لينک Link
مو شناسي در استراليا
اين ها را كه مي نويسم فعلأ براي خودم صد در صد ثابت شده اند، اما، اين را منتقي نمي دانم كه يك وقت خلافشان هم ثابت شوند
اول، هيچ زن يا دختر استراليايي پيدا نمي شود كه موهايش پر پشت باشد، اگر زن يا دختري پيدا شد كه با لهجه ي غليظ استراليايي حرف مي زد اما موهايش پر پشت بود حتمأ مادر و پدرش مهاجر بوده اند
دوم، هر آدمي كه موهايش بوي روغن نارگيل بدهد، چشم بسته و نديده، هندي است
سوم، هر آدمي كه موهايش سيخ سيخكي، بلند، و خيلي زرد بد رنگ مخلوط با سياه باشد حتمأ يك پسر چيني است
چهارم، هر آدمي كه موهايش افتضاح كوتاه شده و در مدت دو سه روز هم هر روز يك مدل جاي پا روي سرشانه هايش پيدا مي شود حتمأ يك پسر ايراني است كه يكي از رفقايش موهايش را كوتاه كرده و بقيه ي رفقا هر روز سعي مي كنند خراب كاري آدم قبلي را رفو كنند
Link لينک 11:03 AM همايون خيري
|
Wednesday، August 31، 2005
لينک Link
روزنامه يا هفته نامه
من البته دقيقأ نمي دانم ورود روزنامه های خارجي به ايران به لحاظ تاريخي به چه زماني بر مي گردد و اساسأ نوع آشنايي ما ايراني ها با اين پديده ی جمعي چطور بوده اما به هر حال اين راهي که ما در روزنامه هايمان طي مي کنيم نمي تواند يکسره از راه آدم های قديمي مان جدا باشد. جهانبيني و رشد وسايل ارتباطي به طور قطع در نوع نگرشمان به دنيا و به زبان آوردنش در روزنامه ها مؤثر بوده اما باز هم ما روزنامه هايمان از همان آبشخور تجربيات قديمي دارد سيراب مي شود
اين را نوشتم که بگويم وقتي روزنامه های ايران را با روزنامه های کشورهای توسعه يافته مقايسه مي کنيد انگار داريد يک ماهنامه را با روزنامه مقايسه مي کنيد، مي توانيد خودتان مقايسه کنيد از روی نسخه های الکترونيکي آنها که روی اينترنت هم هست. اين را از تجربه ی روزنامه خواندن در استراليا مي نويسم که روزنامه هايشان تقريبأ به تقليد از انگلستان و امريکا منتشر مي شوند، مطالب روزنامه ها آنقدر فلسفي و عقيدتي نيستند که مثلأ بشود آن ها را چهار ماه بعد هم خواند يا نگهشان داشت به عنوان بخشي از دانستني های تخصصي. حتي تجربه ی همين تقريبأ سه ساله به من نشان داده جز ويژه نامه های روز شنبه، که آخر هفته محسوب مي شود، روزنامه ها تا بعدازظهر هم کهنه مي شوند
مهمترين روزنامه ی استراليا هم اگر در فکر اشاعه ی نظر يا پيشنهادی هست آن را با نثر مسجع از مدل محمد قوچاني يا همکاران ديگر در شرق نمي نويسد تا خوانندگان برای خواندن و درک آن مجبور به فرو رفتن در عمق تاريخ و فلسفه بشوند. اين را امتحان کرده ام به عنوان يک خارجي که فقط سه سال است در حال کشف و نقب زدن در فرهنگ استراليا هستم، وقتي من مي توانم از مطالب روزنامه ها عمق نگاه نويسنده را دربيابم معلوم مي شود نويسنده با کلمات بازی نکرده. حالا همين را به تجربه بگذاريد در کنار فهم يک خارجي زبان از آنچه در روزنامه های ما نوشته مي شود، باور کنيد حتي مطالب ورزشي هم با نثر مسجع نوشته مي شوند و توضيح دادنشان برای غير آشنايان به فرهنگ ايراني به سادگي مقدور نيست. نوشته هايي به گرانقدری نوشته های قوچاني، به عنوان نمونه، جايي در ماهنامه ها دارند، البته استاد روزنامه نگاری به اندازه ی کافي داريم که حرف مرا از بن غلط بدانند اما مقايسه ی من ناظر به چيزی است که حالا مي بينم و کاری است که چند سالي در آن بوده ام، حرفم تجربي است
Link لينک 3:01 PM همايون خيري
|
Tuesday، August 30، 2005
لينک Link
بفرماييد اين هم جامعه ی ايراني
اين داستان تحريمي ها و اصلاح طلب ها دارد به حيدری-نعمتي شدن مي رسد و از قضا هميشه در تاريخ معاصر ايران درست در بزنگاه هايي که بايد نقد و بازنگری در دستور کار روشنفکران جامعه قرار بگيرد همه چيز يا نعمتي مي شود يا حيدری. دستکم همين مواقع مي شود فهميد روشنفکری در جامعه ی ايراني هنوز قبايي است که به اندازه ی تن هيچکس نيست، بخصوص که وقتي اين قبا را به تن آدم های معاصری مثل ماندلا هم مي بينيم که اساسأ با وجود سال ها دوری فيزيکي از جامعه اش ماهيت روشنفکری شخصي اش به داد جامعه ی ملتهب افريقای جنوبي بعد از آپارتايد مي رسد آنوقت درميابيم که جوان هايمان هم از سر تعليم نديدن اصول روشنفکری دنباله روی همان حيدری-نعمتي های قبلي هستند، تعارف که نداريم جالب هم اينجاست که همه ی طرفين دعوا دارند با اختلاف زماني به دور يک ميدان مي چرخند، به هم مي رسند، از هم جلو مي زنند يا عقب مي افتند، اما همه به دور همان ميدان، بلانسبت مثل اسب عصاری. يک نيم نگاهي که بيندازند راه های ديگری هم هست برای راهبردن به يک نتيجه ی مشخص و کاربردی تر. انگار همه مان هميشه بايد چرخ چاه را در هر نسلي از نو اختراع کنيم و باز به دست نسل بعدی بدهيم تا خردش کند و باز بعدی و بعدی
اين ها ويژگي های جامعه ی بسته ای است که خودمان توليدش مي کنيم هر بار، که سايه ی بسته بودنش به همه جای زندگي آدم ها سرايت مي کند. آنوقت هنر و قانون و علم و روابط اجتماعي و همه ی چيزهای ديگرمان از همان قوانين بسته بودن تبعيت مي کنند، بعد هم مي شويم مثل ماهي هايي که هر چه برايشان فرياد بزنيد که بيرون از آب هم زندگي وجود دارد باور نمي کنند
ما ايراني ها کوچک هايمان همانطور کوچک مي مانند و قد مي کشند، بعد باورمان مي شود که بزرگند اما درست در جايي که بايد بزرگانه رفتار کنند کودکانه رفتار مي کنند. ما آدم بزرگ نداريم برای همين هم راه حل نداريم برای هيچ چيز. آنقدر مي زنيم توی سر همديگر که تمام بشويم، يا از زور تملق تمام مي شويم يا از زور پررويي. بفرماييد اين هم جامعه ی ايراني
Link لينک 12:46 PM همايون خيري
|
Monday، August 29، 2005
لينک Link
محاسبه
بالا رفتن قيمت نفت باعث شده تا قيمت بنزين هم در استراليا هم بالا برود، البته اينجا جز به ضرورت کسي از ماشين شخصي استفاده نمي کند چون سيستم حمل و نقل عمومي به شدت منظم و قابل اعتماد است. اما حدس مي زنم اين گران شدن نفت برای ايران هم خبر ناخوشايندی باشد چون به هر حال کسری ی بنزين را از خارج تأمين مي کنند بنابراين بنزين بايد علي الاصول گرانتر بشود و در نتيجه همه چيز هم به همان نسبت گران تر. اگر صغرا کبرايم درست باشد احتمالأ اين پول افزايش قيمت نفت مردم را فقيرتر مي کند، و بايد گشت و ديد پس اين پولي که قرار بوده بيايد بر سر سفره ی مردم چه طور محاسبه شده؟
Link لينک 10:08 PM همايون خيري
|
Saturday، August 27، 2005
لينک Link
بازخواني يک دعوای قديمي
سال هفتاد و يک که اولين دوره ی فارغ التحصيلان دکتری فيزيک از صنعتي شريف فارغ التحصيل شدند، که احمد شيرزاد هم جزوشان بود، يک دعوايي ميان فيزيکي های شريف با مرکز تحقيقات فيزيک نظری و رياضيات، که همان موقع هم جواد لاريجاني رئيسش بود، راه افتاد. من هم به واسطه ی شغل شريف روزنامه نگاری علمي، حسابي از همه طرف با خبر بودم. اصل دعوا اين بود که شريفي ها معتقد بودند حالا که مي توانيم دکتر فيزيک تربيت کنيم نبايد زمينه ی ذهني ی آدم های به درد بخور را برای رفتن به خارج از کشور فراهم کنيم. از آن طرف مرکزی ها که بيشتر اهل رياضي بودند معتقد بودند که بلاخره اين سطح سواد ما در ايران به دليل محدوديت های ناشي از سياست آنقدر پائين مي رود که آدم های به درد بخور هم اگر بمانند تلف مي شوند اتفاقأ هر دو گروه عملأ در راه اعتقادشان کار مي کردند. فيزيکي ها مرتب دانشجوی دکتری گرفتند و فارغ التحصيل بيرون دادند، از خوب خوب تا متوسط، رياضي ها هم به هر قيمتي که شده برای خوب هايشان امکانات خوب دانشگاهي در خارج پيدا کردند و آنها را روانه کردند
اين اواخر که من پيگير موضوع بودم و در بين استادها و دانشجوهای دو طرف دوست و رفيق زياد داشتم کم کم متوجه شدم که رياضيدان های مرکز تحقيقات حق داشتند، کم و بيش هم از زبان دانشجوهای قديمي همين را مي شنيدم، چه خارج رفته ها که گاهي با هم تماسي داشتيم و چه داخلي ها که بيشتر مي ديدمشان. جالب هم اين بود که اين مراکز علمي هر دو در تهران بودند و وضع استادانشان هم از همه جای ايران بهتر بود. بلاخره داخلي ها هر چقدر هم که دانشمند بودند باز هم مي بايست در همين سيستم اداری دولتي که برای هر برگ کاغذ ده تا رسيد مي گيرند کار مي کردند و خارج رفته ها کاملأ از مزايای دانشگاهي بودن برخوردار بودند
حالا که دولت جديد با اين همه توپ و تشر آمده که جلوی بريز و بپاش ها را مي خواهند بگيرند و وزير علومش هم پيش از آمدن مرد علمي سال و رياضيدان جهان شده ( در مجلس هم گفته که والله همه اش درست است و به هر حال سر پل صراط در خدمتشان خواهيم بود) و اساسأ انگار آمده که همه دانشگاهيان را مجددأ مسلمان کند حالا بايد دوباره آن دعوای سال هفتاد و يک را بازخواني کرد. بايد آدم ها را تشويق به ماندن کرد يا به رفتن؟
Link لينک 11:03 PM همايون خيري
|
Friday، August 26، 2005
لينک Link
جزيره ی دور از دسترس
از چند وقت پيش شروع کردم برای خودم از صحنه های زندگي روزمره ی مردم در بريزبن مثلأ فيش برداری، بعد هم اين يافته ها را با شهرهای ديگر استراليا، تا جايي که مي دانستم، مطابقت دادن. و البته همه چيز را از چشم يک آدم خارجي نگاه کردم، گرچه که اينجا زندگي مي کنم و حقوقي مساوی با استراليايي ها دارم. حالا که يادداشت هايم را مرور مي کنم به نظرم جالب مي آيند
مثلأ، کره ای به خودروهايشان مي نازند که راه به راه دارند در اينجا زيادتر مي شوند. ژاپني ها هم همينطور با يک سابقه ی طولاني تر و حالا با غذايي به نام "سوشي" که شده هووی مک دونالدز. آمريکايي ها به مک دونالدز و موسيقي و فيلم، چيني ها به بازار کفش و پوشاک و اسباب بازی و محله شان، اندونزيايي ها به صنايع چوبي شان که آن را از صدق سر جنگل های سوماترا و جاوه دارند، سوئدی ها که کم کم دارند زياد مي شوند به "آی کيا"، آلماني ها به کيفيت آبجوهايشان، فرانسوی ها به مغازه های نان و شيريني پزی، عرب ها و بخصوص لبناني ها به نان های گرد و دو لايه شان که حالا اصلي ترين نان برای کباب محسوب مي شوند، ترک ها به نان های لواش و بربری شان که بزرگ هم روی بسته هايشان نوشته اند نان ترکي، هندی ها به خورش "کاری" و نان "سير"دار، سريلانکايي و بنگلادشي ها به حبوبات و ادويه فروشي شان، تائيلندی ها و ويتنامي ها به رستوران هايشان که از فرط چراغ های رنگي گيجتان مي کند. خلاصه هر کسي هر چه را توانسته بياورد آورده حتي برزيلي ها که چيزی نداشته اند برای مغازه داری همه شان معلم رقص "سالسا" هستند
هر چه گشته ام برای يک اثری از ايران خودمان در زندگي روزمره ی اينجا که برای غريبه ها جذاب باشد هيچ نبوده، رستوران و فروشگاه کوچکي اگر هست برای همين ايراني هاست و سال تا ماه گذار خارجي جماعت بهشان نمي افتد. فقط هر از گاهي يک اثر را ديده ام که جای خجالت کشيدن داشته. هر از گاهي يک بسته های کوچکي از خرما را مي گذارند برای فروش که کاملأ اتفاقي ديدم از ايران آمده اند. نه بسته های خوبي دارند که جلب توجه کنند و نه محتوايشان قابل عرضه کردن است، انگار که خرماها را اول لگد مال کرده اند و بعد در بسته جا داده اند. تا آنجايي که ديده ام اين بسته ها همان طور که چيده شده اند آنقدر مي مانند تا دست آخر جمعشان کنند. هر بار که يکي از ما خواسته ايم به ديگران بفهمانيم چه داريم و از کجا آمده ايم مجبور شده ايم به فرش و گربه ی "پرشين" آويزان بشويم، تازه اگر طرفمان فرق ميان فرش و زيرانداز معمولي برايش مهم باشد، يا برايش گربه ی ايراني با غير ايراني اش فرقي داشته باشد. من که تازگي ها مي گويم ما از يک مکان خشکي آمده ايم که خودمان دورش را به آب بسته ايم که بشود يک جزيره ی دور از دسترس
Link لينک 2:11 PM همايون خيري
|
Thursday، August 25، 2005
لينک Link
يك ايراني داريم ... اون هم نه
از ششم تا نهم سپتامبر يك همايشي به نام سمپوزيوم بين المللي رودخانه در بريزبن برگزار مي شه كه برگزار كنندگانش سازمان ملل و دولت كوئيتزلند هستند، يك كار رسانه اي كوچك هم به عهده ي من گذاشتن. توي بروشورها رو كه نگاه مي كردم ديدم از همه ي دنيا در اين همايش شركت دارن به جز ايران، مرحبا به وزارت نيرو كه هميشه همه جا حاضره كه غيبت كنه. البته يك ايراني هست ( كه مي شناسمش و خيلي هم پركاره) ولي از طرف استراليا شركت كرده، جالبه كه مقاله ش هم در مورد رودخانه ي فرات در عراقه اسم و مقاله رو كه ديدم ياد اون جوكه افتادم كه به يك بابايي مي گن بلدي پيانو بزني؟ ميگه من كه نه اما يك داداشي دارم ... اون هم نه. حالا ما هم يك ايراني داريم ... اون هم نه
Link لينک 9:44 AM همايون خيري
|
Wednesday، August 24، 2005
لينک Link
آن خواب نيمروزی
هفته ی پيش يک خبری از سايت فارسي بي بي سي سردرآورد و بلافاصله هم ناپديد شد. خبر مربوط به مزايای خواب نيمروزی بود. اين چند روزه هر چه گشتم که خود خبر را پيدا کنم برای لينک دادن پيدا نشد که نشد حتي در صفحه ی دانش و فن بي بي سي فارس هم اثری از آثارش نيست (تقصير خودم شد که همان روز لينکش را حفظ نکردم). اما برايم جالب شد، ما ايراني ها خودمان نزده مي رقصيم و خواب بعد از ظهر هم از آن رقص های بي ساز و آوازمان است که همه مان را به باد فنا داده، حالا وقتي هم که قرار است برايمان خبر علمي منتشر کنند باز هم سهممان از خبر علمي مي شود مزايای خواب نيمروزی (که همان بعد از نهار است). دست کم در اين مدت نزديک به سه سالي که من اينجا در استراليا هستم نشنيدم کسي به دنبال خواب نيمروزی باشد. کسي وقت ندارد که برود وسط روز بخوابد، اتفاقأ همه هم به ضرب و زور قهوه سعي مي کنند سطح هوشياري شان را بالا نگه دارند تا به کارهايشان برسند. حالا بعد از غذای چرب و گرم روزانه ی ايراني همراه با ماست يا دوغ، خبر مسرت بخش مزايای خواب نيمروزی هم چاشني بشود ديگر چيز دندانگيری ازمان نمي ماند. شما اين خبر را نديديد؟
Link لينک 2:15 PM همايون خيري
|
Tuesday، August 23، 2005
لينک Link
فشار و بيرون زدگي
اينجا توي بريزبن يك مسجدي هست كه گردانندگانش عرب ها و پاكستاني ها هستند، تك و توك افريقايي هم جزو مراجعه كنندگانش هست اما همه ي كارها در دست همان عرب ها و پاكستاني هاست كه مردهايشان لباس هاي خفن عربي مي پوشند با ريش هاي عجيب بلند و زن ها با روبنده اين طرف و آن طرف مي روند، دو كلمه كه تاريخ اسلام خوانده باشيد با ديدن اين حضرات فكر مي كنيد نيم ساعت پيش از شعب ابي طالب آمده اند. مدت ها پيش شنيده بودم ورود تمام ابناء بشر به اين مسجد آزاد است الا ايراني ها، به رگ روزنامه نگاري ام خورد بروم و ببينم واقعأ ايراني ها را راه نميدهند يا نه. پرس و جو كردم ديدم درست بوده. ظاهرأ سال ها پيش مراسمي در مسجد بوده و خانم ها و آقايان ايراني هم با مدل اسلام از نوع ايراني و خيلي خوش تيپ رفته اند به مسجد. مراسم كه تمام مي شود مسؤل مسجد به ايراني ها مي گويد دفعه ي بعد كلاهتان هم اين طرف ها افتاد سراغش را نگيريد. البته هيچكس از ايراني ها هم بعد از اين واقعه ننشسته و هاي هاي گريه كند كه مثلأ اين بار را نديده بگيريد، اتفاقأ اين شده عامل تشخيص افتراقي ميان ايراني ها و بقيه ي مسلمان ها. اينجا مي گويند يا ايراني هستي يا مسجدي. آن فشاري كه جمهوري اسلامي براي فرستادن ايراني ها به بهشت مي آورد از اين طرف دنيا بيرون زده
Link لينک 11:33 AM همايون خيري
|
Monday، August 22، 2005
لينک Link
حالا بخنديم يا وحشت کنيم؟
توی خيابان چهلم يوسف آباد تهران (همون خيابون آخری که يوسف آباد رو وصل مي کنه به ساختمان های آ.اس.پ) يک مطبي هست که تا همين دو سه سال پيش روی اون در دو سه رديف به خط بزرگ نوشته شده بود "پروفسور سيد سيف الدين نبوی تفرشي، کانديد جايزه ی نوبل، کاشف چربي مفيد خون، متخصص بيماری های قلبي". تابلوی به چه بزرگي اون هم نه توی پسکوچه، درست وسط يک خيابون پر رفت و آمد
يک وقتي من يک قرار مصاحبه ای با ساکن اون مطب که همين آقای پروفسور باشه گذاشتم. اما اين آدم اونقدر در مدت مصاحبه حرف های عجيب و غريب درباره ی پزشکي زد که مجبور شدم فردای اون روز زنگ بزنم به دکتر فاضل و دکتر ملک زاده که اون موقع رئيس و معاون فرهنگستان علوم پزشکي بودند که اين بابا رو مي شناسين يا نه؟ هر دو گفتند اين از اون کلاهبردارای درجه يکه و مبادا حرفاش رو منتشر کنين. گفتم ولي اين که تابلو زده وسط شهر با اين همه لقب. گفتند اين پزشک معالج چند نفری از آقايون معممين هست و از نفوذ اون هاست که نميشه کاريش کرد وگرنه اين آدم اصلأ پزشک هم نيست
من اون مصاحبه رو ندادم برای چاپ، قرار بود توی روزنامه ی نشاط چاپ بشه. اون هم برداشت و يک نامه ای نوشت که عنقريب ازت شکايت مي کنم به دادگاه اگر مصاحبه رو چاپ نکني و به محل کار من که راديو-تلويزين هم شکايت کرد. يک هفته هم هر روز منشي مطبش زنگ مي زد که آقای دکتر گفتن چي شد؟ من دست به دامن دکتر فاضل شدم که شما يک کاری بکنين، ايشون هم گفتند نگران نباش من هر جا لازم شد هستم، و انصافأ هم کلي حمايت کرد. روز آخری که منشي اون بابا زنگ زد بهش گفتم لطف کنن آقای دکتر با دکتر فاضل صحبت کنن برای اين موضوع، يک من و مني کرد و گوشي رو داد دست خود نبوی تفرشي. اون هم گفت من برای اين کارهای دکتر فاضل ازش شکايت کردم و دادگاه هم به نفع من حکم داده، حکمش هم شلاقه. متوجه مي شين چقدر اين بابا قدرت داره؟ اين ها رو از خود دکتر فاضل و دکتر ملک زاده بپرسين اگر در حرف های من شک دارين
حالا اين آقايي که قراره وزير بشه و به گزارش خبرگزاری فارس گفته که: " متاسفانه بهم ريختگي اسفباري در امر بهداشت و درمان در كشور حاكم است" و : "بحث تشويق پژوهش در طب سنتي و اسلامي..... نيز از جمله اولويتهاي برنامه پيشنهادي وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشكي ميباشد" با امثال اين آقايون که پشتوانه شون هم محکمه چه کار مي کنه؟ يعني اين ها رو بايد جزو طب اسلامي قلمداد کنيم؟ حالا بخنديم يا وحشت کنيم؟
Link لينک 5:39 PM همايون خيري
|
Thursday، August 18، 2005
لينک Link
اين هم از وزير علوم
در رديف های 24 و 25 مربوط به معرفي محمد مهدی زاهدی به عنوان وزير علوم آمده که
انتخاب به عنوان مرد علمی سال 1997 تا 1998 توسط مرکز بین المللی کمبریج
چاپ بیوگرافی در کتاب بیوگرافی بین المللی کمبریج سال 1378
خدمت شما عرض کنم که اين مرکز بين المللي کمبريج نه تنها هيچ ربطي به دانشگاه کمبريج نداره بلکه يک موسسه ايه که از زور بيسوادی آدم های جويای نام در ايران حسابي کار و بارش در ايران سکه شده. اين مرکز بين المللي وابسته به يک موسسه ی انتشاراتي هست به نام ملروس که کارش چاپ کتاب های بيوگرافيه. هفت سال پيش وزارت علوم يک اطلاعيه ای داد که اين موسسه فاقد اعتباره و اون هايي که از طرف اين موسسه لقب مرد علمي سال مي گيرن خودشون پول مي دن تا اسمشون در کتابچه هايي که هر ساله اين موسسه چاپ مي کنه نوشته بشه. همين اينجانب هم يک مقاله با تمام ضمائم و مستنداتش رو در روزنامه ی آفتاب امروز چاپ کردم (همراه با همون اطلاعيه ی وزارت علوم) که مثلأ لوح های مرد علمي سال و چاپ اسم در کتاب بسته به نوعش چقدر قيمت داره که اون آدم احمق و جويای نام بايد بپردازه و يکيشون رو دريافت کنه، اين هم ليست قيمت هاش و اين هم مربوط به بخش آسيا و اقيانوسيه. مي تونين اصل مقاله رو در آفتاب امروز پيدا کنين (حتمأ توی کتابخانه ی ملي يک دوره ش رو دارن) اگر هم نخواستين سراغ دکتر منصوری برين (اگر وزارت علوم نبود حتمأ در دانشکده ی فيزيک صنعتي شريف پيداش مي کنيد) بپرسيد بهتون مي گه که مثلأ چه کساني از اين موسسه لقب گرفتند. اين صد مدل بدتر از دانشگاه هاواييه حالا وزير آينده که خودش اين مدليه چطوری قراره وزارتخانه رو اداره کنه؟
ضميمه
حقيقتش بنا نداشتم اين ضميمه رو بنويسم چون پيش از اين در همون روزنامه ي آفتاب امروز توضيحاتش رو كامل با سند و مدرك كه مورد تاييد وزارت علوم بود نوشته بودم اما براي اون هايي كه مايلند بدونن مي نويسم. اين موسسه ي مرد علم سازي از روي زرنگي به همين برگزيدگان پيشنهاد مي ده كه با تشويق خريد كتاب بيوگرافي براي موسسه اي كه در اون كار مي كنن خودشون رو بشناسونن، در ضمن اينكه تعهد مي كنه كه نگه چه جوري اون موسسه اي رو كه اون آدم توش كار مي كنه پيدا كرده و براشون نامه فرستاده كه يكي از دانشمندان شما علامه ي دهر شده. بخونين. معني اين حرف رو همه مي دونن. آقايون سياستمدار! بذاريد از اين انجمن هاي كف بيني و فالگيري و اينا درست بشه اعضاش هم همه بشن فخر عالم، اونجاها ميشه از اين كارها كرد اما دانشگاه جاي اين كارها نيست
Link لينک 11:51 PM همايون خيري
|
Sunday، August 14، 2005
لينک Link
نگفته بودم؟
سال گذشته توی يکي از نوشته هام به موضوع آلودگي های آبي در ايران اشاره کرده بودم. حالا داستان وبا که داره فراگير ميشه اون حرف من رو تأييد مي کنه. البته حرف من هم نيست، تقريبأ همه ی کساني که دارند درباره ی آلودگي آب کار مي کنند چه در خود ايران و چه در خارج از ايران مي دونن وضعيت آب آشاميدني در ايران چقدر خرابه، فقط مثل خيلي چيزهای ديگه از ترس اين که وصلشون نکنن به استکبار جهاني و اين مدل اراجيف چيزی نمي گن. باز يک وقتي نوشته بودم که يک بنده خدايي از من خواست که درباره ی وضعيت آب در ايران بنويسم که ننوشتم، دليلش همينه که ممکنه قبل از اين که آدم از گرفتاری آب آلوده تلف بشه يکهو به تير غيب دچار بشه. حالا به شما عرض مي کنم داستان آلودگي آب در ايران تازه داره بر ملا مي شه. يک وقتي در يک مصاحبه برای روزنامه ی نشاط با يکي از بهترين متخصصان آب در ايران از قول اون نوشته بودم که "دعواهای سياسي در ايران بعضي وقت ها نتايجش کاملأ غير منتظره س". مثلأ سد ميناب آبش بو ميده، دليلش هم اينه که محل ساخت اون در اثر دعواهای سياسي چندين کيلومتر از محلي که بايد به طور علمي ساخته مي شد دورتره بنابراين يک لايه ای از جلبک های سبز-آبي (که به نام سيانو باکتر شناخته مي شن) روی آب درست مي شه و همين جلبک ها عامل بو گرفتن آب هستند. عمل اصلي تغيير محل سد هم دعوای سياسي بود. بنابراين سد ميناب به درد لای جرز مي خوره، البته با اجازه ی اهالي محترم وزارت نيرو! اين هم بگذاريد بغل دست گندهای ديگر وزارت نيرويي ها که گرفتاری های آب آشاميدني در ايران هديه ی همين حضرات است
Link لينک 8:28 PM همايون خيري
|
Saturday، August 13، 2005
لينک Link
يك يادآوري خبرنگارانه براي خودم
اين بخشي از خاطرات سفرم به افريقاي جنوبي هست كه سه سال پيش نوشته يودم، همان روزهايي كه جايزه ي سازمان ملل را دريافت كردم و به عنوان خبرنگار سازمان ملل به ژوهانسبورگ رفتم
بدترين اتفاق عالم خداحافظي کردن از کساني است که به آنها خو گرفته ايد بخصوص اگر بدانيد ممکن است هيچوقت آنها را دوباره نبينيد. بعد از تمام شدن کار اجلاس گروه هاي سياسي و خبرنگاراني که از کشورهاي مختلف به همايش آمده بودند به کشورهايشان باز مي گشتند ولي خبرنگاراني هم بودند که چند روزي بيشتر در افريقاي جنوبي مي ماندند. من دو روز بيشتر ماندم البته بخاطر بليطم
بعد از اجلاس، ژوهانسبورگ شلوغ بسرعت به شکل عادي درآمد گرچه تنظيم دقيق برنامه هاي همايش صدمه اي به روال عادي زندگي در اين شهر نزده بود با اينحال در همان قسمت هايي که تحت تأثير اجلاس شلوغتر بود مي شد خلوتي را احساس کرد. خبري از بازرسي ها نبود و فقط مقداري از ديواره هاي کوتاهي که براي جدا کردن مسير عبور خودروهاي همايش در خيابان ها گذاشته بودند باقي مانده بود
کارت هاي شناسايي که در روزهاي همايش از هر چيز ديگري واجب تر بودند چندان هم به درد نمي خوردند ولي هنوز بعضي ها از جمله من به گردن داشتيم. فکر مي کردم دستکم اين کارت مي تواند به اهالي شهر نشان بدهد که اسم و شغلم چيست تا اگر نياز به کمک داشتم راحتتر به دست بياورم. گمانم اين بود که بقيه هم به همين قصد از کارت ها استفاده مي کردند. هتلم را عوض کردم تا نزديکتر به مرکز شهر باشم البته همان شب آخر خيلي ها از هتلي که دو هفته را در آن گذرانده بوديم رفتند و آنقدر تحمل هتل پر از شر و شور قبلي و سوت و کور فعلي سخت بود که با اشتياق تمام از آنجا به يک هتل جديد رفتم. هتل جديد در فاصله سه دقيقه اي محل اجلاس بود در بهترين جاي شهر. سويتي که به من دادند در واقع يک خانه تمام عيار بود. دو اتاق خواب يکي با دکوراسيون سبز و دومي با دکوراسيون صورتي با دو حمام، دو تلويزيون که يکي از آنها در اتاق خواب صورتي بود و ديگري در اتاق نشيمن، دو دست مبل در اتاق نشيمن که بين اتاق هاي خواب بود و يک ميز نهارخوري چهار نفره گرد. يک آشپزخانه با تمام امکانات پخت و پز، و مقدار زيادي ادويه جات براي پختن غذا. فکر کردم اشتباهي رخ داده ولي در جواب تلفنم گفتند اتاقتان همان است که الان در آن هستيد. به فکر فيلم زير درختان زيتون کيارستمي افتاده بودم که پسر به کارگردان فيلم (کشاورز) مي گفت" اين پولدارها چرا دو تا خونه دارن؟ مگه مي خوان شب ها سرشون رو بذارن تو يکي پاشون رو بذارن تو يکي ديگه؟"
دو روز باقي مانده را به سرک کشيدن در جاهاي مختلف شهر گذراندم، از موزه تا بازار و تا درب خانه رضا شاه که در بهترين جاي شهر تبديل به خرابه اي شده بود و البته در تملک دولت ايران بود. شنيدم که خيلي ها تقاضاي خريدنش را داشته اند ولي دولت ايران نه آن را مي فروشد و نه البته از آن استفاده مي کند، حتي تعميرش هم نمي کند. چرا؟ اگر کسي دلش را دارد برود بپرسد!!!
وقتي کاخ احمدشاهي در تهران به آن حال و روز مي افتد و سازمان ميراث فرهنگي هم زورش نمي رسد کاري کند احتمالأ خانه رضا شاه را با بولدوزر خراب نکرده اند جاي تعجب دارد! شايد هم شهرداري ژوهانسبورگ نگذاشته، مثلأ؟! آنطور که شنيدم تمام هئيت نمايندگي ايران را مي شد در خانه رضا شاه جا داد و هيچ هزينه اي براي اقامت در هتل پرداخت نکرد.اين البته از ويژگي هاي مديران ماست که سر صبر، اول هر را چه داريم نابود مي کنند تا رفته رفته بلاخره بزرگ بشوند و بعد با قيافه حق به جانب به ما همان حرفي را بزنند که قبلأ ما با شرم حضور و در دوران طفوليتشان به آنها عرض کرده بوديم. دو روز که گذشت به فرودگاه آمدم و اتفاقأ ايراني هاي زيادي را در آنجا ديدم. در فرودگاه براي کساني که از افريقا ي جنوبي چيزي خريده بودند و قبض خريدشان را دور نينداخته بودند جايي گذاشته بودند تا قبض را بدهند و مالياتش را پس بگيرند. گمان نمي کنم هيچکس دست خالي از افريقاي جنوبي بيايد بخصوص اگر مجسمه هاي چوبي آنجا را ديده باشد. حساب و کتاب مي کردند و پولتان را مي دادند تا دوباره از فروشگاهي که همان جا در فرودگاه بود بدون ماليات خريد کنيد. و بعد خداحافظ افريقا ي جنوبي.چند تايي موقع بلند شدن هواپيما نتوانستند جلوي اشکشان را بگيرند و با صداي بلند گريه را شروع کردند. براي دو هفته دوستي با آنهايي که شايد هيچوقت دوباره نتواني آنها را ببيني. دو هفته بحث و جدل با اهل سياست حتي در خيابان
دو هفته تا پاسي از شب حرف زدن درباره کشورتان و شنيدن درباره کشورهاي ديگر
دو هفته هيجان براي يک رأي مثبت يا منفي
و دو هفته براي تنها سياره مسکوني که مي شناسيم
دو هفته براي زمين
خداحافظ ژوهانسبورگ
Link لينک 7:00 PM همايون خيري
|
Wednesday، August 10، 2005
لينک Link
خلاصه چه ها شود
اين شوراي شهر فعلي تهران كه انتخاب شدن من ايران نبودم ولي چند نفري ازشون رو از نزديك مي شناختم. مثلأ يكيشون كه آدم مهمشون هم هست توي مجتمع كوچكي كه ساليان پيش ما در اون زندگي مي كرديم يك واحد مسكوني داشت كه به صورت غير قانوني داده يود به يكي از دوستانش به عنوان دفتر كار، اون بابا هم سنگ تموم گذاشته يود از همه رقم(هر چي حدس بزنيد). ديگه داد همه رو درآورده بود، اين حضرت شوراي شهر فعلي هم اساسأ خم به ابرو نمي آورد. يكي دو بار به مناسبت هاي كاري كه مي ديدمش گله مي كردم از . طرف همسايگان، اون هم بي جواب مي گذروند. يك آدم مهم ديگه شون هم كه الپر معمولأ ازش خوشش(!) مياد يك داستان جالبي داره حالا همه رو گذاشتم يك وقتي بنويسم براي تكميل بعضي نوشته هاي الپر.
حالا اين مقدمه ي طولاني رو نوشتم كه بگم شوراي شهر كه داشتن دنيال شهردار مي گشتن يك شبي يك آدم نيمه علمي به من زنگ زد، همين استراليا، گفت كه به من خيلي اصرار مي كنن كه شهردار بشم، من به فكر افتادم با تو هم مشورت كنم. بهش گفتم تو هم از بين اين همه پيغمبر جرجيس رو پيدا كردي؟ من چه كاره ام كه مثلأ مشورت بدم براي شهردار شدن يا نشدن يك آدم ديگه. گفت مي خواستم ببينم به عنوان روزنامه نگاري كه سر و كارش با آدم هاي علمي هست درباره ي شهردار شدن من چه نظري داري؟ بهش گفتم حقيقتش كار درستي نمي كني دلايلم رو هم گفتم. آخرش گفت درسته و خداحافظ. حالا يك جايي از قلم يكي از دوستان روزنامه نگار خوندم همين حضرتي كه درباره ش نوشتم داره جدي جدي شهردار مي شه اين بار. البته به دلايلي داره از يك دردسر اداري در ميره. حالا اين آدم خودش آدم خوبيه انصافأ ولي اوه اوه از دور و بري هاش، واويلا هستن. همين يك قلمش رو بگم كه يكي از همين دور و بري ها يك فقره با مشت زد توي دهن يك همكارش (كه اتفاقأ اهل قلم هم هست) سه تا دندونش رو نابود كرد، اون هم توي اداره، روز روشن. اگه گفتين اون كدوم اهل قلمي هست كه سه تا دندون جلوييش مصنوعيه؟
خلاصه چه ها شود
Link لينک 10:57 AM همايون خيري
|
Saturday، August 06، 2005