاید در آن روز اوضاع جهان با داشتن افق دیدی گستردهتر بهتر از آنی باشد که هست و کلام آخر این که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.
******************
پرنيان محرمی (ايران)
سفر با مادر شعبدهباز من
مادر شعبده باز من علاقه خاصی به سفر داشت. ولی از آن موقعی که یکی از دوستان مهمانیهای دورهاش، در ماجرایی که بعدها به داستان سیندرلا معروف شد، گاف داد و ساعت 12 نیمه شب کالسکه جادو شدهاش برای سیندرلا به کدو تبدیل شد و خانوادهای را دربه در کرد دیگر جرات ندارد مثل گذشتهها تخته پارههای توی حیاط را به بنز تبدیل کند یا الاغمان را به هواپیما یا قطار. خوب حق هم دارد. فرض بفرمایید در آسمانها مشغول چشمچرانی هستید یا برای خودتان چرت میزنید، ناگهان هواپیما ساعت 12 ظهر روی اقیانوس آرام به یک کره الاغ تبدیل شود. شما وسط اقیانوس آرام با یک کره الاغ و 12 تا بچه قد و نیم قد چه خاکی روی سرتان میریزید؟ این را هم اضافه کنم که داستان سیندرلا به آن رمانتیکی که نشان دادند نبود. سیندرلای بیچاره هیچوقت به شاهزادهاش نرسید و برای همیشه پیشخدمت گراتزلیا و خواهرش ماند. حالا از این موضوعات بگذریم. همان موقع که این اتفاقات نیافتاده بود و ما کلی سفر به اقصی نقاط جهان میکردیم حظ میبردیم. بعد از آن هم مینشستیم دور آتش و مادر کتاب جادوییاش را باز میکرد و هر نقطه که میآمد برایمان از داستانها و افسانههای آنجا میگفت و تصویرهایی برایمان میکشید که انگار همین الان وسط کویرهای آفریقا یا وسط جنگلهای آمازون نشستهایم یا در بورانهای قطب شمال گیر افتادهایم. بعد مادرم میگفت: وصف العیش، نصف العیش و ما با حسرت به تعریفهایش گوش میکردیم. بزرگتر که شدیم دیگر نصف العیش راضیمان نمیکرد و تا گرمای سوزان و سرمای بوران را با پوست و استخوان حس نمیکردیم آرام نمیگرفتیم. مادر هم کتابش را میبست و با غیض میگفت بفرمایید! هر کجا میخواهید تشریف ببرید. از آنجا که دانشجو جماعت آه در بساط ندارد چه برسد به پول، کولهمان را میانداختیم روی دوشمان یک گشتی توی اینترنت میزدیم و مثلا فلان کوه اطراف تهران را از لحاظ موقعیتی و آب و هوایی بررسی میکردیم و میزدیم به دل کوه یا جنگل یا درهای چیزی پیدا میکردیم دور هم میزدیم و میخواندیم و میرقصیدیم و اگر کسی ته صدایی داشت چهچهای میزد. سفرهای دوران دانشجویی حرف نداشت.
******************
صفورا اولنج (امارات متحده عربی)
سفر، بهترین تفریح دنیا
اولین چیزی که با شنیدن کلمه سفر به ذهن من خطور می کند، تجربه و پختگی است. تجربه سفر به خودی خود لذت بخش است، حال اگر شیرینی کشف و تفرج چاشنی این تجربه شود آنرا به بهترین تفریح دنیا تبدیل میکند. همیشه در سفر، انسان مسائل جدید میآموزد، با افراد جدید آشنا میشود و فرهنگ های نو را میبینید، چشیدن طعم های گوناگون و دیدن صحنه های بدیع باعث میشود تا افق دید افراد بالا رود. وقتی انسان از پوستهای که به دور خود کشیده خارج شود، میبیند که دنیاهای متفاوتی هم وجود دارند، افرادی هم هستند که مانند او فکر نمیکنند، مانند او لباس نمیپوشند و مانند او رفتار نمیکنند. نوگرایی در ضمیر ناخودآگاه بشر وجود دارد و این حس او را به کشف ناشناخته ها ترغیب کرده است. چه بسا سفرهایی که به تحول و بازشناسی انسان ها منجر شده است، این است یکی از راه های خودشناسی، وقتی در سختی راهها مجبور باشی خودت را محک بزنی، زمانی که به دنبال خواستههایت دست و پا میزنی، حتی زمانی که به انتظار هواپیما در فرودگاه به دنبال سرگرمی هستی میتوانی آستانه تحمل خویش را بسنجی. این ها همه آن چیزی است که سفر به تو میدهد.
******************
رضا گنجی (ايران)
سفرهای مجازی در خدمت سفرهای حقيقی
پيشرفت تكنولوژي همواره به بالاتر رفتن كيفيت سفرها كمك كرده است. اگر روزگاري نه چندان دور آدمها مجبور بودند براي بازديد از شهري، به قصد زيارت يا تجارت، شهر و كاشانه خود را براي هميشه به فراموشي بسپارند و فرسنگها راه سخت و بي بازگشت را ماهها و سالها پياده طي كنند، اكنون با استفاده از هواپيماها در زماني كوتاه هزاران كيلومتر راه را ميپيمايند و چنان شده كه گاهي رفتن به كشورهاي ديگر مثل سر كار رفتنهاي روزانه، معمولي و طبيعي است. اما خدمت تكنولوژي به سفر صرفاً با اختراع كشتي و قطار و هواپيما متوقف نشده است. اين روزها با سرعت گرفتن روند تكنولوژيهاي ارتباطي، با پديدهاي به نام سفرهاي مجازي روبرو هستيم.در حقيقت اگر يكي از دلايل سفر كردن را لذت كشف و آگاهي بدانيم، حالا ديگر با گسترش ابزار ارتباطي و رسانههايي همچون شبكه اينترنت و وبلاگهاي شخصي كه از گوشه و كنار دنيا به روز ميشوند، بخش بزرگي از اين نياز انسان پاسخ داده شده و او را از سفرهاي فيزيكي بي نياز ميكند. ديگر حتي قبل از سفرهاي حقيقي هم به سفرهاي مجازي و جستجوهاي اينترنتي نياز است تا با آگاهي بيشتري كه بدست ميآيد، كيفيت سفرهاي حقيقيمان را بالا ببريم.





















