لينک Link

برای چند هفته
واقعأ کار و نوشتني هام زياد شده و ظاهرأ دارم حسابي عقب مي افتم. از بين درگيری ذهني مربوط به انتخابات و درگيری کارهای دانشگاه فعلأ بايد به کارهای دانشگاهي برسم. برای همين هم مدتي وقت نخواهم کرد که چيزی بنويسم. يک فهرست بلند و بالا از کارهای عقب افتاده دارم که امروز فکر کردم ديدم بيشتر از اين نمي تونم پشت گوش بندازمشون. خوب فعلأ ترجيحم رسيدگي به کارهای دانشگاهيه

  لينک Link

توصيه به شعارهای اشتباه نکنيد
اول: من هنوز مطمئنم که هاشمي رئيس جمهور مي شه، چون آدم راديکالي مثال احمدی نژاد که احتمالأ با رأيي که برايش ساخته شده جو گير هم خواهد شد برای حاکميت اونقدر خطرناک هست که اجازه ندن بيشتر از اين به جايي برسه. اين راستي ها، البته اون هسته ی اصلي شون داره توی اين بازی بقيه رو خرد و خاکشير مي کنه که بعدأ کسي ادعايي نداشته باشه. مگه قاليباف از خودشون نبود که رفت که رفت؟
اما
دوم: اين يک اشتباه محض استراتژيکه که هاشمي را با بدترين صفاتي که ممکنه برای مردم باز تعريفش کنين. اتفاقأ اين همون سناريويي هست که حاکميت و با جلوداری ی خامنه ای به دنبالش هستند. بايد مثل آيت الله طاهری که حتمأ از آيت الله منتظری خط مي گيره هوشمندی به خرج داد. توی خبر بي بي سي اومده که "وی (طاهری) سپس به سوابق و تجربيات اکبر هاشمی رفسنجانی اشاره کرده و گفته در دور دوم به اين نامزد رای خواهد داد". الپر عزيز! از راستي ها ياد بگيريد که با وجود اختلافات شديد داخلي باز هم روی نقاط قوت هم مانور مي دن و در اين چند ساله تونستن يک جبهه ی واحد درست کنن که کانديداها هم مثل عروسک توی دستشون بازی خوردن. هاشمي نبايد حالا دزد معرفي بشه، اون رو بذاريد برای معامله های پشت پرده که بعدأ ازش امتياز بگيرين. اگر الان بهش بگين دزد ديگه بعدأ به چه حسابي بايد به ديگران امتياز بده؟ از مدل مشارکتي ها استفاده نکنين که نمي دونن چه کار دارن مي کنن. اون مصاحبه ی رضا خاتمي با اون چند تا دختر و پسر نشون مي ده اين مشارکتي ها چقدر بيسوادن
سوم: به اون دوستي که توی کامنت قبلي نظر داده بود که "حالا اگر احمدی نژاد رئيس جمهور شد داستان رو چطور مي نوشتين" مي گم که اگر احمدی نژاد رئيس جمهور بشه به راحتي حذفش مي کنن اتفاقأ درست مثل رجايي. من نه تنها همون وقتي که ترورهای اوايل انقلاب انجام مي شد باور نکردم که کار دار و دسته ی رجوی هست بلکه هرگز هم باور نمي کنم که کار اون ها مي تونست باشه. حرف های سعيد امامي رو در دانشگاه همدان با دقت بخونين تا بفهمين دار و دسته ی رجوی چقدر خنگن و چطوری سعيد امامي بازيشون داده بود. اون عمليات فروغ جاويدانشون هم که نشون داد اينا اساسأ تعطيلن به لحاظ مغزی. تازه فکر مي کنم خود جمهوری اسلامي، يعني همين هايي که الان دارن قدرت رو قبضه مي کنن، رجوی و بني صدر رو فراری دادن تا بتونن با استفاده از اسم و منش اونا دست به تصفيه حساب با مخالفين داخلي بزنن. يادتون باشه که رجوی و بني صدر توی دوره ی جنگ که نيروی هوايي و همه ی پدافند ها در حال آماده باش بودن با هواپيمای مسافری از تهران فراری داده شدند. مي دونيد تا يک هواپيمايي بخواد از تهران بپره و از مرز رد بشه چقدر وقت مي بره؟ تازه اون موقع که از توی فرودگاه ها چه نظامي چه غير نظامي، پشه هم امکان پريدن نداشت. اين داستان رو هم بذارين کنار اون داستان دانشجويان پيرو خط امام که دائم مي گفتن اسناد رشته رشته شده رو گذاشتيم کنار هم و سند جاسوسي به دست آورديم. حالا که از همين دستگاه ها همه جا هست، دو تا ورق کاغذ رو رشته رشته کنين ببينين مي تونين سر همشون کنين
الپرعزيز! دعوای با هاشمي رو نيارين سر چهار راه

  لينک Link

چند نکته برای داستاني که اگر مي نوشتم

فصل اول: نگران نمي بودم، هاشمي رئيس جمهور مي شد، حتي اگر به زور حکم حکومتي هم که شده. بر خلاف تصور چندين ساله ی ما جمهوری اسلامي را احمق ها اداره نمي کنند، به راحتي آدمکشي مي کنند اما کاملأ حساب شده. بنابراين هيچکدامشان حاضر نيستند مهره ای را به عنوان رئيس جمهور عنوان کنند که امکان چانه زدنشان را با غرب درباره ی برنامه های حکومتي و از جمله برنامه های هسته ای کاهش بدهد و غرب را به فکر حمله ی مستقيم نظامي بيندازد. احمدی نژاد رئيس جمهور نخواهد شد، چون قرار نيست جنگي در بگيرد

فصل دوم: هاشمي رئيس جمهوری مي شد که نه به پشتوانه ی خودش که اکنون مجموعه ای از مشارکت و مجاهدين انقلاب و بقيه ی درماندگان اصلاح طلب هستند اعتماد دارد و نه مردم از روی رغبت به او رأی داده اند. بنابراين هيولای حزب الله و آدم هايي مثل احمدی نژاد همواره در کمين دولت او خواهند بود تا دست از پا دراز نکند. اصلاح طلبان هم پرونده شان بسته شد. همين چند انتخاباتي که رأی نياوردند تا سال های نه چندان نزديک به مردم نشان خواهد داد که آن ها را به حساب نياورند

فصل سوم: ملي- مذهبي ها تقريبأ تمام شده اند. در واقع بازی خوردند و با شرط بندی بر روی معين نشان دادند که آن ها هم از بدنه ی جامعه کاملأ دور افتاده اند. بايد ملي – مذهبي ها را با اين اشتباه استراتژيک متأسفانه فراموش کرد. حالا مي توان فهميد که چرا داريوش فروهر ترور شد، او پر خطر ترين عضو گروه ملي ها بود با خصوصياتي شامل جوان تر بودن، مردمي تر بودن و بي مهاباتر بودن از ساير مليون و به شهادت مستندات تاريخي ی دوره ی دکتر مصدق، توانا ترين عضو گروه مليون در برپا کردن تظاهرات مردمي

فصل چهارم: دور دوم تصفيه ی داخلي که با کنار گذاشتن ناطق نوری شروع شد با رد شدن از کروبي و قاليباف ادامه پيدا کرد. کروبي به گوشه نشيني، که خودش به آن تشکيل حزب نام داده، کشانده شد و قاليباف به خاطر بدنامي ناشي از تبليغات غير اصولگرايانه تا آينده ی دور مطرود خواهد ماند. مهدوی کني هم در حالي زير پايش خالي شد که زودتر از موقع تصميم خودش را برای رأی دادن به هاشمي برملا کرد. تعجب هم نکنيد اگر مهدوی کني به ديدار اردبيلي يا صانعي رفت

فصل پنجم: يادم مي ماند که جمهوری اسلامي به عقب نخواهد رفت، اگر قرار به عقب ماندن يا اصرار بر اصول انقلاب بود مي بايستي الان مطهری، مفتح، بهشتي، طالقاني، باهنر، رجايي، چمران و ... تا اين آخری صياد شيرازی زنده بودند. ممکن است منبعد بوی رجايي را زياد استشمام کنيم ولي فقط از اين جنبه که ممکن است از مسافر بغل دستي مان در تاکسي يا اتوبوس باشد که به احتمال زياد به نفر دوم در انتخابات رأی داده. يعني ما هستيم، زياد هم هستيم، مبادا يادتان برود، اگر دوست داريد مي توانيد احساس نا امني کنيد درست مثل شوروی که همه احساس نا امني مي کردند چون همه مأمور بودند مگر خلافش ثابت مي شد، که آن هم نمي شد

فصل ششم: حاکم داستان آنقدر احساس قدرت مي کند تا برای رفقای نزديکش هم شاخ و شانه مي کشد و آنوقت تغيير رخ مي دهد

پانوشت ها: در پا نوشت ها مي نويسم که خاتمي برای توسعه ی قدرت در پشت پرده لازم بود. چنانکه حوادث متعاقب انتخاب او هم برای خلسه و فراموشي لازم بودند.



  لينک Link

نبوی عزيز آدرس اشتباه نده
اگر به گفته ی نبوی "احمدی نژاد، هدیه پوپولیست ها به ملت ایران" است پس خاتمي هم هديه ی همان پوپوليست های هشت سال قبل است. زود احساساتي نشويد که مردم به خاطر پنجاه هزار تومان به کروبي رأی دادند يا چهره ی بزک نکرده ی احمدی نژاد بود که او را در دور دوم و جلوتر از بقيه نشاند. آدرس اشتباه نبوی از همين جا شروع مي شود. وقتي از ذائقه ی مهمانانتان که مجبور به پذيرايي از آن ها هم هستيد خبر نداريد به قدر وسعتان سفره را رنگين مي کنيد. اين تنوع سفره به هيچ منطقي قابل صرفنظر کردن نيست، ولو که از خارج از خانه هم فرياد نخور سر داده باشند، آنهايي که خارج از خانه فرياد مي زنند گريزی دارند اما در خانه ها همان سفره را بايد دريابند، کاملأ هم منطقي است. جمهوری اسلامي در تنگناهای بين المللي که بر سر برنامه های اتمي خود به وجود آورده نياز به مشارکت بيشتر مردم که همان ميهمانانش باشد دارد لاجرم سفره را با کانديداهای رنگارنگ تزئين مي کند تا هر کس به سليقه ی خود غذايش را انتخاب کند. تنوع اين سفره که ازآقا و آقازاده تا انقلابيگری دهه ی شصت و ورزشکاری و نظاميگری و فلسفي و قومي- عشيره ای در آن جا داده شده است آنقدری است که بتوان گفت مردم در آن مشارکت کرده اند رأی مي آورد، و حالا در دور دوم هر چه که رآی به صندوق ريخته شود مهم نيست، دست کم همان پنج ميليون هم کفايت مي کند. احمدی نژاد هديه ی پوپوليست ها نيست، بلکه بر عکس او هديه ی ذهن های برنامه ريزی است که برای اولين بار در تاريخ جمهوری اسلامي تنوع عظيمي از کانديداها را در سفره ی انتخابات گذاشته اند و آنقدر هوشيارانه در اين تنوع اصرار کرده اند تا معين و مهرعليزاده هم به اسم حکم حکومتي به سفره اضافه شوند
در سرتاسر نوشته ی نبوی همه ی گروه های سياسي و سياسيون "اعم از مبارزین داخل و خارج، اعم از سلطنت طلبان و ملی ها و طرفداران آمریکا، اعم از سازگارا و میبدی و کشتگر، اعم از مبارزینی مانند امیرانتظام و گنجی و زرافشان، اعم از جنبش دانشجویی و دفتر تحکیم وحدت و رادیکالهای ملی مذهبی، اعم از 615 نفری که انتخابات را تحریم کردند و تمام اتحاد جمهوریخواهان و غیره" در برابر اين سوال قرار داده شده اند که در مقابل احمدی نژاد " این تروریست جوان و پیرو ولایت فقیه" اکنون " با چه رویی از هاشمی دفاع کنیم؟". کم بد نيست که هاشمي را عصاره ی همه ی سياسيون برای مقابله با احمدی نژاد، " این تروریست جوان و پیرو ولایت فقیه" قرار بدهيم. دست مريزاد. مطمئن باشيد پوپوليسمي در کار نيست، جوان ترين کشور دنيا گرفتار پوپوليسم نمي شود اما چون جوان ترين است فريب رنگ و لعاب را مي خورد، که خورد. هاشمي رئيس جمهور مي شود اما اين بار از راه رنگين کردن سفره و به بعضي آدرس های اشتباه

  لينک Link

يک مرحبا، يک خداحافظي و يک دوجين ماشالا
مرحبا را برای الپر مي فرستم که به هر حال به عنوان کسي که کم و بيش مسئول ستاد نسيم بوده حالا هم پيشقدم شده تا به دوستانش گوشزد کند که بايد درباره ی دلايل شکست معين به عنوان يک برنامه ی سياسي فکر کنند. ايکاش ده تا از امثال الپر در بين مشارکتي های بي عرضه و پر مدعا پيدا مي شد که بعد از انتخابات شورای شهر اقلأ مي نشستند و برای پاسداری از رأی مردم در دوم خرداد و انتخابات مجلس ششم فکری مي کردند. همه ی شهيد بازی به دور حجاريان و کارهای دقيقه ی نود مثل تحصن در مجلس همين نتيجه را به بار آورد که همين دوم خردادی هايي که ما هم جزوشان بوديم گروهي به بي فايده بودن رأی دادن برسند و مابقي هم حيران که بلاخره چون در ايران زندگي مي کنيم بايد کاری انجام بدهيم. قصه سر دراز پيدا مي کند، اما مرحبا به الپر
اما آن خداحافظي برای ملي- مذهبي هاست که هنوز هم به خيال دوره ی دکتر مصدق و بيست و هشت مرداد دارند ساعتشان را کوک مي کنن بدون اينکه از آن بزرگمرد، سياست ورزی را آموخته باشند. قبلأ هم به نظرم آمده بود و نوشته بودم که حدس مي زنم ملي- مذهبي ها هر وقت که نبايد باشند هستند و هر وقت که وجودشان لازم است کناری دور از قدرت مانده اند. حالا هم که مشارکتي ها که به هر حال سوراخي برای ورود به حاکميت پيدا مي کنن جاروی ملي- مذهبي ها را به دمشان نمي بندند که به همان سوراخ تازه هم راه پيدا نکنند. جبهه ی دموکراسي خواهي هم مي رود به همانجايي که احزاب و جمعيت های فصلي مي روند. اين نسل زندان کشيده و کارآزموده نه قدر خود مي دانند و نه ساعتشان را به وقت جديد کوک مي کنند
و اما آن يک دوجين ماشالا - و نه ماشاالله- مي ماند برای دوستاني که معين و رفسنجاني را نشانده اند در يک ظرف که اگر سنگشان به اين نخورد به آن ديگری بخورد و اين ظرف را همه جور تزئين مي کنند، يا به قول خودشان: "ممکن است بپرسید به چه کسی رای می دهی؟ معین یا هاشمی؟ از نظر من زیاد فرقی نمی کند". ولو با وزير قلمداد کردن عزت الله سحابي در دوران رياست جمهوری هاشمي رفسنجاني، که در و ديوار هم از زنداني بودن سحابي در همان زمان باخبرند. اين هم مي شود ماشالای امثال ما روزنامه نگاران که بايد به اوستای خودمان بگوييم. بيخود نيست که روزنامه نگاری هم چيزی مي شود در حدود عملگي ی قلم و امثال مرتضوی را خبر مي کنند که فله ای جمعشان کند

  لينک Link

دکان دو نبش انتخاباتي
اسمش را هر چه مي خواهيد بگذاريد اما دلم نيامد اين را ناگفته بگذارم، حداقل نه ازعلاقه و ارادت شخصي ای که به نيک آهنگ دارم، بلکه فقط از موضوعي که حالا منطقش پشت غبار بزن بزن های تصنعي ی انتخاباتي دارد خاک مي خورد
همه ی آنهايي که پايشان را از ايران بيرون مي گذارند و به خصوص به غرب مي آيند مي دانند که زندگي کردن با معيارهای غربي و مهمترين آنها پول درآوردن در غرب کار چندان آساني نيست. مطرح شدن- نه از نوع جنجالي و زودگذر- هم که اساسأ هم وقت مي برد و هم انرژی، به خصوص که اگر آن تازه آمده اهل حرفه ای بوده و صاحب نامي در اندازه ی خودش. برای همين هم هست که هنوز بعضي ايراني های غرب نشين بعد از ساليان دراز بند نافشان را به همان ايران وصل نگه داشته اند، به زرنگي يا به عجز و يا به هزار ترفند ديگر. همه جا و در همه شغلي هم هستند. مي دانند که در ايران هنوز هم بهتر مي شود به قدرتمندان و به منابع مالي نزديک شد، پول درآورد و دور از ايران زندگي کرد. موضوعش مربوط به جمهوری اسلامي و اين دوران نيست، زمان شاه هم همين بود. ولي در بين همين غرب نشين ها آدم هايي هم وجود دارند که اين بند ناف را بريده اند و به هر زحمتي که بوده راه ماندن و مستقل شدن را پيدا کرده اند و حالا حرفشان هم مستقل است. اين داستان انتخابات و تبليغات برای کانديداها که حالا دست اندرکاران تبليغاتي شان هم نرخ هاي بالايي دارند بلاخره کف دست هرايراني ی اهل رسانه و مثلأ دورانديش و مال انديشي که در غرب زندگي مي کند را مور مور مي کند که راهي ی ايران بشود و چرخ زندگي اش را با يک هل محکم تر سريع تر راه ببرد. در آن آشفته بازاری که هر رأی- ولو به کانديدای غير اصلح- در واقع رأی به حاکميت قلمداد مي شود با هر نوع موضعي که اهل رسانه داشته باشند و برای هر کسي که کار کنند دست آخر قدر مي بينند. حالا آن آدم رسانه ای که نيک آهنگ باشد همه را رها کند و پانزده ماه برود در خشکشويي کار کند و روز خوشش بشود دوره ی آموزشي در يک محل کاری ديگر و از خير رأی دادن هم بگذرد، آنوقت اسمش بشود غرغرو و ايرادگير و بچه، اما بعضي های ديگر بند نافشان را به سه جای ديگر هم وصل کنند ايرادی در کارشان نيست
نيک آهنگ به اندازه ی کافي زبان دارد که وکالتش را به من ندهد- که نداده- تا مثلأ وکيل مدافعش بشوم اما گاهي ما هم از فرط ازدياد محل ايستادن مي توانيم در جايگاه ناظر مستقل بايستيم و به دنيا نگاه کنيم

  لينک Link

گنجي رفت، گنجي ماند
گنجي به زندان برگشت اما همين چند روزی که بيرون از زندان بود به اندازه ی همه ی اصلاح طلب ها و مشارکتي های محافظه کار حرف زد و جنبش دموکراسي خواهي رو به جلو برد. گنجي خودش رو از کنج عافيت طلبي درآورد و اين برای چشم بستن بر روی بي خردی هايي که به احتمال زياد در دوران اول انقلاب از او سرزده کافي بود. اگر قرار باشد برای اصلاح طلب های حکومتي نمونه ای از بازنگری دروني را سراغ داد اکبر گنجي و پيش از اون منتظری دو نمونه ی واقعي هستند. حالا چه کسي در بين اصلاح طلبان حکومتي مي تونه ادعا کنه که به اندازه ای که مردم انتظار دارن تونسته تصويری به روشني ای که گنجي از حکومت ارائه کرد ارائه کنه؟ قهرمان ها هميشه همينطور خلق ميشن

  لينک Link

دعوای شخصي؟
نامه ی عباس عبدی که به عنوان تأئيد گفته های اکبر گنجي منتشر شده موضوع اعتصاب غذا، آزادی و صدور حکم بازداشت مجدد گنجي رو يک دعوای شخصي وانمود مي کنه. مثلأ در مورد بازداشت مجدد ميگه: "حتي اگر آقايان مي‌خواهند ادامه مرخصي را لغو كنند كافي بود كه اين مساله را تلفني اطلاع مي‌دادند تا خانواده مردم در نگراني وحشت فرو نروند"، يا "برخي از افراد به جاي اخذ تصميم بر اساس حداقلي از عقلانيت و منافع عمومي و ملي، دنبال زنده كردن كينه‌هاي شخصي و فردي هستند و به تنها چيزي كه توجه نمي‌شود منافع عمومي و ملي جامعه است". به عقيده ی من اين نامه ی عبدی حالا خودش هم قابل تأمل شده چون اعتصاب غذا و تمام نوشته های گنجي که به قول خودش "به آنچه گفته و نوشته‌ام افتخار مي‌كنم" رو به سطحي تنزل مي ده که انگار اين عباس عبدی هست که داره گنجي رو يدک مي کشه و حالا از نظر عبدی اين همه بحران اونقدری مهم نيست که نشه با يک تلفن حلش کرد تا "خانواده مردم در نگراني وحشت فرو نروند". حقيقتش نامه ی عبدی تحقير آميز بود

  لينک Link

اين "سحرخيز" نفس من بيده
عيسي سحرخيز در جواب بي بي سي که "چرا در انتخابات شرکت مي کنيد؟" سه پاراگراف گفته که همانا نشان ميده ايشون پر از خالي هستن، بخصوص که مدتي هم سکاندار اداره ی کل مطبوعات داخلي ی وزارت ارشاد هم بودن، که معنيش مي شه سر و کار داشتن با اهل مطبوعات گرچه ظاهرأ از مطبوعات جهت پاک کردن شيشه های خونه شون استفاده مي کردن يا روی مطبوعات سبزی خشک مي کردن
اول که فرمودن: " اگر ما کنار بنشينيم، تماشا بکنيم و در انتخابات شرکت نکنيم، پس فرق ما با يک فرد پير و رنجور که در خانه نشسته چيست؟" يعني ايشون که ماشالله جوان شانزده ساله هستن فقط تشريف مي برن رأی مي دن که کسي انگ پيرمردی و رنجوری بهشون نزنه؟ بابا عجب استدلالي کرده
بعد هم ادامه دادن که: "اگر بخواهيم در جای خود بايستيم و حکومت را نگيريم، حاکميت دوگانه تبديل به حاکميت يگانه می شود. و نهادهايی که در درون حکومت اجازه می دادند نوعی آزادی مطبوعاتی وجود داشته باشد و مثلا در برابر دستگيری روزنامه نگاران واکنش نشان می دادند، نخواهند بودند و اين باعث محدود شدن آزادی ها، افزايش سرکوب و سانسور ... می شود". ايشون که اينهمه در تشخيص مسائل روزنامه نگاری حاذق هستن اقلأ اون نهادهاي حکومتي رو که اجازه ی نوعي آزادی مطبوعاتي مي دادن معرفي کنن بلکه ما هم بشناسيم. اين که روز روشن در نمايشگاه بين المللي کتاب حراست وزارت ارشاد دست به جمع آوری کتاب ها مي زنه ديگه تکليف بقيه معلومه. ضمنأ اون نهادی که خير سرش اگر تونسته در برابر دستگيری روزنامه نگاران چيزی شبيه به واکنش نشون داده که همين انجمن صنفي روزنامه نگارانه که اون هم همون وقتي که مجلس و دولت دست مشارکتي ها بود غالبشون (البته بجز جناب سحرخيز) يک پاشون توی زندان بود
اين آخری هم ديگه واقعأ شاهکاره که: " اگر نخواهيم در انتخابات شرکت کنيم، حکومت را به چه کسی واگذار می کنيم: مجبور هستيم به شرايط پيش از اصلاحات بازگرديم که مثلا در حوزه سياست خارجی کشورهای اروپايی در ايران سفير نداشتند، دائم ما را متهم می کردند که ايران پشت ترورهاست، بدهی چهل ميليادر دلار، تورم پنجاه درصدی وجود داشت، ذخيره ارزی نداشتيم، سانسور رسمی در مطبوعات عمل می شد، حوادثی مثل قتل های زنجيره ای را داشتيم، جريان های سياسی با نوشتن يک نامه انتقاد آميز، با زندان و تعطيل شدن دفاترشان رو به رو بودند... ". الحمداله که سفرای خارجي همه هستند ولي اينبار جلوی چشمشون زهرا کاظمي رو مي کشند، آغاجری رو مي خوان اعدام کنن، گنجي در پنج سال گذشته بيست دفعه هم نتونسته با خانواده ش تلفني حرف بزنه، زرافشان قرار گذاشته به خاطر مرخصي ندادن از زندان اعتصاب غذاش رو تا مرگ ادامه بده، باطبي ديگه احتمالأ چيزی ازش باقي نمونده، بابای سينا مطلبي رو به جای پسرش گرفتن، ...، خوب اين وجود سفرای خارجي چه دردی رو دوا کرده؟ به عقيده ی آقای سحرخيز الان هيچکس ايران رو متهم نمي کنه که به القاعده ای ها پناه دادن؟ يا تا قبل از جنگ از در پشتي با صدام فالوده مي خوردن؟ يا همين حالاش همه ی مي رن فقط زيارت عتبات البته با فشنگ و تفنگ! بدهي نداريم که مثلأ هواپيما بابتش خريده باشيم اما نقد همه رو از هواپيما مي فرستيم بهشت زهرا. تورم هم نيست شکر خدا فقط قيمت دلار هر چقدر هست از هشتصد تومن کمتر نيست. ذخيره ی ارزی داريم اما راه به راه نفت ارزان مي ديم که حق وتو از چين و روسيه بخريم. سانسور که ابدا نداريم، نه رسمي نه زير ميزی، نه تلفني، نه با احظار. قتل زنجيره ای هم نداريم مگر در کرمان و اطراف کوره پزخانه ها و تک و توکي در حوادث کوی دانشگاه و حوادث اهواز. نامه ی انتقاد آميز هم که مي نويسند از نويسندگان مفصل با چای و شيريني در اماکن پذيرائي مي کنن، هيچ دفتری هم تعطيل نمي شه چون دفتر آتش گرفته که خود به خود تعطيله
بابا اين عيسي سحرخيز رو بذارين رئيس اداره ی ايرانگردی. چهار تا از همين مصاحبه ها انجام بده کمبود هتل پيدا مي کنيم توی ايران

  لينک Link

از باور کردن تا زورکي باور دادن
اون داستان رو شنيدين حتمأ که ملانصرالدين دم در خونه نشسته بود و به مردم مي گفت ته کوچه دارن آش مي دن بعد که ديد همه دارن مي رن آش بگيرن خودش هم به صرافت افتاد بره به همون آدرس الکي که داده بود آش بگيره. اين باور کردن شعارهای توخالي هم شده مستمسک مشارکتي های قدرت طلب. ميردامادی در همين گفتگوش با اقبال از همون آدرس آش هايي داده که حالا مشارکتي ها خودشون بدو بدو دارن مي رن توی صف وايسن که ديگران هم باور کنن و صف شلوغ بشه. گفته: "طي يكي دو ماه گذشته بسياري از احكام قضايي در پرونده‌هاي سياسي و مطبوعاتي، يكي يكي در حال نقض شدن است. اين به منزله تخلف عديده آنان از قانون در صدور احكام اوليه متهمان است كه قابل بررسي و اظهارنظر است". آخه کيه که در اين يک دهه ی گذشته نفهميده باشه شل کن سفت کن های قوه ی قضائيه فقط به مقتضای رفع بعضي موانع موقتي مثل محکوميت در کميسيون حقوق بشر يا سفرهای خارج ها به کشور و از همه شايع تر در مواقع انتخاباته؟ اين سه تا زنداني ی ملي -مذهبي ها که دو سال گذشته رو در زندان و در قطع ارتباط با دنيای خارج گذروندن اين رو تشخيص دادن اونوقت ميردامادی که چهار سال رئيس کميسيون امنيت ملي در مجلس بوده هنوز نفهميده. اگر ميردامادی واقعأ نفهميده که وای به حال معين و طرفدارانش که اين ها دارن پشتيباني ی فکری ازشون مي کنن، و اگر مي دونه و خودش رو به نفهمي زده که اونوقت بايد اسمشون رو فرصت طلب و حماقت گستر گذاشت. من اتفاقأ حالت دوم رو واقع بينانه تر مي دونم و برای همين هم وقتي همين مدل صغرا کبری چيدن هاشون رو درباره ی دولتمداری و سياست ورزی (به خصوص اون فشار و چانه زني) در اين هشت سال گذشته کنار هم مي ذارم اونوقت به نيک آهنگ که خيلي با اين جماعت آشناتره حق مي دم که پنبه شون رو به شدتي که ممکنه بزنه. اين که حالت دوم رو واقع بينانه تر مي دونم به اين دليله که خودشون (مثل رضا خاتمي) مي گن که ما اگر فلان و بهمان نشه پشت پرده رو رو مي کنيم، يعني از پشت پرده باخبرن . خوب معنيش اينه که اين ها مي دونن نقض پرونده های سياسي و مطبوعاتي يک ترفنده تقريبأ قديميه دوستان ديگه شونه، اما همين مشارکتي ها باز هم همين ترفند رو بزکش مي کنن و به عنوان دستاورد حرکت های سياسي ی خودشون به خورد مردم مي دن. واقعأ که حال آدم به هم مي خوره

  لينک Link

اشتباه بزرگ
امروز با يکي از دوستانم داشتيم درباره ی تصميم ملي- مذهبي ها برای توافق با معين و مشارکتي ها گپ مي زديم. به نظرم آمد که باز هم ملي گراها دارن مي افتن توی چاه. انگار هميشه و درست در مقاطع حساس تاريخي، مليّون دچار يک نوع اشتباه مي شن و اين تسلسل تاريخي همواره باعث دور شدنشون از قدرت شده. در دوره ی دکتر مصدق هم همين شد، در دوره ی بختيار همين شد، بازرگان هم همينطور و حالا دوباره رسيده به گروه فعلي. معمولأ هم منطق مليّون حول نصيحت کاربدستان دور زده که البته نشون دهنده ی پرنسيپ خاص اون ها در نگاه به جامعه و سياسته. جالبه که درست در لحظاتي که مملکت به وجود پرنسيپ مليّون نياز داره اون ها يا غايبن و يا تحت تأثير ورود بي موقعشون به قدرت کنار گذاشته شدن. مثلأ همين روزها که حتي آدم هايي مثل گنجي که خودش زماني در درون حکومت بودن از نافرماني ی مدني و مشروعيت زدايي از حکومت حرف مي زنن ملي- مذهبي ها به فکر ائتلاف با مشارکتي ها افتادن که از اين راه باز دوباره حکومتي ها را نصيحت کنن. يعني دوباره تمام اون اعتباری که ملي- مذهبي ها از راه تحمل زندان به دست آوردن مي خوان طبق همون قاعده ی هميشگي شون در اندرز دادن به حکومت از دست بدن
اين يک قاعده س که آتش نشان ها وقتي در لحظات اوليه ی آتش سوزی مهار آتش رو ممکن نمي دونن فرصت ميدن تا شعله ها کمي فروکش کنن و بعد با امکاناتي که دارن از سرايت آتش به بقيه ی جاها جلوگيری مي کنن. حالا اين آتش مطالبات دمکراتيک تازه داره زبانه مي کشه اونوقت ملي- مذهبي ها مي خوان مهارش کنن، مثل بازرگان که در دوره ی خشم انقلابي مي خواست عقلانيت رو به خورد آدم هايي بده که از دوازده بهمن تا شش ماه بعدش پوتينشون رو هم از پاشون درنياورده بودن. تازه حالا همون انقلابيون ديروز دارن مي فهمن که متلک هايي مثل "دولت گام به گام" که نثار بازرگان مي کردن منصفانه نبوده. و تازه داره معلوم مي شه که جای ملي- مذهبي ها نه در زمان بلبشوی انقلاب بلکه يکي دو سالي بعد از اون چقدر خالي بود و وجودشون چقدر مي تونست مفيد باشه. حالا هم ملي- مذهبي ها در شروع يک بحران جديد دارن مي رن توی ميداني که بازيگرانش مي بايست اکبر گنجي و ابراهيم نبوی و مجيد محمدی با زبان تند و تيزشون باشن که زبان حرف زدن با اين مدل از حکومت رو بلدن. حالا ملي- مذهبي ها اينباراز مشارکتي ها رودست مي خورن و باز کاسه و کوزه ها سرشون خراب مي شه و دوباره برای مدتي زندگي ی دور از قدرت رو تجربه مي کنن تا باز روز از نو روزی از نو. همين اشتباه بزرگان ملي- مذهبيه که هر بار به ما مردم فرصت نميده ياد بگيريم چه وقت بايد برای چه نوع کار سياسي آماده بشيم. بلاخره هي چلوکباب رو با چای شيرين مي خوريم، بعد هم مي پرسيم پس اين صبحانه و نهار ما چطور شد؟

  لينک Link

هيئت گريه و زاری و نظارت بر قانون اساسي
هر بار که ابطحي به مناسبتي درباره ی هيئت نظارت بر قانون اساسي چيزی مي نويسه از استيصال هيئت برای حل مشکلاتي که مثلأ جزو وظايفشونه حرف مي زنه. در عمده ی موارد هم دست آخر همه ی اعضای هيئت شروع به گريه کردن مي کنن. حالا باز بعد از نامه ی مجتبي سميع نژاد هيئت مذکور دوباره شروع به گريه و زاری کرده. اين يک نمونه از وضعيتيه که کانديداهای انتصابات با اون روبرو هستن، بخصوص که به طور قطع هيچکدومشون هم به اندازه ی دودوره ی خاتمي رأی نخواهند داشت. جالب هم اينه که هيچکدوم از کانديداها و حتي طرفداران و فعالين اون ها در ستادهای تبليغاتي هم به چنين بن بست هايي اشاره نمي کنن. حال آدم بهم مي خوره که همين طرفدارن پر حرارتي که در ستادهای اين و اون و بخصوص مشارکتي ها دارن کار مي کنن حاضر نيستن کانديدای خودشون رو وادارن درباره ی اين جور گرفتاری های معمول در پيگيری مطالبات دموکراتيک حرف بزنن. يعني موضوع اين کانديداهای اصلاح طلب هم فقط رأی جمع کردن برای نظاميه که خودشون هم واقفن که نمي تونن هيچ بخش از مشکلاتش رو حل کنن. بلاخره اين ادعای طرفداران کانديداها که ما فقط برای تحقق دموکراسي داريم سينه چاک مي کنيم همين وقت ها خودش رو نشون ميده. مرتضي حاجي هم رئيس ستاد خاتمي بود و بلافاصله بعد از انتخابات وارد کابينه شد. حالا بعد از انتخابات کو تا مردم يادشون بيفته چه کسي چه کاره ی ستاد فلان آقا بوده
ضميمه ی داخلي: آی اخوی! بسته به ظرفيتتون حاضريم هنوز هم ادا در بياريم فکر کنين رفيقتون يک جورايي عبدالله س، بلاخره حال کنين. اما پاش بيفته رو انگشت هم مي پيچونيم. تا حالا پيچونده نشدين يک وقت جو نگيردتون ها! خواستين بگين آدرس بدم برين پيچونده هاش هم ببينين

  لينک Link

تبليغ برای کدوم يکي؟

معلوم نيست خاتمي توی
اين عکسي که حسن سربخشيان گرفته داره برای کي مثلأ تبليغ مي کنه؟ برای مهرعليزاده، يا برای شرکت نايکي؟

  لينک Link

استراليايي های مبهوت
اصل خبر: هشت ماه پيش يک خانم نسبتأ جوان و خوش قيافه ی استراليايي به نام "شاپل کوربي" برای گذروندن تعطيلات از کوئينزلند راهی جزيره ی "بالي" در اندونزی مي شه ( بالي برای استراليا مثل لاس وگاس برای امريکاست). توی فرودگاه شاپل رو دستگير مي کنن به جرم حمل 4 کيلوگرم ماری جوآنا که توی کيفي که تخته ی موج سواريش توی اون بوده جاسازی شده. توی اين هشت ماه و در جريان دادگاه های متعددی که در اندونزی برگزار مي شد همه جور حرفي زده شد، مثلأ ماری جوآنا در جريان تحويل وسايل در همان فرودگاه به وسايل شاپل اضافه شده، يا مثلأ اينکه خانواده ی خود شاپل اساسأ خودشون در کار حمل و نقل مواد مخدر بودن. به هر حال هفته ی پيش آخرين دادگاه برگزار شد و تلويزيون های استراليا اون رو از اندونزی مستقيم پخش مي کردن. مجازات حمل مواد مخدر در اندونزی مرگه اما با هزار جور فشار ديپلماتيک اين حکم به بيست سال زندان کاهش پيدا کرد، گرچه غالبأ مي گن اين حکم بهتر از مرگه و گمان برده مي شه که شاپل خيلي هم توی زندان نمي مونه و مثلأ بلاخره بهش يک جوری عفو مي دن و مياد بيرون، بعضي از اين حرف ها رو مي تونين توی وبلاگ شاپل کوربي هم ببينين
اما حالا افتضاحي که گريبانگير استراليا شده: ديروز رسانه ها خبری رو منتشر کردن که ظاهرأ يک گروهي از استراليايي های معترض به حکم شاپل کوربي دست به يک اقدام تروريستي زدن، درست از همون مدلي که غربي ها در اين چند سال دائم به بنيادگرايان اسلامي خاورميانه نسبت مي دادن. کار اين گروه، حمله ی ميکروبي به سفارت اندونزی در کنبرا (پايتخت استراليا) بود، نکته ی اصلي هم اينه که به قول خودشون ميکرب مورد استفاده در اين حمله " آنتراکس" يا سياه زخم بوده. به عبارتي حالا دولت استراليا شوکه شده که ظاهرأ غربي ها هم اگر فرصتش دست بده به راحتي دست به هر نوع حمله ی تروريستي مي زنن
امروز سر نهار با روزبه و يکي از استادهای ايراني در گريفيث در باره ی همين موضوع حرف مي زديم. به قول دکتر عظيمي حالا استراليايي ها هم شرمنده هستن و هم مبهوت. شرمنده از اينکه فکر نمي کردن بعد از عمری که به چشم تحقير به کشورهای جنوب آسيا نگاه کردن حالا مجبورن برای نزديکي به جامعه ی آسيايي انگ تروريست بودن و حمل مواد مخدر به کشورهای عقب افتاده ی آسيا رو هم بپذيرن، و مبهوتند چون تا حالا به نظرشون مي اومد اون ها يعني غربي ها هستن که هميشه قرباني ی حملات تروريستي مي شن ولي عجالتأ بعد از حمله ی ميکروبي به سفارت اندونزی در خاک استراليا حالا اين ديگران هستن که در معرض حملات تروريستي استراليايي ها قرار مي گيرن