لينک Link
گروه سوم يا گوشت دم توپ
حالا که از دور يعني به اندازه ی بيست و شش سال فاصله به ماوقع انقلاب نگاه مي کنم وجود احمدی نژاد را چندان هم بي دليل نمي بينم. وقتي انقلاب شد من پانزده سال داشتم، و بدبختانه تمام وقايع انقلاب و جنگ را هم ديده ام. به دلايلي که بلاخره يک روز خواهم نوشت نه مي توانستم انقلابي باشم و نه ضد انقلاب. همين وضعيت دوگانه باعث شد تا فاصله ام به اندازه ی نسبتأ مناسبي برای ديدن آنچه که داشت اتفاق مي افتاد باشد. هنوز هم همان فاصله را دارم، باز هم به دليلي که با همان نوشته ای که وعده دادم خواهد آمد
برای ناظری مثل من سه گروه از آن هايي که آن وسط معرکه ی انقلاب بودند قابل تشخيص شد، و هنوز هم هست. اين سه گروه از همه جا آمده بودند. اگر بگويم بعضي هايشان از کجا آمدند و چه کاره شدند آنوقت در بعضي جاها سنگ هم روی سنگ بند نخواهد شد، اين را مطمئنم
اما به هر ترتيب اين سه گروه انقلابي درست بعد از چندی که از وقوع جنگ گذشت نمايان تر شدند. بعضي ها بارشان را در همان جنگ بستند. يا از فرصت جنگ و شلوغ بازار آن استفاده کردند و پولي به جيب زدند، و يا خودشان را به خارج از کشور رساندند و با مدرکي به طايفه ی تحصيلکردگان ملحق شدند
گروه دوم در جنگ بودند اما بتدريج خودشان را بالاتر نشاندند، واقعآ کسي هم بالايشان نياورد، از روی شمي که داشتند و موقع شناس بودند هر جايي که پايشان رسيد رفتند و کم کم دولتمرد و سکاندار شدند. چهار تا عکس کنار تانک های سوخته ای که کنار اهواز روی هم تلنبار شده بود يا دوست و رفيقي در بسيج که بتواند زيرجلکي گواهي حضور در جبهه برايشان صادر کند برايشان همه چيز شد، اين همه پزشک بيسوادی که دست کم من سيصد تايشان را که به آلاف و علوفي رسيده اند مي شناسم، به اسم و رسم، محصول همان عکس و گواهي های جعلي هستند
اما گروه سوم همان هايي بودند که تا هر چقدر که توانستند شعارهای از کربلا تا قدس را جدی گرفتند. با يک دعا و نيايش جناب صادق آهنگران دوان دوان رفتند که زودتر از روی مين ها رد بشوند و روزی که قطعنامه پذيرفته شد زار زار گريه مي کردند. آدم های فکوری نبودند اتفاقأ که بفهمند آدمکشي چيز خوبي نيست ولو که به اسم دين باشد، ساده لوحانه به پايان جنگ رضايت نمي دادند. اما انصافأ بعدها به جايي که نرسيدند هيچ ولي مرام و معرفتشان مثال زدني است
اين گروه سوم با پول شعار دادن های بعد از جنگ زنده ماندند. گردن کلفت هايشان به خيابان ها آمدند و با يک بيسيم تمام محروميت هايشان را از ياد بردند. حرف شنوهايشان زاغ سياه اين و آن را چوب مي زدند، به آن ها هم بيسيم دادند، يک بار يکيشان به من مي گفت من با همين بيسيم توانستم پزشک کشيک را برای معاينه ی بچه ی تصادف کرده ام بياورم والا همه ی دارو ندار آن روزم به ده هزار تومان هم نمي رسيد که بيمارستان طلب مي کرد
احمدی نژاد از همان گروه سوم است. حالا هم به سبک همان دعاخواني های دوره ی جنگ آماده اش کرده اند که برود روی ميدان مين. حالا که از زمين و آسمان برای جمهوری اسلامي مي بارد وسنبه هم پر زور تر از اين هاست که کسي بتواند تحملش کند احمدی نژاد و دار و دسته اش آمده اند تا هم سنبه را از کار بيندازند و هم خودشان را. آن هايي که اين بار برايشان نوحه خواني مي کنند همان هايي هستند که بارشان را بسته اند. اين ها گوشت دم توپ هستند که به هيچ چيزی رضايت نداده اند و حالا دست تکامل يک حکومت انقلابي آمده تا اين ها بگيرد و آرام آرام به عنوان نشانه ی هدف زني به تفنگ به دست های خارجي نشانشان بدهد، بعد هم آرام آرام اين هدف ها را ببرد آن پشت و پسله ها تا همانجا هر چه مي خواهند بزنند تا هم تير تمام بشود و هم هدف
احمدی نژاد مثل کفش تنگ دست دوزی است که ديگر به پای صاحبش هم نمي رود. مدلش هم قديمي است و قابل فروش به غير هم نيست. همه ی خلايق هم مي دانند که هنوز که هنوز است آن کفش پاره نشده. حالا صاحبش آن را داده تا يک پای بزرگ را به زور به آن کفش بتپانند. آهن هم که باشد مي ترکد، وقت مي برد اما مي ترکد. دوران کفش دست دوز گذشته است، مدت هاست اين دوران گذشته است
Link لينک 2:40 PM همايون خيري
|
Sunday، October 30، 2005
لينک Link
بايد به زبان انگليسي بنويسيم
اين رو جدی مي گم که از حالا به بعد و با گندی که احمدی نژاد زده بايد دست به کار بشيم و وبلاگ نوشتن انگليسي رو شروع کنيم. امروز يکي از دوستانم مي گفت يک آدم دانشگاهي استراليايي بهش گفته شايد ترجمه ی حرف های احمدی نژاد درباره ی نابودی اسرائيل درست نبوده. من به اين دوستم گفتم بهش بگو اگر فارسي بلد بودين و متوجه مي شدين اهل حکومت در ايران چقدر از اين دست حرف های عوامانه در جاهايي که نبايد بزنن مي زنن تا به حال شصت دفعه به ايران حمله کرده بودين به نظرم نوشتن به زبان انگليسي - چيزی که حسين درخشان بارها گوشزد کرده - حداقل اين حسن رو داره که نشون مي ده احمدی نژاد و دار و دسته اش نشانه های درستي از اوضاع سياسي ايران نيستند
*
من وبلاگ انگليسي درست کردم. اين هم لينکش
Link لينک 1:04 PM همايون خيري
|
Friday، October 28، 2005
لينک Link
اين هم از توليدات خبرگزاری مهر
امروز داشتم دنبال يک مطلبي مي گشتم که چشمم افتاد به اين خبر که خبرگزاری مهر مخابره کرده. آقا دستتون درد نکنه که برای استراليا رئيس جمهور درست کردين. تازه يک آدمي رو هم انتخاب کردين که معاون نخست وزير بوده اون هم نه سال پيش. اسمش هم "تيموثي فيشر" بوده که تغييرش دادين به "هينز فيشر". يک کشوری رو زير و رو کردين که فقط بنويسين "اسلام دشمن غرب نيست"؟ يک نگاهي به نمايه ی استراليا مينداختين از اين گاف ها نمي دادين. حالا اين رو مي دونيم و مچتون رو مي گيريم، باقيش هم همينطوره؟ بابا اين چه مدل اطلاع رسانيه؟ اون وقت با همين مدل اطلاع رساني تون دارين کنفرانس خبری برگزار مي کنين؟
Link لينک 4:58 PM همايون خيري
|
Tuesday، October 25، 2005
لينک Link
آهای حضرات
دخترم فارسي حرف مي زند، دايره ی واژگان فارسي اش هم نسبتأ خوب است اما نمي تواند فارسي بنويسد يا بخواند. اين را افتخار نمي دانم، بر عکس گاهي به نظرم مي رسد که آنقدر که شعر و خط فارسي زيباست ندانستنش يک حيف بزرگ در زندگي هر ايراني زاده ای تلقي خواهد شد. دخترم هر چقدر که از فارسي خواندن و نوشتن به دور افتاده اما آنقدر کتاب انگليسي مي خواند، از علوم تا تاريخ و البته به اندازه ی سن و سال خودش که ده ساله است، که گرفتاری ما در خانه بر سر جمع کردن کتاب هايش است. حالا درست ما رسيده ايم به يک آدمي که مي خواهد آرام آرام درباره ی فرهنگ خودش اطلاعاتي به دست بياورد. از شعر و تاريخ و جغرافيا و طبيعت. هر چه گشته ام که کتابي مناسب سنش در بازار پيدا کنم که ايران را به زباني که بچه ها مي فهمند معرفي کند پيدا نکرده ام. تا بخواهيد درباره ی مصر و چين و يونان و روم و قبايل جنگل نشين آمازون کتاب برای بچه ها هست اما دريغ از يک کتاب درباره ی ايران
بايد به نسل دوم ايراني هايي که در خارج از ايران زندگي مي کنند حق داد که نمي دانند بايد از چه چيزی درباره ی ايران دفاع کنند. مثلأ از همين نسل دومي ها اگر آدمي باشد، که حتمأ هست، که مولوی را از طريق ترجمه ی انگليسي مثنوی بشناسد و او را منتسب به ترکيه بداند و تازه دليلش هم مقبره ی مولوی در قونيه باشد آنوقت چگونه بايد حالي اش کرد که داستان خلاف اين است؟ رودکي هم به همچنين و خودتان بقيه را مي توانيد حدس بزنيد
آدم که پايش به خارج از کشور مي رسد تازه مي فهمد ارزش کارهايي نظير دايره المعارف ايرانيکا چقدر زياد است و سال هاست اهلش دارند بد و بيراه مي شنوند و باز کار خودشان را انجام مي دهند. آهای حضرات دولتمدار! با آنهمه پولي که به پای تشکيلات دايره المعارف سازی ديني مي ريزيد اقلأ چهار جلد کتاب به زبان ساده برای نسل دومي ها دربياوريد که ايران را بشناسند بلکه روز مبادا دست کم بتوانيد از زور و زبان همين ها در دنيا استفاده کنيد. اين ها دارند شکسپير را ياد مي گيرند، شما هم فردوسي و حافظ را به آن ها ياد بدهيد. اسلام را عرب های دوبي و عربستان بهتر از شما معرفي مي کنند
Link لينک 4:35 PM همايون خيري
|
Monday، October 24، 2005
لينک Link
آدم های فرهنگي
در خيلي کشورهای دنيا، تا اندازه ای که من ديدم، و تا اندازه ای که خوانده ام درباره شان تفاوت آرا و انديشه های آدم های فرهنگي را نمي شود ناديده گرفت. در همه ی دنيا در بين آدم های فرهنگي تعدادی را مي شود پيدا کرد که از فرط اختلاف عقايد فرهنگي تحمل ديدن همديگر را هم ندارند، اما گمان مي کنم آدم های فرهنگي-دولتي ما در ايران را بايد جزو بدترين گروه هايي در دنيا تقسيم بندی کرد که اين عدم بردباری را تا تيشه زدن به ريشه ی همديگر ادامه مي دهند. البته ما تنها نيستيم، بعضي ديگر مثل سودان و کلمبيا و برمه هم در همين رده ی ما هستند، ولي حتي پاکستاني ها و تاجيک ها هم اين را فهميده اند و مدت هاست کمتر دست به ترکيب فرهنگي کشورشان مي زنند، حرف من هم نيست بلکه حضور همين ها در محافل بين المللي نشان مي دهد چگونه دارند قدم به قدم مي آيند جلو
حالا اين عکس های افطاری احمدی نژاد با اصحاب فرهنگ که منتشر شده آدم متوجه مي شود در کشور ما چه کساني خودشان را در زمره ی اصحاب فرهنگ قلمداد مي کنند، دو نمونه را مي گويم
اين رديف اول در اين عکس را ببينيد. نفر چهارم از سمت چپ، دکتر مهدی گلشني هست. يک فيزيکدان قدرتمند که از برکلي فارغ التحصيل شده و حالا استاد دانشگاه صنعتي شريف است. اما همين فيزيکدان يازده سال است که رياست موسسه ی مطالعات فرهنگي و تحقيقات اجتماعي را بعهده دارد (همان که درست زير برج های آ اس پ هست)، جائيکه قرار است تحقيقات علوم اجتماعي انجام بدهد. ايشان همزمان عضو شورای عالي انقلاب فرهنگي هم است. خوب لابد فکر کرده اند توانايي اش را دارد! اما همين آدم دکتر سروش را به موسسه ای که محل کارش بود راه نداد. يعني بعد از کتاب قبض و بسط تئوريک شريعت به سروش اجازه نداد در محل کارش که همان موسسه ی مطالعات فرهنگي است حضور پيدا کند. اين از آدم درس خوانده و دنيا ديده و فرهنگي ما حالا در اين عکس، آن آدم مو بوری که پشت سر جنتي نشسته و تصويرش تار افتاده، البته اينجا واضح تر است، رديف دوم اولين نفر از سمت چپ، اين مهندس رامين هست. ايشان هم مدت ها مدير يکي از گروه های شبکه چهار تلويزيون بود. دو باری با هم جلسه داشتيم درباره ی يک طرح تلويزيوني و بعد از آن اگر کلاهم آن طرف ها مي افتاد برنمي گشتم. اعتقاد پايه ای ايشان اين است که اولأ جوايزی مثل نوبل، به خصوص در رشته های علمي اساسأ جوايز صهيونيستي هستند که به طرفداران صهيونيست ها مي دهند، در ثاني، علم را ما خودمان بايد از نو کشف کنيم آن هم از روش هايي که گذشتگان کشف کردند وجه مشخصه ی هر دوی اين آقايان در انکار فرهنگ جاری در جهاني است که اهلش مبنا را بر مدارا گذاشته اند. حالا اين ها و گروهي ديگر که ناگفته از تصاويرشان پيداست چه کاره اند مي شوند اصحاب فرهنگي کشورمان. اتفاقأ اين ها محصول آمدن احمدی نژاد نيستند چون پيش از اين هم در همين مناصب بوده اند، حالا پررنگ تر شده اند
گاهي آدم مي تواند با ديدن چند قطعه عکس، ديگر از خودش هيچ نپرسد، راه زندگي اش را بگيرد و برود. وطنش را هم با خودش ببرد هر کجا که خواست، آرام بگيرد
Link لينک 12:11 PM همايون خيري
|
Wednesday، October 19، 2005
لينک Link
جوراب حجاب ساز
اين جا در بريزبن خيلي زود هوای بهاری دارد تبديل مي شود به هوای تابستاني. البته نسبت به ايران، بايد گفت هوای بريزبن زمستان ها هم بهاريه مثل کيش. به هر حال تغيير هوا باعث شده شلوارک و شورت پوشيدن تقريبأ راه بيفتد، مثل هميشه. توی دانشگاه هم که بزرگ و کوچک و استاد و دانشجو ندارد، همه شورت و شلوارک پوش هستند. ديروز داشتم با يک فيزيکدان چيني حرف مي زدم که دائم از گرمای هوا ناله مي کرد. همان موقع ياد دکتر حسن عشايری در ايران افتادم
دکتر عشايری از آدم های بسيار باسواد در رشته ی علوم اعصاب هست. يک وقتي يک خاطره ای برايم گفت که آبرو ريزی اش برای تعطيل کردن يک دانشگاه کافي بود. مي گفت تابستان يکي از سال های اخير مسئولان يکي از دانشگاه ها (گمانم دانشگاه تبريز) برای يک کنفرانسي از ايشان دعوت کرده بودند که سخنران افتتاحيه باشد. از قرار کنفرانس هم آنقدری مهم بوده که استاندار هم برای افتتاحيه آمده بوده. هواپيما با تأخير به آن شهر مي رسد و دکتر عشايری با ساکش مستقيم به محل برگزاری کنفرانس در دانشگاه مي رود مي گفت، با عجله داشتم از درب ورودی وارد مي شدم که نگهبان حراست گفت چون پيراهن آستين کوتاه پوشيده ای نمي توانم راهت بدهم. ظاهرأ هر چه دکتر مي گويد که چه کاره است و چرا عجله دارد و پيراهن آستين بلند هم ندارد نگهبان حاضر نشده کوتاه بيايد. دکتر عشايری به نگهبان مي گويد قيچي داری؟ طرف قيچي داشته و مي دهد به دکتر. دکتر هم جورابش را در مي آورد، نوک جوراب را مي چيند و جوراب را توی دستش مي کند. نگهبان هم که مي بيند بلاخره حجاب دکتر درست شده اجازه ی ورود مي دهد. مي گفت، همانطور جوراب به دست رفته سخنراني کرده و چون صندلي اش کنار صندلي استاندار بوده هر از گاهي هم جلوی روی خجالتزده ی استاندار، جوراب را روی دستش بالا و پائين مي کرده. اين را از خودشان بپرسيد روايت دقيق ترش را برايتان مي گويند
حالا اين گرفتاری ها که مربوط به دولت های نسبتأ عاقل تر قبلي بود. حالا که جناب احمدی نژاد رئيس جمهورمان شده ومرد علمي سال، آقای زاهدی، هم از ستاد ديه استان کرمان آمده اند و وزيرعلوم شده اند بايد ديد چه بر سراهل دانشگاه مي آورند؟
Link لينک 9:34 PM همايون خيري
|
Saturday، October 15، 2005
لينک Link
سوغات ديار فرنگ
زرنگي از نوع چيني يعني اين که تا هنوز آتش جهاني شدن به اندازه ی کافي گرم نشده تا به بقيه ی دنيا هم برسد چيني ها يک تنه دارند جهان را به شکل خودشان ملبس مي کنند. هر چه فکر مي کنم که اگر قرار باشد از اينجا، يعني استراليا، سوغاتي از جنس لباس برای دوستان و فاميلم در اروپا يا امريکا بفرستم فکرم به جايي نمي رسد، از بس که هر چيزی در صنعت نساجي ساخته ی چين است. لباس ها و کفش ها همه توليد چين هستند. زور هيچ کسي هم به صنايع چين نمي رسد که وادارشان کنند بلکه از اين همه توليد پوشاک صرفنظر کنند. اين خبر را که چيني ها باز هم با اروپا و امريکا به توافق نرسيدند ما اينجا داريم با پوست و گوشت حس مي کنيم. نه اينکه فکر کنيد داريم مثلأ زجر ميکشيم، ابدأ، اتفاقأ خيلي هم خوب و مد روز توليد مي کنند. ولي يک نفر بايد برود گوش اين حضرات جمهوری اسلامي را بکشد بلکه نگاه کنند و ببينند به زانو درآوردن دنيا به حرف مفت زدن نيست. خريت هم که حدی ندارد
Link لينک 9:19 PM همايون خيري
|
Friday، October 14، 2005
لينک Link
فيلمفارسي بي بي سي
شايد هم بايد برای تيتر اين نوشته ام بايد مي نوشتم مرغ يا تخم مرغ اما چون دستکم مدت هاست درباره ی اين موضوع تصميمم را گرفته ام به همين تيتر فعلي راضي تر شدم. اما برای من داستان از اين قرار است که معتقدم اين رسانه است که بايد مخاطبش را به دنبال خودش بکشد و لاجرم آدم های رسانه ای بايد آنقدری اهل پيشرو بودن باشند که بتوانند از پس اين کار بربيايند. البته مطمئنم که عقيده ی نابي هم نيست و احتمالأ من چند هزارمين نفری هستم که اين حرف را مي زنم. اما دليلي که برای گفتنش دارم عبارت است از اين که
مادامي که در صدا و سيما کار مي کردم، و به خصوص در راديو که اصولأ فضای گفتگوهای فرهنگي بين برنامه سازهايش صدها بار بيشتر از تلويزيون است،همين عقيده ی نه چندان ناب را مي گفتم (و البته ديگراني هم بودند که مي گفتند) که اگر اين قفل و زنجير و بساط نگهباني درب ورودی را بردارند و همه ی اهل فرهنگ (در همه ی زمينه ها) بتوانند وارد اين دم و دستگاه بشوند بسياری از آدم های برنامه ساز راديو و تلويزيون حداقل روزی دو سه تا سيلي مي خورند و چندين فقره فحش ناموسي مي شنوند. دليلش هم اظهر من الشمس است
همين که پای يک آدمي به هر طريق به تشکيلات راديو و تلويزيون مي رسد اولين احساسي که بعد از جايگير شدنش به او دست مي دهد احساس نخبگي است. اين احساس هم که حد و مرز عقلي ندارد. البته حد و مرز فيزيکي دارد که همان نگهبان درب ورودی است که به آن آدم اهل فرهنگ اجازه ی ورود نمي دهد اما به هر دارنده ی کارت سازمان اجازه مي دهد که برود و احساس نخبگي کند. احساس نخبگي بي حد و مرز برای آدم هايي که به فکر ريشه دار شدن فرهنگي خودشان نيستند و با اهل فرهنگ هم حشر و نشری ندارند که لااقل از قلمشان رودروايسي پيدا کنند مي شود دنباله روی از لايه های بي هنجار اجتماعي، همين هم شده مايه ی سير قهقرايي راديو و تلويزيون که آدم های با فرهنگ و قديمي اش را حتي اگر هنوز در آن کار مي کنند اساسأ به مرز جنون کشانده و فقط شده اند ماشين توليد برنامه از هيچ. با کمي اغماض وضع مطبوعاتمان هم بهترازاين نيست و اين را وقتي مثل هر پديده ی ديگری از دور تماشايش مي کنيد متوجه مي شويد
حالا بعد از اين مقدمه ی دعواخيز يک چيزی را مي خواهم بگويم که دردآورتر است. ماهايي که در ايران در کار رسانه ها هستيم، يا از شاگردی کردن پيش يکي از خودمان بهتر بعدها مثلأ عهده دار کاری شده ايم يا اگر امکاني داشتيم به بيرون از مجموعه ی کشورمان هم نگاه کرده ايم که مثلأ الگويي پيدا کنيم و از آن تقليد کنيم، انگار که داريم تار و سه تار ياد مي گيريم. اما حالا که من فرصت زندگي و تجربه کردن در بيرون از ايران را دارم کم کم متوجه شده ام که اين بيروني ها بعضي هاشان که اسم ورسمي در داخل دارند چقدر تنک و بي محتوا هستند. يک جور روزمره و مسخره. اصلأ فيلمفارسي هستند و خيلي از ما و نه البته باهوش هايمان از اين فيلمفارسي بودنشان بي خبريم
برای سال های طولاني در راديوی ايران الگوی برنامه سازی همان برنامه سازی به سبک بخش فارسي بي بي سي بوده. بماند که حالا راديوی ايران البته آش شله قلم کار است اما قديم ترها الگوی بي بي سي اقلأ الگو بود. حالا کيفيت راديويش که هر روز پائين تر مي رود و لابد برايش حکمتي دارند، اما حالا سايت اينترنتي اش هم شده فيلمفارسي. انگار دارند مي دوند که ببينند آدم های بيکار ايراني کجا کنار آفتاب نشسته اند و تخمه ی آفتابگردان مي شکنند. يعني مي گوييد قصدی دارند که دنبال ذائقه ی آدم های بيکاره مي کردند؟ يعني دارند درازگوش رنگ مي کنند و به جای کاديلاک مي فروشند؟ يعني تابلوهای "آقا خيلي چاکرتيم" آن هم وسط شهر تهران محصول همين مداومت در توليد فيلفارسي های بي بي سي است؟ شايد هم، بلاخره ما همه مان با توهم های ايچنيني بزرگ شده ايم. اما هر چه مي کنند راديو و سايت اينترنتي شان آدم را به ياد فيلفارسي های بنجل مي اندازد. حالا چطور از آن نگهبان درب ورودی صدا وسيما بايد رد شد و به آن حضرات نخبه حالي کرد که داستان اصلأ يک جور ديگری است، خدا عالم است
Link لينک 7:27 PM همايون خيري
|
Sunday، October 09، 2005
لينک Link
سايبر زدگي جهان سومي ها
برای چند هفته ی متوالي از دانشجويانم سوال کردم که چقدر با سايت هايي شبيه به بلاگر يا اورکات آشنا هستند و ازشان خواستم در کنار کارهاي آزمايشگاهي به دو سه سوال هم به صورت مکتوب جواب بدهند.
بعضي از جواب ها را هم مفصل تر خواستم. نتايجش جالب شده. که بعضي هايشان را مي نويسم
مثلأ غربي ها (منظورم اروپای غربي، امريکای شمالي و استراليايي هاست) تقريبأ سر و کار زيادی با وبلاگ و اورکات و بقيه ی انواعش نداشتند. تعامل دو جانبه مثل چت کردن را دارند اما دليلي نمي بينند که عکسشان را بگذارند در سايتي که مثلأ دوستانشان آن ها را ببينند
بر عکس شرقي ها، حتي آنهايشان که در غرب زندگي مي کنند هر جايي که قرار باشد يادبودی از خودشان بگذارند آن را گذاشته اند. سايت های عجيب و غريب دوست يابي و مشخصات رد و بدل کردن
جواب های مفصلشان به بعضي سوال ها جالب تر بود. مثلأ غربي ها عمدتأ نوشته بودند چرا بايد وبلاگ داشته باشيم در حاليکه اگر قرار است بنويسيم و آنقدر جدی است که ارزش چاپ کردن دارد آن را مجاني در اختيار ديگران بگذاريم؟ يا اين که چرا عکسمان را بگذاريم در اينترنت؟ اگر دوست داشته باشيم با کسي دوست بشويم مي رويم به خودش مي گوييم
بر عکس شرقي ها ظاهرأ هميشه يک "راز مگويي" دارند که نه مي شود در خانه گفت نه در خيابان. برای همين هم راحت ترند که آن را به فضای سايبر بدهند. يک دانشجوی هندي ام مي گفت نمي شود از قيد عقايد خانوادگي ام راحت بشوم برای همين مي روم و در اينترنت با کسي دوست مي شوم که مي خواهم
البته حرف های هر دو طرف منطقي هم هست. پسر و دختر غربي که هر روز موهايشان به يک رنگ و مدل است يا لباس های عجيب و غريب مي پوشند احتياجي به خودنمايي ندارند. همين هستند که هستند. اگر از سر و قيافه اش خوشتان بيايد مي توانيد برويد و با او دوست بشويد، البته نمي توانيد به او بچسبيد چون زندگي شخصي اش مهم تر از همه چيز است. اما شرقي ها تا از لباس سنتي شان بيرون بيايند کلي زمان زندگي شان را از دست داده اند، ضمن اينکه زندگي خصوصي شان همان زندگي عمومي است منتها تعداد نفراتش کمتر است. در واقع هميشه جمعي زندگي مي کنند، چيزی شبيه به ترس از تنهايي. حالا اينترنت هم اضافه شده به جمع قديم شان
اين ها را که مقايسه مي کنم با وضع خودمان در ميان ايراني ها، چه داخل و چه خارج، مي بينم ما هم وسط همان شرقي ها هستيم، وسط جهان سومي ها، ولو که خارج از ايران زندگي کنيم. راز مگو داريم، فرديت نداريم، و فضای سايبر را در حکم جمع جديدی فرض کرده ايم که مجبوريم به نيازهايش پاسخ بدهيم، مثل اين که مجبور باشيم کاری را انجام بدهيم
اما يک نکته ی به قول معروف باريک تر از مو هم وسط اين حرف ها بود که برايم جالب بود اين که غربي ها در فضای سايبر مايلند مولد باشند و اگر نباشند حوصله ی سر و کار پيدا کردن با فضای سايبر را ندارند، اگر فضای سايبر پولي برايشان در نياورد چرا بايد وقتشان را برای آن صرف کنند. اما شرقي ها مصرف کننده ی سايبر هستند و همه چيز درونش مي خرند بدون اينکه اول به فکر استفاده اش باشند. همين حرفي که آل احمد يک جايي نوشته بود که مثل کتاب دعای کهنه ای که نه مي شود نگهش داشت، نه مي شود دورش انداخت. حال فضای سايبر هم کتاب دعای کهنه ی شرقي ها شده و بايد آن را هم به جمع عقايد دست و پا گير جهان سومي های مصرف کننده اضافه کرد
اگر سر و کارم با کارهای آزمايشگاهي نبود دنبال کردن چنين سوژه ای مي توانست برايم جالب باشد
Link لينک 3:26 PM همايون خيري
|
Thursday، October 06، 2005
لينک Link
پارادوکس گنجي-امام حسين
اين درگيری های سياسي مربوط به اکبر گنجي ممکنه در کوتاه مدت سر و تهش رو بشه به هم آورد اما موج بزرگترش رو نمي شه به سادگي از سر گذروند. توضيح مي دم
بدون اين که اندازه های فردی و زماني رو در نظر بگيريم اکبر گنجي به عنوان يک شيعه سعي کرده از يک نمونه ی تاريخي استفاده کنه تا نشون بده برای استقرار حق وعدالت بايد مبارزه کرد. حالا شمشير نداره اما عوضش جانش رو گذاشته بر سر اين راه، به کسي هم غير از خودش صدمه ای نزده. اين ها در مقياس یزرگتر همون حرف هاييه که امام حسين هم زده بود که من ولو خودم تنها هم که باشم مي رم و مي جنگم، که دست آخر هفتاد و دو نفر باهاش موندن
خوب حالا اون هايي که به گنجي گفتند بايد از کاری که مي کني دست بکشي، به طريق اولي روش امام حسين رو که بيست و پنج ساله داره تبليغ مي شه نقض کردن. يعني اگر اين ها در زمان امام حسين بودند لابد همين نصيحت رو به او هم مي کردند که ای بابا تو بچه داری و زن داری و بيا حالا از يک راه ديگه ای برو خواسته ات رو پيگيری کن. اگر گنجي با اين حرف مجاب شده باشه پس بايد داستان امام حسين رو از نو تعريف کنيم و اين بار بفهميم چرا او از اين روش که متضمن زنده بودنش بود استفاده نکرد؟
اما اگر گنجي بر سر حرف و عمل خودش مي ايستاد يا هنوز ايستاده باشه اونوقت بايد از اون هايي که گنجي رو به دست برداشتن از کارش نصيحت مي کردن پرسيد پس چرا نمي ذارين اعتقادات شيعي که پايه شون بر ايثار و شهادت هست تداوم پيدا کنن؟
در واقع ناصحان که همون اصلاح طلبان هستند بايد به يک سوال جواب بدن. آيا وضع موجود رو اونقدری خوب مي دونين که لازم نباشه کسي برای تغييرش اعتراض کنه؟ اگر جواب منفيه پس بايد رفت سر خانه ی اول که معنيش اينه که روش گنجي که همون روش امام حسين اما در مقياس امروزيش هست درسته. اما اگر جواب مثبته اونوقت بايد پرسيد اصلأ به چي اعتراض دارين؟
برای من جالب شده که اصلاح طلبان اين جور پارادوکس ها رو چطوری قراره حل کنن؟ اصلاح طلبان بايد ازاين شتر سواری دولا دولا دست بردارن. نميشه هم رومي روم، هم زنگي زنگ
فکر نکنين سر هر موضوعي جوانترها اين سوال ها رو از خودشون نمي پرسند، اتفاقأ مي پرسند. برای همين هم هست که هر سال ماه محرم بيشتر به محرم پارتي شبيه مي شه، کاريش هم نمي شه کرد. شما که به دنيای امروز جواب مشخص نميدين معنيش اين نيست که دنيا هم متوقف مونده
Link لينک 10:30 PM همايون خيري
|
Saturday، October 01، 2005