Saturday، December 31، 2005

آن طرف دنيا، اين طرف دنيا
سال گذشته با يکي از سناتورهای ايالت کوئينزلند به نام" آندرو بارتلت" آشنا شدم و يک روز دعوتم کرد دفتر کارش برای يک فنجان قهوه. آدم جالبي بود و از همه چيز صحبت مي کرديم. آرام آرام بحثمان کشيده شد به اينترنت و ارتباطات. ديدم چه اطلاعات جالبي دارد درباره ی وبلاگ ها که مثلأ چطوری تمپليت درست کنيم و چه چيزهايي بايد نوشت و اين ها. بهش گفتم اين ها را جايي خوانده ای؟ گفت نه من خودم وبلاگر هستم. بعد هم آدرسش را داد
از آن روز مرتب به وبلاگش سر مي زنم که البته حالا تغيير مکان داده به اينجا. هم جالب مي نويسد و هم کم کم دارد بين جوان های اين جا که خيلي در باغ وبلاگ نيستند طرفدار پيدا مي کند. يک بار درباره ی وبلاگ های ايراني از من سوال کرد، يعني ايميل فرستاد که شنيده ام مشکل دارند در ايران. برايش نوشتم اساسأ ارتباطات در ايران مشکل دارد و وبلاگ هم به همچنين. متوجه شدم با حساسيت دارد پيگيری مي کند با همين خبرهايي که از گوشه و کنار به دستش مي رسد. خلاصه همين دو سه ماه پيش ايميل زد که بيا و فکر کنيم برای يک جلسه ای درباره ی وبلاگ ها در دانشگاه و متمرکز بشويم به موضوع وبلاگ نويس های ايراني. برايش نوشتم به نظرم پيشنهاد خوبي است اما وقتش حالا نيست چون هر حرفي که اين جا بزني آن بيچاره ها را که در مخمصه هستند بيشتر به دردسر مي اندازی، تا حالا همه را بسته اند به امريکا منبعد استراليا هم مي شود قوز بالا قوز برای وبلاگ نويس ها. فعلأ هر از چندی خبر تازه ای مي شنود برايم مي فرستد و نظر مي پرسد
خلاصه اين که دنيای کوچکي است. آن جا تکان مي خوريد اين طرف باخبر مي شوند، قابل پنهان شدن هم نيست هيچ چيز
ايشالا خارج خوش بگذره
من چهارده سال در راديو-تلويزيون کار کردم به عنوان پژوهشگر و تهيه کننده که البته دو تا شغل جدا از هم هستند اما مي شود در همان سيستم راديو-تلويزيون در هر دو شغل هم کار کرد. البته اين داستان استخدام من از اولش خنده دار از آب درآمد تا حالا که اصلأ سر از يک کار ديگری درآوردم
من راديو زياد گوش مي دادم، به خصوص برنامه های علمي، مدت ها بود که ضمن درس خواندن در موزه ی آبگينه در خيابان قوام السلطنه (سي تير) هم با يکي از دوستانم کار مي کرديم و سفال مي ساختيم، يعني او به من ياد مي داد و من درس پس مي دادم. يک روز چهارشنبه ای گفتم بروم ببينم راديو کجاست و اصلأ مي شود راهي به آن جا پيدا کرد يا نه. رفتم ميدان ارک که محل توليد راديو بود. از شانسم يک آدم خوبي نگهبان در ورودی بود به نام آقای تاجيک که حالا رفيق صميمي هستيم. گفتم من مي خواهم اينجا کار کنم. بعدها فهميدم روزهای چهارشنبه آخرين روز کاری است و همه بنا را مي گذارند به سر به سر گذاشتن همديگه. يکي دو تا از همين سر به سر گذاشتن های صدادار هم نصيب همين آقای ابطحي وبلاگ نويس شده بود
خلاصه اين تاجيک اول يکي دو تا حرف خنده دار زد و گفت چي بلدی گفتم من دانشجوی زيست شناسي هستم، تلفن را برداشت و زنگ زد به گروه دانش که از قضا پاتوق همين خلاف های سر کار بذار راديو بود و گفت يکي مي خواهد آنجا استخدام بشود تحويل بگيريد، نشاني داد من هم رفتم. انگار هر کسي که توی راهرو هم بود آمده بود توی همان اتاق که اين آدم جويای کار را ببيند. همه هم آماده ی خنده
من از جمعيت زياد و اين نگاه های منتظر جا خوردم، اين ها هم افتادند به خنده، هر و هر. ده دقيقه ای خنديدند و هر کدام هم يک مزه ای پراند به خصوص مهرداد خسروی که سردبير برنامه عصرانه بود و متأسفانه مرحوم شد (خيلي هم بامزه بود با شکم گنده). خلاصه ديدند اين آدمي که آمده اصلأ ديگر خنده دار نيست کم کم شروع کردند به رفتن. آخر سر يکي شان (مسعود محمدپور) که همان مدير گروه بود جدی چند تايي سوال کرد. بعد هم يک متن انگليسي کوتاه داد که ترجمه کنم همانجا. من هم يک ده دقيقه ای طول کشيد کارم و تحويل دادم. گفت از شنبه بيا تا بگوييم چه کار کني. و من شدم مترجم و بعد نويسنده و بعد سردبير و آخر سر تهيه کننده ی همان برنامه ی علمي روزانه که البته از اول يک همکار خوبي عهده دارش بود و بعدأ هر دو با هم کار مي کرديم
دو سال بعد اسم مرا زدند به تابلو که مدارکت را بياور برای استخدام. من هم بردم و کارمند صدا و سيما شدم به عنوان دستيار پژوهشگر، ليسانس و فوق ليسانسم را هم گرفتم و بعدتر به تلويزيون منتقل شدم و مثل هميشه به گروه دانش اما هيچکس نگفت مثلأ تو چرا هنوز دستيار تهيه کننده هستي بعد از چهارده سال کار
داشتيم مي آمديم استراليا که من رفتم کارهای اداری را برای آمدن انجام بدهم، يکي از کارمندهای اداری گفت شما شهرستان بوديد تا به حالا؟ گفتم نه همين تهران بودم. گفت پس چرا همينطور دستيار پژوهشگر هستيد بعد از چهارده سال؟ گفتم من دو سه بار آمدم گفتم بعد پرسيدند چه خواندی گفتم زيست شناسي مدارکم را هم دادم ولي گفتند مرتبط نيست من هم گفتم جهنم. اين داستان ما توی دو روز پيچيد در همه جا. خلاصه هفته ی بعد دعوتم کردند به جلسه ی ترفيع شغلي. گفتند خوب از تحقيقاتت بگو، من هم شروع کردم درباره ی پايان نامه ی فوق ليسانسم حرف زدن و برنامه های علمي که در راديو و تلويزيون ساخته بودم و سه تا جايزه ی جهاني که گرفتم. کلي جر و بحث شان شد تا آخر به اين دليل که افتضاح از اين بيشتر نشود سه تا ترفيع با هم به من دادند به جبران چهارده سال، شدم پژوهشگر سه
آخر جلسه گفتم حالا که بلاخره اين ترفيع به درد من نمي خورد چون دارم مي روم از ايران اما شما فکر نمي کنين چه آدمي بايد برنامه ی علمي برای راديو تلويزيون بسازد که مدرک تحصيلي امثال من به کارتان مرتبط نيست؟
يکي شان با صدای بلند گفت آقا صلوات بفرست ايشالا خارج خوش بگذره. ما هم آمديم بيرون با صلوات

Friday، December 30، 2005

مسخره اما واقعي
در ايران که بوديم توی کيف دستي من يک قسمتي بود که من از هر تکه کاغذی که ممکن بود به دردمان بخورد يکي دو تا زيراکس گرفته بودم و با چند قطعه عکس همه را آن جا نگه مي داشتم. کپي شناسنامه، گواهينامه، کارت پايان خدمت، سند ازدواج، خلاصه هر چه که فکرش را بکنيد. دائم مي ديدم از آدم کپي سندهای بي ربط و با ربط مي خواهند يا عکس آن هم نه يکي دو تا. يک جاهايي که شورش را درآورده بودند و مثلأ کپي شناسنامه ی پدر و مادر را هم مي خواستند. من کپي آن ها را هم داشتم با عکس های 6 در 4 پدر و مادرم. واقعأ مسخره بود اما بود، و برای راه افتادن کارها بايد تن مي داديد به اين تقاضاهای بي خود. هر بار هم که مي رفتيد برای دنبال کردن کارهای قبلي که برايش يک مشت کپي گرفته بودن باز از سر محکم کاری يکي دو تا کپي ديگر هم مي خواستند
وقتي داشتيم وسايل زندگي مان را جمع و جور مي کرديم که بياييم استراليا در بين وسايلي که مدت ها دور از چشم مانده بود دسته دسته کپي مدارک پيدا مي کرديم که برای همين ادارات و موسسه های دولتي و خصوصي گرفته بوديم. معلوم نيست اين اداره ها با اين همه کاغذ چه مي کنند دست آخر. يک اداره ای مثل ثبت اسناد يا ثبت احوال انبارهايش پر است از کاغذهای به درد نخور که همه را مي شد مثلأ اسکن کرد و روی سي دي نگه داشت. آنوقت همه مي نالند که جا نيست و خفه شديم از تراکم
اما بعدأ اينجا در استراليا دو تا اتفاق افتاد که کاملأ متضاد با هم که حالا مي گويم که ببينيد در دنيای مدرن چه مي گذرد
دانشگاه کلي مدرک از من گرفت و بعد هم به مناسبت کارهای مهاجرتي مقدار ديگری مدارک اصل را فرستاديم به ادارات مربوطه. بعد از يک هفته همه را پس فرستادند با يک نامه ی تشکر که ما برای خودمان آن هايي را که ضروری بود اسکن کرديم و حالا همه را پس مي فرستيم برايتان. هر جا هم که عکس لازم بود با همين دستگاه های چاپ عکس روی کارت و گواهينامه عکسمان را گرفتند و چاپ کردند روی کارت، اين از استراليا
بعد از مدت ها ديديم گذرنامه های ايراني مان دارد تاريخ اعتبارشان تمام مي شود. از روی سايت سفارت در کنبرا چند تا فرم داونلود کرديم، بعد که خونديم ديديم فرم ها قديمي هستند، تلفن زديم و نتيجه اش اين شد که همان فرم ها رو پر کنيم و با مدارک اصلي و دوباره مثل ايران کپي از همه ی مدارک، و از جمله شناسنامه ها و چند تا عکس. چند باری هم پای تلفن اصرار کردن که کپي يادتون نره. گفتم شما که گذرنامه رو داريد ديگه کپي شناسنامه به چه دردتون مي خوره؟ گفتن نه بايد از تمام صفحات شناسنامه و هفت صفحه ی اول گذرنامه ی خودتون و خانواده کپي بفرستيد. گردن ما هم نازک تر از مو، فرستاديم. حالا فکر کنين اگر هر کسي که کار گذرنامه ای داره دو برگ کپي بفرسته به سفارت کم کم بايد سفارت رو منتقل کنن به يک سالن ورزشي که جای اين کاغذ ها بشه
حالا آدم مي گه توی ايران از ترس مسئوليت کارمندهای عادی از رئيس روسا هي بايد کپي بگيرن که نگن چرا اين طور شد و اون طور نشد، يا واقعأ ايده يا ابزار کار نيست، که البته من مي گم هست، ولي ديگه آدم يک تشکيلاتي رو راه بندازه توی خارج از کشور و جلوی چشمش همه ی اين کارهای اداری رو بدون کپي و اين ها انجام بدن بعد هنوز به سبک ايران کپي بخواد از همه چيز واقعأ مسخره س ولي واقعأ وجود داره
حالا ببينيد چه طوری مي شه فرق توسعه يافتگي و توسعه نيافتگي رو از چهار تا کپي گرفتن فهميد

Thursday، December 29، 2005

مرديم از بي سياستمداری
حقيقتش با وجود اين که اولش فکر مي کردم تلويزيون صبا امکان عرضه ی برنامه های بهتری برای مخاطبانش رو داره اما با حرف های کروبي که: " تا حد قانون پيش خواهيم رفت و البته، نظام جمهوري اسلامي و اسلام و منافع ملي، خطوط قرمز ما هستند" و "اگر برنامه‌هاي آن بهتر و مفيد‌تر از صدا و سيما نبود، حاضرم مرا در ملاء عام شلاق بزنيد" دست آخر اين شبکه چيزی بدتر از همين شبکه های فعلي داخلي مي شد
ولي اين داستان راه انداختن رسانه و به خصوص صبا همون داستانيه که خود کروبي در به وجود اومدنش کاملأ نقش داشته و حالا گريبانگير خودش هم شده. کروبي هر بار که خواسته درباره ی جمهوری اسلامي حرف بزنه اونقدر دايره ی انتقاداتش رو کوچک گرفته که جز چند نفر به زعم خودش سربازان انقلاب توش جا نگرفتن. در جريان انتخابات معلوم شد کروبي فقط داشته سر خودش رو گرم مي کرده وگرنه اصلأ خودش هم توی بازی نبوده، حالا هم بايد اونقدر عاقل مي بود که بعد از اين مجوز ندادن برای تلويزيونش مي فهميد اصلأ در تمام دوران مجلس و قبل از اون و حتي حالا داشته و داره ماله مي کشه به خرابي های حکومت
به نظر من کروبي و خاتمي هر دو نمونه های واضحي هستند از آدم های خواب زده ی حکومتي که هم خودشون در عوالم کاملأ غير واقعي زندگي مي کنن و هم اطرافيانشون رو با در باغ سبز نشون دادن به همون فضای غير واقعي مي کشونن. در عوض واقعگراهايي مثل مصباح و همين دار و دسته اش با سياست و مهارت و با جلو انداختن آدم ساده لوحي مثل احمدی نژاد که دست آخر هم خودشون سرش رو به سنگ مي کوبن دارن قدرت رو قبضه مي کنن. مثل روز روشنه که اگر مصباح مي خواست تلويزيون راه بندازه با سياستي که داره مي تونست اين کار رو انجام بده
ما بدبختانه توی کشورمون سياستمدار نداريم، کسي که بدونه بايد از راه های سياسي به قدرت دست پيدا کنه و حفظش کنه و در حين دله دزدی برای جيب خودش و همقطارانش به مردم هم برسه. اين واقعيت جهانه و اين دری وری هايي که در هشت سال اصلاحات به خورد مردم دادن که سياستمدار بايد اخلاقش شبيه اولياء و انبياء باشه همه اش بيخوده. خيلي بايد متأسف شد برای جوان هايي که واقعيت جهان رو با اين حرف های غير سياسي و کاملأ فرهنگي اشتباه مي گيرن و حتي يک بار از خودشون نمي پرسن اگر سياست و قدرت از نوع غربي اون، که نگفته معلومه که کاملأ هم غير فرهنگي هست، بده پس چرا ما داريم دائم از دستاوردهای همون آدم های غربي استفاده مي کنيم؟
واقعأ ما سياستمدار مي خوايم. توی يک کشور درست و درمان به لحاظ سياسي آدم های فرهنگي هم امکان ظهور و بروز بيشتری دارن تا اين که از فرط ناديده گرفته شدن راهشون به سياست بيفته و اونجا در عالم سياست شروع کنن به کار فرهنگي کردن

Wednesday، December 28، 2005

استخدام وزير با رزومه
اين احمدی نژاد بيچاره را انداخته اند به دردسر. از هيچ چيز در عالم مديريت سر درنمي آورد. باور کنيد دلم مي سوزد که اين بيچاره را گذاشته اند وسط دايره و دارند مضحکه اش مي کنند. اين مصاحبه ی شرق را با وزير نفت مي خواندم کلي دلم برای احمدی نژاد سوخت. به وزير فعلي نفت، همين وزيری هامانه، گفته:" ... انتخاب اين است كه شما باشيد. بعد گفتند كه برو و فردا شب بيا و يك رزومه هم بياور". يعني احمدی نژاد اصلأ نمي داند فرق انتخاب وزير برای وزارتخانه ی مهمي مثل وزارت نفت با استخدام کارمند تمام وقت برای فلان شرکت خصوصي در چيست. به وزير پيشنهادی اش گفته برو رزومه بيار
همين است که آن آقای زاهدی هم حتمأ برداشته در رزومه اش نوشته مرد علمي سال و شاخ غول شکن، احمدی نژاد هم فکر کرده حتمأ مرد علمي سال هم بوده اين آقا. حالا مي شود راحت تر نتيجه گرفت چرا اين کابينه ی احمدی نژاد لنگ مي زند. همه برداشته اند رزومه ی توپ نوشته اند داده اند دست آشنايان و فاميل های احمدی نژاد. او هم شروع کرده به استخدام از روی رزومه. احتمالأ مثلأ زريبافان هم مثل هر شرکت خصوصي ديگر برداشته رزومه های فاميل هايش را با آب و تاب بيشتری نوشته و گذاشته روی همه
آن از وزير علوم، اين هم از وزير نفت

Tuesday، December 27، 2005

با همين آدم ها قرار است دانشگاه ها اسلامي بشوند؟
يک حرف هايي اين وزير علوم مي زند که آدم مجبور مي شود يک حرف های ديگری در جوابش بزند. ايشان دائم درباره ی اسلامي شدن دانشگاه ها سخنراني مي کنند و قرار است با همين همکارانشان که فعلأ در وزارت علوم هستند دست به اسلامي شدن بزنند حال آن که همين همکاران خودشان در بيرون رفتن استادان از دانشگاه ها کمک کرده اند. يکي شان که همکلاسم بود را محض نمونه مي نويسم که بدانيد اين همکاران وزير علوم در دوره ی دانشجويي چه ها که نکرده بودند
در دانشگاه ملي سابق وشهيد بهشتي فعلي يک استادی بود به نام دکتر شاملو. استاد فيزيولوژی بود و بسيار هم با سواد، و از محققان درجه يکي که از فرانسه فارغ التحصيل شده بودند. او همراه با دکتر امين (صاحب آزمايشگاه ماری کوری در خيابان ميرداماد) هر دو از بنيانگذاران دانشگاه ملي بودند. اين آقای دکتر شاملو تا جايي که مي دانم به سبب سن و سالي که داشت مشکل تکرر ادرار داشت و به همين دليل هم خيلي راحت نبود در استفاده از دستشويي های متداول در دانشگاه
يک روزی مي رود دستشويي، خودش اين ها تعريف کرد سر کلاس، يکباره يکي از پشت در با لگد مي زند به در که "هي گوساله اينطوری سر پا فلان کار را نکن". مي گفت من چيزی نگفتم. دوباره طرف ول کن نبوده باز هم با لگد مي زند به در که "بيام خشتکت را جر بدهم که بفهمي نبايد اين طور فلان کار را انجام بدهي". ظاهرأ آن آدم لگد بزن نمي دانسته اين آدم داخل دستشويي کيست، فقط سر يک آدم ايستاده ای را ديده از پشت، کسي نمي داند شايد هم شناخته
خلاصه آن لگد بزن با چند فقره فحش مي رود بيرون و اين آقای دکتر شاملو هم مي آيد بيرون. ما سر کلاس بوديم که ديديم يکي از بچه هايي که فعلأ در دم و دستگاه آقای زاهدي هم کاره ای شده آمد با صدای بلند گفت بعضي از اين گوساله ها هنوز خبر ندارند دانشگاه ملي هم اسلامي شده و نبايد هر جوری بروند دستشويي، يکي از همکلاسي ها گفت مگر تو مسئول کنترل دستشويي هستي؟ اين گفت اگر لازم بشود آن جا را هم کنترل مي کنيم
ما اولش سر درنياورديم که اين حرف يعني چه که دستشويي را کنترل مي کنيم و اين ها. فردايش با اين آقای دکتر شاملو کلاس داشتيم. آمد گفت فلان جزوه را برويد از اتاق زيراکس بگيريد و برای امتحان بخوانيد من از امروز دانشگاه نمي آيم. تازه سه چهار جلسه از کلاسمان گذشته بود. همه به سر و صدا افتادند که استاد چرا نمي آييد. با اصرار همکلاسي ها بلاخره به زبان آمد که مشکل پزشکي دارد و خلاصه در استفاده از دستشويي راحت نيست و ديروز چه بر سرش آمده. همان همکلاس لگد بزن هم نشسته بود، تازه معلوم شد پشت در چه کسي بوده. همه مان هم فهميديم تا آخر داستان را
دکتر شاملو نيامد که نيامد. بعد از مدتي دکتر امين هم نيامد و بعد هم دو نفر ديگر از قديمي های دانشگاه. خلاصه اين آقای لگد بزن هم بعد از فارغ التحصيلي در دوره ی ليسانس رفت برای ادامه ی تحصيل در دوره ی دکتری به سوئد به عنوان دانشجوی بورسيه. احتمالأ آن جا هم لگد مي زده به درب دستشويي ها. حالا با يک همچنين آدم هايي قرار است دانشگاه ها اسلامي بشوند

Monday، December 26، 2005

درباره ی دينداری و مذهبي بودن
دينداری سخت تره يا مذهبي بودن؟ من واقعأ برای خودم هنوز پاسخ روشني ندارم، ولي چون اينجا مي شه از اين حرف ها زد و اتفاقأ آدم مي تونه مرز دين و اخلاق رو از يک طرف و مذهب و باورها رو از طرف ديگه نسبتأ پيدا کنه بنابراين گاهي وقت ها سعي مي کنم اين مجموعه ای رو که رشته های اون به سختي در هم تنيده هستند آرام آرام مرتب کنم. اين جا در استراليا با خيلي ها سر و کار پيدا مي کنيد که بدون تعصب مي تونن بگن هنوز تصميم نگرفتيم که به چه چيزی معتقد باشيم يا هنوز داريم مطالعه مي کنيم. هفته ی پيش همين حرف رو از يک دختری شنيدم که داره دکتری شيمي مي گيره و به قول خودش به شدت هم به دنبل اينه که بفهمه مي خواد به يک باور عقيدني از نوع ديني يا اجتماعي پايبند بشه يا نه. يک نيم ساعتي با هم گپ مي زديم . جالب بود برام وقتي ازش پرسيدم نظرت درباره ی فمينيسم چيه گفت دارم درباره ش مطالعه مي کنم شايد ازش خوشم بياد شايد هم نه
من تا اين حدی که خودم رو نقد کرده ام مي بينم تا وقتي ديندار هستم اون دايره ی نقد پذيريم بزرگتره يعني هم راحت تر نقد مي کنم و هم راحت تر نقد مي شنوم، ضمن اين که مي تونم خودم رو در فضای خيلي منعطف اديان ديگر هم شناور کنم بنابراين از اين راه با آدم ها تفاهم بيشتری پيدا مي کنم. درسته که من مسلمانم ولي مي تونم برم وسط يک مجموعه ای از آدم های ديگر از اديان متفاوت بنشينم و بدون گرفتاری باهاشون مدارا کنم، اظهار عقيده کنم درباره ی جهان و مردمش
اما به تجربه اين را ديده ام که تا پايم را مي گذارم در دايره ی مذهب انگار همه چيز سياه و سفيد مي شود. آن وقت با آن آدمي که از بنگلادش هم آمده و مسلمان هم هست بر سر اين که تو چرا فلان طوری من چرا فلان طورم اختلاف پيدا مي کنم. برای همين تا جايي که وقت داشته ام برای فکر کردن به اين چيزها باورهای مذهبي را گذاشته ام در حوزه ی فرهنگ و آداب و رسوم. يعني مراسم مذهبي برايم شده اند فرهنگ و جاذبه ی گردشگری که مي شود برايشان تبليغ هم کرد که مردم دنيا بيايند بينند آن مراسم را. نتيجه اش بد نبوده. چنين ايده هايي در کتاب "سفرنامه حاج سياح" که در واقع اسمش ميرزا محمدعلى محلاتي است و من چند سال پيش خوانده بودم به وفور وجود دارند، آخوندزاده ی سنت گرايي که پايش که به خارج از ايران باز مي شود عقايدش را تعديل مي کند و از راه گفتگوی ميان اديان راه و رسم گذران زندگي در فرنگ را ياد مي گيرد
سال ها پيش اين آقای حداد عادل که آنوقت رئيس سازمان پژوهش و برنامه ريزی آموزشي در وزارت آموزش و پرورش بود به واسطه ی يک جواني به نام کورش حميد زاده عده ای از ما را دعوت کرد برای راه انداختن باشگاه دانش پژوهان جوان ايران، همين تشکيلاتي که الان هم هست برای المپيادی ها. به اندازه ی يک کتاب بزرگ حرف درباره اش دارم، از دردسرهای اجتماعي و سياسي بعد از آن و از بامزه گي هايش. يکي از بامزه گي هايش اين بود که اين حميد زاده از فرط مذهبي بودن با خودش دائم درگير بود. يکي دو تا از همان بر و بچه های بنيانگذار آن تشکيلات که جزو اقليت های ديني بودند يک روز آمدند به من گفتند ما مانده ايم با اين حميد زاده چه کار کنيم. من آنوقت دبير اجرايي باشگاه بودم. گفتم چيزی شده؟ گفتند بيا و خودت ببين. رفتيم در همان اتاق جلسات. هر چند دقيقه ای يکي از همان ها مي رفت به بهانه ای مثلأ با حميد زاده دست مي داد يا مثلأ خودکاری مدادی چيزی را به دستش مي داد، بلافاصله حميد زاده مي رفت بيرون و بعد که برمي گشت دست و صورتش خيس بود. چند باری همين صحنه تکرار شد. يک بار رفتم دنبال حميدزاده که ببينم جريان چيست. ازش پرسيدم چرا هي دائم مي روی و با دست و بال خيس مي آيي؟ گفت من با اين ها که دست مي دهم يا چيزی ازشان مي گيرم وضويم باطل مي شود مي روم تجديد وضو مي کنم. تا آخر هم همين رويه اش ماند که ماند. همان بر و بچه های اقليت ديني به شوخي مي گفتند احتمالأ اگر با حميد زاده روبوسي کنيم مي رود غسل ميکند
من هميشه اين حميدزاده در ذهنم هست و برای همين هم از خودم مي پرسم واقعأ برای زندگي در دنيای امروز دينداری سخت تر است يا مذهبي بودن؟

Sunday، December 25، 2005

عطارها
در قسمتي از فيلم "سفر قندهار" مخملباف آن پزشکي که دارد بيمارهای زن را از پشت پرده و به واسطه ی همراهشان معاينه مي کند و بعد هم معلوم مي شود اصلأ پزشک نيست يک حرف جالبي مي زند که فکر مي کنم تفاوت آشکار توسعه يافتگي و عقب ماندگي را به خوبي نشان مي دهد. مي گويد يک آدم معمولي در غرب دانش پزشکي اش به اندازه ی يک طبيب در کشورهای فقير است. اين حرف درستي است که نمي دانم واقعأ مخملباف دانسته اين را در فيلم جا داده يا نه
درستي اين حرف را مي شود از برنامه های آموزشي مدارس و رسانه ها در غرب فهميد. هر موضوع بهداشتي ی که دانستنش برای جامعه ضروری باشد به سرعت در برنامه ی آموزشي مدارس جای مي گيرد و همزمان نسخه هايي به زبان ساده تر از همان محتوای آموزشي برای والدين فرستاده مي شود. حجم عظيمي از اطلاعات روزانه که از طريق رسانه ها تبليغ مي شود با هدف آشنا کردن مردم با مشکلات بهداشتي است که ممکن است در آينده ی نه چندان دور جامعه با آن ها روبرو بشود
من يکي دو باری فرصت داشته ام که با پشت صحنه ی اين فعاليت ها آشنا بشوم. به طور برنامه ريزی شده ای در تمام سازمان ها و ادارات يک گروهي کارشان اين است که بنشينند و برای 3-4 ماه آينده فکر کنند که چطور مي شود با بهترين روش ممکن و البته ارزان، بيشترين اطلاعات را به مردم رساند. اطلاعات بهداشتي سريعتر از همه و بعد تبليغات برای کالا و خدمات. برای همين هم هست که معمولأ اطلاعات عمومي افراد درباره ی پيشامدهای اجتماعي و بخصوص بهداشتي بسيار خوب است و حتي مي توانند با همان اطلاعات در کشورهای فقير به اندازه ی يک کارشناس بهداشت موثر باشند
اما گاهي که من مقايسه مي کنم مي بينم هر چه اين ها جلوتر مي روند ما در ايران همان اطلاعات پايه ای خوبمان درباره ی بهداشت و درمان را داريم از دست مي دهيم. ما ايراني ها معمولأ به واسطه ی سابقه ی خوبي که در استفاده از داروهای گياهي داريم کم و بيش بلديم در تابستان و زمستان چطور از پس بيماری های فصلي خلاص بشويم. معمولأ هم نسل قديمي تر اطلاعاتشان خيلي بيشتر از جوان ترهاست. اما منابع اين اطلاعات داروهای گياهي که همان عطارها باشند روز به روز تعدادشان دارد تحليل مي رود و به همين نسبت هم تعداد مشتريانشان و بعد اطلاعات عمومي مردم از گياهان دارويي دارد کم و کمتر مي شود. اين سابقه ی دارويي که بدون معلم و کلاس و فقط از طريق عطارها و بعد نسل به نسل منتشر مي شود هر چه تحليل برود ميزان وابستگي ما به اطلاعات يکطرفه ی بهداشتي به منابع بهداشتي هم بيشتر مي شود. بنابراين اگر کسي مي توانست با استفاده از همين خواص داروهای گياهي تا رسيدن به دکتر و درمانگاه از وخامت حالش کم کند حالا وقتي دستش به پزشک مي رسد که از زور وخامت رو به قبله شده
البته هر بار که در ايران آمده اند مثلأ به داروهای گياهي و عطاری ها توجه کنند يک باره زده اند چشم اين جماعت را هم کور کرده اند و از اين جهت آدم نمي تواند مثلأ داد و هوار کند که بابا داريد منابع با ارزش بهداشت عمومي را از مردم دور مي کنيد، اما شايد راهش اين باشد که مثلأ روزنامه ها بدون هياهو شروع کنند به دميدن در تنور اين بهداشت کاران قديمي بدون اين که واقعأ بخواهند موج خبری توليد کنند و واسطه های سودجو را به طرف اين حرفه سوق بدهند. کار ظريفي است ولي پايه های علمي و اعتماد عمومي اش در ايران هست فقط آدم های قلم به دست متبحر مي خواهد که بدون صدمه زدن به اصل موضوع آن را از فراموشي نجات بدهند
بهداشت عمومي در ايران يعني همين عطارها، اين را نه به عنوان روزنامه نگار علمي بلکه به عنوان يک محقق در علوم پزشکي مي گويم

Saturday، December 24، 2005

مردی با عبای شکلاتي تزئيني
سال 76 که خاتمي کانديد رياست جمهوری شد تقريبأ همه هيجان زده بوديم. واقعيتي کتمان ناپذيری است که بعد از سال ها دوباره هيجان انتخاباتي به سراغ همه آمده بود. من به آنچه گذشت در آن دوران پر هيجان هيچ انتفادی ندارم، نه خودم را سرزنش مي کنم و نه ديگران را. اما اين اواخر دوره ی دوم رياست جمهوری خاتمي من فقط منتقد در خانه نشسته ای نبودم که از دور بگويد لنگش کن. مثل همه ی روزنامه نگارها کار کردم و انتظارات معقول داشتم که بلاخره رئيس دولت با بعضي نابساماني ها کنار نيايد، که آمد
اما حالا که به خاتمي ی بعد از رياست جمهوری نگاه مي کنم دلم مي خواهد نه به سوال های خيلي مهمي مثل تفسير ايشان از قانون اساسي و اين ها جواب بدهد، واقعأ نمي خواهم جواب بدهد چون او آگاهانه ما را گذاشت وسط ميدان تا خودمان در ادامه ی صد سال مشروطه خواهي به اين سوال اصلي مشروطيت که ما چه کاره ايم جواب بدهيم. چيزی که واقعأ دوست دارم جوابش را یشنوم اين است که خوب جناب خاتمي حالا که رئيس جمهور نيستيد، انتخاباتي هم که در کار نيست خوب پس چرا هنوز جوان ها را مي خواهيد هيجان زده کنيد؟ آيا نقشي برای خودتان قائليد در بازار سياست ايران؟ اين که سرود برايتان بسازند و بخوانند، مراسم برگزار کنند و شما هم شرکت کنيد و لبخند بزنيد اين ها توقع جوان ها را بالاتر مي برد آنوقت چه کسي جوابشان را مي دهد اگر همين توقعات بالاتر بروند و سر از خيابان دربياورند و متوقعين بابتش کتک بخورند و زندان بکشند؟
گلايه اي نيست امروز که چرا با قاطعيت از اين همه دانشجو و مبارزان در راه شعارهايتان دفاع نکرديد، گلايه بود قبلأ ولي حالا نيست چون گلايه مان به ديوار سفت خورد اما حالا چرا باز داريد توقع درست مي کنيد؟ حالا که ديگر چيزی دستتان نيست جز يک اسم بدون قدرت چرا جوان ها را مي خواهيد هيجان زده کنيد؟
ببينيد آقای خاتمي، اين ها سنبه شان پر زور است، آنقدر که خود شما را هم با وجود رئيس جمهور بودن دست و پايتان را بستند و گذاشتند کنار، راهش اين نبود که شما خودتان دهانتان را هم ببنديد، ولي بستيد، اما حالا اين دهان باز کردن شما چه سودي دارد جز اين که هر بار که مي گوئيد خواستم ولي نتوانستم باران انتقاد را به خودتان ببارانيد و همه را خشمگين کنيد و راه آزادی خواهي مسالمت آميز، نه مصلحت جويانه از مدل شما، را ببنديد
واقعأ شما هم انقلابي رفتار کرديد گرچه اسم روشتان را گذاشتيد آگاهانه. وقتي آن باور آزادگي که در ايران به آن مي گويند قهرماني را گذاشتيد کنار يک تنه خواستيد انقلابي بر عليه تاريخ و فرهنگ خو گرفته به اين باور را بگذاريد کنار. قهرمان ها هميشه هم بد نيستند که شما از اسمش هم بيزاريد. همين ها به ما اميد داده اند که راه پر سنگ و کلوخ اين صد ساله را ادامه بدهيم، شما که به اين و حرف های خودتان که باور نداريد خوب چرا نمي رويد مثل عطا مهاجراني به دنبال حرفه ای که به آن عشق مي ورزيد؟ برويد کتاب بنويسيد، وبلاگ ننويسيد لطفأ چون همان سياقتان که در رياست جمهوری تان تجلي پيدا کرد اين جا دو برابر نمود پيدا مي کند، وبلاگ مربوط به امروز است شما آدم امروز نيستيد، ديروز هم آدم ديروز نبوديد، آن نامردهايي که شما و ما را هل دادند به وقايع دوم خردادآن ها آدم های امروزند که هشت سال را هم با شما سپری کردند تا برسند به ستون بعدی که فرجي باشد
ما آدم های اطرافتان از خيال خامي که داريم هنوز هر بار فکر مي کنيم شما مي خواهيد حرفي بزنيد، اما نمي زنيد، نه منظورم اين نيست که پرچم برداريد راه بيفتيد در خيابان و شعار بدهيد، نه، آن حرف اصلي را مي گويم که حاکميت به مردم به چه چشمي نگاه مي کند اين حرف را مي گويم که نمي زنيد، در فاتحه خواني آقای خلخالي شرکت مي کنيد آنوقت اسم گنجي و باطبي را نمي بريد، خلخالي مي شود قهرمان مبارزه با استکبار آنوقت گنجي و باطبي و بقيه ملقب مي شوند به اراذل و اوباش، آخر چرا کارهای دو پهلو مي کنيد؟
انصافأ اگر نمي خواهيد قهرمان باشيد لطفأ جوان ها را به زحمت نيندازيد. من قلبأ به وجود يک قهرمان با يال و کوپال برای ايران بيشتر باور دارم تا شما که حرف نزديد و عمل نکرديد. آرزوی مذموم و متعفني است اما شما همه را وادار کرديد که برای ظهور يک ديکتاتور روزشماری کنند از بس که همه را زجر داديد و فرصت ها را از بين برديد. حالا لا اقل بگذاريد جوان ها بروند دنبال جواني شان، از همين حداقل هايي که هست، از همين موسيقي دست و پا شکسته، از همين فرصت کمي خنديدن، بگذاريد از همين ها لذت ببرند، باطبي هم مي توانست برود درسش را بخواند و دنبال زندگي اش برود. شما با آن هيجاني که پاسخش را از همه دريغ کرديد او و ديگران را تباه کرديد، ديگر هيجان درست نکنيد لطفأ، شما پاسخ بده نيستيد، دوره اش گذشت برايتان. ماهاتير محمد که حالا جزو گروه تفاهم تمدن ها ست و مثل شما از طرف کوفي عنان منصوب شده معاونش انور ابراهيم را به زندان انداخت از فرط اين که دائم پايش را گذاشته بود روی ترمز اصلاحات اقتصادی و سياسي، فعلأ که او قهرمان مالزی است و شما همکارش هستيد
آقای خاتمي! دوباره يک آدمي قهرمان مي شود در همين ايران چه شما باور کنيد يا نه، فقط دعا مي کنم فهميده تر باشد مثل مرحوم مصدق يا تختي که اقلأ هر بلايي بر سر همراهانشان آمد خودشان هم آسوده نماندند که برايشان سرود مردی با عبای شکلاتي بخوانند

Friday، December 23، 2005

نوشابه ی زمين خشک کن
سال گذشته يک مطلبي درباره ی وضع خراب محيط زيست ايران نوشتم و در واقع يک پرونده ای رو باز کردم که مي تونست برای روزنامه نگاران علمي و محيط زيستي ايران قابل پيگيری باشه. اين خبر آلودگي آب رودخانه در چين به صرافتم انداحت تا اون چيزهايي رو که برای تکميل اون نوشته کم بود اضافه کنم. کاش وقتش رو داشتم و پيگيری اش مي کردم، افتضاحي رو که خانم دکتر ابتکار هم ازش باخبر بود و کاری برای اون انجام نداد اقلأ پيش چشمم مي آوردم. و اما اصل قضيه
يکي از کارخانه هايي که بعد از انقلاب در ايران تعطيلي شد کارخانه توليد نوشابه ی الکلي به نام ميکده بود. اين کارخانه حالا در شهر صنعتي قزوين قرار گرفته. ظاهرأ بعد از چند سالي که اين کارخانه تعطيل بوده عده ای با محاسبه سودی که مي تونستن از فروش الکل طبي و صنعتي به دست بيارن کارخانه رو مجددأ راه اندازی مي کنند و اسمش رو ميذارن قطران. تا جاييکه که من مي دانم در حدود سال های هفتاد تا هفتادوهشت از محل فروش داخلي و خارجي محصولات توليدی اين کارخانه سود هنگفتي نصيب صاحبان جديد کارخانه شد. سهامدار اصلي هم حوزه ی علميه ی قزوين هست و يک نهاد انقلابي هم مابقي سهام رو داره. علت اون سود هنگفت اين بوده که تجهيزات توليدی کارخانه نه تنها در منطقه خاورميانه کم نظير بوده بلکه هند و آسيای ميانه هم چنين امکانات مفصلي نداشتن. من خودم کارخانه رو ديده ام و مي تونم بگم وقتي معيار زماني قبل از انقلاب رو به عنوان مبنای کار قرار بديم واقعأ کارخانه ی بزرگي بوده. يکي از مسؤلان کارخانه مي گفت درهمون دوران پولسازی و مشتری پر و پا قرص برای محصولات يکدفعه سهامداران کارخانه گفتند خريداران خارجي الکل بايد از وزارتخانه های بهداشت کشورهاشون نامه بيارن که اين الکلي رو که مي خرن فقط برای مصارف پزشکي هست و هيچ استفاده ی ديگه ای مثلأ در نوشابه سازی نداره. چند تايي از خريداران اعتراض کردن که به شما چه ربطي داره اما ظاهرأ کسي گوشش بدهکار نبوده و کم کم همين هم باعث شده تا کشورهای آسيای ميانه و هند با مغتنم شمردن موقعيت چندتايي کارخانه الکل سازی احداث کنن و به مرور بازار از دست شرکت ايراني درمياد. شرکت الکل سازی ايراني يا همين قطران فعلي چند وقتي به توليد نوشابه و آبميوه رو مياره اما به نتيجه نمي رسه و تقريبأ به مرز ورشکستگي مي رسه. محصولش هم همون الکل صنعتي و مقدار کمتری الکل طبي بوده تا اينکه بلاخره مجوز توليد الکل طبي به ميزان زياد رو بهش مي دن. اين الکل اضافه ی طبي کجا و چطور مصرف مي شه حالا بماند اما يک حاشيه ای هم داره که به نظر من از توليد اون الکل مهمتره. اون حاشيه اينه که مسؤلان کارخانه با وجود توليد الکل اما هنوز پسمانده های توليداتشون رو که باز هم مي تونه برای توليد انواع ديگه ای از نوشابه های الکلي استفاده بشه، با وجود داشتن امکانات فني، دور مي ريزن. در واقع با روش اين ها برای توليد مثلأ يک ليتر الکل سه کيلو پسمانده به دست مياد و اين پسمانده ها از توان تصفيه خارجه بنابراين مسئولان کارخانه تصميم مي گيرن سر لوله های خروجي پسمان ها رو بذازن توی دشتي که پشت کارخانه هست روی زمين های کنار کارخانه و ازا ون به بعد مثل نهر آب همينطور پسمانده مي فرستن توی محيط. من اين صحنه ی خروج پسمانده ها و منظره زمين های اطرافش رو ديده بودم. اگر بگم وحشتناکه باز هم عمق فاجعه رو نشون نمي ده. ساکنان روستاهای اطراف چند بار به کارخانه اعتراض کردن، اعتراض حسابي درحدودی که بزن بزن شده ولي به خاطر قدرت سهامداران کارخانه نتونستن کاری از پيش ببرن. حتي يک روستايي در همون نزديکي در حال تخليه شدن بود از بس بوی ناجوری توی منطقه اطراف کارخانه هست، شنيدم که اين داستان تخليه ی روستا اونقدر مفصل بوده از جنبه ی اجتماعي که دو تا پايان نامه ی دانشگاهي در دانشگاه تهران هم ازش دراومده.خلاصه با کش و قوس فراوان رفتن يک متخصص آلماني به نام پروفسور ولفگانگ اشپيرا که رئيس گروه مهندسي شيمي و پسمان های خطرناک در دانشگاه فني براندنبورگ در شهر کوتبوس آلمان هست رو آوردن که بتونه اين گرفتاری رو برای کارخانه حل کنه البته قرار و مدارشون به هم مي خوره و اوضاغ دائمأ بدتر مي شه. من با اين پروفسور اشپيرا رفتم بازديد زمين های اطراف کارخانه، وقتي داشتيم برمي گشتيم تهران به من گفت حتي اگر مشکل تصفيه کارخانه حل شدني باشه که با اين وسعت خيلي سخته باز هم تمام زمين های کشاورزی منطقه و سفره های آب زيرزميني به کلي از بين رفته. يعني الکل سازی قطران خالا هر چي که توليد مي کنه يا نمي کنه اما يک منطقه ای رو از نظر زيستي تغيير کاربری داده، از زمين کشاورزی و روستانشيني به بيابان بد بو و بي خاصيت، و خالي از سکنه. خير سرشون مدت ها داشتن نوشابه توليد مي کردن
آدم روزنامه نگار علمي هم که مي شه دائم بايد از اين جور غصه ها دق کش بشه

Thursday، December 22، 2005

از مهاجرت تا جهانگردی
تا اين جا هيچ تجربه ای برای من به اندازه ی تجربه ی مهاجرت با ارزش نبوده. آدمي که در خانه و کشور خودش، ولو نه در شهر خودش، زندگي مي کند به هر حال قوانين اجتماعي و فرهنگي کشورش را مي شناسد. آن که شمالي است اگر برود جنوب ايران از هوای گرم به عذاب مي افتد اما يکباره اسم و رسم آدم ها و اجاره کردن خانه برايش غريب نيست. اما به محض اينکه پای آدم مهاجر، و به خصوص آدم هايي که از کشورهای نه چندان مرتبط با دنيای امروز مثل متاسفانه ايران، به خارج از کشور مي رسد واقعأ همه چيز عوض مي شود. من روزهای اول کم کم فکر مي کردم اينجايي که آمده ايم يک سياره ی ديگری ست از بس که همه چيز فرق داشت. البته اين ها بسته به آدم های مختلف شدت و ضعف هم دارد و ممکن است يک نفر کاملأ خلاف نظر مرا داشته باشد اما تا جايي که شنيده ام از اطرافيانم کم و بيش برای آن ها هم همينجور بوده. ولي حالا که تجربه ام را به ديگران منتقل مي کنم مي بينم دو روزه همه ی کارهايشان راه مي افتد بنابراين معلوم شده آن چند روز اولي که به ما و ديگراني مثل ما سخت گذشته برای اين بوده که راهنما نداشتيم و الا قرار نيست اينجا در غرب برای اين کارها به کسي سخت بگذرد
اينجا در استراليا برای اجاره کردن يک خانه يا آپارتمان بايد يک فرم پر کنيد و مشخصات همه ی افرادی که مي خواهند در آن محل زندگي کنند را بنويسيد. حساب بانکي داشته باشيد و مشخصاتش را بدهيد و چند کار کوچک ديگر. خانه را که تحويل مي دهند يک فرم هم همراهش مي دهند که مثلأ توی آن نوشته شده روی ديوار فلان اتاق يک لکه هست به اندازه و رنگ فلان. بايد برويد خودتان آن را وارسي کنيد واگر هماني بود که نوشته اند تائيدش مي کنيد وگرنه مي نويسيد نيست و اين برای همه چيز در خانه مصداق دارد. در هر خانه ای هم بلا استثناء يک فرگاز وجود دارد که عمومأ برقي است ولي با کنتور جدا. خانه های تمام مبله شده که همه چيز دارند از ليوان گرفته تا پتو ولي گرانترند، مشخصات همه ی خانه ها هم در اينترنت هست، اول روی کامپيوترتان مي بينيد بعد مي رويد کليدش را مي گيريد و از نزديک مي بينيد و بعد فرم مي گذاريد تا اگر صاحبخانه با شرايط شما موافق بود قرارداد ببنديد با آژانس مسکن. هر سه ماه هم برايتان کاغذ مي فرستند که چه وقت مي آيند خانه را بازديد مي کنند که همه چيز مرتب است، همه ی اشکالات را هم خودشان برطرف مي کنند
اما اين ها يک طرف و آن تجهيز کردن خانه برای زندگي طرف ديگر. اين جا مثل ايران که برويد سر کوچه و خواروبار فروشي و نانوايي و اين ها از مدل ايران نيست، البته فروشگاه تا دلتان بخواهد هست اما اول بايد ذائقه تان را تغيير بدهيد برای مدتي تا بعد آرام آرام بفهميد کجا مي شود آن ماده ی غذايي مورد نظرتان را پيدا کنيد. همه چيز از همه مدل و طعم هست و اين برای ما که از ايران مي آئيم کمي غريب است. همين تنوع هم اوايل آزار دهنده مي شود تا اينکه بعد از مدتي تازه از اين همه تنوع لذت مي بريد
ما که آمديم از نيازهای اوليه ی زندگي مثل خريد قاشق و چنگال خريدن شروع کرديم تا تخت خواب، بدون راهنمايي و آشنايي قبلي. البته همان روز اول موبايل خريديم در عرض ده دقيقه، چيزی که در ايران يکسال طول مي کشد. قيمت موبايلي که خريديم به پول ايران مي شود بيست هزار تومان که در ايران احتمالأ يک ميليون خرج برمي دارد. بعد هم حساب بانکي باز کرديم که ربع ساعت وقت گرفت و از روزی که حساب دار شديم فقط دو بار به شعبه مراجعه کرده ايم چون همه کاری را مي شود با اينترنت انجام داد، پرداخت قبض های آب و برق و اين ها. اين هم ممکن است جالب باشد که وقتي مي رويد به خانه ی اجاره شده بايد اول تلفن را برداريد و يک شماره ای بگيريد که روی خود دستگاه تلفن هست و از آن طرف اپراتور مشخصاتتان را مي پرسد و آدرستان را، بعد تلفن به اسم شما وصل مي شود از همان لحظه، منبعد هر جا که مي رويد مي توانيد تلفنتان را همانطوری که وصل کرديد قطع کنيد و در محل جديد دوباره وصلش کنيد. برق و اگر خانه گازدار باشد هم همينطور، بايد تلفن بزنيد و همان وقت برق و گاز را وصل مي کنند. البته همه ی خانه ها يک برق ابتدايي دارد که تا راه افتادن برق اصلي کارتان را راه مي اندازد
من حساب کرده ام در استراليا برای تجهيز اوليه ی يک زندگي برای دو تا آدمي که مثلأ تازه ازدواج کرده اند چيزی حدود دو روز وقت مي برد که خانه ی خالي را پر کنند با هزينه ای معادل هفتصد هزار تومان ايران، از يخچال و تلويزيون خريدن تا اينکه شب دوم بروند ميهماني. ما زندگي خودمان در ايران را که مرور مي کنم مي بينم چه شکنجه ای آدم بايد بکشد تا بتواند در خانه اش زندگي کند همان يک ماه اول. تازه با کلي وسايل خانه ای که زوج جوان همراهشان مي آورند، اين جا با ساک دستي تان مي رويد به خانه ی جديد، يک نشريه ی مربوط به خريد و فروش همه چيز مي خريد و با تلفن زدن دو روزه همه چيز تمام است. ماشين خريدن هم که از زور سادگي خنده دار است. فقط بايد بدانيد که چه چيزی مي خريد که از پس راندن و کارهای جزئي اش بربيائيد. يکي از بچه های ايراني در همين گريفيث که مهندس شيمي اش را از شريف گرفته از بس از زور ساده بودن خريد دائم خرت و پرت مي خرد ما هر بار کلي از خريدهايش مي خنديم. ماه اولي که آمد رفت ماشين خريد و بلافاصله بعد از آن يک قايق بادی بزرگ هم خريد با وسايل ماهيگيری، رفت همين اطرف شهر و ده دوازده تا ماهي هم گرفت و دعوتمان کرد ماهي خوری
حالا بعد از اين تقريبأ سه سال اگر قرار باشد برويم يک کشور ديگری از همين کشورهای غربي برای مسافرت يا زندگي من کاملأ مي دانم چطور بايد همه ی کارهايم را دو سه روزه انجام بدهم و برسم به زندگي ام. مطلقأ تعجب نکنيد اگر حسين درخشان هر روز يک جای دنياست و دارد دنيا را مي بيند. يک بار که پايتان برای زندگي کردن در غرب باز بشود تازه متوجه مي شويد تجربه تان برای جهانگردی هم کاملأ به درد بخور مي شود

Wednesday، December 21، 2005

چه کسي خواب است؟
چرا اينقدر حوادث رانندگي در ايران زياد است؟
جاده ها خرابند، مقررات رانندگي کهنه هستند و کسي آن ها را بازبيني نمي کند، مصالح مورد استفاده در جاده سازی نامرغوبند و جاده ها چين و چروک برمي دارند و کنترل ماشين از دست مي رود، قطعات خودروها که عمومأ در ايران ساخته مي شوند استاندارد نيستند و تضميني ندارد که درست کار کنند و چند دليل ديگر که اگر وقت شد با سند و مدرک و آدم های مرتبط مي نويسم درباره ی هر کدامشان. نشاني هم مي دهم که هم نوشته هايم را برويد بخوانيد، اگر شک داريد، هم آدمش را معرفي ميکنم که نگوئيد از خودش حرف زده
اما يک دليل علمي هم اين وسط هست که من يک بار ته و تويش را درآوردم، مثل يک روزنامه نگار علمي که البته بوده ام و هستم، و آنقدر سماجت کردم تا دو تا نامه ی خيلي مهم هم نوشته شد که حالا مي گويم
هفت-هشت سال پيش در شهرک غرب يک تصادفي رخ داد بين يک پاترول دو در و يک پژو. تا جايي که يادم هست هر دو درب و داغان شدند، هم راننده و هم ماشين. تصادف آنقدر ناجور بود که مدت ها همه درباره اش حرف مي زدند و يکي دو تا مطلب هم در روزنامه ی ايران نوشتند درباره اش. به نظرم پنج شش ماهي هم طول کشيد تا دادگاه بر اساس نظر کارشناس راهنمايي و رانندگي رأی صادر کند. رايي که صادر شد اين بود: هر دو راننده مقصرند به نسبت نصف-نصف، و پرونده بسته شد
آن موقع دکتر رضا منصوری رئيس انجمن فيزيک و رئيس دانشکده ی فيزيک صنعتي شريف بود. گاهي از اين حرف های اين طرف و آن طرف مي زديم. او هم جريان را مي دانست. به نظرمان رسيد اين موضوع را علمي دنبال کنيم، من از رسانه و او از فيزيک. صحنه ی تصادف را تبديل به يک مسئله ی فيزيکي کردند و يکي از استادهای صنعتي شريف آن را به دانشجوها داد که حل کنند، دانشجوها هم افتادند به جان مسئله و هر چه پارامتر ممکن وجود داشت همه را در محاسبه گنجاندند، دست آخر جواب ها نشان داد يکي از خودروها اصلأ نمي توانسته مقصر باشد کاملأ با دلايل فيزيکي. کار دانشجوها شاهکار از آب درآمد
دکتر منصوری هم برداشت يک نامه ی تند نوشت به قاضي و فرمانده نيروی انتظامي که اين حکم شما بر اساس يک نظر کاملأ غلط صادر شده و اگر واقعأ مي خواهيد عدالت را برقرار کنيد بايد حکمتان را عوض کنيد. به فرمانده راهنمايي و رانندگي هم نوشت ما اهل فيزيک حاضريم برای کارشناسان شما کلاس مجاني بگذاريم که دانششان درباره ی برخورد اجسام در تصادفات علمي بشود. طبق معمول هر دو طرف تشکر کردند از اين عنايات علمي اما خم به ابرو نياوردند که حکم عوض بشود يا کارشناسان بروند کلاس فيزيک
من چند بار در برنامه هايم در راديو و تلويزيون و روزنامه ها يادآوری کردم که دانش اين چيزها در ايران هم هست و بايد بخواهيم اين دانش از کتاب ها به جامعه منتقل شود اما انگار نه انگار، طبق معمول
حالا واقعأ اگر از همين کارشناسان راهنمايي و رانندگي- که آدم های زحمتکشي هم هستند انصافأ که شغلشان روز تعطيل و غير تعطيل ندارد- يک امتحان ساده ی فيزيک بگيرند واقعأ از پس آن برمي آيند؟ بلاخره وقتي دانشجو جماعت کتک مي خورد آنوقت هيچ دانشجوی فيزيکي آرزو نمي کند برود مأمور راهنمايي و رانندگي بشود که حق مردم پايمال نشود ضمن اين که هيچکس هم قوانين قديمي را مرور نمي کند که اصلاح بشوند، نتيجه اش مي شود تصادفات مرگبار جاده ای. همه اش که رانندگان خواب آلود نيستند که، بايد آن هايي را که اصلأ خوابند و سکان مملکت دستشان است بيدار کرد

Tuesday، December 20، 2005

شر کم، حاجي خلاص
اينروزها همينطور که دارند درباره ی طرح های عجيب مثل اتصال دريای خزر به خليج فارس حرف مي زنند يک گوشه هايي از کشور هم آدم های اهل فن دارند نگران تر مي شوند. بعضي از نگراني های کاملأ به جا تا همين اواخر دوره ی دوم رياست جمهوری خاتمي هم کم و بيش ابراز مي شد اما بعد که مطبوعات به تعطيلي کشانده شدند و يک ترس فراگيری در همه جا رواج پيدا کرد همان نگراني ها هم از انتشار اجتماعي بازماندند و بدل شدند به گفتگوهای ميان اهل فن، آن هم تقريبأ درگوشي. بعضي ها لطف مي کنند و اين حرف های درگوشي را به من هم خبر مي دهند تا يادآوری شان کنم، به اندازه ی همين وبلاگ
اولين آن ها ساختن مسجد مصلای تهران است که اولين زنگ خطر آن را بعد از آتش سوزی در گلدسته های مسجد در روزنامه ی زن نوشتم از قول دکتر ... که به قول خودش آنقدر از در و ديوار برايش باريد که مجبور شد بگويد من نگفتم. اتفاقأ رمضان پور که سردبير روزنامه بود و بعدها معاون فرهنگي وزارت ارشاد هم شد کاملأ در جريانش بود. بعد از آن هم چند باری گفت بيا و موضوع را در آفتاب امروز دنبال کن و من به خاطر آن آقای دکتر که سابقه ی عضويت در جبهه ی ملي داشت و نمي خواستم بيشتر برايش دردسر درست بشود دنبال موضوع را نگرفتم. اما مشکل مسجد همچنان سر جايش هست که با عبور مترو از زير آن و لرزش زمين و آن دهانه های بزرگ و غير استاندارد صحن بلاخره يک روزی کار مي دهد دست مردم
دومي مربوط مي شود به برج ميلاد. موضوع آن را دو بار با دو نفر آدم متخصص در ميان گذاشتم و در نشاط چاپ شد، اسم آن آدم ها را مي برم چون مي دانم بر سر حرفشان هنوز هستند. اولي دکتر محمود يحيايي استاد دانشگاه خواجه نصير است که تخصص اصلي اش در محاسبات باد در سازه های بلند است، شنيده ام ايران هم نيست حالا. اعتقاد قطعي اش در اين بود که برج ميلاد فاقد مطالعات مربوط به باد است و وزش باد در ارتفاعي که برج بر آن بنا شده موجب لرزش برج مي شود و آن کره ی روی برج هم به تبديل شدن لرزش ناشي از باد به يک حرکت تقريبأ آونگ مانند در نوک برج کمک مي کند و از اين نظر وضعيت برج ميلاد مي تواند کاملأ نامتعادل باشد. يک گفتگويي هم بعدتر با دکتر بهرام عکاشه، استاد زلزله در موسسه ژتوفيزيک داشتم که مي گفت زميني که برج بر آن بنا شده، يعني تپه های گيشا، زمين سستي است و مثل اين است که زمين را به صورت دستي با خاک پر کرده باشند بنابراين برج از جنبه ی مطالعات بستر کاملأ غير استاندارد دارد ساخته مي شود، بنابراين در مقابل لرزه های نه چندان بزرگ هم مقاوم نيست چه برسد به آن پيش بيني که مي گويد زمين بلاخره در تهران به شدت خواهد لرزيد، بلا به دور
سومي مربوط مي شود به درياچه ی اروميه. اين درياچه ی نگون بخت که با سر انگشت تدبير حجت الاسلام حسني، امام جمعه ی اروميه، به اين وضعيت درآمده هر روز از جنبه ی اکولوژيکي خراب تر مي شود. يک گفتگويي انجام داده بودم با دکتر بهروز گتميری که در عصرآزادگان چاپ شد. داستان از اين قرار بود که اوايل انقلاب حسني با عده ای از اهل جهاد سازندگي دست به کار مي شوند برای اين که با خاکريزی در درياچه دو سمت درياچه را به هم وصل کنند، اولين خراب کاری را هم خود حسني انجام مي دهد که پشت بولدوزر مي نشيند و خاک ها را از کنار درياچه به داخلش مي ريزد. بستر درياچه به طور طبيعي فرو مي رود. هر چه خاک مي ريزند افاقه نمي کند، با زور و زحمت خاکريزی به نيمه های درياچه مي رسد و بعد رهايش مي کنند. مي روند پول مي گيرند تا پل فلزي بزنند اما باز هم بستر درياچه پايه های پل را جابجا مي کند، مي توانيد آثارش را ببينيد هنوز. خلاصه اينکه رضايت مي دهند تا همانجايي که خاک ريخته اند بماند و باقي مسير را با يدک کش به آن طرف درياچه متصل کنند. اما چون جريان طبيعي آب به دليل آن خاکريزی مسخره به هم خورده ميزان نمک آب درياچه هر روز بيشتر مي شود بنابراين موتور يدک کش هم تاب نمي آورد و هر روز بايد آن را تعمير کنند. حالا نه مي شود آن همه خاک و سنگ را برداشت و نه مي شود کار ديگری برای نجات درياچه انجام داد. خالي از لطف هم نيست که بدانيد يک موجود آبزی، يک دياتومه، که ارزش دارويي منحصربفردی دارد و کلي هم قيمتي است در همان درياچه وجود دارد که دکتر حسين رياحي آن را برای اولين بار معرفي کرد و البته حالا ديگر چيزی از جمعيتش باقي نمانده
اين فهرستي که من دارم و شايد به مرور بنويسمشان آنقدر تأسف آورند که آدم آرزو مي کند هيچوقت اين کارهای خارق العاده را در ايران انجام ندهند. از جنبه ی مهندسي نه تنها آدم های معتبری داريم در همان ايران بلکه همين ها در خارج از کشور هم کارهايشان زبانزد است اما پايشان که به ايران مي رسد از بس بايد به دستور اين و آن نقشه ی کار را عوض کنند که دست آخر يک افتضاح مهندسي به جای شاهکار باقي مي گذارند. يک آقای دکتری که کارش جراحي چشم است يک وقتي مي گفت يکي از آقايان معمم را مي خواستم عمل کنم، ظاهرأ کاره ای هم بوده، آنقدر پيش از عمل رهنمود علمي داده که آقای دکتر از عمل کردن منصرف شده، کار به جنگ و دعوا کشيده و به رئيس بيمارستان. دکتر گفته فقط وقتي عمل مي کنم که اين آقا را قبل از آمدن من در اتاق عمل بيهوش کنيد که حرف نزند و آنقدر بيهوش بماند تا من از بيمارستان بروم بيرون وگرنه عمل نمي کنم، جالب اين بوده که آقای بيمار رضايت نداده و رفته اند يک دکتر معتقد آورده اند که عمل کند. شر کم، حاجي خلاص
حالا با اين طرح خزر به خليج فارس چه پيش خواهد آمد خدا عالم است

Monday، December 19، 2005

تبصره
شهرت آدم ها در چيست؟ بعضي ها مثل من شهرتشان در بين خانواده در اين است که از زور کار کردن بلد نيستند تفريح کنند و به خانواده شان تفريح برسانند، خانواده شان هم مثل آدمي که تشنه ی آب است هميشه به دنبال تفريح پيدا کردن هستند. کم ضايعه ای نيست البته. اين مشکل برای من از پدر به پسر منتقل شده، پدرم هم از فرط عشق به کار تفريح کردن را به من ياد نداد
شهرت بعضي های ديگر در بد دهني است. يک آدمي را مي شناسم که به طرز فجيعي بد دهني مي کند همه جا و با همه کس. خودش و خيلي از اطرافيانش چوب بد دهني هايش را خورده اند و تا جايي که مي دانم هنوز هم در بر همان پاشنه ی قبلي اش مي چرخد و آن حضرت، بلای بد دهني اش دامن اين و آن را مي گيرد
امروز فکر مي کردم چطور است که من هنوز نتوانسته ام آن طوری که يک آدم عادی بايد تفريح کند در همين استراليا تفريح نکرده ام. همه اش داستان پول نيست. بخشي هم همان کوله بار فرهنگي ماست که خالي از نشانه های تفريح است. اين که جمهوری اسلامي تفريح را در درس خواندن يا کار کردن مي داند مشکل کمبود تفريح را برای مردم حل نمي کند. درس و کار را بايد گاهي تعطيل کرد، دست از ايدئولوژی کشيد و به دنيا هم نگاه کرد، البته بدون بد دهني
من دارم آرام آرام ياد مي گيرم که تفريح کردن يعني چه؟ البته کار آساني هم نيست اما اگر قرار باشد اين نسل ما که تمام گرفتاری های انقلاب و جنگ را تجربه کرده نتواند فاصله ی خودش را با تفريح کردن به حداقل برساند مثل چوب خشک مي شکند
البته من نسخه برای کسي نمي پيچم، فقط حرف دل خودم را مي نويسم، اما جامعه نمي تواند به سرانجامي برسد مگر اين که تفريح کردن را بلد باشد. لطفأ معني اش نکنيد که آدم بايد تا خرخره عرق بخورد با ماست و خيار تا بشود اسمش را تفريح گذاشت. اين معني کردن به همان اندازه ی آن حرف که بهترين تفريح کار کردن است از نظر من بي معني است. به نظر من، تفريح يعني چشمتان را به ديدن دنيا و تفاوت های آن باز کنيد و اجازه بدهيد دنيا متفاوت باشد
تبصره: آدم بد دهن هم خودش مي داند که چطور وقتي ديگران را منزجر کرد از جامعه کنار گذاشته مي شود

Sunday، December 18، 2005

رگ گردن عندالمطالبه
واقعأ چرا استراليا مي تواند يک کشور پيشرفته باشد آنوقت ايران نمي تواند؟ سرانگشتي هم که حساب کنيد وضع منابع و ذخاير معدني ايران صد برابر بيشتر از استرالياست اما ما ايراني ها اين همه با فقر دست و پنجه نرم مي کنيم و دولت هر سال برای نو کردن لباس تعداد زيادی از مردم برنامه ی "بيائيد شادی هايمان را با هم تقسيم کنيم" راه مي اندازد تا همان آدم های نيمه سير بيايند هماني را که دارند با ديگران تقسيم کنند. اما اينجا کسي گرسنه نمي ماند؟
البته بر گنده کاری های اهل حکومت نمي شود ماله کشيد، يعني از فرط زيادی قابل ماله کشيدن نيست. هم در دوره ی شاه که همين کنار دست تهران همه جور زاغه نشيني رواج داشت و هم بعد از انقلاب که به سلامتي همه داريم زاغه نشين مي شويم
اما يک چيزهايي هم هست که به حکومت ها ریطي ندارد، اشکالي است که ما ايراني ها از خودمان داريم، هزاری هم که رگ گردنمان را کلفت کنيم باز هم اشکال از خودمان است، اتفاقأ حکومت ها هم همين را رگ خواب ملت ديده اند و هر بار يک سيخي مي زنند و ما رگ گردنمان را کلفت مي کنيم اما باز تا خرخره دوباره در گل و لای فرو مي رويم، از بس که آدم های محاسبه گری نيستيم
هر سال زمستان خانه های ما ايراني ها چنان گرم است که همينطور که شوفاژ و بخاری روشن هستند مجبور مي شويم لای پنجره را هم باز بگذاريم که بتوانيم نفس بکشيم. هزينه ی مصرف برق و گازمان را خودمان مي دهيم، آخر ماه هم ته جيبمان چيزی نمي ماند اما به جای دو تکه لباس زمستاني حتمأ بايد لباس تابستاني بپوشيم و شوفاژ را تا آخر باز کنيم. تابستان هم به همين منوال که چه صفايي مي کنيم که ظهر گرما از زور سرمای کولر با پتو بخوابيم
آدمي که هنوز به خارج از کشور نيامده فکر مي کند اينجا همه از اين بدترند، بخصوص اگر کسي همينطور توريستي آمده باشد جايي خارج از کشور آنوقت هر چه در هتل ديده مي شود خارج. اما واقعأ اينطور نيست. اين ها در خارج کار مي کنند و ماليات مي دهند. اما حواسشان هست که چطور در زمستان و تابستان بپوشند که خرجشان به دخلشان بخورد. ميهماني هم مي دهند و خرج هم مي کنند اما قراری ندارند که بروند آن سر شهر چهار تا پرتقال هر کدام يک کيلو بخرند محض آبرو اما بعد از ميهماني ندانند قرضشان را چطور بدهند. اسم اين را در ايران گذاشته ايم لارژ زندگي کردن و تا مدت ها در خارج از کشور هم به همين نگاه با اين ها سروکله مي زنيم. تازه پوست که مي اندازيم متوجه مي شويم لارژ زندگي کردن اسمي است که ما ايراني ها روی حماقتمان گذاشته ايم و هر حکومتي هم از همين سوء استفاده مي کند و از جواب پس دادن درباره ی مالياتي که به او داده ايم طفره مي رود
ما نفت داريم ولي هيچ کس از خودش نمي پرسد آخر چرا بايد زمستان ها لباس تابستاني در خانه بپوشم؟
اين ها از صد بار مبارزه ی سياسي برای ما ايراني ها مهم تر است. بهترين حکومت عالم و درخشان ترين دموکراسي را هم که داشته باشيم فرقي نمي کند، ما بايد خودمان هم تقلا کنيم که بفهميم به چه کارمان مي آيند اين ها بدون اين که تمرين شهروندی داشته باشيم
همان روزهايي که در روزنامه ی زن بوديم يک بار که قرار بود از همين تيترهای دهان پرکن اقتصادی بگذارند در صفحه ی اول، آن هم به پيشنهاد منصور بي طرف، در همان شورای تيتر به فائزه هاشمي گفتم شما اين کار را نکنيد، مردم از ايني که هستند بدتر مي شوند، داد همه درآمد، از همين روزنامه نگاراني که اصلاح طلبند اما نمي دانند که بايد راه شهروند شدن را به مردم نشان بدهند. باور کنيد اين ها که در کشورشان گرسنه ندارند هر روز روزنامه هايشان به مردمشان نهيب مي زنند که ما هنوز هم زيادی راحت طلبيم، آنوقت ما که سيرهايمان هر روز کمتر مي شوند تخت دراز کشيده ايم، رگ گردنمان هم عندالمطالبه آماده ی کلفت شدن است

Saturday، December 17، 2005

رئيس جمهور جزاير قناری
رئيس جمهور جزاير قناری سپس در ادامه ی نطق خود اعلام کرد
حالا اگر يک مقام مسئولي در ايران اين حرف ها رو مي زد ممکن بود توی اون شهرستان ولوله به پا بشه، يک چيزی شبيه به ماجرای تاتر ايرانزمين، ولي خوب رئيس جمهور جزاير قناری که يک شباهت اسمي با آقای احمدی نژاد خودمون داره در يک شهری که اتفاقأ همنام شهرستان خاش در سيستان و بلوچستان هست چنين افاضاتي رو ارائه فرمودند
چون رئيس جمهور جزاير قناری مرتب با سران جهان مي شينه فالوده مي خوره به هر حال امکان سنجي کرده و رهنمود داده ديگه. چند سال پيش هم مشابه همين رو نخست وزير تايلند گفته بود، چقدر گير دادن تو ايران که اگر گذرنامه ی مسافری مهر ورود به تايلند خورده باشه مي ره اونجايي که عرب ني انداخت. حالا رئيس جمهور جزاير قناری هم از همين حرف ها مي زنه
تقصير الپره که نوشته بود نابود شدم نگران شديم

Friday، December 16، 2005

غم نيروبخش
اين چيزی را که مي نويسم حرفي است يا ماجرايي که من از خوش شانسي توانسته ام دو طرفش را ببينم. يعني هم قبل از درگير شدن به اصل موضوع و هم بعد از آن، بنابراين حدس مي زنم حتي اگر جايي ننوشته شده باشد اما مفهومش در ذهن آدم های ايراني در خارج از کشور وجود دارد، انگار يک قانون نامدوني است که به محض باخبر شدن، از آن تبعيت مي کني
اما اصل حرف. دو سه سال پيش از آمدنم به استراليا يک بار به يک مناسبت علمي خيلي تلاش کردم راهي برای دسترسي به دکتر حسين نصر پيدا کنم. هم از علاقه ی شخصي ام به مسير دانشگاهي اش و هم از قدرت بي نظيرش در تحقيق در فلسفه ی علم. اين گشتن های من به خود ايشان نرسيد اما آنقدر درباره اش و بخصوص درباره ی اتفاقاتي که بعد از انقلاب به سرش آمده بود حرف های مستند شنيدم که اين بار نه به خاطر آن مناسبت علمي بلکه برای سردرآوردن از گرفتاری های آدم های به درد بخوری مثل دکتر نصر به کل موضوع علاقه مند شدم
يکي از آن مستندها که هيچوقت از ذهنم نرفته و ايضأ در اين نزديک به سه سال خارج نشيني هر روز مثل يک نيروی عظيم مرا از خانه به جامعه مي کشاند اين بود که شنيدم دکتر نصر وقتي بعد از انقلاب از ايران مي رود ظاهرأ همان شب اولي که به لندن مي رسد نمي داند شبش را چطور به صبح برساند، از جنبه ی جا نداشتن برای گذران يک شب تا به صبح و اين سرگشتگي هنوز او را آنقدر آزار مي دهد که حاضر نمي شود قدم به ايران بگذارد، حتي مي دانم که در دوره ی رياست جمهوری رفسنجاني هم با وجود اينکه خود رئيس جمهور تضمين امنيت او را مي دهد اما نصر نمي پذيرد که بيايد. دست کم در مسلمان بودن نصر جای هيچ شک و شبهه ای نيست و تا به حال هم دفاع او از اسلام مستدل تر از يک سياهي لشکر از آقايان جمهوری اسلامي بوده. اين آن طرف ماجرا
اما اين طرف ماجرا. در همين استراليا و بين اهل تحقيق و دانشگاه تا به حال بيش از سي نفر را ديده ام که همه از همان مدل دکتر نصر و سرگشتگي های شبيه به او به سرشان آمده و آنقدر بر ذهنشان اثر گذاشته که انگار مي خواهند هر آن بزنند زير گريه که ما حقمان اين نبود که چنين رفتاری از انقلابيون ببينيم، تمام آن سي نفر يا بيشتری را هم که من ديده ام بلا استثناء همين جا در استراليا و ميان جامعه ی دانشگاهي آدم های معتبری هستند. من که نه در اندازه های دکتر نصر هستم و نه فعلأ از حيث دانشگاهي به مرتبه اين سي نفری که ديده ام رسيده ام اما سهمي از غم آن ها هم نصيبم شده. نه نصيب من تنها، آدم های تازه از ايران آمده ی دانشگاهي هم چند روزی بعد از آمدنشان که مي گذرد همان غم نانوشته برشان نازل مي شود. اما اين آدم غمناک راهشان را که در جامعه ی اين جا پيدا مي کنند و بعد از آن احترام مي بيند تازه آن غم برايشان مي شود يک نيروی عظيم. نيرويي که مي خواهد نشان بدهد آن که به ما روا داشتيد حقمان نبود. من عجيب اين نيرو را ديده ام در همين اهل دانشگاهي که اين جا ملاقات مي کنم. انگار همه هم از يک قانون تبعيت مي کنند، قانوني که من اسمش را مي خواهم بگذارم "قانون غم نيروبخش". اين غم نيروبخش صبح ها ما آدم ها را از خانه به طرف جامعه مي کشاند، با ولع تمام برای زدودن آن غم، و توليد فکر، چيزی که آن جا در ايران بايد رخ مي داد
واقعأ چرا حماس از ايران حمايت مي کند؟
ظاهرأ حرف های برادرانه ی هوگو چاوز و اعلام همبستگي های ملت ها از جمهوری اسلامي وقتي به عمل درمي آيد آنوقت سرانه اش مي شود حمايت خالد مشعل از جمهوری اسلامي که البته خودش مي گويد ايران. اين عمق نفوذ معنوی جمهوری اسلامي در جهان را نشان مي دهد و بسيار هم قابل توجه است
معني حمايت حماس اين است که جمهوری اسلامي از حمايت شرکای تجاری اش مثل چين و روسيه طرفي نبسته و مي داند که آن ها بيشتر به دنبال منافع جهاني خودشان هستند و حالا حماس پرچم جنگ چريکي را برای دفاع از ايران بلند کرده. من معني اش مي کنم پول بيشتر برای گروه های شبه نظامي تا با جنگ چريکي از کيان جمهوری اسلامي دفاع کنند. يعني اگر فردای روز ملا عمر و بن لادن و اعضای گروه قديمي بادرماينهوف هم به خنسي مالي بخورند با دو تا دفاعيه از ايران و چهار تا بمب ترکاندن بلاخره دستي برايشان به کيسه پول مي رود. معامله ی بدی نيست اما اشکالش در اين جاست که همه ی پول بگيرها منبعد مي بايست در داخل ايران بمانند چون قذافي هم ديگر به چريک ها راه نمي دهد
ده دوازده سال پيش که برنامه ی نظم نوين جهاني در عمل در خاورميانه به راه افتاد نواز شريف در ديدارش از ايران در مجلس يک سخنراني مفصل کرد که نقاط توجه نظم نوين کجاست. بعد از آن سخنراني که در واقع هشدار کشورهای تأثيرگذار در نظم نوين به ايران بود تحرک سياسي در همه ی کشورهای خاورميانه شروع شد و تتمه ی معاملات بازار سياه امثال عبدالقديرخان راهي کشورهای مختلف شد تا گروه عبدالقدير خان تا قبل از بسته شدن درها هر چه را دارد آب کند و پولش را به جيب بزند. تازه اين مربوط به عبدالقدير خان بود. فروش زيردريايي گازوئيل سوز روسيه به ايران را هم بگذاريد در همان دوران که نه توجيهي برای خريدش بود آن هم برای خليج فارسي که کشتي های تجاری از ترس کم عمقي آن فقط از مسيرهای خاصش رفت و آمد مي کنند، و نه اگر توجيهي داشت دست کم گازوئيلي اش با آن جوش های خنده دار روی بدنه اش قابل قبول بود
حالا دايره ی گفتگو با جمهوری اسلامي دارد روز به روز تنگ تر مي شود و آقای خالد مشعل مي خواهد خط شکني کند و برود آن طرف بايستد و تهديد کند . ديروز تلويزيون استراليا يک فيلمي نشان داد از آخرين حمله ی اسرائيل به ماشيني که به قول اسرائيلي ها چهار نفر از فرماندهان حماس را جابجا مي کرده. تصاوير از دوربين هواپيما يا هليکوپتری گرفته شده بودند که با نشانه گيری ليزری درست موشک را به خودرو زد. آقای خالد مشعل هم حتمأ هزار تای ديگر از اين فيلم ها را ديده که همين گروه کوچک خودش را چطور دارند قلع و قمع مي کنند و ايشان دارد جوان های فلسطيني را از اين مدل مبارزه بيزار مي کند، آنوقت مي خواهد از ايران هم به همين منوال دفاع کند که از فردای روز هليکوپترهای اسرائيل و امريکا و بقيه ی دنيا راه به راه نشانه بگيرند و بزنند و اين بار در شهرهای ايران
اين آقای خالد مشعل چرا يک مدتي مثل حکمتيار که خانه ی بالای شهر تهران در بست در اختيارش بود و چپ و راست از توی رختخواب فرمان مي داد برای رتق و فتق امور افغانستان يک مدتي نمي ماند همان جا بلکه بفهمد بدون دردسر درست کردن برای ايراني ها هم مي تواند خوب استفاده اش را ببرد. از مقامات محترم هم خواهش مي کنم اگر آقای خالد مشعل فارسي نمي تواند بخواند چهار تا کتاب عکس دوره ی جنگ را به ايشان بدهند که واقف بشوند خيلي لازم نيست نگران جنگيدن ما باشند، ما هنوز از گرفتاری های قبلي راحت نشده ايم که ايشان نسخه ی بعدی را دارند مي پيچند

Thursday، December 15، 2005

آی ی ی سيبيل
امروز صبح که داشتم صورتم رو اصلاح مي کردم که آماده بشم برای اومدن به دانشگاه يک چيز خنده داری يادم اومد که فکر کردم بنويسمش شايد به درد کسي بخوره
من مهرماه سال 1362 رفتم سربازی، از اهواز و درست توی دوره ی جنگ، محل آموزشي ما خرم آباد بود. دو روزی از ورودمون به پادگان نگذشته بود که همه مون رو جمع کردن وسط ميدون صبحگاه، با کله های کچل و لباس های گل و گشاد سربازی که هنوز نتونسته بوديم تنگشون کنيم، خيلي سرو وضعمون خنده دار بود. گفتن همه بشينن روی زمين، ما هم نشستيم. يک افسر کرمانشاهي با لهجه ی غليظ که بعدأ فهميديم فرمانده ی گروهانه اومد با توپ و تشر که به ما حالي کنه که ديگه اومدين سربازی و چپ برين راستتون مي کنيم. ما هم همه ميخکوب
دستوراتش شامل اين بود که بايد منبعد هر روز صبح آسايشگاه رو نظافت کنين و اينا و يک نفر رو مي ذارم به عنوان ارشد آسايشگاه ها که اون قبلش سرکشي کنه تا من بعدش بيام بازديد. همينطور که داشت حرف مي زد يک دفعه داد زد" آی ی ی سيبيل" تو بيا بيرون ببينم. با دستش به طرف من اشاره کرد من گفتم واويلا چه شد. دوباره داد زد سيبيل بهت گفتم بيا بيرون. من رفتم بيرون، گفت اسمت چيه؟ گفت فلاني. گفت از امروز تو ارشد اينا هستي. به همه هم گفت. از اون روز اسم من در تمام دوره ی سربازی و تا مدت ها در بين دوست و آشناها شد سيبيل
واقعأ هم بهم مي خورد. من سيبيل های پر پشتي داشتم، يک جورايي حق موهای سرم نصيب پشت لبم شده بود، البته حالا ده سالي مي شه که ديگه بي سيبيلم ولي تا اون روزی که به لقب سيبيل مفتخر نشده بودم از زور خجالت و رودرواسي با پدرم که شديدأ به داشتن سيبيل برای خودش و من اهميت مي داد و هنوز هم مي ده هيچوقت به سيبيلم دست نزده بودم، اون هم همينطور بلند شده بود تا جايي که از ابهتش من شدم ارشد گروهان
من ديدم اين سيبيل که حالا چيز به درد بخوری شده همينطور بمونه بهتره تا ببينيم چي مي شه. يک روزی که رفته بودم مرخصي اهواز و طبق معمول موهام به اندازه ی نمره چهار کوتاه بود توی خيابون يک ماشين گشت کميته نگه داشت و کميته اي ها اومدن يک چند تا سوالي پرسيدن و گفتن سوار شو بريم. گفتم کجا؟ گفتن چند تا سوال مي خوايم بپرسيم. خلاصه رفتيم. تا رسيديم چشم بند زدن بهم و بردنم نمي دونم کجا. همون اول بسم اله دو تا سيلي زدن به مناسبت همين سيبيل بلند که حالا با موی کوتاه بيشتر به چشم مي اومد زدن تو گوشم. دائم هم مي گفتن تو همون کمونيسته هستي که مدت هاست دنبالشيم. بابا من سربازم کمونيست کجا بود؟ راه نداشت. يکيشون اومد يک سيلي ديگه زد و گفت تو هي کمونيست بازی در مياری تو خيابون ما هيچي نميگيم. گفتم بابا من خرم آباد سربازم تازه دو روزه اومدم مرخصي بعد از سه ماه، عوضي گرفتين. برگه ی مرخصي هم نشون دادم اينا ول کن نبودن. خلاصه انگاری کسي بهشون بلاخره گفت اينو ولش کنين که دست آخر بعد از هشت نه ساعت و چند فقره سيلي ما رو آزاد کردن بريم
خلاصه اين که من تا سربازيم تموم نشد هر بار با دلهره ی سيبيل مي اومدم مرخصي و مي رفتم. نه مي شد کوتاهش کرد چون به درد بخور بود توی سربازی و نه مي شد باهاش با موی کوتاه توی خيابون راه رفت، گرفتاری بود
بعد از سربازی بلاخره اون توده ی انبوه رو که دوستانم همه جا منجمله در دانشگاه هزار تا جک درباره ش درآورده بودن طي مراسمي در حضور دوستان کوتاه کردم اما از زور پر پشتي هر روز هم کلي وقت برای تنظيمش بايد مي ذاشتم، تا آخرش يک آقای دکتر پدر بيامرزی به دادم رسيد. يک بار که خون دماغ شده بودم اون آقای دکتر در بيمارستان طالقاني تهران گفت مجبورم برای پانسمان دماغت سيبيلت رو کوتاه کنم، يعني بتراشم. خلاصه هي تراشيد و هي متلک گفت و خنديد. به قول اون کلي وزنم کم شد. يک چند روزی از تنظيم کردنش راحت شده بودم. ديدم بد نيست اصلأ سيبيل نداشته باشم. نه ارشديت، نه سيلي، نه تنظيم، نه جک، از هفت دولت آزاد
حالا هر بار که صورتم رو اصلاح مي کنم ياد او سيلي ها که خوردم مي افتم با اون آی ی ی سيبيل، مي بينم هيچ اثری از سيبيله نباشه راحتترم، بماند که پدرم هنوز هر بار نارضايتي خودش رو به نحوی از انحاء اعلام مي کنه ولي خوب بلاخره نافرماني رو برای همين مواقع گذاشتن ديگه

Wednesday، December 14، 2005

استراليا دارد پوست مي اندازد
شلوغي های اينروزها در سيدني از جنبه ی جامعه شناسي برای اهل اين رشته مي تواند بسيار جالب باشد چون حالا با تکنيک های جديد در ريشه يابي علت های اين جور حرکت های اجتماعي مي شود فهميد جوامع جديد چگونه شکل مي گيرند. اما برای من به عنوان روزنامه نگار، و نه جامعه شناس، چند نقطه ی ديدني در اين رفتارهای خشن جوانان در سيدني پديدار شده که خلاصه اش را مي نويسم
استراليا تقريبأ و تحقيقأ يک کشور ايزوله از جهان است. خودشان هم به اين ايزوله بودن افتخار مي کنند چون همين عامل باعث شده تا طبيعت اين کشور که شامل گياهان و جانوران خاص باشد برای سال های طولاني تقريبأ دست نخورده باقي بماند. حتي وقتي با هواپيما به استراليا سفر مي کنيد همان نزديکي های فرود مهمانداران شروع به سمپاشي هواپيما و مسافران مي کنند تا هيچ آلودگي وارد استراليا نشود. از نظر اجتماعي هم نزديک ترين کشورها به استراليا، به استثنای نيوزيلند، همگي کشورهای نه چندان مرفهي مثل اندونزی و ويتنام و ... هستند که با خوی اروپائي مآب استراليايي ها جور درنمي آيند
استراليا برای تمام سال های گذشته در خودش فرو رفته بود و مردمش آرام آرام يک نيمه فرهنگي به نام فرهنگ استراليايي را ساخته بودند که به طرز ناشيانه ای از فرهنگ های آسيايي و اروپايي تا امريکايي همه را شامل مي شود. اما اين نيمه فرهنگ برای رشد و بقا به آدميزاد هم احتياج داشت که آن را نسل به نسل منتقل کند، چيزی که تا همين بيست سال پيش بسيار کم بود
از بيست سال پيش برنامه های جذب مهاجر به استراليا امکان داد تا جمعيت خودش را بازيابي کند تا برسد به حد يک کشور کوچک، اما در ابعادی درست به اندازه ی يک قاره. مهاجران از جنبه ی قانوني مي بايست عمومأ تحصيلکرده و فن آور مي بودند و اين به اضافه ی تجربه ی اجتماعي آن ها که در کشورهای ديگر به دست آمده بود رفته رفته در تعارض با جامعه ی بومي، ايزوله و کم سواد استراليا قرار گرفت و حالا بعد از اين سال ها که مدام دولت قوانين مهاجرتي را برای جذب متخصص سخت تر مي کند تفاوت مهاجران با استراليايي ها آشکارتر مي شود
به اين ترتيب بازار کار برای استراليايي ها مدام تنگ تر مي شود و چاره ی آن ها برای حفظ تعادل چيزی نيست جز نگاه نيمه نژاد پرستانه به غير استراليايي ها. البته مثل هر جای ديگری کليد به حرکت درآمدن اين ماجراهای خشن مي شود بزهکاری جوانان مهاجر ولي از مصاحبه های تلويزيوني که اين روزها دارند مداوم پخش مي کنند مي شود فهميد که دولت به شدت نگران نژادپرستي است و اگر نتواند برای آن چاره ای پيدا کند آنوقت اعتبار اين کشور دورافتاده متزلزل مي شود و باز هم استراليا مي ماند و همان داستان قبلي ی دورافتادگي، اما خودشان هم مي گويند که موضوع رقابت کاری است
يک موضوع ديگری هم ناگفته نگذارم و آن هم تصميم جديد دولت برای قراردادهای کاری است. قانون جديد درست به سبک امريکا به کارفرما اجازه مي دهد که اگر کارمندش نتوانست نمره ی قابل قبولي در کار بياورد جای او را بدهد به يک آدم بهتر. مي توانيد حدس بزنيد که مهاجران تحصيلکرده ای که حاضرند پول کمتری بگيرند و بهتر کار کنند تهديد جدی ی برای بومي ها هستند که به زحمت تن به تحصيل مي دهند و عشقشان ماهيگيری و آبجو خوری است. اما استراليا دارد پوست مي اندازد، يعني دولت استراليا دارد به زور پوست بومي ها را از تنشان درمي آورد تا لباس جهاني به تن کنند

Tuesday، December 13، 2005

آهای روزنامه نگاران عوام زده نشين
من واقعأ مثل يک آدم معمولي خيلي دارم متعجب مي شم که اهل روزنامه نگاری در ايران حالا که نمي شود حرفي درباره ی خط قرمز ها که هيچ حتي خط نارنجي ها هم زد چرا به هر ترتيبي مي خواهند يک حرفي بزنند ولو که نا به جا باشد؟
اين حادثه ی سقوط هواپيما را با هيچ چسبي نمي شه به ناشي بودن خلبان يا اهمال برج کنترل يا مسافرت احمدی نژاد به عربستان سعودی وصل کرد. استيضاح وزير و اين ها هم نتيجه ای نخواهد داشت چون موضوع کاملأ واضحه، هواپيما فرسوده بوده و اين هارت و پورت هاي مبني بر خودکفايي در ساخت و تعمير قطعات هواپيماهای نظامي به دست توانمند متخصصان داخلي فقط حرفيه که به درد سر سفره ی افطاری آقايان مي خوره که مهمانان نمک گير صاحب سفره بشن و يک وقتي نگن نه نمي شه
اگر حضرات توی مجلس مايلند اعضای کابينه ی احمدی نژاد رو به سوال بگيرن خوب بگيرن بلاخره از بيکاری درميان اما روزنامه نگاران که نبايد مردم رو گمراه کنن که
هواپيما هم مثل هر ساخته ی دست بشر يک عمری داره ولو با صلوات پيچ و مهره هاش رو به هم ببندند، معمای پيچيده ای هم نيست که بعد از هر چند سالي بايد هواپيما تعمير اساسي بشه ولي بايد قطعه ی مورد نيازش دم دست باشه وگرنه اسمأ تعمير مي شه و يک چرخ کوچکي هم دور فرودگاه برای مقامات و دوربين تلويزيون مي زنه اما از فردا همون هواپيمای نيمه خراب باز بايد راه بيفته و بره تا بلاخره يک جايي زمين بخوره
جمهوری اسلامي تا مشکلش رو با امريکا و فقط هم درباره ی خودش، نه عراق و افغانستان و اسرائيل، حل نکنه هر روز وضع به همين منواله. حالا اهل روزنامه نگاری از اين خبر که مثلأ فلان وزير احمدی نژاد قراره استيضاح بشه يا دادگاه راه بيفته برای پيدا کردن مقصر ذوق زده بشن و بخوان مشکل رو به گردن اين و اون بندازن به حرفه ی خودشون خيانت کردن، واقعأ اين حرف رو بايد به خاتمي هم زد. من هم مي فهمم که نمي شه مقاله نوشت که جناب آقای رهبر انقلاب بيا و رضايت بده دو کلمه با امريکا حرف بزنيم و مردم خلاص بشن، نميشه نوشت من هم کاملأ درک مي کنم. اما ديگه هي لفت و لعاب بيخود دادن به قضيه معنيش مي شه خر فرض کردن مردم. خيلي معذرت مي خوام ولي مجبورم اين رو به ابطحي که برای خالي نبودن عريضه نوشته سر هم مي کنه هم بگم که نظامي ها در ايران در هيچ دوره ای به هيچ سوالي جواب نداده اند و نخواهند داد، نه دوره ی خامنه ای، نه هاشمي، نه خاتمي، نه قبل از اونا و نه حالا و نه حتي در دوره ی ناصرالدين شاه. من هيچ فاميل و بستگي با نظامي ها ندارم ولي برام جالبه که از ابطحي بپرسم مگه نظامي ها در اين يک مورد بايد چه کار کنن که هواپيمای خراب تعمير بشه؟ مثلأ يک ماه از حقوقشون رو اهدا کنند به وزارت دفاع يا بازرگاني که برن يک موتور هواپيما بخرن که مردم دعا کنند براشون؟ آقای ابطحي يعني نميدوني مشکل از کجاست يا داری روی در و ديوار وبلاگت مثل دستشويي های بين راهي هي يادگاری مي نويسي و ميری؟ معذرت مي خوام از بي ادبي، ولي اين نوشته ی ابطحي کفرم رو درآورده
آقايان و خانم های روزنامه نگار حواستون رو جمع کنين جامعه ی روزنامه نگاری ايران گاهي بايد خودش رو از بالا هم نگاه کنه، عوام زدگي که شاخ و دم که نداره

Monday، December 12، 2005

درک تناقض
تا وقتي در ايران هستين بعضي از تفاوت های اجتماعي رو نمي تونين ببينين، منظورم ماشين فلان مدل و خونه ی بهمان جا نيست منظورم اينه که وضع لباس به مفهوم پوشيده بودن اون خيلي تفاوتي بين خانم ها و آقايون نداره. همه مجبورن يک شرايط رو تحمل کنن، خانم های کارمند مجبورند مانتوی تيره بپوشن و آقايون کارمند هم يک لباس نه چندان خوش آب و رنگ و ايضأ پوشيده. غير کارمندها هم خيلي ديگه نمي زنن توی جاده خاکي، من اون بر و بچه های کم سن و سال با جيب پر از پول رو که مي تونن هر چيزی بپوشن استثناء مي دونم واقعأ، سرجمع اجتماعي رو مي گم که همه تقريبأ در يک حد هستند
اما چرا اين رو مي نويسم؟ حالا توضيح مي دم. اينجا در استراليا تابستان شده و مردم ترجيح مي دن لباس راحت بپوشن که از شر گرما راحت بشن، هر کسي هم هر چي رو فکر مي کنه ممکنه تن پوش محسوب بشه مي پوشه. به نظر ماهايي که هنوز به ديدن اين جور سر و لباس ها عادت نداريم اين لباس ها گاهي خيلي عجيب به نظر مي رسند. اما اين وسط يک چيز جالب يا مثلأ سوال برانگيز هم هست که من هر دفعه از خودم مي پرسم آخرش به خودم مي گم به تو چه مربوطه ولي باز دفعه ی بعد هم درگير مي شم با خودم که آخه منطقش چيه؟
خانواده های مسلمان، و البته غير ايراني مگر اين که دولتي باشند، از جنبه ی لباس پوشيدن خيلي متناقضند. توی اين فصل گرم، آقايان از دم شورت مي پوشن با يک تي شرت و يک دمپايي لای انگشتي اما از آن طرف خانم هاشون در لباس های بلند گاهي بدتر از مانتو، اون هم سياه، با روسری و خيلي مقيدها هم با روبنده. واقعأ هر کسي به خودش مربوطه که چه جوری لباس مي پوشه و عقيده ی و مرام همه هم محترمه اما حداقل من هنوز نمي تونم بفهمم چطور اين تناقض رو مي شه درک کرد؟

Saturday، December 10، 2005

اروپائي های آسيائي
ملحق شدن فدراسيون فوتبال استراليا به کنفدراسيون فوتبال آسيا آن هم پيش از شروع جام جهاني يک اتفاق بديع فرهنگي را در استراليا به دنبال دارد. در استراليا هم مثل امريکا به فوتبال متداول در دنيا مي گويند "ساکر"، تا جائي که من ديده ام حساسيت هم دارند که واقعأ اين فوتبال دستي که اين جا بازی مي کنند اسمش همان فوتبال است. ولي من حتي از زبان امريکائي هايي که اين جا در استراليا هم ديده ام اين را شنيده ام که به فوتبال متداول در دنيا مي گويند فوتبال. حالا استراليا دارد به جمعي وارد مي شود که فوتبالش همان فوتبال است و ناچار بايد همين واژه را برای نامگذاری ورزششان به کار ببرند
اتفاق فرهنگي اين است که تلويزيون های استراليا برای اينکه اين داستان دوگانگي نام ها را حل کنند و آرام آرام مردم را با اسم فوتبال همراه کنند دست زده اند به يک نامگذاری جديد. به فوتبال معمولي مي گويند "فوتبال جهاني" و به فوتبال خودشان مثل قديم مي گويند فوتبال استراليايي
من گاهي اوقات با دوستان استراليايي ام که شوخي مي کنم مي گويم اين فوتبال شما يک چيزی است ميان هندبال و کيک باکسينگ. يک بار که ببينيد چه مشت و لگد هايي در فوتبال استراليايي رد و بدل مي شود و تقريبأ هميشه توپ به دست مي دوند به همين اعتقادی که من دارم مي رسيد

Friday، December 09، 2005

آقای احمدی نژاد! سلطان قلب ها
اين آقای احمدی نژاد که حرف از قلب عالم اسلام مي زند معلوم مي شود تاريخ و جغرافيا هم بلد نيست علاوه بر سياست
اولأ قلب عالم اسلام مکه است. اگر بنا بود قلب در بيت المقدس باشد پيغمبر اسلام قبله را از آنجا تغيير نمي داد
در ثاني، اگر بنا بر قلب و قلب يابي باشد خوب اسرائيلي ها هم مي توانند بگويند قلب های ما در شهرهای شوش و تويسرکان ايران است. چرا؟ مقبره ی دو تا از پيامبران قوم يهود در اين دو شهر است، يکي دانيال نبي و ديگری حيقوق (حبقوق) نبي. به همين منوالي که آقای احمدی نژاد بخواهد پيش برود اسرائيلي ها هم برای آزاد سازی اين دو مقبره بايد راه بيفتند به طرف ايران. هندی ها هم قلبشان در کنار "کوه نور" در موزه ی جواهرات ايران است که در زمان نادرشاه افشار از هند به ضرب شمشير تصاحب شد، پس هندی ها هم از اين طرف راه بيفتند برای قلب گرداني. ما هم قلبمان در باکو و تفليس و سمرقند و بخارا و قونيه و بحرين است پس شال و کلاه کنيم برای تصاحب قلوبمان
اين برادر احمدی نژاد که حالا سلطان قلب ها شده چه توجيهي برای اعاده ی قلب های ملت های ديگر دارد؟ بلاخره آن بندگان خدايي که سال هاست قلبشان در ايران است مي توانند ادعايشان کنند؟

Thursday، December 08، 2005

امير حسين رسائل! تو هم پدر جان
دارم ويژه برنامه ای رو از شبکه ی پنج تلويزيون به طور مستقيم مي بينم که معلوم نيست درباره ی کيست. درباره ی مرحوم نوذری يا حادثه ی هواپيمای نظامي. امير حسين رسائل به عنوان ميهمان الان دارد درباره ی نوذری حرف مي زند، اما جالبه که مجری برنامه، بي نياز، هم دارد راجع به مکه و مدينه و کشته شده گان سانحه ی هواپيما حرف مي زند. باز رسائل درباره ی فيلم مستند مرحوم نوذری در مصر حرف مي زند و بي نياز درباره ی گزارشگری از مدينه
نوبت به هر کدام هم که مي رسد دنباله ی حرفشان را از هر کجايي که قطع شده مي گيرند تا نوبت به بعدی برسد، مثلأ دارند گفتگو مي کنند با هم. بعدأ نوار همين گفتگو را بدهند خود رسائل درباره اش يک نقد بنويسد بلکه خودش بخواند
موضوع تازه ای نيست
به نظرم سال 1370 بود، اواخر دوره ی ليسانس در دانشگاه ملي (بهشتي)، از طرف دانشگاه سي نفر از دانشجويان زيست شناسي رو که من هم جزوشون بودم بردن بندرعباس برای يک کار علمي دانشجويي، با همراهانمون از دانشکده حدود چهل نفر مي شديم. توی راه فرودگاه ديديم اتوبوس دانشگاه پيچيد دور ميدان آزادی و رفت پشت فرودگاه و جلوی يک ساختماني ايستاد. يکي از بچه ها به اسم قاسم ... که الان کاره ای هم هست، بماند که کجاست، خونه شون طرف های مهرآباد جنوبي بود و اون منطقه رو مي شناخت، گفت بچه ها داريم با هواپيمای نظامي مي ريم، اين جايي که ايستاديم ورودی بخش نظامي فرودگاهه. خلاصه رفتيم توی ساختمون ديديم بله يک سالن کوچکه با دم و دستگاه بازرسي چمدان و مسافر. کلي معطل شديم تا بازرسي شديم و رفتيم توی باند فرودگاه. از دور ساختمان های فرودگاه مهرآباد ديده مي شدن. يک هواپيمای غول پيکر هم ايستاده بود که بايد سوارش مي شديم. توی هواپيما که رفتيم ديديم خبری از تزئينات هواپيماهای معمولي نيست، يک سالن بزرگ با يک مشت سيم و تسمه ی ول شده اين ور و اون ور و روی سقف. چندين سری صندلي هايي که روی يک ريل قابل جابجا شدن بودند توی هواپيما بود، هر سری هم حدود شش رديف در ده ستون از مدل صندلي های اتوبوس های قديمي که تا پشت سر ارتفاع دارن با کمربندهای ماشين. شماره و اينايي هم در کار نبود همونطور هر کسي با ساکش اومد تو و يک جايي نشست، هرکسي هم تا بره بشينه يک مزه ای پروند. هواپيما پر بود از خانواده های ارتشي هايي که داشتن مي رفتند بندرعباس. علاوه بر ايناها يک موتور هواپيما که بعدأ فهميديم مال اف 4 بوده و يک جيپ کوچک ارتشي هم وسط هواپيما با سيم بکسل مهار شده بودند. خلاصه خيلي ديدني بود. آهان، ضمنأ هواپيما پنجره هم نداشت يعني پنجره هاش رو مسدود کرده بودند فقط اون ته يک چيزی شبيه به دريچه ی بزرگ شيشه ای بود که وقتي توی هوا بوديم گاهي مي رفتيم از اونجا پائين رو نگاه مي کرديم
خذمه ی پرواز با داد و هوار خبر دادن که کمربندها رو بنديد. ما هم بستيم. يکي ار ارتشي ها که کنار من نشسته بود با شوخي گفت ببندی و نبندی فرقي نداره و خودش جفت پاهاش رو فشار داد روی پشتي صندلي جلوئي
خلاصه هواپيما که بلند شد با سر و صدای وحشتناک کم کم بچه هاي مسافرها که انگار عادت داشتند به اين جور مسافرت ها از جاشون پا شدن و شروع کردن به بازی. کلي هواپيمای به اون بزرگي جای خالي داشت. ما تا عادت کرديم به سر و صدا و خود هواپيما حدود نيم ساعتي شد. بعد آرام آرام ما هم راه افتاديم توی هواپيما به اين ور و اون ور رفتن
توی راه ارتشي ها مي گفتند اين هواپيما از اون هاييه که بهش مي گن سوخت رسان که ظرفيت حمل مخازن بزرگ سوخت رو داره و برای همينه که چيزی از تزئينات حتي هواپيماهای ارتشي هم توی اون نيست، خيلي هم با سرعت کم حرکت مي کرد
بعد از دو ساعتي دوباره با داد و هوار خبر کردن که کمربندها رو ببندين که مي خوايم فرود بيايم. باز اين ارتشي کنار من پاشو زد به صندلي جلويي و کلي سر به سرمون گذاشت. خلاصه رسيديم بندرعباس و اومديم پائين. هنوز راه نيفتاده بوديم که ديديم سر و صدا شد کنار هواپيما. دعوا و بزن بزن، کلي مرد و زن و بچه به جان هم افتاده بودن. دو سه نفريمون از دانشجوها رفتيم مثلأ جلوی دعوا رو بگيريم، معلوم شد دعوا سر اينه که چرا هواپيما به جای فرود در نمي دونم کدوم پايگاه که به خونه ی يک گروه از ارتشي ها نزديک تره رفته يک جای ديگه ای نشسته. يک بساطي شده بود. دست آخر هم سربازها اومدن و دعوايي ها رو از هم جدا کردن
حدود ده روزی بندرعباس و قشم کار تحقيقاتي داشتيم بعد که مي خواستيم برگرديم رفتيم به اون مسئولي که از طرف دانشگاه باهامون بود گفتيم آقا ما يک بخشي از پول رو مي ديم شما ما رو با هواپيمای مسافری برگردون تهران. بيچاره خودش هم راضي بود که ديگه نريم توی هواپيمای نظامي. چند تايي تلفن زد به تهران و گفت يک چهارم پول رو بدين از جيب خودتون تابريم بليط بخريم. پول داديم و با هواپيمای مسافری اوميدم
هنوز همه ی بچه هايي که توی اون مسافرت بوديم گاهي که يادش مي افتيم خنده مون مي گيره. کادر علمي گروه زيست شناسي دانشگاه ملي هم همه خدا رو شکر زنده هستند که اگر کسي شک داشت بره ازشون بپرسه
اين که هواپيماهای نظامي چپ و راست مسافرغيرنظامي مي برن موضوع تازه ای نيست اما فقط وقتي صداش درمياد که يک خرابي به بار آورده باشن. واقعأ موضوع تازه ای نيست

Wednesday، December 07، 2005

کو اين دشمني که ازش حرف مي زنين؟
حالا هي هر دقيقه آدم مي خواد برداره بنويسه از زمين و زمان که يک عده آدم بيگناه عين گوشت قرباني دارن سهم خانواده ها مي شن. آخه اين سقوط هواپيمای نظامي رو ببينيم يا اون ادعاهای فلان رو که ما اگر جنگي در بگيره چه شاخ غولي مي شکنيم؟ با همين هواپيماهای نظامي قراره تشريف ببرين جنگ؟ مي بينين حرف مفت اين اهل حکومت رو که مردم بايد تاوانش رو پس بدن؟
حالا بفرمائيد با کمک روسيه رآکتور اتمي هم بسازين که مثل چرنوبيل لنگش دربره و به همه ی گرفتاری هايي که داريم آلودگي راديواکتيو هم اضافه بشه. آخه تا وقتي مردم دارن توی اين وضعيت تلف مي شن که هواپيما و ماشين و قطار امنيت ندارن چه اصراريه که زور بزنين برای انرژی اتمي و همه ی دنيا رو عليه ی ايران متحد کنيد؟
اين خبرنگاران بيچاره داشتن مي رفتند که از همين مانورهای مسخره ی هميشگي فيلم و عکس و گزارش تهيه کنن. دائم نمايش، آنوقت هي تلفات پشت تلفات. به اندازه ی ده تا کشور داريم هر روز تلفات مي ديم از زور حماقت همين اهل حکومت، تازه که هيچ جنگي هم در کار نيست. اصلأ کدوم دشمني به اندازه ی خود شما به مردم کشوری که دارين بهشون حکومت مي کنين صدمه زده؟ کو اين دشمني که ازش حرف مي زنين؟
کوچه و ميدان و بن بست
آدم دلش مي گيرد وقتي مي بيند يک جای عالم دارند مسابقه مي گذارند که کدام آمبولانس با تجهيزات درماني زودتر به خانه ی يک بيمار مي رسد آنوقت يک جای ديگر عالم که همين ايران است از هوای آلوده و سقوط هواپيمای مستعمل و تصادفات جاده ای همينطور کرور کرور آدم از بين مي رود، بعد هم دستگاه های تسليت چاپ کني و آدم های ماشين امضا شده شروع مي کنند از خداوند به پائين همه را تسليت بار کردن
از همين يکي دو هفته ی ديگر هم هر چهار ديواری يک اداره را به نام يکي از اين قربانيان نامگذاری مي کنند که مثلأ بگويند قدرشان را مي دانيم. من هنوز نمي فهمم اين همه در و ديوار را نامگذاری مي کنند چرا اسم چندتايي از کوچه های اطراف تشکيلات حکومتي را نمي گذارند مثلأ کوچه ی خريت، ميدان بلاهت، بن بست ناداني بلکه اقلأ اين اهل حکومت وقتي از اين مکان ها رد مي شوند بفهمند مردم از همين افعال نظير خريت اين هاست که دارند تلف مي شوند. اين دشمني با دنيا دارد دودش به چشم مردم ايران مي رود
آخر يکي از ميان اهل حکومت پيدا نمي شود بفهمد مگر قرار است جهنم آن دنيا چه چيزی از اين بدتر باشد که همين جا در ايران داريد آن را بازسازی مي کنيد. صد رحمت به نيش مار قاشيه که اقلأ انتظارش را مي شود داشت، آدم بيگناه در خانه اش نشسته يکباره هواپيمای خراب مي خورد به ساختمان خانه اش و همه چيز دود مي شود و مي رود هوا، هوای آلوده دارد همه را مي کشد، ماشين از رده خارج وسط جاده از هم مي پاشد فقط چون آقايان مي خواهند نشان بدهند قادريم دشمن را به زانو دربياوريم. بابا! اين دشمنان شما که همه ی عالم منهای سوريه باشند همگي سالم و سرحالند، اين خود ما بيچاره ها، ما مردم ايران، هستيم که داريم به زانو درمي آئيم. آخر چه کسي اين نسخه ی عوضي را تجويز کرده داده دست شما؟

Tuesday، December 06، 2005

چطوری، چطورم
در گريفيث تعدادی دانشجوی بحريني هست، گمانم ده دوازده تايي مي شوند. بعضي هاشون فارسي هم بلدند و هم حرف مي زنند و تعداد کوچکي از آن ها فارسي را مي فهمند، تقريبأ، و يکي دو تا کلمه هم بلدند
از اين گروه دوم يکي شان اسمش حسين است و چند مدتي است که با هم آشنا شديم. مهندسي پرواز يا يک همچه چيزی مي خواند. از تمام زبان فارسي فقط بلد است بگويد "چطوری"، با غلظت تمام هم مي گويد. با همين يک کلمه تقريبأ همه جور سوالي مي پرسد. اگر در حال غذا خوردن باشم و گذارش به طرف من بيفتد مي گويد "چطوری" و بعد با دستش هايش ادای قاشق و چنگال را درمي آورد، يعني غذايت خوشمزه هست؟ اگر بخواهد بپرسد امروز ورزش رفتي مي گويد "چطوری" و ادای دويدن را درمي آورد، خلاصه اين که همه سوالي مي پرسد و من هم فارسي جواب مي دهم
ديروز در باشگاه ورزشي دانشگاه ديدمش، سلام و عليکي کرديم، مطابق معمول گفت "چطوری" اما به خودش اشاره مي کرد. سر درنياوردم يعني چه. باز هم گفت "چطوری" و با دستش لباس ورزشي اش را نشان داد، فهميدم لباس ورزشي جديد خريده. بهش گفتم بگو "چطورم" که متوجه بشود واژه ی درست را به کار برده. فهميد. دم به دقيقه مي آمد مي گفت "چطورم". از خنده خفه شده بوديم دو تايي. احتمالأ از فردا کارمان درآمده که با همين دو تا واژه شروع به سخنراني کند

Monday، December 05، 2005

محاسبات

آنقدر هر روز در تقاضا برای بخشش يا کوتاه آمدن از سر تقصيرات اجتماعي، و نه حتي سياسي، اين و آن نامه ی سرگشاده به مقامات نوشته مي شود که اصل و مفهوم سرگشاده بودن نامه ها هم بي معني شده. اما حالا اين طرف داستان هم خالي از سوال نيست که ظاهرأ دايره ی احکامي انضباطي ی که برای متنبه شدن مجرم، اگر واقعأ جرمي رخ داده شده، محدود مانده که کم کم قدرت خلاقيت قضايي حکم کنندگان را زير سوال مي برد. البته که من تخصصي در اين کار ندارم اما به عنوان يک شنونده وقتي مي شنوم برای هر جرمي همه اش حکم زندان مي دهند از خودم مي پرسم پس اين همه که در رشته های مرتبط با قضا درس مي خوانند در بحث و جدل علمي شان فقط در مورد طول مدت زندان اختلاف دارند؟ خوب اين را بدهند يک برنامه نويس کامپيوتر و يک نرم افزار درست کنند که با وارد کردن مشخصات متهم و اتهام بگويد متهم چقدر بايد برود زندان. دو سه روزه کل پرونده های دادگستری تمام مي شود. يک نسخه از نرم افزار را هم بدهند دست مردم که هر آدمي بفهمد جرمش چقدر مي شود اگر مثلأ بزند با لگد شکم همسايه اش را بترکاند
مجتبي سميع نژاد برای وبلاگ نويسي مي رود زندان، فلان قاچاقچي هم به همان اندازه مي رود زندان، آن آدم شرور خياباني هم به همچنين، خوب اين که ساده کردن موضوع است که همه بروند زندان با هر توانايي اضافه ای که دارند. سميع نژاد را آزاد نمي کنيد بسيار خوب، اما همين آدم نمي تواند برای اتهامش ديوار رنگ بزند دو سال؟ برود چهار تا بيسواد را با سواد کند بدون اجر و مزد مادی، يا برود يک کار عام المنفعه ی ديگر انجام بدهد؟ آخر همه بروند زندان که با هزار گرفتاری اجتماعي ديگر بيايند بيرون چه سودی به حال جامعه دارد؟
بلاخر سميع نژاد يک آدمي بوده در کوچه ی خودشان. فردا اگر اهل کوچه بپرسند اين آدم کجا رفته نمي شنوند که رفته زندان؟ هزاری هم بگوييد زندان نيست و يک اسم خوش آب و رنگ برايش بگذاريد اما بلاخره مرکز آموزش خلباني که نيست. علت زندان رفتنش هم نوشتن بوده. خب اين آدم رفته و همنشين آن قاچاقچي شده، آنوقت نوشتن به عنوان عمل مجرمانه مي شود همسطح قاچاق. حالا اين کدام اهل کوچه ای است که حاضر بشود منبعد دستش را به قلم ببرد و حتي به شهرداری محلشان مثلأ بنويسد زباله های کوچه ی ما ده روز به ده روز هم جمع نمي شوند؟ وقتي نوشتن جرم محسوب مي شود کسي نمي داند در نامه نگاری به شهرداری واژه ی زباله هم جرم است يا بايد بنويسد مثلأ مواد ذيقيمت قابل بازيافت که محترمانه تر باشد و به کسي هم برنخورد. آنوقت اوضاع مي شود همين که مردم برای حل و فصل مشکلاتشان با در و همسايه دائم با هم دست به يقه مي شوند. وقتي نوشتن جرم مي شود و زندان دارد خب کتک کاری مي شود راه حل
حالا يا بايد تعداد زندان ها را دائم زياد کنيد که جای همه بشود از آدم شرور تا نويسنده، يا بايد نرم افزار درست کنيد که طرفين کتک کاری ضربه هايشان را به اندازه ی تحمل زندان رفتنشان محاسبه کنند و بزنند، يا راه معقول تری برای تناسب اتهام و مجازات با متهم پيدا کنيد
هشت صفحه
احتمالأ هر کسي اسم محمد ميرکياني را نشنيده باشد اما اسم قصه ی ظهر جمعه را شنيده. محمد ميرکياني سال های سال سردبير و نويسنده ی برنامه ی قصه ی ظهر جمعه بود و البته از بسياری از علاقمندان به نويسندگي هم دعوت مي کرد که بنويسند و برای برنامه بفرستند. خودش هم مي نشست و داستان های علاقمندان را به لحاظ نويسندگي بالا و پائين مي کرد و به اسم خودشان در برنامه مي خواند، البته با صدای رضا رهگذر
يک وقتي توی حياط راديو در ميدان ارک داشتيم با هم گپ مي زديم يک حرف جالبي زد که حالا که نيک آهنگ درباره ی وبلاگ ژورناليستي مي نويسد ممکن است برايش جالب باشد
ميرکياني مي گفت يکي از شنوندگانش برايش يک نامه ی دور و دراز هشت صفحه ای فرستاده که خيلي غصه مي خورم که نمي توانم نويسنده بشوم و خلاصه شما مرا راهنمايي کنيد که راه نويسنده شدن چيست. گفت دو کلمه برايش نوشتم خوب به نظر خودت چرا نمي تواني نويسنده بشوی؟ و دوباره يک هشت صفحه ای توضيحات با ذکر جزئيات از همان شنونده دريافت کرده بود که مثلأ گرفتاری های زندگي ام نمي گذارند متمرکز بشوم و پدرم چنين است و مادرم چنان است. ميرکياني مي گفت برايش نوشتم اگر اجازه مي دهي همين هايي را که نوشتي برای يک برنامه ی قصه ی ظهر جمعه استفاده کنم چون عنقريب است که برايت بنويسم پدر جان تو اصلأ نويسنده هستي آنوقت برای رد نظرم برداری يک کتاب توضيحات مفصل از شهرتان هم بفرستي که چرا نويسنده پرور نيست
حالا به نظرم وبلاگ ها دارند همان حرفي را اجرا مي کنند که ميرکياني به شنونده اش زده بود که نظرت را بنويس در هر موردی که دلت مي خواهد، از زمين و زمان. البته که هر چه زمان بگذرد نويسنده هم در نوشتنش پخته تر مي شود و به همين دليل است که روزنامه نگاران که شغلشان همين نويسندگي است سريعتر راه نوشتن را پيدا مي کنند. مي دانيد فکر مي کنم همه مي ترسند که نوشته شان چاپ بشود و مايه ی خنده ی اين و آن، که اتفاقأ اگر کسي بتواند جوری بنويسد که مردم بخندند معني اش اين است که طنزنويس است. شکستن سد نوشتن به قول ميرکياني همين است که آن نويسنده ی تازه کار، حالا بگوئيم وبلاگ نويس، بردارد هشت صفحه بنويسد که چرا نمي تواند بنويسد
Free counter and web stats