31.1.09

خاطرات نشنيده ... قسمت اول

آنقدری که موضوع جنگ تبديل شده است به موضوع عقيدتی گاهی آدم می‌ترسد بگويد آن گوشه و کنارهای جنگ موضوعات خنده‌دار هم پيش می‌آمده و کافی بوده که يک ناظر بيطرف همان لحظه‌ها را گزارش می‌کرده تا آن بخش طنز جنگ هم به تصوير کشيده بشود.

اولين قسمت خاطرات دکتر کردوانی را که تدوين می‌کردم متوجه شدم نگاه ايشان در يک قسمت‌هايی از خاطرات‌شان همين است که در حاشيه‌ی جنگ به قسمت‌های کمتر ديده شده‌اش هم نگاه کنند. فکر کنيد روزهای اول جنگ با همه‌ی خانمان به باد دادن‌هايش اما لحظات خنده‌دار هم داشته.

حالا که آن قسمت اول را می‌شنويد خودتان متوجه نگاه نويسنده به وقايع اطراف و رفتار آدم‌ها می‌شويد که چقدر در حواشی جنگ به جنبه‌ی طنز آن پرداخته.

من اسم قسمت اول را برای خودم گذاشته‌ام "حالا چطور برسيم به منطقه‌ی جنگی".

دعوت‌تان می‌کنم برای شنيدن قسمت اول خاطرات نشنيده.









































تمام حقوق متن اين اثر به امير حسين کردوانی و حقوق تدوين آن به همايون خيری تعلق دارد


استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است









خاطرات نشنيده، مقدمه.



30.1.09

جمعه برای زندگی

حالا همه چيز به کنار، احوال شما چطوره؟

اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته.

چند وقت پیش يکی به موبايلم زنگ زد که شما فلانی هستيد؟ يک اسم اسپانيایی. گفتم نه اشتباه گرفتيد. دوباره چند دقيقه بعدش زنگ زد که شما فلانی هستيد؟ گفتم باور کن اسم من اين چيزی نيست که تو می‌گويی. شايد يکی از شماره‌ها را اشتباه می‌گيری. باز رضايت نداد و برای بار سوم هم زنگ زد. باز هم همان سؤال و جواب‌ها تکرار شد. فردايش دوباره زنگ زد. گفتم حالا من که آن آدمی که دنبالش می‌‌گردی نيستم ولی اگر کاری ازم برمی‌آيد حاضرم برايت انجام بدهم. گفت آها ديدی خودتی. داشتم می‌مردم از خنده.

حالا گاهی اينجوری می‌شود.

خوب چون سه تا مطلب خواندنی برای "جمعه برای زندگی" هست بنابراين آن قسمت مربوط به بزن و برقصش را می‌گذارم که يک کمی از زندگی لذت ببريد.

يک اثر مشترک ايرانی - اتريشی – ارمنی برای‌تان می‌گذارم روی وبلاگ که گروه نوازندگانش عبارتند از نوازندگان ارکستر فيلارمونيک وين، ارکستر سنفونيک ايروان (ارمنستان) و خوانندگانش هم يکی‌شان شاهکار بينش پژوه است و يک خانمی که اسمش را نمی‌دانم. بقيه‌اش را نمی‌نويسم که خودتان بشنويد. نوازنده‌ها را ببينيد که چقدر به هيجان آمده‌اند. حالا در ضمن دو ماه ديگه يک کار تلويزيونی می‌بينيد توی اين وبلاگ که خواننده و نوازنده‌هايش دست کمی از اين حضرات ندارند. محصول داخلی همين وبلاگ است. اساسأ بامزه‌س. خلاصه از حالا آماده باشيد برای دو ماه ديگه. همينطور پيش برود فیلم سينمايی هم می‌بينيد اينجا.



video



و اما باقی مطالب:

ميم ميم: يادداشت‌های پراکنده از روزگاری که گذشت، قسمت سوم،

پرشين سعيد واققی: استقلال، چند هفته قبل از پایان فصل قهرمان خواهد شد؟

شيدا: موسيقی افريقا.





28.1.09

فی المطبخ، من الکلاس، الی الرستوران، منتهی بالجيگرکی

داشتيم با دو تا از سرآشپز ديگر با استفاده از حَسَن يخچال و حَسَن مواد اوليه غذای من درآوردی درست می‌کرديم، روی ميز آشپزخانه چشمم افتاد به ادويه‌ها. حسن که ادويه‌ها را خريده بود گفت يکی‌شان Persian است. ادويه‌‌ها مربوط بودند به شرکت Master Food که توليد کننده‌ی بزرگی در مواد غذايی هم هست. بعد که رفتم روی وبسايت‌شان ديدم تبليغ همين ادويه‌ی Persian را هم دارند که اينجا می‌توانيد ببينيدش. يک چيزی پختيم که قرار بود اول تبديل بشود به املت. اما بعد تبديل شد به Tortilla. بعد در ادامه Tortilla هم تبديل شد به يک چيز ديگری که غير از غذای " عمه کتی" هيچ اسم ديگری نمی‌شود رويش گذاشت. ولی انصافأ خوشمزه بود و تا تهش را نخورديم بلند نشديم.









باشد که يک روزی دوباره همين عمليات "از املت به يک چيزی" را در مراسم صبحانه خوری تکرار کنيم ... آمييييين.

اين از غذا.

اول هفته پلنگ آقا زحمت کشيدند يک فقره عکس خودشان را با فوتوشاپ الحاق کردند به گروه Queen. يعنی يک فاجعه‌ای شده. از روی لطف هميشگی‌ای که دارند يک نسخه‌اش را هم فرستادند برای اينجانب که نکند از غصه دق کنم. اين هم عکس مربوطه:




ديروز سر کلاس آزمايشگاه بافت شناسی يک اتفاق خيلی جالبی افتاد. يک خانم مسنی آمد توی کلاس و گفت من بايد توی اين کلاس باشم. گفتم نکند عوضی آمده چون کنار آزمايشگاه ما چند تا کلاس آموزشی فيزيوتراپی برای خانم‌ها و آقايان مسن هست که مربی‌ها بهشان ياد می‌دهند که از بعضی دستگاه‌ها چطور استفاده کنند. گفتم اينجا کلاس بافت شناسی برای دانشجويان سال اول پزشکی‌ست. گفت آها درست آمدم. بعد کارتش را گذاشت کنار کارت بقيه‌ی دانشجويان و رفت نشست. بعدأ آمدم کارتش را نگاه کردم ديدم نوشته دانشجوی تمام وقت تا سال 2012. روی کارت‌ها هم تاريخ تولد را می‌نويسند. خوب است تاريخ تولدش چند بوده باشد؟ ... اصلأ باورتان نمی‌شود. نوشته بود 9 جوالای 1952. خانم مورد نظر در سن 57 سالگی آمده بود پزشکی بخواند و از پس تمام امتحاناتش هم برآمده بود و مصاحبه را هم انجام داده بوده ... من اصلأ باورم نمی‌شد. هيچ جوری هم نشد عکس کارت را بگيرم که خودتان ببينيد. بعد که کلاس تمام شد رفتم پرسيدم شما در اين چند سال گذشته چه کار می‌کرديد؟ گفت استاد بيوشيمی بودم توی دانشگاه Southern Cross. گفت خيلی سال پيش رفته PhD گرفته و کار کرده و زودتر بازنشسته کرده خودش را و دوباره آمده نشسته برای پزشک شدن ... متوجهيد که؟ ... يک خانم در سن 57 سالگی ... يعنی من رسمأ داشتم پس می‌افتادم. حالا حتمأ عکسش را می‌گيرم که ببينيدش ولی توی همين عکسی که از کلاس گذاشتم اون گوشه‌ی سمت راست يک خانمی را می‌بينيد که با لباس مشکی ايستاده دارد با يک پسر حرف می‌زند، همان ايشان هستند.






اين هم از اين.

بخور و نپرس خورديد؟ نان سر پا چی؟ واقعأ يک دوره‌ای از زندگی با همين ترفند به بچه‌ها غذا می‌دهند. يک کمی هم البته مربوط می‌شود به اقتصاد خانواده‌های جهان سومی که به هر حال هميشه تابع نوسانات حکومتی‌ست و گاهی آفتابه لگن می‌آورند سر سفره که دست‌تان را بشوييد يک وقتی هم که مثل الان که نفت را آورده‌اند سر سفره‌ی مردم بايد نان بزنيد توی چای و ديگر هيچ. توی يک رستوران هندی داشتم به فهرست غذاهای‌شان نگاه می‌کردم ديدم يکی‌شان اسمش روغن جوش است. من يک وقتی بچگی‌ام خيلی دوست داشتم نان را بيندازم توی روغن در حال جوش و نان برشته شده را بخورم. فکر کردم اين اسم روغن جوش هم که حالا راه پيدا کرده به رستوران لابد توی زندگی عادی مردم در هند يک چيزی شبيه به مثلأ همين نان توی روغن جوشيده يا مثلأ کالاجوش خودمان در ايران است که به نظرم قديم‌ها بيشتر در اصفهان درست می‌شده. البته اين غذايی که توی رستوران به اسم روغن جوش می‌دادند خيلی هم پر و پيمان بود ولی خيلی حدسم اين است که رگ و ريشه‌اش همان بخور و نپرس باشد.





اين هم از اين.

اين عکس آخری هم يک آقای مهندسی هست که اخيرأ پس از اتمام تحصيلات زده‌اند به طرح کاد در زمينه‌ی جگرکی و همين چند روز پيش به چند تا آدم گرسنه يک فقره جگرکباب ميهمانی دادند. گفتم بدينوسيله از طرف جمعيت گرسنگان شاخ افريقا در بريزبن ازشان تشکر کنم. اميدواريم جفت شش بياورند و از جگرهای هر دو عالم نصيب‌شان بشود.





27.1.09

دخيلت يا پنجره سوسَم

همين يک فقره در بريزبن کم بود که اين هم فراهم شد.

آقايون و خانم‌ها ... ما امامزاده‌دار شديم. توی همين بريزبن. خيلی هم شديد مراد می‌دهد.

چند وقت پيش دو تا از دوستان بريزبنی می‌بينند يک دسته زنبور حوالی يکی از پنجره‌های‌شان رفت و آمد می‌کنند. يکی دو روز بعد متوجه می‌شوند زنبورها کنار يکی از گوشه‌های پنجره جمع شده‌اند. خانم همسر می‌رود از تجمع زنبورها عکس می‌گيرد. اين هم عکس‌هايش.




خلاصه که شروع می‌کنند به سمپاشی که حضرات زنبورها را دور کنند. يک مدتی هم طول می‌کشد که زنبورها بروند دنبال زندگی‌شان.





بعد که می‌روند درست همانجايی که جمع شده بودند يک تکه موم درست شده بوده. از موم هم عکس گرفته بودند، بعد هم موم را کنده بودند که من که رفته بودم خانه‌شان که دخيل ببندم به پنجره‌شان همان تکه موم کنده شده را هم ديدم. اين هم عکس موم به ديوار.






بعد که به سلامتی قال قضيه کنده شده بود يک روز صبح می‌بينند خانه‌شان شده قدمگاه، يعنی به عبارتی عسلگاه. از همان پنجره‌ی مربوطه عسل شروع به چکيدن می‌کند. هر روز به قدر يک صبحانه‌ی درست و حسابی عسل از پنجره‌شان توليد می‌شود که هيچ راهی ندارد جز اين که خودشان شده باشند نظر کرده.






چند وقت بعد هم معلوم می‌شود همان جنابی که تشريف آورده بودند عسلگاه تعدادشان بیشتر از اين حرف‌ها بوده و عنقريب است که بتوانند عسل فروشی راه بيندازند چون از سقف خانه هم عسل می‌چکيده. وفور نعمت و همينطور چپ و راست مراد دادن از در و ديوار.






حالا الان پنجره‌ی خانه‌شان تبديل شده به امامزاده و هر کسی مراد دارد دخيل می‌بندد به پنجره و يک کاسه‌ی کوچک هم می‌گذارد زير پنجره که تا صبح اگر خوب مراد داد و عسل به اندازه‌ی کافی بود بروند نذرشان را ادا کنند.

پیشنهاد من اين است که حالا که بلاخره مشکل امامزاده داشتن‌مان در بريزبن هم حل شد اسم پنجره‌ی عسلگاه مورد نظر را به مناسبت محل قرار گرفتن آن بگذاريم "پنجره سوسَم".

خلاصه که دخيلت يا پنجره سوسَم.


26.1.09

از طرف همايون برای محسن با ماچ و موچ


اتل متل توتوله / محسن حالش چه جوره

اونجاش جشن و سروره / قبلن می‌گفت تنوره

داستان مال قديمه / خدا خودش عليمه

محسن همون مهندس / تو کار نفت و وايتکس

اما همين آمحسن / وقتی که کم بودش سن

يه شب ميره تو مرغا / آروم و دولا دولا

يک مرغ نازی داشته / داشته برش می‌‌داشته

باباش رسيده از دور / پيچونده گوش و بازو

لگد زده به اونجاش / خوابونده توی گوشاش

گفته چه بی حيايی / نصف شبی کجايی؟

محسن دستش فلان جاش / کفل بابا، نه اونجاش

زده به چاک جاده / با اسب، الاغ، پياده

رفته رسيده خونه‌ / باباش کرده بهونه

بهش گفته محسنک / کجا بودی خروسک

محسن داده نشانی / کدوم کجا فلانی

همون که وقت درسا / نامه دادم با بوسا

گفتم بهش بيکاری / وقت زيادی داری

گفتش باباش سرهنگه / ماهی عيدش نهنگه

شکار ميره حسابی / بوسم کنی کبابی

جم بخوری شکاری / پوست می‌کنه چه عالی

قبلی‌ها رو با شاخا / چسبونده به ديوارا

تو که شاخم نداری / فوتت کنه فراری

القصه محسن از اشک / داد به باباش دو تا مشک

باباش عينکو برداشت / يه چيز توی سرش داشت

پرسيد باباش سرهنگه؟ / خونه‌ش پر تفنگه؟

بوسش کنی خلاصی؟ / فوتت کنه پلاسی؟

بگو بابام عکاسه / عکس بگيره خلاصه

از استخوون بازوت / تا پشت پا و پهلوت

از تار و پود و روده / تا زير و رو و دنده

عکساش همه دو متره / قابش کنی سه متره

از راه دور با دوربين / نزديک بيای ذره بين

هر جا باشی شکاری / مترو، وانت، يا گاری

فرداش محسن با قمبيل / با ناز و نوز و زنبيل

رفته سراغ مرغا / آهای آهای بزرگا

منم محسن ديروز / اونجام شده دوخت و دوز

بابام سلام رسونده / خواب از سرم پرونده

گفته بگم خروسم / چه وقت می‌دين عروسم

سرهنگ تفنگ به دستش / محسن جلوش به دستش

نزن نزن آسرهنگ / عروس بده با آهنگ

دور نکنی تفنگت / بابام مياد به جنگت

سرهنگ نگاه به مشتش / يک کم نگاه به پشتش

آروم آروم به نجوا / صداش نره به مرغا

گفت به محسن پسر جان / قند عسل ببم جان

من و بابات نهنگيم / گاهی آدم جنگيم

ولی خبر نداری / عمرأ می‌ديم سواری

حالا تو خود می‌دانی / بمانی يا نمانی

اين که تفنگ بدستم / بکن فرار تا هستم

فرار کردی پلنگی / نشد تو هم نهنگی

حالا جشن و سروره / فعلأ شادی و نوره

جريان جشن نهنگه / محسن فعلأ پلنگه

بعدن همين پلنگه / نهنگ به زين و برگه

يورتمه ميره يا آروم / بسته به سيخ و فرمون

فعلن محسن پلنگه / دو ماه ديگه نهنگه

نهنگ زين طلايی / نترس تو راه مايی

اتل و متل توتوله / محسن حالت چه جوره؟



××××××××××××


استفاده از اين شعر با ذکر منبع آزاد است.

هفت روز هفته

روز اول. "اوباما فرستادگانش در مناطق حساس را معرفی کرد". يعنی اين تيتر خبر وبسايت بی بی سی خدا بود. يکی از همين حضرات فرستادگان هم که قبلأ مسئول تحقيق در زمينه‌ی داروهای انرژی‌زا بوده. حالا باز خدا را شکر که برای جمهوری اسلامی هيچ فرستاده‌ای تعيين نکرده وگرنه که اسم جمهوری اسلامی هم می‌شد منطقه‌ی حساس. فکرش را بکنيد ممکن بود در راستای مشت محکم زدن توی دهن استکبار و اخيرأ کفش زدن به دهان استکبار، حضرات به اين فکر بيفتند برای رو کم کنی فرستاده‌ی مسئول داروهای انرژی‌زا که حساب دستش بيايد با کی طرف است منبعد چيزهای حساس‌شان را هم بزنند توی دهن استکبار. خوشبختانه جريان از بغل گوش‌مان رد شد.

روز دوم. امسال عنوان "استراليايی سال" که يک افتخار ملی‌ست به يک پروفسور دانشگاه به نام Mick Dodson، که اصلأ از بوميان استرالياست تعلق گرفت. به طور سنتی برگزيدگان اين عنوان توسط نخست وزير استراليا و يک روز پيش از روز ملی استراليا اعلام می‌شود که امسال هم کوين راد "استراليايی سال" را اعلام کرد. نکته‌ی جالب اين است که روز ملی استراليا 26 ژانويه است وMick Dodson در اولين اظهار نظرش گفته که عنوان روز ملی استراليا بايد از 26 ژانويه عوض بشود چون اين روز يادآور حذف بوميان استرالياست. منظور از حذف بوميان اين است که روز 26 ژانويه در واقع روز قدم گذاشتن اولين ساکنان استراليا در سال 1788 به اين سرزمين است در حالی که قرن‌ها پيش از آن بوميان در همين سرزمين زندگی می‌کردند. دادسون گفته که بوميان به روز 26 ژانويه می‌گويند روز تهاجم. کوين راد، نخست وزير، هم اعلام کرده که با وجود احترامی که برای بوميان قائل است اما حزب کارگر هيچ برنامه‌ای برای تغيير روز ملی استراليا ندارند. معمولأ هر سال مراسم ويژه‌ای برای معرفی برگزيده سال در کنبرا برگزار می‌شود منتها هنوز معلوم نيست ميک دادسون در روز تهاجم به کنبرا می‌رود يا نه.

روز سوم. آنقدری که بشود درباره‌ی تلويزيون بی بی سی به طور کلی حرف و نقد نوشت هنوز زود است. منتها در مورد بعضی جزئياتش می‌شود حرف زد. البته من به همين اندازه‌ای که از طريق اينترنت می‌توانم ببينم نظر می‌دهم و در نتيجه حرف کلی‌ام اين است که وجود تلويزيون بی بی سی اتفاق خوبی‌ست که می‌تواند منشاء اثر باشد. اما از جزئياتی که می‌شود حرف زد يکی اين است که برنامه‌ی صفحه‌ی دو که توسط عنايت فانی اجرا می‌شود هيچ جوری به کار تلويزيونی شباهت ندارد. نه مجری، که همان عنايت فانی‌ست، کارش به عنوان مجری قابل توجه است و نه اصولأ خود برنامه برای آن اندازه زمانی، شکل و محتوای درخور توجهی دارد. اجرای عنايت فانی در اين برنامه هم شبيه است به بعضی آدم‌های رسانه‌ای ايران که نه کارشناس يک موضوعی هستند، و نه طاقت مجری بودن را دارند. نه به نيابت از مخاطب سؤال می‌پرسند و جواب می‌شنوند، و نه مهلت می‌دهند کارشناسان خودشان حرف بزنند. اين اشکال قابل توجهی‌ست. گرفتاری‌اش مربوط به اين است که رسانه را از چشم مخاطب می‌اندازد و دست آخر يک چيزی شبيه به تلويزيون‌های لس آنجلسی تحويل مخاطب می‌دهد که آدم می‌ماند که به چه مناسبتی بايد حرف مجری يک برنامه‌ای را پذيرفت. توی خود دم و دستگاه صدا و سيما هم از اين مدل مجری‌ها هستند منتها مردم چاره‌ای جز تحمل کردن‌شان ندارند. در مورد بی بی سی البته خيلی هم اوضاع ناچاری نيست. همين که رسانه انگليسی‌ست و طبق معمول کار کار انگليسی‌هاست و عنايت فانی هم اجرای درخوری نداشته باشد باعث می‌شود مخاطبان بروند سراغ شبکه‌های ديگر ماهواره‌ای. خود اين موضوع که چطور بايد با آدم‌های قديمی در رسانه‌های ايرانی سر و کار پيدا کرد شده است معضل رسانه‌های ايرانی.

روز چهارم. دولت استراليا اعلام کرده که همزمان با روز ملی استراليا به 13 هزار نفر که از 120 کشور جهان به استراليا مهاجرت کرده‌اند شهروندی اين کشور اعطاء می‌شود. از قرار به همين مناسبت 318 مراسم برگزار می‌شود و بيشترين تعداد از شهروندان جديد مربوط به ايالت استراليای غربی‌ست. امسال هم يک مناسبت ويژه‌ای قرار برگزار بشود که عبارت است از شصتمين سال اعطای شهروندی استراليا به مهاجران. آن طوری که وزير مهاجرت استراليا اعلام کرده مهاجران از تمام کشورهای جهان بدون استثناء به استراليا آمده‌اند. اين يکی‌اش را آدم هر بار که سوار اتوبوس می‌شود حس می‌کند. هر دو سه نفری به يک زبان حرف می‌زنند.

روز پنجم. موفق الربيعی، مشاور امنيت ملی عراق، خيلی ناگهانی درباره‌ی گسترش روابط با جمهوری اسلامی تغيير عقيده داده. تا سال گذشته هر بار که به نقش جمهوری اسلامی در عراق اشاره می‌شد مواضع موفق الربيعی از جمله تندترين‌ها بود. منتها حالا برعکس شده. کم جالب نيست. مهم‌تر از همه هم موضوع دار و دسته‌ی مجاهدين است که در عراق هستند و الربيعی درباره‌ی استرداد گروهی از آن‌ها به جمهوری اسلامی خبر داده. چرا الربيعی اين همه ناگهانی تغيير عقيده داده؟ خوب به نظرم اصل داستان در موضعگيری اوباما درباره‌ی عراق است که ظاهرأ خواهان نقش بيشتری برای دولت عراق شده و طبيعی‌ست که عراقی‌ها مايلند اول از همه با جمهوری اسلامی به توافق برسند. منتها يک نکته‌ی مهم ديگری هم هست. قرارداد امنيتی امريکا و عراق با همه‌ی جرح و تعديل‌هايش هنوز هم کفه‌ی ترازو را به سمت امريکا سنگين کرده و در نتيجه دولت عراق به يک شبه دولت يا کارگزار دولتی شبيه است. برای دولت عراق مهم است که بتواند اعتماد جمهوری اسلامی را به قدرتمند بودن خودش جلب کند. طبيعی هم هست که بعد از مشکل امريکا، حل و فصل مشکل دار و دسته‌ی مجاهدين خلق برای جمهوری اسلامی در اولويت دوم است. خوب عراقی‌ها که نمی‌توانند کاری در مورد دشمنی جمهوری اسلامی و امريکا انجام بدهند پس همه‌س سعی‌شان اين است که دست کم موضوع مجاهدين را يک جوری به عنوان نشانه‌ی قدرتمندی‌شان به رخ جمهوری اسلامی بکشند. البته اين کار هم به نظر نشدنی می‌رسد چون اگر اروپايی‌ها به دار و دسته‌ی مجاهدين به عنوان تروريست نگاه نکنند آنوقت دولت عراق همين يک کار را هم نمی‌تواند انجام بدهد و عمدتأ در حوزه‌ی داخلی بايد متمرکز بشود به وضع آسفالت خيابان‌ها و در حوزه‌ی خارجی هم بايد تورهای زيارتی برای زوار ايرانی برقرار کند. فعلأ به نظر می‌رسد اوضاع در همين حد است. بنابراين حرف‌های موفق الربيعی ضمانت اجرايی ندارند، مگر اين که دولت عراق خودش يک گروهی درست کند که بروند از داخل کشور خودشان آدم ربايی کنند و بياورند بدهند به جمهوری اسلامی که بلاخره‌ يک کاری کرده باشند. اين کار يک کمی خنده‌دار است ولی به هر حال شدنی‌ست.

روز ششم. ورزش که می‌کنيد؟ به خودتان مربوط است اما اگر فردای روز لباس‌های‌تان تن‌تان نرفت دبه درنياريد که هيچ کس به ما نگفت برو ورزش کن ها.

و روز هفتم. خوب شماره‌ی دوم روزنامه‌ی يک صفحه‌ای هم درآمد. البته دو صفحه شد چون هنوز همه‌مان به يک پاراگراف نوشتن عادت نکرده‌ايم. درست می‌شود البته. موضوع شماره‌ی دوم "باريافت بود" که نيکی نيکروان يادداشت اصلی‌اش را نوشته و تمام مطالب در وبلاگ او، شراره‌های آتش در بهار، قرار گرفته‌اند، رضا گنجی، آبچينوس، هم زحمت طراحی صفحه را کشيده. کم‌کم دارد روزنامه‌ای می‌شود برای خودش. اين هم صفحات روزنامه که ببينيدشان.




24.1.09

خاطرات نشنيده ... مقدمه

واقعأ که چقدر حرف‌های نگفته هست ... چقدر داستان‌های ننوشته هست ... چقدر آدم‌هايی وجود دارند که ناشناخته‌اند و توی اين هياهوی جامعه‌ی ايرانی بی سر و صدا می‌آيند و می‌روند ولی کارهای بزرگی انجام می‌دهند ... و چقدر فرصت برای بازخوانی همه‌ی اين داستان‌ها و شناختن آدم‌ها از دست می‌رود.

دو سال پيش از طريق همين وبلاگ با يکی از دوستان فعلی‌ام آشنا شدم که همراه با همسرش در ملبورن زندگی می‌کرد.

اين دوست و همسرش چند ماه پيش آمدند بريزبن برای زندگی و ملحق شدند به جمع دوستان بريزبن. آدم‌های اين جمع بريزبن هم واقعأ همگی فوق العاده‌اند، يک چيزی می‌گويم يک چيزی می‌شنويد. خيلی از نوشته‌های همين جمع را هم در همين وبلاگ خوانده‌ايد.

خلاصه که توی اين گپ زدن‌ها متوجه شدم که دوست جديد ما دو تا دفترچه‌ی خاطرات از پدرش دارد. يکی‌شان مربوط است به خاطرات دوران جنگ که ايشان به عنوان جراح در اهواز مشغول مداوای مجروحان جنگ بودند و يکی ديگر هم مربوط به خاطرات زندگی خودشان.

به دوستم گفتم حيف است اين خاطرات نشنيده باقی بمانند و اگر موافق باشی و خودت آن‌ها را بخوانی من هم کارهای تدوين صوتی‌اش را انجام می‌دهم و می‌گذارم‌شان روی وبلاگ که ديگران هم بشنوند. هر دو تا کار را انجام داديم و از امروز به طور هفتگی خاطرات دوران جنگ ايشان را می‌شنويد. اين يکی از کارهايی‌ست که از مدت‌ها پيش وعده‌اش را در وبلاگ داده بودم. می‌شود گفت از حالا به بعد يک راديوی وبلاگی را هم می‌شنويد.

هر قسمت از خاطرات را برای حدود 5 دقيقه تنطيم کرده‌ايم که حوصله‌ی شنيدن‌شان را داشته باشيد ولی هر بار هم لينک قسمت‌های قبلی‌ را می‌گذارم که اگر خواستيد بتوانيد تمام مجموعه را بشنويد.

خوب توضيحات بيشتر را در اولين برنامه که معرفی مجموعه هست را از روی همين لينکی که گذاشته‌ام بشنويد.




































تمام حقوق متن اين اثر به امير حسين کردوانی و حقوق تدوين آن به همايون خيری تعلق دارد


استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است







23.1.09

جمعه برای زندگی

اين هم از اين هفته و "جمعه برای زندگی".

کلی مطلب خواندنی برای "جمعه برای زندگی" امروز داريم ... بابا همين يک جمعه در هفته را آتش بس بدهيد به خودتان. آدم با خودش که رودرواسی نمی‌کند که. آدمی که خيلی رنج می‌کشد از همه چيز و همه کس در دنيا هرگز نمی‌تواند راهتمای خوبی برای ديگران باشد. رفاقتش هم همه‌اش می‌شود مايه‌ی ناراحتی دوستانش. با بهانه گرفتن نمی‌شود هيچ مشکلی را حل کرد. بيخود هم اشک و آه ديگران را درنياوريد. يک کمی به خودتان استراحت فکری بدهيد و بعد صاف برويد سراغ مشکل و راه حلش را پيدا کنيد. فرقی نمی‌کند کجای عالم باشيد. اگر اهل ناله کردن باشيد هر جای دنيا باشيد همينی هستيد که هستيد. تا خودتان هم تغيير نکنيد هيچ چيزی تغيير نمی‌کند. از فکر تغيير دنيا دربياييد، خودتان را تغيير بدهيد.

اين هم انرژی برای تغيير. اسم انرژی برای تغيير اين است: "سيدی منصور"، يعنی موفق باشی يا به زبان خودمانی‌اش، خوش باشی. اين که سعی کنيد خوش باشيد آنوقث فکرتان هم به کار می‌افتد. ناله که بکنيد فکرتان هم دنبال بدترين‌ها می‌رود. خيلی که غر بزنيد ديگر تحويل‌تان نمی‌گيرند ها ... گفته باشم ... برای اهل "جمعه برای زندگی" همين پايين متن آهنگ را هم نوشته‌ام. جناب‌شان صابر الرباعی هم که اهل کشور مغرب است می‌خواند.

خلاصه که با خودتان قرار بگذاريد از امروز تا هفته‌ی آينده‌ هر وقت داشتيد می‌رفتيد توی لاک خودتان و فيل‌تان ياد هندوستان غر زدن کرد ياد "جمعه برای زندگی" امروز بيفتيد و انرژی بگيريد. آنوقت دوباره آخر هفته‌ی بعد هم يکی ديگر می‌آيد و برای‌تان می‌خواند.


يا ... يا ... يا يا ... يا يا ... يا ... يا ... عيونی

الله الله يا بابا و السلام عليك يا بابا ، سيدی منصور يا بابا ونجيک نزور يا بابا

های های های أشهد بالله يا بابا، ما عشقت سواه يا بابا

جرح الحبيب، يا بابا، عليش صعيب، يا بابا ، وشحالی فيه، يا بابا، ملهوف عليک، يا بابا

ونجيک يا سيدی ونجيک يا سيدی، بشموع فی إيدی بشموع في إيدی

و النار فی قلبی و النار فی قلبی ، تحرق وريدی تحرق وريدی

الله الله يا بابا و السلام عليك يا بابا ، سيدی منصور، يا بابا ونجيک نزور، يا بابا

يای يای يای و کحيل العين يا بابا ، حلو الخدين يا بابا

حلو و مغرور، يا بابا ، وعيونه بحور، يا بابا ، و غرقت معاه، يا بابا

عذبنی أجفاه، يا بابا ، و كحيل العين، يا بابا ، أخذ قلبی البين، يا بابا

سيدی واسينی، سيدی واسينی ، إحكی و حاكينی، إحكی و حاكينی

صبّرلي حالی، صبّرلی حالی ، عاللی ناسينی عاللی ناسينی

الله الله يا بابا و السلام عليك يا بابا ، سيدی منصور يا بابا ونجيک نزور يا بابا

أشهد بالله يا بابا، ما عشقت سواه يا بابا

سيدی منصور يا بابا ونجيک النزور يا بابا

الله الله يا بابا و السلام عليك يا بابا ، سيدی منصور يا بابا ونجيک نزور يا بابا



video



و اما باقی مطالب:

پرشين سعيد واقفی: گيرستون چهارم،

ميم ميم : يادداشتهای پراكنده از روزگاری كه گذشت (2)،

ليلا از ملبورن: نقد فيلم - مسیری به سوی پیدا کردن خوشبختی،

معين: موسيقی رپ و امان از تنبلی،

شادی: به بچه‌هامون یاد بدیم

شيدا: آيو با صدای گرم و قوی.


21.1.09

ميهمان‌ها، ميزبان‌ها

امروز فکر می‌کردم چرا قطر از حماس، جمهوری اسلامی و سوريه برای اجلاس دوحه دعوت کرد اما مصر و عربستان را دعوت نکرد؟ لطفأ خون‌تان به جوش نيايد، هر ايرادی به اين حرف داريد بنويسيد. بلاخره لطف می‌کنيد به همه‌مان يک چيزی از دانش‌تان ياد می‌دهيد.

به نظرم آمد موضوع در جلوگيری از رشد يک راديکاليسم جديد است و اين دعوت که همزمان با اجلاس شرم الشيخ مصر بود کار بسيار هوشمندانه‌ای بوده. حالا نظرم را توضيح می‌دهم.

خيلی طبیعی‌ست که بعد از بحران غزه و تلفات و خساراتی که اسرائيلی‌ها به بار آوردند، و ايضأ حماس را هم به سرنوشت حزب الله دچار کردند، اگر گروه حماس بيش از اين مورد بی اعتنايی جهان عرب قرار می‌گرفت زمينه‌های بروز يک راديکاليسم جديد در منطقه فراهم می‌شد. همين الان هم اين راديکال گرايی وجود دارد منتها دوباره همان داستان بمبگذاری‌های انتحاری به راه می‌افتاد که مدت‌هاست خبری ازشان نيست. بنابراين طرفی که متحمل بيشترين خسارت شده مورد توجه قرار گرفته که بخشی از مصايب درگيری و تلفات به همين مناسبت تخفيف داده بشود.

اين همان الگویی‌ست که در عراق هم اجرا شده و محصول آن شوراهای بيداری‌ست که اعضای‌‌شان از قبايل اهل تسننی هستند که تا پيش از اين به دليل روی کار آمدن دولت شيعی عراق همراه با القاعده‌ای‌ها با دولت مرکزی عراق می‌جنگيدند. مدت‌ها هم وقت صرف شد تا نيروهای اهل تسنن آماده‌ی مشارکت سياسی بشوند، بخصوص که با اعدام صدام حسين مظهر قدرت و حکومت اهل تسنن در يک کشور عمدتأ شيعه نشين هم از بين رفته بود. کردهای عراق هم که نسبتأ مستقل هستند و می‌ماند اقليت سنی در مقابل اکثريت شيعه.

حالا قطر دارد همان مسير شوراهای بيداری را بازسازی می‌کند تا حماس را از طريق سياسی وارد تصميم گيری‌ها کند که دست از راديکال بودن بردارد. يک کمی دقيق‌ترش اين است که به حماس و بالطبع به حاميان اين گروه اعلام کنند که شما را کنار نگذاشته‌ايم که مبادا از سر همين کنار گذاشته شدن شروع کنند به دردسر درست کردن. خوب طبيعی‌ست که جمهوری اسلامی هم به عنوان حامی حماس دعوت شده بود تا به آن‌ها هم امکان سر دادن شعار پيروزی داده بشود. اگر چنين فرصتی در دنيای عرب به جمهوری اسلامی داده نشود که پيروزی حماس بر اسرائيل را اعلام کند آنوقت با امکانات مالی‌ای که در اختيار جمهوری اسلامی هست باز هم با تزريق پول و استفاده از احساسات ضد اسرائيلی يک گروه ديگری شبيه به حماس در دنيای عرب توليد می‌کنند و باز تکرار همين داستان. بنابراين حالا با همين حماس و غزه‌ی نابود شده هم اگر می‌خواهند اعلام پيروزی کنند بهتر است امکانش فراهم بشود.

می‌ماند سوريه که چرا دعوت شده بود. به نظرم سوريه به مناسبت جلوگيری از بحران‌هايی که طرفداران حماس می‌توانند برای دولت بشار اسد توليد کنند دعوت شده بود. در واقع سکوت سوريه از نظر حماسی‌ها خيلی هم خوشايند نبود منتها سوريه به دليل مذاکراتش برای بلندی‌های جولان خودش را درگير بحران غزه نکرد و اين برای حماس می‌تواند يک نشانه‌ی مهم باشد. نشانه‌اش اين است که چنين اتفاقی در سال 1970 بين چريک‌های فلسطينی و ارتش اردن رخ داد که زمينه‌اش هم نزديکی اردن به اسرائيل بود. لابد اسم سپتامبر سياه را شنيده‌ايد. خوب سوريه هم به اين اجلاس دعوت شد تا چريک‌های حماس که همين الان هم در سوريه زيادند و برای منافع سوريه وارد ميدان می‌شوند از آن طرف بر عليه سوريه وارد عمل نشوند.

اما همه‌ی اين‌ها يک طرف و ماجرای اين که قطر که خودش با اسرائيل رابطه‌ی اقتصادی دارد يک طرف ديگر. يادتان هست که وقتی خاتمی قرار بود برای اجلاس کشورهای اسلامی به قطر سفر کند شرط سفرش اين بود که دفتر امور اقتصادی اسرائيل در دوحه بسته بشود؟ خوب حالا اگر می‌شود تکليف حماس را روشن کرد، باز و بسته کردن يک دفتر که کار پيچيده‌ای نيست. درست شبيه به همان کاری که برای سفر خاتمی انجام دادند. اگر آن دفتر از زمان سفر خاتمی بسته مانده بود که حالا قطر اعلام نمی‌کرد که روابطش با اسرائيل را قطع می‌کند.

به نظرم آمد دوگانه‌ی شرم الشيخ و دوحه فقط به دليل تفاوت ميهمان‌هاست نه اختلاف ميزبان‌ها.

20.1.09

از آقای ژنرال تا صفحه‌ کاغذی

يک چيزی بنويسم يک کمی بخنديد.

از سال گذشته که رئيس دانشگاه عوض شده همينطور چپ و راست رئيس رؤسای دانشکده‌ها را بازنشسته می‌کنند. بعضی‌ها البته سن بازنشستگی‌شان رسيده بوده ولی اصلأ بعضی پست‌ها را برداشته‌اند و ظاهرأ آن آدمی که کاره‌ای بوده ترجيح داده برود دنبال کار و زندگی خودش. رئيس فعلی دانشگاه که در واقع عنوانش Vice-Chancellor است اما همين خود ايشان همه کاره‌ست يک پروفسور رشته‌ی مهندسی آب است و با اين سيلی که راه انداخته اصولأ دانشکده‌ها را هم خراب کرده و دارد دوباره بازسازی می‌کند. تا به حال سه تا دانشکده‌ی جديد راه انداخته که از ادغام شدن گروه‌های مختلف درست شده‌اند. آدم‌های جديد هم از بيرون از دانشگاه زياد آمده‌اند.

حالا آن قسمت خنده‌دارش مديريت اجرايی دانشگاه است که پست بسيار مهمی‌ست. جناب رئيس يک ايمیلی برای همه‌ی اهالی دانشگاه فرستاده که ايهالناس، مدير اجرايی جديد دانشگاه ژنرال فلانی‌ست که خيلی رشادت‌ها کرده است و آخرين پست سازمانی‌اش رياست بر سازمان امنيت استراليا بوده. همين مانده بود که رئيس تشکيلات امنيتی هم بشود مدير اجرایی دانشگاه. لابد از فردا لباس شخصی‌‌ها هم وارد می‌شوند. پلنگ آقا فرمودند از فردا پس فردا به جای کار در آزمايشگاه بايد برويم سنگرکنی. صبح به صبح هم جناب ژنرال با تانک می‌آيد دانشگاه و اگر ماشينت را يک جای نامربوطی پارک کرده باشی با تانک از رويش رد می‌شود.

من تا سه سال پيش هنوز توی استراليا کارت پايان خدمتم را توی کيف پولم نگه می‌داشتم. گفتم نکند توی استراليا هم بگيرند مجددأ ببرندمان سربازی. تا بيای ثابت کنی سربازی رفتی، هم کچلت کرده‌اند هم شش ماه خدمت می‌شوی. بعد ديدم چه کاری‌ست، کارت‌ها را گذاشتم توی خانه. حالا دوباره بايد کارت‌ها را بگذارم جيبم بلکه آقای ژنرال گير داد.

اين از اين.

بلاخره رفتم سوار چرخ و فلک شدم، سه تا شاهد هم دارم که يکی‌شان خودش داشت می‌مرد از ترس. مثلأ قرار بود من بترسم از بلندی. ارتفاع چرخ و فلک هم 62 متر است. 15 دلار هم هزينه‌اش است که سه دور می‌چرخاندتان، منتها دور اول خيلی نامردی‌ست چون دو سه دقيقه آن نوک نگه می‌دارند که به تمام گناهان خودتان و فک و فاميل‌‌های‌تان اعتراف کنيد. توی کابينش هم دم و دستگاه خنک کننده داشت، چراغ هم داشت که يکی از همراهان ما از بس که چراغ‌ها را روشن و خاموش کرد کابين ما شده بود مثل کارناوال شادی. احتمالأ همه‌ی شهر هم ديدند که يک کارناوال در ارتفاع 62 متری‌ آويزان است. روی بليت چرخ و فلک ديدم نشانی‌ اينترنتی‌اش مربوط است به UK. لابد يک شرکتی‌ست که کارشان چرخ و فلک هوا کردن است، حالا هم آمده‌اند بريزبن. به پيشنهاد همان همراه مربوطه که خودش داشت پس می‌افتاد بليت چرخ و فلک را اسکن کردم که ببينيد رفته بودم. دوربين هم نداشتم که عکاسی کنم از آن بالا که ببينيد. احتمالأ با آن وضع روش- خاموش کردن چراغ‌ها، ديگران ازمان عکس گرفته‌اند.


اين هم از اين.

از من به شما نصيحت که وقتی حواس‌تان نيست اصلأ تقويم را نگاه نکنيد. نتايجش فاجعه بار است. چهارشنبه‌ی پیش آمدم يک قوطی شير بخورم ديدم تاريخ رويش نوشته شده 16 ژانويه. يک تقويم جلوی چشمم بود نگاه کردم ديدم همان روز مربوطه توی تقويم نوشته شده 18. در کمال حسرت از شير نخورده تمام محتويات قوطی را ريختم توی ظرفشويی. برای اطمينان يک کمی هم آب ريختم که تمام آثار شير قديمی محو بشود. بعد يک کمی حساب و کتاب کردم ديدم به 16 ژانويه نمی‌خورد، يعنی جور درنمی‌آيد، اگر جور درمی‌آمد من الان بايد با لباس رسمی يک جای ديگری بودم. رفتم تقويم را نگاه کردم ديدم چاپخانه‌ی محترم برداشته چند ماه از سال 2008 را با تمام 2009 توی يک تقويم چاپ کرده. آن ماه اولی که بالای تقويم بود مربوط بوده به 2008 و تازه سه روز ديگر هم می‌شد شير توی قوطی را خورد. گفتم برای رو کم کنی چاپخانه‌دار و تقويم هم که شده می‌روم ولو يک قطره از شير را ليس می‌زنم. نه که آب هم ريخته بودم توی ظرفشویی، هيچ اثری از آثار شير نمانده بود.

اين هم از شير خوردن، يعنی نخوردن.

توی آن گروه روزنامه نگاران ايرانی در فيس بوک داريم يک موضوع جديد را انتخاب می‌کنيم برای نوشتن. احتمالأ درباره‌ی بازيافت است. قرارمان هم همان يک پاراگراف نوشتن است. اگر آمادگی داريد برای نوشتن يا علاقه داريد نوشته‌های‌تان را بنويسيد و برايم بفرستيد تا بفرستم برای سردبير اين شماره. نکته‌ی جالب ماجرا اين است که هر کدام از اعضای گروه می‌توانند دست کم يک بار سردبير روزنامه‌ بشوند، يادداشت اصلی را بنويسند و چيدمان صفحه را در وبلاگ‌های‌شان تجربه کنند. اگر هم با رضا گنجی گپ بزنند می‌توانند چيدمان صفحه‌ی کاغذی را هم تجربه کنند. اگر هم خودتان بلديد صفحه کاغذی را بچينيد که دست خودتان است. موضوعات را هم از چيزهايی داريم انتخاب می‌کنيم که کمتر درباره‌شان حرف زده شده. بلاخره اهل نوشتن يک پاراگراف هستيد بياييد عضو بشويد.


19.1.09

هفت روز هفته

روز اول. به نظر من، آتش بس اسرائيل يعنی باخت حماس. حالا البته سر و صدا که زياد هست ولی اصل داستان اين است که اگر به داد و هوار کردن بود که لابد اوضاع ليبی بايد از همه‌ی دنيا بهتر بود و تا به حال چهل تا لاکربی ديگر هم درست کرده بودند. منتها همان يکی را هم با خسارت دادن تمام کردند. راه دور چرا، اگر به داد و هوار کردن بود که الان هر دلار امريکا در بازار ايران بايد به قيمت 10 تومان فروخته می‌شد. موضوع اين است که زير ساخت‌های اقتصادی غزه از بين رفته و طبيعی‌ست که برای بازسازی همين منطقه هم بايد از اين و آن پول گرفت. جان آدم‌ها هم که ديگر برنمی‌گردد. فرقی نمی‌کند که چه کسی پول می‌دهد، مهم اين است که آن که پول می‌گيرد اگر باز دوباره همه‌ی پول‌های را صرف ساخت و سازی کند که با دو تا موشک پرانی بروند توی هوا در نتيجه آن که پول می‌دهد يا بايد توی کشور خودش حکومت نظامی برقرار کند که مردمش نپرسند چرا پول می‌دهی و نتيجه نمی‌گيری يا اين که پول را می‌دهد به کسی که ممکن است منافع منطقه‌اش را از راه مذاکره حل و فصل کند. خوب طبيعی‌ست که هر آدمی وقتی پای اقتصاد و بی پولی در ميان است بلاخره بايد جام زهر را هم سر بکشد. اين را که ديگر در ابعاد خيلی بزرگ‌تر از نوار غزه هم ديده‌ايم. بنابراين جدا از سر و صداها باز هم جام زهر را دادند دست مقامات مسئول که سر بکشند. نکته‌ی مهمش اين است که بعد از جنگ ايران و عراق آدم از خودش می‌پرسيد که اين هشت سال بزن بزن و اين همه تلفات چه حاصلی داشت، انقلاب هم که صادر نشد، راه قدس هم که باز نشد، حالا باز آدم از خودش می‌پرسد نتيجه‌ی اين همه خرابی و تلفات در غزه چه چيزی بود؟ به نظرم نتيجه‌ی جنگ ايران و عراق، و درگيری‌های غزه در اين است که در هر دو مورد مقامات مسئول يک گروه هستند و هنوز هم کشتيبان مقامات مسئول را سياستی ديگر نيامده است وگرنه که اين راهش نبود که هم خرابی و هم تلفات و هم بی نتيجه.

روز دوم. گاز روسيه هم دوباره به طرف اروپا به جريان افتاد، منتها نه از طريق خطوط لوله "نورت استریم" و "ساوت استریم" بلکه از طريق اوکراين، يعنی همان مسير قبلی. چرا؟ خوب اروپايی‌ها می‌دانند که اگر اوکراين را به عنوان متحد استراتژيک‌شان در برابر روسيه حفظ نکنند آنوقت روسيه به راحتی می‌تواند حکومت مورد علاقه‌ی خودش را در اوکراين مستقر کند و در نتيجه کنترل روسيه سخت‌تر می‌شود. يادتان هست که در جريان بحران اوستيای جنوبی، دولت اوکراين به ناوگان روسيه اجازه‌ی عبور به طرف سواحل گرجستان را نداد. اگر اروپا به اوکراين نزديک نبودند آنوقت تا به حال گرجستان و اوکراين به منطقه‌ی نفوذ نظامی روسيه تبديل شده بود. همين هم هست که در بحران گاز ميان روسيه و اوکراين، اروپايی‌هايی‌ها به همان روش انتقال گاز از طريق اوکراين اعتقاد داشتند و همين را هم مورد حمايت قرار دادند. اين حمايت را ژوزه مانوئل باروسو، رئیس کمیسیون اروپا اعلام کرد که گفته بود اگر انتقال گاز از روسیه به اروپا از طریق خط لوله گاز اوکراین از سر گرفته نشود از شرکت های گازپروم، شرکت گاز روسیه و "نفت و گاز"، شرکت گاز دولتی اوکراین شکایت می‌کنند. اين که چرا از شرکت اوکراينی هم شکايت می‌کنند در اين است که هنوز مخالفان ویکتور یوشچنکو، رئیس جمهور اوکراین، در صنايع نفت و گاز اين کشور دست بالا را دارند و يوشچنکو می‌تواند به هر بهانه‌ای ساختار مديريتی صنايع نفت و گاز را تغيير بدهد. اين بهانه می‌تواند همين شکايت کردن اروپايی‌ها باشد. بنابراين اروپايی‌ها با اعلام شکايت از شرکت اوکراينی به آن‌ها پيام داده‌اند که زمينه‌ی برکناری‌شان را می‌توانند فراهم کنند. جالبش هم اين است که مديران صنايع نفتی اوکراين از طرفداران يوليا تيموشنکو، نخست وزير اوکراين و رقيب انتخاباتی يوشچنکو هستند. خلاصه که اوضاع بالکان شده است مثل بازی شطرنج. اگر اهل شطرنج هستيد بشتابيد به تماشا که کلی روش‌های جالب کيش و مات کردن دارند پياده می‌کنند. ‌

روز سوم. جدأ آدم هيچ جوری نمی‌تواند بر مبنای بازنشستگی اداری درباره‌ی سن آدم‌ها قضاوت کند. چون ممکن است يک آدمی در عين بچگی از يک اداره‌ای بازنشسته بشود. ناگفته نماند که حرف راست را هم بايد از بچه شنيد ولو که بازنشسته باشد. حالا البته در اين دو سه سالی که از بازنشستگی ابطحی می‌گذرد با اين چيزی که درباره‌ی رضايت مقامات از يک نامزد رياست جمهوری نوشته بود معلوم کرد بلاخره خط قرمزعزيزان دل برادر کجاست. طبيعی هم هست که جناب‌شان خواسته کانديداهای ديگر را هم تار و مار کند، يکی‌شان عبدالله نوری - که تو نيا که ازت راضی نیستند- ولی همين که وضع رئيس جمهور را با دو کلمه حرف تشريح کرده بود خودش جای تشکر دارد. انصافأ ابطحی خيلی خياط خوبی‌‌ست، هم رخت و لباس عروسی می‌دوزد، هم لباس آخرت. فی‌ االواقع تکليف همه‌ی نامزدها را روشن کرده که با لباس سفيد که می‌روند، با لباس سفيد هم برمی‌گردند. حتمأ چند وقت ديگر هم تکليف اين که یک آدمی به طور شاه سلطان حسينی که برود چطوری برمی‌گردد را هم می‌نويسد. کاشکی روزی دو سه تا پست می‌نوشت زودتر به آخر سريال می‌رسيديم.


روز چهارم. تلويزيون بی بی سی هم راه افتاد. يک کمی با بعضی اهالی‌اش گپ زدم و به يک دلايل خيلی شخصی هم کلی خوشحال شدم. خوب بی انصافی‌ست که هنوز راه نيفتاده ازشان انتقاد کنيم. هر کاری اوايلش ممکن است کمبودهايی داشته باشد. بايد راه بيفتند و اين هيجان روزهای اول هم بگذرد و بعد درباره‌شان قضاوت کرد. خيلی هم خسته نباشند چون راه انداختن يک رسانه سخت‌ترين بخش کار است. خوب حيفم آمد اين را هم ننويسم که کاش مهدی جامی هم يک راه ميانه‌ای برای راديو زمانه يا حفظ بعضی از همکارانش در آنجا انتخاب می‌کرد. می‌دانم که اوضاع نامناسبی بوده اما راديو زمانه می‌توانست رسانه‌ی قابل قبولی باشد که در همين موج جديد رسانه‌ای کار درخوری انجام بدهد. حالا البته نيست و خدایی‌اش اصلأ معلوم نیست چه کاری هم دارند انجام می‌دهند.

روز پنجم. موضعگيری همه‌ی دنيا درباره‌ی بحران غزه يک طرف، جوش زدن‌های سوريه هم يک طرف ... واقعأ که اصلأ خودشان را شهيد کردند ... يعنی شما خبری شنيديد؟ ... سوريه در کمال خاطر جمعی بابت پس گرفتن بلندی‌های جولان کم صداترين کشوری‌ست که درگير حماس است. مهم‌ترين کاری که سوريه انجام داده اجازه‌ دادن به خالد مشعل برای حرف زدن از اين کشور است. يک روزی هم صدايش درمی‌آيد که خود سوری‌ها عماد مغنيه را به عنوان پيش شرط شروع مذاکرات صلح با اسرائيل از ميان برداشتند. يک کمی که دقت می‌کنيد متوجه می‌شويد چنين حرفی دور از واقعيت نيست چون سوريه با همه‌ی ادعای رفاقتی که با خاورميانه‌ای‌ها دارد از همه‌شان هم گروگان دارد. مثلأ بخشی از دار و دسته‌ی تجزيه طلبان خوزستان در سوريه هستند و هر از گاهی اطلاعيه می‌دهند، در حالی که حکومت سوريه خيلی هم حکومت بازی نيست که هر کسی بتواند هر موضع سياسی داشته باشد و راحت ابراز نظر کند. ضمن اين که سوری‌ها پای تمام قطعنامه‌های شورای همکاری خليج فارس و اتحاديه عرب در مورد جزاير ايرانی خليج فارس را هم امضاء کرده‌اند. معامله‌گری سوری‌ها بنا به مصالح سياسی‌شان موضوعی نيست که از زمان جنگ اعراب و اسرائيل از کسی پنهان مانده باشد. منتهای مراتب حالا که بلندی‌های جولان وارد دستور کار مذاکرات صلح شده سوريه نسبت به هميشه ساکت‌تر است. خلاصه که يکی بايد سوريه را از اين همه خودزنی در مورد غزه نجات بدهد ... بسه ديگه، کشتی خودتو.

روز ششم. مسابقات دوچرخه سواری تور استراليا شروع شده. تنيس جام استراليا هم که دارد شروع می‌شود. فقط من منتظرم مسابقات المپيک باشگاه ورزشی خودمان هم شروع بشود که ديگر دنيا را بگذاريم روی سرمان. يک رکورد ديگر هم خدمت‌تان عرض می‌کنم. سی تا بارفيکس رفتم. بهترين رکورد اينجانب 25 تا بارفيکس بود ولی حالا سی تا شده. يک ضرب هم 30 تا بارفيکس رفتم ... اينجورياس ... خدا را چه ديديد شايد دفعه‌ی بعد اصلأ دم و دستگاه بارفيکس را دادند به خودم به عنوان جايزه.

و روز هفتم. اين آخری هم مربوط است به کار همان گروه روزنامه نگاران ايرانی در فيس بوک که زحمت طراحی‌ روزنامه‌اش را رضا گنجی، آبچينوس، کشيده. مطالبش را هم می‌توانيد در وبلاگ مريم نبوی نژاد، زندگی دوگانه اينانا، بخوانيد. کار جالبی دارد از آب درمی‌آيد.






17.1.09

شبکه‌های عصبی جامعه

فکر کنيد يک عنکبوت چطور فاصله‌ی بين دو نقطه را طی می‌کند و تار خودش را بين اين دو تا نقطه می‌سازد؟ مثلأ سر تارش را روی يک تکه برگ نصب می‌کند بعد از درخت می‌آيد پايين، چند قدمی روی زمين راه می‌رود، بعد از ديوار مقابلش می‌رود بالا و روبروی برگ يک جای مناسبی روی ديوار پيدا می‌کند و سر ديگر تار را می‌چسباند به ديوار. و از روی همين رشته شروع به رفت و آمد و تار تنيدن می‌کند.

خوب خيلی وقت می‌برد. طبيعت اينقدرها هم دست و دلباز نيست که اين همه وقت بدهد برای يک تار تنيدن. يعنی در واقعش اگر به اينجور تار تنيدن بود تمام عنکبوت‌های دنيا تا به حال از گرسنگی تلف شده بودند. بعضی تحقيقات نشان داده که عنکبوت‌ها می‌توانند يک مسافت‌هايی را بپرند. يک گروه ديگرشان سر تار را که وصل کردند به يک جایی آنوقت شروع می‌کنند به تاب سواری و باد آن‌ها را می‌برد به سمت مورد نظرشان، در واقع خود همان تار اوليه مثل بادبان عمل می‌کند. چند مدل ديگر هم دارد که يکی‌شان شبکه‌ی نقطه به نقطه‌ هست. همين تفاوت‌ها باعث می‌شوند تارهای عنکبوت‌ها با هم فرق داشته باشند.

خوب يکی ازجذاب‌ترين موضوعات در حوزه‌ی علوم عصب پايه اين است که سلول‌های عصبی چطور از يک نقطه به يک نقطه‌ی ديگری می‌رسند. يعنی شبيه به عنکبوت هستند يا يک جور ديگری شبکه‌های عصبی درست می‌شوند؟

دو تا عکس ميکروسکوپی که خودم گرفته‌ام را ببينيد که دست‌تان بيايد چطور يک شبکه‌ی عصبی درست می‌شود.

اين اولی را که می‌بينيد يک سری سلول عصبی هستند که دارند يک کلاف بويايی را درست می‌کنند. سلول‌های عصبی روی يک بافتی حرکت می‌کنند که در عکس به رنگ سفيد – خاکستری می‌بينيدش. يک سری زوايد هم روی همان بافت می‌بينيد. به اين زوايد می‌گويند Ensheating Cell. اين سلول‌ها اول راه می‌افتند و مسير حرکت را می‌سازند. درست شبيه به مسير وزش باد. بعد سلول‌های عصبی به طور نقطه‌ای به اين سلول‌های زمينه وصل می‌شوند و يک مسير مشخص را طی می‌کنند.

اگر اين سلول‌های زمينه نباشند آنوقت سلول‌های عصبی سرگردان می‌شوند. توی آزمايش‌های مختلف همين کار را انجام می‌دهيم که ببينيم ميزان سرگردان شدن سلول‌های عصبی چطوری‌ست. هر جایی را که دستکاری می‌کنيد الگوی جديدی از حرکت سلول‌های عصبی درست می‌شود ولی در کل با دست زدن به سلول‌های زمينه شکل گيری شبکه‌های عصبی مختل می‌شود.





حالا اين عکس دوم را ببينيد. اين يکی مربوط است به يک کلاف عصبی درست و حسابی. اگر تا به حال عصب نديده بوديد اين رشته‌های قهوه‌ای رنگ عصب هستند و تمام احساسی که ما از محيط بيرون داريم توسط همين رشته‌های به مغر منتقل می‌شوند. خيلی شبيه به يک جامعه‌ست که اگر زمينه‌های شکل گيری شبکه‌های اجتماعی‌اش از بين برود آنوقت افراد جامعه سرگردان می‌شوند و دست آخر شبکه‌های اجتماعی مختل می‌شوند.






16.1.09

جمعه برای زندگی

اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته که طبق معمول پر است از نوشته‌های متفاوت و بزن و برقص.

از اين هفته دو تا نويسنده‌ی جديد ديگر هم شروع کرده‌اند به نوشتن برای "جمعه برای زندگی". يکی‌شان يک خانم دکتری‌ست که استاد دانشگاه است در ايران و خاطراتش را می‌نويسد که حسابی خواندنی‌ست. نويسنده‌ی دوم هم ليلاست که يک بار دو هفته پيش نوشت و حالا ديگر به اهل "جمعه برای زندگی" ملحق شده. او نقد فيلم می‌نويسد. پرشين و حورا هم که مثل هميشه می‌نويسند. چند تا کار جديد ديگر هم به زودی می‌بينيد.

چون خواندنی‌های امروز زياد است بنابراين فقط موسيقی را معرفی می‌کنم. يادتان هست روز دوشنبه نوشته بودم پلنگ آقا موسيقی را معرفی کرده بود؟ رفتم موسيقی را پيدا کردم و حالا شما هم موسيقی عرب – افريقايی پلنگ آقا را می‌بينيد و می‌شنويد. اين موسيقی مربوط است به کشور مغرب که لابد باخبريد زبان دوم مردمش هم فرانسوی‌ست و همين است که پلنگ آقا موسيقی‌شان را می‌شناسد. خواننده هم شابا نبيل است ... يعنی واقعأ روز دوشنبه با اين موسیقی‌ آزمايشگاه را گذاشتيم روی سرمان، شما خود دانيد.

کلی لذت می‌بريد و آخر هفته‌تان از حالا ساخته می‌شود.

video



و اما باقی مطالب:

ميم ميم : يادداشتهای پراكنده از روزگاری كه گذشت،

حورا دلاوری: فقط از خوبی‌هاش می‌گم،

ليلا از ملبورن: سه فيلم در يک نگاه در گلدن گلوب،

پرشين سعيد واقفی: هروله.



برای يادآوری‌ها

داشتم يک کار تصويری را تدوين می‌کردم فکر کردم يک بخشی را هم برای وبلاگ جدا گذاشته بودم. همان را زودتر تدوين کردم که بينيد.

کنار ساحل اقيانوس روی صندلی نشسته بودم. دوربين عکاسی‌ام را برای يک ساعت ثابت گذاشتم روی سه پايه و هر يک دقيقه يک عکس گرفتم. موسيقی Carla Bruni هم گوش می‌دادم که همراه شده بود با صدای امواج. حالا از بين عکس‌هايی که گرفتم بعضی‌های‌شان را با موسيقی‌ای که گوش می‌دادم تدوين کردم. کلی يادها برايم تداعی شد.

فکر کردم ممکن است شما را هم ببرد به هزار و يک يادآوری ديگر.

اگر اينطور است، تقديم به يادآوری‌های شما.



video


15.1.09

مسعود، مرد شنی

رفته بودم عکاسی. کلی هم عکس گرفتم که کم‌کم می‌بيندشان. ديدم کنار ساحل اقيانوس يک جايی يک مجسمه‌ی شنی هست. سازنده‌شان هم مرتب با مردم عکس می‌گيرد. آن طرف‌تر هم عکس‌های مجسمه‌های شنی‌اش را گذاشته به قيمت هر قطعه عکس دو دلار. اتفاقأ خيلی هم خريدار داشتند.

متوجه شدم روی لباس سازنده‌ی مجسمه‌های شنی نوشته شده Dennis Massoud. پرسيدم کجايی هستی؟ گفت پدر و مادربزرگم اهل لبنان بودند ولی خودم در شمال کوئينزلند به دنيا آمدم. بامزه بود که يک کمی هم فارسی بلد بود. درباره‌ی آلبوم عکس‌هايش پرسيدم گفت يک چندتايی‌شان مربوط به مجسمه‌هایی هست که در چين ساخته بود بوده و با يک جور چسب روی مجسمه‌های را پوشانده که به طور دائم در يک محوطه‌ی نمايشگاهی باقی بمانند.

جناب دنيس مسعود 10 تا جايزه‌ی بين المللی دريافت کرده.

گفتم زمستان‌ها که کار و کاسبی ساحلی در استراليا کساد می‌شود چه کار می‌کند، گفت هميشه از طرف کشورهای ديگر پيشنهاد کار دارد و تقريبأ تمام زمستان‌های استراليا را به خرج کشورهای اروپايی يا امريکا در خارج از استرالياست.

بعد هم نشانی سايت اينترنتی‌اش را داد. عکس‌هايش را ببينيد تا بعد که باز هم عکس‌های ديگر را بگذارم روی وبلاگ.

















12.1.09

سه ساعت برای پلنگ آقا

خدا خدا خدا ... يعنی روز اول ورود پلنگ آقا به آزمايشگاه شده است مثل روز عروسی. ملت دارند می‌زنند و می‌رقصند. حالا عرض می‌کنم چرا.

اواخر سال گذشته حضرت‌شان يک بلايی سر آی پادشان آوردند که ديگر از کار افتاده بود. دو سه بار هم برای اين که نشان بدهد واقعأ ديگر به آی پاد مربوطه توجه نمی‌کند و از چشمش افتاده آی پاد را با پا شوت کرد اين طرف و آن طرف. فی الفور تا حقوق دادند رفت يک آی پاد جديد خريد که ظرفيتش دو برابر قبلی بود. بعد هم عزيمت فرمودند به فرانسه. ديروز از فرانسه رسيده استراليا و صبح آمده به آزمايشگاه.

توی اتاق ما يک راديو ضبط قديمی هست. يک دستگاه کوچک فرستنده که به آی پاد وصل کنيد می‌توانيد موسيقی‌های آی پاد را روی يک موج خاص اف ام بشنويد. من که رسيدم ديدم صدای موسيقی و سوت بلند و دست زدن می‌آيد از توی اتاق. تا رسيدم ديدم يک موسيقی عربی- افريقايی خيلی حسابی گذاشته و دارد می‌زند و می‌رقصد. طبيعتأ اينجانب هم در گراميداشت ورود ايشان وارد ميدان شدم و بزن و برقص و سوت و دست. حالا موسيقی‌اش را پيدا کرده‌ام می‌گذارم برای يکی از صفحه‌های "جمعه برای زندگی" که بدانيد چه خبر بود صبح اول وقت. موسيقی عجيبی‌ست از تحرک.

خلاصه کم‌کم دخترهای گروه هم وارد شدند و آزمايشگاه رفت روی هوا ... جای‌تان خالی ... کسی هم که فعلأ حوصله‌ی کار کردن ندارد. تابستان هم که هست، ديگر بدتر. يکی از همکاران‌مان هم يک خانم دکتر هلندی‌ست که باردار است. پلنگ آقا به ايشان فرمودند با اين بزن و برقصی که کردی امشب بچه‌ات به دنيا می‌آيد، فقط يادت باشد اسم بچه‌ات بايد افريقایی باشد. خلاصه دستاورد جديد پلنگ آقا با آی پاد جديدشان بزن و برقص عربی- افريقايی بود. قبلأ هم نوشته بودم که سليقه‌ی موسيقی پلنگ آقا حرف ندارد. يعنی واقعأ حرف ندارد.

اين از اين.

از يک طرف ديگر هم ملت دارند از خنده پس می‌افتند. بايد بليت فروشی کنيم برای ديدن پلنگ آقا.

ديروز هواپيمايی که پلنگ آقا با آن می‌آمده استراليا يک توقف سه ساعته در سنگاپور داشته. همين سه ساعت کافی بوده برای پلنگ آقا.

اين آدم هر دو ماه يک بار که نياز به يک مداد يا خودکار پيدا می‌کند می‌آيد از روی ميز من برمی‌دارد. خودش چند وقت پيش می‌گفت اگر اين خودکارهای روی ميز تو نبود من بايد چه کار می‌کردم. همه با کامپيوتر کار می‌کنيم و يک خودکار يا مداد برای يک سال کافی‌ست.

جناب‌شان توی اين سه ساعتی که هواپيما در سنگاپور توقف کرده خوب است از فرودگاه سنگاپور چی خريده باشد؟ ... يعنی به عقل هيچ کسی جز همين خود پلنگ آقا خطور نمی‌کند که برود يک چنين چيزی بخرد. 730 دلار هم پول داده در ضمن.

رفته يک خودنويس خريده.

صد سال ديگر هم با خودنويس چيزی نمی‌نويسد. اصلأ جوهر نداريم که بنويسد. يعنی صبح رفته از فروشگاه دانشگاه جوهر بخرد گفته‌اند جوهر نداريم. خودشان سر ظهر فرمودند حالا تو جوهر نداری خانه‌تان؟ گفتم آدم حسابی مجبوری خودنويس به اين گرانی بخری؟

اصلأ يک چيزی خريده که تا واقعأ تا صد سال آينده هم يک کلمه نوشتنش نمی‌آيد که با اين خودنويس بنويسد. فکرش را بکنيد يک آدمی با اين خودنويس خيلی آنچنانی که 730 دلار هم قيمت دارد حتمأ بايد با کت و شلوار و کراوات بيايد دانشگاه که اقلأ اين خودنويس را يک جايی توی کتش بگذارد بلکه يک قيافه‌ای‌ بگيرد. پلنگ آقا با شورت و تی شرت و دمپايی می‌آيد دانشگاه. همين جا هم دمپايی‌اش را درمی‌آورد و پابرهنه راه می‌رود. هفته‌ای يک بار هم اخطار می‌گيرد که پابرهنه يا با دمپايی نرود توی آزمايشگاه. حالا اصلآ اين حال و روز به هيچ زوری به آن خودنويس 730 دلاری نمی‌خورد.

‌خلاصه که ورود ايشان همراه با رقص و آواز و خنده بود.

سالی که نکوست از بهارش پيداست. سال آقای پلنگ که اصولأ در تمام فصول خنده‌دار است. حالا جمعه متوجه می‌شويد اوضاع دوشنبه‌ی آزمايشگاه ما چطور بود.

11.1.09

هفت روز هفته

روز اول. وقتی جنگ داخلی چين در سال 1949 به نفع حزب کمونيست تمام شد اعضای حزب کومينتانگ کنترل‌شان را بر دولت از دست دادند و مجبور شدند بروند به محلی که الان به نام تايوان شناخته می‌شود. دولت فعلی چين می‌گويد فرار کردند که خيلی هم بيراه نمی‌گويند. منتها هنوز هم دو تا اسم برای چين و تايوان وجود دارد. به تايوان می‌گويند جمهوری چين ملی و به سرزمين چين می‌گويند جمهوری خلق چين. هر کدام هم که برای خودشان پرچم جداگانه دارند و دو بار هم با هم جنگ کرده‌اند. هنوز هم جمهوری خلق چين برای هر تحرک نظامی در تنگه‌ی تايوان واکنش نظامی نشان می‌دهد. تا دهه‌ی 1970 کرسی چين در سازمان ملل در اختيار دولت تايوان بود و اهل سازمان ملل دولت جمهوری چين ملی را به عنوان نماينده‌ی ملت چين می‌شناختند اما از دهه‌ی 70 به بعد جمهوری خلق چين به عنوان نماينده‌ی مردم چين به رسميت شناخته شد، که هنوز هم هست. قسمت پيدا کنيد پرتقال فروش داستان اينجاست که يا بايد حکومت فعلی چين را با همان مرام سياسی‌ و سابقه‌ی تاريخی‌شان قبول کرد و تايوان را به رسميت نشناخت يا بايد برای اشغالگری حزب کمونيست چين با تايوانی‌ها دوست شد. اين که آدم می‌بيند بعد از انقلاب سفارت اسرائيل را بستند و در عوض سفارت فلسطين را بازگشايی کردند يعنی حکومت جديد با موضوع اشغالگری ميانه‌ای ندارد. خوب يک وقتی هم جمهوری اسلامی به مناسبت اشغال افغانستان توسط شوروی بازی‌های المپيک مسکو 1980 را تحريم کرد اما همين سال گذشته که در بازی‌های المپيک پکن شرکت کردند يعنی پذيرفتن حکومت فعلی چين به عنوان نماينده‌ی سرزمين چين. حکومت چين که تغييری نکرده که، هنوز هم که تايوانی‌ها ادعای‌شان در مورد حاکميت بر سرزمين چين سر جايش هست. حالا آن قسمتش که همه جور جنس چينی توی بازارهای ايران پيدا می‌شود و فعلأ چينی‌ها خيلی دوست و اين‌ها هستند که ديگر جای خود دارد. حالا بفرماييد پرتقال فروش را پيدا کنيد.

روز دوم. مرد که از شارلوت نمی‌ترسه که! ... خيلی هم اتفاقأ مرد می‌خواد که از شارلوت نترسه ... با اجازه‌تان توفان شارلوت دارد می‌رسد به ايالت کوئينزلند و قرار است فردا فک و فاميل ملت را به هم وصلت بدهد ... حالا خنده‌اش اين است که يک دهه است که استراليا دچار خشکسالی‌ست و تا همين اواخر سال گذشته مصرف آب در استراليا با محدوديت‌های عجيب و غريب رو به رو بود. منتها حالا دارد همه را آب می‌برد. سرعت توفان شارلوت به 125 کيلومتر در ساعت می‌رسد و اداره‌ی هواشناسی ايالت اعلام کرده که توفان فعلأ در سواحل شمالی ايالت است. منتظر است که صبح علی الطلوع که ملت در اداره هستند خدمت شهروندان خانه نشين برسد. حالا از امروز همه‌ی مراکز اورژانس در حال آماده باش هستند که فردا مردم را از رودخانه جمع کنند ... خوبی‌اش اين است که شارلوت به نهنگ‌های خوزستانی اثر نمی‌کند ... احتمالأ فردا با مايو بروم دانشگاه.

روز سوم. حرف‌های خالد مشعل در مورد استقرار نيروهای حافظ صلح در مرز ميان غزه و اسرائيل از آن پيام‌های قابل انتظاری بود که بلاخره زده شد. فکرش را بکنيد حسن نصرالله هم بعد از 33 روز جنگيدن با اسرائيل حاضر شد منطقه‌ی تحت اختيارش را به ارتش لبنان بسپارد و حتی به صورت نمايشی هم که شده قبول کند که بخشی از نيروهای فعال سياسی لبنان است در حالی که حماس با هيچ چيزی موافق نيست. در واقع به نظرم حماس هنوز دارد روی بخش عاطفی درگيری با اسرائيل مانور می‌دهد، و اين يعنی آنقدر در جريان درگيری‌ها آدم‌های غير نظامی تلف بشوند که جامعه‌ی جهانی به خاطر جان غير نظامی‌ها پا درميانی کند. يک چيز جالب‌تری هم هست که آدم را به شک می‌اندازد که اصلأ نقض آتش بس توسط حماسی‌ها با برنامه ريزی قبلی بوده. دوره خدمت محمود عباس به عنوان رئيس تشکيلات خودگردان فلسطين در روز نهم ژانوپه به پایان رسیده و از نظر حماس، محمود عباس در حال حاضر کاره‌ای نيست. همين کاره‌ای نبودن عباس و تحريک عاطفی مردم فلسطين در يک جنگ می‌توانست به اتفاقی شبيه به دوران جنگ 33 روزه‌ی حزب الله و اسرائيل منجر بشود و همانطوری که جنبش حزب الله در نظر اعراب به قهرمان مبارزه با اسرائيل تبديل شد، حماس هم می‌توانست به چنين موقعيتی دست پيدا کند. فی الواقع حماسی‌ها بنا داشتند و هنوز هم در همين راهند که خودشان را آنقدر در نظر اعراب بالا ببرند که بتوانند در انتخابات به جای جناح فتح بنشينند و دولت خودگردان را کنترل کنند. منتهای مراتب اوضاع آنقدرها هم بر وفق مرادشان پيش نرفته چون بر خلاف حزب الله لبنان که وارد مجلس لبنان شد و فقط به قهرمان شدن‌ قناعت کرد حماس اصولأ خودش را يک حکومت جدامی‌داند و برای قهرمان شدن با يک نيروی عربی ديگر رقابت می‌کند. يعنی واقعأ دارد خود عرب‌ها را در مقابل اسرائيل تضعيف می‌کند. به اين ترتيب دفاع جمهوری اسلامی از حماس يعنی ضعيف شدن اعراب و مساوی‌ست با پيروزی ايران و اسرائيل، و اين دقيقأ حرفی‌ست که قهرمان اعراب يعنی صدام حسين هم می‌زد. واقعأ اوضاع بر وفق مراد حماس پيش نمی‌رود، ولی البته اسرائيل دارد سود می‌برد.

روز چهارم. يکی از صنايعی که اينروزها در استراليا حسابی پولساز شده صنعت توليد مايع دهان شويه‌ست که ارزش آن به 75 ميليون دلار می‌رسد. تبليغات تلويزيونی‌شان هم حسابی پر خرج است. منتها حالا يکی دو تا بخث جانبی هم در مورد سرطانزايی اين مايعات به راه افتاده که صاحبان صنايع را به تقلا انداخته. بحث‌ها عبارتند از اين که در مايعات دهان شويه يک ماده‌ای‌ وجود دارد به نام استالدهايد. از جنبه‌ی پزشکی مقدار زياد استالدهايد در دهان باعث بروز سرطان دهان می‌شود. جدا از اين، اتانول هم هست که باز از ديواره‌ی داخلی دهان جذب می‌شود و می‌تواند منجر به بروز سرطان بشود. هر دوی اين مواد در دهان شويه‌ها وجود دارند و همين هم شده که کارشناسان پزشکی را وادار کرده که در مقابل صنعت رو به رشد دهان شويه اعلام خطر کنند. به نظر می‌رسد در بين ايالت‌های استراليا، کوئينزلند از همه‌شان بيشتر در معرض خطر باشد چون ايالت‌های ديگر از سال‌ها قبل به آب‌شان فلورايد اضافه کرده بودند و کوئينزلندی‌ها قرار است از امسال صاحب فلورايد بشوند. همين تأخير هم به مصرف بيشتر فلورايد منجر شده. روز جمعه‌ی اين هفته يک مقاله‌ای در نشريه‌ی علوم پزشکی استراليا منتشر شد که نويسنده‌ی آن به ناکافی بودن دلايل برای بروز سرطان در استفاده از دهان شويه‌ها اشاره کرده بود ولی هنوز هيچکس به بی خطر بودن‌شان تأکيد نکرده. حالا احتمالأ در همين يکی دو ماه آينده تبليغات مربوط به دهان شويه‌ها هم کاهش پيدا می‌کند تا نتايج تحقيقات جديد نشان بدهند بعد از اضافه کردن فلورايد باز هم بايد به ميزان سابق از دهان شويه‌ها استفاده کرد يا نه.

روز پنجم. نخست وزير عراق می‌گويد مجاهدين را از اين کشور اخراج می‌کند، از آن طرف سفير امريکا در عراق می‌گويد دولت عراق چنين کاری نمی‌کند. جالب‌ترين بخش حرف‌های سفير امريکا در مورد دولت عراق اين است که گفته "آنها ضمانت داده اند". يعنی واقعأ نوری مالکی در مورد اين 4 هزار نفری که از دار و دسته‌ی مجاهدين در عراق مانده‌اند هيچ اختياری ندارد. اين اختيار نداشتن در مورد گروهی‌ست که خود امريکا هم آن‌ها را تروريست می‌داند. می‌دانيد چه چيزی جالب است؟ اين که متوجه بشويد وقتی دولت عراق نمی‌تواند در مورد يک گروه 4 هزار نفری تصميم بگيرد و ايضأ بايد ضمانت هم بدهد آنوقت لابد در مورد حضور نيروهای امريکايی به طور کلی مصلوب الاختيار است. معنی‌اش اين است که تمام آن قرارداد امنيتی و بحث‌های مجلس عراق در موردش نمايشی بوده. در افغانستان هم که دولت برای ماندن نيروهای ناتو پافشاری می‌کند. بنابراين حالا حالاها امريکايی‌ها در عراق حضور دارند و دولت جناب مالکی هم کاره‌ای نيست. متوجه که هستيد نقشه‌ی خاورميانه حتی در دوران جناب اوباما هم بر همان مسير دولت بوش ادامه پيدا می‌کند.

روز ششم. حالا کم‌کم فکری شده‌ام که کارهای رسانه‌ای بيشتری انجام بدهم. يک کمی از کارهای آزمايشگاهی‌ام دارم کم می‌کنم، که آن هم داستانی‌ست برای خودش، بنابراين کارهای رسانه‌ای‌ام را بيشتر دنبال می‌کنم. البته خيلی هم عجيب نيست. هميشه ترکيب علم و رسانه‌ جالب بوده. حالا کم‌کم ممکن است يک تغيیراتی رخ بدهد که در موردشان می‌نويسم.

و روز هفتم. يک رکورد ورزشی خدمت‌تان عرض می‌کنم. اينجانب در مدت 20 دقيقه 4800 متر دويدم. يک احساس کارل لوئيسی به آدم دست می‌دهد که جای‌تان خالی ... بابا المپيک ... بابا تيم ملی ... ولک کارل لوئيس ...


10.1.09

روزنامه نگاران

چند روز پيش نويسنده‌ی وبلاگ بوی باران، قهوه، سيگار يک ايميل برايم فرستاد که ممکن است برای دوستان ديگری هم فرستاده باشد. حالا ببخشيد که اسم وبلاگش را نوشتم به جای اسم خودش چون واقعأ اسمش را نمی‌نويسد، گرچه همان باران و قهوه‌اش هم کفايت می‌کند. موضوعی که نوشته بود درباره‌ی خبررسانی در وبلاگ‌ها بود.

دو سه روزی همينطور توی فکرم بود که اين هم حرف قابل توجهی‌ست و بنا بود در يک جاهايی مثل راديو زمانه هم پا بگيرد که به هر حال نيمه تمام باقی ماند. منتها هنوز حرف‌های مختلفی هست که می‌شود يک جاهايی به سياق روزنامه نگاری درباره‌شان حرف زد. يعنی هنوز هم می‌شود کار گروهی انجام داد. پمن اين که هيچ جايی روی سنگ هم ننوشته‌اند که يک گروهی که با هم کار می‌کنند تا ابدالدهر بايد با هم کار کنند و جيک هم نزنند. گاهی يک آدمی اضافه می‌شود و يکی کم می‌شود اما بنای کار گروهی سر جايش می‌ماند.

باز فکر کردم اگر بنا باشد در عمل يک کاری انجام بشود اين کار چه چيزی می‌تواند باشد. متوجه شدم که يک گروهی از آدم‌های رسانه‌ای بين‌الملی که درباره‌ی علم و محيط زيست کار می‌کنند که من هم جزوشان هستم يک چنين گروهی داريم و کارهای خوبی هم انجام می‌دهيم. کنفرانس هم زياد داريم و عکس و خبر و گزارش هم فراوان توی کارهای‌مان هست. اتفاقأ اين مجموعه کارها تأثير قابل توجهی روی سازمان‌های بين‌المللی هم داشته و خيلی کاربردی شده. با همان فکر رفتم توی فيس بوک و يک گروه به نام "روزنامه نگاران ايرانی" يا Iranian Journalists درست کردم. از بين دوستانم آن‌هايی را که کارهای رسانه‌ای انجام می‌دهند را هم دعوت کردم که اگر دوست دارند عضو بشوند. دو سه تا از دوستان ديگر اهل رسانه هم از طريق دوستانی که عضو بودند آمدند و آن‌ها هم عضو شدند.

يک پيشنهادی هم دادم که حالا يک کمی درباره‌اش می‌نويسم.

پيشنهادم اين بود که واقعأ برای شروع کار هر کدام‌مان يک پاراگراف سه چهار خطی درباره‌ی يک موضوعی بنويسيم. حالا اگر کسی دوست داشت بيشتر بنويسد خودش می‌داند ولی سنگ بزرگ هميشه علامت نزدن است. همين که آدم سه خط بنويسد و تعهدش آنقدر نباشد که بماند توی رودرواسی بهتر است. بعد که آمادگی بيشتری داشتيم خيلی کارهای ديگر هم ممکن است انجام بدهيم.

اين پاراگراف‌ها بر اساس طرح يکی از همين دوستان رسانه‌ای‌ست، يعنی می‌تواند باشد، و نوشته‌های مرتبط با آن موضوعی که پيشنهاد شده را در وبلاگ خودش منتشر می‌کند. يعنی همه‌مان می‌نويسيم و توی وبلاگ آن کسی که موضوع را پيشنهاد کرده منتشرش می‌کنيم. عکاس هم توی اعضای همان گروه فيس بوک بود و می‌شود عکس هم گذاشت.

من اين مدل را توی وبلاگ آزادنويس تجربه‌اش کرده‌ام و روزهای جمعه در "جمعه برای زندگی" حرف‌های دوستان ديگر را بدون اين که به نوشته‌های‌شان دست بزنم منتشر می‌کنم. کلی چيزهای جديد ياد گرفته‌ام. يکی دو تا کار رسانه‌ای تازه هم باز دارم با دوستان مختلف انجام می‌دهم که خيلی جالب از آب درآمده‌اند. يعنی می‌شود کار رسانه‌ای انجام داد، فقط بايد سنگ بزرگ برنداشت که بمانيم تويش.

حالا اميدوارم توی همين روزها نتیجه‌ی اولين کار گروهی‌مان را ببينيد. موضوعش را توی همان گروه فيس بوک درميان می‌گذاريم که ببينيم چه موضوعی طرفدار دارد که درباره‌اش بنويسيم.

فکر کردم شايد گروه را ديده باشيد و ندانيد چرا درست شده و خوب است يک کمی درباره‌اش بنويسم.


9.1.09

جمعه برای زندگي ... ولک خوزستان

معصومه ناصری:
"ولک" را شما می‌شنوید و فکر می‌کنید این جماعت خوزستانی اسکل هستند که زرت زرت بین هر یک جمله‌ای دو تا "ولک" می‌پرانند. فکر می‌کنید با گفتن دو تا ولک وسط جمله مساله حل است و می‌توانید خوزستانی حرف بزنید اما باید یکی از ما باشید تا بفهمید گفتن یک "ولک" سر جای خودش چه طنینی به جمله می‌دهد و چه اهمیتی در تغییر معنای جمله دارد.

یاد گرفتن به کار بردن درست و بجا و به موقع "ولک" مثل به کار بردن درست، استرس (تاکید) روی کلمه‌ها، در لهجه‌های بریتیش یا امریکن مهم است.

شما هر چقدر هم در یک کشور انگلیسی زبان زندگی کرده باشید نمی‌توانید مثل اهالی آنجا حرف بزنید این نکته در مورد خوزستان هم صادق است.

خوزستانی بودن گرچه با "ولک" گفتن همراه است اما خوزستان همه‌اش به "ولک" نیست. باید در مورد آداب کاهو سکنجبین خوردن در جاده اهواز- شوشتر، در مورد گاگله، در مورد کنُار، در مورد تفاوت خرمای برحی و بریم و دیری چیزهایی بدانید وگرنه چارشیر و کارون و سه راه خرمشهر که همه اهواز و همه خوزستان نیستند.

این هفته "جمعه برای زندگی" ما یه توپی انداختیم وسط، چهار نفر دیگر پاس دادند و آزادنویس گل زد و حماسه‌ای آفرید که ولک باید بخوانی تا دستگیرت شود.

این همه "جمعه برای زندگی" را با همين دو سه تا بر و بچه های خوزستان دور هم جمع شدیم و یک صفایی به وبلاگستان دادیم. حالا باز هم ادامه دارد، خوزستانی‌های ديگر هم در راهند ...

فعلأ اين هفته را بخوانيد و بشنويد و ببينيد وحالش را ببرید.


video




معصومه ناصری: آخ جون! تیپ مشکی،

همايون خيری: کاکا ما اينطوريم،

ليلا موری: بچه‌ خاک پاک ام آی اس.


6.1.09

نمایشنامه "کله دارچینی‏ها" اثر محسن

صحنه اول – داخل

آدم‏ها: نویسنده – ساعت

صدای شرشر باران از بیرون به گوش می‏رسد. هوا ابری و نیمه روشن است و نسیم خنکی هم در حال وزیدن است و پرده ها را تکان می‏دهد. غیر ازصدای باران و به هم خوردن پرده‏ها صدایی از بیرون به گوش نمی‏رسد. هرازگاهی صدای ناله خفیف پرنده‏ای که به خاطر باران در لانه‏اش حبس شده به گوش می‏رسد [ چه بهتر، ای کاش هر روز بارانی بود و صدای این‏ها درنمی‏آمد]. در این لحظه [اتاق هنوز نیمه تاریک است – نیمه تاریک فرقی با نیمه روشن ندارد] نویسنده که روی تخت به پهلو خوابیده است، با نیم تنه‏اش درون لحاف به دسته گلی می‏ماند که لای کاغذ زرورق پیچیده شده. تکانی می‏خورد و به ساعت کنار تخت نگاه می کند.

ساعت: تیک تیک، تیک تیک

نویسنده: اه، هنوز تا ساعت 8 خیلی مونده، پس چرا صبح نمی‏شه. از دیشب تا حالا ده دفعه بیدار شدم. خوب هروقت ساعت 8 بشه این لامصب خودش زنگ می‏زنه. ولی عجب هوای خوبیه.[لبخند می زند].[ لبخند سریعا تبدیل به اخم می‌شود] همین 2 ساعت پیش رفتم دستشویی ها، عجب وضعیه.

حرکت به سمت گلاب به روتون. صدای شرشر باران شدیدتر می‏شود. حرکت به سمت تخت خواب.

نویسنده: ولی امروز چه دلی از عزا در بیاریم.[ مثل غنچه در لحاف می پیچد و به خواب می‏رود]

چند تا گوسفند از کنار صحنه وارد اتاق می‏شوند و بع بع کنان از کنار تخت رد می‏شوند [ پشم و کرک گوسفندها کاملا تراشیده شده و کله هاشون با دارچین رنگ شده است]. نویسنده همانطور که خوابیده لبخندی به لب دارد و در مسیر حرکت گوسفندها غلط می‏زند [از مزایای تخت دو نفره]. با خروج گوسفندهای کله دارچینی از صحنه، ساعت شروع به زنگ زدن می‏کند.

نویسنده: [از ذوق در پوست خود نمی گنجد. به سرعت از تخت خواب بیرون می‏پرد و راهی به سمت حمام] کله ها کله ها، ما داریم می آییم ....

باران نمی‏آید، ولی شرشر ادامه دارد.

نویسنده با نیم تنه لخت جلوی کمد لباس ایستاده

نویسنده: [صدای فکر کردن از خودش در می‏آورد] به نظرم فراک بپوشم با دگمه سردست کله گوسفندی خیلی بهتره[حالت گزارشی، پرسشی، تعجبی]. [کمی مکث همراه با خیره شدن به اشیایی در کف دست] اینها که کله بوفالو هستند، اصلا ولش کن، به سبک استرالیایی لباس می‏پوشم، شلوارک و تی شرت و دمپایی. حالا ولی امروز کفش می‏پوشم که اگر یک موقع هوا بارونی بود کف پاهام خیس نشه.

نویسنده، پیروزمندانه از صحنه خارج می‏شود در حالیکه زیرلب می‏خواند: کله ها کله ها ....

صحنه دوم – خارج

هوا بارانی و نسیم خنک صبحگاهی در حال وزیدن است و نوید بخش یک روز خوش...مزه. پلاک 12 در کنار صحنه خودش را نشان می‏دهد. یک راه باریک در سمت راست پلاک خانه قرار دارد که حکایت از مسیر ورودی به سمت محل موعود را می‏دهد. سر و صداهایی از داخل به گوش می‏رسد.

نویسنده: [ 2 تا کشیده محکم به خودش می‏زند] یعنی این واقعیه؟ [حالت سؤالی]. بالاخره نمردیم و این روز را توی بریزبن دیدیم. کله ها کله ها ... [زیر لب زمزمه می‏کند]

حرکت به سمت ورودی حیاط خانه ی پلاک 12. سر و صداها بیشتر می‏شود.





خانه پلاک 12



در کنار صحنه چند نفر مشغول حرف زدن هستند. نویسنده قبل از ورود به صحنه، یواشکی شرایط محیط را می سنجد [هنوز دلیلی برای این کارش پیدا نکرده است]






چند نفر کله خور



صحنه سوم – خارج [این خارج نقش داخل را بازی می‏کند]

آدم‏ها:

نویسنده – کله پز – کله خور 1 – کله خور 2- کله خور 3 – [آنقدر کله خور بود که حسابش از دست نویسنده در رفته]

هوا بارانی و نیمه بارانی [تکلیفش با خودش هم روشن نیست]، یک طرف صحنه چمن کاری شده و در امتداد چمن کاری یک اجاق قرار دارد [اجاق در زیر باران است و خاموش، همینجوری برای خالی نماندن عریضه اینجاست]. کله پز، پیروزمندانه در حال صحبت کردن است که با دیدن نویسنده به سمت نویسنده می‏رود. سایر کله خورها هم مشغول صحبت کردن هستند و به نوبت به کله خور جدید (نویسنده) خیر مقدم می‏گویند.








لوکیشین موعود




نویسنده: [با شادمانی و لبخند به لب] آقا سام علیک، ارادت [ با کله پز دست می‏دهد]

کله پز: [با لحجه اصفهانی – می دونم با "ه" نوشته می شه ولی هر لهجه‏ای که اصفهانی نمی‏شه]: احوالی شوما؟، خوش اومِدین. بفرما







نمای کلوزآپ از پشت کله‏ی کله پز




نویسنده: دمتون گرم، بالاخره این کله را بار گذاشتی ها. به به عجب بویی داره. پس چرا هنوز شروع نکردین؟

کله پز: منتظریم تا بقیه کله خورها هم بیان، تو راهن [ هنوز شدیدأ اصفهانی حرف می‏زنه]

نویسنده: اگر بدونی [ لحن گزارشی] از دیشب تا امروز صبح تمام مدت خواب گوسفند کله دارچینی و کله پاچه دیدم. ولی عجب هوای خوبیه برای کله پاچه خوری.

در این لحظه نویسنده با سایر کله خورها سلام و احوال‏پرسی می‏کند

حرکت به سمت داخل و در امتداد بوی کله پاچه. در این لحظه، نویسنده فقط یک دیگ می‏بیند و دیگر هیچ.







دیگ موعود



نویسنده: وای عجب سیستمی شده [تعجبی]. ببین چه روغنی روش وایستاده. به به، این کله و پاچه خوردنی دارد [ در یک لحظه به یادش می‏آید که پاچه در کار نیست و فقط کله هست. یک آهی می‏کشد ولی هنوز خوشحال]

کله پز در گوشه دیگر صحنه در حال صحبت کردن است.

کله پز: [هنوز اصفهانی و خطاب به یکی از کله خورها] شوما اصلِن فهمیدیِن من از دیشب تا حالا چند بار اومِدَم سر این دیگ و هَمِش زِدَم؟ ( از مصدر "به هم زدن")

کله خورهای ساکن پلاک 12: 5 بار؟ [پرسشی، تعجبی]

کله پز: [لحجه اصفهانی]: 5 بار؟ [تعجبی و کمی پرسشی]

کله خورها: پس چندبار؟

کله پز: خیلی بار

کله خورها: پس حتما خیلی هم خسته شدی، آره؟ [ پرسشی و همدردی]

کله پز: آره، خیلی


در این لحظه سایر کله خورها وارد صحنه می‏شوند و شادمانی مفرطی جمع را در برمی‏گیرد. همگی در حال سلام و احوالپرسی هستند.

یکی از کله خورها: به به جناب کله خور، آقا کجایید؟ غذا یخ کرد [ با حالت شوخی].

کله خور تازه وارد: شرمنده، داشتیم حاضر می‏شدیم که بیایم.

در این لحظه یک ظرف آبگوشت وارد صحنه می‏شود. همه صداها ( خارجی، داخلی، جاندار، پرنده، چرنده و ...) همگی قطع می‏شود و همگی مبهوط ظرف آبگوشت می‏شوند. در این لحظه همه حاظران صحنه بی‏حرکت به کاسه آب‏گوشت خیره می‏شوند. گوسفندهای صحنه اول وارد می‏شوند و دور میز شروع به دویدن می‏کنند و هرکدام پس از 2 دور دویدن به دور میز کله از سرشان جدا می‏شود و داخل ظرف آبگوشت می‏افتد. بدن‏های بدون سر، پس از یک دور دیگر دویدن به دور میز از گوشه صحنه خارج می‏شوند [خدا را شکر پاچه نداشتیم وگرنه معلوم نبود چه طور گوسفند بدون پا را دور میز بدوانیم و از صحنه خارج کنیم.]

سر و صدای کله خورها وارد صحنه می‏شود و جنب و جوش آغاز می‏شود.

یکی از کله خورها: به به، عجب آبگوشتیه، حتا از کله پزی هم بهتر شده. خیلی کارت درسته کله پز. ای ول، کِی این کله ها رو تمیز کردی و گوشت‏هاش را جدا کردی؟ [با تعجب]

کله پز: [لهجه همچنان در دستگاه اصفهان است] جایی شوما خالی، امروز صبحی اول وقت

نویسنده: عجب روغنی داره این آبگوشت. به به، هر یک قاشق اش نیم کیلو اضافه وزن می‏آره. ولی عجب خوشمزه است.

آزادنویس: آقا این مغزها مسموم‏اند، کسی حتا طرفشون هم نیاد. من که دیگه خوردم ولی به نظرم کس دیگه نخوره تا من خودم تمامش کنم و بقیه را از خطر نجات بدم.

کله خور دیگر: من اصلا اومدم اینجا که بمیرم. اون مغز را بده بیاد

آزادنویس: [ لُپ ها برجسته و در حال خوردن یک لقمه بزرگ حاوی مغز...به عبارتی آخرین قطرات باقی مانده از مغز] آقا جان نخور، این مغزها مسمومند....

در این لحظه کلک هرچی مغز بود کنده شد و گزارش هیچ گونه مسمومیتی هم هنوز دریافت نشده. با این وجود، پیگیری‏ها در این زمینه ادامه دارد.





بدون شرح


در این لحظه، تعداد زیادی گردو به درون صحنه قِل داده می‏شود و تمامی حاضران، اعم از کله پز و کله خور و آزادنویس ( شایان ذکر است که "آزادنویس" فقط به جهت رعایت قافیه، جای "کله فروش" را گرفته است) شروع به شکستن آنها به کمک دُم‏های مجازی خود می‏کنند.

باران هنوز ادامه دارد. ظرف‏ها خالی است و صدای قُل قُل آب از دور به گوش می‏رسد. جماعت کله خور به آرامی با هم صحبت می‏کنند. فضا کاملا از بوی کله و پاچه اشباع شده است و همه در خلصه ناشی از سیر بودن فرو رفته‏اند. همگی یک لیوان حاوی معجون سیاه‏ رنگ در دست دارند.

یکی از کله خورها: ولی این چایی نبات جزو لاینفک کله پاچه است

در این لحظه تعداد زیادی شاخه های نبات از سقف آویزان می‏شود، اعم از زعفرانی و غیر زعفرانی

همسر کله پز: [ خطاب به نویسنده] قبل از رفتن یادت باشه نبات زعفرانی بهت بدم که ببری خونه.

نویسنده: [ با تعجب] من کِی گفتم نبات می‏خوام؟

همسر کله پز: [با تعجب بیشتر – در دستگاه اصفهان] مگه همین الان نگفتی که نبات می‏خوای؟ [کاشف به عمل می‏آید که فضا بیش از حد تحت تاثیر نبات است.]

همگی به نوشیدن چای و نبات و تمجید از دست پخت کله پز ادامه می‏دهند



ظرف خالی نبات پس از حمله‏ی کله‏خورها



صحنه چهارم – خارج و داخل همه با هم

آدم‏ها: حرفی برای گفتن ندارند، به جز ابراز شادمانی و رضایت.

عقربه‏های ساعت، 11 را نشان می‏دهند. نویسنده، خوشحال و سرمست به سمت ماشینش می‏رود، در آرزوی روزهای پر کله و پاچه تر.


با تشکر از:

گوسفندهای کله دارچینی، کله پز، کله فروش ناشناس، جماعت کله خور و آهنگ Chinese Democracy از آلبوم جدید گروه Gun’s’Roses به همین نام، که بارها در حین نوشتن این متن در پس زمینه پخش شد و بعدا در فضای کمتر کله پاچه‌ای در موردش می‏نویسم.