Sunday، December 30، 2007

هفت روز هفته

روز اول. چرا توني بلر کاتوليک شد؟ سؤالي‌ست که از خودم پرسيده‌ام و فکر مي‌کنم مي‌توانم به خودم جواب بدهم. توني بلر بعد از دوران نخست وزيری‌اش به عنوان نماينده‌ی گروه چهار جانبه‌ در خاورميانه منصوب شد. اصل داستان در همين عنوان خاورميانه‌ست. خوب لابد باخبريد که واتيکان هنوز به طور رسمي اسرائيل را به رسميت نمي‌شناسد، ضمن اين که پاپ ژان پل دوم هم يک بار با ياسر عرفات ملاقات کرده بود. چنين رويکردی باعث شده تا اعراب خاورميانه به طور سنتي با کليسای کاتوليک روابط گرم‌تری داشته باشند. اين را اضافه کنيد به مثلأ جمعيت حدود 35 درصدی ماروني‌های لبنان که اصولأ مسيحيان کاتوليک و پيرو پاپ هستند و يکي از ارکان مهم سياسي لبنان به حساب مي‌آيند. همين وضعيت مثلأ در عراق هم هست که گرچه جمعيت مسيحيانش به حدود 2 درصد مي‌رسد و بزرگترين جمعيت مسيحيانش هم کلداني هستند اما رهبرشان را کليسای کاتوليک تأييد مي‌کند، مثل همين امسال که رهبريت امانوئل دلي توسط پاپ بنديکت تأييد شد. در منطقه‌ای که اصولأ دين و مذهب تعيين کننده‌ترين عامل مناقشات سياسي است بنابراين خيلي طبيعي‌ست که آدمي که قرار است نقش ميانجي را بازی کند بايد زمينه‌ی پذيرش همگاني داشته باشد. اين را که بگذاريد در کنار تصوير عمومي اهل خاورميانه از مذهب در بريتانيا که در آنجا و بنا به آمار سال گذشته‌ی Tearfund که يک نهاد مذهبي‌ست 66 درصد مردم که مي‌شود دو سوم جمعيت بريتانيا هيچ ديني ‌ندارند بنابراين اهل خاورميانه‌ خيلي هم بدشان نمي‌آيد هر از گاهي درباره‌ی دينداری آدم‌هايي که به آنجا رفت و آمد مي‌کنند چيزهايي بشنوند. يک نکته‌ی جالب‌تر هم اين است که کليسای آنگليکن انگلستان که توني بلر پيش از اين پيرو آن بود در تمام خاورميانه تعداد کمي پيرو دارد و همين هم شده که رهبريت منطقه‌ای اين کليسا در جايي بيرون از خاورميانه‌‌، يعني در قبرس باشد، درست بر خلاف رهبران ديني منطقه که دائم جلوی چشم، بلکه توی چشم و توی قاب عکس، مردم هستند. خوب توني بلر که قرار است در خاورميانه کار کند ترجيح داده مذهبش را به خاورميانه‌ای‌ها نزديک کند. طبيعي‌ست که نمي‌توانسته برود مسلمان يا يهودی بشود چون سه جانب از آن گروه چهار جانبه مسيحي هستند، لامذهب هم که مي‌شد اصولأ بايد طرف‌های خاورميانه آفتابي نمي‌شد. در نتيجه بهترين انتخاب هميني بود که انجام داد يعني کاتوليک شد. مي‌دانيد که ناپلئون که هم مي‌رفت برای فتح مصر اول مسلمان شد و بعد اسم خودش را تغيير داد به علي بناپارت پاشا. خوب اسم بايد مدل روز باشه ديگه! نه مثل نيک آهنگ که قبلأ مهدی بوده بعدأ شده نيک آهنگ!

روز دوم. ورود مهدوی کني به دايره‌ی انتخابات خبرگان پيام ويژه‌ای‌ست که دارد از جناح راست ارسال مي‌شود، به نظر من البته. يک وقتي در همين گزارش‌های هفتگي‌ام نوشته بودم که احمدی نژاد و دار و دسته‌اش با فشار به تيم رفسنجاني مي‌خواهند او را از حمايت کردن از ديگران منصرف کنند ولو اين که رفسنجاني از احمدی نژاد هم حمايت نکند. آمدن مهدوی کني آن حدس قبلي‌ام را تأييد مي‌کند. به نظرم راستي‌هايي که ديگر از احمدی نژاد حمايت نمي‌کنند به آخرين دستاويز خودشان روی آورده‌اند که رابطه‌شان را با تيم رفسنجاني بهبود ببخشند. دليلش اين است که سابقه‌ی اصلاح طلب‌های تندرو را دارند که تا به قدرت رسيدند اول از همه با رفسنجاني درافتادند و در نتيجه تمام پشيباني او را از دست دادند. راستي‌ها نمي‌خواهند زندگي سياسي خودشان را بيشتر از اين با احمدی نژاد گره بزنند و در نتيجه به يک ليدر احتياج دارند که در مجلس خبرگان بتواند حرف‌های آن‌ها را بدون حق و حساب دادن به ليدر تيم احمدی نژاد که همان مصباح باشد بزند. همين هم هست که به عنوان آخرين دستاويز رفته‌اند سراغ مهدوی کني که هم سالخورده هست و آنچنان به رياست خبرگان نمي‌تواند چشم داشته باشد و در نتيجه تهديدی برای رياست خبرگان محسوب نمي‌شود و هم آنقدری در جمهوری اسلامي استخوان ترکانده که ارزش حرف‌هايش برای رقبا در مقايسه با امثال مصباح قابل توجه باشد. آمدن مهدوی کني به خبرگان، به نظر من، تير خلاصي‌ست که راستي‌ها به تيم احمدی نژاد و ليدرش زدند و اتفاقأ به قدرتمند شدن جناح رفسنجاني کمک مي‌کند. نشانه‌های زيادی هم برای اين حرف وجود دارد که يکي از آن‌ها راه افتادن جرياني‌ست که دارد با تمام توان رسانه‌ای‌اش بر عليه تيم رفسنجاني-راستي‌ها فعاليت مي‌کند و هر جايي که شبه اثری ازشان مي‌بيند، ولو که حدس‌شان هم غلط باشد، رگبار تهمت را به طرفش سرازير مي‌کنند. يک نکته‌ی جالب‌تر هم هست و آن اين است که گروه حزب ‌الله هم از کانديداتوری مهدوی کني ابراز خوشحالي کرده‌اند. يعني حزب الله هم نمي‌خواهد گرفتار حذفيات همراه با احمدی نژاد بشود. حالا جدا از همه‌ی اين‌ها اگر تا به حال شک داشتيد که حمله‌ی گازانبری جمهوری اسلامي چطور جريان‌های راديکال را نابود مي‌کند حالا يک بار ديگر مي‌توانيد چنين حرکتي را ببينيد. البته گاز انبر که مال بزرگ‌ترهاست، در مورد وبلاگستان احتمالأ با موچين حمله مي‌کنند! خلاصه ببم جان، اوني که بياد کمک مياد کمک اونا نه کمک تو!

روز سوم. جهت آگهي بازرگاني اعلام مي‌شود که سلين ديون مي‌آيد بريزبن، البته ماه مارس. پرشين خبر داده که اگر مي‌رويد کنسرت ايشان باخبر باشيد که قايق نجات نبريد خودشان دارند! حالا بلکه هم غرق شديد که چه بهتر، عوضش معروف مي‌شويد.

روز چهارم. ديويد هيکس استراليايی هم از زندان آزاد شد. جناب‌شان در گوانتانامو بودند به مدت 5 سال و ماه مارس امسال بر اساس يک توافق به استراليا فرستاده شد تا باقي دوره‌ی محکوميتش را در کشورش بگذراند. در اين هفته دور‌ه محکوميت هيکس تمام شد و او از زندان بيرون آمد. اما ديويد هيکس خيلي ماجرا برای استراليا درست کرد. مثلأ به واسطه‌ی او استراليا هم آلوده‌ی تروريسم جهاني شد و اين برای کشوری که به دليل دوری از ساير خشکي‌های جهان چندان هم درگير مناقشات حاد نيست گران تمام شد. از آن طرف دو پرونده‌ی بين المللي نقل و انتقال مواد مخدر به کشورهای نزديک توسط چند جوان‌ استراليايی همزمان با محاکمه‌ی ديويد هيکس منجر به انتقاد شديد احزاب از نظام آموزشي مدارس استراليا در دوره‌ی صدارت ليبرال‌ها شد. اتفاقأ همين فشار افکار عمومي باعث شد که دولت هوارد در مورد دکتر محمد حنيف، که مظنون به ارتباط با بمبگذاری‌های اسکاتلند بود، کاملأ اشتباه عمل کند و به جای جلب علاقه‌ی مردم در انتخابات شکست بخورد. البته ديويد هيکس يک قانون اسلامي را هم زير پا گذاشت. او قبلأ مسيحي بود و بعد از پيوستن به القاعده مسلمان شد، ولي دوباره از اسلام برگشت و عجالتأ مسيحي شده. از قرار ايشان لا اکراه في‌ الدين را جزو اصول دين مي‌دانسته، همين که اصولأ جزو حذفيات امتحان نهايي‌ست ولي ازش سؤال مي‌دهند!


روز پنجم. ترور بي‌نظير بوتو البته اتفاق جديدی در شبه قاره نيست که همه‌ی گروه‌های متخاصم قرارشان اين است که کلک تمام نسل‌های مخالفان‌شان را بکنند. اما اين ترور باعث شد تا يک دست جديد هم در اين ميدان ديده بشود. يک کمي که دوران ضياء الحق را مطالعه کنيد متوجه مي‌شويد که بي‌نظير بوتو سهم فراواني در متشکل کردن گروه‌های ضد ضياء داشت. البته اين سهم را بايد در مناطق قبيله‌ای پاکستان که چندان هم قابل تفکيک از افغانستان نيستند ديد. همين هم زمينه‌ی رشد طالبان را به عنوان جبهه‌ی مقاومت در برابر روسيه و بعد جبهه‌ی عنداللزوم ضد دولتي، که مي‌شوند همين گروه فشار خودمان، را فراهم کرد. در واقع بي‌نظير بوتو را بايد حامي اصلي طالبان دانست، که حرف تازه‌ای هم نيست. همپيمان شدن بي‌نظير بوتو با امريکا و ورود او به پاکستان البته نمي‌توانست باعث خوشنودی طالبان بشود ولي روابط قومي خانواده‌ی بي‌نظير و همسرش، آصف علي زرداری، که از جمله بزرگان قبايل پاکستان محسوب مي‌شوند مانع از اقدام شديد طالبان بر عليه بي‌ نظير مي‌شد. در واقع اگر طالبان دست به ترور بي‌نظير مي‌زدند آنوقت حمايت قبايل مرزی افغانستان و پاکستان را از دست مي‌دادند. دقيقأ به همين دليل است که طالبان اعلام کردند ترور بوتو کار آن‌ها نبوده. آن طرف داستان هم اين است که پرويز مشرف بلاشک به يک دولت قوی برای چانه زدن با قبايل بيشتر از به هم ريختن کشور نياز داشت. چون همين حالا هم ارتش از او پشتيباني مي‌کند و ديوان عالي هم منعي برای رياست جمهوری او نديده. نواز شريف هم تابع عربستان سعودی‌ست و همين که دفعه‌ی قبل او را به پاکستان راه ندادند معني‌اش اين است که بيشتر برای سياهي لشکری انتخابات آمده. خوب حالا آن دست جديد کجاست؟ يک نشاني برای اين دست اين است که خود طالبان همين امروز اعلامش کردند، يعني اخراج ملا منصور دادالله. خيلي عجيب نيست اگر معلوم بشود همين جناب زمينه‌ی ترور بوتو را برای يک گروه ديگری سازماندهي کرده. چه گروهي؟ اين گروه لابد به طرح خاورميانه‌ی جديد حساس است و بوتو را به عنوان نماينده‌ی چنين حرکتي در شرق مي‌شناسد و البته به نزديک شدن بوتو و کرزی هم به چشم متحدان طرح نگاه مي‌کند. نمونه‌ی همين حرکت را در لبنان داريد ميِ‌بينيد که هر روز دارد تلفات مي‌دهد! آنجا هم همين طرح خاورميانه‌ی بزرگ در جريان است. خوب البته از نظر زيست شناسي هم هر پرنده‌ای به دو بال نياز دارد، يکي برای پس زدن هوا از يک طرف، آن يکي از يک طرف ديگرش! مي‌ماند خود پرنده که گاهي خروس است که هي بال مي‌زند و هي نمي‌پرد!

روز ششم. بازيکنان تيم ملي فوتبال هم معرفي شدند منتهای مراتب هنوز نه مربي داريم نه رئيس فدراسيون. في‌‌‌الواقع به حول و قوه‌ی الهي طبق معمول يک عده‌ی ديگری تيم را انتخاب کرده‌اند و مربي و اين‌ها هم برای دکور توی ويترين مغازه هستند. خوب اين تيم ملي ما نمي‌تواند خيلي هم از واقعيات اجتماعي‌مان دور باشد که در حالي که دوستان همه جمعند باز هم هيچکس کاره‌ای نيست چون اصولأ تصميم را يک جای ديگری مي‌گيرند و ابلاغ مي‌کنند. اين تيم ملي درست مثل جامعه‌ی ما که ناغافل تويش امير کبير پيدا مي‌شود ممکن است تيم برزيل را هم چهار هيچ ببرد و همينطور که جناب احمدی نژاد هم رئيس جمهورمان مي‌شود ممکن است از تيم شموشک لورکوزن هم ده هيچ ببازد. مي‌دانيد اگر يک روزی به طور ملي تصميم بگيريم که هميني که هستيم را بپذيريم ممکن است خيلي بيشتر و بهتر پيشرفت کنيم. علتش اين است که موضوع اصولأ خيلي تاريخي‌ست و تغيير دادن فرهنگ برآمده از تاريخ کار ساده‌ای نيست. خوب چه اشکالي دارد؟ جمهوری اسلامي اگر مهلت بدهد به مردم ممکن است باز دوباره يک نفر از همين مردم ايران بشود زکريای رازی و ناغافل يک چيزی مثل الکل را هم کشف کند که تمام دنيا دارند حالش را مي‌برند. انصافأ اگر تيم ملي ايران قهرمان جهان هم بشود من يکي که تعجب نمي‌کنم. از قرار ما يک مدل نظمي توی بي‌نظمي و هرج و مرج کشف کرده‌ايم که قابل انتقال به غير هم نيست. آقای جمهوری اسلامي! از زمان مادها تا به حال هي آمدند و رفتند. حالا ايشالا فينال!

و آدينه. ورزش کنيد بلکه يک دفعه‌ای رکورد هم زديد!

Saturday، December 29، 2007

مسابقه‌ی 20 سؤالي

سوال 1 تا 19: اگر گفتيد توی اين جعبه چيه؟

خوب توی اين جعبه اين چيزهايي هست که مي‌بينيد.

سوال 20: اين چيزهايي که مي‌بينيد به چه دردی مي‌خورند؟

خوب اين چيزها عبارتند از وسايل خطاطي چيني که شامل يک قلم مو که شکلش خيلي عجيب و غريب است و يک مرکب مستطيلي شکل جامد و يک تشت کوچک که آب و مرکب را توی آن مخلوط مي‌کنند.

فکر کردم مرکب جامد اين وسايل خطاطي از همه‌اش جالب‌تر است چون هر بار يک مقدارش را به کف تشت مي‌سابيد و آب را روی آن مي‌ريزيد بنابراين مرکب خطاطي را مي‌شود بدون دردسر گذاشت توی جيب لباس. تازه که يک جعبه‌ی مقوايي هم برايش درست کرده‌اند.

مدت‌ها پيش به لطف دو تا از دوستانم اين قطعه خطاطي چيني را هم يادبود گرفتم. اگر گفتيد متن نوشته چيه؟

متن نوشته عبارت است از "همايون". حالا اگر همنام هستيم مي‌توانيد اسم‌تان را به زبان و خطاطي چيني ببينيد.

Friday، December 28، 2007

سواد

وقت گذاشتن و گوش دادن به ايده‌های تازه در اينجا خيلي پديده‌ی عجيبي‌ست انصافأ. اين را از تجربه‌ای که اينجا دارم مي‌گويم. اين آخری‌اش خيلي جالب بود برای خودم.

اول نيمسال گذشته با يکي از استادهايي که درس اندام شناسي يا همان Anatomy را برای دانشجويان رشته‌ی پزشکي تدريس مي‌کند حرف مي‌زدم گفتم خيلي خوب بود اينطوری امتحان مي‌گرفتي که ببيني دانشجوهايت بلدند دو تا از دستگاه‌های داخلي بدن را با عضلات و استخوان‌ها يا بافت‌هايش انتخاب کنند و ربط اين دو تا دستگاه را يک جوری بنويسند که انگار قرار است توی يک مجله‌ی علمي عمومي منتشر بشود؟ خوب اين حضرات دانشکده باخبرند که من سال‌های سال است روزنامه نگار علمي هستم و تعجب نمي‌کنند از اين پيشنهادها.

دو سه ماه بعد که مي‌شود همين هفته‌ی گذشته ورقه‌های امتحاني همان دانشجويان را دادند به من که نمره بدهم و قبل از هر چيزی استاد مربوطه‌شان گفت ديدم پيشنهادی که دادی جالب بود برای همين هم ازشان خواستم يک مقاله‌ی کوتاه 300 کلمه‌ای درباره‌ی دو بخش از دستگاه‌های بدن بنويسند که ببينم فقط نرفته باشند حفظ کنند. خيلي جالب بود که فکر کرده بود حالا توی يک نيمسال اينطوری امتحان بگيرد.

ورقه‌ها را که نگاه مي‌کردم واقعأ بعضي‌های‌شان بي نظير بودند چون نويسنده‌‌ مثلأ کار يک عضله‌ی قلب را ربط داده بود به کلسيمي که در استخوان‌های پهن سر و صورت توليد مي‌شود، يا چطور مهره‌های پشتي ستون فقرات به فعاليت عضلات قفسه‌ی سينه و ريه‌ها ربط پيدا مي‌کنند. خيلي بديع بودند و کاملأ هم علمي چون درسش را خوانده بودند.

اسم اين کار را مي‌شود گذاشت پرورش نويسنده‌ی علمي و اتفاقأ همين آموزش‌های ابداعي خود به خود باعث گسترش علم در بين مردم عادی مي‌شود چون دانشجوها اول ياد مي‌گيرند چطور بايد درباره‌ی موضوعات علمي‌ نوشت که سر و ته موضوع پر از واژه‌های قلمبه‌ی علمي نباشد که ممکن است خيلي‌ها سر درنياورند ازشان و بعد بلد مي‌شوند با خانواده‌ی خودشان هم همين حرف‌ها را بزنند و بلاخره زمينه‌ی باسواد شدن جامعه فراهم مي‌شود. در واقع شبه علم که همين حالا در خيلي از کشورها مثل ايران خودمان با واژه پراندن‌های علمي بي‌جا فراهم شده و گاهي‌خنده‌دار هم از آب درمي‌آيد جای خودش را مي‌دهد به سواد علمي عمومي.

اين خنده‌دار از آب درآمدن را توی ايران زياد مي‌بينيد. مثلأ يک آقای دکتری هست که مطبش در مجيديه‌ی جنوبي‌ست. روی تابلوی مطبش نوشته "متخصص آنستزی" که يعني متخصص بيهوشي. هيچ آدم عاقلي اسم کاری را که نمي‌شود در مطب انجام داد نمي‌نويسد روی تابلو، يعني هيچ مريضي نمي‌رود پيش يک آقای دکتری که آقا دستم به دامنت من نياز به بيهوشي دارم. اصلأ متخصص بيهوشي کارش در بيمارستان است و مريض را بيهوش مي‌کند که بعد جراح مثلأ او را عمل کند، حالا ايشان زده است به سيم آخر که متخصص بيهوشي.

يک آقای دکتر ديگری هم هست که مطبش توی يکي از فرعي‌های خيابان شريعتي‌ست. روی تابلويش نوشته "متخصص آناتومي". هنوز هم هست آنجا چون خبرش را دارم. مدت‌ها از جلوی مطب‌ ايشان رد مي‌شدم و هر بار به اين فکر مي‌افتادم بروم به ايشان بگويم بابا خيلي واقعأ دست شما درد نکند که آناتومي مردم را درمان مي‌کنيد.

يکي ديگر هم هست که صاف توی يوسف آباد است و روی تابلوی مطبش توی خيابان نوشته "کاشف چربي صنعتي خون". لابد به نظرش رسيده بيماران فکر مي‌کنند همينطور که ايشان دارد از اين طرف معاينه‌شان مي‌کند از آن طرف روغن ماشينش را هم عوض مي‌کنند و يک ترکيب جديدی مي‌ريزند توی موتور ماشين.

خلاصه که خيلي جالب بود برايم که استاد مربوطه اصل طرح به نظرش جالب آمده بود و انجامش داده بود، نتيجه‌اش هم برای خود من غير منتظره بود.

Wednesday، December 26، 2007

شلوار صورتي

از ظهر تا به حال دارم مي‌خندم. شما هم که بوديد وضع‌تان بهتر از من نمي‌شد.

تقريبأ از روزی که پلنگ از فرانسه آمده و به تيم ما ملحق شده هر هفته قبل از تعطيلات يک کمي ناله مي‌کند که من بايد بروم چند تا تي شرت و دست کم يک شلوار بخرم. من هم دائم قوت قلب مي‌دهم که برو حتمأ بخر و تو اصلأ خيلي خوش شانسي و تا بروی همه جا به حراجي مي‌خوری. اما روز دوشنبه که مي‌شود تا وارد مي‌شود اولين جمله‌اش اين است که نخريدم.

حالا لباس پلوخوری جناب‌شان عبارت است از يک شلوار جين که به نظرم توی دعوا يک سر زانوی راستش جر خورده و جيب پشت چپش هم دوخت پايينش وجود ندارد و جيب مربوطه فقط از ناحيه‌ی دو تا دوخت بالا به شلوار متصل است. خودتان تصور کنيد چنين جيبي چه شکلي‌ست! هر بار هم رفته‌ايم يک مراسمي يا جايي آقای پلنگ همينطور گرفتار روی هم گذاشتن لبه‌های جر خوردگي سر زانويش بوده. اين‌ها را اضافه کنيد به اين که مرکز خريد تا خانه‌ی ايشان سينه خيز هم که برود يک ربع راه است. يعني فاجعه‌ای‌‌ست آن قسمت مربوطه!

من يک شلوار يدکي توی کمدم در دانشگاه گذاشته بودم که مدت‌ها پيش گفتم اگر خواستي بپوشي بپوش. اندازه هم گرفت و ديد به تنش مي‌خورد. بعد هم گفتم اصلأ مال خودت. گفت باشد و نپوشيد. بنابراين داستان زندگي مراسم رسمي همان داستان شلوار فوق الذکر است.

امروز بر حسب مراسم سال نو روز خريد است که به آن مي‌گويند Boxing Day که قيمت‌ها خيلی بهتر از روزهای عادی‌ست، يک کمي هم کلاهبرداری قاطي‌اش هست ولي بلاخره توی اين وضع باز اين چه شورش است که در خلق عالم است که همه را گرفته اگر آدم شلوارش جر خورده باشد همين امروز مي‌تواند برود يک شلوار و چهار تا تي‌ شرت بخرد.

برای جناب پلنگ پيام فرستادم که بلند شو برو لباس بخر که امروز روزش است. يک چند دقيقه‌ای گذشت ديدم جواب فرستاد که من آخر هفته مي‌روم خريد. باز پيام فرستادم که آدم حسابي امروز روز خريد است و قيمت‌ها بهتر است. باز جواب داد که نگران نباش حتمأ مي‌روم. گفت خوب مي‌رود ديگر!

ساعت 6 عصر پيام فرستاده که رفتم تعطيل بود و مگر امشب تا صبح نبايد باز باشند؟ فاجعه که مي‌گويند يعني اين. آن شبي که مغازه‌ها تا صبح باز هستند مربوط بود به قبل از کريسمس و امروز مثل هميشه، بلکه يک کمي هم زودتر، مغازه‌ها بسته مي‌شوند.

من 11 صبح خبر دادم، ايشان ساعت 6 عصر رفته شلوار بخرد. در نتيجه داستان شلوار همان است که بود.

از خوزستان

يک وقتي يکي‌ از دوستانم افتاده بود به اصرار که اگر جايي بين فاميل‌های ما جشن و عروسي اين‌ها هست او را دعوت کنيم که بيايد ببيند مراسم خوزستاني‌ها چطور مراسمي‌ست. البته واقعأ مثل خيلي جاهای ديگر ايران که مراسم بزن و برقص سنتي و بومي جايش را داده به همين رقص و آواز با آهنگ‌های لس آنجلسي، خوزستان هم همين وضعيت را پيدا کرده. اما خوب يک کمي که از جشن مي‌گذرد خود اهالي محل و فاميل و دوست و آشنا از خواننده‌ی لس آنجلسي جلو مي‌زنند و کم‌کم به قدر طاقت محل بزن و برقص به سبک خوزستاني اجرا مي‌شود.

خيلي که خانواده اصلأ خودشان اهل داريه و دنبک باشند آنوقت اصولأ طومار خواننده‌ی لس آنجلسي را در همان دقايق اوليه‌ی مراسم مي‌پيچند به هم و خلاصه مراسم به سبک خوزستان دنبال مي‌شود.

خلاصه که اين دوست من خيلي خوش شانس بود و دعوت شد به يک مراسم عروسي در بين فاميل ما. از بس که فکر مي‌کرد حالا چه خبر مي‌شود فقط مانده بود به جای کت و شلوار مثلأ لنگ ببندد به خودش بيايد عروسي که خيلي در بندری رقصيدن مشکلي نداشته باشد.

با هيجان زياد آمد توی مراسم ولي ديد همه مدعوين مثل باقي جاها نشسته‌اند و دارند پذيرايي مي‌شوند. يک کمي غر زد به من که اين که مثل باقي مراسم جاهای ديگه هست، پس اين‌ها که همه‌شان نشسته‌اند. جدأ باورش نمي‌شد. خيلي بدتر توی ذوقش خورد که ديد موسيقي لس آنجلسي هم گذاشتند.

از اتفاق هر دو خانواده‌ی صاحب مراسم خودشان يکي يک پا اهل داريه و دنبک بودند ولي يک کمي وقت مي‌برد تا مراسم سنتي رقص و آواز راه بيفتد. و تا به آن وقت رسيد اين دوست من همينطور غر زد.

اما دشمن‌تان ببيند که وقتي بزن و برقص مدل خوزستاني شروع شد تقريبأ خانه را گذاشتند روی سرشان و اين دوست من هم کتش را درآورده بود و دور سرش مي‌چرخاند. تا نيمه شب هم همين وضعيت بود.

من اين مدل مراسم را در کردستان هم ديده‌ام که مثلأ برای يک جشن تولد هم رقص و آواز شبيه به مراسم عروسي تدارک ديده بودند. توی بوشهر و بندرعباس هم همين است. اتفاقأ در يک مراسم عروسي اهل تبريز هم بوده‌ام که خيلي حسابي همه را از روی صندلي نشستن معاف کرده بود.

حالا امروز يک ايميلي از پويا گرفتم که مربوط است به يک قطعه‌ی قاطي از بندری و عربي که موسيقي‌اش خيلي شبيه است به موسيقي جديد بندری که به کلي با اين بندری‌هايي که در لس آنجلس مي‌خوانند متفاوت است. مي‌شود گفت اگر شعر آهنگ را يک کمي تغيير مي‌دادند باقي‌اش همين چيزی‌ست که در مراسم خوزستاني‌ها مي‌شنويد. البته يک بخشي از تمام مراسم خوزستاني‌ها مربوط است به شعرهای بدون موسيقي که همگي با هم مي‌خوانند و توی هر خانواده‌ای چندتايي ازشان هست که گاهي شعرشان فرق مي‌کند و اين را نشنيده‌ام جايي اجرايش کنند.

حالا برای اين که يک کمي بدانيد در مراسم خوزستاني‌ها بايد منتظر چه نوع موسيقي‌ای باشيد اين قطعه را هم ببينيد (اگر بشود ديد) و بشنويد.

Monday، December 24، 2007

شکر تيغال

لوا زند يک عکس خيلي خوش آب و رنگي از يک گياه بنفش توی وبلاگش گذاشته و زيرش نوشته "این بوته های تیغ تیغی خوشرنگ نامحبوب". ياد يک چيزی افتادم گفتم بنويسمش بلکه به دردتان بخورد.

اين گياه يا همان که لوا نوشته اين بوته اسم علمي‌اش "آکينوپس سفالوتس" - Echinops cephalotes - است و در فارسي به آن مي‌گويند "شکر تيغال". دقيقأ هم تيغ تيغي‌ست و لوا درست توصيفش کرده. منتها توی بيايان‌ها خيلي هم محبوب است. لابد نمونه‌های اين گياه را کنار جاده‌های توی ايران ديده‌ايد که يک کمي هم بزرگ‌ترند و برگ‌های‌شان به پای آدم مي‌چسبند.

اما اگر توی جاده يک باره يادتان بيفتد که ای دل غافل کاشکي يک شيريني حسابي داشتيم که با چای مي‌خورديم همين شکر تيغال به اندازه‌ی کافي برای‌تان شيريني توليد مي‌کند، مثل حبه‌ی قند، تازه خوشمزه‌تر. يعني همان قلمبه‌ی زير گل را که با چاقو نصف کنيد قطعات شيريني‌ را مي‌بينيد که توی بعضي تيره‌های اين گياه مايع‌ترند و مثل شهد مي‌مانند.

من از اين گياه زياد خورده‌ام چون سر و کارم در دوره‌ی دانشجويي در ايران به کوه و بيابان زياد افتاده بود. البته کشف تازه‌ای هم نيست چون از قديم از همين شکر تيغال برای درمان هزار جور بيماری هم استفاده مي‌کنند و ضمنأ عشاير کوچ رو هم برای تقويت حافظه‌شان همين شکرتيغال را از همه‌ی گياهان ديگر بيشتر ترجيح مي‌دهند.

حالا اگر دور و برتان شکر تيغال ديديد يکي را امتحان کنيد، منتها زياد نخوريد چون از زور ساکاروز زيادی که دارد خوردن زيادی‌اش مساوی‌ست با جوش زدن صورت‌تان.

Sunday، December 23، 2007

هفت روز هفته

روز اول. خيلي بابت تصميم دولت جديد ژاپن برای توقف صيد نهنگ کوهاندار بايد خوشحال بود. مي‌دانم که با اين همه گرفتاری‌ها خوشحالي برای نهنگ کوهاندار به نظر غير عادی‌ مي‌رسد منتهای مراتب وقتي مهمترين جايزه‌ی غير دولتي کتاب ايران، يعني مهرگان، يک بخش محيط زيست دارد بنابراين آرام آرام بايد بفهميم چرا کشورهای ديگر اين همه به محيط زيست حساس‌اند و برای جلوگيری از نابودی نسل حيوانات با هم مرافعه مي‌کنند. اگر ياد بگيريم به گرفتاری‌های محيط زيست حساس باشيم آنوقت مي‌شود درباره‌ی مثلأ آلودگي هوا هم حرف زد و مثلأ در مجلس سرو صدا کرد که راه چاره‌ای برای اين گرفتاری پيدا کنند. يا سواحل خزر را نجات داد. معني اشرف مخلوقات بودن به اين چيزها هم هست. حالا البته اگر ملائکه‌ی شورای نگهبان زير بار اين يکي بروند!

روز دوم. سفرهای انتخاباتي خاتمي هم شروع شد اما يک نکته‌ی خيلي خنده‌داری در گزارش سفری‌ که ابطحي نوشته هست که يا از روی عمد نوشته شده يا از روی بيسوادی. خاتمي رفته است تبريز، که مرکز استان آذربايجان شرقي‌ست. تا به حال فکر مي‌کرديم زبان مردم اين استان بايد آذری باشد، نه ترکي. چون ترکي زبان اهل ترکيه‌ست. مثل همين فارسي يا پارسي که زبان اهالي پارس (که حالا شده است ايران) باشد. اين که ابطحي در تمام گزارش سفرش يک کلمه هم ننوشته آذری معني‌اش اين است که اصولأ زبان اهل آذربايجان را ترکي مي‌داند. پس يا ... يا فکر مي‌کند ترکي هم يک چيزی‌ست مثل فارسي يا پارسي که حالا اسم محل استفاده‌ی جغرافيايي‌اش عوض شده و لابد قبلأ تبريز متعلق بوده به دم و دستگاه عثماني! يا از روی عمد نوشته است ترکي که مثلأ از خويشاوندی زباني ميان آذربايجان ايران و جمهوری آذربايجان حرفي نزند و يا ... يا اصولأ از روی بيسوادی‌ست که نمي‌داند فرق ترکي با آذری چيست. به نظرم برای يک طلبه‌ای که سال‌ها مجبور است برود در حوزه‌ی علميه زبان عربي حجاز و نه مثلأ عربي لبنان و عراق را بخواند تا معاني واژه‌های قرآني و ريشه‌های آن‌ها را بفهمد، قاطي کردن زبان‌ها خيلي هم قابل قبول نيست چون بار معنايي واژه‌ها را از آن‌ها مي‌گيرد. آذری و ترکي خيلي با هم فرق دارند، مثل فارسي‌ای که در افغانستان و تاجيکستان و ايران مورد استفاده هست. لابد آن دفعه‌ای هم که در دوره‌ی خاتمي يک نامه‌ای منتسب شد به ايشان درباره‌ی جا به جايي عرب زبان‌های خوزستان باز هم خود جناب‌شان همين مدلي اظهار نظر کرده بودند. خلاصه اينطوری‌ که ابطحي بازی را شروع کرده عنقريب است که بشود غضنفر اصلاح طلبان و توپ را بکارد توی دروازه‌ی خودشان. اما اين که چه سرّی‌ست که هر بار ابطحي مي‌خواهد از خاتمي حمايت کند در عوض روی او راه مي‌رود ما واقعأ هنوز سر درنياورده‌ايم! قبلأ دوستي با خاله خرسه دردسر داشت حالا تازگي‌ها دوستي با عمو پاندا هم همانقدر دردسر دارد.

روز سوم. حالا انصافأ آدم مي‌ماند که دعا کند اشياء باستاني‌ ايران بيايند به کشور و بروند توی همان موزه‌هايي که سال تا سال بازديد کننده ندارند و اگر هم دارند نمونه‌اش مي‌شود همان احمقي که رفته بود شمشير را شکسته بود يا بروند توی موزه‌هايي که هر از گاهي بخشي از تاريخ ايران را به نمايش مي‌گذارند و هر قطعه‌ از اشياء را هزار جور بيمه مي‌کنند. خوب همين را بگذاريد کنار آثار پيکاسو و وارهول که ساليان سال است در انبار موزه‌ی هنرهای معاصر نگه داشته شده‌اند و هيچکسي نمي‌تواند ببيندشان چون خلاف شرع هستند. يا اين را بگذاريد کنار آب گرفتگي انبار کانون پرورش فکری که بسياری از با ارزش‌ترين آثار تصويرگری کتاب کودک ايران را نابود کرد. يا اين را بگذاريد کنار آتش گرفتن مجموعه کتاب‌های خطي دانشگاه اصفهان. خوب همين‌ها را که ببينيد آنوقت خيلي هم خوشحال مي‌شويد که آثار باستاني ايران را ببرند توی موزه‌ی لوور نمايش بدهند تا بياورند ايران و نابودشان کنند و يک قطعه عکس هم ازشان نگيرند. انصافأ کسي هست که مثلأ از طالبان دفاع کند که خوب شد مجسمه‌های بودا را بستند به توپ و نابودشان کردند؟ خوب البته لابد هستند که دفاع کنند ديگر! احتمالأ به نظرشان مجسمه‌های بودا هم چون خيلي دراز بودند يک جوری گرفتاری تبرج داشتند!

روز چهارم. سرقت دو اثر هنری از موزه‌ی سائوپائلو در برزيل خبر مهمي‌ست منتهای مراتب بر خلاف انتظارتان تأسف عمده در برزيل مربوط به سرقت تابلوی پيکاسو نيست بلکه مربوط است به سرقت تابلوی "کارگر مزرعه‌ی قهوه" که اثر "کانديدو پورتيناری"‌ معروف‌ترين نقاش معاصر برزيلي‌ست. اهل هنر نقاشي که باشيد پای‌تان که به برزيل برسد متوجه مي‌شويد بعضي از نقاشي‌ها را روی پرده نصب کرده‌اند و در حين اجرای جشنواره‌ی سامبا آن‌ها را به نمايش درمي‌آورند. اين‌ها مربوط هستند به کپي برداری از آثار پورتيناری. دليل اهميت پورتيناری در برزيل مربوط است به ريشه‌ی جشنواره‌ی سامبا. لابد مي‌دانيد که سامبا اصلأ نام يک رقص است و گذشته‌اش مي‌رسد به دوراني‌ که روستائيان به دنبال کار به شهرهای بزرگ کوچ مي‌کردند. ولي حالا اسم سامبا مربوط است به مجموعه مدارس رقص. روستائياني که مي‌آمدند به شهرهای بزرگ با خودشان آداب و رسوم‌شان را هم مي‌آوردند و درست شبيه به مراسم سينه‌زني محرم در ايران هر محله‌ای برای خودش چند گروه رقص داشت که در روزهای مشخصي که جشن برگزار مي‌کردند گروه رقص اهل محل مي‌آمدند و به نوبت برنامه‌ی خودشان را اجرا مي‌کردند. بعدها اين جشن‌های جداگانه به دستور "پدرو دوم" آخرين امپراتور برزيل- و البته پسر پادشان پرتغال- به صورت جمعي برگزار شد و همين هم زمينه‌ی جشنواره سامبا را فراهم کرد. نقاشي‌های پورتيناری به منشاء همين آدم‌هايي که حالا نسل‌های بعدی‌شان جشن‌های سامبا را برگزار مي‌کنند اشاره مي‌کند و همين هم هست که اهل برزيل با نقاشي‌های پورتيناری ارتباط عاطفي عميقي دارند. يک چيز جالب هم اين است يک شخصيتي در نقاشي‌های پورتيناری هست به نام "ماکونايما". ماکونايما سمبل نسلي‌ست که با آمدن به شهرهای بزرگ گوهر انساني‌شان را از دست داد. يک داستان پر آب چشمي‌ست که هر سال در قسمتي از مراسم سامبا اجرا مي‌شود. اگر طلبيد و رفتيد ريودوژانيرو يک سری که بزنيد به موزه‌ی فولکلور ريو، همان جا ماسکي از ماکونايما را مي‌بينيد و توی يکي از راهروها عکس‌های متعددی از کانديدو پورتيناری.

روز پنجم. بدهي کشورهای فقير يا در حال توسعه به نهادهای مالي جهاني از آن معضلاتي‌ست که هر از گاهي کشورهای ثروتمند را وادار به بخشش طلب‌های‌شان مي‌کند. البته بدهي‌ها معمولأ مربوط است به بازنپرداختن وام و البته وام گرفتن هم موکول است به اصلاحات اقتصادی که خط و ربط‌شان را همان نهادهای مالي مي‌دهند. هزار و يک حرف درباره‌ی اين که نهادهای مالي با اعطای وام باعث سرسپردگی فقرا به اغنيا مي‌شود گفته شده اما خوب که دقت کنيد، مثل حالا، متوجه اصل داستان مي‌شويد که نتيجه‌ی وام‌های نهادهای مالي رشد اقتصاد چند محصولي‌ست در حالي که وام‌های نوچه پرورانه به اقتصاد تک محصولي منجر مي‌شوند. اين اتفاقي‌ست که هوگو چاوز به دنبال آن است. اين تفاوت مربوط به اين است که نهادهای مالي تمام زير و روی يک کشور را درمي‌آورند تا زمينه‌ی بازپرداخت وام را تضمين کنند. منتها در موردی مثل چاوز او با نفت ارزان تمام کشورهای فقير امريکای جنوبي را دارد به مرز ورشکستگي مي‌کشاند چون آن‌ها را وادار مي‌کند تا اقتصاد تک محصولي پيدا کنند. چاوز از کشورهای فقير آمريکای لاتين خواسته تا بازپرداخت‌شان را با موز و شکر انجام بدهند. اين بدترين نوع ورشکستگي‌ست، يعني تبديل‌شان مي‌کند به همين وضعي که ما در ايران با اقتصاد تک محصولي نفتي‌مان داريم. نکته‌ی اصلي هم در همينجاست که او به کشورهای فقير وام نمي‌دهد که پولش را بزنند به زخم توسعه نيافتگي‌شان بلکه بهشان نفت مي‌دهد که هيچ راهي جز مصرفش ندارند. ياد آن جمله‌ی گاندی بيفتيد که گفته بود "به من ماهي ندهيد، ماهيگيری ياد بدهيد" و آنوقت دست‌تان مي‌آيد که چاوز دارد چه بلايي بر سر فقرای آمريکای لاتين مي‌آورد. اين مراسم سلطان قلب‌هايي که چاوز و احمدی نژاد درمي‌آورند البته دست آخرش مي‌رسد به يک تير فرو رفته در قلب. و بدبختي‌اش اين است که آن قلب ِ خون چکان ِ لاله گون‌اش سهم ما مي‌شود.

روز ششم. اگر شاه سابق ايران قرار بود مهمترين تصميمات زندگي‌اش را بگيرد لابد اول بايد به صدای انقلاب مردم گوش مي‌داد. اما در عالم اقتصاد مي‌توانست اين باشد که زندگي مردم را با دلارهای نفتي و واردات انباشته نکند، اتفاقي که در دهه‌ی 1970 منجر به تسخير بازار خودرو ايران توسط شرکت تويوتا شد. يا در عالم صنعت مي‌توانست خودش را مقيد کند به طرح‌های سازمان برنامه که مبنای عمده‌اش رشد بخش کشاورزی از طريق سدسازی بود که نشانه‌هايش را مي‌توانيد در گزارشات رسمي و نوشته‌های شخصي عبدالمجيد مجيدی آخرين رئيس سازمان برنامه در دوره‌ی شاه ببينيد. در عالم سياسي هم توسعه‌ی سياسي، چيزی که از نان شب هم برای حکومت شاه واجب‌تر بود و کسي به آن توجهي نکرد، در عوض همه را مجبور به پذيرش حزب رستاخيز و يا خروج از کشور کردند. خوب حالا همه‌ی اين‌ اتفاقات دارد دوباره تکرار مي‌شود ولي در يک حکومت ديگر. پول نفت منجر به بهتر شدن درآمدها شده. از آن طرف هم واردات است که دارد زياد مي‌شود. کشاورزی و صنعت هم زمنيگير شده‌اند و حتي امکان حقوق دادن به کارگرها هم نيست. توسعه‌ی سياسي هم که تعطيل و يا بايد عضو حزب احمدی نژاد و شرکاء شد يا از کشور بيرون رفت مثل دکتر بشريه. خوب هر آدمي که وقايع آن دوره را لااقل بخواند متوجه مي‌شود حرف رفسنجاني خيلي هم بي‌ربط نيست که دارد وضع فعلي را با دوره‌ی شاه مقايسه مي‌کند. اما نکته‌ی خيلي مهم اين است که آن پس پرده دو گروه افتاده‌اند به جان همديگر. گروه اول آدم‌هايي هستند که اتفاقأ نان‌شان از همين تورم درمي‌آيد. يعني تا قدرت خريد مردم بالا مي‌رود آن‌ها بهتر مي‌فروشند و از آن طرف برای فروش بهتر مي‌توانند کالا وارد کنند. و گروه دوم آن‌هايي هستند که محصول تجاری‌‌شان در خود ايران توليد مي‌شود و هر کالای وارداتي به تجارت آن‌ها صدمه مي‌زند. آدم که محاسبه مي‌کند مي‌بيند هر بار اين پول نفت بوده که زمينه‌ی سرنگوني حکومت را فراهم کرده و اين اتفاق يک بار در دوره‌ی قاجار و يک بار هم در دوره‌ی پهلوی رخ داده و ناگزير با خودش فکر مي‌کند آن کسي که سوار بر پول نفت و ايضأ گرده‌ی مردم است باز دارد کار را به انقلاب کردن مي‌کشاند. اما آدم حتي اگر از جمهوری اسلامي هم دل خوشي نداشته باشد باز هم مي‌داند که انقلاب کردن چاره‌ی درد حکومت در ايران نيست. يعني اين که رفسنجاني هر چقدر هم که بدنام باشد اما دارد حرف حساب مي‌زند ولو که اين حرف حساب زدن برای حفظ پسته‌ی خودش باشد. حالا البته از آن طرف هم واردات که توی خون آدم باشد آنوقت فرقي ندارد که چه چيزی وارد مي‌کند، شکر برای خوردن زياد، اطلاعات غلط برای جرايد رو به احتضار، يا استاد خارجي به جای دکتر بشريه! در هر همه حال با پول نفت از او قدرداني مي‌شود. في‌الواقع نفت آمده سر سفره‌ منتها سر سفره‌ی بعضي‌ها. حواس‌تان که هست؟

و آدينه. دو تا تبريک تولد. تبريک به علي خودمان در بريزبن، و به معصومه صاحب کافه ناصری.

اين دسته گل، آن دسته گل

اول اين عکس‌ها را ببينيد تا بگويم:

بر خلاف سال‌های گذشته، امسال برنامه‌های جشن کريسمس و سال نو از چند روز زودتر شروع شده. چراغاني‌ها هم رنگ و لعاب جديدی دارند. سال گذشته هم که مي‌آمديد به همين محلي که عکس‌هايش را مي‌بينيد باز يک مراسم متفاوت مي‌ديديد. اين کارها محصول فعاليت يک آدمي‌ست که من دو سال پيش خيلي اتفاقي با او آشنا شدم. اين جناب مسئول يک تشکيلاتي‌ست که برنامه‌های فرهنگي شهر بريزبن را مديريت مي‌کنند و اگر ببينيدش باورتان نمي‌شود که اين کار تقريبأ بزرگ را سپرده‌اند به چنين آدمي که هم سن و سال زيادی ندارد و خيلي هم شوخ و شنگ است. ولي اتفاقأ انتخاب درستي بوده و همين دو تا خصلت به او و تيمش کمک مي‌کند که هر بار برای يک مراسم جشن عمومي همه چيز خيره کننده از آب دربيايد. يک ويژگي خيلي جالب هم در کارهای او هست که عبارت است از اين که در زمينه‌ی کاری‌اش همه جور کاری انجام داده و تا جايي که من هر بار با او حرف زده‌ام دستم آمده به اندازه‌ی کافي در کارهای هنری تجربه دارد. جدأ خيلي دقيق انتخابش کرده‌اند برای مسئوليتي که دارد.

اين را داشته باشيد فعلأ تا بگويم.

سه ماه آزگار است که من و پلنگ صورتي داريم روی يک آزمايشي کار مي‌کنيم و همه جور تکنيکي را به کار برده‌ايم و نتيجه‌اش آن چيزی نشده که دلمان مي‌خواهد. يعني دقيق و درست نيست و مرتب مجبوريم کارمان را تکرار کنيم. البته همه‌ی جای دنيا وضعيت همين است و آن‌هايي که توانسته‌اند نتيجه‌ی دقيق بگيرند آدم‌های با تجربه‌تری هستند و تکنيک‌ها را بهتر اجرا مي‌کنند. داستان مربوط است به رديابي يک دسته سلول عصبي مشخص در نزديکي‌های کورتکس مغز. اول هفته گفتيم خوب است از رئيس‌مان بپرسيم او راهي بلد است که ما را نجات بدهد يا نه؟ يک جورهايي هم به نظرمان رسيده بود که ممکن است او هم به راحتي از عهده‌ی کار بر نيايد. رفتيم گفتيم و او هم گفت فردا مي‌آيم و با هم آزمايش مي‌کنيم. فردايش آمد و من و پلنگ هم دست به سياه و سفيد نزديم و رئيس‌مان خودش تمام کارها را انجام داد. دست آخر در کمال ناباوری‌مان نتيجه‌ی آزمايش کاملأ دقيق بود. مي‌گفت من در تمام اين دو ماه گذشته منتظر بودم خودتان راهش را پيدا کنيد و مي‌ديدم اشکال کارتان کجاست. اين جناب رئيس ما پروفسور رشته‌ی عصب شناسي‌ست و هفته‌ی پيش هم به عنوان رئيس دانشکده منصوب شد. هيچ آدمي منجمله ما که با او کار مي‌کنيم به مخيله‌مان هم نمي‌رسد که ايشان را از روی رفيق بازی منصوب کرده‌اند اگر هم چنين فکری داشتيم اين آزمايش آخری‌ روی‌مان را به شدت کم کرد.

اين را هم داشته باشيد.

اين جناب آقای جعفری جلوه که الان معاون سينمايي وزارت ارشاد است يک وقتي مدير شبکه‌ی يک راديو بود. البته ايشان سال‌های سال مدير واحد نمايش راديو بود. در دوره‌ی مديريت شبکه يک آقايي را از سازمان صنايع دفاع آورد و به عنوان مدير گروه دانش راديو منصوب کرد. اين جناب يک کلمه هم از کار در رسانه اطلاع نداشت و علاقه‌ای هم به ياد گرفتنش نداشت. آن اول کار يک روزی خبر داد که بيا دو کلمه حرف دارم با تو. رفتم و تا شروع کرد به حرف گفت مي‌خواهم از تو خواهش کنم که کمک کني به من و دست برادری بدهيم و اين‌ها. لابد همين حرف‌ها را با ديگران هم زده بود. من هم ديدم وقتي يک آدمي اظهار دوستي مي‌کند خوب انصاف نيست که بگويي نه. يک مدتي گذشت و گفت من يک برنامه‌ای در نظرم هست که موضوعش مربوط است به بهره‌وری و مي‌خواهم تو آن را بسازی. گفتم اين موضوع در حيطه‌ی کار گروه اقتصاد است و آن‌ها تخصصش را دارند. گفت حالا بيا و کمک کن و اين کار اولي که من پيشنهادش کرده‌ام خوب دربيايد. گفتم باشد ولي تا جايي که مي‌شود برنامه را به سمت علم و اين‌ها مي‌بريم. خلاصه که يک چيزی درست کرديم و پخش شد. يک مدتي بعد آمد گفت من مي‌خواهم يک برنامه‌ی 2 ساعته درست کنيم درباره‌ی امام محمد باقر که چون به او مي‌گويند باقرالعلوم و جابربن حيان هم جزو شاگردانش بوده بنابراين اصلأ همه‌اش علمي‌ست. گفتم اين را بايد بدهيد گروه معارف که باز تخصص‌شان در اين کارهاست و با يک کلمه جابربن حيان نمي‌شود 2 ساعت برنامه ساخت. شروع کرد به اين که تو دست برادری دادی و بايد اين کار را انجام بدهي و اين‌ها. من هم بزرگترين اشتباه زندگي حرفه‌ای‌ام را انجام دادم و رفتم سراغ موضوعي که در آن سررشته‌ای نداشتم. 2 ساعت برنامه ساختم که هر چه آدم توی حوزه‌ی علميه‌ی قم بود و يک کمي درباره‌ی حيان حرف بلد بود تلفني باهاشان حرف زدم. همه هم يک حرف را تکرار مي‌کردند. خلاصه فردايش که برنامه را پخش کردند من حتي حاضر نشدم خودم از راديو بشنومش. باز چند روز بعد يک مناسبت ديگری را علم کرد که بيا و برنامه بسازيم برايش. گفتم من نمي‌سازم چون همان برنامه‌ی قبلي به اندازه‌ی کافي غيرحرفه‌ای بود و دست برادری‌ام را هم پس مي‌گيرم. جر و بحث‌مان شد و دست آخر گفت تو از گروه دانش اخراج هستي و بفرماييد بيرون. من هم رفتم. 6 ماه بعد همين آقای جعفری جلوه جناب مدير را عوض کرد و يک آقای ديگری را منصوب کرد و اول از همه خودش آمد و گفت من از شما مي‌خواهم برگرديد دوباره به گروه دانش و متأسفم از اين وضعي که پيش آمد. اگر کسي در اين حرف‌ها شک دارد مي‌تواند از خود آقای جعفری جلوه بپرسد. مدير دوم هم پسر يکي از آقايان ائمه جمعه بود. ايشان هم يک سال ماند و با دعوا و مرافعه با خود همين آقای جعفری جلوه از راديو رفت.

حالا که من آمده‌ام استراليا و اصلأ کار و زندگي‌ام رفته‌ است به يک مسير ديگری ولي هر بار که اينجا نتيجه‌ی کار يک آدمي را به عنوان مسئول يک تشکيلات مي‌بينم و با آن وضعيت مقايسه مي‌کنم خنده‌ام مي‌گيرد که اصلأ چقدر بايد مثلأ دشمنان جمهوری اسلامي خرج کند که همين دست گل‌هايي که مسئولان کشور به آب مي‌دهند به ثمر برسد؟ اين دسته گل را مقايسه کنيد با آن دسته گل.

Wednesday، December 19، 2007

دوچرخه

يکي از همکاران‌مان، که البته مدير آزمايشگاه هم هست، باردار است و روز جمعه آخرين روزی‌ست که مي‌آيد آزمايشگاه. قرار است از شش ماه تا يک سال مرخصي بگيرد و مرخصي‌اش هم از همين جمعه شروع مي‌شود.

تا قبل از بارداری‌اش تقريبأ هر روز را با دوچرخه مي‌آمد دانشگاه، زمستان و تابستان. هر هفته هم همه را راه مي‌انداخت که برويم يکي از زمين‌های ورزشي دانشگاه مسابقه بدهيم. اساسأ آدم پر جنب و جوشي‌ست. حالا که مدتي‌ست از آن جنب و جوش قبلي‌اش خبری نيست مي‌رود خودش تنهايي راه مي‌رود.

امروز بعد از مدت‌ها ياد دوچرخه‌اش افتاده بود که چند ماه است دارد خاک مي‌خورد و حالا بايد يک فکری بکند که کالسکه‌ی بچه‌اش را نصب کند به دوچرخه که بعد از تولد بچه باز هم بتواند دوچرخه سواری کند. لابد ديده‌ايد که بعضي‌ها کالسکه و دوچرخه را به هم نصب مي‌کنند و هم خودشان را از ورزش کردن محروم نمي‌کنند و هم بچه‌شان را حسابي سواری مي‌دهند. يک مدلش هم هست که دوچرخه‌ی بچه‌شان را نصب مي‌کنند به دوچرخه‌ی خودشان و باز دونفری پا مي‌زنند.

خلاصه که امروز مراسم غصه خوردن برای دوچرخه‌اش را داشت. توی فاصله‌ی نهار برايش يک دوچرخه درست کردم، بعد هم خودش را درست کردم، و دست آخر فرزندش احتمالي‌اش را!

فکر کردم عکس‌هايش را بگذارم روی وبلاگ که ببينيد. منتهای مراتب اين سيم‌هايي که باهاشان کار کردم اساسأ به درد اين کارها نمي‌خورد و همين هم شد که پدر صاحاب بچه‌ی انگشت‌هايم درآمد.


Tuesday، December 18، 2007

که ژوله ی چُو که ژاله

خيلي مي‌خواهيد حال اين چيزی را که نوشتم ببريد برويد اينجا و باقي‌اش با خودتان:

اَری وه فدای بالات بام

عازيزوم
روژی چُوار جاره

اَری صوبح و نیمَه رو

عازيزوم
عَه صر و ئیواره

لای لای لای لای
که ژوله ی چُو که ژاله

آی اِی لي و ِی
که ژوله ی چُو که ژاله

اَری وه فدای ماله که ی

عازيزوم
کا ی پای "په راو" ت بام

اَری وه فدای دو دیده ی

عازيزوم
شُو وی خُه وت بام

لای لای لای لای
که ژوله ی چُو که ژاله

آی اِی لي و ِی
که ژوله ی چُو که ژاله


اَری اِمشو چَن شُووه

عازيزوم
دور از يارانِم

اَری باغچه ی بي اُو

عازيزوم
تشنه‌ی وارانِم

لای لای لای لای
که ژوله ی چُو که ژاله

آی اِی لي و ِی
که ژوله ی چُو که ژاله

Monday، December 17، 2007

صورتي اصل ِ اصل

فقط برای اين مي‌نويسم که بدانيد پلنگ صورتي چقدر واقعأ صورتي‌ست.

امروز بنابر يک رسم قديمي همه‌ی اهل آزمايشگاه رفتيم به عنوان نهار کريسمس به يک رستوران خيلي درست و حسابي، به خرج رئيس محترم. اساسي هم غذاهای خوب سفارش داديم و بعد که يک کمي آمديم رودرواسي کنيم خود رئيس اعلام کرد همه بايد دسر هم سفارش بدهند. بنابراين آن يک ذره جای خالي حلق‌مان هم پر شد.

طبق اين رسم خيلي مهم همه‌ بايد به اندازه‌ی 15 دلار کادو بخرند و سر صبح بروند توی يک پاکت بزرگ بگذارند به طوری که هيچکس نداند کدام کادو مال چه کسي‌ست. من ديروز رفتم يک مجموعه‌ی سه تايي سي دی از اجراهای Pamflute خريدم که خيلي مجموعه‌ی شنيدني‌ای هست و 20 دلار هم پايم آب خورد، ولي مي‌ارزيد. صبح رفتم کادو را که توی کاغذ کادو هم پيچيده بودمش گذاشتم توی پاکت مربوطه.

ظهر که داشتيم آماده مي‌شديم که برويم جناب پلنگ صورتي مثل برق گرفته‌ها آمد گفت تو کادو خريدی؟ گفتم آره. گفت من نخريدم، حالا بدو مي‌روم يک چيزی مي‌خرم. بنابراين مجبور شديم در دو گروه برويم که يک گروه با پلنگ بيايند. جناب‌شان آمدند با‌ يک پاکت کوچک. تا آمديم راه بيفتيم گفت شما برويد ماشين را از پارکينگ بياوريد و برگرديد جلوی ساختمان من اينجا سوار مي‌شوم. در واقع همان راهي را که مي‌رفتيم بايد برمي‌گشتيم. گفتيم مرض که نداريم راه اضافي برويم چرا همين راه را نمي‌آيي با ما؟ يک کمي زد توی پيشاني خودش و بعد معلوم شد که يک کاری را نيمه تمام رها کرده و اگر همين الان نرسد به داد نمونه‌ها تا برگرديم چيزی ازشان نمانده، لذا ما مرض داشتن را پذيرفتيم و رفتيم دو نفری ماشين را آورديم جلوی ساختمان.

جناب‌شان سوار شدند و رفتيم رستوران. غذا که خورديم تا دسر بياورند قرار شد پاکت را دست به دست بگردانند و هر کسي بدون نگاه کردن به داخل پاکت دست کند و هر چه دستش آمد به عنوان کادو بردارد. يک دور پاکت چرخيد و چون پلنگ بعد از من دستش را توی پاکت کرده بود خيلي ناغافل کادوی من به دست او رسيد. يک کمي هم کادو را تکان داد و گفت اين سي دی‌ست. اما آخر بساط معلوم شد يک چيزهای کوچکي توی پاکت مانده و پلنگ خودش اعلام کرد که برای همه يکي يک کادوی کوچک گرفته. بنابراين باز پاکت را چرخاندند و هر کدام‌مان يکي از همان کادوهای کوچک را به صورت شانسي برداشتيم. که عکسش را مي‌بينيد.


و داستان صورتي از همين جا آغاز مي‌شود.

اين چيزی که توی جعبه‌ها بود يک ماشين موسيقي کوچک بود که يک دستگيره‌ی هندل مانند داشت که با چرخاندنش يک غلطک کوچک به حرکت درمي‌آمد و چون روی غلطک برآمدگي‌های کوچک وجود داشت، در برخورد با چند تا زبانه‌ی فلزی يک تم مشخصي شروع به نواختن مي‌کرد. از اين‌ها لابد همه‌تان ديده‌ايد. به مناسبت اين که کريسمس دارد مي‌شود آقای پلنگ انواع تم‌های کريسمس را خريده بود و خيلي هم جالب بودند.


اينجانب هم جعبه‌ی خودم را باز کردم و بعد داشتم از روی صندلي مي‌افتادم. خودتان ببينيد روی جعبه چه چيزی نوشته.


اين همه رفته آهنگ کريسمس خريده و روی جعبه‌ها هم اسم آهنگ‌ها را نوشته‌اند که به دلخواه خودتان انتخاب کنيد آنوقت يک آهنگ پلنگ صورتي هم خريده که هيچ ربطي به کريسمس و سال نو ندارد! يعني جناب‌‌شان پلنگ صورتي ِ اصل ِ اصل هستند.

من از زور خنده داشتم مي‌مردم.

آخر يک آدمي بايد اصلأ صورتي باشد که برود برای مراسم کريسمس هم آهنگ پلنگ صورتي بخرد و کادو بدهد به مردم!

Sunday، December 16، 2007

هفت روز هفته

روز اول. نخست وزير جديد استراليا، کوين راد، با امضا کردن پيمان کيوتو بلاخره در اولين قدم نشان داد اهل وفا کردن به وعده‌های انتخاباتي‌اش هست، گرچه که هنوز گلاب به روی‌تان نشده و شب هم که دراز است. منتهای مراتب يک بخشي از گرفتاری کارگرها مربوط مي شود به رهبر حزب مخالف، يعني برندن نلسون، در مجلس که وزير سابق دفاع استرالياست و تمام جيک و پيک وضعيت نظاميان استراليايي در عراق و افغانستان را مي‌داند. بنابراين حتي اگر دولت کارگری نخواهد به وضع اين نيروها دست بزند که مبادا هر تغييری به قيمت نارضايتي مردم تمام بشود باز هم رهبر مخالفان تا دستش برسد سر و صدای مردم را درمي‌آورد. نکته‌ی اصلي هم اين است که خود همين رهبر فعلي حزب مخالف در مجلس يکي از آدم‌های کليدی در انتقال نيروهای استراليايي به عراق و افغانستان بود و يکي از گرفتاری‌های دولت قبلي هم مربوط بود به اين که دولت نمي توانست درباره‌ی زمان بازگشت نيروها تاريخ مشخصي به مردم بدهد و تازگي‌ها هم که آمار تلفات‌شان بالا رفته بود. حالا دولت جديد وارث گرفتاری‌های دولت قبلي‌ست و همان آدمي که خودش عامل گرفتاری بوده قرار است مدعي دولت جديد بشود. به نظرم رسيد ليبرال ها از روی زرنگي نلسون را به عنوان رهبر حزب انتخاب کردند که دولت جديد را در مورد وضعيت نيروهای استراليايي تحت فشار قرار بدهد، علاوه بر اين، نلسون قبلأ عضو حزب کارگر بوده و تا حدود زيادی روابط حزبي کارگرها را مي شناسد. حالا از سال آينده که مجلس شروع به کار کند خيلي داستان برای حرف زدن پيدا مي کنيم.

روز دوم. اين داستان جاسوس بگيری جمهوری اسلامي که تا به حال جاده‌ی يک طرفه بود حالا دارد دوطرفه، بلکه بزرگراه مي‌شود و نزديک‌ترين همسايه‌ی شمالي ايران هم وارد معرکه شده تا جاسوس‌های جمهوری اسلامي را دستگير کند. منتهای مراتب يک نکته‌ی خيلي بامزه‌ای هم توی اين جاسوس گرفتن‌ها هست. از قرار جمهوری آذربايجان با جاسوس‌ ارزانقيمت سر و کار پيدا کرده چون گفته‌اند جاسوس‌ها که تعدادشان 15 نفر است در ازای ده هزار دلار خبررساني کرده‌اند، خودتان که محاسبه کنيد مي‌شود نفری حدود 670 دلار به هر کدام، يعني دو دست لباس با دو وعده غذا و احتمالأ يک سانس سينما! اگر چنين حرفي درست باشد معني‌اش اين است که فقر دارد از سر و کول مردم آذربايجان بالا مي‌رود و لابد فردای روز با يک گوني دمپايي هم مي‌شود بنيان آن کشور را به هم ريخت. حالا داستان را از اين طرف نگاه کنيد. يعني فقر در خود ايران هم دارد تقسيم مي‌شود و مثلأ عماد باقي همين اواخر نوشته بود که اين‌هايي که اعدام شده‌اند اصولأ آدم‌هايي هستند که بابت مقدار ناچيزی پول دست به بمبگذاری زده‌اند. ساير کشورهای منطقه را هم که ببينيد همين وضعيت هست و گاهي‌ گزارش‌هايي از کشورهای جنوب خليج فارس هم مي‌خوانيد که نشان مي‌دهد بخشي از فقيرترين مردم دنيا هم دارند آنجا زندگي مي‌کنند. فقر اقتصادی تبديل شده است به نشانه‌ی بارز منطقه‌. يک کمي دقيق‌تر که مي‌شويد دست‌تان مي‌آيد که گزارش‌های مربوط به موارد نقض حقوق بشر در همين منطقه هم زياد است و هر گزارش معني‌اش داد و ستد بين‌المللي کمتر با يک کشور و بدتر شدن اوضاع اقتصادی آن کشور از طريق تحريم است. في‌الواقع تحريم‌های بين‌المللي که گاهي بي سر و صدا هم هستند منجر به فقر عمومي در منطقه و از آن طرف افزايش جرم و جنايت شده‌اند، يکي جاسوسي مي‌کند با ده هزار دلار، يکي بمبگذاری مي‌کند با چند هزار تومان. يعني اين که بر خلاف تصور، تحريم اقتصادی به شدت هم مؤثر است و همين است که تمام مثلأ کانديداهای رياست جمهوری در ايران که همگي هم از صافي صلاحيت رد مي‌شوند حرف‌شان پول دادن به مردم است، يکي با نفت يکي با 50 هزار تومان. جالب است که الهام علي‌اف در جمهوری آذربايجان هم همين شعارها را مي‌دهد و بابت نقض حقوق بشر در کشورش مدت‌هاست دچار تحريم است. رفتار مشابه حکومت‌های منطقه در جاسوس بگيری رنگ رخساری‌ست که خبر مي‌دهد از حال درون اقتصادی‌شان.

روز سوم. گفتم اين وسط نوشته‌های هفت روز هفته بنويسم که يادآوری بشود، بلاخره تبليغات بازرگاني را هم مي‌گذارند وسط فيلم سينمايي! ... جان مادرتان به من که مي‌رسيد تمام بدبختي‌های‌تان را به صورت غر زدن با اينجانب درميان نگذاريد. اينجانب از غر زدن بدم مي‌آيد. رحم بفرماييد! به من نه، به خودتان رحم بفرماييد. الاحقر: همايون.

روز چهارم. حماس هم بيست ساله شد و ورودش به اين سن مصادف شده با رنج مردمي که ناگزيرند در نوار غزه‌ی تحت حاکميت اين گروه زندگي کنند. البته خالد مشعل، رهبر 51 ساله‌ حماس، و همسر و هفت فرزندش خيلي هم گرفتاری‌های غزه را تحمل نمي‌کنند چون در سوريه زندگي مي‌کنند و پيش از آن هم در کويت بودند. اما با همه‌ی حرف و حديث‌هايي که حماس درباره‌ی عدم به رسميت شناختن اسرائيل مي‌زند خالد مشعل همين امسال در يک مصاحبه‌ای با رويترز گفته بود که اسرائيل وجود دارد و عضو سازمان ملل است ولي چيزی که مانع به رسميت شناختنش توسط حماس مي‌شود زمين‌های‌مان است. در واقع حرف حماس بر سر موجوديت اسرائيل نيست بلکه حرف بر سر اين است که فلسطيني‌ها هم زمين دارند و مي‌خواهند برگردند سر زمين‌های‌شان. اين حرف کجا و آن که از زبان احمدی نژاد و تندروهای جمهوری اسلامي مي‌شنويم کجا؟ ولي مسخره‌ترين بخش داستان حماس اين است که درست شبيه به دوره‌ی شوروی سابق که اوضاع زندگي مقامات حزب هيچ شباهتي به مردم نداشت حالا مقامات حماس هم دارند به هزينه‌ی يک کشور خارجي خوب زندگي مي‌کنند و برای مردم عادی گرفتاری درست کرده‌اند.

روز پنجم. باز هم تبليغ بازرگاني! دوست داريد وقايع يک سال گذشته را در چند خط بنويسيد و به اسم "سالي که گذشت" بگذاريم روی وبلاگ آزادنويس؟ اگر اهلش هستيد با اسم خودتان، يعني يک اسمي داشته باشد، يک پاراگراف بنويسيد و بفرستيد تا همه را جمع کنم و با هم منتشرش کنم. انصافأ وقايع خوب را بنويسيد چون ممکن است يادتان بيفتد ناگزير حالا که مي‌نويسيد خوب است درباره‌ی احتمال برخورد شهابسنگ‌ها و انقراض دايناسورها هم بنويسيد و همه را به گريه بيندازيد. اگر دوست داريد بنويسيد يک پاراگراف، اندازه هم با خودتان، بنويسيد و برايم ايميل کنيد. در مورد توهين کردن به دار دنيا هم عجالتأ در اين يک مورد آتش بس بدهيد.

روز ششم. يک جای نامربوط يکي از دوستان محترم به تيغ جراحي سپرده شده و ايشان برای يک هفته قرار است به صورت طاق به زمين، که همان روی شکم سابق است، دراز بکشد. البته ما که نديديم ولي صاحبش مي‌گفت محل مورد نظر کوچک است و جای نگراني نيست! به نظر مي رسد آنچه رخ داده ثمر‌ه‌ی دعای حسن باشد که از راه دور ترتيب رفيق ما را داده. حالا بلکه در مورد محاسبات محل اصابت ورد مورد نظر يک منفي اشتباهي منظور شده. ولي جهت اطلاع رساني به حسن عرض مي شود که آدم يک علامت منفي که عوضي توی محاسباتش بگنجاند بعد هزار جور حرف درست مي شود برای آن جنابي که مورد اصابت واقع شده.

و آدينه. لطفأ ورزش کنيد.

Saturday، December 15، 2007

در جامعه‌ی مدني دنبال چه چيزی هستيم؟

سال گذشته‌ی يکي از دوستانم که پزشک است و ده سال پيش هم تخصصش را گرفته رفت کانادا برای يک دوره‌ی آموزشي چند ماهه. ما با هم از دوران دبستان دوست هستيم و تقريبأ تمام جيک و پيک زندگي همديگر را مي‌دانيم، بنابراين توضيح واضحات زيادی برای سردرآوردن از اوضاع همديگر لازم نداريم. ضمن اين که همخانه‌ای و هم‌دانشگاهي هم بوديم.

از سال ورود به دانشگاه و بعد که اين دوست من پزشک شد قدم به قدم مراتب طلبکار بودنش از دار دنيا هم زيادتر شد تا جايي که بعد از ساليان دراز رفاقت يک وقتي گفتم من حقيقتش به سختي تحمل اين رفاقت را دارم و گمانم منبعد اگر کسي احوال تو را از من بپرسد خيلي هم ناراضي نيستم که بگويم خدا را شکر ازش بيخبرم. يک کمي دلخور شد اما تقريبأ هم همين شد و ارتباط‌مان خيلي کم شد. البته گاهي تلفني با هم حرف مي‌زنيم و خبر از زندگي‌ همديگر داريم. از گفته‌های خودش مي‌دانم که اوضاع زندگي‌اش خيلي خوب است از جنبه‌ی مادی، و چون در يک شهر کوچک هم زندگي مي‌کند بنابراين اسباب قدر قدرتي‌اش هم مهيا شده.

مسافرت او به کانادا باعث شد چند باری با هم حرف بزنيم و توی اين حرف‌ها گفت که شرايط ماندنش را دارم و يک کمي فکر مي‌کنم شايد ماندم. يک مدتي بعد که با هم حرف مي‌زديم گفتم مي‌ماني کانادا؟ گفت نه، از زندگي عقب مي‌افتم. خيلي اين حرف عقب افتادگي‌اش جالب بود. گفتم از چه چيز زندگي‌ات عقب مي‌افتي؟ يک کمي من و من کرد و گفت خوب من خوب پول درمي‌آورم و اينجا نمي‌توانم همانقدر پول دربياورم، بلاخره زندگي‌ست ديگر. گفتم آدم حسابي تو اسم اين وضعي را که برای ملت درست کردی گذاشته‌ای زندگي؟ خبر داشتم که اين رفيق چندين ساله‌ی من تا توانسته از فارغ التحصيلان رشته‌های کارداني و کارشناسي استخدام کرده و کاری را که خود اين‌‌ها مي‌توانستند انجام بدهند و درآمد داشته باشند مي‌بايست تحت نظر اين دوست من انجام بدهند و به طور قانوني هم هيچ کاری ازشان برنمي‌آيد. معني‌اش اين است که اين دوست من، هم پول کارهای تخصصي‌اش را مي‌گيرد، هم پول کارهای نيمه تخصصي.

اين را داشته باشيد تا بگويم.

اين هفته رفته بودم معاينه‌ی چشم. خبری از دکتر چشم پزشک متخصص هم نبود. رفتم توی يکي از عينک فروشي‌ها و يک خانمي که ليسانس بينايي سنجي داشت با دستگاه‌هايي که نمونه‌های‌شان را توی مطب چشم پزشک‌ها زياد ديده‌ايد تمام معاينات لازم را انجام داد و دست آخر هم پيشنهاد کرد اگر خيلي با کامپيوتر کار مي‌کنم خوب است عينک بزنم، شماره‌ی عينک هم داد. اين جا هم هيچ آدمي نمي‌تواند برود سرخود دم و دستگاه معاينه‌ی چشم راه بيندازد.


توی ايران هر دوی اين آدم‌ها را داريم. هم چشم پزشک داريم، هم بينايي سنج. هم متخصص گوش داريم، هم شنوايي سنج. هم دندانپزشک داريم، هم بهداشتکار دهان و دندان. منتهای مراتب مثلأ برای شماره‌ی عينک هم مجبوريد برويد با هزار جور اين در و آن در زدن از جراح چشم وقت بگيريد. بعد هم همه چيز در کنترل قانون است مثلأ و دانشگاه‌ها هم همينطور فارغ التحصيل ليسانس تحويل مي‌دهند که اصلأ معلوم نيست بايد از کجا بياورند زندگي کنند! آنوقت امثال دوست من هم هست که مشکلش عقب افتادن از زندگي‌ست با آن وضعيت!

خوب اين اوضاع را چه کسي بايد درست کند؟ هنوز هم که هنوز است دعوای بين چشم پزشک‌ها با جامعه‌ی عينک‌سازان اين است که چشم پزشکان مي‌خواهند در جوار مطب‌شان يک مغازه‌ی عينک سازی هم راه بيندازند. خوب اين‌ جامعه‌ی مثلأ باسواد ماست. واقعأ اين را بايد چه کار کرد؟ آدم گاهي اين شرايط را مي‌بيند و بعد تازه متوجه مي‌شود در کشور ما قانون داشتن خيلي هم با نداشتنش فرقي ندارد.

همين المشنگه را يک وقتي توی برنامه‌های علمي‌ای که با استادم اسماعيل ميرفخرايي داشتيم درباره‌اش حرف زديم که مثلأ توی کشور کايروپراکتور هست متخصص ارتوپدی هم هست. منتها جامعه‌ی پزشکي اگر دستش برسد مي‌خواهد از مشت و مال تا جراحي ارتوپدی يک جوری همه را بگنجاند توی برنامه‌ی خودش. !

لابد باخبريد که مدت‌هاست اين هرج و مرج به جراحي پلاستيک رسيده و چون خيلي دقيق باخبرم اين را مي‌نويسم. از مدت‌ها پيش بعضي از جراحان دهان و دندان افتاده‌اند به انجام عمل زيبايي بيني. کم مانده بگويند دهان بيمار را که باز مي‌کنيم مي‌شود جراحي مغز هم انجام بدهيم، آن‌ها از بالا مي‌روند ما از پايين. يعني از زور غيرعادی بودن آدم خنده‌اش مي‌گيرد.

مي‌دانيد اين‌ها را تا آدم زمينه‌ی مقايسه‌اش پيش نيايد متوجه نمي‌شود چقدر نابهنجارند. آنوقت ما با اين اوضاع داريم خودمان را برای جامعه‌ی مدني هم خفه مي‌کنيم. آدم از خودش مي‌پرسد واقعأ ما در جامعه‌ی مدني دنبال چه چيزی هستيم؟

نظر

آمدم يک چيزی بنويسم که دو سه روز است همينطور توی ذهنم مانده که بنويسم- مربوط است به يک تجربه‌ی جالبي که داشتم. ديدم برای نوشته‌ی قبلي‌ام چند تا نظر نوشته‌اند. خيلي هم سپاسگزارم از بابت دوستاني که محبت کرده‌اند و نظرشان را نوشته‌اند. حيفم آمد نوشته‌های‌شان نخوانده بماند برای همين هم اول آن‌ها را بخوانيد، بعد همان را که مي‌خواستم بنويسم مي‌نويسم که البته ربطي هم به اين موضوع ندارد.
///////////////////

پرشين:
همايون عزيز؛ آخه يه چيزی بگو که بگنجه! ايراني بدون تعصب انديشه مثال ... جل الخالق! مودبانه اش مثال حاکم بي حکمه.
...................

مرتضي:

dr jan ajab chizaayee peida mikoni va ajab giiraayee midi bad tar az oon :) !

ba kolle harfet kamelan movafegham vali akhe in axam digeh bahooneye khoobi nabood baraye in ghazie !
shayad bichare mesle man nemidoonest khavase in khar mohre chie ?!!(man aslan esmesham nemidoonestam !!)
va hamintori yeki az iran borde va oonam jaye yadegarie iran zade roo divar! shayad aslan khooneye khodesh nist?!!shayadam midoone va eteghad dare !!

be har hal ke ma dar tizbini va asle harfe shoma ke aslan mokhlesim.
..........................

روزبه:
پيرو کامنت بالا آقای همايون خان خود جنابعالي هم که داری پيش داوری مي‌کنی! از همراه بودن عکس آدم با يک علامت روی ديوار که نميشه راجع به آنها قضاوت کرد! با وجوديکه با خيلی از نظراتت موافقم اما اين يکی يه خورده زياده روی به نظر من.
**********
همايون: سلام. خيلي هم ممنون که اگر موافق نيستيد باز زحمت مي کشيد و نظرتان را مي نويسيد. من همان اول گفتم که منظورم انتقاد از کسي نيست، بلکه خود همين ايشان هم به قول هر دوی شما اصلأ خانه ی خودش نبوده و عکس مال يک جای ديگری بوده. منظورم اين بود که ما توی ايران هزاری هم که مدرن مي شويم باز دست آخر نشانه هايي که مربوط به باورهای سنتي مان هست را هم با خودمان منتقل مي کنيم به دنيای مدرن. حرفم اين بود که تفکيک بين سنت و مدرنيته در زندگي ما ايراني ها خيلي جای حرف دارد و به همين سادگي ها نيست که بتوانيم اصولأ از باورهای سنتي مان خلاص بشويم و همه اش هم حکومت نيست که باورهای خرافي را اشاعه مي دهد، خيلي از خود ماها هم فعالانه باورشان مي کنيم. شايد بايد دقيق تر مي نوشتم که شبهه پيش نيايد.
.....................

ليلا:

stedlaalet ye khorde aabaki bood...akhe shayad in kharmohraro kasi behesh hediye dade baashe yani, khode to ham dari ba pish ghezavat baghiyaro negah mikoni...manzooram ineke shayad in kharmohreh janbeye digeii gheir az kharmohregi baraye in agha dare!
***********

همايون: سلام بر ليلا. من متوجه نشدم اين استدلال شما رو که "شايد اين خرمهره جنبه ی ديگه ای غير از خرمهره گي برای اين آقا داره". اين استدلال که خيلي بيشتر به اون آدم صدمه مي زنه.
.....................

محسن:
به نظر من خرمهره زياد مهم نيست هرچند اگر کسي با من مصاحبه مي کرد و عکس مي گرفت قبل از اينکه منتشر بشه من يک بازبينی و نظری در مورد عکس و مطلب مي‌دادم و مثلا تاييد مي کردم، بنا براين نمي تونسته خیلي هم بی ربط باشه (نظر؟؟؟). از طرف ديگر، برای تاثير گذاری در جامعه بايد اکثريت عوام را نشانه گرفت وگرنه حرف از حد يک جامعه کوچک جلوتر نمی ره و برای اين کار بايد از فاز 0 شروع کرد و زمينه سازی کرد و برای اين کار هم بايد از دريچه ديد همان اکثريت وارد شد و در نهايت به هدف اصلی رسيد.
..........................

لوا:
همايون جان.
اجازه بده اينبار برخلاف هميشه خيلی با حرفت موافق نباشم. البته با حرف کلي ات در مورد اينکه ما کجا و سکولاريسم کجا که خيلی موافقم اما در مورد آن خر مهره که گفته بودی. من مي خواهم يک جوری با يک خاطره شخصي ربطش بدهم. من در خانه‌ام دو تا از اينها دارم. زده ام به ستون کنار ناهار خوری. راستش به دکور آنجا هم مي‌آید. قضیه آمدنش هم اين است که وقتي ترکيه بودم دوست عزیزتر از جاني آنها را به من هديه داد و برای اين هم برای من خيلی عزیزند جدای اينکه رنگ آبي‌اش خداست و من رسما عاشق اين رنگ آبي‌ام. شايد آن دوستم اعتقاد داشته و برای اين به من نامسلمان لامذهبي‌اش داده. من هم هديه‌اش را با جان و دل قبول کردم اما فکر نکنم آويزان کردنش در ناهار خوری خانه ام به اين معنا باشد که فکر کنم حالا جلوی پريدن غذا در گلوی کسي را مي‌گيرد.

راستش برای من بيشتر رنگش مهم بود. شايد برای این آقا هم اين باشد. شايد هم نباشد ولي فکر کنم اين از آن موضوعاتي است که خيلی سريع با يک نشانه نشود قضاوت کرد.

شاد باشي.
***********
همايون: سلام بر لوا. خيلي هم تشکر که وقت گذاشتي و نظرت را نوشتي. از قرار نوشته ام را بايد يک طور ديگری مي نوشتم که صدمه نزند به اعتقادات ديگران منجمله همين آقای وهاب زاده. حرف اصلي ام اين بود که گروهي از ما خيلي هنوز با قاطعيت نمي توانيم مرز ميان اعتقادات و سکولاريسم را معلوم کنيم که بعد با همين مبنا به ديگران بگوييم نگاه ما به دنيای اطراف مان با پيش فرض همراه نبوده، موضوع به اين دليل برايم مهم شد که تحقيق درباره ی يک مشي سياسي- مثل چپ ها در ايران- اگر با پيش فرض همراه باشد طبيعتأ در جامعه ی عوام زده فعلي هم مورد استقبال قرار مي گيرد ولي از آن طرف هر چه نتيجه اين تحقيق از آب دربيايد آميخته به تعصب است. مثالش را شما بايد بهتر بدانيد در مورد فعالان زن در ايران که تا جايي که من از دور ديده ام يکي از مشکلات شان غلبه کردن بر ذهنيت عمومي درباره ی نقش اجتماعي زنان است، يعني پيش فرض اجتماعي اين است که زنان نبايد خيلي هم توقع رشد اجتماعي داشته باشند. خوب فرض کنيد برويد با يک آدم تحصيلکرده ای طرف بشويد که اصلأ فعاليت اجتماعي زنان را از اساس مردود مي داند و مثلأ- واقعأ مثلأ- اعتقادش به خانه دار بودن زن است. خوب چطور مي شود به نگاه اجتماعي چنين آدمي اعتماد کرد؟ مي داني لوا جان آن موقعي که فرناز سيفي را گرفته بودند يک چيزی نوشت درباره ی پدرش که رفته و با تحکم حرف زده که من به دخترم اجازه داده ام که برود در فعاليت های اجتماعي- مضمونش اين بود- خوب لابد خيلي از ماها مي توانيد بگوييم چون فاميل های مان که خيلي هم دوستشان داريم از چنين کارهايي استقبال نمي کنند پس ما هم نظر آن ها را دنبال کنيم! مي شود ديگر! من هم بگويم چون يک دوست عزيزی برايم يک کتابي آورده که خيلي گران است اما با محتوايش موافق نيستم اما چون خيلي قشنگ است بگذارمش يک جايي که خوش منظره هم بشود. به نظرم هميني مي شود که الان گرفتارش هستيم، داريم با يک تفکری مقابله مي کنيم اما خودمان هم تبليغش مي کنيم. ما توی دنيای نشانه ها زندگي مي کنيم که قبل از اين که ما شروع به حرف زدن کنيم نشانه ها مي گويند ما چطور فکر مي کنيم. با ارادت.

Friday، December 14، 2007

خرمهره‌ی سکولاريسم

تشخيص اين که ما ايراني‌ها چقدر سکولار نيستيم و اصولأ با دنيای بيرون هم با پيش فرض برخورد مي‌کنيم خيلي هم سخت نيست، فقط بايد خوب دقت کنيم که بتوانيم بعضي نشانه‌ها را تشخيص بدهيم و از چشم‌مان پنهان نماند، به نظر من البته. حقيقتش مي‌شود گفت اين پيش فرض داشتن يک جورهايي مثل رگ گردن‌ بهمان نزديک است منتها در لفافه‌ای از آداب و رسوم و تشريفات پيچيده شده.

حالا لطفأ فکر نکنيد که دارم انتقاد مي‌کنم به کسي يا سيستمي! دارم مي‌گويم تفکيک تار و پود پيش فرض‌های اجتماعي ما ايراني‌ها خيلي سخت‌تر از اين حرف‌هاست که بشود به راحتي درباره‌ی رها شدن ازشان حرف زد و اصولأ تا دو کلاس درس بخوانيم و يک کمي احساس مدرن شدن بهمان دست بدهد دنيای‌مان تغيير نمي‌کند. داستان پيچيده‌تر از اين‌هاست.

نمونه‌ی جالبش را در يک گفتگويي در سايت زمانه ديدم.

راديو زمانه با دکتر پيمان وهاب زاده يک گفتگويي انجام داده درباره‌ی انديشه‌ی چپ در ايران و آنطوری که درباره‌ی دکتر وهاب زاده نوشته‌اند ايشان دکترای جامعه‌شناسی و فوق دکترای علوم سیاسی دارند و در کانادا جامعه‌شناسي تدريس مي‌کنند. موضوع نيروهای چپ‌ در ايران و نگاه اجتماعي‌شان که سال‌های سال منجر به انتشار بهترين ترجمه‌های ادبيات چپ در ايران شد آدم را مجبور مي‌کند که برای بررسي دقيق‌تر چنين نگاه اجتماعي‌ای اول خودش را از پيش داوری‌ها و باورهای سنتي بتکاند و تا جايي که مي‌تواند خلع سلاح شده برود توی ميدان. درست مثل همين حرف‌ها و اظهار نظرهايي که درباره‌ی مسائل حقوق زنان گفته مي‌شود، خوب تا آدم حتي به لحاظ جنسيتي خودش گرفتاری را حس نکرده باشد همينطور الکي نمي‌تواند نسخه بپيچد برای فعالان حقوق زنان.

خلاصه که عکسي را که از دکتر وهاب زاده منتشر کرده‌اند در سايت زمانه را که نگاه کنيد آن گوشه‌اش يک آويز مي‌بينيد که يک خرمهره‌ی بزرگ به آن آويزان است. لابد مي‌دانيد که خرمهره در فرهنگ سنتي ايراني-اسلامي معني‌اش جلوگيری از چشم زخم است. يعني خود جناب وهاب زاده خودشان اصولأ در زندگي شخصي‌شان پيش فرض فرهنگي دارند و حالا با همان پيش فرض دارند به گذشته‌ی جريان چپ ايران نگاه مي‌کنند، درست مثل اين که يک دندانپزشک بردارد روی ديوار اتاق انتظار بيمارانش يک عکس از يک سلماني قديمي بزند که دارد دندان يک بابايي را با انبر درمي‌آورد بيرون، طبيعتأ بيماران چنين دندانپزشکي همان توی اتاق انتظار تکليف خودشان را مي‌فهمند.

اين مدل البته درباره‌ی خشکه مقدس‌هايي که از زاويه‌ی دينداری صرف به دنيا نگاه مي‌کنند هم سابقه دارد و نسل‌های جديد چنين دينداراني برای اين که خيلي هم مورد شماتت واقع نشوند اسم خودشان را گذاشته‌اند روشنفکران ديني، که مي‌شود جمع اضداد! آدم روشنفکر که نمي‌شود همان اول يک پيش فرض داشته باشد بعد نگاه کند به دنيا که! حالا از اين طرفي‌اش هم هست که جناب وهاب زاده با پيش فرض چشم زخم به جريان چپ ايران نگاه مي‌کند. توی خود چپ‌های ايراني‌ها هم از اين مدل خرافاتي‌ها مي‌بينيد که هم چپ هستند و هم يک بفهمي نفهمي مذهبي، مثل جلال آل احمد که من با وجود اين که به او ارادت دارم اما مدل مذبذب بودنش را هرگز نتوانسته‌ام بپذيرم که هم توده‌ای مي‌شود و هم مي‌رود توی نيروی سوم خليل ملکي و هم دست آخر خسي در ميقات را مي‌نويسد.

خلاصه که کو تا سکولاريسم و زندگي بدون تعصب انديشه!

Thursday، December 13، 2007

حکايت پلنگي که قرار بود خورده بشود

تازه امسال بعد از تقريبأ 5 سال احساس بدو بدوی آخر سال به من دست داده و هر طوری شده بايد کارهايم را جمع و جور کنم که آخر سال بشود يک هفته‌ای با خيال راحت به هزار تا کار عقب افتاده‌ی خودم برسم. توی اين سال‌‌‌های گذشته دچار چنين وضعي نشده بودم و سال که عوض مي‌شد خيلي با عوض نشده‌اش فرقي نداشت. خلاصه که تجربه‌ی جالبي‌ست!

اما چون واقعأ مي‌خواهيد بدانيد چه خبرها بنابراين ناچارم يک گريزی بزنم به صحرای کربلای آقای پلنگ صورتي که بدانيد چه مي‌کشيم اينروزها.

جناب‌شان زندگي همه‌مان را به هم ريخته.

اين آخر هفته‌ای آمده بوده آزمايشگاه برای يک کار عقب افتاده‌اش که طبق معمول هميشه از اين کارها دارد، پريشب هم ساعت حدود ساعت 1 نيمه شب آمده بوده آزمايشگاه چون يک گند ديگری زده بوده و تازه توی خواب يادش افتاده. خلاصه که آخر هفته‌ای آمده و از روی تنبلي به جای اين که برود کامپيوتر خودش را روشن کند ديده کامپيوتر من خاموش نيست بنابراين با اسم ورود خودش وارد شده و نمي‌دانم چه کار کرده که صبح دوشنبه که کامپيوترم را روشن کردم تقريبأ تمام دسترسي به فايل‌های خودم غيرممکن شد. کاملأ هم بيخبر بودم که پلنگ دست گل به آب داده. هر چقدر با کامپيوتر کلنجار رفتم نشد کاری از پيش ببرم، در نتيجه زنگ زدم به خدمات کامپيوتری دانشگاه و يک بيچاره‌ای را فرستادند که دو ساعت کلنجار رفت و او هم نتوانست کاری از پيش ببرد. سه‌شنبه يک نفر ديگر آمد باز نشد. ديروز همان آدم سه‌شنبه‌ای آمد و باز نشد. پرسيد چه کار کردی با کامپيوتر، گفتم جمعه رفتم و دوشنبه آمدم، هيچ. گفت من نمي‌فهمم چرا کار نمي‌کند! تا پايش را گذاشت بيرون جناب صورتي گفت من آخر هفته آمدم از کامپيوتر تو استفاده کردم و يک نرم افزاری مي‌خواستم و ... معلوم شد کار خودش بوده. امروز هم باز يک تکنيسين ديگری آمد و نتوانست فايل‌ها را برگرداند. قرار است فردا باز يک نفر ديگر بيايد ببينيم زندگي‌مان نجات پيدا مي‌کند يا نه!

همان روز دوشنبه يکي از همکاران‌‌مان آمد گفت لطفأ کسي به ميز من دست نزند! کلي تعجب کرديم که اصولأ کسي به وسايل کسي دست نمي‌زند حالا چطور اين اتفاق افتاده؟ روز سه‌شنبه معلوم شد جناب صورتي آخر هفته‌ای دنبال کاغذ سفيد برای چاپگر مي‌گشته و چون کاغذ پيدا نکرده رفته است سر ميز همين همکارمان که دستگاه چاپگر توی اتاقش هست و ميز او را دست زده و وسايلش را به هم ريخته و همانطوری رها کرده آمده. فقط هم به من گفت و هيچ آدم ديگری باخبر نيست از اين دست گل ايشان.

توی آزمايشگاه‌ها اصولأ بايد روپوش آزمايشگاه و کفش جلو بسته و دستکش پوشيد، هيچ هم راه ديگری وجود ندارد چون آلودگي‌ها منتقل مي‌شوند و مواد سمي هم که زياد هست و خود آدم را ناکار مي‌کنند. دائم هم بازرسي مي‌کنند و گزارش مي‌دهند. جناب‌ صورتي هر روز احساس کنار دريا بهشان دست مي‌دهد و با دمپايي مي‌آيد توی آزمايشگاه، گاهي هم مي‌زند به سرش و پابرهنه مي‌آيد. ديروز و امروز دو تا اخطار ناجور آمده برای‌مان که نبايد با دمپايي و بدون روپوش در آزمايشگاه کار کنيد. مدير آزمايشگاه هم جوش آورده و آخرين اخطار را صادر کرد که دفعه‌ی ديگر "دمپايي پوش" آزمايشگاه جريمه‌ی سنگين مي‌شود چون دارد کار مي‌دهد دست همه‌مان. معلوم هم هست که "دمپايي پوش" يعني چه کسي!

امروز هم به قصد شنا در يک استخر جديد نزديک بود ترتيب جناب‌شان داده بشود.

رفته پرسيده که توی دانشگاه چند تا استخر هست و آيا استخری بهتر از اين که همه مي‌روند هم وجود دارد که منظره‌اش بهتر باشد مثلأ. يک آدرسي به او داده‌اند که روی بام ساختمان زيست شناسي يک استخر هست. جزو کشفياتش آمد گفت من امروز مي‌روم يک استخر جديد و مي‌آيم خبر مي‌دهم اگر خوب بود همگي برويم. رفته بوده همان ساختمان مربوطه و رسيده طبقه‌ی بالا. شانس آورده که از يک جايي به بعد يک در گذاشته بودند و با کارت مخصوص باز مي‌شده. همان پشت شيشه داشته غش مي‌کرده. از پنحره‌ی روی در نگاه کرده ديده استخر مورد نظر مربوط به آزمايشات زيست شناسي روی کروکوديل‌ها بوده و دو تا از جنابان کروکوديل کنار استخر زير آفتاب لم داده بودند. معلوم هم نيست چرا کروکوديل‌ها را برده‌اند روی بام ساختمان! حضرت والا، جناب پلنگ صورتي، اگر شانس نياورده بود و در مربوطه با کارت مخصوص باز نمي‌شد لابد الان به دليل پرت کردن خودش از بالای ساختمان با چوب زير بغل راه مي‌رفت.

داشتيم خفه مي‌شديم از خنده!

Wednesday، December 12، 2007

قوانين من درآوردی و ناراضي تراشي

در اين نزديک به سه دهه‌ای که از عمر جمهوری اسلامي گذشته آدم‌های متفاوتي آمده‌اند و به عنوان مسئول و کارگزار حکومت فرمان داده‌اند به مردم. تعدادی از اين آدم‌ها از خودشان قانون هم تراشيده‌اند و اگر زورشان رسيده قانون‌شان را هم تسری داده‌اند و در نتيجه نارضايتي عمومي درست کرده‌اند. دستگاه قضايي هم گاهي که زورش رسيده آدم‌های قانون تراش را مجازات کرده.

گرچه گاهي بعضي از اين آدم‌های خودسر مجازات شده‌اند، اما تا وقتي مجازات نشده‌اند اگر کاری دست‌شان بود همه‌اش را به اسم دفاع از نظام انجام داده‌اند، کم هم نبوده‌اند آدم‌هايي که همين اسم‌ها را روی کارهای‌شان گذاشته بودند ولي همان نظام هم آن‌ها را با مجازات اعدام روبرو کرده. مردم هم در اين سه دهه تبديل شده‌اند به موش آزمايشگاهي و هر از گاهي يکي از اين حضرات که بعدها مجازات شده‌اند يک آزمايش جديدی طراحي کرده و بعد معلوم شده که اصلأ خود ايشان داشته چوب لای چرخ زندگي مردم و حکومت مي‌گذاشته.

اين اتفاق در دوران پيش از انقلاب هم رخ داده و اگر کسي شک دارد مي‌تواند برود روزنامه‌های همان دوران محاکمه‌ی هويدا را بخواند که متوجه بشود در همان زمان چند نفر را به جرم ناراضي تراشي توسط سازمان بازرسي شاهنشاهي مورد تعقيب قرار دادند.

ما آدم‌های معمولي هر بار در دوران بعد از انقلاب مي‌شنويم که يکي از مسئولان سابق را به يک جرمي گرفته‌اند و يکي از جرائمش هم همدستي با امريکا و صهيونيست‌ها برای ضربه زدن به حکومت بوده تازه متوجه مي‌شويم به نظر اهل حکومت انجام بعضي از کارها اصولأ برای بدنام کردن حکومت از طريق ناراضي تراشي بوده و صدايش يک وقتي درآمده که آن آدم يا آدم‌ها را به يک جرمي گرفته‌اند.

آقايان مقامات جمهوری اسلامي اگر به همين شعارهايي که مي‌دهند پايبند هستند و تصورشان اين است که ممکن است بشود هنوز هم با مردم حرف زد خوب است يادشان بيفتد وقتي کارهای خودسرانه‌ی معاون امنيت يک کشور باعث بدنامي حکومت شد معني‌اش اين است که امکان تکرار اين وضع هميشه وجود دارد، بنابراين جلوگيری کردن از کارهای خودسرانه وظيفه‌ی حکومت است، حتي اگر نه برای رفاه مردم، لااقل هر حکومتي برای بقای خودش هم که شده جلوی اجرای قوانين من درآوردی اهل حکومت را مي‌گيرد.

طرح‌های من درآوردی جناب سردار رادان که خودسرانه دارد برای سر و لباس و زندگي مردم تعيين تکليف مي‌کند در حالي که مجلس هنوز هيچ قانوني در اين موارد تصويب نکرده، هيچ کاری که نکند اما به خوبي دارد ناراضي تراشي مي‌کند.

ايشان دارد بنيان‌های جامعه را متزلزل مي‌کند از فرط اين که هر روز به يک دليل غير موجه نيروهايش را گسيل مي‌کند به کوچه و خيابان و مردم را آزار مي‌دهد.

اسم اين طرح‌های خودسرانه‌ که بابتش مردم را آزار مي‌دهند ناراضي تراشي‌‌‌ست، و هنوز هيچکس يادش نرفته که کارهای خودسرانه چقدر هزينه روی دست کشور گذاشته.

Sunday، December 09، 2007

هفت روز هفته

روز اول. حقيقتش اين که اينروزها دانشجوی چپ هم پيدا بشود يک کمي غيرعادی‌ست. مگر اين که منظور از چپ يک چيزی باشد مثل همين عنوان چپ که داده‌اند به مجاهدين انقلاب اسلامي که اين‌ها چپ‌های اسلامي هستند. ولي چه بسا آدم‌های چپ هم باشند که علائق‌شان به فيدل کاسترو و چاوز يا حتي روسيه و چين باشد که فعلأ همه جوره حامي جمهوری اسلامي هستند و از قضا دولت بايد به اين دانشجويان جايزه هم بدهد که در اين وانفسا بلاخره چهار نفر در دانشگاه‌ها از سياست‌های دولت حمايت مي‌کنند. غير از اين چهار تا ايميل ماقبل تاريخي که هي آدم اسپم‌شان مي‌کند و باز مي‌فرستند، واقعأ نيروی چپگرايي در دنيا نيست يا اگر هست مثل حکومت کره‌ی شماليست که دارد از گرسنگي دست و پا مي‌زند و بعيد است هيچ آدمي در ايران حاضر بشود به چنين وضع دلخراشي چپگرا بشود. اتفاقأ همين هم هست که آدم خنده‌اش مي‌گيرد که حکومت دارد از همان حربه‌ی چپ و بيخدا برای مقابله با دانشجويان استفاده مي‌کند، دقيقأ همين حرفي که اگر يادتان باشد کروبي در دفاع از دراويش زده بود که برخورد با اين‌ها کار چپي‌هاست. خوب شکي نيست که اين حرف هنوز بين عوام طرفدار دارد. اما جالب‌تر اين است که برای دو قبضه کردن موضوع که اگر يکي از عوام مثلأ گفت پدرجان خيلي سال است که از دوره‌ی پيشه‌وری گذشته، باز هم دليل کافي برای برخورد داشته باشند يک اتهام مشروبات الکلي هم گذاشته‌اند کنار اتهام چپگرايي. اما خنده‌دارترش اين است که گفته‌اند دانشجوهای بازداشتي تير و کمان و سنگ هم داشته‌اند. انصافأ اگر با تير و کمان و سنگ بشود براندازی کرد خوب جيب‌های بچه‌ دبيرستاني‌ها را که بگردند کلي تير و کمان پيدا مي‌کنند، لابد اين‌ها هم براندازند! چند وقت ديگر حتمأ استفاده از ماش و لوله‌ی خودکار هم مي‌شود اقدام برای براندازی. شنيدن اين حرف‌ها از حکومتي که قرار است به وجود علامه طباطبايي افتخار کند خجالت آور است. حالا البته اگر اصولأ چيزی برای خجالت کشيدن باقي مانده باشد!

روز دوم. گزارش دستگاه‌های اطلاعاتي امريکا اگر منصفانه و درست باشد خيلي مايه‌ی خوشحالي‌ست که بلاخره اول نمی‌کشند بعد نمي‌شمارند! منتهای مراتب اين گزارش بيش از اين که کاربرد اطلاعاتي داشته باشد کاربرد رقابتي دارد، يعني من اينطور فکر مي‌کنم. در واقع هر آدم عادی‌ای که برود حرف‌های اهل حکومت را در همين نزديک به سه دهه، و البته راه دور چرا همين دو سال پيش را مرور کند متوجه مي‌شود که اهل حکومت به راحتي برای تمام حرف‌ها و ادعاهای‌شان دبه درآورده‌اند. روزنامه‌های يکي دو سال اول انقلاب را بخوانيد تا متوجه بشويد که فاصله‌ی آن حرف‌ها تا واقعيات امروز چقدر زياد است. جناب احمدی نژاد هم که هنوز دوره‌‌اش تمام نشده زير تمام حرف‌های خودش زد و اصولأ راهي را رفت که تا به حال اگر زيرزيرکي ميِ‌رفتند حالا با شهامت مي‌روند. نه به آن حرف ايشان که حکومت چه کاری به سر و وضع مردم دارد، نه به اين بگير و ببندهای باجناق‌شان. خوب حالا يک باره مي‌گويند اصولأ جمهوری اسلامي به دنبال سلاح هسته‌ای نيست، خدا کند نباشد، ولي اين حرف را بگذاريد در کنار شعارهای دوران گروگانگيری و بعد آزاد کردن‌ گروگان‌ها، بدون اين که يک مو از سر حضرات کم بشود. يعني اين که تمام موضوعاتي که جمهوری اسلامي را با جهان خارج مرتبط مي‌کند به مثابه طرح‌های معاملاتي مورد استفاده قرار مي‌گيرند، درست شبيه به وضع کره‌ی شمالي. به لحاظ شرعي هم برای اين مدل روابط به اندازه‌ی کافي تبصره و ماده هست. خوب، حالا آيا دستگاه‌های اطلاعاتي امريکا نگهبان شخصي رئيس جمهورند يا حافظ منافع ملي کشورشان؟ طبيعي‌ست که امکان بروز حالت دوم بيشتر است. بنابراين اگر بيرون آمدن از يک مخمصه‌ با انجام معامله‌ی دو طرفه امکانپذير است خوب چرا اين معامله را انجام ندهند؟ يک طرف مي‌گويد ديديد حرف ما راست بود و آن طرف ديگر مي‌گويد دموکرات‌ها بهتر از جمهوريخواهان هستند و به آن‌ها رأی بدهيد. چنين وضعي در دوره‌ی کارتر هم پيش آمد و گروگان‌ها وجه‌المصالحه‌ی شکست دموکرات‌ها و روی کار آمدن جمهوريخواهان شدند. خوب حالا که معلوم شده اصولأ جمهوريخواهاني مثل ريگان و بوش پدر و پسر آدم‌های قابل اعتمادی نيستند پس مي‌شود به پيروز شدن دموکرات‌ها کمک کرد. نتيجه‌اش اين است که دستگاه‌های اطلاعاتي پنبه‌ی رئيس جمهورشان را مي‌زنند تا منافع ملي‌شان حفظ بشود. يادتان بيايد توی خود ايران هم وقتي بني صدر ِ صد در صدی از مسيرش خارج شد مجلس او را عزل کرد، همان مجلسي که به او و وزرايش رأی اعتماد داده بود. حالا اميدواريم در عوض برنامه‌های تعطيل شده‌ی تسليحاتي فردای روز با مواد راديو اکتيو راه نيفتند توی خيابان که به هر کسي بدحجاب است راديو اکتيو مي‌تابانيم که حالش جا بيايد. عجالتأ که معلوم شده کار نشد ندارد!

روز سوم. اشتوکهاوزن هم مرحوم شد. لابد اگر اهل موسيقي الکترونيک باشيد اسم اشتوکهاوزن را شنيده‌ايد. مي‌شود گفت تمام نوازندگان سازهای الکترونيک و ايضأ آن‌هايي که در زمينه‌ی فيزيک موسيقي کار مي‌کنند مديون او هستند. اما بر حسب اوضاع قمر در عقرب مملکت ما که همه چيز با هم هست جناب اشتوکهاوزن به ايران هم آمد و در جشن هنر شيراز برنامه اجرا کرد، منتها برنامه‌ی او در حافظيه يا سعديه نبود بلکه صاف توی تخت جمشيد بود و اينجانب هم به همت والدين محترم در زمره‌ی بينندگان و شنوندگان آن برنامه بودم. اسم برنامه‌ی اشتوکهاوزن "نور و صدا" بود، تلفيقي از تاباندن نورهای رنگي به بخش‌هايي از آثار موجود در تخت جمشيد و اجرای موسيقي الکترونيک. خيلي سال بعد وقتي نوشته‌های مجلات فرهنگي آن دوره را مي‌خواندم متوجه شدم اجرای نوآورانه‌ی اشتوکهاوزن در تخت جمشيد از قضا خيلي هم مخالف داشته و جالب اين که مخالفانش هم هنرمندان ايراني بودند. خوب مي‌شود درک کرد که کارهای اشتوکهاوزن در زمان خودش در غرب هم مخالفان جدی داشته، چون زياده از حد زمان آوانگارد بودند و تعجبي ندارد که برای ما ايراني‌ها هم نچسب باشند ولي نکته‌ی جالب اينجاست که در ايران پيش از انقلاب با آن همه مخالفت‌هايي که با هنر نو مي‌شد باز هم آدم‌های متفاوت به کشور رفت و آمد مي‌کردند و آثار هنری قابل توجه خريداری مي‌شد که همين الان گنجينه‌‌های گرانبهايي به حساب مي‌آيند. اين را که بگذاريد کنار مثلأ شکنجه‌های ساواک مي‌بينيد اصلأ انگار حاکميت دو تکه بوده و هر تکه ساز خودش را مي‌زده. يک عده آن طرف جان‌شان در مي‌رفته که آثار پيکاسو را بخرند، يک عده اين طرف جان‌شان در مي‌رفته که سيم برق وصل کنند به بدن مخالفان، درست شبيه به وضع امروز که يک طرف جايزه‌ی صلح نوبل داريم، آن طرفش رکورددار اعدام در دنيا هستيم. آن طرف نفت صادر مي‌کنيم، اين طرف بنزين نداريم. آن طرف به سوسن تسليمي اجازه‌ی کار نمي‌دهند، اين طرف ژوليت بينوش مي‌آيد برای بازی در فيلم. اصل داستان اين است که آن طرف چای داغ لب سوز سفارش مي‌دهيم، اين طرف چای را مي‌ريزيم توی نعلبکي که سرد بشود که لب‌مان نسوزد!

روز چهارم. هيچ متوجه شديد که بلاخره نهادهای بين‌المللي در يکي از انتخابات فرمايشي ايران باعث عقب نشيني دولت شده‌اند؟ منظورم انتخابات فدراسيون فوتبال است که با وجود اين که داستان خيلي هم مردمي نيست ولي چون سر و کار فدراسيون با باشگاه‌ها و بازيکنان است و فعلأ، يعني هنوز، بازيکنان دولتي‌مان زياد نشده‌اند بنابراين از جنبه‌ی بين‌المللي مي‌بايست يک حدودی را رعايت کنند. همين مقاومت فيفا و تا حدودی کنفدراسيون فوتيال آسيا در مقابل نامزدی علي آبادی برای رياست فدراسيون و تهديد‌های مداوم که تيم ايران را حذف مي‌کنيم باعث شده انتخابات به آن سرانجامي ‌که معمول انتخابات در ايران است دچار نشود. البته و صد البته که بلاخره همين‌ کانديداهای فعلي هم خيلي آش دهان سوز مردمي‌ای نيستند و طبيعتأ منافع يک دار و دسته‌ای را مي‌بايست تأمين کنند و به قول خداداد عزيزی چلوکباب موفقيت‌ها را نوش جان مي‌کنند و آب و نانش را مي‌دهند به بازيکنان. ولي هر چه که هست فعلأ نهادهای بين‌المللي جلوی انتخابات فرمايشي را گرفته‌اند. يک نکته‌ی مهم اين است که خيلي هم بعيد نيست که يک جايي بلاخره بده بستان‌های متداول باعث بشود علي آبادی هم برسد به رياست فدراسيون ولي‌ اصل موضوع اين است که اگر يک جايي بخواهد مظنه‌ی انتخاباتي ايران را تعيين کند از همين نمونه متوجه مي‌شود که اصولأ انتخابات فرمايشي ايران را هم مي‌شود تحت نظارت بين‌المللي درآورد و به يک ميزاني از استانداردها دست پيدا کرد. اين موضوع مهمي‌ست. لابد مي‌دانيد که فوتبال ايران در سال 1958 به عضويت فيفا درآمد و تا چند روز ديگر پنجاهمين سالگرد عضويت ايران در اين نهاد بين‌المللي‌ست. اگر تأکيد فيفا برای برگزاری انتخابات درست و درمان در فدراسيون فوتبال ايران پابرجا بماند آنوقت مي‌شود گفت فشار بين‌المللي در انتخابات کارساز است. في‌الواقع اين مي‌گويند "سن که رسيد به 50، فشار مياد به چند جا" مال همين وقت‌هاست!

روز پنجم. گرچه بي‌اثر بودن دستورات هاشمي شاهرودی، رئيس قوه‌ی قضاييه، خيلي هم ديگر تعجب آور نيست ولي يک نکته‌ی جالبي هم در امور حکومتي جمهوری اسلامي وجود دارد که نشان مي‌دهد اصولأ هيچ مقام و منصبي وجود ندارد که بي‌اثر نباشد، همه بي اثرند مگر تعدادشان زياد باشد. به عبارت بهتر آن شعار وشاورهم في‌الامر در حقيقت شعار کليدی حکومت است که نتيجه‌اش دسته بندی و يارگيری در بدنه‌ی حکومت است و هر جايي که تعداد افراد به اندازه‌ی کافي زياد بشود ديگر کار تمام است و شرع و عرف هم از معنا مي‌افتند. في‌الواقع لابيگری در حکومت اساس تصميم گيری‌هاست ولو که تصميمات بر خلاف عقل و عرف و شرع باشند. کافي‌ست تعداد موافقان يک طرح زيادتر از مخالفانش باشد آنوقت کسي نمي‌پرسد منطق خود طرح چيست، همه يا بله مي‌شوند يا نه. خوب همين وضعيت در سيستم قضايي هم هست و گاهي مي‌بينيد يک قاضي خودش با علم خودش مي‌رود يک آدمي را سنگسار مي‌کند يا دستور اعدام مي‌دهد، دليلش اين است که تعداد موافقان چنين کاری بيشتر از مخالفانش هست و اصولأ هيچکس هم درباره‌ی منطقي بودن خود موضوع سؤالي نمي‌پرسد. خنده‌دارترش اين است که در هر دستگاه حکومتي يک شورای عالي هم وجود دارد که قرار است منطق تصميم گيری‌ها را بسنجد، مثل شورای نگهبان که قرار است ببيند کجا خلاف شرع دارد رخ مي‌دهد، ولي چون تعداد افراد دارای يک گرايش سياسي در آن شورا زياد است بنابراين هر کاری که به نظرشان مي‌رسد خوب است انجام مي‌دهند، از دستکاری در تاريخ انتخابات تا تعيين صلاحيت افراد، تا ايجاد سازمان انتخاباتي. اگر قرار باشد بفهميم چرا چنين تصميم گيری‌های خلاف عقلي در جمهوری اسلامي دارد رخ مي‌دهد بايد معنای شورا را به يارگيری تغيير بدهيم آنوقت مي‌شود حدس زد بايد منتظر چه قانوني باشيم ولو که اصولأ خلاف عقل و شرع هم باشد. يادتان هست يک بابايي اعلام کرده بود که من مي‌توانم ماست را سياه ببينم؟ لابد اگر يک دم و دستگاه قانونمندی بود بايد گوش همان آدم را مي‌پيچاندند که در حکومت ديني نمي‌شود حرف خلاف عقل زد، خوب البته ايشان ترفيع هم گرفت، يعني وقتي تعداد آدم‌هايي که ماست را سياه مي‌بينند زياد باشد آنوقت فقط حلال زاده‌ها هستند که ماست را سياه مي‌بينند و باقي بايد بروند مجددأ يک نگاهي به شجره نامه‌های‌شان بيندازند!

روز ششم. متوجهيد که رابرت موگابه به سفر اروپايي رفت؟ آن هم با حمايت کشورهای افريقايي! آن هم در ليسبون! رابرت موگابه رئيس جمهور که نه، اصولأ همه کاره‌ی زيمبابوه، به دليل ورود ظفرنمون به وادی ديکتاتوری از طرف کشورهای اروپايي برای هيچ نشستي پذيرفته نمي‌شود و در بعضي کشورهای ديگر جهان که عضو جامعه‌ی مشترک المنافع هستند هم پذيرفته نمي‌شود، با اين همه با فشار کشورهای افريقايي شرکت کننده در اتحاديه‌ی اروپا-افريقا در اجلاس ليسبون شرکت کرد. نتيجه اين که اين نخست وزير بريتانيا بود که در اجلاس شرکت نکرد ولي باقي کارهای اجلاس سر جای خودشان انجام شدند و اگر سندی به امضا رسيده ناگزير بريتانيا هم متعهد به امضای آن است. معني چنين اتفاقي اين است که موگابه هم به امور ديکتاتوری خودش ادامه مي‌دهد و هم به جلسات مهم مي‌رود. در چنين اوضاع و احوالي وقتي قرار است جامعه‌ی جهاني، با پيشقراولي اروپا، در يک مواردی مثل صدام حسين بلاخره يک کاری انجام بدهند چاره‌ای ندارند جز اين که بروند يک جنابي مثل بوش را پيدا کنند که از راه حمله بلاخره تکليف را يکسره کند، به همين سادگي! همين اوضاع در مورد بوسني و هرزگووين هم بود! پيشتر در مورد آلمان نازی و ژاپن هم بود. و دقيقأ همين است که آدم‌های هشيار را مي‌ترساند که نبايد کار را به جايي رساند که باز دنيا برسد به همان نقطه‌ی برگشت ناپذير که سابقه‌ هم دارد. لابد آن وقت‌ها هم ترومن گفته که کاميکازه‌ مال همين پنج روز و شش باشد، يک ژاپني بسازم که هميشه خوش (خَش) باشد. حالا اميدواريم يک آدمي همينطور که قربان صدقه‌ی دست و پای بلورين رابرت موگابه مي‌رود فکر "ولي افتاد مشکل‌ها" را هم کرده باشد.

و آدينه. هفته‌ی خوبي داشته باشيد.

Saturday، December 08، 2007

از پيتزا سوفيالورن تا تن ماهي حضرت يونس

تا جايي که خودم ديده‌ام و مي‌توانم حرفش را بزنم، مدل کسب و کار و شيوه‌ی رونق دادن به کسب و کار در بين ايراني‌ها و ايتاليايي‌ها خيلي شبيه است. في‌الواقع اگر جنبه‌های فرهنگي و مذهبي داستان زندگي ما دو ملت را هم در اين محاسبات بگنجانيم- که من در مورد ديده‌های خودم گنجانده‌ام- ما هر دو ملت کاسبي‌مان وصل است به دين و فرهنگ وگرنه خود دين و فرهنگ در ساير موارد نقش چنداني در زندگي‌مان بازی نمي‌کند. البته ادا و اصول فولکلوريکش را داريم.

در مورد اصول دینداری همين يک قلم که ايران را با مثلأ عربستان مقايسه کنيد متوجه مي‌شويد که طرف‌های ما زندگي آسان‌تر است منتها يک جاهايي به واسطه‌ی کسب و کارمان و درآمدهای ناشي از آن يک باره مي‌بينيد خيلي متجددهای ما هم مي‌زنند به صحرای کربلای نجس و پاکي. بين ايتاليايي‌هايي که ديده‌ام هم همين اوضاع هست.

جالب‌ترش هم اين است که از کساني که سال‌ها در ايتاليا زندگي کرده‌اند شنيده‌ام که زندگي عمومي اهل ايتاليا خيلي شبيه ايران است و يک قلم همين ترافيک‌شان است که ديگر کپي برابر اصل ايران است، يا ما شبيه آن‌ها هستيم. همه‌ی اين‌ها را بگذاريد در کنار مراکز عمده‌ی مذهبي در اين دو کشور که پول سرشار گردشگری مذهبي را سرازير مي‌کد به شهرها و عبادتگاه‌ها. بنابراين کاسبي از راه اصول و فروع دين در ايران و ايتاليا خيلي به هم نزديک است. متوليان دين هم که خلاصه سوارند و کاسب را هم که ملقب کرده‌اند به حبيب خدا!

حالا اهل هر طرف که هستيد بهتان برنخورد لطفأ چون اين‌ها يافته‌های خودم هستند، منتها بعضي يافته‌های مربوط به نجسي و پاکي اهل تجدد را يک کمي که گردشگری بفرماييد خودتان پيدای‌شان مي‌کنيد. البته اين هم يک جور کسب و کار است!

خلاصه که ديروز چشمم افتاد به يک پيتزا فروشي ايتاليايي که مشغول فروش سوفيالورن، زفيرلي، ويوالدی، برتولوچي و باقي اهل هنر و سينمای ايتاليا بود. لابد توی خود ايتاليا بايد انتظار پيتزا حواريون هم داشت، مثل ابزار مهدی خودمان در ايران. که البته اين هم يک مدل کاسبي‌ست!

با اجازه‌تان سفارش پيتزا سوفيالورن دادم که به نظرم آشپز مربوطه برای اين پيتزا از ايام کهولت سوفيالورن الهام گرفته بود. دشمن‌تان ببيند يک پيتزای خشک و نامربوطي بود که با زحمت نوشابه از گلویم پايين رفت و به عصر نرسيده مجبور شدم بروم يک تن ماهي حضرت يونس را که مدت‌ها توی کمد اتاقم بود باز کنم و بخورم.

به هر حال اگر گذارتان به اين مدل اماکن کسب و کار رسيد خوب است اول سنگ‌های‌تان را با صاحب محل کسب واکنيد که بالاغيرتأ چند مي‌گيری محصول درست و درمان تحويل‌مان بدهي؟ قسمت فرهنگي- ديني‌اش را بسپار به خودمان.

Thursday، December 06، 2007

بلای ساعت 12 شب

امروز يک ايميل آمد از يکي از دوستان قديمي‌ام، خودش پيشدستي کرده بود و نوشته بود هنوز همان وضع سابق برقرار است. خيلي خنده‌تان مي‌گيرد از اين وضع سابق، برای پلنگ صورتي که تعريف کردم کلي خنديد.

اين دوست محترم اصولأ کارش هيچ ربطي به رسانه و اين‌ها ندارد ولي جا داشت مثلأ رئيس راديو-تلويزيون بشود.

ايشان و همسرش هر دو از دوستان جمع دانشگاه بودند و همين هم شد که عروسي‌شان خيلي به همه‌ خوش گذشت، چون همه همديگر را مي‌شناختيم و خيلي وقت زيادی برای آشنا شدن مدعوين تلف نشد.

آخر شب، يعني قبل از ساعت دوازده، جشن عروسي تمام شد و به زور و اصرار همگي بنا شد عروس و داماد را با ماشين تا خانه‌شان بدرقه کنيم. داماد خيلي هم از مراسم بدرقه خوشحال نبود ولي کاری هم از دستش برنمي‌آمد بنابراين آن‌ها دو تايي نشستند توی ماشين خودشان و بقيه‌ی جماعت هم توی ماشين‌های ديگر و همگي راه افتاديم.

تا يک کمي راه افتاديم متوجه شديم داماد دارد ويراژ مي‌دهد و از اين کوچه مي‌رود توی آن خيابان و باز مي‌زند توی يک کوچه‌ی ديگر. خيلي طول نکشيد که به سلامتي‌تان همه همديگر را گم کرديم. يک کمي هم توی خيابان‌ها سرگردان بوديم تا بلاخره فکر کرديم برويم خانه‌ی عروس و داماد که دست آخر بنا بود برسيم همانجا.

تمام گم و گور شده‌ها بلاخره رسيدند به خانه و چند دقيقه‌ای هم همان بيرون منتظر مانديم بلکه پيدای‌شان بشود، که نشد. در نتيجه پدر و مادر داماد گفتند برويم توی خانه تا اين‌ها بيايند. رفتيم و تا نزديک ساعت 1 صبح منتظر شديم، و بعد ديديم صدای ماشين‌شان آمد و هر دو وارد شدند، عروس هم شديدأ عصباني بود.

يک کمي زديم به شوخي و اين‌ها تا اوضاع به حال عادی برگشت و تازه معلوم شد جناب داماد چرا ويراژ مي‌داده. جناب‌شان تا نشسته بودند توی ماشين تزئين شده يکراست راديوی ماشين را روشن مي‌کنند که اخبار ساعت 12 شب راديو را بشنوند. با خودش حساب کرده با اين وضعي که مردم دارند دنبال‌شان مي‌آيند اخبار راديو را از دست مي‌دهد بنابراين در چند حرکت متهورانه همه را پيچانده و رفته توی يک کوچه‌ای پارک کرده و تا ته اخبار را شنيده. عروس محترم هم هر کاری کرده ايشان به خرجش نرفته که بابا دنيا به آخر نمي‌رسد همين يک شب از خبرهای دنيا بي‌اطلاع باشي. بنابراين دعوای‌شان شده و البته راديو هم روشن بوده همينطور. انصافأ آخر شب که مي‌آمديم چند تا خبر راديو را هم بازگو کرد که لال از دنيا نرود، معلوم شد اصولأ راديو گوش مي‌کرده و بيخيال دعوا بوده.

خلاصه اين که اين جناب داماد اسبق که طبيب هم هست همان شب اول زندگي مشترک‌شان تکليف سر و همسرشان را با اخبار ساعت 12 شب روشن کرده بوده و اين بليه‌ی آسماني همچنان هر شب سر ساعت دوازده بر سر اين خانواده‌ نازل مي‌شود.

Wednesday، December 05، 2007

دنيای اطرافتان را تجربه کنيد

امروز ياد يک چيزی افتادم گفتم بنويسم شايد به دردتان بخورد.

دو سه سال قبل از انقلاب، يک آقای دکتری که تخصصش در ورزش بود آمد خرمشهر برای برگزاری يک دوره‌ی آموزش مربيگری در رشته‌ی شنا. هميشه خوزستان در رشته‌ی شنا و واترپلو صاحب عنوان بوده و چون همه‌ی شهرهای خورستان هم در عالم ورزش شديدأ با هم رقابت دارند بنابراين آن سالي که اين آقای دکتر آمد خرمشهر علنش اين بود که تيم خرمشهر توی مسابقات استاني اول شده بود.

اسم اين آقای دکتر عبارت بود از ايرج احرابي فرد، که خودتان مي‌توانيد توی اين لينک ببينيد چقدر آدم معتبری‌ست و سال‌ها به عنوان مربي تيم‌های ملي و دانشگاهي‌ امريکا کار کرده.

عمده‌ی مربياني که آمده بودند برای اين کلاس خوزستاني بودند و ما شناگرها هم شده بوديم نمونه‌های تمريني کلاس. خيلي هم جالب بود چون تازه فهميده بوديم چقدر بين روش‌های قديمي تمرين دادن و روش‌های جديد تفاوت هست.

دکتر احرابي فرد برای مدت نزديک به يک ماه توی خرمشهر ماند و چون محل اقامتش نزديک به استاديوم ورزشي بود بنابراين اگر برنامه‌ی کلاسي نداشت راه مي‌افتاد توی استاديوم و تمرينات رشته‌ی ديگر ورزشي را مي‌ديد. ما هم که چسبيده بوديم به ايشان و گاهي صبح که از خانه مي‌آمد بيرون مي‌ديد دو سه تايي از ما نشسته‌ايم روی سکوی محل سکونتش. بنابراين از تمام جزئيات سفر اين بيچاره‌ی مادر مرده با خبر بوديم.

يکي از اين جزئيات خيلي حيرت انگيز شد، و هنوز هم هست برای من که خودم شاهد بلاواسطه‌اش بودم.

دکتر احرابي فرد چند روز و هر بار به مدت دو سه ساعت مي‌رفت تمرينات تيم کشتي خرمشهر را از نزديک نگاه مي‌کرد، همه هم مي‌دانستند که ايشان کيست. توی يکي از همين دفعات به يکي از کشتي‌گيرها گفت تو به درد اين رشته نمي‌خوری و وقت خودت را اينجا تلف نکن. خيلي به آن طرف برخورد، بخصوص که دو تا گوش‌هايش هم شکسته بودند و اين برای کشتي گيرها نشانه‌ی تمرين زياد است. لابد مي‌دانيد که خيلي‌ها مي‌روند دستي دستي گوش‌شان را مي‌شکنند که مثلأ نشانه‌ی کارشان باشد.

به جناب کشتي گير گفت تو بايد بروی دونده بشوی و هيکل و عضلات تو بيشتر به درد رشته‌ی دووميداني مي‌خورد. من دقيقأ يادم هست که از همان وقت کلي برای کشتي گير بيچاره دست گرفتند که اين فردا که برود با دو بنده‌ی کشتي بدود چه منظره‌ای مي‌شود و اين‌ها. طبيعي هم بود که اين حرف‌ها را بزنند. منتها خود احرابي فرد کوتاه نيامد و با اصرار بلاخره همان ورزشکار را با دلخوری برد برای آزمايش دو.

دقيقأ حرفش درست بود.

کشتي گير سابق تبديل شد به يکي از بهترين‌های تيم خوزستان و در مسابقات کشوری مدال گرفت. خيلي خيلي جالب‌ترش هم اين بود که اصولأ پابرهنه مي‌دويد و اسم دونده‌ی پابرهنه که روی او گذاشته بودند به مطبوعات ورزشي هم کشيده شد.

مي‌دانيد گاهي آدم سال‌ها در يک کاری همينطوری درجا مي‌زند و نه به جايي مي‌رسد و نه از کاری که مي‌کند لذت مي‌برد. معلوم هم نيست دست آخر مي‌خواهد با چنين وضعي به کجا برسد! خوب است گاهي آدم خودش را در معرض تجربه‌ کردن دنيای اطرافش قرار بدهد. واقعأ دليلي ندارد فرصت تجربه کردن را از خودتان دريغ کنيد.

Tuesday، December 04، 2007

راز شناخت

انصافأ چه راهي هست که بشود دو تا آدم از يک منطقه‌ی جغرافيايي را تشخيص داد آن هم بدون اين که يک کلمه با همديگر حرف بزنند. لابد يک راه‌هايي هست ديگر، ولي اين يک راهی که من همين تازگي‌ها کشفش کرده‌ام اصولأ ردخور ندارد، صد در صد جواب مي‌دهد. حالا عرض مي‌کنم خدمتتان.

رفته بودم توی يکی از همین مجموعه‌های فروشگاهي که اينجا در استراليا بهشان مي‌گويند Shopping Centre. در اولين نقطه‌ی توقف در يک فروشگاه و درست در يک نقطه‌ی خاص از آن داستم يک چيزی را تماشا مي‌کردم- حالا مي‌گويم چي- دو دقيقه نشده ديدم يک پسری آمد در همان نقطه‌ی خاص و چون آنقدرها هم جا نبود مجبور شدم يک کمي جا باز کنم که او هم بايستد. يک کلمه هم با هم حرف نزديم. سه چهار دقيقه بعد باز يک پسر ديگری آمد در همان نقطه ایستاد و چون جا کم بود هم من و هم آن پسر اولي بدون حرف زدن يک کمي جا به جا شديم. قيافه‌های هر سه‌ی ما به خاورميانه‌ای‌ها شباهت داشت ولي از بس که عرب‌ها هم همين طرف‌ها هستند بنابراين تا دليلي نباشد برای معرفي کردن يا شدن هيچکس خودش را معرفي نمي‌کند. خب ما هم سه نفری داشيتم به همان يک ذره ويترين نگاه مي‌کرديم.

مي‌دانيد چه اتفاقي افتاد که سه تای‌مان فهميديم اهل کجا هستيم؟

آن پسر سومي ديگر تاب تحملش را از دست داد و با صدايي که خيلي خوب شنيده مي‌شد گفت: "ولک خدااا، خيلي تيپش عاليه". و در نتيجه من و آن پسر دومي تقريبأ همزمان گفتيم بچه‌ی خوزستاني؟ خوب معلوم است که بود! و در نتيجه شروع کرديم به حرف زدن درباره‌ی همان ويتريني که داشتيم تماشايش مي‌کرديم، باورتان نمي‌شود ولي نيم ساعت درباره‌اش حرف زديم! بعد هم طبق معمول خوزستاني‌ها همه‌مان فاميل از آب درآمديم.

حالا لابد حدس مي‌زنيد فروشگاه مربوطه چي بوده و ما کنار کدام محصولش ايستاده بوديم؟

فروشگاه عينک فروشي و دقيقأ جلوی ويترين Ray Ban. يعني راه بهتری از اين که همه مي‌روند جلوی عينک فروشي برای شناخت خوزستاني‌ها وجود ندارد. اين البته مربوط به معرفي بدون کلام بود، چون در قسمت با کلامش راه زياد هست. بدون کلام و با موسيقي متن هم راه معرفي زياد هست.


جهت شادی روح اهالي‌ محترم خوزستان، که دختر و پسر و پير و جوان ندارد و همه‌شان به يک اندازه گرفتار Ray Ban هستند دو سه تا عکس از دو تا ويترين فروشگاه مربوطه مي‌گذارم که اگر طرف‌های‌تان عينک فروشي نيست غصه نخوريد که وامصيبتا نکند تخم Ray Ban را ملخ خورده. خوشبختانه کارخانه‌ی عينک سازی Ray Ban با در نظر گرفتن حساسيت روحي ما خوزستاني‌ها به طور سه شيفته کار مي‌کند که غذای روحي کافي برای‌مان توليد کند.

کاکا يک Ray Banهايي داشت که نگو!

Sunday، December 02، 2007

هفت روز هفته

روز اول. دولت جديد استراليا از بابت حضور زنان در کابينه خيلي تاريخي‌ست. 10 زن عهده‌دار پست‌های وزارتي هستند و اين يک رکورد تازه در استراليا محسوب مي‌شود. اما جالب‌تر از همه تأکيد کوين راد، نخست وزير جديد، بر باز گذاشتن دست وزرای زن در کابينه است به طوری که بار اصلي دولت در حوزه‌های مردمي مثل آموزش و پرورش ، خانواده، ورزش و سالمندان روی دوش وزرای زن است. يک موضوع خيلي مهم ديگر هم اين است که در بين وزرای زن يک وزير اصالتأ غير استراليايي هم هست. اين وزير زن Penny Wong است که يک مالزيايي چيني تبار ا‌ست و اتفاقأ اولين زن آسيايي تباری‌ست که در سال 2001 به عضويت مجلس استراليا درآمد. او حالا وزير محيط زيست و آب است که مي‌شود گفت يکي از مهمترين وزارتخانه‌های دولت است بخصوص اين که عمده‌ی تبليغات حزب کارگر برای امضای پيمان کيوتو بود. ورود Penny به کابينه علاوه بر اين که زمينه‌ی همراهي دولت استراليا با جامعه‌ی مهاجران و بخصوص زنان را افزايش مي‌دهد بلکه مي‌تواند راه مراوده با کشورهايي مثل چين و مالزی را هم هموارتر کند که از جنبه‌ی اقتصادی برای استراليا اهميت دارند. اما آن طرف داستان در حزب ليبرال که حالا شده است حزب مخالف در مجلس. بعد از يک هفته کشمکش بلاخره رهبری حزب را سپردند به Brendan Nelson يعني وزير دفاع سابق. برای‌تان جالب است که بدانيد نلسون قبلأ عضو حزب کارگر بوده و بعدأ ملحق شده به حزب ليبرال و مي‌شود گفت آدمي‌ست که تا حدود زيادی حزب رقيب را مي‌شناسد. نلسون اصلأ پزشک است و گيتاريست درست و حسابي هم هست. 11 سال پيش هم برادرش فيليپ را به خاطر ابتلا به ايدز از دست داد و همين است که از او به عنوان يکي از فعالان مقابله با ايدز نام مي‌برند. انتخاب نلسون به عنوان رهبر حزب مخالف در مجلس و ايضأ با سابقه‌ی وزارت دفاع او يعني تمرکز حزب مخالف بر برنامه‌های نظامي دولت جديد. مي‌شود حدس زد که از همين روزها نطق‌های مجلس درباره‌ی وضع نيروهای استراليايي در عراق و افغانستان باشد، همان چيزی که اصولأ شده بود داستان همان اره‌ی معروف که نه راه پس گذاشته بود برای دولت هوارد نه راه پيش. حالا البته دولت جديد آمده با ابزار آلات نجاری و خراطي خودش.

روز دوم. با اين زوری که علي‌ آبادی مي‌زند برای رياست فدراسيون فوتبال و کم‌کم دارد به حذف تيم ملي از مسابقات مي‌انجامد مي‌شود نتيجه گرفت که جناب علي آبادی اتفاقأ يکي از اعضای مهم کابينه‌ی احمدی نژاد است چون حرف حساب را فقط حرف خودش مي‌داند، مثل جناب رئيس‌شان. خيلي هم جالب است که مسئولان فدراسيون‌های ديگر ورزشي از صدا و سيما شکايت مي‌کنند که چرا همه‌اش چسبيده است به فوتبال و ورزش‌های ديگر را تبليغ نمي‌کند آنوقت رئيس تربيت بدني خودش دارد زور مي‌زند که بشود رئيس فدراسيون فوتبال. خوب است صدا و سيما نامه بدهد به فدراسيون‌ها که اگر خيلي بلديد به رئيس خودتان نامه بنويسيد. في‌الواقع گر اگر طبيب بودی سر خود دوا نمودی!

روز سوم. خنده‌دارترين اتفاق ممکن اين است که يک رئيس دولت بردارد پيشنهاد 33 مورد تغيير در قانون اساسي را به مجلس کشورش بدهد و اهل مجلس هم بردارند 36 مورد تغيير ديگر اضافه کنند به پيشنهادهای قبلي، همه هم به نفع رئيس جمهور. اين اتفاق افتاده و صاحب پيشنهادها که جناب چاوز باشند اسمش را هم گذاشته‌اند انقلاب سوسياليستي ونزوئلا. خوب، حقيقتش آرام آرام بايد به هوگو چاوز شک کرد که کارهايش به نفع چه کسي دارد تمام مي‌شود. يعني کم‌کم ممکن است معلوم بشود ايشان که دارد مثلأ ادای بوليوار را در مي‌آورد در اصل راهنمای چپ را زده ولي دارد ماشينش را مي‌پيچاند به راست! به قول گورباچف زمينه‌ی گلاسنوست و پروستروئيکا هم همين بود که حضرات ادا و اصول چپ دارند ولي از راست‌ها راست‌ترند. يعني اين که حرف‌های شبه سوسياليستي چاوز و مخالفت او با امريکا در حالي که شير نفت هم به روی امريکا باز است معني‌اش لزومأ ضديت با امريکا نيست، بلکه معني‌اش ضديت با يک گروه خاص در امريکاست. درست مشابه وضعي در دوران گروگانگيری در ايران باعث سقوط دولت کارتر شد. حالا شبه سوسياليسم چاوز دارد صحنه را به نفع دموکرات‌ها تغيير مي‌دهد و اين فقط چاوز نيست که روی خوش به دموکرات‌ها نشان داده بلکه فيدل کاسترو هم با دموکرات‌ها بيشتر رفاقت داشته به طوری که درهای بسته‌ی کوبا را به روی جيمي کارتر باز کرد. ولي مي‌شود پرسيد چه نقشه‌ای در سر اين دموکرات بازهای سوسياليست هست که دارند يکي يکي به عناوين مختلف و گاهي با چراغ خاموش يک مسير مشخص را طي مي‌کنند؟ به نظر من رقابت منطقه‌ای عامل اين بازی‌هاست. ونزوئلا با منابع سرشار نفتي در مقابل برزيل و آرژانتين در امريکای جنوبي نقطه‌ی کليدی‌ای نيست، يعني چيزی که قابل طرح باشد ندارد.در حالي که اين کشور يکي از 17 کشور بزرگ جهان است و مهم‌تر از همه اين است که تعداد شهرنشينان اين کشور در بين تمام کشورهای امريکای جنوبي از همه بيشتر است، يعني زمينه‌های رشد اجتماعي مهياتری مي‌بايست در اين کشور وجود داشته باشد، چيزی شبيه به وضع ايران در خاورميانه. اما با همه‌ی اين‌ها، کليد توسعه در اين کشور زده نشده و ونزوئلا هنوز توسعه نيافته است، باز هم شبيه به ايران. يک راه توسعه يافتگي اثبات اهميت منطقه‌ای‌ست و راه اثبات اهميت هم نشان دادن قدرت کنترل بحران در منطقه‌ است. همين هم هست که چاوز خيلي علاقمند بود بتواند خلاقيت خودش را در ميانجيگری ميان دولت کلمبيا و شورشيان فارک نشان دهد که زبان سرخش به قيمت بر باد دادن سر سبز تمام شد. يک موضوع جالب هم اين است که اصولأ دولت‌های دموکرات در امريکا هميشه سرمايه گذارهای خوبي در طرح‌های توسعه‌ای بوده‌اند و اين سوسياليست‌ها را ذوق زده مي‌کند. منتهای مراتب سياست راهنما و چرخش مال طرف‌های امريکای لاتين است که هم قر توی کمر شکيرا را دارند و هم دلبری‌های چه‌گوارا! چنين سياستي وقتي مي‌رسد طرف‌های ما آنوقت تبديل مي‌شود به زينب و امام حسين. راهنما که نمي‌زنند هيچ، فرمان را مي‌کنند و ترمز را هم مي‌برند. محصول آن طرف‌ها مي‌شود “Hips don’t lie”، مال طرف‌های ما مي‌شود "عمه بابايم کجاست"!

روز چهارم. روزنامه‌ی تشرين که ارگان دولت بعثي سوريه محسوب مي‌شوداز ناکامي کنفرانس آناپوليس نوشته و اعلام کرده که اصولأ بازنده‌ی کنفرانس فلسطيني‌ها بودند و برنده اسرائيل و امريکا. حالا البته آدم خنده‌اش مي‌گيرد که تشرين هيچ حرفي درباره‌ی برنده يا بازنده بودن سوريه که گرفتاری‌اش جدا از موضوع فلسطين است چيزی ننوشته، يعني بلاخره آيا تکليف بلندی‌های جولان معلوم شد يا نه؟ خوب مي‌شود حدس زد که حرف نزدن تشرين از گرفتاری خود سوريه و طبق معمول از کيسه‌ی فلسطيني‌ها خرج کردن مربوط است به يکي به نعل يکي به ميخ زدن حکومت سوريه. به نظرم تشرين چنين نتيجه گيری‌ای از کنفرانس آناپوليس را به عنوان اخطار منتشر کرده تا نشان بدهد حماس، حزب الله و جمهوری اسلامي صلح بدون توافق بر سر بلندی‌های جولان را نمي‌پذيرند چون متحد سوريه هستند. دليل چنين نتيجه گيری‌ای اين است که تقريبأ تمام طرف‌های درگير و حتي غير درگير در موضوع اعراب و اسرائيل به کنفرانس دعوت شده بودند به جز جمهوری اسلامي، حماس و حزب‌ الله. هيچ کدام از دعوت شدگان هنوز درباره‌ی کنفرانس اظهار نظر رسمي نکرده و اين نشان مي‌دهد تنها سوريه‌ بوده که نيابت آن سه تای ديگر را بعهده گرفته. حالا البته اسم نيابت خيلي هم با مسماء نيست چون نوشته‌ی تشرين نشان مي‌دهد اين سه يار غار في‌الواقع سه اهرم فشار منطقه‌ای هستند و همين است که آدم را متأسف مي‌کند. تأسف از اين که حکومت جمهوری اسلامي و دو تا گروه چريکي بشوند اهرم فشار يک حکومت بعثي در منطقه. آنوقت جمهوری اسلامي در جنگ با حکومت بعثي عراق، که ايدئولوژی سوريه هم هست، کرور کرور آدم به کشتن داد. خاطر مبارک‌تان که هست آن شعار مرگ بر صدام عفلقي؟ خوب "ميشل عفلق" مؤسس حزب بعث است که هم در حکومت صدام حسين و هم در حکومت‌های حافظ و بشار اسد به عنوان ايدئولوژی رسمي حکومت پذيرفته شده. جوک تاريخي که مي‌گويند يعني همين!

روز پنجم. وقتي آب‌ سياست از آسياب حکومت مي‌افتد آنوقت مي‌شود نشست و ديد بلاخره محصول چرخيدن‌های سنگ‌های آسياب چه بوده! حالا يکي از همان وقت‌هاست که ببينيم استعفای لاريجاني با آن همه سر و صدايي که در بدو ورودش داشت ايشان را به کدام گروه از اهل حکومت نزديک کرده. ورود لاريجاني به تشکيلات صدا و سيما و همزمان دعوت از شجريان برای اجرای برنامه‌ در تلويزيون معنايش اين بود که بعد از محمد هاشمي حالا بايد منتظر ظهور آدمي باشيم که به حکمت موسيقي اعتقاد دارد. اما بعدها که حکمت موسيقايي او در مقابل موج پوپوليسم رسانه‌ای حکومت بي سر و صدا حذف شد تازه تفاوت حکمت رآليستي با حکمت ايده‌اليستي معلوم شد. اما جنگ حکمت در مورد لاريجاني دوباره در همين استعفای اخيرش از سمت مذاکره کننده‌ی هسته‌ای از پرده بيرون افتاد. اما اين فقط لاريجاني نيست که دچار اين دوگانگي شده، بلکه خوب که نگاه کنيد مي‌بينيد همين وضعيت در مورد خاتمي هم رخ داده، يعني او هم در اثر فشار جناح مقابل خودش را از وزارت ارشاد مستعفي کرد. در همان دوره‌ای که لاريجاني در صدا و سيما بود وقتي برای بار دوم به سمت مدير رسانه‌ی ملي ابقا شد حرف و حديث‌های زيادی به مطبوعات درز کرد که او چندان هم علاقه‌ای به ادامه‌ی کار ندارد و دور دوم را با همان وضعي آغاز کرد که خاتمي دور دوم رياست جمهوری‌اش را شروع کرد، هر دو با نارضايتي! جالب‌تر هم اين است که معاونان هر دوی اين‌ها يعني احمد پورنجاتي و مصطفي معين با نارضايتي از فشار سياسي استعفا کردند و کيست که نداند معاون يک تشکيلات اداری نزديک‌ترين فرد به رئيس است. مي‌دانيد چرا اين مقايسه مهم است؟ علتش اين است که ما مردم عادی حالا بعد از سال‌ها بايد بتوانيم تفاوت ميان وعده‌های آسماني و زميني را در شعار سياسيون تشخيص بدهيم. معني‌اش اين است که اگر کساني هستند که تصور مي‌کنند خاتمي يا لاريجاني مي‌توانند مهره‌ی با ارزشي برای انتخابات رياست جمهوری آينده باشند اما به پيشينه‌ی آن‌ها نگاه نمي‌کنند آنوقت محاسبات‌شان غلط از آب درمي‌آيد. شجريان صدای خودش را از رسانه‌ی لاريجاني پس گرفت، کيارستمي هم رأی خودش را از خاتمي پس گرفت. يعني هيچ جای کار اشکال پيدا نمي‌کند اگر برای مملکت دو تا کتابخانه‌ی ملي بسازند.

روز ششم. اين راهکار ازدواج موقت هم شده است مثل استامينوفن. از بيکاری جوانان تا مشکل ترافيک تا سوء مديريت و حالا هم که رسيده به مشکل ايدز همه‌اش را مي‌شود با ازدواج موقت حل کرد. خانه هم که برايش درست کرده‌اند که مردم خيلي علافي نکشند و ضمنأ آب توبه‌ی بعدی هم لازم نيست چون اصولأ خود مراسم آشنايي در مراکز آب توبه ريختن دارد انجام مي‌شود. مي‌ماند فقط اين که دادگاه حکم بدهد آن قسمت نوساز شهر سابق را تخليه کنند و مديران را بفرستند سر کار سابق‌شان، در مصرف سوخت هم صرفه جويي مي‌شود. خلاصه نه خاني آمد نه خاني رفت. ضمنأ تبريک به وزارت بهداشت که تکليف همه را درباره‌ی چراغي که به خانه رواست به مسجد حرام است روشن کرد، اين همه راه آدم را بدزدند ببرند دوبي و پاکستان برای توليد استامينوفن؟ خوب آدم همين توی کشور خودش کارخانه‌ی استامينوفن سازی درست مي‌کند. پدرجان! همين که هي فيدل فيدل مي‌کني ها، همينت منو کشته!

روز هفتم. ورزش مي‌کنيد؟ منظورم اين نيست که برويد حتمأ در يک باشگاه ثبت نام کنيد، که حالا اگر امکانش نيست بگوييد نمي‌شود ورزش کرد. همين که يک کفش ورزشي بپوشيد و يک ساعت تند راه برويد اسمش ورزش کردن است. سر خودتان هم کلاه نگذاريد که من روزی فلانقدر راه مي‌روم از خانه تا محل کار. ورزش کردن يعني برای ورزش کارهای ديگرتان را بگذاريد کنار. هر وقت ديديد بيحال هستيد همانوقت است که بايد برويد ورزش کنيد، بعدش کلي سر حال مي‌آييد.
Free counter and web stats