Wednesday، December 31، 2008

اين همه تلفات برای بهانه دادن

يک موضوعاتی هست که آدم فکر می‌کند کاش هرگز درباره‌شان نمی‌دانست. يک عمر مدام با آدم می‌مانند. نه می‌شود به کسی بگوييدشان، نه می‌توانيد هميشه نگفته نگه‌شان داريد. توفانی به پا می‌شود.

خرمشهر استخر سرپوشيده نداشت. برای همين هم ماهايی که اهل شنا بوديم زمستان‌ها می‌رفتيم سراغ يک ورزش ديگری و تابستان‌ها تا اوايل پاييز می‌رفتيم سراغ شنا.

فکر می‌کنم حدود مرداد ماه سال 1356 يک روزی کنار استخر ديدم پدرم دارد با يک آقای نسبتأ جوانی حرف می‌زند. شايد دو ساعتی با هم قدم می‌زدند يا گاهی يک جايی نشسته بودند و حرف می‌زدند. من آدم‌های دور و بر پدرم را می‌شناختم چون مدام همه جا چسبيده به او بودم. متوجه بودم که اين آقای جوان ناشناس است. خيلی وقت‌ها همين ناشناس‌های جوان می‌آمدند خرمشهر برای توصيه گرفتن که بروند دانشکده ورزش، يا يک کسی معرفی‌شان کرده بود که بيايند توی دم و دستگاه ورزش.

چند وقت بعد يک روز پدرم خبر داد که يک ميهمان با همسر و چهار تا بچه‌اش می‌آيند خانه‌مان. شبی که آمدند برای ميهمانی معلوم شد همان آقای جوان ناشناس توی استخر بوده. از تهران آمده‌ بودند. بعدترها معلوم شد که تاجر بوده اما ورشکسته شده و با توصيه‌ی دوستان پدرم آمده بوده که زندگی‌اش را از خرمشهر شروع کند. کجا بهتر از خرمشهر که کار و زندگی مردمش از تهران هم بهتر بود. چهار تا بچه‌ی کوچک داشت. بزرگ‌شان تازه کلاس اول دبستان بود. باقی هم يکی يک سال از همديگر کوچک‌تر بودند. سه تا پسر و آخری يک دختر.

يک جای نسبتأ دوری يک خانه اجاره کردند و کم‌کم با هم دوست شديم. غريبه بودن‌شان با محيط هم باعث شد بيشتر بهشان سر بزنيم. من يادم هست که چطور خانه‌شان هر بار با يک وسيله‌ی تازه‌ای که می‌خريدند کامل‌تر می‌شد. يک روز هم با همان آقای ناشناس که ديگر با من دوست شده بود رفتيم يک فرش ماشينی برای خانه‌شان گرفت، سی هزار تومان قسطی از مغازه‌ی کاظمی در خرمشهر.

کم‌کم که حال و روز انقلابی آمده بود به جامعه‌ی قبل از انقلاب گاهی که خانه‌شان بوديم حرف‌هايی می‌زد که من هنوز سر در نمی‌آوردم ازشان. بعد کم‌کم که سخنرانی‌های توی مساجد شروع شد و نوارهای کاست دست مردم می‌رسيد همان آقای ناشناس هم بعضی از کاست‌ها را می‌آورد و می‌شنيديم. آرام آرام هم صورتش تغيير می‌کرد. ريش گذاشته بود. دو سه باری که رسيديم خانه‌شان در حال نماز خواندن بود. بعد هم کتاب‌های مذهبی اين طرف و آن طرف بود. من رفته بودم کلاس اول دبيرستان و پشت لبم سبز شده بود. کرک‌‌های ريشم هم صورتم را گرفته بود. يکی دو بار هم با خنده و شوخی گفت ريشت رو نزنی.

انقلاب آمد و آقای ناشناس صف جلوی راهپيمايی‌ها بود. خيلی پر حرارت. من و دوستانم خيلی دفعات او را با بلندگو ديده بوديم که شعار می‌داد و مردم دنباله‌ شعارش را می‌گرفتند. من و دوستانم شيفته‌اش شده بوديم. چند باری همسرش از لابلای راهپيمايی‌ها آمده بود و بچه‌هايش را گذاشته بود خانه‌ی ما که برود با جمعيت. من واقعأ نمی‌دانم کار و کسبش چطور بود يا چطور می‌گذشت اما آنقدری بايد خوب می‌بود که زندگی‌شان تغييرات جدی کرده باشد. يک روز با يک شورلت بزرگ آمدند خانه‌ی ما. يادآوری تصوير ماشين‌شان بعد از اين همه سال هنوز هم عذاب آور است.

انقلاب به ثمر رسيد. معلوم بود سرش شلوغ است. با اين همه هنوز هم رفت و آمدمان پا بر جا بود. يک روزی آمده بودند خانه‌مان برای شام. بعد از شام شروع کرد به حرف زدن که ما دنيا را داريم دگرگون می‌کنيم. بايد همه را به خودمان نزديک کنيم. بايد راه انقلاب کردن را يادشان بدهيم. از همين عراق بايد شروع کنيم. مردمش منتظرمان هستند.

دائم مسافرت می‌رفت. گاهی شب‌ها مسيرهای مسافرتش را می‌رفت که صبح برسد به جايی که قرار داشت. گاهی خانواده‌اش که تنها بودند به من خبر می‌داد که بروم خانه‌شان که مثلأ مواظبت کنم ازشان. همين حرف‌هايی که مردم دنيا منتظرمان هستند را همسرش هم می‌زد. من هم افتاده بودم به کتاب خواندن. بحث کردن بلد نبودم ولی کتابخانه‌شان شده بود پاتوق شب‌هايی که خانه‌شان بودم.

يک شبی خانه‌شان بودم. صبح زود رفتم که برسم کارهای خودم. تا رسيدم خانه‌مان ديدم پدرم دارد تلفنی حرف می‌زند. دو سه باری ‌پرسيد شما مطمئنيد؟ آماده شد که برود بيرون گفتم چيزی شده؟ گفت نه. معلوم بود يک چيزی شده چون از قيافه‌اش می‌شد فهميد که يک چيزی شده. طبق معمول چسبيدم به او که من هم می‌آيم. آنقدری که قيافه‌اش درهم بود اصلأ به بحث هم نکشيد که نه نيا. سوار ماشين شديم و رفتيم به طرف جاده‌ی خرمشهر- اهواز. يک جايی کنار جاده ديديم يک شورلت بزرگ مچاله شده. و پدرم افتاد به زار زار گريه کردن. من آقای ناشناس را ديدم که چه شده بود. بعد از اين همه سال هنوز هم عذاب آور است. شماره‌ی خانه‌ی ما را توی جيبش پيدا کرده بودند و خبرمان کردند.

تا خبر برسد به همسرش اوضاعی شد. محشری شده بود از آدم توی خانه‌ی ما. يکی می‌آمد يکی می‌رفت. من اصلأ حال و روزم آنقدر از ديدن صحنه‌ی واقعه خراب بود که حرف هم نمی‌توانستم بزنم. خانه‌ی ما شده بود محل زار زدن‌های همسرش. بچه‌هايش هم که قد و نيم قد ويلان بودند همه طرف. فردايش سه چهار نفر از تهران آمدند. يکی‌شان برادر خود آقای ناشناس و يکی هم برادر همسرش. آن‌ها هم آمدند خانه‌ی ما. يک هفته‌ای به دنبال کارهای مربوط به واقعه بودند و من خيلی از همان دو نفر می‌شنيدم که می‌گفتند او را کشته‌اند. نمی‌دانم راست بود يا نه.

برادرها زندگی آقای ناشناس را جمع کردند و با زن و بچه‌هايش بردند تهران. جنگ که شروع شد آن‌ها مدت‌ها بود که تهران بودند. تا روزگار ما جنگزده‌ها آنقدری به جنگ عادت کند که از خوزستان گاهی سفر کنيم به اين طرف و آن طرف دو سالی طول کشيد. من سال قبل از سربازی رفتنم يک سفر کوتاه رفتم تهران. نشانی‌شان را داشتم و رفتم خانه‌شان که در واقع خانه‌ی برادرشان بود. با او زندگی می‌کردند. برادرشان مجرد بود اما آنقدرها هم جوان نبود.

توی خانه‌ی برادرشان عکس‌های يک آدم معروفی را می‌ديدم که همان اوايل انقلاب زياد از تلويزيون ديده بودم. معلوم شد برادر همسر آقای ناشناس خيلی خيلی به آن آدم معروف نزديک است. توی عکس‌های خانوادگی هم بين‌شان بود. همسر آقای ناشناس هنوز هم بر سر حرف‌هايش برای نجات مردم عراق بود. جنگ هم که درگرفته بود و با حرارت بيشتر درباره‌ی نجات عراقی‌ها از دست حکومت صدام حسين حرف می‌زد. دورانی بود. چند وقت بعد هم برادر همسر آقای ناشناس از ايران رفت.

من رفتم سربازی و بعد آمدم دانشگاه. همين دانشگاه شهيد بهشتی که اسمش را گذاشته بوديم شهيد ملی سابق. حالا که تهران بودم گاهی می‌رفتم خانه‌شان. بعد از سربازی و آن همه سال جنگزدگی آنقدری از جنگ متنفر بودم و احساس عقب افتادگی از زندگی بهم دست داده بود که حوصله‌ی شنيدن از سياست را نداشتم. آمده بودم وسط دنيای بی سر و صدا و لباس و مد. دانشگاه ملی هم شده بود مثل بازار عطرفروش‌ها برای شاگرد دباغی که من بودم. خيلی‌ها آن روزها شاگرد دباغ دوران جنگ توی خوزستان بودند.

تا اين که موشک باران‌های تهران هم شروع شد. چند وقت قبلش خانواده‌ی من هم از اهواز آمده بودند تهران. رفته بوديم توی شهرک اکباتان خانه گرفته بوديم. خانه‌مان هم پر شده بود از دوستان و فاميل‌هايی که خانه‌های‌شان وسط شهر بود و از ترس موشک‌ها پناه آورده بودند به خانه‌ی ما. شب‌ها از روی سر آدم‌ها بايد رفت و آمد می‌کرديم از بس که همه جا خوابيده بودند.

يک روز ظهر که باز موشک باران شروع شد زنگ زدند خانه‌مان که آب دست‌تان است بگذاريد زمين و بياييد خانه‌ی همسر آقای ناشناس. من و پدر و مادرم رفتيم محل‌شان. دو تا بولدوزر داشتند توی خرابه‌ها آوار برمی‌داشتند. خانه‌ها را که شمرديم معلوم شد موشک صاف خورده به خانه‌ی همسر آقای ناشناس. مادرم همانجا از حال رفت. من نشاندمش کنار پياده‌رو که هوش و حواسش بيايد سر جايش و پدرم رفت تا نزديکی‌های بولدوزرها.

همسر آقای ناشناس و چهار تا بچه‌هايش کشته شده بودند.

هنوز هم نمی‌شود از همه‌ی چيزهای ديگر گفت. از خيلی چيزها و از جمله از آن آقای معروفی که عکسش روی ديوار خانه‌ی برادر همسر آقای ناشناس بود و سال‌ها بعد و تا هنوز عکسش را می‌شود يک روزهايی از سال ديد. واقعأ نمی‌شود گفت ... توفانی به پا می‌شود.

ولی من هنوز يادم هست که آقای ناشناس و همسرش تا بود درباره‌ی اين که چطور بايد در عراق انقلاب راه بيندازند حرف می‌زدند.

کی می‌داند واقعأ چقدر آد‌م‌ها بابت همين انقلاب راه انداختن در عراق و گزگ دادن به دست صدام حسين کشته شدند؟ مگر فقط ايرانی‌ها کشته شدند؟ مگر ما برای عراقی‌ها دسته گل پرتاب می‌کرديم؟ لابد توی عراقی‌ها هم کلی از همين آقای ناشناس و همسر و بچه‌هايش بوده‌اند.

اين همه تلفات برای انقلاب راه انداختن در عراق. اين همه تلفات برای بهانه دادن به دست يک ديوانه.

Monday، December 29، 2008

هفت روز هفته

روز اول. به نظرم مردم غزه دارند تاوان يک درگيری سياسی جديد در منطقه را می‌دهند که اصلأ ربطی بهشان ندارد. سوريه دارد آرام آرام در ازای پس گرفتن بلندی‌های جولان با اسرائيل به صلح می‌رسد و رابطه‌شان چيزی در حدود رابطه‌ی مصر و اسرائيل می‌شود. اين که اصولأ سوری‌ها در تمام معاملات‌شان با دنيا حساب منافع خودشان را بيشتر دارند باعث شده بود تا هم شريک دزد باشند و هم رفيق قافله. يعنی هم دوست جمهوری اسلامی باشند و هم زير بيانيه‌های اتحاديه‌ی عرب برای جزاير سه گانه‌ی ايران را امضاء کنند. بنابراين بايد يک جايی تعهدشان به مذاکره با اسرائيل اثبات می‌شد. اثبات اين تعهد هم ترورعماد مغنيه بود. از آن طرف هم اعراب حاشيه‌ی خليج فارس دارند بابت پذيرش طرح صلح عربی با اسرائيل به امريکا نزديک‌تر می‌شوند. در نتيجه حالا جمهوری اسلامی مانده است با تشکيلات حماس در غزه و حزب الله در جنوب لبنان. اوضاع مردم غزه هم شده است مثل يک ايران کوچک که مردمش نه راه پس دارند نه راه پيش. تحريم از همه طرف و حکومتی که منافع مردمش در آخرين اولويت است. آنقدری که من خوانده‌ام و گپ زده‌ام اين طرف و آن طرف هر کسی در غزه می‌توانسته کاری در کشورهای عربی به دست بياورد زندگی‌اش را جمع کرده و رفته و آن‌هايی که باقی مانده‌اند از سر ناچاری مانده‌اند و همين ناچاری شده است عامل حکمرانی تشکيلات حماس بر باريکه‌ی غزه‌. يک نکته‌ی قابل توجه به نظرم اين است که بر اساس سوابق قبلی، حماس از همان روز بعد از پايان آتش بس می‌توانست حدس بزند که در ازای هر موشکی که به طرف اسرائيل شليک کند اسرائيلی‌ها غزه را شخم می‌زنند، پس چرا آتش بس را تمديد نکردند؟ خوب چه چيزی از جان آدم‌ها مهم‌تر است؟ به نظرم به هم خوردن توازن منطقه به نفع جمهوری اسلامی بخصوص حالا که سوريه دارد به اسرائيل نزديک می‌شود دليل اصرار حماس بر پايان آتش بس است. دقيقأ به همين دليل است که حماس به تنها چيزی که اهميت نمی‌دهد ساکنان غزه است درست شبيه به جمهوری اسلامی که ايدئولوژی‌اش مهم‌تر از تمام عالم است. جالبش اين است که شبيه به وضعيت گلبدين حکمتيار که سال‌ها در شمال تهران مورد پذيرايی جمهوری اسلامی بود و بعد با آرامش تمام تشريف‌شان را بردند به افغانستان تا در رکاب ملا عمر با اجانب بجنگند حالا تا اوضاع نوار غزه به يک جد بحرانی برسد حضرات حماس هم يک جايی در تهران جا خوش می‌کنند. نمونه‌اش مقتدی صدر بود که در اوج درگيری‌های بين جنگجويانش با نيروهای امريکايی آمده بود ايران. واقعأ کافی‌ست گلبدين حکمتيار در افغانستان و مقتدی صدر در عراق را به خالد مشعل حماس و حسن نصرالله حزب الله اضافه کنيم تا بابت جمع شدن اين همه دوستان در کنار جمهوری اسلامی بلاخره در فراز کنيم.

روز دوم. کودتای سروان موسی دادیس کامارا در گينه کوناکری از آن اتفاقاتی‌ست که در کشورهای فقير دنيا خيلی شايع است. وقتی آدم‌ها فقيرند ديگر چه فرقی دارد که چه کسی رئيس است. منتها حالا يک کمی بشنويد از اين کشور کودتا زده. گينه‌ کوناکری حدود 10 ميليون نفر جمعيت با درآمد سرانه‌ی 400 دلار در سال دارد. قانون اساسی گينه حداکثر مدت رياست جمهوری را 7 سال تعيین کرده اما لاسانه کونته، آخرين رئيس جمهوری اين کشور که 5 روز پيش درگذشت، از سال 1984 تا همين امسال رياست می‌کرده، يعنی 24 سال تا اين که در سن 74 سالگی جوانمرگ شد. اين عزيز دل برادر اصلأ دروس حوزوی خوانده بوده و يکی از بزرگان طايفه‌ی Susu بوده. اهل اين طايفه مسلمان هستند و بر اساس شريعت زده‌اند به سيم آخر و قانون چهار همسری را رعايت می‌کنند. آقايان اين طايفه فقط شکار می‌کنند و اصولأ امور خانه و بچه و اين‌ها مربوط به خانم‌های‌شان است. لابد همسر هم جزو شکار محسوب می‌شود. جالبش اين است که بچه‌های طايفه به طور گروهی بزرگ می‌شوند يعنی لازم نيست حتمأ بچه‌ای که توی اين خانه زندگی می‌کند مال يک پدر و مادر مشخص باشد هر کسی آمد تو خوش آمد، يا به عبارتی هر کی هر کی. در سيستم خانه سازی‌شان که يا گلی‌ست يا چوبی هميشه يک اتاق مخصوص مرد خانه‌ست. حالا اين جناب موسی داديس کامارا که کودتا کرده هم عضو طايفه‌ی Susuست. جالب است که داديس کامارا ليسانس حقوق و فوق ليسانس اقتصاد دارد.

روز سوم. اين فقط اوضاع سياسی ايران نيست که از فرط تعدد مراکز تصميم گيری مثل کلاف سر در گم شده. در امور روزمره زندگی هم همين رويه برقرار است و نتيجه‌ی عملی‌اش اين است که تصميم گيری برای کارهای حياتی هم متوقف شده. فکر کنيد توی يک اتاقی گير کرده‌ايد و شير گاز هم باز شده و گاز دارد همه‌ی اتاق را می‌گيرد، در و پنجره هم هست که باز کنيد برويد بيرون منتها همه را قفل کرده‌اند. چه کسی و چه وقت قفل‌ها را باز می‌کند بستگی دارد به توافق جمعی که خودشان هم توی اتاق هستند. اين اوضاع مربوط به تهران است. هوای تهران آلوده‌ست و برای هر تصميمی که قرار است گرفته بشود يک کميته‌ی متشکل از نمايندگان 7 سازمان عريض و طويل شامل استانداری، شهرداری، سازمان حفاظت محیط زیست، سازمان هواشناسی، اورژانس، وزارت بهداشت و وزارت آموزش و پرورش بايد تصميم بگيرند. جالبش هم اين است که همه‌ی اين حضرات که تصميم گرفتند آنوقت دولت بايد نظر بدهد. هر سال هم همين آلودگی يک عده‌ای را از پا می‌اندازد و باز سال بعد همين می‌شود. بخش بزرگی از گرفتاری هم ايدئولوژيک است چون اگر يک زن و شوهر جوان تصميم بگيرند به جای خودرو از دوچرخه استفاده کنند اهل حکومت نگران آن دنيا می‌شوند و همين شده که جوان‌هایی که می‌توانند سبک زندگی شهری را تغيير بدهند از ترس بگير و ببند خودشان را کنار می‌کشند و راه حل‌های ساده‌‌ای که می‌تواند مردم را از آلودگی بيشتر نجات بدهد در پيچ و خم‌های حکومتی گم می‌شوند.

روز چهارم. يعنی آخر مهارت ارتباط اجتماعی‌ بوده که برداشته‌اند به فرماندهان محلی افغان وياگرا داده‌اند. اصلأ کارشان حرف نداشت در اين که چطور يک جامعه را مطالعه کرده‌اند و چه نسخه‌ای پيچيده‌اند برايش.

روز پنجم. بدترين تعريفی که از کارکرد بسيج دانشجويی می‌شد ارائه داد همين بود که آمادگی داشته باشند برای گروگانگيری. اين يعنی ترس از سرمايه گذاری در ايران از چيزی که هست بدتر می‌شود چون همينقدر که هيئت‌های ديپلماتيک مصونيت نداشته باشد باقی اتباع خارجی هم حساب کار دست‌شان می‌آيد که اگر بيايند به ايران برای بازگشت‌شان تضمينی وجود ندارد. می‌دانيد اشکال کار کجاست؟ اول اين که اهل حکومت می‌گويند يک عده‌ای در مرزهای شرقی کشور با حمايت دولت‌های خارجی و متخاصم راه مردم را می‌بندند و آدم‌های بيگناه را به گروگان می‌گيرند و می‌کشند. خوب اسم اين دار و دسته‌ها را گذاشته‌اند ياغی يا اشرار. قرار هم نيست اشرار اهل يک حکومت مشخصی باشند که بشود رسمأ آن حکومت را بابت گروگانگيری محکوم کرد. منتها حالا که يک مقام حکومتی خودش برای گروگانگيری اعلام آماده باش می‌دهد يعنی منبعد اگر يک اتفاقی برای اتباع بيگانه بيفتد هر دولت خارجی می‌تواند يک دليلی بتراشد که دولت ايران بنا بر مخالفتش با ما اتباع‌مان را به گروگان گرفته. همين چيزی که الان با حرف‌های احمدی نژاد در مقام يک آدم حقوقی درباره‌ی اسرائيل گريبان حکومت را گرفته و خود احمدی نژاد هم هر کاری می‌کند که حرفش را تغيير بدهد نمی‌تواند چون بند را آب داده. اشکال دومش اين است که همين حالا هم اهل دانشگاه‌های ايران با هزار زحمت دارند با مراکز علمی دنيا مراوده می‌کنند، حالا که نقش گروگانگيری را هم به دانشگاه‌ها داده‌اند وضع مراوده‌ی علمی هم سخت‌تر می‌شود که نکند آن آدمی که می‌آيد يک مرکز علمی خارجی ناغافل از همان گروگانگيرهای آماده به کار باشد و برود يک کسی را گروگان بگيرد. واقعأ اهل حکومت خودشان هم نمی‌دانند چه حرف‌هايی دارند تحويل دنيا می‌دهند.

روز ششم. دعوت‌تان می‌کنم برای هفته‌ی ديگر بنويسيد که با هم يک هفت روز هفته درباره‌ی تجربيات‌تان در يکسال گذشته در خارج از کشور بنويسيم. خوب است تجربيات‌مان را با ديگران به اشتراک بگذاريم. ما ايرانی‌ها تازه داريم دنيای مهاجرتی را کشف می‌کنيم و هر چه بيشتر بدانيم به ايرانی‌های ديگر در خارج و داخل کمک می‌کنيم که دنيا را بهتر ببينند. خلاصه اگر دوست داريد بنويسيد دعوتم پا بر جاست.

و روز هفتم. عکس نان خامه‌ای که گذاشته بودم و از خجالت‌تان درآمدم. برای آن‌هايی هم که همين طرف‌ها هستند و عکس‌ها را ديدند ولی نان خامه‌ای نخوردند قول می‌دهم يک شيرينی پارتی بدهم پر از نان خامه‌ای و کيک و باقی شيرينی‌ها. منتها جان مادرتان ورزش کنيد. حوصله داريد مريضی بکشيد؟ ضمنأ دارم می‌روم عکاسی شديد. عکس‌هايش را خواهيد ديد.

Friday، December 26، 2008

جمعه برای زندگی

آدم گاهی که يک چيزی را فراموش می‌کند به خودش می‌گويد "نکنه آلزايمر گرفته باشم". بعد که همان چيز فراموش شده دوباره يادآوری می‌شود نگرانی از آلزايمر هم فراموش می‌شود. منتها مرتب اين حرف که آلزايمر منتظر است که ما را ببرد به عالم فراموشی دم دست آدم است و تا به خودتان می‌آييد دوباره از خودتان پرسيده‌ايد "نکنه آلزايمر گرفته باشم".

طبق معمول همه به دنبال راهی می‌گردند که آلزايمر به سراغ‌شان نيايد ولی همين نگرانی مدام خودش راه را برای ورود ظفرنمون آلزايمر باز می‌کند. چرايش در اين است که نگرانی مدام ميزان هورمون‌های تنش که به اسم گلوکوکورتيکوئيدها هم معروفند را در خون بالا می‌برد و همين افزايش باعث تخريب سلول‌های مغزی می‌شود و ديگر خر بيار و باقالی بار کن.

البته تا آدم برسد به مراحل حاد آلزايمر کلی طول می‌کشد و اينجوری هم نيست که يک آدمی که افتاد توی مسير ديگر تا آخرش را می‌رود. بسته به خود آن آدم و شرايطی که خودش به خودش تحميل می‌کند می‌تواند آلزايمر را در مرحله‌ی اوليه حفظ کند. در واقع همه‌اش هم عوامل محيطی نيست که به آدم فشار روحی می‌آورند، خود آدم هم برای خودش گرفتاری درست می‌کند.

از جنبه‌ی عصب شناسی گفته می‌شود که کم شدن ناقل‌های عصبی باعث ايجاد آلزايمر می‌شود. حالا توضيح می‌دهم که دست‌تان بيايد ناقل عصبی چيست. دومينو که ديديد؟ آن بازی دومينويی را هم که حتمأ ديديد که يک قطعه می‌افتد روی قطعه‌ی بعد و بعدی می‌افتد روی بعدی‌اش تا دست آخر برسند به يک نقطه‌ی پايانی و يک شکل درست کنند. حالا لابد ديده‌ايد که بين بعضی از مسيرها يک وسيله‌ای هم می‌گذارند که تا آخرين قطعه‌ی نزديک به آن وسيله‌ با آن برخورد می‌کند همان وسيله يک کاری انجام می‌دهد و می‌خورد به قطعه‌ی شروع کننده‌ی يک مسير ديگر.

اين مسيرها درست مثل سلول‌های دراز عصبی هستند و آن وسايل بين مسيرها هم نقطه‌ی تماس دو تا سلول با همديگرند. به اين نقاط تماس می‌گويند سيناپس (Synopsis). ناقل‌های عصبی در انتهای سلول‌های عصبی قرار دارند، توی يک کيسه‌های کوچک. پيام‌های الکتريکی توی سلول همان چيزی هستند که به اسم پيام عصبی شناخته می‌شوند. يعنی وقتی يک سوزن به انگشت‌تان می‌خورد يک جريان الکتريکی درست می‌کند که اين جريان سلول به سلول حرکت می‌کند تا می‌رسد به مغز يا نخاع و باز برعکس می‌آيد تا برسد به عضله‌ی انگشت و دست‌تان از سوزن دور می‌شود. اين بارهای الکتريکی وقتی می‌رسند به انتهای سلول‌های عصبی بسته به قدرت‌شان همان کيسه‌های کوچک انتهای سلول را تحريک می‌کنند و چيزی که از توی کيسه ترشح می‌شود يک ماده‌ی شيميايی‌ست که به آن می‌گويند ناقل عصبی‌.

داستان آلزايمر در اين است که ميزان تحريک الکتريکی کم می‌شود و در نتيجه‌ی مقدار ناقل عصبی هم کم ترشح می‌شود. به اين ترتيب واکنشی که به محرک‌های داخلی يا بيرونی داده می‌شود کم است و به مرور بخشی از فعاليت‌های مغزی انجام نمی‌شوند و مغز کم کار می‌شود که يک نتيجه‌اش هم آلزايمر است. درست مثل اين که آن وسيله‌ی بين مسيرهای دومينو کار نکند يا ضربه‌اش کافی نباشد، بنابراين قطعه‌ی شروع کننده آنقدری زور ندارد که به بعدی‌اش برخورد کند و اصلأ دومينوها نمی‌افتند، شکل هم درست نمی‌شود.

اين اصل داستان است.

حالا مدت‌هاست اهل تحقيق دارند چيزهای مختلف را آزمايش می‌کنند که ببينند کدام‌شان منجر به تحريک قوی‌تر سلول‌های مغزی می‌شود. جدا از درمان‌های دارويی که در مراحل حاد توسط پزشک تجويز می‌شود سه تا پيشنهاد عملی هم وجود دارد که تا الان جواب‌های خوبی داده‌اند. يکی‌شان همين ورزش کردن است. از ما گفتن. يکی ديگرش هم اين است که ذهن‌تان را روی يک راه حل خاص گرفتار نکنيد، بگذاريد تنوع فکری به حل مسئله‌ کمک کند. سومی‌اش هم در کمال ناباوری‌تان اين است که بادام بخوريد.

توی بادام يک نوع ويتامين E هست که به آن می‌گويند آلفا توکوفرول (alpha-tocopherol). اين نوع ويتامين E از جنبه‌ی جذب در بدن بيشترين مقدار را دارد و علاوه بر اين که پيشروی آلزايمر را کند می‌کند بلکه از نظر جسمانی هم عامل لاغر شدن است. اين را بگذاريد کنار نارگيل که آن هم خاصيت لاغر کنندگی دارد. خوب حالا می‌شود هر سه تا کار را با هم انجام داد، يعنی هم ورزش کنيد، هم گير ندهيد، و هم بادام بخوريد. يک جايی جلوی چشم‌تان همين سه تا را بنويسيد.

خوب حالا شرمنده که نمی‌شود اينترنتی بادام برای‌تان بفرستم اما آن دو تا کار ديگر را می‌توانم اينترنتي‌اش را بفرستم برای‌تان.

امروز در "جمعه برای زندگی" يک موسيقی‌ای گذاشته‌ام که اصلأ برای رفع آلزايمر است. خود خودش است.

يعنی يک خواننده با يک کمانچه و يک دهل چه‌ها که نمی‌کنند. اين که امروز می‌بينيد و می‌شنويد يک موسيقی لری‌ست. لابد شنيده‌ايد که يک طايفه‌ای در لرستان اسم‌شان "لک" است. اين موسيقی لکی‌ست و محل طايفه‌ی لک‌ها هم بين لرستان و ايلام است.

video

Thursday، December 25، 2008

نونيه ... نون خامه‌ای

گفتم يک اطلاع رسانی کرده باشم که حالتان خوش بشود.

يک نون خامه‌ای‌هايی درست کردم که قنادی‌های تهران حالا حالاها بايد راه بروند تازه پای‌شان باز بشود.

يعنی اساسأ نون خامه‌ای شده ها ...

حالا عکس‌شان را که گرفتم گذاشتم روی وبلاگ نتيجه‌ی دستپخت اينجانب را رؤيت می‌کنيد ... بابا نون خامه‌ای ...

حالا فعلأ دارم با موسيقی لزگی بالای نون خامه‌ای‌ها را شکلات می‌زنم ... لختی امان ... عکس‌هايش را می‌گذارم روی وبلاگ ببينيد.

××××××××××××

بفرماييد اين هم عکس نون خامه‌ای در قطع بزرگ. ضمنأ اين چيزهای سفيدی که روی نون خامه‌ای‌ها می‌بينيد خلال نارگيله:







Kangaroo Point





Wednesday، December 24، 2008

خورزيل

من امروز دارم از خنده می‌ميرم. واقعأ هر چقدر يادآوری‌ام می‌شود می‌افتم به خنده. دست خودم نيست جدأ ... يعنی خدا بود.

يک چيزی بنويسم که موضوع اصلی خنده دستگيرتان بشود.

تا جايی که من ديده‌ام و برخورد داشتم اطلاعات جغرافيايی استراليايی‌ها خيلی ضعيف است. البته حق هم دارند. شما هم که اينقدر دور از باقی دنيا بوديد اصولأ بيخيال جغرافيا می‌شديد. خوب اين ضعف اطلاعات جغرافيايی گاهی می‌شود مايه‌ی خنده. من هم گاهی يک سر به سری می‌گذارم با طرفم.

مثلأ ...

کنار ساختمان آزمايشگاه ما، دم و دستگاه دانشکده‌ی دامپزشکی هست که از جمله‌شان بيمارستان دام‌های کوچک است و مدام مردم با سگ و گربه‌های‌شان آن طرف‌ها هستند که دامپزشک‌ها برسند به داد حيوانات خانگی. گاهی که می‌رويم پايين ساختمان که يک کمی مردم را تماشا کنيم با مردم هم چاق سلامتی می‌کنيم.

چند ماه پيش با پلنگ آقا رفته بوديم پايين و داشتيم در و ديوار و مردم را تماشا می‌کرديم، ديديم يک پسری با يک گربه‌ی خيلی خوشگل منتظر نوبت است که برود توی بيمارستان. پلنگ آقا به صاحب گربه گفت چقدر گربه‌ات قشنگ است. صاحب گربه هم گفت آره اين Persian Cat هست. من گفتم چه جالب اين همولايتی‌مان است. صاحب گربه گفت واقعأ گربه‌های پرشين خيلی زيبا هستند و من باور نمی‌شود چطور توی اروپا همين يک جا اين همه گربه‌ی زيبا دارد.

من دوزاری‌ام افتاد که جناب‌شان اصلأ نمی‌داند پرشيا کجاست. تا پلنگ آقا به خودش بجنبد گفتم کشورهای همسايه‌ی ما مثل فرانسه و ليختن اشتاين هم گربه‌های‌شان بد نیست ولی گربه‌های ما از همه بهتر است. چشم‌های پلنگ آقا هم چهار تا شده بود. بعد کم‌کم همينطور يکی من بگو يکی صاحب گربه بگو. پلنگ هم داشت می‌مرد از خنده، يعنی سرخ شده بود. من هم هر چه اطلاعات مربوط به پرشيا و جنگ با يونانی‌ها بود تقديم کردم به صاحب گربه.

بعد که نوبتش شد که برود توی بيمارستان گفت خيلی تشکر که اين همه در مورد پرشيا به من اطلاعات دادی و حالا ديگر من اين گربه را خيلی خوب می‌شناسم. ديدم بيزحمت بسه. گفتم البته الان مدت‌هاست که اسم پرشيا به ايران تغيير کرده. گفت يعنی چی؟ گفتم خوب قديم‌ها به ايران می‌گفتند پرشيا ولی حالا اسمش ايران است. يک کمی گير کرده بود که يعنی چی و اين‌ها و خلاصه زديم به خنده و خودش هم افتاد به خنده که من اصلأ جغرافيايم بد است و تمام شد. من و پلنگ آقا هم تا عصر می‌خنديديم.

خوب حالا اصل خنده مانده ...

امروز رفته بودم با يکی دو تا از دوستانم قهوه‌خانه. چند تا از دوست‌های دوستانم هم بودند. يکی‌شان يک دختری بود که يک کمی که چاق سلامتی کرديم و همينطور گپ می‌زديم وسط حرف‌هايش گفت دوست پسرم که اسفنيش (يعنی اهل اسفين) است فلان چيز را گفته و اين‌ها. من گفتم اهل Spain است؟ گفت نه اهل اسفين است. گفتم نشنيده بودم. گفت خودش به من گفته من اسفنيش هستم و اين محل‌شان آره يک جای خيلی قديمی‌ست. گفتم چطوری می‌نويسند گفت Sfain. يک کمی که باز گپ زديم گفت ماه گذشته برايم يک شيرينی اسفنيش آورده بود که محشر بود، اسمش هم گز بود.

من داشتم می‌افتادم از خنده که اين دوست پسر چه ساخته از خودش. يعنی خدا ...

گفتم آهان الان متوجه شدم اين جايی که گفتی کجاست. گفت کجاست؟ گفتم يک جايي در پرشياست و خيلی گز خوشمزه‌ای دارند. من هم دوست و رفيق اسفنیش خيلی زياد دارم.

گفت خودت اهل کجايی؟ گفتم من مال خورزيل هستم. گفت اين کجاست؟ گفتم همون نزديک اسفين است و از دوست پسرت بپرسی حتمأ دقيق آدرس می‌دهد که خورزيل کجاست.

فکر کردم اين بابا که از اصفهان زده به اسپانيا خوب ما خوزستانی‌ها که خيلی وقت است با برزيل فاميليم. اگر ايشان اسفانيش هستند حتمأ ما خورزيليايی هستيم.

Tuesday، December 23، 2008

عقل و باقی قضايا

امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم يک چيزهای جالبی به ذهنم رسيد. گفتم بنويسم‌شان که آدم‌های باسوادتر اگر چيزی می‌دانند به ما هم ياد بدهند.

آنقدری که کتاب‌های تاريخی خوانده‌ام به نظرم تا دوره‌ی رضا شاه با وجود اين که تاريخ خيلی مردانه نوشته شده و همه‌اش فلان پادشاه لشکر کشی کرده به اين طرف و آن طرف و فتوحات داشته ولی پشت زمينه‌اش اصولأ اين حرامسراها بوده‌اند که سکانداری سياسی و اجتماعی را در دست داشته‌اند. يعنی به قول امروزی‌ترش مرکز توليد فکر در حرامسراها بوده و خود شاه و درباريان هم ابزارهای حرامسراها بوده‌اند.

اين خيلی با واقعيات امروزی هم می‌خورد که وقتی يک آدمی از کار يدی خلاص می‌شود و يا به دليل محدوديت‌هايش امکان حضور اجتماعی‌اش کمتر می‌شود آنوقت فکرش را جايگزين جسمش می‌کند و ممکن است هزار راه نرفته را کشف کند. آنقدری که عقل من می‌رسد حرامسراها چنين ويژگی‌ای داشته‌اند و چه بسا که رقابت‌های داخلی حرمسرا نشينان هم نقش قابل توجهی در رتق و فتق امور داشته.

وقتی رضا شاه وارد ميدان می‌شود و حريم حرمسراها را از بين می‌برد، با وجود اين که زنان حرمسرا را وارد بطن فعاليت‌های اجتماعی می‌کند اما در عمل مرکز توليد فکر را هم از بين می‌برد و توليد فکر را به طور کامل می‌سپارد به دست مردان، البته اصراری به اين حرف ندارم اگر اعتراضی داريد. ولی به نظرم رضا شاه در واقع حاشيه‌ی امن توليد فکر در مدل ايرانی را از بين می‌برد و ديگر آن نظام سنتی پالايش فکری به هم می‌خورد و چيزی هم جايگزينش نمی‌شود. چيزی که جايگزينش می‌کند نهادهای علمی جديد است که برای حفظ آن هم بايد آدم‌ها را بفرستند غرب که آموزش ببينند.

اين اتفاق در مورد نظام حوزوی هم رخ داده. يعنی نوع درس خواندن طلبه‌ها که اگر يک نفر بهتر از استاد بلد بود می‌رفت و به جای استاد درس می‌گفت تبديل شد به نظام آموزشی جديد که جای معلم و شاگرد معلوم است و جريان آموزش يک طرفه‌ست. بماند که حالا در غرب اين فاصله را دارند کم می‌کنند و در دانشگاه‌ها که اصولأ هر کسی بيشتر می‌داند همان او استاد است منتها در نظام آموزش من درآوردی ايران جريان آموزش يکطرفه‌ست، حوزه‌ها هم که همگی دولتی شده‌اند و رفته است پی کارش.

نتيجه‌ای که از اين حرف‌ها گرفتم اين بود که اين گير دادن‌های به خانم‌ها در جمهوری اسلامی اصولأ خيلی دارد نقش سنتی توليد فکر در جامعه‌ی ايرانی را خراب‌تر از دوره‌ی قبل از انقلاب می‌کند. يعنی رابطه‌ی زنان با سابقه‌ی مديريتی‌شان در جامعه‌ی ايرانی را دارد از بين می‌برد.

دليل حرفم اين است که هنوز که هنوز است اين زنان هستند که سرمايه‌ی زندگی ايرانی را که همان طلا باشد فراهم می‌کنند. مردها در اين مدل سرمايه گذاری اصولأ هيچ کاره‌اند. يعنی نه سوادش را دارند و نه روش داد و ستدهای بعدی‌اش را که اصولأ در بين جامعه‌ی زنان مرسوم است می‌دانند. خود اين زمينه‌ی فرهنگی سرمايه گذاری در طلا يک شبه ايجاد نشده و يک حکومت عاقل می‌توانست همين مدل را بسپارد به زنان که در ابعاد بزرگ‌تر و سازگار با اوضاع فرهنگی جامعه ادامه‌اش بدهند. حالا با آزارهایی که دارند می‌دهند آن بخش توليد فکر اقتصادی را هم دارند به هم می‌زنند. صنايع خانگی مثل فرش هم همين داستان را دارد.

می‌دانيد به نظرم توی ايران آن نظام توليد فکر وجود دارد منتها به طور سنتی در دست زنان است ولی اين نظام با روحيه‌ی طبقه‌ی معمم جور در نمی‌آيد. جور در نيامدنش هم مربوط به مردسالاری نيست، بر عکس مربوط به حوزه‌ی قدرت است. يعنی تقسيم قدرت را برنمی‌تابند. به همين دليل می‌خواهند بعد از فيصله دادن موضوع تقسيم قدرت با رقبای سياسی‌شان حالا در حوزه‌ی اجتماعی هم تکليف قدرت را روشن کنند. در حوزه‌ی اجتماعی هم که به طور سنتی قدرت در دست زنان است.

واقعأ يک حکومت عاقل خيلی می‌توانست از اين تجربه‌ی چند هزار ساله استفاده کند. ولی خوب کو عقل؟

Monday، December 22، 2008

هفت روز هفته

روز اول. يک کمی عجيب نيست که حالا که شرکت‌های نفت و گاز و خودروسازی اروپايی از سرمايه گذاری در ايران اجتناب می‌کنند توليد کنندگان پوشاک اروپايی دارند در ايران شعبه می‌زنند؟ همين حالايش هم کفه‌ی بازار پوشاک ايران به نفع لباس‌های ترکيه‌ای سنگين‌تر از داخلی‌هاست بنابراين ورود پوشاک اروپايی هم باز به سنگين‌تر شدن اين کفه کمک می‌کند. منتها باز هم عجيب است که با همين اوضاعی که مردم نمی‌توانند هر لباسی به تن‌شان کنند و حکومت به لباس مانکن‌ها هم حساس‌ است، چه برسد به لباس تن مردم، پس اين لباس فروش‌های اروپايی بر چه اساسی دارند سرمايه گذاری می‌کنند؟ خوب من حرف جلال آل احمد را به خودم زدم که می‌گفت غربی‌ها بهتر از ما خودمان را می‌شناسند. حالا البته هوچيگری‌های جلال جای خودش را دارد منتها اين حرفش کاملأ به نظرم درست است که غربی‌ها يک چيزهايی در ما ايرانی‌ها می‌بينند که ما خودمان قادر به ديدنش نيستيم. خوب معنی‌ باز شدن فروشگاه لباس اروپايی در جمهوری اسلامی يعنی اين که مردم در زندگی خصوصی‌شان، يعنی همين جايی که تا حد ممکن از دسترس حکومت دور است، بر خلاف نظر حکومت عمل می‌کنند. همين يعنی بازار. درست مثل مواد مخدر و الکل که با همه‌ی بگير و ببندهايی که می‌کنند اما بازار مواد و الکل فروش‌ها برقرار است. يک نتيجه‌ای جامعه شناسانه‌اش می‌تواند اين باشد که جمهوری اسلامی نه تنها بر قلب‌ها حکومت نمی‌کند بلکه همين حکومت بر صورت هم اندرونی و بيرونی دارد و حکومت فقط با آن نيمه‌ی بيرونی‌ صورت مردم دارد نمايش قدرت می‌دهد اما در قسمت اندرونی‌اش مردم و حکومت هر کدام راه خودشان را می‌روند. حقيقتش خبر مسرت بخشی نيست منتها واقعی‌ست. منطورم از مسرت بخش نبودن اين است که جامعه‌ی ايرانی در همان بخش اندرونی‌اش هزار پاره شده و هر پاره‌اش به يک سمتی می‌روند. يعنی اوضاع ملوک الطوايفی حکومت که در هر کوره دهی يک رئيس بلامنازع حکومت می‌کند حالا در خود اندرونی هم نفوذ کرده. اين هزار پارگی اجتماعی مانع بزرگی‌ست برای توسعه و تأخير در توسعه يافتگی يعنی وابستگی بيشتر. خيلی معروف بود که کارگرهای شرکت نفت که عصر پنجشنبه حقوق‌شان را می‌گرفتند روز شنبه آس و پاس بودند و باز برمی‌گشتند که يک هفته کار کنند تا باز برسند به عصر پنجشنبه و باز همان بساط قبلی. چيزی توی خانه‌های‌شان نداشتند اما شب جمعه کلی آدم آن بيرون خانه منتظرشان بود. حالا داريم برمی‌گرديم به همان حال و روز منتها حالا دبنهامز و مانگو و بنتون خوشگله منتظرمان هستند.

روز دوم. از اول دسامبر امسال عروس به کوچه‌ی ايالت کوئينزلند هم رسيد و فلورايد به آب آشاميدنی اضافه شد. البته فقط 54 درصد از جمعيت ايالت فعلأ می‌توانند خيلی سفت گاز بگيرند چون آب همه‌ی جای ايالت فلورايدی نشده منتهای مراتب قرار است تا سال 2012 تقريبأ همه مشغول گاز گرفتن بشوند و فقط 5 درصد مردم به همان اوضاع آب بدون فلورايد زندگی کنند. البته ايالت‌های ديگر همگی به آب‌شان فلورايد اضافه شده بوده و در حالی که ايالت سرحد شمالی که کمتر از همه بوده از سال 1972، 70 درصد جمعيت‌شان آب فلورايد دار مصرف می‌کردند کوئينزلندی‌ها چيزی حدود 5 درصدشان از 45 سال پيش تا به امروز آب فلورايد دار داشتند. تازه که با همين مقدار هم خيلی سابقه‌ی گاز گرفتن‌شان زياد بوده. حالا کم‌کم تعداد خمير دندان‌های حاوی فلورايد کاهش پيدا می‌کند چون فلورايد زيادی از بدن دفع می‌شود و اگر خيلی زياد باشد خودش تبديل می‌شود به عامل پوسيدگی دندان. البته قرار است کم‌کم آب بازيافتی هم وارد لوله‌ها بشود که باز هم نسبت به باقی دنيا موضوع تازه‌ای نيست. ولی يک چيز جالبی در مورد بحران آب در استراليا هست که خودش جای هزار تا حرف دارد. چيز جالب اين است که خشکسالی استراليا باعث رونق گرفتن بخش صنعت شده چون تمام صنايع مرتبط با مصرف بهينه‌ی آب وارد عمل شده‌اند و انواعی از شير و دوش و منابع ذخيره‌ی آب توليد شده که مردم برای کاهش مصرف از آن‌ها استفاده می‌کنند. فعلأ هم که اوضاع کار در زمينه‌ی آب رو به راه‌تر از باقی زمينه‌هاست. يعنی اگر در اثر خشکسالی آبی برای کشاورزی درنيامده اما در عوض نان حسابی برای صنايع درآمده.

روز سوم. يکی از منابع معتبر در زمينه‌ی رشد پژوهش در جهان Journal Citation Reports است که متعلق است به مؤسسه‌ی رويترز. يکی از محققان دانشگاه برلين گزارش دوره‌ی 5 ساله‌ی بين سال‌های 2000 تا 2005 اين منبع در مورد وضعيت پژوهشی ايران و ترکيه را با هم مقايسه کرده. حالا يک کمی بشنويد از اوضاع پژوهشی ايران که دست‌تان بيايد چه خبرهاست. اصل داستان اين است که تعداد مقالات محققان ترک بيش از دو برابر ايرانی‌ها بوده. يعنی از 847114 مقاله‌ای که در نشريات معتبر بين المللی منتشر شده 159 تای‌شان مربوط به ايرانی‌ها بوده ولی ترک‌ها 352 مقاله منتشر کرده‌اند. خوب ممکن است يک آدمی يک مقاله‌ای منتشر کند که اثرش از صد مقاله‌ی ديگر بيشتر باشد بنابراين بر اساس تعداد ارجاعاتی که به مقالات می‌دهند ميزان اهميت مقالات را تعيين می‌کنند. اين که مقالات ايرانی‌ها چقدر مهم بوده نشان می‌دهد که از بيش از 22 ميليون ارجاعی که به کل مقالات دنيا داده شده تعداد ارجاع به مقالات ايرانی‌ها فقط 214 مورد بوده در حالی که 911 بار به مقالات ترک‌ها ارجاع داده شده. يعنی چهار برابر بيشتر. معنی‌اش اين است که موضوعاتی که ترک‌ها کار کرده‌اند مهم‌تر بوده و در نتيجه جامعه‌ی علمی جهان هم بيشتر به آن‌ها توجه کرده‌اند. با اجازه‌تان اسم اين موضوع انزوای علمی‌ست و با ابن سينا و خواجه نصير هم دردی دوا نمی‌شود. خوب اين که ما قرار است با اين اوضاع در برنامه‌ی 20 ساله‌ی توسعه به کجا برسيم خيلی واقعأ جای حرف دارد. لابد 20 سال ديگر بايد با شيخ نشين رأس الخيمه در جنوب خليج فارس رقابت کنيم. همين جاست که آدم معترض می‌شود چرا نوبل شيمی را می‌دهند به ديگران. ‌

روز چهارم. آدم يک خبرهايی می‌خواند واقعأ. گمرک ايتاليا 40 کيلوگرم خاويار قاچاق را به عنوان هديه بين فقرای ميلان تقسيم کرده. يک کمی حساب و کتاب کردم ديدم احتمالأ کارمندان گمرک دو هزار تا فحش خورده‌اند. جمعيت شهر ميلان بدون حومه‌اش حدود 5/1 ميليون نفر است، با حومه نزديک 5/7 ميليون نفر می‌شود. حالا شما همان 5/1 ميليون را بگيريد. فرض کنيد اين شهر که در شمال ايتالياست و شمال اين کشور هم ثروتمندتر از جنوبش است حدود يک درصد فقير داشته باشد. می‌شود 15 هزار نفر. حالا 40 کيلوگرم را تقسيم کنيد به 15 هزار. می‌شود 0.0027 کيلوگرم، حالا شما بگيريد 0.003 کيلوگرم، يعنی سه گرم برای هر نفر. احتمالأ قرار است با اسپری خاويار بپاشند به دهان مردم. آی فحشی خورده‌اند. خوب به همان کارمندان گمرک می‌داديد خيرش را می‌ديديد.

روز پنجم. از انتخاب‌های اوباما برای مشاوران علمی و وزير انرژی‌اش خيلی خوشم آمد. آدم برنده‌ی نوبل فيزيک را بگذارد وزير انرژی و يک زيست شناس را بگذارد در حوزه‌ی مشاوران علمی خودش خيلی جالب است. البته اوضاع ما بهتر است چون همه قرار است دستجمعی برنده‌ی نوبل شيمی بشوند. زيست شناسی تکامل از نوع داروينی‌اش هم که ديگر تابلوست.

روز ششم. می‌دانيد احمدی نژاد هر خدمتی که به ايران نکرده اما همين سفرهای استانی‌اش بزرگ‌ترين خدمت به احيای اصل 44 قانون اساسی بوده لابد باخبريد که بر اساس همين اصل 44 قرار است بخش خصوصی فعال بشود. فکر کنيد با اين همه نامه‌ای که از مردم در هر سفر استانی می‌گيرد و اين همه آدمی که سرگرم نامه خواندن و جواب دادن به مردم هستند اصولأ ما ناغافل صاحب يک شرکت پست خصوصی هم شده‌ايم که کلی آدم در آن مشغول کار هستند و هی نامه بده نامه ببر می‌کنند. خوب اصل 44 هم همين را می‌گويد که بخش خصوصی فعال بشود. فعاليت از اين بيشتر؟ احمدی نژاد کار مردم را برای ارسال نامه از طريق شرکت پست راحت‌تر کرده، مردم دستی نامه می‌آورند و می‌دهند دست ايشان. هم پستچی را می‌بينند و هم مقصد نامه را. يک کمی هل و فشار هم دارد ولی با مکانيزه شدن امر نامه دادن که در دور دوم رياست جمهوری احمدی نژاد انجام می‌شود خود اين شرکت هم متحول می‌شود و خود به خود اصل 44 در زمينه‌ی پست تحقق پيدا می‌کند.

و روز هفتم. حالا بدبختی‌اش اين است که المپيک تازه تمام شده و چطوری می‌شود شما را تا المپيک بعدی تشويق کرد به ورزش کردن. اينو بگو. منتها ناراحت نباشيد من دست بردار نيستم و مژده می‌دهم که همين روزها مسابقات جهانی ژيمناستيک است و مسابقات تنيس جام استراليا هم کم‌کم دارد شروع می‌شود و همين‌ها کافی‌ست که من نگذارم شما آب خوش از گلوی‌تان پايين برود. يا ورزش کنيد يا من می‌روم آن بالای وبلاگ می‌نويسم ورزش که تا وبلاگ را باز می‌کنيد چشم‌تان بيفتد به اسم ورزش.

Saturday، December 20، 2008

از کفش و ديوار

اين را که می‌نويسم می‌توانيد مخالفش باشيد. خيلی هم خوشحال می‌شوم که از مخالفت‌تان يک چيزی به من هم ياد بدهيد.

اما اصل موضوع اين است که مدتی پيش يک مصاحیه‌ای خواندم با دکتر موسی غنی نژاد درباره‌ی اين که اگر فضای عمومی به هيجان نمی‌آمد می‌شد در اين باره هم حرف زد که ملی شدن صنعتی نفت آنقدرها هم که حالا معلوم شده اقدام مفيدی نبوده و چه بسا اگر از شرکت‌های خارجی خلع ید نمی‌شد ممکن بود مزايای اقتصادی نفت را بيشتر از اين چيزی که به دست آمد افزايش داد.

من البته اقتصاد نمی‌دانم و در همين محيط وبلاگستان کلی آدم باسواد هست که ممکن است با حرف‌های غنی نژاد موافق يا مخالف باشند و حتمأ هم استدلال‌های‌شان از آدم‌هايی که اقتصاد را نمی‌شناسند موجه‌تر باشد. منتهای مراتب آن قدری که منابع و محققان مستقل می‌گويند کودتای 28 مرداد با حمايت مستقيم امريکا انجام شده که نتيجه‌اش هم سقوط دولت مصدق بود. اين که کودتا به تلافی ملی شدن صنعت نفت بوده هم هنوز حرف قابل باوری‌ست. بنابراين پیش چشم همه‌ی آدم‌هايی که در دوران مصدق او را دوست داشتند و جانفشانی‌هايی که برای دولت او انجام دادند اقدام دولت وقت امريکا در به راه انداختن کودتا گناه نابخشودنی‌ بود و هنوز هم هست.

بدنامی جنگ ويتنام هم هنوز وبال گردن دولت‌های امريکاست که تا پای‌شان را يک جايی می‌گذارند اول از همه اوضاع جنگ ويتنام برای مردم تداعی می‌شود.

همه‌ی اين‌ها هست و البته‌ يک چيز ديگری که فکر کردم بنويسم شايد به درد فکر کردن بخورد.

معصومه ابتکار يک کتابی دارد به اسم "تسخير" که مربوط است به داستان گروگان‌ها و اشغال سفارت امريکا. من دو بار کتابش را خوانده‌ام، هفت سال پيش کتابش را بابت يک قدردانی برايم امضاء کرد و فرستاد. سه سال پيش هم آمده بود بريزبن و باز يک فرصتی دست داد که با او گپ بزنم. همين حرفی را می‌زد که هنوز هم می‌زنند که شرايط آن دوران ما را به بالا رفتن از ديوار سفارت ترغيب کرد چون می‌خواستيم به کارهای امريکا اعتراض کنيم ولی هر چه بود مربوط بود به شرايط آن دوره.

توی کتاب هم يک جاهايی نوشته است که مردم می‌آمدند جلوی سفارت و شعار می‌دادند که ما از اقدام شما حمايت می‌کنيم و دو سه باری که ما از مردم بابت کارهايی که به اشتباه کرده بوديم عذرخواهی کرديم آن‌ها با شعارهای‌شان نشان دادند که ما را بخشيده‌اند و باز ما شروع کرديم به افشاگری کردن. من هر بار به اين جملات فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گيرد که با چهار تا شعار دادن اين‌ها ترغيب می‌شدند به خرابی بيشتر به بار آوردن.

اين چيزهایی که از رسانه‌های در آن موقع پخش می‌شد را من خودم ديده بودم. کامل هم ديده بودم چون سال سوم دبيرستان بودم و مثل همه‌ی آدم‌های آن دوره همه‌ی خبرها را با ولع دنبال می‌کرديم و هی کتاب بخوان و بحث کن شده بود بازار داغ آن روزها. قهر و آشتی دانشجويان و گندکاری‌های روزهای اولين انتخابات رياست جمهوری را هم کاملأ يادم هست چون من طرفدار مدنی بودم و دو روز مانده به انتخابات، دانشجويان پيرو خط امام اعلام کردند که مدنی امريکايی‌ست و در نتيجه بنی صدر را به قدرت رساندند.

ما ايرانی‌ها از صدقه‌ی سر همين کاری که دانشجويان پيرو خط امام در آن روزگار و با تشويق و هلهله‌ی تظاهر کنندگان انجام دادند هنوز داريم گرفتاری می‌کشيم. همين که زندگی مردم افتاده است به فقر نتيجه‌ی همين اقدام راديکالی‌ست که سی سال پيش دانشجويان پيرو خط امام به جامعه تحميل کردند. همين الان هم که خود دانشجويان سابق مثل عباس عبدی از ايجاد ارتباط با امريکا دفاع می‌کنند. معنی‌اش اين است که باورشان شده که کار هيجانی‌شان در اشغال سفارت نتيجه‌اش شده است فقر عمومی. استفاده‌ی تبليغاتی‌اش را هم که رقبای همين دانشجويان می‌برند.

اين هيجان عمومی حالا با پرت کردن لنگه کفش منتظر الزيدی به طرف بوش دوباره سربرآورده و جای کودتای 28 مرداد بخشيده شده به جنگ عراق. اين که زيدی به عنوان يک شخصيت حقوقی کفشش را پرت کرده به طرف يک آدمی که مقام ديپلماتيک دارد درست شبيه شده به حمايت آدم‌های حکومت ايران، مثل موسوی خوئينی‌ها از دانشجويان در اشغال يک مکان ديپلماتيک. ما يا بايد بزنيم زير تمام روابط ديپلماتيک دنيا و با هر هيجانی شروع کنيم به راديکال عمل کردن، يا بايد به خاطر عواقبش هم که شده حواس‌مان باشد که موقعيت‌مان باعث دردسر مردم نمی‌شود.

نمی‌شود به مناسبت اين که يک دوره‌ای توی جبهه‌ها سربازان ايرانی و عراقی به همديگر شليک می‌کردند حالا هر ايرانی و عراقی هر کجای عالم که هستند بگيرند همديگر را بزنند بعد هم بيخيال قانون بشوند. اگر توی جبهه به اين آدم‌ها مدال می‌دادند که دشمن‌شان را کشته‌اند، حالا اگر يک سيلی هم بزنند توی گوش همديگر می‌گيرند می‌برندشان زندان.

خود ما ايرانی‌ها همين حالا هم داريم به کارهای دولت احمدی نژاد اعتراض می‌کنيم که چرا خلاف عرف ديپلماتيک عمل می‌کند و دردسر برای مردم می‌تراشد. در عوض به زرنگی هوگو چاوز و بشار اسد هم نگاه می‌کنيم که هم با امريکا معامله می‌کنند و هم برای منافع خودشان با مخالفانش هم عکس يادگاری می‌گيرند.

منتظر الزيدی بعد از سی سال برای ما شده است نمونه‌ی دانشجويان پيرو خط امام که با کفشی که به طرف رئيس يک دولت پرتاب کرد درست همان راهی را رفت که دانشجويان ايرانی با بالا رفتن از ديوار سفارت رفتند. هيجانزدگی رسانه‌ای برای اين عمل زيدی همان چيزی‌ست که معصومه ابتکار در کتابش درباره‌ی آن توضيح داده و آدم هر صفحه‌اش را که می‌خواند از اين همه نتيجه گيری که چون مردم هلهله سر دادند پس ما کارمان درست بوده متأسف می‌شود.

همين روزها که سالروز 16 آذر بود آدم به ياد بزرگ نيا، قندچى و شريعت رضوى می‌افتد و بعد مقايسه‌شان می‌کند با دانشجويان پيرو خط امام. هم آن‌ها و هم اين‌ها حرف‌شان مقابله با نفوذ امريکا در ايران بوده. هر چقدر آن‌ها مورد احترام هستند اين‌ها مايه‌ی تمسخرند. هر چقدر آن سه نفر برای دانشگاه‌ها آبرو خريدند اين گروه از سر هرهری مسلکی مايه‌ی خجالتند.

در ايران هر سال 28 هزار نفر در اثر حوادث رانندگی کشته می‌شوند، يعنی 76 نفر در روز که از کشته‌های بمبگذاری‌های انتحاری عراق هم بيشتر است. هر سال هم يکی دو تا هواپيما سقوط می‌کنند. فقر هم که دامنگير همه شده. همه‌اش هم مربوط است به دشمنی با دنيا و نتيجه‌ی همان راديکاليسم از ديوار بالا رفتن است. درست شبيه به همين کاری که حالا منتظر الزيدی انجام داد.

خوب است برای تشويق منتظر الزيدی دعوتش کنيم ايران و به مناسبت پرتاب کفش به نماينده دولت امريکا به او شهروندی ايران را اعطاء کنيم. البته بعد از حلقه گلی که به گردنش انداختيم او را ببريم توی خيابان‌های شهر که درباره‌ی اوضاع مردم بنويسد و عکس بگيرد. احتمالأ خوشحال می‌شود بعدأ به عنوان روزنامه نگار در مورد محتويات دوربين عکاسی‌اش هم توضيح بدهد. طولی نخواهد کشيد که ايشان را هم می‌فرستند همانجايی که باقی مظنونان به ارتباط با امريکا را می‌فرستند. لابد همانجا برای حرف زدن درباره‌ی امريکا دوباره لنگ کفش مشابه کفش خودش را ملاقات می‌کند.

سی سال طول کشيد تا اين‌ها را ياد بگيريم.


Friday، December 19، 2008

جمعه برای زندگی

اين آخرين جمعه‌ی سال 2008 است ولی آخرين "جمعه برای زندگی" نيست چون از زمان اجداد غارنشين‌مان تا به حال همينطور جمعه‌ها و شنبه‌ها آمده‌اند و رفته‌اند و کسی هم عليرغم ميل باطنی‌اش زورش نرسيده که جمعه را نگهدارد. آن غارنشينان بزرگوار در کمال آسايش اصولأ زده بودند زير هر چه روزشمار است ولی ما چسبيده‌ايم به آن. فلذاست که "جمعه برای زندگی" ادامه دارد چون جمعه ادامه دارد. ضمن اين که هر کی خربزه خورده و الکی گفته سيب خورده بوده و متعاقبأ از بهشت بيرونش کرده‌اند و حالا افتاده‌ايم توی جمعه و شنبه بعدأ بيايد راستش را بگويد که اگر سيب بوده چرا اين همه سال ماها داريم لرز می‌کنيم.

خلاصه که موسيقی امروز را آشپزباشی خودمان انتخاب کرده، يعنی يک کوچولو نشانی‌اش را داده بود و من رفتم اين ور و آن ور و اصل موضوع را پيدا کردم. بعد ديدم حالا که اين همه موسيقی‌اش بچسب است و می‌خورد به "جمعه برای زندگی" خوب است بنويسم که از کجا نشانی‌اش را گرفته‌ام و شما هم بشنويد و لذتش را ببريد.

باز يک کمی ديگر جستجو کردم که ببينم جناب Roberto Alagna چی دارد می‌خواند متوجه شدم که اين چيزی که می‌خواند يکی از قديمی‌ترين تصنيف‌های منطقه‌ی سيسيل در ايتالياست و اسمش هم Abballatiست. باز ديدم معلوم نيست چی می‌خواند، بنابراين رفتم متن آن را هم پيدا کردم که حالا علاوه بر حرکات موزون متوجه بشويد چی می‌خواند.

کلی کيف می‌کنيد از شنيدنش. حالا البته يک کمی کوتاه بياييد بابا، جمعه‌ست.

و متن عبارت است از:


Abballati, abballati, femini schetti e maritati, e s’un abballati bonu, nun vi cantu en un vi sinu

Sciu, sciu, sciu, quanti fimmini chi ci su

Ci n’e quattru scafazzati, li facemu ch’i patati, ci n’e quattru tinnireddi, li facemu ch’i piseddi

Abballati, abballati

Sciu, sciu, sciu, quanti fimmini chi ci su

Ci n’e quattru scafazzati, li facemu ch’i patati, ci n’e quattru tinnireddi, li facemu ch’i piseddi


video



و اما باقی مطالب:

اسدالله امرايی: دلاوری،

حورا دلاوری: وقتی عکسا رو می‌بينی،

پرشين سعيد واقفی: ای کاش قطبی زودتر قهر می‌کرد.

Wednesday، December 17، 2008

در قاب عکس استراليايی: اول ازدواج کن بعد برو

امروز صبح داشتم توی اتاق خودم کار می‌کردم متوجه شدم يکی از نمايندگان فروش يک شرکت تجهيزات پزشکی- آزمايشگاهی دارد با مدير آزمايشگاه‌مان برای قيمت چند تا وسيله بحث می‌کند. معمولأ توی آزمايشگاه‌ها هميشه يک مناسبتی برای رفت و آمد کارخانجات لوازم آزمايشگاهی هست، يا نمايشگاه می‌گذارند و کيک و شيرينی می‌دهند يا يک آدم معروفی را به خرج خودشان می‌آورند برای سخنرانی و در کنارش باز نمايشگاه می‌گذارند و کيک و شيرينی و پيتزا می‌دهند. در همه حالتی مراسم کيک و شيرينی دادن‌شان برقرار است. حالا امروز از روی حرف‌های که می‌زدند معلوم بود داشتند برنامه‌ی يک نمايشگاه اختصاصی برای آزمايشگاه ما را می‌چيدند. با ده دوازده تا آدمی که توی آزمايشگاه هست لابد به هر کدام‌مان يک کيلو شيرينی و کيک می‌رسد. کم‌کم رفتند توی آزمايشگاه و صدای‌شان را نمی‌شنيدم. سرم به کار خودم گرم بود که متوجه شدم يک نفر دارد می‌زند به چهارچوب در که مثلأ اجازه هست بيايم تو، نگاه کردم ديدم يک دختر سياهپوست خوش تيپ با لباس مشکی ايستاده دم در. گفتم بفرماييد. گفت نوبت خودته که بری نيتروژن مايع بياری. يک کمی دقيق شدم ديدم اين که Reem خودمان است. کلی هر دوی‌مان خنده‌مان گرفته بود. چهار سال پيش در يک آزمايشگاه تحقيقات انگل شناسی پزشکی من و يک دختری با هم کار می‌کرديم. اسمش ريم (Reem) بود، سال‌ها پيش وقتی ده سالش بوده با مادرش از اريتره آمده بودند به استراليا. بعد که من از آن آزمايشگاه آمدم بيرون از ريم بيخبر بودم تا امروز که به عنوان نماينده‌ی شرکت‌شان آمده بوده برای فروش محصولات‌شان. همينطور که رد می‌شده چشمش افتاده بوده به من. گفتم از بس که تنبل بودی من هر روز نيتروژن می‌آوردم.

دختر: ... ها ها ها ها ... خوب تو نگاه کن به قد خودت. من نصف تو هم نيستم.

من: ... ها ها ها ها ... بابا من ده بار ظرف پر از نيتروژن رو می‌آوردم بالا تو يک بار هم ظرف خالی رو نمی‌ذاشتی توی آسانسور ببری پايين ... ببين ريم تو خيلی تنبلی قبول داری که؟

دختر: ... ها ها ها ها ... نه من فقط فکر می‌کردم تو اصلأ اجازه ندی يک خانم محترم ظرف نيتروژن رو ببره و بياره ... ها ها ها ها ...

من: ... ها ها ها ها ... ريم خيلی تنبلی واقعأ ... حالا اينجا چه کار می‌کنی؟

دختر: آمدم برای آزمايشگاه‌تون کيک و شيرينی بيارم برای جبران نيتروژنی که می‌آوردی ... ها ها ها ها ...

من: ... ها ها ها ها ... تو بايد يک مغازه شيرينی فروشی بياری برای جبران ... ها ها ها ها ... ببينم کجا کار می‌کنی؟

دختر: توی شرکت Beckman کار می‌کنم، نماينده فروششون هستم. دو سالی می‌شه.

من: مادرت چطوره؟

دختر: سرگرم رستورانه.

من: رستوران چی؟

دختر: يادته گفتم دنبال يک راهی مي‌گرده که بره کار کنه؟

من: آره کلی هم ناراحت بود.

دختر: دو سال پيش رفت از دولت کمک مالی گرفت که با زنان اريتره‌ای توی بريزبن يک رستوران باز کنن. حالا کارشون گرفته، از صبح تا شب توی رستوران هستند. خيلی غذاهاشون خوشمزه‌س برای همين هم معروف شدن.

من: لابد هر چی افريقايی توی بريزبن هست ميان رستوران مادرت.

دختر: ببين رستوران مادرم نيست رستوران زنان اريتره‌ايه، مادرم مديريتش رو انجام ميده ولی بيشتر مشتريانشون غير افريقايی هستند، غذاهاشون برای ديگران تازگی داره. کلی استراليايی‌ها ميان اونجا.

من: بابات چی؟ هنوز نيومده استراليا؟

دختر: نه، هنوز عربستان سعودی مونده. اون وقتی که بهش اصرار کردم بيا نيومد حالا ديگه خيلی براش سخته که زندگيش رو عوض کنه و بياد.

من: خوب لابد بهش خوش می‌گذره

دختر: اتفاقأ ديگه خوش نمی‌گذره. زنش گذاشتتش رفته اروپا، ممکنه بمونه همونجا پيش فاميل‌هاش حالا بابام تنها شده ميگه اگر کمکم کنی ميام استراليا.

من: می‌تونی کمکش کنی؟

دختر: نه. يعنی امکانش نيست. قبلأ که کوچک‌تر بودم می‌شد از طريق سرپرستی بيارمش ولی حالا ديگه امکانش نيست.

من: خودت نمی‌تونی بری ديدنش.

دختر: نه. دو سه بار سعی کردم برم بهم ويزا ندادن. اگه مسلمان بودم می‌شد ايام حج برم عربستان بابام رو ببينم ولی اين هم نمی‌شه. می‌دونی خودش هم هنوز مطمئن نيست که بخواد بياد. يک شرکت کوچک حمل و نقل راه انداخته. برای آمدن بايد زندگيش رو بفروشه، ولی براش سخته. بهش گفتم هر وقت آماده بودی بگو من شروع کنم ببينيم می‌تونی بيای يا نه.

من: می‌فهمم.

دختر: می‌دونی مادرم خيلی قوی‌تر از پدرم بود. هنوز هم خيلی قوی‌تره. برای همين هم تونست منو بياره اينجا وگرنه بابام اصلأ اهل اين کارها نيست.

من: از کار خودت راضی هستی؟

دختر: آره ولی می‌خوام برم کنبرا کار کنم. دوست پسرم اونجاس. دارم دنبال کار توی همين شرکت خودمون يا شرکت‌های ديگه می‌گردم که بتونم منتقل بشم کنبرا. شايد ازدواج کنيم با هم.

من: اگه تلفنش رو بدی بهش ميگم تو چقدر زرنگی توی کارهات.

دختر: ... ها ها ها ها ... خودش می‌دونه ... بهش گفتم اگر بيام کنبرا خودت بايد کارهای خونه رو انجام بدی.

من: ... ها ها ها ها ... پسر بيچاره. من فکر می‌کنم بايد نجاتش بدم ... ها ها ها ها ...

دختر: ... ها ها ها ها ... بذار يک کمی کار کنه برای من. ببين ما زن‌های افريقايی اينقدر کار می‌کنيم که اصلأ بلد نيستيم زندگی کنيم حالا يک کمی هم مردهامون کار کنن. تو باورت نميشه همين زن‌هايی که الان با مادرم کار می‌کنن توی رستوران مدت‌ها طول کشيد که راضی بشن از خونه بيان بيرون. دايم توی همين استراليا توی خونه بچه‌داری می‌کردن. حالا که اومدن دارن کار می‌کنن میگن چقدر جالبه که می‌تونيم کار کنيم.

من: به نظرم گرفتاری همه‌ی ما جهان سومی‌هاست که خيلی سخته برامون دست از عادت‌هامون بکشيم.

دختر: واقعأ سخته. من الان بايد به همين دوستان مادرم کلی توضيح بدم که می‌خوام برم با دوست پسرم زندگی کنم. من اينجا بزرگ شدم ولی اينا باورشون نميشه. هر وقت ميرم رستوران چند تاشون میگن نکنی بری باهاش زندگی کنی. اول ازدواج کن بعد برو. تازه فکر کن دوست پسرم مال اريتره‌س. اگه اهل يک جای ديگه‌ای بود ديگه چی می‌شد

من: متوجهم.

دختر: خوب من برم. يک روز ميای رستوران غذای اريتره‌ای بخوری؟

من: اگه اونجا نگی به جای يک خانم محترم ميزها رو تميز کن ميام ... ها ها ها ها ...

دختر: ... ها ها ها ها ... اين آدرسش ... يک روز خبر بده بيام معرفيت کنم برات غذای مخصوص درست کنن

من: حتمأ بهت تلفن می‌زنم ميام. ولی من ميز تميز نمی‌کنم ... ها ها ها ها ...

دختر: ... ها ها ها ها ... نمی‌خواد، خودم تميز می‌کنم ... ها ها ها ها ...

Monday، December 15، 2008

ابتکار بنگلادشی

يک چيزی بنويسم يک کمی بخنديد.

چند مدت پيش يک شماره از روزنامه‌ی اطلاعات به دستم رسيد. يک کمی ورق زدم ببينم چه خبرهايی توی روزنامه هست. رسيدم به يک خبری توی بخش اخبار شهرستان‌ها که اصلأ خفه شدم از خنده. می‌خواستم در مورد خيلی خاصی مربوط به همان شماره‌ی روزنامه يک چيزی بنويسم بعد ديدم اول اين را بنويسم يک کمی بخنديد بعد آن وقت سر فرصت به موضوع بعدی اشاره می‌کنم.

اين خبری که گفتم مربوط است به اخبار شهرستان‌ها فقط و فقط به درد يک فيلم سينمايی کمدی‌ می‌خورد. هيچ چيز ديگری برايش متصور نيست.

تاريخ روزنامه 2 مهر 1387 است و صفحه‌اش هم 9 است که اگر خواستيد برويد پيدايش کنيد.






موضوع خبر اين است که مأموران کلانتری بندر شرفخانه 74 نفر از اتباع خارجی را که داشته‌اند به طور غير قانونی از مرز رد می‌شدند که بيايند ايران را می‌گيرند. توی جای بار اتوبوس‌ها بوده‌اند. معمولأ که از اين طرفی‌اش را زياد شنيده بودم که توی بار اتوبوس می‌نشينند که بروند ترکيه. حالا اين را داشته باشيد.

در همان روزها يک جمعيت 9 نفره را هم می‌گیرند که اين‌ها داشته‌اند به طور غير قانونی از ايران می‌رفتند ترکيه.

اصل داستان اين جاست.

حضرات‌شان 9 تا بنگلادشی بوده‌اند. هر 9 تای‌شان سوار يک فولکس شده‌اند و فولکس هم آرم فرودگاه مهرآباد تهران را داشته ... اين هم خبر اصلی که اسکن کرده‌ام که ببينيد ...



اصلأ کولاک است کل داستان.

يعنی من مانده‌ام اين 9 تا بنگلادشی چطور حساب کرده‌اند که همه‌شان جا می‌شوند توی يک فولکس، آن هم با آرم فرودگاه مهرآباد تهران که از مرز رد بشوند. هر طرفش را که می‌گيريد خنده‌دار از آب درمی‌آيد.

Sunday، December 14، 2008

هفت روز هفته

روز اول. جمهوری اسلامی چند تا سخنگو دارد؟ خدا می‌داند. همه سخنگو هستند، يعنی هر کسی هر جا لازم ديد می‌شود سخنگو و مصاحبه می‌کند و پيام می‌دهد و خود اين داستان آدم‌هايی که به اسم حکومت برای دنيا خط و نشان می‌کشند شده است دردسر. درست شبيه به دم و دستگاه‌های امنيتی که همه جوره‌اش هست، هر کدام‌شان هم کار خودشان را می‌کنند. منتقدان جمهوری اسلامی هم به همين وضعيت دچارند که توی هر دسته و گروه‌شان به تعداد افراد گروه سخنگو وجود دارد. راه حل هم که تا دلتان بخواهد. همين هم شده که هيچ برنامه‌ای در ايران پا نمی‌گيرد و تمام نمی‌شود، همينطور نيمه تمام می‌ماند و دست آخر به مسخرگی کشيده می‌شود. خوب اخلاق خودمان است ديگر. حالا اخيرأ يک حسين پارتی هم راه افتاده برای حسين درخشان که باز اوضاعش شده است شبيه بقيه‌ی موارد. جالبش اين است که فقط يک خبر وجود دارد و يک گپ اينترنتی که نازلی کاموری آن را منتشر کرده ولی به حول و قوه‌ی الهی همين دارد می‌شود يک کتاب قطور. حالا چند وقت ديگر همين اوضاع فعلی هم می‌شود عامل بزن بزن‌های جديد. بلاخره تا ما ايرانی‌ها به اين توافق برسيم که يک نفر حرف بزند و بقيه بشنوند کلی عمر دیگر بايد سپری بشود. اول انقلاب رئيس سازمان تربيت بدنی ايران که يک آقايی بود به نام مصطفی داوودی اعلام کرد چه معنی دارد 11 نفر مسابقه بدهند توی زمين و 100 هزار نفر تماشا کنند، ما بايد کاری کنيم که 100 هزار نفر مسابقه بدهند و 11 نفر تماشا کنند. يعنی قرار بود اين مدلی ورزش همگانی پا بگيرد. ايشان متوجه نبودند که ما همان وقت هم داشتيم 100 هزار تايی مسابقه می‌داديم، ضمن اين که با دو تا چشم غره آن 11 تا تماشاچی به اضافه‌ی مربی را هم اضافه کرديم به بقيه که همه در رقابت شرکت کنند. مشکل اين است که بعد از سی سال هنوز گرفتاری‌مان اين است که يک کسی را پيدا کنيم که يک کمی مسابقه ندهد و در عوض فکر کند و به جای فوتبال علی اصغری تاکتيک يادمان بدهد؟ خلاصه که قيام آن مدلی حسين درخشان ناگزير به اين روضه خوانی علی اصغری هم نياز دارد. دست آخر هم در غياب همان 11 نفری که ممکن است بلاخره يکی‌شان يک کمی فکر کند لابد يک گروهی دارند می‌گردند برای يک صحرای کربلا و يک عمه بابايم کجاست. بلاخره هی تاريخ تکرار می‌شود ديگر.

روز دوم. يکي از معروف‌ترين برنامه‌های تلویزيونی استراليا برنامه‌ای‌ست به نام Enough Rope که مجری آن آندرو دنتون است. در واقع همين مجری‌ست که به برنامه هويت داده. حالا بعد از 191 برنامه و حدود 500 ميهمان قرار است برنامه به پايان برسد. من تا جايی که می‌توانستم گفتگو‌ها را دنبال می‌کردم. ساختار برنامه چيزی بود شبيه به برنامه‌ی راديویی گفت و گو که اسماعيل ميرفخرايی برای راديو ایران اجرا می‌کرد، البته از جنبه‌ی رسانه‌ای برنامه‌ی ميرفخرايی يک سر و گردن بالاتر از برنامه‌ی آندرو دنتون بود. يکی از مصاحبه‌های دنتون اختصاص داشت با آنتونيو باندراس. باندارس در جريان يک تور دور دنيا فقط 8 ساعت در استراليا توقف داشت و در همين مدت کوتاه او را دعوت کردند به برنامه. دنتون به باندراس گفت تو انگليسی‌ حرف زدنت خيلی خوب است بخصوص که زبان دومت هم هست. بعد به او گفت حالا با اين همه سفر و بيخوابی که داری می‌دانی کدام کشور هستی؟ باندارس گفت بله و من الان می‌خواهم به مردم اسرائيل سلام کنم. ملت داشتند می‌مردند از خنده. حالا آندرو دنتون کانديد بهترين جايزه‌ی رسانه‌ای استراليا شده و اسماعیل میرفخرايي را به زور راه می‌دهند به راديو- تلويزيون ايران.

روز سوم. يک مدتی پيش به يکی از دوستانم گفتم من خيلی وقت است متوجه شده‌ام يک گروهی از زيست شناس‌ها شده‌اند عمله‌ی ظلم. يک کمی هم بيشتر برايش توضيح دادم که که خيلی عجیب است که از بين اين همه تحقيقاتی که در ايران انجام می‌شود هيچکدام‌شان در مجله‌ی Nature که معتبرترين مجله‌ی علمی دنياست اثری منتشر نکرده‌اند به جز نتايج تحقيقات يک گروه محققان علوم مغز و عصب پايه. حدس می‌زنم همان کسی که برايش توضیح دادم باورش نشد. حالا خبر استفاده از موسيقی نامتعارف برای شکنجه دادن که منتشر شده من ديگر مطمئنم که خيلی خبرها هست. يادتان هست که در مورد اثر صدا در مغز نوشته بودم و اين که وقتی در دوره‌ی کرباسچی شهرداران تهران را گرفته بودند برای‌شان با صدای بلند نوحه پخش می‌کردند؟ نوحه را به اسم موسيقی نمی‌شناسند، درست مثل صدای جيغ، همانطوری که تعزيه و نقالی را به اسم تأتر نمی‌شناسند بنابراين طبق قوانين بين المللی هم کسی نمی‌تواند ايراد بگيرد که چرا موسيقی برای زندانی‌ها پخش می‌کنيد. منتهای مراتب توی منابع علمی پر از نتايج تحقیقاتی‌ست که نشان می‌دهد موسيقی‌های خاص به مدت طولانی و با صدای بلند می‌توانند اثرات جبران ناپذيری بر حافظه به جا بگذارند و حتی می‌توانند حافظه را پاک کنند. خلاصه که علم از اين مدلی هم می‌شود.

روز چهارم. وقتی ارتش سرخ به افغانستان حمله کرد اول از همه گروه بزرگی از نخبگان و تحصيلکردگان افغان راه‌شان را به طرف ايران کج کردند. بعد از مدتی تحصليکردگان افغان راه‌شان را به طرف اروپا و امريکا کج کردند و بيسوادهای‌شان نصيب ايران شد. باز بعد از مدتی فرزندان همين گروه دوم که در ايران بزرگ شده بودند و درست مثل خود ما فارسی حرف می‌زدند هم از مدرسه رفتن منع شدند و کم‌کم جوان‌های‌شان اگر در ايران نتوانسته بودند کاری پيدا کنند راهی افغانستان شدند و يا افتادند به کشت خشخاش که درآمدی داشته باشند يا به گروه‌های مسلح ملحق شدند که باز زندگی‌شان بگذرد. هم مواد مخدر اين گروه و هم درگيری‌های مسلحانه‌شان به ايران صدمه زده آنوقت دولت جمهوری اسلامی هر بار که برنامه‌ی ريشه کنی فلج اطفال داشت اين برنامه را برای افغانستان هم به اجرا می‌گذاشت. اين‌ها ماده‌ی مخدر می‌فرستادند به ايران که سی سال است با هزار ترفند و نيروی پليس و بگير و ببند کاری از پيش نرفته آنوقت جمهوری اسلامی فکر می‌کند خيلی واقعأ دارد کارستانی می‌کند که قطره‌ی فلج اطفال می‌دهد به افغانستان. حالا باز دوباره راه را برای تحصيل افغان‌ها بسته. لابد فردای روز همين‌ جوان‌های افغان را هم وادار می‌کند که بروند به عنوان مسلسلچی با طالبان و القاعده همکاری کنند. حقيقتش کاش يک قطره‌ی فلج مغزی هم بود که می‌شد خوراند به حضرات جمهوری اسلامی که عقل‌شان به کار بيفتد بفهمند با سواد شدن افغان‌ها باعث ايمن شدن ايران می‌شود. بيخود نيست مغز اينشتين ارزان‌تر از مغز اين حضرات است.

روز پنجم. موضوع سانسور ایدئولوژیک زنان در کتاب‌های درسی ایران البته موضوع قابل توجهی‌ست، آن هم در قرن بيست و يکم. منتها اين که زنان در کتاب‌های درسی و حتی تاريخ سانسور می‌شوند اتفاق تازه‌ای نیست. از قضا مربوط به جمهوری اسلامی هم نيست. و باز برای خاطر جمعی‌تان يک نشانه‌ای می‌دهم که يک کمی دقيق‌تر به اطراف‌تان نگاه کنيد و موضوع را از از جنبه‌های ديگر هم دنبال کنيد. يک آماری به شما می‌دهم که می‌توانيد برويد خودتان ببينيد. جالب است برای‌تان. لابد خبر داريد که دانشگاه هاروارد يک مجموعه‌ی با ارزش تاريخ شفاهی ايران دارد که زير نظر حبيب لاجوردی تهيه شده. توی ايران هم با هزار جور سانسور بعضی از مصاحبه‌ها را منتشر کرده‌اند ولی اصل مصاحبه‌ها در سايت‌شان هست که می‌توانيد بخوانيدشان. من همه‌شان را خوانده‌ام که نگوييد از کجا اين حرف‌ها را می‌زنی. آن چه که روی سايت‌شان است مصاحبه با 135 نفر از رجال دوره‌ی پهلوی و بعضی موارد از آدم‌های دوره‌ی بعد از انقلاب است. در بين اين 135 نفر فقط 9 تا زن وجود دارد که به لحاظ آماری می‌شود حدود 5/6 درصد. حالا دلتان را خوش نکنيد به اين عدد چون سه نفر از زنان مصاحبه شده در واقع همسران آدم‌های مهم بوده‌اند که چون در زمان مصاحبه در قيد حيات نبودند بنابراين با همسران‌شان مصاحبه شده. به اين ترتيب عدد مورد نظر می‌رسد به حدود 5/4 درصد. يعنی واقعأ در اين همه دوره‌ی قبل از انقلاب 5/4 درصد زن مهم توی ايران بوده که بشود درباره‌ی وقايع اجتماعی آن دوران ازشان پرسيد؟ حالا لازم نيست که عکس زنان را از توی کتاب‌های درسی بردارند که بشود سانسور، همين که معلوم نيست اين جمعيت زنان قبل از انقلاب اصلأ کجا بوده‌اند در مجموعه‌ی تاريخ شفاهی هاروارد خودش داستان ديگری‌ست که جای هزار تا سؤال دارد. يعنی توی دوره‌ی شاه سياهی لشکر بوده‌اند مثل بعد از انقلاب؟ يا اهل هاروارد خيلی هم اعتباری نداده‌اند بهشان. می‌دانيد داستان از کتاب‌های درسی فراتر است اگر واقعأ به دنبال اصل موضوع هستيد. گفتم حالا تا مسئول مربوطه‌اش نيست که وصل‌مان کند به هيفوس اقلأ دو کلمه حرف بزنيم.

روز ششم. يک خانم دکتر بنگلادشی مسلمان به قصد ديدار از مادر بيمارش از لندن رفته بوده داکار. بعد که خواسته برگردد سر کار و زندگی‌اش پدر و مادرش تمام مدارک سفرش را قايم کرده‌اند و شرط‌شان برای پس دادن‌ مدارک اين بوده که دخترشان با پسری که برايش در نظر گرفته بودند ازدواج کند. خود دختر هم با يک پسر هندو دوست بوده و قصد داشته‌اند با هم ازدواج کنند منتها همين 4 ماه گرفتاری‌ خانوادگی برای دختر باعث شده تا بلاخره کار به دادگاه بکشد. جالب است که رأی دادگاه به نفع دختر بوده منتها تابعيت بريتانيایی دختر قاضی دادگاه را مجبور کرده که به پدر و مادرش دستور بدهد مدارک دخترشان را پس بدهند. متوجهيد که؟ آدم فقط با تابعيت يک جای ديگری قادر است مثل آدم زندگی کند وگرنه که دادگاه هم به همان راهی می‌رود که باقی جامعه می‌روند. خيلی حکايتی‌ست واقعأ.

و روز هفتم. ورزش که می‌کنيد؟ امروز شنايی کردم که مپرس. سوختگی پوستی حاصل کردم که مپرس. منتها می‌ارزد که آدم برود ورزش کند و يک کمی هم پوستش بسوزد. چند وقتی‌ست کيک و شيرينی نپخته‌ام يک کمی آخر هفت روز هفته خالی از شيرينی شده. نگران نباشيد همين روزها يک فکر بکری دارم برای نان خامه‌ای.

Saturday، December 13، 2008

بدو بدو از همه رقم

دو سال پيش همين حدودهای سال رفته بودم يک قهوه خانه‌ای که پاتوق هنرمندان بريزبن است. همينطور اتفاقی با يک آقا و خانمی آشنا شدم که بعد معلوم شد اهل نمايش هم هستند. گپ زدن‌های‌مان کشيده شد به موضوع مراسم سال نو در استراليا، آن هم توی گرمای تابستان که هيچ جايش به لباس بابا نوئل نمی‌خورد.

لابد می دانيد که الان در استراليا تابستان شروع شده و ژانويه هم اصل خرما پزون تابستان است. منتهای مراتب همه جا نشانه‌های سال نوی برفی ديده می‌شود. از همان آقا و خانم شنيدم که هيچ فيلمی وجود ندارد که سال نو را در تابستان نشان داده باشند. گردن خودشان اگر فيلمی هست. ولی يک کمی غريب است که اين همه هنرمند توی نيمکره‌ی جنوبی هست اما دست کم توی اين 6 سالی که من استراليا زندگی می‌کنم چيزی به اين مضمون که سال نوی تابستانی توی آثارشان باشد نديده‌ام. البته تا جايی که از اهلش شنيده‌ام توی نقاشی‌های مينياتور خودمان هم خبری از زمستان نيست در حالی که زادگاه مينياتور در ايران هرگز طرف‌های جنوب نبوده که مثلأ زمستان برفی ندارند.

خلاصه که هر سال من منتظرم ببينم يک هنرمندی پيدا می‌شود که خرق عادت کند و سال نوی تابستانی را از جنبه‌ی لباس و ظاهر بابا نوئل برای نيمکره‌ی جنوبی طراحی کند يا نه. اينقدری کنجکاو هستم که اگر جايی ديدم بنویسم و عکاسی‌اش کنم. يک مدتی هم دلم می‌خواست مينياتور زمستان را ببينم که آن هم نبود. خلاصه که گشتم نبود نگرد نيست.









اين از اين.

ايتاليا که بودم يک خبرنگاری آمده بود به محل کنفرانس که اصلأ ايتاليایی بود ولی بين لندن و رم رفت و آمد داشت. کلی از کارهايی که در هر دو کشور انجام می‌داد حرف زديم. وسط حرف‌های‌مان يک چيز بامزه‌ای ديدم گفتم عکست را می‌گيرم که ملت ببينند.

ديدم مثل خودم ساعتش را می‌بندد به دست راستش. منتها دو تا ساعت بسته بود به مچ دستش. گفتم اين ديگر چه مدلی‌ست؟ گفت برای اين که زمان را قاطی نکنم دو تا ساعت بسته‌ام به دستم که بفهمم اين جا ساعت چند است و آن جا چند است. گفتم خوب است توی سازمان ملل کار نمی‌کنی وگرنه سرتا پايت را بايد ساعت می‌بستی. حالا برايم ايميل زده با کلی شکلک که خوب است چشمم ضعيف نيست وگرنه چطوری بايد دو تا ساعت ديواری به خودم می‌بستم.






اين هم از اين.

توی استراليا همه جور جانور عجيب و غريب می‌بينيد که جاهای ديگر خبری ازشان نيست. نه که جزيره‌ست بلاخره جانورهايش هم مال همين طرف‌ها هستند. حالا توی اين همه موجودات از همه متنوع‌ترشان عنکبوت‌ها هستند که کلی هم دعا و سلام و صلوات مردم بدرقه‌شان است. يک چيزی می‌گويم يک چيزی می‌شنويد. اعتقاد بر اين است که عنکبوت‌ها خوش يمن هستند، درست برعکس ما توی ايران که تا جايی که می‌دانم عنکبوت جماعت هر جا باشد کلکش کنده است.

يک کمی هم البته توی استراليا حق دارند که به عنکبوت‌ها روی خوش نشان بدهند. جمعيت حشرات در سواحل استراليا زياد است و شهرهای مهم هم همگی در ساحل اقيانوس رشد کرده‌اند بنابراين اگر همين مدل مبارزه طبيعی با حشرات از طريق عنکبوت‌ها نباشد در مدت يکسال بايد تمام پول واردات‌ استراليا را بدهند برای خريد حشره کش. خود عنکبوت‌ها بدون گرفتاری می‌افتند به جان حشرات و نتيجه‌اش از جنبه‌ی طبيعی خيلی کارآمدتر از حشره کش است. يک کمی البته منظره‌ی تار عنکبوت که اين طرف و آن طرف تنيده شده زياد است که بلاخره اين را هم بايد جزو سر جهازی مبارزه طبيعی‌ حساب کرد. يک عنکبوت نامربوط هم هست که اسمش "پشت قرمز" است. خيلی صاحاب مرده نامربوط است. سه سال پيش يکی‌شان به دست اينجانب يک حالی داد که بشمار سه دستم شد مثل بادکنک. البته اگر آدم دستش را توی هر سوراخ سنبه‌ای نکند جناب‌شان هم با آدم کاری ندارد، برای همين هم مشکل از اينجانب بود.






اين هم از معرفی حيات وحش.

رفته بودم خيابان مرکزی شهر ديدم يک گروه نوازنده دارند برنامه اجرا می‌کنند. نيم ساعتی اجرای کلاسيک داشتند بعد رهبرشان گفت يک ساعت استراحت می‌دهيم و بعد دوباره برنامه داريم. ارکسترشان هم ارکستر سازهای بادی بود. خلاصه توی همان فاصله‌ی يک ساعت از قرار همه‌ی اهل ارکستر رفتند نهار مفصل خوردند و برگشتند سر جای‌شان نشستند. من فی‌الفور برگشتم نشستم رديف اول که نکند يک نت را نشنيده بگذارم. فکرش را بکنيد آدم برود نهار بخورد بعد بيايد فوت کند توی ساز. پدری از آدم درمی‌آيد. باور نمی‌کنيد بعد از نهار يک بادکنک بگيريد دست‌تان باد کنيد حسابش می‌آيد دست‌تان.





خلاصه که رهبر ارکستر هر چند ضربی که از قطعه‌ی اول می‌رفت جلو يک تشری به نوازندگانش می‌زد که اين نت‌های فالش از کجای‌شان درمی‌آيد. کم‌کم که به رهبر ارکستر ثابت شد که بعد از نهار نمی‌شود توی ساز فوت کرد و کلاسيک هم اجرا کرد. بلاخره رضايت داد به غير کلاسيک و نوازنده‌ها هم حالا نزن کی بزن. همينطور فوت قر و قاطی بود که نثار جماعت می‌کردند. باز هم به هر حال گلی به گوشه‌ی جمال‌شان که با آن وضع نهاری که خورده بودند اصلأ نزدند زير کنسرت ... والا ... آدم نهار بخورد بعد فوت کند توی ساز معصيت دارد.





این هم از بخش هنری.

به نظرم جناب مسيح هر بشارتی که برای آخر و عاقبت مردم داده همان يک لبخند مليح بدو تولدش است که کار داده دست مردم. فيلم شکلات را که ديده‌ايد که آدم اخمو هم که يک قطعه شکلات می‌خورد کيفش کوک می‌شود. حالا توی اين ساز و نقاره‌ی سال نو آی ملت شکلات می‌خرند. رنگ و بوی شکلات هم بيداد می‌کند. آدم بيخبر بيايد توی مراکز خريد فکر می‌کند قرار است تخم شکلات را ملخ بخورد. مسابقه‌ای راه ‌افتاده که بيا به تماشا. فکر می‌کنم باشگاه‌های ورزشی آن پشت و پسله‌ها با شکلات فروش‌ها بده بستانی دارند که از اين طرف اين‌ها بفروشند از آن طرف آن‌ها تبليغ کنند که تا وقت باقی‌ست و هنوز نمرده‌ايد بياييد ورزش کنيد.



اين هم از امور مأکولات.

خدا خدا خدا ... يک چرخ و فلکی راه انداخته‌اند توی بريزبن که تقريبأ از بيشتر نقاط شهر ديده می‌شود. من هنوز نتوانسته‌اند به ترس خودم از ارتفاع به اين بلندی فايق بيايم که سوار چرخ و فلک بشوم. حالا مرض هم دارم هی آه می‌کشم که چه چرخ و فلکی‌. تنها راهی که برايم باقی مانده اين است که بيفتم روی دنده‌ی رقابت که ديگر خون جلوی چشمم را بگيرد و بروم برای رو کم کنی رقيب هم که شده سوار چرخ و فلک بشوم. منتها کو رقيب؟ د بدبختی‌اش اين است که هيچ رقابتی برای سوار شدن به اين چرخ و فلک هم متصور نيست. فقط می‌ماند که يکی بخواهد خودش را از آن بالا بيندازد پايين و بکشد که در اين مورد هم کاکا اين لاف آخری کار ميده دستم. ضمنأ ما خورستانی‌ها کوه و ارتفاع که نداريم که بلکه من يک فکری برای اين موردش بکنم. همه‌اش آب است و نهنگ. ما نهنگ‌ها هم که با چرخ و فلک کاری نداريم. خلاصه گفتم خبر داشته باشيد که اگر من تا به حال سوار اين چرخ و فلک نشده‌ام همه‌اش مربوط است به کمبود امکانات توی خوزستان. ايشالا خوزستانی‌ها همت کنند غير از مسائل مربوط به نهنگ‌ها دو تا لاف کوهستانی هم ياد بگيريم.



Friday، December 12، 2008

جمعه برای زندگی

يکی از دردسرهای آدم اين است که معلوم نمی‌شود از چه چيزی لذت می‌برد و از چه چيزی ناراحت می‌شود. گاهی همان چيزی که ناراحت کننده بوده تبديل می‌شود به عامل خوشحالی و به همان مناسبت هم عامل خوشی می‌شود باعث ناخوشی.

گرفتاری در کجاست؟

اهل علوم اعصاب می‌گويند همه‌ی اين برعکس شدن‌ها نتيجه‌ی پردازش‌های مغزی‌ست و پردازش‌های مغزی هم نتيجه‌ی منطق بيرونی‌ست. يعنی آدم به يک مناسبتی از جنگ و بزن بزن خوشش می‌آيد و برای شرکت در آن انتظار مدال و پاداش دارد ولی از يک طرف ديگر برای يک غمزه‌ پشتک هم می‌زند. اينجورياس ... که ای دوست گرفتار شدم ...

يک جايی برای يک کلمه‌ای که از زبان يک آدم ديگری می‌شنود رگ گردنش کلفت می‌شود اما يک آدم ديگری که با غمزه به او بگويد می‌خواهم سوارت بشوم و تو شيهه بکشی می‌گويد لگد هم بزنم که خوشت بياد؟

خوب يک سری که بزنيد به يک کله پاچه فروشی می‌بينيد خوراک مغز هم می‌گذارند جلوی‌تان. يعنی مغز هم پر از سلول است و خوراکی هم هست. پس اين که آدم برود جنگ يا شيهه بکشد کجای مغز است که نمی‌شود اين را با آن جايگزين کرد؟

يعنی که چی که آدم شيهه بکشد اما برود ثبت نام هم بکند برای يک کارهايی؟

پردازش در علوم مغز و اعصاب يعنی تنش. حالا البته فکر بد نکنيد، تنش همه‌اش بد نيست. آدم که می‌رود مدرسه آن اولش بايد زور بزند که دو کلمه درس را بفهمد و کلی هول و هراس دارد که اين چی شد آن چی شد اما بعد که روابط بين دانسته‌هايش را پيدا کرد آنوقت يادش می‌افتد که علم خيلی هم بهتر از ثروت نيست اگر از آن استفاده نکند.

همين اين چی شد آن چی شد يعنی تنش. يک کمی بالاترش اين است که اگر همين تنش نبود آنوقت معنای داغی اتو رو هم متوجه نمی‌شديم، همين چيزی که بچه‌ها متوجهش نمی‌شوند و داغ سوختگی می‌ماند روی دست و پای‌شان. بزرگ‌هايش هم که می‌شوند چه سازم به خاری که بر دل نشیند. البته آن آدمی هم که می‌رود شاگرد مغازه می‌شود او هم از خير سر حساب مغازه دچار تنش است. هر دوی اين تنش‌ها به مغز ما ياد می‌دهند که روابط بين دانسته‌هايش را پيدا کند و از همين روابط برای حفظ خودش از گرفتاری‌های سود ببرد.

خوب حالا دو تا عامل هست که مغز آدم را برای يک مدت کوتاه از تنش دور می‌کنند. يکی مواد مخدر که اصولأ عزيزان دل برادر را می‌برد به هپروت و کار می‌دهد دست منطق‌شان، يعنی دانسته‌ها را از طبقه بندی خارج می‌کند. و آن يکی موسيقی‌ست که برعکس عمل می‌کند و باعث طبقه بندی شدن اطلاعات مغزی می‌شود.

حالا اگر يک عزيز دل برادری به شما گفته من تا دو تا پک می‌زنم خيلی مغزم خوب کار می‌کند درست مثل اين است که به شما گفته باشد من هر وقت ماشينم را از تنظيم خارج می‌کنم که دود کند موتورش خيلی بهتر کار می‌کند. آن را که باور می‌کنيد يعنی موتور دودزا را هم بايد باور کنيد.

اما چرا واقعأ اين احساس آرامش و اين که مغز خوب کار می‌کند بعد از دو تا پک به اهل دود و دم دست می‌دهد؟

جوابش در يک چيز جالبی‌ست که حيف است ندانيد. اين چيز جالب اين است که ترکيب شيميايی مواد مخدر با بسياری از انتقال دهنده‌های عصبی مشابه است. يعنی هر دوی‌شان در از بين بردن اثر درد مؤثرند. اثر درد هم يعنی اثر ناشی از تنش. ولی وقتی ميزان مواد شيميايی تخدير کننده زياد باشد اثر همه‌ی تنش‌ها را از بين می‌برد يعنی عزيزان دل برادر از دنيا مرخص می‌شوند و احساس ذوب بهشان دست می‌دهد... ذوب چی و اينا مربوط به فصل بعدی‌ست ... منتهای مراتب به محض اين که ماده‌ی مخدر وارد بدن می‌شود انگار به تمام تشنگان عالم آب خنک داده باشند همه ساکت می‌شوند اما يک کمی بعد معلوم می‌شود جناب‌شان نامردی کرده‌اند و آب شور به مردم انداخته‌اند. در نتيجه ملت از آن وضع تشنگی قبلی‌شان هم بدتر می‌شوند.

ماده‌ی مخدر مورد نظر را می‌شود با هيجان زيادی هم توليد کرد. يعنی بدن را وادار کرد که ميزان بيشتری از انتقال دهنده‌های عصبی را وارد جريان خون کند و به همان اشباع شدگی و ذوب رسيد. خوب در اين صورت عزيز دل برادر ممکن است خودش برود و توی بگير و ببند قاچاقچی‌های مواد مخدر و اراذل و اوباش شرکت فعال داشته باشد که مثلأ جان و حرمت انسان‌ها را حفظ کند اما خبر ندارد که از زور افزايش مواد مخدر داخلی‌‌اش خود جناب‌شان آفتابه را انداخته گردن يک انسان ديگری.

البته در پايان يک روز خيلی پرکار وقتی خسته برمی‌گردد خانه با يک غمزه‌ی مورد نظر اين بار می‌فرمايند می‌خوای لگد هم بزنم که خوشت بياد؟ ... يعنی همينش بامزه‌س.

خوب حالا برای اين که دانسته‌های‌تان درست و حسابی طبقه بندی بشوند برای "جمعه برای زندگی" يک موسيقی ترکمنی انتخاب کرده‌ام که خيلی خوب جواب داده.



video



و اما باقی مطالب:


شهره از سوئد: امروز و ديروز

پرشين سعيد واقفی: حلوای کريسمس.


Wednesday، December 10، 2008

در قاب عکس استراليايی: من می‌خندم تو عکس بگير

اول تابستان هر سال يک رقابت تنگانگی در ايالت کوئينزلند راه می‌افتد که خيلی واقعأ معرکه‌ست. جای‌تان خالی! از اتفاقات روزگار اين که تابستان‌های کوئينزلند هم مثل تابستان‌های خوزستان است که همه‌مان می‌افتيم به برف پارو کردن و اين‌ها و خرماها هم در همين زمانی که ما برف پارو می‌کنيم به ثمر می‌رسند. در اين مورد جای دشمن‌تان خالی! در رقابتی که در کوئيزلند می‌بينيد فقط آقايان شرکت دارند، سن و سال هم ندارد و نتيجه‌ی خيلی جالب اين رقابت عبارت است از اين که به قول آقای قاطبه "گشت همه ا َی اوخ می‌شوند". يک طوری همه‌ی آقايان بدترکيب می‌شوند که آدم رويش نمی‌شود 5 ثانيه هم جلوی آينه بايستد. اين عزيمت ظفرنمون آقايان به وادی بدترکيبی به مناسبت اين است که همه می‌روند موهای‌ سرشان را می‌زنند که کمتر گرم‌شان بشود و چون خيلی مراسم همت عالی‌ست بنابراين بسته به ميزان گرمايی که آقايان حس می‌کنند و بسته به کرم آقای سلمانی از نمره دو به بالا توی نتايجش می‌بينيد. حالا امروز عروس به کوچه‌ی ما هم رسيد و من يک باره احساس کردم خيلی از همه عقب افتاده‌ام و حيف نيست آدم برای يک مدتی بدترکيب نشود. فرمان ماشين را پيچاندم و رفتم سراغ يک مغازه‌ی سلمانی که دقيقأ برای همين روزها مناسب است. البته با نمره چهار نزدم منتها کاشکی زده بودم. عزيز دل برادر، جناب آقای سلمانی، که دست برد به ادوات کارش دست آخر يک موجودی تحويل داد که برگشتنی اصلأ آينه‌ی ماشين را هم پيچاندم به يک طرف ديگری که چشم‌مان به چشم هم نيفتد. در گير و دار آماده شدن برای مسابقه با هم گپ هم می‌زديم و ادامه‌ی گپ زدن‌های‌مان کشيده شد به آماده سازی يک شرکت کننده‌ی ديگر. آن وسط‌های حرف زدن گفتم اهل کجا هستی؟

سلمانی: من يونانی‌الاصل هستم. تو کجايی هستی؟

من: ايرانی‌ الاصل. اهل آتن يا يک جای ديگه؟

سلمانی: من اهل کرت هستم. يک روستايی نزديک کرت.

من: خيلی ساله آمدی استراليا؟

سلمانی: حدود 44 ساله. از 19 سالگی آمدم استراليا.

من: کار سلمانی بلد بودی که آمدی توی اين رشته؟

سلمانی: نه، اولی که آمدم رفتم توی يک قهوه‌خانه کار کردم. انگليسی هم که اصلأ بلد نبودم. بعد از يک مدتی خسته شدم رفتم توی يک مزرعه کار کردم. يک سالی توی کارهای مزرعه بودم بعد رفتم پيش يکی از بستگانم که مغازه‌ی ماهی و سیب زمينی داشت. يک سالی هم آنجا کار کردم.. بعد رفتم وردست يک سلمانی شدم و ديگه همين شغل را ادامه دادم. اين عکسی که می‌بينی پشت شيشه گذاشتم مربوط به 26 سال بعدش است که خودم رفتم يک مغازه خريدم.


من: لابد همين جا ازدواج کردی؟

سلمانی: آره با يک دختر يونانی ازدواج کردم و چهار تا هم بچه داريم. دو تا پسر، دو تا دختر.

من: هيچکدام از بچه‌ها اين شغل را ادامه ندادند؟

سلمانی: نه علاقه‌ای نداشتند. رفتند توی کارهای فنی و اداری. پسر بزرگم مربی بدنسازی‌ شده. اين دو تا عکسی که می‌بينی مربوط به 5 سال پيشه که قهرمان بدنسازی شد.


من: شاگرد چطور؟

سلمانی: الان شاگرد ندارم. ولی قبلأ که مغازه‌ام يک جای ديگری بود يک نفر می‌آمد با هم کار می‌کرديم بعد که آمدم اين جا تنها شدم.

من: خوب حالا موهای خودت رو کی کوتاه می‌کنه؟

سلمانی: خودم. فقط همسرم يک آئينه می‌گيره پشت که موهام رو ببينم، باقيش با خودمه.

من: اين عکسی که گذاشتی اين جا واقعيه؟


سلمانی: آره. می‌بينی که موهای اضافی رو ريختم توی همين روپوش سلمانی. حدود دو ساعت وقت برد تا موهاش رو کوتاه کردم. به نظرم 10 کيلو سبک شد ... ها ها ها ها.

من: ... ها ها ها ها ... يک سالی وقت می‌بره موهای آدم به اين بلندی بشه.

سلمانی: نه، سه ماه بعد اومد دوباره، همون شکلی شده بود. بعضی‌ها موهای سرشون خيلی زود بلند ميشه.

من: ببينم اين يکی عکسه مال چيه؟ انگار پرچم يونانه دست مردم؟


سلمانی: اين مراسم رژه‌‌ی يونانی‌های استرالياست. يک جشنی بود توی همين بريزبن که اولش يونانی‌ها با لباس محلی پرچم يونان و استراليا رو حمل کردن. يعنی معلوم نيست ما مال کجا هستيم ... ها ها ها ها ...

من: ... ها ها ها ها ... ببينم اين روزها آقايون زياد ميان موهاشون رو کوتاه کنن؟

سلمانی: زياد. ميان با نمره 2 می‌زنن. گرمه کسی حوصله نداره صبح‌ها موهاش رو شونه کنه. ميان از ته می‌زنن. خوب کارت تموم شد.


من: يک چند دقيقه‌ای می‌شينم بعد می‌رم.

سلمانی: بشين. تا من موهای اين آقا رو کوتاه کنم می‌تونی بشينی. بعدش مغازه رو تعطيل می‌کنم.

من: اين قيمت‌هايی که بيرون زدی چطوری حساب شدن؟ من گاهی می‌بينم برای يک کار مشابه بيشتر می‌‌گيرن.


سلمانی: خوب من می‌دونم چه کسانی ميان اين سلمانی برای همين هم ارزون‌تر حساب می‌کنم که بيشتر بيان.

من: کيفيت چطور؟ همکارای ديگه‌ات نمی‌گن چرا ارزون‌تر حساب می‌کنی؟

سلمانی: من يک بار جايزه گرفتم برای کارم. تشويق نامه‌اش پشت شيشه‌س. اگه خواستی می‌تونی ازش عکس بگيری. چون جايزه گرفتم بهم نمی‌تونن بگن کيفيت کارت خوب نيست. قيمت هم دست خودمه ولی از يک حدی بيشتر نمی‌گيرم چون ممکنه مشتری‌هام ديگه نيان اينجا.


من: خوب من يک عکس ديگه بگيرم و برم.

سلمانی: با اين آقا می‌گيری؟

من: نه از خودت می‌گيرم.

سلمانی: پس من می‌خندم تو عکس بگير.


من: عالی. عکس رو می‌ذارم روی اينترنت. اشکالی که نداره؟

سلمانی: هر جايی که خواستی بذار فقط يادت باشه اسمم رو بنويسی. اگه خواستی برام تبليغ کنی من اجازه می‌دم.

من: تشکر.

سلمانی: حالا چه وقت دوباره می‌آی؟

من: يعنی فکر می‌کنی زودتر از 6 ماه ديگه موهام اونقدر بلند شده که بيام کوتاهشون کنی؟

سلمانی: حالا اگه نشده بود بيا من مرتبش می‌کنم پول هم نمی‌گيرم.

من: راستی ديدم پشت شيشه نوشتی تعميرات لباس. مگه خياط خونه هم داری؟



سلمانی: نه مال مردمه. ميان ميگن می‌خوايم برای کارمون تبليغ کنن منم می‌گم اگه شيشه رو کثيف نکنين مشکلی نيست. خودشون ميان شیشه‌ها رو تميز می‌کنن.

من: خوب من برم.

سلمانی: اگه ديدی از مدل موهات راضی نيستی بيا درستش کنم. دفعه‌ی بعد اگه خواستی با نمره 2 می‌زنم برات ... بهتر از آب درمياد.

من: آره به نظرم نمره 2 یهتر از آب درمياد. حالا فعلأ که خيلی عجيب شده.

Monday، December 08، 2008

روستايی و هنرمندانه

تا جايی که يادم هست خيلی کم پيش می‌آمد آدم ببيند يکی رفته نانوايی و نان گرم را پيچيده توی يک تکه پارچه يا دستمال پارچه‌ای. تا جايی که من از شش سال پيش يادم هست خود نانواها پاکت نايلونی می‌دادند دست مردم که نان‌شان را تا کنند و با همان ببرند خانه، اگر هم نه که خيلی‌ها خودشان کيسه پلاستيکی داشتند برای حمل نان. اگر واقعأ الان تغيير کرده من حرفم را پس می‌گيرم.

جالب است که اينروزها در استراليا مرتب تبليغ می‌کنند که از پاکت‌های پلاستيکی استفاده نکنيد. جانشين پلاستيک هم شده است پاکت کاغذی يا پارچه‌ای. برای انواع پارچه‌ای‌ها هم هزار جور طرح درست کرده‌اند که بلاخره تا جايی که می‌شود توجه آدم‌ها به يکی از مدل‌های‌شان جلب بشود. منتها خوب که فکر می‌کنيد می‌بينيد ايده‌ی اصلی همان چيزی‌ست که در کشورهای قديمی وجود داشته. يعنی همين مدل استفاده از دستمال برای حمل و نقل مواد غذايی در روستاهای ايران.

نکته‌ی ظريف داستان اين است که در کشوری مثل ايران که سابقه‌ی استفاده از مواد غير پلاستيکی و قابل بازيافت خيلی طولانی‌ست نمونه‌های جديد اين طرح‌ها کمتر پيدا می‌شود و در عوض در کشورهای غربی هر روز يک طرح جديد از همين‌ها وارد بازار می‌شود.

يک مثال جالبش را خود من زياد ديده‌ام توی روستاهای کمی دور افتاده‌ی ايران که هنوز هم رسم است که لحاف چهل تکه درست کنند. يعنی خرده ريزهای پارچه‌ها را بدوزند به هم و زيرش يک آستر بگذارند که بشود لحاف دوران سرما. هزاران سال هم طول کشيده که هر روستايی برای خودش يک طرح خاص داشته باشد که از همان طرح می‌شود به ويژگی‌های روستا و طبيعت اطرافش هم پی برد.

معمولأ اقتصاد خانوارهای روستايی آنقدری دست و دلبازانه نيست که بشود هر محصولی را برای مدت کوتاهی استفاده کرد و دور انداخت، به همين دليل هم حداکثر استفاده از مواد را در توليدات‌شان می‌کنند. همين لحاف چهل تکه يا عروسک‌های پارچه‌ای بهترين نمونه‌هايش هستند. من خيلی انواع متفاوتی از اين محصولات را اين طرف و آن طرف ايران ديده بودم.

اما با همه‌ی اين دانش اقتصادی در روستاها که بومی هم هست و خيلی سازگار با محيطی که در آن زندگی می‌کنند تا پای‌تان را می‌گذاريد به اولين شهر نزديک به روستا به سرعت متوجه تغيير محيط و سر و لباس مردم می‌شويد. لوازم زندگی‌شان هم که اساسأ فرق دارند. رقابت‌های اقتصادی در خانواده‌ها هم هست که کی چقدر بيشتر دارد. بنابراين يک کمی که دقت می‌کنيد می‌بينيد از هزار جور هنری که توی روستاها هست به ندرت يکی دو تای‌شان راه به شهرها پيدا کرده‌اند.

چرا اين اتفاق می‌افتد؟

خوب هزار جور جواب دارد. يعنی هر آدم صاحبنظری می‌تواند يک دليل قانع کننده برای اين اختلاف زندگی شهری و روستايی ارائه کند. منتها من توی استراليا درگير يک تجربه‌ای شدم که فکر می‌کنم می‌شود از زاويه‌ی همين تجربه به اختلاف شهر و روستا نگاه کرد. منطقی هم درمی‌آيد، يا برای من منطقی درآمده.

يک گروهی از هنرمندان آرام آرام رفته‌اند تا جايی که می‌توانسته‌اند روش‌های زندگی اقليت‌های قومی استراليا را اقتباس کرده‌اند. مثلأ هندی‌ها چه مدل لباسی را در چه فصلی می‌پوشند، يا افريقايی تبارها در فصل‌های متفاوت چطور مواد غذايی‌شان را نگهداری می‌کنند، يا امريکای لاتين‌ها بنا بر شرايط آب و هوايی اگر بيمار بشوند چه جور داروهای من درآوردی درست می‌کنند و خوب می‌شوند.

بعد اين يافته‌ها را برده‌اند توی بازار و از تويش محصول مدل روز درآورده‌اند. يعنی جا به جا می‌بينيد لباس هندی با دستکاری‌هايی که برای غربی‌ها جاذبه داشته باشد می‌فروشند. عطر و بخور هم که تا دلتان بخواهد. تابستان‌ها آبميوه‌های عجيب و غريب با استفاده از چاشنی‌ها و ترکيب ميوه‌ها درست می‌کنند. سبد و کلاه افريقايی می‌بافند. من يکی از اين کلاه‌های افريقايی دارم، خيلي هم چيز به درد بخوری‌ست.

معرفی اين محصولات قبل از اين که توسط اهل بازار انجام شده باشد توسط هنرمندان انجام شده. يعنی خود هنرمندان اولين کسانی هستند که از اين محصولات عجيب و غريب استفاده می‌کنند و همين به مردم عادی اطمينان می‌دهد که وقتی فلان هنرمند لباس هندی مآب می‌پوشد پس باقی مردم هم می‌توانند بپوشند. اين دقيقأ همان کاری‌ست که محصولات بخش موسيقی‌اش می‌شود برنامه‌ی "فقر را به تاريخ بسپاريم" که باب گلدوف متولی برگزاری انواعی از کنسرت‌هايش است.

خوب در مورد ما در ايران البته وضع فرق می‌کند. يعنی به محض اين که رسانه‌ها و هنرمندان وارد داستان می‌شوند آدم روستايی تبديل می‌شود به کسی که حرف زدنش مسخره‌ست يا لباس پوشيدنش خنده‌دار است. بوی بد می‌دهد و سوار ماشين که می‌شود همه می‌خندند و در مجموع روستايی بودن يک اتفاقی‌ست که آدم بايد تا می‌تواند از آن دور بشود.

خيلی طبيعی‌ست که وقتی رسانه‌ها چنين تصويری از روستا درست می‌کنند نه تنها هنرمندان حاضر به کشف مزيت‌هايش برای مردم نمی‌شوند بلکه خود مردم هم باورشان می‌شود که همه‌ی خبری که در روستاها هست همين خنده‌دار بودن‌شان است. همين را که بگيريد و ادامه بدهيد آنوقت اگر يک آدمی توی شهر نانش را توی يک تکه پارچه گذاشت می‌شود نشانه‌ی روستايی بودنش و يا بايد خيلی تحمل داشته باشد که جواب خنده‌ی مردم را ندهد يا بايد اصولأ حساب زندگی‌اش را از جامعه جدا کند.

البته يک گرفتاری ديگری هم هست که می‌شود قوز بالای قوز. اين که تا حرف از بومی شدن می‌شود چهار تا آدم می‌زنند به انقلابيگری که به زور مردم را به فوايد زندگی روستايی آشنا کنند يا زورکی يک چيزهايی را از جامعه دريغ کنند که مردم مجبور به روستايی‌وار زندگی کردن بشوند، آن هم بدون معرفی کردن و همينطور با هل و زور. اصلأ خود همين کارشان هم مردم را فراری می‌دهد از اسم روستا.

فکر می‌کردم حالا اين جور کارهايی که منشاء آن‌ها روستايی‌ست اما خيلی هم مفيد هستند را يک جوری هنرمندانه به خودمان معرفی کنيم، يعنی توی همين وبلاگ‌ها. همين توی وبلاگ‌ها ببينيم بلديم يک ايده‌ای را پرورش بدهيم که مزايايش آنقدری باشد که دست آخر يک هنرمندی همين را بردارد و تبديل به يک محصول محيط زيستی کند که به حال طبيعت هم مفيد باشد و البته سود مادی هنرش را هم ببرد؟

آن روزهای قبل از بزن بزن‌های راديو زمانه به فکرم رسيده بود که به مهدی جامی و معصومه ناصری پيشنهاد کنم خوب است از اين کارها بکنيم. سه تا طرح هم آماده کرده بودم که فقط فکر خام نباشد منتها اوضاع زمانه که به هم ريخت من هم ديدم حالا بماند برای يک روزگار ديگری.

حالا فکر می‌کنم از همين خودمان شروع کنيم و بگرديم ببينيم می‌شود مثلأ قرار بگذاريم همه‌مان چند وقتی کيسه‌ پلاستيکی دست‌مان نگيريم و به جايش کيسه پارچه‌ای داشته باشيم برای خريد. مثلأ به ميوه فروش محله‌مان بگويیم سيب و پرتقال را بريز توی کيسه‌ی پارچه‌ای به جای کيسه پلاستيکی. يا برای نان يک کيسه‌ی پارچه‌ای دست کنيم. به نظرم بين اهالی وبلاگستان آدم هنرمند زياد هست که اين کار را با نگاه هنری‌شان ترکيب کنند و محصولات بهتری خلق کنند. حالا من امروز آن بالا توی بخش ويژه‌ی وبلاگ می‌نويسمش ببينيم چی از آب درمی‌آيد.

ضمنأ خير سرتان اصلأ دولت و حکومت و انتخابات را هم قاطی‌اش نکنيد. انصافأ دو تا پاکت پارچه‌ای و يک کمی حرف از روستا اصلأ شور انقلابی لازم ندارد.

برای علاقمندان ابی

ديشب، يعنی سه چهار ساعت پيش کنسرت ابی در بريزبن تمام شد. فکر کردم به جای هفت روز هفته عکس‌های مربوط به کنسرت را بگذارم روی وبلاگ که ببينيد. اميدوارم عکس‌ها برای علاقمندان ابی جالب باشند.








Free counter and web stats